close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

بابت اون همه نزدیکی لحظه ای به خودم اومدم و تن از جلوی اون چشمهای مشتاق کنار کشیدم. چند قم بلندم با حرفش به انتها نرسید و من مات اون صدایی موندم…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 5181 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:40 نظرات ()

بابت اون همه نزدیکی لحظه ای به خودم اومدم و تن از جلوی اون چشمهای مشتاق کنار کشیدم.
چند قم بلندم با حرفش به انتها نرسید و من مات اون صدایی موندم که ملودی این روزام بود.
- آمین...
و همه ی این مقاومت ها میشکنه با این مدل صدا زدنی که من رو لحظه به لحظه دیوونه تر میکنه.
قدم های رفتم برگشت و نگام خیره چشماش شد و دستام گوشاش رو چسبید و صورتم روی صورتش خم شد و فاصله از میون رفت..........................................................

لب کنار کشیدم و قطره اشکم چکید و بهتم سرباز کرد و نگاه حیرون تیام نگام رو نشونه گرفت.
روی زانوهام جلوی پاهاش نشستم و صورت میون دستام پنهون کردم و نالیدم که...
- ببخش...من..اشتباه....من منظوری...من واقعا...
دستاش دستام رو کنار زد و تنم رو بالا کشید و این اون بود که اینبار لب هام رو به بزم لبه هاش دعوت کرد.
گل آتشی تو ، حرارت منم من ، که دیوانه ی بی قرارت منم من
با هدایتش روی پاهاش جاگیر شدم و دستاش کمرم رو چنگ میزد و من با انگشتام مسیر موها تا گردنش رو در مینوردیدم.
تنم رو که با خودش بالا کشید و من خیره برق نگاهش شدم ، خندید و من این خنده ها رو هم دوست دارم...
خدا دوست دارد من و تو بخندیم ، نه در جاهلیت بپوسیم و بگندیم
تنم روی تخت نشست و من تن عقب کشیدم و اون زانو روی تخت گذاشت و و من تن عقب کشیدم و اون تن جلو کشید و من به تاج تخت خوردم و دست اون نوازش وار از نوک انگشت پام تا صورتم رو لمس کرد و من کوبیده شم به سینه ای که این روزها عجیب محتاجش بودم...هرچند موقتی...هرچند با یک پایان غم انگیز...
سرم رو بالا کشید و باز لبهامون درگیر هم شد و من چنگ میون موهاش بردم و اون لب از لبم جدا کرد و اون لعنتیای من عاشق رو لغزوند تا زیر گلوم و من مست میشدم...من می نخورده مست میشدم...
به نگاهم خیره شد و من چشم روی هم گذاشتم و اون بلوزم رو از تنم کند و من لبه های تیشرتش رو گرفتم و اون خودش سریع تر تی شرت از تن کند و روی من خم شد و من با همه احساس داشتم خیره مردمک های لرزونش شدم و اون خیره تنم بود و من صداش رو میشنیدم که نفسگیر کنار گوشم داغی میریخت.
- من چطور از این همه زیبایی بگذرم ؟ درکم کن لعنتی.
بوسه پر حرارتم روی لبهاش مهر تایید زد به آخرین تردید نگاهش...
بخواب آرام پیش من ، لبت را بر لبم بگذار ، مرا لمسم کن و دل را به این عاشق ترین بسپار
میون اون ملافه های رنگی زنانگی هام عطش میشد ، سیرابی نمی گرفت ، عشق میشد ، نفس های پر حرارت میگرفت...
و من آمینی به وسعت دعای امشبم بودم...
بخداب آرام پیش من ، منی که بی تو میمیرم ، لبت را بر لبم بگذار که جان تازه میگیرم
دست هاش نوازش میشد ، آتیش میشد ، تن به بازی میگرفت ....
دستهام عشق میشد ، عشق میریخت...
لبهاش بوسه میزد ، نرم ، روی جای جای تنم...
لبهام حرارت میشد ، به تنش میچسبید و من زنی هستم در آستانه رابطه ای بی فرجام...
کنارم بخواب و به دورم بتاب ، از این لب بنوش چو تشنه که آبو
نفس نفس میزد و نفس میگرفتم از این دم و بازدم های پرشور....
من عاشق شدم...و این تلخ ترین اعتراف این روزهای منه...


