close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت نهم
loading...

رمان فا

خلال دندون رو به آتو رسوندم و همراه اونها این دفعه کنار بقیه نشستم...بین بزرگترها حرف از یک سفر بود...آخه کی حالش رو داره؟...اونم توی این وضعیت…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2693 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:21 نظرات ()

خلال دندون رو به آتو رسوندم و همراه اونها این دفعه کنار بقیه نشستم...بین بزرگترها حرف از یک سفر بود...آخه کی حالش رو داره؟...اونم توی این وضعیت ، من الان باید تمام وقتم رو بذارم روی پیدا کردن یک راه حل برای مشکل جدیدم ، بعد اینا دنبال زمان برای تعطیلات میگردند...با صدای دوست تازه پیدا شده ی آقا جون بقیه اروم شدند...
عنایت-میگم یک چند روزی بریم شمال ، هم فالِ هم تماشا...هم یک استراحت و فراغت میشه برای بچه ها ، هم اینکه اون زمینی که حرفش رو زدم میبینی حاجی.......................................................

بابا-والا من که مشکلی ندارم باید دید برنامه ی بقیه باهامون جور میشه یا نه؟
به سمت شروین و سهراب برگشت و پرسید:-برنامه های شما چیه؟
شروین-من که خودتون میدونید...اول این هفته قرار داد رو ببنیدیم دیگه کاری ندارم ، جز کارهای روزانه که هدایت میتونه بهشون برسه...سهراب تو چی؟
سهراب-من باید یک سر برم کیش ، رضا صبح زنگ زد باهام کار داشت...شاید آخر هفته تهران باشم ولی فعلا روی من حساب باز نکنید اگه بتونم اونجا بهتون ملحق میشم.
در حالی که بابا از دایی علیرضا و عمه رخساره و شوهرش نظر خواهی میکرد ، رو به آتو کردم و گفتم:-ما که تازه از شمال برگشتیم...راستی از سر شب میخواستم بپرسم ولی هی یادم رفت ، خاله ات اینا چرا نیومدند؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:-دقیق نمیدونم....صبح به ما خبر دادند که میرند شیراز...
-چرا اینقدر یکدفعه ای؟
آتو-گفتم که نمیدونم چرا ، فقط همین رو به ما گفتند...چهار روز دیگه برمیگردند تهران.
سری تکون دادم و به پیشنهادهای تینا گوش سپردم...مثل همیشه عاشق سفر ، با شنیدن خبر داشت بال بال میزد و از خوشحالی رو پا بند نبود.
تینا-اِی ول دوباره میریم شمال...من که هر چقدر برم اونطرف سیر نمیشم...
-کلا سیرمونی نداری عزیزم...حوبه دو هفته پیش اونجا بودیم ، هر کی ندونه فکر میکنه اولین باره داری میری شمال...
تینا-دوست دارم ، به تو چه...راستی اون فلش من رو یادت نره بهم بدی...
-یادم نمیره دختری ، تازه برات قسمت جدید رو هم ریختم....صبح دانلودش کردم ، برو حالش رو ببر.
تینا-وقتی هنوز زیرنویس نیومده قسمت جدید به چه درد من میخوره؟
آتو-این دیگه برمیگرده به عرضه ی نداشته ی خودت...دو تا کلاس زبان بری به جایی برنمیخوره
تینا-حالا تو که رفتی نیست خیلی حالیته...برو برای کسی قپی بیا که تو رو نشناسه...
راست میگفت این آتوسا توی هر چیزی میتونست پیشرفت کنه الا زبان بیگانه...دو ساله بود که با هم میرفتیم کلاس زبان ولی دریغ از یک اپسیلوم پیشرفت...کلا زبان رو فقط دوست داشت ، هر چند که خودم هم خوب نمیتونستم حرف بزنم ولی از نظر لغتی وضعم بهتر بود و چند تا لغت بلد بودم...
-حالا همدیگه رو نزنید فردا صبح زیرنویس هم میاد و مشکل حل میشه...
آتو-برو بابا شما هم دل خوش دارید...بذارید چند قسمت جمع بشه بعد ببینید ، چیه هر هفته یک قسمت دانلود میکنید و میشنید پاش...
-حساسیت فیلم به همین چیزهاست دیگه...هر چن که خودم زیاد سریال خارجی دوست ندارم ولی خون آشام یک چیز دیگه است...من که نمیتونم دانلود کنم و نبینم...
آتو-از بس دیوونه ای...تو برو به جای این چیزها یک فکری به حال خودت و بدبختی هات بکن دختر...!
-به اون که زیاد فکر میکنم ولی فعلا به جایی نرسیدم....بذار ببینیم سرنوشت برام چی نوشته...
ولی حرف تینا باعث شد به فکر برم...
تینا-شاید اون بد نوشته باشه ، تو که نمیتونی یک جا وایستی و تماشاگر باشی...
ممکنه بد نوشته شده باشه؟...با این وضعییت الانِ من ، هیچ چیزی منتفی نیست...من میخوام بازی کنم ، در حالی که زندگی بازی نیست...یعنی بازیچه ی دست من نیست...از کجا معلوم باهام بازی نشه...از کجا معلوم وسط این همه منم منم کردن ها بازیچه نشم...اصلا ممکنه همه چیز وفق مراد من باشه؟... چرا من فکر میکنم خیلی راحت میشه این مشکل رو حل کرد؟... خدایا قرار چی بشه؟


خیره به سقف اتاقم مشغول به فکر کردن درباره اتفاقای اخیر بودم ... حرف تینا بدجور فکرم رو به خودش مشغول کرده بود ... حرفش مثل یک تلنگر بود که سعی داشت من رو از خواب بیدار کنه ... تلنگری که شاید به موقع بود ... شاید تو آینده ی من تأثیر داشته باشه ، البته شاید هم نه ... فکر میکردم ولی بازم به حرف خودم برمیگشتم و جمله ی عزیز رو برای خودم مرور میکردم که میگفت"پیشونی منو کجا میشونی؟" چند دفعه بهش خندیدم و ردش کردم ؟ ... چند بار این جمله رو مسخره کردم ؟ ... پوزخندی به فکر و خیالم زدم و گفتم:-ببین کارت به کجا رسیده شیده خانم ؟ الان ، توی این وضعیت داری چیزی رو تأیید میکنی که یک زمانی اصلأ قبولش نداشتی ... !
به سمت راست دراز کشیدم و سعی کردم برای چند ساعت ، بدون فکر به دغدغه های زندگی استراحت کنم ... من که چیز زیادی از دنیا نمیخواستم ، فقط میخوام حقم رو بگیرم ... چشمام روی هم قرار گرفت و قبل از اینکه موقعیتی برای فکر کردن پیدا کنم ، بیهوش شدم ... توی این موقعیت خواب و بی خبری یک نعمت بود برای من ... !!!

