close
مجتمع فنی تهران
رمان حکم دل قسمت هفتم
loading...

رمان فا

از جلوی در کنار رفت. همین که پامو توی خونه گذاشتم چشمم به یه دختر جوون افتاد... با چشم های سبزش بهم زل زده بود... لب های پروتز شده ش و برچیده بود...…

رمان حکم دل قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3638 یکشنبه 10 فروردين 1393 : 11:13 نظرات ()

از جلوی در کنار رفت. همین که پامو توی خونه گذاشتم چشمم به یه دختر جوون افتاد... با چشم های سبزش بهم زل زده بود... لب های پروتز شده ش و برچیده بود... ابروهای کمونیش و بالا انداخته بود و با تعجب نگاهم می کرد...
******************************************
نگاهی به تاپ نیم تنه اش و شلوار جین تنگش انداختم و رو به بهراد گفتم:بد موقع مزاحم شدم؟
قبل از جواب بهراد دختر پوزخندی زد وگفت: نگفته بودی یکی دیگه هم تو راهه!
خواستم حرفی بزنم که بهراد گفت:مهسا...........................................................

دختری که مهسا خطاب شده بود با حرص گفت: میدونی که اهل تقسیم کردن چیزی نیستم ... خوش باشید.
و مانتو وکیفش و با سرعت برداشت و ازخونه خارج شد و به سمت اسانسور رفت.
حس کردم بهراد زیر لب فحشی داد و دنبالش رفت.
من کاملا وارخونه شدم.
کفشهامو دراوردم و به مبلهای اسپورت چرم نگاه کردم. چیدمان خونه نه سنتی بود نه مدرن... یه چیزی مابینش... خونه ی توی دبی از اینجا بزرگتر و قشنگتر بود.
یه هال مستطیلی بزرگ که به تلویزیون و سینمای خانگی و میز نهارخوری مزین شده بود.
بوفه نداشت... ولی یه بار شیک گوشه ی اپنش وجود داشت.
چند تا تاکسی درمی هم به درو دیوار... و یه پوستر دیواری بزرگ از عکس خودش!
یه کلاه کابوی روی سرش بود و با دو دست یقه ی کتشو بالا داده بود و از زاویه ی سه قسم رخ به دوربین زل زده بود.
چشمهاش توی عکس وحشی وحریص افتاده بود... اما خوش عکس بود!
جلو رفتم .مقابل پوستر سیاه سفید کنار میز عسلی که روش دو جام تاکیلا قرار داشت ایستادم. یه لحظه حس کردم کف دستم میسوزه... تمام مدت بدون اینکه حواسم باشه ناخن هامو تو پوست کف دستم فرو میکردم.
داشتم حرص میخوردم؟
من چه فکری کردم؟ خوب بهراد کسی بود که منو تو دبی...!
با صدای بسته شدن در افکارم ختمی نداشت.
نفس کلافه ای کشید و گفت:فکر نمیکردم اینقدر زود دوباره ببینمت.
بدون اینکه تلاشی کنم تا طعنه ی کلاممو پنهان کنم گفتم: ببخشید که وسط خوش گذرونیت یهو از اسمون نازل شدم!
بهراد خم شد و کمی از لباسهاشو که روی مبل پخش وپلا شده بود جمع کرد و گفت: چطور شد برگشتی؟!
شونه هامو بالا انداختم وگفتم: جایی نداشتم دیگه برم... دست به سینه رو به روش ایستاد م وادامه دادم: اگر مزاحمم برم!
بهراد لبخند کجی بهم زد وگفت: اصلا منظور من این بود؟
پوست لبمو جویدم وگفتم:فکر کنم اصلا نباید میومدم... و با اشاره به دو گیلاس مشروب روی میز گفتم : عیش و نوشتو بهم زدم مثل اینکه...
بهراد : بیخیال... تو شام خوردی؟
چقدر راحت میگفت بیخیال باشم... واقعا میتونستم؟ بی جا و مکان ... بدون هیچ هدفی... پوچ و توخالی تمام فکرم این بود که اون دختر اومده بود اینجا و...
خوب این قضیه اصلا به من ربطی نداشت!
روی مبل خودمو پرت کردم... درهر صورت اینجا بودم و جای دیگه ای برای رفتن نداشتم.
نفسم توسینه حبس کردم... این کار ارومم میکرد... تشویشم علت بخصوصی نداشت... یعنی اونقدر علت و معلول بود که فقط به خاطر یه مسئله عصبی نبودم.
حس میکردم دستهام یخ زدن وپاهام میلرزن.
ناخن هامو دوباره کف دستفم فرو کردم... حس میکردم پوست دستم سوزن سوزن میشه!
خوب برگشتم ایران... کامی نبود... و... حالا چی؟
حس میکردم چیزی تو گلوم سنگینی میکنه... من موفق شدم جونمو خودمو... وجودمو... تنمو نجات بدم... زیر بار خفت نرفتم و همونی شدم که بودم...
یه هرزه ی شریف!
جالب بود...
خوب حالا چی؟
حس کردم پلکهام تا مرز خیس شدن رفتن...
سرمو تکون دادم... کمی موهامو کشیدم... این کار هم ارومم میکرد. احساس میکردم با خود ازاری ازاری که به کامی رسوندم وجبران میکنم.
دلم میخواست می بود تا به پاش میفتادم ...
لبمو گزیدم... خیلی محکم... ولی دلم برای خودم سوخت و دست از ازار فیزیکی خودم برداشتم.
خم شدم وگیلاس و برداشتم... با دیدن لبه ی رژی شده اش اونو روی میز گذاشتم واون یکی گیلاس که مال بهراد بود و برداشتم.
کمی ازش نوشیدم... گلوم میسوخت ... معده ام هم خالی بود و میدونستم تا دقایقی دیگه اونم میسوزه ... ولی ارومم میکرد.


کمی ازش نوشیدم... گلوم میسوخت ... معده ام هم خالی بود و میدونستم تا دقایقی دیگه اونم میسوزه ... ولی ارومم میکرد.
با صدای عطسه های پی در پی بهراد به اشپزخونه نگاه کردم.
در یخچال وفریزر و همزمان باز کرده بودو به داخلشون نگاه میکرد.
از جام بلند شدم وگفتم: من دیگه میرم...
بهراد با تعجب گفت:کجا؟
و از اشپزخونه بیرون اومد وروبه روم ایستاد.
نفس عمیقی کشیدمو گفتم: من میرم... اینجا که نمیتونم بمونم...
بهراد با گیجی گفت:چرا نمیتونی اینجا بمونی؟
مفصل انگشتهامو ترق ترق میشکوندم که بهراد گفت: نکن... لقوه میگیری...
سرمو پایین انداختم وبهراد گفت: بخاطر کامی اینطوری توهمی؟
به چشمهاش نگاه کردم وبهراد دوباره گفت: اگر بخوای کمکت میکنم تا پیداش کنی... میتونم یه کارایی برات بکنم...
به سختی اب دهنمو قورت دادم وگفتم: نه ... دیگه نباید مزاحم زندگیش باشم...
بهراد: خوب اون حتما رفته که ...
وسط حرفش اومدم و گفتم: رفته تا یه زندگی اروم بی من داشته باشه... حق ندارم دوباره زندگیشو خراب کنم... رفته تا منو فراموش کنه...
بهراد اروم دستشو زیر چونه ام برد و سرمو بالا نگه داشت. تو چشمام زل زد وگفت: قوی تر از اونی هستی که بخوای بخاطر یه همچین چیزی خودتو اذیت کنی یا...
دستشو پس زدم وگفتم: چیز کمیه؟من دل عزیز ترین ادم زندگیمو شکستم... نمیتونی حتی تصور کنی چقدر اتفاق گندیه... که کسی که دوست داره... برات هرکاری میکنه ... همه کار کرده... باعث شده تا تو درست بمونی... یهو بری وهمه چیز و خراب کنی... حتی نمیتونی تصور کنی...
بهراد پوفی کشید و گفت: نه نمیتونم تصور کنم... اصلا هم دلم نمیخواد تصور کنم... بنظرم بهتره اینقدرتو گذشته سیر نکنی... اینقدر خود خوری نکن... رفته که رفته ... به درک...
چشمهامو گرد کردم و خواستم بهش بتوپم که بهراد درا دامه گفت: تو هنوز خیلی جوونی... وقت برای زندگی کردن داری... یه اشتباهی کردی که خوب تموم شد... اینکه مدام بخوای نبش قبر کنی و لحظاتتو خراب کنی... همش فکر کنی که چی به سرم اومد و چی نیومد... از الان به فکر اینده ات باش... قراره چیکار کنی؟ عین یه دختر لوس و نونور که نمیتونن قدم از قدم بردارن رفتار نکن ... حداقل با این شناختی که ازت دارم میدونم اینطوری نیستی... پس بیخیالی طی کن وبرای فرداهات تصمیم بگیر... یه برنامه ریزی کن ... چه میدونم... فقط گریه نکن... هرچند!
دستمو به صورتم بردم واشکهامو پاک کردم.
نمیدونم کی کل صورتم پر از اشک شده بود ... دماغمو بالا کشیدم و گفتم:هرچند چی؟
بهراد شال گردنشو مدل کراواتی دور گردنش پیچید و کتشو پوشید وگفت: هرچند وقتی گریه میکنی خیلی خوشگل تر میشی...
_دوست داری گریه کنم؟
چشمکی زد وگفت: بیخیال... من برم تا سرکوچه برمیگردم... و یه عطسه ی بلند کرد.
در وبست و من مانتومو دراوردم و روی چوب رختی اویزون کردم.
یه نگاه اجمالی به خونه انداختم. دقیقا عین خونه تو دبی بهم ریخته و پر از ات اشغال بود.
کش سرمو یه دور باز وبسته کردم و مشغول شدم. حداقل باعث میشد کمتر فکر وخیال کنم... اینطوری بهتر بود.
نمیدونستم بهراد بهم اجازه میداد تا پیدا کردن یه جایی پیشش بمونم یا نه ... ولی یه چیز و میدونستم اونم این بود که حداقل حرفهاش روم اثر میذاشت ...
با صدای خرش زیر پام به زمین نگاه کردم... چند تا پاپ کرن افتاده بود رو فرش...
خم شدم برشون دارم... چند تاییشون هم زیر مبل بود... دستم به یه پارچه خورد کشیدمش بیرون...
با دیدن یه لباس زیر دخترونه زیر مبل با چندشی بهش نگاه کردم.
واقعا حالم داشت دیگه بهم میخورد...
باید از بهراد متنفر میشدم... ولی حسی بهم میگفت :حق ندارم ازش متنفر باشم... حداقل اون تا به اینجا پا به پام اومده... کمکم کرده... خودشو تو خطر انداخته... با شیخ و امثالش یه جورایی در افتاده... پس... ! پس چی؟
این شیطنت هاش... اینکه از پوپک دخترکرایه میکنه... اینکه... لبمو گزیدم... من چه انتظاری باید از بهراد می داشتم؟


