close
مجتمع فنی تهران
رمان حکم دل قسمت اول
loading...

رمان فا

به نام حق مقدمه : بر بزن یکبار دیگر حکم کن ... اما نه بی دل بر زدم حکم کردم حکم سیاه... سیاه مثل تو... مثل من... مثل زندگی سیاه به سیاهی باختن باختن…

رمان حکم دل قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4233 یکشنبه 10 فروردين 1393 : 10:54 نظرات ()
به نام حق


مقدمه :
بر بزن
یکبار دیگر حکم کن
... اما نه بی دل
بر زدم حکم کردم
حکم سیاه...
سیاه مثل تو...
مثل من...
مثل زندگی
سیاه
به سیاهی باختن
باختن زندگی
نوبت توست
بر بزن
حکم : دل
قرمز
سرخ مثل خون
گرم مثل گرمای عشق
بیا این دل از من
در گروی یک دل از تو
بر بزن
نوبت توست
باختم
حاکم شهر عشق تویی...!
حکم : خشت
خشت اول
بسازیم باهم دست به دست
باهم دل به دل
یک کاشانه باهم
خشت دوم
نوبت توست
زیر سقفی از جنس نفرت
زیر دست مرگ
به جای عسل
طعم خون می چشیم...
در شاهد نفرت
عاشق می شویم
خشت سوم...!
نوبت من بود
جز نزن
خشت سوم
عشق من و تو لازم
بر بزن
حکم لازم
دل گرفتن! دل سپردن
هر دولازم
عشق لازم
حکم : عشق
به حکم ِ دل
حکم ِ امروز ... عشق!
=====


حُکم ِ دل

.............................

