close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت پنجم
loading...

رمان فا

شروین-همیشه به خنده سهراب جان... به سمت صدا چرخیدم و با دیدن دستهای پر از خوراکیش به کمکش رفتم -کجا بودی؟ دستاش رو بالا آورد ... خوراکی ها جلوی…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2935 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:7 نظرات ()

شروین-همیشه به خنده سهراب جان...
به سمت صدا چرخیدم و با دیدن دستهای پر از خوراکیش به کمکش رفتم
-کجا بودی؟
دستاش رو بالا آورد ... خوراکی ها جلوی چشمام قرار گرفت...آخه اینم سوال داره ، خوب مشخصه که کجا بوده وقتی این همه دستاش پر از خوردنیه...
شروین-واضح نیست کجا بودم موشی؟... سهراب چرا قهقه میزد؟
لبخندی بهش زدم و با برداشتن یه چیپس سرکه با سر اشاره ای به مهراد کردم و جواب دادم.............................................

-نمیدونم ... شاید جوکی ، چیزی برای خودش گفته و داره ولو میشه
دستش داخل پاکت شد و با برداشتن چند تا از دونه های درشت چیپسِ من پاکت رو رها کرد و ادامه داد
شروین-از خودش میپرسم چشه نمیخواد تو بگی ، توی مشما آبیه ماست موسیر برات گرفتم ، خالی نخور
سری تکون دادم و گفتم:-مرســــــــــی
با ضربه ی آرومی که به شونه ام زد ازم فاصله گرفت و به سمت پسرا رفت.
آتو-تو باز تک خوری کردی؟
پاکت رو به سمت آتو و تینا گرفتم و با لبخند جواب دادم
-من و تک خوری....؟ نه خداییش من کی تا حالا این کار رو کردم؟
آتو-خوب بابا کم چرت بگو... هیچ وقت از این کارها نمیکنی... به سمت بچه ها نگاهی کرد و باغیض ادامه داد:حیف که تو جوابی ندادی واگرنه مهراد رو به سیخ میکشیدم
تینا-بیشعور راست راست وایستاده جلومون و چرت و پرت تحویل سه تا خانم متشخص میده... نادان...
اینقدر جالب ، با مزه و ادبی گفت"نادان" که من و آتو همزمان ترکیدیم... چند دقیقه ای با یاد کلمه ی تینا تو کمای خنده بودم و نمیتونستم خودم رو جمع کنم ، که البته باعث حرص بیشتر تینا هم شد
تینا-زهر مار ... خنده نداره که این یارو از نادان هم نادان تره.
آتو-حرص نخور دختر عمو
-خیلی باحال بهش گفتی نادان... فعلا قید مهراد رو بزنید و بریم سر پروزه خودمون
تینا-ای ول من موافقم ، بریم چنار سوزون...!
آتو-درسته که مژده دختر خالمه ولی کارت حرف نداشت تینا خیلی خوب جوابش رو دادی
تینا دو طرف مانتوی کوتاهش رو گرفت و بعد از یک تعظیم کوتاه و نصفه ِنیمه جواب داد
تینا-قابل شما رو نداشت آبجی
-اینقدر تعارف تیکه پاره ی هم نکنید ، بهتره بریم پیش تانی و مژده
بچه ها با سر حرفم رو تایید کردند و همونطور که در حال خوردن چیپس بیچاره ی من بودند به سمت چادر که حالا عاری از آقایون بود حرکت کردند
تینا-پسرها کجان تانی؟
تانیا لیوان چاییش رو بین دستاش چرخشی داد و با اشاره به سمت دیگه ی چشمه گفت:-اونطرف اند...
آتو-اونجا چیکار میکنند؟
با هم به اون سمت چرخیدیم و من با اولین برخورد چهر ی شاد و خندان سهیل رو تشخیص دادم
-اِ اینکه سهیله...
به جز آتو که این گل پسر رو میشناخت بقیه با حالت پرسشگری به من خیره شدند و منو به توضیح دادن وادار کردند
-سهیل دوست شروینِ ، منم یه چند باری که میخواستن بزنند بیرون همراهیشون کردم...سری تکون دادم و ادامه دادم:پس جووون ها اون طرف چشمه آشنا در اومدند.


کنار تانی نشستم و گفتم:
-تانی جون یه چای گرم مهمونمون میکنی؟
سری تکون داد و با لبخند شروع به درآرودن لیوان ها از باکس کرد ... خیلی با آرامش کارهاش رو انجام میداد و ناخودآگاه محوش شده بودم که با برخورد دست فولادی تینا از جا پریدم
به سمتش مایل شدم و با حرص گفتم:-درد...آخه مگه مرض داری...
تینا-وقتشه...
سری تکون دادم و زیر گوشش گفتم:-کارت تلافی میشه عزیزم ، پهلوم رو سوراخ کردی
حرف من و تینا با شروع کار آتو نصف و نیمه باقی موند
آتو-راستی یادم رفت ازت بپرسم شیده...
-چی رو...؟
آتو-شروین درباره ی حرفای اون شبش ، دیگه چیزی بهت نگفت؟
نگاهی به داداشم که اونطرف با دوستاش در حال خندیدن بود کردم و با لحنی که مثلا تردید داشت گفتم:-هنوز که چیزی لو نداده ولی خوب من یه حدس هایی زدم ، چقدر درست باشه مشخص نیست...
تینا-حالا همون حدس هات رو بگو خانم مارپل
-برو بابا... مارپل عمه اته
تینا-عمه ی خودته
-اِ تو و آتو چه پدر کشتگی ای با عمه جووون من دارید
تینا-همون پدر کشتگی ای که تو با عمه های ما داری
زبونی براش درآوردم و گفتم:-اصلا هیچی بهتون نمیگم ، تو خماریش بمونید
بالاخره این حرفای ما مژده رو کنجکاو کرد و پرسید
مژده-یعنی آقا شروین به تو چیزی نگفت؟... من که فکر میکردم از در خونه خارج نشده از زیر و بم قضیایا با خبر شدی عزیزم
بابا من از این عزیزم گفتن های تو خوشم نمیاد ...به کی باید شکایت کنم آخه
-شروین هر وقت صلاح بدونه همه چیز رو بهم میگه دلیلی برای اصرار وجود نداره عزیزم.... منم پیش خودم فقط یه حدس هایی زدم که امیدوارم درست نباشه...آخه همه میدونن که شروین اصلا دنبال ازدواج نبود و همه کسایی رو که مامان بهش معرفی میکرد ، با دلیل و بی دلیل رد میکرد...حالا چی شده که نظرش عوض شده ، خدا داند
آتو-نگفتی چه حدس هایی زدی؟
وقتشه.... چه جوری بگم که این چنار عزیز امیدوار بشه آخه...
-نمیدونم حتما باید یه تحول یه دفعه ای باشه... من خودم فکر میکنم یه دفعه شده... مثلا عشق در یک نگاه...اینطور فکر نمیکنید؟
اوق بیچاره داداش من در یک نگاه عاشق کوه غرور بشه... فکرش هم محاله ، فکر نکنم مژده هم باور کنه...
تینا-بعید نیست ، کسی که اصلا به فکر زن و زندگی نبوده یکدفعه حرفش رو میزنه.... پس میشه اینطور فکر کرد که با دیدن یه کیس خوب ، زده به کلش و عاشق شده
لبخندی زدم و با یه پس سری آروم گفتم:-درباره ی داداش من درست حرف بزن بچه پررو
آتو-بچه راست میگه دیگه... باید یکم تحقیق کنیم
نه انگار فکر جدید ما مژی جون رو راه انداخته بود ، چون با لحن گنگی گفت:
مژده-تحقیق...؟
تینا-آره دیگه...باید ببینیم تازگی ها این شاخ شمشاد کی رو ملاقات کرده که بشه با یک نگاه عاشقش شد..
تینا هم فکر منو درباره اوق بودن این فکر درک کرده بود... لبخند آرومی روی چهره ی همه دیده میشد ولی من خیره ی نگاه تانی بودم که به آب روان ِچشمه ، چشم دوخته بود و نسبت به بحث واکنشی نشون نمیداد... یعنی توی دلش چه خبره؟... اونم شروین رو دوست داره؟... ممکنه حرفای ما ناراحتش کنه؟... چرا که نه آدم عاشق با کوچیک ترین حرفی ممکنه دیوونگی کنه...عشق و دیوونگی یارهای جدا نشدنی هستند...دستم روی دستاش نشست و کنار گوشش آروم گفتم:
-تانی...
نگاهش رو از زلال آب گرفت و به چشمام خیره شد
تانیا-جانم؟
سرم بهش نزدیک تر شد و ادامه دادم:-هوس اذیت کردن نداری عشقم؟
منظور از عشقم... عشقِ داداشم بود ، ولی خوب فعلا نباید لو میدادم... مامانی باید برای این کار اقدام میکرد
تانی-چه اذیتی کوچولو؟
-میدونم تو خیلی مهربون تر از این حرفا هستی ولی اگه توجه کنی کنجکاوی مژی جون رو میبینی
تانی-اذیتش نکنید درسته یکم مغروره ولی توی دلش چیزی نیست...
-کاش نشون میداد که حرفاش بی غرضِ
تانی-موضوع خوبی برای اذیتش انتخاب نکردید شیده... این مسئله شوخی برنمیداره
یکدفعه یاد نوای آشنای پیانو به سراغم اومد ... سرعت گیرهای دنیا ، که برای کم کردن سرعت آدم های بی کله درست شدن...چراغ های قرمزی که پر از اخطار هستند... تانی راست میگفت ، موضوع خوبی نبود...گوشیم رو درآوردم و یه اسمس کوتاه با مضمون"تمومش کنید" به تینا و آتو دادم.
دست تانی دور شونه ام حلقه شد و آروم گفت:-بهترین کار رو کردی موشی...
به چهره ی مهتابیش نگاهی انداختم و با خودم فکر کردم ، اون بهترینه ....