این شیطنت هاش... اینکه از پوپک دخترکرایه میکنه... اینکه... لبمو گزیدم... من چه انتظاری باید از بهراد می داشتم؟
خوب مسلما هیچی... اون فقط به من زیادی لطف کرده بود.
حق نداشتم توی زندگی ومسائل خصوصیش دخالت کنم و پاپی بشم که این اتفاقات چیه که تو زندگیش میفته و برای چی با چنین ادم هایی رابطه داره یا هرمسئله ی دیگه... اینا به من اصلا نباید ربط میداشت.
دوباره به عکسش نگاه کردم.
چهره اش برام ارامش بخش بود و وقتی فکر میکردم با تمام حیوون صفتی ای که بهش نسبت میدادم باز در قبال من زیادی لطف کرده بود وفرشته بازی دراورده بود... حداقل کمترین کاری که میتونستم درحقش انجام بدم این بود که ازش ممنون باشم!
به سمت اشپزخونه رفتم و دستمو با مایع ظرفشویی شستم...
تمام کابینت ها روباز کردم تا جای وسایل و یاد بگیرم...
بادیدن بسته ی کیسه فریزر لبخندی زدم و یه کیسه فریزر دستم کردم و دوباره به هال برگشتم...اونو برداشتم ودر به در میون درهای خونه ی بهراد دنبال حموم میگشتم ... ترجیح میدادم تو لباس شویی نندازمش...
انداختمش رو کوه لباس های بهراد تو حموم...
من نمیدونم مگه چند وقت بود که اینجا نبود... سرمو تکون دادم.
کمی به اتاق ها سرکشی کردم... اتاقی که دکور سورمه ای وسفیدد اشت بنظر اتاق خودش بود با دیدن میز نقشه کشی چنین حدسی زدم... که البته درست بود حدسم...
یه عکس از بچگی هاش رو میز اینه بود.
تو عکس داشت گریه میکرد ... چشمهای درشت و وحشیش هم بنظرم سرخ بود.
نوک دماغش هم همینطور... خیلی نخودی بود...
با صدای ایفون به هال رفتم.
در وبرای بهراد بازکردم.
وارد خونه شد و گفتم: کلید نداشتی؟
بهراد نیشخندی زد وگفت: خواستم ببینم در وبرام باز میکنی یا نه...
سرمو تکون دادم و بهراد گفت: اشپزیت خوبه؟
خرید ها رو از دستش گرفتم و به اشپزخونه رفتم ... دنبالم اومد و گفتم: بدک نیست چطور...؟
روی اپن نشست وگفت: یه شام درست میکنی؟
بهش لبخند زدم وگفتم: چی دوست داری؟
بهراد با دستمال دماغشو گرفت وگفت: هرچی درست کردی خوبه...
_ماکارانی؟
بهراد:اتفاقا وسیله هاشو هم دارم... تو این کشو...
وسط حرفش اومدم وگفتم:میدونم...
بهراد کمی شوکه نگام کرد و من با من من گفتم: تا چند وقت میتونم اینجا بمونم؟
بهراد : تا هر وقت یکی مثل هاتف سر برسه و بخواد ببرتت امریکا.
بهش اخم کردم و بهراد از اپن پایین پرید وگفت: شوخی کردم... موهامو پشت گوشم فرستاد وگفت: تا هروقت که بخوای...
کمی تو چشمهاش نگاه کردم.
بهم احساس ارامش میداد...
لبخندی زد وچال گونه هاشو به رخم کشید... نفس عمیقی کشیدم وگفت: باید با هم صحبت کنیم... بهتره یخرده ریلکس کنی... کمی استراحت... وقتی همه چیز رو روال خودش افتاد یه فکری به حال اینده وکارت میکنیم... دوتایی خوبه؟
منتظر جوابم نشد... پشتشو بهم کرد تا ازاشپزخونه بیرون بره... بی مهابا به سمتش رفتمو از پشت بغلش کردم...دستمو روی شکمش تو هم قفل کردم وسرمو روی پشت کتف وکمرش گذاشتم.
درحالی که بوی عطرشو استشمام میکردم گفتم: ممنونم بهراد... واقعا ازت ممنونم...
دستهای گرمشو روی دستهام گذاشت... کمی پشت دستمو نوازش کرد و منم اروم ازش فاصله گرفتم.
برنگشت نگاهم کنه ... همونطوری پشت به من به سمت حموم رفت.
این کار ارومم میکرد...
این چیزی بود که میدونستم انجام دادنش اذیتم نمیکنه... وقتی به خواست خودم کاری و انجام میدم... حتی اگر اون کار قبول کردن پیشنهاد هاتف باشه و هیچ اجباری درش وجود نداشته باشه ارومم میکرد.
بهراد شاید زیاد درست نبود ... اما در حق من درست رفتار میکرد... به سمت وسایل رفتم .اون سرماخورده بود ... پس نباید ماکارانی وزیاد چربش میکردم. چه بسا باید سوپ هم می پختم... با دیدن چیزهایی که برای سوپ اماده نیاز بود لبخندی زدم ... دلم میخواست امشب بهش هنر اشپزیمو نشون بدم. هم خودم سرگرم میشدم هم باعث میشد بهراد حالا حالا ها بیرونم نکنه...
یه زمانی مادرم میگفت حین محبت کردن به یه مرد باید از در شکم وارد بشی...!
قبل ازاینکه احساسات دلتنگی وپشیمونی دوباره به سراغم بیاد مشغول خرد کردن پیاز شدم.
...
بهراد قاشق و چنگالشو توی بشقاب گذاشت و گفت:
دستت درد نکنه کتی... آشپزیت حرف نداره...
بلند شدم و در حالی که ظرف ها رو جمع می کردم گفتم:
نوش جون!
ظرف ها روی توی سینک گذاشتم. بهراد روی صندلی نشسته بود و بهم زل زده بود. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چیزی شده؟
بهراد شونه بالا انداخت و گفت: نه... فقط کنجکاوم...
پرسیدم: در مورد چی؟
بهراد ظرف های باقی مونده رو توی سینک گذاشت و گفت: در مورد تو... ماجرای هاتف... اون دوستت که می خواستی پیشش بری... مامان و بابات کجان؟
نگاهی به کوه ظرف های تلنبار شده توی سینک کردم. چیزی نگفتم... اصلا خجالت نمی کشیدم که بگم جیب بری می کردم و از خونه فرار کردم... یا حتی نمی ترسیدم که بگم گول هاتف رو خوردم... اصلا نمی تونستم از بهرادی که از پوپک خرید می کرد خجالت بکشم... فقط دوست نداشتم چیزهایی که داشتم ازش فرار می کردم و سعی می کردم فراموششون کنم رو یه بار دیگه برای خودم زنده کنم...
به کابینت تکیه دادم و گفتم:
خانواده ی خوبی داشتم... یه برادر بزرگ تر داشتم... با یه مامان و بابای زحمت کش... ولی زندگیم رو دوست نداشتم... مامان و بابام چیزی رو به صلاحم می دونستند که من نمی پسندیدم... از طرز لباس پوشیدن گرفته تا ازدواج کردن... دوست داشتم به سبک خودم زندگی کنم... یه کم سرم باد داشت... یه کم هم از ازدواج اجباری ترسیده بودم... از زندگی با مامان و بابام ناامید شده بودم... می ترسیدم مجبور شم همه ی آرزوهامو فراموش کنم و محکوم به زندگی دلخواه اونا بشم... برای همین گذاشتم و رفتم... می دونی... وقتی از خونه فرار کردم خیلی شانس اوردم... گیر آدم های بد نیفتادم... بلایی سرم نیومد... همین باعث شد که از کارم پشیمون نباشم... خب... سختی هایی هم داشت... یعنی خیلی سخت بود... تا این که کامی به پستم خورد... پسر خوبی بود... اولش دلش به رحم اومد و منو برد خونه ش... مجبورم کرد برم مدرسه... سعی کرد جای یه برادر و یه پدر رو برام پر کنه... خودش درس نخونده بود... مامان و باباش رو زود از دست داده بود و براش از مال دنیا یه خونه مونده بود... اولش با شغل های دست پایین شروع کرد و آخرش به جیب بری رسید...
خنده م گرفت ... با خنده ادامه دادم:
جیب بر خوبی هم بود انصافا... از بین همه ی آدم هایی که می شناختم کامی از همه بهتر بود. خب به هرحال هرکسی توی یه چیزی استعداد داره دیگه... کامی هم جیب بر خوبی بود...
خنده روی لبم خشک شد... نگاهی به بهراد کردم... نوک بینیش هنوز سرخ بود... یه کم بی حال به نظر می رسید ولی مشتاقانه منتظر شنیدن بقیه ی ماجرا بود... گفتم:
