close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت هشتم
loading...

رمان فا

روبروی سهراب نشسته بودم و به چرت و پرتهایی که از نظر آتو و تینا راه حل مشکل من بود گوش میدادم ...انگار نه انگار که من ظهر به این دو تا اسکول گفته…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2645 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:18 نظرات ()

روبروی سهراب نشسته بودم و به چرت و پرتهایی که از نظر آتو و تینا راه حل مشکل من بود گوش میدادم ...انگار نه انگار که من ظهر به این دو تا اسکول گفته بودم امروز حوصله شوخی و مسخره بازی ندارم...مثل اینکه داشتم برای خودم حرف میزدم...دیوونه ها...قاشق رو به دست گرفتم و ظرف بستنی رو بالا آوردم ...بدون توجه به حرفاشون مشغول خوراکی محبوبم شدم و فکرم رو از هرچی حرفِ پاک کردم....همونجور که قاشق پر رو به دهان میبردم و خالی میکردم ، متوجه سکوت جمع شدم....................................................

سرم رو از کاسه بالا کشیدم و با چهره های غضب کرده ی اتوسا و تینا و ضورتهای لبخند به لب سه نفر دیگه مواجه شدم...خوبه خودشون میدونند که دارند چرت میگند ، بعد انتظار دارند که من گوش هم بدم...ظرف رو روی میز قرار دادم و آروم گفتم:
-چیه؟... چرا اینجوری نگاهم میکنید؟
روی صحبتم به اون دو تا دختر بود ولی صدای شادِ سهراب بود که به جاشون جوابم رو داد
سهراب-خوشم میاد از رو نمیری شیده...تو راحت باش ، میخوای یک بستنی دیگه برات سفارش بدم؟
لبخندش باعث لبخندم شد و با سر جواب مثبت دادم...خوب چیکار کنم ، بستنی خیلی دوست دارم...! سری تکون داد و از جاش بلند شد و به سمت اپن کافه رفت...جایی که فرهاد همیشه می ایستاد و سفارش های بقیه کارگرها رو میگرفت...در حال تعقیب سهراب بودم ولی صدای آتو اجازه ی ادامه کار رو ازم گرفت
آتو-خیلی پررویی شیده ، ما اومدیم اینجا مثلا همفکری کنیم...بعد خانم الان سومین بستنی اش رو سفارش میده...اصلا معلوم هست تو چه مرگته؟....اصلا معلوم هست میخوای چیکار کنی؟
سری تکون دادم و در جواب سوالهاش گفتم:-هم میدونم چی میخوام...هم میدونم چه تصمیمی دارم...یعنی یه جورایی بعدازظهری تصمیمم رو گرفتم...فقط من...من کمک شما ها رو نیاز دارم چون مطمئنم تنهایی نمیتونم وارد این راه بشم...
شروین-تو هیچ وقت تنها نیستی...ولی منظورت از راه ، کدوم راهه؟
صدا و جواب سهراب نذاشت شروین جوابش رو از خودم بگیره... مثل اینکه سهراب از بقیه باهوش تر بود ، چون میدونست من چه تصمیمی گرفتم و قراره تا کجاها پیش برم...
سهراب-معلومه دیگه...باید کمکش کنید تا یک کیس خوب برای عروسی پیدا کنه...به زبون ساده تر باید یکی رو پیدا کنیم و این آتیش پاره رو به ریشش ببندیم...یکجورایی شیره مالی سر ملت...!
نگاه خشمناکی به سمتش پرتاپ کردم که باعث شد ظرف بستنی رو به سمتم بگیره و با لحن زاری بگه
سهراب-نزن شیده جان...من طرف توام به خدا ، بیا فعلا بستنی رو بزن به رگ تا من این سیل تعجب زدگان رو تفهیم موضوع کنم...
با حرف سهراب ، نگاهی به بچه ها کردم...راست میگفت مثل این آدم ندیده ها زل زده بودند به من و حرفی نمیزدند...به خدا اینا قاطی کردند اساسی...خوبه بابا شرط ازدواج رو برای من گذاشت واگرنه اینا طاقت هیچی رو ندارند و گند میزدند به همه چیز...منو بگو که دارم با کیا صلاح و مشوت میکنم ...ظرف رو گرفتم و با قاشق مشغول هم زدن بستنی وانیلی و کاکائویی اش شدم...قاطی کردنشون رو خیلی دوست داشتم ولی صدای شروین نذاشت کِیف همیشگی رو ببرم...
شروین-فکر نمیکردم بعد اون همه جیغ و داد و شوکه شدن همچین تصمیمی بگیری...واقعا میخوای شرط بابا رو قبول کنی؟
سرم رو بلند کردم و به چشمای دریاییش که حالا حرص رو فریاد میزد خیره شدم... چقدر این حرص خوردن ها برام شیرین بود ، طفلک چقدر باید به خاطر من اذیت بشه...دوست نداشتم هیچ کدومشون رو وارد مشکلاتم کنم ولی تنهایی هم باعث میشد خودم از پا دربیام...
-خیلی فکر کردم...نمیتونم بی خیال دانشگاه بشم...شاید مسخره باشه ، ولی من برای رسیدن خیلی تلاش کردم نمیخوام لحظه آخر جا بزنم...میخوام دیوونگی کنم شروین... کمکم کن...
شروین-این یک ریسکه...نمیخوام روی زندگیت ریسک کنی...
-من چیزی از دست نمیدم...بهت قول میدم که این دیوونگی بدبختی منو در پی نداشته باشه...
شروین-هیچ تضمینی وجود نداره شیده...من نمیذارم همچین ریسکی با زندگیت کنی...
-یادته وقتی سینا تصمیم گرفت ازدواج کنه بهش چی گفتم؟
سری به علامت مثبت تکون داد و بدون گفتن جواب ، خیره ی چشمام موند...
- حرفم رو زدم ولی جوابم شد یک سیلی...یک سیلی که هیچ وقت از دست بابام هم نخورده بودم... ولی سینایی که برام مثل برادر بود با اون حرکت خوب تربیتم کرد و بهم فهموند که وقتی خدا رو داشته باشم و به خودم اطمینان کنم ، میتونم سخت ترین کارا رو انجام بدم...حالا همون زمانی اومده که باید به خودم و تصمیمم اطمینان کنم...کنارم باش ، تا جرات جلو رفتن داشته باشم...
شروین-راه آسونی نیست...میتونه خیلی اتفاقا رو تو خودش پنهان کرده باشه ، با اونها میخوای چیکار کنی؟
-آماده ام تا باهاشون مقابله کنم ... من پیروز میشم ... شک ندارم.
شروین-ولی...
فرشته نجات به کمکم اومد و نذاشت شروین حرفهای مایوس کننده بزنه...مثل همیشه سر موقع حاظر میشد و خلاصم میکرد ، از نا امیدی و ترس... زمانی که دفترچه کنکور اومده بود ، اینقدر گفت و گفت و گفت که اخرش رامِ حرفاش شدم و تصمیمم رو گرفتم...اگه نبود هیچ وقت به فکر این راه نمی افتادم...
سهراب-اه اه اه ... چقدر نه نه میکنی پسر ، مگه نمیگه تصمیم گرفته کارش رو ادامه بده...به جای اینکه کمکش کنی داری دردسرهای احتمالی رو بررسی میکنی؟.... همه میدونیم که نوشتن این شرط روی کاغذ هم سخته ، چه برسه به قبول کردنش... حالا وقتی میخواد قبولش کنه یعنی به همه چیزش فکر کرده ... و حالا هم داره ازمون کمک میخواد...پس ما باید بدون چون و چرا قبول کنیم چون اگه ما کمکش نکنیم به کی میتونه تکیه کنه؟... هان؟
شروین-چقدر راحت به قضیه نگاه میکنی ؟... واقعا نظر خودت هم همینه یا فقط میخوای از تصمیمش حمایت کنی؟
سهراب-هیچ وقت نمیتونم به جاش تصمیم بگیرم ولی... کمکش که میتونم بکنم...
مکث شروین زیاد بود...اونقدر که یک دور جمع رو از زیر نگاه ترسانم گذروندم...آتو که گوشه ناخونش رو به دهان گرفته بود و مشغول حرص خوردن مخفی خودش بود ، تینا مثلا با قهوه اش مشغول بود ولی میشد واضح دید که به هر چی توجه داره الا اون قهوه ی سیاه و تلخ...تانی مثل همیشه لبخند آرامش بخشش رو حفظ کرده بود و به شروین خیره بود...به سمت سهراب برگشتم...مثل اینکه اون بهترین گزینه برای کم کردن استرسِ ..با دیدن نگاهم لبخند آرومی زد و پلکهاش رو روی هم قرار داد...دستهام رو به دور ظرف بستنی گره کردم تا التهاب بی جوابی رو از خودم دور کنم... ولی توی هیاهوی سکوت ما ، صدای شروین بود که شد سفیر ذره ای امید...
شروین-باید چیکار کنیم؟
بشکن روی هوای سهراب نشون از اوج خوشحالیش داشت...چقدر مهربون بود این بشر که به خاطر کار یکی دیگه این همه از خودش انرژی نشون میداد...
سهراب-همینه...شروین همیشگی ، همینه...
شروین-کم حرف بزن ... بهتره تا از تصمیمم برنگشتم بگی باید چیکار کنیم؟
سهراب-اول باید کیس های عاشق رو از لیست آقا جونتون حذف کنیم...
شروین-تا کی میشه جلوی یک چیز طبیعی رو گرفت...؟
سهراب-تا هر وقت که بتونیم و توانش رو داشته باشیم....
شروین-براساس حرف تو ، مهبد و مهراد جواب منفی میگیرند و صد البته سیاوش ، میدونید که من خوب میشناسمش...میمونه شهرام که از همین الان میره کنار...به دو دلیل...اولیش شیده و دومیش فامیل بودنه که خیلی احتمال لو رفتن داره...من میگم با پسر صداقتی شروع کنیم...نظرت چیه؟
سهراب لبخندی به پیشرفت شروین زد ولی با حرفش یک گزینه دیگه رو هم حذف کرد...
سهراب-برادر من از وقتی نامزد کردی قاط زدی حسابی... محمد هفته ی پیش بالاخره خانواده رو راضی کرد...
آتو-با سلامتی...بریم سراغ کیس بعدی...سهراب...
جمع ساکت شد ولی من اجازه ی سکوت نداشتم و هیچ وقت هم به خودم اجازه این سکوت رو نمیدادم... پس وسط حرف مذخرف آتو اومدم و گفتم:-آتو چرت نگو...
آتو-چرا چرت؟ باید همه رو تک تک بررسی کنیم...نمیشه گزینه ای جا بمونه...
نه مثل اینکه حرف آدم سرش نمیشه...صدام بلند تر شد و تقریبا عصبی گفتم:-آتوســــــــــــــا ....
رو به سهراب ، با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:-میشه حرف بزنیم؟... دو تایی...
سری تکون داد و از جاش بلند شد.


