close
مجتمع فنی تهران
رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت بیستم (آخر)
loading...

رمان فا

و پریدم و اون بی خیال حرکات من باز دست دراز کرد و مچم رو کشید و روی تخت تنم رو به سمت خودش مایل کرد. - بگیر بخواب هنوز زوده واسه بیدار شدن. نگاه…

رمان بگذار آمين دعايت باشم قسمت بیستم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 7580 جمعه 08 فروردين 1393 : 12:51 نظرات ()


و پریدم و اون بی خیال حرکات من باز دست دراز کرد و مچم رو کشید و روی تخت تنم رو به سمت خودش مایل کرد.
- بگیر بخواب هنوز زوده واسه بیدار شدن.
نگاه دور چرخوندم واینجا که...
- من اینجا چیکار میکنم؟
- بخواب آمین...خسته ام.
- وایسا ببینم...تو باز...نگو که باز منو دزدیدی.
- میدونم مسخره است که باید زن خودمو بدزدم.
- تیام............................................................

- جان دل تیام؟....بیا بخواب جون تیام.
- باز میخوای چه بلایی سرم بیاری؟
اخم کرد و تمام نگاه من به شش تیکه بودن بالاتنش بود و بس.
- حرف مفت بسه بیا بخواب...تا فردا قراره خیلی خسته بشیم.
- چی داری میگی؟ اصلامنو چطور آوردی؟
- وثوق آوردت.
- فکر میکردم وثوق طرف منه.
- طرف توئه...خونمو کرد تو شیشه تا آوردت.
به مانتویی که روی کاناپه افتاده بود و از شدت چروکی نمیشد نگاش کرد چنگی زدم و اون با تفریح و دست زیر سر قلاب کردن منو با اون تاپ دکلته ی تنم برانداز میکرد.
- باید بیشتر به خودت برسی...وزن کم کردی.
دستگیره پایین بالا کردم و اون غلتی زد و گونه به بالش فشرد و با اون چشمای خماری که دل بیتاب تر میکرد خیرم شد و گفت : تا من نخوام از این در بیرون نمیریم.
- دقیقا من با تو هیچ جا نمیرم...بیا درو باز کن.
- آمین چی میخوای دیگه؟ این همه برات حرف زدم اون وقت باد هوا؟
- تو خواستی برگردم خونت...من هم گفتم نه..در ضمن صیغه ی ما فردا تموم میشه.
- امروز...ساعت شش صبحه...البته اگه میذاشتی بخوابیم این شش صبح دوست داشتنی تر بود.
- من ازکی اینجام؟
- از دیشب.
جیغم که بالا رفت و لبخندش عمق گرفت دل من لرزید...یک سال گذشته.
آلونک خوشبختی این کفتر بغ کرده
دلتنگ تر از هر روز دنبال تو میگرده

- چرا آوردیم اینجا؟
- صیغه تمم شده...باید رسمیش میکردیم دیگه نه ؟ نمشه که همینجوری تو بغلم بخوابی...البته من مشکلی ندارم فکر کنم بابات و مامانت و خودت یه نمه مشکل داشته باشین.
- چقدر وقیحی.
- دقیقا چرا؟
- من تو چشم تو فقط یه هم خوابه ام؟
- حرف مفت که میزنی میخوام از وسط گرت بزنم جون صیام.
- جون بچمو قسم نخور.
- نمیخورم ،تو هم بیا تو بغل آقاتون بذار یه دوساعت دل خوش بخوابیم.
- این درو وا کن ، بعد هرچقدر خواستی بخواب.
- آمین داری حوصلمو سر میبری.
- یه ساله حوصلم از دستت سر رفته یه امروز میذارم حسمو درک کنی.
- غافل شدم ازت این شدی.
- تیـــــــــام.
-جون تیام ؟...خب تو میخوای هی جون تیام جون تیام بشنوی که دیگه این همه داد نداره به خودم بگو هر دو دقیقه یه بار یه جــــــــــــون بارت میکنم.
و چقدر وسوسه سیب حوا به من از نسل حوا دق میده.
عمر زندگی کوتاست مثل شعله کبریت
عمر هرچی جز عشق مثل عمر کوتاهه

- چی میخوای ازم ؟ تو که بهتر از م نواست ریخته...بابام نمیذاره دیگه صیغت بشم.
- کی خواست صیغم بشی؟
همسفر شدن مثل دربه در شدن خوبه
پس قدم بزن با من توی راه و بیراهه




