close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت سوم
loading...

رمان فا

-خوب شد دمش رو گذاشت روی کولش و رفت واگرنه حکم تیر براش صادر میشد ، چی میگفت این پسر عموی من؟ نگاهی به چهره ی دقیق شده ی آتو انداختم و با لبخند…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3843 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:3 نظرات ()

-خوب شد دمش رو گذاشت روی کولش و رفت واگرنه حکم تیر براش صادر میشد ، چی میگفت این پسر عموی من؟
نگاهی به چهره ی دقیق شده ی آتو انداختم و با لبخند گفتم:
-مثل همیشه چرت و پرت ... حالا کی جرأت خلاص کردن سهراب رو داره؟
سری تکون و جواب داد :-این چرت و پرت های پسر عموم باعث شده اخم های پسر خاله ام توی هم بره خانوم خانوما ... اگه یکم بیشتر وایمیستاد و به قول اون ، تو جوک میگفتی و اونم قهقه میزد ، مهراد پخ پخ اش میکرد.................................................................

ناخودآگاه سعی کردم به طور نامحسوس دنبال مهراد بگردم و خیلی زود هم پیداش کردم ، درست کنار شروین روی مبل نشسته بود ولی تمام حواسش به ما بود ، آتو راست میگفت ... بدجور اخم کرده بود ، ولی حال و احوالش باعث نشد ناراحت بشم ... به من چه که بدش اومده و اخم کرده؟
-به من چه ربطی داره؟ چقدر هم بد اخمه...!
آتو دوباره نگاهی به چهره ی جدی مهراد انداخت و به شوخی گفت:
-کوری ؟ نمیبینی اخمش این همه جذبه ایجاد کرده ، شروین که کنارش نشسته نمیتونه سر جاش تکون بخوره
سری تکون دادم و گفتم:-هوی مواظب حرف زدنت باش ها ... درباره ی داداش من درست بحرف ، آخه این به قول تو جذبه ، براش آب و نون میشه؟
-اوکی بابا ...چه میدونم ، اصلأ ولش کن بیا بریم پیش بچه ها
با این حرف دستش پشت کمرم قرار گرفت که باعث شد یکم به جلو رانده بشم و یکراست به سمت دخترا که با همه شون آشنا بودم برم
-سلام به دخترهای خل ، احوالات؟
مثل همیشه صدای تینا اول از همه بلند شد
-سلام شیده خانم منگول ، میذاشتی مراتب احترامت رو دو ساعت دیگه ابراز میکردی بیشعور ... زود بود حالا
به صورت خوشگلش لبخند شیطونی زدم و به شوخی گفتم :- تقصیر آتو بود واگرنه تو یکی لیاقت شنیدن صدای منو نداری ، چه برسه به دیدنم
بلند شدن تانیا از جاش و حرفش باعث شد که تینا زیپ و بکشه و منتظر عکس العمل خواهر بزرگترش بمونه
-تینا کات کن بذار خودم حالش رو بگیرم
تینا-به روی چشم آبجی بزرگه، این گوی و این میدان ببینم چیکار میکنی و چطور درس پس میدی
چند وقتی بود تینا به تانی دفاع شخصی یاد میداد ...خدا رحم کنه ؟ اگه تینا یک حالت داشت و علاقه اش همیشه توأم با خشونت بود ولی تانی دمدمی احوال بود و ممکن بود هر لحظه یک واکنشی نشون بده ... تانیا طبق عادت همیشگی فاصله ی بین خودش رو تا جایی که من ایستاده بودم با ناز طی کرد ، بعد از چند ثانیه بی حرکتی و سکون مطلق یکدفعه دستاش بالا اومد و حلقه ی گردنم شد ... با صدای بلندی که در تضاد کامل با راه رفتنش بود گفت:- الهی نمیری شیده ، دلم برات یک ذره شده بود ایکبیری ...!
گفتم که غیر قابل پیش بینی و خاصه ... لبخندی به ابراز احساسات خاصش زدم و برای حرص خوردن تینا ابرویی بالا انداختم ، که باعث شد از جا بلند بشه و برام گارد بگیره
تینا-خاک بر سرت تانی با این گرد و خاک کردنت ... گفتم الان میخواد چیکار کنه ، تو که آبروم رو بردی نکبت
تانیا پشت چشمی نازک کرد ... دوباره به حالت ناناز خودش برگشت و با قری که به گردنش داد گفت:- خوب چیکار کنم دلم برای این نارفیقِ بی معرفت تنگ شده بود ، خوبه مثل تو از شدت دلتنگی با مشت و لگد به جون دختر مردم بیوفتم؟
تینا-بمیر بابا ...حیف اون همه وقتی که من برای تو گذاشتم
تانیا یک پاش رو زمین کوبید و با حرص اسم تینا رو جیغ زد ... ایندفعه آتو به داد جمع رسید و گفت:
-تانی جون یک عالمه جوون خوش تیپ و خوشگل اونطرف نشسته ...سنگین و رنگین باش تا بگم یکیشون خر بشه بیاد بگیردت عزیزم
تانیا که دوباره آروم شده بود چشم غره ای به آتو رفت و جواب داد
-آتو خفه شو تا خودم دست به کار نشده ام
تینا که در پی انتقام حرف تانی بود بلافاصله گفت:- همونجور که برای شیده دست به کار شدی
تانیا بدون توجه به اینکه خواهرش حرفی زده یا نه ، دستم رو گرفت و من با راهنمایی دستش روی مبل دو نفره ای که قبل از اومدن ما با تینا نشسته بود جاگیر شدم و بلافاصله با بقیه ی بچه ها احوالپرسی کردم.


