close
مجتمع فنی تهران
رمان حکم دل قسمت هشتم
loading...

رمان فا

دستاش رو دور گردنم انداخت و گفت: وای کتی... باورم نمی شه دارم اینجا می بینمت... منو توی بغلش کشید. منو از خودش جدا کرد... دهنم باز مونده بود... با…

رمان حکم دل قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4175 یکشنبه 10 فروردين 1393 : 11:16 نظرات ()

دستاش رو دور گردنم انداخت و گفت: وای کتی... باورم نمی شه دارم اینجا می بینمت...
منو توی بغلش کشید. منو از خودش جدا کرد... دهنم باز مونده بود... با ناباوری به صورتش خیره شده بودم. بازوهاش رو گرفتم و به صورتش زل زدم. لبخندی زدم و گفتم:
منم باورم نمی شه... وای سحر... اینجا چی کار می کنی؟
سحر خندید و گفت: کار! می خواستی چی کار کنم؟
نگاهی به سرتاپای بهراد که کنارم ایستاده بود کرد و گفت:
نمی خواستم مزاحم بشم... انگار منتظرته............................................................

با تعجب نگاهی به بهراد کردم. داشت برای خودش مشروب می ریخت و با کنجکاوی به ما نگاه می کردم. سحر گفت:
بگو ببینم... برای کی کار می کنی؟ تو رو هم سارا فرستاده؟ چرا با ما نیومدی؟ ... نکنه سفارشی برای این خوشگله فرستادت؟
خندید و چشمکی زد. با گیجی نگاهش کردم و گفتم:
حالت خوبه سحر؟ چی می گی؟ سارا کیه؟
سحر تابی به موهای بلندش داد... نگاهی به موهاش کردم... خوشگل شده بود ولی صورتش بین اون همه رنگ و روغن گم شده بود. نگاهی به سرتاپاش کردم. یه دکلته ی قرمز و یه دامن کوتاه مشکی با جوراب شلواری توری پوشیده بود... یه دفعه یاد حرف یاشار افتادم... دخترهای دوبی رفته... کلی هم خرجشون کرده بود... قلبم توی سینه فرو ریخت... گفتم:
سحر... تو چی کار می کنی؟
خودم فهمیدم... شخصی به اسم سارا فرستاده بودش تا این پسرها رو ... سرم گیج رفت... فقط تونستم بگم: چرا؟
سحر که حواسش به بهراد پرت شده بود گفت:
حالا این پسره کیه که این قدر حواسش بهت هست؟
بازوهای سحر رو دوباره گرفتم و گفتم:
منو نگاه کن! از شادی خبر داری؟ بیتا؟ خودت چی کار کردی؟ برای چی داری این کارو می کنی؟ می فهمی داری چه غلطی می کنی؟
صورت سحر جمع شد... فهمیدم ناراحت شده. ابروهای باریکش توی هم گره خورد و گفت:
نیست که خودت خیلی سر به راه و آدمی! داری منو نصیحت می کنی... پاشو برو مشتریت رو جمع جور کن تا نرفته سراغ بقیه.
این دفعه صورت من از ناراحتی جمع شد. گفتم:
مشتری؟ تو واقعا این طوری در مورد من فکر می کنی؟ دوستمه! من این همه بدبختی نکشیدم که خودمو از زیر دست اون آدما بیرون بکشم که آخرش بخوام دنبال مشتری بگردم.
سحر با تعجب به بهراد نگاهی کرد. دیدم که با نگاهش سر تا پای بهراد رو از نظر گذروند. با حالت خاصی گفت: دوست پسرته؟
احساس کردم توی نگاه و لحن سحر یه رگه هایی از حسادت وجود داره. دستش رو نوازش کردم و گفتم:
سحر... بیا با هم حرف بزنیم.
سحر دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت:
نمی تونم... باید کارمو بکنم... همه مثل تو یه تیکه ای مثل این پسره گیرشون نیومده که ساپورتشون کنه!
پشتش رو بهم کرد. سریع شونه ش رو گرفتم و به سمت خودم چرخوندمش. گفتم:
سحر قدر خودتو بدون... ما اشتباه کردیم... همه مون... ولی کاری که تو می کنی اشتباه دوم و بزرگتریه... آخه می ارزه؟
سحر دستمو از روی شونه ش پایین انداخت و گفت:
ما رو فروختن... نگهمون داشتند و تو اصلا نمی فهمی باهامون چی کار کردند...
چونه ش لرزید... چشماش از اشک برق زد. ادامه داد:
شادی عقل درست و حسابی براش نمونده... قبل از این که برگردم ایران دیدمش... عین دیوونه ها شده بود... بیتا هم از اون کم نداره... اون وقت توی عوضی اینجا با دوست پسرت وایستادی و داری ته دلت به ریش ما می خندی...
یه دفعه محکم توی سینه م زد و گفت:
شب ها خوابت می بره؟ عذاب وجدان خفه ت نمی کنه؟ آرزوی مرگی نمی کنی؟ به خاطر کاری که با شادی کردی؟... باید هم با دمت گردو بشکنی! اگه هاتف دوباره منو پیدا نمی کرد و سر این کار نمی اورد الان باید کارتون خواب می شدم... اون وقت توی خرشانس همچین پسری رو تور کردی! پس هاتف راست می گفت. شیخ رو پیچوندی و حسابی تحقیرش کردی بعد با این پسره ریختی رو هم... آفرین ... خوشم اومد.. خوب زرنگی... آشغال عوضی!
قلبم محکم توی سینه می زد. با عصبانیت گفتم:
حرف دهنتو بفهم! منم مثل شماها فروختن... فقط عرضه داشتم که خودمو نجات بدم. شماها زود تسلیم شدین! مشکل از شماهاست! این قدر بدبخت و ضعیف بودید که زود خودتون رو گم کردید! اصلا همین که از کامیون پیاده شدیم شماها خودتون رو باختید! من بابت شرافتم جنگیدم. به کاری هم که کردم افتخار می کنم.
سحر پوزخندی زد... با صدایی که از بغض می لرزید گفت:
آهان! یادمه یه مشت نگهبان قلچماق منو دست اون مردیکه دادن... به خودم اومدم و دیدم روی یه تختم و طرف داره لباساش رو در می یاره...
یه دفعه احساس کردم قلبم تیر کشید... یاد خوابی افتادم که شب اول توی خونه ی بهراد دیده بودم. ناخودآگاه یه قدم به عقب برداشتم. سحر گفت:
نمی دونم جنگیدن یعنی چی؟ یعنی می زدم طرف رو می کشتم؟... من این چیزها حالیم نیست... فقط خواستم بهت بگم با خراب کردن زندگی شادی بدبخت برای خودت خوب وضعی بهم زدی. برو به دوست پسرت بچسب! از همون اول که دیدمت فهمیدم یه دختر هرزه و آشغالی که فقط به فکر خودتی!
یه دفعه از خون جلوی چشمم رو گرفت. دستمو بالا بردم و محکم توی صورتش زدم. هلش دادم و گفتم: دهنتو ببند عوضی!
تعادلش رو از دست داد و روی کاناپه ی پشت سرش افتاد. صدامو بالا بردم و گفتم:
یه نگاه به سرتاپای خودت بنداز تا ببینی هرزه به کی می گن!
قلبم محکم توی سینه م می زد. بهراد بازوم رو گرفت و گفت:
چی کار می کنی کتی؟ آروم بگیر!
دستمو از بازوش بیرون کشیدم و گفتم: ولم کن! بهم دست نزن!
سحر با عصبانیت از جاش بلند شد و به بهراد گفت:
برو دنبال دوست دختر (... ) ت. حالم ازتون بهم می خوره...
جلوم وایستاد و با صدای بلند گفت:
نکنه همه ش نقشه بود؟ هان؟ مخصوصا تو رو با ما اوردن تا مخمون رو بزنی! بعدش هم پول خون ما رو دادن بهت که بری با دوست پسرت خوش بگذرونی!
بی اختیار به سمت سحر هجوم بردم. بهراد سریع بینمون وایستاد و گفت:
بسه دیگه! تمومش کنید.
سحر بهراد رو کنار زد و گفت:
بگو دروغ می گم!



بهراد کمرم رو گرفت و منو عقب کشید. با آرنج توی سینه ی بهراد زدم و سعی کردم خودم رو آزاد کنم. رو به سحر داد زدم:
آره... اصلا همینه... توام اگه عرضه داشتی گلیمت رو از آب بیرون می کشیدی... نه این که سراغ راحت ترین کاری که برای یه زن هست بری...
نگاهی تحقیرآمیز به هیکلش کردم و ادامه دادم: خودفروشی!
بهراد رو کنار زدم. مانتوم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم... همین طور که تند تند از پله ها پایین می اومدم مانتوم رو تن کردم... نفس نفس می زدم... قلبم توی دهنم بود... دستام می لرزید... یه دفعه روی پله سر خوردم و روی دو تا پله ی باقی مونده غلت خوردم و محکم زمین خوردم. صدای ناله و آخ و اوخم بلند شد... آرنج دست راستم درد گرفته بود. با دست چپ کفش های پاشنه بلندم رو در اوردم و با عصبانیت به اون طرف پرت کردم. مچ پام و زانوم رو مالیدم... چشمامو از درد روی هم گذاشتم. زانوم رو بغل کردم و دندونام رو روی هم فشار دادم.
صدای پایی شنیدم. بهراد بود... با دیدن من توی اون وضعیت سریع به سمتم اومد و گفت:
چی کار می کنی کتی؟ مراقب باش...
با عصبانیت داد زدم:
فکر می کنی خودمو از قصد انداختم؟ فکر می کنی عقلم کمه؟ کوری؟ نمی بینی خوردم زمین؟
بهراد یه لحظه با تعجب نگاهم کرد. بعد به سمتم اومد. بازوهام رو گرفت و از زمین بلندم کرد. محکم منو تکون داد و گفت:
داری خیلی تند می ری دختر! فهمیدی؟ جلوی زبونت رو بگیر تا منم قاطی نکنم... داری شورش رو در می یاری! خوشم نمی یاد این طوری باهام حرف بزنی... به هیچکس اجازه نمی دم این طوری باهام رفتار کنه... فهمیدی؟
بازوهام رو ول کرد. اون قدر بازوهام رو محکم فشار داده بود که درد گرفته بود. اگه سربارش نبودم حالش رو می گرفتم. بهراد نگاهی به سرتاپام کرد. جلو اومد. لباسام رو تکوند. انگار یه کم آروم تر شده بود. گفت:
عصبانیم می کنی کتی... یه خورده رو اعصابت کنترل نداری! پاشو بریم بالا... حال دختره رو که گرفتی... بذار حداقل تا مهمونی تموم نشده یه کم خوش بگذرونیم.
دستی به سرم کشیدم و گفتم:
من نمی یام... تو برو... من آژانس می گیرم و می رم خونه...
تو دلم گفتم:
توام برو پیش دوست های تنه لشت و اون دخترهای خراب!
بهراد دستش رو توی جیبش کرد و گفت:
مطمئنی؟ باید تنها بمونی ها...
آرنج دست راستم رو مالیدم و گفتم:
عیبی نداره... می خوام برم... همین که یاشار دهنش رو باز کرد اعصابم بهم ریخت. بعدش هم که سحر از روی حسادت هرچی می خواست بهم گفت.
بهراد کیف پولش رو دستم داد و گفت:
برو خونه... استراحت کن و سعی کن فراموش کنی... منم سعی می کنم زود بیام.
*****
از توی کابینت یه بطری ویسکی بیرون اوردم. یه کم توی لیوان ریختم و به هال برگشتم. خودمو روی کاناپه انداختم. نگاهی به عکس بهراد کردم... یادم اومد چه قدر باهاش بد رفتار کرده بودم و چه قدر بد عکس العمل نشون داده بود...
یه کم از نوشیدنیم خوردم... نگاهی به ساعت کردم... دو بود... گفته بود زود می یاد... سرم رو روی دسته ی کاناپه گذاشتم و چشمامو بستم. سعی کردم سحر و حرفاش رو از مغزم بیرون کنم... می دونستم... می دونستم چیزی که برام اتفاق افتاده چیزی نیست که هیچ وقت بتونم فراموشش کنم... یاد شادی افتادم... چشمام رو باز کردم... انگار سحر یه کوچولو حق داشت... شاید فقط در مورد شادی... یاد صورت مظلوم و بچه گونه ش افتادم... ولی من نمی دونستم... اگه می دونستم چی در انتظارمونه هرکاری می کردم تا مانع بدبختی شادی شم...
پوزخندی زدم... من؟ منی که فقط به خودم فکر می کردم؟ منی که دل عزیزترین کسام... مامان و بابام ... رو شکسته بودم حاضر می شدم از خودم بگذرم و شادی رو نجات بدم؟ هیچ وقت!
دوباره نگاهی به عکس بهراد کردم... چشمامو روی هم گذاشتم... هرچی داشتم از بهراد داشتم... هرچند که اونم توقعاتی داشت... بی خودی قضیه ی زندگی اروپایی رو پیش نکشیده بود...
و بعد پیشنهادش توی ذهنم اومد... زندگی اروپایی... دوستی با مزایا... شاید باید بهش فکر می کردم... یعنی تازه اون شب به این نتیجه رسیدم که باید بهش فکر کنم... وسوسه شده بودم یه بار همچین زندگی رو تجربه کنم... جالب و هیجان انگیز به نظر می رسید...
نگاهی به ساعت کردم... سه و نیم شده بود... بهراد نمی اومد... می دونستم... می خواست شب رو با یکی از اون دخترها باشه... درست به همون اندازه که دست و دل باز و مهربون بود و حمایت می کردم ، اسیر هوی و هوسش بود... و من احمق برای چند ثانیه به با اون بودن فکر کرده بودم...