صدای نزدیک شدن پسرها اجازه پرسیدن سوال رو از آتو و تینا و جواب دادن رو از من گرفت ... ما هم برای احترام از جامون بلند شدیم ، چون جوون ناشناس یک ساعت پیش هم همراهشون بود
سهیل-سلام به بانوان گرامی... چطوری شیده خانم؟
-سلام آقا سهیل ، از احوال پرسی های شما...
سهیل-اوه اوه متلک میندازی خانم... میدونی که سرمون خیلی شلوغه ، تازه دیشب برگشتم
-شما هم که خوب بلدی چطور موضوع ماست مالی کنی...
لبخندی به حرفم زد و رو به شروین گفت:-خواهرت شمشیر از رو بسته ، نمیخوای از من دفاع کنی؟
شروین-تجربه به من ثابت کرده که شما دو نفر خوب از پس هم برمیاین و به کمک من نیاز ندارید
سری تکون داد و رو به جمع گفت:-هیچ وقت روی دوستی این پسر حساب باز نکنید چون توی بدترین شرایط تنهاتون میذاره...
یعنی بحث با من جزء شرایط بده و این آقا خیلی ریلکس داشت اعلان جنگ میداد... سهیل یکی از بهترین دوستهای شروین بود که آقاجون هم خیلی خوب میشناختش... به خاطر کارش بیشتر دوبی بود ولی وقتی می اومد حتما سری به ما هم میزد و اون وقت بود که یک گشت و گذار خوب به سراغمون می اومد ...آخه این پسر پر از انرژی بود ، حتی از منم شیطون تر بود
سهیل-کجایی دختر؟
از فکر درباره ی سهیل ، به خود سهیل رسیدم و جواب دادم
-همین جا... داشتم فکر میکردم
سهیل-اوه اوه خدا به دادتون برسه ...من و دوستام که بعد از ناهار فلنگ رو میبندیم ولی شما خوب مواظب خودتون باشید ، این کوچولو هر چند سال یکبار فکر میکنه ولی وقتی ، وقتش برسه اطرافیانش بدبخت اند
-کوچولو خودتی... شروین نمیخوای به دوست محترمت چیزی بگی؟
حتی اجازه حرکت به شروین نداد و بلافاصله گفت:-چی بگه اون که خودش رو کشید کنار... دست به معنای تهدید برای شروین تکون داد و گفت:-حق دخالت نداره.
دست شروین دور کمرم حلقه شد و آروم گفت:-راحت باش ، تو هم میتونی جوابش رو بدی
با اخم به سهیل خیره شدم و گفتم:-هر چی بیشتر جواب بدم بیشتر جواب میگیرم ، بی خیال بشم بهتره
سهیل-پس کم آوردی؟
دستی به علامت برو بابا تکون دادم و گفتم:-اومدم از روز تعطیلم لذت ببرم نه اینکه همه اش رو به کل کل بگذرونم آقـــــــــا...!
سهیل-این احترام های الکی تو منو کشته... این آقایی که تو گفتی از صد تا فحش بدتر بود
لبخندی به حرفش زدم و جواب دادم
-من دختر با ادبی هستم و شما اینو خوب میدونی... مگه نه؟
شیطنت رو از چهره ام پاک کردم و آروم نگاهش کردم
سهیل ابرویی بالا انداخت و بعداز یکم فکر جواب داد
سهیل-راست میگی وقتی مظلوم میشی ، خیلی با ادب هم میشی
سری به منزله ی قبول کردن حرفش زدم و گفتم:تا یکجاییش قبول ، ولی برای اون قسمتی که قبولش ندارم بعدا بحث میکنیم... الان وقت معارفه است جناب مبادی آداب...
آروم سری تکون داد و آروم گفت:-عالیه ... فقط وقتی خواستی منو معرفی کنی یکم پارتی بازی بد نیست موشی...
-خدا چیکارت نکنه شروین ...آخه اینم شد لقب...
دستش فشارِ بیشتری به کمرم وارد کرد و گفت:-خیلی هم عالیه ...من که عاشقشم
دستم روی دستش قرار گرفت و توی دلم گفتم :منم دوستش دارم


