close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت ششم
loading...

رمان فا

-سلام تینایی صح بخیر... تینا-به سلام خانم خواب آلود...باز دیر اومدید که... -کم حرف بزن... خودت و بکش کنار که دارم بیهوش میشم هر چند که بعید میدونم…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2859 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:10 نظرات ()

-سلام تینایی صح بخیر...
تینا-به سلام خانم خواب آلود...باز دیر اومدید که...
-کم حرف بزن... خودت و بکش کنار که دارم بیهوش میشم هر چند که بعید میدونم خوابم ببره ...
تینا-جا نداریم بهتره جلو بشینی...
نگاهی به آتو که تقریبا دو سوم جا رو گرفته بود انداختم...انگار نه انگار که تا پنج دقیقه پیش بیدار بود و با من حرف میزد...سری برای تایید حرف تینا تکون دادم و در جلو رو باز کردم ولی با شنیدن صدای سهیل اجازه نشستن ازم گرفته شد................................................................

سهیل-احوال شیده خانم...؟
به سمتش برگشتم و سعی کردم وسط حرفام خمیازه پارازیت نشه
-سلام آقا سهیل صبح بخیر خوبی؟
سهیل-سلام خانم ، به لطف شما خوبم...
-چیکار کنم که الطافم عالم و آدم رو در برداره ... چی شده شما کار و بیزینس رو ول کردی آقا؟
سهیل-دیگه دیگه...گفتیم یکم به خودمون اهمیت بدیم خانم
-آورین ، آورین کار خوبی کردید
سهیل-ما همیشه کارای خوب خوب میکنیم ، کیه که قدر بدونه؟
با شنیدن صدای مهراد نتونستم جوابی به حرف سهیل بدم
مهراد-سهیل بیا بشین باید راه بیفتیم...
همراه با سهیل به سمت صدا برگشتم و به یه سلام کوتاه قناعت کردم
-سلام آقا مهراد صبحتون بخیر...
مهراد-سلام شیده خانم...صبح تو هم به خیر و خوشی
لبخند زورکی به حرفش زدم و با دستم در ماشین رو بیشتر باز کردم ، که مهراد ادامه داد
مهراد-با سهراب میایید؟
صدای سهراب اجازه جواب دادن رو ازم گرفت و باعث شد منم تقریبا سر قولم بمونم
سهراب-آره مهراد جان با ما میاد...بهتره زودتر حرکت کنیم که دیرتر از این نشه داداش
مهراد-باشه سهراب جان...بزن بریم سهیل ...
با حرف مهراد ، سهیل هم سری تکون داد و از ما جدا شد...با دور شدن اونها منم نفس آسوده ای کشیدم و روی صندلی راحت یک لم دادم
سهراب-یعنی میشه ناجور روی قول و قرار تو حساب کرد ها...
-چیکار کنم ...؟ میشه طرف بیاد جلو و منم که یک 10 سالی ازش کوچکترم بهش سلام نکنم ، این درسته؟....بعدش هم من که جوابش رو ندادم خودت باهاش حرف زدی...
سهراب-اگه من نیومده بودم که محبور میشدی جواب بدی
-حالا که جواب ندادم پس اینقدر حرص نخور جناب مهندس ...الانم بهتره راه بیفتیم ، آخه ممکنه به شلوغی و ترافیک بخوریم
لبخندی به حرفم که حرف خودش بود زد و گفت:-حرف خودمو رو به خودم برمیگردونی؟
به تقلید از سهیل جواب دادم
-دیگه دیگه...
روی صندلی نشستم و به عقب که تینا و آتو سرشون روی شونه ی همدیگه بود نگاهی انداختم...چه ریلکس خوابیده بودند.
-خوش به حالشون چه راحت خوابیدند...
سهراب-این که غصه نداره دختر ، تو هم بگیر بخواب...
سری به علامت منفی تکون دادم و گفتم:-من دیگه خوابم نمیبره ... نباید کله سحر بیدار میشدم...
سهراب-اینقدر تنبلی نکن آدم صبح زود بیدار بشه به همه ی کارهاش میرسه ، تازه شم شما باید عادت کنید چون از اول مهر کلاسهای دانشگاه از لنگ ظهر شروع نمیشه... بعدشم یه روزه دیگه ، از فردا میتونی تا لنگ ظهر بخوابی
فکر به حرفاش هم میتونست منو سرحال بیاره...باعث شد کسالت ناشی از کم خوابی رو فراموش کنم و به فکر شکمم بیفتم
-باشه ... اول یه فکری به حال این گشنگی من بکن ، الاناست که صدای معده ی بخت برگشته ام بلند بشه...
اشاره ای به سبد زیر پام کرد و گفت:-راه حل مشکل معده ات توی سبده ، البته منم میخوام ها...
سبد مسافرتی رو بلند کردم و روی پام قرار دادم ، یه تای درش رو باز کردم و نگاهی به داخلش انداختم...یک گوشه لقمه های آماده ای که توی ظرف چیده شده بودند قرار داشت و فلاکس چای و لیوان هم گوشه ی دیگه بود...صدای سهراب باعث شد نگاهم به ظرف قرمز در دار کشیده بشه
سهراب-مامان توی ظرف قرمزه برامون کیک هم گذاشته...
-دستش درد نکنه...
دو تا لقمه بیرون آوردم و یکیش رو به سمت سهراب گرفتم
سهراب-مرسی ، به من یه چای هم بدی ممنون میشم
یه لیوان بیرون آوردم و در حین گاز زدن به لقمه ی خودم ، برای سهراب هم چای ریختم و روی داشبورد گذاشتم و با دستم نگهش داشته بودم که یه موقع ول نشه و گند بزنه به ماشین ، که سهراب با دست اشاره کرد ولش کنم.
-نیوفته...؟
سهراب-ولش کن ، نمی افته...
دستم رو عقب کشیدم و مشغول لقمه ی خودم شدم...بالاخره بعد از خوردن سه تا لقمه سیِر سیر شدم...
-مرسی سهراب خیلی چسبید ، من دیشب هم چیزی نخورده بودم خیلی گشنه ام بود
سهراب-نوش جان ... راستی مژده هم که توی ماشین بود ، مگه قرار نبود نیاد...؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم:-نمیدونم...اتو میگفت یه دفعه ای تصمیم گرفته بیاد
سهراب-توی این سفر برنامه ها داریم با این دختر
-بهش نمیاد که خوش سفر باشه البته من تا حالا باهاش مسافرت نرفتم ولی میتونم حدس بزنم که اصلا خوش سفر نیست.
سهراب در جواب به جمله ی من فقط به یک کلمه اکتفا کرد
سهراب-نیست...


هر طرف این جاده پر از خاطره بود و من با نگاه به این سرسبزی ها شادی و نشاط چند سال پیش رو به یاد می آوردم... حس هایی که شاید دوباره نتونم تجربه کنم ولی ... نمیدونم چی شد که کم کم چشمام روی هم قرار گرفت و به دنیای پر از شگفتی خواب پناه بردم...
همون دره ای بود که توی بهار پر از گل میشد...همیشه نگاه کردن به نقاشی خدا ، بهم آرامش میداد ولی اون روز دوست داشتم برم جلو ، حسشون کنم و ازشون برای خودم یادگاری بردارم...اون سفر خاص بود و من با تمام وجودم داشتم از تک تک لحظه هاش لذت میبردم...
-شیده مواظب اون گلها باش...همین جوری داری نابود میکنی و جلوی میری ، بابا این بدبختا گناه دارند خانم...
سری به علامت فهمیدن تکون دادم و این دفعه با احتیاط بیشتری جلو رفتم...سر راهم هر گل قشنگی که میدیدم از ساقه جداش میکردم و به دسته گلِ توی دستم ، که حالا تقریبا بزرگ شده بود اضافه میکردم....وقتی از زیبا و کامل بودن دسته گل اطمینان پیدا کردم ، با آرامش و احتیاط که ناشی از حرفش بود از اون دره هموار خارج شدم...
-ببین چقدر خوشگله...من عاشق این گلهای وحشی شدم ... خیلی نازن...
یه تای ابروش بالا رفت و با لحن مثلا عصبانی منو خطاب قرار داد
-واقعا...؟
لبخندی به پرسش نصفه و نیمه اش زدم و سری به علامت مثبت تکون دادم که باعث شد از جاش کنده بشه...یه دنیا دویدن ...یه دنیا خندیدن ...ولی هنوزم که هنوزه نمیدونم چقدر ما خوشحال بودیم ... چی شد که اون خوشحالی ، اون خنده ها دود شد ؟... حس خودم که پر از تناقص بوده و هست ولی حس اون... نمیدونم .... به اندازه ی یه دنیا نمیدونم....یاد اون کارت پستالی افتادم که اون روز خریدم ... یه مقوای کرم رنگ بود که عکس میکی موشه روش چسبونده شده بود و دستهایی که به دو طرف باز میشدند و از کارت بیرون میزدند...یه حس خاصی رو توی نگاه اول بهم القا میکرد ... روی یکی از دستاش نوشته شده بود"به اندازه "... روی دست دیگه اش نوشته ی "یه دنیا" حک شده بود ... وروی قلبش "دوستت دارم "میدرخشید...
از اون روز ها به جز بی حوصلگی ها ، کلافگی ها و دلتنگی های بی مورد چیزی قسمتم نشد ... فقط من بودم و من ... پر از دوگانگی های هر روزه ...پر از حس های مبهم ... دل خوش میکردم به گذراندن امروز !!!... غافل از اینکه فـردا ادامه ی اِمروزه ... با همین بی حوصلگی ها... کـلافگی ها... دلـتَـنگی ها.....
یه دفعه یاد جمله ای افتادم که آتو وقتی زیادی حس و حالش خوش نبود تکرارش میکرد
"آنشرلی هم نشدیم یکی ازمون بپرسه...
آنه!!! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟؟؟"