فصل هفتم:
سرمو که بلند کردم حس کردم گوشام داره سوت میکشه ...
با دیدن لباس هام و تخت خواب چشمهامو بیشتر باز کردم سردرد مستی از هر میگرن و کوفت و زهرماری بدتر بود. به سختی سرجام نیم خیز شدم، حس کردم سرم داره میترکه و الانه که مغزم از گوشام بیرون بزنه...
اصلا یادم نبود که کی برگشتیم خونه!
یه لحظه به خودم و سردردم فرصت دادم و کمی سرجام موندم.
تو اتاقم تو خونه ی بهراد بودم!
اتاقم... چه سریع مالک شده بودم. پوفی کردم و به کمک دیوار روی پاهام ایستادم . از شدت درد انگشتام زانوم هم ذوق ذوق میکرد . از اتاق بیرون رفتم .معده ام میسوخت وحلقم بد طعم بود.
در و باز کردم وارد هال شدم.
یه لحظه ماتم برد... بهراد رو کاناپه خوابش برده بود و یه دختر هم سرشو رو سینه ی برهنه اش گذاشته بود و اونم خواب بود.
جفتشونم برهنه بودن ... هرچند رو مبلی تا حدی روشونو گرفته بود.
از این صحنه عقم گرفت و به اتاق برگشتم ... پشت در نشستم و سرمو گرفتم تو دستهام.
کمی شقیقه هام و فشار دادم و سعی میکردم اب دهنمو جمع کنم تا حلق سوزناکمو التیام ببخشه...
از سرویس بهداشتی تو اتاق استفاده کردم... یه دوش سرسری گرفتم و خیس خیس تی شرت استین کوتاه و جینی تنم کردم.مانتو وشالمو برداشتم ... تو کیفمو نگاه کردم،میخواستم ببینم چقدر پول همرامه ... بهراد بهم پول میداد یعنی میگفت:پیشت باشه . یا یه همچین چیزی...
فقط میدونم ده هزار تومن داشتم که از سرمم زیاد بود. از اتاق بیرون زدم، از تو اشپزخونه یه کارد میوه خوری برداشتم.
بی توجه به اون دوتا از خونه خارج شد.
هوای بیرون باعث شد چند تا نفس عمیق جون دار بکشم و مسیری و بی هدف پیش بگیرم.
تازه ساعت ده صبح بود... نه خلوت نه شلوغ ... وارد خیابون اصلی شدم.
پاهام هنوز درد میکرد، نمیخواستم تو خونه باشم و صبحونه ی دو نفره ی اونا رو خراب کنم .یه چیزی ته دلم بهم میگفت :دیگه باید از بهراد و خونه اش دل بکنم ...
یه چیزی... یه حسی... یه ندایی... یه الهامی.. بهم میگفت که بهراد کامی نیست...!
کامی از یه لحاظ فرشته بود اونم این بود که حسش به من یه جور صداقت و پاکی داشت . ولی بهراد ... یه جور هیزی و پستی تو ته چهره و چشماش بود... یه جوربی صفتی... یه جور هرزگی... یه جور خرابی...
نمیتونست با من باشه با یکی دیگه بود ...
نفسمو فوت کردم دروغ چرا... دلم درد اومده بود ... نه که حسودیم بشه... نه... مال این حرفها نبودم که به مرد جماعت حسودی کنم! دردم واسه هم جنس خودم بود.
دردم از بی حرمتی بود ... از کثافتی... از رذلی ... حیوون صفتی!
هرچند بهراد واسه من حیوون بازی شو کنار گذاشته بود... ولی هنوزم حیوون بود.هرچقدرم منکر حیوون بودنش بود ، بازم حیوون بود.
سرم داشت میترکید...
تو ایستگاه اتوبوس روی صندلی نشتم... صندلی که نه... یه فلز سرد که روش با ماژیک سیاه نوشته بود: فرزاد و ارش... یادگاری...!!!
درست روی فرزاد و ارش نشستم!
هنوز هیچی نشده یه پژو برام بوق زدم.
به سحر خیزیش خندیدم و بعد پنج دقیقه رفت.
دلم سوخت واسه اش... بدبخت چی میکشه... بیچاره منو از کجا میشناسی!!! شاید مریض باشم... شایدم تو مریضی... هرچند هستی!
یاد بهراد افتادم که الان تو خونه است...
اونم مریضه...
یه سانتافه سیاه برام بوق زد.
خوش تیپ بود.
از تو افتاب نشستن خسته شده بودم. بی هوا از جا بلند شدم.
گفت:درخدمت باشیم...
پوزخندی زدم ، جلو رفتم وسوار شدم.
لبخندکجی زد و گفتم:سحرخیزی؟
عینکشو از رو چشماش برداشت وگفت: نه از دیشب بیدارم ...
_پس الان اضافه کاری وایستادی؟
نیشخندی زد وگفت:کمربندتو ببند....
بستم و گفتم: کجا میریم؟
_هرجا تو بخوای...
_من صبحونه نخوردم....
خندید وگفت: خوبه ... بریم خونه ی من؟
خندیدم و دست تو کیفم کردم . چاقوم سرجاش بود.
لبخند کجی زدم وگفتم:ساعت تازه یازده است...
_پس چیکار کنیم؟
_بریم صبحونه بخوریم... اگرم نه پیادم کن تو مشتری نیستی!
خندید وگفت: باشه بابا ... چرا ناز میکنی...
به نیم رخ استخونیش نگاه کردم وگفتم:نه که تو خریدار نیستی؟
دستمو گرفت وگفت:اسمم پدرامه... تو؟
دستمو از زیر دستش دراوردم وگفتم:بهم بگو شفتالو...
پقی زد زیر خنده ... حس میکردم کمی مسته ... منم هنوز مستی دیشب از سرم نپریده بود!
بی حرف رانندگی میکرد و سعی میکردم به هرنحوی دستمو بگیره ونوازش کنه ...
اخر سررضایت دادم و دستمو روی زانوش گذاشتم. یه دسته پول وتو جیبش حس میکردم. لبخندی زد و منم سعی میکردم کم کم دستمو بفرستم تو جیبش.. هرچند موقعیتش پیش نیومد ولی وقتی جلوی یه رستوران سنتی نگه داشت،یه لحظه کار و تموم کردم.
اونقدر بوق بود که نفهمید.
مشخص بود تازه کاره... از قیافه اش... اداهاش... شاید بیست ویکم به زور داشت.
دستشو دور بازوم انداخت و باهم وارد شدیم.
یه کیف چرم هم تو جیب جینش خود نمایی میکرد .لبخندی زدم و اونم برداشتم.
روی یه تخت نشستیم. سفارش املت داد ...
خیلی دوست داشت مدام ناز ونوازشم کنه ... خیلی دوست داشت مدام باهام لاس بزنه ... برای برداشتن گوشیش که کنارش بودم ناچاری تصمیم گرفتم یخرده کوتاه بیام... بهش نزدیک شدم وپیشونیشو به پیشونیم چسبوند.
لبخندی زد وگفت:خیلی جذابی... نفس بو دارش خورد تو صورتم. حالم دیگه داشت بهم میخورد ولی اون تو فضای خودش بود.
سری تکون دادم وگوشیشو به سمت خودم هل دادم.
با صدای پیش خدمت تند از هم فاصله گرفتیم ...
لقمه ی اخر املت و خوردم و اونم با خنده گفت:شیکمت سیر شد؟
خندیدم وبراش یدونه از اون عشوه های نفس گیر اومدم... چشماش خمار شد وگفتم:اره عزیزم عالی بود.
لبخندی زد و دستمو گرفت وگفت:بریم؟
دستمو از دستش با ملایمت بیرون کشیدم وگفتم: برم یه دستشویی...
_از اینجا تا خونه ام راهی نیست.
دستمو به صورتش کشیدم وگفتم:عشقم نمیتونم صبر کنم ... بعدشم نمیخوام تو معطل بشی!
ابروهاشو بالاداد... و گفت: اکی برو عزیزم.
رفتم به سمت دستشویی... یه بار دیگه نگاهش کردم حواسش نبود... راه بیرون و پیش گرفتم ... به اولین تاکسی سر راهم دست تکون دادم وگفتم:دربست!
سوار شدم .
راننده:کجابرم خانم؟
_تره بار...
راننده سری تکون داد و منم داشتم حساب کتاب میکردم.
تو کیف پولش دو تا عابر داشت و حدود چهارصد تومن نقد. .. از تو جیبشم یه فندک کش رفته بودم و حدود دویست تومن پنج هزاری و ده هزاری... خوب لختش کرده بودم.
گوشی و از توکیفم دراوردم. اچ تی سی بود. اوه تو گوشیش هم که هزارتا عکس وفیلم داشت ... بدبخت!!! همینو داشتم که بهش بگم. لبخند رضایت مندی زدم ...
سیم کارتشو از توش دراوردم واز پنجره پرت کردم بیرون.
باید سرراه یه سیم میخریدم.
همیشه همینن... فقط حریصن .همین حریصی جونشونو میگیره!
تازه پشت این میرن قایم میشن که فلانی خودش خواست ... فلانی نخواست!!!
اخه یکی نیست بهشون بگه:نا حسابی.... اون بخواد ... تو هم باید بخوای؟؟؟




تازه پشت این میرن قایم میشن که فلانی خودش خواست ... فلانی نخواست!!!
اخه یکی نیست بهشون بگه:نا حسابی.... اون بخواد ... تو هم باید بخوای؟؟؟
یکی نیست بگه بابا دختره واسه یه حموم راضیه... تو چرا راضی میشه؟؟؟
دوباردیگه لخت بشه . . . این کارشو میذاره کنار!
تره بار پیاده شدم ... دلم میخواست خرید کنم، حوصله نداشتم مدام زیر بار منت بهراد باشم. با کلافگی خاصی هرچی گیرم میومد و نمیومد میخریدم. بعدش هم به سمت شهروند رفتم .دستهام درد گرفته بود همه رو تو یه چرخ گذاشتم و درحالی که تو قسمت اغذیه هرچی که جعبه ی خوشگل تری داشت وبرمیداشتم فکر کردم برای چی دارم چنین کاری و در حق بهراد میکنم؟؟؟
اهی کشیدم و خرت و پرتهامو به سمت صندوق بردم.
دختر خمیازه ای کشید و حساب کرد. یه جوری هم چپ چپ نگام میکردکه حس میکردم مگه چیکار کردم؟!
سبد و تا سمت نگهبانی بردم و از اونجا خواهش کردم برام زنگ بزنن اژانس... مرد با لبخند قبول کرد. شاید بخاطر خرید هام .شاید بخاطر لباس هام یا بخاطر جایی که ازش خرید میکردم؟!!!
همین دزدی خدا وکیلی خیلی پول درار بود برام... یعنی تا وقتی ادم احمق تو این دنیا بود واسه منم نون داشت...
هرچند یه نون دراری استرسی بود ... ولی به هرحال.
من که دیگه خدایی روم نمیشد از بهراد پول بخوام ...
هرچند تا به حالم ازش پول نخواسته بودم.
به هرحال باید یه بار دیگه جان فشانی کنم تا جبران تمام محبت هاش بشه...
خدایی اگر بتونم اینطوری اضافه کاری وایسم و چهار تا احمق به پستم بخورن... سر ماه پول پیش یه سوئیت پایین شهر جور میشه...
هرچند خونه ی بهراد و...
سرمو تکون دادم.
به استرسش می ارزید خونه بهراد وول کنم؟؟؟
حالا که فعلا جام خوب بود... ولی واقعا عجیبه که چرا دزدی جز کارای استرس زا حساب نمیشد!
در و نگهبانی برام باز کرد. مونده بودم حالا که کلید خونه رو ندارم چیکار کنم!
پوفی کشیدم وزنگ و فشار دادم.
بهراد سریع در وباز کرد و با پوف کلافه ای گفت:هیچ معلومه کجایی؟
یه جین سورمه ای تنش بود و نیم تنه ی برهنه ی عضلانیشو به رخ من میکشید. تو خونه یه نیمچه چشمی چرخوندم تا از حضور و وجود شایدیه شخص ثالث مطمئن بشم. ولی انگاری رفته بود.
بهراد تو اشپزخونه دنبالم اومد وگفت:این همه خرید کردی؟
و با تعجب گفت:پولشو از کجا دراوردی؟
محلش نذاشتم و داشتم بسته های ماکارانی وتو کابینت میذاشتم که بهراد مچ دستمو گرفت ومنو به سمت خودش چرخوند و گفت:از کیفم پول برداشتی؟
یخرده تو چشمهای سرخش از بی خوابی ومستی خیره شدم و پوف کردم تو صورتش.
بهراد نفس نفس میزد سینه اش عقب و جلو میرفت.
یخرده حرصی نگاش کردم و دستمو از دستش کشیدم بیرون.
نفسشو با حرص بیرون داد وگفت:چقدر از کیفم برداشتی؟
یه نگاهی بهش از سرشونه کردم و گفتم: من احتیاجی به پول تو ندارم . . .
بهراد چشمهاشو باریک کرد و منم با حرص گفتم:کلفت اوردی تو خونه... اصلا خودت جمعشون کن... اه...
و با حرص به سمت اتاق داشتم میرفتم که دنبالم اومد و عاجزانه گفت:کتی... از کجا اوردی؟
_دزدی کردم...
بهراد میخ شد به من...
خنده ام گرفت... لبخند کجی بهش زدم وگفتم:اینطوری جلوی من جولون میدی هیچ حس خاصی بهم دست نمیده ... درضمن به خودتم یه استراحتی بده! مریض میشی ها...
نیشخندی زدم و داشتم تو اتاقم میرفتم که بهراد گفت:کتی تو چه جور موجودی هستی!
پوزخندی به فکرش زدم وگفتم: فکر میکنی کار قبلیم چی بوده؟؟؟ و پول خریدها رو گذاشتم رو میز و گفتم:اینم واسه اون لباسایی که خریدی... کافیه یا ...
مات من شد و گفت: تا وقتی تو این خونه ای ... حق نداری دست به این کارا بزنی...
_چرا؟؟؟ میترسی پول حروم بیاد سر سفره ات...
مسخره خندید وگفت: کتی گیر میفتی میشی درد سر واسه من...
_واسه من راه دیگه ای هست؟ با یه دیپلم توقع داری کار پشت میزی بهم بدن؟ یا برم کهنه شویی کنم یا جارو پارو کنم؟ هان؟
بهراد زیر لب زمزمه کرد:شرف داره به دزدی...
بلند و هیستریک زدم زیر خنده وگفتم: تو یکی از شرف واسه من سخنرانی نکن... و یه قدم به سمتش پیش رفتم وگفتم:مثل اینکه یادت رفته کی بودی ؟؟؟ مثل اینکه یادت رفته واسه من قیمت گذاشته بودن و میخواستی بخریم.... قسطی!!! یادته؟؟؟ حالا تو شرف داری؟ من عند بی شرفی ام؟؟؟ تویی که هنوز بوی گند عرق اون دختره رو تنته از شرف حرف میزنی؟
با حرص به سمتم حمله کرد و بازوهامو گرفت و کمرمو به دیوار کوبید.
یه لحظه نفسم گرفت... اونقدر حرکتش تند و غیر قابل پیش بینی بود که حتی یک لحظه نفسم بند اومد.
مات تو چشمهای پر حرص وعصبانیت وغیظ وخشمش نگاه کردم و با صدای دو رگه ای ، درحالی که تند تند نفس میکشید و یه قطره عرق از روی گردنش ، روی سینه اش سر خورد گفت: شرف یعنی تا وقتی یه دختر نخواد نزدیکش نشم... شرف یعنی پا بذارم رو هرچی غریزه و باهات عین حیوون رفتار نکنم.. .شرف یعنی راهت بدم تو خونه ام و منت سرت نذارم... شرف یعنی یه جو ارزش دونستن ... یه جو احترام... شرف یعنی این... یعنی همینی که الان جلوت وایستاده... همینی که تو صدم ثانیه میتونه تو رو صاحب بشه...
اما ولت میکنه...
و بازوهامو رها کرد و گفت: میکشه عقب...
وچند قدم عقب رفت.
دستهاشو تو جیب جینش کرد و گفت: تا بهت تمام این روزا ثابت کنه حیوون نیست!!! ادمه... میفهمه... شرف یعنی این کتی... !توقع تشکر و قدردانی ندارم... ولی توقع ندارم اینقدر پست باشی که هربار خواسته و ناخواسته هرچی از دهنت دربیاد بهم بگی...!
ته نگاهش یه جور بدی ناراحتی بود. توقع نداشت اینطوری و اینقدر واضح به روش بیارم و توقع نداشتم اینقدر ساده عقب بکشه... هرچند لابد دیگه نیاز نداشت!!!
هنوز با ماتی بهم نگاه میکرد. دست به کمر ایستاده بود...
پوزخندی به بهتش زدم و گفتم:درس اخلاقت تموم شد؟


