close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت نوزدهم
loading...

رمان فا

این صدا کشوندم تا در و در که باز کردم و خیره ی نگاش شدم مچ به چارچوب تکیه داد و خم شد روی صورت غرق بهتم و گفت : تنهایی؟ و این مرد رقصید و من میون…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت نوزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 5649 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:49 نظرات ()

این صدا کشوندم تا در و در که باز کردم و خیره ی نگاش شدم مچ به چارچوب تکیه داد و خم شد روی صورت غرق بهتم و گفت : تنهایی؟
و این مرد رقصید و من میون تراس برای کوروش از هق هام گفتم.
- اینجا چی کار داری؟
و جواب تنهایی اون جز این جمله ی کلیشه به دنبال دار بود؟
یه ور لب هاش بالا رفت و من حتی مدل یه وری خندش رو هم دلتنگم.
- گفتم بیام تنها نباشی...................................

و با دست کنارم زد و کمی بعد میون حیاط آهو گوشه گوشه رو برانداز میکرد و من هنوز هم مات اون روی همیشه داشته ی تیام ملکان بودم.
- برو.
و صدای ولم پایینم منافات نداشت با اون کلمه ی مثلا با غیظ گفته.
- مهمون نوازیت در همین حد بود آمبن ؟ انتظار بیشتری داشتم از آمینی که میشناسم.
- خیلی وقته مرده اون آمینی که همه میشناختن.
و این جمله هم انگار کلیشه داشت و من میون دعوا نرخ ردیف میکردم امشب.
- برو، ساعت سه نیمه شبه ، خسته ام ، میخوام بخوابم.
- میخوابیم هم...
وکفر آدم بالا اومدن که چیز عجیبی نیست ، هست؟
- برو تیام ، حوصله ی حرف زدن ندارم ، نمیخوام بینمت.
- پس حسویت شده.
مات اون حرف موندم و قدمی به سمتم اومد و در بست و من میون دالون خونه ی آهو به دیوار کوبیده شدم و الان که فکر میکنم مرداد چقدر گرمه ، حتی سه نیمه شب.
دست های ستون شدش کنار سرم رو براندازی کردم و خیره ی صورت کمی ته ریش دارش گفتم : میدونم خوب بلدی قدرتتو به رخم بکشی ، پس بی زحمت بذارش واسه یه وقت دیگه جناب.
خم شدن صورتش رو دیدم و نفس هاش گوشم رو داغ تر کرد و این هوای مرداد هم چقدر گرمه تو این سه نیمه شب.
- بهت گفتم که امشب نفس بریدی ؟ دل بردی ؟ خوشگل بودی ، همه نگات میکردن و من...
و هوا انگار داغ تر هم میشه و این مرداد ماه و سه نیمه شب خیلی گرمه و نفس میبره این گرماش.
پایین گوشم جایی نزدیک گردنم میون لبهاش فرو رفت و صدای گوشیم توی جیبم قطع کرد اون اتصال نیم بند رو و من دست کشیدم به صفحه و نفس رفتم ، برگشت و گفتم : بله ؟
و هوا گرمه ، مرداد خیلی گرمه، سه نیمه شبش گرمتر...
زیرسنگینی نگاش صدای آروم مهربون ترین این روزهام رو شنیدم.
- رسیدی خونه؟
- تویی؟
- منتظر کس دیگه ای بودی ؟
- نـ....نه.
- حالت خوبه ؟
- حالم ؟ نمیدونم.
و دستی هر لحظه پهلوی راستم رو میفشرد و نفسی کنار گوشم پخش تر میشد.
- تنهایی آمین ؟
- تنها ؟
- تو چته الان؟
- نمیدونم.
تمرکز نداشتن هم تو این گرمای سه نیمه شب مرداد ماه عجیبه؟
- تو انگار حالت خوب نیـ....
گوشی کششده شد ومن نگاه تا اون تاریکی نگاه روبروم کشیدم و دستش بیشتر پهلوم رو چنگ زد و من بیشتر به سینش چسبیدم.
- چرا این مرتیکه ساعت سه نیمه شب باید زنگ به زن من بزنه؟
- زن تو؟
و گیجی هم انگار تو ساعت سه نیمه شب مرداد ماه به گرما افزوده میشه.
- صنمت با اون نسناس چیه؟
و انگار برق فحشش به خود آورد این تن غرق گیجی رو.
- به تو ربطی داره؟
گرونی حرفم به تنش چسبید و تنم رو از دیوار کند و من میون دستاش به طرف ساختمون بافت قدیم دار خونه ی آهو کشیده میشدم.
- دیوونه چی کارم داری ؟
- میخوام ربط و با ربط قضبه رو معلوم کنم.
- دستتو بکش ، ولم کن.
و این جیغ جیغ هام هم مثمرثمر واقع شدن بلد نیستن.
به روی کاناپه پرت شدم و دست اون کراواتش رو چنگ زد و من به اون مرد رقصیده با آیلین خیره بودم و حتی ذهنیتی به حرکت بعدیش هم نداشتم.
- که به من ربط نداره ، که زنم سه نصفه شب با یه الدنگ ناموس دزد تلفنی حرف میزنه...تقصیر تو نیستا ، تقصیرمن بی غیرته.
و انگشتاش به نبرد دکمه های مانتوی تنم اومدن و من لرزیدم و این مرد با آیلین رقصید.