با پیچیدن صدای آتو توی گوشم ، لای چشمام رو کمی باز کردم ، بعد از چند بار باز و بسته کردنشون تونستم یه تصویر روشن از اطرافم رو ببینم... رسیده بودیم ویلا ... وای یعنی من حدود چهار پنج ساعت خواب بودم ؟ ...خوبه حالا خوابم نمیبرد ...
آتو-خوبه گفته بودی خوابت نمیبره و مثل خرس گرفتی تا اینجا خوابیدی...
سری به علامت برو بابا تکون دادم و از ماشین خارج شدم ... دستام رو به طرف بالا کشیدم و یه کشش درست و حسابی به بدنم دادم
-آخیش چقدر حال داد ...
آتو-کوفت ... بیچاره صدای خر و پف ات تا ماشین شروین و مهراد رفت و برگشت ... حالا میگی آخیش چقدر حال داد...
میدونستم داره چاخان به هم میبافه ولی اون تیکه آخر جوری صداش رو تغییر داد و ادای من رو درآورد که محال بود نخندم...آتو که دید من ول کن نیستم "بی شعوری" حواله ام کرد و با برداشتن کیفش راهی ساختمان شد... همونطور که در حال خنده بودم ، دستی روی شونه ام نشست ، سرم به عقب کشیده شد و نگاهم با صورت خسته و چشمای قرمز شروین تلاقی کرد
-خسته نباشی داداشی
شورین-سلامت باشی گلم...خواب خوب بود؟
-عالی...حرف نداشت ، خیلی چسبید...
شروین-خداروشکر...وسط راه برای صبحانه نگه داشتیم ، میخواستم بیدارت کنم ولی سهراب گفت صبحانه خوردی بعد خوابیدی
-اوهوم اول خودم رو سیر کردم بعد بیهوش شدم....اصلا نفهمیدم کی خوابم برد شروین ...
شروین-خسته بودی موشی ، الانم بدو برو یه زنگ به مامان بزن که دل نگرانت نباشه...
-چشم ...
با ضربه ی آرومی که به شونه ام زد ازم فاصله گرفت و با برداشتن دو تا ساک راهی ویلا شد ... منم از داخل کیفم که روی صندلی ماشین بود گوشیم رو برداشتم و مشغول تماس با شیرین جوونم شدم...
وقتی دست و حسابی نصیحت ها رو به گوش گرفتم ، البته این حقیقت رو فقط به شما میگم و شما هم قول بدید که به کسی نگید که من اون لحظه یه گوشم در بود ، اون یکی دروازه...بالاخره شیرین جون رضایت داد گوشی رو تا نسوخته قطع کنه...
سهراب-بالاخره تموم شد...؟
به سمت صدا چرخیدم و گفتم:-برای هزارمین بار نصیحت ها رو تکرار کرد..
لبخند شادی زد و جواب داد
سهراب-چقدر هم که تو گوش دادی...
-من دختر حرف گوش کنی هستم جناب مهندس...این اتیکت ها با یک من سیریش هم به من نمیچسبه
سهراب-برو دختر...توی یه فسقل جوجه میخوای منو رنگ کنی...؟ تمام مدت داشتی در و دیوار رو نگاه میکردی و هر چند ثانیه یکبار برای خالی نبودن عریضه یه باشه هم میگفتی
-نخیرم من خوب گوش کردم و صد در صد عمل هم میکنم
سهراب-تو گفتی ، ولی من هر چی سعی میکنم نمیتونم باور کنم
شونه ای بالا انداختم و با به دست گرفتن کیفم آماده ورود به ویلا شدم ... ولی قبلش رو به سهراب گفتم:-هر جور راحتی مهندس...فعلا
فقط صدای "کوفت و مهندس" اش رو شنیدم...
داخل ویلا سکوت محض برقرار بود...برعکس من بقیه خستگی امانشون نداده بود و سهیل وضعش از همه بدتر بود چون روی کاناپه کنار تلویزیون به خواب رفته بود...یکراست به اتاق همیشگی رفتم و وارد شدم...تینا که روی تخت چرت میزد ولی آتو داشت وسایلش رو باز میکرد...
آتو-بالاخره شیرین جون ولت کرد...؟
-اوهوم بالاخره نصیحت ها ته کشید و من خلاص شدم
آتو-کمد وسطیه مالِ توئه...
-اوکی....
آتو کارش رو تموم کرد و کنار تینا روی تخت دراز کشید ، منم مشغول درآوردن لباسام شدم...یه نیم ساعتی الاف باز کردن وسایل بودم ، وقتی از کار فارغ شدم آتو و تینا خوابِ خواب بودند...خیلی آروم تونیک طوسی ام رو پوشیدم و با برداشتن کلاه از اتاق خارج شدم...
اول به سمت یخچال رفتم و یک آبمیوه خنک برداشتم و بعد راه ساحل رو در پیش گرفتم...خوبی ویلا های این اطراف ساحل اختصاصیشون بود ... روی نزدیک ترین تخته سنگ به دریا نشستم و به منظره ی مقابلم خیره شدم...آرومِ آروم ... درست برعکس من که ذهنم درگیر فکرهای مختلفی بود...
یک تیکه چوب از کنار پام برداشتم و مشغول نوشتن اسمم روی شن ها شدم...از بچگی این کار رو دوست داشتم ، مخصوصا وقتی درست کنار آب اسمم رو یادداشت میکردم و بعد آب بالا می اومد و جای اون واژه روی شن ها صاف میشد...این ناپدید شدن برام حس خاصی داشت...مثل شستن بدی های ذهن و فکرم ، حتی بعضی وقتها مثل حالا که خیلی داغون بودم فکرهای مشوش ذهنم روی ساحل یادداشت میشد...ناخودآگاه کنار شیده واژه ی دانشگاه ، آقاجون و چراغ قرمز نوشته شد ...انگار که این نوشتن ها و محو شدن ها مشکل رو حل میکرد ...شاید تفکر کوکانه ای باشه ولی من دوست داشتم کودکانه فکر کنم... چون همون لحظات کوتاهی که اون فکر های مزاحم ذهنم رو راحت میذاشتند برام غنیمت بود و من اجازه ی نفس کشیدن داشتم...