روز خیلی خوبی بود...درسته که با پیشنهاد تانی دست از سر مژده برداشتیم و بچه ها با دلایل من زیاد قانع نشدند ، ولی از نظر من که روز خیلی خوبی بود...ناهار کنار دوستای سهیل که عین خودش گوله ی نمک بودند خورده شد و بعد اونها به خاطر دعوتی که داشتن زودتر ما رو ترک کردند ... ما هم تا حدودای ساعت 6 در حال حرف و گشت و گذار بودیم... اگه سوسول بازی های مژده و حرکات مسخره ی مهراد رو فاکتور میگرفتیم میشد گفت روز عالی ای داشتیم... نمیدونم این دختر چطور قپی اومد و گفت ما ماهی یکبار میریم کوه ، چون حتی خاضر نشد داخل آب چشمه پا بذاره و از خنکیش استفاده کنه... به نظر من که این همه صاف و صوف بودن زیاد به درد نمیخوره ، یه جورایی دست و پا گیره و اجازه خوش گذرونی نمیده...
روی صندلی راکِ سفیدم ولو بودم و به درخت مجنونی که پر از خاطره بود خیره نگاه میکردم.... دنیا چی داره که باعث میشه آدمها به خودشون سخت بگیرند؟...مگه نه اینکه باید از زندگی لذت برد ، البته میدونم که بعضی ها با تفسیر اشتباه از این جمله گند میزنند به زندگی ولی من دوست دارم لذت ببرم... از با هم بودن ها ، از خنده های واقعی ، از شادی های حقیقی... من چیزهای زیادی نمیخوام ، فقط دوست دارم هدف داشته باشم...یک هدف که برای رسیدن بهش تلاش کنم...
مامان-به چی خیره شدی شیده ی مامان؟
چشم از درخت گرفتم و برای لحظاتی افکارم رو بایکوت کردم... حرف زدن با مامان همیشه آرومم میکرد...از جام بلند شدم و گفتم:-میرم یه صندلی بیارم تا با هم دیگه چای و شیرینی های مامان پز رو بزنیم توی رگ...!
به علامت مثبت پلکاش روی هم قرار گرفتند و خودش هم سینی دستش رو روی میز کوچک کنار دیوار قرار داد...منم به سمت میز ناهار خوری رفتم ، اولین صندلی رو بیرون کشیدم و راهی شدم
-بفرمایید بانو...
مامان-مرسی عزیزم... فنجون چای رو به دستم داد و پرسید:-خوش گذشت؟
فنجان رو دور نعلبکی چرخشی دادم و با برداشتن یکی از شیرینی کشمیشی ها گفتم:-جات خالی ، عالی بود... سهیل رو هم دیدیم
مامان-برگشته؟
-آره گفت دیشب برگشته و چند روزی میمونه...حتما یه سر میزنه اینجا...
مامان-طفلک سوری که باید این رفت و برگشت های سهیل رو تحمل کنه ، من که طاقت ندارم
-وا مامان خوب کارش اینِ ، نمیتونه که ولش کنه...
مامان-میتونه همین جا کار کنه... مثلا توی شرکت باباش
-الان توی شرکت باباش کار میکنه البته شعبه خارج از ایرانش ... سوری خانم با این موضوع کنار اومده ، شما چرا جوش الکی میزنید؟
مامان-توی دلِ اون بدبخت نیستی دختر... راستی امروز چیزی به تانیا نگفتی؟
-قرار شد شما زنگ بزنی و یک قرار بذاری .... سری تکون دادم و گفتم:-من توی کار بزرگترها دخالت نمیکنم مامانی
مامان-منم سعی میکنم حرفت رو باور کنم دختری... فردا صبح زنگ میزنم خونه شون ، میترسم زیادی طولش بدیم شروین نظرش عوض بشه
-امکان نداره ولی هر چی زودتر اقدام کنید بهتره ، دیگه داره دیر میشه
مامان-من که از خدامه...خودت که شاهد بودی چقدر دختر بهش معرفی کردم ، ولی حرفش یکی بود...نمیخوام...نمیپسندم...
لبخندی زدم و محکم گفتم:-پس تا تنور داغه شما نون رو بچسبون مامانی...
مامان-تو نگران این کارها نباش... تو برو توی فکر لباس برای مراسم...
دستم رو روی چشمم قرار دادم و گفتم:-به روی چشم و چالم شیرین جون...
مامان-درست صحبت کن شیده ، زشته...
از جام بلند شدم و از پشت بغلش کردم... کنار گوشش آروم گفتم:-کلاس های دختر خوب چیکار باید بکنه و چیکار نباید بکنه رو رباب جون برگذار میکنه شما دیگه دوباره کاری نکن عزیزم
مامان-ببین چی ها گفتی که رباب خانم هم دست به کار شده
مظلوم شدم و صورتش رو آروم با صورتم لمس کردم
-به من میاد حرفای بد بزنم؟
مامان-کم نه شیطون...
-مامان....!
روی صندلی نشستم و دستم به سمت شیرینی ها حرکت کرد که البته با حرف مامان مثل چک برگشت خوردم و از جام بلند شدم
مامان-دیگه نخور ، شام آماده است کوچولو... برو بابات و شروین رو صدا کن
سری تکون دادم و با یک "چشم" به سمت راه پله حرکت کردم.


نگاهی به اطراف انداختم ... هر کسی یک پارتنر پیدا کرده بود و حالا حرف نزن ، کی حرف بزن؟ ... أه این تینای مذخرف معلوم نیست کدوم گوری رفت ... بیا دیگه ، حوصله ام سر رفت دختر ...
صدای خندان سهراب ، روح بی خبر تینا رو از فحش ها و گله های من خلاص کرد ... با متانت همیشگی خودش که جلوی بزرگترها نشون میداد ، روی صندلی کناری من نشست و پا روی پا انداخت
سهراب-حوصله ات سر رفته؟
سری تکون دادم و آروم گفتم:-معلوم نیست این داداش عاشق من چقدر حرف با این عروس خانم داره ... بابا یک ساعته که رفتند توی حیاط ، ولم هم نمیکنند
لبخند کوچیکی روی لباش ظاهر شد و جواب داد
سهراب-مامان من یک عالم شام تدارک دیده ، کم حرص بخور دختر ... تینا کجاست؟
حرص سرکوب شده ام از تینا رو به یاد آوردم و به راحتی خودم رو خالی کردم
-معلوم نیست کدوم گوری غیبش زده ... اونم یک ساعته چپیده توی آشپزخونه ، هر کی ندونه و این بچه رو نشناسه فکر میکنه یک پا آشپزه برای خودش
سهراب-اوه اوه چه دل پری هم داری ... حتمأ مامان کاری بهش داده واگرنه تینا داوطلب کار توی آشپزخانه نیست ... خوب تو چرا نرفتی پیشش؟
-رباب جون به اون مهربونی رو اونجا ملاحظه نمیکنی ... همون اول مجلس که داشتیم با تینا کنار گوش هم پچ پچ میکردیم ، همچین چپ چپ نگاه کرد که مرده و زنده ام رو به چشم دیدم
لبخندش وسعتِ بیشتری پیدا کرد و با عوض کردن بحث سعی در سرگرم کردن من داشت
سهراب-فکری برای مهراد داری؟
یاد جمعه ی اون هفته افتادم که زمان برگشت قبل از اینکه سوار ماشین بشم ، سهراب اومد کنارم و گفت با قبول شرط و شروط کوچیکی از جانب من اوکی میده و هر جا لازم باشه کمک میکنه ... هر چند که بعد از حرفهای تانی دیگه علاقه به تلافی رو از دست داده بودم ولی خوب کو جلو اومدن که من بخوام با توجه به اون ، کارهای گذشته ی آقای متمدن رو تلافی کنم
-ولش کن بابا ... ارزشش رو نداره
سهراب-چرا ...؟ خبر خواستگاری شروین توی کافی شاپ بدجور مژده رو سوزوند ، بخوای میتونی مهراد هم در ادامه ناک اوت کنی...
شانه ای بالا انداختم و گفتم:-مژده به من ربطی نداره ... من فقط خبر یک هفته پیش شروین رو کامل کردم ، میخواست اینقدر به خودش دلخوشی الکی نده ...
سهراب-آهان... تو هم که با منظور ، اون جمع رو انتخاب نکرده بودی؟
با لبخند سری تکون دادم و پرسیدم
-مثلا چه منظوری؟
سهراب-خودت بهتر از من میدونی کوچولو ... حالا به نظرت جواب عروس خانم مورد نظر به این داماد عاشقِ بدبخت چیه؟
-داداش من خیلی هم خوشبخته...البته امیدوارم که مثبت باشه.
سهراب-ما نیز هم ... نتایج کی میاد؟
با تیکه ی اخر حرفش تمام راه حل ها و فکرهایی که کرده بودم توی ذهنم تداعی شدند و یکم از هیجانِ حالم کاسته شد
-نیمه ی مرداد نتیجه میاد که اگه مجاز شده باشم تازه اول دردسرهای منه
سهراب-چقدر به مطلوب بودن نتیجه امید داری؟
یاد روز امتحان افتادم... به نظر خودم که خوب بود... من زحمت خودم رو کشیدم...
-خوب من فقط 6 ماه درس خوندم ... کافی نبود ولی من راضی بودم ... توکل به خدا ... فعلأ که چه رتبه اول چه رتبه ی آخر ، اول باید آقا جون رو در جریان بذارم و راضی کنم
سرش به سمت مبل سه نفره ی بالا اتاق چرخید و منم مسیر نگاهم رو به همون سمت تغییر دادم
سهراب-به نظر من که قبول میکنند
-خدا از دهنت بشنوه مهندس
سهراب-کوفت و مهندس
-تو چرا سر ناسازگاری داری با این واژه...؟ من دو ترم درس بخونم همه باید مهندس صدام کنند بعد تو ...
سهراب-شما اول وارد این رشته بشو بعد درباره ی اینکه چی صداتون کنیم تصمیم میگیریم
-باشه قبول ولی من به شیده مطمئنم آقا سهراب ...
صحبت ما با وارد شدن شروین و تانیا نصفه موند و منم برای لحظاتی کنکور ، درس و راضی کردن آقا جون رو فراموش کردم و با تمام وجود خیره به چهره ی اونها ، منتظر جواب بودم.