دستهاش احاطه کرده بود تنم رو و من پشت به اون دوست داشتنی این روزام اشک میریختم...نه برای اون همه عشقی که دادم و حس خوبی که گرفتم...برای این پایان تلخی که این روزها با سرعت به من و این خوشبختی تازه رسیده نزدیک تر میشد...
هق هق هام میون ملافه هایی که تو دهنم چلونده میشد خفه شد و من صداشو کنار گوشم شنیدم که...
- چرا گریه؟...بد بودم آمینم؟
- ولم میکنی؟
-واسه چی؟
- میخوام برم حموم.
دست هاش باز شد و من از نگاه به اون همه آرامش هم می ترسیدم.
خجالت نرم نرمک تو تنم مینشست و این سنگ گیر کرده میون گلوم رو پرحجم تر میکرد انگار.
- خوبی آمین ؟...دِ یه چی بگو بذار خیالم بابتت راحت شه.
- خوبم.
و این صدای خشدار انگار قانعش نکرد.
ملافه دور تن پیچیده میون سفیدی کاشی های حموم تن رو زمین کوبیدم و هق هقم رو باز با فشردن لبهای نوازش شدم به لبه ی وان دونفره اون اتاقی که آینده خواهرم توش رقم میخورد فشردم و مگه من جز شوهرم و پسرکم چیزی میخوام؟
تقه ای به در خورد و تیام بود که گفت : آمین چیزیته ؟ مشکلی داری ؟
- خوبم تیام ، به خدا خوبم.
- دِ اگه خوبی پس چرا این در قفله؟
- تیام فقط تنهایی میخوام.
- آمینم اذیتت کردم؟
تو اذیت کن ولی بذار من اون میم ته اسمم رو باز هم از زبونت بشنوم.
- نه تیام...فقط میخوام یه کم تنها باشم.
- خیالم راحت باشه ؟ چیزی خواستی صدام میزنی؟
- آره تیام، برو بخواب.
- بیا بیرون ، با هم میخوابیم.
از این همه خوبی من چه کنم ؟ و آیامن گناه کردم؟
خدا دوست دارد لبی که ببوسد ، نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
***********
صیام غش غش میخندید و من یعنی باید از خنده های این دلخوشیم هم بگذرم؟
با انگشت آردیم رو نوک بینیش ضربه زدم و تیام دسته کلیدی که از سرایدار تازه از سفر برگشته گرفته بود رو تو هوا انداخت و بعد تو مشت گرفت و من نگاه از نگاه براق و خندونش گرفتم.
صیام - بابا کیک درست کردیم.
تیام - آخ که من میمیرم واسه کیک خونگی.
- صیام جان مامان ، برو حموم الان خاله اینا میرسن.
صیام - باشه ولی به بابا کیک نده تا من برگردم.
خنده ای کردم و شنیدم که تیام زیرلب گفت : چه اعجب شما خندیدی...
- نه مامانم، همه با هم بعد شام قراره کیک بخوریم.
صیام که ازآشپزخونه بیرون زد دست تیام چونم رو گرفت و من به اجبار نگاه کردنش تن دادم.
- نگاه میدزدی ، خودتو قایم میکنی ، آمین من اینبار از تو اجازه گرفتم.
چونه کنار کشیدم و با دستوال آردای روی میز رو کنار زدم و گفتم : من که چیزی نگفتم.
- دِ همین نگفتنت روی مخ من تاتی تاتی میکنه ، بد باهات تا کردم دیشب ، اذیت شدی؟
- نه به خدا ، فقط...خب...بفهم دیگه...من...خجالت...یعنی خب خجالت میکشم.
صدای خندش تو فضای آشپزخونه پیچید و من خیره خنده هایی شدم که چندی دیگه ، دیگه برای من نبود.
دستاش تنم رو میون تنش گرفت و اون عمیق بوسه زد به موهام و گفت : اگه بدونی وجودت چقدر آرامشه واسه من.
- تیام من کار اشتباهی کردم ، مگه نه ؟ من خیانت کردم.
انگشت روی لبم آورد و چونم رو بالا گرفت و گفت : تو زن منی ، الان فقط تو زن منی ، به کی خیانت کردی ؟ من و تو حلال ترین رابطمونو دیشب داشتیم ، حالیته آمین ، حتی خدا و پیغمبرش هم حلال کردن ، اون وقت تو میگی خیانت؟
- تیام من اشتباه کردم؟
- دِ میگم نکردی بانو ...
این بانوی جدید رو هم من دوست دارم.
تن از میون تنش بیرون کشیدم و دسته موی افتاده تو صورتم رو هول پشت گوشم زدم و گفتم : خب من برم یه دوشی بگیرم ، زشته الان سها و شهنام میان.
سری به تایید تکون داد و من جلوی آینه قدی حموم از بین اون همه بخار اسم تیام رو میون بخارها نوشتم و لبخند زدم و من زهر نمیکنم این فرصت بوده برامو.
***********
با اون شلوارک پاچه سه ربع جین و تی شرت تنگم جلوی سها نشسته بودم و به حرف هاش گوش میدادم و گاهی نگام به شهنامی می افتاد که پر عشق سهاش رو نگاه میکرد.
تیام - چقدر این زنت حرف میزنه شهنام.
سها - خیلی هم دلت بخواد.
تیام - من عمرا بخوام.
و دستش بود که دور شونه ی من حلقه شد و من امنیت حضورش رو دوست داشتم...
شهنام - برنامه سالار و بهزاد چی بود؟
- کیشن.
سها - خوش بهت گذشته آمین؟
و اون چشم و ابرویی که اومد من رو به خنده انداخت و هنوز هم دستای تیام دور شونم بود.
شهنام - دیگه تهدیدت نکردن تیام؟
نگام روی صیامی برگشت که با ایکس باکس مشغول بود و من هیچ وقت دوست ندارم اون سه روز رو دوباره تجربه کنم.
تیام - دیگه همچین ریسکی نمیکنن.
سها - شهنام تا پیدا شدن صیام هیچ حرفی به من نزده بود ، واقعا متاسفم که تو اون لحظه ها نبودم.
تیام - من بهش سپردم که نگه ، حتی سالار و بهزاد هم خبر ندارن.
سها سری تکون داد و من سر به تن تیامم تکیه دادم و میدونم که این مرد دیگه نمیذاره من همیچین ترسی رو تجربه کنم.