****
ساکم رو تا دم در اتاق آوردم ولی بیشتر از اون در توانم نبود ... یک جورایی حرص بهم قالب شده بود ، من کمرم داشت دو شقه میشد بعد اینا میگن برای یک هفته لباس بردار ... بابا من از پایه با این سفر مخالفم بعد براش یک هفته زمان میذارید ... معلوم نیست این حاج عنایتِ عزیز میخواد چی به بابای ما نشون بده که صبر رو ازش گرفته و برای سفر لحظه شماری میکنه ... تازه قرار گذاشتند 5 صبح حرکت کنند ... یعنی همه ی دردسرهای این سفر یک طرف ، کله ی سحر از خواب بلند شدن هم یک طرف ... ساک رو همون بیرون در رها کردم و به اتاق برگشتم ، بالاخره یک جوون مرد پیدا میشه که به من بدبخت کمک کنه ... روی تخت ولو شدم و پتو رو دور کمرم پیچیدم ... لعنت به این دردها که امان آدم رو میبره ، اصلأ لعنت به خودم که یادم رفت مسکن بخرم و قایم کنم...فکر به اینکه برم سر وقت داروخونه ی رباب جون ، لرزه به تنم می انداخت ... همون یکباری که این غلط رو کردم و بعدش خوب تنبیه شدم ، به هفتاد و هفت پشتم بسه ... صدای ضربه ای که به در خورد باعث شد قید مسکن دزدی رو بزنم و به درد کشیدن بی حرف و بی غر قانع باشم ... مامان بود که سینی به دست وارد اتاقم شد و با لبخندی که خاص خودش بود کنارم روی تخت نشست
مامان-وضع قرمزِ مادری؟
-نه ولی مثل همیشه داره اذیتم میکنه
مامان-طفلک بچه ام شروین راست میگفت که رنگت به روت نمونده... بیا رباب خانم بومادران و نبات برات فرستاده ...
دستش به سمت سینی رفت و کیسه آبگرم رو بالا گرفت و ادامه داد:-اینم دوای مشکل فعلیت ...
اِی ول مامان خودم ... یک ساعتی بود که دست و پام سرد سرد بود و الان یک پکِ آب گرم میتونه برام معجزه کنه ... کیسه رو ازش گرفتم و با یکم بلند کردن کمرم ، جاش رو تنظیم کردم ... گرماش حس بی نظیری رو به وجودم سرازیر کرد و با درک این حس و حال چشمام روی هم اومد ... مثل همیشه دوست داشتم بخوابم تا درد بی موقع و همیشگی از یادم بره ولی صدای مامان مانع شد
مامان-اول این بومادران رو بخور ، بعد راحت بگیر بخواب ... صبح هم خودم میام بیدارت میکنم عزیزم
لیوان رو از دستش گرفتم و طبق عادت همیشه به دماغم نزدیکش کردم ... بوش مثل همیشه مذخرف بود ولی جز خوردن چاره ای نداشتم چون مطمئن بودم از مسکن خبری نیست ... قاشق رو چند بار چرخوندم و تقریبأ تمام نبات رو حل کردم ، با دو انگشت بینی ام رو گرفتم و همه اش رو یک جا سر کشیدم و بلافاصله کاکائویی رو که مامان باز کرده بود رو روانه ی دهانم کردم تا بو و مزه اش از یادم بره ... اینم بدبختی ما برای این سفر ، من که میگم شانس نیست ، کیه که باور کنه ؟؟؟
صدای مامان که بقیه ی نکات رو متذکر میشد باعث شد از فکر سفر دربیام
مامان-قرص آهن و فولیک اسید رو یادت نره شیده جان
-آهن دارم ولی فولیک فقط دوتا دارم
مامان-باشه فردا سر راه میخریم ... راستی همه چی برداشتی؟ وسایلت کاملهِ که گذاشتی جلوی در اتاق؟.. بگم شروین ببردش پایین ... ؟
-هر چی میخواستم رو گذاشتم ، یکسری هم تو کوله است که خودم میارم
مامان-باشه مادری بگیر بخواب گلم
-شب بخیر
مامان-شب تو هم بخیر

***
با گرمای دستی که روی صورتم حرکت میکرد لای چشمام رو باز کردم...تار میدیدم و فقط یک شمایل کلی توی قاب چشمام داشتم ولی مطمئن بودم که شروینِ...به پهلوی راست چرخیدم و دوباره چشمام رو بستم ، بابا من به کی بگم دوست ندارم کله سحر از خواب بیدار بشم؟...اخه اینم شد وقت ، خوب بذارید بعد صبحانه راه بیفتیم حداقل قشنگی های جاده رو ببینیم...نه اینکه توی تاریکی فقط به سیاهی خیره بشیم...صدای شروین اجازه برگشتن خواب به چشماهام رو نداد
شروین-شیده جان پاشو آماده شو خانومی...بلند شو تنبلی نکن ، دیر برسیم زشته...
-خوابم میاد شروین...
شروین-تو که دیشب زود خوابیدی ، هنوز خوابت میاد؟
-اوهوم...
شروین-بریم توی راه بازم بخواب... من میرم وسایل رو چک کنم نگیری دوباره بخوابی؟
-اوکی...برو منم دیگه بیدار شدم.
شروین-زود آماده شو بیا پایین...
سری تکون دادم و بی حوصله گفتم:-بـــــاشه...
لبخندی زد که من فقط صداش رو شنیدم...با رفتن شروین منم دستم رو تکیه گاه بدنم کردم و از جام بلند شدم...آخه من چی بگم؟...شیده ی درونم داد زد و گفت:-بگی هم فرقی به حال الانت نداره پس خفـــــه...اخمی به خودم کردم و به سمت سرویس رفتم...
بعد از شستن دست و صورتم یکراست به سمت کمد رفتم تا یک مانتو برای خودم بردارم ولی فقط با کاپشن و پالتو روبرو شدم...شیده ی دیوونه ، همه ی مانتو تابستونی ها رو توی ساک گذاشته بودم...گیره ها رو جا به جا میکردم و در همین حین به داخل همه شون نگاهی میکردم ، چه میدونم شاید معجزه شد و یک چیزی پیدا کردم تا بپوشم...زیر یکی از پالتوهام یک مانتوی سفید پیدا کردم...یکم کوتاه بود ولی نه اونقدر که باعث بشه قید پوشیدنش رو بزنم...از باز کردن ساکم که بهتره !...همون رو بیرون کشیدم و روی تخت انداختم...یک شلوار راسته ی طوسی هم که بیشتر توی خونه میپوشیدم از کشوی دراور برداشتمو روش گذاشتم...مهم راحتی منه نه تیپ و قیافه ، اونم کی؟...کله ی سحر...یک روسری طوسی که خیلی هم بزرگ بود آوردم و وسایلم رو کامل کردم...یادش بخیر ، روزی که این روسری رو خریدم رباب جون برگشت گفت بقچه خریدی مادر...چه باحال بود اون روز ، چقدر شروین با این یک تیکه کلام منو حرص داد ، بماند ... ولی این روسری رو خیلی دوست داشتم و باهاش راحت بودم...
به صورتم کرم مرطوب کننده زدم و مشغول پوشیدن لباسام شدم...به قول عزیز جون عروسی نمیرم که سرخاب و سفیداب کنم ، هر چند که دلیل استفاده نکردن از وسایل آرایشم این بود که همه شون رو گذاشته بودم توی کوله و حال نداشتم دوباره بازشون کنم...کلا امروز تنبل شده بودم ،اساسی ...
لباسام رو که پوشیدم ، کوله و کلاهم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم...فکر کنم امروز رکورد آماده شدن رو زدم ، هر چند که کار خاصی هم نکردم و همه چیز رو حذف کردم...سری تکون دادم و با بی خیالی تمام ، از پله ها پایین اومدم.
بابا و عزیز روی کاناپه ها نشسته بودند و رباب جون هم داشت ساک دستی اش به شروین که جلوی در ایستاده بود میداد تا توی ماشین بذاره...همه شون برعکس من خیلی سرحال بودند و در حال گپ زدن...
از ساختمان خارج شدم و به سمت عروسک خودم رفتم ، دزدگیر رو زدم ولی صدای شروین نذاشت کارم رو ادامه بدم...
شروین-روشنش نکن شیده ، ماشن نمیاری...
-چرا...؟
شروین-بابا گفت دو تا ماشین بسه...
-من توی ماشین تو نمیشینم داداشی...
لبخندی قشنگی تحویلم دادو گفت:-تو بخوای بشینی هم من نمیذارم ، تو فقط تا خونه ی حاج عنایت مهمون منی
هر چند که خودمم هم حوصله ی رانندگی نداشتم ولی بازم دوست نداشتم یا آواره باشم یا برم پیش شروین و تانیا...ولی این جور ندونستن هم بلاتکلیفیِ جالبی نبود...
-بعدش چی؟
شروین-ماشین سامی...
کپ کردم...من عمرا با این پسره یک جا بشینم ، هر چند که زیاد هم بد نبود ولی همون دو برخورد اول کافی بود تا راضی به این کار نشم...
-عمری...من میرم پیش آتو یا تینا...
شروین-نمیشه خانومی ماشین اتو اینا جا کم هم داره آخه دیشب خاله آرام خبر داد که خواهرش هم میاد شمال...
-مژده و مهراد هم میان؟
شروین-آره هر دوشون میان...پس جا کم هم دارند...
-پس من ماشین خودم رو میارم ، اینجوری کمبود اونها هم جور میشه
شروین-چه کاریه دختری...بقیه ی ماشین ها جا دارند...ماشین سامی هم خالیه
لبام جمع شد...بابا من به کی باید بگم که دوست ندارم با این پسره توی یک ماشین باشم...این وسط مهراد هم شده قوز بالا قوز...کاش حداقل سهراب تهران بود و با ما می اومد...کو تا اخر هفته که این پسره خودش رو برسونه اونجا...تازه من باید سر قولم هم بمونم...اه اه اه چرا هر چی سنگه اومده جلوی پای لنگ من؟


