close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت اول
loading...

رمان فا

خلاصه:یک دختر با یک لب و هزار لبخند!!! ...یک دختر که برای رسیدن به هدفش یک راه بیشتر نداره ...راهی که توسط پدرش تعیین شده ...یک راه که پدر عشق ...روزگار…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 7613 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 10:56 نظرات ()


خلاصه:یک دختر با یک لب و هزار لبخند!!! ...یک دختر که برای رسیدن به هدفش یک راه بیشتر نداره ...راهی که توسط پدرش تعیین شده ...یک راه که پدر عشق ...روزگار تقدیر ... و دختر دردسر و اجبار میخواند.

لحظه ای با عشق ...درس ...دردسر:
با پوزخند وسیعی که روی لبش بود کاری نداشتم من با سیاهی چشمانش آشنا بودم رنگی که لحظه های گذشته رو برام مرور میکرد ...لحظه های خرد شدن و شکستن ولی حس این سیاهی برام آشنا نبود ...نه ، فقط رنگش سیاهه!
نگاه از رنگ و حس ِناشناس گرفتم و یک قدم ازش دور شدم
هنوز با اون پوزخند مسخره نگاهم میکرد که صدا و سوال دوستش باعث شد سوت پایان سکوتش نواخته بشه
پسر:بابا ایول داری پسر ...چی تو این سیاهی ریختی که دختر مردم دل نمیکند؟
پسر:بس کن سینا ... و با پوزخند در ادامه ی حرفش من رو مورد خطاب قرار داد:پسر خوشگل و خوشتیپ ندیده بودی؟جستجو تموم شد یا هنوز ادامه داره؟با پوزخند وسیع شده ادامه داد: نصف شب شد بابا اجازه مرخصی میفرمایید؟
غرور ، خودخواهی و یک دنیا خودشیفتگی بود که از حرفاش به آدم القا میشد ...درسته که حس چشماشون یکی نیست ولی شخصیتشون خیلی به هم شبیه ِو ناجور اعصاب رو داغون میکنه.
سعی کردم به خودم بیام پس مثل همیشه صاف و محکم ایستادم و لبخندی روی لبم جا گرفت ، یک لبخند که برای آدم روبرو هزار تا حرف نگفته داشت
-خدا رو شکر که قسمت شد پسر خوشگل و خوشتیپ ببینم ...همین جا هم اعلام میکنم جستجو تموم شد و شما هم آزادید و اجازه ی مرخصی دارید.
به چشمهای سیاهش که حالا یکم خشمناک بود نگاه کردم و وسعتی به لبخندم دادم که چال کنار لبم مشخص بشه.
با اجازه ای گفتم و به سمت کافه ی همیشگی روان شدم البته تو فکرم داشتم پسر مغرور ِچشم سیاه رو دعا میکردم که باعث شد برای چند دقیقه ، فقط چند دقیقه شرط بابا رو فراموش کنم ...

مقدمه:
عشق، آخرین همسفر من ...
در گیر و دار این قافیه های بی نام و نشان،
که تنها پوستی بر رخ شب من می کشند، پوستی بنام عشق ...
خالی می شوم؛ از همه ی آن احساسی که نسبت به "عشق!!!" دارم.
بدون او هم می توان زنده بود، نه اویی که چون فرهاد بیستون کند و منتی نداشت.
نه اویی که چون مجنون، دیوانه گشت و منتی نداشت؛ و نه اویی که عاشق بود بی هیچ منتی!!!
آری منت گذاشت، بر عشق، منت گذاشت... و مرا از این همه عاطفه و خشم خالی کرد...
حالا دوست دارم در رویا گم شوم، می خواهم به هیچ چیز فکر نکنم. اما ... مسخ شده ام.
فرار می کنم روزی، از دست همه ی آنان که فقط ادعا می کنند و چه زشت ادعا می کنند.
من نیستم! من یک قطره جوهرم که از خودنویسی چکید و نامش شد مسخ شده!
فقط به این می اندیشم که مبادا روزی من خود چنین شوم، که اگر شوم، وای بر من و وای بر من!
بر هیچ کس، بر هیچ چیز، منتی ندارم؛ که جهان هر چه داشت، هر چه توانستم، و هر چه می دانست به من داد و من گرفتم.
دیگر این زندگی آن نیست که من در پی اش بودم. عشق منت می گذارد، چه دردناک است.
آن چیز که مقدس ترین است به خیال این خاکیان، منت می گذارد بر همه ی کار خویش!
و من چگونه ساده هر کاری می کنم، هر کاری که می توانم؛ و نمی گویم از دلم.
ساده بگویم که خرد شده ام اکنون. در پویایی سخنانت؛ برای خودت. تو هیچ گاه نمی توانی آن باشی که مدعی هستی!
پس نه برای من، منی که ساده از کنارش عبور کردی، برای دیگران این گونه نباش! هرگز نباش!
برگرد تا بگویم چگونه چینی وجودم شکست و تو حتی صدایش را از درون خانه ات نفهمیدی، چه رسد به دیدن اش.
و حالا اجبار ... اجباری که برای بدست آوردن یک هدف زیبا میخواهد از من ... من ِمسخ شده،عاشقی بسازد از شیرین شیرین تر!!!
دردسری به نام عشق میخواهد من ِخالی را لبریز کند از عاطفه و احساس ...
حالا چگونه به تقدیر بفهمانم که چینی شکسته ی وجودم بندی خورده به ضخامت تنهایی و زهرخند؟
زهرخندی که مردم لبخند میخوانند ...
در حالی که همه مرا به خنده های با صدا میشناسند
این بالش بیچاره , به گریه های بی صدا ...!!!