اهسته گفت:کتی...
بی توجه به صدا ولحنش گفتم: من دیر یا زود میرم گورمو گم میکنم... لازم به درسهای اخلاق تو هم ندارم!
و به اتاق رفتم و در و کوبیدم.
یه چیزی ته دلم گفت:لعنتی... مگه ارث باباتو خورده... !
روی تخت نشستم که تقه ای به در زد ... در وباز کرد وگفت:یعنی دو دقیقه هم نمیتونیم با هم حرف بزنیم؟
یخرده نگام کرد وگفت:اگر برات یه کار خوب جور کنم میری؟
نگامو ازش گرفتم و گفتم:برم پادویی کنم؟ یا ابدارچی بشم؟؟؟
نفسشو یه لحظه نگه داشت و بعد مثل فوت ، از دهنش خارج کرد... حتی شنیدم ناله کرد: ای خدا...
ادامه اش و از ذهن خودم ، تو دل خودم گفتم: ای خدا این دختره دیوانه است!
جوابشو ندادم وگفت:هوی... کری؟
یخرده تو چشماش خیره شدم ... بره خدا رو شکر کنه که یه کوچولو ته نگاهش شیطنت داشت وگرنه چنان جوابشو میدادم که ...
نفس خسته ای کشیدم وگفتم: فعلا حوصله ندارم... هروقت کار پیدا کردی بعدا ...
روی تخت ولو شدم بهراد نگاهی بهم کرد و گفت: حالا چقدر کاسب شدی...
پوزخندی رو لبم نشست... پوفی کرد و سری از روی تاسف تکون داد و از اتاق خارج شد.
سعی کردم برای چند لحظه چشمامو رو هم بذارم ... سعی کردم برای چند دقیقه هم که شده ذهنمو از هرچیزی که بود و نبود خالی کنم.
ولی نمیشد... مدام تمام اتفاقات این چند سال جلوی چشمم رژه میرفت. از قیافه ی کامی گرفته ... تا هاتف و شیخ و رحمان و پوپک و ستاره و...
چشمامو بستم... جنازه ی تو اتیش پروانه ...حتی بوی تن سوخته و جزغاله اش هم تو مشامم پیچید... حس کردم دل و رودم داره بهم میپیچه ...
تصویر مهمونی ای که با بهراد رفتم ... قیافه ی سحر... نگاه هاش... بیتا ... حرفهاش... عین پتک بود... معدم داشت میسوخت.
دستمو روش فشار دادم... تن برهنه ی بهراد و التماس وزمزمه ی من برای رهایی...
حس کردم چیزی راه نفسمو گرفته ... حس کردم دارم میبینم اما چشمام کاملا بسته بود ... داشتم با چشم بسته کل زندگیمو میدیدم... تصویر خونوادم... داداشم علی... مامانم ... بابام... همشون چقدر محو بودن ... چرا بابام یادم نمیومد ... چرا قیافش تو ذهنم نبود...کجای ذهنم چهره ی بابامو دفن کرده بودم؟ محبت های کامی رو ... صدای علی و ... عشق مامان و ... اینا رو کدوم گوری انداخته بودم ...
انگار وسط یه سیاهی بودم ... یه انبار تماما سیاه ... داشتم دنبال خاطراتم میگشتم ... دنبال عشق های قدیمم ... دنبال لحظه های سر خوش قدیم... که به خاطر یه لاک تو زمان عادت تنبیه میشدم ... بابام بهم تشر میزد که نماز تو بخون و باید به مامان میگفتم که به بابا بگه بذاره به اندازه ی هفت روز ناخن هام لاک داشته باشه...
حالا حتی یادم نبود چطوری نماز میخوندن... اولش ... اولش قامت میگرفتن؟قنوت بعد از تشهد بود ... بعد از سلام... قبله اصلا کدوم ور بود ... قبله ی خونه ی بهراد ... اصلا بهراد خدا رو قبول داشت؟ شیخ چی؟؟؟ بهراد قبول داشت وقتی صدا زدم خدا بهراد عجزمو شنید انگار... شاید ... لابد خدا به دل بهراد انداخت که دست از سر من برداره ...
نفس خسته ای کشیدم ... حس میکردم دارم میدوم ... و تمام خاطراتم دنبالم میکنن ... هنوز تو اون انبار سیاه بودم... به هرسمتیش میرفتم سیاهی بود ... خاطره ها دورم کرده بودن....
تلخی ها و ناکامی ها وفراز و فرود های زندگیم احاطم کرده بودن ...
تصویر نگاه هیز و برنده ی شیخ عصبیم میکرد ...
سعی کردم از زیر سنگینی اون نگاه خودمو بیرون بکشم... اما خوردم به یه چیزی... به عقبم نگاه کردم... با دیدن چهره ی تمام سوخته ی پروانه ...
جیغی کشیدم و از خواب پریدم .رو تخت نیم خیز شدم و ملافه رو به چنگ گرفتم تا بفهمم کجام و چه خبره ... با رخوت دوباره خودمو پرت کردم روی خوشخواب و سرمو تو بالش فرو کردم.
این جای گرم و نرم ... این اتاق... این هوای گند و الوده ی تهران ... شهر خودم... نه غربت و غریبی... اینجا بودنم و مدیون بهراد بودم! از طرز حرف زدنم باهاش از خودم لجم گرفت.
شاید حق داشتم...
شاید نداشتم...
بهراد به من رحم کرده بود.
بهراد به من کمک کرده بود ...
بهرادی که من بهش میگفتم هیز و خراب و بی صفت ... حتی دست هم به من نزده بود ...
جلوی خودشو میگرفت... بهرادی که بهش تشر میزدم از شرافت حرف نزن ... اونقدر شریف بود که با کسی که خودش نمیخواد نباشه ...
بهراد ...
بهراد خیلی کمکم کرده بود ... عین کامی...
بهراد شاید عین کامی فرشته نبود اما عین هاتف هم یه لجن نبود ... منو ننداخته بود تو چاه ... منو تو گود ننداخته بود و رهام نکرده بود.
بهراد پای من وایستاد منو قاچاقی از مرز رد کرد و پای همه چی وایستاد ...!
بهراد عین کامی نبود . ولی خیلی با وجود بود!
پوفی کشیدم ... تنم به شدت کرخت و کوفته بود.
به ساعت نگاه کردم دم دمای 4- 5 عصر بود .
کف پاهامو رو موکت گذاشتم ... نگام افتاد به جین کوتاهی که تنم بود ... تاپم لوله شده بود و شکمم بیرون افتاده بود.
تاپمو درست کردم ... به سختی رو پاهام سوار شدم . خواستم از اتاق خارج بشم... اما این لباسا ... ! جلوی در اتاق ایستادم...
نیشخندی زدم بهراد گناه داشت امروز خیلی انرزیش تحلیل رفته بود ...
بهتر بود کمی مراعاتشو میکردم . من که قرار نبود تا اخر عمر اینجا باشم... اصلا بقیه ی عمرمو چی کار کنم؟؟؟
احساس سرما کردم. ملافه رو دور خودم پیچیدم ... تو کمد فرو رفتم و یکی از شلوار گرم کن های بهراد و برداشتم. مطمئن بودم به تنم زار میزنه جلوی پاهام گرفتمش... قدش زیاد بلند نبود ... رو شلوارکم پوشیدم و کش کمرشو محکم کردم تا نیفته ... لباس تو خونه ی درست و حسابی نداشتم همین چند تا تاپ و شلوارک بود که هی میشستم و میپوشیدم!
نصف همین تاپ ها هم از صدقه سری دوست دخترهای بهراد بود که اینجا جا میذاشتن! اهی کشیدم . دست و دلم نمیرفت تا دستگیره رو پایین بکشم و از اتاق بزنم بیرون .
میرفتم پیشش چیکار میکردم؟ کل کل میکردم؟؟؟
نفسمو سنگین بیرون دادم... پشت در نشستم ... ملافه هنوز رو شونه هام بود . زانوهامو کشیدم تو بغلم ...
بالاخره که چی...!
بالاخره که باید گورمو از اینجا گم میکردم ... باید یه پولی جور میکردم تا یه خونه ای دست و پا کنم ... یا چه میدونم یه کاری... این همه ول معطلی و بلا تکلیفی از من یه مرده میساخت!


من از این همه سکون و ساکن بودن بیزار بودم . منی که همیشه دنبال هیجان بودم و دلم میخواست زندگیم بالا پایین داشته باشه ... حالا بیشتر شبیه یه خونه نشین ترسو شده بودم تا ...!!!
دستی به پیشونیم کشیدم ... خدایا من چیکار میکردم؟ زنا و دخترای تنها چیکار میکنن؟؟؟
اگر با کامی مونده بودم اگر عقدم کرده بود ... الان لابد بچه هم داشتم!!!
اون وقت این میشد زندگی؟؟؟ یعنی زندگی باید حتما اینطوری ادامه پیدا میکرد؟؟؟ منی که سر از ناکجاها دراوردم ... حالا که خدا یه شانس دوباره بهم داده بود ...
من چطوری از این شانس استفاده میکردم؟ چیکار میکردم؟ کجا میرفتم؟؟؟ باید ازدواج میکردم؟ با کی؟؟؟ با چه جور ادمی؟ من از مردها بدم میومد ... مردهای هوس ران و پست فطرت که فقط به فکر غریزه اشون بودن.
حتی بهراد ...
حتی کامی...
حتی پدرم ...
حتی علی!!!
حتی اون خواستگار پیر که اگر اون پاش به زندگی و خانواده ی ما وا نمیشد من الان تو کانون گرم خانواده بودم. نه پشت در اتاق خونه ی بهراد ... درحالی که گرم کن اونو پوشیده باشم!
گرم کن کسی که قرار بود بهم تو یه کشور غریب تجاوز کنه و روحمو فتح کنه بدون اینکه خودم راضی باشم!!!
با ضربه ای که به کمر وپس کله ام خورد ناله ی خفیفی کردم و رو زمین خزیدم.
بهراد با غرغر گفت: چی پشت در گذاشتی؟؟؟
درحالی که پس کلمو میمالیدم... بهراد با هول گفت:هی کتی چته؟
و رو به روم نشست.
خفه گفتم: مرتیکه مگه طویله است؟ در نمیتونی بزنی؟
بهراد با تعجب گفت: پشت در بودی؟؟؟ ببینم سرتو؟؟؟ صد دفعه صدات کردم ...
و درحالی که پشتم قرار گرفت و موهامو با حالت ناز و نوازش کنار میزد گفت: چیزیت نشده ...
با دست به سینه اش زدم و گفتم: بکش کنار... گاوم یه ما میکنه بعد میاد تو...
بهراد خندید و گفت: خواب بودی؟
جوابشو ندادم از جام بلند شدم که بهراد پقی زد زیر خنده .
با حرص بهش نگاه کردم ... رو زمین ولو شده بود و داشت هندل میزد از خنده!
با کلافگی گفتم : زهرمار... چته؟
بهراد با خنده گفت:این چیه پوشیدی؟؟؟
نگاهی به ریخت مسخرم کردم ... خندم گرفته بود اما کوتاه نیومدمو گفتم:سردم بود ...
بهراد لبخندی زد وگفت: تو که پول داشتی دو تا رخت و لباس میخریدی جای اون همه میوه ...
بهش چشم غره ای رفتم و بهراد بدون اینکه تو صورتش هیچ واکنشی باشه خیره شد به من.
جلوی اینه ایستادم و مشغول شونه کردن موهام شدم .
بهراد هم رو زمین نشسته بود وداشت نگام میکرد.
از نگاه خیره و ماتم زدش خسته شدم و بالاخره گفتم: چته؟؟؟
بهراد شونه ای بالا انداخت وگفت:هیچی...
-پس چته؟
بهراد سری تکون داد و دوباره گفتم:نگاهت عین ادمیزاد نیست اخه ...
ته خندی صورتشو پوشوند ... اما چال گونه اش رو نشد .
نگام کرد وگفت: داشتم فکر میکردم اگر از اینجا بری کجا میری.. چی به سرت میاد ... چی میشی... چیکار میکنی؟؟؟
بهش نگاه کردم .
انگار منتظر جواب بود که زبون به دهن گرفت و سکوت کرد.
پشت در هم نشسته بودم داشتم به همین ها فکر میکردم . خوشم نمیومد جلوی بهراد کم بیار م... یا بفهمه که من از خیلی چیزا میترسم و امکان داره کم بیارم!!!
برای اینکه دست از این زل زدن های گاه و بی گاهش برداره یه پرتی پروندم و گفتم: خب اول باید یه پولی دست و پا کنم یه خونه کرایه کنم ... یه ارایشگاهی چیزی هم شاید دست و پا کردم... ولی خب باید قبلش یه مدرک جور کنم ... بالاخره میگذره .
بهراد اخمی کرد اینکار و میکرد بیشتر برای تمرکز .
باهمون خیرگی گفت: مگه ارایشگری بلدی؟
-یه چیزایی بارم هست ... ولی میگم باید مدرک جور کنم.
بهراد سری تکون داد کمی رو زمین خودشو کشید و کف دستهاشو لبه ی تخت گذاشت و خودشو کشوند بالا و گفت:خیلی خوبه ... من میفرستمت کلاس ارایشگری... سه سوته هم مدرکشو میگیری . خوبه؟
بهش نگاه کردم.
به اندازه ی کافی زیر دینش بودم.
لبخندی زدم وگفتم: نمیخواد منظورم از مدرک جور کردن کلاس رفتن نبود ... مگه به همین اسونی هاست... بتونم حسین خطی و پیدا کنم کارم راه میفته.
با تعجب بهم نگاه کرد و منم تو اینه فرو رفتم .. .زیر ابروم دراومده بود.
زیر نگاه سنگین بهراد یه دونه از موهای ابرومو که رو پلکم دراومده بود و کندم وآخی گفتم .
بهراد نچی کرد و گفت:جواب منو بده.
حین کارم گفتم: چیزی نپرسیدی؟
بهراد:حسین خطی کیه؟
-حسین خطی... یکی از اشناهاست ... تو کار جعل سند و چک پول و ویزا بود ... البته توبه کرد و یه پیکان خرید وشد مسافر کش خط ونک و تجریش!
بهراد:خب؟ حالا تو با اون چیکار داری؟


