close
مجتمع فنی تهران
رمان حکم دل قسمت چهارم
loading...

رمان فا

-من نمیدونم باید چیکارکنم.... باید کجا برم... اصلا جایی و بلد نیستم که برم... بهراد فکورانه به من خیره شده بود ... در واقع زل زده بود به برجستگی های…

رمان حکم دل قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2789 یکشنبه 10 فروردين 1393 : 11:5 نظرات ()

-من نمیدونم باید چیکارکنم.... باید کجا برم... اصلا جایی و بلد نیستم که برم...
بهراد فکورانه به من خیره شده بود ... در واقع زل زده بود به برجستگی های بدنم...
به لباس ساتن یاسی که بلندیش تا سر زانو بود و نازک و لطیف... ولی من با اون لباس نیم تنه ی عربی جلوش ظاهر شده بودم... این که پوشیده تر بود. از نگاهش خسته شدم............................................

و از جا بلند شدم وگفتم: حق با شماست.... من باید همون دیشب می رفتم... ببخشید...
خواستم از اشپزخونه بیرون برم. اونم ایستاد ه بود...پشتم بهش بود به سمتش برگشتم به من نگاه میکرد. به طرفش رفتم و خم شدم ... دستشو گرفتمو محکم و چند بار بوسیدم...
اونقدر شوکه شده بود که اجازه داد چند بار پی در پی دستشو ببوسم... اما در اون لحظه حاضر بودم پاهاشو هم ببوسم... واینکار و جز حقارت نمیدونستم!
بهراد سریع دستشو پس کشید انگار که مخش تازه فعال شده باشه تند گفت: هی داری چیکار میکنی...
کف اشپزخونه رو زانو م نشستم... با گریه گفتم: شما در حقم خیلی لطف کردین... هیچ وقت این لطفتونو فراموش نمیکنم.... بخدا نمیدونم چطوری باید محبتتون و جبران کنم....
بهراد جفت ابروهاشو بالا داده بود و با دهنی باز به من نگاه میکرد.
دست اخر به سمتم اومد و بازوهامو گرفت ومنو بلند کرد .اروم گفت: چرا چرت و پرت میگی؟ خیلی خوب باشه... ممنون ... تو به من بدهکار نیستی...
سرم پایین بود.
بهراد پوفی کشید وگفت: باز گریه نکن...
واین حرفش باعث شد باز گریه کنم... اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
بهراد با خنده گفت: نه به دیشب نه به الان ... دختر تو چته؟
اشکهامو پاک کردم وگفتم: ببخشید...
بهراد به لبه ی میز تکیه داد و با لبخندی که چال گونه اش و کمرنگ نشون میداد گفت: خیلی باحالی... خدایی خیلی باحالی.... وحشی ،مغرور ،دست نیافتنی ،جذاب ،سرکش ... یه موقع با نگاهت ادمو میخوری. یه موقع ادمو با نگاهت تا مرض جنون و خواستن می بری... یه موقع هم مثل یه بچه ی معصوم به ادم خیره میشی... یه لحظه سرکشی و خود شیفته ... یه لحظه نرم و لطیف و احساساتی... باورم نمیشه ادمی مثل تو اینقدر راحت گریه کنه... شخصیت عجیب وپیچیده ای داری...
با اخم بهش خیره شدم.
بهراد مثل ادمی که مچ کسی و گرفته باشه فوری گفت: اهان... نگاه همین الان... الان تو این نگاه نه اثری از گریه هست نه اثری از رنجیدگی... تو این نگاه یه دختر سرکش ولجباز وغدی...
از حرفش خنده ام گرفت.
بهراد با خنده گفت: حالا یه دختر شیطون و مرموز...
بلند تر خندیدم....
با هیجان گفت: وحالا یه دختر مهربون وشوخ طبع و پر انرژی...
هنوز داشتم میخندیدم که بهراد گفت: قشنگ میخندی... این خنده های طبیعیت قشنگترن ... دیگه مثل دیشب دماغتو باریک نکن... لبات به اندازه ی کافی برجسته هست....
نفس عمیقی کشیدم و بهراد گفت: برو یه دوش بگیر... کمی ریلکس کن بعد بیا باهم صحبت میکنیم... اکی؟
بهش نگاه کردم.
با خنده گفت: الان یه دختر گیج و خنگی...!
از حرفش خندیدم و به سمت حموم رفتم...
با ارامش داخل وان اب داغ دراز کشیدم... دیشب هم بخیر گذشت ....
نفس عمیقی کشیدم... اروم بودم. خودمو شستم و .... با تقه ای که به در حموم خورد گفتم: بله؟
بهراد: چیزی لازم نداری؟
-نه مرسی...
بهراد: حوله رو پشت در برات گذاشتم ... لباس هم برات تو اتاق بغلی گذاشتم...
جوابی نداد م اونم رفت.
سریع خودمو شستم واومدم بیرون... یه لحظه به این سمت و اون سمت نگاه کردم که بهراد مبادا باشه... حالا مثلا بود !!!من این چیزا برام مهم شده بود!
بهر حال نبود. حوله ی روبدوشامبی و پوشیدم به سمت اتاقی که کنار دست حمام یعنی همون اتاق بهراد همونی که شب قبل درش خوابیده بودم رفتم.
روی تخت لباس زیر زنونه هم بود. البته نو بودند... ساده وسفید ... اونا رو پوشیدم و یه تی شرت سفید گشاد و تنم کردم.
یه شلوار جین مشکی هم پام کردم... شلوار اندازه ام بود و دخترونه بود اما تی شرت برام گشاد بود و معلوم بود که مال خودشه.... موهامو خشک کردم واز اتاق خارج شدم.
لبخندی بهم زد وگفت: عافیت....
-مرسی...
روی کاناپه نشسته بود. اونم انگار حموم رفته بود.
یه تی شرت سفید و یه جین سورمه ای پوشیده بود.
با خنده به لباسم اشاره کرد وگفت: بهت میاد...