دستی شالی روی شونه هام انداخت و من به سهایی نگاه کردم که به عشق خودش و شهنامش غبطه میخوردم.
- چرا تنها؟ اون تیام خانت کجاست پس؟
- خسته بودخوابید.
- بی تو؟
کمی نگاش کردم و اون گونم رو نرم بوسید و من تو اون لباس خواب صورتی رنگ لقب فوق العاده بهش میدادم.
- میخوای باور کنم تیام از این همه زیبایی گذشته باشه ؟ من تیامو میشناسم ، تیام از تو نمگیذره ، برق نگاش اینو میگه.
- منو دلخوش نکن.
- یه چیزی تو نگات اذیتم میکنه آمین...حس دل کندن داره نگات.
- همه یه روزی باید دل بکنن.
- نمیدونستم اهل جازدنی.
- اهل جا زدن نبودم و نیستم ولی اهل حق کسی خوردن اونم هم خونمو بلد نیستم.
- تیام حق توئه ، حق توئی که حتی تیام حقتو خورد.
- بهش به چشم یه حق نگاه نمیکنم ، این سفرو دوست دارم و نمیخوام به آینده فکر کنم.
- یه چیزی توی تو داره میخورتت ، لبخند میزنی ولی پشت لبخندت خیلی درده آمین.
- همه آدما درد دارن ، یکی بیشتر یکی کمتر.
- من هم دردِ ترس از دست دادنو کشیدم ، وقتی شهنام ازم برید.
- شهنام از تو ببره ؟ اون نگاه عاشق مگه دل بریدن هم بلده؟
- من و شهنام تو دانشکده همو دیدیم ، از همون روز اول دلم سرید ولی اون با همه بود و انگار تنها کسی که به چشمش نمی اومد من بودم ، سر یه کلاس کنار هم نشستیم ، باز هم نگام نکرد ، تا اینکه تو همون کلاس سر یه بحثی که استاد سرشو باز کرد دعوامون شد ، حرفاش زور بود ولی من دوسش داشتم ، بعد یه مدت از این همه نادیده گرفته شدنم دلم گرفت و بی خیال مردی شدم که خیلی میخواستمش ، تا اینکه بی محلیام به چشمش اومد ، افتاد دنبالم ، منو واسه یکی دو شب میخواست مثل همه ولی من دلگیر میشدم از اون همه بی مهریش ، اونجا بود که کم کم من و تیام به هم نزدیک شدیم ، خوب بود ، بداخلاق هم بود ، دخترا تو نخش بودن و اون کنار شهنام یه صدم هم دختربازی نکرده بود ، رفت و آدمدم به خونه ی اونا به بهونه دوستیم با تیام بیشتر شد تا اینکه یه روز تیام خونه نبود و شهنام...
- گولش زدم...
صدای مردی که ازش حرف میزدیم میونمون خط کشید و سها پر عشق به مردش لبخند زد و شهنام روی موهای سها رو بوسید و از پشت بغلش کرد و گونه روی سر سها گذاشت و گفت : به بهونه اینکه تیام تو راهه کشیدمش تو خونه ، تیام تا فرداش هم برنمی گشت ، رفته بود یکی از شهرای اطراف و من سها رو تو خونم حبس کردم و ...من متاسفم سها...
سها لبخندی زد و گفت : پسره ی بی شعور میخواست منو ببوسه.
نیشم باز شد و شهنام خندید و سها گفت : خوشت اومده انگاری آمین جون ، فیلم هالیوودی که نمیبینی جونم.
شهنام خندید و گفت : بوسیدمش ، عالی بود ، با همیشه فرق داشت ، سها برای من تنها چیزی بود که میخواستم و به دستش نمی آوردم.
سها - از خونشون زدم بیرون ، من عاشق شهنام بودم ولی فکر میکردم...
شهنام - تو هیچ وقت برای من هوس نبودی ، حتی اون اوایل.
سها لبخندی به اون همه مهربونی های مردش زد و گفت : ازش دور شدم ، حتی ارتباطم با تیام هم کمتر شده بود تا اینکه...
شهنام - خواستم حسودی کنه ، از دستش عاصی شده بودم ، آخه کدوم دختری بود که به من نه بگه؟
سها - خود شیفته.
خندیدم و اون دوتا مهربون خندم رو به نظاره نشستن.
شهنام - با یکی از دخترایی که از قضا دشمن سها بود رفیق شدم و سها رو دیدم که شکست...
چشماش غمگین شد و پر عشق تر موهای سهاش رو بوسید.
شهنام - شرمندتم نفسم.
سها خندید و گفت : ناراحت شدم از دستش و برگشتم ایران.
شهنام - خوب ما رو در به در کردیا.
سها - پشیمونی؟
شهنام گونه سهاش رو بوسید و من لبخندی به این همه مهر زدم.
شهنام - دنبالش اومدم ، یه هفته هر شب یه لنگ پا جلوی پنجره ی اتاقش تا صبح وایسادم تا راضی شد رام بده واسه خواستگاری ، سه ماه کل خونوادم بسیج شدن تا از این خانوم خوشگل بله بگیرن...فتنه ای بود و خبر نداشتم.
- دلت اومد سها؟
سها - تو هم جای من باشی بیشتر از این دلت میاد.
شهنام - ایشالا دختر بابا انتقام بابا رو از مامانش بگیره.
سها - فعلا که بچم آرومه.
جیغ خفیفی کشیدم و تیام پا به تراس گذاشت و من از سر ذوق دست دور گردنش انداختم و گفتم : داری عمو میشی تیام.
تیام - خودم دومین نفر فهمیدم دارم عروس دار میشم.
سها - چه امیدی هم بستین دختر بشه.
- ایشالا میشه ، ما عروس میخوایم.
تیام خندید و دست دورک انداخت و شهنام به من لبخندی زد و من انگار به این همه خوشبختی این زوج خو گرفتم.


سری که به بالشتک وان تکیه داده شده بود رو بالا کشیدم و چشم باز کردم و به اون مرد این روزهایی که شونه ی چپ به قاب در تکیه داده بود و دست تو سینه جمع کرده بود و با اون یه وری خندش هیزی میکرد ، خیره شدم.
نگامو به خودش دید و طرفم قدم برداشت و لبه ی وان نشست و من فقط خیره نگاش کردم و اون خنیدید و چونم رو میون انگشتاش گیر انداخت و سرم رو بالا کشید و سرش رو پایین کشید و لبهام رو مزه کرد و من دست دور گردنش انداختم و اون دست لغزوند به تیره ی پشتم و ...
چه حرفایی تو دلها بود ، سوالا که نپرسیدیم ، دوباره از نگاه هم من و تو هر دو ترسیدیم
سر عقب کشیدم و اون با تلخ خندش براندازم کرد و گفت : کمم برات آمین ، خیلی کمم انگار...
با انگشتاش مشغول بازی شدم و اون باز گفت : چته تو ؟ یه چی داره داغونت میکنه.
- مهم نیست.
- دِ اگه نبود که اینجوری واسه من نگاه نمی دزدیدی.
- من خوبم.
- من لحظه های خوب بودن تو رو دیدم آمین ، منو گول نزن.
- به سها حسودیم شد ، واسه اولین بار به یکی حسودیم شد.
نگاش تو فضای سرد حموم دوئید و من گرمای تنش رو میخواستم.
- به چیش؟
- به خوشبختیش.
- الان بدبختی؟
منظورش همین الانه ؟ همین الانی که اون هست و من هستم و من دارمش و اون دارتم.
- بدبخت نه.
- جواب دوپهلو میدی چرا؟
- تو چرا دوپهلو برداشت میکنی؟
- چته آمینم؟
- نمیدونم.
- میدونی و نمیگی.
- بی خیال شو تیام.
- بی خیال چی؟
- بی خیال حل این معما.
- معما؟ پس یه چی هست که شده معما.
- مهم نیست.
- وقتی فکر تو رو مشغول میکنه یعنی هست.
- من فقط خسته ام.
- خسته ی با من بودن؟
- چرا منفی بافی میکنی تیام؟
- چون جوابات سربالاست ، میخوای سر تیام ملکانو شیره بمالی؟
- میشه؟
- اگه به توئه پررو باشه که صد درصد.
- مگه چی کارت کردم؟
- من نمیدونم معاونم چطور استخدامت کرد؟
- پشیمونی؟
- نه.
قاطعیت لحنش لبخند به لبم نشوند و اون رو دوست دارم ، خیلی دوست دارم.
اگه میبینی میترسم ، اگه چیزی نمی پرسم ، اگه بیهوده پوسیدم ، من از ترس تو ترسیدم
- معاونت استخدامم کرد چون مامان پارتیم شد.
- پس واجب شد معاونمو یه گوشمالی حسابی بدم.
- روز اولی که دیدمش فکر کردم یه مرد فوق العاده است ، خیلی خواستنیه.
اخماش تو هم رفت و من شوخی ابروهاش رو هم انگار از برم.
صدایی تو فضا پیچید و نگاه تیام روی من نشست و گفت : یعنی این وقت صبح کیه؟
شونه بالا انداختم و اون قبل از بیرون رفتنش گفت : زود باش ، برگردم خوردمتا.
خندیدم و اون خندید به خندم و من این لحظه هاش رو هم دوست ارم.
کمی بعد که موهای نمناکم رو بالای سرم به مدد کلیبپس جمع میکردم و از پله ها پایین میرفتم و نگام متعجب بود ، در حال تخمین زدن مسافت جنوب تا شمال ایران بودم.
سالار دست باز کرد و من نگام به اخمای درهم سارا و آهو بود که تن و بدنم رو رصد میکردن و من میدونم که این جماعت به اختمال صد در صد دیوونه ان.
قبل از سالار با بهزاد دست دادم و اون لبخندی به من زد و من چقدر این پسر رو دوست دارم.
سالار بغلم کرد و کنار گوشم گفت : بی خیال اخم این دوتا مادر فولادزره ، چه کردی با پسردایی ما؟
مشتی حواله ی بازوش شد و اون خندید و روی موهام رو بوسیبد و من نگام به اخمای مرد این روزام بود و سالار گره دستاش رو دور تنم محکم تر میکرد و گفته بودم که چقدر سالار برام مهمه؟
سارا طاقچه بالایی محورفتارش شده بود و آهو محل هم نمیذاشت و من هم منت کشی بلد نبودم.
کنار سها نشستم و سارا ایشی کرد و رو گردوند و من شیطون شدم و گفت : مجردی خوش گذشات؟
آهو – به کوری چشم بعضیا.
سها سر کرد تو گوشم گفت : از دستت شکارنا.
- اووووف...بدجور.
سالار – تو هم همچینی بهت بد نگذشته ، آب رفته زیر پوستت انگاری.
تیام خیرم بود و من نگاهاش رو هم دوست دارم.
سارا دووم نیاورد قهر در پیش گرفته رو و گفت : حالا مسافرت چطور بود؟
- عالی.
ابروهای آهو بالا پرید ، سالار لبخند زد ، بهزاد چشم و ابرویی واسه تیام اومد و سارا...امان از سارا..
در حین اعمال شاقه ی چشم غره ی غلظت دارش گفت : جون من؟
خندیدم و تیام گفت : مشکلی هست سارا جان؟
سارا بی اهمیت به مرد این روزهای من از جا بلند شد و گفت : من میرم استراحت کنم ، سالار بعد چمدونمو بیار بالا.
نشنیده میتونستم حرفی که آهو تو گوش سارا گفت رو حدس بزنم.
" کور میشی از شوهر خودت مایه میذاری."