کوله ام رو صندلی عقب ماشین شروین گذاشتم و خودم جلو جا گرفتم...خوبه که الافی نداشتم و با نشستن من ، بقیه هم توی ماشین بابا نشستند و از خونه خارج شدیم...فاصله خونمون با خونه حاجی زیاد نبود و بعد از چند دقیقه رسیدیم ... قرار بود بقیه هم بیان و از همین جا حرکت کنیم...وقتی رسیدیم من که تازه جام گرم شده بود و حال پیاده شدن نداشتم و بقیه هم ترجیح دادند داخل نرند و بیرون منتظر باشند ، فقط بابا یک زنگ به رفیق دیرینه اش زد و خبر داد که ما رسیدیم , البته حاج عنایت هم خیلی زود از خونه بیرون اومد و مشغول حرف زدن با بابا شد...خیلی طول نکشید که ماشین عمو حاتم رو رویت کردم ، پس اتو هم رسید ... فقط خانواده تینا اینا و عمه خانم تشریف فرما بشند ، ما از الافی در میایم...همزمان با ایستادن ماشین عمو حاتم در گاراژ خونه حاجی هم باز شد و پسره شاخ شمشادشون اومدن بیرون...تمام حواسم به گوشه ی پارکینگشون بود ، عجب چیزی بود...من که با دیدنش دیگه بنز اخرین مدل حاجی و مزدا تری پسرش به چشمم نیومد...ای جان چه رنگی هم داشت ، چی میشه من یک دور باهاش بزنم؟...نگاهم هنوز به همون جا بود که صدای مهراد که داشت با شروین احوالپرسی میکرد منو رو از رویا کشید بیرون...به همون سمت برگشتم ، نمیشد که سلام نداد...زشته...
-سلام آقا مهراد
مهراد-سلام شیده خانم صبح به خیر...
-صبح شما هم بخیر...
با تمام شدن حرفم با مهراد به همون سمت برگشتم ولی فاصله ام با اون عروسک رو یک سد گوشتی پر کرده بود که کسی نبود جز جناب چند اسم...داشت به سمت ما می اومد ، اه حالا اگه من بخوام اون عروسک رو دوباره نگاه کنم این یارو فکر میکنه من دارم خودش رو دید میزنم ...نه اینکه خیلی هم تحفه است؟ ولی خوب از حق نگذریم بد تیکه ای هم نبود ، در حد خودش خوب بود...نگاهم پایین افتاد و همون جور که به جای روبروم آسفالت رو دید میزدم به حرفای شروین و مهراد گوش میدادم...صدای سلام امیر باعث شد سر منم بالا بیاد و با تکونِ سر سلام آرومی رو زمزمه کنم...صدای بابا که شروین رو احضار کرد ، باعث شد مهراد هم آروم بشه و این دفعه این پسر چند اسم مشغول سخنرانی بشه ، اونم چه سخنرانی ای...مثل اینکه فهمیده بود من چشمم عروسک خونه شون رو گرفته...!
امیر-دوست دارید از نزدیک ببیندیدش؟
میدونستم منظورش به منه ولی خودم رو زدم به اون راه و گذاشتم فکر کنه منظورش رو نگرفتم...بیچاره مهراد که نفهمیده بود مخاطب کیه ، برگشت گفت:-با من بودی آقا حسام؟
لبخندی زد و در جواب مهراد گفت:-نه آقا مهراد با شیده خانم بودم...حس کردم خیلی به دیدن موتور علاقه داره ، اینطور نیست؟
خوب دیگه نمیشد طفره رفت ، پس سرم رو بلند کردم و با لبخند کمرنگی گفتم:-حق با شماست موتور خیلی قشنگی دارید...
امیر-موافقم ولی دیدنش از نزدیک یک چیز دیگه است...بفرمایید داخل...
دستش به سمت در خونه شون بود ... فکر دیدن اون موتور قرمز ، اونم از نزدیک ناجور داشت قلقلکم میداد...پس به تعارفش جواب مثبت دادم و همراهش به اون سمت حرکت کردم ، البته مهراد هم با ما همراه شد...
هر چی بهش نزدیک میشدیم بیشتر به قشنگیش پی میبردم...نمیدونم چه حسی بود که باعث میشد از بچگی عاشق موتور باشم ، حتی بیشتر از ماشین خودم ، ولی آقا جون دوست نداشت و میگفت خطرناکه...البته چند باری همراه با شروین سوار شده بودم ولی اونم اجازه نمیداد که یاد بگیرم و خودم تنهایی سوار بشم...حالا درست مقابل یکی از همون خوشگلاش وایستاده بودم...یک سوزوکی 1000 که رنگش خیلی مامان بود...یک قرمز خیلی خوشرنگ...آفرینی به سلیقه ای که این رنگ رو انتخاب کرده بود گفتم و دستم رو روش کشیدم...حس باحالی بود ، نمیدونم چرا این همه علاقه به چیزی داشتم که حتی نمیتونستم به تنهایی سوارش بشم...!
امیر-چطوره؟
-از نظر من عالی...
امیر-تا حالا سوار شدید؟
-فقط چند بار همراه با شروین...
صدای بلند آتو نشون از اومدن اونها داشت...پس تقریبا وقت رفتن بود ، نگاهم به سمت بیرون از خونه بود و با دل کندن از اون موتور خوشگل ، خودمم حرکت کردم و باعث شدم اون دو نفر هم راه بیفتند.

****


خیلی کمتر از چیزی که من فکر میکردم الافی داشتیم و خیلی زود حرکت کردیم...خدا رو شکری مژده به خاطر یک دوره ی دوستانه قرار بود دو روز دیگه خودش رو برسونه...آتو که درست و حسابی حرصش در اومده و تا زمانی که سوار ماشین شدیم یک ریز غر زد ...بین آتو و تینا نشستم و سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم...آرام بودن بچه ها که صد البته به خاطر ناآشنایی به جو بود باعث این آرامش شده بود...ولی برای من که یک معجزه بود ، چون میتونستم راحت بگیرم و بخوابم...آهنگ ملایمی در حال پخش بود که صد در صد با سلیقه ی آتو و تینا در تضاد بود ، البته از سلیقه ی مهراد خبر نداشتم...ولی خودم که همیشه آهنگ بی کلام رو ترجیح میدادم پس میپسندیدم...خودم رو پایین کشیدم و سرم رو روی شونه ی تینا گذاشتم ، الان فقط و فقط وقته خوابه...تازه چشمام رو بسته بودم که یک انگشت بی رحمانه به پهلوم حمله ور و مشغول سیخونک زدن بهش شد...یکی نیست بگه اخه پدرت خوب ، مادرت خوب ، تو چرا خر بازی در میاری خواهر من؟...خوب مثل آدم صدام کن...آسون تر از اسم من سراغ دارید؟...نه تو رو خدا کجای شیده گفتن سخته که رفیق شفیق بنده حمله ی فیزیکی رو ترجیح میده؟...چشمام رو باز کردم و با اخم غلیظی که ناشی ضربه ی نسبتا محکمش بود آروم گفتم:
-هان...چته تو؟...مثلا داشتم میخوابیدم ، چرا کرمت گرفته؟
آتو-این آهنگه روی مخه...دارم دیوونه میشم ، به این پسره بگو یک چیز دیگه بذاره...
-مگه خودت زبون نداری؟
بیشعور نیشش شل شد و جواب داد
آتو-مگه خودت همین الان فکر نکردی من چرا صدات نمیکنم؟...خوب فکر کن زبون ندارم...بگو دیگه شیده...
خوبه که راحت میتونه فکر منو هم بخونه...البته اینقدر از این کرمها ریخته که دیگه واکنش های منو حفظ شده...
-این همه فک زدی ، تازه میگی زبون نداری؟...خوب به جای واسطه کردن من ، خودت بهش بگو...
اتو- اخه من تا حالا مخاطب قرارش ندادم ولی تو دو بار باهاش تصادف کردی و آشناتری...جان من بگو...
دختره ی دیوانه معلوم نیست چشه؟...من به خاطر اون دو بار برخورد سایه ی این پسره رو با تیر میزنم ، بعد این اسکول میگه به خاطرش باهاش آشناتری...یعنی تو حلقم این همه هوش...معلوم نیست این چطوری رتبه اش بهتر از من شد...!
سری تکون دادم و با بی حوصلگی تمام که ناشی از چرت و پرت های آتوسا بود گفتم:-ببخشید آقای عنایت میشه آهنگ رو عوض کنید؟
نگاهی از آیینه به من و قیافه ی زارم انداخت و با کمی تعجب گفت:-اذیتتون میکنه؟
دهنم باز شد تا بگم که نه بابا من خیلی هم باهاش حال میکنم ، این دختره ی دیوونه باعث شد دهنم رو باز کنم ، ولی سیخونک دوباره ی اتو نشون داد که نباید حرفی از اون بزنم...دستم رو به پهلوم فشار دادم و با صدای ناله ای گفتم:اگه عوضش کنید بهتره...
بعد توی دلم اضافه کردم:-چون اگه این آهنگ ادامه پیدا کنه تضمین نمیکنم من سالم برسم شمال...
سری تکون داد و سی دی رو بیرون کشید...البته خودم حیف ام اومد ، آخه آهنگ خیلی قشنگی بود و من صدای پیانوش رو خیلی دوست داشتم...خدا بگم چیکارت نکنه دختر...صدای شیش و هشت ساسی مانکن که بلند شد چشمای منم روی هم افتادند ولی قید خوابیدن رو زدند.
ساسی مانکن اوه اوه حسین مخته ، فرییید
یه ساسی مانکن پروداکشن
الهی که من قربونت خنده هاش بشم بگید ایشالا ، ایشالا
هرکی می بینت الهی بمیره اگه سریع نگه ماشالا ، ماشالا
چشاتو رو غریبه بستی خونواده دار که هستی
آفتاب و مهتاب ندیدی انقد تو خونتون نشستی
آرزوم اینه که یه بار تو خیابون دستای منو تو بگیری
آرایش که اصلا نمی کنی سلاریومم نمیری
بابا خط چشی رژ لبی چیزی نداری تو کیفت
اشکال نداره همینجوری دافا رو می ذاری تو جیبت
هیچکی ندیده تو رو همه شب و روزو واسه دیدن تو بیدارن
لباساتم تلفنی سفارش میدی الان واست میارن
آها ........... می خوام همه بدونن که تویی عروس جدید خاندان مانکن
آرزوم اینه که یه بار تو خیابون دستای منو تو بگیری
آرایش که اصلا نمی کنی سلاریومم نمیری
بمون با من نرو با اون پسره که پرشیا داره
قایم موشک بازی می کنیم جر می زنه چش نمی ذاره
به به چه خانم دکتری خورد به پستم
می تونم اسمتو بپرسم
چشاتو ببر و قایم کن
تا پسرا نیان و بدزدن
ساعت شیش و نیم عصر که میشه میگی که برم دیره
به جای شمال و مهمونی این کلاس زبان میره
حالا به جز من کی هستش که نرنجی از دستش
دوست نداری که فقط با من بیای بریم گردش؟، آره
الهی که من قربونت خنده هاش بشم بگید ایشالا ، ایشالا
هرکی می بینت الهی بمیره اگه سریع نگه ماشالا ، ماشالا
چشاتو رو غریبه بستی خونواده دار که هستی
آفتاب و مهتاب ندیدی انقد تو خونتون نشستی
بدجوری های کلاسه ، آره او یه
فوق العاده خوش لباسه ، آره توی
هرجایی که باشی با ماشین نباشی با ماشین بی ماشین بی نقصی
ولی حیف که نمی رقصی
دوتا پاتو بریدن که همش یه گوشه گرفتی نشستی؟
نگو عشقتو فرید ندید
دوست دارم عجیب غریب
شدیده شدید کیس می
آها یادم نبود که تو اهل کارای صحنه دار نیستی
الهی که من قربونت خنده هاش بشم بگید ایشالا ، ایشالا
هرکی می بینت الهی بمیره اگه سریع نگه ماشالا ، ماشالا
چشاتو رو غریبه بستی خونواده دار که هستی
آفتاب و مهتاب ندیدی انقد تو خونتون نشستی
آرزوم اینه که یه بار تو خیابون دستای منو تو بگیری
آرایش که اصلا نمی کنی سلاریومم نمیری


