close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت سیزدهم
loading...

رمان فا

لبخندی به این همه پدرونش زدم و گوشیو گذاشتم رو آیفون و تیام گفت : مرد کوچولوی من چطوره؟ صیام - خوبم ،دلم برات تنگ شده. از روابط حسنشون سر ذوق…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت سیزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4201 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:35 نظرات ()

لبخندی به این همه پدرونش زدم و گوشیو گذاشتم رو آیفون و تیام گفت : مرد کوچولوی من چطوره؟
صیام - خوبم ،دلم برات تنگ شده.
از روابط حسنشون سر ذوق اومدم و صیام ادامه داد که...
صیام - امروز خیلی بهم خوش گذشت ، امروز تو کلاس شنا پارسا گفت رفتن خرید عید ، ما کی میریم؟
تیام - میریم ، قول میدم که میریم.
صیام - من میخوام خودم لباس انتخاب کنما. ، تازه با تو و مامان میخوام برم............................................

تیام - بذار بریم ، شما هرچی دوست داشتی انتخاب کن ، من و مامان هم باهات میایم.
موهای صیام رو بوسیدم و تیام میون حیرت من گفت : صیام بابا؟
صیام از این همه محبت باباش کیف کرد و مردونه گفت: بله؟
تیام - من خیلی دوست دارم.
صیام خندید و رو به من گفت : تو هم منو دوست داری؟
- معلومه ، من میمیرم برات.
صیام باز خندید و من از خندش لبریز شدم و گفت : من هم هر دوتونو دوست دارم ، خیلی دوست دارم.
تیام - آمین مواظبی؟
- سعی خودمو میکنم .
تیام - صدات چرا میلرزه؟
- دلم شور میزنه تیام.
صیام دوئید طرف سرسره و من دست طرفش دراز کردم و اون گفت : تا منو داری غم نداشته باش.
ته خندی رو لبم شکل گرفت ومن هنوز هم میتونستم لمس دستای پر از گرماش رو حس کنم.
صیام باز طرفم دوئید و من سرسری با تیام خداحافظی کردم .
دستای صیام دور گردنم حلقه شد و من پر عشق بوسیدمش.
- دوست دارم مامانی.
- من هم دوست دارم.
- همیشه پیشم میمونی؟
- همیشه همیشه.
پر ذوق خندید و به توپی که جلوی پاش بود حرکتی داد و شیطون شد و توپ رو هدایت کرد طرفم.
بازی میکردیم و صیام میخندید و من فکرم درگیر این بود که وثوق فقط سه تا بستنی میخواست بخره؟
توپ رو مینداختم و نگام فقط به طرح خنده دوست داشتنی ترین موجود زندگیم بود.
توپ رو با تمام قدرت سراغ داشته از خودش طرفم پرت کرد و توپ میون بوته های باغچه گیر کرد و من درگیر شدم با در آوردنش.
صدایی نفسم روبرید و من تو صدم ثانیه چرخیدم.
- مامان ...مامان...مامان...مامان...ولم کن...
اشک هاش بود و دست و پا زدنش.
دستی لب هاش رو پوشوندو م نفرمان دادم به پاهایی که انگار میخ شده بودن به زمین.
دوئیدم و دست دراز کردم طرف بچم.
دستش سمتم دراز شد و نوک انگشتش رو تونستم لمس کنم.
خوردم زمین و بچم حتی از پشت اون دستای بی رحم هم منو صدا میزد.
بلند شدم و اون مرد سیاه پوش رسید به ماشین و من هم بازوش رو کشیدم و داد زدم: کمک...
با آرنج کوبید وسط قفسه سینم و پرت شدم عقب و بچم هنوز جیغ میزد.
پاش رو گرفتم و با پشت پاش کوبید تو دهنم.
صدای دوئیدن و داد زدن می اومد ، صدای کسی بود شبیه وثوق.
سوار شد و من روی زانوهام بلندشدم و کوبیدم به شیشه ماشین.
ماشین پرگاز از جا کنده شد و من دست روی آسفالت کوبوندم و بلند شدم .
سینم تیر میکشید و میدیدم که بچم چطور از پشت اون شیشه های بی رحم دست طرفم دراز میکرد.
دهنم پر از خون بود و بچم حتی از اون مسافت هم صداش شنیدنی بود.
می دوئیدم و نفس نداشتم و بچم تو اون ماشین لعنتی بود.
میدوئیدم و نفس نداشتم و من به بچم قول دادم که همیشه پیشش بمونم.
میدوئیدم و نفس نداشتم و بچم....بچم...بچم...بچم...خدایــ



صدای داد می اومد و دستایی بازوهام رو تکون میداد ، داغ شد گونم و من به عامل داغی نگاه کردم و چشمای براق و خیس سبز رنگی رو دیدم که تو حسی مثل نگرانی موج میزد.
چیزی به لب هام چسبید و ماده ای شیرین راه گلوم رو باز کرد و من به تهوع افتادم.
سر کنار کشیدم و پیشونیم چسبید به جایی گرم که گرومپ گرومپ صدا میداد.
- دِ حرف بزن لعنتی ، یه چی بگو آمین.
خیره براقی نگاش شدم و صیام چند دقیقه پیش گفته بود هردومونو دوست داره ، قراره بریم خرید عید ، قراره صیام خودش لباس انتخاب کنه.
- صیام...
رگ شقیقش کلفت تر شد و من دیدم که چطور وثوق بیشتر به جون موهاش افتاد.
وثوق کنار پام زانو زد و دست تیام دور تنم محکم تر شد و وثوق گفت : جون آمین نتونستم بهتون برسم ، غلط کردم آمین ، پیداش میکنیم.
- صیام.
باز گم شدم و داغ شدم و صیامم الان کجاست؟
تنم که روی صندلی ماشین نشست به گریه افتادم ، هق زدم ، داد زدم ، موهامو تو مشت گرفتم و کشیدم و دست تیام موهام رو از حصار انگشتام بیرون آورد و صورت جلوی صورتم ثابت کرد و گفت : برمیگردونم آمین ، همه چیزمونو برمیگردونم ، من کسی نیستم که بذارم بچم از دستم بره.
- قول میدی؟
خم شد و پیشونیم رو بوسید و این از همه قول های دنیا مردونه تر بود.
وثوق دیر کرده بود و نگاهش پر از عداب وجدان بود ، تنش خاکی بود و من میدونستم که دوئیده ، نفس نفس زده ،نرسیده.
