close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت دوم
loading...

رمان فا

با سر و صدای آتو و سلام من وارد آشپزخونه شدیم -رباب جون من چطوره؟ در حالی که لیوان چای رو جلوم قرار میداد گفت -خوبم مادر، کجا شال و کلاه کردید؟…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4527 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:0 نظرات ()

با سر و صدای آتو و سلام من وارد آشپزخونه شدیم
-رباب جون من چطوره؟
در حالی که لیوان چای رو جلوم قرار میداد گفت
-خوبم مادر، کجا شال و کلاه کردید؟
-منیژه خانم داره از آمریکا برمیگرده ، میریم یکم برای آتو خرید کنیم
لیوان آبمیوه ای به دست آتو داد و گفت:- با سلامتی چشمتون روشن مادر ، خیلی وقت بود رفته بودند حتمأ هوای وطن کردن
آتو لیوان رو به لب برد و بعد از یک کوچولو چشیدن ، جواب داد.........................................................

-مرسی فداتشم ، آره 5 سالی هست که رفتن
-میان که بمونند آتوسا جان؟
-نه بابا به قول خاله آدم مهد آزادی رو ول نمیکنه بیاد اینجا زندگی کنه ، یک چند وقتی بیشتر مهمون نیستند
-چی بگم من ، ولی هیچ جا وطن نمیشه
-آ قربون دهنت ، حرفت حقه رباب جون ولی اینا ... چی بگم ، زبونم بسته بمونه بهتره
-ول کن مادر حتمأ اونجا دلشون خوشه ، حالا شما دو تا آتیش پاره ی من ناهار چی میخورید براتون درست کنم؟
با سوال رباب جون یاد قول دیروز افتادم ، دست از خوردن برداشتم ، سرم رو بلند کردم و گفتم:-من هوس قیمه کردم با سیب زمینی فراوون
-خوبه همین الان صبحانه خوردی
از پشت میز بلند شدم و در حین رفتن به سمت سرویس جوابش رو دادم
-آتو فضولی نکن عزیزم ، رباب جون ما تا ساعت 2 خونه ایم
-فضول خودتی ،شیده زیاد خرید دارم
از سرویس بیرون زدم و گفتم
-یکسری رو میذاریم بعد از ظهر دیوونه
-اوکی پس فعلأ
بعد از خداحافظی با رباب جون از ساختمان خارج شدیم
-ماشین آوردی آتو؟
سری به علامث مثبت تکون داد و با هم از در حیاط بیرون زدیم
قبل از سوار شدن به ماتیزش گفتم
-مثل آدم رانندگی میکنی واگرنه خرید بی خرید
با " برو بابایی " سوییچ چرخید و ماشین روشن شد
-شیده مهراد که یادت هست؟
نگاهی چپکی بهش کردم:-ببین خاله ات 5 ساله رفته ، منم قبل و بعد از رفتنشون پای ثابت مهمونی های ماهانه ی شما بودم و هستم پس سوال چرت نپرس ... هم منیژ خانم و آقا مرتضی رو یادمه هم مهراد و مژده
-باشه بابا چرا کتک میزنی؟
-حقته ، حالا با مهراد چیکار داری؟
نگاه تندی کرد و گفت
-من با اون کوه غرور چیکار میتونم داشته باشم ؟ هان ... چرا جواب نمیدی؟
-تو حرفش رو زدی من باید جواب بدم؟
پشت چشمی نازک کرد و ادامه داد :- پس چرت نگو بذار حرفم رو بزنم
-اوکی عزیزم ... بنال
-بی ادب ، اصلأ نمیگم تو خماری خبرم بمون
هر چند که من یکم کنجکاوم ولی این دلیل نمیشه خودم رو از تک و تا بندازم
-جهنم نگو ، اصلأ به من چه ...
-إ إ چرا اذیت میکنی بذار بگم دیگه ... !
لبخندی زدم ... میدونستم آلو توی دهنش خیس نمیخوره و خیلی زود خبر رو میریزه بیرون
-خوب بگو چرا خود زنی میکنی؟
-اگه بگم دست از خودزنی من برمیداری و خودکشی میکنی ... !!!
-برو بابا ... دیوونه
-مامان میگفت خاله میخواد برای مهراد زن بگیره
من برای این خبر باید خودکشی کنم ... فکرم رو به زبان آوردم
-با سلامتی ... ولی آخه اسکول این خبر اینقدر ارزش داره که من براش خودکشی کنم؟
-دختر مد نظر خاله و مهراد تویی
-خواب با ...
میخواستم جمله ام رو کامل کنم ولی یکدفعه استپ شدم ... این دختر چی گفت ؟ یک کوچولو خنده ام گرفته بود ، یعنی یکم بیشتر از یک کوچولو ... یکدفعه زدم زیر خنده ...
-اینقدر ذوق کردی شیده ؟ دیوونه حالا چرا میخندی؟
به خاطر خنده حرفام مقطع بود
-فکر ... ش رو ... بکن ... مژده بش ... ه خواهر ... شوهرم
با تموم شدن جمله ام آتو هم زد زیر خنده و حرفم رو ادامه داد
-مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز میشه
خنده ام رو کنترل کردم و یکم جدی شدم
-خداییش این پسر دایی تو تا ایران بود به ما محل نمیداد و از نظرش ما دو تا دختر لوس بودیم چی شده هوس ازدواج با یک دختر لوس و مامانی به سرش زده؟
آتو هم با سر حرفم رو تأیید کرد
-یادته اون بار که داشتیم برای تولد 14 سالگیم بادکنک باد میکردیم ، بعد سهراب یکی رو ترکوند و تو از ترس جیغ زدی
-آره اون مهراد احمقم نه گذاشت نه برداشت ، برگشت گفت زهرمار دختره ی لوس ، اون لحظه دوست داشتم خرخره اش رو بجوم ، حیف غولی بود برای خودش واگرنه حسابش رو میرسیدم
آتو انگار با یادآوری اون روز داشت حال میکرد
-یادمه چه حرصی میخوردی آخر سرم با شور کردن شربت مهراد یکم حرصت خوابید ... عجب فواره ای راه انداخت وسط سالن
با یاد آوری اون لحظه یک لبخند عمیق مهمون صورتم شد
-بیشتر از اون حقش بود ولی حیف که دستم بسته بود
-حالا وقته جبرانه شیده جون
به صورت بدجنسش نگاه کردم و چند بار ابروهام رو بالا انداختم ، حق با آتو بود الان وقت جبرانه ...


-فعلأ پیاده شو بعدأ با همدیگه میشینیم فکرامون رو میریزیم روی هم و یک راه خوب برای تلافی و بدبخت کردن مهراد پیدا میکنیم ، هر چند که ازدواج با تو خودش دنیای بدبختی رو براش به همراه داره
-آتو ...
-خواب بابا نزن ، بریم
با حرف آتوسا دستم به سمت دستگیره رفت و با هم از ماشین پیدا شدیم ... نگاهی به اطراف انداختم ، بازم لباس ... !!!
-خسته نشدی اینقدر لباس خریدی ؟ یکی از همون قبلی ها رو بپوش دیگه .
-نیز خودت کم لباس داری ، حالا هی غر بزن ... بریم بوتیک شمیم ، چند روز پیش که باهاش حرف میزدم گفت جنس جدید آورده
-اوکی راه بیفت بریم
با پله برقی رفتیم طبقه ی دوم و دقیقأ سمت راستمون تابلوی نئون ستاره شهر میدرخشید.
با سلام بلند آتو وارد شدیم ، شمیم اولین نفری بود که دیدیم
-سلام به رفیق بی معرفت خودم، چی شده راه گم کردی شیده خانم؟
لبخندی بهش زدم و طبق عادت شروع کردم سر به سر گذاشتنش
-تقصیر آتو بود عزیزم و اگرنه من اصلأ مایل به دیدنت نبودم
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
-دیدن من لیاقت میخواد ، که تو نداری
-خدا رو شکر ، این یک قلم جنس رو ترجیح میدم تا آخر عمر نداشته باشم
-خیلی بیشعوری شیده ... آتو ...