-اگر گیرش بیارم ... میتونه برام یه مدرک ارایشگری جور ... آیی مامان ...
بهراد با حرص بلند شد وگفت: مرض داری هی میکنی؟
خندیدم و گفتم: میخوای برای تو هم بردارم؟
و با موچین به سمتش حمله کردم که کف دستشو رو جفت ابروهاش گذاشت و گفت: برو اون ور کتی... ابروهای من خودش فرم داره نیازی به تمیز کردن نیست.
غش غش زدم زیرخنده و بهراد رو تختم ولو شد و گفت: ولی اگر گیر بیفتی چی؟
حین مالیدن کرم مرطوب کننده گفتم: نه کارش درسته ...
بهراد:من پیشنهاد بهتری برات دارم ...
-چی؟؟؟
بهراد: تو که خواب بودی با یکی از دوستام صحبت میکردم ...
-خب؟
بهراد:منشیش حامله است...
-از خودش؟
بهراد با تعجب گفت:از کی؟
-میگم از رفیقت حامله است؟
بهراد تند گفت:نه بابا ... منشیش بارداره میخواد بره مرخصی وضع حمل...
-اهان!
بهراد: من داشتم صحبت میکردم گفت یه ادم امین میخواد که گاو صندوق و اینا رو بهش بسپاره ... پول خوبی هم انصافا میده ... ولی ساعت کارش از هشت صبحه تا هشت شب... منهای جمعه بایه روز تعطیلی ... تو هر روزی که بخوای... من بهش نگفتم تو رو میشناسم ... یعنی گفتم اول به خودت بگم ببینم موافقی یانه...
دست از کارم کشیدم و گفتم: یعنی من امینم؟ من گاوصندوق ببینم راست کارم باشه تحریک میشم!
بهراد با خنده گفت: احمق دارم باهات جدی حرف میزنم.
لبخندی زدم و گفتم: یعنی برم منشی گری؟
بهراد:اره ... کارشم زیاد سخت نیست... تلفن جواب دادن و تایپه ...یه سری کارای کامپیوتری هم هست که خودم میتونم بهت یاد بدم... تا وقتی هم که بتونی پس انداز کنی اینجا میمونی یعنی حرف رفتن و نزن ... برای ارایشگاه هم نمیخواد دنبال حسن خطی بود کی بود باشی.... میفرستمت این دوره های یه ماهه است چیه ... خودت بگرد تو این بورشورهای تبلیغاتی ببین میتونی این اکادمی ها رو پیدا کنی یا نه ... هرجا شد میفرستمت ...
مات به بهراد نگاه کردم...
بهراد هم از جاش بلند شد وگفت: تو گشنه ات نیست؟ نهارم که نخوردی... امروز همش خوابیدی ... نکنه مریضه ... تو این گرما چطوری تو سردته؟
بهت زده به بهراد خیره شده بودم.
بهراد جلو اومد و دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت: تب ولرز که نداری داری؟
اروم گفتم: در ازاش تو از من چی میخوای؟
بهراد نیش خندی زد و گفت: چی میتونم بخوام؟ و با شیطنتی که خاص خودش بود گفت: چیزایی که من میخوام و که تو بهم نمیدی...
تو چشماش خیره شد.
بهراد عمیق خندید ... چال گونه اش معلوم شد.
با سر انگشت زیر ابرومو نوازش کرد... یعنی فکر کنم چند تا تار مویی که تمیز کرده بودم وبرداشت.
با حفظ لبخندش گفت: رو من به عنوان یه دوست حساب کن... تا وقتی هم که اینجا هستی ... اشپزی کن و اینا، کلفتی نه هرچی برای خودت پختی منم میخورم خب؟ دستپختت خوبه ... همین کافیه ... منم با کمک یکی از دوستام ... دارم سعی میکنم این غیبت ناگهانی تو دبی ام و درست میکنم. چون منم قاچاق برگشتم . به هر حال... این درست بشه ... منم دیگه ایران مشغول میشم ... نگران نباش تا وقتی جا ومکان و کارت معلوم بشه ... از پس خرجت برمیام .نشد هم میریم با هم دزدی...
و از خنده قهقهه زد.
بی هوا خودمو پرت کردم سمتش و دستهام رفت دور کمرشو سرم فرو رفت تو سینه اش... یه نفس عمیق کشیدم .بوی تنش تا مغز استخونم فرو رفت.
بهراد خنده اش قطع شده بود. هیچ تلاشی برای به اغوش کشیدن من نکرد.
خفه تو سینه اش .... تو تپش هایی که هر لحظه شدت میگرفت گفتم: مرسی بهراد ... مرسی ... بخاطر همه چیز ازت ممنونم!



