close
مجتمع فنی تهران
رمان حکم دل قسمت سوم
loading...

رمان فا

برام مهم نبود چه خبره... یا موضوع چیه ... یا ... فقط داشتم دنبال راه در رو میگشتم که با وجود کلی نگهبان در جای جای قصر شیخ این ممکن رو محال بنظر می…

رمان حکم دل قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2716 یکشنبه 10 فروردين 1393 : 11:1 نظرات ()

برام مهم نبود چه خبره... یا موضوع چیه ... یا ... فقط داشتم دنبال راه در رو میگشتم که با وجود کلی نگهبان در جای جای قصر شیخ این ممکن رو محال بنظر می رسوند!
یه نفر از اطرافیان شیخ دیلر( پخش کننده ی کارت) شد.
بهراد بازی وشروع کرد... چند نفر هم دورشون جمع شدند... زهیره کنارم ایستاد وگفت: شیخ بازی و میبره...
برام مهم نبود کی برنده است کی بازنده... از بهراد هم بخاری بلند نمیشد... پسره ی اشغال...................................

زهیره با هیجان گفت: شیخ از چیزی که دوست داره دست نمیکشه... شده باشه اون چیز و ازبین ببره اما نمیذاره کسی به مالش دست بزنه...
حرفهای زهیره رو نمی فهمیدم...
شیخ پیر رو کرد. دو تا کارتش شبیه هم بود. دو تا هشت سیاه داشت . یه هشت پیک و هشت خاج...
بهراد لبخندی زد و استریت رو کرد.سه تا کارت ده داشت ...
شیخ با حرص ریشهاشو میجوید.
بازی جذابی نبود.
کسی به عربی چیزی گفت و زهیره به من اشاره کرد و مرد لبخند منفوری زد و به سمت میز رفت.
با کسلی پرسیدم: چی گفت؟
ازیه جا ایستادن خسته شده بودم. حالا که زهیره فارسی بلد بود دلم میخواست حرف بزنم... حوصله ام سرنره... واقعا در اون شرایط نگران کسلیم بودم!
زهیره گفت: پرسید شرط بازی سر چیه....
گفتم: خوب؟
زهیره: برنده ی بازی امشب با توه... شرط سر توه ...
میخ و مات به زهیره خیره شدم... دهنم باز مونده بود. نگاه بهراد و به خودم حس کردم.... باور نمیکردم یعنی میخواست با من باشه؟
یعنی بخاطر من این بازی و شروع کرده بود؟
یعنی باید دعا میکردم تا اون بازی و ببره... حالا سرمن شرط هم می بستن؟اول پول بود و حالا چهار تاکارت مسخره؟؟؟
سرم به دوران افتاده بود. دهنم خشک شده بود... تیره ی کمرم خیس بود.یه روز منو میفروختن... یه روز روی من شرط می بستن... روز بعد چقدرحقیرم میکردن؟ دیگه چی ازم میموند... ولی خودم بهش گفتم یه جوری منو با خودت ببر... پس نمیتونست گله گزاری کنم...
حالا فهمیدم معامله سرچیه.... حالا فهمیدم... که منو شرط میذارن و منو معامله میکنن... منو میفروشن... منو میخرن... منو کرایه میدن ...
کارم به کجا رسیده بود...
دست اول و بهراد برد... از فکر کردن بیرون اومدم. از اینکه اینقدر جنس حقیری بودم... از اینکه کم کم داشت باورم میشد یه جنسم... فقط یه جنس... از اینکه هیچ حقی نداشتم... از اینکه ادم نبودم... از باور همه ی اینا خسته بودم. مغزم داشت میترکید.
دیلر کارت پخش کرد.
یه عده دور بهراد ایستاده بودند ویه عده دور شیخ...
به سمت میز رفتم.... پشت بهراد ایستادم.... من طرف اون بودم.... با همه ی جنس بودنم طرف اون بودم!
شیخ با چشم وابرو بهم اخم کرد. ناچارا میز و دور زدم و پشت اون ایستادم. جلوی چشم بهراد.... بهراد به بالاتنه ام نگاه کرد.
لبخندی زد و کارتهاشو رو کرد.
شیخ هم لبخندی زد و تری کایند( سه شاه) و رو کرد و بهراد ماتش برد.
شیخ با لبخند موفقی نگاهش میکرد.
بازی هیجان بیشتری گرفته بود. نمیدونم چقدر روی پاهام ایستاده بودم. کفش های پاشنه هفت سانتی مشکیم... راحت بودند!
بهراد به نظر عصبی میومد... خدا خدا میکردم اون برنده بشه... نذرمیکردم... اره ... پشت سر خریدارم ایستاده بودمو نذر میکردم که بهراد یه ایرانی برنده بشه ...!
دست اخر بود.
شیخ 4 تا دل داشت از دو تا شیش دل دستش بود... میتونست 4 کایند و بیاره ... و بازی تموم بشه.
بهراد به من نگاه کرد. تو چشماش حسرت و افسوس ومیخوندم.
انگشت هامو روی سینه ام گذاشت.
عدد سه رو نشون دادم.
بهراد به من خیره شد. نفهمید حرکتم یعنی چی... دوباره تکرار ش کردم.
سه ...
بهراد پلکهاشو اروم بست و باز کرد.
انگشتهامو روی سینه سمت چپم گذاشتم...
نفهمید منظورم دل هست... دوباره با انگشت هام یه قلب روی سینه ام ساختم... همه حواسشون به دست بهراد بود.
بهراد بعد از مکثی دستی به پیشونیش کشید... قطره ی عرقشو دیدم که از سمت شقیقه اش پایین اومد.
نفس نفس میزدم.
خدایا کمکم کن...
بهراد دستهاشو کمی پیچ و تاب داد... و حس کردم انگشت اشاره و شصتش و به داخل کتش برد... نفهمیدم چرا ولی تند دستشو رو کرد داشتم به صورت عرق کرده اش نگاه میکردم! هیاهوی جمع باعث شد به دست رو شده نگاه کنم... ماتم برد . چهار آس و روی میز گذاشت... تک دل رو بود وبه ترتیب تک خشت و تک پیک و تک خاج!
بالبخند پیروزمندانه ای به من خیره شد و من یک لحظه حس کردم در این چند روز فقط در این لحظه احساس ارامش کردم... داشتم به چیزی چنگ میزدم که شاید شرف داشت به یه عرب... حداقل به سمت یه هموطن دست دراز کرده بود.