بعد از عمری که در باز شد و من دیدم پدری پر از غم رو نالیدم که...
- نرسیدم تیام ، به خدا دوئیدم ، به خدا هر کاری کردم نشد.
چونم میون انگشتاش نشست و اون خیره تو صورتم گفت : میدونم ، بسه آمین ، باشه ؟ بسه.
اشکم ریخت و اون عصبی تر شد ومشت کوبوند رو تن فرمون و زنگ تلفنش فضا رو پر تشنج تر کرد و من خیره تلفنی شدم که چشمای تیام رو خیره کرده بود .
از ماشین بیرون رفت و حرف زد و من دیدم که وثوق کنارش وایساد و با دست سعی داشت تیام رو آرومش کنه.
گوشی کوبیده شد به جدول کنار خیابون و وثوق غرید و خم شد و از میون لاشه های اون گوشی سیم کارت و مموری رو بیرون کشید.
تیام باز سوار شد و سر گذاشت روی فرمون و من باز هم به گریه افتادم.
خدایا بچم کجاست؟
***********
خاله مهری به زور قرص آرامبخش خوابیده بود و من زانو به بغل گرفته بودم و کنار شومینه به رفت و آمد آدمایی که می اومدن و میرفتن خیره بودم.
وثوق - دیوونه باید به پلیس بگیم.
تیام - حالیته مرد ؟ خودت شنیدی گفت صدام درآد سر بچمو کادوپیچ واسم میفرسته.
موهام باز میون انگشتام گیر افتاد و جیغام رو با فشردن لبها و لثه های زخمیم به زانوم خفه کردم و باز مردی منو از این همه هیستیریک نجات داد که خودش هم درد داشت.
میون بوی تلخ کاپتان بلکش نفس میکشیدم که در باز شد و جیغی سکوتو شکست تو خونه.
به سحری که با نفرت نگام میکرد خیره بودم و هنوز هم اشک میریختم.
تیام قدم برداشت که آرومش کنه و تیام رو کنار زد و من رو هل داد و کمرم کوبیده شد به کناره های شومینه و درد باز تنم رو پر کرد.
سحر - کثافت ، تقصیر توئه.
باز به گریه افتادم و تیام سحر رو کنار کشید و من طرف پله های طبقه بالا دوئیدم.
به تختش خیره بودم و الان دقیقا هشت ساعته که نبود صیام هممون رو آزار میده.
لباس افتاده روی تختش رو به دست گرفتم و بوییدم و کمرم هم میسوزه.
این تن میسوزه ، تو نبود تنها دلیل بودنش تو این خونه میسوزه.
لبه تخت نشستم و صیامم الان کجاست ؟
اون عادت داره دقیقا ساعت شش بعدازظهر یه لیوان شیر بخوره.
عادت داره بعد از هربار بیرون رفتن حموم کنه.
عادت داره مجبور کنه کل آدمای بوده تو خونه رو به دیدن کارتونای مورد علاقش.
دوست داره ایزل ببینه و چقدر عاطی اذیتش میکنه بابت دیدن این فیلم و مجبورش میکنه به خواب.
وثوق داخل اومد و من هق زدم.
کنارم زانو زد و من هق زدم.
دست روی شونم گذاشت و من هق زدم.
- داشتم یه زنگ به عاطی میزدم ، قرار بود جواب آزمایششو بگیره ، عاطی حامله است ، میخواستم اولین نفر به صیام بگم ، یه بچه دم بوفه گریه میکرد ، مامانشو گم کرده بود ،دلم سوخت ، دستشو گرفتم و مامانشو پیدا کردم ، آمین رسیدم داشتی میدوئیدی ، به خدا خواستم نشد ، جون عاطی نشد ، جون مامانم نشد ، جون خود صیام که برام دنیا دنیا ارزش داره ، آمین به جون تو نشد.
هق زدم و از در زد بیرون و بچه من دقیقا الان کجاست ؟ من دلم مامان گفتنشو میخواد ، من دلم بچم رو میخواد.





صدای حرف دو مردی که ظهر تا حالا خودخوری میکردن تا اینجا هم می اومد.
وثوق -گفتم ، من هستم چیزی نمیشه ، اون محافظات رو رد کردم ، گفتم یه بستنی خریدنه ، گفتم صیام گناه داره ، یه چی بعد دو روز تو خونه پوسیدن ازم خواسته ، عین چی پشیمونم ، مرتیکه جلو چشام آمینو زد ، من هیچ وقت نتونستم از آمین محافظت کنم ، من حتی جربزه اینکه از صیام هم مواظبت کنم نداشتم.
تیام - صیام برمیگرده ، برو پیش عاطی ، یه ریز داره گریه میکنه.
صدای خستش داغون ترم کرد.
***********
خاله سینی رو برد و من پر درد تر تن به تخت کوبیدم ، تختی که صیامم هر شب روش میخوابه ، الان کجا میخوابه؟
الان بیست و چهار ساعته...
بیست و چهار ساعته که تنم زخمه ، لب هام میسوزه ، لثه هام میسوزه ، سینم میسوزه...
بیست چهار ساعته که تنم درد میکنه...
بیست و چهار ساعته که چشمام میسوزه...
بیست و چهار ساعته یه بند اشک ریختم و یه بند غصه خردم و یه بند...
الان دقیقا بچم کجاست؟...
غذا خورده ؟
عادت داره صبحونه نون سوخاری و خامه شکلاتی بخوره و یه بند نق زدن خاله مهری رو به جون بخره بچم...
بیست و چهار ساعته بچم نیست...
بیست وچهار ساعته بستنیا آب شدن...
بیست و چهار ساعته عاطی یه چشمش اشکه ، یه چشمش خون...
بیست و چهار ساعته تیام دخیل بسته به بار گوشه سالنش و چشماش رنگ خونن...
بیست و چهار ساعته خاله مهری هر نذری به ذهنش رسیده خرج تموم امامزاده های ریز و درشت شهر کرده...
بیست و چهار ساعته بچم نیست...
بیست وچهار ساعته زندگی نیست...
وثوق میگه پلیس ، تیام میگه میترسم...
تیام با همه نترسیش میترسه...
من نترسم؟
وثوق جز میزنه که الا و بلا پلیس ، تیام میگه از پلیس بیشتر تو کاسشون میذاره....
تیام هربار تلفنش زنگ میخوره ،هوار میکشه ، وثوق میخواد آرومش کنه...