(فصل اول)
کش و قوسی به بدنم دادم و همراه یک نفس عمیق برای چند لحظه چشمام رو بستم ولی صدای گوشخراش این دوست عزیز مگه میذاره خیال آدم آسوده باشه
-به جای نفس عمیق کشیدن یک ماسک بذار جلوی دهنت که هر چی دی اکسید خالص بود راهی ریه ات کردی،بدبخت چهار روز دیگه که نتونستی نفس بکشی و اکسیژن لازم شدی میای التماس و هی میگی آتو به دادم برس
به سمتش برگشتم ، بهش خیره شدم و با حرصی کاملأ مصنوعی جواب دادم:-آتو دو دقیقه گاله رو ببند بذار مخم نفس بکشه چهار ساعت تمام داشت با سوال ریاضی و فیزیک و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه کشتی میگرفت ،الان داغون و خسته است.
همانطور که وسایل توی جیبش رو به کیف دستی اش منتقل میکرد جوابم رو داد:-بمیر توأم با اون مخ ات که یکی در میون نفس میگیره ... من نمیدونم کنکور شرکت کردن چه صیغه ای بود ...هم خودت رو الاف کردی هم من بدبخت رو الاف کردی و دنبال خودت کشوندی ... هم پول های نازنین بابام رو ریختی ته چاه ... بابا چرا عقل آکبندت رو به کار نمی اندازی؟ ... چرا به آقاجونت فکر نمیکنی؟
لبخندی به عصبانیتش زدم و ضربه ی آرومی به شونه اش ...
-برات دعوتنامه نفرستادم بودم دوست عزیز، پس چرت نگو ...پولات هم فدای یک تار از موهام ...آقاجون رو هم خودم یک کاریش میکنم تو غصه اش رو نخور، لاغر میشی
با گفتن جمله آخر دستم رو که هنوز تکیه به شونه اش بود کنار زد و عصبی به سمتم برگشت
-چاق اون دختر عمه ی مذخرفته بیشعور ... بعدش هم تو که میدونی بدون من جایی راه نداری البته این برمیگرده به خصوصیات اخلاقی و شخصیتی ات عزیزم ...من نباشم تو هی میخوای پاچه ی مردم رو بگیری ، اون وقت کی تو رو تحمل میکنه بدبخت؟ منم که ...
دیدم نه بابا ترمزش رو نکشم همین جور میخواد چرت و پرت ببافه به هم بچه پررو ، پس اومدم وسط و ترمز ...
-گمشو ...هرچی هیچی نمیگم پررو تر میشه
-چیه داغ کردی؟حرف حق تلخه، آره عزیزم؟
دستم رو تو هوا تکونی دادم و همزمان گفتم:برو بابا ...
-حالا چرا وایستادی؟ میخوای تا رسیدن جواب کنکور همین جا تحصن کنیم؟
-واقعأ اعصاب خورد کنی آتو
-اولأ آتو و زهرمار اسم من آتوساست ثانیأ بگاز بریم که دارم از گشنگی تلف میشم.
با حرفش تازه یاد صداهای عجیب و غریب شکمم افتادم که آخرای جلسه میخواست دو مثقال آبروم رو که با هزار زور و زحمت جمع کرده بودم ببره
-سوار شو بریم که خودم هم خیلی گشنمه
دزدگیر 206 محبوبم رو زدم و جا گیر شدم،آتو هم همزمان با من صندلی کنار راننده رو اشغال و بدون نگاه به صندلی عقب با یک حرکت کیف دستی ها رو شوت کرد عقب و ریموت پخش و برداشت ...در حالی که محتویات داشبورد رو که دو بسته کاکائو و یک بسته مغز تخمه کدو و یکسری آت و آشغال بود بررسی میکرد از دستور دادن و چرت گفتن غافل نشد
-سر سفره عقد نیستی که زیر لفظی بخوای دختر ،اون سوییچ بی صاحاب رو بچرخون بریم ... روده بزرگه دست به کار شد، دارم صدای کارد و چنگالش رو میشنوم
-ادب داشته باش ،عروسکم صاحب داره به چه نازی
-مگه اینکه خودت از خودت تعریف کنی
ماشین رو روشن کردم و بدون جواب دادن به حرفش راه همیشگی رو در پیش گرفتم که صدای آتو دوباره شروع به پیاده روی کرد ... اونم کجا ؟ روی مخ بیچاره ی من ...
-کجا سر خر رو کج کردی میری؟ دلم مرغ سوخاری و پیتزا میخواد با یک عالمه سیب زمینی و نوشابه
-خر اون ماشین قراضه ی خودته،دلت هم کوفت بخواد عزیزم
-شیده ادا در نیار دیگه ، هوس فست فود کردم ... خیلی وقته نرفتیم ...
حرفی نزدم و به راه ادامه دادم که دوباره شروع کرد ...البته این دفعه از راه دراز کردن گوش های عزیز من وارد شد
-شیده جونم بریم دیگه ...جون آتو بریم ...اصلأ مهمون خودم ...بریم؟
-هر جا بریم مهمون تو هستیم ... قضیه تاب سواری توی پارک رو که یادته؟
-یادمه ...بریم فست فود دیگه
راهنما زدم که با صدای جیغ و جمله مسخره ی آتوسا همراه شد
-خیلی ماهی
.
.
.
بخور ، آخه أمگا 3 داره شیده جون
لبخندی به حرف بی مزه اش زدم و پیچیدم.
یاد امتحان افتادم ...کنکور هم برای من یک پیچ بود ...پیچی که راه پیش روی من رو پوشش داده ...راهی که میتونه آرامش و خوشبختی به من هدیه کنه یا اینکه دردسر و بدبختی رو باعث بشه ...در هر صورت تا نپیچم متوجه نتیجه نمیشم پس امروز قدم اول رو برداشتم ...کنکور ...!!!


