close
مجتمع فنی تهران
رمان حکم دل قسمت پنجم
loading...

رمان فا

فصل پنجم: "نیاز" بازوهامو گرفت و تکونم داد... صورتش قرمز شده بود... دهنش بوی الکل می داد... داد زد: تو بهراد و نمی شناسی... من می شناسمش... دوست دخترهای…

رمان حکم دل قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3164 یکشنبه 10 فروردين 1393 : 11:8 نظرات ()
فصل پنجم: "نیاز"

بازوهامو گرفت و تکونم داد... صورتش قرمز شده بود... دهنش بوی الکل می داد... داد زد:
تو بهراد و نمی شناسی... من می شناسمش... دوست دخترهای بهراد همیشه ازش سر بودن... پولدار بودن... من که می دونم بهراد تو رو فقط برای عشق و حال یکی دو روزه ش می خواد...
سعی کردم بازوهامو آزاد کنم. جیغ زدم:
اونم مثل تو کثافته... همتون کثیفید... همتون آشغالید................................................

مهران بازوهامو فشار داد و خمم کرد... دست و پا می زدم تا خودمو آزاد کنم. فایده نداشت... خیلی قوی تر از من بود. دستامو از ساعد گرفت. از سر بدبختی و بیچارگی جیغ کشیدم:
یکی کمک کنه.
مهران خندید و گفت:
این قدر وول نخور... بهت بد نمی گذره... از بهراد بهتر نباشم بدتر نیستم.
لبشو جلو اورد و خواست روی لبام بذاره... یه دفعه با پیشونی محکم توی پیشونیش زدم... آخ و اوخ جفتمون بلند شد... از شدت درد چشمامو بستم. دست مهران یه ذره شل تر شد. دست راستمو چرخوندم و آزادش کردم... با مشت توی گوش مهران زدم. فریادی از درد کشید و دستشو روی گوشش گذاشت. خودمو از زیرش کنار کشیدم. دست چپمو کشید... چنگی به صورتش زدم... دوباره فریادی زد و صورتشو چسبید... خودمو کنار کشیدم...
پا به فرار گذاشتم... سریع از روی مبل بلند شدم و دویدم... پام به لبه ی میز گیر کرد و محکم زمین خوردم... نفسم بند اومد... طرف چپ بدنم یه لحظه بی حس شد. درد توی آرنج و زانوم پیچید. مهران خودشو بهم رسوند. چنگی به موهام زد و با مو از روی زمین بلندم کرد. جیغ گوش خراشی کشیدم... منو محکم زمین زد. صورتمو با یه دست گرفت و با دست دیگه مشت محکمی توی صورتم زد.... مزه ی خونو توی دهنم احساس کردم.. درد توی صورتم پیچید و یه لحظه چشمم سیاهی رفت... قلبم دیگه تحمل این همه فشار و استرس رو نداشت... داشتم سکته می کردم...
گیج شده بودم... مشت دوم مهران به صورتم خورد... دنیا پیش چشمم سیاه شد ولی دوباره بیناییم برگشت... مهران با دست گلوم و گرفت و فشار داد... احساس خفگی می کردم... دست مهرانو دیدم که به سمت شلوارکش رفت... دست دیگه ش و شل کرد و تونستم نفس بکشم... زار می زدم... با دستام دست مهران که دور گردنم حلقه شده بود و گرفتم و سعی کردم گردنمو آزاد کنم ولی جون نداشتم... مهران با خشونت دستامو کنار زد... توی دلم گفتم:
خدایا... خواهش می کنم... خدا...
چشمامو بستم ... حس میکردم دیگه همه چیز تموم شده... دیگه همه ی تلاش هام به نابودی رسید!

دستام به طرفین باز شده بود... چشمامو باز کردم... اشکام روی گونه هام ریخت. یه دفعه چشمم به بطری افتاد که کنارم افتاده بود... دستمو به سمتش دراز کردم... مهران دستش رو دور گلوم محکم تر کرد و گفت:
دختره ی وحشی... نشونت می دم... عوضی!
انگشتام فقط دو سانت با بطری فاصله داشت... نفسم داشت بند می اومد... تصویر پیش چشمام تار می شد... انگشتام رو بیشتر روی زمین کشیدم... فقط یه سانت... با دست چپم چنگی به دست مهران زدم... خودمو بیشتر به سمت بطری کشیدم.... دست مهران یه کم شل شد... بطری رو گفتم و محکم توی سر مهران زدم. فریادی زد و با دستاش سرش رو چسبید. نیم خیز شدم. هلش دادم و پرتش کردم.
سرپا ایستادم. روی دو زانو نشسته بود و سرش رو چسبیده بود. داد زد:
می کشمت دختره ی عوضی!
تمام بدنم می لرزید. دستاش رو پایین انداخت. همین که خواست بلند شه با عجله به سمتش رفتم و بطری رو بالا بردم که توی سرش بزنم. قبل از این که دستم کاملا پایین بیاد دستمو توی هوا چسبید. سریع زانوم رو بالا اوردم و توی صورتش کوبوندم. دست مهران شل شد و صورتش رو چسبید. لبش پاره شده بود و خونش روی شلوارم و صورتش ریخت. بطری رو بالا بردم که بزنم تو سرش...
یه دفعه یکی دستمو از پشت گرفت و داد زد:
داری چه غلطی می کنی؟
سریع چرخیدم... بهراد بود... هنوز داشتم می لرزیدم. دستم شل شد و بطری روی زمین افتاد. دستمو روی قلبم گذاشتم و عقب عقب رفتم... بهراد با چشم های گشاد شده به لباس مهران، بطری روی زمین و من که هنوز داشتم می لرزیدم نگاه کرد. با تعجب گفت:
داشت... داشت چی کار می کرد؟ اذیتت کرد؟
بازوهام رو با دستام گرفتم و با سر جواب مثبت دادم... خودمم نفهمیده بودم کی اشکام روی صورتم ریخته بود... آب دهنمو قورت دادم. آثار تعجب از صورت بهراد محو شد و به خشم تبدیل شد. یه دفعه یقه ی مهران رو گرفت و داد زد:

عوضی! تو دوست من بودی... این دختره دوست دخترمه... می فهمی؟ حالیت می شه؟
با مشت توی سینه ی مهران زد و گفت:
آشغال من بهت اعتماد کرده بودم... رفیقم بودی... عوضی!
مهران خودش رو روی زمین انداخت. فقط ناله می کرد. با یه دست سینه ش رو چسبیده بود و با یه دست سرش رو گرفته بود. بهراد از خشم نفس نفس می زد. یه قدم به سمت عقب برداشت. با نفرت نگاهشو از مهران گرفت. به سمتم اومد. خم شد و خواست بازومو بگیره که دستشو پس زدم. حالم از هرچی مرده بهم می خورد...
کم کم حالم بهتر شد. مهران خودش و از روی زمین بلند کرد. آه و ناله ش قطع نمی شد... حقش بود... بهراد آهسته گفت:
بیا بریم...
دوباره دستشو دراز کرد تا بازومو بگیره. سریع خودمو پس کشیدم... دوست نداشتم هیچکس بهم دست بزنه. تمام بدنم می لرزید... درد صورتم دیوونه م کرده بود... اون قدر ترسیده بودم که خشک شده بودم... نمی تونستم جم بخورم... دوست داشتم بلند شم و مهران و با دستای خودم خفه کنم... از هرچی مرد هوس بازه خسته شده بودم... انگار فقط آفریده شده بودم که جواب نیازهای مردهایی مثل شیخ و مهران و بدم... توی اون لحظه نمی تونستم منصف باشم... دوست داشتم بهراد رو هم جزوشون حساب کنم...
بهراد آهسته گفت:
بلند شو... بیا از اینجا بریم.