فصل هشتم:
بهراد پیگیر کارم بود...
منم مثل یه زن اهل ، اشپزی میکردم خرید میکردم... شبا با بهراد سریال میدیدم ... گاهی هم تو پارک سرخیابون باهاش قدم میزدم از گذشتم میگفتم ... و هیچی از بهراد هنوز نمیدونستم!
پوفی کردم ...
دوستش رفته بود سفر و فعلا دستم تو حنا بود. اما از این همه درگیریش بخاطر من لذت میبردم.
با این حال من ِ بی حوصله و بداخلاق هم فقط منتظر فرصت بودم تا کاسه کوزه ی این دوران سخت رو سرش خراب کنم... سر ناجی ایرانیم... ولی متاسفانه یا خوشبختانه بهراد باهوش تر از این بود که بهونه دستم بده !
مانتوم رو پوشیدم. شالمو سر کردم. بهراد داشت تلفنی با همون دوستش حرف می زد... صداش رو پایین اورده بود تا من چیزی نشنوم.... برای همین مطمئن شدم که داره در مورد من حرف می زنه... .
یه لحظه سرجام وایستادم... با تردید به پسری نگاه کردم که داشت با پشتکار برام دنبال کار می گشت.... که چی بشه؟.. که حوصله م سر نره؟ که سربارش نباشم؟.... که زودتر از شرم خلاص بشه؟
آره... دوست داشت خونه ش خالی باشه تا هر وقت عشقش کشید دست یه دختر هرزه تر از خودش رو بگیره، بیاردش خونه و ... آه لعنتی ... باز نمک نشناسیم عود کرده بود!
ولی با این فکر که بهراد می خواد منو از سر خودش باز کنه از خونه بیرون زدم. دستامو توی جیبم کردم و منتظر شدم تا آسانسور بالا بیاد. یه لحظه یه چیزی به ذهنم رسید... اگه بهراد می خواست از شر من خلاص شه قبل از ماجرای بیرون رفتن و خیابون گردیم این کارو می کرد ولی... درست بعد از این قضیه دست به کار شده بود و کار پیدا کردن برای من رو جدی گرفته بود... اگه بهراد رو نمی شناختم اسم این تلفن های طولانی و مکالمه های آهسته رو تلاش های کور یه پسر برای دور نگه داشتن دختر مورد علاقه ش از دله دزدی های خیابونی می ذاشتم... پوزخندی زدم... پسرهایی مثل بهراد که دور و برشون پر از دختره دلشون سخت می شه... به کسی دل نمی بندن... خوب می شناختمشون... هرچی باشه خودم وریژن دخترونه ی همین تیپ پسرها بودم... .
چرا آسانسور بالا نمی اومد؟ توی طبقه ی 8 متوقف شده بود... پوفی کردم. با اخم و تخم به سمت پله ها رفتم و با خودم فکر کردم کی حال داره ده طبقه پایین بره؟ نه واقعا! کی حالشو داره؟
در همین موقع در خونه باز شد. بهراد گوشی تلفن رو از دهنش فاصله داد و گفت:
کجا می ری؟
بدون این که نگاهش کنم گفتم:
پسربازی!
و با شیطنت لبخند زدم. سریع خنده مو جمع و جور کردم و به سمتش چرخیدم. سعی کردم بدون این که پخ بزنم زیر خنده به چشماش نگاه کنم. با خونسردی نگاهم کرد و گفت:
که داری با دوست پسرت می ری بیرون!
سعی کردم مثل خودش خونسرد باشم. سر تکون دادم و گفتم: آره... .
با شیطنت لبخند زد و گفت:
پس بپرس ببین خواهر خوشگل مشکل داره که برای من بگیری؟
هه هه هه! مرتیکه ی بی مزه! لب و لوچه م آویزون شد. بهراد پوزخندی به قیافه ی مات و متحیرم زد و در محکم به روم بست.
پشتمو به در کردم و در حالی که از حرص پاهامو به زمین می کوبوندم به سمت پایین رفتم... اومدم حالشو بگیرم نشد... جواب رو توی آستینش داشت... هیچ وقت جوابمو نمی داد... نمی دونم چرا یه دفعه اون روشو نشون داد... .
همین که به طبقه ی هشت رسیدم دیدم یکی از خانوم های همسایه همون طور که با اون یکی همسایه حرف می زنه در آسانسور رو هم با دست گرفته و آسانسور رو برای خودش نگه داشته... مشخص بود حسابی هم چونه ش گرم شده. پوفی کردم و با عصبانیت گفتم:
چه آدم هایی پیدا می شن.
محکم بهش تنه زدم و خودمو توی آسانسور انداختم. زن همسایه با تعجب نگاهم کرد و مجبور شد یه لحظه توی مکالمه اش وقفه بندازه. نگاه وحشی و طلب کارم رو به صورتش دوختم. در آسانسور رو با قدرت کشیدم و بستم... .
یه بار یکی جلوی پام نگه می داشت که پراید داشت... یه بار یکی که بی ام و داشت... حوصله ی دله دزدی نداشتم... برای هواخوری اومده بودم... جوابم به حرف های احمقانه ، لبخندی های پت و پهن و پر از هرزگی و نگاه های منظوردارشون فقط چشم غره و سکوت بود... .
از خیابون اصلی فاصله گرفتم. وارد یکی از کوچه های بن بست شدم... نفس راحتی کشیدم.. از شلوغی های شبانه ی سعادت آباد و ماشین بازی جوون ها خسته شده بودم... دلم یه کم آرامش می خواست... برای اولین بار تو تمام زندگیم دنبال آرامش بودم... .
کنار یه پرادو که توی کوچه پارک شده بود وایستادم. از توی آینه بغل به صورتم نگاه کردم. شالمو مرتب کردم و یه کم موهامو توی شالم کردم.
آهی کشیدم و خواستم به راهم ادامه بدم که صدای آشنایی شنیدم:
کتی... اینجا چی کار می کنی؟
سریع به سمت عقب برگشتم. با دیدن سحر ابروهام بالا رفت... بیشتر از این که به خاطر حضور اتفاقیش تو اون کوچه شوکه شده باشم به خاطر اون تیپ و قیافه ای که زده بود کپ کردم...
فکل طلایی رنگ بزرگش از زیر شال قرمزش که عرضش به زحمت اندازه ی کف دستم می شد بیرون زده بود... موهای بلند طلاییش رو پشتش رها کرده بود... یه کت قرمز روی یه دامن مشکی تا روی زانوش پوشیده بود. با دهن باز به جوراب شلواری نه چندان کلفت و کفش های پاشنه بلندش نگاه کردم... اون قدر آرایشش غلیظ بود که به زور تونستم بشناسمش... .
قبلا هم از این تیپ های عجیب غریب دیده بودم... اون موقعی که یه دختر فراری بودم و زیر پل می خوابیدم... از همون جا این زن ها رو نگاه می کردم که نصفه شب سر خیابون وای می ایستادن تا شکم خودشونو دور و بری هاشونو با تن دادن به خواست و میل مردهایی که سیرمونی نداشتن، سیر کنند.... همیشه تحقیرشون می کردم... هرچی بودن از کتی که زیر پل می خوابید و هیچ کس و هیچ جا رو نداشت که بدتر نبودن! ولی سحر... دوستم بود... .
ترحم دلمو مچاله کرد... سحر توی بد مخمصه ای افتاده بود... باید کمکش می کردم... باید نجاتش می دادم... بمیرم براش... چه قدر زجر کشیده بود... .
ثانیه ای بعد یه کم سرزنش... چرا خودشو ول کرده بود؟ چرا نمی جنگید؟ برای چی تسلیم شده بود؟
و بعد... خشم!
با عصبانیت به سمتش رفتم. داد زدم:
این چه ریختیه که برای خودت بهم زدی؟ به زور بردنت؟ به زور فروختنت؟ هرکی زور زد که بهت ظلم کنه باید خفه شی و هیچ تلاشی برای آزادیت نکنی؟
سحر با لحن بدی گفت:
گمشو بابا توام! رفتی هَوَلِ یه بچه مایه شده حالا شدی عابد و زاهد و داری منو نصیحت می کنی؟
یه دفعه یه ماشین از سر کوچه با سرعت به سمتمون اومد و تا به ما رسید زد روی ترمز... فکر کردم می خوان به سحر تیکه ای چیزی بندازن... پوفی کردم و رو برگردوندم... .
صدای سحر رو شنیدم:
همینه! خودشه!
سریع به سمت سحر برگشتم. به دو تا مردی که داشتند از ماشین پیاده می شدند نگاه کردم... با اون هیکل های گنده و بازوهای عضلانی... .
قلبم توی سینه فرو ریخت... احساس خطر کردم. سریع شروع به دویدن کردم. یکی از مردها جستی زد و منو محکم به پرادوی پشت سرم کوبوند... کمرم تیر کشید. صدای آژیر ماشین بلند شد. سریع زانومو بالا اوردم تا ضربه ای به بین پاهای مرد بزنم. مرد سریع جا خالی داد. زانوی خم شده ی معلق توی هوام رو محکم به سمت عقب کشید. تعادلم رو از دست دادم و محکم زمین خوردم... گردنم به سپر ماشین خورد و چشمام سیاهی رفت... انگار یه لحظه تمام پایین تنه م بی حس شد... وحشت زده با دستام گردنمو چسبیدم... .
مرد با پا محکم توی صورتم زد... مزه ی خون رو توی دهنم حس کردم... درد توی صورتم پیچید... .
روی زمین ولو شده بودم... از درد نفس توی سینه م حبس شده بود... تا دنیا پیش چشمم دوباره روشن شد مرد رو دیدم که بالای سرم وایستاده بود. سریع روی زمین غلت زدم و خواستم وایستم که محکم با پا توی شکمم زد... فریادی از درد کشیدم و روی زمین افتادم. دستمو به شکمم گرفتم... نفس نفس های بریده و نامنظم بهم مهلت نمی داد داد بیداد کنم و کمک بخوام.
خودمو با فلاکت روی زمین کشیدم... خواستم از مرد دور شم دوباره با لگد محکم به شکمم زد... یه لحظه حس کردم از درد کور شدم... روی زمین مچاله شدم... چشمام های اشک آلودم رو باز کردم... به اطرافم نگاه کردم... هیچ وسیله ای روی زمین نبود که بتونم ازش استفاده کنم... دو زانو روی زمین نشستم... با وحشت به مرد نگاه کردم که داشت به همکارش نگاه می کرد... همکارش براش یه تیکه چوب بلند و کلفت انداخت... .
دستمو بلند کردم و وحشت زده جیغ زدم:
تو رو خدا... .
مرد با چوب محکم توی کمرم زد... جیغ بلندی زدم... یه دفعه صدای پیرزنی رو شنیدم:
ای خدا ازتون نگذره... ولش کنید بی وجدان ها... .
همکار مرد آهسته گفت:
زود باش... الان شر می شه.
چهار دست و پا روی زمین به حرکت در اومدم و خودمو از مرد دور کردم... صدای وحشت زده ی سحر رو شنیدم:
پول منو بدید برم... من دیگه اینجا کاری ندارم.
هیکل لرزونم که همه جاش درد می کرد رو از روی زمین بلند کردم... همون طور که نفس نفس می زدم و قلبم محکم توی سینه می زد گفتم:
کی تو رو فرستاده عوضی؟
مرد به ماشین اشاره کرد و گفت:
سوار شو تا نزدم لهت کنم!
به سمتم اومد... با دیدن قد و هیکلش خوف ورم داشت... پا پس نکشیدم... خون توی دهنمو جمع کردم و یه دفعه توی صورتش تف کردم.
مرد از جا پرید. با غرشی از خشم مشتی به سمت صورتم پروند. سریع جاخالی دادم و با مشت چپم محکم توی چشمش زدم. فریاد دردآلودش بلند شد. لگدی به شکمش زدم و قبل از این که به خودش بیاد پا به فرار گذاشتم. با تمام توانم دویدم. صدای هین هین نفس هام گوشامو پر کرد... پاهام می لرزید و قلبم داشت از دهنم بیرون می زد.
یه دفعه کسی از پشت چنگی به موها و شالم انداخت و محکم منو عقب کشید. جیغ هیستیریکم کل کوچه رو پر کرد. مرد بهم رسیده بود... سرمو به سمت خودش چرخوند... با مشت به شکمم زد... تمام مرزهای مقاومتم با این ضربه ی محکم شکست... . باریکه ی خون روی چونه م جاری شد... از درد مچاله شدم... نفسم توی سینه حبس شده بود... فریاد دردآلودم توی گلوم خفه شد... .
مرد آرنجش رو دور گردنم حلقه کرد. بدنمو به زور صاف کرد. درد شکمم بیشتر شد و ناله ای خفه کردم... صدام یه جایی بین بغض و ترس یا شاید درد گم شده بود... .
مرد دهنش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت:
جم بخوری گردنت رو می شکنم... حالیت شد؟
در جوابش ناله ای کردم... با چشم های اشک آلودی که تار می دید به پنجره های خونه هایی نگاه کردم که مردم پشتشون جمع شده بودند... دستاشون رو روی دهن هاشون گذاشته بودند... هیچکس برای کمک نیومد... انگار هیچ مردی توی شهر نبود... .
زمزمه ی پر از دردم رو فقط خودم شنیدم:
کمک... .
هیچ حرکتی.. هیچ کمکی... هیچ چیز نبود... انگار مثل همیشه تنها بودم... .
مرد منو کشون کشون به سمت ماشین برد. همکارش گفت:
بجنب! الان زنگ می زنند به پلیس!
مرد منو به سمت ماشین هل داد... یه دفعه با یه جسم سخت محکم پس گردنم زد... .
دنیا پیش چشمم تار شد... قبل از این که با صورت به در ماشین بخورم همه جا تاریک شد... .
******
چشمامو باز کردم... همه جا رو تار می دیدم... پلک زدم... صداهایی رو می شنیدم که برام مفهومی نداشت... من کی بودم؟ اینجا کجا بود؟
درد شکمم اشک به چشمم اورد... قلبم توی سینه فرو ریخت. یادم اومد... منو به زور سوار یه ماشین کردند!
یه پارچه توی دهنم بود... دست و پام بسته شده بود و روی زمین افتاده بودم. تکونی به بدنم دادم. بیشتر از قبل وحشت کردم... همه جای بدنم درد می کرد... اهمیت ندادم... یه لحظه خاطرات گذشته پیش چشمم رقصید... .
پوپک... شیخ... تیغی که توی حموم بود پروانه!
... من کجا بودم؟
یه مرد جلوم زانو زد... چشم های عسلی و موهای مشکی داشت... لبخند روی لب های خوش فرمش نشون می داد چه قدر خوشحاله... صورتمو توی دستش گرفت... سرمو بلند کرد و به چشمام زل زد... لبخندش وسیع تر شد... قلبم محکم توی سینه می زد... به صورت جذاب مرد جوون نگاه کردم... .
یه دفعه صدایی آشنا از پشت سر مرد شنیدم:
قبل از این که آدمات لهش کنند خیلی خوشگل و تودل برو بود! می دونی که! شیخ رجب دست رو هرکسی نمی ذاره!
تمام بدنم به لرزه در اومد... تصاویر پیش چشمم واضح شد... به چهره ی سیاه سوخته ی مردی نگاه کردم که زندگیم رو به آتیش کشیده بود... زندگی شادی... پروانه... بیتا... سحر... زندگی من... .
مرد چشم عسلی آهسته گفت:
تو خوشگلیش شکی نیست...
نمی فهمیدم چی می گه... نفرت بند بند وجودمو به آتیش کشید... نگاه من به پشت سر مرد چشم عسلی بود... به اون مرد منفور... به اون اشغال... به هاتف... !
دهنم مزه ی خون گرفت ... دست پهن و مردونه ای زیر چونه ام گره خورد... داشتم به خر خر میفتادم. هاتف خندید و گفت: فکر کردی به این آسونی هاست؟؟؟ بدو بدو در بری و فکر کنی حله!
و با فریاد بلندی گفت:آره؟؟؟
چشمامو بستم ... کاش دستشو بیشترفشار میداد و راه نفسمو کامل میبست. دست دیگه ای تو موهام فرو رفت ... حس کردم مغزم داره میسوزه. یه ضربه ی محکم زیر دلم و قفسه ی سینم درد و منتشر کرد. حتی توان قورت دادن بزاقمو هم نداشتم... هنوز داشت موهامو محکم میکشید و زیرگوشم نجوا میکرد نمیشنیدم... رخوت تمام تنمو گرفته بود. از درد زیاد حتی نمیتونستم ناله کنم. صورتم متحمل یه سوزش عمیق شد، قدرت باز نگه داشتن چشمامو نداشتم ... حس کردم دنیا برام تیره وتار شد و آخرش ختم شد به چیزی نفهمیدن!
سر و صداهای زیادی رو میشنیدم ... حس میکردم دارم روی اب روون حرکت میکنم... حس میکردم معلقم... خواستم خودمو تکون بدم اما نمیشد ... با دیدن چشمهای حریص شیخ و نگاه بهت زده ی بهراد... تو حجمی از دود فرو رفتم بوی سوختن و جلز و ولز میومد ... یه در رو به روم بود ... نگاهمو از شیخ و بهراد گرفتم ... هاتف زیرگوشم گفت:میشنوی کتی؟؟؟
از پشت منو گرفته بود... در باز شد ... با دیدن آدمی که داشت میسوخت و شعله هاش به سمت صورت من میومد خواستم جیغ بکشم اما نمیشد صدامو انگار گم کرده بودم... داشتم تقلا میکردم تا از چنگ هاتف بیرون بیام و فریاد : سوختم ... سوختم رو نشنوم... اما نمیشد ... گلوم به شدت خشک بود و خیس عرق شده بودم... نفس نفس میزدم... کسی منو به عقب پرت کرد... تو سرم یه سوزش عمیق حس کردم وچشمهام از اشک خالی شدن ... صورتم میسوخت...
تشنه بودم گلوم انگار از خشکی داشت میسوخت. ناله ای کردم ...
دستی تو موهام فرو رفت...از ترس با همون پلکهای بسته خودمو جمع کردم. اما صدای مردونه ای گفت: اروم باش...
و سرمایی و رو لبام حس کردم... انگار یکی داشت یه پارچه ی خنک وبه لبام میکشید.
به سختی لبای دردناکمو باز کردم و پارچه رو میون لبهام نگه داشتم... دلم میخواست مکش بزنم ... چند قطره اب میتونست زخم و خشکی گلومو مرهم باشه.
نفس خسته ای کشیدم ... پلکهام انگار چسبیده بودن... انرژی مو تو چشمام ریختم و پلکهامو باز کردم.
همه جا رو تار میدیدم... کمی طول کشید که تونستم قدرت بیناییمو کامل به دست بیارم ... با دیدن یه پسرجوون چشم عسلی که کنار تختم نشسته بود اخمی کردم... قیافش برام اشنا بود!
خفه و خشک نالیدم: آب...
با صدای کلفتی در جوابم گفت: باید صبرکنی تا سرمت تموم بشه...
با گیجی بهش نگاه کردم... به خودم تکونی دادم انگارقفل شده بودم... تنم هیچ انعطافی نداشت... کمی سرجام وول خوردم که با صدای تلق و تولوق آه از نهادم بلند شد.
با دستبند دستمو به نرده ی فلزی تخت بسته بودن... به اطرافم نگاه کردم. یه اتاق خالی بود شبیه بیمارستان نبود اما یه سیخ فلزی چنگک دار که بهش سرمم آویزون بود کنار تختم بود ... و یه کمد هم گوشه ی اتاق وپنجره هایی بدون پرده که حفاظ های سفید داشتن.
پسر با دقت داشت نگاه های منودنبال میکرد .
منم با کنجکاوی ونا امیدی داشتم محیط و بررسی میکردم .
صدای داد و قالی از پشت در بسته ی اتاق میومد.
من و اون پسری که همراهم بود همزمان به در خیره شدیم... انگار ذهنم خالی شده بود از همه چیز... نمیدونستم چی در انتظارمه ... هر لحظه و هر ثانیه باید منتظر یه اتفاق جدید می بودم.
آهی کشیدم... صداها از پشت در تو اتاق میپیچید.
صدای اون منفور و شنیدم که گفت: اقا چاره ای نداشتیم... چموش بود.
و صدای ناآشنایی که با فریاد بلندی گفت: هاتف... نشنوم از بی چارگی حرف بزنی!
هاتف: ولی اقا ...
و در با صدای بدی باز شد.
نگام افتاد به قامت بلندی که وسط اتاقم ایستاده بود. دست به کمر داشت به من نگاه میکرد . با یه جفت چشم سبز... به چهره اش میومد سی وخرده ای داشته باشه... !
لبخند مسخره ای زد و گفت: مریض ما چطوره؟
درجوابش سکوت کردم. لبه های کتش رو عقب فرستاد و دستهاشو تو جیب شلوارش فرو کرد چند قدمی خودش رو به تختم نزدیک تر کرد وگفت: میدونم لال نیستی...
کاملا به تختم چسبید و دستشو از جیبش دراورد... زیرپلکمو پایین کشید و نچ نچی کرد وگفت: کم خونی...
و اهسته تر گفت: هاتف احمق... چه بلایی سر صورتش آوردی؟
هاتف من منی کرد و مرد بجای اینکه منتظر جواب بمونه به تندی به سمت هاتف چرخید و گفت: مگه بهت نگفتم دست روش بلند نکن؟؟؟ هــــــــان؟
هاتف تو دیوار فرو رفته بود. از ترسش داشتم لذت میبردم.بنظر میومد این رییس باشه و هاتف عجیب داشت ازش حساب میبرد.
و مرد درحالی که به سمت من چرخید... با سر انگشت روی صورتمو نوازش کرد و گفت:همیشه بهت نگفتم همه ی ادم ها تو بدنشون جاهایی دارن که میتونی زجرشون بدی... اما ظاهری اسیب نبینن؟؟؟ میخوای از قیمت بندازیش؟
و چندتارموی من رو دور انگشتش پیچید و با تمام قدرت ناگهانی کشید...
جیغ بلندی کشیدم... و به نفس نفس افتادم...
با چشمهای سبزش لبخندی به پهنای لب زد و چند تار موی من رو وارسی کرد وگفت: صدای جیغ قشنگی داری... ناله هاتم به همین قشنگیه؟!
سرمو تو بالش فرو کرده بودم ... از ترس نمیدونستم چی بگم ... دستم بسته بود ...
خندید و گفت: حالش چطوره دکتر؟
پسر چشم عسلی لبخندی زد و گفت:خوب میشه ... زخماش عمیق نیست.
با مالیدن انگشت اشاره و شصتش موهامو رو زمین انداخت وگفت: به شهرزاد خبر بده برای معاینه بیاد... یا خودت اینکار و میکنی؟
خندید و گفت:خودم مگه مردم آقا؟
آقا نگاه تیزی بهش کرد و گفت: کی زخماش خوب میشه؟
پسرچشم عسلی به تته پته افتاد و گفت:بهبود نسبی یا کامل؟
دستشو تو هوا پرت تکون داد و گفت:کامل... نسبی به درد نمیخوره ... ازش کم میکنه!!!
پسر چشم عسلی نگاه سرسری ای به من کرد وگفت:ده روزی زمان میبره تا کبودی هاش کاملا برطرف بشن...البته نوع پوستش...
با نگاه سبز و تیره ای که به هاتف کرد مو به تنم سیخ شد.
ملافه رو تو مشتم فشار میدادم که به سمت هاتف حمله کرد و گفت: توی احمق با ندونم کاریت 10 روز منو از گنجم دور کردی...... ده روز احمق... ده روز...!
و روی من خم شد وگفت:امیدوارم جلوی شیخ رو سفیدم کنی... !
و در حالی که به سرعت به سمت در میرفت برای چند ثانیه مکث کرد و رو بهم چرخید ... با اون نگاه خیره و سبز تو چشمام زل زد و گفت: امیدوارم قصد فرار به سرت نزنه ... و لبخندی هم به نگاهش اضافه کرد و دیگه چیزی نگفت.
رو به مرد چشم عسلی اشاره ای کرد که باعث شد پسر سریع خودشو جمع و جور کنه...
در و تند باز کرد... هاتف دنبالش دوید و گفت: اقا امید.... اقا امید...
در با صدا بسته شد.
صدای پچ پچی از پشت در شنیدم ... اما برام مفهوم نبود.
دست ازادمو رو سرم گذاشتم ... سرم داشت میترکید. مرتیکه ی احمق...!احمق... لعنتی... از شدت درد تمام تارهای موهام درد میکرد.
پسر چشم عسلی با نیشخندی نگاهی به من انداخت... بغض تا پشت پلکهام پیشروی کرده بودن. به ذلت کشیده شده بودم. باز... باز دوباره افتادم تو هچل ... !
باز دوباره گیر افتادم...
مجبور بودم این نگاه های گاه و بی گاه هوس انگیزشو تحمل کنم.
دلم میخواست اشک بریزم وبه حال خودم زار بزنم... ولی نمیتونستم ... جلوی این نگاه برنده و خیره ...
سخت نفس میکشیدم... چشمامو بستم و سعی کردم تا خوب شدن وضع جسمیم فقط فکر کنم ... شیخ ... روسفیدی... معاینه! من هنوز ایران بودم. این تمام امیدی بود که داشتم...
امید... آه لعنتی... چقدر اسم نحسی داشت!!!