صدای قدمهایی که داخل شن ها فرو میرفت باعث شد چشم از نوشته هام بگیرم و به پشت سرم نگاهی بندازم ... سهراب بود ... من واقعأ موندم ، انگار این بشر خستگی سرش نمیشه ... این آقا تمام راه رو رانندگی کرد ، بعد آتو و تینا از خستگی بیهوش شدند ...
-اینجا چیکار میکنی مهندس؟
کنارم روی تخته سنگ نشست و گفت:-کوفت ، جامون عوض شده؟ من باید بپرسم تو ، تک و تنها اینجا چیکار میکنی؟
شانه ای بالا انداختم و در جوابش گفتم:-مشخص نیست چیکار میکنم؟ ... یک عالمه کار میشه اینجا انجام داد ... به دریا نگاه میکنم ... روی شن ها چیزی می نویسم ... از آفتاب لذت میبریم و یک ...
پسره ی بی ادب نذاشت ادامه بدم ، حرفم رو قطع کرد و خودش شروع به صحبت کرد.
سهراب-نمیبینی هیچکس کنار ساحل نیست ؟ درسته که اختصاصیه ولی خطرات خاص خودش رو داره ، که کم هم نیستند این خطرات خانم ...
بلافاصله جوابش رو دادم و در آخر جمله به تقلید از خودش کلمه "آقا" رو چسبوندم
-تا الانش که خبری نبوده ، پس نگرانی وجود نداره ... تو چرا نخوابیدی آقا؟
سهراب-همین جوری ... شما هم بهتره این لذت بردن رو بذاری وقتی که همه با هم هستیم ... بدو برو یکم استراحت کن شیده.
سری به علامت منفی تکون دادم و گفتم:-نه تو رو خدا ... من کل راه رو خواب بودم الان دیگه خوابم نمیبره ، تازه توی ویلا هم حوصله ام سر میره ... بالای سرم وایستاد و دستاش رو به کمرش تکیه داد
سهراب-پس باید چیکار کنیم؟
-هیچی ... تو برو بخواب ، منم میشینم همین جا و از این همه زیبایی لذت میبرم ...
صداش رو نازک کرد و با لحن مسخره ای که باعث میشد به خنده بیفتم گفت:
سهراب-نه بابا ... تنهایی فکر کردی؟
تمام مدت سعی در کنترل لبخندم داشتم و توی این کار هم موفق بودم ...
-پ ن پ از تو کمک گرفتم
سهراب-کم نمک بریز خانم موشه ... بلند شو بریم توی ویلا.
واقعأ دوست نداشتم از اینجا تکون بخورم ... یک جورایی احساس میکردم بعد از این مسافرت لحظات سختی رو در پیش دارم پس چند باری سرم و بالا انداختم و مخالفتم رو اعلام کردم ... انگار حس و حالم رو فهمید ... قید رفتن رو زد و دوباره کنارم روی سنگ نشست ... لبخند پر شیطنتی به نیم رخ رو به دریای من زد و با لودگی خاص خودش که مخصوص دوست دخترهای رنگ و وارنگش بود ، گفت:
سهراب-نمیدونم خدا چرا منو در مقابل قشر لطیف بانوان ، اینقدر مهربون و دلرحم آفریده ... اصلأ نمیتونم باهاشون مخالفت کنم ...
چشم غره ای حواله اش کردم و با حرص در جوابش گفتم:-از بس که پررو و بی حیایی ...
چشماش رو گرد کرد و با لحن متعجبی پرسید
سهراب-من ... ؟ من پررو ام ... ببین کار دنیا به کجا رسیده ... دیگ به دیگ میگه روت سیاه ...
ای ول شیده جون ... لبخندی به حرص خوردن صد البته الکیش زدم و جواب دادم
-دیگ خودتی مهندس ،با من درست حرف بزن
سری تکون داد و آروم گفت:
سهراب-برو بابا ...
نگاهش به پایین کشیده شد و در نگاه اول نوشته های به خط میخی من رو ، رویت کرد ... چند دقیقه ای خیره واژه ها بود ، بالاخره ازشون دل کند و گفت:
سهراب-اینا چیه؟ چرا اینا رو اینجا نوشتی؟
شونه ای بالا انداختم و هیچی نگفتم ... چی داشتم که بگم؟ ... هر چند که سهراب آدمی نبود که دلایل ساده و کودکانه ی منو مسخره کنه ، ولی بازم حوصله ی توضیح دادن نداشتم ...
سهراب-چیزی نمیگی شیده؟
-چی بگم؟
سهراب-هنوزم نگرانی؟ بابا دختر قرار نیست اتفاقی بیوفته ... چرا الکی خودت رو زجر میدی؟
-فردا شب نتایج میاد روی سایت و من هنوز فکری برای توضیح دادن این وضعیت به آقاجون نکردم ... یعنی فکر و خیال که زیاد بود ولی راهی پیدا نکردم ... اگه آقاجون مخالفت کنه کل تلاش های این مدت هیچ میشه ... بیشتر از خودم ، دلم برای آتو میسوزه ، میدونم اگه من موافقت آقاجون رو نگیرم اونم اگه قبول شه ثبت نام نمیکنه ... دختره ی کله خر فکر میکنه دانشگاه و ادامه تحصیل ، سفره که بدون من جایی نره ...
زد تو فاز شوخی تا من رو از اون حس و حال دربیاره ...
سهراب-حالا یک دختر با مرام پیدا شده ... ببینم میتونی نسلش رو از روی زمین محو کنی ... ؟
حرفش رو باور داشتم ... آتو آخره معرفته ... همیشه توی لحظه های خاص کنارم و یارم بود ... مثل یک دوست ... یک همراه ... یک خواهر ...
پرسش سهراب منو از فکر به آتو بیرون کشید ...
سهراب-اگه اجازه نده چیکار میکنی شیده؟
چیکار میکنم ؟ ... واقعأ کاری میشه کرد؟ ... واقعأ نمیدونستم چیکاری از من ساخته است ولی ...
-نباید این اتفاق بیوفته ... من تا حالا هیچ کاری رو نصفه رها نکردم پس این دفعه هم باید تا تهش برم ...
سهراب-پس با اونکه راه حلی نداری عوضش یک دنیا اراده و اطمینان به تصمیمت داری
-اوهوم ...
از جام بلند شدم و با بالا زدن دمپای شلوار سفیدم به سمت آب رفتم ... به خاطر تابش آفتاب ، آب ولرم بود و خیلی راحت خودم رو به دستش سپردم ... من آرامش میخواستم و اون لحظه دیدن عظمت و قشنگی آبی بیکران روبروم به من این حس رو بی منت هدیه میکرد ...


روی تخت جا به جا شدم و با زیر و رو کردن بالشتم ، خنکای الیافش رو به وجودم کشیدم ... تو این گرمای مذخرف اواسط مرداد این خنکی هم نعمتی بود برای خودش ... معلوم نیست کدوم از خدا بی خبری این کولر رو خاموش کرده بود ... آخه بگو مگه کر ...
صدای آتو و دستای تینا که بالش رو از زیر سرم کشید ، باعث شد حرفم ناتموم بمونه و به چرت و پرت های این دو تا دیوونه گوش بدم
آتو-بلند شو که وقت شامه تنبل خانم ... خدایی تو چطور دوباره خوابت برد شیده؟
یکم چشمام رو مالش دادم و با باز شدن چشمهام ، قیافه ی بزک دوزک کرده ی تینا مقابلم قرار گرفت ... همچین به خودش رسیده بود که انگار میخواست بره عروسی ...
با چند تا سرفه صدای گرفته ام رو صاف کردم و گفتم:
-خبریه تینا جان ... عروسی دعوت داریم؟
از تخت فاصله گرفت و روی صندلی مقابل میز آرایش نشست ، همونطور که مشغول بررسی صورتش بود گفت:-تو بلند شو یک آبی به دست و صورتت بزن تا من خبرهای دست اول رو به خدمتت برسونم ... بعد از یک مکث چند ثانیه ای ، که به خاطر تجدید رژ لبش بود با لحن شوخ و شادی ادامه داد
تینا-به کارت عروسی هم میرسیم ان شا ا...
لبخندی به شیطنت کلامش زدم و از جام بلند شدم ... برای پیدا کردن آتو نگاهی به اطراف انداختم و بالاخره جلویِ درِ طاق بازِ کمد وسطی پیداش کردم
-با وسایل من چیکار داری مزاحم؟
اخمی کمرنگی به لبخند صورتم کرد و گفت:-مزاحم خودتی بیشوور (بیشعور)... دارم به سرت منت میذارم و برات لباس انتخاب میکنم
-منت رو سر عمه ات بذار بی حیا ... بعدش هم من ظهری تونیک ام رو پوشیدم ، نیاز به لباس ندارم
چشم غره ای حواله نگاه حق به جانبم کرد و گفت :
آتو-اگه چشمای کورت رو باز کنی ، اون لباس از دهن گاو دراومده ات رو میبینی و متوجه لطف بی اندازه ی من میشی ...
با شنیدن حرف آتو بلافاصله نگاهی به خودم انداختم که با بلوز تمامأ چروکم مواجه شدم.
آتو-خوب حالا که به اشتباهت پی بردی ، بگیر این بلوز زرشکی رو با شلوار مشکی جیب داره ات بپوش
دستم رو به حالت فلج بودن کج کردم و با نشون دادن به آتو گفتم:-مگه خودم اینجوریم که بذارم تو برام لباس انتخاب کنی؟
با شیطنت خاص خودش دستم رو که هنوز به حالت اول برنگشته بود نشون داد و گفت:-حتمأ هستی که هنوزم دستت رو اونجوری نگه داشتی
عجب گافی دادم ... شیده میمردی این دست صاحاب نمرده ات رو صاف بکنی؟ ... بیا حالا مگه این موضوع رو فراموش میکنه ،از حالا تا زمانی که جون به بدن داره این اتفاق رو به رخ من میکشه ...
خودم رو زدم به اون راه و بدون توجه به حرف آتو ، رو به تینا گفتم:
-کسی حموم نیست؟
تینا که میدونست دارم از جواب دادن به آتو فرار میکنم لالمونی گرفت و راه رو برای خل و چلی به نام آتوسا باز گذاشت
آتو-شیده جان کم آوردی؟
-آتو رو اعصاب من تاتی تاتی نکن ... کسی حموم نیست؟
سری به علامت کوتاه اومدن تکون داد و گفت:-اوکی فهمیدم کم آوردی ، ولی چون زیادی غرور داری اعتراف کردن برات مشکله ... حموم خالیه آبش هم داغ نه خنکه خنک باب میل خودته ، تو برو من حوله و لباسات رو میذارم توی رختکن ...
مثل همیشه مهربون و خوش مرام ... لبخند عمیقی تحویلش دادم و گفتم:
-مرسی دوستی ، پس من رفتم
بعد تشکر از آتو ، از اتاق خارج شدم و به سمت در روبرو حرکت کردم ... توی این گرمای طاقت فرسا ، یک دوش آب سرد خیلی حال میده ...