نگاه آخرم رو دور اتاق گردوندم و به اخمای تیام خندیدم و اون دستم رو کشید و من روی پاهاش نشستم و اون گفت : آخه به اونا چه ربطی داره که زن من تو اتاق من میخوابه یا نه؟
دست میون موهاش بردم و گفتم : بی خیال دیگه تیام.
صدای بچه ها رو که شنیدم و از روی پاش بلند شدم و اون بی میل منو ولم کرد و من این بچه بازی هاش رو انگار دوست دارم.
از اتاق زدم بیرون و نفس راحتی کشیدم بابت دیر بالا اومدن اون دوتا رفیق شفیق.
آهو - خوشگل کردی ، خبریه؟
سارا - بچمون همیشه خوشگل بوده.
خندیدم و دست دور گردنشون انداختم و گفتم : خب تعریف کنین ، ببینیم کیش چه خبرا بوده با اون عاشقای دل خسته.
روی کاناپه های نزدیک در تراس نشستیم و آهو گفت : بگو بهزاد جون چه هالیوود بازی از خودش ول کرد ؟
- جون آمین؟
سارا - شر و ور میگه جون خودش.
آهو - از خودت مایه بذار.
سارا - اگه گذاشتم داداشم بیاد ورت داره.
آهو - دلتم بخواد.
- تعریف کن آهو.
سارا - منم خوب بلدم پته تو و داداشمو بریزم رو آبا آهو خانوم.
- پس غلطای اضافه زیاد کردین.
آهو - این بهزاده رو انگار دوتا چشم قرضی بهش داده بودن ، همیچن تو صورت این سارا بود ما مونده بودیم چطور خاله نمیشیم ، یا ایراد از ساراس یا بنده خدا بهزاد دور از جون عقیمه.
غش غش خندیدم و کوسن مبل تو صورت آهو نقش زد و جیغ آهو هوا رفت و آیا این دوتا با هم زندگی هم میکنن؟
سارا - از شما دوتا بهتر بودیم ، معلوم نی نصف روز چطور من و بهزادو دودر کردن رفتن کدوم گوری؟ برگشتن هم همچین لپای آهوجون گل انداخته بود هیچکی نمیدونست فکر میکرد دو فصل کوبیدن تو صورتش.
باز خندیدم و نگام به تیام افتاد که کمی دورتر به خنده هام خیره بود و من عاشق این مدل نگاه کردنش هم هستم، گفته بودم ؟
آهو - از شما بهتر بودیم که آقاتون برداشت راست راست تو راهرو همیچن لب و لوچتونو تو جا درآورد.
رسما پوکیدم و آهو هم غش کرد و سارا هم میخندید و فحش میداد.
آهو ادامه داد و من بیشتر خندیدم.
آهو - خدایی بود سالار با اون گوشیش تو آسانسور درگیر بود ، وگرنه معلوم نبود کی قیافه بهزادو کف راهرو جمع میکرد.
سارا - نه بابا ، بهزادکه سالی جونتونو فوت کنه ، پخش دیوار شده.
آهو - خواب دیدی خیر باشه عزیزم ، بهزاد سوسول تو اصلا لایق مقایسه با سالار من هست؟
نگام میونشون چرخ میخورد و میخندیدم و نه به دار بود و نه به بار.
- جمعش کنین ، خوشم میاد پا هم نمیدادین بهشون ، مونده اسم بچتونو انتخاب کنین دیگه نه؟
آهو - نه به خدا.
من که غش کردم و سارا هم دیگه رسما کف سالن رو گاز میزد و خود آهو بود که صدای خندش توی سالن پیچیده بود.
**************
صیامم بهم تکیه زد و من به تن کشیدمش و دست تیام دور گردنم نشست و سالار برام چشم و ابرویی اومد و گوشی تیام به دست ازمون عکس گرفت و من این سه نفره هامون رو هم دوست دارم.
سها کنارم نشست و سالار رو به آهو گفت : من اینقده بچه دوست داریم ، زود بچه دار شیم.
آهو به آنی لبو شد و سارا غش کرد و من اخم کردم به سالار بی حیای همه ی سالهای زندگیم.
شهنام دستی پشت سالار زد و گفت : هنوز مسجد ساختی و بساط گداییتو پهن کردی؟
سالار - مصالح مسجد تو راهه ، ایشالا تا چندماه دیگه.
شهنام - روتو برم.
سالار - سها جون من پرروام یا این شوهرت؟
سها عشق ریخت تو نگاش و سالار نیش واشده رو جمع کرد و گفت : باشه بابا ، فهمیدیم خاطرشو میخوای.
سها - یه دهم زجرایی که شهنام واسه رسیدن به من کشیدو شما کشیدی؟
سالار - سها جون از تو انتظار نمیره این بی مروتی.
سها - آهو اذیتش کن ، اصلا خودم یه داداش دارم ،یه ماه دیگه میخواد بیاد ایران ، بچم دکتره ، اینقده خوش تیپه ، همین که چشمم به تو خورد گفتم چقدر دلم میخواد زن داداشم بشی.
سالار خندید و گفت : آهو بره بالا بیاد پایین خانوم خودمه.
آهو سر به زیر انداخت و من که این رفیقم رو میشناسم که از ذوقشه نه حیاش.
سارا - سها جون ، اینا رو ول کن ، یه دور دیگه نگاه کن ، دختر بهتر داریم توی جمعمونا.
دیدم که بهزاد چه چشم غره ای رفت و سارا چه محلی نذاشت.
سها - بذار فکر کنم ، آهان آمینو میگی؟
سارا - سها جون به سلیقت شک کردم.
سالار - داداشت اگه ایران میمونه ما میتونیم فکرامونو واسه آمین بکنیم ، گفته باشم که دختر به بلاد کفرنمیدیم.
خندیدم و تیام سر کرد تو گوشم و گفت : خوشت هم اومده انگار.