-این هزار بار ، اسم من آتوساست ... شما چرا تا کم میارید اسم منو تیکه تیکه میکنید؟
بعد از پایان جمله اش به سمت شبنم رفت و دستش رو حلقه ی شونه ی اون کرد و گفت
-تو خوب حرص میخوری اینم هی سر به سرت میذاره ، خوب کمتر عکس العمل نشون بده تا دیگه اذیتت نکنه
به سمتشون رفتم ، دست آتو رو کنار زدم و شبنم رو بغل کردم
-خره میدونی که دوستت دارم اینا هم اثرات همون علاقه است که اینجوری نمایان میشه
دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با ریلکسی تمام گفت
-خر خودتی عزیزم ... نگران گوشای من نباش ، رفت هوا ...
لبخند بدجنسی زدم و با یک چشمک گفتم:-قصدم همین بود دوستی
بالاخره صدای آتوسا که بیکار وایستاده بود دراومد
-شیده ما مثلأ اومدیم خرید ، بهتر نیست یکم عجله کنی اینطوری به هیچ کاری نمیرسیم
-باشه بابا ، شمیم ببین این بچه چی میخواد بده دستش کمتر ونگ ونگ کنه
-شیده ...
-جیغ نزن آتو بیا بریم جنس های جدید رو نشونت بدم
آتو همراه شبنم راهی شد و دو تایی اجازه دادند من یک نفس راحت بکشم ... همین طور که بین رگال ها قدم میزدم و مانتو ها رو از نظر میگذروندم صدای آشنایی باعث توقفم شد
-احوال شیده خانم؟
به سمت صدا برگشتم ، جلوی در ایستاده بود ... با دیدنش احساس کردم دارم تو خاطرات غرق میشم ولی سعی کردم به کسی که جلوم بود توجه کنم و خاطرات رو عقب بفرستم
-سلام ...
چند قدم جلوتر اومد و درست روبروم ایستاد
-سلام ، خوبی؟
نگاهی به چشمای چند رنگش انداختم ، حتی توی جدی ترین دقایق هم برق شوخی رو داشت ... آروم جوابش رو دادم
-خوبم ،شما خوبی؟
-الان عالیم ، چه خبرا؟
-خبر خاصی نیست ، اینجا چیکار میکنی؟
-من رو که یادت بود ، پس حتمأ شغل منم یادته ، درسته شیده؟
-مغازه ات رو عوض کردی؟
-عوض نکردم نمایندگی یک برند رو گرفتم دومین شعبه اش رو اینجا افتتاح کردم
پس هنوز اون مغازه ی پر خاطره رو داشت
-اوهوم ... مبارک باشه امیدوارم موفق باشی
-مرسی خانم ... چند دقیقه پیش که وارد اینجا شدی دیدمت ، اول شک کردم گفتم شاید اشتباه دیدم ولی وقتی اومدم کنار در دیگه مطمئن شدم شیده خودمونی ، فقط نسبت به دو سال قبل یکم بزرگتر و خانم تر شدی
-مرسی آقا مجید
نمیدونستم باید بهش چی بگم حضور کسی لازم بود تا من با مجید راحت باشم! حضور کسی لازم بود تا من با مجید شوخی کنم و قهقه بزنم ! حضور کسی ... نه ... همین بهتر که کسی حضور نداره !!!
-درس میخونی شیده؟
-فعلأ نه
-کم حرف شدی
-شاید تقصیر روزگاره !
انگار اونم نبودی که من حس کردم رو باور کرد
-شاید ... خوب خوشحال شدم دیدمت شیده جان ، روز خوبی داشته باشی فعلأ
-منم از دیدنتون ... خوشحال شدم ، روز خوش
لبخندی به چهره ی پر از تناقصم زد و از مغازه خارج شد ، با اون مکث بین جمله ام خودم هم باورم شد که از مرور گذشته دل خوشی ندارم


صدای آتوسا که از تو انبار پشت بوتیک می اومد اجازه فکر درباره ی مجید رو نداد
-شیده ... شیده کجایی؟ بیا این لباس رو ببین میپسندی
پرده تزیینی که اون قسمت رو از مغازه جدا میکرد کنار زدم و وارد شدم
-تو میخوای بپوشی من بپسندم ؟ عزیزم من مثل تو فضول لباس پوشیدن مردم نیستم
لبخندی دندون نمایی زد و گفت:-احمق جون برای خودت بپسند ... اینو برای تو انتخاب کردم که پوست ماستت قشنگ خودشو نشون بده
من بعضی وقتها واقعأ از جواب دادن به آتوسا عاجز میشدم و الان یکی از همون موقعیت ها بود که آتو با پررویی خاص خودش من رو کله پا کرده بود
-آتو خیلی ... نه خیلی خیلی پررویی
لبخند قشنگتری تحویلم داد و گفت:-اینقدر حرص نخور این چهار تا پاره استخون هم آب میشه عزیزم ... بیا برو پروش کن
با فشار دستش مجبور شدم به سمت اتاقک برم و آتو هم بعد وارد شدن من کیفم رو گرفت و لباس رو به دستام سپرد.
توی آینه نگاهی به خودم انداختم و شروع به باز کردن دکمه ها کردم.
تن خور خوبی داشت و به خاطر وجود کش هایی که از زیر سینه تا روی کمر سه ردیف پایین اومده بود لباس فیت تنم شد ... دختره ی پررو خوبه حداقل خوش سلیقه است و البته اعتقادای منو هم در نظر میگیره ، از نظر قدی مشکلی نداشت و فقط یکم بالای زانوم بود که با یک ساق رنگ پا عالی میشد و سر ته قضیه هم می اومد
-شیده این در رو باز کن بذار تو تنت ببینم چطوره
چفت در رو باز کردم و همزمان کله ی شمیم و آتو وارد اتاق شد
-چطوره؟
-آخ من قربون این ...
...
...
سلیقه ام برم که اینقدر عالیه
-خفه بابا تو تن من قشنگه واگرنه خودت بپوشی حالت از آتوسا و لباس با هم بهم میخوره
به حرفم اهمیتی نداد و به لباس مشکی دستش اشاره کرد و گفت:-شیده جان این لباس رو زود دربیار ، بعد بیا لباسم رو ببین تا خوب زمینه ی دق مرگ شدنت فراهم بشه عزیزم
خنده ای مهمونش کردم و بعد از بستن مجدد در لباس رو درآوردم.
خودش یک پیراهن نیمه چرم مشکی انتخاب کرده بود که رگه های سرخ پارچه نمای قشنگی بهش داده بود و صد البته لاغرتر نشونش میداد ... و این یعنی یک نکته ی مثبت برای اذیت کردن آتوسا
لبخند شیطونی زدم و گفتم:- عالیه آتو همین رو انتخاب کن ... خیلی لاغر نشونت میده
اون داشت با اول جمله ام حال میکرد که ضد حال خورد و چشماش رو ریز کرد
-من ... من ... من آخه به توی بیشعور چی بگم ؟ هان ... ؟ این بار هزار و یکم اون دختر عمه ات چاقه
این تلافی کله پا کردن من ... از حرصی که میخورد لبخندم عمیق تر شد ، یک قدم ازش دور شدم و به سمت شبنم برگشتم
-شبنم تا آتو لباس رو عوض کنه بهتره ما هم بریم در رابطه با قیمت کنار بیایم
اونم در جوابم پشت چشمی نازک کرد و با لحن مسخره ای جواب داد
-قیمت های ما مقطوع و جای چونه زدن نداره خانم
آتو هم دید که از طرف من جوابی نمیگیره دوباره به اتاق برگشت
-خوبه قصد جونم رو نکرد
-تو که میدونی حساسه چرا بهش گیر میدی؟
-چون آتو هم مثل تو قشنگ حرص میخوره عزیزم
دست شبنم رو گرفتم و از انبار بیرون اومدیم و چند دقیقه بعد آتو هم پیش ما بود.