نگاهی به پذیرایی انداختم ولی کسی داخلش نبود ... نامردا بدون من رفتند کنار ساحل ... حالا خوبه به آتو گفتم زود از حموم در میام ... خوب این حرف که من گفتم یعنی چی؟ ... یعنی اینکه بابا دو دقیقه منتظر بمونید تا با هم بریم ... آخه به این ها هم میشه گفت دوست و همسفر ؟ دو دقیقه دیرتر میرفتید اتفاقی می افتاد؟ ساحل که غیب نمیشد ... همین جور که داشتم توی ذهنم به تک تکشون بد و بیراه میگفتم یکدفعه صدایی از پشت اسمم رو زمزمه کرد ... با عجله و ترس به پشت برگشتم که باعث شد اون شخص که جناب برادر بودند، یکی دو قدمی به عقب بپره ...
شروین-چته دیوونه؟ داشتی سکته ام میدادی دختر ...
-اونی که نزدیک بود از ترس سکته کنه ، منم ... چرا یکدفعه پشت آدم ظاهر میشی؟
شروین-عجب رویی داری تو ... منتظر بودم جنابعالی رضایت بدی ، تا با هم بریم کنار ساحل ...
بازم داداش خودم ... فدات بشم که اینقدر مهربونی ... لبخند شل شده ام رو به چهره اش باز شد و جواب دادم
-من آماده ام ،بریم داداشی ...
سری تکون داد و یک تای در ورودی رو باز نگه داشت تا من از ویلا خارج بشم ...
با یک نفس عمیق بوی دریا رو به ریه هام کشیدم ولی تاریکی بیش از حد هوا برام پر از وهم بود ، همیشه از جاهایی که زیادی تاریک بودند میترسیدم ولی جز شروین کسی از این موضوع خبر نداشت حتی آتو ...نگاهم با چنگ و دندون دنبال روزنه ای روشن ، به نور ضعیف ساحل خیره شد ... از همون فاصله ی دور هم ،شعله های نارنجی و زرد کنار ساحل بهم چشمک میزدند ... برای هر چه زودتر خلاص شدن ، دست شروین رو گرفتم و پا تند کردم ...
شروین-عجله داری موشی؟
نگاهی به تاریکی بین درختها انداختم و گفتم:-دوست دارم زودتر از وسط این تاریکی رد بشیم و به اون رنگ ها برسیم ...
رد نگاهم رو دنبال کرد و به آتیش که با هر قدم بهش نزدیکتر میشدیم رسید ، لبخندی به حرفم زد و با آزاد کردن بازوش از حصار انگشتان من، دستش رو دور کمرم محکم کرد و من رو به خودش فشرد
شروین-تا من کنارت هستم از هیچی نباید بترسی کوچولو ...
با کمی مایل شدن ، سرم روی سینه اش قرار گرفت و چشمام بسته شد ... شروین همیشه راست میگفت و برام تکیه گاه محکمی بود پس کنارش از هیچی نمیترسیدم.

***

تینا-شیده دو دقیقه بتمرگ ، داری با این رژه رفتن ها دیوونه ام میکنی
أه أه أه یکی پیدا نمیشه ما رو درک کنه ... آخه بگو اسکول کرم ندارم که خودم رو عذاب بدم ، اینقدر استرس و اضطراب دارم که محاله بتونم یک جا آروم بگیرم ...کاش اصلأ به این سفر نیومده بودم ، جز فکر و خیال چیزی عایدم نشد ... امروزم که دیگه بدتر از روزای قبل ، انگار نه انگار که حرف از اطمینان میزدم ... معلوم نیست اون همه اعتماد به نفس کدوم گوری رفته ...بالاخره با صدای پر عشوه ی مژده و حرف مذخرفش برای چند ثانیه از فکر درس و جواب کنکور خارج شدم و از ته دل آرزو کردم که سر به تنش نباشه ، دختره ی اسکول ...
مژده-عزیزم مجبور نبودی بدون اطلاع خانواده کاری بکنی که الان نتونی از پسش بربیایی و خودت رو جمع و جور کنی.
اول که صداش بلند شد اهمیت ندادم و به راه رفتن ادامه دادم ولی با شنیدن جمله ی کامل شده اش با تمام حرصی که از این همه استرس نصیبم شده بود ، با اخم به سمتش برگشتم و سعی کردم با محترمانه ترین حالت که البته بعید میدونم جواب داده باشه ، بهش حالی کنم باید خفه بشه واگرنه خودم خفه اش میکنم ...
-میدونی چیه مژده جان؟ ... من هر چی فکر میکنم ربط شخص شما و دخالتت رو درباره ی این موضوع درک نمیکنم ... و اینکه الان اصلأ توی موقعیت خوبی نیستم پس حال چرت و پرت شنیدن ندارم.
بچگی کپ کرد ... باورش نمیشد من ، شیده ای که همیشه با عزیزم عزیزم های خاص خودش صداش میکردم ،اینجوری جوابش رو بدم... هر چند به من چه ... وقتی خودش دو مثقال عقل نداره و نمیتونه موقعیت شناس باشه پس با این وجود منم تقصیر ندارم ...
صدای آروم شروین اجازه ی جواب دادن به مژده نداد ...
شروین-شیده جان بهتر آروم باشی عزیزم
واقعأ احساس عجز میکردم ... گرفتن نتایج ، اولین گام برای رسیدن به هدفم نبود و صد در صد آخرین قدم هم نیست ، ولی کاری کرده که قلبم تاپ تاپ خودش رو به در و دیوار بکوبه و ناجور بی تاب بشه ... به سمت سهراب که مشغول چرخیدن بین سایت های مختلف بود برگشتم و پرسیدم
-نیومد ... ؟
سرش رو به آرومی از نمایشگر لب تاب بالا کشید و به جواب این نیم ساعت اخیر متوسل شد
سهراب-ساعت چنده؟
-سهراب ...
زنجیر پاره کرد ... هر وقت این شکلی میخواست واقعیت رو بهت نشون بده ، رک و راست نظرش رو میگفت
سهراب-کوفت ... زهرمار ... درد ... آخه تو چته دختر؟ وقتی میگم قبولید یعنی قبولید ... البته من میدونم درد اصلی تو چیه ولی با دیدن این عددها هم مشکل تو حل نمیشه ... برو فکر کن ولی نه به ساعت ، نه به راهی برای گفتن این کارهایی که بی اطلاع از آقاجونت انجام دادی ... شیده برو فکر کن ببین چقدر برای تصمیمت ارزش قائلی و تا کجا پاش وایمیستی
اینایی که میگفت الان بهش فکر کن ، یک سال تموم کابوس افکار من بودند ، پس بدون معطلی و تردید جواب دادم
-تا آخرش ...
لبخندی به این همه اطمینان زد و با لحن مسخره ای گفت:-بابا مطمئن ... حالا این آخرش ، کجا تشریف داره؟
برعکس اون که با لبخند و لحن شوخ حرف میزد، من خیلی جدی بودم ...
-آخرش جایی که منو به هدفم برسونه ...
سهراب-پس نگران هیچی نباش ... این دختره ی لوس و یکدنده ای که من سالهاست میشناسمش میتونه با یه نگاه مظلوم دل سنگ رو آب کنه ، دل آقاجونش که مثل موم توی دستشه
حرفش آبی بود روی آتیش شعله کشیده ی وجودم...انگار مطمئنم کرد که من میتونم هر کاری بکنم فقط باید بخوام... لبخندی به حرفش زدم و گفتم:-لوس خودتی مهندس ...