لیوان چای رو به دستم داد و من خیره ی نیمرخش گفتم : چه خبر؟
- دقیقا از کی؟
- از همه.
- من و آهو خوب پیش میریم ، سارا از خر شیطون در حال پایین اومدنه ، بابام دلش واسه دخترش تنگه و سارا تو این مورد همچنان سوار خر مراده ، تهمیته جون و دایی هم خودشونو ار خاله فرشته و بابات دور ننداختن.
- پس همه چی روبراست ، جز حال عمو.
- راضیش کن آمین ، قلقش دستته .
- از بهزاد بخواه ، این روزا سارا نگاش فقط به دهن بهزاده.
- چته؟
سوالش بی مقدمه بود و من دلم کمی تنهایی میخواست.
- هیچی.
- من بزرگت کردما ، نمیخوای نگو ، دروغ هم نگو ، به سالارت دروغ نگو.
از تراس خواست بزنه بیرون که گفتم : سالی؟
- جونم؟
- گفته بودم دوست دارم؟
لبخندش رو ندیده حس میکردم و اون گفت : نه به اندزه ی منی که یه عمره نگرانتم.
سکوتی شد و باز صدای اون سکوت رو شکست .
- راستی...
نگاش کردم که گفت : سالی رو بگو فرشته جونت اگه به جمشیدش رسید واست بزاد.
خندیدم و اون لبخند به لب رفت و من موندم سالارو نداشتم چه میکردم.
صدای گوشیم میون همهمه ذهنم خودی نشون داد و من بی نگاه به اسکرین گوشی جواب دادم.
- بله؟
- سلامتو خوردی؟
- سلام.
- کجایی؟
- شما خوبین؟ مامان ؟ آرمان ؟ عمه؟
- گفتم کجایی؟
- شمال ، ویلای تیام.
- آمین...
- من قبل از پونزده فروردین بار و بندیلمو جمع میکنم و میزنم به چاک ، خیالتون تخت جمشیدخان.
- خوبی؟
- فکر نمیکردم روزی ازم اینجور سوالی بپرسین.
- صیغه رو باید هر چه زودتر فسخ کنیم.
انگار صدای پوزخندم بلند بود که صدای بمش عصبی تو گوشم پیچید.
- مشکلی داری آمین؟
- نه ، فقط جالبه که تا این حد خوشبختی آیلین براتون مهمه ، به این همه پدرانه باید آفرین گفت جمشیدخان ، زندگی عالی ، سفرای عالی ، تحصیلات عالی و همسر عالی ، همیشه معیارتون رو برای آیلین دوست داشتم.
- آمین میفهمی چی میگی؟
- نمیدونم ، فقط کمی خسته ام ، امروز خیلی بهم خوش گذشت ، راستی جمشیدخان میدونستین من تنها سفرای زندگیم ، یکی طالقان بوده و یکی هم مشهد با مامان؟...و حالا هم شمال ، با فاکتور پارسال.... یه سوال... آیلین چندبار سفر خارج رفته؟...سفرای آیلینو هم دوست داشتم.
- آمین این حرفای تو نیست.
- آره حرفای من نیست...حرفای دلمه.
- من برمیگردم و باهم حرف میزنیم.
- یادم نمیاد وقتتون رو با حرف زدن با آدم کم ارزشی مثل من هدر داده باشین ، من به همین تلفنای خشک و خالی سالی یه بار هم راضیم.
- آمیبن عوض شدی.
- شاید...
صدای دادش تو گوشی پیچید و من باز هم پوزخند زدم.
- آمین...
- چندم برمیگردین؟
- چی؟
از سوال بی ربطم جا خورد و من باز گفتم : گفتم چندم برمیگردین؟
- چطور مگه؟
- همینجور ، دلم واسه تنها کسی که داشتم و اونم ازم گرفتن تنگ شده.
حرفام بوی گوشه کنایه که نداشت ، داشت؟
- ما صبح پونزدهم ایرانیم.
- خوبه.
- چی؟
- هیچی ، من باید برم ، صدام میزنن ، خداحافط.
و من برای اولین بار گوشی روی پدری قطع کردم که محتاج محبتش بودم.