فصل اول: "پرواز" « دبی – جمیرا »
چشمهای بسته امو به سختی باز کردم... بخاطر حرکت کامیون کاملا ناگهانی از خواب پریدم...
هنوز توی اون کامیون لعنتی بودم واز سردرد و بدن درد به خودم میپیچیدم. حتی توی خواب هم تنم درد میکرد.
با تکون های پیچ در پیچ ماشین و بوی گند و متعفن بنزین تهوعم بیشتر میشد.پهلوم درد میکرد. هنوز هم معنی زخمی که داشتمو نمیفهمیدم. بیهوش شدم ووقتی بهوش اومدم یه زخم عمیق روی پهلوی چپم بود که تعدادی بخیه خورده بود. شادی میگفت بخاطر تصادف بود که تو ایران با ماشین هاتف به یه گارد ریل خورده بودیم و یه قسمت از گارد ریل به پهلوی من فرو رفته بود هرچند این اتفاق تو ایران افتاد و بعد ش هم وارد این لنج تهوع اور شدیم . به هر حال دردش قابل تحمل بود.حالت تهوع داشتم و بوی بنزینو نمیتونستم تحمل کنم...
خودمو جا به جا کردم... صدای بغض الود شادی رو شنیدم که گفت: کتی اخرش چی میشه؟
از وقتی که از لنج پیاده شده بودیم ایه ی یأس میخوند.
-چی میخواستی بشه؟
شادی: پشیمونم...
نمیتونستم بگم منم همینطور... یعنی نمیخواستم بگم اره منم عین سگ پشیمونم...
سرمو به دیواره ی کامیون تکیه دادم و تو تاریکی به چشمهای نسبتا خیس بقیه خیره شدم.
نفسمو سنگین بیرون دادم و حس کردم که باید به چیزهای خوب فکر کنم.
با ایست ماشین ولوله ای بین هممون راه افتاد.
در عقب باز شد.
با دیدن صورت هاتف که لبخند کریهی رو لبش بود تهوعم دو چندان شد. شادی بازومو تکون داد وگفت: بریم پایین ...
اهی کشیدم و همراه شادی وبقیه پیاد ه شدم.
مانتوم سیاه شده بود.شلوارم گل الود بود... جمعا پنج نفر بودیم... شادی دستمو گرفته بود. جفتمون یخ کرده بودیم.
هاتف رو به من لبخندی زد وگفت: بدون ارایش خوشگلتری...
محل سگم بهش نذاشتم وپشت سر احمد که عبای سفیدی پوشیده بود راه افتادم. وارد یه رستوران شیک شدیم. البته از در پشتی...
صدای موزیک رو هوا بود.
اکثرا داشتند میلولیدن... یه قسمتش هم میز انواع بازی بود.
درست مثل سرزمین عجایب که یه شهربازی سر پوشیده باشه ... با دیدن ادم هایی که حس زندگی تو وجودشون بود ترسمو برای لحظاتی فراموش کردم...
شادی هم درست مثل من گفت: کتی اینجا چه با حاله...
و با هیجان گفت: هاتف اینجا کار میکنیم؟
هاتف با بی حوصلگی گفت:اره عزیزم .. همین جا کار میکنید...
احمد عرض اندامی کرد وگفت: من که گفتم شما رو جای بد نمیارم...
دستی از عقب محکم هولم داد ...
هاتف گفت: بجنبین دیر شده .. واسه دید زدن وقت زیاده...
و هممون به سمت پله ها راه افتادیم.
بهش چشم غره رفتم و راه پله ها رو به سمت پایین پیش گرفتیم... شاید حدود سی پله پایین رفتیم و به یه در سیاه و بزرگ رسیدیم.
هاتف به صورت رمزی چند ضربه به در زد و درو زن جوونی باز کرد.
عربی باهاش حرف زد و زن درو کامل باز کرد و همه با هم وارد شدیم.
این زیر زمین هم برای خودش یه دنیایی بود انگار... یه سالن وسیع که چندین دست مبل چیده شده بود.
چند مرد عرب و چند زن که با لباس هایی انچنانی دورشون میچرخیدند... چندین و چند اتاق در اون اطراف وجود داشت.
با دیدن راه پله ای که انتهای سالن قرار داشت قلبم به تپش افتاد.
با دیدن چند عرب که روی مبل ها نشسته بودند و با چشمهای از حدقه بیرون زده به ماها نگاه میکردند دلم هری ریخت.
شادی جیغ خفیفی کشید و رو به هاتف گفت: اینجا کجاست؟
هاتف: همون جایی که باید کار کنید...
صدای پروانه در اومد و گفت: منظورت چیه... مگه نگفتی ما قراره تو رستوران کار کنیم؟
هاتف که اصلا ثبات رفتاری نداشت به جای جواب موهای دم اسبی شو به چنگ کشید و پرتش کرد جلو و گفت: اینقدر زر نزن ...
مثل بید میلرزیدم.
هاتف صدا زد: پوپک.... خاله پوپک...
زن میان سالی جلو اومد و با عشوه گفت: جون خاله؟
هاتف: یه صفایی به این گلای من بده باهات حساب میکنم...
پوپک با عشوه گفت: جووون... چشم عزیز دلم...
ورو به هممون گفت: با من بیاید...
اولین کسی که همراه شد من بودم. نمیدونستم حدسی که میزنم درست هست یا نه... فقط ارزو میکردم غلط باشه.
از جلوی نگاه ولع امیز اون عربها گذشتیم و وارد اتاق شدیم.
با دیدن یه سرویس تخت دو نفره و یه کمد پر از لباس خواب که درش باز بود... اب دهنمو هم نمیتونستم قورت بدم.
سرم به دوران افتاده بود.
شادی بازومو تو چنگ گرفت و با ترس فقط دهنشو باز وبسته میکرد.
بعد از سه روز در به دری بی خواب و خوراک به عشق امریکا ... سر از دبی دراورده بودیم. برای چه کاری؟
نفسم بالا نمیومد... اشک تو چشمام جمع شده بود.
پوپک یه درو نشون داد وگفت: اول برید دوش بگیرید ... بعد که هم لباساتونو عوض کنید... باید همتون معاینه بشید. التماس و گریه زاری هم نداریم... همتون اولش نجابت واستون مهمه بعدش راه میفتید... پاشید تند باشید... زود!
بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و درو به رومون بست.
به سمت پنجره رفتم ... با دیدن فلز های سیخی که پشت پنجره بودند اه از نهادم بلند شد.
داخل حموم ده تا دوش بود. انگارفکر همه چیز برای ساختش شده بود... جمعمون اویزوون و داغون هر کدوم به یه گوشه پناه برده بودیم ومچاله شدیم.
پروانه با دیدن لباس ها گفت: چقدر قشنگن....
ماتم برد . توی اون لحظه داشت به چی فکر میکرد؟ سرمو میون دستهام گرفتم و سعی کردم فکر کنم الان باید چیکار کنم؟
من کتی... وسط یه کشور غریب... که معلوم نیست چقدر از ایران فاصله داره .... با اعتماد به یه عوضی اومده بودم یه زندگی جدیدو شروع کنم... حالا تو یه اتاقم که معلوم نیست پشت درش چه اتفاقی قراره بیفته...
با صدای بلند زار زدن شادی به خودم اومدم.
پروانه هم با گریه داشت لباس ها رو زیر و رو میکرد. بیتا و سحر هم کز کرده بودند.
وقتی سوار لنج شدیم تا قاچاقی به رویاهامون برسیم به تنها چیزی که فکر نمی کردیم این بود که ...
پیشنهاد کار تو یه رستوران... یا کافی شاپ... بی خرج و مخارج... بی پاسپورت و گذرنامه.... بدون ویزا و هر کوفت دیگه وسوسه کننده بود.
حالا میفهمم چرا هاتف ازمون پول خارج شدن از مرز هم نگرفت... حالا میفهمم که فقط واسه ی معامله اینجاییم....
دستمو روی پهلوم فشار دادم و روی تخت نشستم.
از نرمی فرو رفتم... یه لحظه حس تهوع بهم دست داد و راست ایستادم...
صدای بلند پوپک از اونطرف در، دراومد که گفت: زود بجنبین هرزه ها...
دلم میخواست جیغ بکشم... پروانه وارد حموم شد.
مات شدم... صداش کردم... بدون هیچ حرفی گفت: دیگه کار از کار گذشته... مگه تو ایران چه کار میکردم که حالا نگران این باشم که چهار تا عرب دورم باشن.. نون همونه کاهدونم همونه... اب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب......
و لباس هاشو دراورد و رفت زیر دوش... به دقیقه نکشید که بیتا وسحر هم رفتند.
من و شادی مات و مبهوت بهم زل زده بودیم...
تنم میخارید... سه روز تو یه لنج پر از جلبک و خزه گرفته و نمور... اما حاضر نبودم برم دوش بگیرم...
هنوز ایستاده بودم وسعی داشتم حجم افکارمو منظم کنم تا ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم...
تو اتاق راه میرفتم واطرافمو زیر نظر گرفته بودم برای پیدا کردن یه راه فرار... دریچه ی کولر... دستشویی و حمومی که هیچ پنجره ای نداشت.
تنها پنجره ی اتاق هم که پر از حفاظ بود.
صدای هق هق دخترا تو حموم میومد.
دوباره به اطرافم نگاه کردم.
با دیدن کمد با امیدواری به سمتش رفتم اما جز مشروب و انواع ابسولوت چیز دیگه ای دستگیرم نشد.
با حالت نزاری که داشتم موهامو محکم کشیدم.... دوباره لبه ی تخت نشستم.
روسریمو اروم ازسرم دراوردم. پروانه و بیتا که از همون لحظه ی اول تو کامیون نشستن دراوردن... دستمو به دگمه های مانتوم بردم. تک تک بازشون میکردم و قطره های اشکم رو پاک میکردم.
شادی با حرص گفت: تو نه کتی... تو رو خدا تو نه...
دست بردم و کلیپسم و باز کردم...
شادی دستهامو گرفت.
جلوم زانو زد و گفت: کتی ... ما میتونیم در ریم... نه؟ کتی تو رو خدا کوتاه نیا... تو کوتاه بیای یعنی همه چی تموم...
با هق هق و زار زار سرشو رو زانوهام گذاشت. موهای بلوندمو رها کردم... دگمه های مانتومو تا اخر باز کردم.... اروم از تنم درش اوردم... مثل یه بچه که از مادر دورش میکنن ... با بغض نگاهش میکردم... باید دوش میگرفتم...
شادی هر لحظه هق هقش شدید تر میشد.
داشتم از بغض خفه میشدم..... با صدای جیغی که از توی حموم اومد راست ایستادم. شادی از جا پرید....
صدای جیغ و گریه و زاری هر لحظه بلند تر میشد.
در حموم باز شد.
بیتا حوله ای پوشیده بود که سر تا پاش خون خالی بود و با گریه گفت: کتی.. ... پروانـــــــــــــه...
بیتا رو کنار زدم و وارد حموم شدم. زمین سربود.
روی خونابه ها لیز خوردم. چونه ام به کف زمین سرامیکی خورد دندونام لب هامو بریدن... سوزش بدی روی زبون ولبم افتاد طعم خونو حس میکردم... پهلوم بیشتر درد گرفت... نگام به پروانه بود.
همه جارو بخار گرفته بود.سحر یه گوشه برهنه ایستاده بود و من به پروانه نگاه کردم که عریان درحالی که از گردنش خون بیرون میزد کنج حموم ولو شده بود.
با دیدن تیغ کوپ کردم.
شادی و بیتا جیغ میکشیدند و سحر خشکش زده بود.
پروانه به خر خر افتاده بود اما به زور گفت: کتی...
رو کف حموم با لباس های خیس وخونی کشون کشون سینه خیز به سمتش رفتم...
-جان؟ پری... چه بلایی سر خودت اوردی پری؟
پروانه برید ه بریده گفت: نذار ... من... و... اینطور ... ی... ک... تی.... منو اینط ...وری ... نذار... کتی.... نبینن... منو... حتا جناز...مو... کتی....
-هیشش... حرف نزن پری...
پروانه با خر خر گفت: کتی... منو ... دست... او، اونا ... نده... کـــ...تی...
و چشمای ابیش باز به صورتم خیره و ثابت موند. دیگه نفس نمیکشید... دستمو روی صورتش کشیدم و چشماشو بستم.
جیغ شادی بلند شد.
با داد وفریاد و زاری میگفت: پــــــــری... پروانه... نه... تو روخـــــــدا نه.... پروانـــه.... الهی فدات بشم.... پروانــــه تو خوب میشی.... پروانه... کتی بگو نمرده.... کتی تو رو قران بگو نمرده... کتــــــــی....
منو کنار زد و روی پروانه ولو شد . محکم بغلش کرد و بلند بلند گریه میکرد.
یه حوله پرت کردم به سحر و با داد گفتم: شماها حواستون کجا بود؟
محلم نذاشت هنوز داشت به جنازه ی غرق خون پروانه نگاه میکرد.
نفسم بالانمیومد.
جلوی سحر ایستادم...
-سحـر.... سحــر.... باتواَم.... سحـر منو نگاه کن...
اونقدر شوکه شده بود و شوکه بودم که نفهمیدم چطور یه سیلی محکم به صورتش زدم واون جیغی کشید و افتاد تو بغلم و زار زد.
بیتا جلوی در حموم نشسته بود و گریه میکرد.سحرو پرت کردم و اونطرف...
از حموم بیرون اومدم. به سمت کمد رفتم... بطری های ابسولوت و هرچی جین و شامپاین و مشروب بود و برداشتم ...
همه رو به حموم بردم. روسریمو روی صورت پروانه کشیدم...
دست سحرو شادی و گرفتم و کشون کشون اوردمشون بیرون... همه ی محتویات بطری هارو کف حموم خالی کردم...
فندکمو برداشتم... سیگار کنتمو روشن کردم.
جلوی در حموم ایستاده بودم وبه پروانه که زیر روسری و در اغوش خون مدفون بود نگاه میکردم.
به دود سیگارم... به هیکل بی نقص پروانه... به جایی که ایستادم... به افکاری که داشتم... به رویاهام.... به زندگیم...
سیگارم زود تموم شد.مثل لذت رویاهام که زود تموم شد...
ته سیگارمو تو حموم انداختم و همه چیز شعله ور شد. کمی عقب رفتم... هرم گرما به صورتم میخورد.... با صدای خرد شدن شیشه ها و تق وتوق و ترق و ترق... سحر تو بغلم پرید وگفت: چیکار کردی کتی؟
سحرو از خودم جدا کردم و رفتم مانتومو برداشتم... روی لباس های خونی و خیسم تنم کردم ولبه ی تخت نشستم.