چشم های من گشاد شده بود و اون پا روی زمین گذاشت و من نمیدونم که چرا مردهای زندگیم علاقه ی وافری به شلوارک دارن.
تو کشوی میز توالت دست گردوند و من تمام مدت خیرش بودم و انگار دستور زبان فارسیم به گند کشیده شده بود و جمله ی آخرش رو با قواعد و بی قاعد تفهیم نمیشدم.
جعبه ی مخمل تو دستش رو بالا پایین کرد و دست دیگش رو دور تنم پیچید و با انگشتاش قفل جعبه رو باز کرد و من دیدم اون حلقه ی مزین به سه نگین برلیان رو.
- دوسش داری؟
- چی؟
یه وری خندش رو به رخم کشید و امروز وسوسه ی لب هاش من رو رویرون میکنه.
دست چپم میون مشتش بود و دست دیگش میخواست حلقه به دومین انگشتم بند کنه که اخمام به هم کشیده شد و دست کنار کشیدم و انگار حال خوشش پرید.
- چرا دستتو کنار کشیدی؟
- یعنی بهت اینجوری یاد دادن؟
- چی؟
دست به سینه شدم و نگاه اون انگار هنوز هم غرق خواب بود.
- بده این دستتو این حلقه رو بندازم بهش خیالم راحت شه بخوابم.
جاش نبود که بگم خواب به خواب بری ای مرد ؟...خداوکیلی جاش نبود؟
- یعنی الان داری بهم پیشنهاد ازدواج میدی؟
- نچ.
ابروهام به آنی بالا پرید و باز این مرد خواب آلود روبروی من یه وری خند به رخ کشید و دل من بیتاب تر میشد انگار.
- من دارم بهت خبر میدم که داریم باهم ازدواج میکنیم.
- اون وقت من کی قبول کردم؟
- همون شی که تو همین تخت واسم عشوه ریختی...ناز اومدی...لبامو از جا کندی...بیشتر بازش کنم یا خاطرته؟
از این همه حق به جانبی کفری بودم و دلم یک جفت پای مشتی میون صورت ته ریش دار مرد روبروم میخواست و بس.
- هرکسی تو زندگیش اشتباه زیاد داره.
- با این مرتیکه چی بود اسمش؟...هان...کوروش...گشتی خیال برت داشته من میذارم جز من نگاه بندازی تو چشم مرد دیگه ای.
و به خودم که میام میون در و تن اون گیرم و اون با تری میون لبهاش انگشتم رو خیس میکنه و من حسی دارم شبیه نوازش شدن با بوس ای نرم.
انگشتر که به انگشتم نشست و پیشونی اون به پیشونیم، نفس گرفتم از میون کاپتان بلک های تنش.
- دلم تنگت بود لامصب.
و دلم اینجور شنیدن ها میخواست...
از این شنیدن ها که دل میبرد و تن میلرزوند...
از این شنیدن ها که لب میبست و گوش باز میکرد...
از این شنیدن ها که دل میسروند و پا میلغزوند...
از این شنیدن ها که زندگی میداد و مردگی میبرد...
از این شنیدن ها که خوشی میداد زیرپوست و روح به تاراج میبرد...
- واسه کشتن آدم بسی....میری بدرقه اون نسناس و وقت نداری یه جواب تلفن بدی؟...خیالت رسیده میذارم بی من جایی بری؟...خیالت رسیده میذارم نفسم جایی غیر از جای من باشه؟
نگاه خیره ی نگاش کردم و جفت چشمام رو نرم بوسید و تیام بلده من نابلدو تو راه بیاره.
- نخوابیم قول نمیدم یه بچه نذارم تو دامنت.
و چشم های گشاد من بود و قهقهه اون.
کنارش درازم کرد و دست دورم حلقه کرد و سر تو گردنم برد و من بوسه های ریزش رو هم دوست دارم.
- من هنوز قبول نکردم.
- قبول نکردی و الان تنت میون تنم آرومه؟ با کی لج میکنی؟
- با تویی که یه خواستگاری هم بلد نیستی.
خندید و پوست گردنم میون لبهاش مک محکمی خورد و آخم هوا رفت و اون خندید.
- با خواستگاری بی خواستگاری خانوم خونه ی خودمی.
و لبهای من کش بیاد چیز عجیبیه؟
تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم
چه دلیلی داره از تو دست بردارم

- حرف زدنت ملاطفت نداره.
- مرد با کار عشق میریزم خانومم.
و این خانوممش گوشت میشه و به تن میچسبه.
من احساساتی به تو عادت کردم
هرجا باشم آخر به تو برمیگردم