زندگی خوبی داشتم... مثل زندگی با مامان و بابام... ولی بازم راضی نبودم... می دونی... من دوست نداشتم مثل بقیه ی آدم ها زندگی کنم... انگار برای همه ی آدم های دنیا قانونی نوشتند که باید این طوری زندگی کنی... باید درس بخونی... کار خونه یاد بگیری... بری سرکار... ازدواج کنی... بچه دار شی و دماغ بچه هاتو بگیری... بعد هم بمیری... من دنبال یه چیز متفاوت و هیجان انگیز بودم... از این زندگی های تکراری خوشم نمی اومد... زندگی با کامی خوب بود... تا زمانی که کامی یه هم خونه بود که هیچ احساس عاشقانه ای بهم نداشت... تا زمانی که زندگیمون پر از هیجان جیب بری و دزدی بود... تا زمانی که هیچ تعهدی به هیچی نداشتیم... به قانون... به عرف... به هیچی... این یه جورایی همون چیزی بود که من می خواستم... ولی بعد کامی همه چیزو خراب کرد...
مثل همیشه یه خروار مایع ظرف شویی روی اسکاچ زدم و ظرف ها رو توی کف غرق کردم... ادامه دادم:
کم کم بهم علاقه مند شد... عاشقم شد... می خواست زنش شم... این همون چیزی بود که داشتم ازش فرار می کردم... زندگی مشترک... یه خروار تعهد... کامی با این علاقه ش به همه چیز گند زد... کم کم خونه ش داشت برام غیرقابل تحمل می شد... اون هیچ کاری نمی کرد که معذبم کنه ولی به هر حال این حسی بود که سراغم اومد... دوست داشتم بذارم برم... دوست داشتم ترکش کنم... از روزی می ترسیدم که منت همه ی کارهایی که برام کرده رو سرم بذاره... می ترسیدم مجبور شم همه ی این کارها رو با ازدواج کردن باهاش بدم... می دونی... دیگه اون زندگی رو نمی خواستم... نمی خواستم به خواست کامی برم دانشگاه... نمی خواستم باهاش ازدواج کنم... کم کم داشتم می فهمیدم دیگه خونه ش جای من نیست... دوباره داشتم به تنگ می اومدم... از این اجبار می ترسیدم... از تعهدها... دوباره ترس... دوباره سرکشی... منتظر یه فرصت بودم که ترکش کنم... ولی نه مثل دفعه ی قبل بی حساب کتاب... تو فکر این بودم که یه جوری مستقل شم... همه ی دردم این بود که یه دختر مجردم توی ایران و می دونی که... برای یه دختر خیلی مستقل شدن سخته... هرجایی نمی تونه خونه بگیره و ... خلاصه هزار تا مشکل دیگه...
آهی کشیدم و مکثی کردم... یه کم گذشته هام رو توی ذهنم مرتب کردم و گفتم:
تا این که یه بار موقع دزدی هاتف مچمو گرفت... بهم گیر داد... خب اولش ازش ترسیدم... می تونست منو ببره کلانتری و ... اگه لو می رفتم که دختر فراریم و همخونه ی یه پسر هم من هم کامی گیر میفتادیم. بخاطر کامی و اینکه زندگیشو گند نزنم سعی کردم باهاش تا جای ممکنه مدارا کنم... گفت شماره بهش بدم... گفتم چشم... گفت زنگ بزن قبول کردم. گفت بیا ببینمت... نه نیوردم... می دونی... دوباره ترسم داشت همه چیز رو خراب می کرد... ولی اون از در دوستی وارد شد... یه دوست معمولی... همین که نرفت منو لو بره و به التماسام گوش کرد و لوم نداد باعث شد بهش اعتماد کنم... پیش خودم فکر کردم می تونم بهش اعتماد کنم... خصوصا این که پیشنهادهای خوبی برام داشت... کم کم بهم نزدیک شد و از زندگیم سردراورد. درقبال این همه فهمیدن هم پیش پام راهکار گذاشت...
مشغول آب کشیدن ظرف ها شدم و گفتم:
گفت یه نفر رو می شناسه که یه رستوران توی آمریکا داره و دوست داره فقط دخترهای ایرانی توش کار کنند... گفت رستورانش توی یکی از ایالت های آمریکاست که مثل کالیفورنیا و تگزاس نیست که ایرانی اون جا زیاد باشه... به قول هاتف اونم دختر ایرانی خوشگل که هم رقص بلد باشه هم لوند باشه هم حاضر بشه توی رستوران کار کنه... می دونی چرا پیشنهادش بهم چسبید؟ چون این زندگی شبیه اون زندگی بود که همیشه می خواستم... هاتف عقایدمو قبول میکرد... بهشون پرو بال میداد ... وسعتشون داد... بزرگشون کرد... تاجایی که دم به دمش دادم و تو رویاهایی که برام ساخت غرق شدم.
دستامو آب کشیدم و ادامه دادم:
کار کردن توی رستوران.. زندگی کردن تو آمریکا... اونم مجردی... سیتیزن شدن.بعدم که بارمو بستمو عشق و حالمو کردم با یه خارجی ازدواج میکردم ... بعد تو امکانات و دور از سنت ها بچه هامو بار میاوردم ... !این همون چیزی بود که من می خواستم... راستش... قضیه ی شرایطم هم بود... کامی بهم فشار نمی اورد... می گفت هروقت که خودت خواستی... هروقت که آماده بودی... از اون پسرهایی نبود که عقایدشون رو به آدم تحمیل می کنند... ولی من احساس می کردم دیگه خونه ی کامی جای من نیست... می دونستم هیچ وقت اون آمادگی که کامی منتظرش بود رو پیدا نمی کنم... پیشنهاد هاتف یه موقعیت خوب برای منی بود که می خواستم همه چیز رو بذارم و برم...
بهراد با تعجب گفت:
از تو بعیده که گول بخوری... آخه تو این دوره و زمونه کی بدون توقع برای آدم کاری می کنه؟ تویی که از خونه فرار کرده بودی و با یه سری جیب بر نشست و برخاست کرده بودی که باید بهتر اینو می دونستی! باید بهتر این شهر رو می شناختی...
پوزخندی زدم و گفتم:
برای همین گول خوردم بهراد... چون فکر می کردم زرنگم... چون فکر می کردم باهوشم... فکر می کردم خودم آخر آدم دوز و کلکم و برای همین کسی هم نمی تونه بهم نارو بزنه... فکر می کردم اگه کسی بخواد مخمو بزنه زود می فهمم... ولی برای کسایی مثل هاتف که کارشون خام کردن دخترهاست فریب دادن آدم های مغرور و از خودراضی مثل من مثل آب خوردنه...
نگاهی به صورتش کردم... لبخندی زدم و گفتم:
بیا برو بخواب... چشمات داره می ره...
با پوزخندی گفتم:
با این حال و احوالت می خواستی دختربازی هم بکنی.
بهراد در یخچال رو باز کرد و قرصش رو برداشت. همون طور که برای خودش آب توی لیوان می ریخت گفت:
همین که فهمید اومدم ایران گیر داد که باید ببینمت...
چشمکی بهم زد و گفت:
می دونی که منم نمی تونم دل خانوم ها رو بشکنم... خصوصا این که قبلش یه خانوم خیلی خوشگل حسابی حالمو گرفته باشه و منو پیچونده باشه.
و با سر بهم اشاره کرد. قرصش رو خورد. ناله ای کرد و سرش رو گرفت. زیرلب گفتم:
خیلی عجیبه... دارم با کسی زندگی می کنم که منو مثل یه جنس خرید...
بهراد آهسته خندید و گفت:
دنیا جای عجیبیه کتی... منم دارم به کسی پناه می دم که گولم زد و ازم وسیله ای برای آزادی خودش ساخت... تنها کسی که جرئت کرد این طور منو بازی بده... کتی که ادعا می کرد گول نمی خوره مثل دخترهای چشم و گوش بسته اسیر قاچاقچی های دختر شد... شیخ که مرتب براش دخترهای رنگارنگ می یارن شیفته ی دختری شد که دلش به این کار راضی نبود... همه ش همینه کتی... دنیا همینه... این که برای خودت قانون بسازی و فکر کنی همه ی دنیا روی این قوانین می چرخه بعد یه اتفاق بیفته که بهت ثابت کنه هرچیزی امکان داره...
با ابروی بالا رفته نگاهش کردم و گفتم:
این حرفها بهت نمی یاد...
جلوم وایستاد. انگشت اشاره ش رو به نشونه ی تهدید جلوم تکون داد و گفت:
هیچ وقت منو مسخره کن... خوشم نمی یاد و نمی تونم تحملش کنم...
منم خوشم نمی اومد کسی جلوم انگشتش رو به نشونه ی تهدید تکون بده و این طوری باهام حرف بزنه ولی خب... نمی تونستم چیزی بگم... سربارش بودم... این قدرها می فهمیدم که نباید توی این موقعیت سر به سرش بذارم... هرچند ساکت نشستن توی خون من نبود...