با شنیدن صدای در اتاق از داخل آینه نگاهی به اون سمت انداختم ... باز این آتو مثل گاو سرش رو انداخت پایین و وارد اتاق من شد
-آتو جان ... عزیزم یک چیزی به نام در وجود داره که آدم ها وقتی میخواند وارد یک جایی بشن ، اول یک چند ضربه ای بهش میزنند و بعد از اجازه وارد میشند .
سر و دستی برام تکون داد و خودشو ولوی تخت من کرد
آتو-نمیخوای این رو تختی ات رو عوض کنی؟
سری به علامت تاسف تکون دادم و گفتم:- اصلأ شنیدی من چی گفتم؟
ابرویی بالا انداخت و با لبخند جواب داد
-چرت و پرت ... اینکه واضح بود عزیزم
نه بابا ...این دختر آدم بشو نیست ، همونی که بود می مونه ... اخمی کردم و جواب سوالش رو دادم
-همین رو تختی رو دوست دارم ، انگار بوی عزیز جون رو میده ... چقدر دلم براش تنگ شده
آتو-آخ گفتی ... اگه یک حرف درست و حسابی زده باشی ، همین دلتنگی برای عزیزه ... نمیدونی کی میاد؟
شانه ای از سر ندانستن بالا انداختم و گفتم:-نه دقیق ... مامان که چند روز پیش بهش زنگ زد گفت شاید یکی دو ماه دیگه برگرده ایران.
آتو-این عموی تو و خانواده اش دست از سر این عزیز خانم برنمیدارند... وقتی میره اون ور برگشتنش با خداست
-حرص الکی نخور ، کلش در سال سه یا چهار ماه میره اونجا بقیه سال رو اینجا پیش خودمونه...بالاخره عمو رضا هم دوست داره مامانش رو بیشتر ببینه
از روی تخت بلند شد و کنار من روی صندلی میز آرایش نشست و با برداشتن یکی از رژ ها مشغول شد و در حین کار جوابم رو داد
آتو-خوب اگه دوست داره مامانش رو بیشتر ببینه ، بار و بندیل رو جمع کنه و بیاد ایران...
-به چشم ...منتظر اجازه ی تو بودن ...عمو اونجا کار میکنه ، عمری اگه بتونه ول کنه و برگرده
آتو-پس عزیز رو بفرسته که بهش نیاز مبرم داریم
لبخندی بهش زدم... همیشه دوست داشت همه چیز به وفق مرادش باشه
آتو-لباست کجاست؟
به کمد اشاره ای زدم و خودش با گرفتن مطلب به همون سمت رفت و در رو باز کرد
آتو-کیا میان؟
-ما و خانواده عمه راحله به اضافه ی خان دایی که به نیابت از عزیز جون تشریف میارند..البته مامان به خاله هم خبر داد ولی عذر خواهی کردند و گفتن ان شا ا... مراسم های بعدی.........از اون طرف کیا هستند؟
آتو لباس رو از کاور بیرون کشید و روی تخت گذاشت و لباس خودش رو هم کنارش قرار داد و بعد خنده ای گفت:
آتو-لباس من خوشگل تره شیده جووووون...
برای کم کردن بحث سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:-آره بابا خوشگل تره.... جواب منو ندادی...
آتو-فکر نکن نفهمیدم برای کوتاه کردن بحث ، حرفی نزدی ها ... ولی خوب خودم هم حال بحث الکی ندارم...خودشون که هستند ، ما هم که تاج سریم البته خاله ی گرامی بنده رو هم دعوت کردند ، که اونها هم تشریف میارند ، باید اینجا یه پرانتز باز کنم و بگم مژده جون به دلیل قراری که با دوستاهای قدیمشون داشتند از اومدن معاف شدند ، عمه خانم هم که شمال تشریف داشتند و نمیتونن بیان ...از طرف زن عمو خبر ندارم کیا هستند...
حوله ام برداشتم و جلوی در سرویس تکیه دادم
-اینجور که مشخصه خیلی شلوغ میشه... من برم یه دوش بگیرم تو هم به کارت برس
هنوز وارد نشده بودم که صدای بلندش منو متوقف کرد
آتو-شیده... شیده...
-هان چیه؟ چرا جیغ میزنی ... ؟
آتو-وسایلی که میخواید ببرید حاضره...؟
لبخندی به چهره ی شبیه علامت سوالش زدم و گفتم:-آره بابا ، دیشب با مامان همه چیز رو آماده کردیم ... گذاشتیم توی اتاقِ کناری ، اگه خواستی برو ببین...اگه احساس کردی چیزی کم و کسری هست به مامان خبر بده ، چون ناجور دنبال کمبودهای موجود میگشت...
آتو به سمت در اتاق راهی شد و قبل از خارج شدن گفت:-مطمئنم چیزی کم نیست...برو به کارت برس موشی...
توجهی به کلمه ی آخرش نکردم و وارد شدم.