تیام ضجه میزنه ، داد میزنه ، کمر خم میکنه ولی اشک نمیریزه...
من ضجه میزنم ، هق میزنم ، کمر خم میکنم ، اشک میریزم ولی داد نمیزنم ، خفه شده صدام ، گلوم پر از زخمه ، نگام پر از تاری...
و من بیست و چهار ساعته نخوابیدم و همه این خونه پا به پای بیداری من بیدار بودن...
بچم الان کجاست ؟
شب راحت خوابیده ؟
صیحونه خورده؟
***********
بیشتر از چهل و هشت ساعته که این خونه رنگ صیام به خودش ندیده.
خاله بست نشسته تو امامزاده صالح و عزیزشو از خود خدا میخواد...
بسکه لباس صیامم رو بوئیدم بویی ازش نمونده....
تقه دستگیره در نگامو میکشونه به مردیکه شاید اولین باره تو زندگیش دو روز یه لباس رو پوشیده و موهاش به هم ریخته...
لبه تخت نشست و دست میون موهام برد و گفت : خاله میگه دو روزه لب به غذا نزدی ، با این کارات صیام برمگیرده؟
- برمیگرده ، مگه نه ؟ تو قول دادی.
کنارم تو اون تخت خواب ماشینی شکل دراز کشید و سرم رو روی سینش فیکس کرد و من باز اشک ریختم.
- برمیگرده.
- برگشت ، بریم خرید ، باهاش آرایشگاه هم برو ، بچم واسه موهاش وسواس داره.
- برگشت همه کار واسش میکنم.
- بابای خوبی شدی.
- صیام همه چیزمه ، صیام نباشه میخوام دنیا نباشه.
شقیقه چسبوندم به پوسته قلب مرد این روزام و نالیدم که...
- چرابه پلیس چیزی نمیگی؟
- من جایی نمیخوابم که زیرم آب بره آمین ، من دورشون میزنم.
- هر کاری میکنی بکن فقط صیامو برگردون ، بچم چیزیش نشده باشه.
حصار دور تنم محکمتر شد و من تو اون لحظه به تنها چیزی که اهمیت نمیدادم آغوش این مرد بود...
تنها صدای ضرب آهنگ زیر گوشم امید روزای بهتر از این دو روز رو بهمون میداد...





- دلم تنگشه.
- منم.
- میخوام بغلش کنم.
- منم.
- اون یه روز گفت دوست داره پدرونه پسرونه با تو بره حموم.
- منم.
- میخوام گریه کنم.
- منم.
و من حس کردم که سینش لرزید و دیدم که که بغض کرد و دیدم که برای مردونه موندنش اشک پس زد و من حس کردم غم مونده رو دلش رو.
مرد برای رفع دلتنگیاش ، گریه نمیکنه قدم میزنه
- خب گریه کن.
نیشخندی میون اون همه بغض زد و من حس کردم که خفه شدنش حتمیه.
- تو به من قول دادی که صیام برمیگرده ، پس برمیگرده.
- نمیدونستم که بهم اعتماد داری.
- من به تو اعتماد ندارم ، من به بابایی اعتماد دارم که یه روز بهم گفت هبچ چیز براش باارزش تر از پسرش نیست ، اون بابا بهم قول داده ، قول داده که پسرش برگرده ، صحیح و سالم.
- اون بابایی که تو ازش میگی دو روزه که بد درمونده است ، دو روزه که هر وقت نگاش به در اتاق بچش میفته دلش میلرزه که بچش کجاست ، راحت هست ، اذیتش نمیکنن ، نکنه یه تار مو از سرش کم بشه.
- من هیچ وقت اون بابا رو درمونده ندیدم ، حتی روزی که فهمید آیلین ایران نیست.
کمی سکوت شد و اون یهو گفت: قبول کردم آمین ، واسه خاطر بچم قبول کردم ولی دارم براشون.
- یعنی صیام برمگیرده؟
- برمیگرده.
- میترسم تیام ،دلم شور میزنه ، میترسم چیزی بشه.
و واقعا دلم شور میزد ، چیزی تا گلوم بالا می اومد و چیزی چشمام رو خیس تر میکرد و تنها دست تیام بود که به این تن رنجور خسته امنیت میبخشید.
***********
صدای کسی می اومد ، صدای خنده ، صدای گریه ، صدای...
دست بردم و پتوی صیامی رو که انگار کسی رو تنم کشیده بود رو کناری زدم و پاهام رو رو تن پارکت سرد کف اتاق گذاشتم و این ممکنه صدای کی باشه؟
دست بردم به نرده پله ها و قدم به قدم پایین اومدم و میدونستم که صدا از نشیمنی به گوش میرسه که دید نداره به پله ها.
سردم بود و من با همه سرتقی خرج دادم میدونستم که اثر دو روز لب به غذا نزدنه این فشار پایین.
تو درگاه نشیمن وایسادم و نگاه انداختم به تیامی که پشت به من روی دو زانوش نشسته بود و چیزی رو به تن فشار میداد.
میدیدم که خاله مهری با عشق چیزی که میون دستای تیام فشرده میشد رو نگاه میکنه.
وثوق که با چشمای اشکیش نگاه به من انداخت لرزیدم و قدمی جلو گداشتم و وثوق گفت : آمین بیا ، اومد ، بالاخره اومد.
باز قدمی پیش گذاشتم و باز چشام به عاطی افتاد که ابر بهارونه گریه میکرد.
باز دیدم که وثوق مردونه شونه لرزوند و من بو کشیدم فضا رو.
بوشو میداد ، بوی تنی رو که من این سه روز بی خبری دنبالش بودم .
زانوهام سست شد و نشستم وتیام سر برگردوند و لبخندی زد و من به لبخندش خیره نشدم .
به اونی خیره شدم که با اون باند سفید دور سرش و رنگ پریده صورتش دلبری میکرد ازم.
دوئید سمتم و دست دور گردنم انداخت و دستای بی حسم حس دار تر از هر لحظه تن اون همه چیز رو به تن کشید و من فقط بو کشیدم.
تنش رو بو کشیدم.
به جای این سه روز بی خبری نفس کشیدم .
هق زدم و صیام لرزید میون تنم.
اشک ریختم و دستای کوچیکش اشکام رو پس زد.
صیام - گریه نکن دیگه ، ببین من اومدم ، میدونم دلت برام تنگ شده.
بی خیال زبون ریختنش دل نگرون تر شدم بابت اون باند پیچیده به دور اون پیشونی خوشگلش.