نمی تونستم خودمو جمع و جور کنم. به بهراد هم اجازه نمی دادم که بهم دست بزنه و کمکم کنه. بالاخره بعد از چند دقیقه به خودم مسلط شدم. بهراد خواست زیر بغلم و بگیره ولی خودمو کنار کشیدم و داد زدم:
بهم دست نزن... از همتون بدم می یاد...
بهراد سعی کرد خونسرد باشه:
باشه! باشه! بیا بریم توی ماشین... قول می دم حتی انگشتم هم بهت نخوره.
چی کار باید می کردم؟ نمی تونستم بمونم... همون طور که زیرلب فحش می دادم دنبال بهراد رفتم... آخرین لحظه چشمم به مهران افتاد که روی مبل نشسته بود و داشت خون روی لبش و با دستمال تمیز می کرد. دوست داشتم یه فرصت پیدا کنم و ازش انتقام بگیرم... دلم از بغض و کینه پر شده بود ولی فرصتی برای تخلیه ش پیدا نمی کردم... هاتف... شیخ... بهراد... و حالا مهران... تا کی می تونستم سکوت کنم؟ تا کی می تونستم فراموش کنم؟ مگه تا کی ممکن بود که شانس بیارم؟
آهسته اشک می ریختم ولی سعی می کردم صدام در نیاد. با بدنی که از ترس... تحقیر... و ضعف می لرزید دنبال بهراد رفتم.
توی ماشین نشستیم... من هنوز داشتم می لرزیدم. بهراد با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
تو حالت خوبه؟
داد زدم:
مگه کوری؟ نمی بینی؟
بهراد اخم کرد و گفت:
اگه می دونستم مهران این طوری می کنه هیچ وقت نمی ذاشتم با هم تنها شید.
داد زدم:
تو گفته بودی که زود می یای... همه ش تقصیره تو اِ.
نمی تونستم صدامو کنترل کنم... صدام از بغض می لرزید... سرمو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم... خیلی سخت بود... خیلی سخت بود که داشتم به اون مردهای هرزه عادت می کردم... مردهایی که برای یه لحظه... برای چند دقیقه منو می خواستند... توی ذهنم دو دستی به خاطرات کامی چنگ زده بودم.. اگه اون نبود مطمئن می شدم که توی دنیا مردونگی مرده... حالم از این مردها بهم می خورد... مردهایی که مردونگیشون به ریش و سیبیلشون بود...
چشمامو بستم... بهراد گفت:
کتی... خودتو جمع و جور کن... کلی کار برای انجام دادن داریم... می ریم ایران همه چی حل می شه.
سرمو با دستام گرفتم و گفتم:
حل می شه؟ مگه این پسره ایرانی نبود؟ چی حل می شه؟ تازه همه چی شروع بشه...
بهراد آهسته گفت:
باید بریم این پسره عباد... قراره تا نیم ساعت دیگه ببینیمش... باید بریم... خودتو جمع و جور کن... نقطه ضعف دست کسی نده.
پوزخندی زدم و گفتم:
همین که یه دختر ایرونی تنها و بی کسم نقطه ضعفه... این جا همه گرگ ن. حریص ن... انگار توی زندگیشون آدم ندیدن... می دونی چیه؟ شما مردها سیرمونی ندارید.
بهراد ماشینو روشن کرد... کم کم داشت کلافه می شد. پوفی کرد و گفت:
منم؟
گفتم:
کسی که از پوپک دختر می خره برای یه شب اگه بدتر نباشه بهتر نیست.
بهراد چیزی نگفت. سکوت کرد. انگار ناراحت شده بود... برام مهم نبود... راستشو گفته بودم...
کم کم ضربان قلبم به حالت عادی برگشت... همه ی استخوان های صورتم درد می کرد. دهنم مزه ی خون می داد... لرزش بدنم کمتر شده بود ولی از بین نرفته بود.کم کم نفسام منظم شد. به اون شهر با خیابون های عریض... برج های بلند... چراغ های روشن... مردمی توی لباس های روشن... خیره شده بودم ولی هیچی نمی دیدم... از خودم بدم می اومد... از ضعف هام... از اشتباه هام...
سرمو پایین انداختم. نمی دونم چرا ذهنم به سمت شادی کشیده شد... یعنی کجا بود؟ چه بلایی سرش اومده بود؟ دختر ضعیفی بود... کم سن و سال بود... چند بار این ماجرایی که برای من شروع نشده تموم شده بود رو تا ته رفته بود؟ سرم و پایین انداختم... دردم فقط بدبختی های خودم نبود... بدبختی های شادی که ازش خبری نداشتم بیشتر حالم و بد می کرد...
به یه رستوران شیک رسیدیم که دم درش غلغله بود. دختر و پسرهای جوون دم در ایستاده بودند و ماشین های مختلف این طرف و اون طرف پارک شده بود.
بهراد ماشینو یه گوشه نگه داشت. پیاده شدیم و به سمت رستوران رفتیم. سعی می کردم فاصله مو با بهراد حفظ کنم. حوصله ی هیچ چیزی رو نداشتم... صورتم هنوز درد می کرد. دوست داشتم فقط سرم و یه گوشه بذارم... بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم.
بهراد بهم نزدیک شد. بازوم و گرفت. خواستم بازوم و از دستش بیرون بکشم که گفت:
می شه یه کم تظاهر کنی که دوست دخترمی؟ به خاطر تو اینجاییم ها! یادت که نرفته! من زندگیم و ول کردم و دنبال تو راه افتادم. به خاطر تو تا اینجا اومدم... حالا چرا داری همه ی کاسه کوزه ها رو سر من می شکنی؟
عین بچه ها ... پوفی کشیدم و اجازه دادم بازومو بگیره... راست می گفت... نجاتم داده بود... داشت به خاطر من کار خلاف می کرد... نباید این قدر بی انصافی می کردم... ولی دستم به کس دیگه ای نمی رسید که دق دلم و سرش خالی کنم.
وارد رستوران شدیم. صدای بلند موزیک گوشمو اذیت می کرد... یه طرف رستوران بار بود که یه دختر و دو پسر با لباس های سفید پشتش ایستاده بودند و برای جمعیت زیادی که کنار بار ایستاده بودند مشروب سرو می کردند. جلوتر که رفتیم چشمم به سن افتاد... دو تا دختر با لباس های توری سفید روی سن می رقصیدند... حالم با دیدن اونا بد شد... یاد اون شبی افتادم که روی سن عربی رقصیده بودم... سرمو پایین انداختم و سعی کردم به دخترها نگاه نکنم.
میزهای دایره ای شکل چند نفره وسط سالن چیده شده بود و یه گوشه ی دنج هم چند تا میز دو نفره قرار داشت. گارسن های سفید پوش هم بین میزها راه می رفتند و سفارش می گرفتند.
منو بهراد پشت یکی از میزهای چهار نفره نشستیم. بهراد به سمت در رستوران چرخید و گردنش و دراز کرد و سرک کشید... منتظر عباد بود. من سرمو روی میز گذاشتم... ای کاش حداقل درد صورتم کمتر می شد. همه ش یاد صحنه ای می افتادم که گیج شده بودم و چیزی نمونده بود مهران نقشه ش و عملی کنه...
یه گارسن جلو اومد و از بهراد سفارش گرفت... بهراد روی شونه م زد و گفت:
مرغ سخاری می خوری برات سفارش بدم؟
چون جوابی ازم نشنید رو به گارسن کرد و سفارش داد. دستشو روی شونه م گذاشت و گفت:
کتی... هنوز حالت بده؟


چیزی نگفتم. بغض کرده بودم ولی به هیچ وجه قصد نداشتم گریه کنم. بهراد بازومو نوازش کرد و گفت:
همه چی درست می شه... می ری ایران... نگران نباش...
دلم و به رفتن به ایران خوش کرده بودم... می دونستم که اونجا هم چیزی منتظرم نیست... اونجا هم همین آش و همین کاسه بود... مردهای هیز... مردهای حریص... یه زندگی بدون پشتیبان... ای کاش می تونستم پیش کامی برگردم... ای کاش این قدر اشتباه نمی کردم... فقط دوست داشتم یه بار دیگه هاتف و ببینم... زنده نمی ذاشتمش... نمی تونستم به خاطر کاری که با من و شادی کرد ببخشمش... یه بار دیگه یاد پروانه افتادم که توی شعله های آتش سوخت... انگار همه ی راه ها به همین جا ختم می شد... به مرگ... به رفتن... هر روز بیشتر از روز قبل به این نتیجه می رسیدم که پروانه بهترین راه و انتخاب کرده بود...
گارسن سفارش هامونو اورد... جامم و برداشتم و نصفشو سر کشیدم... بهراد وحشت زده نگاهم کرد... جامو از دستم گرفت و گفت:
زیاده روی نکن... امشب اصلا وقتش نیست... فهمیدی؟
خواستم جامو از دستش بگیرم که اجازه نداد. آهی کشیدم و سرمو پایین انداختم... داغون بودم... بدنم درد می کرد و ظرفیت یه اتفاق دیگه رو نداشتم... ای کاش بهراد لعنتی اون جام و بهم پس می داد...
بهراد گفت:
برو دستشویی یه آبی به سر و صورتت بزن... فکر کنم اون طوری حالت بهتر بشه.
پوزخندی زدم و گفتم:
آره... حتما همین طوره... من و دزدیدن اوردن دوبی... پروانه خودشو کشته... جسدشو آتیش زدم... شادی و فروختن... منو به یه شیخ فروختن... بعد سر و کله ی یه پسر ایرانی پیدا شد که می خواست به زور مجبورم کنه باهاش باشم... یه مشت پسر عرب اذیتم کردند... مهران می خواست بهم تجاوز کنه... همه ی استخوان های صورتم درد می کنه... این چند روز هر بلایی که می تونستند سرم اوردند... اون وقت تو بهم می گی که اگه آب به صورتم بزنم حالم بهتر می شه... آره... حتما بهتر می شه!...
مشتمو محکم روی میز کوبوندم. از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم... می ترسیدم بغضم بترکه... دیگه نمی خواستم گریه کنم...
خودمو توی دستشویی انداختم. حالم بد بود... می ترسیدم به آینه نگاه کنم... سرمو پایین انداختم و شیر آب رو باز کردم... چند مشت آب به صورتم زدم... مطمئن بودم حتی اگه خودمو توی آب غرقم بکنم هیچ فایده ای نداره...
نفس عمیقی کشیدم. سرمو بلند کردم و چشمم به صورتم افتاد... گونه هام باد کرده بودند... دستی بهشون کشیدم... از درد نفسم بند اومد...
از دستشویی بیرون اومدم... یه دفعه یه صدای آشنا رو شنیدم که به زبون فارسی داشت می گفت:
نمی تونم... تو رو خدا ولم کنید... دیگه نمی تونم... بذارید برم... خواهش می کنم.
سریع به سمت صدا چرخیدم... چشمم به یه دختر ظریف با قد متوسط افتاد... موهای زیتونی و چشم های عسلی داشت... قلبم توی سینه فرو ریخت... بیتا اونجا چی کار می کرد؟
یه گام بی اراده به سمتش برداشتم. داشت گریه می کرد و به نگهبانی که دستشو گرفته بود التماس می کرد. لباس توری سفید پوشیده بود... پس رئیس همین رستوران خریده بودش...
یه قدم به سمتش برداشتم... داشتم برای حرف زدن باهاش می مردم... نمی دونستم باید چی کار کنم. توی دلم گفتم:
کتی فکر کن... فکر کن...
باید چی می گفتم؟ باید چی کار می کردم؟ یه دفعه چیزی به ذهنم رسید. سریع به سمت نگهبان رفتم... بیتا داشت باهاش فارسی حرف می زد... شاید زبون فارسی رو می فهمید. رو به نگهابن کردم و گفتم:
می تونم یه لحظه باهاتون حرف بزنم؟
چشم های بیتا با دیدن من چهار تا شد. اصلا نگاهش نمی کردم... به نگهبان زل زده بودم. نگهبان با دست به سالن اشاره کرد و با لهجه ی غلیظ عربی گفت:
برو توی سالن...
بدون توجه به حرفش گفتم:
دوست پسرم از این رقاصتون خوشش اومده... می شه بذارید امشب باهاش باشه؟
بیتا جیغ زد:
چی داری می گی؟
انگار ماجرا رو نفهمیده بود. نگاهش نمی کردم... می ترسیدم حتی با یه نیم نگاه همه چیز و خراب کنم. نگهبان به شدت سرشو تکون داد و گفت:
نمی شه... رقاص برای رقصه.
تو دلم گفتم:
خوش به حالت بیتا...
به نگهبان گفتم:
فقط همین امشب... برای یکی دو ساعت...
نگبهان دوباره مخالفت کرد... گفتم:
بذار بیاد سر میزمون فقط.
نگهبان با کلافگی نگاهم کرد و گفت:
بگو خودش بیاد...
بی اختیار لبخند زدم. پشتمو به نگهبان کردم و به سرعت به سمت بهراد رفتم. کنارش نشستم. بازوشو گرفتم و گفتم:
بهراد... باید با من بیای...
کمی از نوشیدنیش خورد و با بی خیالی گفت:
کجا؟
سرشو به سمت خودم چرخوندم و گفتم:
یکی از دخترهایی رو دیدم که باهام پیش پوپک برده بودنش... می خوام باهاش حرف بزنم... کمکم کن.
با اون چشم های خوش حالت قهوه ای رنگش نگاهم کرد و گفت:
خب برو باهاش حرف بزن... من چی کاره م؟
به سر به سن اشاره کردم و گفتم:
اینجا رقاصه... به نگهبان گفتم تو می خوای ببینیش... برو با نگهبان حرف بزن... تو رو خدا... من باید باهاش حرف بزنم.
تو دلم گفتم:
شاید از سحر و شادی خبر داشته باشه...
بهراد یه کم دیگه از نوشیدنیش خورد و گفت:
کتی به فکر خودت باش...
دوباره صورتشو به سمت خودم چرخوندم و گفتم:
خواهش می کنم...
توی چشمام زل زد و گفت:
دردسر درست نکن...
التماس کردم:
فقط ده دقیقه....
پوفی کرد و از جاش بلند شد... توی دلم به جونش دعا کردم. دستشو گرفتم و به سمت نگهبان رفتم. بیتا با ترس به بهراد نگاه می کرد... انگار قضیه رو جدی گرفته بود.بهراد به زبون عربی با نگهبان حرف می زد. نگاه بیتا رو روی خودم حس می کردم ولی نگاهش نمی کردم... بعد چند دقیقه نگهبان دست بیتا رو ول کرد و اونو به سمت بهراد هل داد. نفس راحتی کشیدم.
بهراد دستشو دور کمر بیتا انداخت... می دیدم که بیتا داره عین بید می لرزه. پشتمون و به نگهبان کردیم و به سمت میزمون رفتیم. بهراد بیتا با چشم های اشک آلود بهم نگاه کرد. چشمکی بهش زدم و گفتم:
نگران نباش... فقط می خوام باهات حرف بزنم.
بیتا نفس راحتی کشید و آب دهنشو قورت داد.
دستمو روی دستش گذاشتم وگفتم:خوبی؟
بیتا نفسشو فوت کرد و گفت: سیگار داری؟
-نه...


