close
مجتمع فنی تهران
رمان حکم دل قسمت دوم
loading...

رمان فا

فصل دوم: "واهمه" آب دهنمو قورت دادم. دو تا نگهبان قلچماق با لباس های سیاه منتظرم بودند... جای ناخن هام روی صورت نگهبانی بود که روز قبل صورتشو چنگ…

رمان حکم دل قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2950 یکشنبه 10 فروردين 1393 : 10:58 نظرات ()

فصل دوم: "واهمه"

آب دهنمو قورت دادم. دو تا نگهبان قلچماق با لباس های سیاه منتظرم بودند... جای ناخن هام روی صورت نگهبانی بود که روز قبل صورتشو چنگ زده بودم... نگاه پر از کینه و خشمش و به چشمام دوخته بود.
نفس عمیقی کشیدم... استرس پیدا کرده بودم. چه جوری باید با وجود دو تا نگهبان فرار می کردم؟ پوپک رو به روم ایستاد. نگاهی به سر تا پام کرد و آهسته گفت:
همه ی حرف هایی که تا حالا بهت زدم و یه بار پیش خودت دوره کن... اون وقت می فهمی چی به نفعته چی نیست...........................................

پشتشو بهم کرد. نگهبان ها بهم نزدیک تر شدند. پشت سر پوپک راه افتادم... قلبم توی دهنم بود... دست و پام می لرزید. پشت سر هم نفس های عمیق می کشیدم ولی آروم نمی شدم. دستامو مشت کردم... هر ثانیه ای که می گذشت حسرت ثانیه ی قبل رو می خوردم... هر چه قدر که بیشتر پیش می رفتم دلم بیشتر برای گذشته ای که با انتخابای خودم خرابش کرده بودم تنگ می شد... نمی تونستم به سرنوشت و تقدیرم لعنت بفرستم... بدبختی هام نتیجه ی بلندپروازی های خودم بود نتیجه ی تصمیم های خودم ... دلم برای آغوش مامان و بابام پر می کشید... برای داداشم علی... برای نصیحت ها و زور و اجبارشون... مغزم پر شده بود از کامبیز... زندگیم باز مثل یه نوار از جلوی چشمم می گذشت... یه زندگی پر از حسرت که تکرار بی لیاقتی هام بود... .
نباید دوباره اشتباه می کردم... یه بار به خاطر فکرهای نا به جام گرفتار شده بودم... به خاطر طمع زندگی بهتر اینجا گیر کرده بودم... نباید می ذاشتم حسرت گذشته منو توی دامن گرفتاری های بزرگ تر بندازه... می دونستم بیرون اون دالان های پر پیچ و خم چی انتظارمو می کشید... باید یه راهی پیدا می کردم. تسلیم شدن توی خون من نبود...
بدون این که سرمو بچرخونم به دالان های پرپیچ و خم نگاه می کردم... همشون با نور کمرنگ هالوژن ها کمی تاریک و روشن بودن... نمی دونستم به کجا می رسن. چه جوری باید این نگهبان ها رو دست به سر می کردم؟ کدوم یکی از این صد تا راه به بیرون اون زیرزمین می رسید؟ بعد از اون باید کجا می رفتم؟ باید زیر کدوم پل می خوابیدم؟... توی شهری که زبون مردمشو نمی فهمیدم کی یه بار دیگه برای من کامبیز می شد؟ سرمو پایین انداختم... به بن بست رسیده بودم... نمی تونستم قبول کنم که گیر کرده ام... حس می کردم اگه امید فرار کردن رو ازم بگیرن حتی برای یه ثانیه ی دیگه هم دووم نمی یارم.
از پله ها بالا رفتیم. هرچه قدر که بیشتر بالا می رفتیم صدای موسیقی بلندتر می شد. احساس می کردم قلبم هر لحظه ممکنه از سینه م بیرون بیاد. داشتم قبضه روح می شدم... وارد یه اتاق شدیم که یه میز آرایش و چند صندلی داشت. سمت چپ اتاق یه در بسته بود. صدای موزیک بلند و صدای تشویق جمعیت از پشت اون در میومد. می دونستم اون در به کجا منتهی می شد... آب دهنمو قورت دادم. چرخیدم و چشمم به تصویر خودم توی آینه افتاد. نقاب تا پایین بینیم بود... به چشم های سیاهم نگاه کردم... هربار که کامبیز از چشم هام تعریف می کرد غرق لذت می شدم... می دونستم سیاهی همین چشم ها تا چند ساعت دیگه زندگیم رو طوری سیاه می کنه که خیلی زود قدرت هر مقاومتی ازم گرفته می شه... نگاهی به کمر و شکم لختم کردم. زخم روی کمرم هنوزم از زیر یه لایه ی ضخیم از کرم معلوم بود...
همون دکتر زنان اومده بود و بخیه هامو کشیده بود... ستاره هم روشو با انواع و اقسام کرم پوشونده بود اما گاهی از درون درد میکرد و هنوز نمیدونستم چه دردیه که مجبورم تحملش کنم ...
سرمو چرخوندم. در باز شد... یه دختر شونزده هفده ساله از اتاق بیرون اومد. تقریبا توی بغل یکی از نگهبان ها غش کرد. گریه اش گرفته بود... تمام بدنم مور مور شد... اونو که نگاه می کردم یاد شادی می افتادم... شادی کجا بود؟... توی بغل کدوم مرد هرزه ای بود؟... من با وعده و وعید آمریکا و زندگی رویایی اونو گرفتار چه بدبختی کرده بودم؟ شادی بدون من طاقت نمی اورد... می دونستم خیلی زود تسلیم می شه... می دونستم خیلی زود خودشو می بازه... نمی دونستم آخر باختن و تسلیم شدن خوشبختیه یا اوج بدبختی... تا وقتی توی زیرزمین بودم فکر می کردم بدبخت ترینم... فکر می کردم آخر دنیا توی همون زیرزمینه... حالا که پشت در ایستاده بودم می فهمیدم بدبختی هام هنوز شروع نشده...
پوپک با سر بهم اشاره کرد که وارد سالن بشم. لبخند زد و گفت:
ببینم چی کار می کنی... می خوام به همشون نشون بدی دختر ایرونی به کی می گن.
سرمو چرخوندم. نگهبان ها آماده باش ایستاده بودند... از چشم هاشون می خوندم که حاضرن به هر قیمتی که شده منو روی صحنه ببرن. دست هامو مشت کردم. به خودم... هنرم... لباسام... اندامم... چشم هام... و وجود داشتنم لعنت فرستادم. پاهای یخ زده و لرزونم و تکون دادم و به سمت در رفتم. صدای هق هق گریه های دختر کم کم محو شد... نگهبانی که پشت در ایستاده بود پرده رو برام کنار زد. چشمم به سن بزرگی که رو به روم بود افتاد... سرم گیج رفت. قلبم تیر کشید... چراغ ها به همون صورت روشن و خاموش بود. نگهبان با عصبانیت دستشو روی کمرم گذاشت و منو به سمت جلو هل داد.
نفس عمیقی کشیدم... می ترسیدم وسط صحنه غش کنم. با دیدن نگهبان پشت پرده از فرار کردن ناامید شده بودم. سرمو پایین انداختم و بی اراده وسط سن ایستادم.