نمیدونم چقدر گذشت ... زمان و مکان و گم کرده بودم. پاهام به پایین تخت و یک دستم هم به کناره ی تخت بسته شده بود. سرم رو از دستم دراورده بودن و برای دقایقی اون پسر چشم عسلی تنهام گذاشته بود.
در با صدا باز شد.
با دیدن سحر که یه تاپ قرمز پشت بندی تنش بود و یه جین مشکی...
پوست لبمو کندم.
سحر نیشخندی زد و گفت: خوب چطوری اهوی گریز پا ...
وسینی غذا رو ... رو به روم گذاشت و گفت: خوب افتادی تو تله... اقا امید نقشه ها برات داره!
صحیح نمیدیدم روزه ی سکوتم و جلوش بشکنم.
با یه حرکت ملافه ای که روم بود رو ، رو سرم کشیدم و خواستم که زودترگورشو گم کنه ...
سحر اما روم خم شد و گفت: آکی مگه نه؟؟؟ دوست پسرت که باهات کاری نداشته ها؟؟؟ اون منجی خوش تیپ؟
ملافه رو پایین کشیدم. دوست پسرم؟منظورش کی بود؟
سحر با دقت تو چشمام خیره شد وگفت: کاری نکن ... کل اینجا مجهز به دوربین مداربسته است... ! همه هم میدونن اهل فراری... پس اهلی باش... به نفع خودته ... حداقل به نفع دوست پسرته!!!
لبخند خاصی زد ... خواست از رو تخت بلند بشه که مچ دستشو گرفتم و تو چشماش خیره شدم. دلم نمیخواست روزه ی سکوتمو بشکنم. قصدشو هم نداشتم. سحر اونقدری باهوش نبود که بتونه لال و ساکت کاری که ازش خواسته بودن رو انجام بده!!!
سحر خندید و گفت: زنده بودنش برات مهمه نه؟ از ترست لال شدی؟؟؟
وبا قهقهه گفت: خودتو خیس نکنی بانوی شرقی!!!
دستشو ول کردم.
سحر با حرص بدی نگام میکرد.
با هراس به سحر ونگاه تلخ و رعب انگیزش خیره شدم.چقدر این نگاه ... شبیه نگاه هاتف بود یا شبیه نگاه بیتا ... یا حتی نگاه پوپک! ... چقدر منزجر کننده و مشمئز کننده بود. چه نفرتی تو این نگاه بود.
سحر مستانه خندید و گفت: پس کاری نکن ... !
چشمامو بستم... دوست پسر؟؟؟ منظورش کی بود؟ هاتف... یا ... کامی...
پلکهامو تند باز کردم... خدایا بهراد ...
بهراد لعنتی منو انداخت تو هچل... سحر منو پیدا کرد...
من گیر کردم باز... گیر کردم... خدایا گیر کردم!
***
دستبند مچ دستمو زخمی کرده بود. دستم می سوخت و خونی شده بود. با انگشت های دست آزادم جای زخمو مالیدم. پسر چشم عسلی وارد اتاق شد و لبخندی بهم زد. با دیدن دستم به سمتم اومد. نگاهی به دستم انداخت. نوچی نوچی کرد و گفت:
آقا اگه ببینه... .
با زبون لبشو تر کرد. دستمو گرفت و زخمو بررسی کرد. زیرلب گفت:
این شکلی جاش می مونه.
اخماشو تو هم کشید و از جاش بلند شد. با چشم رفتنشو تماشا کردم. همین که از اتاق بیرون رفت. دستمو تکون دادم. مچ پوست پوست شده ی دستم سوخت. لبامو بهم فشردم.
دوباره وارد اتاق شد. پارچه ای قرمز رنگی تو دستش بود. دست آزادمو تو دستش گرفت و به همراه دست بسته م دو تایی به میله ی تخت گره زد. کلیدی از جیبش دراورد و دسبتند فلزی رو باز کرد. لبخندی بهم زد و گفت:
به اندازه ی کافی زخم و زیلی شدی. آقا می گه باید تر و تمیز تحویل شیخ رجب بدیمت.
پایین تخت نشست. با صمیمیت چشمکی بهم زد و آهسته گفت:
ولی من که می دونم شیخ گربه های وحشی رو بیشتر دوست داره.
چیزی نگفتم. تو سکوت نگاهش کردم. ادامه داد:
تا کجا... تا کی می خوای فرار کنی؟
به سمتم چرخید و گفت:
یه مدت که پیش شیخ باشی... یه خورده که باهاش راه بیای زندگیت زیر و رو می شه. اون چیزی که به خیال خودت داری با افتخار حفظش می کنی بالاخره یه نفر بدتر از شیخ به بادش می ده.
از جاش بلند شد. با دلسوزی نگام کرد و گفت:
اینجا همه شرایط زندگی تو رو می دونن. از خونه فرار کردی و با یه پسری چند سال همخونه بودی. مطمئن باش پسره دیگه بعد پا گذاشتن به دوبی اسمت هم نمی یاره. خانواده ت هم هیچ وقت با گذشته ی همچین دختری نمی تونن کنار بیان. نمی خوای مثل بقیه ی آدما یه زندگی عادی و نرمال داشته باشی؟ تا ابد نمی شه فرار کرد. هیچ مردی حاضر نیست به کسی مثل تو پناه بده. یه کم عاقل باش کتی! فقط شیخه که می تونه آینده ی تو رو بسازه.
از اتاق بیرون رفت و درو بست. چشمای پف کرده مو دور اتاق چرخوندم. دنبال یه اسلحه بودم... یه تیغ... یه چاقو... اتاق حتی پنجره هم نداشت که شیشه شو بشکنم و یه تیکه ی تیزشو برای دفاع از خودم بردارم. ضربان قلبم بالا رفته بود. اگه می موندم... اگه خودمو دست شیخ می سپردم... می ذاشتن آب خوش از گلوی بهراد پایین بره؟ شیخ که تونست این جماعتو راضی کنه منو گیر بندازن می تونست شر بهراد رو هم بکنه. یادم اومد فردای شبی که منو به بهراد سپرد دنبالم فرستاد. از بهراد... از برد اون شبش... از فرارش نمی گذشت.
اگه فرار می کردم چی؟ می تونستم سریع خودمو به بهراد برسونم و نجاتش بدم؟ اگه به یه جای دور منتقلم کرده باشن چی؟
تکونی به دستام دادم... محکم بسته شده بودند. دستامو به این طرف و اون طرف کشیدم. فایده نداشت. می ترسیدم شدیدتر بکشم و تخت سر و صدا کنه. یه کم خودمو بالا کشیدم. کمرم تیر کشید. استخون لگنم درد می کرد. از شدت درد اشک تو چشمم جمع شد. دندونمو روی گره پارچه گذاشتم. مزه ی شورش نشون از کثیفیش می داد. گرهش محکم بود. دندون های نیشمو تو گره فرو کردم و کشیدم... انگار دندونام داشت از جا کنده می شد. دست از کشیدن برداشتم. دوباره خودمو بالاتر کشیدم. دندونای جلوییم رو توی گره فرو کردم و با تمام قدرت کشیدم. گره شل شد. نفسمو با صدا بیرون دادم. قلبم محکم تو سینه می زد. آب دهنمو قورت دادم و یه کم دستامو کشیدم. پارچه زخم های پشت دستمو خراشید. لبمو از شدت درد به دندون گرفتم. دوباره به گره حمله کردم و شلترش کردم. یه دفعه صدای قدم هایی رو شنیدم که به در نزدیک تر می شد. سریع به حالت درازکش خودمو روی تخت انداختم و سرمو توی بالش فرو کردم. موهام توی صورت عرق کرده م ریخت. نفس نفس می زدم و قلبم تو دهنم بود.
در اتاق باز شد. چشمامو روی هم گذاشتم و فشردم. دستی روی شونه نشست. بی اختیار چرخیدم و نگاه بی روحمو به صورتش دادم. همون پسر بود. با خنده گفت:
راستشو بگو! چه شری تو دوبی به پا کردی که آقا بهم گفته آرام بخش بهت بزنم؟ معلومه حسابی از هوشیاریت می ترسه ها! بدش نمی یاد تا وقتی به شیخ بسپردت حسابی خمارت کنه.
با خنده سر تکون داد و از تخت فاصله گرفت... ضربان قلبم بالا رفت. آرام بخش؟ اگه بهم آرام بخش می زدند کارم تموم بود! دیگه نمی تونستم از جام جم بخورم. گلوم خشک شد. پسر کلید انداخت و در کمدی که رو به روم بود رو باز کرد. جعبه ای بیرون کشید و سرنگی برداشت.
آهسته خودمو روی تخت بالا کشیدم. دوباره به جون گره افتادم. یه دفعه به سمتم چرخید. چشمش بهم افتاد. سریع خودمو پایین کشیدم. دیر شده بود.
با قدم های بلند به سمتم اومد. با صدای بلند خندید و گفت:
تو که فکر نکردی من می ذارم از دستم در بری!
سرنگو کنار تخت گذاشت. گره رو از قبل هم محکم تر کرد. دستام سر شد... احساس می کردم بهشون خون نمی رسه. سرنگ رو برداشت و گفت:
مثل این که حق با آقاست. از تو یه لحظه هم نمی شه چشم برداشت.
تقلا کردم... بی فایده بود سوزنو تو دستم فرو کرد.
پایین تخت نشست و اروم گفت:
به فکر خودت نیستی به فکر اون پسره باش. از همون لحظه ای که از دست شیخ در رفتی همه ی بدبختی های عالمو برای خودت خریدی. اگه دوست داری بذار راحت زندگی کنه.
تو سکوت خیره نگاهش کردم... بهراد... چشمامو بستم و یه بار دیگه خونه شو تصور کردم... با تصاویر بزرگی از خودش... با نگاه صبورانه ش... با چال روی گونه ش موقع خنده... انگار یه بار دیگه در خونه شو روم باز کرد. دستاشو برای آغوش کشیدنم باز کرد. به پهنای صورتش لبخند زد... چشمای قهوه ایش برق می زد... با بغض به سمتش دویدم... قبل از رسیدن بهش سرم سنگین و همه جا تاریک شد.
*****
چشمامو باز کردم. سرم داشت منفجر می شد. اتاق تاریک بود و نمی تونستم هیچ جا رو ببینم. دهن و گلوم کاملا خشک شده بود. صدای خنده های مستانه از بیرون اتاق می اومد. با صدای بلند حرف می زدند و یه دفعه شلیک خنده شون بلند می شد.
تو همون حالت گیج گیجی از جام بلند شدم. دندونامو روی گره گذاشتم... زور زدم. چشمام سیاهی می رفت. من باید می رفتم... باید خودمو به بهراد می رسوند... آغوش بازش... چشمای پر از خنده ش... بهراد منتظرم بود. یادم اومد چطور از خونه بیرون زده بودم... نباید از من ناامید می شد... باید به خاطرش برمی گشتم... .
با تمام قدرت گره رو کشیدم. صدای خنده های مستانه نزیک تر شد. خودمو روی تخت انداختم. با چشمایی که از شدت وحشت گشاد شده بود به در زل زدم. یه دفعه در باز شد و نور به اتاق تابید. چشمامو روی هم گذاشتم و بهم فشردم.
صدای هاتف هوشیارم کرد:
ولی فرید... دختراش معرکه بودن. یعنی دخترهای ما باید جلوش لنگ می زدند. همه قد بلند... خوش هیکل... عین یه گربه ی ایرانی تمام عیار! رامِ رام... نه مثل این وحشی هایی که تحویل پوپک می دیم.
پسر چشم عسلی یا همون فرید جلوتر اومد. به زحمت می تونست راه بره. تا خرخره خورده بود. انگار با ورودشون به اتاق بوی الکل اتاقو پر کرده بود. هاتف تکیه شو به در داد و با دیدن چشم های باز من مستانه خندید. با لحنی کشدار به فرید گفت:
تو که فکر نمی کنی اون پسره از همچین دختری گذشته باشه؟ نمی دونی به خاطرش چه چک و چونه ای می زد.
فرید دستی به صورت قرمز شده ش کشید و گفت:
الان می فهمیم!
سریع خودمو جمع کردم. هاتف خنده ی کریهی کرد و گفت:
اگه دوست پسرش مردونگی کرده باشه و همون شب اول کارو تموم کرده باشه خوش به حال ما می شه!
نگاه هراسونمو بهش دادم. چشمای قرمزشو بهم دوخت و گفت:
تو که فکر نکردی برت می گردونه پیش اون بچه سوسول؟ به درد شیخ نخوری به درد ما که می خوری. بالاخره هر جونور وحشی یه روز رام می شه.
بهم نزدیک شد. دستشو زیر چونه گذاشت و آهسته گفت:
رام کردن جونورهای وحشی هم تخصصمه!
با دو گام بلند به سمتم خیز برداشت و چونه امو توی دستش گرفت و گفت: من مطمئنم اون پسره کار اینو ساخته!
و با لذت تو چشمهام خیره شد و نفس گند پر الکلشو تو صورتم خالی کرد و گفت: مگه میشه با یه همچین آدمی همخونه شد و آکبند نگهش داشت!
از انزجار بوی دهنش، نفسمو توی گلوم نگه داشتم .
هاتف سیگاری روشن کرد و بلند گفت: فرید ... حتی اگر آکبند هم باشه میتونیم به شیخ بگیم ... کارشو اون پسره ساخته!
فرید خنده ی بلندی سر داد و گفت: وای هاتف... شیخ به خونش تشنه است!
و دستشو روی صورتم کشید.
از حبس نفسم سینم درد گرفته بود . فرید لبهاشو روی لبهام گذاشت. چشمهامو بستم. دیگه نتونستم دووم بیارم تمام حجم نفس جمع شدمو توی دهنش خالی کردم.
جوشش اشک و توی چشمهام حس کردم.
فرید دستشو توی موهام فرستاد و اونها رو کشید. دوباره لبهاشو روی لبهام گذاشت . هاتف با صدای بلندی میخندید.
لباسهامو به سختی از تنم دراورد.
تلاشم برای تقلا بی نتیجه موند. ضعیف تر از این حرفها بودم .
خودشو روم انداخت . به سقف خیره شدم و فکر کردم: باید با تقدیرم کناربیام!
چشمهامو بستم و به کامی فکرکردم ... !
به خانواده ای که حالا دیگه هیچ تصویری ازشون برام زنده نبود ...
به خونه ای که هیچ تصوری ازش تو ذهن نداشتم.
به مادری که حتی صداش هم یادم نمیومد...
به پدری که حتی نمیدونستم سبیل داشت یا ریش یا ...
و چهره ی برادرم... حتی اسمش هم تو ذهنم نداشتم!
با انزجار از خیس شدن زیر چونه ام چشمهامو بیشترروی هم فشار دادم وفکر کردم اگر زمان به عقب برمیگشت.
اگر من میتونستم به عقب برگردم ... اگر به هاتف گوش نمیدادم من عقد کامی میشدم ... کامی من.
حتی دیگه چهره ی اون هم یاد نداشتم. حتی دیگه نمیدونستم اون صداش چطوریه...
حتی نمیدونستم کامی خلاصه ی چیه؟! کامران؟کامبیز؟؟؟ کامی یعنی؟ یعنی کی؟؟؟
از فشاری که از مشتش به پهلوهام و برامدگی های تنم وارد میشد به خودم پیچیدم ...
سرم به گردش افتاده بود و گوشهام فقط صدای خنده های شیطانی و بلند هاتف رو میشنید و حس بویاییم فقط نفس های الکلی فرید رو توی مشامم ته نشین میکرد!
پوزخندی زدم.
توی گوشم گفت: آروم باشی دردت نمیگیره!
به چشمهای حریص و هوس زده اش خیره شدم.
هاتف لبخندی زد و گفت: خب کتی خانم در چه حالی؟
مست از الکلی به مشام نشسته ام لبخندی زدم و فرید پیاپی منو بوسید.
چشمهای خیس ازاشکمو محکم روی هم فشار دادم ...
گلوم حاضر بود برای جیغ کشیدن و تنم اماده بود برای درد کشیدن!
با صدای دو پوت خفه که تو فضا پیچید، هیکل فرید روم افتاد .
چشمهامو بستم. دستی به سمتم اومد. از پشت لاشه ی سنگین فرید رو از روم برداشت. به چشمهای سبزش خیره شدم.
با خونسردی چاقویی رو برداشت و پارچه ای که دستهای من رو گره کرده بود به تخت برید.
گردنم میسوخت. به سختی سر به دوران افتاده ام رو بالا اوردم. با دیدن خونی که روی شکم و پاهام جاری بود. دچار ضعف شدم و پلکهامو روی هم گذاشتم.
دستی زیر زانوهام و زیر گردنم همزمان فرو رفت.
از روی جایی که بودم بلندم کرد و معلق شدم. من دیگه کتی سابق نبودم! من دیگه توان مقابله نداشتم. دیگه نای دفاع کردن از خودم نداشتم ... من دیگه تموم شدم... دخترونه هام تموم شد به خون کشیده شد! دیگه چرا وحشی باشم؟
دیگه باید کنار بیام .با هرچیزی که قراره برام پیش بیاد باید با ارامش کنار بیام... باید به شیخ اعتماد کنم. باید از جذابیت هام استفاده کنم ... باید پول در بیارم... باید لذت باشم... بایدلوند باشم ... باید زنی رامی باشم!
باید قیمتمو ببرم بالا ... باید هر شب کار کنم ...! باید پول دربیارم... باید زندگی کنم ... زنده باشم!!!
خنده ی بلندی سر دادم.
پسرچشم سبز که اسمشو یادم نمیومد با بهت به من خیره شد. روی جای نرمی فرود اومدم . روی تخت دراز کشیده بودم وبه سیم لامپی که از سقف اویزون بود و دور تا دورش المینیوم پیچ شده بود نگاه میکردم.
کمی به من خیره شد. در حین نگاه کردن به صورتم...
کلتش رو توی جای چرم متصل به کمربندش گذاشت به سمت دیوار رفت. با نگاهم دنبالش کردم. در کمدش رو باز کرد ، نفس های پرصدایی که از سینه اش خارج میشد سکوت اتاق رو پر کرده بود.
پیراهن مردونه ی آبی رنگی رو به سمتم پرت کرد و یه شلوارک رو به سختی از زیر حجم انبوه لباسهاش بیرون کشید و اون هم به سمتم پرت کرد.
لبه ی تخت نشست و بدون اینکه نگاهم کنه ... دستشو زیر شونه هام زد و منو وادار کرد نیم خیز بشم. به استین کوتاه کرم رنگش و ارنج و ساعد خونی رنگش خیره شدم. پیراهن ابی رو روی تیکه پاره های لباسم تنم زد و پایین تخت رفت، شلوارک رو از بین پاهای به خون نشستم بالا برد . بند های کمرشو به اندازه ی کمر من محکم کرد و گره زد. دگمه های پیراهن و بست و نفس عمیقی کشید.
از تماس دستش با خودم منزجر نمیشدم . باید عادت میکردم!
کف دستهاشو به شقیقه اش فشار داد و سعی کرد به خودش مسلط باشه.
پایین پاهام روی تخت نشست.
روی آرنج هام خودمو بالا کشیدم.
به شلوارک خیره شدم. خون روی رون پام بهش نفوذ کرد.
سرشو بلند کرد و بهم خیره شد . من هم گردنمو کج کردم و در سکوت بهش خیره شدم. کلتش رو از جیبش بیرون اورد و بین دست هاش گرفت و گفت: یک ساله میشناسمش...
پلکی زدم و با مکث گفت: فکر نمیکردم یه روزی دستم به خون یه آدم هرچند از نوع حیوون صفتش آلوده بشه!
پوزخندی زدم و ادامه داد: باید از اینجا بری... من کمکت میکنم .
با صدای بلند به قهقهه افتادم.
با یه حرکت کمرشو به سمتم چرخوند و مات خنده های من شد.
با صدای کوبش در از جا پرید. در و به شدت باز کرد.
هاتف با سر خون الود و گریه گفت: اقا کتی... اقا فرید...
در و تمام باز کرد و اسلحشو از توی چرم پشت کمرش بیرون کشید و روی پیشونی هاتف گذاشت و از لابه لای دندون های قفل شده اش مقطع و متحکم گفت: بهتون گفته بودم دست از پا خطا کنید عواقب بدی داره! هـــان؟
هاتف با تته پته گفت: اقا ... فرید کشته شده ... کتی...
از پشت یقه ی هاتف رو گرفت و روی زمین مقابل تخت پرتش کرد و گفت: چشمهاتو باز کن ... این دختره لقمه ی شیخه ... هرچقدرم بهت فشار بیاد دستت به این دختره نمیخوره شیرفهم شد یا مثل فرید به تو هم حالی کنم؟!
هاتف با تته پته نگاه پر نفرتی بهم دوخت و جواب داد: اقا کتی سالمه؟
از پشت گردنشو کشید و وادارش کرد بایسته ... نیشخندی زد و گفت: چشمهای کورتو باز کن و ببین... من نمیذارم دودمان منو به باد بدید... لقمه ی چربیه ... ولی بزرگتر ازدهن تو و امثال فریده! حالا گم شو لاشه ی اونو سربه نیست کن . گم شو تا تو رو هم مثل اون به درک واصل نکردم!
و با یه هـــری بلند راهیش کرد و در و کوبید.
مبهوت بهش خیره شدم.
اسلحه اش رو کنار رون پاش چسبونده بود . با دست دیگه اش دستگیره ی در رو محکم فشار میداد.
نگاهی بهم انداخت و گفت: بلند شو یه دوش بگیر...
نمیدونم تو نگاه بهت زده و حیرونم چی دید که لبه ی تخت نشست و با ارامش اسلحه رو سمتم گرفت و با انگشت اشاره روی لوله ی باریکی که روش نصب شده بود اشاره کرد و گفت: به این میگن صدا خفه کن! ...
اینم خون تو نیست خون اون حیوونه... بهتره بیشتر از این ها مراقب خودت باشی... تا وقتی اینجایی! حالا برو یه دوش بگیر... یه چیزی برای خوردنت فراهم میکنم. کمی ریلکس کن. با هم صحبت میکنیم.
اب دهنی نداشتم تا سوزش گلوی خشکمو التیام ببخشه.
به سختی لبهامو باز کردم و گفتم: تو ... میخوای کمکم... کنی؟
با تعجب از صدا و لحنم ، به سمت یخچال کوچیکی که مقابل تختش بود رفت و از توش بطری دلستری رو بیرون کشید. از تو سبد بالای یخچال دربازی کنی برداشت و با پیس درش رو باز کرد. با کمی گشت و گذار از توی سبد و یخچال... نی ای رو برداشت و توش فرو کرد.
لبه ی تخت نشست وگفت: اینو بخور. پس فردا مقدمات رفتنت از این جا فراهم میشه. یک راست میری پیش بهراد . خودش میدونه باید چیکار کنه . با هم میرید شمال...
دلستر و به سمتم گرفت. با اشاره ی نی به لبم ... ناچار لبمو باز کردم .
نیاز داشتم که چیزی گلوی سوختمو خاموش کنه .
چند قلپ ازش خوردم.
لرزش و سرمای دستهام کمی بهتر شد. نفس عمیقی کشیدم وگفتم: تو دوست بهرادی؟!
لبخند مردونه ای زد وگفت: اگر بهتری... میتونی بری دوش بگیری. در حموم اونه . من تو اتاق نیستم. میتونی از لباس هام برداری. متاسفم لباس زنونه ندارم. ولی...
شیشه ی دلستر و مقابلم گذاشتم و تلفن رو برداشت.
-سحر بیا اتاقم.
تلفن رو گذاشت و دوباره به سمت یخچال رفت.
دو تا ساندویچ مثلثی اماده رو ازش بیرون کشید و مقابلم گذاشت و گفت: کتی... بهتره دست بجنبونی زیاد وقت نداریم.
مقابل تخت دست به کمر ایستاده بود و فکر میکرد که ناگهانی در باز شد و صدای خفه ی زنونه ای گفت: امری داشتید جناب سرگرد؟
از جلوی تخت کنار رفت و با دندون قروچه به سحر گفت: هزار مرتبه بهت گفتم ...
با دیدن من که روی تخت نشسته بودم لبشو گزید ...
دستشو به سمت در برد و در وبست و گفت: براش چند دست لباس بیار. کمکش کن دوش بگیره... بعد هم برای قسمت دوم ماموریت باید حاضر باشیم.
سحر اب دهنشو قورت داد و گفت: البته جناب سرگرد.
نیشخندی زد و گفت: امیدوارم با این جناب سرگرد گفتن سرمو به باد ندی... با اشاره به من گفت: توجیهش کن...
بعد از رفتنش در و کوبید .
سحر لبخند ارامش بخشی بهم زد و لبه ی تخت نشست.
چقدر نگاهش حالا متفاوت بود!!!
خودمو جمع کردم و اون دستمو گرفت وگفت: آروم باش. ما روی کمک تو حساب میکنیم.
اب دهنمو قورت دادم و سحر خفه گفت: باید کمکمون کنی. نگران نباش. امید به موقع رسیده ... تو هنوز هم عصمتتو از دست ندادی!
با حس گیجی که تو تنم رخنه کرده بود. سحر ساندویچ های اماده رو تیکه کرد و خودش تو دهنم میذاشت.
هنوز شوکه بودم به قدری که نه میتونستم فکر کنم. نه میتونستم حرف بزنم. نه میتونستم حتی لقمه ی تو دهنمو بجوم و قورت بدم ...
سحر کمکم کرد تا از سرویس کسی که جناب سرگرد خطاب میشد ، استفاده کنم.
حتی کمکم کرد دوش بگیرم... با یاداوری مرگ پروانه زیر دوش لرزم گرفت.
باور اینکه سحر چطوری ازاون مخمصه جون سالم بدر برده یا ...
حس کردم تمام درو دیوار حمام داره دور سرم میچرخه ...
سحر به سمت قفسه ی شامپو ها رفت.
دستمو به دیوار گرفتم. چشمام سیاهی رفت در مقابل جیغ خفه ی سحر، دیگه متوجه چیزی نشدم وسقوط کردم مثل تمام این سالها!!!