دست میون موهای صیام فرو برد و من خیره نیمرخش گفتم: تیام؟
- هوم؟
دلم که جانم نمی خواست ؟ میخواست؟
- برو بخواب.
یه وری خندش رو زد و یه وری نگام کرد و دل من با نگاش هم میریزه ، گفته بودم؟
- از رفیقات حساب میبری و از من نمیبری.
- نمیخوام حرفی باشه ، میفهمی که؟
میون ابروهاش اخم بود .
خم شد و لبهام رو کوتاه بوسید و من فقط نگاش کردم.
- شب خوبی داشته باشی.
دستش روی دستگیره بود که گفتم : تیام؟
باز جانمی نشنیدم و انگار اون فقط جون منه.
یه زن با جنونش به من یاد داد...
که عاشق شدن...که عاشق شدن...که عاشق شدن...قبل ویرونیه
- من عید خوبی داشتم.
یه وری خندش رو دیدم و اون زد بیرون.
***********
صیام رو راهی خراب شدن سر سالار کردم و به اون همه شیطنت کودکانه ای که خیلی کم سهمم بود پر ذوق خیره شدم.
نگام به سالن خالی بود و تیام رو میدیدم که تو اتاقش با لپ تاپ و گوشیش درگیری داشت و چقدر جذاب بود این مرد.
انگار سنگینی نگام رو حس کرده باشه سر بالا آورد و من تکیه زده به چارچوب اتاق صیام رو برانداز کرد و من باز زن شدم و زنیت خرج دادم و غمزخ ریختم تو نگام و این همون مردیه که برای با اون بودن تمام دنیام رو شده باشه میدم.
لپ تاپ رو بست و گوشی رو روی عسلی گذاشت و نگاش رو توی سالن گردوند و برام اشاره اومد که برم طرفش و من باز زن شدم و زنیت خرج دادم و این منم زنی در آستاته ی فصل بی کسی.
نگاه توی سالن گردوندم و دستهام رو بند پیرهنش کردم و اون دست دور کمرم برد و من رو تو اتاقش کشوند وشاید این اتاق پر خاطره ترین اتاق عمرم باشه ، حتی پرخاطره تر از اون اتاق طبقه ی پایین.
در رو با پاش بست و من به سینه ی دیوار چسبیدم و دستای اون ستون های کنار سرم شد و من بابت این همه احساسی که از با اون بودن نصیبم میشد غرق عشق میشدم.
سنگ فرشام حریص بارونن ، مثه ابر بهار درکم کن
باش روزی یه بار رد ش ازم ، باشه روزی یه بار ترکم کن

لبهاش که پوست گردنم رو به بازی گرفت دست میون موهاش بردم و این مرد کمِ کم تا پونزده فروردین سهم منه.
یه دفعه از چه فصلی سبز شدی که تو احساس من قدم بزنی
یه خیابون شدم که گهگاهی یه کمی واسه من قدم بزنی

صدای خنده ای توی سالن پیچید و من سر عقب کشیدم و اون سر جلو آورد و من از این همه خواسته شدن حتی به هوس خندیدم و باز پسش زدم و اون چشم غره رفت و بیشتر بهم چسبید و من کنار گوشش گفتم : میفهمن نیستم تیام.
لاله گوشم رو میون لبهاش لحظه ای نگه داشت و من خندم رو با فشردم لبهام به شونش خفه کردم و اون همون لبهایی رو که با لاله ی گوشم درگیر بود رو تا روی گوشم بالا کشید و گفت : هیزی کردن عاقبت داره خانومم.
یه سوال...میشه خانومت بمونم؟
یه خیابون شدم که خستگیام کز کنم روی موج دامن تو
اگه دستم نمیرسه به خودت ، مست شم از عبور کردن تو

تنم رو به تخت رسوند و من مشتاق ناز کردم و غرق نیازش شدم .
دستش روی پوست کمرم کشیده میشد و من از این همه نوازش غرق لذت میشدم .
- تیام بی خیال .
هدف نگاهش لبهام بود و من هم لبهاش رو میخواستم.
- من هیچ وقت بی خیالت نمیشم.
و کاش قولنامه مردها روی تخت ، چمبره زده روی تن ، با نگاهی لبریز از حس نیاز ، منگوله ای هم داشت.
اونقدر راه رفتی روی تنم ، تا به راه رفتنت عادت کردم
یه خیابون خلوت عاشق ، فکر کردم که لاله زار شدم

کمی بعد که سرم روی سینش بود و اون با موهام بازی میکرد گفتم : برم دیگه.
بوسه ی عمیقی روی موهام گذاشت و من چقدر ممنونش بودم که من رو فقط با بوسه هاش سیراب کرده بود.
پاهام رو از تخت آیزون کردم و لباسی که تو تنم کج شده بود رو هم میزون کردم و تیام گفت : یه زنگ به وثوق بزن .
سری تکون دادم و اون باز دستم رو کشید و با بوسه عمیقش روی لبهام حسن ختام داد به این رابطه ای که من لحظه لحظش رو ثبت کردم توی ذهنم. ، شاید ذخیره ای برای روزهای بعد از پونزده فروردین.
نفسهایی که کند شده بود رو پشت لبخند نصفه نیمم پنهون کردم و خواستم بیرون بزنم از اتاق که گفت : آمین؟
نگاه طرفش برگردوندم و اون گفت : خوشحالم که مال منی.
مثه پس کوچه های پاییزم ، ریه هام خش خشن پر از برگن
سن و سالی نداره رابطمون ، اکثر عاشقا جوون مرگن