آهسته سرمو بلند کردم. قلبم توی سینه م فرو ریخت. نزدیک بیست سی نفر توی سالن بودند. روی صندلی های شاهانه لم داده بودن و با لبخند نگاهم می کردند. هر چه قدر سر می چرخوندم مرد نمی دیدم... چشم های هرزه ای رو می دیدم که از صندل های طلایی م گرفته تا شکم برهنه مو با لذت نگاه می کردند...
یه طرف مردهایی با عباهای سفید و ریش های بلند نشسته بودند... یه طرف دیگه مردهای کت شلواری با صورت های اصلاح کرده... حتی چند نفر با لباس های اسپورت هم بین جمعیت دیده می شدن... دست همشون نوشیدنی بود... دخترهایی با موهای بور و پیراهن های قرمز دکلته جلوشون خم و راست می شدن و جامشونو پر می کردند. نگاه مردها به من دوخته شده بود... صدای موسیقی عربی بلند شد... دست هایم بی اراده از هم باز شد... حس کردم که دست هام به طرفین باز شد... نگاهم از این طرف به اون طرف کشیده می شد... به چشم های پر از اشتیاق مشتری های ثروتمندی نگاه کردم که با نگاه خریدارانه به جنس اعلای درجه یک مید این ( made in ) ایرانشون شون نگاه می کردند... زیر گرمی نگاهاشون سرخ شدم... یکی از پاهای لرزونم و جلوتر از پای دیگه م گذاشتم.
حس می کردم باید صندل هام و در بیارم... می دونستم اصالت این رقص به پاهای برهنه ست... به خودم گفتم تویی که با آرزوها و رویاهای احمقانه ت شادی و خودتو بدبخت کردی چطوری می تونی به اصالت فکر کنی... جایی ایستادی که قراره با هر قری که به کمرت می دی اصالت یه ملت رو... جنس زن رو... یه رقص رو... زیر اون نگاه های هرزه از بین ببری. نمی خواستم کلمه ی اصالت رو به خاطر اشتباهات و بلندپروازی هام مثل خودم به گند بکشم.
نگاهمو از جمعیت گرفتم... به لوسترهای طلایی رنگی که به سقف آویزون شده بود چشم دوختم... بی اراده با آهنگی می رقصیدم که بارها شنیده بودم... با اون تمرین کردم... با هر ضربی که به شکمم می دادم پوست کمرم کشیده می شد و زخمم از دورن به سوزش می افتاد... حرکات سر و گردنم و حرکات دستم کاملا ناخودآگاه بود... انگار دست موسیقی بدنمو حرکت می داد... مثل یه عروسک خیمه شب بازی با لباس عربی قرمز و موهای سیاه...
انگار می تونستم از بین پرتوهای نور لوستر طلایی چشم های کامبیز رو ببینم... هر بار که ماهواره آهنگ عربی می ذاشت بلند می شدم و می رقصیدم... توی چشمهاش تحسینو می دیدم...
از راننده و آشپز مردهایی که تماشاچی رقصم بودند کمتر سواد داشت... درآمد یه سالش از نصف درآمد یه روز اون مردها کمتر بود... توی زندگیش فقط یه زن بی حجاب و توی خونه ش از نزدیک دیده بود ولی نگاهش هیچ وقت رنگ وسوسه نداشت... هیچ وقت با دید شهوت به حرکات ظریف شونه و شکمم خیره نمی شد.
اون مرد بود... از جنس تماشاچی های من نبود که مردونگی شون به ریش های سیاه شون بود...!!!
جواب من به این مردونگی چی بود؟ ... دلشو شکسته بودم... جواب زحمتاش و با ترک کردنش داده بودم.
می دونستم که اگه تسلیم ندای دلم که می گفت (( اینجایی که وایستادی حقته... لیاقت تو اینجاست... )) بشم، کارم تمومه. چشمم هنوز به لوسترها بود... پشت نور لامپ ها درخشش چشم کامبیز و می دیدم... انگار بی اختیار داشتم برای اون می رقصیدم. یه بار توی اوج ضعف و ناتوانی بی چشم داشت پناهم داده بود... این بار از این فلاکت... از این نگاه ها... توی ذهنم یه بار دیگه به اون پناه برده بودم.
تابی به موهام دادم... به حریم و حرمت هایی فکر کردم که با فرار کردنم از خونه برای همیشه از بینشون بردم... یادم اومد که چطور دل مامان و بابام رو با خودخواهی شکستم... چطور تنهاشون گذاشتم... .
پای چپم و جلوی پای راستم گذاشتم.... نگاهم و انداختم پایین... چشم تو چشم پسری شدم که جلوتر از همه نشسته بود. کت شلوار سرمه ای پوشیده بود... چشم های تیره و موهای مشکی رنگش منو یاد پسرهای ایرانی می انداخت. اون چه قدر حاضر بود برای بدبختی و ذلت هموطن خودش پول بده؟
دست هام پایین افتاد. موزیک تموم شد... صدای تشویق و هیاهوی بلند مردها گوشم رو اذیت کرد... حس کردم که دیگه پاهام تحمل وزنم رو نداره.
سرمو چرخوندم طرف پرده ها... نگهبان با دست بهم اشاره کرد که خارج بشم. سرمو بلند کردم... حاضر نشدم که تعظیم بکنم... پشتمو به جماعتی کردم که از حیوون هم کمتر بودند. دوباره وارد اتاقی که پشت صحنه بود شدم. دستمو به یکی از صندلی ها گرفتم و روش نشستم... عرق سرد روی کمرم نشسته بود. بدنم می لرزید...
پوپک در حالی که دست می زد به سمتم اومد. نگاهی به صورتش کردم. چشمهاش برق می زد. با همون ناز و عشوه ی همیشگی اش گفت:
گل کاشتی دختر... شرط می بندم امشب اینجا سرت دعوا شه. نمی تونستن ازت چشم بردارن...
به شانه ام زد و خنده کنان گفت:
آفرین دختر... آبرومونو خریدی.
سرم و پایین انداختم... آبرو! ...
عصبی شده بودم... نتونسته بودم فرار کنم. نگاهی به نگهبان ها کردم. چهارچشمی بهم زل زده بودند... منو شناخته بودند... می دونستند تسلیم نمی شم. حاضر نبودن تنهام بذارن.
فرصت رو از دست داده بودم. وقتی توی زیرزمین بودم امید داشتم که بتونم از این بالا فرار کنم... دوباره به نگهبان ها نگاه کردم... نه! انگار فرار کردن از زیرزمین ساده تر بود. باید چی کار می کردم؟ اگه منو می خریدن چی می شد؟ اون وقت دیگه نگهبان ها نگران من نبودند... دیگه مسئولیتی روی دوششون نبود... شاید اون موقع می تونستم فرار کنم... ولی دوست نداشتم یه گوشه منتظر باشم و یه مشت مرد حریصو نگاه کنم که که سر قیمت من با هم چونه می زنند.
دوباره استرس پیدا کرده بودم... پوپک بهم اشاره کرد و گفت:
تو کارت اینجا تمومه... برو توی اون اتاق و شامتو بخور... مراسم که تموم شد صدات می کنم... خیلی ها هستن که می خوان صورت خوشگلتو ببینن.