لبخندی زدم وکنارش نشستم. کمی ازم فاصله گرفت و خودشو جمع و جور کرد وگفت: چه مظلوم شدی...
جوابشو ندادم.
برام از توی فلاکسی که روی میز عسلی جلوی کاناپه بود قهوه ریخت وگفت: باید برات لباس بخرم فکر کنم... همینا هم با بدبختی گیر اوردم.... و لبخندی نثارم کرد.
در ادامه گفت: شلوار مال خواهرمه .... تی شرته مال خودمه... چشمکی بهم زد وگفت: اون دو تا تیکه هم از سر خیابون خریدم .... راحتی؟
بهش نگاه کردم.... شرمندگی در صورتم نبود ولی توقع نداشتم به روم بیاره!
لبخندی زد وگفت: هم وقتی اینطوری سگ میشی خواستنی هستی هم وقتی مظلوم میشی... البته مظلومیتت ساده تره و دوست داشتنی تره...
کمی از قهوه مزه مزه کردم وبهراد گفت: میخوای اینجا بمونی؟ کسیو سراغ داری؟اشنایی فامیلی؟
بهش خیره شدم وگفتم: هیچکس...
بهراد: پس تکلیف چیه؟ ببین بذار یه چیزی وبهت بگم... امروز فردا شیخ میفرسته دنبالت از اون ادم هایی هستی که دست دومت هم طالب داره... اگر بفهمه هنوز ... ویهو ساکت شد و نگاهشو ازم گرفت وبه تلویزیون ال سی دی خاموشش دوخت وگفت: ... شرط من و اون سر یه شب بود .... تو نمیتونی زیاد اینجا بمونی اگه میخوای گیر دار و دسته ی اون نیفتی بهتره برگردی ایران...
-خودمم داشتم به همین فکر میکردم...
بهراد: خوبه پس برگرد ایران... اونجا خانواده ات هستن ... اشنا داری... بهر حال دوستی ... کسی... برات بلیط میگیرم .... خوبه؟
پوزخندی زدم و با کلافگی گفتم: میدونی من چطوری اومدم اینجا؟
بهراد با نگاهی سوالی بهم خیره شد و گفتم: من قاچاقی اومدم .... تو مکان مخفی یه لنج درب وداغون به اینجا رسیدیم... بدون پاسپورت و هیچ مدرکی...
وسرمو تو دستهام گرفتمو شقیقه هامو فشار دادم.
چرا از هر سمتی که میخواستم به یه نتیجه برسم همه چیز خراب میشد... چرا اینطوری میشد... چرا این مسئله ی لعنتی حل نمیشد.... چرا نمیتونستم یه لحظه یه اب خوش از گلوم پایین بره...شناسنامه ام تو ساکم تو هتلی که گیر پوپک افتاده بودم جامونده بود... خدایا خدایا....
حس کردم کسی داره موهامو نوازش میکنه .... سرمو بالا گرفتم وبهراد فوری دستشو پس کشید و با اینکه چیزی بهش نگفتم اما اون سریع گفت: ببخشید ... و اهمی کرد وگفت: خوب پس مسئله اینه... میتونم برات یه شناسنامه و پاسپورت جور کنم... اما طول میکشه... قاچاقی هم کسی ونمیشناسم به اون صورت...
بعدبه صورتم خیره شد وگفت: شایدم باید...
-باید چی؟
بهراد: هیچی... فکر کنم باید رو اولی فکر کنیم... پاسپورت و شناسنامه ...
اروم گفتم: شناسنامه ام دست پوپکه فکر کنم....
بهراد: ای ول.... این خوبه.... میتونم پسش بگیرم... خوب پس فقط میمونه پاسپورت...
لبخندی بهش زدم و بهراد گفت: خوب الان چیکارکنیم؟ بهتره خونه نمونیم... راستی تو دبی و دوست داری ببینی؟
شونه هامو بالا انداختم وبهراد گفت: اهان.... یه چیزی... تو اسمت چیه؟ من اسمتم نمیدونم....
لبخندی بهش زدم وگفتم: کتایون... کتی ...
بهراد: کتایون... قشنگه.... خوب چند سالته؟
-22...
بهراد: خوب منم که میشناسی... بهرادم... بیست وهشت سالمه ... و دستشو به سمتم دراز کرد.
با مکث دستشو دوستانه گرفتم و گفت: از اشنایی باهات خوشبختم دوشیزه کتایون!



با مکث دستشو دوستانه گرفتم و گفت: از اشنایی باهات خوشبختم دوشیزه کتایون!
لبخندی بهش زدم و گفتم: ممنون بخاطر اینکه ...
بهراد پوزخندی زد وگفت:ازم بخاطر حیوون نبودن تشکر میکنی؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم وبهراد لبخند کجی زد وگفت:خوب ... حالا باید چیکار کنیم؟
به موهام تابی دادم وگفتم:نمیدونم...
بهراد: خوب بریم یه کمی بگردیم... خونه نمونیم بهتره... موافقی؟
سرمو به معنای باشه تکون دادم اون گفت: نگران نباش... کمکت میکنم...
بغض کردم...
با تعجب گفت: باز چی شد؟
-در عوضش ازم چی میخوای؟
بهراد: بخاطر خواسته ای این کارو نمیکنم...
-پس چی؟
دستهاشو توجیبش کرد وگفت: تو اونطوری که فکر میکردم نیستی... یعنی از اولش که دیدمت حس میکردم یه فرقی با بقیه داری... از نگاهت ... حالت هات... رفتارت ... بازی خاص دیشبت ... و نگاه هات... بقیه راحت کوتاه میان... میپذیرن و باهاش کنار میان اما تو ...
قبل از اتمام حرفهاش صدای زنگ خونه بلند شد ...
به سمت ایفون رفت ... دگمه ای و فشار داد تا تصویر بیاد با تعجب گفت: لعنتی...
با نگرانی گفتم: چی شده؟
بهراد: هیچی..... همون حدسی که میزدم....
-چه حدسی؟
با عجله به سمتم اومد وگفت: دارو دسته های شیخن.... رحمانه .... تومهمونی دیشب هم بود ... اومده دنبال تو .... با ماشین شخصی شیخ هم اومده...
باز یه ترس به جونم افتاد.
دستمو کشید وگفت: بیا از این طرف.
به سمت اتاقی که دیشب توش خوابیده بودم ، رفتیم... کاپشن اسپورت مشکی شو برداشت و کیف پول و دسته چک و شناسنامه و پاسپورت و سوئیچ همه رو و انداخت تو یه کیف چرم مشکی و کفشهاشو پوشید و یه سویی شرت و کلاه و شال پرت کرد تو بغل من وگفت: اینا رو بپوش... شبا سرد میشه...
باز صدای زنگ بلند شد... یه نگاه اجمالی به اتاق انداخت و گفت: بریم... و یه نگاهی به پاهام انداخت و کیف وداد دستمو از اتاق خارج شد.
بعد یک ثانیه با یه جفت صندل پاشنه تخت برگشت وگفت: اینا رو بپوش...
لبخند سپاس گزاری بهش زدم وپوشیدم ....
در تراس وباز کرد و گفت: پله های اضطراریه ... بدو بریم...
با هول جلو تر ازش راه افتادم .... اونم پشت سرم میومد.
پله ها رو تند تند پایین رفتیم و منو به سمت پارکینگ کشوند. سوار اتومبیلش شدیم و راه افتادیم .... بعد از خدا خودمو سپرده بودم دست بهراد.