شیخ از عصبانیت سرخ شده بود. صدای نفس های بلندش رو می شنیدم. با دستایی که از عصبانیت می لرزید کارتا رو روی میز به هم ریخت. با صدای بلند و از ته حلق چیزی گفت.
به بهراد نگاه کردم. ابروهاشو بالا داد و به زبون عربی جواب شیخ رو داد. نمی فهمیدم در مورد چی حرف می زنند. کار سختی نبود که حدس بزنم شیخ ناراضیه. قلبم توی سینه فرو ریخت. اگه شیخ منو به بهراد نمی داد چی می شد؟ اگه مهمونی تموم می شد و بهراد بدون من از اینجا می رفت بدبخت می شدم. با اون دلبری هایی که برای بهراد کرده بودم کلک خودمو کنده بودم... می دونستم احتمالش هست که شیخ عصبانی بشه و قضیه ی بازی رو فراموش کنه... فکر نمی کردم اون قدرها احمق باشه که یه بار دیگه همچین فرصتی بهم بده... یه بار فرصت بازی به بهراد داده بود و در عوض منو از دست داده بود.
نگاهی به صورت بهراد کردم... مطمئن نبودم اون بدتره یا شیخ ولی به این که هم وطنیم تکیه کرده بودم... حداقلش این بود که زبون همو می فهمیدیم...... پوپک گفته بود که شیخ مشتری دائمیشه ولی بهراد نه... همه ی امیدم به این حرف بود.
بهراد لبخندی زد ولی چشماش سرد بود... دوباره چیزی به عربی گفت... بی اختیار نگاهم روی زهیره چرخید... با نگرانی شیخو نگاه می کرد. بدون این که به شیخ توجهی کنم به سمت زهیره رفتم. کنارش وایستادم و گفتم:
چی شده؟ چی می گن؟ مگه این پسر ایرانیه نبرد؟
زهیره آهسته گفت:
بهت گفتم که شیخ از چیزی که دوست داره دست نمی کشه.
احساس کردم قلبم توی دهنمه. لبخند روی لب بهراد خشک شد... دست هاشو روی میز گذاشت و بلند شد. کمی به سمت شیخ خم شد و چیزی گفت. چنگی به بازوی زهیره زدم و گفتم:
چی می گه؟... به منم بگو...
احساس می کردم قلبم الان از سینه ام میپره بیرون... ترسیده بودم... دیگه دستم به جایی بند نبود... زهیره که نمی تونست از شیخ چشم برداره گفت:
می گه که ما مردونه دست دادیم... می گه ما با هم قرار داشتیم.
بهراد سرشو چرخوند. با التماس نگاهش کردم. دوباره سرشو به سمت شیخ چرخوند. شیخ هم از جاش بلند شد. دستشو توی هوا تکون داد و چیزی گفت... نگاه همه ی مهمونا به شیخ بود. احساس می کردم ضربان قلبم هر لحظه بالاتر می ره. زهیره گفت:
شیخ می گه شما دو تا با هم دست به یکی کردید...
به شیخ نگاه کردم... نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم... نمی دونستم باید چطور نگاهش کنم... با التماس؟ با غرور؟...
بهراد با دست به مهمونا اشاره کرد و با خنده چیزی گفت... زهیره برام ترجمه کرد:
می گه می خوای خودتو این طوری به مهمونات نشون بدی؟ همه شاهدن که معامله کردیم.
دستامو مشت کردم... قبلم محکم توی سینه ام می زد. بهراد دوباره سرشو به سمت من چرخوند. دو سه نفر از مهمونا چیزی گفتند و سر تکون دادند. زهیره رو به من کرد و گفت:
مهمونا دارن طرف اونو می گیرن.
نفس راحتی کشیدم... احساس کردم قلبم تا حدودی آروم گرفت. حتما این مهمونا برای شیخ مهم بودند که می خواست منو نشونشون بده... یعنی امکانش بود که جلوی اونا زیر قول و قرار مردونه ش بزنه؟
بهراد به سمتم اومد. شیخ بی اختیار گامی به سمت من برداشت. بهراد نگاهی به اون کرد و پوزخند زد... کنار من ایستاد و دستشو دور کمرم انداخت... نفس راحتی کشیدم... خدایا مرسی... مرسی که یه بار دیگه دستمو گرفتی... مرسی که جواب دعاهامو دادی.
شیخ دستی به ریشش کشید... نگاهش از بالا تا پایین بدنم سر خورد... از چاک لباسم به پاهای خوش فرمم نگاه کرد...نگاهش رو سر و سینه ی سفیدم ثابت موند. با حسرت نگاهم می کرد... رومو ازش برگردوندم... من دیگه مال اون نبودم. دستمو دور بازوی بهراد حلقه کردم... ای کاش زودتر منو از این جا می برد... دیگه نمی تونستم شیخ و مهموناشو تحمل کنم. لبخندی به بهراد زدم. صورتشو بهم نزدیک کرد... از کار خودش راضی بود... نگاهی به صورت جذابش کردم... خدا دوباره اونو برام فرستاده بود.
بهراد روی یکی از مبل ها نشست و کتشو مرتب کرد. من دنبالش راه افتادم و روی دسته ی مبل نشستم... شیخ رو دیدم که در گوش یکی از خدمتکارها چیزی می گفت... قلبم توی سینه فرو ریخت... می ترسیدم شیخ برام نقشه داشته باشه. بعید می دونستم که به این زودی ها میدونو خالی کنه. حرف های زهیره توی گوشم بود... گفته بود شیخ از چیزی که دوست داره دست نمیکشه... شده باشه اون چیزو از بین ببره اما نمیذاره کسی به مالش دست بزنه...
اضطراب پیدا کردم... نگاهی به بهراد کردم. با یکی از مهمونا عربی حرف می زد و می خندید... انگار هنوز همه توی جو بازی و باختن شیخ بودند... بهرادم از کاری که کرده بود راضی به نظر می رسید. انگار بدش نمی اومد چند ساعتی اونجا بمونه و خودی نشون بده.
بهراد چرخید و نگاهی به صورت و اندامم کرد... لیوانی که دستش بود و سر کشید... دستش و دور کمرم انداخت و منو به خودش نزدیک تر کرد... یه لحظه از ذهنم گذشت که اونم یکیه مثل شیخ... شاید حریص تر... شاید بدتر... کسی که شاید راهی رو شروع کرده که شیخ تا تهش رفته... فکرهای مختلفی از ذهنم می گذشت... تردید به جونم افتاده بود... دلم از این می سوخت که فقط باید به شانس تکیه می کردم... هیچ جای کار حق انتخاب نداشتم...
چاره ای نداشتم... راه فراری جز اون نداشتم. وقتی یاد کارهایی می افتادم که شیخ سر ناهار با من کرده بود حالت تهوع پیدا می کردم... یاد دهن و دست های چربش افتادم... یاد صدای جیغ و التماس های اون دختر کم سن و سال افتادم که دیگه هم ازش خبری نبود. نمی تونستم... حتی نمی تونستم برای یه ساعت دیگه هم اونجا بمونم... تحمل بازی با شیخو نداشتم... یه نگاه به صورت جذاب بهراد کردم... بوی عطر خوبی می داد... چه قدر توی نگاه اول خواستنی و جذاب به نظر می رسید...
باید بین بد و بدتر بد رو انتخاب می کردم... تنها چیزی که بهم امید می داد همون پسری بود که نگاه شهوانیشو روی بدنم احساس می کردم... من به کجا رسیده بودم؟ یعنی این من بودم که به اینجا رسیده بودم؟ به این که پسری رو وسوسه کنم که منو فقط برای یه شب می خواست... امیدمو بسته بودم به کسی که دلم گواهی می داد بویی از انسانیت نبرده... چه قدر سقوط کرده بودم... تمام آرزو و امیدم توی پسری که کنارش نشسته بودم خلاصه شده بود... یه پسر حریص و ... دوست داشتم کسی رو پیدا کنم و توی ذهنم محکومش کنم... نفرینش کنم... ولی هر چه قدر بیشتر توی ذهنم به این موضوع فکر می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که خود احمقم باعث و بانی بدبختیام بودم...
نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم خودمو آروم کنم... نمی خواستم به این موضوع فکر کنم که ممکنه از چاله در بیام و توی چاه بیفتم... مرتب خودم و با جمله ی (( چاره ای ندارم )) راضی می کردم. سرم و به گوش بهراد نزدیک کردم و گفتم:
کی منو می بری؟