با عصبانیت گفتم:
پس نمایشت هنوز تموم نشده.
پوپک کمی ازم فاصله گرفت. متوجه شده بود که دوباره عصبی شدم... می دونست که ممکنه بهش حمله کنم. خودشو به یکی از نگهبان ها نزدیک کرد. کنارش ایستاد و گفت:
نمایش وقتی تموم می شه که من پولمو بگیرم... فهمیدی؟ یکی از این مردها باید تو رو با خودش ببره... اون وقت می فهمی که نمایش به چی می گن...
سرمو پایین انداختم. راست می گفت... این بازی ادامه داشت. نگهبان بهم اشاره کرد که دنبالش برم... چاره ای جز اطاعت کردن نداشتم... هیچ راهی نداشتم... حق انتخاب هم نداشتم.
نگهبان من و به یکی از اتاق ها برد و در رو پشت سرم قفل کرد. یه اتاق سه در چهار بدون پنجره بود. یه میز آرایش با یک صندلی و یه تخت یه نفره توی اتاق بود. سینی غذام روی میز بود. یک پارچ آب و یک ظرف اسپاگتی... دلم می خواست اجازه می دادند به همون زیرزمین برمی گشتم... می تونستم از بیتا و سحر خبر بگیرم... دوست داشتم یه بار دیگه ستاره رو ببینم... می تونستم برم سراغ کمد و دردهامو با مستی تسکین بدم.
ضعف کرده بودم. نشستم و با اشتها مشغول غذا خوردن شدم. نمی دونستم وعده ی بعدی غذامو کجا باید بخورم... توی خونه ی کدوم مرد... کنار کی...
یاد نگاه تحسین آمیز مرد عرب که توی زیرزمین کشمکش من و نگهبان رو دیده بود افتادم... غذا توی گلوم پرید. سرفه کردم و با یه لیوان آب خودمو نجات دادم... همین که نفسم جا اومد با عصبانیت مشتم و روی میز کوبیدم...
نمی دونستم چند ساعت دیگه باید توی اون اتاق بمونم... فقط می دونستم اون ساعت ها آخرین و شاید بهترین ساعات زندگیم توی دوبی اِ. اگه منو می خریدن یا کرایه میدادن دیگه نمی ذاشتن آب خوش از گلوم پایین بره.
سرم گیج می رفت... دیگه نمی تونستم به فرار کردن فکر کنم... هنوز امید داشتم... شاید یه آدم خیری پیدا می شد که منو می خرید ولی باهام کاری نداشت... شاید فقط برای آزاد کردن من این کار رو می کرد...
یادم افتاد که همچین مردی توی زندگیم وجود داشت... کامبیز... جواب این لطفش رو چطور داده بودم؟... یعنی می شد یه بار دیگه همچین شانسی پیدا کنم؟... پیش خودم قسم خوردم که اگه یه بار دیگه شانس بهم رو کنه و یه مرد پیدا شه منو نجات بده، قدر بدونم... اصلا نه ... برمیگردم پیش کامبیز... اخ کامی... کامی بی کله ...
می دونستم اگه آزاد بشم باید چی کار کنم... همه ی چیزی که می خواستم این بود که هاتفو پیدا کنم... می خواستم اونو با دست های خودم خفه کنم... یاد حرفاش افتادم... وقتی مطمئن شد که منو به خاک سیاه نشونده نصیحت کردنش گل کرد.
در اتاق باز شد. همون طور که انتظارش رو داشتم پوپک بود. با دیدن ظرف غذام گفت:
چرا کامل نخوردی؟ امشب باید جون داشته باشی که تا صبح حداقل یه نفرو سرویس بدی.
حداقل یه نفر...!!! حالم داشت به هم می خورد... ای کاش منم راه پروانه رو انتخاب کرده بودم... ای کاش من بودم که بین شعله های آتیش می سوختم... انگار این روزها رو دیده بود که اون راه و انتخاب کرد... انگار فقط من بودم که حالیم نبود چه بلایی داره سرم می یاد... نمی فهمیدم... وگرنه بی خودی ادای آدم های قوی رو در نمی اوردم...
برق خوشحالی هنوز توی چشم های پوپک بود.
پوپک گفت:
پاشو بیا... بیا تا ببینیم کی قسمتت می شه...
حالت تهوع داشتم... اون قدر بدنم می لرزید که مطمئن نبودم بتونم راه برم. پوپک نچ نچی کرد و گفت:
د بیا دیگه!
دستمو به میز گرفتم و به سمت در رفتم. بازهم دو نگهبان برام اورده بودند. انگار می دونستند که توی دنیا هیچ چیزی رو به جز رهایی از اون جا نمی خوام.
این بار از یه سمت دیگه وارد سالن شدیم... از کنار بار گذشتیم... چشمم به سن افتاد که پرده هاش رو کشیده بودند... من چطور تونسته بودم برم اون بالا؟
چشمم افتاد به هفت تا مرد که سر جاهاشون روی صندلی نشسته بودند... سه مرد کت شلواری... سه مرد با عبای سفید... و اون پسر که شبیه ایرانی ها بود. مطمئن نبودم که واقعا ایرانی باشه ولی شبیه بود... قد بلند و خوش هیکل بود... چشم های کشیده ی قهوه ای و موهای مشکی داشت... پسر خوش قیافه ای بود... اون چه دردی داشت که همچین جایی اومده بود؟... جواب رو خودم می دونستم... یه درد مشترک... اون هم مثل بقیه مریض و کثیف بود.
پوپک و یه مرد خوش پوش و قدبلند دو طرف من ایستادند... عربی صحبت می کردند... متوجه نمی شدم چی می گن... سرمو چرخوندم... داشتم زیرلب اشهد مو می خوندم... بعضی از اون ها واقعا چندش بودند... چشمم به همون مرد عرب افتاد... با کنجکاوی نگاهم می کرد ... هنوز منو نشناخته بود. دلش پیش اون دختر با موهای بور مونده بود... دعا می کردم که پوپک نقاب رو از صورتم بر نداره. دوست نداشتم اون منو بخره... نمی خواستم منو بشناسه... فقط خدا می دونست که چه قدر دوست داشتم توی صورتش تف بندازم... توی دل دعا می کردم که گیر هرکسی که می افتم گیر اون نیفتم... دلم می خواست مزایده به نفع اون پسر ایرانی تموم شه... حداقل وقتی توی صورتش نگاه می کردم حالم بد نمی شد...
داشتم مشتری ها رو برانداز می کردم... با خودم فکر می کردم از کدوم بیشتر بدم می یاد... پوپک رو به من کرد و گفت:
نقابتو در بیار.
وای نه... نباید این اتفاق می افتاد... فرصت جر و بحث پیدا نکردم. مردی که کنارم ایستاده بود نقاب رو آهسته از صورتم برداشت... چشم تو چشم پسر ایرانی شدم... مات و مبهوت صورتمو نگاه می کرد... سرمو چرخوندم... همون مرد عرب برام به نشانه ی آشنایی سر تکون داد...
پوپک منو جلوتر برد. یکی از مردهای کت شلواری چیزی گفت... پیرمرد از موهای سفیدش خجالت نمی کشید... فهمیدم قیمتی پیشنهاد کرد.
پوپک به مردی که کنارم ایستاده بود نگاه کرد. هر دو لبخند زدند... بلافاصله پسر ایرانی قیمت دیگه ای پیشنهاد کرد... همین که صداش رو شنیدم مطمئن شدم ایرانیه... عربی رو با لهجه ای شبیه به لهجه ی پوپک صحبت می کرد. تو دلم دعا می کردم اون برنده شه... حداقل به عنوان یه ایرانی زبونم رو می فهمید... شاید می تونستم راضیش کنم که دست از سرم برداره... شاید میتونستم حداقل راضیش کنم که فقط با اون باشم... فقط اون... حتی اگه هزاربار همسر و صیغه هاشو ببینم...
یه مرد کت شلواری و یه مرد عرب از جمع خارج شدند... نمی دونستم باید نفس راحتی بکشم یا نه... اضطراب داشتم... تمام بدنم می لرزید... دیگه به فرار فکر نمی کردم... حقیقت جلوی روم بود... یه نفر از اون پنج نفر تا آخر شب مالک من می شد.