***
-خانم های محترم کجا تشریف داشتند؟
با هم به سمت صدا برگشتیم ، شروین بود که جلوی در نیمه باز خونه وایستاده بود
-سلام ، بیرون بودیم
آتو دزدگیر ماشین رو زد و گفت
-سلام ظهر عالی بخیر ... شیرین جون و آقا جون اینقدر با فرهنگ ، من نمیدونم تو به کی رفتی آقازاده؟ اول سلام کن بعد گزارش روزانه بپرس
طبق عادت و روال ، من حرفی نزدم ... این دو تا همیشه خوب از خجالت همدیگه در می اومدن
-والا تا بوده و هست به ما گفتن کوچیکتر باید اول سلام کنه ، حالا اگه رسم دوران شما متفاوته تقصیر من نیست
-یعنی الان شما خیلی بزرگی دیگه؟
-شک داری جوجه ...
شروین خوب میدونست چی بگه تا آتوسا عصبانی بشه ، اونم با شنیدن کلمه ی جوجه منفجر شد و طبق عادت ترکش هاش گوش من بدبخت رو کر کرد!
-شیده ... ... أه میکشمت شروین ، هزار بار گفتم من از این کلمه بدم میاد حالا تو هی سوء استفاده کن
داخل حیاط دنبال شروین می دوید و جمله اش رو کامل میکرد ... کارهاشون جالب بود ، خوب میدونستم شروین ، آتوسا رو مثل من دوست داره و این رابطه برای آتو که تک فرزند بود هم صدق میکرد ولی هیچ وقت دست از کل کل با هم برنمی داشتند
آتو کنار باغچه ایستاد ، دست روی زانو گذاشتنش نشان خوبی برای پایان قائله بود ... هیچ وقت دونده خوبی محسوب نمیشد
-نفس کم آوردی کوچولو ؟ دلم برات سوخت آتو دیگه بسه ، هر کی الان تو رو ببینه با لبو اشتباه میگیردت اونم تو فصل تابستون ، چی بشه ... !
-کم ... حرف بز ... ن بچه ... پر ... رو
یک نفس عمیق کشید و این بار راحت تر ادامه داد
-تو چرا لالمونی گرفتی ؟ نمیخوای چیزی به این داداش مثلأ بزرگت بگی ؟
لبخندی زدم و دو پله بالا رفتم
-چی بگم ؟ دیگه به این خروس جنگی بودن شما عادت کردم
صدای اعتراض شروین باعث شد نگاهم به سمت استخر بچرخه
-شیده ...
-دروغ میگم داداشی ؟ ... با آقا جون اومدی ؟
سوالم از شروین به منزله آتش بس بود و هر دوشون با چند قدم به پله ها رسیدند و با هم شروع به بالا رفتن کردیم
-آقا جون امروز شرکت نیومد ، مثل اینکه با همون دوست قدیمی اش دوباره قرار داشت
-میدونی این دوست قدیمی کیه؟
-دقیق نه ولی دیشب که آقاجون برگشت گفت مامان بیاد تهران یک دعوت از دوستش و خانواده اش میگیره
-پس باید خیلی عزیز و صمیمی باشه ، کم پیش میاد آقا جون با دوستاش رابطه خانوادگی ایجاد کنه
-شما دو تا چقدر فضولید ، به دوست آقا جون هم کار دارید؟
اظهار نظر آتو باعث شد دوباره پیمان آتش بس شکسته بشه و شروین جواب بده
-نیست تو کم تو کار من دخالت میکنی نی نی
-شروین روی اعصاب من تاتی تاتی نکن یکدفعه دیدی ...
-دیدی چی ؟ چیکار میخوای بکنی جو ...
دیدم اگه حرفش رو کامل کنه دوباره بساط حمله ی آتو جور میشه ، پس اومدم وسط حرفش و با لحن توبیخ گری گفتم
-شروین جان ... تو رو خدا دو دقیقه آروم بگیرید و با هم کل کل نکنید ، شما که میدونید رباب جون حرفاتون رو جدی میگیره و حرص میزنه
خدا رو شکر حرفم جواب داد و در حالی که وسطشون وایستاده بودم وارد ساختمون شدیم.

صدای زیبای آتو حتی توی دستشویی هم دست از سر من برنمیداره
-شیده زود باش دیگه ساعت 6 شد ، بابا من یک دنیا کار و سفارش دارم ، مامان منو که خودت بهتر از من میشناسی
دستهام رو شستم و از سرویس بیرون اومدم که همزمان شد با رسیدن شروین به پله ی آخر
-خونه چیکار میکنی ؟ فکر کردم رفتی شرکت.
به جای شروین از آتوسا جوابم رو گرفتم
-رفته بود ، تو رفتی دستشویی برگشت
-خودم زبون دارم جواب بدم دختر ... یکی از سندها تو کیفم جا مونده بود ،شما ها چرا هنوز خونه اید؟
-از بس این خواهرت شل و وله ... مگه دستشویی رو ول میکرد
لبخند شیطونی زد و ادامه داد :- ولی خداروشکر قدمت سبک بود شروین بالاخره خواهرت اومد بیرون.
حوصله ی بحث ، حتی به شوخی رو هم نداشتم پس دور کردن این دو تا از هم بهترین راهه.
-آتو ... برو آماده شو دیر شد
آتوسا هم به خاطر خرید هاش کوتاه اومد و پله ها رو بالا رفت
به سمت شروین برگشتم که با لبخند نگاهم میکرد
-خوب بحث ما دو تا رو توی نطفه خفه کردی موشی
-شما دو تا واقعأ زیادی حال کل انداختن دارید ... کی برمیگردی ؟
-حدودأ 9 خونه ام ، شما کارتون چقدر طول میکشه ؟
-دقیق نمیدونم به آتو بستگی داره
-اگه زیاد طول کشید خبرم کن که تنها نباشید ، منم دیگه برم ، ساعت 6 قرار دارم
-باشه خبرت میکنم ،به سلامت
با رفتن شروین منم به سمت اتاقم رفتم و برعکس صبح که به سلیقه ی آتو لباس پوشیده بودم این دفعه با نظر خودم یک شلوار نخ یشمی با یک مانتوی صدفی ست کردم و با پوشیدن روسری سفیدم که رد رد نازک سبز و زرد داشت کارم رو تموم کردم و به سمت آتو که به من خیره بود برگشتم و گفتم
-بریم به یک دنیا سفارش آرام جون برسیم
کیف سفیدم رو به دستم داد و زودتر از من از اتاق خارج شد.
***
-شیده یک چیزی بپرسم؟
به نیم رخ جدی اش نگاه کردم و سرم رو به علامت مثبت تکون دادم
-اون پسره که صبح توی بوتیک شمیم باهاش حرف زدی کی بود؟
پس دیده و کنجکاو شده ... فکر میکردم کسی متوجه صحبتم با مجید نشده ولی ... خودم از تک و تا ننداختم و بدون هیچ شکی جواب دادم
-اسمش مجیده یک مغازه پوشاک مردونه داره چند باری با سپیده ازش خرید کردیم و آشنا شدیم
چهره اش از جدی بودن خارج شده بود اون همیشه حرفام رو راحت باور میکرد ... البته منم تقریبأ همه چیز ، به جز بخش سپیده رو راست گفتم
-دیدم من نمیشناسم ، پس بگو با اون دختر عمه ات بودی
خدا رو شکر به خیر گذشت
-بیچاره سپیده چه هیزمی تری به تو فروخته که اینجوری باهاش لجی؟
همون لحظه حرفم رو تلافی کرد و گفت:- همون هیزم تری که پسر عموی بدبخت من به تو فروخته ... حالا هم پیاده شو که رسیدیم
کارهای مهمونی به خاطر کسالت آرام جون به عهده ی آتو بود و ما باید برای پس فردا دسر ، شیرینی ، گل و غذا سفارش میدادیم و در آخر برای فردا و روز مهمونی از یک موسسه خدماتی کمک میگرفتیم.