خندید و با شیطنت نگاهم کرد و گفت:
عجله داری؟
یه خنده ی پر از ناز و عشوه تحویلش دادم... از گوشه ی چشمم شیخو دیدم که دستشو مشت کرده بود و با چشم هایی که گشاد شده بود به ما زل زده بود... نمی دونستم باید چطور به بهراد حالی کنم که باید زودتر بریم. آهسته بهش گفتم:
بیا زودتر بریم... می ترسم شیخ پشیمون بشه... فکر نکن به همین راحتی ها ازم دست می کشه.
بهراد با خونسردی پا روی پا انداخت. خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد و گفت:
خودشو جلوی مهمونا بی آبرو نمی کنه... معامله رو باخته... جلوی همه با هم شرط بستیم...
اَه! انگار این پسره ی بی خیال و خونسرد تصمیم نداشت به این زودی ها از جاش بلند شه. آب دهنم
و قورت دادم... نفس عمیقی کشیدم... یادم افتاد که چطور راضیش کرده بود به خاطرم بازی کنه... انگار رگ خوابش همین بود. ده دقیقه صبر کردم... وقتی تو نخ مهمونی رفت و یه کم از حال و هوای حرفام بیرون اومد نقشه م و پیاده کردم...
دستمو دور گردنش انداختم... یه لبخند مخصوص به صورت بهراد زدم که لبامو برجسته تر از حالت عادی نشون می داد... دستمو با ملایمت و به حالت نوازش به پشت گوش و گردنش کشیدم. حس کردم که نفس های بهراد بلندتر و صدادار شد... تابی به موهام دادم و موهامو یه طرف ریختم... بهراد نگاه خیره ای به گردنم کرد... دستمو روی شونه و بازوهاش لغزوندم.... سرشو بالاتر اورد و به چشمام نگاه کرد... حالت خماری به چشمام دادم و دو بار برایش مژه زدم... لبخندمو عمیق تر کردم. دستشو دور کمرم سفت کرد... دوباره داشتم ضربان روی شقیقه شو می دیدم... صورتشو نزدیک صورتم اورد... صورتمو جلو اوردم... لبهامو به لبهاش نزدیک کردم و.... سرمو آهسته عقب کشیدم... خندید و آهسته گفت:
داری بازیم می دی.
با شیطنت برایش ابرو بالا انداختم و یه دونه از همون خنده هام که نفسشو بند می اورد تحویلش دادم. دستمو از روی بازوش به سمت شونه ش حرکت دادم... یه بار دیگه با ملایمت نوک انگشتام و به گردنش که داغ شده بود کشیدم... نفس عمیقی کشید. یه دفعه از جاش بلند شد و ازم دور شد... یکی مثل اون از چی می ترسید؟ با این جمع تعارف داشت؟ می ترسید بهش بگن ندید بدید؟ می ترسید همه فکر کنند که نتونسته جلوی خودشو بگیره؟ مگه آدم های حیون صفتی مثل اینا که توی لجن فرو رفته بودن به این چیزها اهمیتی می دادن؟
هنوز روی دسته ی مبل نشسته بودم. پامو با ژست خاصی روی اون پام انداختم طوری که از چاک پیراهنم یکی از ساق پاهام بیرون بیفته و سفیدی پوستمو به رخ بکشم. وقتی از پله ها پایین می اومدم به پوشیده بودن لباس فکر می کردم و الان به این موضوع فکر می کردم که ای کاش یه کم چاک لباسم بازتر بود... دستمو بالای مبل گذاشتم. از گوشه ی چشمم دیده بودم که بهراد رفته بود تا برای خودش مشروب بریزه. نمی دونم با اون همه مشروبی که تا اون لحظه خورده بود چطور هنوز سرپا بود.... دست دیگه مو گذاشتم روی پام... آروم به گردنم تابی دادم و موهام و ریختم روی کمرم و به سمت بهراد چرخیدم... نفسمو توی سینه م حبس کردم... بینیم باریک کردم و با لبای برجسته م لبخندی تحویل بهراد دادم که کنار بار ایستاده بود... سرمو آهسته برگردوندم... شیخ تقریبا رو به روم نشسته بود. می دونستم همه ی کارهامو زیر نظر داره. می ترسیدم نگاهش کنم. حتما داشت از عصبانیت منفجر می شد. دست کسی رو روی شونه م احساس کردم. بوی عطر بهراد توی مشامم پیچید... خودش بود... نگاهش نکردم... شونه مو نوازش کرد... بازم نگاهش نکردم... سرمو آهسته به عقب تاب دادم... صدای آهسته شو در گوشم شنیدم:
تا یه ساعت دیگه می ریم.
پوزخندی زدم... نیم نگاهی بهش کردم و گفتم:
مطمئن نیستم که اون موقع خسته نباشم... این مهمونی داره انرژیمو می گیره.
بهراد دوباره روی مبل نشست. با سر انگشتام بازوش رو نوازش کردم... بهراد دستی به صورتش کشید... روی پیشونیش عرق نشسته بود. آهسته گفت:
می شه بس کنی؟
ابروهامو بالا بردم... چشمامو خمار کردم و گفتم:
نه... نمی تونم بیشتر از این برای تو صبر کنم...
بهراد دستش رو دو کمرم انداخت و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت:
منو بگو که فکر می کردم فقط صبر خودم داره سر می یاد...
آهسته گفتم:
نه عزیزم...
دست نوازشی به صورتش کشیدم و گفتم:
از اول مهمونی چشمم به اینه که ببینم کی دستمو می گیری و از اینجا می بری...
بهراد یه لحظه با شک و تردید نگاهی به دور و برش انداخت... توی دلم دعا می کردم که از اون جمع دل بکنه... بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت:
پاشو بریم...


سرم و آهسته به سمتش چرخوندم... از خوشحالی نمی دونستم باید چی کار کنم... از جام بلند شدم... دستمو دور بازوی بهراد حلقه کردم و دنبالش به سمت در رفتم... لحظه ی آخر چرخیدم و به شیخ نگاه کردم... دوست داشتم بهش پوزخند بزنم... خواستم به خاطر کاری که سر میز ناهار باهام کرده بود جلوی مهمونا تحقیرش کنم... یه لحظه به فکرم رسید گردنبند زمرد رو پاره کنم و جلوی پاش بندازم...
نه! نباید بیشتر از این بازیش می دادم... می ترسیدم جلوی رفتنمونو بگیره... می دونستم بهراد اولین و آخرین ناجی من توی قصر شیخه. برای همین خودم و کنترل کردم... سعی کردم خودمو راضی کنم که رفتنم به اندازه ی کافی شیخو تحقیر می کنه. شیخ بلند شد و به سمتمون اومد... قلبم توی سینه فرو ریخت.. این دم آخری چیکارمون داشت؟ سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم... دوست نداشتم حالا که فقط دو قدم تا آزادی فاصله داشتم ناامید شم... هزار تا اما و اگر اومد توی ذهنم... بعید می دونستم شیخ برای بدرقه ی ما اومده باشه. شیخ کنار بهراد ایستاد و چیزی به زبون عربی بهش گفت. بهراد پوزخندی زد و جواب نداد. نمی دونستم جریان چیه. بهراد بازومو کشید و از قصر بیرون اومدیم. هوای بیرون که به صورتم خورد حالم بهتر شد... حس بهتری داشتم... برای اولین بار توی اون شهر یه نفس راحت کشیدم... دنبال بهراد به سمت باغ رفتیم. یکی از خدمتکارها ماشین بهراد که یه شورلت کوروت قرمز بود رو اورد و سوئیچو دست بهراد داد. با دیدن ماشین یادم افتاد که بهراد کیه... یکی مثل همون عربا... مثل شیخ... ولی از نوع ایرانی!...
بهراد لبخندی بهم زد... چشماش برق می زد... می تونستم از توی صورتش بخونم که چه قدر مشتاق با من بودنه... نفس عمیقی کشیدم... دوباره ترس برم داشت... حالا باید بهرادو چطور راضی می کردم؟
بهراد در ماشینو برام باز کرد... سوار شدم... عجب ماشینی بود! بی نظیر بود... چه طراحی داخلی قشنگی داشت... داشتم به چی فکر می کردم؟ تا چند ساعت دیگه گیر بهراد می افتادم... شیخ منو به خاطر بازی مسخره ش ول کرده بود... بهرادی که از اولین روزی که همدیگه رو دیده بودیم من و به خاطر بدنم می خواست به چه قیمتی حاضر می شد ولم کنه؟ به جای این که نقشه بکشم داشتم به ماشین بهراد فکر می کردم...
بهراد با سرعت کمی رانندگی می کرد... از کوچه های عریض که خیلی قشنگ گلکاری شده بودند رد می شدیم... نگاهم و به در و دیوار خونه های ویلایی و شیک و درخت های زیبا دوخته بودم... بعد چند روز اضطراب و ترس اولین بار بود که این شهر رو می دیدم... یه لحظه تو فکر گذشته فرو رفتم... یاد رویاها و آرزوهام افتادم... چه قدر دلم می خواست که توی یه کشور آزاد سوار همچین ماشینی بشم و کنار همچین پسر خوش تیپ و جذابی بشینم... باورم نمی شد رویاهام این طور تعبیر شده بود... رویاهام به حقیقت پیوسته بود... ولی چه حقیقتی... فکر نمی کردم قیمت این ماشین... این کشور... این پسر به مزایده گذاشتن من باشه... دیگه هیچ علاقه و عشقی به رویاهام و حقیقت تلخی که آماده بود تا زندگیم و تباه کنه نداشتم... به جای آینده، گذشته برام عزیز شده بود... زیر پل خوابیدن شرف داشت به این زندگی... خجالت می کشیدم به زندگی راحتی که کامبیز برام ساخته بود فکر کنم... دیگه حتی خجالت می کشیدم توی ذهنم یادی از اون بکنم...
یاد شب های تعطیل که مدرسه نداشتم افتادم... با کامبیز بیرون می رفتیم... عین باباهای مهربون هرچی که فکر می کرد دوست دارم برام می خرید. نگاهش... کارهایش... حرفاش... همه پر از عشق و محبت بود... انگار با نگاهش نوازشم می کرد... با کارهاش نشونم می داد که قلبش و بهم داده... هر خنده م لبخند روی لبش می اورد... دلم از این می سوخت که می دونستم چه قدر دوستم داره... پیش خودم قبول کرده بودم که شاید دیگه هیچکس من و توی دنیا این طور نخواد... با این حال ترکش کردم... نه... انگار جایی وایستاده بودم که حقم بود... اشک توی چشمام جمع شد...
نگاهی به اطرافم کردم... وسط یه اتوبان با آسفالت تمیز و سیاه بودم... اتوبان خلوتی بود. ماشین های اطرافم همه مدل بالا بودند... چشمم به برج هایی افتاد که توی معماری شاهکار بودند... چه قدر دلم می خواست این برج ها رو از نزدیک ببینم... چه شب هایی به امید زندگی توی این محیط چشم رو هم نذاشته بودم... حالا که آرزوم براورده شده بود توی گذشته سیر می کردم... دلم هوای خونه مون و کرده بود... با همه ی زور و اجبارها... با همه ی قانون های آزاردهنده ش... آرزوهام همیشه زمانی براورده می شد که نباید...
بهراد آروم رانندگی می کرد... انگار دوست داشت از این مسیر لذت ببره... فهمیدم دوست نداره که کارو سریع تموم کنه... بهراد که دید دارم نگاهش می کنم گفت:
خیلی خوب می رقصی... کار امروزت با دیشب قابل مقایسه نبود... انگار هر شب بهتر از شب قبل می شی... یا شایدم چون امشب داشتی برای من می رقصیدی این طور فکر می کنم؟
خندید و نگاهم کرد... با تعجب گفت:
چیه؟ چرا ناراحتی؟
شونه م و بالا انداختم و گفتم:
دیشب می ترسیدم... می خواستم یه راه فرار پیدا کنم... امشب تنها راه فرارم همون رقص بود...
بهراد پشت چراغ قرمز متوقف شد... به سمتم چرخید و گفت:
یه بارم بهت گفتم... وای به حالت اگه کلکی توی کارت باشه...
نمی دونستم باید چطور شروع کنم... نفس عمیقی کشیدم... رو بهش کردم و گفتم:
چندمین بارت بود که می خواستی خرید کنی؟ می دونی ما رو با چه وضعی اوردن اینجا؟ می دونی باهامون چی کار کردن؟
بهراد سرش و برگردوند... با بی خیالی گفت:
برام مهم نیست... گفتی می خوای با من باشی... یادت که نرفته! قرار بود کلکی هم توی کار نباشه. حالا چرا سر درد و دلت باز شده؟ چی می خوای؟ مگه خودت همینو نمی خواستی؟ تو اگه از من بیشتر نخوای کمتر نمی خوای... اگه فکر کردی می تونی حرفو بکشونی این سمت و من و تلکه کنی کور خوندی... شیخ دوست داره پولی و که مفت دراورده رو بریزه پای دخترهایی مثل تو... من با جون کندن به اینجا رسیدم... آدمایی مثل تو رو هم خوب می شناسم... برای همین فکر نکن می تونی مخ منو بزنی... امشب و می خواستی با من باشی... قبول کردم و داریم می ریم سمت خونه ی من... از فردا هم می ری اونجایی که لایقته...