اتوی موی بهراد رو برداشته بودم و داشتم موهامو اتو می کردم... با سشوآر راحت تر از اتو بودم ولی هرچی توی کشوهای بهراد گشتم سشوآری پیدا نکردم.
تلویزیون رو روشن کرده بودم و صداش رو بلند کرده بودم تا صدای موزیک رو بشنوم. یه دفعه تلویزیون خاموش شد. سریع از اتاق بیرون اومدم. بهراد تازه اومده بود خونه... با لحنی سرزنش آمیز گفت:
چه خبرته؟ دو ساعته دارم زنگ می زنم...
شونه بالا انداختم و گفتم:
خب نشنیدم...
نگاهی به اتوی مو کردم. حالا چطوری باید قاچاقی ردش می کردم و به کشوی بهراد می رسوندمش؟
لبخندی زدم و گفتم:
ناراحت می شی اگه از اتوی موت استفاده کنم؟
بهراد همون طور که کتش رو در می اورد و به سمت اتاقش می رفت گفت:
آره... تو رو خدا نزنی به موهات...
دنبالش رفتم. به اتوی موی توی دستم اشاره کردم و گفتم:
خب دیگه دیر شد... چون موهامو باهاش اتو کردم.
با چشم های گشاد شده به اتوی موش نگاه کرد. قبل از این که چیزی بگه گفتم:
موهام تمیز بود... تازه شسته بودم...
بهراد سرشو برگردوند و گفت:
دیگه نمی خوامش... مال خودت!
شونه بالا انداختم... چه حساس!... بهتر...
در همین موقع زنگ زدند... بهراد که خمیازه می کشید و خواب آلود به نظر می رسید به سمت آیفون رفت. رومو برگردوندم تا به سمت آینه برم و کار موهامو تموم کنم که یه دفعه بهراد گفت:
کتی برو توی اتاق و در رو خودت ببند! زود!
قلبم توی سینه فرو ریخت. سریع گفتم:
چی شده؟ کیه؟ با من کار دارند؟
بهراد منو از اتاق خودش بیرون اورد. کلید رو دستم داد و گفت:
برو توی اون اتاق و درو روی خودت قفل کن... به هیچ وجه بازش نکن... باشه؟
من که ترسیده بودم پرسیدم:
آخه چی شده؟
بهراد منو به سمت اتاق هل داد و گفت:
هیچی... مامانم بو برده اومدم ایران... فقط حوصله ی بحث ندارم... همین! سعی کن نبینتت...
درو روم بست و منم قفلش کردم ولی پشت در موندم و گوش وایستادم. چند دقیقه ی بعد صدای بی حوصله و کلافه ی بهراد رو شنیدم:
سلام... می خواستم بهتون زنگ بزنم...
صدای زنی رو شنیدم که مسلما مامان بهراد بود:
سلام... چه عجب! چی شد گذرت به اینجاها افتاد؟ می خواستی زنگ بزنی؟ توی این چند روز چی کار می کردی پس؟ نباید حداقل خبر می دادی که داری می یای؟ با بابات لج کردی به من زنگ نمی زنی؟ نمی گی دلمون برای یه دونه پسرمون تنگ می شه؟ تو که این قدر بی معرفت نبودی!
بهراد دوباره با همون لحنی که کلافگی ازش می بارید گفت:
حالا اول بیاید تو بعد در موردش حرف می زنیم.
مامان بهراد که توپش پر بود دوباره با صدای بلندی شروع به حرف زدن کرد:
سام می گه چند وقتیه شرکت نرفتی... تو مشکلت چیه پسر؟ چرا هیچ جا بند نمی شی؟ مگه اون شرکت چه مشکلی داشت که گذاشتی رفتی؟ اصلا برای چی این وقت سال اومدی ایران؟ مگه کار و زندگی نداری پسر؟ اگه مشکلی هست بهم بگو... شاید تونستیم کمکت کنیم...
بهراد که لحنش نشون دهنده ی آرامش قبل از طوفان بود گفت:
مامان من الان مریضم. اصلا حوصله ی جر و بحث ندارم... شما که همیشه از دوبی زندگی کردن من ناراضی بودی... حالا که اومدم چرا این طوری می کنید؟
مامان بهراد گفت:
خب مادر مگه اینجا چه عیبی داره؟ همین جا بمون... تو که فارغ التحصیل یه دانشگاه خوبی... سابقه ی کار خوبی هم داری... دوست نداری با پدرت کار کنی باشه ... می تونی یه کار خیلی خوب اینجا پیدا کنی... خودت هم می دونی اصلا از اون برنامه هایی که توی دوبی داشتی خوشم نمی اومد... مرتب از این پارتی به اون پارتی... امروز با این دختر فردا با اون یکی... ولی خب این طوری که بدون خبر دادن ول کردی و اومدی هم درست نیست... سام کلی زحمت کشیده بود تا این کار رو برات جور کنه... حالا عیبی نداره مادر... همین جا بمون... خودمون هرچند وقت یه بار بهت سر می زنیم و...
بهراد وسط حرف مادرش پرید و گفت:
از همین چیزها بدم می یاد... همین چیزها باعث می شه دلم نخواد این جا بمونم... بهم سر می زنید و حسابی توی کارم فضولی می کنید و بعدم نصیحت و راه و چاه نشون دادن و ....
مامان بهراد صداش رو بالا برد و گفت:
این چه طرز حرف زدنه؟ درست حرف بزن... من مادرتم... بده به فکرتم؟ ولت کنم که صبح تا شب با این دخترهای... استغفرالله...
بهراد گفت:
آره... من دوست دارم این طوری زندگی کنم... خودمو بسپرم دست شما که زنم بدید و بچه بذارید توی بغلم؟... حالم از این زندگی های بچه مثبتی و یه نواخت به هم می خوره... من هر جور دوست داشته باشم زندگی می کنم... تا وقتی هم که با این مدل زندگی کردن من کنار نیاید پامو توی خونه تون نمی ذارم...
مامان بهراد به جای داد و بیداد کردن از در نصیحت وارد شد... چه قدر این روش های مادرانه برام آشنا بود... گفت:
مگه آدم تا چند سالگی می تونه پی خوشگذرونی باشه؟ کارت رو ول کردی دنبال چی اومدی پسرم؟ ... حالا به هر دلیلی که خودت می دونی نتونستی اونجا بمونی... عیبی نداره... برو دنبال یه کار خوب... اصلا به بابات می سپرم...
بهراد دوباره وسط حرف مادرش پرید و گفت:
نمی خوام بابا برای من هیچ کاری بکنه...
مامانش جوش اورد و گفت:
بسه دیگه! این چه کینه ایه که به دل گرفتی؟ خب باباتم مثل همه ی باباهای دیگه به فکر بچه شه... کی کارهایی که بابات برات کرد و برای بچه هاش می کنه؟ همه چی در اختیارت گذاشت آخرشم این طوری جوابش رو دادی.
بهراد با لحنی قاطع گفت:
من چند روز اومدم برای استراحت! بعدشم برمی گردم می رم دوبی... جواب سام رو هم خودم می خوام... می رم که چشمتون به بچه ی ناخلفتون نیفته... خوبه؟ دیگه مشکلی نیست؟
قلبم توی سینه فرو ریخت... جدی می گفت؟ پس من چی؟ ترس برم داشت... سرمو به دیوار تکیه دادم... قلبم محکم توی سینه می زد... نمی خواستم... نمی خواستم یه بار دیگه آواره بشم... دیگه تحمل این خیابون ها رو نداشتم... کارتن خواب های زیر پل... معتادهای توی پارک... مردهای نئشه... زن های خیابونی... و از همه بدتر ماشین های گشت...
تیکه مو به دیوار دادم... لبمو گزیدم... من بدون بهراد باید چی کار می کردم؟ اگه می گفت باید از خونه ش برم چی؟...