قد راست کردم و صیام رو با خودم بالا کشیدم.
روی کاناپه نشوندمش و گفتم : الان برمگیردم مامانی ، وایسا ، برمگیردم.
از در زدم بیرون و قدم تند کردم طرف اتاق سه روز بهش سر نزده و میدونستم که تیام پا به پام قدم برمیدازه.
- آمین خوبی ؟ کجا داری میزی؟
- ببرمش بیمارستان ، سرش...سرش باند داره ، اگه چیزیش بشه؟
- میبریمش ، فعلا که خوبه.
- نه ببریمش ...تیام منو میزنی؟
- چی؟
داد زد و پرسید و من لرزیدم.
- منو بزن.
- چی داری میگی؟ تب داری؟
- منو بزن ، بذار بدونم خواب نیستم ، بچم برگشته ، مگه میشه ؟ صیامم برگشته ، تیام صیام برگشته ، من بزن تیام ، بذار بدونم خواب نیستم.
تنم که میون تنش آروم گرفت جیغ زدم ، داد زدم ، خندیدم ، گریه کردم....بچم برگشته.



سرم ر به دیوار پشت صندلی سبز رنگ چسبوندم .
چشم روی هم گذاشتم و حضور مرد این روزام رو که کنارم حس کردم گفتم : چطور برگشت؟
- دم خونه ولش کرده بودن ، تو چرا اینقدر عصبی هستی؟ صیام برگشته.
- من تجربه کردم ، کشیده شدن تو یه ماشین و تا دم مرگ کتک خوردنو تجربه کردم ، ترس دارم...
سکوت مرد این روزام و من باز هم زخم زدم.
- خوبه؟
- از من و تو بهتره ، بسکه حرف زده پرستاره کم مونده یه چسب جا باند سرش بزنه رو دهنش.
خندیدم و زیرلب گفتم: قربونش برم من.
صیام که از زیر اون همه چکاپ پر وسواس من و باباش نفس راحت کشید تیام گفت : کی با یه حموم پدر پسرونه موافقه؟
صیام پر ذوق خندید و از بین دو صندلی تن جلو کشید و گفت : من.
از خندش خندیدم و گفتم : اذیتت کردن مامانی؟
صیام - نه...
نگاه من و تیام ثانیه ای رو صورت همدیگه مکثی کرد و دوتایی تقریبا پرداد گفتیم: نه؟ یعنی چی؟
صیام شونه بالا انداخت و با گوشی تاچ باباش خوش گذروند و گفت : پیتزا خوردیم ، پلی استیشن بازی کردیم ، تازه فوتبال دستی هم بازی کردیم.
دهن واموندم به اون نمونه بشری پنج ساله چسبیده به صندلی عقب بود و میدیدم که تیام زیرلب فحش میکشه به خودش و قرار قبول کردش و حرص هم به چاشنی اعمالش افزده میکنه هر لحظه.
- پس سرت چی شده قربونت برم ، داشتی دروغ میگفتی نه؟
صیام - نـــــه...پام لیز خورد سرم اوخ شد.
خندیدم ، قهقهه زدم ، تیام حرص خورد ، مشت رو فرمون کوبید و انگار از این سه روز نبودن ، من بیشترین ضربه رو خوردم.
***********
لباس ها رو روی تخت چیدم و به صدای خنده صیام و غر تیام گوش دادم و خندیدم و کمرم تیر کشید ، قفسه سینم تیرکشید و بچم برگشته...تقریبا سالم برگشته.
لباس تن صیام کردم و صیام خودش رو لوس کرد و خواست رو تخت بخوابه و تیام بیشتر غر زد و من خندیدم و چشمکی به صیام زدم و صیام هم برای کمتر شدن غرهای باباش چشم روی هم گذاشت و به ثانیه ای نکشید که خواب رفت و من خم شدم و دست میون موهاش بردم و زخمای تنم آخم رو درآورد.
تیام قدمی جلو گذاشت و گفت : چته؟
سری تکون دادم و بیشتر انگشت میون موهای پسرکم کشیدم و گفتم : هیچی.
بلند شدم و دستم ناخودآگاه کشیده شد به کمرم.
تیام حرصی بازوم رو فشرد و من خیره تو صورتش گفتم : تو چته؟
- دارم به زبون آدمیزاد میگم چته که آخ میگی؟
- مهمه؟
اخمی حواله گستاخی های نگام کرد و دست برد به لبه های اون بافت صورتی رنگم و به خودم که اومدم تنها با یه لباس زیر جلوش وایساده بودم و شوکه اون همه پررویی آدم مقابلم حرص میخوردم.
زور به تنم وارد کرد و من پشت بهش وایسادم و میشنیدم صدای عصبیشو.
- کمرت چی شده؟
- تیام چیزی نیست ، خوردم به...
- سحر هولت داد ، نه؟ سه روزه اینجوری داری با این زخم و تن کبود واسه من خودکشی میکنی؟
- تیام خوبم ، حداقل خوب تر از اون روزاییم که رد کمربندت تنم رو میسوزوند.
ندیده میتونستم طرح اون اخمای درهم رو حدس بزنم. ، زخم که نزدم؟
- اصلا تو به چه اجازه ای لباس منو...
- ساکت.
پر حرص طرفش برگشتم و نگاه اون به جایی حوالی اون لباس زیرم موند.
ضربه آرومی به صورتش زم و دستام چلیپایی سینه هام رو پوشوند.
- لباسمو بده ، بهت میگم ، مرتیکه هیز.
دستم رو با یه کم اعمال زور کناری زد و من حس کردم داغی دستاش رو روی اون قسمت از تنم که سه روز از دردش میگذشت.


- این دیگه واسه چیه؟
- تیام خوبم ، بی خیال ، عادت کزدم از وقتی دیدمت یه جا تنم سلامتیش بلنگه.
لحنم شوح بود و اون اخم کرد و خیره صورتم گفت : لباس بپوش میریم بیمارستان.
- بابا ولمون کن تروخدا ، من خوبم ، یه کم درد داره ولی نیازی به دکتر و این دنگ فنگا نیست.
باز اون اعمال زورش به کار گرفته شد و من لبه تخت نشستم واون توپید به این همه بی خیالیم و گفت : همین جا میشینی برمگیردم.
خندم گرفت از این همه نگرانی بهش نیومده و گفتم : حالا با این حولت هم میخوای بری برگردی؟
اخمم کرد و پشت پاراوان رفت و انگار من دو شب تنش رو دید کامل نزدم.