قلبم توی سینه فرو ریخت... می دونستم اونم یه آدم مریضه مثل شیخ... آهسته گفتم:
من چشمم دنبال پول و طلا جواهرات نیست.
بهراد پوزخند زد و گفت:
توی خونه ی شیخ خواستنی تر بودی... شاید باید از شیخ می خواستم که همون جا یه اتاق بهمون بده... صبحم می سپردمت دست خودش.
یه لحظه از عصبانیت آتیش گرفتم... دوست داشتم با مشت و لگد به جونش بیفتم... ولی بعد... انگار تازه فهمیدم چه قدر با این حرفش تحقیرم کرده بود... حس کردم خورد شدم... توی زندگیم این قدر تحقیر نشده بودم... بغض کردم... دوست داشتم خودمو یه جا گم و گور کنم... دوست داشتم سرمو بذارم و بمیرم... لعنت به من که توی حموم شک و تردید به دلم راه داده بودم...
نمی دونستم باید چطور پسری که تنها راه نفوذ بهش وسوسه کردنش بود و راضی می کردم که بهم دست نزنه... چطور باید راضیش می کردم که کمکم کنه؟
ماشین و گوشه ی خیابون کشید... بهراد با لحنی آمرانه بهم گفت:
پیاده شو...
رسیده بودیم... از ماشین پیاده شدیم... بهراد سوئیچو برای دربون جوانی که لباس فرم به تن داشت انداخت... به من اشاره کرد که بهش نزدیک بشم... یه لحظه به ذهنم رسید که پا به فرار بذارم... ولی ترسیدم... از اون شهر می ترسیدم... می ترسیدم اگه فرار کنم گیر آدمایی بدتر از بهراد بیفتم... اگه بهراد که هم زبون و هموطنم بود منو نمی فهمید و کمکم نمی کرد چه امیدی می تونستم به بقیه داشته باشم...
دستمو دور بازوش حلقه کردم... نگاهی به برجی که رو به روم بود کردم... نمای شیشه ای داشت و به رنگ خاکستری بود. خدا می دونست که چه قدر خودموتوی این موقعیت تصور کرده بودم... فقط خدا می دونست که چه قدر رویای پا گذاشتن توی همچین جایی رو داشتم... ولی حالا داشتم با پاهایی لرزون و قلبی که فکر می کردم هرلحظه ممکنه از سینه م بیرون بجهه به سمت رویای پوچم می رفتم... شونه به شونه ی مردی که هر لحظه ترسم ازش بیشتر می شد.. مردی که می ترسیدم تا چند ساعت دیگه منو از کشورم و هموطن هام برای همیشه متنفر کنه.
وارد لابی شدیم... نگهبان های خوش پوش با لباس های فرم خاکستری همه جا دیده می شدند. سنگ سفید و براق زیر پام مثل آینه بود... حتی احساس می کردم می تونم برق گلسرم و از توی سنگ ببینم. وارد آسانسور شدیم... بهراد دکمه ی طبقه ی یازده رو زد. دستش و دور کمرم انداخت و بینیش و توی موهام فرو کرد... آرزو کردم که ای کاش توی آسانسور تنها نبودیم. بهراد نوک بینیش و به شقیقه م کشید... خدایا چطور باید به او حالی می کردم که من اینجا گیر افتادم و او تنها امیدمه.
یه بار دیگه نگاهی به سرتاپاش کردم... چشم های قهوه ای قشنگش و به چشمام دوخته بود... نگاهی به چال روی گونه ش و صورت صاف و اصلاح کرده اش کردم... با آن کت شلوار خوش دوخت و هیکل خوبش مثل مانکن ها می موند... ماشین خوب... خونه ی خوب... اون که همه چیز داشت... چرا این قدر کمبود و عقده داشت که دنبال دختری مثل من بیفته... کسی مثل اون که می دونستم خیلی از دخترها برایش می مردند... هرزگی مردهای عرب برام چیز تازه ای نبود... سال ها بود که در موردش می شنیدم... هرزگی پسرهای هموطن خودم و باور نمی کردم... شاید منی که از خونه فرار کرده بود و به خاطر شانس خوبم پام به خونه ی کسی مثل کامبیز باز شده بود پرتوقع شده بودم... توی کشوری که کسی مثل هاتف با دخترهای ایرانی تجارت راه می اندازه حتما کسی هم مثل بهراد به عنوان مشتری وجود داره.
آسانسور متوقف شد... دنبال بهراد از آسانسور بیرون اومدم. جلوی در کاراملی رنگ خونه ی بهراد ایستادم... قلبم توی دهنم بود... یه ساعت پیش با خودم فکر کرده بودم که باید بین بد و بدتر بد و انتخاب کنم... فکر کرده بودن که بودن با بهراد از شب و کنار شیخ صبح کردن بهتره... حالا اصرار داشتم که آدم بده رو راضی کنم که خوب بشه... چطور به تسلیم کردن خودم فکر کرده بودم؟
وارد خونه ی بهراد شدم... خونه ی بزرگ و شیکی داشت نه به زیبایی قصر شیخ ولی... خونه ی بهراد هم عالی بود!
کف خونه رو سرامیک سفید با رگه های خاکستری پوشونده بود. یه طرف سالن مبل ال سفید با چوب قهوه ای سوخته قرار داشت. دیوار پشت مبل ها با کاغذ دیواری مشکی- سفید پوشونده شده بود. یه آباژور شیک سفید رنگ هم کنار مبل بود. یه طرف دیگه ی سالن سینمای خانگی نصف فضا رو گرفته بود... با دیدن خونه ی بهراد موقتا بلایی که قرار بود سرم بیاد و فراموش کردم. خونه ی شیک و مدرنی بود. حیف از این همه زیبایی که شده بود وسیله ی آرامش آدم پستی مثل او...
سرمو پایین انداختم. بهراد دست یخ کرده مو توی دست های داغش گرفت و م و به سمت اتاق ها کشوند... در اتاقی رو برام باز کرد و گفت:
اینجا اتاق تو اِ... تا من حاضر می شم تو ام حاضر شو... راستی...
چشمکی بهم زد و ادامه داد:
من رنگ یاسی دوست دارم...
دیگه داشتم سکته می کردم... هیچ وقت خودم و این قدر به این موضوع نزدیک احساس نکرده بودم... خودم و توی اتاق انداختم و در و پشت سرم بستم. کلید نداشت. دستی به صورتم کشیدم. اتاق به نسبت بزرگی بود. نگاهم از روی میز آرایش به سمت تختخواب دو نفره کشونده شد... احساس کردم فشارم پایین افتاد... روی تخت نشستم. قلبم توی دهنم بود... حالم از اون تخت با روتختی دودی رنگش به هم می خورد... معلوم نبود چند نفر قبل من روی اون تخت نشسته بودند... معلوم نبود چندمین نفری بودم که روی اون تخت نشسته بودم و داشتم گریه می کردم... چند دختر ایرانی دیگه روی اون تخت به آخر خط رسیده بودند؟ چند سالشون بود؟ اسمشون چی بود؟ یه جورایی احساس می کردم اونجا پیشم حضور دارند... حس می کردم صدای التماس ها و گریه هاشون و می شنوم... به خودم اومدم. انگار این من بودم که داشتم به پهنای صورتم اشک می ریختم... دیگه نمی تونستم خودم و کنترل کنم... نمی خواستم از هرچی ایران و ایرانیه متنفر بشم. از این طرف بریده بودم... صورت واقعی آرزوهام و دیده بودم... همه ی امیدم و به حرمت خاکی بسته بودم که ترکش کرده بودم.