دستم دستش رو پس زد و دستش هنوز هم موندگاری داشت روی دکمه هام و لباس مجلسی و خوش دوخت هنر دست مامان که معلوم شد سر به گردنم برد و بوسه های ریز و داغش از زیر گلوم تا چونم کشیده شد و من هق زدم و دست هام لرزید و من هوسی بیش نیستم انگار.
چونم میون لبهاش موند و کنارم روی کاناپه تن کوبید و تنم رو به تن کشید.
- اخ شدم ؟ بد شدم ؟ این همون تنیه که تو عشق بازی باهاش کم نذاشتی ، آمین چته تو ؟
سر به سینش چسبونده بودم و هق میزدم و من چقدر چندش آورم با این گریه های لعنتی هیچ وقت تموم نشده.
لبهاش موهام رو به بازی میگرفت و تن من فقط ارضای هوس هاشه؟
- چته آمین ؟ مگه اولین باره؟
- من مثه اون دخترای...
دست به لبهام برد و من خفه خونی پیشه کردم.
- هیس...آمین من پاکه.
- تیام برو.
- نمیرم ، امشب همه ی امیدوم همین یه ذره بودن باهات بوده.
- فقط واسه هوسات؟
پوف بلندش رو شنیدم و دستش که تنم رو بیشتر به تن کشید رو حس کردم.
از این رویای طولانی ، از این کابوس بیزارم
از این حسی که میدونی و میدونم به هم داریم

- هوس ؟...میگم بچه ای بدت میاداون وقت ، منی که لب تر کنم برام ریختن واسه هوس اینجام؟...همه برداشتت همین بود؟...ناامیدم کردی.
- من خیلی وقته ناامیدم ، از همون اولش .
کمی سکوت و حرفی که بالا پایین کرد این دل بی جنبه رو.
- دلم تنگ عطر تنت بود.
و زن بودن یعنی محتاج یک گوشه چشم بودن.
و این زن بودن گاهی همون روی مخ بودن هم معنی میده.
تنم رو از تنش کندم و توی اتاق گم شدم و تاپ و شلوارکم جای اون لباس کار شده رو گرفت و من بی خیال اون تن نشسته روی کاناپه ی وسط خونه راهی آشپزخونه شدم و آبی خوردم.
- دلبری کردن تو خونته؟
به اونی که شونه به چارچوب در تکیه داده بود نگاهی کردم و اون گفت : تو چه با این لباس چه با هر لباس دیگه ای واسه من جذابی...اینجور که بیشتر ، یاد خاطره های خوبم میندازیم ، همونایی که یه دختر خوشگل تو تراس ویلام منو بوسید.
- همه ی آدما تو زندگیشون یه لکه ی سیاه دارن ، بذارش اون قضیه رو پای لکه ی سیاه زندگی من.
- هیچیت به بابات نرفته باشه این زبون تلخت تنها ارثته.
- اشتباه تو اینجاست ، همه میگن من نمونه ی بارز جمشیدخانم.
- نیستی ، تو شبیه هیچکس نیستی ،حداقل نه تو زندگی من.
نیشخندم کارساز بود و انگار دکمه های لباسش آزارش میداد که همه رو باز کرد و این سینه ی سیکس بک رو کجای این دل وامونده بذارم من؟
زنگ خونه نگام رو تا اخمای درهمش بالا کشید و اون گفت : این وقت شب کیه؟
- نمیدونم ولی امشب انتظار هر چیزی رو میتونم داشته باشم.
چادر نازک آهو رو به تن کشیدم و میدونستم که گام به گامم این مرد همیشه کنجکاو در زندگی من ،قدم برمیداره.
چشمام رو گشاد کردم و مرد روبروم به لبخندی مهمونم کرد.
- خوبی ؟ فکر کردم پشت تلفن حالت خوب نیست ، اومدم که خیالم...
و دلیل نصفه موندن حرفش چی میتونه باشه جز اون حجم انسانی پشتم قرار گرفته.
دهن کوروش باز شد ، بسته شد ، قدمی عقب گذاشت و هل بودنش رو من به چشم دیدم.
کوروش - نمیدونستم تنها نیستی.
تیام - و اگه تنها بود؟
و این مرد انگار به فردی به نام کوروش آلرژی داره.
کوروش - من میرم ، شب خوش آمین.
و انگار اشتباه کردم ...هردو مرد به هم آلرژی دارن.
سوار پرشیاش شد و من ناراحت شدم از اون سرعت خرج کرده واسه رفتن.
- عادتشه شب و نصفه شب سرت خراب شه؟
- فرض کن باشه.
- فرض نمیکنم که اون روم بالا نیاد.
و دستش باز با کمرم بازی کردم و من رو امشب این مرد از راه به در میکنه.