رژه رفتن های شروین ناجور اومده بود روی مخ...هی از این ور به اون ور میرفت ، وسایل رو چک میکرد ... جلوی آینه خودش رو بررسی میکرد و در کل درست و حسابی داشت ما رو دیوونه میکرد و یه جورایی باعث شد منم استرس بگیرم و فکر کنم قراره چیکار بکنم ...آخرین بار که جلوی آینه وایستاده بود و گره ی کراواتش رو جا به جا میکرد جلو رفتم و کنارش ایستادم و با تشر گفتم:
-چته شروین...؟
به حالت عصبی سری تکون داد و دوباره به خودش مشغول شد... این دفعه با لحن آروم تری صداش زدم...
-شروین...داداشی...؟؟؟
بالاخره دست از اون یه تیکه پارچه ی مشکی برداشت و جوابم رو داد
شروین-جانم آبجی...؟
لبخندی به روش پاشیدم و به شوخی گفتم:-شب خواستگاری خیلی ریلکس تر بودی ها...
دستی به گردنش کشید و باعث شد یقه ی بلوزِ سفیدش برگرده
شروین-نمیدونم چمه شیده...
-همه چی به خوبی و خوشی برگزار میشه داداشی... نگران هیچی نباش
سری تکون داد و آروم گفت:-امیدوارم...
نگاهی به گره ی بدبخت انداختم که به خاطر زیادی ریلکس بودن شروین ، کج شده بود... دستام به سمت گردنش کشیده شد و یقه پیراهنش رو درست کردم و بلافاصله به سمت گره ی کراوات برگشتم و مشغول درست کردنش شدم....با تموم شدن کارم ، دستم رو به تهدید تکون دادم و گفتم:
-اگه دوباره به کراواتت دست بزنی با من طرفی... افتاد؟
بالاخره خندید ... از اون خنده های بی خیالی که باعث آرامش وجودم بود .
شروین-ممنون موشی...
-خواهش میشه...
با اومدن بابا ، کیفم رو برداشتم و همراه مامان از در خارج شدم ، ولی به درخواست شروین سوار ماشین داداش گلم شدم تا هی بهش گوشزد کنم حرص نخور و ریلکس باش...حالا خودم این وسط پر از استرس بودم ها...
شروین-چرا آتو نموند با هم بریم؟
صدای ضبط رو که بالا بود کمتر کردم و به سمتش چرخیدم ، البته تمام تلاشم رو کردم که مانتوم چروک نیوفته
-گفت به آرام جون قول داده که با اونها بره... میدونی که همیشه خوش قول بوده و هست...
شروین-حق با توئه...راستی نتایج کی میاد؟
با شنیدن سوال شروین که در جهت از بین بردن استرسش بود ، حرصم دراومد... نمیشه اینقدر این مسئله رو به من گوشزد نکنند؟... بابا خودم بهتر از هرکسی میدونم که فقط یه هفته تا بدبختی و دردسر بیشتر نمونده ، حالا هی شما پیاز داغش رو بیشتر کنید...هر چند من که پیاز دوست ندارم پس ضرب المثل اصلاح میشود...حالا شما هی سیر داغش رو بیشتر کنید...
-شروین جان...عزیزم وقتی میخوای حواس خودت رو از اتفاقات پیش رو پرت کنی سعی کن به من ضدحال نزنی داداشی... همه اش یه هفته مونده و من هیچ راه صد در صدی برای گرفتن رضایت آقاجون پیدا نکردم.
ناخودآگاه لبام برگردون شدند و چشمام پر از اشک شد... چرا هر چی فکر میکنم ، کمتر به نتیجه میرسم...؟
شروین-یه چیزی من گفتم... حالا تو چرا ماتم گرفتی موشی؟
-چیه انتظار داری برم وسط خیابون و برات پشتک و بارو بزنم ...؟
همون جور که خیره ی چراغ قرمز بود به حالت نمایشی خودش رو عقب کشید و با صدای نازکی گفت:-چرا میزنی خواهرِ من...من گردنم از مو نازکتر ، نگران اون موضوع هم نباش ، بالاخره یه راه حلی براش پیدا میکنیم
نگاه منم به سمت شمارشگر چراغ راهنمایی کشیده شد...135 ... چقدر ثانیه...!!!

آفتاب به صورتم زد و با دست ِجلوی صورتم اشاره ای به چراغ کردم و گفتم:-135 ، چقدر ثانیه...بیچاره مردمی که پشت این چراغ ها لحظه های زندگیشون رو از دست میدند
با چشمای مشکی اش خیره ی صورتم شد و گفت:-بعضی ها هم ، پشت همین چراغ ها بهترین لحظه های عمرشون رو میسازند...مکثی کرد و ادامه داد:-درست مثل من...
با ناز و مثلا یکم شک پرسیدم:-بهترین لحظه ها...؟
-شک داری صید من...؟
چشمکی به لحن شوخش اضافه کرد و با دیدن خنده ی شاد من ، با سر اشاره ای به چراغ کرد و ادامه داد:
-ببین چقدر زود گذشت .... در یه چشم بهم زدن.... ولی کنار تو عالی طی شد...

پوزخندی به چهره ی پر از خنده ی شیده زدم و سری تکون دادم...بالاخره سبز شد ، ولی با یک دنیا رنج... با یک خاطره ی عذاب آور ِ دیگه...
شروین-شیده...شیده...
صدای گم شده ام رو پیدا کردم و با کمترین ولومی که از خودم سراغ داشتم گفتم:-بله...
شروین-گفتم که نگران چیززی نباش موشی... خوبی؟
با زور لبخندی رو به صورتم کشیدم و گفتم:-خوبم... نگران نیستم ، الان فقط میخوام درباره ی این مراسم فکر کنم نه چیز دیگه ای...
این دفعه جدی لبخند زدم و صدای آهنگ رو بالا بردم... ولی عجب آهنگی بود...پر از فاز خنده !... خیلی وقت بود گوش نداده بودم...

"آره آره این دختره خیلی خوش شانسه تیزه
که با طعمه دوس شده منم می خوام ببرمش شانزلیزه
قول میدم همیشه واسش یه دوس پسر تاپ بمونم
باباش این شرطو گذاشت رپو ول کنم پاپ بخونم

2afm
طعمه
تیکو
آها بیا

قبل از اینکه تیکه تعارف و تعریفش شروع بشه ، اشاره ای به شروین کردم و زود گفتم:-گوش کن منو میخواد معرفی کنه...
ابرویی بالا انداخت و صدا رو کم کرد ولی من با اخم و زیاد کردن دوباره ی صدا مخالفتم رو اعلام کردم و در سکوت به آهنگ گوش دادم

چه خانومه لوندی
چه ابروهای کمندی
ای وای چه قد بلندی
خیلی قشنگه
کلی های کلاسه
خوشگل و خوش لباسه
مدرکش لیسانسه !
خیلی زرنگه

بزنید به تخته مخشو زدن چه سخته
قربونش برم من خوشگله ولی شلخته
بزنید به تخته موهاشو ببین چه لخته
قربونش برم الهی خوشگله و شلخته

همیشه تیریپم (!) بوده خفن همه اهل محل توی کفن
آره همه پسرا عاشقتن و دنبالت مرتب توی صفن
تا که میگم میدی شمارتو میگی آره اگه خواهش کنی
می خوام از این به بعد هر کی دنبالت افتاد فش بارش کنی
چون فقط منو داری آها بدون من نرو جایی
آها قهر نکنی می کشمت اگه حرفات باشه سرکاری
یه وقت نگی منو نمی خوای حالمو از اینی که هست بدتر کنی
آخه می دونی واسه تو می میرم عزیز من اگه لب تر کتی

اون که بنزه زیر پاش عشقو دیدم من تو چشاش
مهم نیس پول باباش عاشقشم جون داداش
اون که خانوم مهندسه بنزشم سی ان اسه
می گیرمش حتی اگه ارث باباش بش نرسه

بزنید به تخته مخشو زدن چه سخته
قربونش برم من خوشگله ولی شلخته
بزنید به تخته موهاشو ببین چه لخته
قربونش برم الهی خوشگله و شلخته

می میرم واسه برق لباش
می خوام بخرم حلقه براش
خودم برم خواستگاریش بگم حاضرم بمیرم بنده براش
همه توی خماریشن آخه خوشگله خداییشم
فقط یکم شیطون میشه وقتی ازش جدا میشم
تو رو خدا نری پیش غریبه ها بگی منو دوس نداری
نری پیش مامانم بگی که مامی تو دیگه عروس نداری
به پسر همسایتون بگو مگه تو ناموس نداری
که همش زنگ می زنی تو بگو بهش اونو دوس نداری

بزنید به تخته مخشو زدن چه سخته
قربونش برم من خوشگله ولی شلخته
بزنید به تخته موهاشو ببین چه لخته
قربونش برم الهی خوشگله و شلخته

چه خانومه لوندی
چه ابروهای کمندی
ای وای چه قد بلندی
خیلی قشنگه
کلی های کلاسه
خوشگل و خوش لباسه
مدرکش لیسانسه
خیلی زرنگه

بزنید به تخته مخشو زدن چه سخته
قربونش برم من خوشگله ولی شلخته
بزنید به تخته موهاشو ببین چه لخته
قربونش برم الهی خوشگله و شلخته