گاز داد و با سرعت به راه افتادیم. احساس می کردم قلبم توی دهنمه... اضطراب پیدا کرده بودم... همون جا توی ماشین پیش خودم قسم خوردم که اگه دست رحمان بهم رسید و مجبور شدم که پیش شیخ برگردم خودم و با اولین فرصت خلاص کنم... دیگه تحمل نداشتم... دیگه توانی برای بازی کردن و بازی دادن نداشتم.
بهراد هم به اندازه ی من هیجان زده و تا حدودی وحشت زده به نظر می رسید. آینه رو تنظیم کرد و مرتب از توی آینه پشت سرشو نگاه می کرد. از توی آینه نگاهی به پشت سرمون کردم... به نظر نمی رسید کسی دنبالمون باشه. با این حال پرسیدم:
دنبالمونن؟
بهراد سرش و به نشونه ی نفی تکون داد و گفت:
هنوز نه!
این دقیقا همون جوابی نبود که انتظار داشتم بشنوم. بهراد سرعتو بیشتر کرد. از سرعت زیاد ماشین یه کم ترسیدم. به صندلی ماشین چنگ زدم... نمی تونستم ساکت بشینم... پرسیدم:
کجا داریم می ریم؟
بهراد گفت:
می ریم شناسنامه تو از پوپک بگیریم... بعدش باید ببینیم کجا بریم تا دست شیخ بهمون نرسه.
لبم و گاز گرفتم و گفتم:
انداختمت توی دردسر...
بهراد سرش و به سمت من چرخوند و گفت:
نه بابا... حالا یه جوری شیخ و می پیچونم... نگران نباش... فقط خدا کنه برای این که پیدات کنه سراغ پوپک نره.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
چرا اونجا؟
بهراد شونه بالا انداخت و گفت:
اگه جای اون باشی چی کار می کنی؟ اگه نتونه پیش من پیدات کنه و خیلی هم بی قرارت باشه...
چشمکی بهم زد و ادامه داد:
که هست!... دومین جایی که می ره تنها جاییه که تو می شناسی.
آهی کشیدم و گفتم:
دیده بود که با چند تا از دوستام اومدم... تو راست می گی... می ره اونجا... می دونم که می ره.
بهراد سرعت ماشین و بیشتر کرد. یه دفعه دستم و روی دستش گذاشتم و گفتم:
صبر کن!
بهراد با تعجب گفت:
چی شد؟ دنبالمونن؟
یه دفعه گاز داد. به صندلی چسبیدم. ماشین عین جنت پیش می رفت. گفتم:
نه نه! دنبالمون نیستن...
پاشو از روی گاز برداشت. نفس راحتی کشیدم و گفتم:
صبر کن! شیخ حتما می ره پیش پوپک... ممکنه موقعی که اونجاییم سر برسه... پوپکم صد در صد کلی معطلمون می کنه تا راضی شه شناسنامه رو بهم بده. بذار چند ساعت دیگه بریم سراغ پوپک...
نگاه بهراد هنوز رنگ تعجب داشت. ادامه دادم:
بذار اول شیخ بره پیش پوپک... وقتی ناامید شد و رفت... وقتی که پوپک متقاعدش کرد که ما اونجا نرفتیم می ریم سراغش.
بهراد سریع دور زد. لبخندی بهم زد و با خنده گفت:
توام خوب زرنگی ها!
چشمامو تنگ کردم و گفتم:
اگه زرنگ نبودم که هنوز پیش شیخ بودم.
بهراد با شیطنت خندید و گفت:
باید حواسم بهت باشه... خطرناکی!
خندیدم... به خاطر اضطرابم صدای خنده م یه کم بلندتر از حالت عادی بود. بهراد گفت:
حالا چی کار کنیم؟ یعنی با خیال راحت بریم بگردیم؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
نمی دونم... مگه با این هیجان و اضطراب می شه رفت گشت و گذار؟
بهراد کمی فکر کرد و گفت:
بیا بریم خونه ی یکی از دوستام... می تونیم چند شب اونجا بمونیم... تا موقعی که برات پاسپورت بگیرم و بفرستمت اون ور می تونی اونجا بمونی... باهاش صحبت می کنم... حتما می تونه یه نفر و پیدا کنه که پاسپورت برات بگیرن.
با شک و تردید گفتم:
دوستت قابل اعتماده؟ نمی گه این دختره کیه که دنبال خودت انداختیش؟
بهراد سرش و بالا گرفت و گفت:
می گم دوست دخترمه!
شونه بالا انداختم... مسلما اون دوستشو بهتر از من می شناخت. پرسیدم:
اگه من برم... شیخ برای تو دردسر درست نمی کنه؟
بهراد مکث کرد... کمی فکر کرد و بعد گفت:
نمی دونم... بعدا بهش فکر می کنم...
پوزخندی زد و ادامه داد:
یه شب دلمو با رقصت و اندامت بردی... حالا بماند که دورم زدی! ولی نگاه کن چه بساطی راه انداختی!
با شرمندگی سرم و پایین انداختم و گفتم:
شرمندم... ببخشید.
دستمو یه لحظه توی دستش گرفت و گفت:
نباش...
نیم نگاهی به دست هامون کرد... شاید انتظار داشت دستم و از دستش بیرون بکشم... ولی توی سن بیست و دو سالگی اون قدر تجربه داشتم که بفهمم هر تماسی و هر لمسی از روی شهوت نیست... می خواست بهم دلگرمی بده و من به این احساس احتیاج داشتم...
نفس عمیقی کشیدم... بهراد دستشو آهسته پس کشید و گفت:
از تو که بچه زرنگی بعیده که گول اون پسره رو بخوری... تا حالا نشنیده بودی که دخترها رو با دوز و کلک می فرستن دوبی؟ نشنیده بودی که یه سری از این کار چه تجارتی راه انداختن؟