بیتا جام بهراد وبرداشت ویک نفس سر کشید و پرسیدم: از بقیه خبری نداری؟
بعدبه من نگاه کرد وگفت: شادی نزدیک بود خود کشی کنه.
مو به تنم سیخ شد.
بیتا پوزخندی زد وگفت: اون عرب احمق به دادش رسید ... نذاشت راحت بشه.
یه لحظه یه نفس راحت کشیدم و بیتا گفت: از سحر هم خبر ندارم...
-تو چی؟ از خودت چه خبر؟
بیتا تو چشمهام نگاه کرد وگفت: کارم تموم شد ... انقضام سر اومد ... حالا هم اینجا دارم میرقصم واسه زیردستها... بخور و نمیر درمیاد ... یه خونه هم تونستم واسه خودم دست و پا کنم... خرجم مفتی درمیاد ... یه شب میگذره و کلی دستم و میگیره ... راضیم شکر!!!
گفت شکر؟!
اب دهنمو به زور قورت دادم. یه بغض سنگین تو گلوم سنگینی میکرد.
بیتا پوزخندی زد وگفت: تو چه خبر؟ ترگل ورگل شدی... به پوستت ساخته...
نگامو به میز دوختم وگفتم: خبرا به گوشت نرسیده؟
بیتا چشمهاشو ریز کرد وگفت: چی؟
-من در رفتم...
بیتا چشمهاشو درشت کرد وگفت: واقعا؟
سرمو به علامت اره تکون دادم و بیتا با نیشخند گفت: اگه شادی بفهمه لهت میکنه ... و بلند زد زیر خنده.
درحالی که جامی وپر کردم و یک نفس مشغول نوشیدن شدم...
ناخودآگاه چشمهام پر اشک شد و بیتا گفت: ای زرنگ خانم... پس دست اون بچه رو گذاشتی تو حنا و خودت دررفتی؟ اشغال...
اشکهام بدون اجازه ام جاری شد ...
-چه بلایی سرش اومده؟
بیتا: اولش فروختنش به یه عرب شصت و پنج ساله... حالا هم داره خرده ریز کار میکنه . نه که آک نیست... باید بازیر دستها باشه... اما بارشو بسته ... اون عرب براش یه خونه خریده...
بعد با حرص گفت: شادی وببینی نمیشناسیش... مثل دیوونه ها شده... هر دفعه با جیغ و داد میره با یه سکوت چند روزه برمیگرده... خونه اش همین نزدیکی هاست ... شبا از تاریکی میترسه ... با ما میگذرونه! دورهم جمعیم... خوش میگذره! و بلند بلند و عصبی خندید.
سرمو پایین انداختم و دوباره جامو پر کردم... حلقم میسوخت اما دلم میخواست مست تر از این بشم...
کمی بعد رو به بیتا که اون هم مشغول نوشیدن بود گفتم: من نمیدونم باید چی بگم...
بیتا لبه ی جامشو به جامم زد وگفت: به سلامتی هرزگی هممون... و بلند خندید.
بغضم کم کم داشت به زار زدن ختم میشد. ناچارا جام و دوباره پر کردم.
بیتا سکسکه ای کرد وگفت: هیچی نمیخوا دبگی... سعی هم نکن ما رو درک کنی... بزودی همین بلا سرت میاد... خیلی خوشحال نباش که تا الان قسر در رفتی...
به بیتا خیره شدم و محتویات جام و به کل سر کشید... قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه بهراد با عجله به سمتم اومد وگفت: بلند شو بریم... یکی از دارو دسته های شیخ اینجاست...
بیتا با لحن نسبتا مستی گفت: حالا کجا میرین؟
ته مونده ی نوشیدنی مو سرکشیدم وبلند شدم ...
درحالی که هنوز ذهنم قفل کرده بود که چه چیزی و لازم داشتم تا از روی میز بردارم کاملا بی اراده گفتم: شاید بریم هتل. ما که این روزا اواره و سرگردون شدیم...
بیتا خندید و منم خندیدم...!
بهراد با کلافگی گفت: اخرش مست کردی...
نفهمیدم از بیتا خداحافظی کردم یانه... مطمئن نبودم که باز هم اونو می بینم یا نه...
سوار ماشین نشدیم... داشتیم پیاده میرفتیم... نمیدونستم به کجا... پام به پای بهراد گیر کرد وسکندری به زمین خوردم...
بهراد با نگرانی جلوم زانو زد وگفت:کتی؟ چت شد؟
خندیدم وگفتم: هیچی... پاهام به هم پیچید...
بهراد نفس کلافه ای کشیدو گفت: مست کردی؟؟؟ با حرص ادامه داد: مگه بهت نگفتم حق نداری بخوری؟؟؟
با مشت به سینه اش زدم وگفتم: من مست نیستم...
بهراد: مشخصه...
-من حد خودمو میدونم...
بهراد حرفی نزد و دست زیر بازوم انداخت و بلندم کرد.
خندیدم وگفتم: خیلی برات سبکم...
بهراد دستهاشو تو جیبش برد و زل زد به من.
دوباره با خنده گفتم: یه دختر هفده ساله رو فروختن به یه عرب شصت و پنج ساله...
بهراد چیزی نگفت.
منم با خنده گفتم: منم فروخته بودن ... کاش میشد شما ها رو هم فروخت...
داشتم میخوردم زمین که بهراد منو گرفت و گفتم: عین یه تیکه دستمال کاغذی... یه بار مصرف شدیم... یه بار مصرف سطل اشغال... خیلی ... هیّ...
سکسکه ام گرفته بود... با سکسکه گفتم: هیّ... اگه خیلی شانس داشته باشیم یه خری میاد دوباره ازمون استفاده میکنم... هیّ...
بهراد نفس عمیقی کشید وبا خنده گفتم: تازه تو هم میخواستی منو مصرف کنی... فرداش پسم بدی... یادته؟؟؟
بهراد دستمو گرفت وگفت : بیا از این طرف...
و وارد یه کوچه شدیم...
با صدای بلند اواز میخوندم.
بهراد هم چیزی نمیگفت.
بیا بچسبون تنتو به تنم
داغ داغم دیگه زده به سرم...
بیا بغلم یه کم باهام بلاس...
بیا بو کن از عطر پیرهنم
دستتو بکن لای موهام بذار لبای داغتو رو لبام...
بیا بغلم کن
بزن در به درم کن
اهای.... هیّ!
خندیدم وگفتم: تو هم مثل بقیه دنبال یه داف بودی که فقط یه شب تا صبح وباهاش خوش بگذرونی نه؟ ... بلوند دوست داری یا شرقی؟؟؟
بهراد سرشو تکون داد وگفت: چرا مست کردی؟ ما الان باید بریم پیش عبد...
با عصبانیت گفتم: من مست نیستم...
بهراد:مشخصه...
دستهامو باز کرد و گفتم: ببین من میتونم لبه ی جدول یه جوی اب مستقیم راه برم...
و روی جدول ایستادمو سعی داشتم تعادلم وحفظ کنم...
اما دو قدم نرفته تعادلمو از دست دادم و توی جوب خشک افتادم...
بهراد زیر بغلم و گرفت و منو از توی جوب دراورد وگفت: هیچ معلومه داری چه غلطی میکنی؟
به صورت بهراد نگاه کردم وگفتم: بیا بامن هرکاری میخوای بکن...
بهراد با تعجب گفت:چی؟
-بیا هرکاری میخوای بکن...
بهراد سرشو تکون داد وگفت: مستی نمیفهمی چی میگی...
دستشو گرفتم وگفتم: میفهمم...
بهراد جلوم زانو زد وگفت: مطمئنی هرکاری دلم بخواد ومیتونم بکنم؟
دستشو تو دستم فشار دادم وگفتم: اره... هیّ.
بهراد: الان تصمیم گرفتی؟
-اره...
بهراد: چرا؟ از من خوشت اومده؟
-نه...
بهراد لبخندی زد وگفت: پس چرا اصرار داری؟
-خون من از یه دختر هفده ساله که رنگین تر نیست... هیّ ... بهت اجازه میدم هرکاری میخوای با من بکنی...
بهراد پوزخندی زد و گفت: الان مستی ... بعد که هوشیار بشی پشیمون میشی...
-من میفهمم دارم چی میگم...
بهراد خندید وگفت: سکسکه ات بامزه است.
-بیا باهام باش...
بهراد تو چشمهام خیره شد وگفت: مطمئنی؟
سرمو به علامت اره تکون دادم ...
بهراد دستی به موهاش کشید وگفت: بیا بریم خودتو یه کم مرتب کن ... بعد هم باید بریم پیش عبد ... خیلی دیر شده...
از جا بلند شد که دستشو کشیدم وچون کارم ناگهانی بود تعادلشو از دست داد و دوباره جلوم زانو زد.
دستهامو دور صورتش قاب کردم وگفتم: حق ندارم برگردم جایی که من لیاقت داشتن و حضور تو اونجا رو نداشتم ... هیّ!
و صورتمو به صورت بهراد نزدیک کردم ولبهامو گذاشتم روی لبهاش...
بهراد باهام همکاری نمیکرد... به ارومی دستمو توی موهای نرم و قهوه ایش چرخوندم... وسوسه ی بهراد و توی برق نگاهش میدیدم... حتی ضربان قلبش... دلم برای این همه بی ارادگیش سوخت... اما دیگه خودمم میخواستم... مگه من چه برتری ای نسبت به شادی داشتم؟ چرا من باید نجات پیدا میکردم اما شادی که فقط هفده سالش بود... بهراد داشت با من همراهی میکرد. دیگه کوتاه اومده بود... به ارومی دستهامو از روی صورتش برداشتم و دگمه های یقه اشو باز کردم...
تند نفس میکشید... لبهاشو گاز گرفتم ...چشمهاشو بست وباز کرد... و تو چشمهام خیره شد.
نفس عمیقی کشیدم و اهی کشیدم... به ثانیه نکشید که خودشو از من دور کرد وگفت: کتی ...
بهش نگاه کردم وگفتم: اگه خودت عرضه نداری کارمو تموم کنی برمیگردم پیش شیخ... وازجام بلند شدم و مسیری و شروع به رفتن کردم.
بهراد دنبالم اومد وگفت: تو چه مرگته؟
-من میخوا م بشم یه هرزه...
بهراد: تا دیروز یه فرشته نبودی!
-دست از سرم بردار... عرضه ی این کارم نداری...
بهراد: کتی ما قراره بریم ایران... تو تا همین حالا هم خیلی شانس اوردی...
-اره شانس اوردم که گیر یه بی عرضه مثل تو افتادم... کار منم همون شب اول تموم بو داگه تو یه خرده عرضه داشتی...
بهراد: اینکه عین یه حیوون با یه دختر رفتار کنم عرضه به حساب میاد؟
-اره ... عرضه بحساب میاد... من دیگه نمیخوام برگردم ایران...
بهراد با تعجب گفت:چرا؟
-چون ... چون...
و بغضم مانع این شد که بتونم حرف بزنم.
بهراد خودشو بهم رسوند ودستمو گرفت وگفت: کتی؟ تو چته... چرا نظرت عوض شده؟ تو همون دختر سرسختی هستی که میخواست از شرافتش دفاع کنه؟
با صدای بلند به خنده افتادم وگفتم: شرافت؟ من از شرافت چی می فهمم؟ تو چی میفهمی؟ من اگه شریف بودم خونه و زندگی وپدر ومادرم وول نمیکردم ز یر پل بخوابم... من اگه شریف بودم کامبیز و ول نمیکردم دم هاتف بشم که قول چاخان بده که برام تو ال ای بهترین زندگی و میسازه. من بی شرفم که دست یه دختر هفده ساله رو گرفتم وبجای اینکه راضیش کنم برگرده خونه ی ننه باباش... کشوندمش اوردمش اینجا... تا بفروشنش به یه مرد شصت وپنج ساله که هم سن جدشه... من شریف نیستم... دیگه هم این کلمه رو کنار اسم نجس من نیار... فهمیدی؟
بهراد شونه هامو گرفت وگفت: خیلی خوب اروم باش...
-ارومم... نمی بینی؟ من میخوام برگردم پیش شیخ...
بهراد با عصبانیت گفت: کتی...
-زهرمار...
بهراد: میفهمی چی داری میگی؟
-اره میفهمم... میخوام برگردم پیش اون عرب... میخوام براش یه دلربا باشم ... میخوام شب وباهاش بگذرونم... تو مشکلی داری؟
بهراد حرفی نزد.
کمی بعد هم ازم فاصله گرفت و با قدم های تندی از من دور شد. در پیچ کوچه گم شد. من هنوز ایستاده بودم. توی تاریکی شب... زیر اسمون سیاه... پر از ستاره ها و یه ماه... که همشون باهم به من دهن کجی میکردند... ماهی که کا می بهم میگفت عین اونم...!
نفس عمیقی کشیدم.... چشمهامو باز کردم... با صدای قدم های کسی وحشت زده به امتداد مسیر رفتن بهراد نگاه کردم کسی که به نظرم تصویرش سیاه بود جلو میومد.... ترسیدم... حس نیاز به یه تکیه گاه وبه شدت حس میکردم... اون تصویر جلو تر میومد ومن قلبم تند تر میزد.... با دیدن بهراد نفس راحتی کشیدم ... بهراد داشت به طرفم میومد... وقتی بهم رسید سکسکه ی بلندی کردم که اون یه سیلی محکم به صورتم زد که ناله ام دراومد. با تعجب بهش نگاه کردم ... و یه سکسکه ی دیگه...هی ّ!
یه دبه اب دستش بود ... اب ورو صورتم خالی کرد... یه لحظه یادم رفت چطوری نفس میکشن... اب یخ بود... اب توی دهنم و تف کردم ... بهراد با حرص گفت: میخوای برگردی پیش شیخ؟
با حرص گفتم: اره.
بهراد یه سیلی بهم زد...
نفس نفس میزدم... دوباره پرسید: حالا چی؟
با داد گفتم: اره...
سیلی دوم و چنان محکم به صورتم زد که گوشم شروع به زنگ زدن کرد ...
با عربده گفت: حالا چی ؟میخوای برگردی پیش اون عرب؟؟؟
با هق هق گفتم :اره ...
سیلی سوم با خونی که از گوشه ی لبم جاری شد همراه بود.
با صدای فریاد مانندی گفت: حالا ؟؟؟
ازش ترسیدم ویه قدم به عقب برداشتم.
بازوهامو گرفت وگفت: جواب بده... هنوز میخوای برگردی پیش اون عرب؟؟؟ اره؟
از ترس زبونم بند اومده بود. دهنم مزه ی خون میداد.
بهراد دوباره با فریاد بلند تری درحالی که وحشیانه تکونم میداد گفت: د ِ جواب بده لعنتی...
با صدای خفه ای زمزمه کردم:
-نه...
بهراد: نشنیدم...
بلند تر گفتم:
-نه....
بهراد داد زد: من نمیشنوم تو چی میگی...
با تمام وجودم داد زدم: نه .... نه.... نه... نمیخوام... من میخوام برگردم ایران... میخوام برم پیش مامان وبابام... میخوام توبه کنم... میخوام بگم غلط کردم گه خوردم... میخوام برگردم پیش کامبیز.... بگم من اشتباه کردم... بگم منو ببخش... برم التماسش کنم که منو ببخشه... برم به پاش بیفتم ... که...
بهراد رهام کرد وکمی ازم فاصله گرفت.
و صدای هق هق بلندم توی کوچه پیچید. به زانو افتادم و زار زدم... به حال خودم. به حال شادی... به حال پروانه ... به حال بیتا ... سحر... ستاره...پوپک... هاتف... شیخ ... بهراد... کامبیز... من برای همه داشتم گریه میکردم... وبیشتر از این همه برای خودم... به حال من... به حال منی که یه هرزه ی شریف بودم!