-چه خبرا شیده؟
نگاهم رو از مژده که در حال تعریف از مزیت های اون ور آب بود گرفتم و به تانیا چشم دوختم
-هیچی بابا همه اش الافی ... خوبه این مناسبت و مهمونی پیش اومد و باعث شد ما چند روزی از الافی در بیایم
لبخندی به حرفم زد و ادامه داد
-راستی لباست خیلی قشنگه ، خیلی بهت میاد
-فدای تو عزیزم ، چشمات قشنگ میبینه
-غلط کردی سلیقه ی من عالی بوده ، ربطی به چشمای تانی و وجود تو نداره
انگار موش رو آتیش میزدند ، تا درباره ی این لباس حرف میزدم خودش رو میرسوند و چرت و پرت هاش رو ردیف میکرد
-آتو ، شد من درباره ی این لباس صحبت کنم تو پیدات نشه؟
لبخندی زد و جواب داد:- نه نمیشه ، من باید حتمأ بیام و از خوش سلیقه بودنم دفاع کنم ... تو که از این کارا بلد نیستی
-کم بلوف بزن آتوسا ...تو و سلیقه ... اصلأ قابل باوره؟
به سمت صدا برگشتم ، شروین به همراه بقیه پسرا پشت سر ما ایستاده بودند.
صدای سهراب نذاشت آتو جواب شروین رو بده
سهراب-خانوما اجازه ی حضور توی جمعشون رو میدن؟
تینا-بابا با ادب ... قربون اجازه گرفتنت ، بیا پیش خودم داداشی
سهراب-فدای آبجی خودم که یه دونه است اصلا دردونه است
حرف سهراب درباره ی تینا ، صدای اعتراض تانیا رو بلند کرد
تانیا-سهراب چی گفتی؟
سهراب به مظلومی سری به معنی ندونستن تکون داد و گفت :- چی گفتم خواهری؟
تانی چپ چپی به سهراب نگاه کرد و جواب داد
تانیا-به هم میرسیم سهراب خان
آتو جفت پا وسط جدل جالب خواهر و برادر وارد شد و گفت:
آتو-خوب بابا دیگه بسه ... دعواهاتون رو ببرید خونه خودتون ، من یک عالمه برای این مهمونی زحمت کشیدم
لبخندی زدم و به سمت جمع گفتم:- منظورش اینه که با هم زحمت کشیدم
شروین هم بلافاصله پشت حرفم رو گرفت
-کارهای خواهری من چشمت رو بگیره دختره ی بی حیا ، سه روزه درست و حسابی ندیدمش
سهراب-دیدم تا رسیدی دنبال موشی گشتی نگو دلیل داشته ، غیبتت رو کردم شروین حلال کن داداش
با غضب نگاهش کردم و گفتم:
-موشی خودتی پررو ، درست صحبت کن
لباش به سمت پایین انحنا پیدا کرد و آروم گفت:
سهراب- پس چرا شروین میگه ، دلت قنج میره شیده جان
هر کی حرفش رو شنید لبخندی زد که باعث شد منم با شادی و شیطنت ابروم رو بالا بندازم و جواب بدم
-واضحه ... چون داداشمه آقا سهراب
صورتش باز شد و نگاه کوتاهی به چشمام کرد و گفت:
سهراب-بله شما صحیح میفرمایید بانو
-طبق معمول ...
با جواب من دوباره شد همون سهراب همیشگی که ناجور شیطونه و دوست داره همه رو اذیت کنه
سهراب-بچه پررو
حرصم گرفت و به تکیه گاه محکم و همیشگی ام پناه بردم
-شرویـــــــــــــــن ...!
شروین-سهراب خان با موشی من کاری نداشته باش آقا
سهراب-بنده غلط بکنم به مو ...
به خاطر حرفی که میخواست از دهنش خارج بشه چپ چپی نگاهش کردم که تاثیر گذار بود و سهراب وسط حرفش سرفه ی مصلحتی ای کرد و ادامه داد
سهراب-به خواهری شما بگم بالا چشماش ابرو تشریف داره
جمع به خاطر تغییر واژه ی سهراب که ناشی از نگاه کارساز بنده بود خنده ی شادی سر داد و آقایون خودشون رو به جاهای خالی رسوندند و جاگیر شدند ...شروین اومد وسط من و آتو که جای تانیا نشسته بود نشست ، دستاش پشت سرمون روی پشتی مبل قرار گرفت که واکنش سهراب رو دنبالش داشت
سهراب-آقا شروین با عرض معذرت اون دست راستت رو از پشت دختر عموی من بردار ، اونی که سمت چپ نشسته خواهر شماست
شروین با حرف سهراب دستش رو حلقه ی شونه ی آتو کرد که باعث شد آتو بیشتر بهش نزدیکتر بشه
شروین-کم چرت بگو سهراب ، آتو به اندازه ی شیده برام عزیزه ...اصلأ خواهری خودمه ، مگه نه آتو؟
آتو بعد از نگاه به شروین سری تکون داد و گفت:- اوهوم
جواب آتو باعث شد شروین ابرویی برای سهراب بالا بندازه و با اقتدار بگه
-تفهیم شد سهراب جان؟ دیگه توی رابطه ی من خواهرام دخالت نکن داداش
سهراب-داشتیم دختر عمو؟
آتو سری تکون داد و با صداقت کامل گفت:- خوب حرفش حقیقت بود ، دروغ که نمیتونم بگم
سهراب اومد جواب آتو رو بده ولی صدای نازک شده ی مژده بود که گوی سبقت رو ازش ربود و گفت:
مژده-سهراب خان آتوسا راضی ، شروین خان هم راضی شما چرا جوش الکی میزنید؟
سهراب پوزخندی به چهره ی مدفون شده زیر یک دنیا آرایش مژده زد و جواب داد
سهراب-والا عالم و آدم از رابطه ی صمیمی این سه تا خبر دارند و حرف من هم کاملأ جنبه ی شوخی داشت ، حالا اگه شما این مطلب و شیطنت کلام من رو درک نکردید تقصیر از بنده نیست
خوب میدونستم مژده الان مثل اسفند روی آتیش میمونه و حتمأ جواب سهراب رو میده ... این دو تا همیشه با هم سر جنگ داشتند و دارند ... البته نه همیشه ... قبلأ که مژده ، سهراب رو دوست داشت لحظه ای نبود که آویزونش نباشه ... ولی از وقتی آب پاکی روی دستش ریخته و از سهراب ناامید شد سایه اش رو با تیر میزنه ... مثل اینکه مهراد هم این حرفا رو شروع یک برخورد تلقی کرده بود ، چون برای جلوگیری از درگیری لفظی مژده و سهراب دست به کار شد و سهراب رو به حرف گرفت
مهراد-چه خبر سهراب ؟شنیدم تو کیش یک پروژه دست گرفتی
سهراب که انگار از بحث جدید خوشحال شده بود نفسش رو با صدا بیرون داد و با لبخند گفت: -آره یک پروژه ی مشترک با چند تا شرکت دیگه است ، رضا منو در جریان گذاشت ما هم وارد شدیم
مهراد-منظورت ایزدی که نیست؟
سهراب-خود خودشه پسر شرکتش خوب داره پیشرفت میکنه البته خودش هم خیلی زحمت میکشه
مهراد-با تلاش و فکر رضا باید هم پیشرفت کنه، شاگرد اول دانشگاه رو کی از یاد میبره
سهراب-یادش بخیر چه روزایی بود ... یادته چقدر سر به سر رضا میذاشتیم؟
مهراد-مگه میشه یادم بره ، شنیدم دانشگاه هم تدریس میکنه
سهراب-نه بابا خوب از همه جا خبر داری مهراد...درست شنیدی دو ترمه که شروع کرده
نه بابا این مهراد اومد جلوی بحث مژده رو بگیره خودش زد تو فاز یادآوری خاطرات گذشته ... ولی عجب فکی ، اسم خانوم ها بد دراومده و اگرنه آقایون بدترند.


با صدای آهنگ آشنایی که شروع به پخش شد ، از بحث پسرا چشم و گوش گرفتم و به ریموت دستگاه که توی پنجه ی آتو محصور بود چشم دوختم
"انگار دستات سرده سردن
انگار چشمات شب تارن
آسمون سیاه ، ابر پاره پاره
شر شر بارون، داره میباره
حالا رفتی و من ، تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم ، تو بودی فقط همین
حالا رفتی و من ، تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم ، تو بودی فقط همین"

انگار همه دست از حرف برداشته و آروم شده بودند ... یک نکته ی مثبت بود ، اینکه آتو یک راه پیدا کرد تا برای چند دقیقه این سر و صدا رو صفر کنه و باعث بشه سکوت فضا رو پر کنه

"گفتی برو ، تنها بمون
با غصه و ، همراه بمون
دیگه نمیتونم ، خسته ی خسته ام
طلسم غم و ، زدم شکستم
داره چشمات ، ابر بارون
رو گونه هات ، شده روون
رفتی و رفتی ، تنها میمونم
تا آخر عمر واست میخونم
حالا رفتی و من ، تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم ، تو بودی فقط همین
حالا رفتی و من ، تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم، تو بودی فقط همین"
بلافاصله بعد از تموم شدن آهنگ سهراب کنترل رو از آتو گرفت و در حین کم کردن صدای دستگاه رو به جمع گفت:
سهراب-هان ؟ چیه همه رفتید تو حس ؟ نمیدونستم جو گیری هم مرضش واگیرداره
جمع لبخندی زد ، ولی تانی به تلافی کار سهراب و حرفش گفت:
تانیا-تو چی میدونی داداشی؟
سهراب-خواهر آدم اینجوری درباره اش قضاوت کنه و حرف بزنه ، وای به حال بقیه
شروین-حرص الکی نخور ، از قدیم گفتن که از هر دست بدی از همون دست میگیری ... کار خواهرت عالی بود
تانی که از حمایت شدن کارش راضی بود و توی پوست خودش نمیگنجید ،راضی و خندان سری برای شروین تکون داد و گفت:
تانیا-مرسی از حمایتتون
داداشی منم که آخر ادب بود ، مخصوصأ اگر طرف مقابلش یک خانم محترم باشه ... پس برای تلافی تشکر تانیا از جاش بلند شد و به حالت تعظیم سری خم کرد و گفت:
شروین-خواهش بانو قابل شما رو نداشت
یکسری از پسرا برای حرکت شروین دستی زدند و عده ای هم با صدا اووووووو هماهنگی رو همسرایی کردند، ولی این وسط مژده که حالت ناراضی صورتش زیادی تو ذوق میزد پشت چشمی نازک کرد و چیزی گفت ، که جمع نمیدونست چه عکس العملی نشون بده
مژده-من نمیدونم آخه یک آهنگ اینقدر ارزش سخنرانی و کل کل و ... حمایت داره
یعنی این دختر ذره ای سیاست حالیش نبوده و نیست ... همچین حمایت رو با تحکم گفت که یعنی شروین جان تو غلط میکنی از کار و حرف تانیا تعریف میکنی و پشتش در میای ... بازم مهراد بود که سنگینی جو ، تحریکش کرد تا بحثی ایجاد و فضا رو عوض کنه ... ولی اونم به چیز جالبی اشاره نکرد ... در کل خواهر و برادر فقط بلدند گند بالا بیارن ...
مهراد-آتو کنکور شرکت کردی؟
آتوسا طبق عادتش ، که هر کی این سوال رو میپرسید هول میکرد ، دستپاچه شد و رنگش چند درجه ای روشن تر ... آخ ایشالا کچل شی پسر که بعد از مهمونی همین دختر خاله ات که رنگ دیوار شده و آروم تمرگیده ، کچلم میکنه ... نمیشد یک بحث دیگه باز کنی ؟ این بچه به خاطر نگفتن واقعیت به خانواده اش ، کم اذیت نشد ... هر وقت خواستیم درس بخونیم یا کلاس بریم هزار جور دروغ مثلأ مصلحت آمیز ردیف میکرد و دست آخر متوسل به من میشد و میگفت ، زود بیا این گندی رو که زدی جمع کن
صدای سهراب سروش شادی شد برای ضربان قلب و لرزش دست آتو که با وجود فاصله ای به نام شروین ، قشنگ شنیده و دیده میشد
سهراب-مهراد جان این دختر عموی من تا یک دوست مثل شیده داره درس خون نمیشه ...
خوب خدا رو شکر که با حرفش من رو خطاب قرار داد و نگاهها از آتوسا برداشته شد ... من نمیدونم این دختر وقتی به من میرسه گرگیه برای خودش ، ولی وقتی ازش درباره ی کنکور و پروژه ی مخفی درس خوندن میپرسند میشه یک بره ی مظلوم ...!
وقت هنرنمایی من بود سیاست نشنیدن رو پیش گرفتم ... پشت چشمی برای سهراب نازک کردم و بدون حرفی نگاه ازش گرفتم و صورتم به سمت آتو چرخید ... ولی سهراب خوب بلد بود بحث قبلی رو از ذهن آدم های حاضر پاک کنه
سهراب-دروغ میگم شیده جان؟
اخمی غلیظی به چهره ام دادم و به سمتش برگشتم ولی کارش باعث شد یکم از عصبانیت ظاهری ِصورتم کاسته بشه ... میدونستم خیلی بد اخم میکنم ، یک جوری که طرف از به دنیا اومدنش پشیمون بشه ولی بلند شدن ِسهراب از جاش و سنگر گرفتن پشت مبل باعث شد لبخند کمرنگی میانه ی ابروهام رو بازتر کنه و قهقه جمع رو به هوا بفرسته
سهراب-یا خدا ... شروین مگه نگفتی بهش اخطار دادی به کسی اخم نکنه؟؟؟
شروین - بهش گفته بودم ، ولی تو یکی حقته بچه پررو
سهراب-چه حقی ؟چه کشکی؟ همچین به آدم نگاه میکنه که طرف به نقطه چین خوردن میوفته
تنیا-برادر من تو که جرأت مقابله با این اخم ها رو نداری ، چرا سر به سرش میذاری؟
سهراب نگاهی به من انداخت و با یک لبخند گفت:-حله ؟بشینم سر جام ؟
بعد رو به تینا جواب داد: نمیدونی اذیت کردن و سربه سر گذاشتنش چقدر حال میده واگرنه ول کنش نبودی ، نگفتی حله یا منحله؟
جواب " حله " گفتنش فقط برای چهار نفر از آدمای جمع مشخص بود و بقیه فقط جدال ظاهری ما رو میدیدند ... لبخندی به چهره ی شاد و شیطونش زدم و گفتم:
-دستت مرسی آقا سهراب
سهراب که با حرفم از سنگرش خارج شده بود ، سر جاش نشست و گفت:قابل شما رو نداشت
مهراد نگاه پر اخمی به چهره ی خندانم انداخت و بعد رو به آتو با لحن مثلأ شوخی که از یک بغل فحش بدتر بود گفت:-پس کنکور شرکت نکردی دختر خاله ... !!!
فهمید قصد پیچوندنش رو داشتیم.