پسره ی دیوونه من گفتم اهنگ رو عوض کن ولی نگفتم بیا برو روی مخ من تاتی تاتی کن...ای خدا لهت کنه آتو با این کارای مذخرفت...پوزخند امیر بیشتر اعصابم رو خورد میکرد ، معلوم نیست این یکی دیگه چه مرگش شد...چند دقیقه پیش خوب بودا....!!!

همین جور این آهنگ ها پخش میشد و منم دونه دونه به روح نداشته ی آتو و این پسره فحش بود که نثار میکردم....درست و حسابی فحش کش کردمشون ، هر چند که دردی از من دوا نمیکرد ولی باعث میشد فقط اندازه یک اپسیلوم آرامش پیدا کنم که همین جوری از زیر دستم در نرفتن....همه اش تقصیر خودم بود ، اگه مثل بچه ی آدم میگرفتم میخوابیدم و به سیخونک های آتو توجهی نمیکردم این موقعیت پیش نمیومد...بابا من به کی بگم که خوابم میاد...همین جوری که غر غر و خود خوری میکردم ، چشمام سنگین شد و بدون توجه به صدای بلندی که آهنگ داشت بیهوش شدم...دیگه چیزی نبود که اذیتم کنه ، انگار نه انگار...
دوباره خواب توی این راه...دوباره فکر به گذشته...دوباره به یاد آوردن خاطرات تلخ و شیرینه قدیم...نه قدیمِ قدیم...همین چند سال پیش...نه انگار همین چند روز پیش بود...خاطرات جدید بودند ولی دردشون انقدر زیاد بود که احساس میکردم هزار ساله که دارم این درد رو به دوش میکشم...انگار هزار سال بود که تاوان میدادم...تاوان یک ...تاوان یک...راستی دارم تاوان چی رو پس میدم؟...تاوان دوستی؟...تاوان محبت؟....تاوان عشق؟...مگه اینجور چیزها تاوان دارند؟...تا جایی که یادم میاد عزیز میگفت دل به دل راه داره...میگفت محبت ، محبت میاره...میگفت و یادم داد که بذر محبت بکارم...یادم داد که ادمها رو دوست داشته باشم...چرا حرفاش برعکس شد؟... واقعا دارم تاوان چی رو پس میدم؟...دسته گل خشک شده جلوی چشمام جون گرفت...همون دسته گلی که تک تکِ گل هاش رو خودم چیدم...خودم رمان پیچش کردم...هر روز توی آبش قند انداختم تا شاداب بمونه ، ولی...ولی بعد از چند روز خشکید...بعد از چند روز فقط یک دسته گل بی رنگ برام باقی موند که شد یک خاطره...یک خاطره که دو سال ازش مواظبت کردم...دو سال نگران پر پر شد گلبرگ های خشک شده اش بودم...ولی...ولی توی یک لحظه ویرون شد...توی یک لحظه و با یک ضربه ، پر پر شد...هیچی ازش نموند جز یک خاطره ی تلخ...اون روز فهمیدم که هیچ وقت نباید برای کسی ، حتی دشمنم خاطرات تلخ به جا بذارم... آخه این نوع از خاطره ها همیشه به یاد ادم میمونه...یک لحظه ی شاد شاید بعد از چند روز...نه چند ماه...نه شاید هم بعد از چند سال از خاطر آدم بره...ولی یک لحظه ی بد تا آخر عمر با آدم میمونه...همون لحظه که گلهام نابود شدند با خودم عهد کردم که هیچ خاطره ی مذخرفی رو به کسی تحمیل نکنم ...