شادی به بازوم چنگ انداخته بود و مثل بید می لرزید . از ترس و وحشت زار می زد. سحر مات و مبهوت به شعله های آتیش که کم کم در حمومو فرا میگرفت زل زده بود. کم کم صدای هق هقش بلند شد. طولی نکشید که بوی تهوع آور گوشت سوخته تو فضا پیچید. بیتا خودشو گوشه ی اتاق انداخت. نتونست جلوی خودشو بگیره. سریع پشتشو به ما کرد و دوباره محتویات معده اشو برگردوند. سحر چنگی به در حموم زد و اونو بست. همه توی شک بودند. می لرزیدند و اشک می ریختند.
سحر دیر به صرافت بستن در حموم افتاده بود. دود اتاقو پر کرده بود. دستمو جلوی دهنم گرفتم و با صدای بلندی سرفه کردم. دلم پیچ می خورد. شادی رو که به من آویزون شده بود کنار زدم و خودمو به پنجره رسوندم. نفسی عمیق کشیدم. دود بدتر وارد ریه هام شد. با صدای بلندی سرفه کردم. سحر هم حالش بهم خورده بود. در همین موقع در با صدای وحشتناکی باز شد. صدای پوپک و شنیدم که جیغ زد:
اینجا چه خبر شده؟
بلافاصله به سرفه کردن افتاد. فریادی زد و فهمیدم که نگهبان ها رو خبر کرده . چنگی به بازوی شادی انداخت و اونو کشون کشون از اتاق بیرون کشید. یکی از نگهبان ها که مردی چهارشونه با پوستی تیره بود به سمت سحر رفت. نگهبان دیگه که قدش تقریبا به سقف می رسید با لگد در حمومو باز کرد. پوپک با دیدن شعله های آتیش جیغی کشید و داد زد:
چه غلطی کردید؟
دیگه اثری از اون ناز و عشوه تو صداش نبود. نگاهش روی صورت های رنگ پریده ی شادی ، سحر و بیتا لغزید. مشخص بود که اون سه نفر عرضه ی این کارو نداشتند. چرخید و نگاهی به من کرد. بعد مثل گرگ زخم خورده به طرفم حمله کرد. چنگی به موهای بورم زد و در گوشم جیغ زد:
چه غلطی کردی؟ چی کار کردی؟ اون یکی کوش؟
خودمو کنار کشیدم. با دست به عقب هلش دادم و جیغ زدم:
دستتو بکش... ولم کن.
پوپک که از خشم کبود شده بود داد زد:
بهت حالی می کنم دختره ی هرزه.
نگهبان بیتا رو ول کرد و به سمت من اومد. با یک حرکت کمرمو گرفت و از زمین بلندم کرد. جیغ کوتاهی کشیدم و به صورتش چنگ انداختم... فایده ای نداشت.
منو از اتاق بیرون برد و توی سالن به زمین انداخت. زانوم درد گرفت. درد زخم روی کمرم یه آن امونمو برید. فشاری به دست هام آوردم و نیم خیز شدم. چشمم به دو نگهبان دیگه افتاد که با کپسول آتش نشانی به سمت حموم می دویدند. پوپک زل زده بود به اتاقی که تو دود غرق شده بود. دستمو به زخمم گرفتم و آب دهنمو قورت دادم... گلوم خشک خشک بود. چرخیدم. چند نفر از مردهای عرب بلند شده بودند و با نگرانی به اتاق نگاه می کردند. دخترها دور و برشون می چرخیدند و سعی می کردند حواسشونو پرت کنند.
نگهبان دستشو دراز کرد تا منو از جام بلند کنه. دستش به زخم کمرم خورد. نفسم تو سینه حبس شد. ناله ای کردم و دستشو محکم کنار زدم. فکر کرد که می خوام سرکشی کنم. بازومو با خشونت گرفت و بلندم کرد. به سمت یه اتاق دیگه هلم داد.... زیرلب ناسزایی بهش دادم... چنگی به موهام زد. موهامواز مشتش بیرون کشیدم و هلش دادم عقب... توی زندگی یاد گرفته بودم اگه یکی بخورم باید دو تا بزنم. سنگینی نگاه مردهای عربو روی خودم احساس می کردم. یکی از مردها از جاش بلند شد. گامی به سمتمون برداشت. من و نگهبان دست از کشمکش برداشتیم... انگار منتظر همین فرصت بودیم...
چشم های قهوه ای مرد عرب به سمت شادی کشیده شد که به زور خودشو از روی زمین بلند کرده بود و به پهنای صورتش اشک می ریخت... نگاهی به سحر کرد که به یه نقطه زل زده بود و گیج و منگ بود... بیتا رو که مثل بید می لرزید از نظر گذروند... با دیدن حال خراب اونا چینی به بینیش انداخت. به سمت من چرخید. لبخند کمرنگی زد و گامی دیگه به سمتم برداشت.
صدای نفس های خودمو می شنیدم که هر لحظه بلندتر می شد. نگهبان که از عکس العمل من می ترسید بازومو سفت چسبیده بود... نگاه مرد اون قدر بی پروا بود که حس می کردم لخت مادرزاد جلوش ایستادم... با هر گامی که به سمتم برمی داشت لبخند کمرنگش پررنگ تر می شد... انگشت اشاره اش رو به صورتم کشید. صورتم روکنار کشیدم. نگاه غضبناکم رو به صورتش دوختم... از سرکشی هام خوشش اومده بود. دستشو جلو اورد تا صورتمولمس کنه. دستشو پس زدم... خندید…
پوپک که احساس خطر کرده بود بین ما دو نفر قرار گرفت. با سر اشاره ای به نگهبان کرد. نگهبان منو کشون کشون به سمت اتاقی دیگه برد. لحظه ی آخر چرخیدم و به صورت مرد عرب نگاه کردم. با خنده رفتنمو تماشا می کرد... .
اتاق بعدی هم مشابه اتاق اول بود. نگهبان از اتاق خارج شد. شادی پشت سر من وارد اتاق شد. هق هق کنان دست دور گردنم انداخت. سحر به دیوار تکیه داد... بیتا کنار در حمام روی زمین نشست و شروع به جویدن ناخن هاش کرد.
پوپک با گام هایی بلند خودشو به من رسوند. با دست چونه امو گرفت و با نفرت به چشمهام زل زد و گفت:
یه بار دیگه جفتک بندازی خودم گیساتو از ته می چینم... بفهم کی هستی و کجایی.
سرمو به عقب هل داد و از اتاق خارج شد. شادی رو پس زدم. خشم و غضبم اروم اروم از بین می رفت. به دیوار تکیه دادم... سر خوردم و روی زمین نشستم. آرنج هامو روی زانوهام گذاشتم. سرمو پایین انداختم... باورم نمی شد از این جا سر در اورده باشم... چشم هامو بستم. رقص شعله های آتیش پیش چشمام مجسم شد... بغض به گلوم چنگ انداخت. دست هامو مشت کردم و بغضمو فرو دادم... نگاه خریدارانه ی مرد عربو به خاطر اوردم... انگار جنسی که برای خریدنش اومده بودو پیدا کرده، دستمو چنان مشت کردم که ناخن هام تو پوستم فرو رفت... نباید گریه می کردم...
با کف دست پیشونیمو لمس کردم. باید چی کار می کردم؟ هرچه قدر فکر می کردم به نتیجه نمی رسیدم. سرمو چرخوندم و به شادی نگاه کردم. کنار من روی زمین نشسته بود... به صورتم زل زده بود.
با حس اینکه میتونم به حرفهاش گوش بدم با صدای خش داری گفت:
حالا باید چی کار کنیم؟ کتی تو رو خدا یه چیزی بگو. تو رو خدا یه راهی پیدا کن.
صداش می لرزید. چشم از صورت رنگ پریده اش برداشتم. انگار توی سر خودش مغز نبود... حتما من باید یه کاری می کردم. از جام بلند شدم.
صدای موزیک لایت از بیرون می اومد. باز نگاه نافذ اون مردک عرب رو به یاد اوردم... یه بار دیگه رد انگشت شو روی صورتم حس کردم. با کف دست محکم صورتمو پاک کردم. خودمو بدون فکر توی حموم انداختم. فکر کردن به این موضوع که این تازه شروع ماجرا بود دیوونه م می کرد. لباس هام که خونی، خیس و دودی شده بودند و از تنم کندم و گوشه ای انداختم. بیتا هم اومد... حوله ی روبدوشامبری خونی شو گوشه ای انداخت... پشتمو به بیتا که زیر دوش ایستاده بود و هق هق گریه ش بلند شده بود، کردم. آب گرمو باز کردم و با دست صورتمو پوشاندم...
باید چی کار می کردم؟ هیچ راه فراری نداشتم. نمی تونستم از سد اون همه نگهبان قدبلند و چهارشونه عبور کنم.... چشمم به تیغ افتاد که کنار لوسیون خوشبو کننده ی بدن قرار داشت... انگار پروانه زودتر از همه ی ما فهمیده بود که راه بیرون رفتن کدومه.
آب به زخمم خورد. سوزش زخمم بیشتر شد. یه طرف بدنمو از زیر دوش بیرون کشیدم... چاره ای نداشتم... هیچ راه فراری نداشتم... شاید کسی که منو می خرید دلش به رحم می اومد و آزادم می کرد... نگاه هرزه ی مردو به یاد اوردم... امکان نداشت! شاید معجزه ای رخ می داد و پلیس به دادم می رسید... یه بار دیگر یاد اون تشکیلات زیرزمینی افتادم... نه! بعید به نظر می رسید. توی ذهنم به هرچیزی چنگ می زدم... ولی آخر سر به یه نقطه می رسیدم... به لباس هایی که بیرون از اتاق انتظارمو می کشیدند ... به سنگینی اون نگاه ها!