بعد از کمی هق هق من به طرفم اومد وگفت: حالا مستی از سرت پرید... بلند شو بریم عابد منتظرمونه... و دستشو به سمتم دراز کرد.
دستشو گرفتم وبا یه حرکت بلندم کرد.
نفس کلافه ای کشید وگفت: سکسکه ات بند اومد؟
جوابشو ندادم... با نوک انگشت اشاره خون گوشه ی لبم و پاک کرد وگفت: معذرت میخوام...
دستهاشو تو طرف صورتم گذاشت و با شصت و انگشت اشاره اشکهامو پاک کرد.
بهش نگاه کردم وگفتم: من از تو معذرت میخوام...
لبخندی زد وگفت: بار اخرت باشه از این مزخرفات تحویلم میدی...
سرمو تکون دادم و گفت: با عابد حرف زدم... قرارشد دو ساعت دیگه بریم پیشش... دوست داری بریم لباس بخری... ؟
بهش نگاه کردم لرز کرده بودم... با شماتت و اینکه چرا روم اب ریخته نگاهش کردم کتش ودراورد وگفت: حداقل سکسکه ات بند اومد...
از اینکه حرف نگاهمو خوند لبخندی زدم واون هم لبخندی زد وگفت: خون تو از همه رنگین تره...
با تعجب بهش نگاه کردم وگفت: تو زرنگی... باهوشی... تیزی... بلدی چطوری یه مرد و توی مشتت نگه داری ... جذابی... لوندی... خوب میرقصی... با سوادی... توی مستی میتونی یه مسیر مستقیم و راه بری...
لبخندی زد و گفت: خوشم اومد وقتی مست بودی اصلا یه حرف بد هم نزدی...
اهی کشیدم و چیزی نگفتم.
دستم و گرفت ... به سمت کوچه ای بن بست و خلوت می رفتیم... درست سمت ماشینش که گوشه ای پارک بود.
بهراد نفس عمیقی کشید وگفت: من نمیگم ادم خوبی ام... ولی ترجیح میدم بهت کمک کنم و نذارم شیخ وامثالش دستشون بهت برسه...
-چرا؟
صدای مردی از پشت سر اومد که به عربی گفت: لذا ، بقتی مع الهذه البت ؟
"پس با این دختر موندی ... "
من نفهمیدم... اما به جونم یه اضطراب افتاد که نمیتونستم از خودم دورش کنم... با ترس به عقب برگشتم... سه نفر پشتمون ایستاده بودند.
بهراد با بهت بهش نگاه کرد...
مرد که عبای سفیدی داشت و ریش های بلند ... نفس عمیقی کشید و با اشاره به دو مرد به من خیره شد.
دو مرد که هیکلی و بلند قامت بودند به سمتم اومدند فرصت فرار و ازم گرفتن و سریع بازوهای لاغر منو چسبیدن...
بهراد شوکه هنوز به چهره ی اون مرد نگاه میکرد ...
مرد نیشخندی زد و گفت: اطمئنُ ان اَخذ احل الهدایا ... ما کنت ان اظنُ انت تریدُ تذکی هکذا ... الشیخ ، کان یعتمدُ بک !(مطمئنم مژدگونی خوبی میگرم... فکر نمیکردم بخوای زرنگ بازی دربیاری ... شیخ به تو اعتماد داشت! )
بهراد نفس عمیقی کشید و گفت: رحمان ، اظنُ یجب ان نحکی معاً ، هکذا احسن (رحمان بهتره باهم صحبت کنیم...)
مردی که رحمان خطاب شد گفت: یجب ان تحکی انت مع الشیخ ، هکذا احسن ... (بهتره تو باشیخ صحبت کنی...)
بهراد پوفی کشید و گفت: لا ارید ان نحرب معاً ... (نمیخوام باهات درگیر بشم...)
رحمان نیشخندی زد ... و نگاهی به من انداخت... از حرفهاشون ... شوک بودن بهراد ... سر در نمیاوردم... سرم گیج میرفت ... سردرد ناشی از مستی ... مدام دچار لرز لحظه ای میشدم...
رحمان به سمتم اومد و گفت: یکمکن ان اکونُ معها و اسحر الیل، قبل ان اسلمها للشیخ ... ادری ان لا یکمن اغمض عیونی منها بهذا السهوله ...
(شاید قبل از تحویلش خودمم یه شب و باهاش گذروندم... مطمئنم به راحتی نمیشه ازش دست کشید ...)
و دستی به صورتم کشید و ادامه داد: انت وسیم ... (تو جذابی...)
با لبخند و صدای شهوانی ای گفت: انا احبک ... حبیبی ... (من دوست دارم عشق من)
نمیخواستم بهم دست بزنه صورتمو کشیدم عقب ... و به بهراد که سرجاش خشک شده بود ملتمسانه نگاه کردم.فهمیدن اینکه این رحمان از دار ودسته های شیخه اصلا سخت نبود ...
نفسم سخت بالا میومد ... بدون اشک داشتم به هق هق میفتادم از روی بی نفسی و خفگی...
سینه ام تند جلو عقب میرفت و مرکز دید رحمان دقیقا همون جا بود.
باز بغضم گرفته بود ... باز حس میکردم به ته خط رسیدم... بازاسترس واضطراب من شروع شد ... باز ... باز... باز...
داشتم دیوونه میشدم ... اشکهام روی صورتم غلت زدند.... به بهراد که به رحمان نگاه میکرد زل زدم ... تمام عجز ونیازمو توچشمهام ریختم و امیدوار بودم باز در حقم لطف کنه و کمکم کنه ...
رحمان دستشو دراز کرد وصورتمو نوازش میکرد ... کوچه خلوت بود ... به ارومی جلوتر اومد و صورتشو به صورتم نزدیک کرد ، سرمو تا جا داشت عقب بردم ... ولی اون بی شرف لبهاشو به لبهام کشید... هرچی اب دهن داشتم تف کردم تو صورتش، صورتشو عقب کشید وکمی ازم فاصله گرفت... لبخندی زد واب دهنمو که روی لب و بینی وچونه اش پاشیده بود با لذت لیسید وبا زبون قطره های بزاقم و از روی صورتش پاک میکرد با خنده گفت: آ ... ما شا الله... نعم ...انت محق بــــَهراد ....(اره ما شا الله ... تو حق داری بَــــهراد ) ... شیخ کان محق ، انت مارقه و البریه ... لکن انا یمکن ان ترویضک ... حبیبی( ...شیخ راست میگفت سرکشی و وحشی... اما میتونم رامت کنم ... عشق من ...)
نزدیکم شد و خواست به سمت لبهام بیاد که بلند داد زد: ابن کلب ....(پدرسگ ....) ...
به عقب نگاه کردم .بهراد با قفل فرمون محکم به سر رحمان کوبیده بود.
وحشت زده تقلا میکردم تا دستهامو از بازوهای اون دو تا قلچماق بیرون بیارم.
یکی از اونها منو رها کرد و به سمت بهراد رفت... رحمان سرشو چسبیده بود و روی عبای سفیدش چند لکه خون می دیدم... با اون حال گفت: لا تقتلوهم ، انا اردیهم حی ...(نکشیدشون ... زنده میخوامشون....).... با حرص بلند رو به اونی که منو محکم فشار میداد گفت: لا تفعلوا شیء مع الفتاه...(با دختره کاری نداشته باشید).... هذه لی...(این مال منه)...
یه دستم خلاص شده بود ... اون مرد که دوبرابر بهراد هیکل داشت ... مشتی به صورت بهراد زد ... بهراد از تک و تا نیفتاد و با قفل فرمون با سمت شکم و سینه ی مرد ضربه میزد ...
دستم داشت تو دست مرد له میشد... رحمان هنوز از درد سرش به خودش می پیچید ... به تقلا افتادم و سعی کردم رو به روش بایستم...
به این حالت که دراومدم مرد دستمو پیچوند که ناله ای کردم... ولی باز عقب ننشستم... با تمام قدرت و نیرو با زانوم بین دو پاهاش ضربه زدم و اون هیکل انگار پنچر شد و منو رها کرد.
با دیدن رحمان که داشت به سمتم میومد ... کمی از اونجا عقب عقب فاصله گرفتم... اشکهایی که نفهمیدم کی صورتمو خیس کردن و با کف دست پاک کردم تا بتونم صحنه رو واضح ببینم... بهراد و اون مردهنوز با هم گلاویز بودند و من کاری از دستم بر نمیومد...
رحمان بلند به اون مردی که روزمین زانو زده بود و بخودش می پیچید فریاد زد : ایها الغبی... ولد الزنا ... (بی عرضه ی ... حروم زاده...)
و به سمت من اروم قدم برمیداشت...
عقب عقب رفتم ... بهراد دولا شده بود ... اون مرد با زانو به سینه اش ضربه میزد ...
به هق هق افتادم ...
بهراد یه لحظه متوجه من شد و گفت: برو کتی... بـــرو...
تو اون شرایط نمیخواستم ولش کنم ... ولی مجبوری راه افتادم... رحمان لبخندی زد و گفت: أین ترحل حبیبی؟(کجا میری عشقم ... )
هنوز داشتم عقب عقب میرفتم و اون اروم با اون نگاه خیره وپستش به من زل زده بود و حتی از وحشتم هم لذت می برد ...
یه لحظه حس کردم دارم سقوط میکنم... پام به چیزی گیر کرد و از عقب افتادم روی زمین... حس کردم کمرم سوخت... پام به لبه ی جدول گیر کرده بود وکمرم با حفاظ های سطل مکانیزه احتمالا خراشیده شده بود.
بوی گند زباله تو دماغم می پیچید ...
رحمان خندید و من حس کردم دستم به تیزی چیزی خورد.
به ارومی زیرچشمی به اون جسم تیز نگاه کردم... یه شیشه ی ابسولوت شکسته بود . دستمو به سمتش بردم... به ارومی برش داشتم... رحمان حواسش به سلاح من نبود!
رحمان به سمتم اومد و لگد پروندم وعصبی گفت: انا لست الشیخ ... لن اکون مغلوب ... (من شیخ نیستم ... کوتاه نمیام...)
وموهامو محکم به چنگ کشید و بلندم کرد... جیغ کشیدم و اون اروم زیر گوشم زمزمه کرد: ها ... نعم ... اکثر.... (اره ... بیشتر...)
اروم شیشه رو سمت پهلوی رحمان گرفتم ... رحمان اروم روی صورتمو می لیسید ...
انزجار وقدرتمو توی دستم ریختم و با تمام نیروم اون شیشه رو توی پهلوی رحمان فرو کردم...
صدای عربده ی مردونه اش تو فضا پیچید که داد زد: الغایه ...
و مشتش که پر بود از موهای من و به سمت پهلوی غرق خونش برد. کم کم داشت به زانو می افتاد ...
ازش فاصله گرفتم...
با جیغ به خونی که از لابه لای انگشت هاش جاری میشد نگاه میکردم ...
عقب عقب رفتم ... اون مردی که قبلا به وسط پاهاش ضربه زده بودم رو به روم ایستاد... ازش نمیترسیدم... از ادم هایی که جلوم خم میشدن اصلا نمیترسیدم... درست همون ادما که خودم کاری میکردم که جلوم خم بشن ... پس وقتی یه بار باعث دولا شدن و کم اوردنش میشدم ... بار دوم هم ممکن بود ... لبخندی بهش زدم.. دماغمو بالا کشیدم...
از حرکتم کمی تعجب کرد اما لبخندی زد ... دلم برای این همه بی ارادگیش سوخت.
کمی جلوتر رفتم دستمو به صورتش کشیدم ولحظه ای بعد با اون شیشه محکم به سرش زدم... کمی گیج شد و ضربه ی دوم و محکم تر... از پا افتاد و من بدو بدو به سمت بهراد که کنار ماشینش نشسته بود رفتم ... صورتش کمی کبود و خونی بود ... چشمهاش نیمه باز بود ... خبری از نفر سوم نبود...
حس کردم سایه ای روی بهراد افتاد ... سایه ای جز سایه ی خودم... به عقب نگاه کردم...
همون نفر سوم بود ...
چاقویی دستش بود ... توی شوک بودم که چرا از اسلحه ی کمریش استفاده نکرده ... بهرحال هرچی که بود ... دماغمو باز بالا کشیدم ... دو نفر ونفله کرده بودم... این نفرسوم که بهراد نصفشو زحمت کشیده بود و حالا من ... فقط باید کار و تموم میکردم.
لبخندی بهش زدم.... با تعجب بهم نگاه میکرد.
بطری و گوشه ای پرت کردم که با صدا خردشد .
با تعجب نگاهم کرد ... لبخند دوباره ای زدم ویه قدم به سمتش رفتم . محو چشمهام شده بود. همون جذابیت و وحشی گری چشمهام بالاخره به دادم می رسید! دستهامو دورگردنش فرستادم و به سمت لبهاش رفتم... از گردنش اویزون شدم... دستی که چاقو داشت و پایین اورد و چاقورو پرت کرد و باهام همراهی میکرد ...
به ارومی زانومو بالا اوردم که دستمو خوندوسریع ازم فاصله گرفت و موهامو محکم توی دستش گرفت و ناله امو دراورد...
با صدای عصبی و لحن مسخره ای گفت: اتظن ان تکونی ذکیه ؟( فکر کردی خیلی زرنگی ...)
حس میکردم چنان سرمو گردنمو تو دستش گرفته که داشتم خرد میشدم ... یه دستش به موهام بود و دست دیگه اش به گردنم ... و راه نفسمو گرفته بود.
حس میکرد م دنیا داره جلوم سیاه میشه...
صدای بهراد اومد که به عربی حرف میزد: اترکها ... (ولش کن ...)
دستهای مرد یه لحظه محکم و یه لحظه شل شد...
بهراد دوباره درحالی که دندون هاشو محکم روی هم میسایید داد زد: اقولک اترکها...( بهت میگم ولش کن ...)
ولم کرد ... اما موهامو میکشید و دسته ای از اونها هنوز تو مشتش بود... رو زمین زانو زدم ... سرم گیج میرفت ... حس میکردم نفسم نمیتونم بکشم... چند ثانیه گذشت و کمی بعد به طرز وحشتناکی حجم ترش وبد طعمی به گلوم هجوم اورد و استفراغ کردم ... بعد هم به سرفه افتادم و راه نفسم باز شد... یه لحظه به بهراد نگاه کردم... با همون چاقو داشت مرد و تهدید میکرد که من وول کنه...
سرگیجه بهم غلبه کرد و حس کردم کم کم همه چیز به سیاهی میره ... این سیاهی و معلق موندنم تو هوا یکی بود ...