***

شیده شیده کردن های آتوسا باعث شد چشمام رو باز کنم...خسته بودم و سنگینی پلکام این واقعیت رو برام مسجل میکرد...از خواب خبری نبود ، این بی خبری تاوان تکرار خاطرات بود...تاوان جادوی این راه بود...میدونستم الان چشمام سرخه سرخه ، پس انگشتام رو بالا کشیدم و مشغول مالش اونها شدم...هر چند که هیچ وقت تاثیری نداشت...دوباره صدای اتو بود که باعث شد نگاهم روشن بشه
اتو-پیاده شو که صبحانه انتظار ما رو میکشه که بریم بخوریمش...راستی این پسره خیلی باحاله ، من فکر میکردم خیلی خودش رو باید بگیره ولی اصلا اینطوری نبود...کلی با هم گفتیم و خندیدیم...
یکم تعجب کرده بودم ولی حال بروز دادن این تعجب رو نداشتم...اخه این شاهکار کجاش باحاله...والا ما که هر وقت دیدیمش در حال پوزخند زدن بود...اصلا انگار با پوزخند زاده شده که اینقدر دوستش داره...حالا این میگه کلی گفتن و خندیدین...تا ما بیدار بودیم آقا دو من اخم داشتن که...اصلا به من چه ، بچه دروغ که نداره بگه...!
-کجا باید برم صورتم رو بشورم؟
با دستش جایی پشت یک رستوران بین راهی رو نشون داد و گفت:-من و تینا رفتیم...خودت باید بری...
-میدونم از تو آبی گرم نمیشه ... منم نخواستم تو بیای ، برو به صبحانه ات برس بچه پررو...
اتو-زود بیا شیده...
-باشه
راهی همون سمتی شدم که آتو نشون داده بود...آب و هوا که خوب بود ، هرچند که این وقت صبح زیاد از گرما خبری نیست...
توی آیینه نگاهی به خودم و چشمام انداختم...اوه اوه گند زده بودم...چه چشمای قرمزی برای خودم ساختم...به خوش رنگی موتور این پسره شدهرشاید هم قشنگ تر...!
سری برای این افکار چرت و پرت تکون دادم و دستهام رو کنار هم گرفتم...درست مثل یک کاسه پر از آب کردم و با شدت روانه ی صورتم کردمش...چه حالی دادراِ ی ول خوشم اومد...چند باری کارم رو تکرار کردم ... خنکی آب یکم از قرمزی چشمام رو کم کرد ...کارای جانبی که خیلی هم مهم بودند رو انجام دادم و از سرویس بهداشتی خانم ها خارج شدم...نسیم ملایمی که در حال وزیدن بود به صورتِ خیسم میخورد و باعث میشد حی خنکی رو با تمام وجود درک کنم...از سرویس فاصله گرفتم و روبروی دره ی کم عمقی ایستادم و با باز کردن دستهام چند تا نفس عمیق کشیدم...از اون نفس های که تو تهران ابدا بتونی بکشی...!
صدای پاهای که بهم نزدیک میشد از ادامه کارم جلوگیری کرد...دستهام کنارم افتاد و خودم قصد برگشتن کردم...این وقت صبح اصلا حوصله ی مزاحم نداشتم...همین که چرخیدم تا به سمت بقیه برم ، چهره ی جناب عنایت خنده رو ، البته به قول اتو ، جلوی چشمام جون گرفت...سری تکون دادم و گفتم:-سلام...
امیر-سلام خوب خوابیدید؟
سری به علامت نفی تکون دادم و به یک واژه قناعت کردم
-نه...
امیر-از چشمای سرخت پیداست که خیلی سعی کردی بخوابی...و با این نه که گفتی معلوم میشه اصلا موفق نبودی...حتما به خاطر آهنگ و صداش بود...که البته تقصیر خودتون بود
اخم کمرنگی کردم ولی اصلا حرکتی مبنی بر رد حرف و جمله ی آخرش نکردم...خوب معلومه که به خاطر صدای اهنگ بود که نتونستم بخوابم...خوب البته دلایل دیگه ای هم داشت ولی مهم ترین دلیل همین بود که این پسره گفت ، و منم نمیتونستم کاری بکنم که اتو به اون اهنگ بی کلام قانع باشه...شونه ای بالا انداختم و گفتم:-البته منم به صبح زود بیدار شدن عادت ندارم...
امیر-ولی باید خودتون رو آماده کنید...
گنگ و گیج نگاهی بهش انداختم ... برای چی باید خودم رو آماده کنم؟...انگار معنی گاهم رو خوند ، چون خودش جوابی رو که دنبالش بودم رو داد
امیر-شنیدم کنکور شرکت کردید و رتبه ی خوبی هم بدست آوردید...به خاطر اون میگم ، بالاخره باید خودتون رو برای کلاس های دانشگاه اماده کنید دیگه...
با تمام شدن حرفش لب منم به یک لبخند گشاد باز شد...البته نه اونقدر گشاد که آبروم در خطر بیوفته و برچسب ندید و بدید بخورم...البته لبخندم باعث شد اونم لبخندی بزنه و بگه
امیر-اینجور که نشون میده به خاطر این هدف خیلی کارها میتونی بکنی...پس کمترینِ این کارها زود بیدار شدن میتونه باشه
با تکون سر جواب مثبت دادم و همراهش گفتم:-براش خیلی تلاش کردم پس هر کاری میکنم تا بهش برسم...من تازه اول راهم...هنوز دقیقه اول بازی هم نرسیدم ، تا دقیقه ی نود خیلی مونده...
لبخندش بازتر شد و بدون حرفی به سمت سرویس حرکت کرد...بعضی وقتها ، البته فقط بعضی وقتها میتونم با حرف آتو در مورد این پسر موافق باشم...ولی بازم تاکید میکنم فقط بعضی وقتها...!

 