-حالا آقاجون رو چطور راضی میکنی؟
آتو جدی پرسید و دیگه از شوخی و خنده دقایقی پیش خبری نبود، صدای تیک تیک راهنما قطع شده بود و نوای پیانویی که پخش میشد آرامش مطلقی القا میکرد ...ولی فکر به سوال بی جواب آتوسا راحتی وجودم رو دود کرد فرستاد هوا ...
-بذار قبول بشم بعد بهش فکر میکنم ...بالای سر قبری که توش مرده نیست گریه و ناله نکن ...به من میگن شیده ، پس شک نکن که همه چی جور میشه
-شیده حریف خیلی قدره ...آقا جونت کم شخصیتی نیست
از حقیقت عریان جلوی چشمام ترسیدم و ناخودآگاه صدام بالا رفت
-آتو گند نزن به حس و حالم
دوباره سگ شدم نباید باهاش تند صحبت کنم ولی اون مثل همیشه درک کرد و فهمید که باید بحث رو عوض کنه
-داره قرمز میشه
با صدای هشدار آتوسا نگاه تارم به چراغ زرد راهنمایی افتاد و پام روی پدال گاز فشار بیشتری وارد کرد ...وسطای چهارراه بودم که چراغ قرمز شد و منم که مطیع قانون، پس راهم رو ادامه دادم
-خوبه هشدار دادم که وایستی ...
با حرفش لحظه ها بود که جلوی چشمام رژه میرفتن ...چهارراه ...چراغ قرمز ...توقف ... نوای پیانو ... ... ...نه ...نه ...!!
لحظه ها و فکرها رو کنار زدم و نگاهی به نیم رخ جدی آتوسا انداختم
-دوست ندارم پشت چراغ قرمز الاف بشم ...وقتی میشه رد شد وایستادن چه کاریه
چشمکی زدم و اولین جا پارکی که پیدا کردم کشیدم کنار
-بریم به هوس سرکار خانم برسیم ... دلم مرغ سوخاری و پیتزا میخواد با یک عالمه سیب زمینی و نوشابه
جمله ی آخر رو با لحن مسخره ای ادا کردم و از ماشین خارج شدم
از روی جوی آب رد شدم و مسیر آتوسا که چند قدمی ازم جلوتر بود پیش گرفتم
-وایستا با هم بریم آتو
-من تا حالا اینجا نیومدم غذاش خوبه؟
-فست فود غذا حساب نمیشه آت و آشغاله، ولی اون دفعه با شروین و دوستش اومدم بد نبود ، قابل تحمل و خوردنه
-کدوم دفعه؟ کدوم دوست شروین؟ تو غلط کردی بدون من اومدی بیرون ،خجالت نکشیدی ...اصلأ کی بهت اجازه داد؟
-هوووی کجا؟ وایستا با هم بریم ...دونه دونه بپرس دیوونه
گلوم رو صاف کردم ، یک لحن مسخره گرفتم و شروع به شمارش کردم
-اولأ منظورم از اون دفعه،همون دفعه ای هستش که تو مشهد بودی؟
ثانیأ همون دوستش که اسمش سهیله،میشناسی که؟
سری تکون داد و من ادامه دادم
-ثالثأ غلط رو تو کردی و پسر عموی سیخ سیخی ات
رابعأ شروین جونم از آقا جون اجازه گرفت،سوال دیگه ای بود؟ ...هست؟ ...نیست؟
-خفه شو بابا
گفت و به سمت در حرکت کرد.