نگاهی به شیرینی های داخل ظرف انداختم...اه اه اینا که همه خامه ای هستند پس من چه جوری دهنم رو شیرین کنم...ای خدا اینا هنوز نفهمیدن من شیرینی تر دوست ندارم...اصلا بگو کف چه خاصیت غذایی داره که هی میرید بالاش پول میدید؟؟؟
سری برای شیلا ، دختر خاله تانی تکون دادم و گفتم:-مرسی شیلا جون من میل ندارم ...
شیلا-وا...چرا؟...شیرینی به این تازگی ، به من که بدجور داره چشمک میزنه شیده جان...
تینا از پشت دستش رو دور شانه ی شیلا انداخت و جواب داد:-دوست نداره دختر...عمرا اگه بتونی مجبورش کنی لب بزنه...
شیلا شانه ای بالا انداخت ، از زیر دست تینا خارج شد و برای تعارف کردن شیرینی به بقیه راهش رو ادامه داد
تینا-حالا هی آبری ما رو ببر ...الان میگه این دختره ی سوسول کیه که میخواد با شما فامیل بشه.
سرم رو بهش نزدیک و آروم نجوا کردم
-عزیزم بهتره خفه بشی...اونم غلط میکنه به من لقب سوسول بده...شما ها عقل ندارید که این آت و آشغال ها رو میخورید...
تینا به حالت نمایشی سرش رو از من دور کرد و گفت:-اوه اوه اوه...چرا پاچه میگیری دیوونه...؟
لبخند بزرگی تحویلش دادم و بدون جواب مشغول پوست کندن سیبم شدم.
صدای آقاجون که آقای محمودی رو مورد خطاب قرار داد و ازش برای خوندن صیغه ی محرمیت اجازه خواست ، باعث شد تینا نتونه جواب بی محلی منو بده و منم با شادی به شروین که آروم تر از ساعتی قبل روی مبل نشسته بود و منتظر تموم شدن تعارف های معمول بود ، خیره شدم...بالاخره با صادر شدن اجازه ز طرف آقای محمودی ، تانی با حرف مادرش که ازش خواست کنار شروین بشینه از جاش بلند شد و روی مبل کناری داداشم جا گرفت...
با درخواست بابا و به دلیل نبود عزیز جون تصمیم به این شده بود که یه مراسم به دور از تشریفات صِرف محرم شدن شروین و تانیا برگزار بشه و بعد از اومدن عزیز یه جشن عقد کامل رو تدارک ببینیم...با فرستادن صلوات که از طرف خان دایی بود همه ساکت شدند و منم پشت صندلی مامان ایستادم...خان دایی برای بچه ها صیغه میخوند و من با تمام وجود تک تک لحظه های شاد تک برادرم رو به ذهن میسپردم...
سهراب-خوش میگذره...
به دلیل اینکه هنوز جمله هایی که خان دایی میخوند تموم نشده بود ، دستم رو روی بینی ام قرار دادم و گفتم:-هیس...
چپ چپی نگاهم کرد و گفت:-چی رو میخوای گوش بدی...تموم شد دیگه...
نگاهی به دایی انداختم که داشت به بچه ها شیرینی تعارف میکرد و بهشون تبریک میگفت....لبخندی زدم و با برداشتن کیف دستی ام قصد رفتن به اون سمت صندلی ها رو کردم ، که دست سهراب اجازه ی پیشروی نداد...به سمتش برگشتم و با تکون سر و اشارت ابرو پرسیدم:-چیه؟
فشاری به مچ دستم وارد کرد و به تقلید از خودم سرش رو تکون داد و گفت:-کجا؟
اخمی به سوالش کردم و توی دلم گفتم تو اصلا عقل داری...این سوال که پرسیدن نداره...اصلا به تو چه مهندس...
-معلوم نیست...؟ میخوام برم به داداشم و زنش تبریک بگم.
صورتش رو از شنیدن حرف من جمع کرد و جواب داد
سهراب-زنش...؟ درباره ی خواهر من درست صحبت کن...یعنی چی زنش ...؟ هنوز عقد نکردند خانم...
-چه ربطی داره تا یکی دو ماه دیگه عقد هم میکنند...بعدش ، اونا همین الان به هم محرم شدند
سهراب-شدند که شدند ، چه ربطی داره...؟
اینی که جلوی من وایستاده خوده ِخودهِ سهرابه؟... چرا اینقدر حساس شده...اول حس کردم داره شوخی میکنه ولی با شنیدن جمله ی آخر که خیلی جدی بیان شد فهمیدم که داره مثل بچه ها بهونه میگیره...مرد گنده طاقت دوری خواهرش رو نداره...به خودم تشر زدم و گفتم:خوبه .. خوبه شیده خانم...خودت هم اون اوایل که مامان هی دختر معرفی میکرد و حرف خواستگاری پیش میکشید ، حرص میخوردی و نمیخواستی داداشت رو با کسی شریک بشی...اونم کسی که قرار بود تا آخر عمر کنارش باشه و شاید باعث بشه علاقه ی داداشت به تو کمتر بشه... درست مقابل سهراب ایستادم و گفتم:
- نگرانی...؟
بی تفاوت سری تکون داد و گفت:-چرا چرت و پرت میگی دختر... از چی باید نگران باشم...؟
-از اینکه از خواهرت دور بشی....فکر میکنی داری خواهرت رو از دست میدی...
سهراب-شیده تب داری...؟ چرا هذیون میگی؟
از این انکار و مسخره کردن ناراضی بودم ، ولی سعی میکردم یکم ، فقط یکم آرومش کنم...!
-خودمم همین احساس رو داشتم ..البته الان نه ، چند سال پیش که مامان روی ازدواج شروین کلید کرده بود این حس رو داشتم و میخواستم به هر طریقی جلوش رو بگیرم ، ولی خود شروین فهمید و منو متقاعد کرد که با ورود یه آدم جدید تفاوتی توی رابطه ای ما ایجاد نمیشه...یه جورایی حرفاش قانع کننده بود...آقا سهراب تو هم قرار نیست که از خواهرت دور بشی که اینجوری پشت حرفات سنگر گرفتی ... داداش جیگر من قرار نیست یه مانع برای رابطه ی خواهر و برادری شما باشه...چرا مثل بچه ها رفتار میکنی...؟
سعی میکردم لحنم نه جدی باشه نه شوخی کاملربیشتر قصد داشتم حرفای شروین رو که قبلا به من گفته بود رو تحویلش بدم.... سهراب سری تکون داد و نگاهش رو به سمت شروین و تانیا هدایت کرد ، که کنار همدیگه ایستاده بودند و از بقیه که بهشون تبریک میگفتن تشکر میکردند...دیدم نمیخواد چشم از خواهر و شوهر خواهر تازه اش بگیرهرپس خودم دست به کار شدم...
-اجازه ی رفتن صادر میکنید مهندس؟
به سمت من برگشت و گفت:-با هم بریم شیده؟
-با این اخم ها...؟عمرا اگه باهات یه قدم راه بیام
ناخودآگاه اخماش باز شد و با نشوندن یه لبخند چهره ی نیمه شادش رو کامل کرد
سهراب-الان و با این چهره اجازه همراهی بانو رو دارم؟
انگشت اشاره ام رو به گیجگاهم فشار دادم و با یکم فکر جواب دادم
-عالی که نیست ولی از چند دقیقه ی قبل خیلی بهتره...بریم که دیر شد ، ما باید جزء اولین نفرها بهشون تبریک میگفتیم که با لطف بی حد و مرز شما نشد...
سهراب-اوکی بابا ...کم غر بزن
-خودت غر میزنی آقای مهندس...نذار به همه بگم که مثل بچه ها داشتی بهانه میگرفتی...
لبخند مهربونی زد و جواب داد
سهراب-تو هیچی نمیگی موشی...
-خوبشم میگم...اصلا چرا نگم ، این همه تو منو اذیت میکنی یکبارم برعکسش...قران خدا که غلط نمیشه...
سهراب-میدونم چیزی نمیگی پس قپی نیا خانم مهندس بعد از این ...
با ترس ناشی از حرفش به اطاف نگاهی انداختم و با حرص گفتم:-هیس...آروم باش دیوونه...میخوای اطلاعیه عمومی بدی همین جا؟
سهراب-بالاخره که چی؟ یه هفته ی دیگه باید بهشون شیرینی بدی وبگی که قبول شدی
با شنیدن این جمله ، لبخندم شل شد ... ناخودآگاه خودم رو توی اون موقعیت تصور کردم ... از قبولی خوشحال میشدم ولی توضیح این خبر به بقیه سخت بود خیلی سخت...
-فعلا ولش کن...حوصله فکر کردن به قبل و بعد امتحان رو ندارم ، تا الانش هم کم حرص نخوردم...فعلا وقت شادی برای شروین و تانیا است ، پس بزن بریم جناب مهندس
سهراب-کوفت...
لبخند عمیق تری زدم و گفتم:-حرص بخور تا من بیشتر حال کنم...
ابرویی براش بالا انداختم و با حداکثر سرعت مجاز ، که از طرف مامان و رباب جون برای این شکل مهمونی ها تعریف شده بود ازش دور شدم...