تیام - سیزده به درمون هم تو ترافیک گذشت.
- بد هم که نیست.
تیام یه وری خندش رو بهم ارزونی کرد و دو روز دیگه من ندارمش.
تیام - خوشحالم که بهت خوش گشته.
صیام - اصلا هم خوش نگذشت.
تیام - شما دوباره نق زدی؟
صیام - خب سیزده به در نرفتیم بیرون.
تیام - بچه پررو.
صیام باز بغ کرد و تن به گوشه صندلی کشید و به ترافیک خیره شد و شاید تا سه ساعت دیگه خونه باشیم.
سها رو موقع خداحافظی بوسیدم و اون کنار گوشم باز از نگرانی برای من گفته بود.
شهنام هم برام از اومدن شایان گفته بود و من خوشحال شده بودم .
سالار اونقدر تو بغلش فشارم داده بود که به مدد داد و بیداد تیام تونستم از اون شکنجه راحت شم.
سارا و آهو هم برام از شوئه لباسی که سهراب میخواست تو تاجیکستان برگزار کنه میگفت و جواب تیام برای کار دستای من روی لباسا یه نه قاطع بود و من گذاشتم مردم حداقل تا دو روز دیگه برام آقابالاسری کنه.
تیام - آمین؟
نگاه طرفش گردوندم و اون گفت : چرا ساکتی؟
- همینجوری...صیام جان؟
صیام- هوم؟
تیام - هوم نه بله ، چندبار باید بهت تذکر بدم؟
لنج بچم ول شد و من لبخندم رو خوردم و آرنج به دست تیام کوبیدم و اون بهم چشم غره رفت و زیرلب گفت : لوسش کردین دیگه.
بی توجهی خرج تیام کردم و گفتم : صیامم ؟
صیام - مامانی ، همش بابا دعوام میکنه.
تیام - آخه اینا اسمش دعواست؟
صیام - تو سرم داد زدی.
تیام - تو نه شما.
صیام - عمو شهنام گفته آدم باید با باباش صمیمی باشه.
تیام - عمو شهنام غلط...
چشم غره رفتم.
تیام - به گور هفت پشتش...
چشم غره رفتم.
تیام - حالا اون یه حرفی زد ، تو این همه من حرف میزنم گوش نمیگیری ، حالا یه چی گفت باید عمل کنی؟
صیام - من اصلا با شما قهرم ، با من حرف نزنین.
لبهام رو به دهن کشیدم و تیام هم خندش رو خورد و این جمع سه نفره همه ی آرزوی من از زندگیمه انگار.
تیام دستم رو بند دنده کرد و دست خودش رو هم بند دست من و من این گرما رو مدت کمی خواهم داشت.
*******
به قاب در تکیه زد و من در کمد رو بستم و گفتم : خسته نیستی؟
لبه ی تخت نشست و گفت : وثوق و بقیه فرداشب تهرونن.
- دلم براشون تنگ شده.
- آخه فسقله ، تو چطور میخواستی این همه وقت تنها تهرون بمونی؟
- گاهی تنهایی خوبه.
با انگشت به پیشونیم فشار آورد و سرم رو عقب برد و گفت : واسه من شاخ نشو.
خندیدم و کمی سکوت شد و سر من به بازوی تیامم چسبید و من گفتم : تیام؟
- هوم؟
- تو به صیام گفتی هوم نه و بله ، منم باید به تو بگم؟
- بگو حرفتو بچه.
-صیام الان دیگه مشکلی قرار نیست داشته باشه؟
- نه .
- مطمئن باشم؟
- به تیامت شک داری؟
کاش تیامم بودی...و سری به نه تکون دادم
- بذار مامان خوشبخت بشه.
- من چی کاره ام؟
- بابام خوبه ، فقط گاهی منو یادش میره ، عادت نداره به من ، با همه خوبه ، اون مامانو دوست داره ، خیلی ساله که دوسش داره.
- بغض نکن.
- دلم گرفته.
- اثرات سیزده ایه که در نکردیم.
کمی سکوت شد و من بی جهتانه گفتم که...
- تیام من رو پا خودم وایسادم ، تا جاییکه تونستم ، بلدم چطور گلیم خودمو از آّب بیرون بکشم ولی بلد نیستم مبارزه کنم ، سارا میگه خیلیا واسه همین اخلاقم حقمو خوردن.
- تو نیازی به مبارزه نداری ، تو خودت به دست میاری ، چنگ و دندون نشون نمیدی ، فکر کردی نفهمیدم حتی جمشیدخان هم بهت اعتماد داره؟
- همیشه دلش میخواست یه پسر داشته باشه ، وقتی سرک کشیدم تو کاراش یه کم یادم داد که چطور زبون تجارت داشته باشم ، کی و کجا خرج کنم ، حالا که فکرشو میکنم همیشه هم بی خیالم نبود.
- مگه میشه کسی بی خیال تو باشه؟
- این خوبیات واسه من رودل میاره آقا.
- تو واسه صیام همه چیزی.
برای تو چی؟
تیام روی تختم دراز کشید و من رو هم با خودش کشید و من سر روی سینش گذاشتم و اون دست میون موهام برد و گفت : دلگیریت انگار کسری بود ، تو که چیزیو از من قایم نمیکنی آمین ؟ درسته؟
- همه آدما واسه خودشون یه رازی دارن ، مگه تو نداری؟
سکوت کرد و موهام رو بوسید و امشب شب آخره.



تازه خوابیده بودم و حرکت تنش بیدارم کرد و من سر بالا آوردم و اون لبهام رو بوسیدم و گفت : میرم شرکت ، امروزو استراحت کن ، خسته ای.
تلخ خندی بهش زدم و سرم جای سینش روی بالش نشست و تیام ازکنارم گذشت و انگار آخرین دیداره.
- تیام؟
نگاه برگردوند و تو آخرین لحظه هم از دهنش جانم نشنیدم.
طرفش قدم برداشتم و سرش رو پایین کشیدم و گونه هاش رو بوسیدم و چشم بستم تا راه نگیره اون قطره اشکای سد شده پشت پلکام.
میشه چشماتو به من قرض بدی؟ جای هردومون میخوام گریه کنم
دستاش کمرم رو فشرد و من سر روی ضربان تنش گذاشتم و اون گفت : چرا چشمات بهونه گیر شده؟
- برو.
- شما بذاری ، رفتم...در ضمن خوب می پیچونی.
تو نذار...نخواه...نخوای نمیرم...تیام بمون و نذار.
تن به زور عقب کشیدم و اون پیشونیم رو نرم بوسید و زد بیرون و من خداحافظی هم نکردم.
نیم ساعت بعد که به زور از اون اتاق زدم بیرون اتاق صیام تنها مقصدم بود و من برای پسرکم بیشتر از همه دلتنگ میشم و شاید برای باباش بیشتر.
میشه چشماتو به من قرض بدی؟ جای هردومون میخوام گریه کنم
کنار تختش زانو زدم و پتوی کنار رفته رو مرتب کردم و کی قراره شب و نیمه شب مواظب این کنار نرفتن های پتوی تنش باشه ؟ آیلین ؟ آیلین خودش هم پتو کنار میزنه شبا و یکی باید مراقبش باشه.
دست میون موهاش بردم و تک به تک اجزای اون صورت رو بوسیدم و اشکام چکید و من چطور دل بکنم؟
تن روی زمین کشیدم و ساک لباساش رو باز کردم و کمی بعد همه رو دسته کرده راهی ماشین لباسشویی میکردم و جقدر خوشحالم که خدمتکارا امروز رو حداقل نیستن.
پشت کامپیوتر اتاق کار تیامم نشستم و نوشتم و خون گریه کردم.
تخت تیام رو مرتب کردم و اون چقدر خوب بود که شب آخر رو با من روی تختم صبح کرد و من چقدر ذلیل بودم که یه بار هم روی تخت اتاق شوهر هر چند موقتیم نخوابیدم.
غذا پختم ، قرمه سبزی که تیام دوست داره.
صیام هنوز خواب بود و من بیدارش نمیکردم.
ساکم رو دست گرفتم و مانتو تن زدم و شاید اولین روزی باشه که تیپم برام مهم نیست.
میشه چشماتو به من قرض بدی ؟ جای هردومون میخوام گریه کنم
نگاهی به سالن انداختم و آخرین بوییدن و بوسیدن دلبندم رو هم از خودم دریغ کردم.
اس ام اس به تیام زدم که "زود بیا خونه...ناهاو با صیام باش"...ننوشتم با من...چون دیگه نیستم ، آمین از صفحه ی زندگی این آدما دیگه حذف شد.
مشه چشماتو به من قرض بدی؟جای هردمون میخوام گریه کنم
*******
چند ساعت گذشته رو نمیدونم ...فقط تاب میخورم...میون آدمای این خیابونا.
میون بارش بارون اضطراب ، سر دوراهی آرامش و عذاب
باید که از خودم بی وقفه بگذرم ، فردای روشنو به خونه بسپرم
گوشیم خاموشه و من دستام رو به زیر بغل میزنم تا کمتر وسوسه ی روشن کردنش داغونم کنه.
جاده اگر پر از سراب و وحشته ، اگر که مقصدم مسلخ غربته
دلواپسم نباش من اهل رفتنم ، من تو هجوم این طوفان نمی شکنم
پا به میله ی فلزی نیمکت میکوبم و میبینم که مردی به من خیره است و من کمی غیرت میخوام انگار.
پشت سرم اگر طوفانی سرکشه ، اگر که روبروم شب شعله می کشه
دلواپسم نباش من مرد حادثه ام ، از قلب اشک و خون به خونه می رسم
تن که روی صندلی اتوبوس میکشم ، فکر میکنم که حتی فکرش هم نمیکردم که این مسیر یه روز برام عذاب داشته باشه.
دلواپسم نباش ای ماه ساکتم ، دلواپسم نباش که من به یادتم
به فکر غربت گل های پر پرم ، باید که از شب دلهره بگذرم
کلید ندارم و من انگار هیچ خونه ای ندارم.
پشت سرم اگر طوفانی سرکشه ، اگر که روبروم شب شعله می کشه
دلواپسم نباش من مرد حادثه ام ، از قلب اشک و خون به خونه می رسم
دلتنگم...حتی دلتنگ اون دوشب اون اتاق طبقه ی پایین و گریه...و این بی رحمانه ترین اعتراف من به خودمه.
جاده اگر پر از سراب و وحشته ، اگر که مقصدم مسلخ غربته
دلواپسم نباش من اهل رفتنم ، من تو هجوم این طوفان نمی شکنم
نمیشکنم ولی از قول بغضم حرفی نمیزنم.
*******