آهی کشیدم و گفتم:
شنیده بودم... ولی می دونی... آدما فکر می کنند اتفاق های بد فقط برای دیگرون می افته... از دور یه ماجرا رو نگاه می کنند و می گن که اگه من جای فلانی بودم این اشتباه و نمی کردم... همه ش حرف مفته... خیلی هاشون اگه توی موقعیتش قرار بگیرن بدتر عکس العمل نشون می دن... منم به خاطر رویاها و آرزوهام گرفتار شدم... فکر نمی کردم این طوری بشه... فکر می کردم به قول تو زرنگم... فکر می کردم منی که می تونم همه رو سیاه کنم سیاه نمی شم.
سرمو به طرفش برگردوندم و گفتم:
تو چی؟ تو که می دونستی دخترهای ایرانی و با چه روش هایی می یارن اینجا برای چی برای خریدن یکیشون اومدی پیش پوپک؟
بهراد پوزخند زد و گفت:
مشکل اینجاست که خیلی از دختر ایرانی ها خودشون می خوان... می یان اینجا که خودشون و بفروشن و پول در بیارن... یه مقدار از پولی که خریداراشون می دن و خودشون برمی دارن ولی بیشترش و دلال هایی مثل پوپک می گیرن... حالا وقتی یکی مثل من می یاد پیش پوپک انتظار داره یکی از همین دخترها گیرش بیاد ولی ایرانی ها وارد هر تجارتی که بشن اول یاد می گیرن که چطور کلک بزنن و چطور تقلب بکنند... این طور که بوش می یاد پوپک به جز کسایی که خودشون می یان برای این کار یه سری دخترم داره مثل تو. کسایی مثل تو براش سود خوبی دارن... چون مجبور نیست آخرش بهشون پولی بده. منم با این ذهنیت اومدم که دارم کسی و می خرم که خودش راضیه... خصوصا این که دیدم توی مهمونی شیخ خودتم بدت نمی یومد... ولی وقتی دیشب بهم گفتی که دزدینت اولش نتونستم ازت بگذرم... دیوونه م کرده بودی... ولی بعدش... خودمم نمی دونم چطور خودمو کنترل کردم.
با صداقت بهش گفتم:
به خدا از همون اولش که دیدمت می دونستم اگه کسی باشه که بتونه منو نجات بده حتما تو اون آدمی.
بهراد ماشینشو جلوی یه ویلای کوچک با نمای سفید پارک کرد. به من اشاره کرد که پیاده شم. از ماشین پیاده شدیم و به سمت ویلا رفتیم. بهراد زنگ زد... صدای خواب آلود یه پسرو شنیدم. بهراد با خنده گفت:
پاشو... پاشو اومدم خونه ت خراب شم.
در باز شد. وارد یه باغ کوچیک شدیم که جلوی ویلا بود. باغ پر از درخت های خوشگل و گل های رنگی بود. لبخند زدم... جای دلنشینی بود. یه گوشه ی باغ استخر کوچکی بود که کنارش تخت و چتر قرار داشت. یه طرف دیگه ی باغ، کنار باربیکیو ، چند صندلی دیگه قرار داشت... در خونه باز شد و چشمم به پسری افتاد که دم در ایستاده بود. داشت چشم هایش و می مالید. انگار تازه از خواب پاشده بود. موهای قهوه ای رنگش ژولیده بود. یه شلوارک سورمه ای با آستین حلقه ای مشکی تنش بود. بهراد دست منو گرفت و آهسته گفت:
یه کم باید فیلم بیایم... فقط محض احتیاط.
بهراد دست راستشو جلو برد و با دوستش دست داد و گفت:
چطوری؟
دوست بهراد دستشو پایین انداخت. چشماشو تنگ کرد و گفت:
این وقت روز این جا چی کار می کنی؟
با تعجب نگاهی به من کرد. بهراد لبخند زد و گفت:
معرفی می کنم... دوست دخترم کتی... رفیق چندین و چند ساله م مهران.
مهران دستشو جلو اورد و با من دست داد... نگاه عجیبی به لباسهایی که تنم بود کرد و گفت:
بهراد! راستشو بگو! لنگ ظهر با دوست دختر جدیدت که لباس تو رو پوشیده اینجا چی کار می کنی؟
نگاه سریعی بین من و بهراد رد و بدل شد. بهراد گفت:
بذار بیایم تو بهت می گم جریان چیه.
مهران وارد خونه شد و ما دنبالش رفتیم. ویلای بزرگی نبود ولی قشنگ بود. دکور خونه ش سفید و مشکی بود. وجه شباهتش با خونه ی بهراد کثیفی و شلوغی خونه بود. ظرف های کثیف همه جای خونه دیده می شد. لباسای مهران روی مبل های سفید و پوشونده بود. روی سرامیک خونه چای ریخته بود و لک شده بود. روی سنگ اپن چند بطری خالی آبجو دیده می شد. من و بهراد لباسای مهران و کنار زدیم و برای خودمون روی مبل جا باز کردیم و نشستیم. روی میز جلومون خورده های چیپس ریخته بود. یه ظرف پوست تخمه و چند بطری آب معدنی هم روی میز بود. مهران با سوء ظن نگاهی به من کرد. روی مبل دیگه... و روی لباساش نشست و گفت:
جریان این دوست دختر تازه چیه؟
بهراد خندید و گفت:
تازه دوست نشدیم... چند وقتیه با همیم... رو نکرده بودم.
مهران ابرو بالا انداخت و گفت:
حاضر شدی تنها بیای مهمونی سهیل ولی رو نکنی؟
بهراد دستش و روی شونه م گذاشت و گفت:
من و کتی و نشون هرکسی نمی دم.
مهران خندید و گفت:
پس افتخار نسیبم شده... حالا چی شده که من و قابل دونستی که دوست دخترت و نشونم بدی؟
بهراد نیم نگاهی به من کرد و گفت:
راستش... کتی یه خورده خودش و انداخته توی دردسر...



پامو به پای بهراد فشار دادم... دوست نداشتم به مهران بگه که منو به شیخ فروختن. بهراد ادامه داد:
چند روز پیش نگهبان هتل به کتی مشکوک شده بود... خدمتکارو فرستاده بود توی اتاق کتی تا وسایل کتی و بگرده...
مهران با تعجب گفت:
چی؟
تو دلم گفتم خاک تو سرت... بمیری با این خالی بستنت. بهراد ادامه داد:
توی وسایل کتی شیشه پیدا کرده... می دونی که اینجا چه قدر به مواد اوردن و بردن ایرانی ها حساس اند. کتی به موقع فهمیده و جیم شده... ولی خب... کار از کار گذشته... فهمیدن که مواد پخش می کرده.
مهران خندید و گفت:
جدی؟ مواد می یاری این ور؟ چطوری؟
با اخم و تخم به بهراد نگاه کردم... توی ذهنم با خودم درگیر شده بودم... مواد پخش کردن چندان بهتر از فروخته شدن به یه عرب نبود. منظور بهراد از این خالی بندی چی بود؟ رو به مهران کردم و گفتم:
با لنج می اومدم و می رفتم...
بهراد سریع دنباله ی حرفمو گرفت و گفت:
آره.. ولی این یارویی که باهاش می رفته رو گرفتن...
مهران که گیج شده بود گفت:
حالا چه کاری از دست من برمی یاد؟
بهراد گفت:
می خوایم یه چند روز اینجا بمونیم تا آبا از آسیاب بیفته... کسی رو می شناسی که بتونه برای کتی پاسپورت جور کنه؟
مهران پنجه ش و توی موهایش کرد و گفت:
نمی دونم والا... شاید بتونم گیر بیارم...
نفس راحتی کشیدم. مهران با نگرانی گفت:
منو توی دردسر نندازید ها!
بهراد خندید و گفت:
نه بابا! خیالت راحت... دردسرساز نمی شیم...
مهران با شیطنت خندید و گفت:
حالا چیزی ته جنسات نمونده؟ یه چند سوتی هم برای ما می اوردی...
چشمکی زد ولی من داشتم چپ چپ نگاهش می کردم. مهران خیلی زود خنده ی خودشو کنترل کرد و ساکت شد. نگاه معنی داری به بهراد کردمو گفتم:
بریم دنبال شناسنامه م؟
بهراد گفت:
یعنی اگه الان بریم مشکلی پیش نمی یاد؟
شونه بالا انداختم... مطمئن نبودم... نمی تونستم کارهای شیخ و صد در صد پیش بینی کنم. بهراد سر تکون داد و گفت:
مهران... ما تا یکی دو ساعت دیگه می یایم سراغت... باید بریم شناسنامه ی کتی و بگیریم.
مهران تقریبا خوشحال شد و با لبخند گفت:
پس من منتظرتون می مونم.
از جا بلند شدیم و دوباره به سمت ماشین رفتیم. دل گرم شده بودم. حداقل می دونستم جایی برای شب خوابیدن داریم. نفس راحتی کشیدم... به طرز عجیبی آروم شده بودم. به زندگی امید پیدا کرده بودم. دیگه احساس نمی کردم با آدم هایی طرفم که برای جسمم دندون تیز کردن.
به محض این که دوباره توی ماشین نشستیم گفتم:
این قضیه ی مواد چی بود؟
بهراد با تعجب نگاهم کرد و گفت:
یعنی جدا ترجیح می دادی راستشو بگم؟
کمربندمو بستم و گفتم:
نه! ولی این شکلی بهم گند زدی.
بهراد مخالفت کرد و گفت:
اگه بخوایم روی مهران حساب باز کنیم باید مطمئن شیم که وسوسه نمی شه و به سمت تو کشیده نمی شه... اگه قضیه ی شیخ و این که چطوری اومدی و می فهمید دیگه نمی تونستم تضمین کنم که کاری به کارت نداره.
یه لحظه از مهران بدم اومد... بهراد ادامه داد:
باید می گفتم یه جوری قاچاقی می یای و میری که توجیه بشه برای چی پاسپورت نداری... یه خلافی هم باید کرده باشی که بخوای سریع در بری... باور کن اولین چیزی بود که به ذهنم رسید... مهران هم زیاد با مسئله ی مواد و اینا مشکی نداره.
پوفی کردم... حق با اون بود. یه روزه فراموش کرده بودم که هنوز برای مردها حکم یه ابزار و وسیله رو دارم... نمی دونستم کی دوباره می تونم سرم و بالا بگیرم و به عنوان یه آدم به جامعه برگردم نه وسیله ی لذت مردها... سعی کردم صدایی که توی ذهنم می گفت هرگز و نادیده بگیرم.