پیشنهاد دادن ها هنوز ادامه داشت. هر چه قدر که قیمت ها بالاتر می رفت لبخند پوپک عمیق تر می شد... فقط چهار نفر مونده بودن... چشم من به پسر ایرانی بود... به هم زل زده بودیم... دعا می کردم یه چیزی بگه که دهن همه بسته بشه.
در همین موقع اون مرد عرب که بیشتر از همه ازش می ترسیدم گامی به سمت من برداشت... تا اون لحظه ساکت بود... کم کم داشتم امیدوار می شدم که پول کافی برای خرید کردن نداره... جلوتر اومد... سرش رو بالا گرفت و قیمتی اعلام کرد... همه ساکت شدند... دیدم که پسر ایرانی با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بود به اون زل زد. همه شوکه شده بودند... حال من از همه خراب تر بود... پوپک سه بار با فاصله ی یه دقیقه قیمتی که مرد عرب پیشنهاد کرده بود رو با صدای بلند به همه اعلام کرد... کسی چیزی نگفت...
مزایده تموم شده بود. با ناامیدی به پسر ایرانی نگاه کردم... از عصبانیت قرمز شده بود... به سمت پوپک اومد... رو بهش کرد و به فارسی گفت:
نصف پولو ماه دیگه می ریزم به حسابت... بذار من ببرمش...
پوپک با همان ناز و عشوه ی حال به هم زنش بازوی پسر رو نوازش کرد و گفت:
بهراد جون هنوز دخترهای دیگه مونو ندیدی... دخترهای من توی این منطقه تکن... مطمئنم از یکی دیگه شون خوشت می یاد...
پشت چشمی براش نازک کرد و ادامه داد:
دست رو جنسی بذار که بتونی پولش و بدی.
پوپک راهشو کج کرد و خواست به سمت مرد عرب بره که بهراد جلوش ایستاد.
بهراد: دو برابر چیزی که پیشنهاد کرد و می دم... تا ماه دیگه همه ش و می دم.
پوپک جدی شد و گفت:
من به خاطر مشتری هایی مثل تو که سالی یه بار هم سر و کله شون پیدا نمی شه مشتری های دائمیم رو دور نمی زنم.
بازوی منو گرفت و منو به سمت مرد عرب برد... برگشتم و با حسرت به بهراد نگاه کردم... سرش رو پایین انداخته بود و توی فکر بود... حرف پوپک توی گوشم زنگ زد... مشتری دائمی... او چند نفر مثل منو خریده بود؟ ... کسی مثل اون راضی نمی شد که بهم دست نزنه و ولم کنه... باید چی کار می کردم؟
مرد عرب دستش رو جلو اورد و موهای مشکی رنگم رو لمس کرد... با خوشحالی و صدای بلند جمله ای به پوپک گفت... نیازی به ترجمه نبود... از موهای رنگ شدم بیشتر خوشش می اومد... دور و برم می چرخید و گاهی ماهیچه های بدنمو تست می کرد... می خواست مطمئن بشه جنس بد بهش نمی اندازن... احساس می کردم دستش رو به هر جایی که می کشه ردش باقی می مونه... قلبم محکم توی سینه می زد... بیشتر از این نمی تونستم اونو تحمل کنم... جلوتر اومد... دستش رو به سمت شکمم دراز کرد. با عصبانیت به عقب هلش دادم... پوپک جیغ زد:
چی کار می کنی دختره ی وحشی؟ ... باز دیوونه شدی؟
مرد عرب سری تکان داد و انگشت اشاره اش رو به نشانه ی تهدید جلوم تکون داد و چیزی گفت... من که نفهمیدم ولی ضربه ای به دستش زدم و با بی اعتنایی بهش پشت کردم. پوپک که هل شده بود پشت سر هم عذرخواهی می کرد. بازوی منو محکم توی دستش گرفت و منو دنبال خودش کشوند... چرخیدم و با خشم نگاهی به صورت مردک کردم... با لبخند نگاهم می کرد... حتما داشت برام نقشه می کشید... همون طور که من داشتم برای اون نقشه می کشیدم.
پوپک منو دست نگهبان ها سپرد و در حالی که بهم فحش می داد جلوتر از ما به سمت زیرزمین رفت. نگهبان ها مجبورم کردند که تندتر راه برم... انگار عجله داشتند جنسشون رو زودتر تحویل بدن.
پوپک در اتاقی رو باز کرد و اشاره کرد که منو توی اتاق بیارن. وارد اتاق که شدم ستاره رو دیدم... با دیدنش نفس راحتی کشیدم... همون اتاقی بود که تا چند ساعت پیش توش بودم...
پوپک: ستاره سریع حاضرش کن... شیخ رجب منتظرشه... دست بجنبون.
ستاره با وحشت نگاهم کرد و گفت:
شیخ رجب؟
قلبم توی سینه فرو ریخت. پوپک داد زد:
بجنب دیگه!
ستاره منو روی صندلی نشوند. سریع آرایش صورتمو پاک کرد. پوپک با یه دست لباس وارد اتاق شد. یه پیراهن دکلته ی قرمز و کوتاه بود... قسم خوردم وقتی از اون خراب شده بیرون رفتم و دوباره آزادیم و به دست اوردم دیگه سمت رنگ قرمز نرم...
لباس رو تنم کردم. پوپک منو نشوند و سریع چند رنگ رژ رو امتحان کرد... یه رژ قرمز جلوی دست ستاره گذاشت... انگار دوست داشت کار من همون شب اول تموم بشه... شب اول؟... رو به ستاره کردم و گفتم:
کی ولم می کنن؟
پوپک که داشت سایه ی دودی رنگ رو روی پوست من امتحان می کرد گفت:
ولت می کنن؟ دعا کن نگهت دارن... وقتی ولت کنن بدبختی هات تازه شروع می شه.
پوزخندی زد... با بدجنسی رو به من کرد و گفت:
شیخ رجب یا جنس نمی بره یا اگه ببره دور نمی اندازتش... اون خوب بلده ادبت کنه... خوب جایی افتادی... بهت گفته بودم جفتک نندازی به نفعته...
ستاره چیزی نمی گفت... احساس می کردم بغض کرده... دست هاش می لرزید... انگار قرار بود منو ببرن کشتارگاه... کم مونده بود زیر دست اون دو نفر غش کنم... حتی دوست نداشتم پیش خودم تصور بکنم که تا چند ساعت دیگه چه بلایی سرم می یاد...
کار ستاره تموم شد... پوپک یه جفت کفش پاشنه بلند مشکی برام اورد... اون قدر پاشنه ی کفش بلند بود که بعید می دونستم بتونم باهاش راه برم... وقتی کفش رو پوشیدم فهمیدم که حدود پنج سانت زیرپنچه ی پام لژه... حالا راحت بودم.... راحت؟چه راحتی ای؟
رو به ستاره کردم و گفتم:
بیتا کجاست؟... سحر کو؟
ستاره: بیتا رو برای کار کردن توی یه کاباره خریدن... سحرو بردن که حاضر کنند... هنوز کسی براش پیدا نشده...
پوپک از اتاق بیرون رفت تا نگهبان رو پیدا کنه... ستاره بازوم رو گرفت و گفت:
گوش بده... به من گوش کن کتی... راه بیرون رفتنت از این ماجرا فقط شیخه... فهمیدی؟ ... نذار بهت دست بزنه... اگه تسلیم بشی... اگه بذاری رامت کنه خیلی زود ازت سیر می شه و کنارت می زنه... اون وقت تو رو می ده دست پایین دستیاش... بعد از اون شاید بفرستت جاهایی که شاید بیست دلارم به خاطرت ندن... این شغل عمر داره... تسلیم نشو... باشه؟... تا جایی که می تونی شیخ رو دنبال خودت بکشون... گوش می دی کتی؟... بالاخره یه راهی برای بیرون رفتن پیدا می شه... خدا بزرگه...
اشک از چشمم چکید و آهسته گفتم:
پس خدا کجاست؟ دارن من و می برن... شادی رو بردن... اون فقط هفده سالشه...
ستاره شونه ام رو فشرد و گفت:
با این روحیه دو روزم دووم نمی یاری... همون کتی قوی باش... همون دختری که پوپک و ذله کرده... کاری که بهت گفتم و بکن...
حرفش رو با اومدن پوپک نصفه کاره گذاشت... اشکی که از چشمم پایین چکیده بود رو با دست پاک کردم. نفس عمیقی کشیدم... دوست نداشتم پوپک فکر کنه که کم اوردم... دوست داشتم یه روز به اون زیرزمین برگردم و پوپک و اون تشکیلات رو آتش بزنم... با این فکر کمی قوت قلب پیدا کردم.

نگهبان ها تا دم در همراهیم کردند... وقتی پام رو از اونجا بیرون گذاشتم خیالشون راحت شد که شرم کنده شده... چشمم به شیخ افتاد که کنار یه لیموزین سفید ایستاده بود. لبخند زد و با نگاهی خریدارانه سر تا پام رو نگاه کرد... هر ثانیه ای که می گذشت بیشتر ازش بدم می یومد... بیشتر به خونش تشنه می شدم... نمی دونستم اگه دستش بهم بخوره باید خودمو بکشم یا اونو...
یکی از بادیگاردهای شیخ اومد سمتم... مردی با پوستی تیره و دومتر قد... منو به سمت ماشین راهنمایی کرد... یه لحظه به فکرم رسید که پا به فرار بذارم و تا جایی که می تونم بدوم و دور بشم... بادیگارد دستش رو روی شانه ام گذاشت و منو به سمت ماشین برد... امکانش نبود... هیچ راه فراری نبود...
سوار ماشین شدم... تا چند روز قبل آرزو داشتم سوار همچین ماشینی بشم... ولی اون روز... احساس می کردم اون ماشین برام حکم نعش کش رو داره. شیخ با یه دختربچه وارد ماشین شد... با دیدن دختر وا رفتم... یه دختر چهارده پونزده ساله بود... دختر زار می زد و گریه می کرد... شیخ چفت اون نشست و دستی به موهای دختر کشید... من دوست داشتم جای اون دختر بمیرم... همین بود که پوپک شیخ رو مشتری دائمی می دونست... دو تا دو تا خرید می کرد... حالم بد شده بود... یه دختر چهارده پونزده ساله چه جذابیتی براش می تونست داشته باشه؟ ... اون مرد مریض بود... مریض روانی... دوست داشتم به سمتش حمله کنم و با مشت توی صورتش بزنم... شیخ نگاهی به چشم های من کرد... لبخند زد... چیزی نگفت... لبخندش خیلی معنی داشت... می دونستم برای سر به راه کردن من کلی نقشه داره... منم برای اون نقشه داشتم... ستاره راست می گفت... نباید تسلیم می شدم... اگه تسلیم می شدم... اگه فقط یه روز ضعف نشون می دادم تا آخر عمر گرفتار می شدم...
خوشحال بودم که کنار بادیگارد شیخ نشسته بودم... وقتی می دیدم که شیخ چطور دست نوازش به سر و گوش دختر می کشید حالم بد می شد... معده م درد گرفته بود...
از ماشین پیاده شدیم... به یه قصر باشکوه رسیده بودیم... توی باغ بزرگ و پر از گل و گیاه قصر ایستاده بودیم... کف زمین سنگ فرش شده بود و چند مدل ماشین آخرین سیستم این طرف و اون طرف پارک شده بود...
شیخ یه دستش رو دور کمر دختربچه انداخت... خواست دست دیگه ش رو دور کمر من بندازه... با نفرت دستش رو کنار زدم... چشم غره ای بهش رفتم... جلوتر از اون به سمت قصر رفتم... می دونستم اگه عقب بمونم بادیگاردش به زور منو هل می ده تا با شیخ هم قدم بشم... ولی جلوتر رفتن که عیبی نداشت!
حتی نگاهی به پشت سرم نکردم... دو خدمتکار مرد که کت و شلوار مشکی به تن داشتند و پاپیون زده بودند دم در ایستاده بودند... پام رو که توی خونه گذاشتم نفسم بند اومد... عجب قصری بود! سنگ سفید کف خونه از تمیزی عین آینه می موند... پرده های ابریشم دودی پنجره هایی به ارتفاع چهار متر رو پوشونده بودند... مجسمه های سفید و طلایی دورتا دور سالن چیده شده بود... مبل هایی شاهانه و طلایی یک طرف چیده شده بود... لوسترهای طلایی و زیبا از سقف بلند خونه آویزون شده بودند... یه مبل تک نقره ای رنگ گوشه قصر و رو به روی سینمای خانگی قرار داشت... جلوی مبل پوست ببر پهن شده بود...
سعی کردم زیاد به فضای قصر خیره نشم... نگاهی به پله هایی کردم که به طبقه ی دوم می رسید. حدس زدم که اتاق خواب ها اونجا باشند... شیخ وارد خونه اش شد. یکی از خدمتکارها چیزی پرسید... شیخ دختربچه رو نشون داد و خنده ی زشتی کرد. منو با دست نشون داد و چیزی گفت... خدمتکار تعظیمی کرد... منو به سمت اتاق ها راهنمایی کرد. حدس می زدم که شیخ اون شب سراغ دختربچه بره... دلم براش می سوخت... از شادی هم کوچک تر بود... می دونستم شادی هم حس اونو داره... شادی تو اون لحظه کجا بود؟
دنبال خدمتکار وارد یه اتاق بزرگ شدم... اون که بیرون رفت نفس راحتی کشیدم. یه تخت بزرگ با یه میز آرایش سفید – طلایی توی اتاق بود. تن خسته م رو روی تخت انداختم... بالاخره به اشک هام اجازه دادم که روی صورتم بریزند... صدای جیغ ها و التماس های دختربچه رو می شنیدم... تمام بدنم یخ کرده بود... پاهام رو توی بغلم جمع کردم... چشم هامو روی هم گذاشتم... از خستگی نمی تونستم تکون بخورم... جیغ های دختر ادامه داشت... من یه گوشه افتاده بودم... منی که زبونش رو می فهمیدم نمی تونستم براش کاری کنم... از بقیه چه انتظاری بود؟
چشمام رو بستم... رقص شعله های آتیش و به خاطر اوردم... التماس های شادی... حرف های هاتف... نگاه ستاره... رقص خودم... تا کجا توان مقاومت داشتم؟ دیگه ظرفیت نداشتم... می ترسیدم وسط کار ببرم...