فصل نهم:
سرم رو به سختی بالا اوردم.
ته حلقم خشک خشک بود با نگاه به اطرافم سعی کردم اتفاقات دیشب رو کمی برای خودم توصیف کنم . اونقدر گیج و منگ بودم که برای چند دقیقه ای فقط به سقف سفید بالای سرم خیره شدم و نفسهامو شمردم.
با صدای در ، با ترس از جام نیم خیز شد. صدای شکست رگهای گردنم باعث شد کف دستمو رو به پشت گردنم ببرمو کمی مالشش بدم.
سحر با سینی لبه ی تخت نشست و گفت: دستتو بیار پایین نمیبینی بهش سرم وصله.
با تعجب به چسب هایی که به پشت دستم روی آنژیوکت بود نگاهی کردم و سحر لبخندی زد و گفت: بهتری؟
چشمم از نگاه ارومش به لیوان آب پرتقال دوختم. سحر سرم و از دستم اروم کشید و یه پنبه روی نقطه خون روی پوستم گذاشت و با چسب کنار میز ، اون رو اونجا فیکس کرد.سطل اشغال کنار تخت و سمت خودش کشید و سرم و چسب و انژیو کت و توش انداخت.
و من هنوز به لیوان خیره بودم وزیرچشمی حرکاتشو میپاییدم.
سحر خط نگاهمو دنبال کرد و لیوان رو به دستم داد و گفت: صبحانتو کامل بخور از این ضعف در بیای. ما خیلی کار داریم.
بی تعارف یک نفس سر کشیدم ودر حالی که از خنکا وشیرینیش بدون هیچ لذتی جون به رگهام برمیگشت نفس عمیقی کشیدم .
به سحر چشم دوختم و با صدایی که اونقدر برام غریبه بود که باعث گرد شدن چشمهام شد خیلی ابلهانه گفتم: تو هم پلیسی؟
سحر خنده ی بلندی کرد و گفت: من؟؟؟ پلیس؟ نه بابا ... دلت خوشه ها ...
از تعجبم خنده اش رو جمع کرد و گفت: منم یکی مثل تو ... فقط وسط بدبختیم بهم شانس رو کرد وفهمیدم اقا امید سرگرده ... وقتی فهمید که من خبردار شدم ... ترسید به همه بگم... سعی میکرد خودشو خونسرد نشون بده ... و کم کم به همکاراش خبر بده که ماموریتش لو رفته ... ولی من بهش گفتم کمکت میکنم و لوت نمیدم. اول باورش نشد... ولی بعد که گذشت و دید لب از لب باز نکردم کم کم بهم اعتماد کرد. اقا امید یک ساله تو این تشکیلاته، موقعیتش هم خیلی حساسه و دسته بالا ...منم قرار شد بهش کمک کنم. شدم جاسوس. اولا قبولم نداشت خودمو به اب و اتیش زدم تا باورم کرد.
-چرا؟
سحر: چرا بهم اعتماد کرد؟
نفس خسته ای کشیدم وگفتم: چرا بهش کمک کردی؟چرا لوش ندادی؟
سحر چشمهاش پر اشک شد وگفت: تو فکر کردی من طرف اینام؟ پروانه که کار خودشو ساخت... بیتا هم که راضیه ... شادی هم که نونش تو روغنه... مغزشو شستشو دادن. از کارش راضیه .برو دم و دستگاهی که بهم زده رو ببین ...
آهی کشید و جواب سوالمو رو به کل فراموش کرد.
ناچار گفتم: خب؟
سحر:هان... من حالم از این جماعت بهم میخوره. حالم از این کار بهم میخوره. اقا امید قول داده بهم که اگر کمکش کنم و این ماموریت با موفقیت سرانجام برسه... منو بفرسته بهزیستی ... توبه کنمو کار یاد بگیرم. بعد هم از طریق کمیته امداد یه زندگی برای خودم دست و پا کنم و عین آدم زندگی کنم. بهم قول داده که کمکم کنه.
نمیدونستم باید از این شرایط خوشحال باشم یا ناراحت.
ولی مار گزیده ای بودم که به هر ریسمان و طنابی چنگ نمینداخت!
بهت زده به سحر که داشت برام لقمه ی خامه عسل میگرفت خیره شدم.
لقمه رو به لبام چسبوند . دهنمو باز کردم.
عین یه خواهر دلسوز برام لقمه میگرفت و دهنم میذاشت. چایمو شیرین کرد و به خوردم داد. یه چشمش به من بود، یه چشمش به قطره های پایانی سرم.
چطور تونسته بهم اعتماد کنه؟ این سوالی بود که حتی تو خواب هم بهش فکر میکردم!
اگر پلیس بود ... اگر سحر پلیس نبود ... اگر... خدایا چقدر گیج بودم!
حرفهاشون چقدر واقعی بود. نگاه هاشون ... داد و فریاد هاشون. اونا میخواستن منو تحویل شیخ بدن ... اونا میخواستن به خاطر پول، دختر قسر در رفته از دست یه عرب و بهش پس بدن و دوبله سوبله مژدگونی بگیرن.
اونا قابل اعتماد نبودن... اونا فقط میخواستن منو مجبور کنن که دلم راضی بشه به تجاوز!
راضی بشه به با شیخ بودن ... دلم راضی بشه که بشم لذت... بشم تفریح ...
با این فکر اشکهام به ارومی از چشمهام به گونه هام سرازیر شدن.
لعنت به من که عرضه ی مردن هم نداشتم! لعنت خدا به من که طمع کردم و کامی و ول کردم ... خانوادمو ول کردم... !!!
سحر با دیدن اشکهام اهی کشید وگفت: اروم باش کتی... تو باید قوی باشی.
قوی؟
قدرت؟
از کدوم قدرت صحبت میکرد؟ من که دیگه اون کتی سابق نبودم. من دیگه هیچ امیدی نداشتم. من حتی نمیدونستم دیشب چه بلایی سرم اومده بود. اون همه خون ... این همه ضعف!
به هق هق افتادم.
سحر شوکه گفت: کتی... کتی اروم باش.
در با شدت باز شد... سحر سینی رو به لبه ی میز گذاشت و خواست خودشو به سمتم بکشه و بغلم کنه که بیشتر روی تخت خودمو مچاله کردم و گفتم: برو اون ور دست به من نزن...
با صدای بم و مردونه ای گفت:بیرون سحر.
سحر بدون هیچ اعتراضی از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
متحکم گفت: در هم ببند.
سحر در و به ارومی بست و اون لبه ی تخت نشست.
دستهاشو توی هم قلاب کرد و پرسید:بهتری؟
سرمو بلند کردم.
موهام به اشک روی گونم چسبیده بود.
با دیدن شرایطم پوف بلندی کشید و گفت: چیزی شده؟
از این سوال یه پوزخند درشت زدم!
احمق تو این شرایط به یه آدمی که هویت درونی خودش رو نمیدونست ، میگفت:چیزی شده؟!
نه نشده ! همه چیز خوب و خوش بود.
من که خوب بودم. حال شما چطوره؟! اصلا چه خبر... هوا چقدر عالیه!!!
با دیدن نگاه سنگین وخصمانه ام به انضمام پوزخند حفظ شده رو لبهام.
اخمی کرد وگفت: ما به کمک شما نیاز داریم!
زمزمه کردم: ما؟
دستهاشو تو هم پیچ داد و گفت: ببینید خانم کتایون...
از شنیدن کامل اسمم از زبونش برای یه لحظه دلم برای مادرم پر کشید. دستهامو مشت کردم. جز مادرم هیچ کس حق نداشت اسممو کامل صدا بزنه! حتی این مردی که ادعا میکرد پلیسه ... یا مشابهش.