میز کنار پنجره خالی بود...به همون سمت رفتم و شروین هم دنبالم ...روی صندلی که نشستم ، نفس راحتی کشیدم و بدون توجه به نگاههای بقیه شروع کردم ولی فقط با یک کلمه...
-متاسفم...
سهراب-برای چی؟...برای اینی که آتو گفت؟... یا برای چیز دیگه ای؟
-نمیدونم اسم تو چطور توی اون لیست قرار گرفته ولی من نمیخوام این حرفا باعث بشه اتفاقی بیوفته ... میدونم هیچکس از اتفاقهای زندگیت خبر نداره...شاید همین ندونستن باعث همچین فکرهایی شده...میخوای چیکار کنی سهراب؟
لبخندی به چهره ی نگرانم زد و با لحن با مزه ای گفت:-به قول آتو شما ما رو بررسی میکنی و میگی... وای وای وای عجب جوون برازنده ای برام پیدا شده ... برم قد و بالا رو ... بابا چقدر خوشگله... به قول اون پسره توی داماد دیوونه (نو کجا بودی من اینقدر دنبالت گشتم)... بعد هم با کله جواب مثبت رو میدی و بادابادا مبارک باد میشه...
حتی اون لهجه هم نتونست لبخند به لب من بیاره... لحن صداش گرفته بود ، ولی سعی داشت چهره اش رو شاد نگه داره... همیشه فکر میکردم که چه خوبه منم مثل سهراب پر از انرژی و شادی باشم ولی... ولی اون در ظاهر دل میبرد واگرنه از درون داغون بود...صدای گرفته ای که ادامه ی حرفاش رو به عهده داشت جدی بود ولی بغض گنده ای رو به گلوی من مهمون کرد...
سهراب-شیده به ظاهر آدمهای دنیا توجه نکن... هیچ وقت سهرابِ واقعی رو به کسی نشون ندادم ولی تو...توی اتیش پاره باعث شدی قولم رو بشکنم و بعد از 8 سال برای یکی درد و دل کنم ...برای تو حرفایی رو زدم که به شروین هم نگفته بودم... شیده اگه بخوای...اگه تو بگی ، من میتونم همون نقشی رو که میخوای برات اجرا کنم...حتی بدون خطرهای احتمالی ای که شروین بهشون فکر میکنه...من هیچ مانعی برای این کار نمیبینم...
واقعا این بشر دیوونه است....اخه بگو عقل کل ، امکان داره من همچین چیزی رو از تو بخوام...
-به نظرت من میخوام؟
بدون توجه به حرف و سوالم گفت:
سهراب-در و دیوار این شهر برام شده خاطره...من بد نبودم ولی اون راضی شد به فاصله ...فاصله ای که خیلی سنگینه ، هنوزم که هنوزم برام نفس گیره شیده ...عشقم کافی نبود شیده...احساسم رو حراج کردم ولی فقط یک زخم کهنه به دلم موند ، که لامصب(لامذهب) علاجی نداره...8 سالِ تمام یک مشت عکس ، همنشین حرفِ دلم بود ... خیلی وقتها تنهایی به سراغم میاد ولی سهرابِ فعلی خیلی کمکم میکنه تا کوچه های تنهایی رو رد کنم و به یک روزن برسم...شیده نذار دلت کج بره ، اونوقته که باید طعم تلخ خیلی چیزها رو بچشی...اولیش تنهایی...دومیش شکست...سومیش ... سومیش ... سومیش دردِ عشقِ...
میخواست ادامه بده ، ولی میدیدم که با هر کلمه ای چقدر میشکنه...با هر جمله چه زجری میکشه .... نمیتونستم این جوری بودن سهراب رو هضم کنم... من همیشه قوی و شاد میدیدمش ، این بغض برام سنگین بود ، هرچند که توی گلوی اون باشه...
-تمومش کن سهراب...کم خودتو آزار بده ...
سهراب-باشه ، تصمیم با توئه شیده ... فقط بدون هر تصمیمی که بگیری من باهاش موافقم...
لیوان آبِ روی میز رو سر کشید و همراهش بغض گلوش رو قورت داد... با لبخندی که به صورتِ بی روح چند لحظه قبلش کشیده بود از جا بلند شد و به سمت میز بچه ها رفت و منو رو تنها گذاشت.
به خیابونِ شلوغ پیش روم خیره شدم و به سه واژه ای که برام از طعم تلخشون گفته شده بود فکر کردم ... تنهایی... شکست...دردِ عشقِ...
ما آدمها خیلی وقتها قضاوت بی جا میکنیم ... اونقدر مسخره برای خودمون نتیجه گیری میکنیم که نگو و نپرس...همیشه از بچگی به دوستی سهراب و شروین حسادت میکردم...حتی بعضی چیزها رو که زیاد حسرتش رو میخوردم ، به دوستی خودم و آتو وارد کردم...ولی بازم نگاه به رابطه ی اونها برام جالب تر بود...بعد ها وقتی مشکلات زیاد شد اخلاق و روحیات سهراب باعث شد به سمتش کشیده بشم...همیشه خندون بود...نشد یکبار نگاهش کنم و اون به روم لبخند نزنه ... همیشه فکر میکردم آفریده شده تا دیگران رو شاد کنه ولی ... ولی اون روز ، بعد از سبز شدن اون چراغ قرمز ، کنار اون خیابون فهمیدم دلش یک دریاست... یک دریای شور که سهرابی که من میشناختم سعی داشتِ با یک شکلات شیرینش کنه ...اونقدر خوشبین بود که باعث شد چندین برابر براش احترام قائل بشم...اون بهم یاد داد محکم باشم ... از خودش برام گفت و نذاشت شیده از هم بپاشه ... بهم روحیه داد تا وایستم و از خودم و حقم دفاع کنم...درسته خیلی طول کشید ولی الان میخوام نتیجه اش رو ببینم...خودش گفت وقتی من به آرزوم برسم و خوشحال بشم ، اونم خوشحال میشه ... نمیخوام اون وارد ماجرا بشه ، من باید خودم آدمش رو پیدا کنم...خودِ خودم...
از روی صندلی بلند شدم ، با لبخند گشاد شده ای به سمت میز مقابل رفتم و با لحن شادی گفتم:-کسی پایه ی یک شبگردی خاطره انگیز توی تجریش هست یا نه؟
آتو و تینا از جاشون بلند شدند و تانی با برداشتن کیفش به جمع اونها پیوست و گفت:این پیشنهاد رو هستم...چیه همش توی این کافه نشستیم...
تینا-راست میگه بابا...بلند شید بریم یکم آدم ببینیم دلمون وا بشه...
خودش گفت و خودشم زودتر از بقیه از کافه خارج شد...منم کیفم رو از صندلی جدا و پشتشون حرکت کردم...
نگاهم بالا کشیده شد و به آسمان خیره شدم ... سیاهی شب قشنگ بود ولی ... آدمهای اطراف آنقدر غرق چراغ ها و روشنایی های کاذب بودند که سر بلند نمیکردند تا عظمت خالق رو شاهد باشند...یک جا خوندم ، اینجا ...توی این نقطه از شهر ... ویترین های شیشه ای و آدمها هستند که همه چیز رو مشخص میکنند ، حتی گذر زمان رو ...


