close
مجتمع فنی تهران
رمان حکم دل قسمت دهم (آخر)
loading...

رمان فا

هاتف مات نگاهش کرد و من با ترس توی دیوار فرو رفتم . قبل از حرکت هاتف ، سروان به سمتش و با دو مشتش قبل از اینکه هاتف حرکتی بکنه یه ضربه به سرش کوبید.…

رمان حکم دل قسمت دهم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 5190 یکشنبه 10 فروردين 1393 : 11:22 نظرات ()

هاتف مات نگاهش کرد و من با ترس توی دیوار فرو رفتم .
قبل از حرکت هاتف ، سروان به سمتش و با دو مشتش قبل از اینکه هاتف حرکتی بکنه یه ضربه به سرش کوبید.
هاتف رو قبل از خوردن به زمین ، سروان گرفت.
سروان به سمت من که هینی کشیده بودم برگشت و گفت: ساکت. باید تو رو ازاینجا ببرم تا بیشتر گند نزدی.
و لاشه ی هاتف رو به سمت اتاق کشوند و به منی که بهت زده به سر مثل ژله وارفته ی هاتف نگاه میکردم تشری زد و گفت: بیا بیرون ...
دامنم رو بالا کشیدم................................................................

سروان اسلحه اش رو از کمرش بیرون کشید و در و روش بست .
مبهوت نگاهش میکردم . شیوخ توی سالن نبودند. اقا به همراه رجب به سمت ما اومد و گفت: ندیدی هاتف کجاست؟
قلبم به تپش افتاد.قرار بود سروان منو ببره یه جای امن...
سروان خونسرد گفت: نه ... چطور؟
اقا سری تکون داد و گفت: رجب خسته است. برای ساعت سه صبح هم بلیط داره.
احساس کردم مثل یه ساختمون پیر و فرسوده دیر یا زود فرو میریزم!
دستشو روی شونه ی من گذاشت و رو به شیخ گفت: هذا القرض هو لك. بسبب عاصفة جاء هذه الليلة. وقد ذهب سعر أعلى. "این هم امانتیت. بخاطر طوفانی که امشب به پا کرد . رقمش بالاتر رفته . ولی قبلا تو رزروش کرده بودی!"
شیخ دستمو خیر زود گرفت.
نا امیدانه به سروان خیره شدم. کاش کمکم میکرد. میگفت بعدا ...
شیخ لبخندی زد و گفت: ما زلت البقاء . ما هي الأشياء الأخرى هل. "میخوام هنوز باشم. ببینم دیگه چی داری!"
اقا لبخندی زد و من نفهم به جفتشون نگاه میکردم .
به سروان که کمکی بهم بکنه!
با فشار دستش به پشت برهنم، نفسم توی سینه حبس شد.
قدمی رو سخت جلو رفتم و اقا به سروان گفت: بگرد دنبال هاتف...
سروان سری تکان داد و به سمت مخالف رفت.
با نگاهم بدرقه اش کردم. اون منو رها نمیکرد ؟ میکرد؟!!!
اقا و چند بادیگارد شیخ و ندیمه اش، همراهیم میکردند. از در پشتی سالنی که نمایش اجرا کردم، خارج شدیم.
با دیدن باغ پیش روم ...
سرد و تاریک.
یخ بستم.
سوز سرد جنوب باعث لرزم شد .
شاید این اخرین قدم هام روی زمین بود.
با تصور اینکه به سمت اتومبیل هاشون میرن، مسیرمو به سمت پارکینگ کج کردم اما شیخ بازومو گرفت و به سمت دیگه ای هدایت کرد.
با دیدن نمای ساختمون کوچکتری که چند متر با محلی که تا به حال توش بودم فاصله داشت، بهت زده فقط به مجموعه ی بادیگارد های جلوش خیره شدم.
چنین ساختمونی که پراز حفاظ بود ونگهبانان جلوی در ورودیش گارد گرفته بودند منو میترسوند. به سختی اب دهنم رو فرو دادم.
همه ی امیدواریم همین بود یک لحظه بیشتر زندگی!. شاید هنوز یک ساعت دیگه میتونستم زنده باشم...!
نفس گرفتم از هوا ... این اخرین نفسهام بود ... اخرین لحظات زنی که دراوج بی چارگی میخواست زنده باشه ... زندگی کنه! به عقب برگرده ... به عقب برگرده ... به عقب برگرده ...!