- نمیخوای بری؟
- یه روزی همه چی رو بهت میگم.
- فکر نمیکنم گفتنی مونده باشه.
- اگه تو اون مخ کوچولوت یه لحظه هم این فکر باشه که میتونی از من ببری میدم مختو شستشو بدن ، من برای با تو بودن حتی با خودت هم میجنگم.
- انگار از آیلین ناامید شدی...آره خب کی خرتر از آمین؟
انگشت به لبم کشید و لبم سوخت و دلم باز بازیش گرفت انگار.
- زبونت تلخ که میشه ریشه میسوزونه ، از چیزایی هم که خبر نداری حرف نزن ، من به هدفم که رسیدم همه چیزو کف دستت میذارم.
- تو و آیلین دارین چی کار میکنین؟
- گفتم بهت مبگم.
- تا تو بگی خیلی میشه ، حرف فردا و پس فردا نیست ، حرف خیلی وقته ، میخوام بدونم.
- دونستن تو فقط تویی رو اذیت میکنه که یه عمره بی چشم داشت همه رو دوست داشتی ، دونستنت بده ، حداقل الان بده.
- میخوای به جمشیدخان ضربه بزنی؟
- به جمشیدخان ؟ ضربه ؟ از آیلین بپرس ، کارگردان نقشه هامون خودشه.
- اون هم میگه تویی.
- پس بهتره بگم این فیلم اشتراکیه.
و بگم این اشتراک میون اون فیلم به ثبت نرسیده هم دلم رو به هم زد حسود تلقی میشم؟
- برو به هدفت برس تیام ، من عادت کردم همه ازم به خاطر خواسته هاشون بگذرن ، حتی آرمان هم داره میگذره از تو که انتظاری نمیره.
و بازوهام اسیر پنجه هاش میشه و نفساش گونه هام رو داغ میکنه و همه ی نگاه معطوف شده ی من هدفی داره شبیه لب های اون.
- همه ی انتظارت فقط از منه ، اینو تو گوشت فرو کن.
و کمی لب به لبم فشرد و من هم کام دل گرفتم و این مرد امشب رو با آیلین رقصید و هدفشون هم معلوم نیست این دو نفر.
- میرم ولی صیامو پیشت میفرستم ، بهتره این چند روز پیش تو باشه ، خیالم جمع تره.
و چنگی به دلم خورد و صیامم رو از چه بابت باید خیال راحت داشته باشه این پدر این روزها؟
- چیزی شده؟
و من بوسه اش رو با این لحن نگران زیر سیبیلی رد کردم و تلخ نکردم شیرینی این حریر چسبیده به لب هام رو.
- تو نگران نباش ، هرچی هم باشه من مواظبتونم.
و اون تون آخر مواظب رو من دوست داشتم...عاشقم دیگه...خب دوست داشتم.
کمی بعد که رفت و من تنها شدم انگار تمام تنم بی کاپتان بلک میداد.
من اینجوری دلم خوش نیست ، شبم با ترس هم مرزه
بهشت هم اونورش باشه به این برزخ نمی ارزه

***********
عاطی دستی به لطافت پارچه کشید و من دلم پر زد برای این مادرانه هایی که باید روزی خرج میشد.
صیام - عاطی جون نی نیت چقده لباس میخواد ؟
عاطی - شما واسه من ادا عمو جونتو درنیاریا.
صیام لبی جلو داد و من گونش رو بوسیدم.
عاطی - تیام بفهمه اومدیم بیرون کشتتمون.
- نمیگه چه خبره و یه بند داره کنترلمون میکنه.
عاطی - وثوق هم نگرانه.
- پس یه خبری هست.
عاطی - بعد عروسی بهزاد و سارا انگار کک افتاده تو تنبونشون ، وثوقو امروز کشتم تا بتونم بیام خونتون.
- تیام هم واسه صیام و من بپا گذاشته.
عاطی - خاطرتو عجیب میخوادا.
- برو بابا ، آیلین برگشته و من نمیدونم چرا تیام هیچ اقدامی نمیکنه.
عاطی - تعجبی هم نداره ، مزه ی زندگی با تو رفته زیر دندونش ، دلشو بردی گلم.
ته دلم که غنج میره خودآگاه و ناخودآگاه هم لبخند میچسبه به لبم و رسوای دوعالم میشم.
صیام دستم رو کشید و من خم شدم و اون تفنگ آبی رو نشونم داد و انگار عزم این بچه واسه خریدن این فقره خیلی جذمه.
حساب کردم تفنگ رو و گوشیم زنگ خورد و این دهمین باریه که تو این یه ساعت بیرون زده از خونه اسم تیام روی صفحه حک میشه.
اینبارو بی خیال جواب ندادن جواب دادم و داد اون مرد اکثرا عصبانی تو گوشم پیچید.
- کجایی؟
- بیرون.
- چرا لج میکنی ؟ گفتم چند روز...آمین فقط چند روز...
- داشتم تو اون خونه می پوسیدم.
- بیخود واسه من لوس نشو ، نازت خریدار داره تا وقتی که من حس خطر نداشته باشم خانوم ، حالا عین بچه آدم میرین سوار ماشین راننده ای که فرستادم میشین و برمیگردین خونه و کار من و وثوق تموم شد میایم دنبالتون شب شام بریم بیرون.
- دلت میاد خودت به بچت بگو که کل خوشی امشبش پریده.
و با دست تکون دادن عاطی دست صیام رو کشیدم و از عرض خیابون گذشتم و جیغ عاطی در اومد و من فقط صیام رو کنار کشیدم و....