نفس عمیقی کشیدم... با دیدن اون خیابون اشنا که تازه میتونستم نمای زیباشو ببینم نفس پرحرصی کشیدم.
شب اولی که فکر میکردم رویاهام به حقیقت پیوسته نتونستم منظره ی شهر و ببینم هرچند توی اون کامیون روزنه ای برای تماشا نبود!... بعدشم که تا به خودم جنبیدم هم واقعیت یه سیلی محکم زد تو گوشم ... حالا میتونستم منظره ی درخت کاری شده رو ببینم... حالا که داشتم به خیابون نگاه میکردم یه زیبایی نفرت انگیز و میدیدم.... بهراد رستوران کافه یا هر چی که اسمش بود رو دور زد و پشتش پارک کرد ...
از اتومبیل پیاده شد... کمی از ماشین فاصله گرفت اما به سمتم چرخید و همون چند قدمی وکه رفته بود و برگشت و سوئیچ و بهم داد وگفت: هر اتفاقی افتاد تو برو...
مات بهش خیره شدم. به چشمهاش.. به نگاهی که رمز و راز خاصی داشت و انتهاش منو میترسوند... عمقش سیاه بود و من از این همه سیاهی میترسیدم...
تهش انسانیت و غریزه با هم موج میزد ... دو چیزی که تجربه بهم ثابت کرده بود هیچ سنخیتی با هم نداشتند.
نفس عمیقی کشیدم و سوئیچ و ازش گرفتم...
دوباره یه نگاه دیگه بهم کرد و لبخندی زد و به سمت اونجا رفت. از درپشتی وارد شد... نفسم تو سینه حبس شده بود ... احساس خفگی داشتم... می ترسیدم ... از اینکه مبادا بخواد منو دوباره پس بده ... از اینکه مبادا کلکی تو کارش باشه...
یه لحظه تمام تنم لرزید و به سوئیچ نگاه کردم...
نمیدونم چرا نمیتونستم افکارمو پس بزنم... ذهنم فریاد میکشید برو ... در رو.... برو یه جایی و خودتو خلاص کن... برو و زیر منت بهراد نمون ... اما نه پای رفتن داشتم نه جراتشو... حالا که باز به یکی اعتماد کرده بودم... کسی که تا مرز نابود کردن من وشخصیتم قدم پیش گذاشته بود ... نمیدونستم چقدر میتونم بهش اعتماد داشته باشم... اما حالا یه ماشین و یه سوئیچ دستم بود و میتونستم در برم ... میخواستم در برم....
با دیدن ستاره که از رو به رو میومد... موهامو ریختم تو صورتم.... پشت فرمون نشستم و دنده عقب رفتم ... ستاره متوجه ام نشد ... زیر سایه ی یه درخت پارک کردم ...
نیم ساعتی میشد که از بهراد خبری نبود... کم کم داشتم نگران میشدم و هنوز هوس زدن به چاک به سرم بود اما یه لحظه دیدمش که اومد بیرون .... و انگارشوکه شد وسط خیابون ایستاد... دستهاشو لابه لای موهاش فرستاد و به این سمت واون سمت نگاه میکرد... صورت اویزونشو که خشک شده بود و به وضوح میتونستم ببینم...
این پا و اون پا میکرد مثل بچه ها یه لحظه پاشو محکم به زمین کوبید من از رفتاراش خنده ام گرفت و دست از مسخره بازی برداشتم... البته مطمئن شدم که کسی همراهش از اون دخمه بیرون نیومده ... منم ماشین و به حرکت دراوردم و جلوی پاش ترمز کردم. با تعجب بهم نگاه کرد. البته یک نفس بلند و اسوده هم کشید... بدون هیچ حرفی روی صندلی شاگرد نشست و ماشین و به حرکت دراوردم. در سکوت به رو به رو خیره شده بود.
منم چیزی نمیگفتم و مستقیم میروندم...
لحظاتی بعد که پشت چراغ قرمز بودیم اروم گفت: که اینطور...
-که چطور؟
چراغ سبز شد و ماشین وبه حرکت دراوردم ...
بهراد مستقیم بهم نگاه میکرد. یه لحظه نگاهش کردم... تا چونه اش اخم کرده بود.
محلش نذاشتم و یه پوزخندی بهش زدم و گفت: فکر کردم دو درم کردی...
جوابشو ندادم.
با کمی مکث گفت: شناسنامه اتو گرفتم... حالا باید بریم دنبال پاس...
باز هم چیزی بهش نگفتم.
بهراد نفس عمیقی کشید وگفت: از شوخی خوشم نمیاد...
بهش نگاه کردم وگفتم: باهات شوخی نکردم...
بهراد دست به سینه نشت وگفت: اهان پس این کار چه معنایی داشت؟
-فقط یه هشدار کوچیک بود...
هوم بلند بالایی کشید وگفت: جدا؟ که اینطور... حالا هشدار در چه موردی؟
-دوست ندارم فکر کنم میتونی سرمو شیره بمالی...
بهراد: چرا اینطور فکر میکنی؟
-از ادم هایی که میخوان ازم استفاده کنن چطور میتونی توقع داشته باشی که سرت کلاه نذارن...
بهراد : من اگه میخواستم باهات کاری داشته باشم و ناتو باشم که ...
-که چی؟ یادم نمیره که منو به چه قصدی بردی خونه ات ...
بهراد پوزخند مسخره ای زد وگفت: بعد این همه وقت الان یادت افتاده؟
-نه.... فقط خواستم بگم اگه کلکی تو کارته من ا ز تو زرنگترم...
بهراد بلند خندید و گفت: جدی؟
بهش نگاه کردم وگفتم: کاملا جدی...
بهراد لبخندش جمع شد و بعد از مکث کوتاهی یک دفعه بهم حمله کرد و فکمو تو ی دستش گرفت و شروع به بوسیدنم کرد...