دستهام رو تو جیبم فرو بردم و تکیه زدم به ستون ایوون و پاهام رو دراز کردم و نگام به چراغای روشن خونه ی دکی بود.
صیامم شامش رو خورده؟
تیام فهمیده؟
وثوق برگشته؟
آیلین کی میرسه؟
نگام به چراغای روشن بود و دیدم که تو قاب در فنجون به دست وایساد و برکه ی دوست داشتنی من رو نگاه کرد.
نگاش رو گردوند و رسید به من و من حتی میتونستم از این فاصله برق تعجب رو تو اون چشمای بی تفاوت ببینم.
طرفم قدم برداشت و من از جام جم هم نخوردم و اون جلوی پله ها وایساده خیره ی من بی تفاوت شد.
- تو اینجا چی کار میکنی؟
محل ندادم و سر روی زانوی خم کردم گذاشتم و اون گفت : مامانت اینا نیستن.
- نه بابا ، نمیدونستم.
- پس چر حالا اومدی؟ کلید نداری؟
- دارم و نمیرم تو خونه ، یه تختم هم همچینی بگی نگی کمه.
و گاهی چقدر چاله میدونی میشه این آمین سرکش سرکوب شده.
- هوا سرده ، بیا خونه من.
- بی خیال ، من راحتم.
- من ناراحتم ، فرشته خانوم به گردنم حق داره ، اونقدرایی نمک نشناس نیستم که بذارم دخترش شب تا صبح جلو خونش بمونه.
- خودم خواستم جناب نمک گیر شده.
- چرا عصبانی ای؟
گفت و دو پله پایین تر از من نشست و من فقط نگاش میکردم .
- چرا تو طالقانی؟ آدمی که تو همچین ویلایی زندگی کنه کم کسی نیست.
بی خیال حرفم موضوع دبگه ای رو صورت جلسه کنفرانش ایوونیمون کرد.
- اولین بار که دیدمت فکر نمیکردم دخر فرشته خانوم باشی ، شبیه اون نیستی بابات کجاست؟
- تو چرا دکتر شدی؟
- چی؟
- دکترا نباید فوضول باشن.
- قانون جدیده؟
- چرا نمیری؟
- مشکلی هست؟
- آره ، میخوام تنها باشم.
- گریه کردی؟
- چی؟
- میگم گریه کردی؟
- نه.
- دروغ نگو ، غد هم نباش ، بهت نمیاد ، کلا همیشه آروم تر از اون دوتا رفیقات بودی.
چیزی نگفتم و اون پاکت سیگاری از جیبش بیرون آورد و نخی بیرون کشید و من دلم نخی میخواست.
خودم رو دو پله سر دادم پایین و میدیدم که از گشوه چشمش دیدم میزنه.
- یه نخ میدی؟
- نه بابا.
- پولشو میدم.
پاکت رو طرفم گرفت و من میون لبهام اون یه نخ تلخی رو نگه داشتم و اون با فندک نقرش روشن کرد اون یه نخ رو و من پوکی گرفتم عمیق و دودش رو تو ریه کشوندم و میدیدم که خیرمه و همه ی فکر من سمت اون دو تیغ خورده میون ابروی سمت چپش بود.
- بهت نمیاد دکتر باشی.
- چرا؟
- عین خلافایی.
- ابرو تیغ زدم رو مخته یا رد بخیه ی رو بازوم یا موهای فشنم ؟ دوتا رد بخیه هم دارم که بخوای نشونت میدم.
- راضی به زحمت نیستم.
- بخیه رو بازوم مال چهار سال پیشه ، تو پارتی مست کردم سر یه دختر با یکی دعوام شد چاقو خوردم....موهام رو واسه لج با یکی اینجوری میکنم...اون دو تا تیغ رو ابروم هم واسه خاطر یه شرط بندیه ، بعد خوشم اومد همیشه زدم.
کمی سکوت شد و اون اینبار گفت : حالا تو بگو چی شده ؟ باید بدونی مامانت فردا میرسه.
نگاش کردم و من هم زمانی دوست داشتم تیغ بزنم کناره ی ابروهام.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 744
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,089
  • بازدید ماه : 26,970
  • بازدید سال : 177,069
  • بازدید کلی : 11,674,209