شیخ دستم رو رها نمیکنه . حتی برای یک لحظه.
از حرارت دستش فرای مشمئزم!
نگهبان ها از جلوی در کنار میرن، به احترام شیخ تعظیم میکنند.
به محض ورود بوی دود و سیگار وحشیش باعث میشه معدم بهم بپیچه ... چشمهامو میبندم. قدرتی برای دیدن ندارم .
صدای همهمه و دخترهای نشسته و ایستاده ... باعث شد بغض بدی ته حلقم رخنه کنه.
اینجا همون جا بود ...
همون بازار معروف!
بازار سرپوشیده ....
پاساژ ! لهجه های افغانی و پاکستانی و عربی گوشمو ازار میداد . لهجه ی ایرانی... کلام ایرانی... لغت های فارسی... شرف اینها کجا بود؟
مثل من باخته بودند به حیوون درونشون؟!
نفس کشیدنم مقطع و نامنظم شده بود ... چشمهامو باز کردم. به دود و بو عادت کردم... دخترا رو میدیدم... ریز و درشت... شونزده سال... ده سال... دوازده سال... چهارده سال... بیست سال ... میدیدم... شاید کمتر... شاید از شادی کوچیکتر...
حلفه اینجا بود؟!
همین جا؟؟؟ تو ایران؟ زیر اسمون خدا؟ خدا میدید؟! میدید و ساکت توی عرش کبریاییش نشسته بود؟!
نفس عمیقی میکشم. بوی دود کمی گیجم کرد.
دستم و خواستم از دست شیخ بیرون بکشم که نگذاشت. مارگزیده ی جاهل تنهام نمیذاشت. گوشه ای نشستم وبه صورت های خسته و نا امید دخترها نگاه کردم. برهنه و نیمه برهنه بودند . تا عیب و نقصشون اشکار باشه و اگر خالی بهشون هست قیمت رو پایین بکشن!
این ضیافت توشهر اریا منشانه ی منه ... وطن منه ...!
تمدن دوهزار ساله ی منه!
ایران من ...
کشور درنده خوی من که میخواستم جایی خارجش ارزوهامو براورده کنم!
با هل شیخ روی صندلی میشینم و خودش هم کنارم میشینه و گرم گفت وگو میشه!
شیخ حواسش بهم نیست.
چاقوی ضامن دار چسبیده به زیر استر لباسم رو با دست دیگم ازاد میکنم .
اما شیخ سیگار برگی روی لبش میذاره و فندک رو به سمت من میگیره .
یعنی براش روشن کنم.
خودمو میبازم. میترسم متوجه چاقوم بشه. به سختی مشتش میکنم و اشاره و شست ،فندک رو میزنم...
حواسش نیست . سیگار و گوشه ی لبش گذاشت.
فندک رو زیر سیگارش میگیرم.
لبخندی زد و روشو برگردوند.
فندک رو پس نگرفت. شاید میخواستمش ... به زیر دستبند کشیم گیر میدم.
شیخ گرم لمس دختر دیگه ایه... میخواد بخرتش؟!
چاقوم توی دستمه... ضامنش رو میزنم .
تا کی سکوت؟ تاکی صبر؟
من منتظر چی بودم!
اون جهنمی که میخواستم برپا کنم کی بود؟
بادیگارد های شیخ کنار کشیده بودند تا دختری که حالا روی پاش نشسته بود راحت خوش و بش کنه.
عقم گرفته بود ...
به نیم رخ درگیر شیخ نگاه میکنم و چاقو رو روی دستش میکشم تا بتونم خودمو ازچنگش رها کنم.
باسوزش دستش ناله ای از ته حلق میکنه . با دیدن خون عصبانی میشه، قبل از هر حرکتی توی پهلوش فرو میکنم و جیغ میکشم.
خون جاری شده از پهلوش ... باعث همهمه شد.
جیغ خفیفی میکشم.
با صدای جیغم صدای شلیک میشنوم .
بهت زده به دیوارپشت سرم نگاه میکنم.
گرمی رد شدن گلوله ی واقعی رو از پهلوی گونم حس میکنم.
خودمو از روی صندلی پرت میکنم...
کمی بعد دود همه جارو پر میکنه... صدای سرفه و جیغ و فریاد وگلوله مخلوط میشه ...
گاز اشک اور بهم حس خفگی میده ... اما حتی جرات سرفه کردن هم ندارم!