از هولم خیلی سریع روی ترمز زدم ... همیشه عادت داشتم از گوشه حرکت کنم و همیشه کامی از دستم حرصی میشد ... و حالا که از گوشه حرکت میکردم روی ترمز زدنم باعث مزاحمت برای بقیه نبود....
سعی میکردم بهراد و از خودم دور کنم... بعد ا ز تقلای من خیلی سریع ازم فاصله گرفت... به همون سرعتی که به سمتم اومده بود ازم فاصله گرفت.
صورتمو با چندش وحرص از اب دهنش پاک کردم و قبل ازا ینکه چیزی بگه فوری گفت: آ آ ... دیگه فکر نکن نمیتونم کاری باهات داشته باشم.... اگه می بینی مراعاتتو کردم بخاطر این نیست که نمیخواستم.... بخاطراین بود که دلم برات سوخت.... و اینم بدون که راحت ترین کار ممکن برای من همینه ... عین اب خوردن ... ولی موضوع اینه که من حیوون نیستم.... اینو تو کله ات فرو کن...
با غیظ بهش خیره شده بودم... اشک تو چشمام جمع شده بود....
با صدای مرتعش وحرصی گفتم: اگه حیوون نیستی چی هستی؟ این کارت چه معنی ای داشت؟ هان؟
بهراد لبخندی زد وگفت: تلافی شوخی تو بود .... فقط خواستم بهت هشدار بدم...
واز ماشین پیاده شد و به سمت من اومد... در وباز کرد و گفت: برو اون ور بشین...
از ماشینش پیاده شدم... رو به روش ایستادم وگفتم: شناسنامه ام...
دست تو جیبش کرد و شناسنامه امو تحویلم داد و قبل از اینکه سوار بشه بهش گفتم: ممنون بخاطر شرافت و حس انسان دوستا نه اتون... تا همین جا هم خیلی در حقم لطف کردی... خداحافظ...
نگاه با تعجبشو دیدم و خیلی زود بهش پشت کردم و در امتداد خیابون راه افتادم.
صدای بهراد و که گفت: کتایون مسخره بازی وبذار کنار سوار شو....
محلش نذاشتم و همونطور که میرفتم گفتم: بهتره بخاطر من توی دردسر نیفتی وبا شیخ شاخ به شاخ نشی... منم به تو احتیاجی ندارم...
بهراد بلند گفت: تو بدون من تا سر چهار راه هم نمیتونی بری....
محلش نذاشتم وبه راهم ادامه دادم.
بااین کاری که در حقم کرد دیگه نمیتونستم بهش اعتماد کنم... احمق عوضی... بخاطر دلسوزی... کتی کارت به کجا رسیده که بقیه دلشون بحالت میسوزه...
یه ماشین با سرعت از کنارم رد شد...
یه لحظه به عقب چرخیدم. ماشین بهراد نبود .... خودشم نبود پس اون اتومبیل که با سرعتم از کنارم رد شد ... یه نفس عمیق کشیدم.... حالا من تنها بودم... تنهای تنها... فقط خودم بودم و خودم...
حالا تو یه کشور غریب فقط خودم بودم و خودم...
یه احساس بد مثل پیچیک داشت گلومو فشار میداد...
با دیدن یه ماشین پر از پسر جوون که بهم تیکه های عربی می پروندن ومن چیزی سردر نمیاوردم قدم هامو تند تر کردم...
اما اونا دست بردار نبودم....
نمیدونستم چیکار کنم... اگه ایران بود ... اما اینجا ایران نبود... اینجا غریب بودم... هیچ جا رو نمیشناختم... به سمت پیاده رو دویدم و خلاف مسیر راه افتادم.
حس کردم یکی دنبالمه... با حس اینکه بهراد باشه سریع به عقب چرخیدم... با دیدن یکی از همون پسرها ...
قدم های تندم به دویدن تبدیل شد اونها پشت سرم حرف میزدن و دنبالم میدویدند... با صندل ها سختم بود اما سعی میکردم سریع تر بدوم.... حالا چی میشد ... از شیخ نجات پیدا کردم... گیر بهراد افتادم... از بهراد .... گیر کی بیفتم؟ خیابون خلوت خلوت بود.طوری که پرنده پر نمیزد.... دلم برای شلوغی و ترافیک تهران پر میزد ...
باز خدا رو تو دلم صدا کردم ...
وحس کردم یه ماشین برام بوق زد... به سمت خیابون نگاه کردم... بهراد بود... به سمت خیابون دویدم... فوری سوار شدم و بهراد گاز ماشین و گرفت و راه افتادم.
نفس نفس میزدم... پاهام اش ولاش شده بود... نمیدونستم باز چقدر شخصیتم خرد شده بود .... اما حداقل زبونشونو نمی فهمیدم... اینجا که شهر وحشی ها بود...
بهراد نفس عمیقی کشید و گفت: خوبی؟
دلم میخواست زار بزنم....
انگار حالمو فهمید چون دیگه چیزی برای گفتن نداشت....
جلوی پاساژ معروفی ایستاد و گفت: بیا یه دوری توش بزنیم... کمتر بهش فکر میکنی... خوبه؟
بهش نگاه کردم... حس میکردم سه شخصیته... تا به حال سه رو شو دیده بودم.... یه روی شاد و شوخ ... یه روی وحشی و عصبی... یه روی اروم و ساکت....
درهای اتومبیل وقفل کرد وگفت: اول باید برات یه کتونی بخریم .... چند دست هم لباس ... مسخره گفت: سوغاتی هم میخوای ببری؟