با صدای آرام جون که خبر از آماده بودن شام میداد نگاهی به شروین انداختم و گفتم:
-پس چرا آقاجون نیومد؟ بهش خبر داده بودی؟
-خود حاتم خان بهش زنگ زده بود ولی نتونست بیاد ، ازش معذرت خواهی کرد
-چرا نتونست؟ الان خونه تنهاست؟رباب جونم که رفته بود خونه ی خواهرش
نگاه آرومی به من انداخت و دستش روی دستم قرار گرفت
-جواب سوال اول و دومت رو با هم میدم ... خودش یک قرار با دوستاش داشت و اصلأ خونه نیست که بخواد تنها باشه
خیالم راحت شد .... حالا حس شیطنت اذیتم میکرد پس لبخند پلیدی زدم و گفتم :- آقاجون چشم مامان رو دور دیده یک هفته است پشت سر هم هی با دوستاش قرار میذاره....
تک خنده ی بلندی سر داد و از جاش بلند شد ... دستم که توی دستهای بزرگ و گرمش بود کشیده شد و مجبور به ایستادن شدم
-کم آتیش بسوزون موشی ... بدو بریم شام که از دست این سهراب دیگه هیچی برای ما باقی نمونده
با هم به سمت میز بزرگی که گوشه ی سالن و همه دورش جمع بودند حرکت کردیم و شروین با گرفتن یک بشقاب به طرف من دستش رو پشتم قرار داد ... پشت سر سهراب که در حال برداشتن دومین برش لازانیا بود ایستادم و گفتم:
-آقا تموم شد فکر بقیه هم باش
تیکه ای رو که تا وسط راه آورده بود داخل بشقاب من گذاشت و گفت:
سهراب-بقیه کیلو چند؟ خودم و خودت رو عشقه ... اینا اصلا میفهمند لازانیا چیه؟؟؟
اینقدر ادا و اصولش بانمک بود که لبخند به چهره ام کشیده شد ... مثلأ داشت آروم حرف میزد ، ولی همه اونایی که نزدیک ما ایستاده بودند حرفش شنیدن و لبخندی تحویلش دادند... اومد تیکه دوم رو بذاره که بشقاب رو عقب کشیدم و گفتم:
-بسه بابا چه خبره؟ میخوام از دلمه های خاله هم بخورم
سهراب- خوب بخور ،البته اگه چیزی ازش باقی مونده باشه ....مگه بهت گفتم نخوری؟
-مگه من چقدر جا دارم؟؟؟؟؟هان.....
صدای شروین باعث شد راه اون تیکه از لازانیا تغییر کنه
شروین-بذار اینجا سهراب ... اینقدر هم خواهر منو به حرف نگیر
-همین رو بگو
جام رو به شروین دادم ، با گفتن این جمله ازشون جدا شدم و به سمت آتو که در حال حرف زدن با مژده و تینا بود رفتم ... با رسیدن من ، تینا و آتو وسط خودشون برام جا باز کردند و مژده هم که دید حرفاش خریدار نداره ساکت شد
آتو-باز تو رفتی سراغ لازانیا؟
-دوست دارم ، به تو چه ... راستی آتو چیزی رو میز نبود پس این دلمه ها کجان؟ من از صبح به امید شب موندم و هیچی نخوردم
دختره ی مذخرف لبخندی به من زد و گفت:
مژده-پس کی بود با ما ناهار خورد شیده جان؟
نگاهی به چشماش انداختم ... یکی به این بگه تو حرف نزنی بقیه نمیگن لالی ... خوبه از مال تو نخوردم واگرنه به اون حالت عزیز منظورم استفراغه ، میگفتی بیاد بهم دست بده(أه أه حالم رو به هم زدی شیده) خوب چیه ؟ واقعیت دیگه ولی این دختره کور خونده، اگه بر فرض محال مژده اسمش رو نبر هم بفرسته من بهش دست نمیده تا مژی ضایع بشه.
آتو-وا مژده این طفلک چی خورد مگه ؟ اینکه اندازه گنجیشک هم غذا نداره.
آخ الهی فدای تو بشم من دوستی ، که در و گوهر از دهنت میریزه ... دختره کوره نمیبینه من یک کف دست غذا دارم ... اسکول
صدای آرام جون که با یک ظرف فویل کشیده به سمت ما می اومد تیر خلاص بود تا مژده درست و حسابی قهوه ای بشه و من ناجور حال کنم ...
آرام-کجایی تو شیده؟ کل سالن رو دنبالت گشتم
بوسه ای به گونه اش زدم و جواب دادم:
-در خدمتم بانو ، شما امر کن
آرام-فدای تو بشم ، برات دلمه آوردم خانومی ... الان دیدم ظرف روی میز خالیه ، میدونستم تنبلی و دیر میای سر میز به خاطر همین برات جدا گذاشته بودم توی فر ... از وقتی شیرین رفته لاغرتر شدی خانومی
تو دلم عجیب پایکوبی میکردند ... هیچی به اندازه ی کنف شدن مژده جالب نبود حتی خوردن اون دلمه های مخفی ...
-مرسی فداتشم ، ولی کجا من لاغر شدم ... با این همه غذا که من میخورم جا برای لاغر شدن میمونه خاله؟
تیکه آخر حرف برای حالگیری بیشتر و خر فهم کردن این آدم روبروم بود ، که ناجور هم جواب داد
آرام-منظور از اون همه غذا ، همون دو تا قاشق ناهاره دیگه؟
آخ من قربون حرفات که حال خواهر زاده ات رو ناجور گرفت ... مژده که ناجور ناک اوت شده بود گفت:
-من برم پیش مامان انگار کارم داره
چرخید و با قدم های کوچیک و پرناز به سمت مادرش رفت
خاله هم ظرف رو به دستم داد و گفت :
آرام-بیا مادر ... برید بشینید بخورید ،منم برم به مهمونام برسم
با رفتن آرام جون جمع سه نفره ی ما ترکید
تینا-جونم به زن عمو ، بدجور حالگیری کرد
آتو-حقشه دختره ی پررو ...
نگاهی به من انداخت و با تردید پرسید
آتو-تو که ناراحت نشدی گلی؟
ای جانم ... آخه به من میخوره از حرفای صد من یک غاز این بچه ناراحت بشم ... طفلک چه نگران هم شده
-آتو قاطی کردی؟ آخه حرفای این اسکول ارزش داره
آتو-ای ول عاشقتم ... فدای دوستی خودم
-این حرفا رو ول کن دلمه رو بچسب ... بشینید با هم بخوریم
تینا-من رو معاف کن ، میدونی که دوست ندارم
-میدونم چقدر بد سلیقه ای ، راستی تانی کجاست؟
آتو-پیش زن عمو نشسته
-اوکی آتو بشین دیگه ...
آتو-من یکدونه خوردم ، دیگه نمیکشم ... بیا ببریم برای شروین ، اونم دیر اومد سر میز
-باشه بریم
ظرف به دست راهی شدیم
تینا-مهمون نمیخواید؟
سهراب-ما خودمون اینجا مهمونیم خواهر
تینا-بی مزه ...
روی دسته ی صندلی شروین نشستم ... بشقاب خودم رو به دستش دادم و مشغول باز کردن فویل از پیش دستی شدم
شروین-این چیه موشی؟
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
-یک چیز خوف
فویل آزاد شده رو مچاله کردم و تو پیش دستی میوه قرار دادم
سهراب-باز این زن عمو بنده بین مهموناش فرق گذاشت؟
لبخندی به حرفش زدم و یک از گوجه ها و یکی از فلفل دلمه ها رو تو بشقاب شروین گذاشتم
شروین-مرسی فداتشم
بوسه ای به گونه اش زدم و گفتم:- نوش جان
یک گوجه ی باقی مانده و دو تا دلمه ی برگ مو رو تو ظرف خودم کنار اون یک تیکه لازانیا قرار دادم و از جام بلند شدم
شروین-بشقابت؟
به سمت سهراب رفتم و ظرف رو به سمتش گرفتم... نگاهش به صورتم بود و مهربون گفت:
سهراب-شوخی کردم کوچولو ، بدو برو خودت بخور
به اخم های مهراد که کنارش نشسته بود اهمیتی ندادم و گفتم:
-اونایی که دوست داشتم رو برداشتم ، بقیه مال تو
خنده ی بلندی کرد و با گرفتن ظرف گفت:
سهراب-گفتم این از خود گذشتگی ها از تو بعیده
با ناراحتی لبام رو جمع کردم که باعث شد زود به حرف بیاد و بگه
سهراب-اشتب شد شیده جوون ... شوخی کردم ، مرسی خانومی
عادی شدم و با گفتن" نوش جان" تو جام چرخیدم ... با دو گام کنار تک مبل شروین رسیدم و دوباره روی دسته ی نرمش جاگیر شدم ... بشقابم رو برداشتم و مشغول شامم شدم.