آتو وارد شیرینی فروشی شد و منم پشت سرش داخل رفتم
-تر یا خشک؟
به خاطره ی یادآوری شده لبخندی زدم و گفتم
-خواب معلومه خشک
لبهاش رو جمع کرد و با لحن بچه گونه ای که باعث خنده ام شد گفت:-ولی من خامه ای دوست دارم مامانی
-اما من دو تا خانم خوشگل رو ترجیح میدم
صدا از پشت سرمون بود ، توی جام چرخیدم و نگاهم از کتونی های بزرگ سفیدش ، شلوار جین پاره پوره اش به سمت تیشرت مارکش بالا اومد و بعد روی صورت صاف و ابروهای تیغ زده اش ثابت شد ... چند ثانیه نگاهش کردم و بعد با یک چشم غره ی جانانه که باعث شد پسره یک نگاه نامطمئن از سر تا پا به خودش بندازه به موقعیت قبل برگشتم
-زود سفارش بده بریم آتو
لبخندی به صورت اخموم زد و گفت:-چشم شیده جون ...

-شیده جان ... شیده خانم
بالش کنارم رو برداشتم ، با دست به صورتم فشردم و فکر کردم تو این خونه نمیشه دو ساعت خوابید ولی با دوباره صدا شدن توسط رباب جون و دروغ شاهکارش بالاخره رضایت دادم ، لای چشمام رو باز و نگاهی به ساعت کردم ... 9/35 دقیقه بود ... از کی تا حالا به این ساعت از روز ظهر میگن والله من بی خبرم ...
-شیده ... مادر پاشو ظهر شد.
با برداشتن حوله ام که لبه ی تخت افتاده بود و نشون از خستگی و به قول آتو حمالی دیروز و دیشب میداد، به سمت سرویس رفتم.
آب یخ رو باز کردم و دستای گود شده ام لبریز آب شد ... خنکی این مایع بی رنگ حس خوبی رو بهم منتقل کرد که باعث شد یکراست به سمت در شیشه ی حموم برم و بازش کنم ... توی گرمای تیر ماه یک دوش آب سرد حالت خمودی و کسلی رو ازم دور میکرد ... با پوشیدن یک تیشرت و شلوارک صورتی که روش عکس جوجه داشت ، موهام رو خرگوشی بستم و از اتاق خارج شدم
-سلام صبح رباب جون خودم بخیر
فنجان چایش روی میز قرار گرفت و نگاهی به من انداخت
-علیک سلام ... دختر یک ساعته دارم صدات میکنم الان با این موهای خیس خیس بسته شده اومدی ، اول خشک میکردی بعد می اومدی پایین
دستام حلقه ی گردنش شد و یک بوسه ی تپل از اون لپ های سفیدش گرفتم
-حرص نخور عزیزم خودش خشک میشه
از جاش بلند شد و به سمت سماور رفت
-بیا بشین برات چای بریزم.
صندلی رو بیرون کشیدم ، جاگیر شدم و در حین لقمه گرفتن بودم که رباب جون پرسید
-تو هم امروز میری فرودگاه مادر؟
گاز کوچیکی به لقمه ی کره و مربام زدم ، بعد دو بار جویدن و قورت دادنش و جواب دادم
-خودم زیاد حالش رو ندارم ولی آتو ازم خواست باهاش برم ... میدونی که وقتی به یک چیزی گیر بده ول کن نیست
جرعه ی آخر چایی اش رو سرکشید و یک تیکه نان برداشت
-اتفاقأ بری بهتره چون شیرین قبل از رفتن اونا باهاشون رفت و آمد داشت ... حالا که خودش نیست پس تو باید به جاش بری
لقمه ای که به سمتم دراز بود رو گرفتم و از جام بلند شدم
-چشم ... مرسی فداتشم عالی بود
-نوش جان عزیزم ، تو هم برو به کارات برس
طبق دستور رباب جون از طبقه ی پایین دل کندم و راهی اتاقم شدم
***
با شنیدن صدای زنگ گوشیم سشوار رو خاموش و روی میز قرار دادم و به سمت تخت رفتم ... با یک نگاه به عکس شیطونش فکر دردسر از من و اذیت کردن از اون بود که توی فکرم پر و بال گرفت ... ولی اول باید جواب داد پس الان فقط دکمه ی سبز گوشی به کارم میاد
-سلام چیکار داری مزاحم شدی؟
-علیک ، مزاحم دختر عمه اته بیشعور
-برو بابا ، نگفتی چیکار داری؟
-بعدأ درست و حسابی جوابت رو میدم الان وقتش نیست ... آماده ای شیده؟
-برای چه کاری باید آماده باشم؟
-یک کار مهم ... !
خنده ی شیطونی ادامه جمله اش خطوط تلفن رو بیچاره کرد ... میدونستم برای چی زنگ زده ولی دونستن من دلیل اذیت نکردن و سوال نپرسیدن نمیشد
-مثلأ چه کار مهمی؟
-اذیت نکن عزیزم خودت بهتر میدونی
-خودم چی رو میدونم؟
-حیف که الان دم دستم نیستی واگرنه ...
لبخندی به حرص خوردنش زدم و گفتم:- واگرنه نداره هیچ کاری نمیتونستی بکنی
-کوفت اگه دم دستم بودی به محض رسیدن به فرودگاه یکراست می بستمت به ریش پسر خاله ی بدبختم و خلاص ... اینجوری با یک تیر دو تا نشون میزدم هم مهراد رو با وجود تو بدبخت میکردم ، هم تو رو از ترشیدگی نجات میدادم و یک لطف بزرگ در حق جامعه یبشری میشد حالا هم تا دست به کار نشدم نیم ساعته خونه ی ما باش ، فعلأ خداحافظ
جدی جدی قطع کرد ... ترشیده خودتی دختره ی دیوونه ! میخواستم بگم خودم میام فرودگاه ها حالا باید دوباره بهش بزنگم.
به جای قبلیم برگشتم و با روشن شدن دوباره سشوار تیکه های خیس موهام رو خشک کردم و بعد از یک آرایش ساده به سمت کمد لباسام رفتم ...
یک ربع تمام به مانتو ها و شلوار ها خیره بودم ولی دریغ از انتخاب ... رسمی باشه یا اسپرت ... روشن یا تیره ... کوتاه یا بلند؟؟؟
أه ... سخت ترین بخش بود اونم با وجود آتوسا که واقعأ یک تختش کمه یه دفعه دیدی حرفش رو عملی کرد
با این فکرم یکدفعه قهقه ای زدم ....ولی بالاخره انتخابم رو کردم ... یک تیپ کاملأ ساده تا زیاد تو چشم نباشم ... اینطوری خیلی بهتره ... !
یک مانتوی طوسی و یک شلوار لی سفید و در آخر شال خاکستری رنگم که به صورت مارپیچ بستم تا اثری از آثار موهام باقی نمونه ... !

سوار ماشین از حیاط خارج شدم و در حین خارج شدن از کوچه یکی از هندزفری های گوشی رو توی گوش راستم گذاشتم و شماره ی آتو رو گرفتم ، بعد از دومین بوق آزاد بود که با کلمات قشنگی ابراز وجود کرد و جواب داد
-هان ... کجایی تو؟
-هان و کوفت ،آدم باش دختر زنگ زدم بگم ...
وسط حرفم پرید و سعی کرد با مخ نصفه نیمه و معیوبش جمله ام رو کامل کنه
-زنگ زدم بگم نمیتونم بیام ولی منم میگم تو غلط کردی باید بیای
-آتو دو دقیقه زبون به دهن بگیر بذار من حرفم رو کامل بزنم
-بنال بابا ؟
-بی ادب ... من تو راهم خودم میام فرودگاه اینجوری برای برگشتن ماشین من هم هست
با شنیدن حرفم اول ضایع شد بعد یکم آروم شد و ادامه داد
-آهان ... آره اینجوری خوبه پس زود بیا
-گمشو بابا من راه افتادم تقریبأ 40 دقیقه دیگه اونجام
-اوکی پس یکم الافی داری ما تا یک ساعت دیگه میرسیم
-باشه پس اونجا میبینمت
-فعلأ بای
-فعلأ خداحافظ
سیم رو کشیدم و هندزفری رو با گوشی روی صندلی کنار پرت کردم ... سی دی قرمز روی داشبورد رو داخل دستگاه قرار دادم و منتظر لود شدن و شنیدن بودم که آهنگی با اسم همسفر با یک تک مصرع شروع و باعث شد فکرم به گذشته ها کشیده بشه
"مگه عاشق نمیخواستی ، من عاشق"
من عاشق ... !!!