اگر پلیس بود چرا این حیوون صفت های عوضی رو نمیگرفت؟ دستگیرشون نمیکرد؟
این مرد دروغ میگفت.
سحر هم دروغ میگفت.
همشون دروغ میگفتن... میخوان منو مجاب کنن که برم دبی... بشم فاحشه! بشم لذت عربها... تف به غیرت همشون! تف به ذات همشون.
هق هقمو تو گلوم خفه کردم.
و رومو ازش گرفتم به سمت پنجره ی اهنی پر حفاظ!
این مرد دروغ میگفت. اونا میخواستن منو امیدوار کنن که فکر فرار به سرم نزنه.
حتی اگر اتفاق دیشب هم عفتی که با چنگ و دندون رهاش نمیکردم رو خدشه دار کرده باشه باز هم من فرار میکنم. باز هم گورمو گم میکنم. باز هم نمیذارم منو از مملکتم ببرن بیرون .... بندازن زیر دست وپای چهار تا عرب جاهل... لعنت به همشون!
دستمو جلوی دهنم گرفتم.
دیگه تلاش برای خاموش کردن بغض درونم بی فایده بود.
من دلم میخواست زار بزنم. ضجه بزنم... به خدا التماس کنم که منو بکشه... دیگه این زندگی رو نمیخواستم... میخواستم بمیرم... به هر قیمتی شده بمیرم! تموم بشم... اینطور کبیره تموم شدن رو بیشتر راضی بودم تا ذره ذره شیره ی جونمو عربها به دندون بکشن و بشم لذت چهار تا ادم کثیف و احمق و حیوون!
نچ بلندی کرد و از جاش بلند شد.
هنوز روم به سمت پنجره بود.
مقابلم ایستاد و جلوی نور و گرفت.
بخاطر شدت تابش نورخورشید از پشت سرش درست صورتشو نمیدیدم. تنها چیزی که از اون تاریکی صورتش مشخص بود نگاه سبز و خشنش بود.
دستشو توجیبش کرد.
امیدوار بودم اسلحه اش رو دربیاره و مغزم و متلاشی کنه!
اما فقط یه کلید بیرون کشید. به سمت کمد لباسهاش رفت، روی زمین زانو زد.... لولای در رو باز کرد و یه گاوصندوق تو طبقه ی پایین کمد بود . کلید و توی قفلش فرو کرد و با دادن رمز و چرخوندن اون دایره ی سیاه به چپ و راست که صدای جیر مورمور کننده ای داشت، بالاخره درش با تلقی باز شد.
نمای گاوصندوق از چیزی که تو جاهای مختلف دیده بودم خیلی پیچیده به نظر میرسید. پشتش کاملا به من بود.
با کنجکاوی بهش خیره شدم... یه جعبه ی سیگار و بیرون کشید. به ارومی با چند ضربه که به درش وارد کرد، درش بازشد.
تک تک نخ های سیگار و برداشت و با فشار کوچیکی به مخمل درونی جعبه اون رو باز کرد.
دوباره جلوی نور ایستاد.
به ارومی اونو به سمتم گرفت و گفت: صفحه ی اولشو باز کن.
نورچشممو زد. نگاهمو به زانوهای جمع شده تو شکمم دوختم. خم شد و جعبه ی سیگار و سر زانوهام گذاشت.
توش یه کارت بود روی یه جلد چرم قران.
تصویرکارت و نوشته هاش کم کم برام خوانا میشد.
با دیدن آرم نیرو انتظامی برای چند لحظه تو دلم یه بارقه از نورو امید روشن شد.
اما به همون زودی هم جرقه خاموش شد. شاید تقلبی باشه. برای اینها جعل که کاری نداره!
حتی برای بهراد هم جعل کردن کاری نداشت. اون ادم جعل کردن میشناخت! بهراد که تو این خطا نبود و واسه عیش و نوش و خوش گذرونیش دختر کرایه میکرد، بلد این کار بود. وای به حال این ادم های عوضی که هفت خط بودن!
اخ بهراد ... کجایی ؟بین این همه آدم فقط تو غیرت داشتی... شرف داشتی... جنم داشتی. مردونگی داشتی. دیدی نخواستم ولم کردی! آخ بهراد!
هنوز به سر زانوم خیره بودم که یه قران جیبی کوچیک رو مقابلم گذاشت و گفت:خانم کتایون . ما به کمک شما نیاز داریم. حتی اگرباورتون نشه که من یه پلیس مخفی ام و یک ساله از زن وبچه وزندگیم زدم تا اعتماد این باند کثافت و به خودم جلب کنم... یک ساله من رنگ زنم و دخترامو ندیدم.
خم شد همونطور که اون جعبه رو زانوم بود ،قران رو برداشت. صفحه اش رو با بسم الله زیر لبی باز کرد و تو کاور شیشه ای جلدش یه عکس سه نفره بود. یه زن و دو تا دختر بچه که چقدر چهره هاشون سرشار از زندگی بود و میخندیدن.
بهم اهسته گفت: یه دخترم چهار سالشه... یه دخترمم دوسالشه...
چشمهای جفتشون سبز بود.
نفس خسته ای کشید وگفت: شما باید به ما کمک کنید... باید این باند و متلاشی کنیم. میفهمید چی میگم؟ منظور منو از متلاشی کردن متوجه میشید؟!!!
اهی کشید و گفت: خانم من خودم دوتا دختر دارم... کابوس شبهای من اتفاقیه که ممکنه برای دخترای من بیفته! خواهش میکنم ...
اب دهنمو قورت دادم.
چرا موج صداقت توی نگاهش ونمیتونستم باور کنم؟!
نفس کلافه ای کشیدم قران رو توی جعبه باز جلو چشمم گذاشت.
سوره ی حمد رو بلد بودم اما نمیتونستم با دهن کثیفم ایات رو بخونم! قران و با دستهایی که میلرزید بستم. درجعبه ی سیگار و بستم وبه سمتش گرفتم.
لبخندی زد و جعبه رو توی جیب پشت شلوارش گذاشت و گفت: امادگی حرف زدن دارید؟
-بیشتر امادگی شنیدن دارم!
سری تکون داد و گفت: بپرسید من درخدمتم خانم.
خانم؟! اینجا هیچکس به من نمیگفت خانم!
با صدای در... رنگ نگاه ولعاب صداش عوض شد و بلند داد زد: چیـــه؟
در اهسته باز شد.
هاتف با دیدن من، چشم غره ی بدی رفت وگفت: اقا فرید و سربه نیست کردم.
با حرص گفت: میخوای برات کف بزنم؟
هاتف با من من گفت: نه اقا... منظورم اینه که...
-گمشو بیرون... مرتیکه ی احمق. دیگه جلوی چشمم سبز نشو...
هاتف دستی به پیشونیش کشید وگفت: اقا این دختره رو ببرم تو اتاقش.
چشمهاشو گرد کرد و اسلحه اش رو بیرون کشید وگفت: نزدیک طعمه ی چرب من شو ببین چطوری مغزتو مثل فرید رو زمین خالی میکنم!
با صدای بلندی داد کشید: گمشو بیرون.
هاتف با ترس در و کوبید و اسلحه اشو غلاف کرد و با نگاه ارومی به سمت من چرخید صندلی چوبی رو کنار تخت گذاشت وروش نشست و گفت: برای اینکار چند تا تست بازیگری دادم... باورتون میشه؟!
سرمو به علامت نه تکون دادم وگفت:حتما فیلم پلیسی دیدی نه؟
سرمو به علامت اره تکون دادم و لبخندی زد وگفت: حالتون بهتره؟
این همه تغییر آنی در لحن و صدا و چهرهش برام غیرقابل هضم بود.
اب دهنمو قورت دادم وگفت: خب کجا بودیم؟
هنوز اولش هم نبودیم. چه برسه به وسطش وگم کردن جاش!
نفس عمیقی کشید و گفت: حاضرید با ما همکاری کنید؟
به جای جواب گفتم: شما یک ساله تو این باند ریاست میکنید؟
پوفی کرد وگفت:دقیقا چهارده ماه و یازده روز!!!
اب دهنمو قورت دادم و گفتم: الان یادتون افتاده که باید من با شما همکاری کنم؟ اون موقع که تو زیر زمین اون کافه ی کوفتی برای عرب ها حاضر میشدم شما کجا بودید؟ اون موقع که یه دختر هفده ساله رو بردن معاینه تا رقمشو بالا ببرن شما کجا بودید؟ اون موقع که یکی از ما التماس کرد که حتی جسدشم تحویل این عربها ندیم شما کجا بودید؟!!! شما تو این چهارده ماه و یازده روز ... تازه الان یادتون افتاده که به دختراتون فکرکنید؟!
سرشو پایین انداخت.
به نفس نفس افتاده بودم.


برچسب ها رمان حکم دل ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 794
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,139
  • بازدید ماه : 27,020
  • بازدید سال : 177,119
  • بازدید کلی : 11,674,259