یاد رویاهام افتادم... سفر به آمریکا... کار کردن تو رستوران... چطور به اینجا رسیده بودم؟
آهی کشیدم... همه چیز تموم شده بود. حموم کردنو تموم کردم و حوله ای دور خودم پیچیدم. من جرات نداشتم... ولی امید داشتم. پامو که از حموم بیرون گذاشتم چشمم به شادی افتاد. همون جا نشسته بود. رنگ به صورت نداشت. اخم کردم و آهسته بهش گفتم:
پاشو خودتو جمع کن.
شادی گفت:
نگو که باید خودمونو به خاطر اونا حاضر کنیم... نگو که اومدن ما رو بخرن.
به التماس افتاده بود. پوزخندی زدم و گفتم:
پس می خوای دروغ بشنوی.
شادی سرشو با دستاش گرفت. سعی کردم واقع بین باشم... آهسته گفتم:
فقط باید امیدوار باشیم که شانس بیاریم... هیچ راهی نیست شادی... بلند شو.
شادی به هق هق افتاد و گفت:
تو آخرین نفری بودی که فکر می کردم تسلیم می شه.
صدام رو کمی بالا بردم و گفتم:
فکر می کنی اگه تسلیم نشیم چی کارمون می کنند؟ دلشون می سوزه و برمون می گردونن؟
شادی دست هامو گرفت و گفت:
به خاطر یه برخورد تند خودتو تسلیم نکن... خواهش می کنم.
دستمو از دستش بیرون کشیدم... نمی دونم ضعف هاش حالمو بدتر می کرد یا حرف هاش. محکم گفتم:
من تسلیم نشدم... فقط از اینجا راهی پیدا نمی کنم... .
فقط و فقط یه راه به نظرم می رسید... لحظه ای با شک و تردید چرخیدم و به حموم نگاه کردم... فکرم به سمت تیغ پر کشید... فکر کردم برای آدم هایی مثل من که شجاعت ندارند تسلیم شدن تنها راه حله. نمی تونستم این کارو با خودم بکنم... هنوز امید داشتم... هنوز فکر می کردم راه حلی پیدا می شه.
روی تخت نشستم... دستی به اون لباس های رویایی کشیدم... دوست داشتم همه ی لباس ها رو پاره کنم... ولی می دونستم باید از اون زیرزمین کذایی بیرون برم. به خودم دلداری دادم:
شاید از جای دیگه ای تونستی فرار کنی... حتما یه راهی پیدا می شه!
پیرهن کوتاه و حریر مشکی رو از بین لباس ها بیرون کشیدم... روزهایی رو به یاد اوردم که آرزو داشتم لباسی مثل اونو بپوشم... تو بدترین شرایط زندگیم به این آرزو رسیده بودم... زمانی که دلم برای مانتو و روسریم بدجور تنگ شده بود.
سحر و بیتا توی حموم بودند... لحظاتی بعد بیتا کنارم ایستاد با اشک و آه لباس ها رو به هم می ریخت... شادی دم در حموم ایستاده بود. با ناامیدی نگاهم کرد... یک لحظه فکر کردم از من شجاع تره... از من قوی تره ... اما سرشو پایین انداخت... دیدم که چونه اش لرزید. در حمامو پشت سرش بست. حوله رودر اوردم و لباسو پوشیدم. دستی به لباس کشیدم تا مرتبش کنم... به دست هام نگاه کردم... می لرزید.
سفیدی پوستم با پوشیدن اون لباس مشکی بیشتر به چشم می اومد... مردد موندم... باید اونو در می اوردم یا نه؟ اگه این طوری یکی از اون عرب های عشق دختر بور و سفید ایرانی به تورم می خورد باید چی کار می کردم؟ و یاد موهام افتادم... عربها عاشق دخترهای شرقی هستن... هرچند چشمهای مشکی وحشیم.... لعنتی! بعد از دو روز خوش گذرونی ولم می کرد؟... بیشتر حریص نمی شد؟... شاید بعدش منو به یه جای دیگه میفرستاد... نمی تونستم هیچ چیزی رو پیش بینی کنم... در اون لحظه فقط دوست داشتم هاتفو پیدا کنم... پیش خودم فکر می کردم اگه اونو ببینم با دست های خودم خفه ش می کنم... می خواستم به درک بفرستمش... و بعد دنیا برام تموم می شد... .
هنوز تصمیم نگرفته بودم که لباسو عوض کنم یا نه... می دونستم اگه اون مردها منو نپسندند منو جاهای سطح پایین تری می فرستن... می دونستم یه دختر شرقی ... اونم از نوع ایرانی... قیمت بالایی تو دوبی داره... شنیده بودم که دخترهای کشورهای همسایه ی ایران خودشونو به اسم دخترهای ایرانی می فروشند تا پول بیشتری بگیرند... آهسته روی تخت نشستم... به هر حال منو یه طوری می فروختند... امکان نداشت ولم کنند.
در باز شد و پوپک با یه نگهبان وارد اتاق شد... عجب زهر چشمی ازش گرفته بودم. با دیدن من اخم هاش باز شد و چشم هاش برق زد. با احتیاط جلو اومد... طوری بهم نزدیک می شد انگار هر لحظه ممکن بود بپرم و بهش حمله کنم. لبخندی روی لب های شکلاتی و نازکش نشست.
با همون لبخند گفت :
عجب عروسکی... .
معلوم بود بوی پول به مشامش خورده. جلوتر اومد. آهسته دستشو به سمت موهام دراز کرد. با حالتی تهدیدآمیز نگاهش کردم... دستشو پس کشید. سرشو نزدیک گوشم اورد و گفت:
دخترهایی مثل تو که الم شنگه راه می اندازن هم طرفداری خاص خودشونو دارن... امثال اون آدم ها دو روزه پوستتو می کنن... جوری رامت می کنند که دیگه خودتم خودتو نشناسی... بعد که مثل یه بره ی بدبخت و بی زبون شدی می اندازنت برای زیردستی های ندید بدیدشون... این که دردسر درست نکنی اول از همه به نفع خودته.
قلبم تو سینه فرو ریخت... اصلا به روی خودم نیوردم... پوزخندی تصنعی زدم... زل زدم توی چشم های پوپک و گفتم:
تو برای خود بدبختت دل بسوزون!
پوپک چشم هاشو تنگ کرد. برق کینه رو توی چشمهاش می دیدم. دوباره توی جلد همون زن پر ناز و عشوه رفت. رو به نگهبان ها چیزی گفت که نفهمیدم. رو به من کرد و گفت:
باید بری برای معاینه.
معاینه ی چی؟... نگهبان بازومو گرفت و منو دنبال خودش کشید. پوپک در حمومو باز کرد. داد و بیداد سر وقت تلف کردن های شادی و سحر راه انداخت... نگهبان منو وارد یه اتاق دیگه کرد. تنها چیزی که از اون زیر زمین قصرمانند فهمیده بودم همین دالان های پر پیچ و خمش بود که اگه به خودم بود گم میشدم... همه چیز در نظر اول کوچیک به نظر می رسید اما راهروهای طویل و اتاق های بزرگ ...!. به زور منو روی تختی نشوند... نگاهی به تخت کردم. شبیه تخت های بیمارستان بود... تخت بیمارستان نه... از اون تخت هایی بود که توی مطب دکترهای زنان و زایمان می گذاشتند... چی؟... تا حالا فکر می کردم می خواد معاینه ام کنه که ببینه ایدز و هپاتیت نداشته باشم.
سریع از تخت پایین پریدم. نگهبان منو بلند کرد و روی تخت کوبید. خواستم بلند شم که نذاشت. شونه هامو با دو دست به تخت فشار داد و با صدای بلند چیزی به عربی گفت که نفهمیدم. داد زدم:
ولم کن زبون نفهم!
پوپک وارد اتاق شد. یک زن با روپوش سفید هم همراهش بود. بازوی زنو گرفت و گفت:
کار این دختره ی وحشی رو سریع راه بنداز... آخرش برامون شر می شه این دختر!
در حالی که سعی می کردم نگهبانو کنار بزنم داد زدم:
می دونی از چی بیشتر از اون عربایی که بیرون منتظرم اند بدم می یاد؟ از شما ایرانی هایی که به خاطر دو قرون...
نگهبان دهنمو با دست گرفت. با دست دیگه اش منو روی تخت نگه داشته بود... از پسش برنمی اومدم... دیگه نمی دونستم تا کجا توان مقاومت کردن دارم... نمی تونستم تسلیم شم... نمی خواستم باور کنم که همه چیزمو باخته م...