صدای بلند آتو که خبر از یک رویداد بزرگ داشت ، اجازه ی کوفت گفتن های همیشگی رو از سهراب گرفت و باعث لرزش خفیف دستها و زانوهای من شد
آتو-اومد شیده ... بحث رو ول کن و بیا ...
پاهام قدرت حرکت رو از دست داده بود ... انگار تمام مدتِ این 20 سال با پدیده راه رفتن غریبه بودم ... نگاهم به آرم سیب گاز زده خیره بود ولی فکرم تهران بود ، توی کوچه و خونه ی خودمون ، درست کنار پدر و مادرم ... اگه خبر داشتند و موافق بودند ، الان من اینقدر دلشوره و اضطراب نداشتم ... این حقم نیست ... نگاه خیره بچه ها باعث شد از فکر بیرون بیام و با به کارگیری تمام قدرتم به سمت میز برم ... دست شروین که روی زمینه ی لاکی تار و پود به هم تنیده شده ی فرش زیر پام قرار گرفت ، یک جای امن به من نشون داد و با نشستن روی فرش درست جلوی میز ، به صفحه ی مشکی روبروم چشم دوختم.
تینا-وا...چرا هیچ کدومتون شماره هاشو وارد نمیکنه؟
نگاهی به چهره ی سوالی تینا انداختم و بعد به سمت آتو چرخیدم...انگار داشتم با نگاهم التماس میکردم که اون اول شروع کنه...خیلی زود استیصال نگاهم رو درک کرد و با یکم جا به جا شدن دستاش روی موس دستگاه لغزید...اعداد رو وارد کرد و انگشتش رو با فاصله از کلید اینتر کیبورد نگه داشت...بزن دیگه دختر ، چرا اینقدر معطل میکنی؟...
بالاخره انگشتش پایین اومد و با ضرب روی اینتر فشار آورد که باعث شد صدای سهراب دربیاد
سهراب-اوی دختر چته...؟از سر راه گیر نیاوردمش که ، بالاش کلی پول دادم.
تانیا-سهراب ...الکی گیر نده...استرس دارند
سهراب-استرس دارند که دارند...من که گفتم این تو خبری نیست ولی لطفا با عصای دست من درست رفتار کنید
نگاه از لبخند سهراب گرفتم ، معلوم بود قصد داره که جو رو آروم کنه و فکر ما رو نسبت به اون صفحه نیمه باز شده پرت کنه...ولی صدای لرزان آتو تمام سعی و تلاشش رو دود کرد و به هوا فرستاد...
آتو-باز شد...
نگاهم خیره ی چشمای بسته اش بود...آخه دختره ی خل کی رو دیدی با چشمای بسته جواب کنکور ببینه...خواب اون دو تا چشم کور نشده رو باز کن و بگو چه خبره؟...یکی نیست به خودم بگه خودت چرا جرات نشون نمیدی و نمیری یه نگاه بندازی و از نتیجه با خبر بشی...
سهراب از پشت میز دستاش رو به صفحه ی نمایشگر بند کرد و برش گردوند...بالاخره یک آدم شجاع پیدا شد که دلش رو داشته باشه و به صفحه نگاه کنه...بقیه انگار منتظر داوطلبی یکی غیر خودشون بودند چون همچین نفس راحتی کشیدند ، که نگو و نپرس...
آتو-چی شد سهراب؟
نگاه سهراب بالا اومد و با لحن تندی گفت:-اگه قرار بود بدونی خودت نگاه میکردی...
تانیا-سهراب اذیتش نکن...بگو...
سهراب-وا...خواهر من تو چرا زور میگی به منِ بدبخت؟
آتو-سهـــراب...
نیشش شل شد و با لبخند بازی تلافی چند دقیقه قبل رو کرد و دوبار گفت:-کوفت عزیزم...کوفت
الهی بگردم...طفلک آتو چشماش پر از اشک بود ولی درست و حسابی داشت کنترلش میکرد که جلوی جمع گوله های اشک جاری نشه...اینقدر مظلوم نگاه میکرد که یه لحظه فکر کردم چرا هیچ وقت این نگاه رو توی لحظه ها بدی که گذرونده من ندیدم...آتو همیشه مقابل نگاههای پر درد من کم می آورد ولی من تا حالا این جور نگاه ازش ندیده بودم...دلم نیومد بیشتر از این حرص بخوره ، به سهراب خیره شدم و با صدایی که از ناراحتی آتو پر بغض بود گفتم:
-سهراب خواهشا بگو...
فکر کنم ناجور بغض داشتم ، چون فشار دستهای شروین که روی دستم نشسته بود بیشتر شد و سهراب هم به صفحه خیره شد...ولی چیزی گفت که باورش توی فکر و ذهن من محال بود...آتوی من ، گفته بودم که خیلی ماهه ولی اون بیشتر از همیشه شرمنده ام کرد...شرمنده ی محبت و بزرگی خودش...
سهراب-شیده من که گفتم قبولی فقط عدد رو نمیدونستم...1163
داشتم حرفش رو تحلیل میکردم...آتو شماره هاش رو وارد کرد پس چرا سهراب گفت من قبولم؟...نگاهم به سمت آتو کشیده شد...اشکاش جاری بود ولی لبخند بزرگ روی لبش نشون از گریه ی شاد و پر شوقی بودکه داشت صورتش رو میشست.
آتو-میدونستم قبولی...من شک نداشتم که تو میتونی...خواهری من هر کاری میتونه بکنه...
حالا افتاد...این دیوونه شماره های من رو وارد کرده...دختره ی خل...نه بازم مهربونی اش رو به من ثابت کرد...اون به خاطر من اشک توی چشماش جمع شده بود ، به خاطر من چشماش رو بسته بود و جرات نگاه به اون صفحه رو نداشت ، به خاطر من اون نگاه برای اولین بار توی چشماش دیده شد...آتو ...
دستای آتو که دور کمرم حلقه شد باعث شد از فکر بیرون بیام...من قبول شدم...واقعا قبول شدم... میتونم به هدفم برسم فقط باید آقا جون رو راضی کنم
-آتو قبول شدم...باورت میشه؟
شیده-خره من همیشه باورت داشتم...میدونستم قبولی دیوونه
همونطور که سرم روی شونه آتو بود به سهراب خیره شدم که با لبخند در حال دید زدن ابراز احساسات ما بود ، سری تکون دادم و با لحن طلب کاری گفتم:-چرا ما رو نگاه میکنی...
سهراب-چیه...باید کور بشم و نگاه نکنم ؟
-نخیرم باید شماره های آتو وارد کنی تا رتبه ی دوستی منو هم ببینیم...
سری برای این همه پررویی تکون داد و گفت:-چشم...شماره ها رو بفرمایید لیدی...
تک تک شماره ها رو گفتم و سهراب هم وارد کرد...منتظر بالا اومدن صفحه بودیم و من به خودم که یادم رفته بود تا مودم همراهم رو بیارم لعنت میفرستادم...آخه دیال آپ هم شد راه متصل شدن...
نگاهم خیره ی سهراب بود ولی اتو همچنان من رو توی بغل داشت و با چشمای بسته ساکن ایستاده بود...نفس راحتی که سهراب کشید نشون میداد صفحه بالا اومده...سری به علامت چی شد تکون دادم که باعث روی هم اومدن چشماش و لبخند بزرگش شد ...نه انگار خبرای خوب خوب توی اون صفحه رویت شده...کنار گوش آتو آروم گفتم:-بالا اومد...
چشماش باز شد...خیره ی نگاه هم بودیم...به صورت نگرانش یک لبخند واقعی زدم ، از اون لبخند هایی که مدتی بود روی صورتم ظاهر نشده بود...از همون هایی که شروین میگفت آدم وقتی میبیندش ، دلش میخواد پیچ و مهره بیاره و چال گونه ات رو فیکس کنه که تا آخر عمر همون جوری بمونه.
آتو-مرسی که به خاطر من دوباره خندیدی شیده...
گنگ سرم رو چند بار چپ و راست کردم و گفتم:
-من که همیشه میخندم دیوونه...
آتو-آره ، ولی خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودی...
راست میگفت ولی حیف که نمیشد بگم چه دلیلی باعث شده که من دیگه اینجوری نخندم...دیگه این چال لعنتی رو به کسی نشون ندم...تا دیگه باعث نشم کسی فکرای الکی بندازه توی سرم...شیده فراموشش کن ، الان فقط وقت شادیه...باید برای خودت و آتو خوشحال باشی کوچولو...
-خنده ی منو رو بذار کنار...به نظر رتبه ات چند شده خرخون؟
با هم به سمت سهراب چرخیدیم و با سوال نگاهش کردیم...
سهراب-خداروشکر من اینجام...واگرنه از این همه ی آدم که اینجا نشستن یک مثقال آب هم گرم نمیشد...دختر عمو ترکوندی
-رتبه مهندس...رتبه...؟
چپ چپی نگاهم کرد و بعد به سمت آتو چرخید
سهراب-از این غرغرو بهتر شدی البته فقط چند عدد...1109
لبخندم باز تر شد....آتو حقش بود ...همیشه شب امتحانی بود و موقع درس خوندن و کلاس کنکور میگفت من نمیتونم شش ماه درس بخونم بعد برم امتحان بدم ولی ثابت کرد که داشته چرت میگفته...دستایی که حلقه ی شونه ام شد باعث شد بیشتر توی آغوش آتو فرو برم...شروین بود که داشت درست و حسابی ابراز ارادت میکرد و هر دومون رو بغل کرده بود
شروین-میدونستم که خواهرای من کارشون حرف نداره...گل کاشتید...برای هردوتاتون یک سوپرایز توپ دارم
آتو-چی...؟
شروین-پررو نشو دختری...بعدا میفهمی.
لب و لوچه آتو آویزون شد و گفت:-خوب الان بگو ، قول میدم درست و حسابی سوپرایز بشم
شروین-نخیرم خودت بعدا میفهمی...
آتو-اوکی بابا میدونم خودمون هم بکشیم تو جیک نمیزنی
شروین-آفرین که میدونی...
صدای خنده ی بچه ها بلند شد و شروین هم رضایت داد که ما رو ول کنه...تینا و تانی جلو اومدن و بهمون تبریک گفتن...هر چند که هنوز خیلی چیزا مبهم بود ولی همین قدم ها نشون میداد من دارم به هدفم نزدیک میشم ، پس خوشحال بودم...
فردای اون روز فکر راضی کردن آقا جون رو به فراموشی سپردم و همراه بچه ها کل روز خوش گذروندم...برای ناهار شروین همه رو مهمون کرد و شام هم مهمون سهیل بودیم...مژده که ناجور از حرف من ناراحت شده بود کسالت رو بهونه کرد و تموم روز رو توی ویلا موند...هر چند که مهم نبود ولی خوب خودم هم دوست نداشتم که بهش بد بگذره...البته سعی کردم که بهش نزدیک بشم ولی اون از خودش میلی نشون نداد و منم بی خیال شدم و گذاشتم با خودش راحت باشه...
بالاخره سفر ما هم تموم شد و کار اصلی من شروع شد...کاری که پایانش یک علامت سوال گنده بود ...من فقط از یه چیز مطمئن بودم و اون هدفم بود... ولی نمیدونستم راه رسیدن به این هدف پر از سنگلاخ و پیچ و خمِ...موانعی که ممکن بود هر لحظه باعث بشن من جا بزنم و دست از هدفم بردارم...