"کلی خاطره دارم من از روزای با تو
هنوزم گاهی وقتا میشنوم صداتو
خیلی سخته عزیزم دیگه تو رو ندارم
شبا به یاد چشمات چشم رو هم میذارم
دلم وقتی نبودی به یادت زندگی کرد
خیلی سخته عزیزم دیدن اشکای یک مرد
مگه عاشق نمیخواستی ، من عاشق
بودم همیشه با ، قلب تو صادق
مگه یک همسفر ، برای راهت نمیخواستی
ولی رفتی و با یکی دیگه ، دنیات رو ساختی
مگه نگفته بودی که آرومی کنارم
چی شد گفتی بهم ، دوست ندارم
دوست ندارم ، دوست ندارم
دوست ندارم
هنوز رویای من درگیر بی تو
هوای این اتاق میمیره بی تو
هنوز دنیامو تو چشمات میبینم
ببین دنیام داره میمیره بی تو
یک بغضی تو گلوم پنهون و سرده
من و این فاصله دیوونه کرده
نذار این خونه تنهاتر بمونه
ببین این قصه ی درد یک مرده
مگه عاشق نمیخواستی ، من عاشق
بودم همیشه با ، قلب تو صادق
مگه یک همسفر برای راهت نمیخواستی
ولی رفتی و با یکی دیگه دنیات رو ساختی
مگه نگفته بودی که آرومی کنارم
چی شد گفتی بهم دوست ندارم
دوست ندارم دوست ندارم
دوست ندارم"

بدون فکر به مردی که خواننده ازش حرف میزد فقط به آهنگ گوش دادم ... اونقدر تکرار شد که دیگه از حفظ مرورش میکردم ... حسش کردم ... حس حماقتی که بدترین احساس دنیا بود ولی بدجور شامه ی من رو آزار میداد.
"نه اسمش عشق است نه علاقه ، نه حتی عادت
حماقت محض است
دلتنگ کسی باشی
که دلش با تو نیست!!!"

با نگاه به اطراف متوجه ی توقفم توی پارکینگ فرودگاه شدم ... آهنگ داشت دوباره تکرار میشد که با اشاره ی دستم خفه اش کردم ...
اینا همه چرته ، من ثابت میکنم حرف شیده دو تا نمیشه ... شیده به قولش عمل میکنه و حس حماقت رو ریشه کن ...
از در ورودی سالن داخل شدم و طبق عادت همیشه که عاشق شیشه های جدا کننده بودم به سمتشون رفتم ... نمیدونم تو این مرز دوری و جدایی چه کششی وجود داشت که ناخودآگاه مسخم میکرد ... شاید بازم گذشته بود که تو این مرز یک خاطره ای داشت، ولی هر چی بود سبب این شد که جلوی شیشه ها بایستم و به اون سمت خیره بشم ... خالی بود .
یاد اون شمارش مذخرف ، پلکام رو پایین کشید
1 ... شروع
2 ... دوست
3 ... حس فوق العاده
4 ... فکرای قشنگ
5 ... آینده
6 ... تغییر
7 ... شک
8 ... منت
9 ... دودلی
10 ... و حالا گذشته
چشمام رو آروم باز کردم ... دیگه سالن خالی نبود ، مسافرا چرخ به دست داشتن از مقابل شیشه عبور میکردن ... برای اطمینان از پرواز و نشستنش ، نگاهی به تابلوی بالای سرم انداختم ... درسته پروازشون نشسته بود.
گوشی رو از جیب کناری کیفم خارج کردم و همونطور که به سمت خروجی میرفتم شماره ی آتو رو گرفتم ... هر چند لحظه یکبار نگاهی به مسافرا میکردم تا شاید فرجی شد و خانواده ی چهار نفری خاله اش رو پیدا کردم ... تو همین نگاه ها بود که یکدفعه با جسم سنگینی برخورد و ماحصل اون تصادف انسانی از هم پاشیدن گوشیم شد.
خم شدم تا بعد از به دست گرفتن قاب سفید و صورتی ام برای برداشتن باطری گوشی اقدام کنم ، ولی دستی که صاحبش هنوز توسط شیده خانم رویت نشده بود زودتر باطری رو از کنار پاش برداشت و بعد به دست گرفتن کیفش بلند شد ... همزمان با بلند شدن اون من هم سرم رو بالا گرفتم و با یک پسر حدودأ 30 ساله روبرو شدم که تو این لباس رسمی اش واقعأ میدرخشید ولی جمله اش که منو مورد خطاب قرار میداد نشان از بی ادبی طرف داشت ... حالا طرف واقعأ بی ادب نبودا !!! ولی خوب وقتی جوری حرف بزنه که به مذاق من خوش نیاد پس این لقب برازنده اش میشه
-خانم محترم حواستون کجاست؟
همچین گفت محترم که یعنی معنیش این نیست ، تو جو گیر نشو و فکر نکن محترمی ... عجب آدمی بود ها خوبه تو این برخورد من بودم که داغون شدم حالا این طلبکاره ... بدون توجه به توبیخش گفتم:
-میشه باطری رو بدید باید همین الان با یک نفر تماس بگیرم
اونم بدون توجه به حرف من چشماش رو ریز کرد و با یک کلمه من رو وادار به واکنش کرد
-لطفأ ...
فهمیدم منظورش از کلمه لطفأ چیه ولی به روی خودم نیاوردم و با یک تک خنده ی شیک و دخترونه، نه قهقه های کریه آتوسا گفتم
-لطفأ چی آقا ؟ حرفتون رو ادامه بدید.
سری تکون داد و آروم گفت:-رو نیست که ...
به نیم جمله ی مسخره ای که من رو پررو معرفی میکرد چشم غره ای رفتم ، دستم رو برای گرفتن باطری دراز کردم و مثل خودش با یک کلمه جواب دادم
-باطری
با اکراه دستش رو از کنار تنش جدا کرد و بعد از چند ثانیه بالای دستم نگه داشت ولی ارتباط چشمی که بعد از گفتن کلمه ی باطری ، من ایجاد کرده بودم رو قطع نکرد ... انگار باطری رو از ارث و میراث این کش رفته بودم که دلش نمیومد از خودش جدا کنه ولی بالاخره رضایت داد و اون جسم مشکی رو انداخت کف دستم ... بی ادب
منم بدون هیچ حرفی باطری رو سر جاش گذاشتم و گوشی رو روشن کردم که بلافاصله با مشخص شدن صفحه ، صورت شیطون آتو رویت شد ... میدونستم الان منو مورد عنایت خاصه ی خودش قرار میده پس هم به خاطر خفه کردن آتو و هم به خاطر ارضا نکردن حس کنجکاوی پسر فضول روبروم ، گوشی رو به گوشم نزدیک کردم و گفتم
-جانم ؟
بیچاره آتو چند ثانیه ای تو شک بود ولی بالاخره موفق به خروج از این شوک ناگهانی شد و گفت
-جانمت تو حلقم ... ای من فدای این صدا ، از کی تا حالا این شکلی حرف زدن یاد گرفته بودی و رو نمیکردی عشقم؟
حالا باید برم این دختره ی جو گیر رو جمع کنم ... به حرفاش توجهی نکردم و با شیطنت ادامه دادم
-دارم میام عـــــــــــــزیـــــــــ ــزم نزدیک خروجی وایستادم
کشیدن کلمه ی عزیزم تقریبأ اندازه ی گفتن ادامه ی جمله ام طول کشید و با تموم شدن حرفم آتو گفت
-ببینم عشقم اون آقا خوشتیپه که روبروت وایستاده کیه؟
پس آتو نزدیکم بود ، نگاهی به اطراف انداختم و خیلی زود دوست شیطونم رو در حالی پیدا کردم که یک تای ابروش بالا بود و صورتش پر از حس اذیت کاری.