بالاخره بعد از چند ساعت الافی و ریخت و پاش ، خستگی بهانه ای شد تا تصمیم به رفتن بگیرند... با اولین مهمونایی که بلند شدند ، شروین اشاره ای کرد و منم بلافاصله به طبقه ی بالا رفتم تا لباسام رو عوض کنم.
آتو داخل اتاق بود و داشت چند تا کتاب رمانی رو که از تینا گرفته بود داخل پاکت میذاشت
-بالا چیکار میکنی شیده؟
-اومدم لباسام رو بپوشم ،شروین خسته است بهتره بریم
-خوب تو بمون
-نه باهاش میرم ... از صبح زدم بیرون ، دلم برای آقاجون تنگ شده
لبخند بدجنسی زد و گفت:
-مامانم اینا ...
لبخندی به حرفش زدم و گفتم:
-خفه آتو ...
ادایی برام درآورد و با پاکت از اتاق خارج شد ... لباسام رو عوض کردم و با برداشتن کاور و کیفم از اتاق زدم بیرون...
آرام-کجا شیده جان؟ شب پیشمون بمون
-مرسی خاله ولی از صبح آقاجون رو ندیدم ، دلم براش تنگ شده ... بازم میام ... بعدش هم ، من که همیشه مزاحم میشم
آرام-این چه حرفیه عزیزم ، مراحمی ... اینجا خونه ی خودته
-مرسی خاله جون... شب بی نظیری بود راستی به خاطر دلمه ها هم ممنون
آرام-نوش جونت عزیزم
شروین-خاله شب خوبی بود خیلی زحمت دادیم بهتون
آرام-این چه حرفیه پسرم زحمت کشیدید ، حیف شد حاج آقا نتونستند تشریف بیارند .... بهشون سلام برسونید
شروین-بزرگواریتون رو میرسونم سلامت باشید ، با اجازه .
داخل ساختمان با بزرگترها خداحافظی کردیم و همراه با بچه ها خارج شدیم ... به آتو و تانی گوش میدادم که صدای شروین رو با یک قدم فاصله شنیدم
شروین-سهراب تا کی هستی؟
سهراب-دقیق نمیدونم ، شاید شنبه برگشتم کیش ، چطور؟
صدای کلید و سوییچ که بین انگشتاش چرخونده میشد و چند لحظه مکث ، خبر از یک درگیری فکری میداد ولی بالاخره به حرف اومد و گفت:
شروین-برای زمین وسط باغچه طرح میخوام
چی شد؟ شروین گفت ، چی میخواد ؟ ... وای ... یعنی من درست شنیدم؟ یعنی حدس من درسته و داداشم یک تصمیماتی گرفته ؟ محض رضای خدا یکی بیاد بگه من خوابم یا بیدار ؟(شیده جان بذار اون بچه حرفش رو کامل کنه بعد چرت بباف) شروین این جمله رو گفت یا من توهم زدم؟(باز گفت )
سر جام توقف کردم ، یعنی بعد از شنیدن اون جمله پاهام از زمین جدا نمیشد که اگه شوکه نمیشدم جای تعجب داشت!... حرکتم باعث شد بچه ها هم از قدم به جلو گذاشتن منصرف شده و همراه من یک چرخش 180 درجه ای به پشت داشته باشند... نگاه متعجبم رو به شروین بخشیدم و با لحنی که پر از شک و دو دلی بود پرسیدم
-من درست شنیدم؟
مثل من چند لحظه ای شوکه ی حرفش بودم ... حیران سوالم بود ، ولی انگار حدس شنیدن صداش توسط منو زد ... در مقابل این همه ناباوری که وجودم رو احاطه کرده بود ،لبخند کمرنگی بهم بخشید و سرش رو به علامت مثبت تکون داد ... حرکتش باعث شد خوشحال بشم ... خوشحال ؟ خوشحالی برای یک ثانیه بود ... یک شادی غیرمنتظره داشتم که ناجور سرحالم آورده بود و حلقه ی اشک رو به چشمام ...
از شادی زیاد هق هق خفیفی به صدام دوید و باعث شد صدام مرتعش بشه
-باورم نمیشه شروین ... این ... این بی نظیره
حالا چهره ی بقیه لبریز از تعجب بود و یک علامت سوال گنده بالای سرشون سبز شده بود ... بدون توجه به نگاههای خیره ... جلو اومد ، دستای روی هوا معطل مونده ام رو بین دستش فشرد و با انگشت ، نم اشک رو از چهره ام گرفت
شروین-الان خوشحالی یا ناراحت؟ گریه برای چیه موشی؟
-خوشحالم ... خیلی خوشحال ، باید به مامان خبر بدم ... به آقا جون هم باید بگم ... وای رباب جون رو بگو ؟ ... من یک عالمه کار باید انجام بدم شروین ...
لبخندش عمیق تر شد و دستام رو رها کرد ... دوست داشتم دوباره حرفش رو تأیید کنه ، بازم تکرارش کنه تا باور کنم که توهم نیست ... انگار خوب احساسم رو درک کرد... یک قدم جلو اومد و دستاش دورم حلقه شد ... حالا تو یک حصار محکم گیر افتاده بودم و عجیب آروم شدم ...
شروین-فدای موشی عجول خودم ... با هم به هر سه تاشون میگیم ، بعد میریم سراغ یک عالمه کار شما ... خوبه؟
-من هنوزم باور نکردم شروین
دستاش از کمرم جدا شد و به سمت بازوم بالا اومد ، از خودش جدام کرد ... بعد یک نگاه خندان به صورتم ، جلو کشید و بوسه ای به چشمام زد
شروین-باور کن فداتشم
لبخندی به نگاه دریاییش پاشیدم و چشمام و روی هم قرار دادم
تینا-نمیخواید بگید اینجا چه خبره که ...
سهراب که لبخند پهنی روی لب داشت حرف تینا رو دنبال کرد و گفت:
سهراب-که قسمت شد ما اینقدر صحنه های رمانتیک ببینیم
دستی روی شونه اش فرود اومد و بهش گفت:
شروین-کم چرت بگو پسر
تینا-پس جواب سوال من چی آقا شروین؟
شروین-موشی من یک خبر خوب شنید ذوق زده شد ، همین
سهراب-همین ؟ نه بابا ... بعد این خبر خوبی که گفتی ، چه ربطی به طرح باغ داشت؟
داداشم با شیطنت خاصی جواب سهراب رو داد
شروین-بماند ... !
سهراب-میخوام صد سال سیاه نماند ... زود ، تند ، سریع بگید چه خبره؟
آتو نگاه شاد ولی نامطمئنی به من انداخت ... با چشمک و علامت سر من مطمئن شد و بلند گفت:
آتو-ای ول شروین ... بزن قدش شیده
با حرفش دستام بالا رفت و کوبیده شد به دستای بالا اومده ی آتو ... بعدش دو تایی از شادی جست و خیز میکردیم و توی آغوش هم بلند بلند میخندیدیم ... با دیدن خنده و شادی ما دوباره داغ دل سهراب تازه شد و با لحن مظلومی گفت:
سهراب-قبول نیست شروین ، حتی آتو هم میدونه و خوشحاله
مژده که ساکت ایستاده بود و از نظر خودش خل بازی های ما رو دنبال میکرد گفت:
مژده-حتمأ موضوع خصوصیه آقا سهراب ، چه اصراری دارید برای دونستن؟؟
جای سهراب بودم الان میرفتم و خرخره ی این مگس مزاحم رو میجویدم ولی سهراب منطقی تر از من بود و همیشه مگس ها رو با حرفاش تار و مار میکرد ... !
سهراب-خوبه درباره ی مسائل خصوصی ایشون نپرسیدم واگرنه الان ...
شروین به میان حرفش اومد و نذاشت ادامه بده ... ولی کاش اجازه میداد و این ایکبیری دوباره ضایع میشد
شروین-بابا همچین هم خصوصی نیست چهار روز دیگه که دست به کار شدم همه میفهمند پس گفتنش عیبی نداره ... من یک تصمیم گرفتم و بیان اون باعث شادی شیده ی من شده
میدونستم سهراب با حرفای مژده کنار نمیکشه و جمله ای که با پایان حرف شروین عنوان کرد نشون داد خوب شناختمش ... ولی حرف شروین هم عجیب بود یعنی چی چند روز دیگه بخواد دست به کار بشه همه بچه ها میفهمند؟ مگه اینکه ... مگه اینکه طرف آشنا باشه و با جلو اومدن شروین همه از قضیه خبر دار بشن ... ولش کن الان وقت این حرفا نیست باید با هم تنها بشیم تا بتونم ته و توی قضیه رو در بیارم
سهراب-چه تصمیمی؟
فکرهای عجیب رو پس و لبخندی به عجله اش زدم ، که حرف شروین باعث شد نگاه ازش بگیرم
شروین-خود موشی براتون میگه
سری تکون دادم و بعد از یک إهم إهم کردن و صاف ایستادن شروع کردم
-باعث افتخاره که به استحضارتون برسونم اینجانب شیده صالحی ، به زودی قراره خواهر شوهر بشم و دمار از روزگار عروس خانم ِخاندان صالحی در بیارم
در پایان سخنرانی کوتاه خودم ، چند باری ابروهام رو بالا دادم ... قهقه ی بچه ها بود که به همراه صدای تبریک و آرزوی موفقیت به هوا رفت و سمفونی زیبایی نواخت...