فصل سوم: "بدتر از بد"

به در بسته نگاه میکردم... مثل یه برده ای که منتظره تا سرشو ببرن... و باز شدن در به معنای بریده شدن سرم بود... باز شدن در یعنی تموم شدن زندگی و برفنا رفتن ارزوهام...
یعنی روزهایی که میدونستم بعدش جز بدبختی وفلاکت هیچ جنبه ی مثبت دیگه ای نداره...
از جام بلند شدم. در اتاق به روم قفل بود و پنجره ها حفاظ داشتن...
تیغی دم دستم نبود و شکستن اینه هم موجب سر وصدا میشد.
به ساعت نگاه کردم دو صبح بود.
چشمهام خیس میشدند و پلکهام از زور خستگی نا خوداگاه به روی هم میفتادن... اما خوابو به خودم حروم کردم...چرا میخوابیدم؟بخوابم که ارامش بگیرم؟ کدوم ارامش؟همونی که از خودم سلبش کردم.
صدای خفه ی زاری والتماس تو سرم بود.
دلم میخواست سرمو به دیوار بکوبم... شادی کجا بود. اونم همینطوری گریه میکرد ؟ اونم همینطور فروخته شد؟ نمیدونم با چه قیمتی اینجا نشستم... گرون بودم یا ارزون؟
قلبم با تپش میزد ... اروم وقرار نداشتم... هر لحظه و هر ثانیه زجر کشیدنم و توی این پنج روزی که اینجا بودم میدیدم.
دستهامو لای موهام فرستادمو اونها رو کشیدم.... سرم درد گرفت. یه ناله از گلوم بلند شد... نباید گریه میکردم... از گریه کردن متنفر بودم.
برای چی گریه کنم؟برای راهی که خودم انتخاب کردم؟
نفس عمیقی کشیدم....نمیدونم چقدر گذشته بود و چقدر گذشته و اشتباهاتم و مرور میکردم... نمیدونم چقدر خودخوری کردم ... پنج سال تلاش کامی برای بدست اوردن من تو سه تا بوسه ختم شد ... فقط سه تا ... اولیش شب اول بود که وقتی منو بوسید گریه کردم و گفت : کاری باهات ندارم... گریه نکن...
دومیش دو سال بعد بود ... وقتی تولدم بود یه لحظه از خود بیخود شد و منم بخاطر محبتش صدام در نیومد و گذاشتم طعم یه بوسه ی عاشقانه رو بچشه... اما بعد خودش ازم فاصله گرفت وگفت: ببخشم... و دیگه تا سه سال کاری بهم نداشت ... فقط گونه امو می بوسید و گاهی موهامو نوازش میکرد. ومن عصبانی میشدم و دعواش میکردم که حالت موهامو خراب کردی... باهاش قهر میکردم و میومد منت کشی و من ... و اخرین بوسه موقع رفتن بود.
خودم پا پیش گذاشتم... خودم به سمت لبهاش رفتم و بوسیدمش و محکم بغلم کرد و زیر گوشم گفت: نرو ... با التماس گفت نرو... ولی وقتی ازش فاصله گرفتم با پشت دست بوسه ی روی لبشو پاک کرد و ... شکستنشو به چشمم دیدم.... کامی امشب مال توام... کامی کاش بودی که امشب ومال خودمون میکردم.
بغض داشت خفم میکرد اما اشکی برای ریختن نداشتم.
همه چیز تموم شد.نقطه سر خطی هم درکار نبود . . . شروع جدیدی هم نبود... زندگیمو تباه کردم... تباه!
دم دم های صبح بود... صدای فریا د و جیغ و التماس نمیومد.
تا صبح از ترس خوابم نبرد... وعجیب بود که شیخ به سراغم نیومد... عجیب بود که منو با اون همه ذوق وشوق خریده بود وبه سراغم نیومد...
نفهمیدم کی خوابم برد اما با تکون های کسی بیدار شدم....
یه دختر جوون بالای سرم بود.
با دیدنش وحشت زده سرجام نشستم.
لبخندی بهم زد و با لهجه ی داغونی فارسی گفت: نگران نباش... شیخ گفت بیدارت کنم...
قلبم توی گلوم بود که گفت: بلند شو باهم نهار بخورین...
با تعجب به ساعت نگاه کردم دو و سی دقیقه بود.
مات شده بودم.... یعنی دیشب به خیر گذشت؟ خیر؟هرچند اینجا سرتاپاش شر بود اما دیشب؟ یعنی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد؟یعنی من هنوز؟
از شوک بیرون اومدم. دختر به من نگاه میکرد... این خواب بود؟ یا رو یا؟ شب اول با یه عرب گذشت... بدون هیچ اتفاقی؟دلم میخواست از خوشحالی جیغ بکشم... اما ندایی درونم گفت شاید امشب سراغت بیاد...
و یه لحظه فکر کردم کاش همون دیشب همه چیز تموم میشد و من استرس نمیگرفتم... استرس ساعاتی که در انتظارم بود.
ولی فکرمو پس زدم... الان باید خوشحال می بودم... یه روز دیگه فرصت داشتم برای فرار... مطمئنا وقتی دیشب به سراغم نیومده بود امروز و عصر و غروب هم سروقتم نمیومد...
با رخوت از جام بلند شدم... من هنوز همون کتی بودم! و این نوید امیدوار بودن و میداد.
لبخندی زدم و پشت دختری که لباس خدمتکار ها رو می پوشید راه افتادم... دری داخل اتاق وبازکرد... این یعنی دوش بگیر... مرتب شو...
واقعا مثل مرغابی شده بودم... هر روز هر روز حموم...
به هر حال به سمت وان رفتم. سرسری خودمو شستم... عجیب بود که کارم نداشت... یعنی ممکن بود بر خلاف ظاهر حیوان صفتش... یا برخلاف چشمهای هیزش شعور انسانی داشته باشه؟چرا سراغم نیومد؟
با کلی سوال تو سرم و کلی امید و نا امیدی حوله ای که اونجا بود و پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم همون دختر یه لباس سبز زمردی ساتن دستم داد... با کفش هایی که فسفری بودند ... موهام و خودم سشوار کشیدم و یه ارایش ملایم سبز کردم.
ازاین رنگ خوشم میومد.
خدمتکار لبخندی بهم زد وگفت: من اسمم زهیره است...