صدای رباب جون که از پایین مارش نظامی راه انداخته بود مگه میذاشت من یه خواب درست و حسابی داشته باشم...آخه یکی نیست بهشون بگه بابا ما دیشب ساعت 2 بود که رسیدیم الان خسته و کوفته نای راه رفتن نداریم چه برسه صبحانه خوردن...اصلا همه اش تقصیر این شروینه که کله ی سحر بلند میشه میره سرکار ، خوب برادر من مگه تو استراحت سرت نمیشه...یه روز به خودت مرخصی بده تا خستگی راه و رانندگی از تنت دربیاد بعد دوباره برو بشین روی صندلی نایب رئیسی خودت...
نخیر با غرغر ها و اعصاب خورد کردن های من رباب جون دست از سر اسمِ منِ بدبخت برنمیداره پس بهتره فکر خواب رو از خودم دور کنم و برم پایین...دستم به تاج تخت بند شد و با یک حرکت از جا کنده شدم...ساکم یک گوشه ی اتاق بود و چند تا بسته و پلاستیک کنارش دست نخورده سرجاشون قرار داشتند ، درنتیجه هیچ کس وارد اتاق من نشده...نگاهی به عکس خانوادگی مون که کنار تخت بود انداختم و به چهره ی لبخند به لب آقاجون خیره شدم...
چطوری بهتون بگم که چیکار کردم...چطوری راضیتون کنم؟...اگه با من مخالفت کردید من باید چه عکس العملی نشون بدم بابایی؟...گیجِ گیجم...نمیدونم چی درسته و چی درست نیست...میترسم تصمیمم غلط باشه و یک عمر برام پشیمانی به همراه داشته باشه ، هر چند که من مطمئنم ولی آینده رو که ندیدم...نمیتونم حدس بزنم قراره چی پیش بیاد ولی دعای هر لحظه ام اینه که همه چی به خیر و خوشی تموم بشه.
لبخندی به چهره کشیدم و با سر و صدای همیشگی وارد آشپزخونه شدم
-سلام ، سلام به دخترای خوشگل؟احوالاتتون چه جوریاست؟شیده خانم گل رو نمیدیدید خوش بودید؟
مامان-باز این اومد و خونه رو گذاشت روی سرش...سلام به روی ماهت ، بشین صبحانه حاضره
رباب-سلام مادر خوبی؟
-خوبم فداتشم ...خوبِ خوب ، چه خبرا؟
رباب جون "خداروشکری" گفت و با یک سینی برنج از در پشتی راهی حیاط خلوت شد.
مامان-خبرا که دست شماست...سفر خوش گذشت؟
لیوان چای رو از دستش گرفتم و مشغول شیرین کردنش شدم
-بد نبود ...
مامان-همین...؟
-همین و خیلی چیزای دیگه...
مامان-وا چرا نسیه حرف میزنی شیده؟مثلا چه چیزایی؟
لبخندی حواله ی صورت مهربونش کردم و لقمه ای که درست کرده بودم رو به سمتش گرفتم
-حرص نخور شیرین جوونم پوستت چروک میشه...فعلا این لقمه رو بزن به رگ تا من به طور مفصل برات همه چیز رو تعریف کنم
سری برای این لحن صحبت که من فقط در برخورد با مامان جونم به کارش میگرفتم تکون داد و گفت:-حتی توی خلوت خودت هم اینجوری حرف نزن مادر ، به خدا زشته...
-نگران نباش جلوی کسی اینجوری حرف نمیزنم عزیزم...اینا رو ولش کن بریم توی بحث شیرین سفر ، جات خالی که نداره ولی نبودی ببینی چه هوایی بود...کم مونده بود از گرمای هوا خفه بشم
مامان-خدا نکنه مادری...تابستونه دیگه انتظار دیگه ای نمیره...راستی چیزایی رو که گفتم خریدی؟
سرم رو به علامت مثبت خم کردم و گفتم:-من کی سفارش های شما رو فراموش کردم که این بار دومم باشه؟...شما بودی که یادت رفت از قزوین برای من شیرین نخودی بیاری...
مامان-خوب بابا ، حالا هر وقت یادت افتاد یه سری تکرارش کن و تیکه بنداز...
-من غلط بکنم به شیرین جون تیکه بندازم...فقط یادآوری کردم مامانی.
مامان-قبول ، فقط داشتی یادآوری میکردی...راستی جوابهای...
خرفش رو ادامه نداد ...انگار مطمئن نبود ...پس میدونست...بگو چرا رباب جون از من سوالی نپرسید ، خدا خیر بده داداش خودم رو که حداقل یکم از فکر و خیال من رو کم کرده...نفس بلندی کشیدم و گفتم:-پریشب جوابها رو گرفتیم
مامان-شروین گفت بهت بگم تا اومدن اون کاری نکنی...گفت بهتره با هم به بابات اطلاع بدید
-مامان...
مامان-جان مامان...؟نبینم عمرِِ شیرین ناراحت باشه
-آقا جون قبول میکنه؟
مامان-نمیدونم عزیزم ولی ما هر کمکی از دستمون بربیاد انجام میدیم تا راضیش کنی
-میترسم راضی نشه...میترسم از اینکه بدون اجازه اش کاری کردم ناراحت بشه...خیلی میترسم
دستاش دور شونه ام حلقه و به نوازش موهام مشغول شد
مامان-رحیم هیچ وقت از دست شیده خانومش ناراحت نمیشه ، شاید یکم دلخور بشه ولی زود رفع میشه...بابایی شما دختر کوچولوش رو خیلی دوست داره
با بالا و پایین کردن سرم ، حرفش رو تصدیق کردم.