شوکه ی لباس روبروم بودم و صیام تو بغلم لم داده بود و مامان حس مادرزنی عجیب گرفته بودش و چپ و راست دستور میداد و از حلقه دست کردن من چهارساعت هم نمیگذشت.
آهو - تو چرا عین این شوکه ها جلو من نشستی؟ بلند شو الان آرایشگرت میاد.
- چی؟
- به به آمین خانوم.
لبخندی به شایان زدم و دستش رو گرم فشردم و همه ی این راه رو کوییده بود تا به امروز برسه؟
- واقعا خوشحالم که تیام انتخاب خوبی داشته.
- ممنون.
- من برم کمک...تیام انگار امروز ما رو با کارگراش اشتباه گرفته.
خندیدم و سری تکون دادم و مامان با آرایشگر رسید و من فقط دلم کمی تیام رو میخواست و حرف زدن با اونو.
آهو - خیلی میخوادتا.
لبخندم رو حفظ کردم و چشم هام بسته ی سایه زدن بود.
سارا - دیوونشه...برگشته راست راست تو چشای جمشیدخان زل زده گفته آمین ازم حامله است.
لبم رو به دندون کشیدم و این لبها هم محتاجن انگار.
و صدای عاطی و هن و هون راه رفتنش با اون پیشی شکمش بلند شد و من رو گفته بود حامله ام مرد دیوونه ی این روزهای من.
عاطی - آمین من و بچم تصمیم گرفتیم عروسیتو به هم بزنیم ، بچم قرار شده امشب بیاد.
آهو - چه هیجانی...فقط بیمارستان این اطراف هست؟
عاطی - خیالت راحت...دو کیلومتر اونورتر یه خوبش هم هست...وقت هم گرفتم.
سارا - الهی بگردم چقدر خاله ذوق داره.
آهو - عروسی دخترشه دیگه.
سارا - تو کی عروس ما میشی؟
آهو - شاید چند وقت دیگه...ولی حالا نه.
سارا - سر دوئوندن داداشمو دوست داری؟
و من درک میکنم آهویی رو که دلش کمی چرک داره هنوز....
چرک اون آپارتمان و دخترونه هایی که ازش به تاراج رفت...
چرک پس زده شدن از طرف سالاری رو داره که عاشقانه هاش رو دیر فهمید....
من هم چرک دارم...
من هم دلم گاهی میگیره از اون اتاق طبقه پایین و دوشبی که روحم رو خراشید...
من هم گاهی چرک دلم سر باز میکنه و خود نشون میده و تمام دوستت دارم ها رو تحت الشعاع خودش میگیره...
ولی آدم که عاشق باشه...
حساب و کتاب بلد نیست...
عاشقی هست و بس...
دل دادن است و بس...
خواستن بی دلیل است و بس...
و من بی دلیل خواستم مرد این روزهام رو....
مردی که گاهی بود و گاهی نبود....
مردی که دوشب سخت با اون داشتم و چند شب زیبا تو همین ویلا...
مردی که من خواستمش و اون پرستیدم...
مردی که گاهی دل برد و گاهی دل چرک کرد...
من عاشقانه به عشق احترام میذارم...
و عشق دلیل نمیخواد...
برهان نمیخواد...
و دل دادن دور انداختن تمام خاطرات بد رو میخواد....
به عشق ایستاده احترام میگذارم.