خوردن صبحانه اونم توی هوای ملایمِ اون جاده خیلی حال داد...هر چند که من مثل همیشه میلی به صبحانه نداشتم ولی همون چند لقمه که به اصرار حرف مامان و زهرا جون خوردم خیلی بهم مزه کرد...البته آتو به جای من کل سفره رو درو کرد ...!
برای اینکه به ترافیک نخوریم زیاد توقف نداشتیم... مثل اینکه ویلا خیلی از شهر دور بود و نزدیکی های یک روستا قرار داشت ، البته زهرا خانم میگفت که خستگی این راه با دیدن اون طبیعت خیلی زود رفع میشه...خیلی دوست داشتم هر چه زودتر این ویلای به اصطلاح رویایی رو ببینم...باید یک چیزِ عالی ای باشه که اینقدر ازش تعریف میکنند...با جمع شدن زیر انداز همگی به سمت ماشین ها حرکت کردیم و این بار به خاطر خستگی عمو حاتم ، مهراد مجبور شد به اون ماشین بره تا رانندگی رو به عهده بگیره...از یک طرف آسوده خاطر بودم ولی اینکه الان یکی از ما سه نفر باید بره جلو بشینه اذیتم میکرد...خدا کنه آتو خیره بازی در نیاره و سر رفتن من گیر بشه...باید از حربه ی خودش استفاده کنم و زودتر وارد عمل بشم...سریعتر از بقیه به سمت ماشین امیر حرکت کردم ، خودش کنار ماشین وایستاده بود و داشت یکسری از وسایل رو توی صندوق عقب میذاشت...در عقب رو باز کردم ولی صدای اتو اجازه ی وارد شدن نداد
اتو-شیده تو باید یکم رانندگی کنی...راه زیاده ، منم که میدونی عمرا اگه توی جاده به این شلوغی کاری انجام بدم...تینا هم بدتر از من...
نه مثل اینکه این بچه کلا قصد کرده منو آزار بده...بابا به قول خودت پسر به این خوبی اینجاست بعد من بیام بشینم جای راننده؟...هر چند که دوست داشتم رانندگی کنم ولی کنار این از خودشیفته ، نه...! خدا لهت نکنه که منو توی موقعیت های مذخرف قرار میدی...اخه به تو هم میگن دوست...! من نمیدونم این چرا قبل از تصمیم گیری درباره ی کارایی که من باید انجام بدم ، با خودم مشورت نمیکنه...
چاره ای نبود...پسره الان فکر میکنه بلد نیستم رانندگی کنم و میخوام از زیرش در برم...سری تکون دادم و ماشین رو دور زدم...یک توفیق اجباری شد تا ما مزدا هم سوار بشیم...البته عروسک خودم یک چیز دیگه است...
صندلی رو یکم جلو کشیدم تا راحت باشم و پاهام هم به پدال ها برسه...معلوم نیست برای چی اینقدر عقب بردنش...از آیینه نگاهی به امیر کردم که پشت ماشین داشت با شروین حرف میزد...معلوم شد چرا اینقدر عقبه ، این با این قد بخواد این جایی که من نشستم ، بشینه باید توی خودش مچاله بشه...!
حیف که لب خونی بلد نبودم واگرنه میفهمیدم که داره با شروین درباره چی حرف میزنه...نکنه درباره ی من و رانندگی ام میپرسه؟...نکنه شروین بهش بگه چه کارایی تا حالا کردم؟...اصلا دوست نداشتم کسی درباره ی دیوونگی های من خبر داشته باشه...هر چند که همچین کارای بدی هم نبود ولی بازم دوست نداشتم...با نشستن آتو و تینا ، آقا بالاخره رضایت دادند و سوار شدند...من میخواستم جلو نشینم ولی بلاخره مجبور شدم همون جا بشینم ، اونم با یک کار اضافه...رانندگی...!
کمربندش رو بست و دستش رو به سمت پخش برد...من اصلا حوصله ی گوش دادن به آهنگ های شیش و هشتیِ مورد علاقه ی اتو رو نداشتم پس قبل از اینکه دستش به ضبط برسه با یک سوال متوقفش کردم...
-اون سی دی قبلی رو کجا گذاشتید؟
یکم تعجب کرد ولی بعد از چند لحظه دستش به سمت آفتاب گیر سمت من اومد و از داخل جا سی دی که به اونجا متصل بود یک سی دی سفید به دستم داد و گفت:-بفرمایید...
ماشین رو روشن کردم و با پخش شدن اولین آهنگ ، که همون آهنگی بود که اتو به خاطرش پهلوم رو سوراخ کرد ، راه افتادم...جاده زیاد شلوغ نبود و خیلی روان حرکت میکردیم...آتو هم که با این رانندگی بی موقع من رو توی دردسر انداخته بود ، بدون حرفی سر جاش نشسته بود و داشت بیرون رو تماشا میکرد...
اهان به این میگن آرامش...چیه اون همه داد و بیداد که کله سحر نذاشت من بخوابم...پنجره رو پایین دادم و سعی کردم حداکثر استفاده رو از اون هوای دل انگیز ببرم...بی صدایی اهنگ انگار مثل لالایی عمل کرده بود ، چون اتو و تینا سرشون رو روی شونه هم گذاشته بودند و در دنیای هپروت تشریف داشتند...من میخواستم بخوابم این دو تا دیوونه نذاشتند ، حالا چه راحت خودشون ولو شدند...حقشونِ که الان چند تا بوق تپل بزنم و خوب ازشون حال بگیرم...با نگاهی به کنار دستم و چشمای بسته امیر منصرف شدم...الان میگه طرف دیوونه است و قاطی داره...اصلا دیوونه خودشه ، همه اش تقصیر اینا بود که من نتونستم بخوابم...ولی...ترجیح دادم از این سکوت استفاده کنم و قید بیدار کردنشون رو بزنم...بذار با خودشون خوش باشند...
چند ده کیلومتری که رفتم شروین پشتم قرار گرفت و چراغ داد...خوب میدونستم کرمش فعال شده...و اونم خوب میدونست با قلقلک دادن من میتونه منو هم کرمی کنه...خوب بگو برادر من چرا اذیت میکنی...برو با خانومت خوش باش و بذار ما هم مثل آدم کارمون رو بکنیم...هر چی من سعی میکنم درست رفتار کنم ، مگه بقیه میذارند...به منظور رد کردن کاری که ازم میخواست دو تا چراغ زدم ولی اون با تک چراغی که زد بازم خیره بازی درآورد...نه مثل اینکه امروز باید آبروی من بره...بگو خوبه الان زنگ بزنم به بابا و بگم پسرش داره وسط جاده به این قشنگی چراغ میده تا باهاش کورس بذارم...خوب اگه بگم که تیکه بزرگت گوشِ ته برادر من...
صدای زنگ موبایلم که بلند شد با خودم فکر کردم بچه مثل اینکه خیلی هم علاقه داره ذات خرابِ من رو به رخ بقیه بکشونه...ولی با دیدن اسمی که روی صفحه بود لبخندی زدم و گفتم:-بچه پررو دست به دامن کی هم شده...
یکی از گوشی های هندزفری رو داخل گوشم چپوندم و با فشار دادن دکمه اش صدای شاد سهراب توی گوشم پیچید...
سهراب- به سلام خانم مهندسِ بعد از این...احوال شما؟
-سلام خوبم تو خوبی؟
سهراب-عالی...کجایید؟
-یک جایی همین حوالی...توی جاده...تو کجایی؟
سهراب-معلومه دیگه ، جایی که باید باشم...چرا دست رد به سینه ی داداش من میزنی؟
-شرمنده ها ولی این که بهش میگی داداش ، برادر خودمه...منم عمرا باهاش کورس بذارم ، اونم با ماشین یکی دیگه...
سهراب- اوه چرا جو میدی دختر...؟ بگو میترسم و خلاص...اگه ترست از ماشینه که هر چی خسارت زدی با من...
-نه بابا...خوبه خودت میدونی من کله خراب تر از این حرفام ولی این جا و توی این موقعیت نه...از کارا نمیکنم...
سهراب- بقیه در چه حالی هستند؟
-همه توی هپروت اند...خوابِ خواب...
سهراب-تو چی؟...صبح تونستی بخوابی؟
گفتم:-اوه چه جورم...با اون اهنگ های اتوسا پسند فقط خواب مزه میده...صدام رو آروم کردم و با پچ پج گفتم:-به این آقا گفتم اهنگ رو عوض کن برداشته برای من ساسی مانکن میذاره...همچین صداش رو فرستاد هوا که نگو و نپرس...خواب که نبود ولی هر چی که بود زهر مار شد و برای من فقط چشمای سرخ شده موند...
سهراب-اوه اوه چه دلِ پری هم داری کوچولو...ولی شیده یکم تنوع خوبه ها...برو یک مسابقه ای بده و حالش رو ببر...
-ببین با این حرفا نمیتونی من رو از راه به در کنی آقا سهراب...زنگ بزن خواهرت بیاد جلو بشینه و با بقیه کورس بذاره...
سهراب-هیشکی هم نه و تینا...حداقل تو دو بار تجربه اش رو داری ، اون چی؟
-دو بار...؟
سهراب-خوب بابا...هزار بار ، حیف که من نیستم واگرنه راهت می انداختم...راستی شنیدم مهراد و خانواده هم اومدن...
-منم صبح فهمیدم که قراره اونها هم بیان ولی مژده قراره یکی دو روز دیگه بیاد...مواظب باش تاریخ اومدنت رو لو ندی چون ممکنه مجبور بشی اونم با خودت بیاری...
سهراب-عمری اگه این اتفاق بیفته موشی...ولی من خودم رو تا دو روز دیگه میرسونم...راستی قولمون رو که فراموش نکردی؟
این بشر کلا هیچ چیزی رو فراموش نمیکنه...لبخندی به صورتم مهمون شد...زد به سرم ، دنده رو عوض کردم و با یک تک چراغ که به شروین دادم سوت شروع رو زدم...خودش خواست پس مشکلی وجود نداره...
-نه من هیچ وقت قولی رو که میدم فراموش نمیکنم...صبح فقط سلام و احوالپرسی کردیم...اون که اشکالی نداره؟
سهراب-وقتی داری سرعت میری نباید زیاد با گوشی حرف بزنی دختری...نه اون اشکال نداره...زیاد شیطنت نکن ولی حال این داداشت رو خوب بگیر...من بعدا بهت زنگ میزنه ، فعلا
-من رو از راه به در کردی حالا هم قطع میکنی...خیلی پررویی به خدا...خداخافظ
سهراب-موشی کم غر بزن و به کارت برس...به امید دیدار...
قطع کرد و منم هندزفری رو کشیدم و روی پام انداختم...الان وقت فکر و خیال نبود ، فقط باید لذت برد و صد البته مواظب بود و با احتیاط عمل کرد...