***

اول نگاهی به ظرف خالی پیتزا و بعد به ران سوخاری دستش انداختم
-سیر نشدی آتو؟
-شیده جونم اون نوشابه رو برام باز کن
-بسه دیگه دو تا نوشابه خوردی
-حسود ...تو هم دو تا خوردی
-آتو من 4 تا تیکه پیتزا و دو تا نوشابه خوردم ولی تو ... اگه الان بترکی صدای انفجارت تهران رو کن فیکون میکنه
-وسط غذا خوردن من پارازیت ننداز شیده،حرفات تأثیر نداره من غذام رو ول نمیکنم ...حسودیت میشه که من هرچی میخورم چاق نمیشم
-حسودی داره ؟...هر کی ندونه و حرفات رو بشنوه فکر میکنه من یک غولم و تو یک باربی مامانی
-تو اینکه تو غولی شک نیست،اونم از نوع بی شاخ و دمش
بعد از تموم شدن حرفش چند باری ابروهاش رو بالا انداخت و خندید ...منم طبق عادت همیشه نوشابه رو باز کردم، کنار دستش قرار دادم و در آخر نگاهی به هیکل بی نقص اش انداختم
قد بلند و تو پر،نه لاغر بود نه چاق ، ولی به نظر من که عالی بود ...نگاهم بالا اومد و روی چشم های قهوه ایش نشست،دوست داشتنی بود ...دوست داشتنی ترین دوست دنیا ...
نمیدونم چند دقیقه ای خیره ی نگاه و صورتش بودم که حرفش برای شیطنت و رفتن تحریکم کرد
-میدونم تا حالا دختر خوشگل ندیدی ولی با عرض معذرت ، به اطلاع میرسانم که دیگه وقت رفتن رسیده عزیزم
کیف دستی ام رو از روی دسته ی صندلی برداشتم و همزمان با ایستادنم جوابش رو دادم
-دختر خوشگل رو که هر روز صبح توی آینه میبینم پس چه کاریه برای دیدنش بیام اینجا و تو رو تحمل کنم
چشمکی زدم و مثل خودش گفتم:-بریم عزیزم!