عصبی دست به سر بردم و باز صدای هق عاطی بالا رفت.
وثوق - این دختره ی نفهم به درک ....
اووی من رو شنید و چشم غره رو دافع شد به این اووی.
وثوق - آخه اگه چیزی میشد...
تیام - دِ شده...حالا برو بیرون بذار یه کم استراحت کنه.
وثوق چشم و ابرویی اومد و تو این یه ساعت و نیم گذشته این چسب چسبیده به گوشه ی ابروی من چه قشقرقی از این دوتا درآورده بود رو خدا شاهد بود.
موندن تیام توی اتاق روی مخم رفت و دستش توی موهای بیرون زده از گوشه ی شالم.
- حرف گوش نمیدی دیگه ، اگه چیزیت میشد...
- چه بیرون میرفتم چه نه بالاخره باید یه جوری من و بچت بابتت ضربه بخوریم ، درضمن هدف اونا من نبودم صیام بود.
- آمین این همه آدم میپانت که چیزیت نشه... دِ عزیز وقتی اون چسب چسبیده به گوشه ابروت انگار یکی وایساده رو خرخرم.
- اون همه آدمت هیچ غلطی به جز آمار دادن که بلد نیستن نه؟
- شهیاد حسابشونو میرسه ، فقط کمتر لج کن ، من فعلا زیر تیغ تهدیدشونم.
- داری چی کار میکنی؟
- من هیچ کاره ام ، دقیقا چون تو این قضیه نقشی ندارم دارن خرخرمو میجوان.
- میشه بریم؟
- جواب سی تی اسکنات اومد رفتیم.
- صیام...
- شهیاد بردتش خونش...آمین تلافی امروزو سرت درمیارم.
پوفی کشیدم و تقه ای در رو با مکث باز کرد و من مرد نسبتا جوونی رو دیدم که لبخندی به تیام زد و دستش رو فشرد.
- شرمنده ، ازاین یکیش خبر نداشتم.
- من یه ماهه دارم به خاطر شماها اذیت میشم ، خونوادم مورد تهدیدن.
- میفهم ، ولی ما مجبوریم ، رئیسشون تا دو روز دیگه وارد ایران میشه و میتونیم همه چیزو تموم کنیم.
- فقط زودتر ، چون اگه اتفاقی واسه همسرم افتاده بود اینقدر آروم نبودم.
- همونطور که پسرتو حفظ کردم از این به بعد کل خونوادتو حفظ میکنم.
تیام سری تکون داد و اون مرد گفت : من باید برم ، ولی جز آدمای خودت چند نفرو با اختیار خودم برای مراقبت گذاشتم ، اینم چون سرهنگ رفیق باباته.
- خوبه.
و اون مرد رفت و نگاه من تیامی رو دید میزد که بهم خیره بود.
- میدونم ، باید زودتر بهت میگفتم.
- من عادت کردم همه بعنوان آخرین نفر منو خبر کنن.
- دقیقا تو کشمکش هام با تو فهمیدم چرا هیچ اتفاقی برای صیام تو اون دزدی نیوفتاده ، مثه اینکه یه سرگرد توی اون گروه نفوذیه و تقریبا دست راست رئیسه ،اینه که من تونستم از حرکتاشون خبردار بشم.
سری تکون دادم و این روزها عجیب های زندگیم زیاد شدن.
در اتاق باز باز شد و من مامان رو دیدم و لبخندی مهمونش کردم و اون با اون همه مادرانش میبوسیدم.
جمشیدخان هم بود و اون نگاه یخیش روی تیام ملکان.
مامان - چی شد مامان جان ؟
تیام - عمه چیزی نیست ، فقط یه خراش بوده.
مامان - تو اینجا چی کار میکنی؟
تیام - دور از ذهنه که پیش زنم هستم؟
جمشدخان - خونوادش هستن میتونی بری.
تیام - هستم ، قراره بریم خونه ، منتظر سی تی اسکنشم.
و این بعد رودرویانه من رو کشته بود.
مامان - تیام دوباره شروع نکن.
تیام - عمه خواهش مبکنم تو زندگی خصوصیم دخالت نکنین ، این بین من و آمینه.
نگاه جمشیدخان بند نگاه تیام بود و تیام تو نیم ساعت بعد من رو کشون کشون سوار ماشینش میکرد.
از آینه نگاهش به بیرون بود و اکثرا تو پر تردد ترین خیابون های شهر مینداخت و مسیر زیادی طول دار به نظر میرسید.
- میخوام بدونم...
- چیو؟
- رابطه ی بین تو آیلینو...