دستش روی دستم بود و منتظر بله ی پشت لبهام سد شده و من نگام به جمشیدخانی بود که سری به مثبت برام تکون داد و این مرد هرچقدر هم بد باز پدر بود.
تور روی صورتم که بالا زده شد و تیام یه وری خندش رو به رخم کشید فهمیدم تو نظرش زیبام .
مامان برام اشک ریخت و آهو و سارا پر ذوق بوسیدنم.
وثوق دستم رو فشرد و سالار منو به تن کشید.
جمیدخان گامی نزدیک شد و من میون بوی تلخ ادوکلنش گم شدم و اون کنار گوشم گفت :
گرچه لیاقت دختر جمشیدخانو نداره ولی امیدوارم خوشبختت کنه وگرنه اولین کاری که میکنم اینه که به زور طلاقتو میگیرم.
- باید این جملاتو به حساب آرزوی خوشبختی بذارم؟
- اینا آرزو نیست یه مشت بایده...توجیحش کن.
- باشه.
و گونم رو نرم بوسید و من ته ریش هاش رو هم دوست دارم.
آیلین بدون پاشا بود و مامان زیرگوشم گفته بود که دوتایی رد حال دق دادن پاشان.
شاهین دو روز قبل از ایران رفته بود و تماس گرفت و من حتی انتظار نداشتم که این همه ذوق داشته باشه بابت ازدواجم.
و آذر...
جمشیدخان گوشی بهم داد و حق انتخاب بابت حرف زدن با مادری از جنس نامادری.
و من دست کشیدم روی قرمز ترین دکمه ی گوشی جمشیدخان.
صیام بشقاب شیرینی به دست میون من و تیام نشست و یکی خودش خورد و یکی به من داد و تیام بهش میگفت تبعیض میذاری بچه و من با این دونفر خوشبخت میشدم مگه نه؟
رقص دونفرمون قشنگ بود و من دوسش داشتم و حسادت صیام رو از این بابت باید کجای دلم بذارم؟
همه توی باغ شام میخوردن و من تنها بودم توی تراس و تیام کمی قبل رفته بود که شامی درخور عروس و دوماد پیدا کنه.
دستی روی شونم نشست و من خیره ی نیمرخی شدم که یک عمر برام پایان همه چیز بود.
- به آیلین نگو ، حساس و زودرنجه...ولی اگه آیلینو دوست دارم تو برام همه چیزی...سال پیش که تو این ویلا عقدت میکردم برای تیام فکر نمیکردم دخترم دل بده به مردی که شبیه پدرشه...من دوست داشتم دور بمونی از اون خونه و یاد بگیری بدون من بودن یعنی چی...قبول دارم که هیچ وقت دست جلوم دراز نکردی ولی تو به من و مادرت و دوستات متکی بودی...باید این درجه ی اتکار و کم میکردم...کسی که قراره امپراطوری تجارت منو بگردونه تویی...میخواستم آب دیده بشی...میخواستم فقط طعم خوشی نداشته باشی...سختی کشیدن مرد بار میاره...تو دخترمی و برام از یه پسر بیشتر عزیزی...من سهم آیلینو از میراث دادم...داره از ایران میره...میدونم که دلش گیر پاشاست ولی این جدایی براش بهتره...بذار ببینیم این مردک چند مرده حلاجه...تیام که خوب از پس خواستنت براومد...مامانت یه پوشه گذاشته روی میز آرایشت...سند تمام مایملکیه که همه ی این سالا برای تولدت به نامت شده...نمیخوام جلوی این مردک کم باشی...هر وقت حس کردی نمیتونی تحملش کنی من پشتتم...درضمن میز من از سال دیگه به تو نیاز داره...نظرت با یه کمپانی پوشاک چیه؟
ناباور بودم و اون لبخندی به وسعت تمام دلتنگی های بیست سالم زد و من تنش رو بغل زدم و ریه پر کردم از میون حجم سینش.
روی موهامو بوسید و رفت و پدرم دوست داشتن هاش هم سبک دارن.
- چس میگفت بابات؟
- فکر میکنم دیگه نمتونم منشیت باشم.
- تو خیلی وقته منشیم نستی...نفسمی.
لبخندی نشست روی لبم و اون دست دور کمرم پیچید و من کوبیده به سینش شدم و اون پیشونی به پیشونیم چسبوند و گفت : بابات چی میگفت؟
- بهم پیشنهاد داد پشت میزش بشینم.
- یعنی تو از من میخوای سرتر بشی؟
- اونو که بودم...فقط مواظب باش...من تو تجارت بی رحمم.
خندید و پیشونی به شونم چسبوند و من سر تو گوشش بردم و گفتم : دوست دارم.
- من دوست ندارم...عاشقتم و میپرستمت.


پایان
3/1/1393
ساعت2:30بعدازظهر

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط فاطمه در تاریخ 1394/8/14 و 18:36 دقیقه ارسال شده است

سلام
خیلی ممنون بابت رمانی ک گذاشتین
خیلی قشنگ بود

این نظر توسط Bahar در تاریخ 1394/7/25 و 14:24 دقیقه ارسال شده است

عالي بود

این نظر توسط مری گلی در تاریخ 1394/5/28 و 23:21 دقیقه ارسال شده است

عاااااااااااااالی بود

این نظر توسط mozhgan در تاریخ 1393/9/7 و 9:17 دقیقه ارسال شده است

خیلی ثشنگ بوخیلی دوسش داشتم

این نظر توسط ریحانه در تاریخ 1393/9/5 و 16:39 دقیقه ارسال شده است

سلام ممنون عالی بود

این نظر توسط sepide1993 در تاریخ 1393/5/5 و 1:54 دقیقه ارسال شده است

aliiiiiii boooood, mamnooon

این نظر توسط دریا در تاریخ 1393/1/8 و 19:38 دقیقه ارسال شده است

مرسی


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 742
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,087
  • بازدید ماه : 26,968
  • بازدید سال : 177,067
  • بازدید کلی : 11,674,207