جوابشو ندادم و گفت: دنبالم بیا...
پشت سرش راه افتادم .... حالا واضح تر میتونستم اون قصر وتماشا کنم.
دیگه حس ترس اولیه رو نداشتم... خبری هم از نگهبان ها نبود. اما جای جای قصر شیخ کسی مشغول تمیز کاری بود...
میز غذا پر بود از کباب بریونی و بره ی کامل کباب شده... زهیره صندلی وبرام عقب کشید و نشستم... سمت چپ شیخ که سر میز نشسته بود.
زهیره برام سوپ کشید و کنارم ایستاد.
شیخ به عربی چیزی گفت ...
زهیره برام ترجمه کرد: دیشب خوب خوابیدی؟
با نگاه هاش که به گردن و بالای سینه ام بود هیچی از گلوم پایین نمیرفت...
فقط سرمو تکون دادم و سعی کردم که من نگاهش نکنم.الان وقت لگد پرونی نبود. این تنها چیزی بود که میدونستم.
شیخ باز چیزی گفت وزهیره معنی کرد: امشب اینجا یه ضیافت برگزار میشه... شیخ میخوان تو سنگ تموم بذاری...
امیدوار بودم نخواد که جلوی همه برهنه بشم!
زهیره حرفهای شیخ و ترجمه کرد وگفت: شیخ میخوان هنرتو به همه نشون بدی.... تا همه بدونن شیخ رو کم چیزی دست نمیذاره...
زهیره در ادامه ی حرفهای شیخ ترجمه کرد: دیشب باهات کاری نداشتن که استراحت کنی... اگر امشب هم اونجوری که ایشون میخوان باشی فعلا کاری باهات ندارن...
شیخ با خنده به عربی چیزی وگفت و زهیره با لبخند ترجمه کرد: شیخ دوست دارن با شما بازی کنن.... در این بازی هر دو نفر برنده میشن... و یک شب رویایی ساخته میشه... البته بدون کشمکش و دعوا... شیخ هیچ وقت به هیچ کس چنین لطفی نمیکنه... اما از شما خوششون اومده و دوست دارن شما هم لذت ببرید...
یه تیکه رون از بره ی کباب شده با دست کند و به سمت لبهاش برد و در حالی که دور دهانشو پاک میکرد دستشو به سمت من گرفت.
زهیره سقلمه ای به پهلوم زد که نفسم رفت. جای زخمم بود.
معنی اینکه پشت دستشو به سمتم گرفته بود و نمی فهمیدم.... زهیره اروم گفت: دست شیخ و ببوس...
یه لحظه تعجب کردم ... ولی باید جواب لطفی که در حقم میکرد و میدادم .... با انزجار گردنمو خم کردم... هرچند برای خلاصی حاضر میشدم پاهاشو هم ببوسم...
دست چربشو بوسیدم و شیخ در یک حرکت به سمتم حمله کرد ولبهامو بوسید و وحشیانه بین دندون هاش فشار میداد...
ریش هاش توی پوستم میرفت و از تماس دهن چربش با لب و چونه ام منزجر و منفور میشدم... اما کاری نکردم.... امشب بهترین فرصت بود که خودمو از این شرایط نجات بدم.... شاید توی این ضیافت کسی پیدا میشد که بتونه درکم کنه...
شیخ حریص وسرخ شده نگاهم میکرد...
تمام دهنم چرب شده بود... تهوع داشتم... چشمام پر اشک شده بود... این چه زندگی ای بود خدا... خدا اگه هستی وجودتو بهم ثابت کن... مثل دیشب که بودی و بودنت و بهم نشون دادی.
شیخ لبخندی زد و چیزی گفت وزهیره گفت: معلومه که رام شدی...
شیخ دستی به صورتم کشید و زهیره گفت: همیشه همینطور حرف گوش کن باش... زیباتری .. و درحالی که با چپ چپ به زهیره نگاه میکرد زهیره ترجمه کردو گفت: باید عربی هم یاد بگیری...
و دیگه حرفی نزد.
گاهی با چنگالی که خودش به دهنش می برد برام تکه های گوشت جدا میکرد وخودش توی دهنم میذاشت... منم بدون حرف میخوردم.
بالاخره رضایت داد که دیگه جا ندارم و سیر شدم.... ازجا بلند شدم که پشت پامو بشکون گرفت وبلند خندید.
باز حرفی نزدم... به زهیره چیزی گفت و زهیره بدون اینکه ترجمه کنه منو به اتاقی که شب قبل داخلش بودم، برد.
صورتمو با نفرت میشستم.... اونقدر با مسواک به جون لثه و لبهام افتادم که تمام دهنم پر از خون شده بود.
تو چشمام توی اینه خیره شدم... این یه راه بود؟
یه بازی؟
کی برنده میشد؟ بر نده شدن من توی فرار بود.... من باید فرار میکردم... من باید میرفتم ... من ساخته نشده بودم که عیش و نوش یه عرب و تکمیل کنم...
کتی فکر کن... کتی فکر کن چطوری میتونی از این مخمصه خلاص بشی... از نگاه های هیز... فکر کن کتی... تو باید امشب در بری... باید از این خراب شده و چنگ این ادمها بری... بری گدایی کنی بهتره تا اینجا با عربا....
دوباره دهنمو شستم وبه اینه خیره شدم... شیخ .... شیخ تو یه احمقی که دیشب با من کاری نداشتی وبهم فرصت دادی... تو هنوز کتی ونشناختی... کاری میکنم که حسرتم به دلت بمونه... کاری میکنم که ارزوم به دلت بمونه...


نفس عمیقی کشیدم... جون تازه گرفته بودم... انگار خدا از نو تو وجودم دمیده بود ... کتی کتی کتی... باید بترکونی امشب... باید اول اعتماد شیخ و جذب کنی وبعد ... فلنگو ببندی.... به خودم تو اینه خندیدم... کتی امشب باید عالی باشی... امشب باید بری... باید خودتو نجات بدی... امشب باید هرجور که شیخ میخواد باشی.. اون وقت میتونی فرار کنی.... میتونی بری اون زندگی ای که ارزوت بوده رو بسازی... میتونی همونی باشی که دلت میخواست.... همونی باشی که همیشه میخواستی... بشی خانم خودت....
با تقه ای که به در خورد از فکرم بیرون اومدم.
از دستشویی بیرون اومدم...
با دیدن یه لباس عربی سبز که کاملا شکل بیکینی بود و فقط قسمت پایین تنه اش یسری پارچه داشت که مثلا عنوان دامن و به عهده میگرفت. اهی کشیدم...
زهیره روی صندلی نشست وگفت: شیخ یکی از بهترین ارایشگر ها روخبر کرده تا تو برای امشب از هر لحاظ ستاره باشی...
با گفتن اسم ستاره ... فکر کردم دیگه شاید هیچ وقت اونو نبینم... بعید میدونستم تو ضیافت امشب اون حضور داشته باشه.
زیر دست ارایشگر نشسته بودم... فرز موهامو سشوار کشید و کمی و بالای سرم جمع کرد وبقیه رو ازاد دور شونه ام رها کرد.
از این مدل خوشم نیومد.... باید وحشی میرقصیدم.... طوری که شیخ راضی باشه.... الان وقت این بود که رامش باشم و اهلی... یه جنس اهلی... اون وقت راحت تر میتونستم برنامه های ذهنیمو پیش ببرم... به زهیره گفتم که به ارایشگر بگه فقط پایین موهامو کمی حالت فر بده و وحشی درستم کنه... طوری که اصالت رقص و یه ایرانی به یه عرب نشون بده.
لباسمو پوشیده بودم... کمی خودمو معطر کردم.... ارایشگر روی ناخن هام لاک سبز یشمی زدو با طرح نقره ای مشغول شد.
نافم سوراخ نبود اما با چند نگین چسبون دورش میتونستم بیشتر بهتر باشم!
ساعت هشت شب بود.
چقدر وقت زود گذشتی...
ارایشگر تمام حرفه اشو برای پوشوندن زخم پهلوم گذاشته بود.
صدای موزیک ومیشنیدم...
دیشب که امادگی هیچ چیزی و نداشتم اون شد... وای به حال امشب....
دلم ماسک میخواست... اونطوری میتونستم رقصمو تکمیل کنم... اما نبود...
دامن لباسم که ازجنس ساتن سبز سدری بود و تزیینات سبز تیره و روشن و فوسفوری داشت از دو طرف چاک داشت.
پابند سکه دارمو بستم و یک دور به خودم نگاه کردم. تکمیل بودم.یه شال حریر سبز هم لباسم داشت... روی تخت افتاده بودو من ندیده بودمش... خواستم ا ز اون استفاده کنم که زهیره گفت: شیخ خوشش نمیاد.... محلش نذاشتم و گفتم: برای رقصم میخوام... شونه هاشو با بی قیدی بالا انداخت و زهیره یه جعبه مقابلم گرفت وگفت: این هم هدیه ی شیخه... برای رضایت تو .....
در جعبه ی مخمل قرمز و باز کردم.
با دیدن یه ست جواهر زمرد که به شکل یک قلب سبز تراش داده شده بود چشمام برقی زد و همه رو به گردن و گوشم اویختم.
امشب باید دیده میشدم... باید امشب کاری میکردم که شیخ راضی باشه... شاید میتونستم رو کمکش حساب کنم.... حداقل بنظر میومد ادم تر از بقیه باشه.... من که اب از سرم گذشته بود...یا فرار میکردم و همه چیز تموم میشد یا موندگار میشدم و باز تموم میشد.
پس باید کاری می کردم که حداقل باهام مثل یه انسان رفتار بشه... امشب باید میدرخشیدم.... به خاطر شیخم که شده باید میدرخشیدم.
دیروز از شیخ وامثالش بیزار بودم وامروز به خاطر اون خودمو اراسته کرده بودم...
نمیدونم چرا حس میکردم اگر اینقدر حیوون و وحشی بود همون دیشب به سراغم میومد.... اما نیومد. پس دوست داشت بازی کنه .... بازی شروع میشه.... پس یه قدم به سمتم برداشته بود.. واگه امشب باب میل اون میشدم شاید فرصتی پیش میومد که بتونم فرار کنم...