کنار ماشین شروین پارک کردم و با برداشتن کیفم به سمت پله ها رفتم ، قبل از رسیدن به در ساختمان رباب جون با لبخند همیشگی که واقعأ خستگی رو به در میکرد خارج شد و به سمتم اومد
-سلام مادر خسته نباشی، امتحان خوب بود؟ قبول میشی به امید خدا؟
-سلام رباب جون خودم ،میسی ...
نگاهی به اطراف کردم و آروم تر ادامه دادم
-قربونت برم آروم تر بپرس اگه آقاجون صدات رو بشنوه که کله ام میذاره لب اون باغچه و پخ پخ ...
باغچه ی گل رز ها رو که چند روز قبل از شروع بهار با شروین خوشگل کرده بودم نشونش دادم و همزمان بغلش کردم.
بوسه ای به سرم زد و گفت:
-نگو مادر کجا حاج آقا اینقدر بداخلاقه ...؟ بعدش هم نگران نباش الان داره تو اتاقش استراحت میکنه ،صدای منو نمیشنوه
-همین که من مجبور شدم یواشکی کلاس برم و امتحان بدم کافی نیست؟
-نگرانه دخترم ...چشمش ترسیده ...یک عمر دختر بزرگ کرده مثل دسته ی گل حالا از گرگهای زمونه میترسه
-چشمش از چی ترسیده؟ من نمیدونم یعنی همه گرگهای دنیا توی دانشگاه ردیف وایستادند ...بابا من روزی چند بار با آتو این ور و اون ور میرم چرا خطرناک نیست؟ بعد دانشگاه رفتن خطرناک شده ...؟
یکم هول شد ولی زود حرف رو جمع کرد و گفت:-بحث نکن عزیزم بیا بریم برات غذا گرم کنم،قورمه سبزی درست کردم
منم پیگیر قضیه پیچوندنش نشدم اگه آقاجون روی این موضوع زیادی حساسه این بنده خدا چه گناهی کرده
-دست گلت درد نکنه ولی با آتو بیرون ناهار خوردیم
-باز رفتید بیرون، چند بار بگم معده ات اذیت میشه
-فدای مهربونیت قول میدم دفعه ی بعد فقط و فقط غذاهای خودت اولویت اول باشه،گوش آتو رو هم میپیچونم و میارمش پیش خودت، خوبه؟
-خدا کنه همین طور باشه که میگی، بیا بریم تو که الان کباب میشیم،واه واه بلا به دور ، آتیش میباره از هوا
در کنارش آروم قدم برمیداشتم تا پاهاش اذیت نشه
-رباب جون شروین خونه است؟
-آره مادر یک ربع پیش ناهار خورد بعد رفت اتاقش
جلوی پله ها ازش جدا شدم
-لباسام رو عوض میکنم ، یک سر به شروین میزنم بعد زود میام پیشت
-برو مادر، برو استراحت کن منم پیش زری خانم تو آشپزخونه ام
پله های مارپیچ رو با دو طی کردم که باعث شد وقتی بالا رسیدم نفس نفس بزنم ولی استراحت نکردم و یکراست جلوی در سفید رنگ اتاقش ایستادم و با یک ضربه ی نه چندان بلند وارد شدم
-سلام به برادر گرام خودم، احوال شما؟
دست چپش که حائل صورتش بود کنار بدنش قرار گرفت و لبخندی حواله ام کرد
-سلام کوچولوی خودم ، خوبی؟
سری تکون دادم و به "اوهوم" گفتن اکتفا کردم
-امتحان چطور بود موشی؟
با سوالش حس کردم که چشمام برق زد ، شاید به خاطر این بود که یک جورایی مطمئن بودم که قبولم
-اوه اوه چراغونی شد ، بیچاره آقاجون ...
از لحن اذیت کارش حرصم دراومد و هشدار گونه صداش کردم
-شروین ...
-جونم ...مگه دروغ میگم شیده خانم؟
-اذیت نکن تا جواب کنکور بیاد یک دنیا زمان مونده
-یک دنیا یعنی حدودأ 40 روز دیگه ،آره؟
کنارش روی تخت نشستم و اون هم خودش رو بالا کشید و به تاج تختش تکیه داد
-مامان کی برمیگرده؟
- دیشب که حرفش شد به رباب جون گفت تا آخر هفته ی دیگه قزوین رو ول میکنه و میاد
-خداروشکر، راستی حال خاله سپیده چطوره؟
-مامان که میگفت خیلی بهتر شده
خودم رو عقب کشیدم و سرم رو به سینه ی شروین تکیه دادم
-اگه آقاجون قبول نکنه همه ی تلاشی که کردم دود میشه
-اون دمت رو بگو ...اگه آقا جون قبول نکنه آتو شقه شقه ات میکنه شیده
-اگه اینجا بود خودش حسابت رو میرسید
-میدونم عزیزم ، تو هم بهتره یکم استراحت کنی چشمات خماره ...بگیر بخواب و به هیچی فکر نکن.
بدون اینکه به چروک شدن مانتو نخی ام توجه کنم چشمام روی هم افتاد،انگار منتظر این بودم که یکی بگه به چیزی فکر نکنم و آسوده باشم ، منم اطاعت کنم.


کش و قوسی به بدنم وارد کردم و با چشمای بسته بعد از یک کوشش کوچولو یکی از بالشت های روی تخت رو به سمت خودم کشیدم و مابین پاهام قرار دادم ... خنکی دویده به تار و پود پارچه کمی از گرمای وجودم رو کاهش داد و باعث یک انحنای کوچیک روی لبهام شد ... سعی داشتم دوباره به دنیای خواب پناه ببرم ولی هر چی بیشتر چشمهام رو روی هم قرار میدادم کمتر احساس خستگی و خواب آلودگی میکردم ... موفق به دوباره خوابیدن نشدم و ناچارأ چهار زانو روی تخت نشستم.
با یک نگاه کوتاه به اطرافم، موقعیت رو پیدا کردم ...دیوارهای طوسی که رگه های مشکی و سفید داشت نشان میداد هنوز توی اتاق شروینم ...
چشم از دیوار گرفتم و به شیده ای که در قاب روبرو به من خیره شده بود نگاهی کردم ...چشم های قرمز و باد کرده اش خبر از یک خواب طولانی میداد و مانتوی تنش یک تنبل به تمام معنا رو به رخ میکشید ...
لبخندی زدم و رو به خودم گفتم:-خیلی تنبلی دختر ، آخه این چه وضع خوابیدنه؟ اتاق شروین ...با مانتو ... مامان خونه بود کله ات رو میکند.
لبخندم رو جمع کردم و با لحنی کاملأ جدی جواب گرفتم:-خسته بودم،از ساعت 5 صبح به هوای کوه از خونه خارج شدم ...رفتم دو تا کوچه بالاتر و آتو رو سوار کردم،با یک دنیا اضطراب از طرف من و یک عالمه متلک و مسخره بازی از طرف آتو راهی حوزه شدم ، بعدش به اندازه 4 ساعت داشتم با ورقه ها سر و کله میزدم ...چه انتظارایی داری شیده ...همین که سالم به خونه رسیدم خودش کلی کاره، از خودم هنر بزرگی نشون دادم
دوباره لبخند به چهره ام کشیده شد :- اوکی بابا قانع شدم ... امروز روز سختی بوده و تو هم خیلی کار و تلاش کردی ... حالا که خوب استراحت کردی پاشو برو یکم به خودت برس دخملی
این دفعه تصویر آینه هم لبخند دندان نمایی زد و جواب داد:-به روی چشم و چالم شیده جون
لبخندی بهش زدم و با برداشتن مقنعه ام قصد بلند شدن از روی تخت و رفتن به اتاق خودم رو کردم ...
یک دوش میتونست حسابی سرحالم کنه.