نه بابا انگار این آقا پرروتر از این حرفا بود و منم که دیدم تا وایستادم و حرف میزنم این یارو دل نمیکنه ، پس دستی برای آتو که حالا دیگه جلوی مهراد و مژده ایستاده بود تکون دادم و به آتو گفتم
-دیدمت ، دارم میام عزیزم
گوشی رو قطع کردم و با یک روز خوش از پسر کنجکاو روبرو جدا شدم و به سمت آتو و خاله زاده های محترمش رفتم.
با رسیدن به جمع 3 نفری بچه ها نگاه خندانی به مژده و مهراد کردم و گفتم
-سلام رسیدن به خیر
مژده پشت چشمی نامحسوسی نازک کرد، دختره ی دیوونه ی جلف فکر کرده نمیفهمم بعد با لحنی که کاملأ مصنوعی بود گفت:
-سلام شیده جون خوبی؟ مرسی عزیزم خوشحال شدم اینجا دیدمت ، زحمت کشیدی .
بدون توجه به تعارف تیکه پاره کردنش به یک جواب مختصر و کلیشه ای اکتفا کردم
-خوبم مژده جان وظیفه بود
صدای مهراد اجازه ی ادامه ی گفتگو به مژده نداد و من از این کوتاه شدن مکالمه خیلی خوشحال شدم
-سلام شیده خانم ، احوال شما؟
نگاهی به پسر 32 ساله ای که روبروم وایستاده بود انداختم ... صورت کشیده و گندمی رنگ ،دماغ عقابی که درسته مورد پسند من نبود ولی به صورت مهراد خیلی می اومد و بی نهایت جدی نشونش میداد ... میخواستم ایشی بگم و بهش پشت کنم ولی برای تلافی احتیاج به صمیمیت بیشتر دارم پس لبخند نیم بندی زدم و گفتم
-سلام آقا مهراد به لطف شما خوبم ... رسیدن به خیر
با لحن ضایعی که تومانی دو هزار با سابق فرق داشت جواب داد
-مرسی خانم
بعد رو کرد سمت آتو و حرفش رو ادامه داد
-چقدر بزرگ شدید شما دو تا ، اول نشناختمتون
آتو هم طبق عادت که نمیتونست زبون به دهن بگیره و جواب نده گفت
-انتظار داشتی همون دخترهای لوس 15 ساله باقی بمونیم ، آقا مهراد؟
آخ قربون دهنت ...خوب زدی به هدف عزیزم ...
لبخندی زد و گفت:-این چه حرفیه ی آتوسا جان
-حرف شما ...
مهراد با شنیدن حرف آتو و مرور خاطراتش چند لحظه ای خیره صورتم شد و بعد خیلی آروم ، جوری که مطمئنم فقط خودم شنیدم ، گفت
-انگار همون حرف کار دستم داد
به سمت چپم مایل شدم و یک نگاه مثلأ گنگ بهش کردم ، یعنی چی میگی تو ؟اون حرف چه کاری دستت داد؟
لبخند نیم بندی به صورتم زد ، صورتش به پشت سر من ثابت شد و گفت:-مامان اینا هم اومدن
چرخیدم و رد نگاهش رو دنبال کردم ... آرام جون کنار یک خانم شیک با موهای بلوندی که به طرز زیبایی درست شده بود و یک شال تزیینی حریر هم برای رضای بنده های خدا !! روی سرش گذاشته بود داشت به سمت ما می اومد.
صدای آتو کنار گوشم پچ پچ کرد
-همه وقتی میرن مهد آزادی اینجوری برمیگردن؟
نگاهی به صورت جدی و چشمای ریز شده اش کردم و جواب دادم
-اونو دقیق اطلاع ندارم ولی اینو میدونم که این فضولی ها به تو نیومده
جدی شد و چند سانتی صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و با اون چشمای ترسناکش بهم حمله کرد
-بی ادب ... تو یکی که اصلأ حرف نزن
وا ... چرا نباید حرف بزنم ...
-چرا؟؟؟
یکدفعه نیشش تا بناگوش شل شد و جواب داد
-چون هنوز نگفتی اون آقا خوشگله کی بود
با حرص نگاهش کردم ولی آتوسا و از رو رفتن ؟... بعیده
-اون پشتش به تو بود چطور فهمیدی خوشگله؟
نگاه تیزی کرد ولی با ناز گفت:-از حرف تو ...
گیج شدم و پرسیدم:-از حرف من ؟
-آره دیگه خره ... اگه طرف زشت بود تا من میگفتم خوشگله ، تو داد سخن میکردی و میگفتی اون بوزینه ی ایکبیری کجاش قشنگ بود ... حالا وقتی چیزی نگفتی یعنی با حرف من موافقی و تایید میکنی اون آقای مجهول خوشگل بود
با صدای پارازیت مژده از جواب دادن واموندم
-چی خوشگله آتوسا؟
آتو نگاه بهش انداخت و با طعنه گفت:-شال خاله رو میگم خیلی بهش میاد ...!
اون اسکولم انگار نه انگار که آتو چی گفت و خودش چی شنید ، ادامه داد
-واقعأ بهش میاد؟ چند روز پیش من براش خریدم
لبخند دندون نمایی زد و چند قدم فاصله اش رو با آرام جون از بین برد ، تو بغل خاله اش قرار گرفت و من همون لحظه با صدای متعجب منیژ خانم روبرو شدم
-شیده خودتی ؟
بی ادب این چه وضع حرف زدنه !طفلی آتوسا راست میگه با شما تغییر احساس میشود ...قبلأ با ادب تر بودید ...ولی من طبق عادت اون وقتها آشنایی دادم
-سلام خاله ،رسیدن به خیر
-جانم ... مرسی خانم ، دلم برات تنگ شده بود عروسک ...فرفری موهات که زیر شال قایم شده ازت یک چهره ی جدید ساخته ، خانواده خوبند؟
عروسک ...! لبخندی به تعریفش زدم و جواب دادم
-سلام داشتن خدمتتون ، مامان تهران نبود واگرنه حتمأ برای استقبال می اومد
-سلامت باشند عزیزم
رو کرد سمت خواهرش و ادامه داد
-اگه این آقایون زود بیان ما هم از این شلوغی راحت میشیم
داشت درباره مهد آزادی و مزیت هاش صحبت میکرد که دوباره آتو اومد روی مخ من و نذاشت حواسم به جمع باشه
-شیده جان خاله مژده دلش میخواست بهت بگه عروس گلم دید ضایع است بدون حرف و سخن این واژه رو به کار ببره گفت عروسک ...عروسک ...اوق
دستش به حالت تهوع جلوی دهانش گرفت و شیطون خندید
-خفه شو آتو ، زشته
-خاله ام خودشو به این خوشگلی کرده ...شده یک زن 35 ساله دیگه آخرش 40 ، کجاش زشته؟ چرا عیب میذاری سرش؟ خیره و بهره نبینی الهی دختر ... کی باور میکنه این خانم با موهای بلوند دقیقا 50 سالش باشه؟
نگران نگاهی به دور و اطرافمون کردم ...خدا رو شکری مژده کنار مادر و خاله اش در حال فک زدن بود و مهراد هم اصلأ نبود
-دیوونه صدات رو بشنون بد میشه پس کم چرت بگو
-مگه دروغ میگم؟
درسته داشت به خنده حرف میزد ولی به وضوح عصبی بود و تشخیص حالاتش برای من که با آتو بزرگ شده بودم مثل آب خوردن بود
-الکی حرص نخور چون نمیشه تفکر و باور اونها رو تغییر داد
با صدای مهراد که کنار عمو حاتم و آقا مرتضی وایستاده بود متوجه آقایون شدم و بعد سلام و احوالپرسی با اونا همگی راه خروج رو در پیش گرفتیم ... البته من نفهمیدم اینا چرا یک ساعت بعد از خارج شدن از محوطه هنوز گیر بارهاشون بودند.