صدای اژیر پلیس و میشنوم ...
زیر میز پناه میگیرم.
با چشمهایی که پره از بارقه های امید، منتظر شنیدن جمله ی معروفی ام که تو همه ی فیلم ها شنیدم ... اما هیچ خبری نیست. هیچ کسی نیست... هیچ ارم نیروی انتظامی نیست!
اینا از این همه اماراتی و عرب میترسیدند که پا پیش نمیذاشتند؟!
صدای پی در پی شلیک ها باعث میشه گوشهامو بگیرم و چشمهامو ببندم.
دستی به سمتم میاد و از موهام منو میگیره و میکشه ... با درد و ناله سرمو به عقب میچرخونم.
با دیدن سروان لبخندی میزنم ...
ترسم فروکش کرد.
پر از امیدم ...
ساعدمو گرفت و منو پشت خودش پناه داد . خیلی نمیگذره، که از ساختمون خارج میشیم. خبری از نگهبان ها و بادیگارد ها نیست .
با دیدن رنگ قرمز وزردی که از دور دست چشممو نشونه گرفته، لبخند میزنم.
دستمو میگیره . انتظار دیدن ماشین های پلیس و ندارم اما این خلوتی باغ که تو سیاهی فرو رفته ...
با هق هق بی اراده ای که دست خودم نبود گفتم:کجا میریم؟
سروان عصبی با دندون قروچه حین دویدن گفت: میبرمت یه جای امن. تا باقی نیروها برسن. زود دست به کار شدی کتی خانم!
خیلی نگذشت که به سرعت دویدنش اضافه کرد ... پام پیچ خورد اما باز از سرعتم کم نکردم. دستمو محکم تر گرفت .
با صدای شلیک ، سروان دادی کشید ... و نیم خیز شد ... من مبهوت ایستادم...!
نگاهی به مایع لزجی که زیر نور مهتاب از پاش بیرون میزد میکنم و دستمو میذارم جلوی دهنم تا مانع هق هقم باشم.
به عقب برنمیگردم... سعی میکنم سروان و به خودم تکیه بدم تا کمکش کنم باز قدمی برداره اما صدای تیر دوم و ناله ی خفش باعث میشه، دو زانو رو زمین بشینه ... کفشم از پام افتاده و کف پام روی سنگ ریزه ها می سوخت .
جرات نمیکنم به عقب برگردم... با دیدن هاتف ماتم میبره ...
اب دهنمو قورت نمیتونم بدم.
هاتف با ارامش جلو اومد و اسلحه ی سروان را برداشت و گفت: فکر کردی شهر هرته جوجه سروان؟فکر کردی الکیه ... اسلحمو کش بری و بدو بدو کنی؟ نون اجر میکنی اقا سروان؟!
جلوتر اومد و گفت: این دم و دستگاه و ببری زیر سوال؟ خودتو ببری بالا.... از اولشم میدونستم ریگی به کفشته! اگر همون روز تحویل پلیست میدادم. انقدر منو به درد سر نمینداختی !
روی زمین خزیدم و ناله میکنم از هق هق ...
نگاهی به من کرد و با پوزخند اسلحه رو به سمتم گرفت.
ترسیدم... لبهای خشکمو روی هم فشار دادم که گفت: حقت مرگه ... مرگی که خودم تو رو به درک واصل کنم. ولی الان نه ... نه ... تو رو نمیکشم... حیفی! میشه ازت سود برد ... هنوز خیلی ها دنبالتن.
و موهای سروان و گرفت و سرشو بالا کشید و زیرگوشش زمزمه کرد: چهار تا ماشین پلیس اوردی فکر کردی میتونی ما رو منهل کنی؟!
از فرصت استفاده میکنم و از جام بلند میشم و شروع به دویدن میکنم.
هاتف با عربده گفت: وایــــــسا...
به عقب برنمیگردم... فقط میدوم... میدوم . میخوام زنده بمونم... میخوام تمیز زندگی کنم... میخوام باشم. نفس بکشم... میخوام بمونم... سالم زندگی کنم!!! توبه کنم... توبه میکنم ! برمیگردم ... برمیگردم ...
با خوردن به یه مانع محکم زمین میخورم. کف دستم با سنگ ریزه زخم شد.
با دیدن اقا ، بهت زده نگاش میکنم.
لبخندی زد و گفت: گرفتمش هاتف...!