سر بلند کردم و به آسمون چشم دوختم ... پر از ستاره بود ... توی دود و دم تهران ، دیدن این همه ستاره یک موهبته که همیشه قابل دیدن نیست ... باد نیمه خنکی به صورتم خورد ... نفس عمیقی کشیدم و نسیم ملایمی که لا به لای موهایِ نیمه خیسم پیچید یکم از گرمای وجودم کم کرد و خیلی دوست داشتنی بود ... صدای خنده های آتو باعث شد چشم از مهمونی ستاره ها بگیرم و به بزم این زمینی ها برگردم ... لبخندی به چهره ی شادش زدم و دستم روی شونه اش بند شد ... با احساس دستم به سمت من برگشت و گفت:
آتو-مثل همیشه عالی جا انتخاب کردی ، خیلی وقت بود شبگردی نکرده بودیم یعنی به قول تینا خیلی وقت بود آدم ندیده بودیم ...
صورتش جمع شد و با لحن مسخره ای که مثلأ میخواست با اعصاب من بازی کنه ، ادامه داد
آتو-دقیقأ از وقتی که جنابعالی برنامه های آینده رو ارائه دادی ... از همون لحظه من یک گردش درست و حسابی نداشتم.
لبخند بدجنسی تحویلش دادم و با لبخند گفتم:-عوضش هر روزِ اون مدت رو یک فرشته رو به روت بوده به چه قشنگی ،بعدش هم من به فکرت بودم بدبخت ... اگه من نبودم هنوز دنبال کلاسهای زبان بودی ، اونم با اون استعدادِ کم نظیر تو ... !
آتو-منو مسخره میکنی بی ادب؟تو فرشته ای ؟ کی بهت گفته ؟
-إ فهمیدی دارم مسخره ات میکنم؟ ... جدی ؟ گفتم باید دو قرنی بهش فکر کنی تا منظورم رو بگیری ... همه میگن عزیزم ...
با تموم شدن جمله ام مجبور به فرار شدم ، چون یک دیوونه به اسم آتوسا دنبالم بود ... بیا اینم از ورزش مفرح و کم خرج امشب ، دو ِاسقامت ... از شروین و تانیا که خبری نبود ... باز این دو تا پلیس لازم شدند تا پیداشون کنند ... سهراب هم کنار تینا ، که مشغول خنده به دزد و پلیس بازی ما بود ، ایستاده و با لبخند گرفتاری منو تماشا میکرد ... مثل اینکه برای کسی مهم نیست من به دست این جلادِ خوشگل قیمه قیمه بشم ...
به سمت تینا و سهراب رفتم و پشت اونا سنگر گرفتم ... نگاه مذخرفِ چند تا پسر باعث شد آتو دست از تعقیب من بکشه و روبروی تینا بایسته ، منم که موقعیت رو امن دیدم از اون پشت بیرون اومدم ، بازوی آتو رو گرفتم و در حین نگاه به ویترین مغازه ها و شنیدن صدای مذخرف گویی تینا و آتو رو به جلو حرکت کردم... سهراب هم کنار ما سه نفر وصله ی جوری ! بود که باعث میشد خانم ها متشخص خوب از خجالتش دربیان...بعضی ها اینقدر ناجور طناب میدادند که دیگه حرص تینا دراومد و با رها کردن دست آتو ، بازوی سهراب رو چسبید و گفت:
تینا-بهتره مراقبت باشم داداشی ، مثل اینکه اینجا وضع خیلی خرابه...
لبخندی به حرفش زدم و به سمت مغازه ای که جلوش خیلی شلوغ بود حرکت کردم...همیشه از این جا لواشک و آلو جنگلی میخریدم...به قول مامان خوره ی ترشیجات بودم...همراه خودم آتو رو به اون سمت کشوندم و باعث شدم دو تای دیگه هم دنبال ما بیان...
با رسیدن به مغازه دست آتو رو رها کردم و مشغول تست کردن یکی از آلوهایی شدم که یکی از فروشنده ها به سمتم گرفته بود ... وای عجب چیزی بود یک طعم ترشِِ ترش...دستم که به سمت گرفتن چنگال سفیدِ دیگه ای رفت ، دست سهراب با ضرب روی دستم نشست و گفت:
سهراب-عقل تو سرت نیست بچه؟...همین الان سه تا بستنی خوردی ، حالا اومدی آلو میخوری؟
دست چپم روی دست راستم قرار گرفت و مشغول نوازشش شدم...حالا زیاد محکم نزده بود ها ولی خوب یکم که درد گرفت بعدش هم عذاب وجدان براش نیاز بود ، البته به مقدار مناسب...با دیدن این صحنه یکم آروم تر شد و با لحن ملایم تری گفت:-خیلی درد گرفت؟...ببخشید موشی ولی باور کن ضرر داره...
چپ چپی نگاهش کردم و دوباره به سمت مغازه برگشتم ، فکر کردم دیگه کاری بهم نداره ولی این دفعه که دستم به سمت چنگال رفت دستم رو گرفت و گفت:-نمیشه بخوری؟...دل درد میشی دختر ، اینا اصلأ بهداشتی نیستند ...
نه بابا این پسرِ ول کن نیست...هر چی من هیچی نمیگم بازم کار خودشو میکنه...
-من از اینا دوست دارم...تازه اش هم من دو تا و نصفی بستنی خوردم ، فقط بذار این یکی رو هم تست کنم ، اون دفعه که اومدم از اینا نداشت.
سهراب-نمیخواد تست کنی ، بخر بعدا بخور...
-ای بابا نمیشه که بدون خوردن چیزی بخرم...باید ببینم خوشمزه است یا نه؟
سهراب-نمیشه...اصلا ولش کن چیه این هله هوله ها رو میخوری؟
-چه کاریه ، من که تا اینجا اومدم خوب بذار کارم رو بکنم ...الکی گیر نده سهراب ...چنگال رو که از دست فروشنده گرفته بودم به سمتش گرفتم و گفتم:- اصلا بیا خودت امتحان کن...
میدونستم شیرینی جات رو به این به قول خودش هله هوله ها ترجیح میده ، پس این پیشنهاد خوبی بود و باعث شد یک اخم کوچولویی بکنه و بگه
سهراب-خوبه میدونی از این آت و آشغال ها بدم میاد.
بعد تموم شدن جمله اش بدون توجه به پیشنهاد من به فروشنده گفت که از هر کدوم نیم کیلو بکشه و اجازه نداد که دومی رو تست کنم ، ببینم چطوریه...همینه خانم ها معتقدند با آقایون نباید خرید رفت...از بس کم طاقت و بی حوصله هستند.
پول رو حساب کرد ، بسته رو به دست گرفت و به من اشاره کرد که حرکت کنم...تازه متوجه شدم که بقیه زیاد منتظر نموندن...حقم داشتند ، اخه هیچ کدوم علاقه ای به خوردن این چیزا ندارند...همراه سهراب به سمت جایی که ماشین پارک بود حرکت کردیم
در سکوت به آدمهایی که با لبهای پر از خنده از کنارمون میگذشتند خیره بودم...چی باعث میشه که مردم همه ی ناراحتی ها رو کنار بذارند و بدون توجه به مشکلات بخندند ؟... هر چند که خودمم مثل همین آدمها ، شده خیلی وقتها لبخند های مصنوعی بزنم و همه ی واقعیت ها رو انکار کنم...احساس میکنم آدمهایی رو که میشناسم همه کسایی هستن که فقط از بیرون دل میبرند...
چند قدمی مونده به ماشین به سمتش برگشتم و گفتم:-امشب به بابا میگم شرط رو قبول میکنم...
ایستاد و به سمتم چرخید ، باعث شد منم بایستم و بهش خیره بشم...مکث اش طولانی بود ولی بالاخره سکوت رو شکست
سهراب-داری کار سختی رو شروع میکنی شیده ، ولی نباید کم بیاری...میفهمی چی میگم؟...نباید جا بزنی ...
-آره...میفهمم
سهراب-من و شروین بقیه رو بررسی میکنیم ، شاید تونستیم یک آدم درست و حسابی پیدا کنیم...
با حرفش به خودم اومدم و با صدای نسبتأ بلندی گفتم:-نه...!
سری تکون داد و با حالت گنگی پرسید
سهراب-چی نه؟
صدام رو کنترل کردم و آروم ولی جدی و مصمم گفتم:-من خودم پیداش میکنم...
یک تای ابروش بالا پرید و با لحن اعصاب خورد کن و صد در صد مشکوکی گفت:-به به...خبریه شیده خانم؟
دستم بالا اومد و با تمام توان ضربه ی محکمی به بازوش زدم و گفتم:-پسره ی لوسِ بی مزه...دفعه ی آخرت باشه به من شک میکنی ، افتاد؟
لبخندی زد و گفت:-همچین با اعتماد به نفس میگی خودم پیداش میکنم ، آدم فکر میکنه پیداش کردی و رو نمیکنی...تقصیر من چیه که تو مشکوک میزنی؟
بی تفاوت دستی تکون دادم و گفتم:-برو بابا اگه من کسی رو زیر نظر داشتم تا حالا خونه ی شوهر بودم ، نه خونه ی بابام...
لبخندی زد و با گفتن جمله ی مسخره ای از من جلو افتاد.
سهراب-من دلم از این میسوزه که تو از این عرضه ها هم نداری موشی...
دیدی بی ادب چی گفت...انگار نه انگار که داشتم با این جدی حرف میزدم ، زد تو فاز شوخی و بعد از گفتن حرفش ، گذاشت و رفت...


دو ضربه ی آروم به در زدم و با باز کردن لای در ، آروم وارد اتاق شدم...روی سجاده اش نشسته بود و مشغول ذکر گفتن بود...بدون کوچکترین سر و صدایی کنارش نشستم و محو صورتِ مهربونش شدم...چه شبهایی خوبی بود ... وقتی با همین صوت آرامش بخشش برام قصه میگفت و غصه ی دلم رو به دست باد میسپرد...شبهایی که همراهش به شهر قصه میرفتم و توی دنیای پر از شادیش ، لحظه ای شاد میشدم... آغوشش وقتی بود ، بهترین بود... حیف که همیشه نبود...حیف که فقط برای من نبود...به عکس روی میز نگاهی انداختم...اون عکس هم حرف منو تایید میکرد...عزیز فقط برای من نبود ، آغوشش برای خیلی ها آرام کننده بود... و همه میدونستند که شیده وقتی چیزی رو بخواد ، فقط برای خودش میخواد...توی این مورد زیاد از خود گذشتگی نداشتم...وقتی بچه بودم با این قسمت از وجودم خیلی مشکل داشتم و سعی و تلاش من برای تغییر دادن این واقعیت هم نتیجه ای در پی نداشت...شیده دست از این خواستن برنمیداشت...خوب یادمه که وقتی مامان و بابا و شروین کسی رو در آغوش میگرفتند صدام در می اومد و نا گریه و هیاهوهایی که خاصِ خودم بودند ، بازم اونها رو برای خودم نگه میداشتم ...شاید حالا خیلی کمتر به این موضوع فکر میکنم ولی هنوزم اون تعصب وجود داره ، ولی از اون گریه ها و هیاهوها خبری نیست...خیلی وقته شیده یاد گرفته که همه چیز رو نباید نشون داد ، خیلی چیزها رو باید توی قلب و فکر خودت نگهداری...خیلی چیزها گفتنی نیست...گفتن بعضی موضوع ها زندگی رو برای دیگران مختل میکنه...شیده یاد گرفته روی پای خودش وایسته و حالا میخواد بیرون از خونه هم به همه ثابت کنه که شیده فقط باید بخواد...صدای عزیز شهر قصه و غصه رو دود کرد و منو متوجه ی سجاده ی تا شده کرد.
عزیز-خوبی مادری؟
سری تکون دادم و در حالی که سرم و روی پاش قرار میدادم ، گفتم:-خوبم عزیز...خوبم...
عزیز-خوش گذشت شیده جان؟
پاهام رو به سمت شکمم جمع کردم و با صدای آرومی که خودمم شک داشتم شنیده شده باشه گفتم:-آره خوش گذشت...
دوست نداشتم حرف بزنم...فقط میخواستم یکم آروم بشم...تلاطم قلب و روحم اونقدر زیاد بود که نمیتونستم به موضوعی که قرار بود به بابا بگم فکر کنم ، چه برسه به عمل کردن...اولین قطره ی اشک که از گوشه ی چشمم جاری شد فهمیدم وضعم خیلی خراب تر از چیزیه که بهش فکر میکردم...شیده میترسید...از آینده ی نامعلومی که هیچی ازش نمیدونست ، میترسید...از تصمیمش مطمئن نبود ولی میدونست که چاره ای جز قبول این شرط نداره....شیده دو دل بود...دو راهی سختی بود ولی من راه رو انتخاب کرده بودم ، فقط یکم شجاعت میخواستم تا شروع به حرکت کنم...عزیز داشت بهم شجاعت میداد و این کار رو با نوازش موهام آغاز کرد...
همونطور که دستش لای موهام میچرخید گفت:-تو که تصمیمت رو گرفتی پس چرا هنوز پریشونی مادر؟ شیده کوچولوی من کجا خودش رو قایم کرده؟ همون کوچولویی که وقتی چیزی رو میخواست اونقدر سماجت های منطقی نشون میداد که همه راضی میشدند...هان؟ کجاست دختری که من میشناختم؟...کجا قایمش کردی؟...صداش کن ، مطمئن باش صدات رو میشنوه و بهت کمک میکنه...اون جایی نرفته ، فقط دیده بهش احتیاج نداری و فراموشش کردی ...حالا داره برات ناز میکنه ، داره خودش رو مخفی میکنه...اگه صداش کنی و نازش رو بکشی ، میاد و کمکت میکنه...
حرفای عزیز سد چشمام رو شکست...کنارش راحت اشک میرختم و خودم رو پاک میکردم...پاک میکردم از پیله ی دروغی که دورم تنیده شده بود...پاک شدم از شیده ای که همه چیز رو مخفی میکرد...داشتم صدای دختر کوچولویی رو می شنیدم که میگفت الا و بلا باید این عروسک رو بخرم...این عروسک مال منه...صدای مادرش که برای آروم کردنش میگفت که دفعه ی بعد که از مهد یک نمره ی بیست گرفت براش عروسک رو میخره رو واضح داشتم ولی دخترک لپ گلیِ خاطره ی من به سمت باباش رفت و دوباره حرفش رو تکرار کرد...اگه تا دفعه بعد بیان و حنا رو با خودشون ببرند چی؟...اصلا شما حنا رو بخرید پیش خودتون نگه دارید ، هر وقت من بیست رو گرفتم بهم بدید...لبخند بابا و نگاه مهربونش نشون از موافقت داشت...حنا هنوزم که هنوزه محرم رازهاییِ که هیچ کس ازشون خبر نداره...من حنا رو دارم ، پس بازم میتونم چیزی رو که میخوام بدست بیارم...
از جام بلند شدم و با بوسه ای که به صورت عزیز نشوندم ، به قصد خارج شدن از اتاق به سمت در رفتم...ولی صدای عزیز قبل از خارج شدن بهم گفت که توی این راه عقل مهم ترین چیزه...
عزیز-شیده جان توی این موقعیت تویی که تصمیم میگیری ، پس راهی رو انتخاب کن که برات پشیمونی به همراه نداشته باشه... و مثل همیشه توکل به اون بالایی رو از یادت نبر.
سری تکون دادم و با لبخند شادی که خاصِ شیده کوچولو بود از اتاق خارج شدم... حالا مطمئن بودم و شجاعت کافی رو داشتم.