نمیدونم چقدر گذشت ...
سرم روی پای بهراد بود ... بهراد اروم صورتمو نوازش می کرد.
با ترس از جا بلند شدم... لبخندی بهم زد و گفت:
خوبی؟
تمام تنم و سرم درد می کرد ... به صورت نیمه کبود بهراد نگاه کردم و با گیجی گفتم:
چی شد؟
لبخند کجی زد و گفت:
حالت خوبه؟
ظرف کمتر از یه ثانیه هر چی شد و نشد با هم به ذهنم هجوم اورد ... آهسته به گریه افتادم... دیگه تحمل نداشتم... ظرفیتم داشت تکمیل می شد... دیگه نمی کشیدم... همه ش از اون کامیون لعنتی شروع شده بود... بعد سوزوندن جسد پروانه... رقصیدن روی سن... فروخته شدن به شیخ... ماجراهای خونه ش... شب اولم با بهراد... فرار کردن از دست شیخ... قضیه ی مهران... دیدن دوباره ی بیتا... چیزهایی که گفت... و اتفاقی که چند ساعت پیش افتاده بود... دیگه نمی کشیدم...
بهراد لبخندی بهم زد و گفت:
چرا گریه میکنی؟
دستی به صورت کبودش کشیدم ... به خاطر من؟!
بی اراده به سمتش پریدم و محکم گرفتمش تو بغلم... سرمو توی گودی شونه و گردنش فرو کردم و بلند بلند هق هق کردم.
دستهاشو دور کمرم به ارومی حلقه کرد و گفت:
همه چی تموم شد ... اروم باش... .
بریده برید گفتم:
چطوری ازت تشکر کنم؟؟؟
بهراد کمی کمرمو نوازش کرد وگفت:
من قول دادم کمکت کنم... .
اروم ازش فاصله گرفتم و گفتم:
کی همچین قولی دادی؟
بهراد لبخند کوچیکی زد و گفت:
فکر کن همین الان!
_چرا؟
بهراد: چرا چی؟
_چرا قول می دی؟ چرا کمکم می کنی؟ خودت می دونی که مجبور نیستی... می تونی برگردی و زندگی قبلیتو ادامه بدی... آروم و بی دردسر... بی خودی دنبال من راه افتادی... من هرجا برم دردسر هم دنبالم می یاد... خودتو درگیر بدبختی های من نکن... .
بهراد بهم نگاه کرد و با مکث کوتاهی گفت:
نمی دونم... هیچ توجیهی برای خودم ندارم... ولی می دونم این کاریه که دوست دارم بکنم... این کاریه که می خوام بکنم... حس می کنم اگه تنهات بذارم بیشتر درگیر می شم.
با بدبینی پیش خودم فکر کردم برای آروم کردن وجدان خودش می خواد کمکم کنه... یه ثانیه برام فرشته ی نجات بود... یه ثانیه ی خود شیطان... یه لحظه فکر می کردم چه قدر ازش به خاطر عیاشی هاش بدم می یاد... چند لحظه ی بعد نمی دونستم چطور بابت کارهایی که برام کرده ازش تشکر کنم... .
نفس عمیقی کشیدم ...
تازه تونستم موقعیتو تشخیص بدم. یه جایی توی پارک بودیم... جای خلوتی بود... تا قبلش احتمالا روی نیمکت نشسته بود و سر منم روی پاش بود .
بهراد لبخندی بهم زد و گفت:
هنوزم میخوای بریم خرید؟
_قرار نیست بریم پیش عابد؟
گفت:
چرا ... بهش زنگ زدم ... خبر داره دیر میایم ... .
دستهامو زیربغلم گرفتم. بهراد کتشو بهم داد و گفت:
بریم یه خورده مرتب بشیم ... نظرت چیه؟
با سکوتم تاییدش کردم ... تمام تنم کوفته بود ... با این حال نمی خواستم شکایتی کنم ... یعنی در قبال کبودی های صورتش ... اشک چشمامو تر کرد ... ولی حضور بهراد و کبودی هایی که بخاطر نجات من بود دلگرمم می کرد که خدا باز داره دستمو با وسیله هاش می گیره ... با دیدن اتومبیلش و باز کردن در جلو سوار شدم. بهراد از صندوق عقب یه دبه آب بیرون اورد و جفتمون کمی صورتهامونو تمیز کردیم... .
کمی بعد هم جلوی یه فروشگاه بزرگ نگه داشت.
خریدم باز به یه جین و چند تا بلوز و یه کاپشن ختم شد... بعدش هم خسته شدم و یه گوشه نشستم. توی شک بودم... یه کمی هم فکرم درگیر بود. بهراد به چند تا مغازه سر زد و یه سری لباس خرید که نا نداشتم در موردشون کنجکاوی کنم... .
خیلی سریع لباسهامو تو اتومبیل عوض کردم و بهراد سوار شد.
صورتش زیاد داغون نبود ... زیر چشمش کمی کبود بود و خون بینی و گوشه ی لبشو تمیز کرده بود.
با هم به سمت یکی از منطقه ی های خفن و دور رفتیم... شاید پایین شهر بود.
بهراد زنگ در خونه ی عابد و رمزی زد... سه تا زنگ پشت سر هم .. دو تا تک با مکث.
اما در باز نشد. بهراد دوباره زنگو رمزی زد که در خونه ی بغلی عابد باز شد.
بهراد با تعجب حرفی رو به عربی زد و اون مرد هم عربی جواب داد. صحبتهاشونو نمی فهمیدم اما درهم رفتن چهره ی بهراد رو به وضوح می دیدم... .
-چی شده بهراد؟
بهراد جوابمو نداد. یه کم دیگه با اون مرد صحبت کرد.
باز گفتم:
بهراد چی شده؟
بهراد دستمو گرفت و از اون کوچه خرابه به سمت اتومبیل رفتیم.
سوار ماشین شدم و با حرص گفتم:
چی شده؟ چرا هیچی نمی گی؟
بهراد همین طور که سوار می شد با کلافگی گفت:
عابد و گرفتن... .
یه لحظه حس کردم خشک شدم... قلبم توی حلقم بود.
دستهامو جلوی صورتم گرفتم و گفتم:
وای... .
قلبم محکم توی سینه می زد... دستهام به لرزه در اومد... یه لحظه به شدت احساس سرما کردم... هیچی نمی تونستم بگم... لال شده بودم... فقط مرتب زیرلب می گفتم:
وای... وای... .
بدنم می لرزید... یه بار دیگه ماجرای خونه ی شیخ پیش چشمم اومد... با عصبانیت پامو به کف ماشین کوبوندم... من نمی تونستم توی این خراب شده بمونم... باید می رفتم... هرطور که شده... .
بهراد تند گفت:
نگران نباش... عابد یه ادرس دیگه به این همسایشون داده بود تا به ما بده... اسمش اسیه... ایرانیه... .
قلبم آروم گرفت... با امیدواری گفتم:
برامون پاسپورت درست میکنه؟
بهراد کلافه شیشه ی اتومبیلشو پایین داد و گفت:
فکر کنم مجبوریم با لنج بریم... قاچاقی... .
قلبم توی سینه فرو ریخت... نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
بگو مجبوری با لنج بری... تو که مجبور نیستی با من بیای... .
بهراد فوری گفت:
تنهات نمیذارم... .
اخم کردم... یه لحظه تردید و دودلی سراغم اومد... یه آن ترسیدم... از اعتماد کردن می ترسیدم... می ترسیدم بهراد برام یه هاتف دیگه بشه... .
به کبودی های صورتش نگاه کردم. بهراد دستمو گرفت و روی دنده گذاشت. گفت:
شاید خیلی عوضی باشم اما خوش قولم... مطمئن باش.
با اینکه مطمئن نبودم این حرف از ته دلش باشه اما دلم یه کم قرص شد... با این که مطمئن نبودم حرفش درست باشه... .
یه حسی بهم می گفت که بهراد بهم کلک نمی زنه ولی... عجیب شبیه همون حسی بود که وقتی هاتفو دیدم داشتم... همیشه گول این حس رو می خوردم... از این حس می ترسیدم... .
اضطراب داشتم... ده بار دهنمو باز کردم تا همه چی رو بهم بریزم و بگم بهش اعتماد ندارم... چند بار دستم به سمت دستگیره ی در رفت... از بهراد بیشتر از اسی که تا به اون روز ندیده بودم می ترسیدم... چشمامو روی هم گذاشتم... یه بار دیگه سعی کردم قوی باشم... یه بار دیگه می خواستم مثل کوه سفت و سخت باشم... دستامو مشت کردم... ضعیف تر از اون کتی شده بودم که جنازه ی پروانه رو آتیش زد... انگار دیگه نمی شناختمش... .
سرمو به سمت بهراد برگشتم تا بهش بگم اگه کلک توی کارش باشه پدرشو در می یارم... با دیدن کبودی های صورتش آروم شدم... همین که نگاهش کردم دوباره احساس امنیت سراغم اومد... نمی دونم این حس از کجا می اومد... ولی اینو می دونستم که گیر کردم... یا باید به بهراد تکیه می کردم و باهاش فرار می کردم یا باید می موندم و آخرش با میل خودم به کاری که بیتا شروع کرده بود تن می دادم... نمی خواستم شرافتمو زیر پا بذارم... به هیچ قیمتی... .
جلوی یه هتل نگه داشت... همه چیز به روز بعد موکول شد.
شب بدی داشتم... شبم به دو جام پر مشروب ختم شد ... و باعث شد تا خستگیمو فراموش کنم و مستی بهم غلبه کنه... خیلی اروم و زود خوابیدم.