سر خوردن پیراهنو روی تنم حس میکردم ... تمام توانمو توی پاهام ریخته بودم و اجازه نمیدادم کسی بهم دست بزنه... من نمیخواستم...
صدای اون زنه سفید پوشومیشنیدم که مدام سرم داد میکشید وفحش میداد.
اما من نمیخواستم به حرفش گوش بدم...
اون مرد نگهبان دستشو روی پهلوم فشار داد. جیغ کشیدم... از شدت درد تمام تنم مور مور شد... پوپک صدا زد: ستاره...
وکسی اومد و من هنوز از درد به خودم می پیچیدم... کسی زانوی پای چپمو گرفت و ...
صدای زن کمی بعد بلند شد که گفت: تموم شد... دختره ی پتیاره چه خبرته؟
و رو به نگهبان با اشاره گفت: ولش کن...
با لبخند کجی رو به پوپک گفت: هاتف این دفعه ترکونده ... اگر اون سه تا هم عین این آک باشن که نونت تو روغنه!
فرصت فکر کردن به حرفشو نداشتم...
ستاره به سمتم اومد و در حالی که کشی به بازوم می بست، مشغول رگ گرفتن شد و گفت: هرچی چموش تر باشی قیمتت می ره بالاتر... و اروم زیر گوشم گفت: اینجا به هیچکس اعتماد نکن...
و سوزش سورنگو توی پوستم حس میکردم ... وخونی غلیظی که وارد مخزن سورنگ میشد.
ستاره خونمو گرفت وگفت: عادت میکنی...
در عمرم فکر نمیکردم چطوری ممکن بود که کسی غرورمو له کنه.... چطوری میشد که کسی خردم کنه... حالا فهمیدم... حالا به جد طعم خرد شدن وله شدنو چشیدم... در چند ثانیه ی ناقابل ادمی شدم که هیچی ازش باقی نموند.
پوپک به سمتم اومد وگفت: موهاتم رنگ مشکی بذاری عالی میشی عزیزم...
تمام اب دهنمو تو صورتش خالی کردم وبدون توجه به اونها از اتاق بیرون رفتم.
هاتف روی مبلی نشسته بود و سیگار میکشید... خواستم بهش حمله کنم و تا اونجا که جا داره بزنمش... تا اونجا که میخوره بزنمش... باهاش کاری میکردم که دیگه نتونه از جاش بلند بشه... نفسمو بیرون فرستادم... دستهامو مشت کردم.... با دیدن اون عرب و نگاه سنگینش به من نظرم عوض شد.
از فرصت استفاده کردم و به اطرافم نگاه کردم... سالن بزرگی بود ... هیچ شباهتی به خونه نداشت... یه سالن بزرگ با چند سری مبل و میز عسلی و یه قسمت که بار بود و انواع مشروب اونجا وجود داشت.
و یه دختر جوون هم پشت پیشخون ایستاده بود .
رفت و امد زیاد نبود ... ولی وجود و حضور این همه قلچماق برام عجیب بود.
سالن مستطیلی از عرض به راهرو ی طولانی ای ختم میشد. احتمال میدادم که مثل هتل جای جای دیوارها یه اتاقی باشه ... نفس عمیقی کشیدم. با احساس حضور هاتف رو به روم با کلافگی گفتم: این اون قولی نبود که تو به ما دادی...
هاتف پوزخند مسخره ای زد وگفت: از خداتونم باشه که همچین بهشتی اوردمتون...
با جیغ گفتم: اینجا بهشته؟ برای کی؟ برای من؟
هاتف بازوهامو گرفت و منو به دیوار کوبید وگفت: هیس... امشب به اندازه ی کافی نمایش اجرا کردی... پول خون پروانه رو ازت میگیرم... بهم بدهکاری ... بعدشم.... اگه یه ذره نرم تر باشی و کوتاه بیای ... این عربا حاضرن واست جونشونم بدن... مخصوصا این یکی که بدجور چشمش تو رو گرفته... تو چراغ جادو داری.... اینا واسه ی یه شب حاضرن بهت خونه ماشین ویلا ... همه ی چیزایی رویایی که میخوای و بهت بدن... مخصوصا واسه تو که اهلی نیستی... نذار رامت کنن تا وقتی که چیزی کاسب نشدی نذار رامت کنن... من کارم اینجا تموم میشه میرم ... ولی اینو دارم بهت میگم مفت کار نکن ...
و از جلوی چشمم دور شد.
صدای پوپک و ستاره می اومد که راجع به پروانه حرف میزدند که چطوری تنش سوخته بود و هیچ کس نمیتونست نگاهش کنه...
با شنیدن صدایی که از ته حلق کسی می اومد که می گفت: ماشا الله... ماشاالله...