-آتو مواظب عروسک من باشی ها ... تو رو خدا مثل ژیان خودت باهاش تا نکن ... آخه میدونی چیه؟ ... جیگر من خیلی حساسه
آتو چشم غره ای حواله ی صورت شوخم کرد و گفت:
آتو-شیده جان ، خفه ... گمشو برو اون بدبخت کنار ماشینش علف سبز شد
بوسه ی آرومی روی گونه اش گذاشتم و دوباره گفتم:
-جون تو و جون ماشین من ، دیگه رفتم ، خداحافظ بچه ها
تینا-خداحافظ شیده
تانی-شب خوبی داشته باشی خانومی
آتو-بای دوستی
به تینا و تانیا که کنار هم ایستاده بودند اشاره ای کردم و گفتم:
-یاد بگیر آتو ، به جان تو اصلأ سخت نیست ... خدا...نگه...دار
مثل بچه ها که پدر و مادر یک کلمه رو براشون هجی میکنند منم تکرارش کردم ولی آتو با یک نیشخندِ همراه با حرصی تکرار کرد
آتو-بای شیده
دستی برای بی تفاوتی و حرف گوش نکردنش تکون دادم و به سمت شروین که در حال صحبت با سهراب و مهراد بود ، رفتم
-من اومدم ، بریم شروین
سهراب که حرفش نصفه مونده بود ، نگاهی به من انداخت و گفت:
سهراب-شما برو بشین تو ماشین ،برادر محترمتون هم الان تشریف میارند
سری بالا انداختم ، همزمان دستام رو حلقه ی بازوی شروین کردم و گفتم:
-نوچ ... میخوام با داداشم برم
سهراب-لوس ...
مثل همیشه وقتی که قاعده برخلاف نظر من بود به برادرم شکایت میکردم ، تو این موقعیت هم شروین بود که جواب سهراب رو داد
-شروین ...
شروین-کم سر به سر خواهر من بذار پسر کوچولو
در مقابل جمله و لفظ کوچولوی شروین جواب داد
سهراب-دوست دارم اذیتش کنم
اگه تو بلدی اذیت کنی منم خوب بلدم تلافی کنم جناب...
-کار همیشگی شماست جناب مهندس
سهراب-عمه اته ...
دیدید قاطی کرد....همیشه از لفظ مهندسی که من بهش میگفتم متنفر بود البته هیچ وقت درک نکردم چرا بدش میاد آخه خیلی معمولی میگفتم...مثل همه ...تازه اون که باید عادت داشته باشه ، روزی هزار دفعه تو شرکت همه آقای مهندس آقای مهندس صداش میکنند... مخصوصا خانم منشی...!!!
- بی ادب ... با عمه جون من درست صحبت کن
سهراب-برو بابا بچه... مهندس کجاش بده؟
-اگه خوبه ، چرا خودت واکنش نشون میدی؟
اومد جواب بده ولی مهراد مانع ادامه ی بحثمون شد
مهراد-سهراب اذیت نکن
سهراب-من عمری بتونم این آتیش پاره رو اذیت کنم ... اینه که همیشه من و میچزونه
-دروغ نگو آقا ...
سهراب-من و دروغ ؟ خدایی کی حرف من رو بی جواب گذاشتی؟
رفتم تو فکر ... راست میگفت ... سهراب تنها پسری بود که باهام سربه سر میذاشت و منم جوابش رو میدادم البته با رعایت ادب ، چون از من 10 سال بزرگتره... اونم همیشه حد خودش رو میدونست و برام یک دوست خوبه، درسته آمار دوست دخترهاش رو بهتر از خودش داشتم ولی این واقعیت ها هم هیچ وقت نتونست نظرم رو نسبت بهش تغییر بده
سهراب-دیدی مهراد جان ... خودش هم حرف من رو قبول داره که هیچی نمیگه
شروین-بشین بریم موشی
با حرف شروین دستام از بازوش باز شد و به سمت دیگه ی ماشین رفتم
-شب خوبی داشته باشید آقایون خداحافظ
مهراد-شب خوش ، بای
اینم مثل دخترخاله اش میخواد منو حرص بده... بچه پررو انگاری مسریه که همه بگن بای
سهراب-آقا مهراد بای نه خداحافظ ... به سلامت دختره ی لوس ترشیده!!!
جمله ی اولش لبخند رو به چهره ام کشید ولی با شنیدن ادامه اش چشمام شد قد نعلبکی ... این پسره ی بی ادب به من چی گفت؟
با صدای مهراد و شروین که همزمان سهراب رو مورد خطاب قرار دادند از شوک خارج شدم
مهراد-سهراب ...
شروین-چی گفتی سهراب؟
بی ادب ها ... دو تاشون هم اون ته صداشون قهقه و انفجار داد میزد ، ولی از حق نگذریم صورتشون حالت جدی داشت ... به حرفا و شوخی های سهراب عادت داشتم ، ولی باور کنید این یکی خیلی جدید بود و اگرنه اینقدر شوکه نمیشدم ... حالا اشکال نداره بعدأ جوابش رو میدم فعلأ باید هر چه زودتر از هویت عروس خانواده مطلع بشم ... این مسئله مهم تره.... پس خیلی ریلکس صورتم رو به حالت عادی برگردوندم و به چشمای سهراب خیره شدم ، ولی شروین مخاطبم بود ... با یک لحن حرصی که توش لبخند هم مثلا پیدا بود گفتم:
-شروین جان بریم؟
طفلک داداشم که از عدم واکنش من تعجب کرده بود پرسید
شروین-واقعأ بریم؟
خنده ام گرفته بود ، بیچاره فکر میکرد الان میرم گیسای کوتاه سهراب رو دونه دونه میکنم ولی با حرف من چی گفت و چی پرسید...
-میخوای تا صبح تو کوچه وایستیم داداشی؟
شروین-هان ... نه ، نه بریم
در رو باز کرد و نشست داخل ماشین ، منم همزمان دستگیره رو به دست گرفتم ... نگاهم هنوز به چشمای لبریز از تعجبش بود ... حق داشت من همیشه جوابش رو میدادم ولی این بار ...
-خداحافظ
نشستم و شروین با یک تک بوق حرکت کرد.