تیکه مو به دیوار دادم... لبمو گزیدم... من بدون بهراد باید چی کار می کردم؟ اگه می گفت باید از خونه ش برم چی؟...
از در فاصله گرفتم. روی تخت نشستم. سرمو به دیوار تکون دادم... چشمامو بستم... نمی تونستم... بسم بود... دیگه نمی تونستم اون همه در به دری رو تحمل کنم... زانوهامو بغل کردم... سرمو روی زانوهام گذاشتم...
صدای خداحافظی کردن بهراد و مامانش رو می شنیدم... به نظرم می اومد که هر دونفر از هم دلخورن... ولی دیگه برام مهم نبود... دیگه حسی برای فضولی کردن برام نمونده بود... باید به خودم فکر می کردم...
بهراد در زد و گفت:
کتی... بیا مامانم رفت...
اهمیتی ندادم... به خودم فکر می کردم... به راهی که اومده بودم... دلم گرفته بود... از این که شاید بهراد بره... می ترسیدم از این که دوباره آواره شم... شاید دوباره خام شم... از گرگ های بیرون اون خونه می ترسیدم... از این کتی که دیگه توانی نداشت بیشتر از همه می ترسیدم... از این کتی که دیگه ظرفیتش تکمیل شده بود...
بهراد دوباره در زد. صداش نشون می داد آروم تر از چند دقیقه ی قبل شده:
کتی خوابی؟
گفتم:
نه... حوصله ندارم بهراد...
بهراد بعد از مکثی گفت:
درو باز می کنی؟
اصلا دلم نمی خواست از روی تخت بلند شم و با باز کردن در خلوت خودمو بهم بزنم... ولی لحن بهراد باعث شد فکر کنم شاید بخواد چیزی از اتاق برداره. در رو که باز کردم چشم تو چشم شدیم. دستشو به چهارچوب در تکیه داد... با دقت به صورتم زل زد و گفت:
چی شده؟ از چیزی ناراحت شدی؟... نکنه حرف های مامانمو به خودت گرفتی؟...
گفتم:
نه... فقط داشتم با خودم فکر می کردم...
بهراد دست به سینه به دیوار تکیه زد و گفت: به چی؟
با چشمهای پر اشک بهش نگاه کردم وگفتم: چرا بهم پناه دادی؟ چرا بهراد؟
بهراد لبخندی زد و گفت : کتی...
با حرص دستهامو مشت کردم وگفتم: اسمم جواب سوالم نیست!
بهراد لبهاشو توی دهنش کرد و بعد با پوف اونها رو بیرون فرستاد وگفت: کتی ... هرکسی برای انجام کاراش یه سری دلیل داره ...
سرمو تکون دادم.
بهراد : من دلایلم و برای خودم نگه میدارم ... عادت ندارم برای کسی توضیح بدم. پس از من نخواه که برات توجیه کنم چرا و چطور... اکی؟!
-قانون جدیده؟
بهراد: اره دقیقا ... ازم نپرس چرا ... من دلایل خودمو دارم. فکر کن درست مثل یه دوست ... نه بیشتر نه کمتر. قبول؟
پوزخندی روی لبم نشست.
حق نداشتم فریاد کنم و داد بزنم و هوار راه بندازم تا به مقصودم و دلایل بهراد برسم. بهم جا داده بود.... سقف داده بود. منو اورده بود به وطنم... منو برگردونده بود.
باید چشمهامو میبستم و اطاعت میکردم...
باید قبول میکردم...
نفسی کشیدم...
دوباره به سمت تخت رفتم. تند و عصبی گفتم:
می خوام برم سر کار... باشه؟ می خوام درآمد داشته باشم... دوست ندارم این قدر شرمنده ت بشم... من سابقه م خرابه ها... به هرکسی که کمکم کرده پشت کردم... نمی خوام سربار کسی باشم... می خوام یه کم عوض بشم... می خوام زندگیمو خودم دستم بگیرم... حالا می دونم برای من یه کار خیلی خوب و آنچنانی پیدا نمی شه... ولی به هر حال یه چیزی هست که... چرا این طوری نگاهم می کنی؟
روی تخت کنارم نشست. لبخندی زد... گفت:
تو سربار کسی نیستی...
دستش رو روی شونه م گذاشت و گفت:
اگه می خوای بری سر کار... حرفی نیست... خیلی هم خوبه... فقط... نمی دونم چطوری بگمش... ولش کن...
از جاش بلند شد و خواست بره که دستش رو گرفتم و گفتم:
نه... بگو...
نفسش رو با صدا بیرون داد. به چشمام نگاه کرد و گفت:
من خوشم می یاد بهت کمک کنم... و بالحن متفاوتی گفت: بهم حس ارامش میده...
و سکوت کرد.
چیز بیشتری نگفت. به سمت در رفت. قبل از این که از اتاق بیرون بره گفتم:
توام فرار کردی... مثل من... مگه نه؟... فقط من خودمو اسیر خیابون ها و خوابیدن زیرپل و توی پارک کردم... تو رفتی دوبی...
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت:
منم دوست داشتم راه خودمو برم... زندگی خودمو داشته باشم... راستشو بخوای منم می خواستم مثل تو از اون زندگی از پیش تعریف شده فرار کنم...
لبخندی زدم و تو دلم گفتم:
پس بالاخره اولین ویژگی مشترکمونو پیدا کردیم...