درهای اتومبیل وقفل کرد وگفت: اول باید برات یه کتونی بخریم .... چند دست هم لباس ... مسخره گفت: سوغاتی هم میخوای ببری؟
بهش نگاه کردم...
لبخندی بهم زد وگفت: شب باید برم پیش یکی از دوستای مهران... اسمش عبده... تو این کار ماهره... مهران هم سفارشمونو کرده ... پاستو دو روزه تحویل میده ...
با یه نگاه سپاس گزار بهش خیره شدم و بهراد دستمو با احتیاط گرفت وگفت: الان به هیچی جز خوش گذروندن فکر نکن ... باشه؟
چیزی نگفتم و به سمت پاساژ رفتیم... با دیدن شلوغی و درهم وبرهمی... با دیدن حراج و رگال ها ... با دیدن رنگ ها .... با دیدن ادم ها وزندگی ای که جریان داشت... تازه انگار دوباره فهمیدم دنیا چقدر بزرگه .... هنوز زندگی جریان داره و من چقدر بین این همه ذره ام و کوچیک و ناچیز...
بهراد برام یه چند تا تی شرت با سلیقه ی خودش انتخاب کرد... مجبورم کرد یه شلوار جین انتخاب کنم و یه جفت کتونی که به قدری توش راحت بودم که دلم نمیخواست دوباره درشون بیارم تا صندوق حسابش کنه...
بعد از دو سه ساعتی که اونجا بودیم و خرید کردیم تو یه رستوران هم پیتزا خوردیم.... بهراد چیزی زیادی نمیگفت ... جز اظهار نظر درباره ی رنگ لباس ها و خرید ها دیگه چیزی نمیگفت... دوست داشتم کمی از خودش وکارش و خانواده اش بدونم ... اما حرفی نمیزد.
فقط میدونستم یه خواهر داره که شلوار جینشو تو خونه ی بهراد جا گذاشته و الان من اونو پوشیده بودم...
در حالی که به شیشه ی نیمه پر دلسترم نگاه میکردم بهراد دور دهنشو پاک کرد وگفت: چیه؟ تو فکری؟
بهش نگاه کردم... یه سوال .... یه کنجکاوی توی سرم وول میخورد.... در حالی که مستقیم به من نگاه میکرد گفت: شاخ دراوردم یا دم؟
لبخندی بهش زدم وگفتم: تو دبی زندگی میکنی؟
شونه هاشو بالا انداخت وگفت: نه ... سالی یکی دوبار میام... یکی دو ماه میمونم ... بیشتر ایرانم چطور؟
-شغلت چیه؟
بهرادیک تای ابروی راستشو بالا فرستاد ... به طرز جالبی یک طرفه یعنی از سمت چپ همون سمت چال گونه اش لبخند زد.
تضاد جالبی تو صورتش به وجود اورد...
دستهاشو زیر چونه اش گذاشت و باز به من خیره شد وگفت: من ارشیتکتم... تهران زندگی میکنم...تو تهرانم یه خونه ی مجردی دارم ... اخر هفته ها با خانواده ام سر میکنم ... این خونه اینجا هم یه خونه ی نسبتا خانوادگیه و من اگر بخوام به شعبه ی شرکتم در اینجا سربزنم اونجام... کافی بود؟ یا هنوز میخوای ازم بدونی؟
سرمو پایین انداختم وبهراد با لحن نسبتا شیطنت داری گفت: یه خواهر بزرگتر از خودم دارم که چند ماهه ازدواج کرده و با شوهرش ماه عسل اومده بودن اینجا... با پدرم وحشتناک مشکل دارم ... دیگه چی بگم؟
لبخندی بهش زدم وگفتم: دوست دخترم داری؟
بهراد دست به سینه نشست وگفت: داشتم... سه چهار ماهی هست که باهاش بهم زدم... از دخترایی که میخوان ازم سواستفاده کنن بدم میاد.... دیگه؟
از اینکه به سوالام بی کم و کاست حتی با توضیح اضافه جواب میداد لبخندی بهش زدم وگفتم: پوپک و ازکجا میشناسی؟
بهراد: اممم... خیلی نمیشناسمش... دو سه سال پیش که اومده بودم دبی یکی از دوستام برای فرار از تنهاییم اونجا رو بهم معرفی کرد ... اون موقع ها بچه بودم با دوست دخترام که بهم میزدم کلی افسرده میشدم .... پوپک و دار و دسته اش کمکم میکرد فکر نکنم ... همین... مشتری ثابتش نیستم... ولی منو میشناسه...
از صداقت زیادیش عقم گرفت. یه لحظه حالم بهم خورد ازش.... بخاطر یه دختر با یه دختر دیگه می بود تا اون دختری که لابد نذاشته باهاش باشه رو با بودن با دختر دوم فراموش کنه... طبیعت حیوون صفتی مردونه!!!
بهراد لبخندی زد و کسی وصدا کرد تا براش کمی مشروب بیاره..... ازش خواستم برای منم بریزه...
لبخندی بهم زد و گفت: با چه طعمی؟
ابسولوت لیمویی و دوست داشتم...
پیشنهاد کردم و با لبخند برای جفتمون ریخت... جام هامونو بالا گرفتیم و یه ضربه ی کوچیک بهم زدیمو با لبخند گفت: به سلامتی...
تو چشمهاش نگاه کردم وگفتم: به سلامتی....
یک نفس سرکشیدم...
گلوم سوخت... اهمیتی ندادم. دوست داشتم باز هم تا مستی کامل بنوشم و بنوشم.... اما باید جلوی خودمو میگرفتم این حق و به هیچ وجه نداشتم ... باید خودمو کنترل میکردم وگرنه معلوم نبود چی به سرم میومد.
صدای موبایل بهراد بلند شد جواب داد...
کمی به عربی صحبت کرد و بعد یه چشمک به من زد و خداحافظی کرد.
در حالی که از جا بلند میشد گفت: دختر خوب شانس باهات یاره... این پسره گفت: الان برم سراغش...
چیزی نگفتم.... رها شدن از اینجا برام یه رویا بود ... یه رویای دست نیافتنی و دور و دراز....
کنارش در اتومبیل نشستم و گفت:با من میای یا ببرمت خونه ی مهران؟
با خستگی بهش نگاه کردم... دیشبم نخوابیده بودم ...
خودش جواب داد: میبرمت پیش مهران.... شناسنامه اتو بده....
-عکس نمیخواد؟
بهراد: از همین عکس شناسنامه ات میزنه خوبه؟
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
سرمو به شیشه تکیه دادم و چشمهامو بستم. با ایست ماشین چشمهامو باز کردم.
بهراد از ماشین پیاده شد از زیر گلدونی که جلوی در بود کلیدی برداشت و به دستم داد وگفت: برو تو...
بهش نگاه کردم. دلم نمیخواست با مهران تنها باشم...
حاضر بودم با تمام خستگی بگم منصرف شدم ومیام... لبخندی بهم زد انگار ته نگاهمو خوند.
با مکث گفت: نگران نباش... مهران این موقع روز خونه نیست.... منم زود میام....
نفس عمیقی کشیدم و با خیال راحت پیاده شدم... کلید وگرفتم.... بهراد توی ماشینش نشست .... به سمتش رفتم... کمربندشو بست وگفت: چیه؟
کمی بهش نگاه کردم و اروم گفتم: بخاطر همه چیز ممنون...
باز همون ژست تضادیشو گرفت وبا لبخند گفت: هنوز تموم نشده ... تشکرتو بذار اخرش...
و قبل از خداحافظیم گاز ماشین و گرفت ورفت.