بابا-نه...نه...نـــــــــــــــــ ـه
شروین-بابا آروم باشید اتفاقی خاصی نیوفتاده که...
بابا-اتفاقی نیوفتاده...؟به چی میگی اتفاق؟ دیگه باید چی میشد که از نظر شماها ارزش اینو داشته باشه که بهش لفظ اتفاق ر نسبت بدید؟...ما قبلا این بحث ها رو داشتیم و منم نظرم رو گفتم ، حالا چی شده که این خانم فکر کرده من از حرفم برمیگردم؟
-بابا من...
بابا-تو چی؟ مگه ما با هم حرف نزدیم شیده؟مگه من نگفتم از اون محیط بیزارم؟مگه عزیز جون باهات حرف نزد؟
-گفت ولی دلیلی نبود که من قانع بشم...گفتید خوشتون نمیاد حالا بگید چرا؟شاید گفتن اون چرا به من کمک کنه که حرفتون رو بفهمم...شاید دونستن اون دلیل به من ثابت کنه که هدفم ممکنه پوچ باشه...هدفی که براش شش ماه تلاش کردم و حالا تقریبا نتیجه اش رو دارم میبینم...
بابا-حتما باید دلیل بگم تا حرفم رو باور کنی؟ یعنی همین جور حرف پدرت رو قبول نداری؟
نمیدونم چرا دنیا میخواد توی این موضوع به من زور بگه...یکی نیست بگه آخه مگه خودتون یه حرف رو بی دلیل قبول میکنید که انتظار دارید من قبول کنم؟...بابا منم دوست دارم مثل همه ی کسایی که این راه رو رفتن ، تجربه اش کنم...چرا این حق رو ازم میگیرید؟
شروین-بابا حرف شیده این نیست که شما رو قبول نداره فقط میخواد بدونه که چه دلیلی باعث میشه که اون قید چند ماه تلاش رو بزنه؟
بابا-فکر کن بی دلیل ولی نظر من بر نمیگرده...میرم استراحت کنم شیرین.
با رفتن بابا انگار یک بغض بزرگ راه نفس کشیدنم رو بسته بود...حدس این اتفاقا راحت بود ولی حتی این دونستن هم باعث نشده بود که من بتونم هضمش کنم...از روی صندلی ام بلند شدم و راه اتاق رو در پیش گرفتم ولی قبلش رو به مامان و شروین گفتم:
-میدونستم قبول نمیکنه ، میرم اتاقم...
شروین-شیده ...شیده خانم صبر کن...شیده جان...
توجهی به شروین که صدام میکرد نکردم...اونم کاری نمیتونست بکنه ، از اولش هم معلوم بود که دخالت اون برای توجیه آقا جون بی نتیجه است.
با ورود به اتاق یکراست به سمت گوشیم رفتم و روی شماره 5 دستم رو فشار دادم...نمیدونم چرا ولی هر وقت میگفتم چه عددی دوست داری این عدد رو بهم میگفت... با ظاهر شدن عکسش خیره ی چشمای سیاهش شدم...حرف زدن با اون آرومم میکرد مثل همیشه...گوشی رو به خودم نزدیک کردم و بوق های جدایی رو شمارش کردم
یک بوق
دو بوق
سه بوق
چهار...
وسط های چهارمین بوق بود که صدایی محکمی به فارسی سلام داد
-سلام ، بفرمایید
صدام رو گم کرده بودم...چرا این جواب داد؟ قرار بود وقتی به این شماره زنگ میزنم خودش جوابم رو بده...بعد از چند ثانیه ای که شهرام منتظر بود و منم دنبال پیدا کردن صدام ، بالاخره نفسم بالا اومد و شروع کردم
-سلام آقا شهرام ، شیده ام ، عزیز جون هست؟
شهرام-شی شیده...؟
حالا نوبت اون بود...انگار به لکنت افتاده بود ولی خیلی زودتر از من خودش رو جمع و جور کرد و جواب داد
شهرام-به به دختر عمو ، خوبی شما؟
نیشخندی روی صورتم نقش بست... خوب؟...من الان عالیم...عالی !!!
-مرسی به لطف شما...میشه عزیز جون رو صدا کنید؟
صدای پوزخندش رو خیلی راحت تشخیص دادم ، حتی الان میتونستم قیافه اش رو هم تصور کنم
شهرام-مثل اینکه خیلی عجله دارید؟ الان صداش میکنم...
عجله...؟ من و عجله....؟منی که یه عمر دنبال چراغ قرمز های راهم بودم ، اصلا معنی شتاب رو درک میکنم...شیده ای که دو ساله داره توی یک باتلاق تاریک دست و پا میزنه ، اصلا معنی حرکت رو یادش هست؟...اولین دونه ی اشک راهش رو پیدا کرد و پایین اومد...لعنت به دل من که هیچ وقت درک درستی از حرکتِ رو به جلو پیدا نکرد...لعنت به فکرم که بعد از دو سال تازه یک هدف پیدا کرد ، اونم چه هدفی...
صدای مهربونش که توی گوشم پیچید نیشتری بود به بغض خفته ی گلوم ، دیگه نمیتونستم جلوی دونه دونه اشکهایی رو که روی صورتم روان میشد بگیرم...توی یک لحظه بریدم ، خیلی بد بریدم...انگار یکی تمام وجودم رو له شده جلوی چشمام قرار داده بود...شیده ی وجودم داشت بدبختی هام رو به رخم میکشید و من کاری از دستم ساخته نبود...
عزیز-چی شده عمرم؟چی شده مادری؟عزیز به فدات چرا گریه میکنی شیده؟
-عزیز...عزیز...عزیز تنهام
عزیز-چی شده مادری؟
-خسته ام...خیلی خسته ام...احساس میکنم تموم سختی ها و سنگینی های دنیا روی شونه هام قرار رفته...دارم زیر این همه بار شونه خم میکنم عزیز...
میگفتم و اشک میریختم...انگار دو تا گوش شنوا پیدا کرده بودم که خودم رو خالی کنم...حتی اگه تاثیری توی زندگیم نداشته باشه...فقط میخواستم خالی بشم ، از هر چی فکر و خیاله خودم رو دور کنم...مگه یک آدم چقدر توان داره؟مگه یک آدم چقدر میتونه خفه بشه و حرف نزنه؟مگه شیده دل نداره؟با پرسیدن این سوال انگار یکی از درون داد زود و گفت:نه نداره...!!!
عزیز-حرف بزن فداتشم...حرف بزن
-عزیز برگرد...تو رو خدا برگرد...دیگه تنهایی نمیکشم... کنار این همه آدم بازم احساس تنهایی میکنم
عزیز-برمیگردم ، تو فقط گریه نکن خوشگلم من با اولین پرواز میام...نمیخوای بگی چی شده؟
-یک کار بد کردم...نمیدونم شاید از نظر بابا بد بوده واگرنه اونقدرها هم بد نبود ...فقط میخواستم زندگی راکد و بی حرکتم رو از این همه روزمرگی نجات بدم ولی انگار تلاش بیهوده داشتم...آقا جون گفت نه...نمیدونم چرا گفت نه ولی من دلیل میخوام...دیگه بی دلیل دست از هدفم برنمیدارم...یکبار به خاطر همین کارم ضربه خوردم ولی دیگه از این خبرا نیست...دیگه نمیذارم شیده میون این همه آدم خفه بشه ، میخوام صداش رو بلند کنم ، میخوام بگم شیده میتونه میون این آدمهای گرگ صفت بره و سالم بمونه...میتونه گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون ، به هر طریقی که هست...من فقط میخوام به هدفم برسم ، فقط همین مهمه.
عزیز-پس میخوای بری دانشگاه ، درسته؟
اشکای روی صورتم رو پاک کردم و ادامه دادم
-آره ، من براش زحمت کشیدم و حالا هم میخوام نتیجه اش رو ببینم...کمکم کن عزیز...کمکم میکنی؟
چند لحظه ای ساکت بود...یعنی کمک میکنه تا بابا راضی بشه...بابا روی حرف عزیز حرف نمیاره...هیچ وقت مخالف نظر عزیز نظری نداده ، پس فقط عزیز جون میتونه رضایتش رو جلب کنه.
عزیز-به شهرام میگم برام بلیط بگیره...به احتمال زیاد فردا میام
لبخندی از سر شوق زدم...عزیز با حرفش چیزی نمیگه همیشه با عملش از دیگران حمایت میکنه...با ادامه حرف عزیز دست از فکر برداشتم
عزیز-تا وقتی من نیومدم به رحیم پیله نکن...بذار فکر کنه که حرفش رو قبول کردی ، باشه شیده؟
-هر چی شما بگی...
عزیز-کم گریه و فکر و خیال کن...ان شا ا... که درست میشه و تو هم به خواسته ات میرسی
-مرسی...
عزیز-برو یکم استراحت کن عزیزم ، منم زود میام
-باشه...شب بخیر
عزیز-شبت خوش مادری
تلفن قطع شد و من همزمان روی تخت ولو شدم...اینم آخرین تیری که داشتم...شاید تیری توی تاریکی باشه ، ولی حداقلش اینه که بعدها شرمنده ی خودم و دلم نمیشم و مطمئنم که همه ی تلاشم رو برای رسیدن به خواسته ام کردم.


روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ... عجب شبی بود ، چی فکر میکردم و چی شد؟ ... حتی یک درصد هم انتظار این برخورد و نداشتم ... میدونستم بابا مخالفه ... حدس میزدم که داد و بیداد کنه ولی این واکنش دور از تصورم بود.
تمام مدت داشتم به دلیل این تصمیم فکر میکردم ... اینکه چرا بابا از دانشگاه رفتن من بیزار بود ؟ چرا این حس رو نسبت به شروین و کاراش نداشت ؟ چرا وقتی اولین بار حرف دانشگاه شد ،حتی عزیز هم با سکوتش حرف بابا رو تصدیق کرد ؟ ... خیره ی سقف به چند ماه پیش برگشتم.
آتو-آخه اسکول مگه دیوونه ای؟ راحت داریم زندگی میکنیم دیگه ، چه کاریه الکی با درس برای خودمون دردسر درست کنیم؟
سری برای طرز فکری که مال خودش نبود و بیشتر برای منصرف کردن من به کار میبرد تکون دادم و گفتم:-نگو که دوست نداری ادامه تحصیل بدی ، چون باور نمیکنم ...
عصبانی جرعه ای از نسکافه اش خورد و گفت:
آتو-به درک ... کی باور تو رو احتیاج داره؟
قاشقی از بستنی کاکائوییِ مورد علاقه ام رو به دهان گذاشتم ،بالافاصله قاشق رو داخل ظرف به حرکت درآوردم و دایره وار چرخوندم... هیچ وقت دوست نداشت کارهایی رو به خاطر من کرده بود به روی خودم بیارم ولی الان برای راضی کردن آتو باید دست به کار بشم و از هر راهی استفاده کنم...
-خوب میدونم به خاطر من قید درس و دانشگاه رو زدی ولی من تصمیم گرفتم کنکور بدم
آتو-چی؟ کدوم احمقی توی سرت انداخته همچین کاری کنی...؟
با بالا رفتن صدای آتو انگشت منم ناخودآگاه روی بینی ام نشست و گفتم:-آروم تر ، چته دختر...بعدش هم خودم نشستم فکر کردم و به همین نتیجه ی عالی رسیدم ، تازه خیلی هم از تصمیمم راضی ام
آتو-نه بابا...خانم راضی هم هست...خیلی سرخوشی شیده ول کن بابا من اصلا حال درس خوندن ندارم
-آتو الکی بهانه نیار من نظر تو رو نخواستم ، فقط برنامه ی چند ماه بعدمون رو تنظیم کردم و امروز آوردمت اینجا تا بهت ابلاغش کنم
حنده ی هیستریکی به لب آرود و با حرصی نمایشی گفت:
آتو-خفه...برای من زبون درآورده...ابلاغ کنم ... دختره برای من آدم شده...
لبخندی به حرص و جوش بیخودی که میخورد زدم و با خودم فکر کردم این خانم چه بالا بره چه پایین بیاد نظر من برنمیگرده پس بهتره بذارم درست و حسابی خودش رو تخلیه کنه...قاشق دیگه ای از بستنی آب شده ام رو خوردم و در همون حال خیره ی آتو بودم که در کنار خوردن کیک و نسکافه اش غرغر میکرد
آتو-یکی نیست به این الاغ حالی کنه سری که درد نمیکنه ، دستمال نمیبندن بچه...بابا داریم راحت زندگی میکنیم...کسی نمیگه بالا چشمت ابروئه...کسی نمیگه یه بشقاب جا به جا کن...بعد خانم اومده راست راست جلو من نشسته میگه میخوام برنامه درس خوندن بهت ابلاغ کنم...بابا من حال درس خوندن ندارم باید به کی بگم؟...من 12 سال شب امتحان میخوندم میرفتم سرجلسه ، عمرا اگه بتونم شش ماه درس بخونم بعد برم کنکور بدم...من از خودم بهتر خبر دارم ، مطمئنم که هیچی نمیشم حتی شاید مجازم نشم بعد اونوقت آبروم میره...آخه دیوونه فکر این رو هم بکن که من فردا و پس فردا باید بین این همه آدم سر بلند کنم...داری دستی دستی آبروی چندین و چند ساله ام رو به باد میدی ببره ، آخه من چی بگم به تو؟
وای خدا چقدر این بچه فک میزنه...معلوم نیست چی سر صبح خورده که هنوز برای ور زدن انرژی داره...دیدم تا من ترمز دستی اش رو نکشم خودش به فکر خفه شدن نمی افته ، پس اومدم وسط حرفش و گفتم:-وای سرم رفت آتو ، دو دقیقه زبون به دهن بگیر تا من پیشنهادی تایید شده ام رو کامل کنم
سری تکون داد و گفت:-برو بابا ...
-دفترچه ها رو گرفتم و برای چند تا از درسها هم کلاس ثبت نام کردم ، البته شروین پیشنهاد کرد که کلی بریم کلاس ولی قبول نکردم ...ما خودمون یکسری از درسا رو میتونیم با هم بخونیم...و موضوع مهم تر اینکه تا گرفتن نتایج کنکور کسی از ماجرا خبردار نمیشه پس در نتیجه اگه شما قبول نشی آبروت نمیره ، هر چند که من میدونم داری مفت حرف میزنی و قبولی...
آتو-مگه اینکه تو تعریف کنی واگرنه من تو این مورد اصلا خودم رو قبول ندارم.
-اوکی مهم اینه که من قبولت دارم...از پس فردا کلاسا شروع میشه ، میخوام به خودم و خودت ثابت کنم که ما اگه بخوایم میتونیم هر کاری بکنیم.
آتو-سگ در صد...!
توجهی به تیکه اش نکردم و با برداشتن کیفم راه خروج رو در پیش گرفتم...مهمون آتو بودم پس خودش باید حساب میکرد.

****

صدای تق تقی که به در اتاقم خورد اجازه ی مرور بیشترِ خاطرات رو نداد...چشم از سقف گرفتم و نگاهم رو به در دوختم...میدونستم شروینه ، کسِ دیگه ای توی این موقعیت داوطلب اومدن به اتاق من نمیشد حتی شیرین جون ، چون باید بابا رو آروم میکرد...خیلی آروم اجازه ورود دادم
-بیا تو...
سرش رو از لای در داخل کشید و با لحن بامزه ای گفت:-این آرامشِ صدات ، آرامش قبل از طوفان که نیست؟
نیشخندی به حرفش زدم و همون لحظه فکرم رو به زبون آوردم
-طوفان رو که آقا جون به پا کرد...
سری به علامت تایید حرفم تکون داد و جلو اومد
شروین-راست میگی...واکنشش یکم غیر قابل پیش بینی بود
-یکم نه ، خیلی...
گوشه ی تخت جمع شدم و شروین هم خودش رو کنارم روی تخت انداخت ، خیلی آروم دستش رو زیر سرم برد و گفت:
شروین-ما میدونستیم که ممکنه هر اتفاقی بیوفته پس یه جورایی آماده بودیم
به سمت راست چرخیدم و جای سرم روی دستش راحت تر شد ، نگاهی به نیمرخ صورتش که مثل چند دقیقه قبل من خیره ی سقف بود انداختم و گفتم:
-من آمادگی نداشتم این رفتار رو ببینم...فکر میکردم فقط چند تا تشر کوچیک میرنه ولی این بار همه چیز فرق داشت...
شروین-خیلی دوست دارم بدونم چرا مخالفت میکنه...
-منم دوست دارم ولی عمری اگه بگه...
شروین-موافقم...آتو چیکار میکنه ، به مامان و باباش میگه؟
طفلک آتو...اونم وسط تصمیم های بی سر و ته من گیر کرده...ولی اجازه نمیدم این دفعه به خاطر من قیدش رو بزنه...
-گفت اول من موضوع رو مطرح کنم بعد اون میگه...میدونم که اگه آقاجون مخالفت کنه شاید هیچ وقت نگه ولی نمیذارم این اتفاق بیوفته ، حتی اگه بابا مخالف باشه آتو رو راضی میکنم تا انتخاب رشته کنه
شروین-ان شا ا... که قبول میکنه....نمیخوای یکم استراحت کنی دماغو؟
چپی چپی بهش نگاه کردم که باعث شد چشم از سقف بگیره و با خنده بگه
شروین-خوب به من چه؟...مجبور بودی گریه کنی؟تو که میدونی وقتی گریه میکنی نوک بینی ات سرخ میشه پس بهتره مراعات کنی...
-عزیز جون گفت زود میاد...
شروین-پس تیر آخر رو شلیک کردی...میدونستم موشی من خیلی باهوشه ، خوب سلاحی انتخاب کردی کوچولو
-نمیخوام بعدها بگم میتونستم کاری بکنم ...نمیخوام اما و اگرها برام بشه افسوس و پشیمونی
شروین-بهتره الان به چیزی فکر نکنی...بخواب موشی
یاد بچگی هام افتادم...همیشه وقتی کار بدی میکردم و مامان دعوام میکرد شبش راهی اتاق شروین میشدم و با لوس بازی های خاص خودم مهمونش میشدم...همیشه با روی خوش ازم استقبال میکرد و اونقدر برام جک میگفت و داستان میخوند که تشرهای مامان رو از یاد میبردم و خیلی راحت توی آغوشش میخوابیدم...به یاد اون روزها گفتم:
-پیشم می مونی داداشی؟
به سمت من چرخید ، دست آزادش رو حلقه ی کمرم کرد و گفت:-بخواب موشی....من همیشه پیش ات می مونم
با حرفش آروم گرفتم...حس تنهایی بدترین حس دنیاست ، ولی شروین با حرفش آرامش رو به قلبم هدیه داد و باعث شد ذهنم از اون همه فکر و خیال الکی خالی بشه و به خواب پناه ببرم.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 773
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,118
  • بازدید ماه : 26,999
  • بازدید سال : 177,098
  • بازدید کلی : 11,674,238