غلتی زدم و چشممو باز کردم. نور خورشید چشممو زد. چشمامو بستم و کش و قوسی اومدم... صدای تق تق مفصل های مچ پام بلند شد... چشمامو دوباره باز کردم. غلتی روی پهلوی چپم زدم و... .
جیغ کوتاهی زدم و از جا پریدم. بلافاصله از رو تخت پایین اومدم... با وحشت به کسی که روی تخت دراز کشیده بود نگاه کردم. من اینجا چی کار می کردم؟ توی این اتاق ناآشنا... کنار یه پسر... .
بهراد لبخندی زد و گفت:
چه عجب! داشتم فکر می کردم تا بعد از ناهار بیدار نمی شی... .
هر لحظه نفسهام تندتر می شد... دستامو مشت کردم. به سمتش حمله کردم و با مشت توی بازوش زدم. داد زدم:
عوضی... من بهت اعتماد کرده بودم... چرا اون روزی که خودم و برای همه چیز آماده کرده بودم کارت و نکردی؟ چرا من و با دوز و کلک کشیدی اینجا؟
مشت محکمی توی شکمش زدم. چنگی به یقه ش زدم ... دستامو محکم از مچ گرفت و با صدای بلند گفت:
چته؟ چی داری می گی؟ حالت خوبه؟
دستامو کشیدم ولی محکم تر مچم و گرفت. داد زدم:
ولم کن... دستت و بکش... بهت می گم ولم کن.... .
بهراد با صدای بلندی گفت:
به جای این که این قدر داد بزنی یه کم فکر کن... دیشبو یادت نمی یاد؟ بیتا ... عابد...... مهران... ادمای شیخ ... .
کم کم یه جرقه هایی توی مغزم زده شد. بعد کم کم همه چیز یادم اومد... و البته کبودی کمرنگ بهراد هم مزید بر علت شد تا با شرمندگی تک تک جزییاتو یادم بیاد. بهراد حس کرد اروم شدم و ولم کرد... نفس راحتی کشیدم... راست می گفت... ولی اخم کرد و از جاش بلند شد. لباساشو مرتب کرد و گفت:
این کارات کم کم داره خسته م می کنه... خیلی دختر پردردسر و شلوغ کنی هستی... می دونستی؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
اگه این طوری نبودم با این بلاهایی که سرم اومد طاقت نمی اوردم... از خیر سری همین اخلاقمه که اینجام و هنوز تسلیم نشدم.
بهراد پوزخندی زد و گفت:
تو از خیر سری گذشت کردن من اینجا سالم نشستی.
صورتم توی هم رفت. از جام بلند شدم و گفتم:
از آدم هایی که منت می ذارن متنفرم... فهمیدی؟
بحثو ادامه نداد... باز چشمم به کبودی صورتش افتاد و فکر کردم درسته که من ادم بی چشم و رویی هستم ولی دلیل نمیشه منت بذاره ... .
ولی اون کاملا بی اعتنا به حرفی که زده بودم گفت:
امروز می رم دیدن اسی... تو همین جا بمونی بهتره... با اون بساطی که دیشب راه انداختی و اتفاق هایی که افتاد بهتره جایی نبرمت... وقتی رفتی ایران هر کاری دوست داری بکن.
نفسمو با صدا بیرون دادم. تو دلم گفتم:
بمونم تو اتاق چی کار کنم؟
ولی با اون سردرد وحشتناکی که داشتم ترجیح دادم به حرفش گوش کنم.
بهراد بعد از ناهار رفت. جلوی آینه نشسته بودم و به صورتم نگاه می کردم... به موهایی که مشکی شده بود... کدوم دختری از خوشگل شدن بدش می یاد؟ ولی من از این صورت... از این موها متنفر شده بودم... حالم از خودم بهم می خورد... .
اون چند ساعتی که از بهراد خبری نبود با نگرانی توی اتاق راه می رفتم و با خودم فکر می کردم... به فرض که می رفتم ایران... بعدش چی؟ کجا رو داشتم که برم؟ خونه ی مامان و بابایی که بعید می دونستم تو خونه راهم بدن؟ خونه ی کامی که ولش کردم و بعد از چند سال مهر و محبت اون طور جوابش و دادم؟ من کجای ایران جا داشتم؟ کجای این دنیا جای من بود؟
سرم داشت می ترکید... ترجیح دادم دوباره دراز بکشم و استراحت کنم... اضطراب داشتم... از رفتن با لنج... از با بهراد توی یه اتاق بودن... از برگشتن به ایران... می ترسیدم.
بعد یاد شادی افتادم... و بیتا... یاد شب قبل افتادم که چه حرفایی بهم زده بودیم... پوزخندی زدم... انگار این وسط فقط من خوش شانس بودم... توی اوج بدبختی خوشبخت ترین بودم... .
وقتی هوا تاریک شد بهراد هم رسید. با دیدنش از جا پریدم. تا چشمش به من افتاد پرسید:
چرا رنگ و روت این قدر پریده؟
شونه بالا انداختم و با بی قراری پرسیدم:
چی شد؟
بهراد روی تخت نشست و گفت:
امشب می ریم... نصفه شب می ریم سمت اسکله.
قلبم توی سینه م ریخت. با ناباوری گفتم:
امشب؟ ولی... .
بهراد در حالی که کتشو در می اورد گفت:
یه لنج دیگه هفته ی بعد حرکت می کنه... دیر می شه... هرچی زودتر بهتر... .