شده بودم همون آتیش پاره ی اعصاب خورد کن و حرف گوش نکن... پای راستم رو از روی نرده های آهنین راه پله رد کردم و با صدای "یـــوهـــو" ی شادی سر خوردم به سمت پایین...همیشه از این کار لذت میبردم ، ولی مامان همیشه باهاش مخالف بود و میگفت هر وقت تو مشغول سرسره بازی روی این نرده ها میشی تن و بدنِ من میلرزه...صدای شادِ شیده کوچولو باعث شد از آشپزخونه خارج بشه و با ضربه ای که به صورتش زد و من مطمئن بودم که صورتش سرخ سرخ شده گفت:-خدا مرگم بده شیده ، این چه کاریه میکنی...باز تو بچه شدی ؟
به اخر نرده که رسیدم جفت پا روی سنگ فرود اومدم و درست روبروش قرار گرفتم...با دستام صورتش رو قاب کردم و آروم مالش دادم.
-فدای مامان خوبم ، خوب چرا اینجوری خود زنی میکنی؟...ببین صورتت چقدر قرمز شده ، من که چیزیم نمیشه مامانی...مثل همیشه یک تفریح کوچولو داشتم.
مامان-میدونی چند وقت بود از این کارا نمیکردی؟
-یک چند سالی میشد ولی خیلی حال داد.
مامان-درست حرف بزن دختر...حالا چی شده شیده خانم یاد کارای چند سال پیش افتاده؟
-خیلی وقت بود شیده کوچولو رو فراموش کرده بودم ... به قول عزیز دارم با این ورجه وورجه ها نازش رو میکشم تا دوباره خودش رو نشون بده.
لبخندی به حرفم زد ، دستش رو یکطرف صورتم نوازش گونه حرکت داد و با لحن آرومی پرسید:-خوبی عمرم؟
مثل خودش لبخندی زدم که باعث شد دستش توی چالِ گونه ام محصور بشه و با یکبار بستن و باز کردن چشمام حرفش رو تایید کردم...لبخندش عمیق تر شد و با گفتن"خدا اخر و عاقبتت رو بخیر کنه آتیش پاره"ازم دور شد...اونم فهمید که شیده فکرهایی به سر داره ، ولی با این جمله بهم ثابت کرد که به راه شیده و خودش اعتماد داره...
نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم و با رسیدن به صندلی راک ، بابا رو هم پیدا کردم...خیلی آروم به جلو و عقب حرکت میکرد و چاییش رو مینوشید...یکراست به سمتش حرکت کردم و چند ثانیه بعد درست پشت سرش ایستاده بودم...پشت سر مردی بودم که درسته با این شرط خیلی چیزها رو داشت بهم تحمیل میکرد ولی بازم دوستش داشتم و میدونستم که حتما دلیل خاصِ خودش رو داره ، هر چند که به من نمیگه...دستام روی شونه اش قرار گرفت و اون هم دست از نگاه کردن به من توی شیشه ی روبرو برداشت و سرش رو بلند کرد...صورتش درسته که لبخند نداشت ولی پر از مهربونی بود...محبتی که شیده کوچولو خوب درکش میکرد و باعث شد فشاری به شونه هاش بیارم...این دفعه لبخند به لب هاش هم کشیده شد و گفت:-چی شده که شیده ی بابا دوباره یاد بچگی و بازیگوشی هاش افتاده؟
آروم شده بود ، دیگه خبری از خشم چند شب پیش نبود... لبخندی به صورت آرومش زدم و گفتم:-باید باهاتون حرف بزنم آقاجون...
بابا-منتظرِ اومدنت بودم...بگو بابا ، می شنوم.
حرکت کردم و روبروش ایستادم...وقتشه شیده ، بگو ...
-درباره ی شرطی که گذاشتید خیلی فکر کردم...اولش که میدونید شوکه شدم ، اصلا انتظارش رو نداشتم...بهش فکر کردم و به جواب منفی رسیدم...
با گفتن این قسمت خیره ی صورتش شدم تا عکس العملش رو ببینم...ولی جز یک اخم کوچیک چیزی عایدم نشد ، بابا خوددار تر از این حرفا بود...پس حرفم رو ادامه دادم
-بازم فکر کردم...نمیتونستم بی خیال این همه تلاش بشم...فقط کارِ من نبود ، آتو هم خیلی سعی کرد...میدونستم اگه من نباشم آتو هم قیدش رو میزنه...این کار فکر من بود پس نباید جا میزدم...بالاخره این فکر کردن ها جواب داد...میخوام شرطتون رو قبول کنم ، شما هم باید اجازه بدید تا خودم انتخاب کنم...
بابا-چرا میخوای قبول کنی؟
-نمیخوام بعدها افسوس بخورم...میدونید که من وقتی برای یک چیزی تلاش میکنم باید بهش برسم...اگه الان نتونم به چیزی که میخوام برسم ، تمام ذهنیتم نسبت به شیده و قول هاش بهم میریزه...من میخوام این راه رو تا تهش برم بابا ، کمکم کنید...
وقتی دستای گرمش حصار محکمی شد برای دستای سردم ، فهمیدم که میتونم روی کمکش حساب کنم...باید دلواپسی رو بذارم کنار و یک همراه خوب پیدا کنم... ولی من یک همراه برای یک زندگی خوب نمیخوام ، من یک همراهِ خوب برای اجرای نقشه ام میخوام...
بابا خودش بهم یاد داد که نباید زیر بار حرف زور برم...من که نمیدونم توی فکر و ذکر بابا چی هست که باعث این شرط شده ، ولی هر چی که هست من باید ازش سر دربیارم...باید بدونم چه مانعی باعث شده که من برای گذشتن ازش همچین ریسکی بکنم.


مامان-شیده جان سر راهت اون لباس منو هم از خشکشویی بگیر ، فکر نکنم خودم وقت کنم برم.
-باشه فقط رسیدش رو بهم بدید که دوباره کاری نکنم ، مثل اون دفعه مجبور بشم دوباره برگردم.
مامان-اون از سر به هوایی خودت بود ، روی میز جلوی در گذاشتم خانومی...فقط وقتی گرفتیش زیاد این ور و اون ورش نکن شیده ، پارچه اش زود چروک می افته...
-نگران نباش مامی وقت برگشتن میگیرم که صاف و صوف تحویلت بدم ، فعلا من برم که دیرم شده اساسی...خداحافظ.
مامان-به سلامت مواظب خودت باش ، زود هم برگرد.
چشمکی به مامان زدم و از ساختمان خارج شدم....مهمونی امشب قرار بود خیلی وقت پیش گرفته بشه ولی به خاطر موضوع هایی که من و بابا پیش آوردیم عقب افتاد و حالا باید برگزارش کنیم ، هر چند که حوصله اش رو ندارم ولی به خاطر بابا و مامان باید تحملش کرد...خوبیش اینه که آتو و تینا هستند واگرنه من باید با فامیل های عالی مون چیکار میکردم مخصوصا گل سر سبدشون ، سپیده ی عزیز...!
با یادآوری اسمش لبخندی ناخودآگاه روی صورتم جا گرفت ولی با یادآوری اینکه خاله و سینا گفتن امشب نمیتونن بیان حالم گرفته شد ، چقدر دلم برای مینا تنگ شده ... حیف که این بارداری خیلی براش خطرناکه و اجازه ی سفر نداره واگرنه امشب با هم میترکوندیم...با فکر به واژه ی آخر یاد اتوسا افتادم و با هراس نگاهی به ساعت ماشین انداختم و ... وای ...بدبخت شدم فکر کنم یک ده دقیقه ای تاخیر دارم...دست از فکر کردن برداشتم و ماشین و روشن کردم ، مثل اینکه به من نیومده توی این چند روز آن تایم باشم...خدا کنه خودش هم عجله ای برای رفتن نداشته باشه ، واگرنه حسابم رسیده است....هر چه بادا باد ، بزن بریم شیده خانم...

***


ابرویی برای شیده یِ توی آینه بالا انداختم و با چشمک بامزه ای بهش گفتم:-ماه شدی...
سرم بالاتر اومد و از توی آینه به چهره ی زهره خانم که خیره ی صورتم بود لبخندی زدم و ادامه دادم
-مرسی زهره خانم...عالی شد
زهره-خودت خوشگلی عزیزم ولی این مدل مو و ابرو خیلی بهت میاد...توی مدلهایی که برات کار کردم این بهتر از همه به چهره ات نشسته
آتو-موافقم...موهات رو که خورد میکنی قشنگ تر میشه...ابروهاتم وقتی کمون داره مهربون تر میشی برعکس همیشه ...بکش کنار که نوبت منه ، دستت طلا زهره جون مامی ما دستور دادند که جلوش رو کوتاه نکنم پس به جلوی موهام کار نداشته باش...بقیه دست و سلیقه ی خودت رو میبوسه
زهره خانم لبخندی به حرف آتو زد و با گرفتن قیچی خودش اول مشغول دسته دسته کردن موهاش شد...بیشعور موهای نازی داشت و من عاشق رنگشون بودم...یک عسلی خوش رنگی که به قول مامان فقط خدا میتونه رنگش رو در بیاره...طفلک مامان چند بار این رنگ رو گذاشت ولی دریغ از یک ذره شباهت به رنگ موهای آتو...به سمت صحرا رفتم و کنارش نشستم
-باز تو این چهار تا شویدت رو رنگ آمیزی کردی؟
صحرا-بی ادب درست صحبت کن ، خودت کچلی بعدش هم دلت هم بخواد به این قشنگی... از این رنگ خیلی خوشم اومد فعلا تغییرش نمیدم...بیل ها رو بیار جلو برات سوهان بکشم...
نگاه خشمناکی به چهره ی شادش انداختم و دست راستم و روی دستش قرار دادم...یک نگاه کلی به انگشتام انداخت و مشغول بند و بساطش شد...مرتب کردن ناخن هام رو دوست داشتم و صحرا همیشه عالی کار میکرد...
صحرا-گرد کنم؟
سری تکون دادم و با حرفش موافقت کردم...تنوع بعضی وقتها خوبه ، یک ماهه که همین جوری صاف بوده یکم انحنا پیدا کنه به جایی برنمیخوره...اینم مدلیه برای خودش...