نمیدونم چرا حس میکردم اگر اینقدر حیوون و وحشی بود همون دیشب به سراغم میومد.... اما نیومد. پس دوست داشت بازی کنه .... بازی شروع میشه.... پس یه قدم به سمتم برداشته بود.. واگه امشب باب میل اون میشدم شاید فرصتی پیش میومد که بتونم فرار کنم...
اگه اعتمادشو جلب میکردم .... پس میشد.... همچین کار سختی نبود... میتونستم فرار کنم... فقط باید رضایتشو جلب میکردم.... هی کتی.... میتونی بری.. به این فکر کن که میتونی بری و ازاد بشی.... گفتن عربهای جاهل... راست گفتن.... پس از جهالتش استفاده کن.... ذهنم پر بود از راه و اروزهایی که برای اینده ام چیده میشد.
دلم میخواست زودتر خودمو و نمایشمو هنرمو به همه نشون بدم... این تنها چیزی بود که واقعا دلم میخواست.... میخواستم به همه ثابت کنم که من میتونم از این منجلاب بیرون بیام.... میخواستم به همه ثابت کنم که میتونم.... میتونستم.... باید میتونستم.... حالا این تنها راه نجاتم بود.
زهیره تکونم داد وگفت: حاضری...
محکم از جام بلند شدم.... لرزشی که دیشب توی پاها و دستهام داشتم حالا نبود.... تنم یخ نکرده بود.... دلم میخواست امشب خودمو به همه نشون بدم.
از اتاق خارج شدم.
کفش نپوشیدم.. امشب باید اصالت رقص عربی وحفظ میکردم.... امشب باید میشدم لذت شیخ ... میشدم اعتمادش... میشدم نورچشمش.... میشدم عروسکش تا بتونم در برم و فرار کنم و از چنگش ازاد بشم...
از پله ها پایین اومدم.
شیخ با دیدن من به کسی اشاره کرد و من در حالی که سعی میکردم تمام جذابیت و عشوه هامو توی صورتم بریزم... بقیه ی پله ها رو سریع پایین اومدم و وسط سالن ایستادم.
شال حریرو جلوی صورتم گرفتم.
شیخ اخم کرده بود. معلوم بود از شالی که جلوی صورتم گرفتم ناراضیه...اهمیت ندادم... نوای اهنگ بلند شد.
با نواخت و حرکات ریتمیک اهنگ شروع کردم به حرکات نرم وملایم کمرم...
حبيبي يا نور العين يا ساكن خيالي
عزیزم ای روشنی چشمان من ای کسیکه فکرمرا مشغول کرده ای
عاشق بقالي سنين و لا غيرك في بالي
سالهاست که من عاشق توهستم و کسی نتوانست جای تو را بگیرد
کمرمو با ریتم حرکت میدادم.
اهنگ شروع شد... شالو پرت کردم جلوی پای شیخ... لبخند عمیقی زد و بازی شروع شد!
با ضربه های اهنگ به بدنم و شکمم ضربه میزدم و سکه ها و ریشه هایی که برای زیبا تر جلوه کردن این ضربها بود به صدا در اومدن... اهنگ ملایم و معروفی بود. روی نوک پنجه هام ایستاده بودم و پاهامو با دست هامو چرخش موهام و شونه های ظریفم هماهنگ میکردم...
با ایست اهنگ ایست میدادم...
شونه هامو حرکت میدادم...
لبخند میزدم... چشمهامو ریز و درشت میکردم و برجستگی لبهامو با باریک کردن بینیم به رخ میکشیدم.
حبيبي يا نور العين يا ساكن خيالي
عاشق بعالي سنين و لا غيرك في بالي
حبيبي يا نور العين يا ساكن خيالي
عاشق بعالي سنين و لا غيرك في بالي
اهنگ تند شد و ضربات منم تند تر...
همه رو میتونستم تو مشتم نگه دارم.
یک دور دور سالن و فضای خالی که داشتم چرخیدم... همه محو من بودن...
حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين آه ه ه ه ... حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين
یا ساکن خیالی...
به سمت شیخ رفتم و دستمو روی شونه اش گذاشتم و تا پایین پاش یک بار رو زانوهام نشستم و بلند شدم....
هیکل چاقش در اون عبای سفید و ریش های سیاه مشکیش و چشم و ابرویی که هیزی و حیوون صفتی ازش می بارید .... منفور بود. پوست سبزه و بینی کوفته ای....
شیخ با رضایت کمی از محتوی جامش نوشید و خواست دستشو به صورتم بزنه که ازش فاصله گرفتم.
در جمع میچرخیدم... وسط سالن برای من خالی شده بود... فقط من... من بودم که همه منو میخواستن... من بودم که می چرخیدم و همه رو به وجد میاوردم یا یخ یخ میکردم یا داغ داغ...
همه تو مشت من بودند...
میتونستم چشمهای خیره و هرزه و هیز وبه خودم حس کنم...
با دیدن چهره ی بهراد ماتم برد...
وسط سالن ایستادم... یه لحظه مخم برای ادامه ی رقص قفل کرد.
صدای amr diab منو به خودم اورد.
اجمل عيون في الكون انا شفتها
من دارم به زیباترین چشمان روی زمین نگاه میکنم
الله عليك الله على سحرها
واااای چه قدر زیبایی و جادویی که در چشمانتوست قشنگ است
عيونك معايا عيونك كفايا
چشمان تو مال من هستند و نور چشمان توکافیست
تنور ليالي
که شبهای من را روشن کند
حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين آه ه ه ه... حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين آه ه ه ه... حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين
یا ساکن خیالی
چرخیدم و چرخیدم و به سمت بهراد که در صف اول ایستاده بود و با اخم به من نگاه میکرد... رسیدم... بهش نگاه کردم... زل زدم تو چشماش.
کاش میتونست منو با خودش ببره...
دستمو روی شونه اش گذاشتم و یک دور ، دورش چرخیدم....
شاید میتونست راه نجاتم باشه...
دستش توی جیبش بود و یک جام محتوی شان پاین دستش بود.
لرزش بدنم و بیشتر کردم...
حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين آه ه ه ه... حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين
روی زمین جلوی پاش نشستم... بهش خیره شدم... لبخند کوچیکی زدم. خیره و مسخ من بود.
حتی می تونستم ضربان شقیقه اشو ببینم...
یک دور موهامو چرخوندم... حرکات نرم شکمم... جلو عقب کردمش... نگاهش بین ناف وچشمهام میچرخید... کاملا تومشتم بود حتی صدای ضربان قلبش هم میشنیدم...
حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين آه ه ه ه... حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين
از جا بلند شدم و با لرزش بدنم وشونه هام و کمرم وکل بدنم در حالی که روی نوک پنجه ی پا ایستاده بودم ... سعی داشتم تمام تبحرمو در جذب جنس مخالف بخرج بدم.
دستهامو لای موهام فرستادمو در حالی که کمرمو پیچ و تاب میدادم به بهراد خیره شدم.... حتی پلک هم نمیزد.باز به سمتش رفتم .. در یک قدمیش ایستادم و موهامو چرخوندم...
موهام به صورتش خورد... بوی عطرم تو سرش پیچید... دستشو از جیبش دراورد.... ازش فاصله گرفتم.
قلبك نداني و قال بتحبني
قلب تو من را صدا زد و به من گفت دوستتدارم
الله عليك الله طمنتني
چه قدر من خوشحالم که خیال من را از بابت عشقتراحت ساختی
معالك البدايه و كل الحكايه
درکنار تو زندگیم شروع می شود و با تو تمامدوران زندگی را سپری می کنم
معاك للنهايه
و همراه با تو نیز زندگی من به پایان می رسد
حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين حبيبي حبيبي حبيبي حبيبي يا نور العين
با پایان اهنگ ژست خاصی گرفتم.
بهراد محتویات جامشو یک نفس سر کشید.صورتش سرخ بود.
صدای تشویق مردان هیز و حیوان صفت مثل پتک بود درسرم... نمایشی که بردی برام نداشت... شانسی نداشت ... منفعتی نداشت و تماما لذت بود برای اونها...
بهراد خیره نگاهم میکرد.
پوزخندی زدم... بفهم چیو از دست دادی اقا پسر... کاش میتونستی نجاتم بدی... کاش!