اضطرابم خیلی بیشتر شد. به خودم اومدم و دیدم که دارم ناخونامو می خورم. سریع دستمو پایین انداختم. بهراد چشماشو تنگ کرده بود و با دقت نگاهم می کرد. یه اخم کوچولو تو صورتش بود. از جاش بلند شد و به سمتم اومد. بازوهامو به آرومی گرفت و گفت:
چی شده؟ چرا این قدر ترسیدی؟ بار اولت نیست که با لنج می ری سفر... منم که باهاتم... .
نفس عمیقی کشیدم. سرمو بلند کردم و به صورتش نگاه کردم. چه قدر این آدم عجیب بود... چند روز از اون شبی می گذشت که رو دسته ی مبل نشسته بودم و داشتم وسوسه ش می کردم؟ خواستم بگم از برگشتن می ترسم... خواستم بگم کسی و ندارم و تنهام... خواستم از کامی براش بگم ولی... یه لبخند زدم و به سردی گفتم:
نترسیدم... بعد این چند روز دیگه از هیچی نمی ترسم.
بازوهامو ول کرد. دستشو توی موهاش کرد و گفت:
می خوای بریم برای شام بیرون؟ حداقل یه جایی رو اینجا ببینی!
شونه بالا انداختم و بدون فکر گفتم: باشه.
سعی کردم درون خودمم مثل ظاهرم سرد بکنم. با بهراد از هتل خارج شدم تا آخرین شب و جایی بگذرونم که برام حکم جهنم و داشت. دستامو توی جیبم کردم و کنار بهراد قدم زنان توی پیاده رو به راه افتادم... به خیابون ها نگاه کردم... خیلی عریض تر و تمیزتر از خیابونای تهران بود... با ماشین هایی که اگه یه دونه ش و توی تهران می دیدم سرمو برمی گردوندم تا اون لحظه ای که از جلوی چشمم محو بشه تماشاش می کردم... نگاهمو به آدم هایی که دادم که توی پیاده رو راه می رفتن... لباس همشون روشن و رنگی بود... برعکس مردم ایران ... از کنار یه دیسکو رد شدیم... یه صف از دختر و پسرهای جوون دم در بود و یه مرد قد بلند سیاه پوستم جلوی در وایستاده بود و با وسواس عده ای خاصو راه می داد... همیشه دوست داشتم یه بار توی یه کشور خارجی دیسکو برم... ولی حالا توی موقعیتش بودم و دلم نمی خواست... به اندازه کافی جلوی مردها رقصیده بودم... اون قدری که تا آخر عمرم کافی بود... .
بهراد منو به یه رستوران ایرانی برد که تو ساحل مدینه الجمیرا بود. با دیدن جو اونجا یه حسی از هیجان به قلبم وارد شد. گارسون ها با لباس محلی بین میزها می گشتند. فضای رستوارن به صورت سنتی بود. تازه اون وقت بود که فهمیدم چه قدر دلم برای ایران تنگ شده. میزی رو انتخاب کردیم که بهترین منظره رو به برج العرب داشت.
غذا رو سفارش دادیم و منتظر شدیم ... دستمو زیر چونه م زده بودم و بیرون و نگاه می کردم. بهراد داشت در مورد برج العرب توضیح می داد و چیزهایی می گفت که اصلا نمی شنیدم... بعد از یه مدت متوجه شدم که با هیجان داره در مورد جایی به اسم امارت مال حرف می زنه. صورتمو به سمتش برگردوندم. بی اختیار لبخند زدم. با دیدن لبخندم یه خنده ی کوتاه کرد و به صحبت هاش ادامه داد. دلم گرفته بود... بهراد می خواست بهم توضیح بده که اینجا چه قدر جاهای دیدنی و جالب داره ولی من دیدنی ها رو دیده بودم... سوختن پروانه توی آتیش رو... زیرزمین رستوران پوپک رو... چشم های آدم های مشتاقی که به رقصم روی سن بود... خونه ی شیخ رو... مهمونیش رو... جایی که بیتا کار می کرد... دیگه برام اون منظره ی قشنگ از برج معروف و جزیره ی مصنوعی و چیزهای دیگه ای که بهراد ازشون می گفت مهم نبود... اشک تو چشمام حلقه زد... ولی هنوز لبخند غمگینم روی لبم بود. بهراد با تعجب نگاهم کرد و گفت:
چی شد؟ ناراحتت کردم؟
آهسته گفتم:
می خوای منم از چیزهایی که اینجا دیدم برات بگم؟ از دخترهایی که پوپک سرنوشتشونو فروخت... از یه دختر هفده ساله که من کشیدمش اینجا... از جسدی که آتیشش زدم... از آدم هایی که دیدم... از کارهایی که کردن... برای من از این برج ها و ساختمون ها نگو... منی که تو دل اینجا بودم نمی تونم این چیزهایی که می گی و بفهمم.
قبل از این که اشکام پایین بچکه از چشمام پاکشون کردم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مثل همیشه قوی و متکی به خودم باشم. صورت بهراد توی هم رفت. از اون ذوق و شوق چند دقیقه پیش خبری نبود.
بهراد : تویی که تو دل ماجرا یه قطره اشکم نریختی نباید الان که همه چی تموم شده این کار و بکنی.
دوباره یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
آره... فقط... با دیدن این لباس ها... این فضا... یه دفعه دلم گرفت.
و به فضای رستوران اشاره کردم... غذامون و اوردن و بحث تموم شد.
غذای خوشمزه ای بود... با این حال... به زور می تونستم لقمه رو قورت بدم. بغض کرده بودم... اون چند روز امیدم به برگشتن بود... حالا که داشتیم برمی گشتیم ترسیده بودم... با صدای بهراد به خودم اومدم:
برنامه ت برای ایران چیه؟
مکثی طولانی کردم... لقمه مو سر فرصت جویدم و قورت دادم. گفتم:
نمی دونم... .
بهراد: برنامه ای نداری برای درس... کار؟
پوزخندی زدم و گفتم:
درس؟ کار؟ نه بابا... .
تو دلم گفتم:
من دارم به یه جا برای خواب فکر می کنم این آقا به فکر درس و مشقه.
پرسیدم:
برنامه ی تو چیه؟
شونه بالا انداخت و گفت:
می رم دیدن چند تا از دوستام... چند هفته ای می مونم ... یه سری هم به خانواده م می زنم و برمی گردم.
سرشو پایین انداخت. همین که قاشقشو پر کرد و به سمت دهنش برد گفتم:
چرا می خوای با من بیای؟ حتما پشتش یه دلیل محکم داری... نگو که به خاطر قول و قرارته.
قاشق رو توی بشقاب گذاشت. با دستمال دور دهنش و پاک کرد. بعد یه مکث طولانی گفت:
کتی... من پسر خوب و سربه راهی نیستم... ولی این قدر ها بی وجدان نیستم که ببینم یکی از دخترهای هم وطن خودم این طور بی پناه شده و دستشو نگیرم... خیلی از این که دخترهامون و با دوز و کلک می کشونن اینجا شنیده بودم... با این که اینجا زندگی می کنم بهش توجه نکرده بودم... ولی وقتی تو بهم گفتی که چه ماجرایی داشتی نتونستم بی تفاوت از کنارت رد شم... ناراحت می شی اگه بگم دلم برات سوخت؟ می دونم وقتی غم آدم ها بزرگ باشه ترحم حالشونو بهم می زنه ولی... ببخشید... این حسی بود که بهت داشتم... اگه کمکت نمی کردم تا چند سال یادت می افتادم و خودمو سرزنش می کردم.
کمی از نوشابه م خوردم و گفتم:
ولی... تو اون روز اومده بودی تا کسیو از پوپک برای یه شب بخری