- دیگه رابطه ای نیست.
و این گوش ها انگار نیاز مبرمی به شنیدین رابطه ای نداشتیم داشتن.
بغ به تنم نشست و دست هام چلیپای سینم شد.
- چت شد باز؟
- میخوام برم خونه یآهو.
- میریم خونه ی خودمون.
- خودمون؟
- خودمون.
- چی ازم میخوای؟
- خودتو.
- خواستنی نبودم برات.
- خواستن برای آدماییه که چیزیو ندارن ، من دارمت.
- من چیزی نیستم.
- آمین خسته ام ، شوک تصادفت یه طرف ، این کری خوندنای بابت هم یه طرف دیگه ، فکر کرده میذارم تو رو ببره .
سکوتی شد و من خیره ی تردد خیابون ها شدم و کمی بعد میون تن خاله مهری فشرده میشدم و وثوق هنوز هم با من و عاطیش سرسنگین بود بابت این بی خبر خرید رفتن.
خاله مهری - خوبی مادر؟
- خوبم به خدا ، فقط کمی تنم کوفته است.
وثوق - برو بخواب ، دادم اتاقتو آماده کنن.
تیام - نیازی نیست ، تو اتاق من میخوابه .
و من ابروهای بالا رفته ی وثوق و عاطی رو کجای دلم بذارم ، البته لبخند چسبیده به لب های خاله مهری رو کلا فاکتور میگیرم.
لبخند گیجی زدم و عاطی بازومو کشید و راهی اون اتاق با اون تختی که نمیدونم تن آیلین رو به تن کشیده یا نه شدم.
عاطی- از کی تا حالا؟
- چی؟
عاطی - از کی تا حالا تو یه اتاق میخوابین؟
- عاطی.
عاطی - من تیامو میشناسم ، دست نگاهش واسه ماها روئه.
و خندید و من نگاهی به اون شکم جلو اومده کردم.
روی تخت نشسته بودم و نگاه دور میگردوندم که تیام اومد و فنجونی به دستم داد و کنارم نشست و باز درگیر اون تکه موی افتاده تو صورتم شد.
- خوبی؟
- خوبم.
- اگه مشکلی...
- تیام ، بسه ، بهت نمیاد واسه من نگران بشی.
پوزخندش رو دیدم و دلم یه وری خندهای معروفش رو میخواست.
- بخواب ، خسته ای.
تن دراز کردم و و کنارم دراز شد و من دستش دور کمرم پیچید و دل من کمی این آغوش رو میخواست.
کمرم مماس سینش بود و نفس هاش رو تنم میشمرد.
- حرف بزنیم؟
- برنیم.
و تن گردوندم و خیره ی نگاهش شدم.
- اولین بار که دیدمت خیلی عصبانی بودم ، همه چی به هم ریخته بود همه ی نقشه هام و اون پیشنهاد بابات کفریم کرد ، تو سیزده سال ازم کوچیکتری و بابات به اولین نفری که ظلم کرد تو بودی.
- اون هم بهونه های خودشو داشت.
- بابات همیشه قبل از همه به خودش فکر کرده.
- تو هم همینطور.
و باز موهام رو به بازی گرفت.
- ولی این روزا قبل از خودم به تو فکر میکنم....
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود




- چرا این همه دو گانگی؟
- ببین آمین خیلی چیزاست که باید بدونی.
- من الان میخوام بدونم.
- و بعدش میتونم مطمئن باشم که تا ابد دارمت؟
- تو الانش هم منو نداری؟
- حداقل نیم بند چرا .
- این حرفا منتهی میشه به آیلین؟
- شاید نیمیش آره.
- میترسونیم.
- وقتی میترسی بیشتر دوست دارم ، اون وقتا که بهم تکیه میکنی ، من محکم بودنتو دوست دارم ولی نه در این حدی که دیگه به من نیازی نداشته باشی.
- باید باور کنم؟
- چی رو؟
- اون عشق آتشینت به آیلینو یا این حرفای دو پهلو رو؟
- داری مته به خشخاش میذاری ، من و آیلینی از اول هم نبوده.
من بودم و چشمان تو ، نه عاقلی و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