-مامانت کی میاد شیده؟
نگاهی به آتوسا که در حال صاف کردن موهاش بود کردم ...چه با دقت تیکه تیکه از موهاش رو به دست میگرفت و سر درست کردن اون قسمت وقت میذاشت ، اگه قرار بود من این کار رو انجام بدم همه اش در پی این بودم که زودتر کار تموم بشه ... شاید به خاطر همین تنبلی ذاتیم بود که هیچ وقت دست به این کار نمیبردم البته فر موهای من ریزتر از موهای آتوسا بود.
-کری شیده ...؟
صدای بلند و نکره ی آتو باعث شد از فکر بیام بیرون و در جوابش با گیجی بگم:- هان ...؟
-هان و کوفت، کجایی ؟ یک ساعته رفتی جواب سوالم رو پیدا کنی؟
من که دقیق از حرفاش سر در نمی آوردم و حوصله چرت شنیدن هم نداشتم گفتم:- آره ، آره
یک لبخند شیطون زد و گفت:-چی آره دوستی؟
-جواب سوالت دیگه ...
یکدفعه زد زیر خنده ... مدیونید اگه فکر کنید خنده اش معمولی و شکیل بود ، بیشتر شبیه شیهه کشیدن اسب بود ولی کی جرأت داشت بهش بگه
-خنده داره؟؟
یکم لباش رو جمع کرد و مثلأ خنده اش رو قورت داد ولی قهقه ی چشماش رو که نمیتونست مخفی کنه
-آخه اصلأ تو فهمیدی سوال من چی بود که در جوابش آره آره میکنی؟
دستی تو هوا تکون دادم ، به یک"برو بابا" ی کوتاه بسنده کردم .
مشغول درآوردن پیراهنم از توی کاور شدم که یکدفعه آتو سوتی کشید و دوباره شروع کرد به وراجی
-آخ من فدای سلیقه ام ، هر وقت این لباس رو میبینم بیشتر به این حقیقت انکار ناپذیر باید اقرار کنم
-خفه بابا ... کم چرت بگو ، بلند شو بریم بیرون
-موهام هنوز کار داره
از راه اعتماد به نفس دادن البته از نوع کاذبش پیش رفتم و گفتم:
- حالت خودشون بیشتر به صورتت میاد دیوونه
لبخند گنده ای زد و با نیش گوش تا گوش باز شده جواب داد
-خر نمیشم شیده جوووون
منم لبخندم رو کش دادم و گفتم
-میدونی چرا؟؟
با چشمای ریز شده کنجکاو نگام کرد ...میدونستم این حرف رو بگم کمترین مجازاتم یک پس گردنی خوشمزه ! از دست آتوسا است
با لحن نامطمئن و تهدید گری گفت:-چرا ... ...؟
از روی تخت بلند شدم و وانمود کردم به سمت کمدی که کنار در اتاق قرار داشت دارم میرم ،وقتی به اندازه ی کافی از آتو دور و به در اتاق نزدیک شدم جواب دادم
-چون هستی عزیزم
صداش بود که بلند شد و من عقلانی ترین کار رو فرار تشخیص دادم و از اتاق خارج شدم ... آتوسا با سر و صدا و اظهار ادب نسبت به من پشتم بود و بدون توجه اتوی مو رو که دستش بود با فاصله از خودش به من نزدیک و داشت تهدیدم میکرد ... دیگه مسئله آبرو و حیای دخترونه مطرح نبود ، الان فقط دور شدن از آتو برام مهمه ... با احتیاط و البته با سرعت پله های مارپیچی رو که دو طبقه رو به هم مرتبط میکرد پایین رفتم و اولین مکان مناسب یعنی آشپزخونه رو انتخاب و واردش شدم ... بالاخره آرام جون تو جنگ و جدل ما همیشه طرف من بود پس بهترین گزینه آشپزخونه است ...
با امیدواری تمام وارد و با تمام وجود به در بسته شده تکیه زدم ،با نیش باز نگاهی به سمت گاز که روبروم بود کردم ... نیشم بسته شد ... نه ... یعنی الان من بدشانس ترین آدم دنیام ...
در کسری از ثانیه داشتم به بدشانسی ، صدای منحوس و نزدیک شده ی آتو فکر میکردم که صدایی باعث شد امیدوار بشم و چشم از گاز بگیرم
-شیده چیزی شده؟ چرا اونجوری به اونجا نگاه میکنی؟
مهراد بود که کنار صندلی وایستاده بود ... معلوم بود از ورود نابهنگام و نگاه خیره ام به گاز متعجب شده ولی الان وقت توضیح نداشتم پس فقط یک سوال پرسیدم
-آرام جون کجاست؟
یک قدمی بهم نزدیک شد و در حال پیشروی به سمت من جواب داد
- 5 دقیقه پیش با مامان و مژده رفتند آرایشگاه
با شنیدن این حرف بی اراده گفتم:- وای یادم رفته بود ، لعنت به این حافظه ... آتو الان منو قیمه قیمه میکنه
حالا دیگه روبروم وایستاده بود، لبخندی زد و گفت:- مگه چیکار کردی باهاش؟
یکدفعه از احساس صمیمیت بیش از حدش تعجب کردم ، یک جورایی هول شدم و زود گفتم:-هی ... هیچی بابا
-هیچی دیگه شیده خانم؟
صدا ، صدای خود ، بیخودش بود ...دنبال صدا گشتم چه جوری اومده داخل؟
انگار ذهنم رو خوند و جواب سوالم رو داد
-از در بالکن که به پنجره قدی آشپزخونه راه داره اومدم
آتیش پاره از در و دیوار بالا میرفت بس نبود به پنجره ی بیچاره هم رحم نکرد
-چیه آرام جونت نیست ازت طرفداری کنه و با یک تشر آتوسا رو بفرسته پی کارش؟
آخه الان وقت بیرون رفتن بود خاله ،من الان با این دیوونت چیکار کنم؟
- آتو جون ...
همچین چشم غره ای رفت که از ادامه ی جمله صرف نظر کردم و پشت مهراد که الان به سمت آتو برگشته بود جمع شدم البته یک جورایی محو شدم.
بالاخره این پسره از آرامش قبل از طوفان آتو استفاده کرد و به حرف اومد
-آتو آروم باش دختر، مگه چی شده؟
آتو به سمتش متمایل شد و جواب داد
-اولأ آتو نه، اسم من آتوساست ثانیأ میخواستی چی بشه ... إ إ إ دختره ی پررو به من میگه ... به من میگه ...
میخواست ادامه بده ولی با نگاهی که به مهراد کرد از گفتن بقیه ی حرفش منصرف شد ...اصلأ چه معنی داشت این لندهور از حرفای ما خبردار بشه ...
-مهراد بیا برو کنار ، من با شیده کار دارم
درسته کارامون به مهراد ربط نداره ولی این توجیح ، دلیل از دست دادن یک بادیگارد گنده!(گنده چیه بیچاره چهارشونه و خوش هیکله دختر )نمیشه ... پس گوشه ی تیشرت تنگ مهراد رو به دست گرفتم و آروم گفتم:-نه ، نرو این منو زنده نمیذاره
صدای جانخراش آتو باعث این نشد که محکم ایستادن مهراد سر جاش یعنی روبروی آتوسا رو نبینم
-چی داری پچ پچ میکنی شیده؟ بیا بیرون بذار مهراد بره به کارش برسه
سرم رو از پشت مهراد کج و وقتی آتو رو رویت کردم ابرویی بالا انداختم و همزمان "نوچی" چاشنی اش کردم که صدای آتو رو درآورد و باعث خنده ی این بچه غول شد
-شیده ...
یک تیکه دستمال سفره ی سفید از روی کابینت کنار گاز کندم و در حالی که صدا و قیافه ام رو مظلوم کرده بودم با یک نگاه سوزناکی دستمال رو به سمت آتو گرفتم و تکون دادم ...اگه سنگ هم بود برای این قیافه ی ناله ی من زار میزد.