با خالی شدن لاین کناری از ماشین جلویی سبقت گرفتم و خودم رو به لاین برگردوندم...حال با شروین یک ماشین فاصله داشتم...تازه اولِ کاره...از توی آیینه نگاهی به عقب انداختم ، سعی داشت از ماشین جلویی خودش سبقت بگیره ولی به خاطر پر بودن لاین مقابل نمیتونست کامل جلو بکشه....مثل همیشه که این کار رو میکردیم گوشی امیر رو از جایگاه برداشتم و گوشی خودم رو اونجا قرار دادم و با دکمه های اتصال روی فرمان شماره ی شروین رو گرفتم...صدای شاد و مهربون تانیا بهم روحیه ی مضاعف داد
تانی-آفرین عسلی...کارت حرف نداره ، خوب توی تله انداختیش...فعلا نمیتونه سبقت بگیره...
صدای شروین که رو به تانی گفت:-من شوهر توام یا شیده؟ رو شنیدم و لبخندم بازتر شد...نگاهی به لاین کناری انداختم و در همون حال گفتم:-تقصیر خودت بود داداشی...تو شروع کردی ولی من کوتاه بیا نیستم...منو که میشناسی؟
شروین-از مادر زاییده نشده که بخواد از من ببره...
-قپی نیا داداشی ، خودم چند بار زدم توی حالت...اتفاقا همونی که میگی زاییده نشده همین الان داره باهات به قول اتوسا می صحبته...
شروین-کم کری بخون موشی...جلوتو بپا...
نگاهم به جلو بود...عادت داشتم وقتی با کسی کورس میذاشتم عمری اگه چشم از جاده برمیداشتم...
-نگران من نباش شروین جان یک فکری به حال این ماشینی که بینمون قرار داره بکن...راستی سر چی ادامه اش بدیم؟
شروین-اول ببر بعد دنبال جایزه اش باش...
-نه خیرم باید ببینم برام صرف داره خودم رو الاف کنم و ببرمت یا نه...
صدای پوف کردنش که توی گوشی پیچید فهمیدم که موفق بودم و خوب تونستم عصبانیش کنم...کلا من توی دیوونه کردن ادمها تبحر خاصی داشتم و خوب بلد بودم به کدوم قسمت مغزشون فشار بیارم که آنی اثر بذاره...شروینم که دیگه بهتر از خودم میشناختم...
لاین کناری تقریبا خالی داشت میشد و به جز چند تا ماشین که تک و توک بودند کسی رد نمیشد ولی یکم به خاطر عصبانیت شروین احتیاطم رو بیشتر کرده بودم...کامیون که از کنارمون رد شد ، هنوز دو دل بودم که سبقت بگیرم یا نه...ولی دستی که روی فرمان نشست نشون داد باید جلو برم...اینکه دست کیه مشخص بود پس بدون اینکه به سمتش برگردم سرعت رو زیاد کردم و از ماشین جلویی که یک 206 سفید بود جلو زدم و توی لاین کنار قرار گرفتم...خدا کنه این کنترل نامحسوس ها این اطراف نباشند واگرنه خوب حال ما رو میگیرند و ماشین میره پارکینگ...خیلی راحت قبل از اینکه پرایدِ از خط روبرویی به ما نزدیک بشه به لاین خودمون برگشتیم و جلوی ماشین سفیده قرار گرفتیم...نگاهی به عقب انداختم ، شروین هم بیکار نمونده بود و جای ما رو گرفته بود...فاصله حفظ شده بود...دوباره چند تا ماشین که پشت هم بودند چاده کناری رو پر کردند و موقعیت سبقت از دست رفت...سرعت رو کمتر کردم و برای تشکر از دادن شجاعت اضافی به سمت امیر برگشتم و با لبخندِ کم رنگی سرم رو تکون دادم ، ولی صدای شروین از هر حرفی جلوگیری کرد
شروین-اگه شجاعت به خرج نمیدادی الان ازت گذشته بودم موشی...
صدای تانیا اجازه ی جواب دادن نداد...
تانی-عالی بود شیده...همین جوری ادامه بده...من خودم ازت حمایت میکنم
لبخندی به لج و لجبازیشون زدم و با صدای شادی گفتم:-قربون زن داداش خودم...الحق که خیلی ماهی...راستی داداشی شما هم کم کری بخون ، هر وقت رد شدی خبرم کن...
شروین-به زودی خبرت میکنم...فعلا پشت خطی دارم فعلا قطع میکنم...
-باشه...
صدای امیر بود که جای صدای شروین رو گرفت...
امیر-نمیدونستم کورس هم میذارید؟
شونه ای بالا انداختم و بدون جواب دادن به سوالش ، پرسیدم:-من که باعث نشدم از خواب بیدار بشید؟
امیر- نه خواب نبودم ، فقط چشمام رو بسته بودم...
نگاهی به صندلی عقب انداختم...با دو بار سبقتی که من گرفتم این دو تا هنوز خواب بودند...یعنی دنیا رو آب ببره اینا رو خواب میبره...
-خدا رو شکری اینام که هنوز بیهوش تشریف دارند پس مزاحم کار من نیستند...
امیر-چند لحظه ی دیگه میتونی دوباره سبقت بگیری...البته حواست به ماشین پشتی هم باشه ،مثل اینکه سبقت که گرفتی بهش برخورده...
نگاهی به 206 سفیدی که پشتم بود ، انداختم...چهار تا پسر جوون بودند...نه من حوصله ی جنگ اعصاب ندارم...با ضربه ی امیر که روی دنده خورد چشم از آیینه گرفتم و با زیاد کردن سرعت دنده رو خودش عوض کرد...به این میگن یک همکاری مسالمت امیز...آفرین پسر خوب همیشه همین جوری همکاری کن و صد البته پوزخند نزن که حرص من درمیاد...از پیکان جلویی سبقت گرفتیم و زود به لاین خودمون برگشتیم...توی هر سبقت نگران بودم که مبادا این پلسا یک جا کمین کرده باشند و حالمون رو بگیرند...
-خدا کنه از این نامحسوس ها خبری نباشه که ناجور ضدحال میخوریم...
امیر-نفوس بد نزن دختر...فعلا که خبری نبوده...
در حال صحبت بودیم که یکدفعه جاده کناری خالی شد و من به خاطر اینکه دیر به فکر زیاد کردن سرعت افتادم ، عقب موندم و اون چهار تا پسر جلو کشیدند...هنگامی که داشتند از کنارمون رد میشدند یک چیزایی بلغور کردند که واقعا چرت و پرت بود و باعث شد اعصابم بهم بریزه...یکسری از آدمهای این دوره اصلا فرهنگ ندارند و نمیدونند چی باید بگن و چی رو نباید بگن...صدای زنگ گوشیم باعث شد چشم از ماشین جلویی بگیرم...
شروین-دیگه ادامه نمیدیم شیده...اوکی؟
-باشه خودمم حوصله ی چرت و پرت شنیدن ندارم ولی خوب به یادم می مونه که من بردم داداشی...
تک خنده ی بلندی کرد و گفت:-دیگه چی؟
صدای تانی که از من طرفداری میکرد بلند شد
تانیا-راست میگه دیگه...سه بار سبقت گرفت و الحق هم که عالی کار کرد...الان هم از ما جلوتره...
شروین-نه مثل اینکه خانم بنده شیده رو جای من اشتباهی گرفته...تانی جان باور کن من شوهرتم ، اونی هم که پشت خطِ خواهر شوهرت...باید باهاش کارد و پنیر باشی عزیزم...
-اوی آقاهه بخوای رابطه ی ما رو خراب کنی بد حالت رو میگیرم ها...
شروین-تو اصلا دلت میاد به من بگی بالا چشمت ابروئه که حالا میگی حالت رو میگیرم؟
آروم شدم...چیکار کنم نمیشه که به شروین دروغ گفت...من شروین رو خیلی دوست داشتم و میدونستم که این حس دو طرفه است
شروین-جونم...موشی خودمی...آروم برو فداتشم...
بعد از گفتن این حرفا قطع کرد و منم سرعتم رو کمتر کردم...من همیشه حرفش رو گوش میدادم و استثنا هم نداشت...
امیر-رابطه ی خوبی با هم دارید...حسودی ام شد...
لبخندی به حرفش که کاملا مشخص بود از روی صداقته زدم و گفتم:-شما خواهر یا برادر ندارید؟
امیر-نه من تک فرزندم ، ولی بدم نمی اومد یک خواهر داشته باشم...
شونه ای بالا انداختم و بازم سرعت رو کم کردم تا به 80 رسید...به قول بابا تازه رسیدم به سرعت مطمئنه...خوبه که نیست ببینه چند تا سرعت داشتیم...
امیر-چرا موشی؟
اه فقط همین یکی مونده که فلسفه ی نداشته ی موشی گفتن ما رو بدونه...همه اش تقصیر این برادر منه که جلوی هر کسی به من میگه موشی...بابا من سن و سالی ازم گذشته...ناسلامتی شدم بیست ساله دیگه زشته اینجوری صدام کنی...هر چند که خودمم وقتی موشی صدام نکنه دلتنگ این واژه مشم ولی جواب دادن به این سوال هم اصلا جالب نیست...
-همین جوری شد...یک لقب یکدفعه ای که حدودا پانزده ساله شروین استفاده اش میکنه...
امیر-جالبه...
چی میتونستم بگم ، از نظر خودمم هم خیلی جالب بود پس نمیتونستم حرفش رو رد کنم...آهنگ که عوض شد صداش رو بلند کرد و پرسید:-آهنگ بی کلام دوست دارید؟
سری تکون دادم و به یک "بله " ی کوتاه قناعت کردم...اونم دیگه ادامه نداد و مشغول گوش دادن به صدای نی ای که خیلی زیبا و صد البته غم انگیز زده میشد ، شد...