لبخندی زد و گفت: گرفتمش هاتف...!
و منو کشون کشون به سمتی میبره. به سمت تاریکی.
جای خیلی تاریک ...
زیر سایه ی نخل های خرما ...
با پاش سنگ ریزه ها رو کنار زد. درچوبی رو باز کرد و منو به جلو هل داد.
پله ها رو با جون کندن پایین میرم...
این انبار زیر زمینی ... تک تک زاویه های تاریکش منو میترسوند!
چراغ رو زد و منو به گوشه ای پرت کرد.
با دیدن سروان که کنج دیوار بی حال افتاده بود . نفسم بند میاد.
هاتف لبخندی زد و گفت: خب؟ حالا امیدت به کیه؟
زمزمه میکنم: خدا...
هاتف تو صورتم تفی میندازه و مشمئز چشمهامو میبندم. سنگینی خلطش روی پلکم باعث میشه دچار حالت تهوع بشم!
سخت کف دستم رو بالا اوردم و پلکمو سبک کردم.
بوی الکل دهنش حالمو سخت بهم میزد !
با ضربه ای که به کمرم وارد شد ، رو زانو میفتم.
خندید وگفت:نباید زندت میذاشتم... بد جوری به دست و پام گره زدی !
نفسم چند لحظه تو سینم حبس شد .
اقا کیف چرمی رو روی چند جعبه گذاشت و درشو باز کرد.
با دیدن دلار ها لبم رو میگزم.
پول چند نفر بود؟! قیمت چندین نفر بود؟!!
هاتف به سروان گفت: خیال کردی شهر هرته؟ نفوذ کنی و نفوذی بشی؟ حالت جا اومد؟!
با قهقهه چند قدمی عقب اومد و تنه اش خورد به یه قفسه ...
قفسه ی چوبی سست فرو ریخت . جعبه ها روی زمین پخش شدند و یه گالن نفت روی چمدون ریخت.
اقا لگدی به هاتف زد و گفت: احمق سر و صدا نکن!
هاتف مست خنده ای کرد و گفت: باشه بابا...
اقا با حرص گالن رو از روی چمدون برداشت و گفت: مرتیکه ی احمق!
هاتف لبخندی زد و گفت:خوبه ... خوبه... دو مرد و یه زن! به اندازه ی کافی میتونی به هردومون برسی! نه؟ سروان تو هم میخوای؟
و نگاه کثیفش و به صورت نیمه هوشیار اون انداخت.
نفس ندارم تا بکشم...
اب دهنم و سخت قورت میدم که صدای اقا از پشت سرم درمیاد.
-الان وقتش نیست هاتف.
صدای ایست پلیس ها و دویدن و پارس سگ ها باعث میشه هنوز کمی امیدوار باشم .
توی انبار ... تو این زیر زمین ... کی میخواست به دادم برسه؟ به داد سروان برسه؟! از شدت خونریزی بی حال شده بود ...
پدر دو تا دختر بود .
عاشق ته دیگ سوخته های زنش بود!
منصفانه نبود !
اقا موبایلش رو از جیبش بیرون کشید.
متعجب گفت:انتن میده!
رو زمین چهار دست و پا حرکت کردم و به سمت سروان رفتم. کنارش زانو زدم . با هق هق دستی به ساق پاش کشیدم.
ناله ی خفیفی کرد و دستمو گرفت.
-چیزی میخواید؟
به عقب برگشتم .هاتف داشت به اقا نگاه میکرد که عربی صحبت میکرد .
حواسش به من نبود . چرخیدم به سمت سروان. موبایلش رو برداشت . جلوش رو حائل کردم . نگاهم کرد. گوشی کوچیکشو سپرد به من . بی معطلی اون رو زیر لباسم توی سینه ام گذاشتم.