صدای تلویزیون باعث شد یکم مسیرم رو کج کنم و با چهره ی آروم و مهربون آقا جون روبرو بشم
-سلام بابایی خودم عصر بخیر
نگاهی به صورتم کرد و چشماش به موهای خیسم خیره موند
-سلام بابا ، چرا موهات رو خشک نکردی؟ خدای نکرده سرما میخوری ها
بوسه ای به گونه اش زدم و گفتم:-وسط گرمای تیر ماه کی سرما خورده که من دومیش باشم؟
دستی به موهام کشید و بعد دستشو روی دستم که به شانه اش تکیه بود گذاشت
-کوه خسته ات کرده بود ، که این همه خوابیدی؟
یک کوچولو عذاب وجدان گرفتم ... من ... شیده ... به خاطر یک راه نامعلوم به بابا دروغ گفته بودم ... ولی یک ندای درونی بهم میگفت پیش رفتن تو این راه حق توئه ...
جواب نگرفتن از من دنباله ی حرف بابا رو در پی داشت
-شروین خواست بیدارت کنه ولی رباب خانم نذاشت ، گفت بهتره استراحت کنی
-اوهوم ... حالا خودش کجاست؟
-شروین یا رباب خانم؟
-شروین دیگه، رباب جون که یا اتاقش باید باشه یا آشپزخونه
-با دوستش رفت بیرون
-از مامان چه خبر؟
نگاه بابا به سمت مبل کنارش کشیده شد ... خالی بود ... همه این قانون نانوشته رو حفظ بودند و تو خانواده همه بهش احترام میذاشتند ... هر جا بابا نشست صندلی سمت راستش جای مامانه!
-دلم براش تنگ شده خدا کنه حال خاله سپیده زود خوب بشه و مامان بیاد خونه
-میاد بابا جون ، قول داد تا آخر هفته تهران باشه
-پس به امید آخر هفته
از جایگاه بابا فاصله گرفتم ، روبروی پنجره ی قدی ساختمون روی صندلی سفید خودم نشستم و به باغ خیره شدم ...
تکان های صندلی باعث شد به فکر فرو برم ... فکر شیده و آینده اش ... فکر تصمیم آقا جون ... فکر حرفای جدی آتو ... فکر آرامش شروین ... فکر سیاست مامان ...
شیده ی 20 ساله ی من دو سال رو از دست داده بود ولی دیگه خبری از در جا زدن و ساکن موندن نیست ... میخوام پیشرفت کنم و شیده رو ثابت کنم ، پس باید هر طوری هست آقا جون راضی بشه.
با تکان صندلی به جلو مایل شدم و با خودم فکر کردم
-شیده همیشه راه آینده رو هموار میدید
عقب-آقا جون سخت راضی شد برم رشته ی ریاضی
جلو-ولی مامانم بالاخره رضایتش رو گرفت
عقب-شروین و آتو تمام اون لحظات کنارم بودند
جلو-کارنامه های دبیرستان برام افتخار بود ، چون ثابت کردم که میتونم
عقب-18 سالگی ، اوج زندگیم بود
جلو-اوجی که یک کوچه ی بن بست از آب در اومد
عقب-اوجی که دو سال رو از شیده گرفت
جلو-اوجی که شکست و نابودم کرد ...
ناخودآگاه از حس نفرت پیچیده در وجودم که ناشی از شنیدن این واژه ها بود پاهام رو قسمت جلوی صندلی فشار زیادی وارد کرد ... با این کار سریع مثل یک ترمز جلوی افکارم رو گرفتم
-شیده نمیشکنه، شیده نابود نمیشه ... نمیذارم همچین اتفاقی بیوفته ... هیچ وقت ... هیچ وقت.