روی صندلی نشسته بودم و با حرکات ملایمش به فکر راه حلی برای اتفاق پیش رو بودم...کمتر از یه هفته تا اعلام نتایج اولیه مونده بود و من در گیر و دار پیدا کردن راهی برای توضیح دادن این مسئله به آقا جون بودم...فکرهای منفی ذهنم رو پر کرده بود و اجازه ی هیچ کاری به من نمیداد...اگه اجازه صادر نشه و مخالفت کنن چی میشه؟...نسبت به همه چیز شک داشتم ، اینکه چرا بابا نسبت به ادامه تحصیل من نظر منفی داره...اینکه چه اتفاقی باعث این تفکر شده... و اینکه اگه من بخوام به این هدف برسم شاید مجبور به کاری بشم که از فکر کردن بهش هم متنفرم ، چه برسه به انجام دادنش...اگه بخوام با تصمیم بابا مخالفت کنم چه اتفاقی پیش میاد...
دستای محکمی که روی شانه ام قرار گرفت باعث شد از فکر بابا ، به خودش برسم...
بابا-چرا بیداری بابا؟
لبخندی به چهره ی مهربونش زدم و گفتم:-خوابم نمیبرد ، اومدم پایین یه راه حلی براش پیدا کنم...
همزمان با این حرف اشاره ای به لیوان شیر روی میز کردم و پرسیدم
-مثل اینکه شما هم به درد من دچار شدید... براتون بیارم؟
با کمی مکث جواب داد
بابا-آره... اگه زحمتی نیست یه لیوان هم برای من بیار دخترم
از جام بلند شدم و بوسه ای روی گونه اش زدم
-چه زحمتی بابایی ، زود برمیگردم...
لیوان شیر رو توی ماکروویو قرار دادم و روبروش ایستادم...یعنی الان بهش بگم؟ یعنی ممکنه که باهام مخالفت نکنه...؟
با صدای دینگ دینگ دستگاه به خودم اومدم ، لیوان و داخل سینی کنار ظرف خرما گذاشتم و راهی اتاق شدم...بابا یه صندلی روبروی صندلی من گذاشته بود و روش نشسته بود...سینی رو مقابلش گرفتم و گفتم:
-بفرمایید...
بابا-مرسی دخترم...
-خواهش میشه...شما چرا نخوابیدید؟
با برداشتن یه خرما مشغول کندن پوستش شد...
بابا-یکدفعه از خواب پریدم ، دیدم دیگه خوابم نمیبره ترجیح دادم بیام بیرون و مامانت رو بدخواب نکنم...میدونی که بدخواب بشه سر درد میگیره
لبخندی تحولیش دادم و با سر حرفش رو تایید کردم
بابا-به چی فکر میکردی شیده...؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم:-هیچی...مثل همیشه سخت مشغول دید زدن حیاط بودم و غافل از اطرافم...
بابا-چند وقته زیاد توی فکر میری...مثل همیشه هم حیاط رو دید نمیزنی
لبخند زورکی ای به چهره گرفتم و در صدد انکار حرفش و عوض کردن موضوع براومدم
-نه بابا من مثل همیشه هستم ، شما اید که تازگی ها عجیب و غریب میزنید...تازه من قرارهای دوستانه تون رو به مامان لو ندادم
لبخندی به شیطنت کلامم زد و گفت:-مثل همیشه فضول تشریف داری خوشگل خانم
-بــــــــابــــــــــــا.. ..
بابا-مگه دروغ میگم دختر...؟
-بلیم..من دختر به این خوبی ، گلی ، خانمی کجا فضول تشریف دارم؟...راستی شروین میگفت یه دوست قدیمی رو پیدا کردید و قراره بعد از اومدن مامان دعوتشون کنید...پس چرا دعوتشون نکردید؟
خنده ی بلندی سر داد ، که باعث شد من دستم رو به علامت سکوت نشون بدم و با اشاره به در اتاق خودشون قضیه مامان رو گوشزد کنم
بابا-بعد میگه من فضول نیستم....هستی بابا ، هستی....قراره که یه روز دعوتشون کنم البته مامانت هم خبر داره خانم گله...
با حالت قهر لیوانم رو به دست گرفتم و با برداشتن یه خرما مشغول خوردن شیرم شدم...اصلا اینا منو درک نمیکنن ، بابا من یکم کنجکاوم ولی این دلیل فضول بودن نیست...اصلا منو چه به این کارا...دختر به این خوبی...
بابا-خوب حالا قهر نکن دختری ، یه خبر خوب دارم که اگه آشتی کنی بهت میگم...
سری تکون دادم و آروم جواب دادم
-من که قهر نیستم...اصلا کی با باباییش قهر میکنه؟
بابا-همین رو بگو دختری من که مثل بقیه دخترها نیست...یه پارچهِ خانومِ...
-اوکی بابا مشکل فضولی منو رو هموار فرمودید....خبر خوب رو بگید...
بابا-وقتی رفتی توی اتاقت عزیز زنگ زد
-اِ پس چرا منو خبر نکردید باهاش حرف بزنم... دلم قدِ یه فندق شده براش...
بابا-پس به دلت مژده بده که یه هفته ی دیگه میتونه ببیندش
-شوخی میکنید...قرار بود که چهار ماه بمونه...
بابا-گفت میخواد توی اولین فرصت برگرده ، تا هر چه زودتر عروسی شروین رو برپا کنیم
-ای ول عزیز جون خودم...بهترین خبر دنیا رو دادید بابا
بابا-میدونم بابایی...بهتره دیگه بری بخوابی
چشمامو روی هم قرار دادم و با برداشتن لیوانها گفتم:-اینا رو میذارم آشپزخونه و بعدش میرم اتاقم...شب بخیر بابا
-سحرت به خیر دختر جون ، ساعت نزدیک 5 صبحه...
لبخندی به حرفش زدم و راه افتادم... تلاش های نکرده ام جواب نمیده ، من تک و تنها جرات بیان این همه کاری رو که در خفا انجام دادم رو ندارم...بهتره به فکر یه راه عملی تر باشم..