***


شروین-شیده برو حاضر شو ، من بقیه ی ظرف ها رو تزیین میکنم...
-همونجور که من تزیین کردم؟
دندون قروچه ای کرد و گفت:-همون جور که تو تزیین کردی...البته میتونم قول بدم از مال تو قشنگ تر بشه ، بدو برو لباسات رو عوض کن.
لبخندی به صورتش پاشیدم و گفتم:-چشم قربان...
قبل از خارج شدن جلوی در آشپزخونه ایستادم ، به سمتش برگشتم و با گفتن چمله ی "شروین خرابشون نکنی ها و اگرنه به تانیا میگم" پا به فرار گذاشتم ولی صدای آتیش پاره گفتنش رو واضح شنیدم...چقدر سر به سرشروین گذاشتن حال میده...پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم و خیلی سریع به اتاقم رسیدم...لباسم روی تخت بود ، برعکس مهمونی های دیگه خیلی ساده بود...به خاطر حضور خان دایی خیلی چیزها باید رعایت میشد البته خودم هم مخالف نبودم...مامان یک تونیک یشمی رنگ با یک شلوار راسته ی سفید انتخاب کرده بود و صد البته یک شال که رگه های سبزِ لجنی اش رو خیلی دوست داشتم...یک تیپ ساده و مناسب...!
پوشیدن همون لباس ساده هم یک ساعتی منو علاف کرد ، البته بیشتر یک آرایش ملایم وقتم رو گرفت...ولی بالاخره تموم شد...نگاهی به خودم انداختم ، عالی که نه ولی خوب که بودم...روی هوا بوسه ای برای شیده فرستادم و از اتاق خارج شدم ، نگاه حسرت آلودی به نرده ها کردم ولی دست آخر مثل یک خانم متشخص پله ها رو در پیش گرفتم ، چون اصولا مهمونای ما همیشه سر وقت می اومدن پس باید خودم رو برای دیدن چندین نفر آماده میکردم ، و با سر خوردن روی نرده ها نمیشد یک شروع عالی داشت!
با رسیدن به پله ی اخر چهره ی خندان تینا درست روبروم قرار داشت...مثل همیشه نرسیده فکش به کار افتاده بود ، یکراست به سمتشون رفتم و از پشت چشماش رو گرفتم که با واکنش سریع و درستش مواجه شدم
تینا-شیده جان زمان این کارا سر اومده ، بعدش هم بین این همه آقا فکر به این که تو این کار رو میکنی خیلی سخت نیست...
-بابا باهوش...!
تینا-بر منکرش لعنت...
صدای سهراب مثل قاشق نشسته اومد وسط حرفای ما ...اونم با چه کلمه ای...!
سهراب-بشمــــــــــــار...
زیر لب کوفتی نثارش کردم و برای خفه کردن خنده های تینا یک ویشگون ریز از بازوش گرفتم...بیچاره کم مونده بود همزمان با مالش بازوش ، بالا و پایین هم بپره...الهی بگردم مثل اینکه خیلی دردش گرفت طفلکی ، همچین با سوز نگاهم کرد که از کرده ی خودم پشیمون شدم ولی لبخند چند ثانیه ی بعدش باعث شد پیش خودم بگم"اصلا حقش بود".
سهراب-احوال شیده خانم؟
-من که عالیم ، شما خوبی؟
سهراب-بد نیستم...چیکار کردی با اون موضوع؟ کسی رو پیدا کردی که بدبختش کنی؟...میترسم اخر سر خودم پیِ بدبختی رو به تنم بمالم و بیام بگیرمت...
اخم کمرنگی به حرفش کردم و گفتم:-لازم نکرده جنابعالی از این زحمت ها بکشی...نگران چیزی هم نباش بالاخره یکی رو پیدا میکنم که خوشبختش کنم...میدونی که من پتانسیل های بالایی توی راست و ریست کردن مشکلات دارم.
سهراب-در مقابل پتانسیل بالایی هم در رابطه با جذب مشکلات داری...انگار مشکلات شدن آهن و تو هم آهنربا...!
-بهتره به جای فکر کردن به چیزهای نا امید کننده از مهمونی لذت ببری آقای مهندس...
سهراب-اوه اوه بدو برو که عمه خانومت از راه رسید ، باید هر چه سریعتر مراتب احترامت رو به جا بیاری...بعدا جوابت رو میدم کوچولو...
با حرف سهراب نگاهی به سمت قسمت جلویی انداختم...حق با سهراب بود ، عمه راحله و سپیده جلوی در داشتن با بابا سلام و احوال پرسی میکردند...با لبخندی از سهراب جدا و به سمتشون رفتم...با رسیدن من عمه طبق عادت همیشگی خودش منو در آغوش گرفت و چند تا ماچ آبدار هم روی هوا برام فرستاد...حالا کی قسمت بشه و من اینا رو از هوا دریافت کنم ، الله والعلم...
با سپیده دست دادم و خوش امد گفتم ولی با اومدن مامان از این همه تشریفات خلاص شدم و یک قدمی عقب کشیدم ولی صدای سپیده نذاشت یک نفس راحت بکشم.
سپیده-بریم پیش بچه ها شیده؟
سری از روی ناچاری تکون دادم و کنار سپیده که انگار ناجور عجله داشت راه افتادم ، البته عجله اش رو درک میکردم ولی میدونستم که نتیجه ای در بر نداره...درست روبروی سهراب ایستادیم ...خیلی راحت اخم های درهم سهراب رو که تا چند دقیقه قبل خبری ازشون نبود رو میشد دید...طفلک نمیتونست چطور باید این همه مزاحم رو از خودش دور کنه...قبل از هر کاری ، صدای بابا بود که دوباره منو خلاص کرد و البته گره ی اخم های سهراب رو کورتر کرد...تنهایی با سپیده چه شود...!
بابا-شیده جان ، بابا بیا حاج عنایت و خانواده اش اومدن...
اوه اوه اینم شده یک معرکه ی دیگه...مهمونای خودمون کم بودند حالا باید دوست تازه پیدا شده ی بابا رو هم پذیرا باشیم...خدا کنه دختر نداشته باشه واگرنه معلوم نیست چه بلای دیگه ای در راهِ...با لبخندی که به چهره کشیدم از سهراب که با قیافه ی زاری خیره ی من بود و سپیده که با چهره ی شادی داد میزد که زودتر گورتو گم کن ، فاصله گرفتم و خودم رو به مامان و بابا رسوندم...همرمان با من شروین هم خودش رو رسوند و درست کنارم ایستاد...خانم و آقای شیک پوشی جلوی در رسیدن و اون آقا که میشد حدس زد باید همون دوست آقا جون باشه با دست خانم رو به ورود ترغیب کرد و خودش هم پشت سرِ همسرش وارد شد... هر دو شون چهره ی مهربونی داشتند و باعث شدند آروم تر بشم...هر دو با مامان و بابا احوالپرسی گرمی کردند و بعدش بابا مشغول معرفی من و شروین شد
بابا-حاجی شروین رو که یادت هست؟
حاجی-ماشاا... مردی شده برای خودش ، آخرین بار که دیدمش یک نووجون بود.
شروین جلو کشید و بعد از دست دادن با مرد گفت:-خوش اومدید حاج آقا
حاجی-مرسی بابا...صالحی این دختر خانمِ گل ، همون شیده کوچولوی آتیش پاره است؟
با حرف اون مرد بابا تک خنده ی بلندی کرد و با سر جواب مثبت داد...نه مثل اینکه این آقا ما رو خوب میشناسه و ذات ما رو قبلا دیده...دیدم زشته صم و بکم همونجور وایستم ، پس لبخندی زدم و گفتم:-سلام ، خوش اومدید...
آقاهه لبخندی به صورتم پاشید و با گفتن "سلام به روی ماهت دخترم"سر و ته قضیه رو هم آورد ولی خانومش جلو اومد و خیلی صمیمی منو در آغوش کشید و گفت:-ما شا ا... خانومی شدی برای خودت شیده جان ، آخرین باری که دیدمت یک دختر کوچولوی 6 ساله بودی که موهات رو خرگوشی بسته بودند.
صدای سلام بابا با یک پسر جوون و رها شدن از آغوش زهرا خانم ، در یک زمان اتفاق افتاد ... ولی چیزی که من دیدم یکم عجیب بود...یعنی توی این دنیای به این بزرگی چیز عجیبی وجود نداره ولی دیدن اون برای من یکم غیر منتظره بود ، همونطور که دیدن من برای اون عجیب و باور نکردنی بود چون باعث شد هر دو همزمان این واقعیت رو اعتراف کنیم.
- تو...!!!
پسر- تو...!!!