چند ساعتی خیره ی باغ بودم و به گذشته نه چندان دور فکر میکردم ... بابا با یک دوست قدیمی گمشده قرار شام داشت و رباب جون هم قبل از نماز راهی امامزاده صالح شده بود ... کسی نبود که افکار و خلوتم رو بهم بریزه و من با خیال راحت به شبح روی شیشه چشم دوخته بودم و راه حل های احتمالی فکر میکردم ...
-باید آقا جون رو شوکه کنم ... مثلأ اگه قبول شدم یک مهمونی بگیرم و وسط جمع خبر رو اعلام کنم ...
- نه ... اگه عکس العملش شدید باشه خودت ضایع میشی
-آقا جون اینقدر که میگی شدت عمل نشون نمیده
-اگه اینطور که تو میگی بود چرا بعد از دو سال حرف زدن و توجیه آوردن مامانت ، موافقت نکرد حتی امتحان بدی؟
-آقا جون منو دوست داره
-درسته ، ولی این دوست داشتن هیچ وقت باعث نشده اقتدارش زیر سوال بره و حرفش دوتا بشه
-من ...
-تو هم با حرفم موافقی
-من تصمیمم رو گرفتم ... تا ته این قضیه پای خواسته ام وایمیستم
-اگه ...
دستای گرم و محکمی که روی شونه ام قرار گرفت اجازه پیشروی به افکارم رو نداد ... شروین برگشته بود
-کجا سیر میکنی دختر خوب؟
-همین جا ... کنار تو ... روی صندلی
-شک ندارم !!! بقیه کجان؟
-بابا با دوستش قرار داشت ، رباب جون هم رفت امزاده صالح
دستش فشار بیشتری به شونه ام وارد کرد
-اجازه میدی منم بشینم؟
سری تکون دادم و طبق عادت همیشگی خودم از روی صندلی بلند شدم ... رباب جون نبود پس نشستن ما اشکالی نداره ... سر جای من نشست و دستم چپم رو به سمت خودش کشید ... سرم کنار قلبش بود و ضربان محکم قلبش آرامش رو بهم القا میکرد ... موهام رو که هنوز نم داشت نوازشی کرد و گفت
-خوبه رباب جون نیست واگرنه کله ی منو کنده بود
-رباب جون فقط یک تفکر قدیمی داره که این حد صمیمیت خواهر و برادری توش تعریف نشده
-میدونی چند ساله که داره ما رو از نشستن دو نفری روی صندلی منع میکنه؟
-اوهوم از وقتی من به سن تکلیف رسیدم درست 11 ساله که داره ارشادت میکنه ، ولی به نظر من آب توی هاون میکوبه
-این کار رو دوست دارم ، من خواهری خودم رو بغل میکنم ... خواهر رباب جون رو که بغل نمیکنم
خنده ی دویده تو کلامش رو دوست داشتم ولی خواب منم رو داداش غیرت دارم ، داداش من جرأت نداره به جز من کسی رو بغل کنه واگرنه با خودم طرفه ، پس ضربه ی آرومی به بازوش زدم و گفتم:- نه تو رو خدا ، برو بغل کن
خنده اش بیشتر شد و با شیطنت ادامه داد:- زیاد اصرار نکن یکدفعه دیدی زد به سرم و رفتم ...
سرم رو بلند کردم و به چشمهای دریاییش که از مامان ارث برده بود اخمی کردم ... نگاهم باعث شد خنده اش نامحسوس تر بشه و حرفش نصفه کاره بمونه
-خواب بابا با چشمات منو نخور ، منو چه به خواهر رباب جون ... خودم یک موشی دارم که با دنیا عوضش نمیکنم
ناخودآگاه سرم به جای قبلی اش برگشت و با آرامش چشمهام رو بستم.