به طرف پنجره رفتم. اولین پنجره ی بی حفاظی بود که توی اون چند روز می دیدم... ولی از طبقه ی یازدهم چه راه فراری می تونستم پیدا کنم؟ در کمد و باز کردم. کشو رو کشیدم... نمی دونستم دنبال چی می گشتم... شاید دنبال تیغ... شاید دنبال یه چیزی که از خودم دفاع کنم... کشوی دومو که بیرون کشیدم چشمم به یه سری لباس خواب افتاد... لباس خواب رویی بنفش یاسی بود... یه لحظه سرم گیج رفت... پس منظورش همین بود... لباس خوابو بیرون کشیدم و نگاهش کردم... واقعا انتظار داشت همچین چیزی رو بپوشم؟ پوزخندی به برداشت خودم زدم... خیلی بیشتر از اینا ازم انتظار داشت... باید چی کار می کردم؟ باید می پوشیدمش؟ اگه می اومد تو و می دید لباسمو عوض نکردم عصبانی نمی شد؟ اگه لباس خوابو تنم می دید که دیگه به حرفام گوش نمی کرد...
لباسو روی تخت انداختم و به سمت میز آرایش رفتم... ست لوازم آرایش روی میز هم کامل بود... من برایش اولی نبودم.. اگه یه مقدار انسانیت داشت شاید به حرفم گوش می کرد... چشمم به گردنبند زمرد افتاد... با عصبانیت از گردنم بازش کردم... آرایش صورتمو پاک کردم... یه آرایش بنفش ملایم کردم و لباس بنفش یاسی رو تنم کردم... کفش هامو در اوردم و از توی کمد یه صندل بنفش یاسی با پاشنه ی بلند برداشتم و پام کردم... گیره رو از موهام باز کردم و موهام و باز دورم ریختم... چه خوب که همه ی کمد های شهر فکر همه چیز و میکردن و ست کردن اصلا کار سختی نبود... با کامبیز چقدر میدون ولیعصر و پایین بالا کردم تا یه کتونی زرشکی و با کیف زرشکی ست کنم!!!
احساس می کردم قلبم توی دهنمه... قدم بعدی چی بود؟ اون می اومد سراغم یا من باید می رفتم پیشش؟ می ترسیدم اگه صبر کنم که اون بیاد خیلی از خود بی خود شده باشه... نفس عمیقی کشیدم و در اتاق رو باز کردم... در اتاق رو به روم باز بود... چراغ ها خاموش بود و اتاق فقط با نور کم چراغ خواب روی پاتختی روشن می شد. بهراد کتشو دراورده بود و روی تخت دراز کشیده بود... دعا کردم اون قدر مست باشه که همون طوری خوابش ببره... یه لحظه امیدوار شدم... فکر کردم شاید واقعا خواب باشه... خواستم راهمو کج کنم و به سمت اتاقم برم که صداشو از پشتم شنیدم:
بیا اینجا ببینمت عروسک...
قلبم توی سینه فرو ریخت... به سمتش چرخیدم... از روی تخت بلند شد و به سمتم اومد... گره کراواتشو شل کرد... وسط اتاق وایستاد... یه دستشو توی جیب شلوارش کرد و با دست دیگه ش بهم اشاره کرد که پیشش برم. دوباره یه نفس عمیق کشیدم... داشتم از اضطراب قبضه روح می شدم. با پاهای لرزون وارد اتاق شدم... به سمت هم اومدیم... سرمو پایین انداختم... با دست راستش موهامو از توی صورتم کنار زد... بهم نزدیک شد... دست چپشو از توی جیبش در اورد و روی کمرم گذاشت... با صدایی آروم گفت:
عالی شدی... بهت می یاد...
دستمو گرفت و منو به سمت تخت کشوند... سر جام محکم وایستادم و دستمو عقب کشیدم... بهراد خندید و با همون صدای آروم گفت:
بازی در نیار... هرچی بیشتر این کارها رو بکنی من مشتاق تر می شم... مثل یه ساعت پیش که خودت از من مشتاق تر بودی باش. همون جور خواستنی باش... بهت بد نمی گذره...
گفتم: باید با هم حرف بزنیم...
بهراد: الان برای شنیدن هیچ حرفی کنجکاو نیستم... فردا می تونی هر چه قدر خواستی حرف بزنی.
نگاهی به دور و بر اتاقش کردم... همه ی وسایل اتاقش مشکی سفید بود. انگار این اتاقش مخصوص همین کار بود... یه میز کوتاه و گرد توی اتاق بود که روش پر از بطری های مشروب بود. یه طرف دیگه ی اتاق یه سیستم صوتی بود. بهراد روی تخت بزرگ و دو نفره ش نشست و جامش و از روی پاتختی برداشت و سر کشید... پرسید:
چی برات بریزم؟
چیزی نگفتم... می دونستم اگه از این بیشتر بخورم دیگه نمی تونم خودمو جمع کنم. بهراد بلند شد و به سمت میز رفت تا با سلیقه ی خودش برام نوشیدنی بریزه. کنترل رو از روی میز برداشت و یه موزیک لایت گذاشت... انتظارشو داشتم... می دونستم دوست داره همه چیز آروم پیش بره. همین موضوع بهم شانس می داد که بتونم باهاش حرف بزنم. آهسته روی تخت نشستم... اون کنارم نشست و لیوانو دستم داد. دستشو روی شونه م گذاشت و خودشو بهم نزدیک کرد... آهسته گفتم:
بهراد...
سرش و نزدیک گوشم اورد و گفت: جانم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
همه ی اون حرفا رو زدم که از خونه ی شیخ بیرون بیام...
بهراد : اممم.... نمیخوام چیزی بشنوم... بوی خوبی میدی...
با صدای خفه ای گفتم:
بهراد من نمیخوام...
سرشو عقب کشید و با تعجب نگاهم کرد. تند تند ادامه دادم:
منو با دوز و کلک اینجا کشوندن... یه پسری بود که قول کار کردن توی خارج کشورو بهم داد... گفت کارمو درست می کنه و از دوبی منو می بره آمریکا... ولی در عوض منو به پوپک فروخت... پوپکم منو به شیخ فروخت... من این کاره نیستم بهراد... من از اون دخترهایی نیستم که برای پول در اوردن از خودشون مایه می ذارن... من نه ازت پول می خوام نه هیچ چیز دیگه... فقط می خوام که به عنوان یه هموطن... یه ایرانی... به عنوان کسی که زبونمو می فهمی ... ازت خواهش کنم که کمکم کنی... یه بار خریت کردم و به هاتف اعتماد کردم... تو برای من یه هاتف دیگه نباش... بذار برم...
بهراد لیوان نوشیدنیشو روی پاتختی گذاشت. لیوان منم از دست گرفت و کنار لیوان خودش گذاشت. دستشو روی شونه م گذاشت و به سمت عقب هل داد. می خواست مجبورم کنه که دراز بکشم... به دستش چنگ زدم و گفتم:
خواهش می کنم... برای تو دختر کم نیست... می دونم... می دونم که خیلی ها هستن که خودشون می یان سمت تو... چرا منی که خودمم راضی نیستم و ول نمی کنی؟
بهراد که کم کم داشت اختیار کارهاشو از دست می داد چشمهاشو باریک کرد و گفت:
چون هیچ کدوم از اونا چیزی و ندارن که من می خوام... توام از فردا می شی مثل اونا...