- یعنی چی؟
- من به هدفم رسیدم ، اونو نمیدونم ، من الان هم تو رو دارم هم اون چیزایی رو که این همه براشون برنامه چیدم.
- داری گیجم میکنی.
- سه سال پیش پروژه ی آمین کلید خورد ، نه به این اسم ، این اسم هم به خاطر منو سوزوندن بود...
- خب بقیش...
- میدونستم سرمایه گذارای اصلی جمشیدخان و پاشان ، من اون چنان هم مشکلی با پاشا ندارم ، فقط خرده حساب هام با بابات زیاد بود ، مخصوصا که چند باری بهترین خریدارهام رو خبر داشتم که به شرکت بابات جذب شدن و این صد در صد اتفاقی نبود ، کینه ی خانوادگی ما هم از بابات بابت اون ازدواجی که به هم خورد هم پابرجا بود ، این بود که کم کم به آیلین نزدیک شدم و ....
- تو عاشقش شدی.
خندید و موهام رو محکم بوسید و این دل من امون دونستن نداره انگار.
- چه تراژدی قشنگی میتوست باشه در این صورت.
- یعنی...
- یعنی کم کم آیلین برام شناخته ترین دختر دنیا شد ، طوریکه بهش پیشنهاد دادم که...
- که چی؟
- فکر میکنم هردومون خسته ایم ، بخوابیم نه؟
و من مشتی به سینه ای زدم که به خاطر آزار من بالا پایین میشد از خنده.
- خب بابا چرا رو ترش میکنی؟
- خوشت میاد اشکمو درآری؟
- اگه بدونی چشات چقدر قشنگ میشن.
- تیام...
و باز خندید.
- ما به هم نزدیک شدیم و این نزدیکی تو چشم جمشیدخان بود ، هدف آیلین هم ضربه به باباش بود هم پاشا ، خب کیه که مدل نگاه آیلین به پاشا رو نخونه و خب باید اعتراف کنم پاشا با همه کثافت بودنش احساسش به آیلین راسته.
- نقشتون چی بود؟
- طبق پیش بینی که داشتیم اصولا جمشیدخان سهام پروژه های ساخت و ساز رو به نام آیلین یا به نام عمه مهشیدت میزد تا دور از موضوع اشراف کامل به موضوع داشته باشه و ما میدونستیم که تو اون برهه عمه مهشیدت و بابات زیادی با هم مشکل داشتن و بابات همچین ریسکی نمیکرد و تمام سهام رو به نام آیلین میزد .
- خب اگه شما به پروژه ضربه ای هم میزدین فقط آیلین...
- نه اون ضربه نمیدید ، قرار بود به محض اینکه سندا به دست آیلین رسید ما تمام سهام رو به یکی بفروشیم که چند وقت پیش تمام اسناد اخلاقی و کاریش رو شده بود و این ضربه ی محکمی به بنده ی پروژه ای بود که همه ی سهامداراش از بین بهترین ها انتخاب میشدن .
کمی سکوت من و نگام به اون طرحای گردنبند روی سینش.
- دزدیدن من بابت چی بود؟
- قبول دارم که تو این مورد خیلی مقصرم ، آمین من واقعا متاسفم.
- تو ؟ بهت نمیاد.
و این یخ های بسته به دهنم فقط کارشون سرما ریختن بود و بس و گرمای تنش بیشتر شد.
- بد نشو آمینم...دزدیدن نقشه ی آیلین بود ، قرارمون همین بود ولی یه هفته قبل از اجرای نقشمون غیبش زد و راه هر تماسی رو بست...ولی من آدمامو فرستادم ، قرار بود جایی این کار انجام بشه که دوربینا به صورت واضح فیلمبرداری کنن.
- اصلا دزدی برای چی؟
- مثلا به قول آیلین یه کار تاثیر گذار روی باباش ، اینکه ما جشن نامزدیمونو تو ویلای من بگیریم با این مدل فراخونی برای جمشیدخان جذاب بوده.
- اینجاشو راست گفته. ، مشکل جمشیدخان اینه که عادی بودن دوست نداره....و تو چرا اون روزی که اومدی تو اتاق ویلا گفتی آیلین عزیزم وقتی به قول خودت حسی هم نبوده؟
و فیلم های ذهن من بک و پلی شدنشون گرفته امشب.