پشت یک میز دو نفره داشتم با شاهزاده سوار بر الاغ سفیدم بستنی میخوردم که نرمی چیزی رو روی بینی و چشمام حس کردم ، جاش عجیب خارش داشت، قاشق بستننی رو ول کردم و مالشی به صورتم دادم ... شاید خارش برطرف شه ولی انگار خبری از آسایش و دل خوش نبود تا من این بستنی رو کوفت کنم ... أه ... دستم رو توی هوا تکون دادم تا موجود مزاحم دست از سرم برداره ، همین جور که دستم تو هوا با سرعت این ور و و اون ور میرفت یکدفعه چیزی مانعش شد و به خاطر شتاب دستم صدای بدی ایجاد شد که چشمهای منو باز کرد و ناطق مزاحم رو وصل ...
آتوسا بود که یک پر از بالش بیرون کشیده و روی تخت کنارم نشسته بود
-کله ی سحر توی اتاق من چیکار میکنی؟
هنوز دستش به صورتش بود و جای ضربه رو مالش میداد
-آی الهی دستت قلم بشه ... الهی دستت بشکنه ، ببین با صورت مثل برگ گلم چیکار کرد ... تو دهات شما ساعت 10 صبح میشه کله سحر؟
-اولأ دست خودت بشکنه و قلم بشه ، ثانیأ آره به تو ربطی داره ؟
قری به گردنش داد و در حالی که به سمت میز توالت میرفت گفت:-خفه بابا ... پاشو صبحانه رو زود بخور باید بریم خرید
دستی به علامت برو بابا نشون دادم و وارد سرویس بهداشتی شدم ولی مگه صداش قطع میشد
-دیشب خاله منیژ زنگیده بود
-که چی ، اون که اونور دنیاست
دستای کفی ام روی صورتم قرار گرفت و شروع به حرکت کرد ... همزمان صدای آتو روی اعصاب من بود
-همین مسئله است خره ... بعد 5 سال هوای وطن زده به سرشون و قراره بیان ایران ، مژده از اون ور خط همچین برام لاو میترکوند که باید میبودی و میدیدی ... عزیزم عزیزمی راه انداخته بود تماشایی ، رسمأ پشت خط در حال بالا آوردن بودم ،حتی حال تو و شروین هم پرسید ، باورت میشه؟
صورتم رو شستم و با برداشتن حوله از سرویس خارج شدم
-اولأ خر خودتی پررو ... ثانیأ بیان ، به من چه البته به تو هم ربطی نداره کلش بمونن یک ماه بعدش رفتنی هستن و اما ثالثأ ... حال من رو پرسیده اشکال نداره ولی بی شوخی و تعارف اگه تو این مدت که ایرانه بخواد دور و ور شروین بچرخه رسمأ سوسکش میکنم ، افتاد ... من دوست ندارم مژده دوست دختر شروین باشه ، چه برسه به زنش !
-اوه اوه رسمأ جوش آوردی ...مرسی خبر آتوسا جون ، چه کردی با شیده
-کم چرت بگو آتو من تو این مسئله کاملأ جدی ام
روی تخت جا به جا شد و گفت
-خواب بابا افتاد ، حالا هم زود باش که خیلی خرید دارم باید تا شب انجام بدم ، فردا قراره خونه رو تمیز کنیم ... پس فردا هم که مهمونا تشریفشون رو میارن
-اوکی اول حاضر میشم بعد صبحونه میخورم
-مسواک چی؟
-بعد از صبحانه سرویس پایین میزنم
به سمت کمد رفت و یک مانتوی نخی بیرون کشید
-باشه پس بیا این مانتو سفید رو بپوش
-آتو توی لباس پوشیدن منم دخالت میکنی ... برو بیرون بچه پررو
مانتو روی تخت قرار گرفت و آتو دوباره با کله رفت توی کمد
-چند بار بگم از صدقه سر منه که بقیه تو رو تحمل میکنند بدبخت ، آخه تو از انتخاب لباس و ست کردن رنگ چی میدونی؟
در حالی روسری سرخابی با رگه های مشکی رو به سمتم پرت میکرد ادامه داد
-بیا اینم سرت کن اون رنگ ماستت زیاد تو ذوق نزنه و دو هزار بیوفته روت مردم دلشون بیاد نگاهت کنند
با دستهای در هم گره شده عصبی نگاهش کردم که یک گام از کمد فاصله گرفت و عطر شنل ام رو روی تخت گذاشت و گفت:- عطرامون یکی باشه بهتره آخه سرم درد میگیره ، میدونی که؟
بالاخره آروم گرفت ... همچین مظلومانه نگاه میکرد که دلم نمیومد بهش چیزی بگم ، بدون حرفی روی صندلی نشستم و به دستها و صورتم کرم مرطوب کننده زدم و یک خط چشم مشکی به چشمام کشیدم
-رژ نمیزنی؟
بازم این بشر شروع کرد به نظر دادن
-نه چند روزه لبام خشک شده مرطوب کننده میزنم ، حالا اجازه هست لباس بپوشم
-آهان مختاری عزیزم
-نخیرم من شیده ام مختار عرب نیا بود
مسخره ای گفت و مشغول تجدید کردن رژ لبش شد
منم لباسایی رو که کنار گذاشته بود با یک جین یخی پوشیدم و در آخر با به پا کردن صندل های سرخابی و برداشتن کیفم که به همون رنگ بود از اتاق خارج شدم


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 774
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,119
  • بازدید ماه : 27,000
  • بازدید سال : 177,099
  • بازدید کلی : 11,674,239