سروان خفه گفت: سرو صدا کن ...
هاتف به سمتم خیز برداشت و گفت: داری چه غلطی میکنی؟ چی بهش گفتی؟
با گریه و جیغ گفتم:حالش خوب نیست. داره خون از دست میده ...
هاتف با پشت دست توی صورتم کوبیدو گفت: صداتو ببر...
روی زمین خیمه زده بودم. خون از بینی و گوشه ی لبم پایین میومد .
سرم درد داشت ... گوشهام زنگ میزد .
این زندگی منه !
تکرار میکنم: این زندگی منه... !
هق هق میکنم ... وسط زندگیم... ناله میکنم ... توبه میکنم ... این زندگی منه !!!
اقا گفت: ساکتشون کن هاتف!
هاتف با مسخره گفت: بیا اقا ... تحویل بگیر... خدایی... دیدی گفتم انقدر بهش اعتماد نکن... حرف تو گوشت نرفت! حالا ببین وسط چه باتلاقی هستیم!
هاتف رو به من گفت: خفه شو تا یکی هم حروم تو نکردم!
کاش میکرد و پرونده ی امشب منو تموم میکرد!
لوله ی اسلحه اش رو به سر سروان فشار داد و گفت: همش زیر سر این پست فطرته ... و ازش فاصله گرفت و رو به من گفت: تو امیدت به اینه؟! این لاشه؟! باید بندازیمش جلوی لاشخور ها! تو هم خفه شو ... کمتر زوزه بکش!
سر و صدا ...
نگاهی به لوله ی اسلحه اش کردم ...
به سمتش خیز برداشتم. اونقدر تعجب کرده بود که حواسش نبود و دستش روی ماشه رفت. صدای تیر... بهت زده به صورت هاتف خیره شدم.
اقا مضطرب گفت: هاتـــــف...
با صدای باز شدن در چوبی و پایین اومدن دو تا سگ و صدای پارسشون ...
لبخندی روی لبم نشست. اقا اسلحه اش رو دراورد و گفت: چه گهی خوردی ...تخ..... سگ!!
اسلحه رو به سمت من نشونه گرفت.
فریاد کشید: هرچی میکشم از دست توئه!
هاتف بهت زده ایستاده بود.
صدای مردی از همون بالا گفت: اسلحه هاتون رو بندازید و دستهاتونو پشت سرتون بذارید.
اقا تیری به پهلوی هاتف زد و به سمت من حمله کرد. چمدونشو برداشت و دستشو دورگردن من گرفت و اسلحه رو روی شقیقم گذاشت و فریاد کشید: من دو تا گروگان دارم. یکیش همکارخودتونه!
با صدای مرد دیگه ای که گفت: دست نگه دارید ...
اقا چمدونشو زیر بغلش گرفت .
ارنجشو دور گردنم بود.
فکر کردم ... این زندگی منه ... همش زندگی منه!
به سمت سروان رفت و دست زیر بازوش انداخت و وادارش کرد بلند بشه...
با ناله نیم خیز شد ...
اسحله رو روی شقیقه ی من بیشتر فشار داد . ناله ی خفه ای کردم وگفت: بلند میشی یا مغزشو خالی کنم؟
اب دهنمو قورت دادم. سروان سخت بلند شد .
کشون کشون به سمت پله ها هدایتمون کرد.
با دیدن سگهایی که زبون بیرون انداخته بودند و هه هه میکردند. دامنم رو بالا دادم اخرین پله رو بالا اومدم و کف پام روی سنگهای سرد فرود اومد .
با دیدن جمعیت پلیس و اماده باش... امبولانس... ماشین ها ... نفس عمیقی کشیدم.