توی زندگیم این قدر تحقیر نشده بودم... اشک هام روی گونه هام ریخت... بغضم ترکید. بهراد عصبانی شد و با صدای بلندی گفت:
مگه نگفتی که می خوای با من باشی؟ ... گفتی حق بودن با یه ایرانی و ازت نگیرم. مگه همینو نمی خواستی؟ فکر می کنی من نمی دونستم دختر فراری هستی؟ فکر می کنی تا حالا دختری مثل تو رو ندیدم؟ می دونم برای چی اینجایی... می دونم پوپک می خواست بفروشتت... یادت رفته که می خواستم بخرمت؟ چطور فکر کردی که راضی می شم ولت کنم؟ تو منو با حرفا و کارات بازی دادی... بهت گفته بودم که وای به حالت اگه کلکی توی کارت باشه.
منو محکم به سمت خودش کشید. آرنجمو محکم به سینه ش فشار دادم و به سمت عقب هلش دادم. بیشتر عصبانی شد. چنگی به لباسم زد... با دست پسش زدم... کارمون داشت به دعوا می رسید... دستمو گرفت و پیچوند... وزنش رو روم انداخت... زانومو به سرعت بالا اوردم و مانع از این شدم که بهم بچسبه... یه لحظه دستشو شل کرد تا زانوم و کنار بزنه. سریع دستمو از دستش بیرون کشیدم. همه ی نیرومو توی زانوم ریختم و به سمت عقب هلش دادم... یه متر به عقب پرت شد... سریع از جا پریدم.. به سمت در دویدم... آخرین لحظه دستشو دور کمرم انداخت و جلومو گرفت... منو به سمت خودش چرخوند. چشم تو چشمش دوختم... از عصبانیت کبود شده بود... نمی دونستم باید به چی قسمش بدم که دست از سرم برداره... به جلوی لباسش چنگ زدم و گفتم:
خواهش می کنم... التماست می کنم... کاری به کارم نداشته باش... تو بهم رحم کن... من اینجا گیر افتادم... دستم به هیچ جا بند نیست... من نمی خوام تا آخر عمرم یه عروسک توی دست این و اون باشم... تو به امشبت فکر می کنی که شرط می بندم توی مستی نمی تونی خیلی ازش لذت ببری... می تونی این شبو با هرکسی داشته باشی... تو یه قرون هم بابت من پول ندادی... همه هم فکر می کنند شیخو توی بازی بردی... همه چیز به نفع تو اِ... ولی من به زندگی کثیفی فکر می کنم که بعد امشب باید تا ابد توش دست و پا بزنم... اینجا نقطه ی شروعشه... جفتمون ایرانی هستیم... به این فکر کن که داری به یه هموطن کمک می کنی...
بهراد داد زد:
برام هموطن و غیر هموطن مهم نیست... تو اگه نگران آینده ت بودی و به فکر زندگی سالم بودی با این کارات خودتو گرفتار نمی کردی. تا یه ساعت پیش داشتی خودتو برام می کشتی... تو اگه این چیزها برات مهم بود بلد نبودی این طوری بازیم بدی... معلوم نیست چند تا تیکه طلا و جواهر از شیخ گرفتی و بعد پیچوندیش... فکر کردی می تونی همین کار و با منم بکنی؟... فکر کردی منم پات طلا و جواهر می ریزم و بعدم ولت می کنم که بری سراغ بعدی؟
دستهامو از هم باز کرد و محکم با دستهاش گرفت... وزن بدنشو رو سینه و شکمم انداخته بود و زانوهاشو رو زانوهام فشار میداد... تقریبا به صلیب کشیده شده بودم و هیچ کاری و هیچ دفاعی ازم برنمیومد...
تند تند نفس میکشید و رگه های شهوت و توی چشمهاش می دیدم... با حرص و ولع روی گونه امو بوسید و کمی بعد...
به سمت لب هام هجوم برد. با تموم قدرتی که داشتم لبش و گاز گرفتم... صدای فریادش بلند شد. ولم کرد و لبشو چسبید... دوست داشتم یه چیزی گیر بیارمو توی سرش بکوبم... بعد می تونستم برای همیشه خودمو گم و گور کنم... بهراد از روم بلند شد وصاف ایستاد... صورتش از درد توی هم رفته بود... با نفرت نگاهم کرد و گفت:
برو گمشو... دختره ی عوضی... فردا برت می گردونم تا خود شیخ آدمت کنه...
قلبم توی سینه فرو ریخت... یه لحظه بی اختیار به سمتش رفتم...خواستم التماس کنم که منصرف شه... پشتشو بهم کرد. مردد بودم...
ولی بی هوا شروع به دویدن کردم... به سمت در ورودی رفتم وبه جون دستگیره افتادم... ولی درقفل بود و از کلید خبری نبود.... نفسمو حبس کردم... با تمام وجود می لرزیدم....
هم از شیخ می ترسیدم و هم از اون ... فقط چند ثانیه برای فکر کردن وقت داشتم... برگشتم به اتاق... اگه می خواستم بدترین شرایط و در نظر بگیرم باید پیش خودم اعتراف می کردم که اونو به شیخ ترجیح می دم... یادم افتاد که از اول هم انتخابم بین بد و بدتر بود... انگار به این که یه عروسک خیمه شب بازی باشم محکوم بودم... نتونستم بی تفاوت باشم... ترسیدم... دیگه نمی خواستم شیخو ببینم... بیشتر از قبل ازش وحشت داشتم... دنبال بهراد رفتم. بازوشو چنگ انداختم و گفتم:
باشه... هر چی تو بخوای... فقط منو برنگردون... بذار این جا باشم... بذار اینجا تحقیر بشم... بذار حداقل تا ابد توی ذهنم بمونه که از اینجا و با یه ایرانی شروع کردم. نمی خوام دست اون مردک وحشی بهم بخوره...
به سمتم برگشت. با دستمال خون روی لبشو پاک کرد... نیم نگاهی بهم کرد که داشتم از ترس می لرزیدم... می دونستم اگه پام به خونه ی شیخ باز شه کارم تمومه... یاد ریش های پرپشت و دهن چرب و چیلی ش که می افتادم حالت تهوع بهم دست می داد... مرگ رو به برگشتن پیش شیخ ترجیح می دادم. آب دهنم و قورت دادم... بهراد دستمالو پایین اورد... با سر به تخت اشاره کرد و گفت:

برو دراز بکش...


نگاهمو از نگاه حریص بهراد گرفتم و به سقف دوختم...
چرا همیشه فکر میکردم خدا توی اسمونه؟!
به هق هق افتاده بودم و دیگه هیچ مقاومت فیزیکی نمی کردم... دیگه از دفاع از خودم خبری نبود...
بهراد به ارومی بند های لباسمو از شونه ام پایین کشید... پیراهن خودش هم دراورد...
از گریه نفس کم اورده بود...
دوباره روم افتاد... لبهامو می بوسید و...
حلقم از طعم بغض شور بود...
هنوز هق هق میکردم و نفس هام نامنظم بود... بهراد داغ بود و داغی شو حس میکردم...
ولی من یخ کرده بودم...
برام لحظات عذاب اوری بود...
با داد گفتم: تمومش کن لعنتی...
چشمامو محکم روی هم فشار میدادم...
بهراد با صدایی که رنگ شهوت داشت گفت: چیه؟ چی میخوای عزیزم؟؟؟
بهراد لمسم میکرد و من میخواستم همه چیز تموم بشه و بمیرم...
بهراد قربون صدقه ام می رفت و من فکر میکردم حقیرتر از من وجود نداره...
به سقف نگاه کردم... خدایا منو می بینی؟؟؟
بهراد با صدای اروم وشهوانی ای گفت: الان تمومش میکنم عزیزم...
صدای باز شدن سگک کمربندشو شنیدم و با عجز و تمام نیروم که تو صدام ریخته بودم جیغ زدم: خدایـــــــــا کمـــــکــــــــم کـــــــــــن...
و چشمهامو بستم وبلند بلند زار زدم...
از شدت هق هق شونه هام می لرزید و نفس کم میاوردم...
دست از لمس کردنم برداشته بود... حس کردم سبک شدم... دیگه وزن وسنگینی بهراد روم نبود... با صدای آهسته ای که شنیدم چشمامو باز کردم...
بهراد اروم گفت:
برو توی اتاق...