انگار هنوز باور نداشت ، همیشه تا مینشست تو ماشین صدای آهنگ رو هوا بود ولی الان دقیقا 5 دقیقه است که بدون حرف رانندگی میکنه
-یه چیزی بگم شروین؟
نگاهش رو از ترافیک روان پیش رو گرفت و بهم نگاه کرد ولی به جای جواب من پرسید:
-چرا جوابی به سهراب ندادی؟
اول تعجب کردم ولی اون بیچاره از کجا میدونست من به خاطر چند دقیقه زودتر رسیدن به مجهول ذهنم ، فرصت در آن واحد جواب دادن رو از دست دادم
-نگران سهراب خان نباش به موقع جوابش رو میدم....دندون شکن هم جواب میدم تا به من نگه "دختره ی لوس ترشیده" همچین با حرص این قسمت رو تکرار کردم که یه لحظه از اینکه بدون دادن جواب محکم ، به سهراب ازشون جدا شدم پشیمون شدم ، ولی بلافاصله به خودم اطمینان دادم که یه روز حسابی کارش رو تلافی میکنم
-سهراب خان رو ول کن ، اصلا مگه خودت نمیگی جواب ندم و بی احترامی نکنم ...فکر کن داشتم به حرف خودت عمل میکردم
لبخندی به لحنم زد و گفت:
-تو و حرف گوش دادن؟؟؟ یه چیزی بگو که با عقل من جور دربیاد و باعث نشه اِرور بده
-شروین اذیت نکن... اول تو به سوال من جواب بده
نگاهش به خیابون بود ولی گفت:
-گوشم با توئه موشی ، بپرس؟
سوالم فقط یه کلمه بود
-کیه؟
خنده ی بلندش شوکه ام کرد
-آهان فهمیدم پس بگو چرا جواب سهراب رو ندادی ... اگه جواب میدادی ، یه بحث باز میشد و تو هم مجبور بودی بیشتر اره بدی و تیشه بگیری و چون این موضوع زود جمع نمیشد و گناه سهراب از نوع کبیره اش بود گذاشتی تو موقعیت خوب کار و حرفش رو تلافی کنی... اینقدر دونستن " کیه" مهم بود؟؟؟
نگاه کن ... داداشم هست که هست ، ولی بخواد مسخره ام کنه حالش رو میگیرم
-آقا شروین وقتی به رباب جون قضیه ی گلدون روی میز ناهار خوری رو گفتم و خودش حالت رو گرفت تفهیم میشه که منو مسخره نکنی
نگاه مظلومی انداخت و با لحن لوس ولی بامزه ای گفت:
-دلت میاد رباب جون از سقف آویزونم کنه؟ تو چطور خواهری هستی؟
الان وقت باج گرفتنه ... آخ جووووووووووون
-پس زود ، تند وسریع بگو کیه؟؟؟
-بچه مگه قرص کیه خوردی؟ خوب یکی هست دیگه...
-شروین حرفت به تینا مشکوک بود... گفتی همه به زودی میفهمند... نکنه مژده مد نظرته ؟ باور کن اون به درد تو نمیخوره ، اصلا در حد تو نیست... یه دختر سوسولِ پر حرفِ نق نقو.... اصلا اعصاب خورد کنه و منم آبم باهاش توی یه جوب نمیره.... مامانم مطمئنم که قبول نمیکنه... تازه آتو بفهمه باورش نمیشه البته هیچ کس باور نمیکنه... به جان خودم حیف میشی داداشی، چطور دلت میاد دستی دستی خودت رو بدبخت کنی... هان؟
نفس کم آوردم واگرنه بیشتر ، از این آدم افاده ای میگفتم ، در عوض شروین آروم نشسته بود و رانندگی میکرد ، انگار توجه ای به حرفام نداشت
-چیزی نمیگی داداشی؟
ماشین رو کشید کنار و ترمز کرد.... اولش که نگاهش به روبرو بود ، ولی بالاخره رضایت داد و به سمت من برگشت... تکیه اش به در ماشین بود و درست مقابلم نشست ، چون من از قبل موقع حرف زدنم به سمتش چرخیده و به در تکیه داده بودم
-چرا از این بدبخت این همه بد گفتی؟
تعجب کردم چون من واقعیت ها رو گفتم حتی خود مژده هم میدونست آدم مذخرفیه فقط به روی خودش نمیآورد
-مگه دروغ گفتم؟
نگاه تندی بهم انداخت که انگار مهر تایید شد روی اینکه درست حدس زدم
-دیگه این حرفا رو درباره ی کسی تکرار نکن، متوجه شدی شیده خانم؟
وقتی شروین اینجوری عصبانی میشه فقط باید بگی چشم... پس منم آروم روی صندلی نشستم و دیگه حرف نزدم ولی شروین حرکت نکرد ، منم که جرات نداشتم بگم چرا نمیری؟.... بالاخره به حرف اومد
-حالا بگو چطور حدس زدی که من میخوام مژده رو به شماها معرفی کنم؟
خداروشکر این سوال رو ازم پرسید واگرنه این زبون من طاقت بیکاری زیاد از حد نداشت... ولی ازش ناراحت بودم اون به خاطر حرف من درباره ی مژده اینجوری بهم پرخاش کرد
-همین طوری حدس زدم
از صدای من راحت میشد فهمید ناراحتم و یکجورایی قهرم... هیچ وقت با من اینجوری صحبت نمیکرد و توقع این موقعیت رو نداشتم
-قهری موشی؟
سری بالا انداختم و گفتم: - نوچ...
-پس چرا درست و حسابی جوابم رو نمیدی؟
میدونستم ارتعاش صدام خیلی واضحه و از این ضعیف بودن بیزار بودم ، البته این حالت فقط جلوی شروین اتفاق می افتاد... سعی کردم صدام صاف باشه و نگاه ابری ام از پس صدام مشخص نشه
-سوال پرسیدی جواب دادم... دیگه چی بگم؟
دستش روی پشتی صندلی قرار گرفت و همزمان گفت:
-ببینمت موشی... چرا صدات میلرزه فداتشم؟
هنوز نگاهم پایین بود ولی با این حرفش اولین قطره ی اشکم راهش رو پیدا کرد و جاری شد
-شروین فدای این مروارید ها، گریه نکن خواهری... خوشگلم من دوست ندارم خواهرم درباره ی آدم ها قضاوت کنه ، اونم اینجوری... ببخشید اگه تند رفتم
-من فقط... من نمخواس... تم ... از مژ...ده بد ... بگم ولی اون .... همی...شه خود...شو... اینجو...ری نشو...ن داده
دیگه خیلی واضح دونه های اشک راه میگرفتن و پایین می اومدند
-نریز این اشک ها رو گلکم.... میدونم ، خودم میشناسمش ولی ما نباید اینجوری درباره اش حرف بزنیم ... اون این رفتار عادتش شده
حالا کامل تو آغوشش بودم و هق هق بلندم به صدای آرومی تبدیل شده بود که بر اثر فشار صورتم روی سینه ی شروین خفه میشد
-نمیخوای بدونی کیه؟
دوباره شد داداش شوخ و مهربون خودم و این بار با مهربونی آشکاری واژه ی " کیه " رو تکرار کرد
لبخندی زدم ، سرم رو یه کوچولو بلند کردم و توی چشماش خیره شدم
-کیه؟
-ببین با این چشما چیکار کردی ... شد یک چاه عمیق که خون ازش جریان داره
-بحث رو عوض نکن ، بگو کیه دیگه؟
-دوست داری کی باشه؟
یکم فکر کردم ولی شخص خاصی رو در ذهن نداشتم ، پس شانه هام رو بالا انداختم و گفتم:
-نمیدونم خودت بگو ، ببینم دوستش دارم یا نه...
- دوستش داری ، من مطمئنم...
هی داشت بحث رو کش میداد خوب یه اسم بگو و این حس کنجکاوی منو ارضاء کن دیگه
-بگو دیگه........
-چرا میزنی خواهری ، میگم بابا...
-خوب بگو ، نمیزنم.
-تانیا چطوره؟
اِ اِ راستی راستی گفت .... تانیا یعنی تانی خودمون.... یعنی دختر عموی آتو ، دوست خودم.... و یعنی ، خواهر سهراب.... ای ول به انتخاب داداشم ... عالیه... تانی حرف نداشت یک دختر مهربون و زیبا و مهم تر از همه اینکه من یه رابطه ی خوب با خودش و خانواده اش داشتم...
-چی شد شیده؟ پسندیدی؟
ای جـــــــــــانم داداشم چه با شک سوال میپرسید ... انگار واقعا تایید منو میخواست
-عالیه داداشی... حرف نداره.
-میدونستم موافقی ، حالا میتونم راه بیوفتم؟ به جان سهراب دارم از خواب بیهوش میشم
- اوهوم بریم داداشی
-بزن بریم موشی
ماشین از جا کنده شد و من به وضوح شادی شروین رو حس میکردم ... چیزی که همیشه آرزوم بود ، داشت به حقیقت نزدیک میشد پس باید همه ی تلاشم رو میکردم...