6روز پر از استرس و نگرانی...6 روز پر از فکر ولی شکست خورده...6 روز پر از حرص و جوش...دیگه داشتم کم می آوردم...دیگه فکری نبود که نکرده باشم ولی دریغ از یک راه حل شدنی ، انگار قرار بود همه چیز یکدفعه ای باشه ... نمیدونستم چه سرانجامی برام داره ولی از یه چیز مطمئن بودم ، اینکه من باید به هدفم برسم...
شروین-شیده زود باش...سهراب همین الان دوباره زنگ زد
نگاهی به دور و برم انداختم و با برداشتن کلاه حصیری و ساکم از اتاق خارج شدم...همین طور که مشغول غر زدن بودم از پله ها پایین میرفتم
-من نمیدونم مسافرت رفتن اونم توی این موقعیت چه معنی ای داره...من دارم از استرس میمیرم بعد این آقا برای من سفر ترتیب میده...من میگم بگرد یه راه پیدا کن تا بتونم آقا جونم رو راضی کنم ، میگه بابات با من و شروین تو بیا بریم شمال...آخه بگو من الان حال شادی و شیطنت دارم؟ آخه پسر من دارم توی سایه ی خاکستری تصمیمات احتمالی بابام جون میدم بعد بیام با شما برم لب دریا سیب زمینی آتیشی بخورم؟
صدای شروین که یکدفعه بلند شد جلوی غر غرهای من رو گرفت و البته یکم هم منو ترسوند...
شروین-چی میگی زیر لب...؟بدو بریم که سهراب همین الانش هم دلش میخواد کله ی من و تو رو بکنه
صورتم رو از حرص جمع کردم و گفتم:-سهراب غلط کرد...
لبخندی به من و حرفم زد و در جوابم گفت:
شروین-اینقدر حرص نخور موشی...نگرانم نباش
ناخودآگاه لبام جمع شد و با لحن ناراحتی گفتم:-میشه...؟
شروین-تازه فردا شب نتایج میاد و ما هم تا دو روز دیگه تهرانیم...توی این مدت میشینیم و خوب فکرامون و روی هم میریزیم و یه تصمیم عالی میگیریم...حالا هم زود برو بشین توی ماشین که باید بزنیم به جاده...
سری براش تکون دادم و گفتم:-اوکی ، بزن بریم داداشی...
در ماشین رو باز کردم و روی صندلی ولو شدم...نگاهم رو از گرگ و میش سحری گرفتم و فکر کردم ، شاید با کمک بقیه بشه یه راه حل خوب پیدا کرد تا باهاش آقا جون رو راضی کنم ...شاید این سفر تحقق آرزوهای منو در پی داشته باشه...
باضربه هایی که به شیشه کناری خورد چشمام رو باز کردم ...آتو بود که قرمزی نگاهش رو به صورتم خیره کرده بود...معلوم بود که خیلی سعی برای بیدار شدن کرده ، البته خودم دست کمی از آتو نداشتم ولی اون وضعش خیلی خیلی بدتر بود...
آتو-چرا نمیای پایین شیده؟
سری تکون دادم و با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد گفتم:-چه خبره اون پایین؟ بیام چه غلطی بکنم؟ نشستم همین جا دیگه...
در ماشین رو باز کرد و خودش رو کنارم جا کرد... تقریبا روی من ولوو شد و سرش روی شانه ام افتاد
آتو-راست میگی این بیرون خبری نیست جز بی خوابی ، دارم بیهوش میشم شیده... دیشب از دست غر غر های مژده دیر خوابیدم ، مامانم هم کله سحر بیدار باش زد ...
-حالا این مژی چی غر غر میکرد؟
همونجور که چشماش بسته بود سرش و جا به جا و توی گودی گردنم ثابت کرد
آتو-مثلا قرار بود نیاد ، نمیدونم چی شد که نظرش برگشت و نصفه شبی تصمیم گرفت به سر ما منت بذاره و همراهیمون کنه...نمیدونی چه خبر بود ، سه ساعت تمام داشت چمدان میبست ، هر چی من گفتم بابا قراره سه روزه برگردیم این همه لباس میخوای چیکار...اون هی جواب میداد لازم میشه...آخر سر گفتم به من چه بذار این دیوونه هر غلطی دلش میخواد بکنه...
لبخندی به حرص خوردنش زدم و گفتم:-چه سفری بشه این سفر...خودتو آماده کن چون مطمئنم مژده شمشیر رو از رو میبنده...باید حواسمون به تانیا باشه ، اونکه حرفی نمیزنه ولی مژی تا کرمش رو نریزه ول نمیکنه...
آتو-بیخود کرده ، حرف بزنه پنج نفری کار شستن و خشک کردن وآویزون کردنش رو انجام میدیم
-شدیدا با حرفت موافقم...
آتو-شیده فردا شب جواب ها میاد ...
سری تکون دادم و با حرص گفتم:-خبرت سوخته بود دیوونه...خودم بهتر از تو میدونم ولی فعلا کاری نمیتونم بکنم
آتو-سهرابم وقت پیدا کرده...آخه الان وقت مسافرتِ...؟ الان باید بشینیم یه فکری به حال توضیح دادن این مسئله به مامن و باباهامون بکنیم
سهراب-بعدا بهش فکر میکنیم ، الان اگه شما دو نفر دست از حرف زدن بردارید ما زودتر راه می افتیم و به شلوغی و ترافیک جاده نمیخوریم
نگاهم به صورت خندان سهراب افتاد...آخه چی باعث میشه این کله سحر شاد باشه و بخنده...من نمیدونم این همه انرژی رو از کجا میاره...؟
-سلام صبح بخیر...چی باعث میشه تو سرحال باشی؟
سهراب-اولا علیک سلام ... ثانیا چرا سرحال نباشم؟ مثلا اومدم یه هفته تهران بمونم ، ولی حالا تقریبا یه ماهه که یکی دو روز در هفته میرم و برمیگردم و تمام هفته رو کنار خانواده ام هستم ...ثالثا الان داریم میریم مسافرت ، پس باید شاد باشیم...حالا میشه شما دست از عزاداری بردارید و بیاید توی ماشین من؟
-چرا ماشین تو ...؟این همه جای خالی توی همین ماشین هست...
نیشخندی زد و گفت:-چون قراره شروین و تانیا رو تنها بذاریم و اینکه یکی به من قول داد با مهراد حرف نزنه...نمیدونم یادش هست یا نه؟
پشت چشمی براش نازک کردم و جواب دادم
-خوبم یادشه...حالا این چه ربطی به ماشین ها داره؟
سهراب-چون به غیر از این ماشین که تکلیفش مشخص شد دو تا دیگه می مونه که من ترجیح میدم شماها توی ماشین من باشید ...حالا هم کم غر بزنید و راه بیفتید
با شنیدن حرف سهراب ، آتو چشماش رو باز کرد و با خشم با مزه ای که بیشتر شبیه جوجو هایی بود که جا میجورند ، از ماشین پیاده شد و گفت:-خودت غر میزنی حضرت آقا ...من رفتم بخوابم ، زود بیا شیده...
سری براش تکون دادم و به سمت صندلی عقب خم شدم ، با برداشتن کیف دستی ام به سهراب که دقیقا جلوی درِ باز ماشین ایستاده و راه منو سد کرده بود خیره شدم...که صداش بلند شد
سهراب-دختره ی دیوونه گفتم الان از دستش یک فصل کتک نوش جان میکنم...بیا پایین دیگه شیده...
همچنان خیره ی صورتش بودم که میگفت چرا پیاده نمیشی؟ زود باش تا به ترافیک و شلوغی جاده نخودردیم باید حرکت کنیم
سهراب-شیده پس چرا هنوز نشستی؟
اخمی کردم و گفتم:-منتظرم ببینم کی از جلوی در میری کنار ، تا من بتونم پیاده بشم...
نگاه به خودش کرد و بعد هم نگاهی به در ماشین...لبخند بامزه ای روی صورتش نشست و پررو پرو گفت:-خوب زودتر میگفتی...سه ساعت منو علاف کردی...
بالاخره کنار رفت و قسمت شد من از ماشین خارج بشم...با اخم بهش نگاهی انداختم و گفتم:-خیلی پررویی به خدا...من تو رو علاف کردم یا تو...؟
دسته ی کیفم رو به سمت خودش کشید و منو به حرکت واداشت و در حین راه گفت:-کم حرف بزن دختر...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 83
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 181
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,021
  • بازدید ماه : 13,979
  • بازدید سال : 141,082
  • بازدید کلی : 11,638,222