با ناباوری سرم و بلند کردم... اشکام روی گونه هام میریخت... خواستم صورتش و ببینم که سرش و برگردوند... نمی دونستم چرا... چرا تصمیمش عوض شده بود؟ خشکم زده بود... بهراد سر تکون داد و با لحنی که توش رنگ و بوی غم و ناراحتی و شاید عذاب وجدان بود گفت:
من حیوون نیستم... نمی تونم این طوری بهت دست بزنم...
بی اختیار از جام پریدم... لباسمو بالا کشیدم وضربان قلبم از خوشحالی بالا رفت... دوست داشتم خودمو جلوی پاش بندازم و یه جوری بهش بگم که چه قدر ممنونشم... ولی از جاش بلند شد و گفت:
زودتر برو توی اتاق... نمی خوام اینجا ببینمت...
پوزخندی زد و ادامه داد:
وقتی کارتا رو روی میز گذاشتم فکر کردم دیگه مال منی... ولی الان دارم می بینم که چه قدر با این که مال من شی فاصله دارم... یادم نمی ره... یادم نمی ره که بازیم دادی... با کمی مکث گفت: از جلوی چشمم گمشو ...
یه لحظه مکث کردم... فهمیدم دوباره می خواد مشروب بخوره... دیگه نمی تونستم پیشش بمونم... باید می رفتم... پشتمو بهش کردم و به سمت اتاق دیگه رفتم.. احساس سبکی می کردم... انگار داشتم روی ابرها راه می رفتم... در اتاقو پشت سرم بستم... به سمت تخت رفتم... خودمو روی تخت انداختم... بدنم درد می کرد... هنوز داشتم بی صدا اشک می ریختم... خودمو روی تخت گلوله کردم... باورم نمی شد که آخرین لحظه دلش به رحم اومده باشه... انگار با کارام غرورشو خورد کردم... به خودم فکر می کردم... برای این که یه شب دیگه دختر بمونم چه کارهایی که نکرده بودم... برای یه مشت آدم ... رقصیده بودم... شی و دور زده بودم و بهراد و بازی داده بودم... فقط برای یه فرصت دیگه... یه شب دیگه... انگار یاد گرفته بودم که با آدم های کثیف بازی های کثیف بکنم...
روی تخت خوابیدم ... پتو رو روی خودم کشیدم.... بغضمو اروم تو گلو خفه کردم و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنم خوابم برد.


فصل چهارم: "رویی دیگر ..."

نفس عمیقی کشیدم و با تکون های دستی چشمهامو باز کردم .... چشمهای شیخ بهم زل زده بود..
از جا پریدم.... بهراد با لبخند و شاتی که دستش بود بهم خندید وگفت: خوب خانم کوچولو... بازیمون دادی و حالا نوبت توه که باهات بازی کنیم.
شیخ عباشو دراورد و بهراد هم کتش و پرت کرد به یه گوشه... دلم میخواست جیغ بکشم .... اما صدام تو گلوم خفه شده بود.میخواستم بمیرم.. چنگ چنگی به پیراهن یاسیم زد و ازتنم درش اورد... بهراد شات و یک نفس سرکشید و بهم نزدیک شد و موهامو تو چنگش گرفت... شیخ لباس هاشو کامل دراورد و بهراد دستهامو گرفت... صورتشو به صورتم نزدیک کرد ... شیخ به سمتم اومد تنم و برهنه کرد و...
جیغ کشیدم و از خواب پریدم... نفس هام و ضربان قلبی که توی دهنم بود تند تند و مقطع بود. یه لحظه حس کردم دارم خفه میشم.
توی اتاق دیگه ی خونه ی بهراد بودم. هوا گرگ و میش بود. لباس یاسی تنم بود و مثل بید میلرزیدم شیخ و بهراد هیچ کدوم تو اتاق نبودن... داشتم خفه میشدم.... داشتم از ترس وگریه خفه میشدم... از جا بلند شدم... سرم گیج رفت و دوباره نشستم.
به فضای اتاق نیمه تاریک نگاه کردم.مثل اتاق کار بود. یه تخت یه نفره... کتابخونه ... میز و یه لپ تاپ.... و میز مخصوص نقشه کشی... به همراه چوب لباسی که در کنج اتاق قرار داشت.
اتاق مرتب و شیکی بود وست اتاق به رنگ خاکستری بود.
با کمک دیوار از جا بلند شدم... خونه ی بزرگ وشیک ومجللی بود.
باید به دستشویی میرفتم... تک تک درهایی که در راهرو بود و باز کردم... و بالاخره به دستشویی وحموم رسیدم. بدم نمیومد حموم کنم اما لباس نداشتم یاد اون کمد البسه ی معروف افتادم ... اما دیگه دلم نمیخواست به او ن اتاق برم اونجا هیچ فرقی با اشغال دونی نداشت.
بعد از شستن دست و صورتم ... به سمت اشپزخونه رفتم... گرسنه بودم.... در یخچال وفریزر وباز کردم... با دیدن سوسیس و کالباس و کلی میوه و بوی سالاد الویه ی مونده تهوع گرفتم وسالاد الویه رو داخل سطل اشغال ریختم....
تمام سینک پر از ظروف کثیف بود ... در تمام کابینت ها رو باز کردم... دنبال نون توی کابینت میگشتم؟ چقدر گیج شده بودم خدایا... تقریبا همه ی ظروف کثیف بودند.
در فریزر و باز کردم و با دیدن نون باگت ... لبخند پیروزمندانه ای زدم و یه نون یخی دراوردم و توی ماکروفر گذاشتم.... بلد نبودم با این مدل ماکروفر کار کنم... مال کامبیز ال جی بود! این یکی دگمه هاش فرق داشت.میترسیدم بزنم خرابش کنم. سرمو تکون دادم وگذاشتم خودش یخش کم کم باز بشه...
تمام ظرفهای کثیف و داخل سینک گذاشتم و مشغول شدم از بیکاری که بهتر بود...
نمیدونم چقدر ظرف شستم وعجیب بود که هیچ فکری نمیکردم.ساعت چهار صبح بود.... بعد از مرتب کردن اشپزخونه که نزدیک یک ساعت طول کشید به نونم سر زدم ... یخش باز شده بود.
کمی کالباس داخلش گذاشتم و با اشتها مشغول شدم.... این نون نم دار سرد واون کالباس می ارزید به صدتا مرغ بریونی که پوپک و شیخ جلوم میذاشتن ...
روی یکی از مبل ها نشستم... تقریبا اشغال دونی بود. جعبه ی پیتزا روی میز مونده بود و پاکت اب پرتغال و دو سه بطری مشروب خالی ...
دو تا باطری کنترل هم به چشم میخورد.
نشیمن بهم ریخته بود اماقسمت پذیرایی که روی مبل ها پارچه کشیده بودند اینطور نبود.
زود ساندویچ یخیمو خوردم و یه نایلون از توی کابینت هایی که توشون دنبال نون میگشتم وبه چشمم خورده بود برداشتم و تمام زباله ها رو داخلش ریختم.
لباس های بهراد هم پخش وپلا بود همه رو داخل ماشین لباسشویی ریختم و به نتیجه ی کارم نگاه کردم. ساعت نزدیک هفت صبح بود.
کتری و پر از اب کردم.... چهار تا تخم مرغ و توی یه کاسه ی فلزی پر اب انداختم و گذاشتم رو گاز تا تخم مرغ اب پز و عسلی درست کنم.هیچ فکری نمیکردم. هیچی...
یه سفره از توی کابینت برداشتم و روی میز گرد چهار نفره ای که توی اشپزخونه بود پهن کردم... چای اماده بود. از تخم مرغها دو تاشو سفت درست کردم و دو تا عسلی... نمک و فلفل هم با بدبختی پیدا کردم ... میز صبحونه ای بود که همیشه برای کامبیز درست میکردم وکلی توش سلیقه بخرج می دادم.
دریخچال وباز کردم.... پاکت اب پرتقال وبرداشتم وبه تاریخش نگاه کردم نگذشته بود. با اون اوضاع خونه باید با احتیاط همه ی جوانب و در نظر میگرفتم. تو این شرایط مسموم شدن دیگه قوز بالا قوز بود.
پاکت شیر وبرداشتم و توی یه ظرفی ریختم وجوشوندمش.... خوشبختانه این هم دلمه نبست و سالم بود.
عسل و کره و پنیرو مربا رو بیرون از یخچال روی میز گذاشتم....
یه کمی صدای تلق تولقو بیشتر کردم ... میخواستم بهراد زودتر بیدار بشه و تکلیف منو روشن کنه... ساعت هشت صبح بود و با اون همه مستی دیشبش احتمال میدادم که تا ظهر بخوابه... پشت صندلی نشستم و به گل های صورتی سفره خیره شدم.
با باز شدن در اتاق از جا پریدم و به بهراد که خواب الود وسط سالن ایستاده بود سلام کردم.
دستهاشو باز کرده بود و کش وقوس میومد.
از اون لباس رسمی کت شلواری دیشب... فقط پیراهنش که از شلوارش بیرون زده بود و چروک بود تنش بود و یه شلوار سیاه گرم کن پوشیده بود ...
این قیافه ی شلخته بیشتر جذابش میکرد و البته کم سن و سال تر تا وقتی که زیادی اراسته بود.
با دیدن من یک لحظه شوک شد که من کی ام و اینجا چی میکنم... اما بعد انگار قضایای دیشب یادش اومد... وسط خمیازه اش گفت: تو هنوز نرفتی؟
کجا برم؟ کجا رو داشتم برم...
نیشخند کجی زد و گفت:فکر کردم دیشب رفتی...
به در بسته نگاه کردم ...
بهراد هم به دیوار و اویزی که کلید در و تو خودش جا داده بود.
نفس عمیقی کشیدم دیشب با تمام استرس ها اون کلید و ندیدم.
منتظر جوابم نشد و به سمت دستشویی رفت.
دو تا لیوان چایی ریختم و منتظرش شدم.
باید میومد نون داغ میکرد چون من بلد نبودم با ماکروفرش کار کنم.
بعد از دقایقی به اشپزخونه اومد... بخاطر خیس بودن صورتش موهاش هم خیس شده بود و به پیشونیش چسبیده بود. قیافه اش یه شیطنت خاص داشت ... هنوز صورتش کمی بچگانه بود. حتی بهش نمیومد سی سال و داشته باشه... این خونه زندگی که داشت برام عجیب بود .
با این حال حرفی نزدم....
با دید ن اشپزخونه ی جدید ابروهاشو بالا داد وگفت: تو شوک کردن من استادی...
و پشت صندلی رو به روم نشست وگفتم : اینا عسلی هستن اینا سفتن...
بهراد یه تای ابروشو بالاداد وگفت: من عسلی دوست دارم...