مثل اینکه برخورد عجیب ما برای خانواده ها هم غیر منتظره بود ، چون بابا پرسید
بابا-شیده بابا ، تو امیر جان رو میشناسی؟
نگاه سنگینم رو از چهره ی گرفته و صد البته خشمناکِ پسرِ پیش روم گرفتم و با سر حرف بابا رو رد کردم...من کجا این غول بی شاخ و دم رو میشناسم...اصلا خدا نکنه من با این کوه غرور و خودخواهی آشنایی داشته باشم...همون یکباری که دیدمش به هفتاد و هفت پشتم بسِ...بابا که دید از من حرف و جوابی گیرش نمیاد به سمت مهموناش برگشت و اونها رو به داخل دعوت کرد...ولی صدای شروین اجازه ی بی خیالی درباره ی این موضوع رو به من نداد
شروین-از کجا میشناختیش؟...من خیلی وقت بود که سامی رو ندیده بودم ، تو که جای خود داری...
-من که نمیشناسمش...فقط اون شبی که رفتیم کافه یک تصادف کوچیک باهاش داشتم.
صداش بلند تر شد و با لحن سوالی و صد البته ترسیده ای گفت:-تصادف؟
-وای چرا اینقدر سین و جیم میکنی شروین ، فعلا برو به مهمونات برس بعدا برات توضیح میدم...اوکی؟
چپ چپی نگاهم کرد و با تکونِ سرش ازم جدا شد...دقیقا به سمت همون پسره رفت ، مثل اینکه شروین این خانواده رو بیشتر از من میشناخت...هر چند با حرف زهرا خانم من حق دارم زیاد باهاشون آشنا نباشم...گفت آخرین بار شیده ی 6 ساله رو دیده ولی الان شیده 20 ساله است...دست از نگاه به شروین و پسرِِ کنارش برداشتم و به سمت عزیز و عمه راحله رفتم...عزیز با دیدن من که در یک قدمی شون ایستادم گفت:
عزیز-مهمونای بابات رو دیدی مادری؟
سری تکون دادم و همزمانی که کنارش روی دسته ی مبل نشستم ، گفتم:-اوهوم دیدمشون...شما اونها رو میشناسید؟
عزیز-آره مادری خیلی سال پیش با هم رفت و آمد داشتیم ، اون موقع تو خیلی کوچیک بودی ولی بعد از رفتن حاجی دیگه ازشون خبری نداشتیم...مثل اینکه بابات یک ماه پیش اتفاقی حاج عنایت رو دیده...
-آره وقتی مامان قزوین بود ، بابا گفت یکی از دوستای قدیمیش رو پیدا کرده...چند بار هم از این دوره ها با هم رفتن...
صدای عمه اجازه حرف زدن بیشتر رو گرفت و باعث شد من از جام بلند بشم و در پی پیدا کردن دختر عمه ی عزیزم راهی بشم...!
راحله-شیده جان میدونی سپیده کجاست؟ هر چی چشم گردوندم پیداش نکردم
حیف بود همین جوری بذارم برم...پس قبل از رفتن جوری که عمه جان خوب متوجه موضوع بشن گفتم:-زمانی که من رفتم پیش مامان اینا درست کنار سهراب ایستاده بود ، الان رو نمیدونم ولی پیداش میکنم بهش میگم کارش دارید...
عمه لبخند بامزه ای تحویلم داد که از هزار تا فحش بدتر بود ، بعد هم گفت:-مرسی عزیزم...
لبخند عمه رو جواب دادم و ازشون فاصله گرفتم...دختره ی دیوونه معلوم نیست کجا رفته ، حالا من باید جورش رو بکشم و دنبالش بگردم...خوبه عمه خانم همیشه به من میگه دختر باید سنگین و رنگین باشه ، بعد دختر خودش...فکرم رو کات کردم و گفتم اصلا به من چه ، من شاهکار کنم مواظب کلاهِ سر خودم باشم تا باد نبردش...
یکم به گوشه و کنار سالن دقیق شدم ولی خبری ازش نبود ، سهراب رو که دقیقا روبروی پنجره ایستاده و به حیاط خیره شده بود رو پیدا کردم ، شاید اون بدونه سپید کجاست...به سمتش رفتم و کنارش ایستادم ، خیلی زود دست از نگاه کردن به حیاط برداشت و به سمتم چرخید
سهراب-کاری داشتی؟
-اوهوم...دنبال سپیده میگردم ، نمیدونی کجاست؟
شونه ای بالا انداخت و با صدای آرومی گفت:-باید طبقه ی بالا باشه ، آخرین دفعه که دیدمش داشت پله ها رو بالا میرفت...
به چهره اش دقیق شدم...نه مثل اینکه خبریه ، صورتش تو هم بود و مثل چند دقیقه قبل سرحال نبود...داشت دوباره توی سیاهی منظره ی روبروش گم میشد که با موبایلم چند ضربه به بازوش زدم و گفتم:
-هی آقاهه کجا میری؟...چی توی حیاط خونمون دیدی که نمیذاره نگاه ازش بگیری؟
سهراب-هیچی...برو دنبال کارت بچه...
نه این سهراب ، سهرابی نبود که من قبل از اومدن مهمونا داشتم باهاش حرف میزدم
-سهراب...
دست از سر پنجره برداشت و کامل به سمت من چرخید و سری تکون داد... مثل اینکه هوس جواب دادن نداره...خودم باید حرف بکشم
-چیزی شده؟
سری در جهت رد حرفم تکون داد و بدون حرف به چشمام خیره شد...اه...پسره ی دیوونه معلوم نیست باز چش شده...
-سهراب...آقای محمودی...آهای آقای مهندس...؟
با نوع صدا کردن من صورتش یکم در هم رفت ولی خودش از رو نرفت و درست طبق همون ترتیب من جواب داد...کلا فقط قد دراز کرده واگرنه مثل یک بچه دوست داره سر به سر دیگران بذاره و جوابشون رو بده
سهراب-جانم...هان...زهر مار...چی میگی تو دختر؟
لبخندی به حرص خوردنش زدم و گفتم:-چته...؟
حرص جای خودش رو به لبخند کمرنگی داد و گفت:-هیچی نیست...برو ردِ کارت...
-نوچ...نمیشه...میدونی که من اصولا زیادی کنجکاوم و اگه الان نفهمم تو چته ، از مهمونی هیچی نمیفهمم...
سهراب-کنجکاو نه ، زیادی فضول تشریف داری...
صدای شروین نذاشت یک جواب دندون شکن به این آقا بدم ولی حضور مهمون عجیب امشب هم جالب بود...به خاطر حضور اون دو نفر برگشتم و یکم کنار کشیدم ، درست مقابل پسره و کنار سهراب ایستادم...
شروین-اینم سهراب خان...
امیر-سلام جناب مهندس...حال و احوال چطوره؟
با مکث نگاهی به دستِ پسره انداخت و همزمان با اینکه دستش رو دراز میکرد ، آروم طوری که فقط من شنیدم گفت"کوفت" ولی برای اینکه یک پوشش برای این کلمه پیدا کنه ، پرسید:
سهراب-ما همدیگه رو میشناسیم؟
امیر-من که خیلی وقته شما رو میشناسم ولی مثل اینکه شما گرفتاری زیاد داری و ما رو از یاد بردی...
انگار جواب پسره براش جالب بود ، چون با تردید پرسید:-خیلی وقته؟
شروین-چرا خنگ بازی در میاری سهراب...سامی یادت نیست؟
سهراب که انگار بعد از شنیدن حرف شروین مشغول زیر و رو کردن خاطراتش بود ، یکدفعه بشکنی روی هوا زد و گفت:-اوه...سامی خودمون...پسر حاج عنایت...
امیر-سامی و کوفت...درست بگو حسام
شروین-گیر الکی نده پسر...ما همیشه سر این موضوع اتفاق نظر نداشتیم ، امروزم هم روش...
امیر-نه بابا...؟
من این وسط گیر اسم این پسره بودم...خوبه بابا همین الان این رو امیر صدا زد ، حالا این میگه حسام ...این دو تا خل و چل هم میگن سامی...خوبه طرف برای خودش چند اسمِ است...صدای شروین من رو از فکر بیرون کشید و باعث شد دوباره پوزخندِ به ظاهر لبخندِ جنابِ چند اسم رو شاهد باشم...
شروین-کجایی دختری؟
-همین جا ، کنار شما...راستی آتو نیومد؟
سهراب به جای شروین جوابم رو داد و گفت:-نه هنوز نیومده...شما مثلا میخواستی دختر عمه ات رو پیدا کنی ها...
لبخندی به صورتش پاشیدم و گفتم:-من که گفتم مهمونی زهرمار میشه...پس بهتره بنده چند لحظه ای وقت گرانقدر شما رو بگیرم...
نگاهم چرخید و با اخمهای درهم پسره و لبخندِ شل شده سهراب مواجه شدم، سری تکون داد ولی از جاش تکون نخورد...نه مثل اینکه تا اهرم فشار نباشه این بشر به حرف نمیاد...
-آقای مهندس فکر کنم من با شما داشتم حرف میزدم...
سهراب-مهندس و کوفت...!
یکم اخمهاش بازتر شد و رو به سهراب گفت:امیر-عادت های کودکی و نوجوونی ترک نشده؟
سهراب-قراره ترک بشه ؟...اصلا همیشه گفتن ترک عادت موجبِ مرضه ، منم که نمیخوام مرضی ، چیزی بگیریم در نتیجه...
شروین به سمت من چرخید و پرسید:-چی رو باید بگه؟
-خودش میدونه...
سهراب-برو دنبال دختر عمه ات بگرد...بعدا حرف میزنیم...
-بعدا یعنی نخود سیاه؟...اوکی فعلا میرم دنبال اوامر عمه جان بعدا حال شما رو میگیرم...
سهراب-خدا به داد منِ بیچاره بر...
حرفش نصفه کاره موند ولی چند ثانیه بعد با لحن شادی گفت:-بزرگیش رو شکر...رسید...آتو اومد ، برو که دوستت منتظره...
نگاهم به سمت راهِ نگاهش چرخید و آتو رو دیدم...قید سپیده و دلیل تو هم رفتن چهره ی سهراب رو زدم و ازشون جدا شدم...سهراب که فعلا چیزی نمیگه پس آتو رو عشقه.