- همه این روزها بنده ی پولن ، اون آدما اجیر بگیر بودن و من زیاد هم صنمی باهاشون نداشتم و احتمال اینکه جمشیدخان بعدها بخواد از طریق اونا از رابطه ی من و آیلین خبردار بشه وجود داشت و اکثر اون حالات تظاهر بود.
- کتک خوردن من هم؟
- من نمیدونستم خواهر آیلینی ، عصبی بودم ، میترسیدم همه ی نقشه هام به هم ریخته باشه و من دستم یه جایی بند نباشه.
- چرا پیشنهاد جمشیدخانو قبول کردی ؟ به خاطر اینکه بهت اعتماد کنه؟
- من...
- همه چی به ضرر من تموم شد ، آره؟
- ضرر؟
- ضرر ، اینکه تحقیر بشی ، کتک بخوری ، بابات نخوادت و پیشکشت کنه ، اینکه دوشب شوهرت بی رحم بشه و بیفته به جونت ، اینکه درد صیغه ای بود آزارت بده ، اینکه برای همه آخرین نفر باشی ، اینکه حتی یه خونه هم نداشته باشی ...اینا ضرر بود ، خیلی ضرر بود تیام.
- جبران...
- میتونی ؟ درد اون دو شبی که هنوز به تنمه رو میتونی جبران کنی ؟ رد اون کمربندی که تا ابد روی کتفم میمونه رو چی؟
خش برداشت صدای نزدیک گوشم و من دلم امشب بیرون ریختن میخواست و بس.
- جبران میکنم.
- خسته ام.
- پس بیا امشبو راحت بخوابیم.
و دست هاش حصار تنم شد و پیشونیم به حجم سینش پیوست.
***********
دستام دور زانوم محکم تر شد و چونم بیشتر به زانوهام چسبید.
امشب به اندازه ی همه نداشته هام فرو ریختم...
هق شدم و به تن خودم ریختم...
امشب داغ داشتم و دلم کمی مرهم خواست...
مرهمی هرچند به اندازه ی بوسه های ریز مرد این روزهای من ، روی گردنم...
امشب به باور پیش کش شدن رسیدم ....
و بلاکش هم بودم و خبر نداشتم....
امشب حسرت خواب آروم اون مرد به هدف رسیده رو دیدم و تنم هنوز هم پر از آرام بخش بود و آرومی بلد نمیشد...
امشب دلم کمی صیام میخواست و عطر تنش رو به ریه کشیدن...
امشب دلم...
دلم اعتراف میخواست...
و حتی معمولی...
چیزی شبیه دو کلمه...
و حتی با تلفظی نه از ته دل...
زن که باشی گاهی محتاج میشی...
مثل من زن بوده در بیست سالگی های نیمه شب شهریور ماه...
زن که باشی دلت اس ام اس میخواد....
از اون عشق بازی های صفحه کیبوردی میخواد و آنلاین بودن...
زن که باشی و نچشی اینها رو دلت شکستن که نه ترک برداشتن رو خوب از بر میشه...
زن که باشی و بیست ساله دلت چیزی شبیه هجی های دوستت دارم میخواد و بس...
ومن امشب اعتراف میخواستم نه آنچه گذشت...
- چرا نمیخوابی؟
- دارم فکر میکنم.
- به من؟
و این اعتماد به نفس هاش من رو کشته.
- به اینکه دلم....دلم میخواد برم پیش مامان.
- خب فردا یه سر میزنیم.
- میخوام یه چند روزی خونه ی جمشیدخان بمونم ، آهو و سالار هم دارن برنامه ی سفر میچینن ، میخوایم بریم تبریز ، راستی باید روپوش مدسه ی صیام هم بخرم ، لوازم تحریرش هم هست ، کارام زیادن... فکر میکنم حالا خوابم میاد.
و تنه زدم به تنش و من فقط دوستت دارم میخواستم نه آنچه گذشت...