بهراد یه تای ابروشو بالاداد وگفت: من عسلی دوست دارم...
مثل کامبیز... لبخندی زدم و براش پوست گرفتم.
از جا بلند شد و از بالای یخچال یه بسته نون تست دراورد و داخل توستر گذاشت و به اپن تکیه داد وخیره شد به من... سنگینی نگاهشو حس میکردم.
تخم مرغشو توی پیشدستی گذاشتم وکمی کره بهش مالیدم و یه ذره نمک روش پاشیدم ودادم دستش...
با نگاه خاصی بهم خیره شده بود. تمام حرکاتمو زیر نظر گرفته بود.
صدای بوق توستر در اومد ونون ها پریدن بالا... نون ها رو برداشت و جلوی من وخودش گذاشت و پشت میز روی صندلی نشست و درسکوت مشغول شد.
حالا نوبت من بودنگاهش کنم وحرکاتشو زیر نظر بگیرم...
بعد از مدت کوتاهی گفت: چرا نمیخوری؟
-میل ندارم...
بهراد: چرا؟ گرسنه ات نیست؟
با من من وشرمندگی گفتم: یه ذره نو ن و کالباس خوردم... و اروم اضافه کردم: ببخشید....
بهراد: چیو ببخشم؟
بهش نگاه کردم. شیطنت در چشمهاش موج میزد.
لبخندی زد وگفت: نون وکالباس خوردنتو ببخشم یا بازی دیشبتو...
به دستهام که در هم قلابشون کرده بودم خیره شدم وگفتم: جفتشو....
بلند خندید و با تعجب بهش نگاه کردم.
لیوان شیر وبرداشت وفوری گفتم: داغه...
بهراد لبخندی زد وگفت: اهان...
توی لیوان شیرم عسل ریختم و بهراد لیوانشو جلوم گذاشت وگفت: برای منم بریز...
کاری که گفت وانجام دادم ولیوان و برداشت واروم اروم مشغول شد و این در حالی بود که به من زل زده بود.
نفس عمیقی کشیدم ... میخواستم خودش بحث اینکه بعد باید چیکار کنم و پیش بکشه...
بهراد یه لقمه نون وپنیر درست کرد وبه سمتم گرفت وگفت: حالا میخوای چیکار کنی؟
به دستش خیره شدم...
بهراد بهم نگاه کرد وگفت: نمیخوری؟
گریه ام گرفته بود... خیلی زود هم اشکهام روی گونه هام سرخوردم.
بهراد نوچی گفت و با لحنی که کمی ناراحتی در بر داشت گفت: چرا باز گریه میکنی؟ اصلا این حرکات لوس بهت نمیاد...
اشکهامو پاک کردم اما هنوز روی صورتم و خیس میکردن...
بهراد با حرص گفت: بسه...
نمیتونستم خودمو کنترل کنم.... بغض داشت خفم میکرد ... گریه ام کاملا بی اراده بود...
بهراد با لحن خاصی گفت:بهت نمیاد این کارا رو بکنی.... بیشتر بهت میاد یه دختر وحشی وجذاب باشی که خیلی راحت میتونی مردا رو اغوا کنی...
گریه ام شدید تر شد. واقعا داشتم زار میزدم...
دستهامو جلوی صورتم گرفتم و زار زدم.... بلند بلند.... اگه اینطوری گریه نمیکردم خفه میشدم.... از بغضی که خیلی وقت بود تو گلوم بود خسته شده بودم.... باید خالیش میکردم.
بهراد فوری گفت: چی شد؟ چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟
بهراد از جا بلند شد ویه لیوان برام اب ریخت و کنارم ایستاد وگفت: منو نگاه کن... به من نگاه کن....
با لحن مهربون تر وملایم تری گفت: دختر خانم ممکنه به من نگاه کنی؟
دستهامو از روی صورتم برداشتم و بهش خیره شدم.
بهراد لبخندی زد وگفت: حالا شد....
لیوان وبه دستم داد و دستهاشو تو جیبش کرد و به در یخچال تکیه داد و گفت: واوو... وقتی ارایش نداری و گریه میکنی چشمات جذاب تر میشن... میدونستی؟
اره... میدونستم... قبلا کامی بهم گفته بود... همون شب اول که دیدمش و گریه کردم و ... اون بعدها گفت با اینکه دوست دارم گریه کنی چشمات و یه بار دیگه خیس اشک ببینم اما دلم نمیخواد هیچ وقت ناراحت باشی و همیشه میخندید ومیگفت: کاش میشد از روی شادی گریه کنی تا من رنگ چشمای اشکی تو باز ببینم....
بهراد به لیوان اب اشاره کرد وگفت: بخورش...
کمی از اب خوردمو گفت: حالا درست شد... خوب گریه ات واسه ی چیه؟ بخاطر تمیز کاری خونه ممنون... اما فکر کردم همون دیشب از اینجا یه جوری میری... اما سر از کارت درنمیارم.... چرا موندی... هنوزم از رفتار دیشبت گنگم... یه لحظه میخوای یه لحظه نمیخوای...
سرمو پایین انداختم ... همچنان در نخواستن بودم!
بهراد با لبخند خاصش گفت: من که کاری بهت نداشتم اما معنی موندنتو نمیفهمم... پولی هم بابتت ندادم که بخوام ضرر کنم... پس چرا موندی؟ اگه تو ازمن چیزی نمیخوای پس چرا موندی؟
با صدای خفه ای گفتم: من نمیدونم...
بهراد: یعنی چه؟ چیو نمیدونی؟با نیشخند گفت:پشیمون شدی؟


برچسب ها رمان حکم دل ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 750
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,095
  • بازدید ماه : 26,976
  • بازدید سال : 177,075
  • بازدید کلی : 11,674,215