-آتوسا جون تا دو ساعت دیگه مهمونا میان تو هنوز موهات رو صاف نکردی چه برسه به آرایش و لباس پوشیدن ... فعلأ آتش بس ، باشه؟
نگاه همراه با شک انداخت و به چشمهای مشکی ام خیره شد تا شاید راست و دروغ حرفم رو بسنجه ...ولی عمرأ بتونی گلم
-بعدأ تلافی میکنم؟ بدون هیچ توجیح اضافه ای ، افتاد؟
تو دلم "غلط کردی" ای نثارش کردم ولی در ظاهر سری تکون دادم و با" اوهوم " گفتن حرفش رو تایید کرد ...اونم اتو رو پایین آورد و بعد یک نگاه آروم ، به مهراد گفت:-میتونی به کارت برسی آقا مهراد فرمان آتش بس اعلام شد
مهراد هم لبخندی زد و بدون هیچ حرف اضافه ای با یک نیش تا بناگوش باز از ما دور شد.

نگاهی به خودم انداختم و یکم کش های زیر سینه ی لباس رو جابه جا و تنظیم کردم ... نگاه قدی به خودم و یک لبخند شیده کش !، انتهای کارم جلوی آیینه بود.
به سمت شیده که در حال کشیدن مداد به چشماش بود برگشتم و با چند گام برای کمک بهش نزدیک شدم
-کمک میخوای آتو؟
دست از کار کشید و نگاه سر تا پایی به من انداخت ... میدونستم اگه الان بخواد از سلیقه اش تعریف کنه اوقاتم تلخ میشه و دوباره جنگ اعصاب داریم ... با اینکه قدمت دوستیمون حدودأ نه یعنی دقیقأ 13 سال بود از اول ابتدایی تا 20 سالگی یعنی الان بود ولی با هم زیاد جدل داشتیم البته طاقت دوری از همدیگه رو هم نداشتیم ... حرفش باعث کش اومدن لبخندم شد
-عالی شدی شیده ... حیف که مامانت نیست واگرنه خاله دست به کار میشد و عروست میکرد
چشم غره ای بهش رفتم و همزمان مداد رو از دستش گرفتم و مشغول شدم.
بعد از خرج کردن یک دنیا زمان برای کشیدن خط و پاک کردن خطی که آتوسا کشیده بود بالاخره رضایت دادم و کار رو تموم شده اعلام کردم.
آتوسا جلوی موهاش رو کج ریخت توی صورتش و بعد از نگاه آخر به سمتم برگشت
-چطوره؟
لبخندی به صورت گرد و با نمکش که یک آرایش محو داشت زدم و گفتم:-مثل همیشه عالی ، بدو بریم پایین
دو قدم جلو کشید و خیلی آروم گونه ام رو بوسید و همزمان دستش حلقه ی بازوم شد
-بریم شیده جونــــــــــــــــــــــ ــم
با هم از اتاق خارج شدیم و به سمت پله ها اومدیم ... خانم وار از پله ها پایین می اومدم ، برعکس آتو که هی گردن دراز میکرد تا بلکه موفق به دیدن سوژه هاش بشه ، سرم پایین بود.
-ای ول سهراب هم اومده ... تند بریم که امشب شب عشق و حاله.
آخه دیدن این پسره ی سیخ سیخی کجاش شادی داره ؟
به سمت سالن رفتیم ولی وسط راه آتو با صدای یکی از فامیلاشون از من جدا شد ...و من در پی پیدا کردن آقاجون و شروین سر میچرخوندم ... ولی خبری نبود ...چقدر دلم براشون تنگ شده بود ، همه اش یک نصف روز ندیده بودمشون و این همه دلتنگی داشتم ... دست از فکر کردن برداشتم و دوباره از گوشه ی کناری سالن آدم ها رو از نظر گذروندم و جلو رفتم ... ولی گرمای دستی که به کمرم نشست و بوی تلخی که شیرینی دیدار رو به رخ میکشید باعث شد چشم از سالن بگیرم و لبخند بزرگی مهمون لبم بشه ... خم شد و آروم کنار گوشم گفت
-موش موشی من چطوره؟
بی معطلی و بدون حرف به سمتش برگشتم و تو آغوش محکمش فرو رفتم ... وقتی دید خبری از جواب نیست خودش دست به کار شد و پرسید
-زبونت رو خونه جا گذاشته موشی؟
به دستام که روی سینه اش عمود شده بود حرکتی دادم و مثلأ بهش ضربه زدم ولی کارم بیشتر شبیه ناز کردن بود
-به جون شروین فکر نمیکردم اینجوری ازم استقبال بشه واگرنه زودتر می اومدم ، گفتم با دیدن مسافرا من اصلأ دیده نمیشم
یک اخم تصنعی به حرفش و یک نگاه خشمناک به چشماش کردم که حساب کار دستش اومد
-جون شروین اینجوری نگاهم نکن ، همین جوریش هلاکتم نمیخواد جذبه ات رو نشون بدی نابودم کنی
صدای خروس بی محل و حسود قصه نذاشت جوابش رو بدم
-به ببین کیا اینجا هستند؟ نمیگید مردم دلشون بغل میخواد؟ چطوری آقا شروین؟ احوال شیده جون؟
لبخندی بزرگی روی صورتش بود که حرص منو در می آورد ولی فشار دست شروین داشت میگفت حرمت نگه دارم و حرفی نزنم ...منم که حرف گوش کن !
-خوبم تو چطوری سهراب؟ تو کجا اینجا کجا؟ فکر کردم هنوز برنگشتی
تمام حواسش رو داد به شروین،شاید تنها نکته ی مثبت وجودش احترام به بزرگترها بود و همین اخلاقش باعث شده بود اونا روی سرش قسم بخورند
-صبح برگشتم و تو جریان مهمونی قرار گرفتم
-خوب کردی اومدی دلمون برات تنگ شده بود
با لبخند سری از روی تشکر برای شروین تکون داد و به سمت من برگشت ولی قبل از اینکه اون حرفی بزنه شروین با یک فشار آروم به کمرم و یک بوسه به پیشونیم از ما جدا شد و به سمت عمو حاتم رفت
-شیدا جون چطوره؟
با اونکه میدونستم پسر بدی نیست و یک جورایی قبولش داشتم ولی حرفاش برام معنی داشت و من دوست نداشتم اینقدر صریح این حرفا رو به زبون بیاره ...اخم کوچیکی از نوع صدا کردنش به ابروهام نشست ولی حرف شروین باید اجرا میشد پس زود محوشون کردم و جواب دادم
-خوبم آقا سهراب شما خوبید؟
-مرسی فداتشم الان عالیم ، کنکور چطور بود؟
گفتم که قبولش دارم چون از جریان مخفی کنکور خبر داشت البته خودش هم خیلی فضول تشریف داره.
نگاه نگرانی به اطراف کردم ، سریع بهش خیره شدم و گفتم
-آروم تر پسر ، اگه باد به گوش آقا جونم برسونه باید بیای خرما و حلوای مجلس ترحیمم رو بخوری
اخم غلیظی چهره اش رو پوشوند و گفت:- خدا نکنه دختره ی دیوونه ... مثلأ کی میخواد به گوش آقاجونت برسونه؟
لبخندی به چهره ی پوشیده از اخمش زدم و با شیطنت جواب دادم:-دیوار موش داره ، موش هم گوش داره
در حین گفتن این ضرب المثل بهش خیره بودم و با اشاره ی ابرو و چشم خودش رو نشون میدادم... بیشتر اینو گفتم تا اخماش باز بشه که کارایی جمله ام زیاد بود و سهراب یک قهقه ای انفجاری از اونایی که آتو هم توش تخصص داره زد ، که باعث شد توجه همه به سمت ما جلب بشه.
-چه خبره سهراب؟
اومدن آتوسا باعث شد راحت تر بایستم و به چرت و پرت های پسرعموش گوش بدم
-هیچی نشده آتوسا این دوست خجسته ات جوک گفت
چپ چپی نگاش کردم که باعث شد نیشش بازتر بشه و برای جلوگیری از هر حرفی با گفتن "فعلا " به سمت پسرا بره.
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 757
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,102
  • بازدید ماه : 26,983
  • بازدید سال : 177,082
  • بازدید کلی : 11,674,222