کمی بعد که انگشتاش رو کبودی بالای سینم پماد میکشید دلم نبض میگرفت ، شقیقم میزدو چرا این اتاق تا این حد اکسیژنش در حال تقلیله؟
کمرم رو که با اون انگشتای تو ذهن من لامصب اسم گرفته ماساژ میداد و درد تو تنم میپیچید و انگار درد تنم کنار اون ضرب کوبیده به دیواره های سینم پشیزی قدرت خودی نشون دادن نداشت.
- حالا برو بخواب ، به پشت هم نخواب.
لباسم رو چنگ زدم و میون اون همه خیرگی متصاعد از چشمای لامصب تر از دستاش تن زدم و شب بخیر زیر لبم میون کوبیده شدن پر ضرب در پشت سرم گم شد.
من میون تخت اهدایی وثوقپ تو به دندون گرفتم و از زنانه های سربرآودره امشبم حرص خوردم و حرص خوردم و حرص خوردم.
***********
دستی تنش رو از روی تخت برداشت و دستی دهن من رو پوشوند ، تیام خواب بود و من زور میزدم که از میون اون همه خفگی تن خلاص کنم.
عرق از کنار شقیقم راه میگرفت و داد صیام گفتنم تو گلو خفه مشد و دلم میلرزید و اون مرد صیام به آغوش خندید و من لرزیدم و چرا تیام از خواب بلند نمیشه.
برق سگک کمربندش چشم کور میکرد و میدیدم که کمربند بالا میرفت و میخواست رو تن بچه غرق خوابم پایین بیاد.
از بین اون همه خفگی گفتم تیام ، گفتم تیام ، گفتم تیام ، گفتم تیام.
نفسم بالا نمی اومد و از بین اون همه تاریکی ، اتاق تنهاییم و سرویس خواب اهدایی وثوق رو میدیدم
دست بردم و پتو کنار زدم و راه پله های انگار هیچ وقت تموم نشده رو در پیش گرفتم و پر صدا در اتاق تیام رو باز کردم و به همت نور آباژور روشن روی عسلی صیام غرق خوابم رو تشخیص دادم و دیدم که چشمای باز تیام پر تعجب دونه به دونه اشکام رو رصد میکنه.
- چی شده باز آمین؟
- داشتن میزدنش.
- کیو ؟ چی داری میگی نصفه شبی؟
- داشتن با کمربند میزدنش.
کنار زانو های من زانو فرو آورد و بازوهام رو اسیر دستاش کرد و غم ریخت میون اون جنگل تاریک شده نگاش.
- بگو دردت چیه؟
-دیدم دارن صیامو میزنن ، تو همین اتاق ، تو خواب بودی ، دهن منو گرفته بودن ...
سرم به جایی پر ضرب چسبید و من با ریتم آهنگش آروم تر شدم.
- میخواستن با کمربند بزننش.
تنم گرم تر شد و دستای اون بیشتر تنم رو چسبید.
- تمومش کن آمین، صیام اینجاس، جاش امنه ،دیگه نمیذارم از پیشمون بره.
کمی بعد که رو تخت کشیده شدم و دستام تن صیام رو بغل زد ، حس کردم گرمای آشنایی رو که به پشتم چسبید و دست دور تنم انداخت.
- حالا چی کار میکنی؟
- چیو چی کار میکنم؟
- تو قبول کردی باهاشون همدست باشی.
- به من اعتماد کن.
- بهت اعتماد میکنم.
- انگار باید یه روز ببرمت یه روانپرشکی چیزی ، فوبیای کمربند پیدا کردی.
- سخت بود تیام ، من هیچ وقت دوست نداشتم جای آیلینو بگیرم.
- تو جای خودتو داری ، آدما نیاز ندارن جای همدیگه باشن .
- یه سوال؟
- تو که خواب بعد سه روزمونو گرفتی ، بپرس خلاصمون کن.
- چرا یهو خوب شدی ؟ تو رو که نمیشد با یه من عسل هم خوردت؟
- درد داشت آمین ، با تو خودم نبودم ، با تو بد بودم ، سخت بود ،تو این چندوقت با تو خودم بودم ، حس کردم میشه از اون پوسته دراومد ، تو یخ آدمو باز میکنی .
کمی به صورتش که رو صورتم خم شده بود نگاه کردم و دلم لرزید میون تنها منبع نور اتاق ، میون جنگ تاریک شده نگاه مرد این روزام ، میون این همه ناامنی تبدیل شده به امنیت این آغوش.
اگه دنیا هر چی که داشتم گرفت ، ولی دستتو توی دستام گذاشت




اسم تیام روی گوشیم خودی نشون داد و من درگیر و دار اون بوسه ی آروم روی گونه شب قبلم بودم و نفسم بالا نمی اومد از اون همه حس ریخته به این تن دیشب میل به زنانگی داشته.
تسلط به احساسم مثل همیشه کارساز شد و جواب دادم زنگ مرد این روازی من رو.
- سلام.
- سلام ،دارین میرین خرید؟
- آره دیگه ، صیام ول کن نیست.
- به رانندم گفتم بیاد دنبالتون ، خودم هم جلسه رو تموم کردم میام.
- فقط زود بیا ، صیامو که میشناسی.
- حس میکنم دارم لوسش میکنم.
- حالا تا عید با دل بچه راه بیا ، طوری نمیشه که.
- من باید برم آمین ، کارتو هم گذاشتم رو میز توالت اتاقم ، رمزش هم سال تولد صیامه.
- نیازی...
- هست ، تا وقتی تو خونه منی خرجت پا منه ، حالا واسه بچم هم میخوای تو خرج کنی؟
- برو به جلست برس.
- خوب داری از زیر کار در میریا ،از فردا از این آوانسا خبری نیستا.
- باشه.
خداحافظی هولش نشون از جلسه مهمش داشت و من میدونستم که تا پونزده فروردین از خونه این مرد باید بکنم.
میون مغازه ها کشونده میشدم و چشمای صیامم بیشتر از لباس اسباب بازی دید میزد و میدیدم که راننده مسن چقدر از شیطونیای صیام کفری میشه.
جلوی بوتیکی وایسادم و شلوار لی خوش رنگش چشمم رو گرفت و...
حرارت آشنای این دستا روی پهلوهام برای من همیشه آشنا میمونه.
- کدومش ؟
- سلام.
- با ادب شدی.