پوزخند زد و گفت:
کسی که خودش بخواد... کسی که وقتی فرداش بره مجبور نباشم دیگه بهش فکر کنم... نه کسی که ... می فهمی چی می گم؟ بعضی وقت ها تنهایی بهم فشار می یاره... دلم برای خیلی چیزها تنگ می شه که گذاشتمشون و اومدم اینجا... یعنی اینجا هم که نه... یه جورایی معلقم... خودمم نمیدونم چی و کجا دارم... بهت که گفتم... من آدم سر به راهی نیستم... اون شبم دلم می خواست با یه دختر باشم و یه کم خودمو گم کنم... وقتی فهمیدم ایرانی هستی خیلی خوشحال شدم... همون شب گفتم که تو باید مال من بشی. دلم می خواست با یکی باشم که زبونمو بفهمه مجبور نباشم با زبون قرضی باهاش حرف بزنم... بعد که توی مهمونی شیخ دیدمت... بقیه شو خودت می دونی... ولی... نمی خوام بذارم تنها بری... می ترسم دوباره بی کس و تنها گیرت بیارن و بلایی سرت بیارن. من غیرتی نیستم ولی... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
برات مهم بود دختر باشن یا نه؟
بهراد شونه بالا انداخت و گفت:
مهم؟؟؟ نمیدونم... تو تنها جنس آکی بودی که ... .
زود حرفشو قطع کرد و زل زد به من! توی دلم احساس سرما می کردم. فهمیدم از دهنش پریده... گفتم:
به من گفتی اونی که تو میخوای و بقیه ندارن ... یادته؟ یه همچین چیزی... پس فقط اکبندا رو مصرف میکردی... .
بهراد آهی کشید. سر تکون داد و گفت:
کتی بی خیال شو... .
معذب شده بود... گفتم:
فقط داریم حرف می زنیم!
مکث کرد. سرشو تکون داد و گفت:
ببین! من به کارهایی که کردم افتخار نمی کنم... من با خیلی از دخترا بودم ... ولی هیچ کدومشون دوشیزه نبودن... قیمت های پوپک سرسام اوره ... بعدشم ارزش نداره بخاطر یه شب کلی سرمایه حروم کنی... درسته غرور و لذتش با همه ولی همیشه کوتاه می اومدم و برای یه شب دودمانمو به باد نمیدادم ... همیشه فکر میکردم اونا راضین یا ... هیچ وقت هیچ کدومشون در مقابل من اعتراض نکردن یا حس پشیمونی... هیچ وقت التماسم نکردن ... هیچ وقت جلوم اسم خدا و قرآن و پیغمبر و نیوردن ... نمی گم مذهبی ام ولی اونطوری که تو به گریه افتادی و التماسم کردی... نمی دونم درمورد بقیه می تونم بگم اونا خودشون بیشتر مشتاق بودن... شاید وقتی به پستم میخوردن که دیگه عادت کرده بودن... به هرحال... .
نفسشو فوت کرد و چشمهاشو بست . دستی به پیشونیش کشید. انگار زدن این حرف ها براش خیلی سخت بود.
آهسته زمزمه کرد:
من هنوز یه کم وجدان دارم... .
یه لبخند زدم که این دفعه هیچ غمی توش نبود. آروم گفتم:
همه ی چیزی که من الان لازم دارم همین یه ذره وجدانه.
با دیدن لبخندم خندید و دوباره یه طرف صورتش چال افتاد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
بهراد؟ ... یه چیز دیگه... .
بهم نگاه کرد و پرسیدم:
اون شب سر من که شرط بستین... .
بهراد: خوب؟
پرسیدم:
به شیخ چیزی نمی رسید ؟
بهراد لبخند کجی زد وگفت:
به شیخ یه قرار داد بزرگ می رسید ... من در قبال سرمایه ام و اون هم در ازای سرمایه اش راضی شد ... .
اخم کردم... نفهمیدم ماجرا از چه قراره... گفتم:
ولی چرا؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
شیخ یه مدت زیادیه که دوست داره از طریق شرکت من توی ایران بخصوص مشهد بتونه یه دم و دستگاهی راه بندازه و توقع داشت شرکت من به نوعی معرفش باشه ... میدونی اینطور شعبه ها سود خوبی دارن... پدر من تو ایران یه شرکت مهندسین سازه داره و شعبه ی توی دبی هم که من اداره اش میکنم اسم و رسم داره ...با تمام نوظهور بودنش باز هم جای خودشو بین اکثر سرمایه دارها پیدا کرده ... کی از پول بدش میاد؟ شیخ دنبال یه نردبون می گرده که بتونه ازش بالاتر بره ... از من و خانواده ی من خیلی ثروتمندتره بخاطر اموال خانوادگی ولی اسم و رسم بخصوصی تو کار نداره... تمام شهرتش پیش دار ودسته های پوپکه و امثال اونه!
با تعجب گفتم:
یعنی تو سر قرار داد باهاش شرط بستی؟
بهراد لبخندی زد وگفت:
آره یه جورایی ... بهش گفتم تو این مورد کمکش می کنم... .
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
این قرار داد چقدر ارزش داشت؟
بهراد ابروهاشو بالا داد و گفت:
از لحاظ مالی؟
_اره...
با حالت عجیبی بهم نگاه کرد و گفت:
برات مهمه؟
دستهامو توی هم قلاب کردم و گفتم:
یه جورایی... .
لبخندی زد و گفت: هول و حوش ده میلیون ... .
تو چشمهاش نگاه کردم و اون گفت: دلار... .
دهنم باز موند ... .
لبخندی به قیافه ام زد وگفت: کمه؟
با من من گفتم:
ده میلیون دلار... یعنی... یعنی... ده میلیار دتومن؟
بهراد سری تکون داد و گفت: اره ... یخرده بیشتر... .
دهنم هنوز باز بود و چشمهام هنوز گرد.
حس کردم پوست روی دستمو نوازش میکنه ... به چشمهاش نگاه کردم و لبخندی زد وگفت:
ارزشت بیشتر از این هاست کتی... .
لبخندی زدم و اروم دستشو بین دستهام گرفتم. آروم گفت:
ارزش آدما رو نمی شه با پول سنجید... این معامله رو... این رقمو... اون بازی رو فراموش کن.
زل زده بود به چشمام... با خودم فکر کردم چقدر ازش بخاطر همه چیز ممنونم.

 

بعد از رستوران بهراد از یکی از خودپردازها پول گرفت. منو رسوند هتل و خودش رفت تا یه چیزهایی بخره و ماشینشو دست یکی از دوستاش بسپره. منم یه دوش گرفتم و موهامو با سشوآر خشک کردم. هنوز ده دقیقه از بی کاری و بی قراریم نگذشته بود که بهراد رسید. یه کوله پشتی دستش بود. چند تا بطری آب، یه خورده خوراکی و یه دست لباس برای خودش و چند دست لباس برای من توی کوله بود. کُتی روی لباسش پوشید و بیشتر پول هاشو توی جیب داخلی کتش گذاشت. بعد رو بهم کرد و گفت:
حاضری؟
با سر جواب مثبت دادم. از هتل خارج شدیم و تاکسی گرفتیم. انگشتامو توی هم گره کرده بودم. اضطراب داشتم. قلبم محکم تو سینه می زد. بعد از یه مدت که از دید من به اندازه ی یه چشم بهم زدن اومد به اسکله رسیدیم.
اونجا هوا به نسبت خنک بود. به دریا نگاه کردم. یه سری تور و تایرهای بزرگ این طرف و اون طرف اسکله ی قدیمی افتاده بودند. چند تا قایق هم نزدیک به اسکله روی آب شناور شده بودند... دو سه تا کشتی کوچیک نزدیکمون بودند. یه کشتی بزرگ هم از دوردست ها معلوم بود که از همون فاصله باشکوه به نظر می رسید. در همین موقع یه مرد با لباسی مخصوص مردهای جنوب به سمتمون اومد. با بهراد دست داد و برای من که با اخم و تخم نگاهش می کردم سر تکون داد. فهمیدم که این مرد همون اسیه... صورتش آفتاب سوخته بود و چشم های ریز مشکی داشت. بهراد دست توی کوله پشتیش کرد و یه مقدار پول دست اسی گذاشت. اسی اخمی کرد و گفت:
آقا ما قول و قرار داشتیم.
بهراد شونه بالا انداخت و گفت:
بقیه شو وقتی اون ور آب رسیدیم بهت می دم... انتظار نداری که همشو الان بهت بدم؟!
اسی اخمی کرد. انگشت اشاره و شستشو با آب دهن تر کرد و پول ها رو شمرد. همون طور که به سمت یکی از قایق ها می رفت گفت:
آقا به ما اعتماد نداری ها!
بهراد چیزی نگفت. دست منو گرفت و به سمت قایق رفتیم. اسی برای یکی از مردها که نزدیک اسکله ایستاده بود دست تکون داد. جلو رفت و در گوشش چیزی گفت. نگاهی به لباس مرد کردم. به نظر می رسید از مامورهای گشت ساحلی باشه. وحشت زده دست بهراد و فشار دادم و گفتم:
این اینجا چی کار می کنه؟ گیر ندن بهمون!
بهراد دستمو کشید و گفت:
نه بابا! مطمئن باش اسی باهاش طی کرده.
همون طوری که بهراد گفته بود شد. بدون هیچ مشکلی از جلوی مامور گذشتیم.
اول بهراد سوار قایق شد. بعد کمکم کرد که سوار شم. دستمو محکم به لبه ی قایق گرفتم. نگاهی به قایق های اطرافم کردم. چرا بین این همه قایق ما باید سوار داغون ترینش می شدیم؟ اسی جلوی من و بهراد نشست. یه مرد دیگه م پشتمون بود که موتور قایقو روشن کرد. تا لبه ی قایق بالا رفت بی اختیار چنگی به دست بهراد زدم. برگشت و با تعجب نگاهم کرد. دستشو ول کردم و قبل از این که سرم و برگردونم لبخند روی لب بهراد و دیدم.
خوشبختانه خیلی زود به لنج رسیدیم. یه نظر می رسید یه لنج صیادی بزرگ باشه. رنگش قرمز بود و دور تا دورش تایرهای بزرگ و کوچیک وصل شده بود.
بهراد دوباره کمکم کرد که سوار بشم. تا اسی بالا اومد یه مرد با لباس سفید جنوبی به سمتمون دوید و رو به اسی گفت:
زود باش... الان از ساحل می بیننشون ها!
اسی دستشو پشت من و بهراد گذاشت و گفت: بجنبید.
همین که روی عرشه ایستادیم چشمم به دری افتاد که به کابین راه داشت. کنار کابین یه پلکان بود که به کابین های طبقه ی دوم می رسید. دو تا کابین طبقه ی دوم بود.
اسی ما رو به سمت کابین کوچیکی توی طبقه ی دوم هل داد. توی کابین یه کمد و چند تا جعبه بود. اسی کمدو هل داد و یه در کوچیک و کوتاه پشت کمد پیدا شد. کلید انداخت و درو باز کرد. بهمون اشاره کرد که وارد شیم. من و بهراد با یه کم ترس و لرز بهم نگاه کردیم. خم شدیم و از در وارد شدیم. یه انبار کوچیک و خالی اون پشت بود. اسی درو رومون قفل کرد و از صدایی که پشت در می اومد فهمیدیم که دوباره کمد و جلوی در کشیده.
روی زمین نشستیم و زانوهامونو توی بغلمون گرفتیم. فضای انبار نمدار بود و نمی تونستم خوب نفس بکشم. حرکت آروم و نرم لنج روی آب باعث می شد هم سرم گیج بره هم یه جورایی دلم پیچ بخوره.
بهراد با تعجب گفت:
همین جوری اومدی دوبی؟
دوست نداشتم دهنمو باز کنم و حرف بزنم. خیلی کوتاه گفتم:
یه جورایی آره... .
چشمامو بستم و سعی کردم به حال بدم توجهی نکنم... خودمو دلداری می دادم:
می ریم ایران... همه چی درست می شه... داری از این جهنم می ری... می بینی؟ بهرادم تنهات نذاشته... همه چی خوبه... .
به راه افتادیم. اضطراب داشتم. با خودم گفتم اگه ما رو بگیرن چی می شه؟ قلبم توی سینه فرو ریخت... چی کار می کردند؟ زندانیم می کردند یا تحویل خانواده م می دادن؟ ... اگه اسی ما رو می دزدید چی؟... اگه به خاطر پول تهدیدمون می کرد چی؟... دستام چرا این قدر می لرزید؟
دست بهراد و روی شونه م احساس کردم. آروم گفت:
چرا داری سکته می کنی؟ همه چی درست می شه... نگران نباش... .
اخم کردم و گفتم:
حالم خوبه... فقط... دریا حالم و بد می کنه.

دوباره داشت با دقت صورتمو نگاه می کرد. سرمو برگردوندم. دوست نداشتم بفهمه که چه قدر اضطراب دارم.


برچسب ها رمان حکم دل ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 771
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,116
  • بازدید ماه : 26,997
  • بازدید سال : 177,096
  • بازدید کلی : 11,674,236