نگاه سنگین شیخ هم حس میکردم... بنظر ناراضی بود...
به سمتش رفتم. نباید اونو ناراحت میکردم... نباید ناراضی میشد... من باید اعتمادشو به دست میاوردم.شاید راه فرارم همین بود.. اول باید از دست سگ های مراقب خلاص میشدم...
دستمو دور گردنش انداخت و بهش چشمک زدمو خندیدم... چیزی گفت که نفهمیدم... اما از لبخندش متوجه شدم تعریف کرده...
برام یه مارتینی اماده کرد و منم به جامش زدم و درحالی که به بهراد نگاه میکردم یک نفس سر کشیدم...
زهیره زیر گوشم گفت بیا برو لباستو عوض کن.... شیخ دوست دارن اراسته تا انتهای ضیافت همراهشون باشی...
قبول کردم و گفتم: بعد از تموم شدن نوشیدنیم خودم میرم...
سری تکون داد و جلوی میز ایستادم و کمی جین برای خودم ریختم.
صدای بهراد و زیر گوشم شنیدم که گفت: جذابی... ولی خود شیفته...
به سمتش چرخیدم...
بهراد برای خودش ومن یخ ریخت وگفت: دیشب بهت خوش گذشت؟
جوابشو ندادم... قابل اعتماد بود؟ میتونست مثل کامی باشه؟
بهراد لبخندی زد وگفت: مراقب باش ازت زده نشه... تا وقتی براش ملکه باشی روسرت میذارتت...
این نصیحت دوستانه بود یا از روی اینکه شانسشو از دست داده بود اینو میگفت؟قدم با پای برهنه تا بازوش می رسید.
بلند قامت و کشیده بود.
لاغر اما چهار شونه... صورتش زیاد مردونه نبود کمی ظرافت داشت ولی جذاب بود... صورت سفید و گرد وچشمهایی قهوه ای سوخته که کشیده و خمار و درشت بود با موهای خوش حالت ونرم مشکیش که خوب اراسته شده بود و به مد روز کوتاه شده بود.
صورتش و اصلاح کرده بود. بوی خوبی میداد. ژست ایستادنش استایل بی نقصشو نشون میداد.
کت وشلوار نوک مدادی و پیراهن طوسی وکراواتی عینا رنگ کتش داشت.
در حالی که دستشو پشت کمر برهنه ام گذاشته بود گفت: کاش میشد قسمت من باشی...
اروم گفتم: هنوزم دیر نشده...
بهم خیره شد.
با تعجب گفت: فکر نمیکردم ایرانی باشی...
تو چشماش نگاه کردم.
_من هرجایی ام...
مسخره گفت:اون که مشخصه ... فکر میکردم تاجیکی باشی...
کف دستش روی میز بود. با سر انگشت اشاره پشت دستشو نوازش کردم و گفتم: میخوام با تو باشم.
بهراد پوزخندی زد وگفت: جنس دست دوم به درد من نمیخوره....



با التماس نگاهش کردم وگفتم: شیخ دیشب وقت منو نداشت ... سرش شلوغ بود...
بهراد و برای بار دوم شوکه کردم.
باز گفتم: میخوام باتو باشم...
بغض کرده بودم... با لحن اروم ولرزونی گفتم: حق یه شب عاشقانه داشتن با شوهر و خودم از خودم گرفتم... اما حق بودن با یه ایرانی ... یکی از جنس خودمو ... تو ازم نگیر...
و با صدای زهیره به سمت پله ها رفتم تا لباسمو عوض کنم.
پله ها رودو تا یکی بالا رفتم.
در اتاق وبازکردمو خودمو روی تخت پرت کردم و زار زدم ... بغضم شکست... دلقک خیمه شب بازی ... دختره ی احمق... عوضی... اشغال... هرچی فحش بلد بودم به خودم میدادم... تو اومدی اینجا چیکار کنی؟مردای هرزه رو اغوا کنی؟
چرا کسی منو نمیفهمید... چرا نمی فهمیدن که من چی میخوام.... چرا براشون مهم نبود خواست من چیه... چرا نمی ذاشتن برم....
نفس عمیقی کشیدم...
سرم در حال ترکیدن بود. از زور گریه چشمام میسوخت. ارایشم خراب شده بود.
اهمیت ندادم... به جهنم...
به درک... از جام بلند شدم وبه حموم رفتم... اب سرد حالمو جامی اورد.
به سختی خودمو از فوران احساساتم کنترل کردم واز حموم خارج شدم. یه پیراهن شب مشکی انتظارمو می کشید.
موهامو با گیره ی نگین داری یک طرف پشت گوشم جمع کردم و گذاشتم همینطور بدون شونه خشک بشه... فقط کمی بهش ژل زدم تا حالت بهتری بگیره.
لباس و پوشیدم... برق جواهرات سبزم مثل تیر تو چشمم فرو میرفت.
کفش مشکی هم پوشید مو خودمو معطر کردم ... درنهایت کمی ارایش دودی کردم.... و اجازه دادم موهام همونطوری موج دار خشک بشن...!
وقتی داشتم رژ لب سرخی و به لبهای برجسته ام میکشیدم فکر کردم چرا؟؟؟ تو چشمهام خیره شدم... درشت و کشیده بودند... سیاه... شرقی... وحشی... سرکش... !
چرا ... چرا؟؟؟ چیکار دارم میکنم؟؟؟رژ میمالیدم؟؟؟ خطا بود؟لبامو رنگ میکردم؟؟؟ چرا؟؟؟ کار بدی میکردم؟ خیلی بد؟؟؟ من داشتم چیکار میکردم؟
هیچی...
من هیچ کاری نمیکردم ... فقط داشتم رژ میمالیدم... همین...
همونی که کامی بهش میگفت ماتیک ... همونی که علی تو اتاقم از تو کمدم اتفاقی پیداش کرد وگفت: دیگه چه چیزایی و از ما پنهون میکنی...
اره ... فقط داشتم رژمی مالیدم... یا به قول کامی ماتیک... کاری نمیکردم که .... فقط یه رژ لعنتی بود ... همین!
چشمام از اشک برق میزد ...
دیگه نتونستم بیشتر به خودم نگاه کنم...
من تو یه اتاق... اتاقی برای یه عرب... اونم نه یه عرب درست و حسابی که بتونم لفظ انسان و خرجش کنم... یه عرب حیوون... جلوی یه اینه ... ایستاده بودم ورژ میزدم ... !
بغضمو خوردم ... مثل هربار دیگه ... دیگه هیچ وقت هیچ چیزی درست نمیشد ... هیچی...
و از اتاق خارج شدم.
از پله ها پایین میومدم.
بهراد با شیخ حرف میزد. یه لحظه حضور منو حس کرد و به سمتم چرخید... لبخندی به شیخ زد و با چشم و ابروش به من اشاره کرد.
پیراهن ساتن مشکی دکلته ی بلندی بود که پایینش کمی دم داشت.
از ماکسی متنفر بودم اما لباس نسبتا پوشیده ای بود.
رنگ پوستمو بیشتر به رخ میکشید. شیخ دستشو به سمتم دراز کرد و من کنارش ایستادم.
بهراد اروم زیر لبی گفت: وای به حالت اگه کلکی تو کارت باشه...
منظورشو نفهمیدم.... اما بهراد دستهاشو تو جیبش کرد وبا ژست پیروز مندانه ای به عربی چیزی گفت و جمع خندید. خودشم یه لبخند تصنعی داشت.
با یه چاله گونه ی یکطرفه چهره ی با نمک و مهربونی پیدا میکرد. دندونهای سفیدشو به نمایش میذاشت و کنار چشم های درشت قهوه ایش چین میخورد. بی اراده بهش لبخند زدم.
صورتش واکنشی نداشت.
شیخ متفکر نگاهی بین من وبهراد رد وبدل کرد و نفس عمیقی کشید.
کمی بعد دستشو جلو برد و با بهراد دست داد.
حس میکردم یه معامله اجرا شد اما چه معامله ای بود؟ اینو نمیدونستم. نفس هام به شماره افتاده بود... به ساعت نگاه میکردم... خیلی ها با نوازش دستم و تنه هاشون میخواست لحظه ای ازم لذت ببرن.... به نفرتم اضافه میشد و مشروب میخوردم تا یادم بره تو چه گندی دارم دست وپا میزنم.
شیخ وبهراد پشت میز نهار خوری روبه روی هم نشستند... با دیدن پاسوری که رو میز بود حس کردم در حالی بازی کردن پوکر هستن...
برام مهم نبود چه خبره... یا موضوع چیه ... یا ... فقط داشتم دنبال راه در رو میگشتم که با وجود کلی نگهبان در جای جای قصر شیخ این ممکن رو محال بنظر میرسوند!


برچسب ها رمان حکم دل ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 772
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,117
  • بازدید ماه : 26,998
  • بازدید سال : 177,097
  • بازدید کلی : 11,674,237