آرنج کوبیدم به سینه محکمی که به پشتم چسبیده بود.
- نگفتی ...کدومش؟
- بی خیال ، نمی صرفه ، پارچشو بخرم ، آهو برام عین خودشو درمیاره.
اخماش رو دیدم و من پونزده فروردین از خونه این مرد باید اسباب کشی کنم.
به زور اون شلوار رو پرو کردم و انگار بهم می اومد که تیام جلوی اتاق پرو با همکاری پسرش سری تکون داد و رو به فروشنده گفت : همینو می خریم.
برای صیام لباس خریدن یعنی خود خود درددسر.
با تشر باباش که مجبور شد بره اتاق پرو خندیدم و تیام حرصی گفت : پرروش کردی دیگه.
گوشیم زنگ خورد و قبل من نگاه اون روی شماه افتاد.
سالار بود و من دقیقا چند روزه که از دوستام خبر ندارم؟
- سلام بی معرفت.
- سلام خوشگل داداش.
- چه خبر؟
- خبر اینکه فردا صبح من و بهزاد و آهو جونم و سارا خانوم راهی کیشیم.
لبخند رو لبم ماسید و انگار من توی برنامه ی رفقای همه سالای زندگیم هم جایی ندارم.
فدای سرشون.
بغض پس زدم و گفتم : به سلامتی ، خوش بگذره.
- به تو که بیشتر خوش میگذره ، ترکیه و دعوت عمه خانمتون اینا.
و انگار سالارم هم خبر نداره که این تن به مدد جمشید خان راهی خونه عمش بشو نیست.
الکی خندیدم و نه نفی کردم حرفشو و نه تایید.
- آمین ماها دوازدهم تهرونیم ، باید برم ، مریض دارم ...راستی خیلی دوست دارم ، خداحافظ.
- به سلامت.
گوشیو قطع ردم و میدونستم که ردپای غم هنوز هم روی چشمام سایه داره.
تیام اندک اخمی قاطی استیل صورتش کرد و گفت : چی شده؟ سالار چی کارت داشت؟
- هیچی ، دارن میرن کیش.
- خب تو هم میری پیش مامانت.
تلخ خندی زدم و تلخیش تمام کامم رو گرفت.
صیام که با ادای مدلای فشن تی وی از اتاق پرو زد بیرون و دکمه هاش بالا پایین شده بود به خنده افتادم و من جای همه تلخی هام صیامم رو دارم ، بی خیال اینکه آدمای این شهر هیچ وقت آمین براشون مهم نیست.
شب خوبی بود ، کنار صیام و تیام عالی بود .
وقتی که تو مرسدس بنز کلاس ای تیام ساندویچ بندری خوردیم و صیام ذوق کرد عالی بود.
وقتی که میون خواب صیام از ماشین بیرون زدیم و رو نیمکتای کنار خیابون لبو خوردیم و هوای اسفند رو نفس کشیدیم عالی بود.
وقتی که تیام تنها تا پونزده فروردین سهم من و تنها برای من بود عالی بود.
با من قدم بزن حالا که با منی ، حالا که بازیم حالا که سهممی
دستم روی دست مردونش رفت و دست اون انگشتام رو سفت فشرد و من غرق مرونه های مرد کنارم شدم.
دست منو بگیر کنار من بشین ، من عاشق توام حال منو ببین
- حس میکنم یه اتفاقی تو راهه ، من به این همه آرامش عادت ندارم آمین.
از دلهره نگو از خستگی پرم ، بی تو میشینم و روزا رو میشمرم
سر به شونه مرد این روزام تکیه دادم و این مرد چرا تا این حد به تمام منیت من نفوذ کرده؟
تنهام دیگه نذار تو با منی هنوز ، عطر تو با منه فردا داره به ما لبخند میزنه
من کنار دغدغه های کل زندگیم ندیدن این دو مرد هم خون نفوذ کرده تو منیتم رو کجا جا بدم؟
بی تو برای من فردا پر از غمه ، بی تو هوا پسه ، دنیا جهنمه
دل به دریا زدم و خواستم بگم اون اتفاق قریب به وقوع پونزده فروردین رو.
- تیام...قراره...




نگاه اون خیره ماشین شد وگفت : یا خدا ، دوباره این شمر بیدار شد.
به صیامی که از پشت شیشه برامون شکلک در می آرد لبخندی زدم و من حداقل تا پونزده فروردین برای خودم دارمشون.
- چی میخواستی بگی؟
تن روی صندلی کشیدم و گفتم : هیچی.
و این هیچی قراره تو و بچت رو از من بگیره.
صیام - کجا رفته بودین؟
تیام - به شما ربطی نداره ، شما بگیر بخواب.
صیام- من هم با شما حرف نزدم ، با مامانم حرف زدم.
تیام - شیطونه میگه...
- شیطونه غلط میکنه ، شما هم آقا صیام بگیر بخواب و با بابات هم درست حرف بزن ، فردا صبح خاله میخواد خونه رو گردگیری کنه نمیخوای کمک خاله کنی؟
وقتی خوابید نگاه من روی صورت تیام برگشت و این حس نوپای این دل کاش هیچ وقت سرپا نشه و کاش یادش بیاد که این مرد کم آزار نداده تنش رو .
- چرا از سر شب تا حالا پکری؟
- مهمه؟
- دِ اگه من بتونم این کلمه رو از زبون تو بکشم بیرون که کولاک کردم ...کمرت بهتره؟
- بهتره.
- چته؟
- یه زمانی بود که هیچیم واست مهم نبود.
- اون زمونا تموم شده.
- تو هم دلت واسم سوخته؟ مثه مامان؟ مثه آهو و سارا ؟ مثه وثوق ؟ مثه سالار ؟ تو هم دلت سوخته واسم ؟ هیچکس منو واسه خودم نخواست ، همه دلشون سوخت تا منو خواستن ، تو هم همینجوری دلت سوخته ؟ اشکال نداره ، من عادت کردم.
روی پل وایساده بودیم و من خیره تاریکی شب و کورسوهای رنگارنگ بودم و تیام...
دستش روی دستم رفت و من داغ تر شدم ، بیشتر از همه این دوشب داغ تر شدم.