تهوع بهم دست داد . با اون عبای سفید و ریش مشکی و ابروها پیوسته ی سیاه و صورتی سبزه کهیر زدم و به سمت اتاقی که توش بودم رفتم.
بقیه به سمتم حمله کردن و می پرسیدن چی شد... چیکارت کردن؟ کجا بردنت؟ معاینه واسه ی چیه؟
همشونو پس زدم و به یه گوشه پناه بردم.
زانوهامو تو بغلم گرفتم و پیشونیمو روش گذاشتم.
از کی شروع شد؟ چرا شروع شد؟ این خواب بود؟ یه کابوس وحشتناک؟ مطمئنم یه خواب ترسناکه و سریع از خواب می پرم... مطمئنم که اینا هیچ کدوم واقعی نیستن...
دلم نمیخواست گریه کنم...
کتی... کتی کاردی که از هیچکس وهیچ چیز نمیترسه... کتایون ... !
تنها کسی که اسممو کامل صدا میزد مامانم بود. الان کجاست؟ چیکار میکنه؟ عاقم کرده... نکرده... نفرین اون منو به این روز انداخت؟ من اینجا چیکار میکنم؟ تو یه کشور غریب... الان اگه بابام این لباس ها رو تنم میدید چی میگفت؟ یا داداشم... یا...
بخاطر چی اینجام؟
بخاطر کی اینجام؟
من چرا اینجام؟
نفسمو فوت کردم خسته و کسل .... سرم سنگین بود. تنم درد میکرد... نفس هام به شماره افتاده بود. از بغض داشتم خفه میشدم... اما نباید گریه میکردم. حق نداشتم گریه کنم.... این حقو همون موقع که از خونه زدم بیرون از خودم گرفتم... همون موقع که شدم دختر فراری و .... همون موقع که شبا زیر پل خوابیدن وبه تخت گرم و نرمم ترجیح دادم... همون موقع که با دله دزدی شب و سحر میکردم و صبح و شب ... همون موقع که افتادم تو بال وپر کامبیز بی کله و کامی چقدر خاطر خواهم شده بود... میگفت اگه زنش بشم دیگه دزدی و میذاره کنار.... میگفت ادم میشه... سر به راه میشه...
کاش زنش میشدم... کاش مثل همون چیزایی که همه بهش اعتقاد داشتن ازدواج میکردم... میرفتیم تو یه خونه و...
یادته کتی؟ یادته واست می مرد؟ یادته میخواست دنیا رو زیر پات بریزه؟ کتی یادته داداشت اومد دنبالت؟
علی پیدام کرد... التماسم کرد برگردم خونه... گفت که بابا پیر شده... مامان زمین گیر شده ... گفت اگه برگردم همه منو می بخشن... نمیگن یه سال کدوم گوری بودی که اگه هر گورستونی بودم شرف داشت به اینجا بودنم... یادته کتی؟
یادته علی گفت اگه برگردی بابا میذاره درس بخونی... یادته گفت دیگه نمیخواد چادر سرت کنی... یادته؟ یادته کتی؟ یادته ؟ یادته میخواستی هرچی دلت خواست بپوشی... بخاطر همین فرار کردی؟ کتی یادته میخواستن زوری که نه ... با خواهش و تمنا بدنت به یه مرد سی ساله که متخصص بود که ادم حسابی بود! ... هرچند اون موقع شونزده هفده سالت بود... هم سن الان شادی... یادته؟ بخاطر همین زدی بیرون؟ کتی بخشیدنت اما برنگشتی... کتی چرا؟
نفس بغض دارمو فوت کردم... از زور اشک چشمهام میسوخت...
یادته هاتف چه قولی بهت داد؟ زندگی اعیونی... به کامی رو دست زدی بخاطر اعتماد به یه پاپتی... لیاقت کامی رو هم نداشتی.... کامی بی کله.... همون کامی که زیر پل ، تو سیاهی زمستون پیدات کرد و بهت جا داد و هیچ کاری هم باهات نداشت... همون کامی که گفت بیا زنم شو میذارمت رو چشمم... همون کامی که باهاش کل خیابونای تهرونو گز کردی و نه صداش دراومد و نه صدات دراومد و اخر شبی با اسکناس و تراول ریل قطار میساختی...! یادته کتی؟ یادته؟ هاتف از کجا پیداش شد؟
تو دزدی مچتو گرفت و ولت نکرد و مثل یه خوره افتاد به جونت... بیا آه کامی هم دامنتو گرفت. همینو میخواستی کتی؟ پول میخواستی؟ مگه کامی نداشت... چی میخواستی که اویزون دم هاتف شدی و شادی بدبخت هم دنبال خودت کشوندی ... حالا بکش... حالا بکش... حالا باید از هاتف حرف بخوری که مفتی کار نکن...!
من پول نمیخواستم.... چرا همه فکر میکردن من پول میخوام.... من از زور فرار کردم... از اجبار... من احمق همه ی پلهای پشت سرمو خراب کردم... لگد زدم به همه چیز...
به همه چیزهایی که داشتم... به همه ی چیزهایی که میتونستم داشته باشم...
کاش الان شونزده سالم بود و بابام زورم میکرد چادر سر کنم ومیگفتم چشم.... کاش الان کامی اینجا بود و میگفت درستو تا ارشد ادامه بده و میگفتم چشم... کاش علی میومد دنبالم و میگفت برگرد و بی برو برگرد میگفتم چشم!
صدای هق هقمو خفه کردم.
صدای رفت و امد و می شنیدم... خسته بودم... خاطرات زندگیم مثل یه نوار ضبط شده جلوی چشمام رژه میرفت... من چی میخواستم؟ ازادی... این بود؟
حقته کتی... هرچی سرت بیاد حقته...
با احساس تکون هایی که به بازوم داده میشد سرمو بلند کردم.
شادی گفت: بیا یه چیزی بخور...
دستشو پس زدم وگفتم: دست از سر من بردار...
شادی سرشو پایین انداخت وگفت: کتی...
بهش نگاه کردم. اینقدر گریه کرده بود که چشماش پف کرده و ریز شده بود.
دلم سوخت....
اروم گفتم: بله؟
شادی: اونا معاینه امون کردن ببینن دختریم یا نه؟
سرمو تکون دادم و شادی گفت: اگه دختر نبودیم چی میشد؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: احتمالا میموندیم واسه ی زیر دستها... آدم درشتای اینجا دنبال آکبندن!
شادی اروم گفت: اگه پروانه زنده بود ... و یه نفس بغض دار کشید وگفت: پروانه شاید بخاطر همین خودشو کشت...
با دیدن میز غذا از جام بلند شدم.
میخواستم غذا نخورم که چی بشه؟
یه تیکه مرغ برشته شده رو برداشتم و گذاشتمش توی پیش دستی... چنگالی برداشتم و کمی سالاد هم کنارش ریختم و یه گوشه نشستم و مشغول شدم.
فعلا باید به این فکر میکردم که چطور باید سرپا بمونم... چطور باید خودمو حفظ کنم.
مزه اش بد نبود... یعنی عالی بود!
در یکی از کمد ها رو باز کردم ... خوبیش این بود که ورژن اتاق ها هم مثل هم بود.
یه ابسولوت موزی برداشتم و یه شات برای خودم ریختم... سه تا یخم ریختم تو یه جام دیگه و یه قوطی ویسکی برداشتم و برگشتم سر جام.... نگاه های بیتا و سحر وشادی و روی خودم حس میکردم.
محلشون نذاشتم و اول شاتم و بعد جاممو سر کشیدم.
کمی حالمو بهتر میکرد.
غذامو تموم کردم... احتمال میدادم تا اماده شدن جواب ازمایش خونی که ازمون گرفته باشن کاری به کارمون ندارن... روی تخت ولو شدم... دیگه از نرمیش حالم بهم نمیخورد.
فعلا از خستگی اجازه ی فکر کردنو نداشتم...
یاد شب اولی افتادم که از خونه زدم بیرون... اون موقع شب به خودم نهیب میزدم که من پی همه چی و به تنم مالیدم و هر اتفاقی بیفته من حاضرم... اما اون شب هیچ اتفاقی نیفتاد ... شب های بعدش هم همینطور... دو سه باری پلیس خواست منو بگیره اما در رفتم.
تو پارک و زیر پل خوابیدم تا خوردم به پست کامبیز... وقتی منو به خونه اش برد گفتم دیگه کارم تمومه... اما مردونگی کرد وگفت: تا خودت نخوای کاریت ندارم...
یادش بخیر ... خوشتیپ بود.