پس بالاخره اولین ویژگی مشترکمونو پیدا کردیم...
******
برای چند لحظه صبر کردم... نه این اب حالا حالا ها نمیومد... کفی که روی سرم و با انگشتها ماساژ میدادم... خوشبختانه چشمام باز بود .
و نمیسوخت. البته تو این حول وهوش ده دقیقه خیلی سعی کرده بودم چشمم نسوزه و کف سرم به چشمام راه پیدا نکنه...
نفس کلافه ای کشیدم و در حموم و اروم باز کردم سرمو بیرون بردم... صدای تلویزیون میومد.
بلند صدا زدم:بهراد ... بهراد ...
چند لحظه طول کشید که در راهرو رو باز کرد.
با دیدن من یه لحظه خشکش زد ... لبخندی بهش زدم وطوری که فقط گردن منو ببینه گفتم: بهراد اب قطعه...
داشت به فرش نگاه میکرد ... دو تا گلوله کف از موهای من ریخته بود روی فرش... تو این چند وقت فهمیده بودم به شدت انسان وسواسی و تمیزکاریه ...
خندیدم وگفتم:خودم تمیزش میکنم...
ولی بهراد انگار داشتن جونشو میگرفتن ... پوفی کشیدم وگفتم:بهراد اب قطعه ... من دارم یخ میکنم..
کله اشو خاروند وگفت: خوب می گی چی کنم؟
با حرص گفتم: چمچاره ... من دارم یخ میکنم...
بهراد پوفی کشید و گفت: خیلی خوب الان اب میذارم جوش بیاد ... یه دبه اب پشت توالت فرنگی هست ... همون کارتو راه نمیندازه؟
با چندشی صورتمو جمع کردم و بهراد دوباره نگاهی به فرش انداخت ... خندیدم احتمالا داشت فاتحه ی فرش هم میخوند ... کلا هرچی که من استفاده میکردم یا توسط من یه خراش روش میومد و صاحب میشدم ...
در حموم و بستم. از سرما داشتم یخ میکردم .
با تقه ای که به درخورد بهراد گفت: کتی یه فلاسک و کتری اب جوش گذاشتم دم در... با چند تا بطری اب معدنی... کارت راه میفته؟
_فکر کنم...
بهراد : کل کوچه اب نداره ...
_هنوز پشت دری؟
بهراد : اره چطور؟چیزی لازم داری؟
_تا کی میخوای وایسی حرف بزنی؟
بهراد:کارم داری؟
با حرص گفتم:نخیر... برو من بتونم ابا رو بردارم...
بهراد مسخره گفت:خوب بردار...
_کوفت ... بهراد برو دیگه ... دارم یخ میزنم...
بهراد خندید وگفت: حالا چه با حیا شده واسه من... و گفت: بیا رفتم...
با اینکه مطمئن نبودم اروم در وباز کردم .دیدم بله خبری ازش نیست .
بطری ها رو برداشتم و اب گرم و با یه کاسه ی کوچیکی رو سرم خالی کردم ... تو پنج دقیقه از شر اون همه کف خلاص شدم و حوله رو دور خودم پیچیدم.
از سرما داشتم منجمد میشدم. یه تاپ دکلته ی بدون بند تنم کردم و شلوارک کوتاهی هم پوشیدم و موهام و ازاد گذاشتم تا خشک بشن ... احتمالا بجز اتو ... سشوار بهراد هم نصیب من میشد.
حوله رو روی شوفاژ گذاشتم تا گرم بشه ... بعد هم اونو عین لنگ دور خودم پیچیدم. از گرماش کمی قوت گرفتم.
از اتاق بیرون اومدم ... بهراد داشت باطری های کنترل و عوض میکرد.
با دیدن من متعجب گفت: چرا لباس نپوشیدی...
یه نگاهی به ریختم کردم... واقعا در نگاه اول اصلا متوجه نمیشد زیر اون حوله خوب من همون لباسایی که معمولا جلوش میپوشیدم و پوشیدم.
لبخندی زدم وگفتم: تو مشکلی داری؟
کنترل و روی میز گذاشت و درحالی که با چشمهای گرد و درشت به من زل زده بود گفت: خوب برو بپوش...
خندیدم وگفتم:حالا می پوشم...
بهراد مستقیم به من نگاه میکرد.
تو چشماش نگاه کردمو گفت: سرما میخوری ها ...
_تو نگران سرما خوردن منی الان؟
بهراد دستهاشو تو جیب شلوارکش کرد وکمی این پا واون پا شد.
اخرسر هم دستشو با کلافگی از جیبش دراورد ولای موهاش فرستاد.
به سمتش رفتم که یه قدم به عقب رفت.
لبخند کجی زدمو گفتم:طوری شده؟
بهراد با حرص گفت: بهت میگم برو لباس بپوش...
_اگه نرم...
بهراد نیشخندی زد وگفت:میخوای کار دست خودت بدی؟
لبخند کجی زدم و دست به کمر جلوش ایستادم و گفتم : چیه؟ اینقدر بخودت بی اطمینانی؟
با حرص گفت:من؟
با خنده گفتم: نه من؟
پوفی کشید و با اشفتگی گفت:کتی بهت میگم برو لباس بپوش...
خندیدم وگفتم: من الان پوشیده ام...
بهراد دو دستی به موهاش چنگ زد وگفت: کـــتی...
خندیدم وگفتم:واقعا اینقدر بی اراده ای؟
بهراد اخم پهنی کرد وگفت: چی میگی؟من برای خودت میگم لباس بپوش... بیچاره سرما میخوری...!
لبخندی زدم و در سکوت به چشمهاش خیره شدم.
به دیوار تکیه داد و گفت:منو انطوری نگاه نکن ...
_چرا؟ با نگاه من مشکلی داری؟
بهراد: اره...
دست به سینه جلوش ایستادم وگفتم:چه مشکلی؟
بهراد پوفی کشید . حس کردم پیشونیش کمی داره عرق میکنه ... از حرص دادنش کلا لذت می بردم.
خندید م وگفتم: واقعا اینقدر بی اراده ای؟
بهراد با غیظ گفت:کتی مجبورم نکن ...
_چی؟ مجبورت نکنم چی؟
ریتم نفس هاش تند شده بود.
کم کم هم صورتش به سرخی میزد .
بهراد تو چشمهام خیره نگاه میکرد ... دست اخر با کلافگی گفت:کتی نمیخوام مجبور بشم که ...
باز هم نزدیکش رفتم... دیگه ازش نمی ترسیدم که هیچ... حتی!
_که چی؟
بهراد:کتی برو لباس بپوش...
دستمو به صورتش کشیدم که صورتشو فوری کشید عقب وگفتم: واقعا ادم بی اراده وضعیفی هستی...
بهراد با دندون قروچه گفت:نیستم...
لبخندی زدم وگفتم: مطمئنی؟همیشه جلوی یه دختر اینطوری ضعیف میشی؟... سرخ میشی... نفس نفس میزنی؟
بهراد با حرص کنارم زد وگفت: کتی مجبورم نکن ...
با جدیت گفتم:چیو؟؟؟ مجبورت نکنم که چی؟
بهراد با حرص دستشو به کمرش گرفت و گفت: خودت خواستی ها...
لبخندی زدم و دستمو به سمت حوله ام بردم.
مات به من نگاه میکرد.
خندیدم وگفتم: میخوای بازش کنم؟
با حرص گفت: کتــــی... بس کن ...
لبخندی که دیوونه اش میکرد و زدمو حوله رو از دور خودم باز کردم...
پقی زدم زیر خنده ... قیافه ی اچمز شده ی بهراد دیدنی بود.
بهراد اهی گفت و به سمت دستشویی رفت.
با خنده گفتم: حواس پرت اب قطعه ...
و همینطور که داشتم میخندیدم ...یه بطری اب پشت در گذاشتم وگفتم: من تو هالم ...
و لبه ی تاپمو بالا کشیدم وجلوی تلویزیون لم دادم.
خوابم گرفته بود بس که شبکه ها رو اینطرف واونطرف کردم.
درنهایت هم به یه سریال ایرانی رضایت دادم وسعی کردم بفهمم ماجرا از چه قراره ...
بهراد از اتاق بیرون اومد و گفت:کتی؟
_بله؟
بهراد نگاهی بهم کرد وگفت:هیچی...
_چی شد؟
بهراد: گفتم که هیچی...
کنارم نشست و زل زد به تلویزیون ...
مصر بودم بدونم چیکارم داره.... لبخندی زدم و گفتم: از شوخیم ناراحتی هنوز؟
بهراد بهم نگاه کرد وگفت:نه...
_بخاطر همین دو ساعته تو اتاق خودتو حبس کردی؟
بهراد لبخندی زد وگفت:نه کتی ... داشتم کارامو انجام میدادم...
_چه کاری؟
بهراد پوفی کشید و گفت:کارای مهندسی... و بهم نگاه کرد وگفت: باید باهم حرف بزنیم...
با تعجب گفتم:راجع به چی؟
بهراد :ببین من میتونم برات کار پیدا کنم ... ولی یه مسئله ای که هست اینه که حضور تو تو این خونه...
با حرص وبغض گفتم: مایه ی عذابم؟
با گیجی گفت: من چنین چیزی گفتم؟
_پس چی؟میخوای بیرونم کنی؟ گفتم که یه کار درست پیدا کنم خودم میرم...
با حرص گفت:کتی میذاری حرف بزنم؟
رومو برگردوندم و بهراد گفت:کتی خوشم نمیاد وقتی قراره حرف بزنم کسی نگام نکنه...
با پررویی هنوز داشتم یه طرف دیگه رو نگاه میکرد.
بهراد ازکنارم بلند شد وسمت دیگه ام نشست وزل زد تو چشمام و گفت: من وتو که داریم باهم اینجا زندگی میکنیم... باید مثل ... مثل چطوری بگم... یه زندگی همخونگی داشته باشیم... عین اروپایی ها... دوست باشیم بهم برسیم کمک هم کنیم ... ولی ...
با عصبانیت گفتم:
ولی بعضی وقت ها یاد خاطرات دوبی بیفتیم و کارهای ناتموم رو تموم کنیم... آره؟ منظورت همینه دیگه؟ دوست باشیم ولی بهم برسیم! Friends with benefit!
یه دفعه داد زدم:
من این همه بدبختی توی دبی نکشیدم که بیام اینجا و تو رودربایسی این که سربارتم به این پیشنهادت جواب مثبت بدم... خودتم خوب می دونی که برای من بریدن و گذاشتن و رفتن خیلی آسونه... یه بار با وحشی بازی سعی کردی تصاحبم کنی، این بار با یه پیشنهاد محترمانه و مودبانه! پیش خودت فکر کردی که کتی اهل هرچی باشه اهل از تن مایه گذاشتن نیست؟
بهراد اخم کرد و گفت:
تو پیش خودت در مورد من چی فکر کردی؟ من اهل دختربازی هستم... آره... شاید برای این قضیه خیلی هم پول خرج کنم و خیلی کارها بکنم ولی هرکسی که دختربازه لزوما حیوون نیست. منم هرچی باشم حیوون نیستم... ولی تو بدبینی... منتظر لحظه ای هستی که دستم رو بشه و خوی حیوانیم رو ببینی...
تند رفته بودم... لحن آرومش باعث شد عذاب وجدان بگیرم... گفتم:
من فکر نمی کنم که تو حیوونی... ولی خب... می دونی که چی بهم گذشته...
بهراد پوزخندی زد و گفت:
اگه منتظری یه نفر پیدا شه و کمکت کنه منتظر نباش که اون آدم یکی مثل کامی باشه... امثال تو با کارهاشون نسل این آدم ها رو منقرض کردن... تو یه آدم نه چندان خوب... منم یه آدم نه چندان خوب... حاضری تکلیف زندگی دونفره مون رو مشخص کنیم؟ ... پایه ی یه زندگی اروپایی هستی؟
میون حرفش اومدم وگفتم: ولی حرمت همو هم نگه داریم؟
صورت بهراد توی هم رفت ولی گفت:
اره ... تو این مایه ها ... موافقی؟
_من که از خدامه ... ولی قول میدم زیاد سر بارت نباشم...
پوزخندی زد وگفت:چند بار بهت بگم سربار نیستی؟؟؟
از قیافه ی بهراد مشخص بود که این دقیقا اون نتیجه ای نبود که می خواست بهش برسه! می دونستم نظرش هنوز روی دوستی با مزایا ست! ولی دوست داشتم همین موضع رو بچسبم... خودمو بزنم به اون راه...
اروم گفت:راستی...
بهش نگاه کردم وگفت: کتی من امشب خونه نیام مشکلی نداری؟
_نه ...
بهراد:پس از تنهایی نمی ترسی؟
_نه ... میری خونه ی پدر ومادرت؟
بهراد کمی بهم نگاه کرد و انگار که با خودش حرف بزنه گفت:اصلا تو هم بیا...
بهش نگاه کردم وگفتم:کجا؟
موهام و پشت گوشم فرستاد و گفت: شب یه پارتی دعوتم... ساعت ده اینطورا ...
به ساعت نگاه کردم ... تازه هفت بود.
لبخندی زد وگفت:میای؟
_اگر تو بخوای ... باشه ...
ابروهاشو بالا داد و گفت:چه حرف گوش کن ...
چیزی نگفتم و فکر کردم خیلی وقته یه مهمونی عین ادم نرفتم ... یه مهمونی که ...! ذهنم داشت پر میکشید به سمت ضیافت شیخ که ... اشکهام اروم روی صورتم غلت زدند.
بهرادچونمو تو دستش گرفت وگفت:از فکرش بیا بیرون ... امشب با من قراره خوش بگذرونیم ... اکی؟
لبخندی بهش زدم واشکهامو اروم از روی صورتم پاک کردم.
_به سبک اروپایی؟
خندید وگفت:اروپا و امریکا که نتونستی بری ... حداقل سنت اروپا و امریکا رو بیاریم اینجا ...
خندیدم و بهراد گفت: نخند اینطوری یادم میره چی میخوام بگم!
با اینکه هنوز داشتم میخندیدم بهراد کمی ازم فاصله گرفت ومهربون گفت: من که لباس دارم... دوست داری بریم برات لباس بخریم؟
مات گفتم:واقعا؟
بهراد:اره ... بلند شو...
با من من گفتم: اخه اینطوری خرجم خیلی میره بالا...
با اخم گفت:کتی ... مسخره نشو... تو تمام کارهای خونه رو میکنی... اشپزی... نظافت ... ظرف شستن ... من یه هفته است دارم بهترین غذاها رو میخورم...
لبخندی بهم زد وگفت: ببخشید ببخشید اگر مستخدم هم استخدام میکردم خرجش خیلی ازتو کم تر بود.
لبخندی بهش زدم وگفت:برو مانتوتو بپوش ... امشب قراره خوش باشیم...
با تکون سر موافقت کردم و به اتاق رفتم . مانتو شلواری که از دبی خریده بودم و تنم کردم ویه شال ساده سرم انداختم.
بهراد تو هال منتظرم بود.
دستشو به سمتم دراز کرد.
با دو تا گام بلند خودمو بهش رسوندم ودستش وگرفتم. خیلی وقت بود که از کنارا ون بودن حس قدرت و اطمیمنان داشتم.
درحالی که سوار اسانسور میشدیم گفت: امشب باید نقش دوست دخترمو بازی کنی ها ...
لبخندی زدم وگفتم: باشه...
بهراد:مشکلی نیست پس؟
شونه هامو بالا انداختم وگفتم: نه ... حداقل بهتر از اینه که ...
انگشت اشاره اشو روی لبم گذاشت و گفت:هیس.. قرار بود به قبلا فکر نکنی... اکی؟
لبخندی زدم ولبخندی زدو چال گونه اش معلوم شد.