- غلط میکنه اونیکه دلش واسه تو بسوزه ، کی اصلا میتونه به خودش اجازه بده که دلش واسه تو بسوزه؟
- میسوزه ، همه دلشون واسه من میسوزه ، چون سربارم ، واسه بابا سربارم ، واسه خواهرم سربارم ، واسه مامان فرشته سربارم ، واسه تو...واسه تو هم سربارم...ولی یه روز میرسه که من دیگه سربار هیشکی نمیشم ، میرم ، یه روزی میرم ، میرم واسه خودم زندگی میکنم ، من مامانو خیلی دوست دارم ولی اونم حق زندگی داره ، تو هم حق زندگی داری ، تا کی من مفت تو خونت بخورم ، مفت...
انگشتاش به لبام چسبید و اون بغض از سر شب چسبیده به گلوم اشک شد و ریخت...
کاش خدای من این همه بغضو از من میگرفت.
***********
عصبی موهای افتاده تو پیشونیم رو کشیدم و غر زدم به جون این آخر سال و این همه کار ریخته سرم و تیامی که صبح تاحالا شاید برای بار هزارم پشت تلفنش داد زده بود و کل پرسنلش رو زیر سوال برده بود.
تلفن به دست جلوی من قدم رو میرفت و من عید رو باید تنها باشم.
اون فردا شب راهی اصفهانه و وثوق فردا صبح راهی شیراز.
عصبی هستم بابت این تنهایی هنوز نرسیده.
من از خونه بزرگ تیام میترسم.
من از تنهایی و شب و تاریکی میترسم.
عصبی تن کوبید به کاناپه اتاقش و من غریدم که...
- چرا اینقدر داد میزنی؟
- تو چته امروز؟
- خسته شدم ، ساعت نه شبه .
گردنش به آنی چرخید طرف ساعت و گفت :جمع کن بریم ، فردا خودم یه سر میزنم راست و ریسش میکنم.
تو ماشین که نشستیم گفت : کی میری پیش عمه؟
- فردا بعدازظهر بلیط دارم.
دروغم گلو میسوزونه.
- بیا این کلیدو داشته باش ، اگه یه دفعه زودتر از ما رسیدی تهرون آواره نشی.
و این مرد هم فهمیده من آواره این شهرم ، من خونه ای برای امنیت داشتن ندارم و تازه داشتم حس میکردم که عمارت تیام ملکان میتونه کمی امنیت ببخشه به این تنی که این روزا داره به باور بی کسی میرسه.
- مرسی.
- خوبی آمین ؟ یا مثه دیشب دلت پره؟
الکی خندی زدم تا خیالش از بابت آدم ترحم برانگیز زندگیش راحت بشه.
***********



کوله خالی از وسیله کنار پام بود و کلید عمارت توی جیب شلوار جینم.
روی دو زانو نشستم و دست بردم و صیامم رو به تن کشیدم و نفس کشیدم عطر تنی رو که قراره چند روزی ازش دور باشم.
صیام - من میخوام با تو بیام ، من نمیخوام برم.
- مامان تهمینه دلش واست تنگ شده ، بابا فریدون هم دلش میخواد تو رو ببینه ، اون وقت دلت میاد نری؟
صیام مردد شد و نگاش دو دو زد برای من و من باز به تن کشیدم همه وجود وجودم رو.
تیام - خودتو لوس نکن بچه ، داره دیرت میشه آمین ، زود باش.
گاهی میشد به این حس رسید که چقدر تیام رو کچل کنیم خوشگل میشه.
چشم غره ای به اون استیل ایستادن زدم و و کوله روی دوش انداختم و گفتم : خب دیگه من برم.
صیام - خوش بگذره.
بینیش رو کشیدم و دلم برای پسرکم حتما تنگ میشه.
سری برای تیام تکون دادم و قدمی عقب گذاشتم که دستم کشیده شد و میون حجم دستای تیام کشیده شدم.
صداش کنار گوشم شنیده شد که...
تیام - اینقدر خشک خداحافظی کردن بهم نمی چسبه.
صیام - مامان دیرت شده آ.
شونه های تیام لرزید ، شونه های من لرزید و پسرکم کمی غیرت داره.
از خونه که بیرون زدم به مدد بهونه آژانس ، دلم گرفت.
بین خیابونای شلوغ قدم میزدم ، ساعت هشت پرواز داشتن و من باید تا ساعت هشت وقت میگذروندم.
زنگ گوشیم یادم آورد اونقدرها هم بی کس نیستم.
شماره جمشیدخان بود وپوزخند من به مردی بود که حتی نذاشت عید رو خوش بگذرونم.
- سلام ، پیشاپیش عیدتون مبارک.
- سلام ، کجایی؟
- یه جایی زیر آسمون خدا ، شما کی رسیدین؟
- دو ساعت پیش ، تنهایی؟
- تنهام ، مثل همیشه.
- آمین ، من...
- خوش باشین جمشیدخان ، من مامانمو خیلی دوست دارم ، دوست دارم شاد ببینمش.
- صدات انگار میلرزه.
- من باید برم ، عید خوبی داشه باشین.
قطع کردم و تنه آدمهایی که خلاف جهتم می اومدن رو به جون میخریدم.
نگاهم به پیاده رو بود و آدم هایی که امشب شاید هیچکدوم تنها نبودن.
تمرین مرگ میکنم تو گود این پیاده رو
دلم لرزید و بغض خط کشید به دیواره نازک شده گلوم.
دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت میکنم
امشب تنهام و امشب هیچکس با من نیست ، هم پای تنهایی های من نیست ، امشب سال تحویل میشه و من تنهام.
دارم شبامو با تن یه مرده قسمت میکنم
کم کم که ساعت نه شد و تن من از لای در آهنی عمارت تیام گذشت دلم بیشتر لرزید.
دوئیدم ، از میون باغی که میترسوندم دوئیم ، از میون درختایی که جای قشنگی وحشت میندازن به این دل از سر شب لرزیده دوئیدم.
ترسیدم ، با دست لرزون در باز کردم و ولوم تلویزیون رو بالا بردم و روی کاناپه جلوی تلویزیون تو خودم جمع شدم و پالتو رو تن ترسیدم کشیدم و حالا میمرد این تیام خان ملکان تو یه آپارتان زندگی کنه؟
گرسنه بودم و دلم سبزی پلو ماهی شب عید میخواست.
به هفت سین بدون استفاده ای که خاله واسه برکتش روی میز جلوی تلویزیون چیده بود نگاه میکردم و چشمام سنگین میشد و تنم بیشتر از ترس در هم فشرده میشد.
صدایی می اومد.
صدای یکی که اسمم رو صدا میزد.
صدای داد های یکی.
سردم بود.
میترسیدم.