یه پژوی سیاه داشت. با یه خونه تو هفت تیر... کار وزندگی نداشت. با دزدی و دلالی میگذروند. دزد بود اما ادم بود. از زنا که نمیزد... از جوونا هم نمیزد. ازاون خرمایه ها میزد که میگفت حق منو تو رو خوردن.
از خاطراتی که باهاش داشتم و لحن حرفهاش... اینکه مجبورم میکرد درس بخونم ... اینکه میگفت هر وقت فکر کردی رو من حساب برادری نداری بگو تا بریم محضر!
برام یه شناسنامه جور کرد که همه فکر کنن من خواهرشم... منو فرستاد مدرسه... خودش سیکلم نداشت اما منو فرستاد مدرسه .
منم میگفتم تو مثل داداشمی....
وقتی علی اومد دنبالم گفت: برو... برو بذار رسمی بیام خواستگاریت ... گفتم من راحتم کامی...
ذوق کرد و فکر کرد واسه خاطر اون میگم ... اما ...!
شب اخر که وسایلمو جمع میکردم سرم داد میزد... تو گوشم زد... بعد پنج سال زندگی کردن باهاش زد تو گوشموگفت: بری خراب میشی کتی...
گفتم: میخوام برم اون زندگی ای رو بسازم که هیچ وقت نداشتم... گفتم مراقبم که خراب نشم...
گفت: برو... اما رفتی دیگه برنگرد...
گفتم: برنمیگردم کامی بی کله...
گفت: نمک نشناسی کتی...
گفتم: میدونم...
گفت: ازگل نازک تر بهت نگفتم...
گفتم: میدونم...
گفت: میتونستم همون شب اول دخلتو بیارم...
گفتم: میدونم...
گفت: بمون...
هیچی نگفتم.
گفت: نرو...
هیچی نگفتم.
گفت: دوست دارم...
گفتم: خداحافظ... و چمدونمو برداشتم وفکر کردم میخوان منو بی مزد ومنت بیارن بهشت!
این جهنم بود...
سعی کردم بخوابم. میدونستم مستی بالاخره بهم غلبه میکنه و میخوابم... وهمینطور هم شد!
صبح با سر وصدای بیتا وسحر بلند شدم.
با دیدن چند نفری که تو اتاق بودن و داشتن سحر وبیتا وشادی رو ارایش میکردن و بی اهمیت به اونها به حموم رفتم.
دهنم بوی گندی میداد. مسواکمو از تو چمدون در اوردم و مشغول شدم.
پوپک وارد اتاق شد وگفت: به به.... خانم خوش خواب... ساعت خواب عزیزم.
از حرصم کلی خمیر دندون خوردم ... و بهش بد وبیراه گفتم.
دلم میخواست بزنم لت وپارش کنم ... خائن بی همه چیزو...
رو به دختری که دیشب بهم ستاره معرفی شده بود گفت: این کتی خانم و اختصاصی درستش کن...
و رو به من گفت: کتی تو رقص عربی بلدی؟
چشمهامو ریز کردم...
پوپک خنده ی پر عشوه ای کرد وگفت: تو چمدون لباستو دیدم.... نمیخاد اونو بپوشی... برات یه لباس گیر میارم تیکه ی تنت باشه... فدات بشم نمیدونستم اینقدر هنر مندی...
تو ایران حتی به اینم فکر کردم که اگه مجبور باشم تو کاباره ها برقصم راضی بودم... اما اینجا برقصم تا قیمت شبم بره بالاتر!
پوپک و صدا کردن و ستاره گفت: میخوام یه دستی به موهات بکشم ... باشه؟
از لحن ملایم حرفهاش ... از اینکه بی عشوه حرف میزد ... از سادگی ظاهریش... از غمی که تو چشماش بود. حس میکردم اونم یه بدبختیه مثل من وبقیه...
نه توان مخالفت داشتم نه دیگه حوصله ی کشمکش ودعوا... تازه پهلوم یه خرده دردش ساکت شده بود. روی زخمم خوب بود ولی از تو درد میکرد ... نمیدونم چه مرگم بود باید خوب میشد اما نشده بود!
هر روز خودم پانسمانمو عوض میکردم.