تمام شب به فکر ، درباره ی شروین و زندگی ای که شاید در آینده داشته باشه گذشت... خداییش فکر خیلی قشنگیه ، دیدن عروسی اش ، دیگه داشت برام تبدیل به یک رویا میشد...خیلی وقت بود که مامان به شروین دختر معرفی میکرد و اون میگفت نه! همیشه بی دلیل کیس های مورد نظر رو رد میکرد...دیگه مامان هم از ازدواج قند عسلش نا امید شد و همه چیز رو به دست تقدیر سپرد ، ولی...بالاخره این پیر پسر ما یه تکونی به خودش داد... و باعث شد من به خواب آسوده برم.
صدای رباب جون ، که خبر از شروع روز میداد، باعث شد که سرم رو از زیر ملافه بیرون بیارم و یه نگاه کوچولو با چشمای نیمه بسته به ساعت بندازم... تازه 8 صبح بود ، ولی دیگه خوابم نمی اومد، پس با برداشتن کلیپسم به سمت روشویی رفتم ، که دوباره صدای مهربونش تو گوشم زنگ زد و این بار یک خبر خوب داشت...
-شیده مادر کجایی پس؟ شیرین خانم زنگ زد گفت تا ظهر میرسه ، بلند شو که یه دنیا کار داریم
بالاخره مامان رضایت داد برگرده ، ای ول شیرین جوون خودم... امروز میتونیم این خبر رو در حضور همه اعلام کنم ، اینطوری همه خوشحال میشن... زود دست و صورتم رو شستم و با یه مسواک یک دقیقه ای از سرویس خارج شدم ، در حین عوض کردن لباس خوابم با یک تیشرت فیروزه ای ، بلند داد زدم
-الان میام رباب جون دارم لباس عوض میکنم
بلافاصله بعد از پوشیدن لباسام از اتاق خارج و راهی آشپزخونه شدم
-سلام رباب جون خودم ، خوبی؟ خوشی؟ مهمونی بهت خوش گذاشت؟
مثل همیشه با یک لبخند شاد که همیشه روی لبهاش بود و آدم ازش خیلی انرژی میگرفت ، لیوان شیر رو به دستم داد و گفت:
-سلام مادر آرومتر هم میتونی بگی من هستم ، یه دختر خوب نباید اینقدر بلند بلند حرف بزنه ، عیبه دخترم ...مردم...
اوه اوه الانه که رباب جون اندازه ی یه طومار درباره ی اینکه ، یه دختر خوب چیکار باید بکنه و چیکار نباید بکنه ، بگه... منم که کلا دختر خوبی هستم پس چه کاریه که این حرفا رو گوش بدم ، پس وسط حرفش اومدم و گفتم:
-باشه فداتشم ، هر چی شما بگی... مامان کی زنگ زد؟
با پرسیدن این سوال ذهنش از بحث قبلی منحرف شد و در پاسخ به سوالم جواب داد
-صبح که حاجی هنوز خونه بود زنگ زد و گفت مثل اینکه سینا خان از سفر اومدن و قرار شده که شیرین خانم رو برسونه تهران
-پس این زوج خوشبخت بالاخره دلشون خواست این ایران گردی رو تموم کنند ، من که دیگه داشتم از اومدن مامان نا امید میشدم ... هی امروز و فردا میکرد
-حالا دیگه اینقدر حرص نخور ، مامانت برای ناهار خونه است
-اِی ول مامان خودم ... تازه من یک خبر دست اول دارم که سر ناهار میگم
لقمه ای برای خودش گرفت و قبل از اینکه وارد دهانش کنه با نگرانی گفت:
-خیر باشه مادر
-نگران نباش ، خیره عزیزم ... زیادی خیر میزنه این خبر من
-به امید خدا ...
بعد از تموم شدن صبحانه رو به رباب خانم گفتم:
-من دیشب با ماشین شروین برگشتم و قرار شد آتو ماشین منو بیاره ، ولی به احتمال زیاد چون مهمون دارند دیر میشه منم بیرون یکسری کار دارم ، اگه اومد سوییچ رو ازش بگیرید
-باشه دخترم تو هم مواظب خودت باش
-باشه فعلا


صدای زنگ گوشی اجازه ی ادامه ی صحبت با فروشنده رو ازم گرفت... یک نگاه به چهره ی شادش باعث شد حدس بزنم که چقدر الان از دست من شکاره ، پس خودم رو آماده تهاجم همه جانبه از طرف آتو کردم ...از پیشخوان مغازه یکم فاصله گرفتم ، خط سبز ممتد رو لمس کردم و گفتم:
-سلام دوس...
-سلام و زهرمار... سلام و کوفت... سلام و درد یه ساعته... بیشعور روت میشه سلام بدی؟ برای چی بدون من رفتی بیرون ، نگفتی پسرا بهت متلک میندازن بعد تو بهشون بد نگاه میکنی ، بعد بدبخت جوون مردم سکته میکنه و پس می افته ، منم نیستم تا مواظبش باشم... آخ دختره ی شوت تو چطور جرات کردی تنها بری بیرون ، وقتی سرورت داشت برای دیدن کنیزش می اومد خونتون...؟
دیگه خفه خون گرفتن بس بود ... هر چی بیشتر ساکت میموندم بیشتر دور برمیداشت ، با صدای آرومی مخاطب قرارش دادم و گفتم:
-آتو ببندش تا نیومدم برات ببندم
-برو بابا... کجایی تو؟
-برای چی میخوای؟
-بنال باید خودم رو برسونم بهت...
سر و کله زدن با این دختر فایده نداشت
-درست بحرف آتو ، اگه دوست داری بیا تندیس
-اونجا چیکار میکنی؟
-گفتی کجایی منم جوابت رو دادم... دوست داری خودت بیا و ببین
-وایستا اومدم...تا یه ربع دیگه اونجام
-اوکی منتظرم
-میبینمت
گوشی رو قطع کردم و دوباره به سمت دیگه ی مغازه برگشتم ، که دیدم این پسره تمام مدت من و حرفام رو تحت کنترل داشته ... سری تکون دادم و فکر کردم چه میشه کرد ، مردم خیلی فضول شدن... ولی همین طوری که نمیشه از کنارش گذشت پس...
-اون شال صورتیِ رو میبرم آقا
با حرف من دست از نگاه کردن برداشت و خیلی سریع حواسش رو داد به شال های روی میز مقابلش تا شال مد نظر من رو برام آماده کنه ، ولی دیر فهمید که من فقط شالهای کرم رنگ ازش خواستم... به حواس پرتی اش پوزخندی زدم و گفتم:
-بهتره حواستون به جای گوش دادن به مکالمه ی مشتری ها به کارتون باشه ، روز خوش.
از مغازه دراومدم و به سمت پله ها رفتم ، دیگه حوصله خرید هم نداشتم بهتره بذارم یه روز با مامان بیام.... الان بهتره یه چیز خنک خودم و آتو رو مهمون کنم.
خیلی زود اومد و با هم به یک کافی شاپ همون اطراف رفتیم و دو تا بستنی شکلاتی بزرگ سفارش دادیم... مثل همیشه ناجور چسبید.