- سالی.
پس گردنی خوردم و دلم یه مشتی برای کوبیدن تو ملاجش خواست و آهو به این ابراز احساست سالی جونش خندید.
چشم غره رفتم و سالار دستی دور گردنم انداخت و روی موهام رو بوسید و دلم برای این بودن هاش پر زد.
آهو - من برم یه نگاه به این بوتیکه بندازم.
نخود سیاه خری راه انداخته بوده این رفیق ما این آخریا...
میدونست حرف دل منو و محرم دل بودن سالارو.
سالار - گفته برگردی.
- برگردم؟
سالار - میخوادت.
- باید بخوامش؟
سالار - درد من اینه که میخوایش و طاقچه بالا میذاری.
- مگه فرق من با سارا چیه؟ هان ؟ من هم دوست دارم لباس عروس بپوشم...من هم دوست دارم ازم خواستگاری بشه....دلم برگرد نمیخواد...دلم یه دلم تنگ شده میخواد وبس...سالار من فقط بیست سالمه...من هم رویا دارم ....دخترونه دارم ....آرزوی یه دوستت دارم شنیدن دارم.
و تنها کمکش تجویز داروهای سالارونه بود و من که دستش گرد گردنم بود رو ایمان داشتم.
آهو هم رسید و قدمی میون پاساژ زدیم و سالار نق میزد که چرا میبینیم و نمی خریم و ما عادتمون بود به این دیدن ها و از روی مدل دوختن ها.
کمی بعد که به خواسته ی مامان جلوی خونه جمشیدخان از ماشین سالار پیاده شدم و هوای اواخر مهرماه رو تو ریه کشیدم باورم شد که یک سالی گذشته.
مامان و آیلین هم با هم خوب بودن و ار همه جالب تر حضور کوروش بود و لبخند من.
این مرد هرچی نداشت آرامش رو داشت و من مدیونش بودم بابت همه ی بودن هایی که میتونست نباشه.
جمشیدخان هنوز هم گاهی ناملایمت داشت و این خصلتشه و کاری هم نمیشه کرد.
آیلین هم گاهی محو حرف زدن با کوروش میشد ومیدونم که میون حرفای کوروش دنبال ردپایی از حضر پاشاست و انگار دخترهای جمشیدخان توی عشق نفرین شدن.
توی تراس به حرکت نرم آب استخر خیره بودم و شب هایی میشد که من کنار این استخر به آینده ی نداشتم فکر میکردم.
- چرا تنها؟
- عادت کردم.
و لیوان آب پرتقال رو از دستش گرفتم و مامان هم لوس کردن من رو از سر گرفته این روزا.
- شنیدم تیام کل سهامت رو از بابات خریده.
و این یک نوع شوک بود دیگه نه؟
- جمشیدخان چطور سهام رو فروخته؟
- پشت همه ی حق هایی که به تو و آیلین داده یه وکالت نومه خوابیده...من هم زیاد سهام دارم ولی وکالت نومه ی بابام پشتش خوابیده....میفهمی که؟
- پول رو پول گذاشتن چی نصیبشون میکنه به نظرت؟
- نمیدونم...سردت نیست آمین؟
و باید به باد پاییزی میونمون توجه کرد یا اون چشمایی که دزدیده میشد؟
- میخوای چیزی بگی؟
- هقته دیگه میرم.
چنگ زدم به لیوان و نگام رو باز هم دادم به نرمی حرکات آب استخری که حتما تا آخر هفته خالی میشد.
- میخواستم بگم....
و نگفت...
- چی میخواستی بگی؟
- بگم که...هر وقت ناامید شدی ، هروقت بریید در خونه ی من به روت بازه...
- چی داری میگی؟
- تیام اونقدر جربزه داره که نذاره از دستش بری...کاش من هم یه جوشو داشتم.
- کی برمیگردی؟
- برگشتن؟...نمیدونم جزء برنامه هام هست یا نه.
- کو...
- هیش...آمین تو این خاک هیچکی منتظرم نیست.
- من...
- اونقدر تو زندگیت غرق میشی که آدمی مثل من رو یادت میره.
- کوروش یادم نمیره...تو برای همه ی ما عزیزی.
- کارای آرمان هم ردیف میکنم ، قبل از سال تحصیلی آینده پیش منه.
و من بودم و لیوان آب پرتقال لب نزده و حرکت نرم آّب استخر و تراسی که بو داشت...بوی عطری شبیه به بوی مردی که یک شب پناهم داد.
***********





سویی شرت رو تاب میدادم و دلم کمی صیام میخواست و بس...
بس که نه...
شوخی شوخی تیام هم میخواست این لامرت چسبیده به سینم...
سانتافه ی وثوق لبخند رو لبم آورد و من نمیدونم عاطی با اون هیکل چطور سوار این ماشین میشه...
تن روی صندلی کشیدم و لبخند پهن کردم و گفتم : چه اعجب یاد ما کردی.
لبخندی زد و نگاه دزدید و من گفتم : چه خبر؟
- خبر که...چرا بلا شدی تو؟ خوشت میاد این داداش ما رو سر بدوئونی؟
ابرو بالا انداختم و گوشیم زنگ خورد و این روزها کانتکت هام هم زیاد شدن.
- الو...
- الو آمین میدونم مزاحمت شدم ولی باید اینو بهت میگفتم...آمین پاشا منو شام دعوت کرده...باورت میشه؟....حالا من چی بپوشم؟
- در کمدتو باز کن...انتخاب راحت تر میشه...
- آمین فرشته جون میگه طاقچه بالا بذارم امشبو قبول نکنم.
و کمی حسادت به تنم میشینه...فرشته فقط مامان منه ، مگه نه؟
- راهکارای مامان حرف ندارن...
- میبینمت آمین...
- میبینمت...
- دوست دارم عزیزم.
و من عادت ندارم به این جملات پر احساس خاندان مهرزاد.
- کجا داری میری؟
- یه گشتی میزنیم...این آبمیوه رو واسه تو گرفتم..بخور.
آبمیوه خوردم و نگاه از جاده ی پیش رو برنداشتم جاده چالوس واسه چی؟؟؟؟
***********
سنگینی روی تنم داشتم و تکون هم نمیتونستم بخورم و این چشم ها کمی خواب میخواستن.

- اینقده وول نخور.

و چشمام در کسری از ثانیه باز شد و لبهای اون باز هم به عادت همیشه گوشه ی لبهام رو شکار کرد.

- بخواب.

- تو...من...اینجا...

 

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 83
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 187
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,027
  • بازدید ماه : 13,985
  • بازدید سال : 141,088
  • بازدید کلی : 11,638,228