باید یکی و هم پیدا میکردم که بخیه هاشو بکشه...
ستاره در حالی که با موهای پرپشت بلوندم که تا وسط کمرم میرسید ور میرفت گفت: جنس موهات عالیه... نرمه اما محکمه... کوتاهشون کنم ناراحت میشی؟
من دیگه از هیچی ناراحت نمیشدم.
شونه هامو بالا انداختم و اون قیچی و شونه رو برداشتم و زیر لب گفت: بسم الله... مبارک باشه...
جمله ای که تو هر ارایشگاه ایرانی حین کوتاهی مو میشنیدم.
با تعجب به ستاره خیره شدم ... دیگه انگار اینقدر عادت کرده بود که مکان و زمان گفتنش مهم نبود.
موهامو تا سر شونه ام خرد و فارا کوتاه کرد. چتری بهم میومد ... به قول کامی چتری توله سگی!
نفس عمیقی کشیدم و گفت: رنگم کنم؟ ریشه هات زده بیرون....
سرمو تکون داد م و رنگ مشکی و ریخت رو سرم.... و اروم ماساژ میداد و با برس تمام نقاط مومو گرفت.
بعد کلاهی روی موهام که زیر مواد بودند گذاشت وگفت: حالا بریم سراغ بند و ابرو...
صدای اخ و اوخ شادی و میشنیدم. تا حالا صورتشو بند ننداخته بود.
چرا اونو دنبال خودم کشیدم... از چی مطمئن بودم که بهش گفتم تو هم بیا.... وقتی با هاتف اشنا شدم ... وقتی سر از پیشنهاد هاتف که رفتن به خارج بود دراوردم.... اتفاقی شادی و تو پارک دیدم... تازه زده بود بیرون... بهش گفتم و گفت: من دیگه برنمیگردم خونه... با شمام کتی خانم.
از اینکه واسه خودم نوچه جور میکردم هاتف میخندید... بیتا وسحر هم خود هاتف باهامون اشنا کرد. همینطور پروانه.... اگه مرگ پروانه رو نمیدیدم میگفتم این سه تا هم از دم و دستگاه هاتف و نقشه هاش برای باور کردن حرفهاش بود...
ستاره گفت: برو موهاتو بشور.
ترجیح میدادم یه دوش دیگه بگیرم....
حس میکردم که هرچه قدر خودمو بشورم بازم بوی نمور لنجی که سوارش بودیم و میدم...
وقتی برگشتم ستاره سشوار بدست منتظرم بود.
موهامو درست کرد و بعد افتاد رو صورتم و مشغول ارایش شد.
و من فکر میکردم وقتی اولین بار موهامو بلوند کردم کامی از هیجان نمیدونست چیکار کنه.... بخاطر اون همیشه بلوند میکردم ... میگفت اینقدر با رنگ چشمات تضاد میده که ادم کیف میکنه.
ومن از این همه تعریف ذوق میکردم.

با صدای ستاره که گفت: کتی چی شدی ...
یه نگاهی تو اینه کردم.
ابروهامو نازک وهشتی و کمونی برداشته بود.
چشمهام وبا خط چشم سیاه کشیده بود ... پوست سفیدم با رژ گونه ی بژ همخونی داشت. موهای سیاه و پرکلاغی هم که صورتمو قاب کرده بود.
داشت گریه ام میگرفت.
صدای شادی که گفت: من از این مدل ابرو خوشم نمیاد باعث شد خنده ام بگیره... بیچاره قراره کلی بلا سرت بیاد تو نگران ابروت هستی!
ساعت دو بعد از ظهر بود.
برامون نهار اوردن... کباب بود و برنج زعفرونی...
با اشتها میخوردیم.... مثل قحطی زده ها... ستاره هم کنارمون نشسته بود ونگاهمون میکرد و گاهی با لبخند و گاهی با اه و افسوس... گاهی هم!

معنی حرکاتش هنوز برام غیر ملموس بود.
نمیدونستم چقدر قابل اعتماده.... نمیدونستم مثل پوپکه و این کاراش اداشه یا نه... هیچ کدومو نمیدونستم. فقط میدونستم هنوز نباختم... وباید تا تهش همینطوری برم...
بعد از صرف نهار .... ستاره گفت: استراحت کنید و از اتاق بیرون رفت.
روی تخت ولو شدم .... هوس کردم باز خودمو بسازم. تو این موقعیت ها شاید یه شات موزی و لیمویی یا جین میتونست کمکم کنه فکر نکنم.
از مستی خوابم برد ومتوجه گذر زمان نشدم...
وقتی بیدار شدم باز تو اتاق ولوله بود... از شادی خبری نبود .
تنم یخ کرد.
کجا بود؟
دادزدم :شادی کو؟
پوپک مسخره گفت: شادی پر عزیزم...
سرخ شدم.... داغ کردم.... مغزم داشت اتیش میگرفت.
سحر وبیتا گریه میکردن و پوپک رو به من گفت: حالا میخوام دختر خوبی باشی ولباستو بپوشی و بریم طبقه ی بالا باشه؟
مثل یه گوسفندی که میخواستن سرشو ببرن ... دقیقا در همون حال بودم.
پوپک با خنده ی پر عشوه ای گفت: بیا اماده شو....
با دیدن لباس عربی پر زرق وبرق و پر سکه ... که رنگ سرخ داشت و مونجوق و سکه های طلایی ... با صندل های طلایی فکر کردم که شاید بتونم از طبقه ی بالا فرار کنم...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم فکرمو متمرکز کنم باید دنبال شادی هم می رفتم.
چرا خوابیدم..... لعنت به من.
ستاره با بغض ارایشم میکرد.
لباس وپوشیدم و یه ماسکی به صورتم زدم.
پوپک خوشش نیومد وگفت: اینو بردار... دست دراز کرد که برش داره اما با حرص گفتم: تو رقصم لازمش دارم....
پوپک لبخندی زد وگفت: پس رام شدی... خوب عزیزم بریم...
سحر وبیتا با گریه ازم خداحافظی کردن. حس میکردم دارم دستی دستی به قربانگاه میرم.
و از اتاق خارج شدم....


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 769
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,114
  • بازدید ماه : 26,995
  • بازدید سال : 177,094
  • بازدید کلی : 11,674,234