بهراد با دست و دل بازی برام یه تاپ و دامن خریده بود که خودش اصرار داشت یاسی باشه ولی من که از رنگ یاسی متنفر شده بودم آخر سر به بنفش تیره رضایت دادم. یه کفش پاشنه بلند مشکی هم خریدیم و بعد از خریدن چند قلم لوازم آرایش کار خرید رو تموم کردیم.
دست و دل باز بود... خسیس بازی توی کارش نبود. کلا اهل بریز و بپاش بود. بازوش رو گرفته بودم و به زور از تو مغازه ی عطرفروشی بیرون اورده بودمش... به خریدن یکی دو تا عطر هم راضی نبود...
ماشین رو جلوی یه خونه ی ویلایی پارک کرد و گفت:
کتی... ببین... زیاد جوش مهمونیش خوب نیستا...
اخم کردم و گفتم:
بدتر از مهمونی شیخ؟
بهراد لبخند زد. دستمو گرفت و گفت: نه بابا...
با هم وارد خونه شدیم.
یه نگاهی به دور و بر خونه کردم. توی هال یه دست کاناپه ی قرمز بود که چند تا پسر و دختر چفت هم روی بزرگترین کاناپه نشسته بودند. یه پسر که کلاه سرش بود روی یکی از کاناپه ها نشسته بود و یه دختر با حالت زننده ای جلوش می رقصید.
با نفرت نگاهمو از دختر گرفتم. یه میز ناهارخوری رو به روی بزرگترین کاناپه بود که یه طرفش چند بطری مشروب و سه ردیف لیوان یه بار مصرف قرار داشت. چند تا دختر با لباس های ناجور اون طرف میز ایستاده بودند و به تنقلات روی میز ناخونک می زدند.
دور تا دور سالن باندهای بزرگی قرار داشت و صدای موزیک توی فضا پیچیده بود. چند نفر وسط سالن می قرصیدند و رقصشون به اندازه ی همون دختر بد بود.
نگاهمو از دختری که نزدیک اپن ایستاده بود و هر لحظه با دو پسری که دورش بودند بیشتر از قبل پیش می رفت گرفتم و به بهراد نگاه کردم. با دیدن لباس های دخترها و مهمون های مست فقط یه چیز به فکرم رسید:
مرده شور بهراد رو با این دوستاش ببرن!
به پسری که داشت به سمتمون می اومد نگاه کردم. دکمه های پیرهنش تقریبا تا پایین باز بود. صورت و گردنش سرخ شده بود. صدای خنده هاش زیادی بلند بود. موهای تیره ش بهم ریخته بود.
با دیدن بهراد گفت:
بــــــــــــــــــــــــ ــه! داداش خودم... چطوری رفیق؟ کیف حالک؟
بهراد باهاش دست داد و منو بهش معرفی کرد:
دوست دخترم کتی... کتی! دوستم یاشار!
یاشار یه کم دستم رو بیشتر از حد معمول توی دستش نگه داشت و مجبور شدم دستم رو از دستش به زور بیرون بکشم. تا خواستم به سمت اتاق برم تا مانتوم رو در بیارم دیدم که یاشار به یکی از دخترهایی که نزدیک میز بود اشاره کرد که بره سمت بهراد... نگاهی به سر تا پای دختر کردم. یقه ی پیرهن شل و ولش تا ناکجاآباد باز بود. دامن پیرهنش اون قدر کوتاه بود که...
بهراد با دیدن دختر سرش رو اون طرف کرد و آهسته خندید. چیزی به یاشار گفت که نفهمیدم. تو دلم گفتم:
آره! تو از این دخترها خوشت نیاد کی باید خوشش بیاد؟!
داشتم به سمت اتاق می رفتم که یه لحظه وسوسه شدم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. بهراد داشت دختره رو برانداز می کرد. یه چیزی به یاشار گفت. یاشار بلند گفت:
نترس بابا... این دخترها همشون دوبی رفته ن... کار بلدن... کلی بهشون پول دادم.
قلبم توی سینه فرو ریخت... بهراد به سمتم برگشت. هر دوتامون با دهن باز بهم نگاه کردیم... سرمو پایین انداختم و به سمت اتاق رفتم. قلبم توی دهنم بود... دستام می لرزید. دستامو مشت کردم و سعی کردم خودمو کنترل کنم تا از عصبانیت داد نزنم. همین که در اتاق رو باز کردم چشمم به یه دختر و پسر افتاد. سریع در رو بستم و با عصبانیت گفتم:
اَه! گندشون بزنن!
به دیوار تکیه دادم و نفسم رو با حالتی عصبی بیرون دادم. چشمامو بستم... سرم درد گرفته بود. صدای یاشار توی ذهنم پیچید:
این دخترها همشون دوبی رفته ن... کار بلدن...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط شم ولی نتونستم اخم رو از صورتم پاک کنم. بی خیال اتاق های در بسته شدم. مانتوم رو در اوردم. وارد هال شدم و مانتومو روی یه صندلی خالی انداختم. چشمم به بهراد افتاد. داشت برای خودش نوشیدنی می ریخت. با چشم دنبال دختری گشتم که تا چند دقیقه ی پیش دیده بودم... دور و بر بهراد که نبود. نفس راحتی کشیدم. به سمت بهراد رفتم. کنارش وایستادم و گفتم:
چی شد؟ تو که دخترهای دوبی رفته رو دوست داشتی! چرا دکش کردی؟
بهراد نگاهی به سر تا پام کرد و گفت:
آره... خیلی ازشون خوشم می یاد... خصوصا اون خوشگل وحشی رو که جلوم وایستاده...
و با شیطنت خندید. گفتم:
آره! خوب یادمه که به دلت نشسته بودم!
بهراد لیوانش رو روی میز گذاشت. بازومو گرفت و گفت:
کتی... اذیت نکن...
منو به سمت خودش کشید... خندیدم و گفتم:
راست می گم دیگه... اون از خرید کردنت از پوپک! این از دوستی با مزایات!
بهراد خندید. اخم کردم... گفتم: بایدم بخندی!
و جاممو پر کردم ... یه خرده تو دهنم نگهش داشتم وبعد اروم اروم قورتش دادم.
بهرادم داشت به من نگاه میکرد.
کمی دیگه برای خودم ریختم.
بهراد لبخندی زد و جامشو به جامم زد وگفت:به سلامتی...
لبخندی زدم و یه نفس همزمان باهم سرکشیدیم.
اروم زیرگوشم زمزمه کرد:بازم میخوری؟
بدم نمیومد...
یه کم دیگه برام ریخت و باز یه نفس همزمان سرکشیدیم.
یخرده داغ شده بودم.
بهراد اروم دستشو روی شونه ام گذاشت و بی مقدمه گفت: می یای برقصیم؟
گوشمو تیز کردم و به آهنگی که داشت پخش میشد گوش کردم:
You've got me and I could not defend it
تو منو به خودت جذب کردی نمیتونم انکارش کنم
I tried but I had to surrender
خیلی تلاش کردم اما باید تسلیم بشم
از بقیه ی آهنگ هایی که پخش شده بود بهتر بود... حداقل می شد مثل آدمیزاد باهاش رقصید...
Your style got me under the spell
استایل تو من و جادو میکنه
Left me no other choice but to get down
و هیچ راه چاره ای جز کنار اومدن ندارم
بهراد دستمو گرفت و وسط سالن رفتیم... صدا اون قدر بلند بود که احساس می کردم زمین کف پام می لرزه... توی قفسه ی سینه م احساس کوبش می کردم. بخار اطرافمون رو گرفت. رقص نور فلشی درست توی چشمم بود... یه لحظه پشیمون شدم و خواستم به هال برگردم که بهراد دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشید و در گوشم گفت: It's too late
It's too late, it's too late, It's too late, it's too late
خیلی دیر شده
You've got it, you've got it, You've got it, you've got it
تو داری منو بدست آوردی