سری به اتاق ها زدم... نه خبری از مهران نبود. خیالم راحت شد. خواستم روی تخت بخوابم ولی دوست نداشتم سرمو روی بالشی بذارم که مهران گذاشته بود... نیست که این چند روز منو لای پر قو گذاشته بودن! بد عادت شده بودم!!
لباس های مهران و برداشتم و روی یکی از مبل ها گذاشتم. اون قدر خونه ش کثیف و شلوغ بود که دوست داشتم بلند شم و همه جا رو تمیز کنم... اصلا نمی شد توی اون خونه نفس کشید.
روی مبل دراز کشیدم. دوست نداشتم مهران بیاد و منو اون طوری روی مبل ببینه. از طرف دیگه نمی تونستم روی تختش بخوابم. به خودم دلداری دادم و گفتم:
اگه بیاد از سر و صداش بیدار می شم.
دعا کردم که بهراد زودتر از او به خونه برسه... بهراد... فقط خدا می دونست چه احساسات متضادی نسبت بهش داشتم... از یه طرف نمی دونستم چطور باید بابت محبت هاش ازش تشکر کنم و از یه طرف حالم از کثیف بودنش به هم می خورد. یاد کاری افتادم که توی ماشین باهام کرده بود... با پشت دست صورتم و پاک کردم... زیرلب گفتم:
عوضی!
ضعف و بدبختی هام و با این کارش توی سرم کوبونده بود. فقط خدا می دونست اون چند روز چه قدر تحقیر شده بودم... برای چی از خونه فرار کرده بودم؟ از زور و اجبار به چی پناه برده بودم؟ تا وقتی کامی حمایتم می کرد متوجه نبودم که چه قدر آسیب پذیر و بدبختم ولی از وقتی اونو ترک کرده بودم فهمیده بودم که از زمانی که به دنیا اومده بودم نفرین شده بودم... برای این که دختر بودم... اگه دختر نبودم هیچ وقت مامان و بابام اون طور بهم سخت نمی گرفتند... هیچ وقت هاتف من و با خودش اینجا نمی اورد... هیچ وقت شیخ اون طور برام دندون تیز نیم کرد... و هیچ وقت بهراد این طور تحقیرم نمی کرد.
بغض کردم... روی مبل دراز کشیدم و سرم و روی دسته ش گذاشتم. به اشک هام اجازه دادم که روی صورتم بریزند. خودم و روی مبل مچاله کردم... کی گفته بود که اگه برم ایران بدبختی هام تموم می شه؟ یعنی واقعا اون قدر رو داشتم که پیش کامی برگردم؟
******
چشمامو باز کردم... چند بار پلک زدم... خمیازه ای کشیدم و غلت زدم... کی خوابم برده بود؟ با دیدن ملافه ای که روم بود اخم کردم. تو دلم گفتم:
حتما کار بهراده!
آهی کشیدم و صاف سر جام نشستم. چشمم به مهران افتاد که روی مبل رو به روم نشسته بود و داشت سیگار می کشید. یه لحظه قلبم توی سینه فرو ریخت و ترسیدم. با نگرانی سرمو چرخوندم و دنبال بهراد گشتم... ظاهرا اون جا نبود.
مهران متوجه شد که دارم دنبال بهراد می گردم. لبخندی زد و گفت:
بهراد هنوز نیومده.
اخم کردم و گفتم:
گفته بودش زود می یاد.
مهران خندید و گفت:
شاید یه سر رفت بار که نوشیدنی بخوره و اونجا یه دختر خوب به پستش خورد... کی می دونه! احتمالا از من و تو بیشتر داره بهش خوش می گذره.
نگاهی به سر تا پای مهران کردم. یه دستش سیگار بود و یه دست دیگه ش گیلاس مشروب... با همون شلوارک و آستین حلقه ای روی مبل لم داده بود. به دلم بد اومده بود... یه لحظه ازش ترسیدم... بهم ثابت شده بود که هیچ پسری قابل اعتماد نیست... اگه بلایی سرم می اورد چی؟ پس این بهراد کدوم گوری مونده بود؟ نکنه حق با مهران بود؟ از بهراد بعید نبود...
مهران بلند شد و به آشپزخونه رفت. نفس راحتی کشیدم. پاهامو روی زمین گذاشتم و ملافه رو جمع کردم. دستی به موهام کشیدم و پای چشمم و پاک کردم. در همین موقع مهران با یه بطری مشروب و یه لیوان برگشت. لیوانو دستم داد و گفت:
دوست پسرتم پیدا می شه... نگران نباش...
لیوان و پر کرد و با فاصله ازم نشست. یه کم استرس داشتم. از این که با او تنها بودم ناراحت و معذب بودم. کمی از نوشیدنیم خوردم... کاش بهراد زودتر بیاد... یه کم دیگه خوردم... اگه مهران راست بگه چی... یه جرعه ی دیگه بالا رفتم... شاید منو پیچونده باشه... محتویات لیوانو تا ته سر کشیدم... اصلا برای چی می خواد کمکم کنه؟ ... مهران دوباره لیوانمو پر کرد... چرا دارم این قدر می نوشم؟ ... لیوان و به لبام نزدک کردم... حتما کاسه ای زیر نیم کاسه ی این بهراد اِ.
مهران یه کم بهم نزدیک شد و گفت:
اگه برگردی ایران بازم جنس می یاری؟
با حواس پرتی گفتم:
جنس؟
مهران لبخند زد و گفت:
شیشه دیگه!
یادم اومد... به کلی یادم رفته بود که بهراد برایش خالی بسته بود. اخم کردم و گفتم:
نه! یه بار توی دردسر افتادم... دیگه جرئتش و ندارم.
مهران چشمکی بهم زد و گفت:
خودمونیم... اخم و تخمات برای منه ناز و عشوه هات برای بهراد جونت.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
چه دلیلی داره که برعکس باشه؟
مهران لیوانمو دوباره پر کرد و گفت:
همین جوری... برای تفریح... برای تنوع...
سرمو پایین انداختم... مهران مست شده بود... پس بهراد کدوم گوری مونده بود؟
مهران با انگشت اشاره بازومو نوازش کرد و گفت:
سلیقه ی بهراد همیشه توی انتخاب دوست دخترهاش خوب بوده...
قلبم محکم توی سینه می زد. یه کم از مهران فاصله گرفتم. مهران کمی از نوشیدنیش خورد و گفت:
حتما الانم با یه دختر خوب توی یه جای خوبه... چشمتو دور دیده...
خنده ی مستانه ای کرد... قلبم توی دهنم بود... اگه راست می گفت... چرا بهراد دیر کرده بود؟ گفته بود که زود می یاد. مهران یه کم دیگه بهم نزدیک شد... دستی روی کمرم کشید و گفت:
حیف تو اِ که فقط با بهراد باشی... اون که داره خوش می گذرونه... بیا ما هم خوش بگذرونیم.
بازومو گرفت و قبل از این که بجنبم سرشو توی گودی بین گردن و شونه م کرد. از جا پریدم و جیغ زدم. سرشو از تنم جدا کرد. با دستش صورتمو گرفت و صورتش و بهم نزدیک کرد... با دست راستم دستشو از صورتم جدا کردم... دست چپمو گذاشتم روی سینه ش و هلش دادم. جیغ زدم:
ولم کن دیوونه! من دوست دختر دوستتم.


برچسب ها رمان حکم دل ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 117
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 807
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,152
  • بازدید ماه : 27,033
  • بازدید سال : 177,132
  • بازدید کلی : 11,674,272