جلوی در خونمون ترمز زد و گفت:
-ماشینت تو پارکینگه ، سوییچ هم دادم دست رباب جون
-باشه ... حالا پارک کن بریم داخل ، که مامانم الاناست که برسه
دستش روی ترمز دستی رفت ... با فشار پایین آوردنش و همزمان گفت:
-من باید برم شیده ، به مامان قول دادم برای ناهار خونه باشم ... خودت که بهتر میشناسیش ، مهمون داشته باشیم حق بیرون موندن نداریم
-اوهوم میدونم چی میگی،ولی می اومدی همه خوشحال میشدند
چشمکی زد و دستی برام تکون داد ... با لحن شیطونی گفت:
-میدونم ، بعدأ بهت سر میزنم تازه جمعه هم که با بچه ها قرار کوه داریم ...البته اونجا حسابی از خجالت سهراب در میایم
لبخندی به لحن بدجنسش زدم ... خدا خودش به داد سهراب برسه
-باشه ... مواظب خودت باش آتو
یک بوق زد و با سرعت ازم دور شد ... چند لحظه ای بود ، دور شدن آتو رو دنبال میکردم که یکدفعه صدای بوقِ ناهنجار ماشینی باعث شد از جا بپرم ... با حرص به عقب برگشتم و تو دلم هر چی فحش و ناسزا بود نثار اموات زنده و مرده ی راننده کردم ... ای بر پدر و مادرت ......... با چهره ای شادی که دیدم ، حرفی که تو فکرم داشت پا میگرفت رو خوردم و ادامه دادم ............... صلوات .
این که سینای خودمونه ... ببین بی ادب چه لبخند ژکوندی هم به چهره داره ... اومدم بهش اخم کنم ، ولی با دیدن چهره ی دوست داشتنی کنارش که با محبت خیره ی صورتم بود ، کار سینا رو فراموش کردم و از جا کنده شدم ... به سمت در ماشین که حالا باز شده بود ، پرواز کردم
-من فدای شیرین جونم بشم ...چقدر دلم برات تنگ شده بود مادری
آغوشش مثل همیشه بهترین جای دنیا بود ... جایی که آرامش هدیه میکرد به تلاطم ِقلبم ... دستاش که دورم بود پر معناترین حس دنیا رو بهم القاء میکرد ... حس مادر داشتن ... تعریف ِاین کلمه همیشه خارج از دایرة المعارف بشریت بوده و هست ...
-خدانکنه عمر ِشیرین ... باز تو سلامت رو خوردی مادری؟
دلم برای اذیت کردن ِمادری یک ذره شده بود
-سلام خوشگلِ بابایی خودم ... راه گم کردی خانم؟
چپ چپی بهم نگاه کرد ولی تا اومد جواب بده صدای آقاجون بود که از پشتِ سرم اومد و گفت:
-کم زبون بریز پدر سوخته ...بعد رو کرد سمت مادری و گفت: سلام خانمِ خودم
احساس بینشون همیشه دوست داشتنی بود ... با اونکه 35 سال از کنار هم بودنشون میگذشت ، ولی هنوز نگاهشون سرشار از عشق و محبت بود ...
شروین-کجا سوخته بابا؟
قهقه ی همه بلند شد ... ای جانم داداش ما یکم دیر رسیده و ماجرا دستش نیومده
شروین-چرا میخندید؟
-هویجوری داداشی ... فقط بابا به خودش فحش داد و گفت پدر سوخته
بابا سینا رو با دست نشون و داد ... بعدش هم حرف منو اصلاح کرد و گفت:
آقاجون-پدرسوخته رو به این بابات گفتم که لطف کرده و شیرین منو برگردونده خونه
سینا-وظیفه بود عمو این چه حرفیه ... رو کرد سمت من و ادامه داد: بابا یکی ما رو تحویل بگیره ... ده دقیقه ای دپرس شدم از کمبود محبت
نگاه آتیشی بهش انداختم که باعث شد پشت شروین سنگر بگیره و بگه
سینا-بابا اشتباه کردم ، تو بذار من برم ابراز محبت کردن پیشکش بابایی
-خجالت نکشیدی اونطوری بوق زدی و منو ترسوندی؟
سینا-من و این کارا؟ اغراق نکن خانم ، این کارا با پرستیژ من هم خوانی نداره
-مامانم اینـــــــا... پرستیژ ، یک تاکسی بگیر این همه راه رو نمیشه پیاده رفت آقا سینا
زبونی برام درآورد و طبق عادت کل کل ها گفت:
سینا-استپ ، استپ ... هر کی کم آورد ، نفر مقابل رو شام مهمون میکنه ، قبول؟
-قبول ... من قیمه نثار اقبالی میخوام
پوزخندی زد و گفت:
سینا- اول ببر بعد جاش رو مشخص کن، کم اشتها
-همینه که هست آقا سینا
شیرین-بچه ها جلوی در زشته بیاید بریم داخل
سینا-قربون خاله ی خودم، میدونی که چقدر درگیرم ... موضوع جدید هم اومده روی همه و فکرم رو مشغول کرده ، برم خونه باشم بهتره
-چه موضوعی؟
سینا-فضولی موقوف کوچولوی بابا ...
اخمی کردم و گفتم:- سینـــــــــــــا ...
لبخندی به چهره اش آورد و با انگشت مشغول باز کردن اخمم شد
سینا-اخم نکن دختر شیطون ... زشت میشی و صد البته ترسناک ...
چپ چپ نگاهش میکردم که ابرویی بالا انداخت و با لحن شادی گفت:-دارم بابا میشم فسقلی ...
اولش شوکه شدم ، ولی بعد که به خودم اومدم عمق شادی دویده توی صداش رو درک کردم
-شوخی ... ؟
سینا-نه به جان خودم ، شوخی کجا بود ... کوچولوی دوم من دو ماهه است
خبر بی نظیری بود و باعث شد یاد چند سال پیش بیوفتم و شرط رو به یاد بیارم ... دو قدم فاصله با سینا رو صفر کردم و آویزون گردنش شدم
-ای جونم ... عالیه سینا ، نیومده عاشقشم ... مبارکتون باشه
دستاش بالا اومد و دو طرف صورتم توقف کرد... با یک فشار صورتم روبروی صورتش قرار گرفت و با لبخند بوسه ای به پیشونی ام هدیه کرد
-یادش بخیر شیده ... چه شرطایی که نبستیم ، ولی اینبار ، این فسقلی با اومدنش یک برد و یک باخت اساسی روی دست باباش گذاشت
لبخندی به حرف و یاد شرطمون زدم
-این کوچولو فقط براتون برد و خوشبختی به همراه میاره ... ان شا ا... سالم بدنیا میاد ، از طرف من به مینا هم تبریک بگو
سینا-به روی چشم کوچولو
آقاجون-آقا سینا کوچولوی خودت تو راهه پس دیگه به یکدونه دختر من نگو کوچولو و فسقل بچه
سینا-عمو تا دنیا ، دنیاست شیده فسقل بچه ی خودم میمونه ...رو کرد سمت من و با تحکم گفت: حمایت من که یادت نرفته؟ باید همونجوری از بچه ام پشتیبانی کنی
-عمری اگه یادم بره ، حتمأ ... راستی نگرانیت برای چی بود؟
سینا-خاله بهت ماجرا رو میگه ، من فعلأ باید برم
-قبول ... مواظب خودت باش سینا
سینا سری تکون داد ، بعد از بوسیدن مامان و خداحافظی از بابا و شروین سوار ماشین شد
سینا-برای هر سه مون دعا کن فسقلی
نگرانی حرفش باعث تشویش فکر و ذهنم شد و در جواب گفتم :-داری منو میترسونی سینا ...
سینا-ان شا ا... به خیر میگذره ، تو فقط دعا کن
الان توی صورت شاد چند لحظه پیش ، نگرانی موج میزد ... برای اینکه از این حال در بیارمش چشمکی زدم و گفتم:
-توکل به خدا ...راستی شرط قبلی و امروز رو با هم ازت وصول میکنم ... صندوقچه و یک میز توی رستوران برای دفعه بعد آماده و رزرو باشه
قهقه ای زد و گفت:-هیچ وقت از حقت نمیگذری ... عاشق این اخلاقتم عمر ِخاله شیرین ... به چشم دختری ، تو بیا قزوین منم بندهای شرط رو اجرا میکنم ... محرم که میبینمت؟
رفتم توی فکر ... محرم ... نذر ... قزوین ... قولم به خدا و خودم ... حتما میرم ا دوباره اشتباهم رو به یاد بیارم و ازش درس بگیرم
چشمام روی هم اومد و همزمان گفتم:-خودم رو میرسونم سینایی
سینا-پس میبینمت کوچولو ...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط ..... در تاریخ 1393/5/26 و 9:28 دقیقه ارسال شده است

عالیه.....


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 117
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 805
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,150
  • بازدید ماه : 27,031
  • بازدید سال : 177,130
  • بازدید کلی : 11,674,270