ازشون جدا شدم و یکراست به سمت جایی که آتو و آرام جون وایستاده بودند رفتم ... قبل از اینکه آتو روی سرم ولو بشه توی بغل خاله رفتم و باهاش رو بوسی کردم
آرام-خوبی خانومی؟...کم به ما سر میزنی شیده جان ...
از آغوشش خارج شدم ولی خاله دستم رو رها نکرده بود ... سری تکون دادم و گفتم:-شما که بهتر میدونید چه خبر بود...پس عذر بنده رو موجه به حساب بیارید ... از این به بعد دوباره برمیگردم به روال سابق ، یک کاری میکنم خودتون از خونه بیرونم کنید
آرام-این چه حرفیه عزیزم...در اون خونه همیشه به روت بازه ، بعدش هم دخترِ خودمی...شیرین که آتو رو مصادره کرد و رفت
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:-باعث افتخاره بانو...ولی این دخترتون کلا آدم فروشه...
صدای آتو اجازه حرف زدن رو از آرام جون گرفت ولی لبخندش رو وسعت بخشید...
آتو-خوبه حداقل فقط آدم فروشه ، مثل تو جوگیر و توهم زن نیست...فرشته ی آسمانی...
از اون شبِ هم فکری به بعد هر وقت بهش گیر میدم دست میذاره روی همون قسمتی که بهش گفتم با فرشته طرف بوده...کلا بچه ی بی جنبه ای بود و کاریش نمیشد کرد...سری تکون دادم و رو به آرام جون گفتم:
-به نقاط منفی این بچه باید واقعیت ننگری رو هم اضافه کرد...
اتو-چی چی ننگری؟... این دیگه چه صیغه ایه؟...ننگری...!
درست داشت ادای حرف زدن من رو در میآورد...توجهی نکردم و گفتم:-خوب مگه چشه؟... چون همیشه واقعیت ها رو انکار میکنی پس میشی واقعیت ننگر...!
آتو-برو بابا...اگه قرار باشه واقعیت نگری من برگرده به اینکه تایید کنم تو فرشته ای ، پس بهتره همون واقعیت ننگر باشم...
لبخند مسخره ای تکمیل کننده ی جمله اش کرد و آرام جون رو به سمت مامان هدایت کرد.... بعد از رفتن مامانش با لحن جدی ای پرسید
اتو-اون پسره که کنار سهراب و شروین وایستاده کیه؟...فامیل که نیست...
به سمت پسرا برگشتم و با سر قسمت دوم حرفش رو رد کردم...
-نه فامیل نیست ، پسر دوست تازه پیدا شده ی باباست....اسمش امیر...سامی...حسام... چه میدونم یکی از همین هاست
لبخندی به من زد و گفت:-یعنی این همه اسم داره؟
-دقیق نمیدونم ولی به احتمال زیاد باید امیر حسام باشه ولی پسرا سامی صداش میکنند...
آتو-مگه همدیگه رو میشناسند؟
-آره خیلی خوب همدیگه رو میشناسند ، درست برعکس من که نه خودش رو نه خانواده اش رو نمیشناختم...
آتو-اوکی...بچه ها کجان؟
با سر قسمتی از سالن رو نشون دادم و همراهش راهی همون سمت شدم...تینا و تانی به همراه یکسری از دخترها اونجا بودند....یکدفعه یاد سپیده افتادم و حرف سهراب که گفت رفته بالا...دستی به شونه ی آتو زدم و گفتم:
-تو برو پیش بچه ها من برم سپیده رو صدا کنم
اتو-کجاست مگه؟
-رفته بالا...زود میام.
آتو-باشه...پس من پیش بچه هام.
از آتو جدا شدم و به سمت راه پله رفتم...به من نیومده درست و حسابی از مهمونی لذت ببرم... در اولین اتاق رو باز کردم ولی خبر از زندگی و کسی که توش نفس بکشه نبود...این اتاق همیشه خالی بود...اتاق شروین هم که بعید میدونم بره ، پس می مونه اتاق خودم...ضربه ای به در زدم و آروم در رو باز کردم...حدسم درست بود چون گوشه ی تخت نشسته و به گوشه ای از اتاق خیره بود...توی حال و هوای خودش نبود ، نه مثل اینکه واقعا خبری شده ...اون از سهراب که تو هم بود ، اینم از سپیده که مثل همیشه نبود...البته خوبه که مثل همیشه نبود چون واقعا حوصله ی نیش و کنایه هاش رو نداشتم ولی خوب دوست نداشتم اینجوری ببینمش ...زیادی دلم رعوف بود...! لبخندی به فکرم زدم و با همون لبخند ، دستم روی شونه ی سپیده قرار گرفت
-خوبی؟ ... چرا اومدی بالا ، مثلا پایین مهمونی داریم ها...
سپیده-حوصله مهمونی ندارم...میشه همین جا بمونم؟
سری بالا انداختم...هر چند که سرش پایین بود و ندید و گفتم:-نوچ...
با شنیدن همین یک کلمه ، با حداکثر سرعت سرش بالا اومد و با اخم غلیظی گفت:-چرا؟
به حالت نمایشی یک قدم عقب رفتم و جواب دادم
-چته بابا...؟ چرا پاچه میگیری دختر...نوچ چون عمه جان کارت داره گفته بیام صدات کنم...افتاد؟
سپیده با شنیدن جمله ام سری تکون داد و گفت:-باشه...تو برو منم الان میام پایین...
سری تکون دادم و بدون جوابی ، به سمت در اتاق حرکت کردم...اصلا به من چه دوست داره بیاد دوست داره نیاد...دختره ی لوس...بلافاصله از اتاق خارج شدم و به قصد رفتن پیش بچه ها از پله ها پایین اومدم...روی پله ی آخر بودم که هیکل گنده ای روبروم قرار گرفت صد رحمت به گوریل!...البته اگه خودش میدونست چه نسبتی بهش دادم بازم اخم هاش تو هم میرفت ، ولی خوبه که نمیدونست لبخندش واقعا قشنگ بود...اِ...اِ...اِ...این چه حرفیه...تلنگری به شیده ی درونم زدم و گفتم:-این چه حرفیه دیوونه اصلا کجای این خنده قشنگه؟...کور تشریف داشتی و من نمیدونستم؟
صدای پسرِ رو بروم نذاشت جوابی از شیده بشنوم...هر چند که منم دوست نداشتم یکی از این آدمهای دور و اطرافم بگه این لبخند قشنگه ، چه برسه شیده ی دورنم بگه...
امیر-اسمت شیده بود دیگه...آره؟
سرم بالا اومد و با اخمِ نیمه غلیظی که به خاطر وجود مهمونا نمیشد کوترش کرد ، جواب دادم
-چطور مگه؟
دوباره همون پوزخند...کدوم دیوونه ای به این گفته با پوزخند قشنگ میشه؟...این حالتش خیلی اعصاب خورد کن بود و منم اصلا دوست نداشتم هیچ وقت شاهدش باشم...
امیر-همین جوری ... حدود یک ماه پیش ، البته یکم بیشتر ما با هم آشنا شدیم...آشنا که نه فقط همدیگه رو دیدیم...ولی هنوز به هم معرفی نشدیم...درسته؟
حرفش یکم عجیب بود...ما تقریبا یک هفته پیش همدیگه رو دیدیم...این چرا قاطی کرده؟...خوبه اون دوستش هم باهاش بود...با تردید جواب دادم
-ما هفته ی پیش همدیگه رو دیدیم آقای عنایت نه یک ماه پیش...فکر کنم من رو با کسی اشتباه گرفتید...
لبش کش اومد ولی خدا رو شکری این دفعه خبری از پوزخندش نبود...این دفعه واقعا لبخند میزد ، یک لبخند خیلی کم رنگ ولی...
اه شیده دو دقیقه خفه شو بذار ببینم چه خبره ...
-چرا میخندید؟
امیر-بعید میدونم اشتباه کرده باشم...اخه من باهوشتر از این حرفام...
خود شیفته....تو رو خدا یک ذره از خودت تعریف کن...دوست داشتم مثل آتو برگردم و بهش بگم"تو رو خدا مواظب شیشه نوشابه ها باش ، بریزه زمین گند میزنه به خونه و زندگیمون"...این دفعه نوبت من بود که یک پوزخند کم رنگ روی لبام بشینه ولی جالبش اینجا بود که لبخند اون با کار من وسعت پیدا کرد...
امیر-حدودا یک ماه پیش توی فرودگاه...فکر کنم اومده بودید استقبال کسی...
یک ماه پیش...خاله ی آتوسا ...مهراد و مژده ...یکم بیشتر فکر کردم ، اون روز خودم تنها رفتم فرودگاه...باطری گوشیم...یکم دقیق تر به کسی که اون روز باهاش برخورد کردم فکر کردم...یک جوون 30 ساله به نظر می اومد... و خیلی پررو...با اون لطفا گفتنش...بی ادب اصلا دوست نداشت باطری گوشیم رو پس بده...البته بماند که منم خوب جوابش رو دادم ...ولی صدای پسره که حالا میدونستم این دیدار میشه سومین دیدارمون ، من رو به خودم آوردم
امیر-شیده خانم حواست کجاست؟
با حرفش یاد اون روز افتادم و گفتم:-اون روز گفتید خانم محترم حواستون کجاست؟
سری تکون داد و با یک ابروی بالا رفته گفت:امیر-پس یادتون اومد...
نمیشد بگم من باهوشم ولی میشد چیزی گفت که آقا یکم احساس سوزش کنه...پس...
-اگه بخوام به هر آدمی که گذری از زندگی من رد میشه توجه کنم ، وقت برای نفس کشیدن نمی مونه آقای عنایت...
البته این حرفم بیشتر در جهت اذیت کردن آدمِ روبروم بود...و اگرنه من خیلی هم نسبت به آدمها دیدگاه با احترامی داشتم و دارم...ولی پوزخندهای اعصاب خورد کن این آقای به ظاهر محترم باعث شد همچین حرفی بزنم و اخم های درهمش رو شاهد باشم
امیر-اینم نظریه برای خودش... و البته نظر...
حرفش رو ادامه نداد ولی میتونستم حدس بزنم چی میخواد بگه...کلا مذخرف بود و دوست داشت با اعصاب من بازی کنه...اصلا من برای چی وایستادم با این حرف میزنم؟...عقلم جمله ی اخر رو تایید کرد و باعث شد به خودم بیام و با تمام احترامی که به یاد داشتم ولی این آقا رو لایقش نمیدونستم گفتم:
-اگه اجازه بفرمایید من از حضورتون مرخص بشم...
سری تکون داد و دقیقا مثل خودم با ادبی که شاید اونم من رو لایقش نمیدونست جواب داد
امیر-اجازه ی ما هم دست شماست...ولی چون شروین و سهراب هم پیش خانم ها هستند ، اگه اجازه بدید تا اونجا همراهیتون کنم
با لبخند سری تکون دادم و راه افتادم... کمترین کاری که میتونستم براش بکنم این بود که با این اجازه مفتخرش کنم...منم که مهربون...!


خوبه این دفعه دیگه کنار هم داریم راه میریم...از اولین دیدار ، شروع کار ما با تصادف و برخورد بود ...ولی ضرب المثلِ تا سه نشه درست از آب درنیومد ، واگرنه این دفعه هم باید منتظر یک برخورد دیگه می موندیم...لبخندی به فکرم زدم و گفتم:-ببین چقدر الاف شدم که به این چیزا فکر میکنم...البته اینم انگار زیاد مفتخر شده ، چون جیک نمیزنه...از زیادی ذوق و شوق حرف زدن رو از یاد برده...!
دوست داشتم برای حرفِ توی ذهنم ابرویی بالا پرت کنم ولی صدای جناب عنایت نذاشت فکرم کامل بشه و درست و حسابی زد توی حال ما...
امیر-چند سال با شروین فاصله سنی دارید؟
غیر مستقیم سن پرسیدن ، یعنی همین...خوب رک بگو چند سالته...چرا حرفت رو میچرخونی پسرِ بابا؟...خوب این که پیچوند و پرسید ، پس ما همرک جواب نمیدیم...
-حول و حوش ده سال...چطور؟
امیر-همین طوری پرسیدم...هر سوالی که نباید حتما دلیلی پشت خودش داشته باشه...خانواده پر جمعیتی ندارید یا مهمونا گلچین شدند؟
-نه اولی درسته نه دومی ، زیاد هم کم جمعیت نیستیم... ولی خوب عمو رضا که اونوره و نمیتونه توی مهمونی باشه و از طرف مامان هم یکی از خاله هام امشب نتونست بیاد.
امیر-بله...یک چیزهایی از عموت به یاد دارم ، فقط یک عمو داری ، درسته؟
-آره فقط عمو رضاست...
به بچه ها داشتیم نزدیک میشدیم...با نگاهی به جمع تقریبا بیست نفری شون گفت:-جمع جالبیه...رنج سنی کاملی هم داره ، تقریبا از پنج سال تا سی و پنج سال..
نگاهم به بچه ها کشیده شد...عددهایی که گفت یکم با واقعیت فاصله داشت پس حرفش رو تصحیح کردم
-از ستاره ی 4 ساله داریم تا آقا رضای سی و نه ساله...
نگاهی به من کرد و ابرویی بالا انداخت...چیکار کنم خوب اشتباه کرد دیگه ، البته اطلاعات من هم در نوع خودش عالی و کامل بود....شونه ای بالا انداختم و گفتم:-میخواید همین جا وایستید؟
با سر حرف من رو رد کرد و گفت:-نه...ترجیح میدم وارد جمع بشم...
با دست تعارف کرد و گفت:-بفرمایید...
بدون ثانیه ای مکث از بین صندلی مبینا و عسل رد شدم وبا یک سلام دسته جمعی ، روبروی آنها جای خالیِ کنار آتو رو پر کردم...امیر هم کنار سهراب روی راحتی دو نفره لم داد...
سعید-سلام و... دو ساعته کجا گذاشتی رفتی ، میزبان مثلا باید بیاد سلام کنه و مشغول پذیرایی از مهمونش بشه...من که ازت کوچیکترم این چیزها رو میدونم تو هنوز یاد نگرفتی دختر دایی؟
-شرمنده پسر عمه ولی بنده در جهت انجام اوامر عمه ی عزیزم دنبال دختر عمه ام رفتم و اگه اشتباه نکنم ایشون خواهر شما باشند...پس تقصیر از من نیست اگه میخوای مقصر رو پیدا کنی ، باید بری یقه ی خواهرت رو بگیری
سعید لبخندی زد و از جاش بلند شد ، با تعظیم کوتاهی گفت:-شوخی بود بانو...سلام از ماست...
سعید پسر کوچیکه عمه راحله بود...یک جورایی متفاوت از خانواده اش ، بچه ی باحالی بود و خیلی مهربون تشریف داشت...البته به خاطر قد و هیکلش همیشه جوگیر میشد و میخواست ادای آدم بزرگا رو دربیاره...
محمد-سعید جان وقتی میخوای آخرش اینجور دولا و راست بشی ، بهتره از اول اصلا حرف نزنی...
شروین-پروانه خانم شوهرت به کلاس خارج از برنامه احتیاج داره...یادش رفته این دولا و راست شدن ها از اصول زندگیه...!
محمد-کم چرت بگو شروین...نیست که خودت کم از این برنامه ها داری.
محمد با سر اشاره ای به تانیا کرد و باعث شد شروین دستش رو دور شونه ی تانی حلقه کنه و بگه
شروین-من که همیشه مخلص خانم خودم هستم...این واقعیت بر کسی پوشیده نیست
عرفان-قبلش هم به زن دایی شیرین و موشی ارادت داشتی...کلا از اول ارادتت زیاد بود شروین...
شروین سری تکون داد و با لبخند نگاهی به من کرد ، ولی تانیا به جاش جواب عرفان رو داد
تانیا-جای مادرجون و شیده همیشگیه...
روی هوا بوسه ای برای تانی فرستادم و رو به عرفان گفتم:-پسر عمه هستی که هستی ولی بخوای آتیش بیار معرکه بشی حالت رو جا میارم آقا عرفان...
عرفان-بله بله شما درست میفرمایید ولی تو رو خدا جلو نیا من قبلا ضرب شستت رو چشیدم ، مطمئن باش دیگه هوس نمیکنم..
لبخندی به حرف عرفان زدم و یاد روزی افتادم که توی باغ انداختمش توی استخر... اون موقع عرفان شنا بلد نبود ، دیوونه اینقدر درس خونده بود که وقت نکرده بود شنا یاد بگیره...اون روز چه بدبختیِ من کشیدم و چقدر حرف شنیدم ، هر چند که تقصیر خودش بود ولی خودمم هم یکم عذاب وجدان گرفتم...کار من آخرش باعث خیر شد و عرفان یک ماه بعد از اون ماجرا خیلی قشنگ بلد بود شنا کنه...
عسل در دفاع از من رو به داداشش گفت:عسل-اتفاقا اون ماجرا خیلی هم جالب بود و مزایا داشت...باعث شد تو شنا یاد بگیری داداشی
عرفان-نه بابا...نزدیک بود قبل از شنا یاد گرفتن توی آب خفه بشم خواهری...
-من به موقع کشیدمت بیرون آقا...البته اونم برای خودش سوژه ای بود ، من 50 کیلویی باید عرفانِ 80 کیلویی و صد البته بیهوش رو می آوردم بیرون...
عرفان-تقصیر خودت بود شیده جان...
چپ چپی نگاهش کردم که باعث شد دیگه ادامه نده ، البته حرف شروین هم به کات شدن بحث خیلی کمک کرد...
شروین-شیده آقا رضا اون سی رو که خواسته بودی رو برات آورد...
نگاهم از عرفان به سمت شوهر خواهرش کشیده شد و سری تکون دادم و گفتم:-دستتون درد نکنه...خیلی زحمت کشیدید
نگاهم به پرهام کشیده شد ...ای جوونم مثل همیشه حوصله اش سر رفته بود... تبلتم رو جای همیشگی گذاشته بودم پس با سر اشاره ای بهش کردم و یک چشمک زدم...خودش میدونست چه خبره و باید کجا بره...به سمت ستاره رفت و دستش رو از توی دستای پروانه بیرون کشید و رو به من گفت:-بریم...؟
-رمزش رو عوض نکردم...هنوز یادته؟
پرهام-اوهوم...
-خوراکی ها هم جای همیشگیه فقط از اون لواشک ها به ستاره ندی ها ، باشه پسری؟
پرهام-چشم...
لبخندی بهش زدم و اونم با یک لبخند از جمع خارج شد...صدای بقیه در اومد ولی هر کردم یک چیزی میگفتند...
اتو-پس ما چی؟...منم لواشک میخوام...
تینا-خوش به حال پرهام و ستاره....خدا بده شانس ...!
عسل-تو این پسر منو زیادی لوس کردی شیده...
پروانه-عسل جوون پسر تو هم دختر منو خوب لوس کرده...تا میخوایم جایی بریم به هیچ جا جز خونه شیده جون و دیدن پرهام فکر نمیکنه...فکر کنم تنها اسمهایی که توی عمر 4 ساله اش یاد گرفته اول مامان و بابا بود بعد پرهام و شیده...
عرفان-خوب بچه ها وقتی یک بچه میبینند دوست دارند باهاش همبازی بشند دیگه...کی بهتر از شیده؟
اتو-آقا عرفان با دوستی من درست حرف بزن ها...هی گیر میده به عشخ من...
-مرده شورتو نبرند با این ابراز احساسات کردنت...آقا عرفان نذار من دهنم رو باز کنم واگرنه...
عرفان وسط حرفم اومد و بدون اینکه اجازه حرف اضافه ای بده رو به همه گفت:-به دختر دایی من گیر ندید که با من طرفید...اصلا هر کی اذیتت کرد به خودم بگو شیده جون...
صدای آشنایی نگاه جمع رو به سمت مخالف کشوند...کسی نبود جز سهیل که مثل همیشه دیر کرده بود...البته همین اومدن ، خودش رکوردی بود برای پسر گریز پای سوری جون...
سهیل-باز این دختره چه آتویی ازت گرفته عرفان؟...تو الکی به کسی اینطور باج نمیدی...
سهراب-به جای سلام سوال میکنی؟...اصلا تو چی کار به کار اینا داری ...
سهیل-به تو چه مهندس...البته با سلام به همگی...
جای خالی پرهام با اومدن سهیل پر شد....از هر دری گفتیم و شنیدیم...البته جیغ و داد پرهام و ستاره هم که از بازی های جدید تبلت خوششون اومده بود ، در نوع خودش بی نظیر بود.