خندیدم. دستمو روی شونه ش گذاشتم و گفتم: you've got it
لبخندی زدم و شروع کردم با ریتم آهنگ پا و شونه هام رو تکون دادم... دستشو روی کمرم گذاشت و یه کم منو به خودش نزدیک کرد. به چشمهاش که اونشب حسابی شیطون شده بود نگاه کردم. اونم سرش رو کج کرد و به چشمام زل زد...
When I look into your eyes, it's over
وقتی به چشمات نگاه میکنم , تمومه

You've got me hooked with your love controller
تو با عشقت من و تو دام خودت انداختی
چرخیدم و پشتمو بهش کردم. دستش رو دور کمرم انداخت و منو به خودش نزدیک کرد. با خنده ی مستانه ای گفتم: پررو شدی...
صورتش رو نزدیک گوشم اورد و گفت: عربی بهتر می رقصیدی...
به سمتش چرخیدم ... دستهامو روشونه اش گذاشتم.
I'm trippin' and I could not get over
خودم و ازت دور کردم اما بازهم نتونستم فراموش کنم

I feel lucky like a four leaf clover
من مثل یک شبدر چهار برگ ,احساس خوش شانسی میکنم
پوزخندی زدم و گفتم:
خب چرا نمی ری با یکی برقصی که بلده؟
خواستم برم که دستمو کشید. محکم به سینه ش خوردم و پام لیز خورد. با دستش کمرمو گرفت و نذاشت تعادلمو از دست بدم. سرشو جلو اورد و گفت: Cuz I'm into you

Cuz I'm into you, I'm into you
چون من مجذوب تو شدم
I'm into you, yeaaah
I'm into you, I'm into you
I'm into you, yeaaah
چرخیدم و رو به روش ایستادم همون طور که مثل خودش با ریتم آهنگ بدنم رو به صورت موزون تکون می دادم گفتم:
اذیتت می کنم ها! می دونی که خوب بلدم... .
خندید و گفت:
من خودم همه آدم و عالم رو اذیت می کنم. چی می گی دختر؟
خندیدم و پشتمو بهش کردم... دستهاشو روی شکمم قفل کرد و سرشو تو گودی شونه و گردنم فشار داد.
Nana nananana nana-na-eh
دوباره دستمو روی شونه ش گذاشتم. همون طور که به چشماش زل زده بود و با شیطنت می خندیدم آهسته و موزون شونه هام رو تکون می دادم و با ریتم آهنگ آروم پایین و پایین تر می اومدم... بلند خندید و گفت: کتی باز داری بازیم می دی...
Listen, now I'm strong baby I bring the fire on
گوش کن ، من خیلی قوی و محکمی هستم عزیزم و همه رو عاشق خودم میکنم
Sharp shooter, you can call me the zion
تیر انداز ماهر ، میتونی منو بهشتت بدونی
دورش چرخیدم. دستمو گرفت... تا جایی که دست های تو هم قفل شده مون اجازه می داد ازش دور شدم... انگشت اشاره م رو به حالت هشدار تکون دادم و براش ابرو بالا انداختم.

I'm not the one easy to get to
من اون آدمی نیستم که ساده بدستش بیاری
دستمو کشید. چرخیدم... از زیر دستش رد شدم و نزدیکش ایستادم. دستمو روی شونه ش گذاشتم ... دوتایی با هم هماهنگ به ریتم آهسته تکون می خوردیم... بی اختیار لبخندی بهش زدم.

But all that changed, baby when I met you
اما وقتی دیدمت همه چی عوض شد عزیزم

It's too late, it's too late, It's too late, it's too late
خیلی دیر شده
You've got it, you've got it, You've got it, you've got it
تو داری منو بدست آوردی
دستای همدیگه رو گرفتیم همون طور که به چشم های هم نگاه می کردیم با ریتم آهنگ پا و شونه هامون رو تکون می دادیم.

When I look into your eyes, it's over
You've got me hooked with your love controller
I'm trippin' and I could not get over
I feel lucky like a four leaf clover
یاشار دوباره بخار رو زد و دور و برمون پر از بخار شد... توی فاصله ی خاموش و روشن شدن های کوتاه فلشر به صورت جذابش نگاه کردم... بهم لبخند زدیم.
Cuz I'm into you, I'm into you
I'm into you, yeaaah
I'm into you, I'm into you
I'm into you, yeaaah
آهنگ تموم شد. بهم خندیدم. به سمت هال رفتیم. به خاطر بخار و فلشر سرم درد گرفته بود. همین که دستم رو از دست بهراد بیرون کشیدم صدایی آشنایی از سمت راستم شنیدم:
کتی... وای خدا! باورم نمی شه... کتی!
چشمم به دختری با موهای بلند بلوند و پوست سفید افتاد. به چشم های عسلی و آرایش غلیظش نگاه کردم. آشنا بود... با خنده گفت: نشناختی؟
با شک و تردید گفتم: سحر...


 

برچسب ها رمان حکم دل ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 767
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,112
  • بازدید ماه : 26,993
  • بازدید سال : 177,092
  • بازدید کلی : 11,674,232