با دیدن جمعیت پلیس و اماده باش... امبولانس... ماشین ها ... نفس عمیقی کشیدم.
بهراد ...
با نگاهش منو تعقیب میکرد.
سروان بی قدرت زانو زد و از حال رفت .
به گریه افتادم.
اما باز به صورت پر التهاب بهراد خیره شدم .
مسکوت یه گوشه ایستاده بود .
دلم برای لبخند و چال گونه اش تنگ شده بود.
اقا بلند گفت: یه هلی کوپتر میخوام!
و چمدونشو لای پاش گذاشت وگفت: اینم با خودم میبرم.
و با سرش به من اشاره کرد.
مرد میانسالی جلو اومد و گفت: باشه... هرچی بخوای برات فراهم میکنیم. فقط اجازه بده همکارمون رو به بیمارستان برسونیم. این دختر هم ول کن... هلیکوپتر و برات حاضر میکنم!
دختر؟
نه من زن بودم... دختری درکار نبود.
این زندگی من بود ...!
نفس عمیقی کشیدم .
بهراد پشت همه ایستاده بود و فقط نگام میکرد.
خوشحال بودم که درگیر نشده و جدا ایستاده. خوشحال بودم که سالم ایستاده ... اون گوشه ... هرچند ملتهب... اروم ایستاده!
نمیدونم به قولم وفا کرده بودم؟
با دیدن ادم هایی که دستبند زده سوار ماشین ها میشدند ... نفسمو سخت بیرون کردم.
چی شد؟
نسل همشون برچیده شد؟
اصل کاری ها ...
من به قولم وفا کردم؟!
این زندگی من بود !
بوی نفت توی دماغم میپیچید.
سروان کمی با فاصله روی زمین افتاده بود ...
دو تا دختر داشت . باید زنده میموند. چشمهاش نیمه باز منو نگاه میکرد.
با دیدن فندک زیر کش دستبندم. اب دهنم رو قورت دادم . فندک رو به ارومی روشن کردم.
اقا هنوز داشت خواسته های ریز و درشتشو فریاد میکشید.
نگاهم افتاد به چمدون چرمی لای پای اقا ... فندک رو روشن روی دسته ی بالای چمدون میندازم ... طولی نمیکشه که شعله میکشه ...
اقا هول میشه ... با یک شلیک به سمتش ، رو زمین میفته ...
از حصار ارنجش خارج میشم و شونه های سروان و میگیرم و از چمدون چرم شعله ور فاصله میگیرم.
همش بخاطر توست ...
بخاطرتوئه ...
اگر زندگی من امروز به اینجا رسید!
به دلارهایی که سوختند نگاه میکنم.
دو مامور امبولانس به سمت سروان حرکت میکردند.
بهراد بهم لبخند زد ...
توی نگاهش پر بود از ارامش...
و من فکرکردم ... این هنوز زندگی منه؟!
من ... کتی... توبه کردم که سالم زندگی کنم ...
این بار درست انتخاب کنم ...
درست قدم بردارم.
بالای لباسم رو میکشم تا بالا تر بیاد . گوشی رو درمیارم و دستم میگیرم.
دامنم رو بالا کشیدم تا روی زمین نخورم ... فقط تاجایی که بتونم راهمو پیدا کنم.
کف پام میسوخت ... امامهم نبود.
اغوشش به روم باز شد . قدمی به جلو برداشتم .
این قدم درست منه ... اولین قدم زندگی منه ...
این زندگی منه ... انتخابش با منه ... روزهاش بامنه ... تصمیمش و اختیارش با منه ... حکمش با منه ... اینبار من حکم میکنم.
نه به حکم دلم ... فقط به حکم عقلم!
من توبه کردم ... با حکم عقل ... این زندگی منه...
قدمم رو کامل کردم که حس کردم نفسم گیر کرد تو سینه ...
قدمم به بعدی نرسیده بود که روی زمین زانو زدم. دستم روی سینه ام که چند قطره خون ازش بیرون زده میذارم ... با اخرین رمقم به ارومی به عقب چرخیدم.
هاتف رو دیدم ...
روی اخرین پله بی رمق ... با اسلحه ای که هنوز به سمت من نشونه گرفته ، بیهوش شده بود.
این اخرین لحظه از زندگی منه ...
بهراد فریاد کشید: کتـــــــــایــــــــــون ... !