ظرف غذام رو از رباب جون گرفتم و به سمت آتو که کنار تینا گوشه ای از سالن نشسته بود رفتم...بزرگتر ها کنار میز مشغول خوردن بودند و یکسری از بچه ها هم روی کاناپه های روبروی تلویزیون....سهراب و سهیل و امیر هم با ظرف های غذا به جمع سه نفره ی ما اضافه شدند...بالاخره سپیده از اتاق من دل کند و قبل از اماده شدن میز شام اومد پایین...البته هر چی بهش اصرار کردیم که بیاد پیش ما ، قبول نکرد...با اومدن سهراب فاتحه ی نصف غذام رو خوندم و مشغول تیکه کردنش شدم...
سهراب-قربون آدم چیز فهم...عوضش من برات ژیگو و ژله آوردم
-تو این معامله فقط تو سود میبری چون من میتونستم برای خودم ژیگو بردارم ولی تو نمیتونستی این لازانیا رو گیر بیاری مهندس
سهراب-مهندس شنیدن به لازانیا خوردن می ارزه...بشقابش رو جلو آورد و گفت:-بذارش اینجا ...
امیر-مهندس روی میز لازانیا بود ها...
سهیل-این لازانیا نبود امیر جان...
امیر-چه فرقی میکنه؟
با چند تا سرفه صدام رو صاف کردم و مشغول خودنمایی شدم...خوب چیکار کنم ، از هر انگشتم یک هنر میریزه...
-چه فرقی میکنه؟...خیلی فرق ها ، اول اینکه این غذا دستپخت منه و این یک مزیت بزرگ حساب میشه...
با ضربه ای که اتو به پهلوم زد اخمی کردم و گفتم:-عزیزم این هزار بار...اینقدر به من لطف و محبت نشون نده...پهلوم رو داغون کردی...
اتو-حقته ، کم چرت بگو عزیزم ...بعد رو کرد سمت امیر و جواب داد:-غذا اینا فرقی با بقیه غذاها نداره جز اینکه بشکه ی باروتِ و بقیه نمی تونن یک ذره هم ازش بخورند...این دوست دیوونه ی من عاشق غذاهای تنده...و پسر عموم دیوونه تر از دوستم...اصلا من بین این قشر دیوونه چیکار میکنم ، خدا داند...
سهراب-آره بابا تو بین ما داری حیف میشی آتوسا جان...تا دیر نشده یک فکری بکن...
تینا-خوب راست میگه دیگه...من اون دفعه تا یک ساعت داشتم آب میخوردم ، کم مونده بود بترکم با اون همه مایعات...تازه هنوز زبونم میسوخت...
-مجبور نبودی امتحان کنی عزیزم...اون دفعه هم من توی بشقاب خان داداشت غذا گذاشتم ، خودت فضولی کردی
لبخند دندون نمایی زدم و ابرویی بالا انداختم...من توی این ماجراها اصلا دخالتی نداشتم...فقط وقتی مهمونی خونه ی خودمونه برای خودم و به احتمال صد در صد برای سهراب ، یک لازانیای تند و تیز درست میکنم...
امیر-میشه منم این دستپخت شما رو تست کنم؟
ابروم ناخودآگاه بالا پرید...اصلا نمیتونستم باور کنم این حرف رو بزنه...بیچاره شد ، این دفعه علاوه بر فلفل قرمز همیشگی ، بابا فلفل تازه تند هم خریده بود و منم توی غذا ریختمش...خدا کنه بلایی سر بچه ی مردم نیاد ، هر چند که خودش میخواد و به من ربطی نداره...
-چرا که نه؟
قسمتی از غذای ظرف خودم رو بریدم و توی بشقاب میوه خوری که روی میز بود قرار داد...حال نداشتم برم براش ظرف بیارم پس بهترین گزینه همین ظرف خالی و تمیزِ روی میز بود...
-بفرمایید...فقط من این دفعه فلفل تازه هم توش ریختم ، حواستون باشه...
سهراب که بدون توجه به حرفای ما شروع به خوردن کرده بود ، به حرف اومد و گفت:-پس بگو ، دیدم یکم تند تر شده...ولی خوشمزه تر شده شیده ، چیز دیگه ای هم ریختی؟
-چیزه خاصی نریختم فقط به توصیه ی رباب جون یکم ریحان و آویشن بهش اضافه کردم
سهراب-به نظرم یکم از تندی اش رو گرفته ولی مزه و بوش بهتر شده...
با حرف سهراب خودم هم برای خوردن ترغیب شدم...با اولین قسمتی که خوردم متوجه حرف سهراب شدم ، راست میگفت با اونکه این دفعه بیشتر فلفل داشت ولی مزه اش مثل همیشه تندِ تند نبود و یک بوی مطبوع هم داشت...جالب شده بود ، البته من عاشق غذاهایی چرتی که خودم و اتو درست میکردیم بودم ، ولی اینم باحال شده بود...در کنارِ غذای خودم یکم هم از ژیگوی بره ی رباب جون خوردم ، مثل همیشه عالی شده بود.
ظرف بچه ها رو توی هم کردم و برای بردن ظرف ها به آشپزخونه از جام بلند شدم...همزمان با بلند شدن من حاج عنایت هم پسرش رو صدا کرد و امیر هم بلند شد... با یک جمله ی کوتاه ظرف ها رو از من گرفت.
امیر-ظرفها تا اونجا براتون میارم
نمیشد که نه بگم...وقتی داره لطف میکنه نمیشه جلوش رو بگیرم پس تشکر بهترین چیزه...
-لطف میکنید...ممنون..
-خواهش میکنم...راستی لازانیای خوشمزه ای بود ، مرسی...
اِی ول یک حرکت و حرفِ صحیح...نه از پوزخند خبر بود نه لبخند ، جدی بود و این یعنی داره راست میگه و قصد اذیت نداره...پس باید یک جواب در خور حرفش دریافت کنه.
-نوش جان ، قابل نداشت...
با رسیدن به جمع برای گرفتن ظرفها دست دراز کردم ولی دست خودش که عقب کشیده شد و صدای پدرش اجازه ندادند که ظرفها رو بگیرم
عنایت-شیده جان امیر خودش ظرف ها رو میاره آشپزخونه...کار من زیاد واجب نیست دخترم.
-مرسی خودم میبرم مزاحم ایشون نمیشم ، هر چند که تا همین جا هم ...
اجازه نداد که حرفم رو ادامه بدم ...و با گفتن"این چه حرفیه خانم" به سمت آشپزخونه رفت و منم به خاطر اینکه قرار بود برای آتو خلال دندون ببرم همراهیش کردم...وارد که شدیم جز رباب جون کسی داخل نبود ..طبق عادت همیشه جلو اومد و گفت:-چرا تو پسرم...شیده جان چرا ظرف ها رو ازشون نگرفتی مادر؟
-میخواستم بگیرم ولی...
بازم نذاشت حرفم کامل بشه...انگار نیت کرده بود که جمله های من رو خودش تکمیل کنه...البته تکمیل که نمیکرد قصد خودش رو توضح میداد...
امیر-وظیفه است حاج خانم...کجا بذارم؟
رباب جون که لبخندش رضایت رو نشون میداد ، جلو اومد ... ظرف ها رو از دست امیر گرفت و گفت:-دستت درد نکنه پسرم خودم میذارمشون توی سینک...
با خلاص شدن از دست ظرفها سری تکون داد و از آشپزخونه خارج شد.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 784
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,129
  • بازدید ماه : 27,010
  • بازدید سال : 177,109
  • بازدید کلی : 11,674,249