شب عید بود و چشمای من غرق خواب.
صدای داد نزدیک میشد و من میخواستم که ریموتی داشتم و صداش رو خفه میکردم.
تو ثانیه ای چشم باز کردم و دست روی گوشام گذاشتم و جیغ های هیستریکم تو خونه انعکاس پیدا کرد.



دستی روی دستام اومده بود و من باز هم جیغ میکشیدم.
و همون دستا بود که دستای چسبیده به گوشم رو کنار زد و من شنیدم صدایی رو که دقیقا تو این لحظه محتاج شنیدنش بودم.
- چته آمینم ؟ بسه آمین ، منم...دِ لامصب منم ، آمین یه دقیقه منو نیگا ، دِ تیامت به فدات نگام کن.
سر به سینش کوبیدم و هق زدم و من محتاج عطر کاپتان بلک ساطع از تنشم.
دستش موهام رو چنگ میزد و من هق میزدم.
لبهاش شقیقه هام رو بوسه میزد و من هق میزدم.
دستش کمرم رو نوازش میکرد و من هق میزدم.
صداش میلرزید و من هق میزدم.
- بسه آمین ، گریه نکن دیگه ، نگاه کن هیچی نیست.
اون حرف میزد و من تو پونزده سالگی هام شناور میشدم.
اون حرف میزد و من دستایی رو حس میکردم که تنم رو از روی زمین بلند میکرد.
اون حرف میزد و من آحرین تقلاهام رو میون اون آغوش کثیف حس میکردم.
اون حرف میزد و من صدای دادی رو میشنیدم که اسمم رو صدا میزد.
اون حرف میزد و من چقدر محتاج حرف هاش بودم.
سر کندم از تن پر از عطر کاپتان بلک مردم و خیره شدم به جنگلی که شفاف تر از هر لحظه خیرم بود.
- خوبی؟
سری تکون دادم و پیشونیم به شونش چسبید.
- ترسیدم.
دستاش قاب صورتم شد و من هنوز هم گرگرفته اون بوسه های خورده به شقیقم بودم.
- چرا نگفتی؟
و این بود مقدمه ی طغیانش .
- آخه دختره ی...نباید بگی؟ به من نباید بگی؟ من به درک ، به اون مامان بیچارت که از سر شب تا حالا داره سر دنیا دق میکنه نباید بگی ؟ نباید به اون بابای بی خیالت بگی؟ نباید به اون رفیقات بگی؟ دِ، دختره ی خیره سر چیو میخواستی ثابت کنی؟ آزار خودتو دوست داری یه ندا به من بده از پشت بوم شرکتت پرتت کنم پایین یه جماعتی راحت شن.
چونم لرزید از آخرین جملش ، زهر کرد شیرینی اون همه نگرانی رو این آخرین جملش.
- بغض نکن...حرف حساب میزنم بغض نکن...دِ با تواما...چونت لرزید نلرزیدا.
دستش بند چونم شد و من نگاه بالا کشوندم تا اون همه سبزی و دلم هری پایین ریخت از این همه مهربونی نگاش.
- میدونی چند نفر الان دربه در دنبالتن؟ دِ لامروت مامانت چه گناهی کرده که باید از نگرانی تا دم مرگ بره و برگرده.
نگام نگرون شد و بعد از اون همه خشونت صداش ته لبخندی لبهاش رو از هم باز کرد.
- خوبه ، حالش خوبه ، چراغای روشن خونه رو دیدم خبرش کردم.
زبونم تو دهن چرخید بعد از این همه حرف شنفتن و گفتم : تو اینجا چی کار میکنی؟
پوف بلندش رو شنیدم و نگام افتاد به صیامی که تو قاب در ترسیده و خواب زده نگامون میکرد.
دست از هم باز کردم و به ثانیه ای نفس هر لحظم تو بغلم نیمه خواب شد و صداش خواب آلوده به سمع گوشمون رسید...
- مگه ما نباید بریم خونه مامان تهمینه؟
تیام روی کاناپه تک نفره کنارم پخش شد و گفت : دیگه نه.
با ریموت تلویزیون رو روشن کردم و اشکام رو کنار زدم و الان آخرین دقایق ساله و من با این تیپ مکش مرگ مابچه خواب آلودم رو بغل زدم و مردی کنارم نشسته که چشماش بابت خستگی بسته است و این مرد چرا تا این حد شده دغدغه این روزهای من؟
دستش روی دستم نشست و من غرق حضورش شدم و دعای تحویل سال رو زیرلب زمزمه کردم.
من کنار این دو مرد کوچیک و بزرگ زندگیم ته خوشبختی و عدم بی کسی رو حس میکنم و خدا برای من نگهشون میداره یا فقط ته مهلتم پونزدهم فروردینه؟
- سال نو مبارک.
چشماش باز شد و من خیره اون همه سبزی شدم و اون صورت جلو کشید ومن ثانیه های بعدی رو به تفکر درباره ی داغی روی گونم میگذروندم.
- سال نو شما هم مبارک خانوم شجاع.
طعنه زد و من اخم کردم و اون خندید و انگار اولین خنده امشبش بود این خنده.
- چطور فهمیدی تنهام؟
- تو چطور فکر کردی میشه این همه آدمو با هم پیچوند؟
- به سادگی آب خوردن.
- چراجواب تلفن نمیدی؟
- گوشیم خرابه ، صدا زنگش درنمیاد ، همش رو سایلنته.
- اونقدر ندارم تو نظرت که نتونم واسه زنم یه گوشی درست درمون بخرم؟
و من هنوز هم درگیر اون زنم وسط جملش بودم.
دست منو بگیر ، کنار من بشین ، من عاشق توام ، حال منو ببین
- آره آمین؟
- من عادت نکردم مشکلاتمو دیگران حل کنن.
- من دیگرانم؟
نگاش کردم و این مرد انگار این روزها خودی تر ازخودم به منه.
از دلهره نگو ، از خستگی پرم ، بی تو میشینم و روزا رو میشمرم
- نگفتی ، چطور فهمیدی تهرونم؟
- خوب میپیچونی فسقله.
از اون فسقله ته جملش هم خوشم میاد...روح نوازی بلده انگار این مرد خسته کنار دستم.
بی تو برای من فردا پر از غمه ،بی تو هوا پسه ، دنیا جهنمه


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 743
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,088
  • بازدید ماه : 26,969
  • بازدید سال : 177,068
  • بازدید کلی : 11,674,208