حُکمِ دل.
پایان.
آنیتا.ش و خورشید.ر
چهارشنبه. اسفند ماه 1392
خب اینم ازاین...
ببخشید اگر درخور نگاه ها و وقتتون نبود...

 
برچسب ها رمان حکم دل ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط mozhgan در تاریخ 1393/9/26 و 21:05 دقیقه ارسال شده است

سلام قشنگ بود ولی کاش اخرین لحظه ی زندگی کتی بعداین همه جنگیدن این نبود کاش پاداش جنگیدن شو با بودن با تنهامردصاحبش با بودن با بهرادمیگرف
بازم مرسی قشنگ بود

این نظر توسط mina در تاریخ 1393/9/26 و 0:03 دقیقه ارسال شده است

رمان خوبی بود خسته نباشید واقعا یه حقیقته برا ادنایی که مشتاقن برن اون وره اب یا از خونه فرارکنن برا ازادیه بهتر کلا خوب بود ولی اخرشو چرا اینجوری شد؟نفهمیدم کتی مرد؟یا نه؟

این نظر توسط نفس در تاریخ 1393/8/28 و 15:56 دقیقه ارسال شده است

رمانش عالی بودددددددددددددددددددددددددددددد.
ولی هیف که کتی مرد

این نظر توسط setareh در تاریخ 1393/6/31 و 23:15 دقیقه ارسال شده است

salam mishe jelde dovomesham bezarid?

این نظر توسط کیمیا در تاریخ 1393/6/19 و 15:20 دقیقه ارسال شده است

خیلی خوب تموم شد.
حقش بودکه بمیره.

این نظر توسط پرنیان در تاریخ 1393/5/23 و 20:30 دقیقه ارسال شده است

فوق العاده بود... ممنون

این نظر توسط پرنیان در تاریخ 1393/5/22 و 2:29 دقیقه ارسال شده است

roman zibai bod mamnon...

این نظر توسط فرشته در تاریخ 1393/4/4 و 19:45 دقیقه ارسال شده است

داستان قشنگ وغمگینی بود..کاش اینجوری تموم نمیشد

این نظر توسط .s.m در تاریخ 1393/3/8 و 5:01 دقیقه ارسال شده است

خ جذاب بود ولی خ به جاهای ریز و نکته های ریز توجه کرده بودین جوری ک کاملا تصور میکردم رمانو اما خسته میشدم از طولانی بودنش کاش پای کتی زخمی میشد تا بتونه خوب زندگی کنه مردن حقش نبود دلم براا کامی و بهراد سوخت خداییش عشق سینه سوزه.کلا باحال بود مرسی

این نظر توسط ساینام در تاریخ 1393/3/5 و 14:41 دقیقه ارسال شده است

دلم گرفت وقتی این رمانو خوندم خیلی عذاب آوره.... به خاطرش گریه کردم هیییییییی خیلی بدتموم شد چی میشد آخه زنده میموند دختره؟


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 83
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 183
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,023
  • بازدید ماه : 13,981
  • بازدید سال : 141,084
  • بازدید کلی : 11,638,224