نگاهم رو به جاده دوختم ولی تمام فکر و ذکرم صدایی سوزناکی بود که پخش میشد...حس عجیبی داشت ، ازاون حس هایی که باعث میشد یک بغض بزرگ راه گلوم رو سد کنه...نمیدونم چی باعث شد که دل به دلِ آهنگ بدم و با دستم ضرب آرومی روی فرمان ماشین بگیرم...نزدیک شهر بودیم و ترافیک سنگین شده ی جاده این رو تایید میکرد...صدای زنگ گوشی پسرِ کناری باعث شد صدای ضبط ماشین یکم کم و صدای مکالمه امیر واضح شنیده بشه...
امیر-جانم مامان؟
- ....
امیر-آره میخواستم خودم بهتون زنگ بزنم ولی خودتون پیش دستی کردید...همون جای همیشگی وایستیم خوبه؟
- ....
امیر-آره لیست همراهمه...اصلا شما برید توی جاده منم خرید ها رو انجام دادم میام...ایینجوری شما هم خسته نمیشد
- ....
امیر-فدای مامان خودم...چشم میخرم...چشم ...چشم مامان جان...چیز دیگه ای نمونده؟
- ....
امیر-باشه پس ویلا میبینمتون...فعلا...
گوشی رو قطع کرد و با برداشتن کاغذی که روی داشبورد بود ، مشغول نوشتن یک چیزهایی روش شد...حدس اینکه زهرا خانم بهش لیست خرید داده همچین هم سخت نبود ، منم باید یک سر به داروخانه میزدم...با صدای بوق ماشینی که از کنارمون رد شد اتو و تینا هم چشماشون رو باز کردند...نمیدونم چی به بعضی راننده ها میدن که دستشون رو از روی بوق ماشین بر نمیدارند ...نگاهی به همون ماشین انداختم پوزخندی به چهره ام نشست...مزاحم های کورس ما بودند پس بگو چرا یک دفعه کرمشون گرفت...نگاهی به عقب انداختم ، شروین با دو تا ماشین فاصله از ما داشت می اومد و به احتمال زیاد نمیتونست اونا رو تشخیص بده...صدای آتو باعث شد قید مزاحم ها رو بزنم و لبخندی به چهره ام کشیده بشه...عجب چشمای باد کرده ای برای خودشون ساخته بودند...
آتو-کدوم بی فرهنگی بود شیده؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:-چه میدونم...بی فرهنگ زیاد ، من که همه شون رو نمیشناسم...راحت خوابیدی؟
سری تکون داد و مثل همیشه که بعد از خواب شارژ میشد ، با لبخند گفت:-عالی...حرف نداشت...
سرم رو به علامت شکر بالا بردم و همزمان گفتم:-خدا رو شکر...
تینا-ما خیلی خوابیدیم؟
-همچین کم هم نبود همین الان رسیدیم به شهر ، یه دو ساعتی خواب بودید...
لبرویی بالا انداخت و با لحن مشکوکی پرسید:-تو توی این دو ساعت چیکار کردی؟
همزمان با لبخندِ کم رنگم ، شونه ای بالا انداختم و گفتم:-مشخص نیست؟...رانندگی میکردم...
تینا-فقط رانندگی؟
-نمیدونم شاید دو تا پشتک و بارو هم زدم ، ولی خودم خبر دار نشدم...
آتو-تینا یک نگاه به گوشای من بنداز...اصلا نگاه رو ول کن...متری ، خط کشی چیزی همراهت نیست یک اندازه گیری بکنیم؟
تینا- نمیدونستم این قراره رانندگی کنه واگرنه حتما متر رو با خودم میآوردم...
همزمان با این گفتنش ، دستش رو روی شونه ی من گذاشت و فشار آرومی بهش داد...این دو تا کلا قاطی دارند ولی نیش باز شده ی این پسره میگفت نه ، تنها این دو نفر قاطی ندارند...نفر سوم هم یکم چل میزنه...با این فکر لبخندی روی صورتم نقش بست...عحب آدم بی ترتبتی شدم من ، به پسر مردم میگم چل میزنه...شیده کوچولو یکم مودب تر...من بیست سال حتی توی فکرم هم مودب بودم...صدای شیده ی درونم گفت:-چاخان نکن...تو فقط دو ساله که من رو سرکوب کردی ، بعد بیست سال با ادب بودی...دروغگو...!!!
صدای جناب عنایت نذاشت جواب پررو بازی شیده رو بدم...
امیر-یک ساعتی خرید دارم شما هم اگه چیزی میخواید بگید بگیرم چون توی روستا به اون صورت همه چیز در دسترس نیست...
آتو-ما هم بیایم کمک؟
سری تکون داد و با لبخند جواب اتو رو داد
امیر-لطف میکنید خانم...
تینا که عادت داشت یکدفعه ای چیزیب گه گفت:-نه بابا شما لطف میکنی...
ولی خیلی زود گرفت که داشت خودشون رو ضایع میکرد...زود دستش رو روی دهانش گذاشت ، حالا نوبت من بود که به تلافی حرفایی که زدند سخنرانی کنم پس در جهت کامل کردن حرفش گفتم:-راست میگه شما لطف میکنید چون اگه این دو تا یک ساعت توی این ماشین بیکار باشند موقع رفتن به ویلا شاید مجبور بشیم از خط یازده استفاده کنیم...
صدایی دندون قروچه کردنِ تینا و آتو با صدای لبخندِ امیر در هم پیچید
امیر-شما هم تشریف میارید؟
سری به علامت مثبت تکون دادم ، ولی گفتم:-میام ولی نه با شما...باید برم داروخانه ، دو تا نسخه دارم که باید بگیرم...
امیر-نزدیک همون بازاری که ما ازش خرید میکنیم یک داروخانه ی شبانه روزی هست...
سری تکون دادم و مسیری که نشون میداد و جلو رفتم...خیلی زود رسیدیم ولی جای پارک نبود ، یعنی حداقل من که نمیتونستم جای پارکی ببینم...
امیر-نگردید نیست...یعنی عمرا اگه اینجا جای پارک پیدا بشه...یک خیابون بالاتر پارکینگ هست بهتره بریم اونجا...
تینا-آره برای ماشین هم اینجوری بهتره...
این دختر کلا براش مهمه که ماشین جای امنی باشه...البته طفلک حق هم داره ، اخه اولین بار که ماشینش رو برده بوده دانشگاه یکی از اون پسر شر های دانشگاه چند تا خط خوشگل انداخته بوده روی ماشینش و تینا هم چشمش ترسیده...الانم چه ماشین خودش باشه چه ماشین بقیه ، فرقی نداره حتما باید نگرانش باشه...
نگاهی به تابلو انداختم و وارد خیابون سمت راست خودم شدم... پارکینگش که ظاهر خوبی نداشت ولی مهم ترین چیز موجود بود ، شیب...! عاشق این شیب هایی بودم که توی ورودی پارکینگ های زیر مینی بود...سرعت رو کم کردم و وارد شدم ....زیادی تاریک بود و هر چند متر یک لامپ مهتابی نصب شده بود....حدود 20 متری شیب ادامه داشت تا به دفتر نگهبانی پارکینگ رسییدیم...قبض گرفتم و وارد شدم...توی اولین جای خالی پارک کردم و همگی پیاده شدیم...


پلاستیک داروها رو دستم گرفتم و از داروخانه بیرون زدم...یکی از مضرات کیف دستی کوچیک کمبود جا بود...گوشیم با زور توی کیفم جا میشد چه برسه چیزهای دیگه...سری تکون دادم و به سمت همون بازاری که بچه ها واردش شده بودند رفتم...گشتن توی اون مغازه ها بهتر از الاف بودن و یک جا وایستادن بود...اینجوری حوصله ام سر نمیره...نگاهی به ویترین مغازه ها می انداختم که یک کفش فروشی دیدم...کفش خیلی دوست داشتم و زیاد میخریدم ، یک جورایی به سمتش کشش داشتم...جلوی ویترین ایستادم و نگاهی به مدل ها کردم...زیاد جالب نبود ، یعنی مورد پسند من نبود یا مدل داشتن رنگ درست و حسابی نداشتند یا برعکس رنگ داشتند ولی مدلشون جالب نبود...نگاهم به سمت صندل ها کشیده شد...یک صندلِ ساده که لا انگشتی بود توجهم رو جلب کرد...خیلی ساده بود ولی به نظرم قشنگ اومد...مثل همیشه اون حس امتحان کردن به سراغم اومد و منو به داخل مغازه کشوند...یکم شلوغ بود ولی با اون حس نمیشد مقابله کرد...
وارد شدم و به یکی از فروشنده ها که جوون 17 یا 18 ساله ای بود صندل رو نشون دادم و شماره پام رو گفتم...با لبخندی باز ، سری تکون داد و به سمت کاورهایی که پشتش بود برگشت...یکی رو از بینشون بیرون کشید و روی ویترین شیشه ای مقابلش گذاشت
پسر-بفرمایید خانم...کارِ جدیدیه و خوب فروش کرده...
لبخندِ کم رنگی به بازار گرمیش زدم و با دراز کردن دستم صندل ها رو برداشتم...روی صندلی ای که کنارم بود نشستم و مشغول باز کردن بند کوتاه صندلِ صورتی خودم شدم...یادگار سفرمون به کیش بود...سهراب چقدر اصرار کرد که رنگ صورتی بگیرم ولی من دست گذاشتم روی سفیدش و اخر سرم همون رو برداشتم ، البته وقتی میخواستم برگردم سهراب یک بسته به دستم داد و گفت توی هواپیما بازش کنم...همون صندل صورتیه بود...واقعا رنگش قشنگ بود ولی خوب به خاطر لجبازی با سهراب که اون روز خوب حالی از من گرفته بود حرفش رو قبول نکرده بودم...
صندل رو پوشیدم و جلوی آینه ایستادم...رنگش جالب بود از اون رنگهایی که من خیلی ازشون لباس نداشتم ولی دوست داشتم بخرمش...صندل ها رو عوض کردم و دوباره پیش پسرک برگشتم که با دیدن دوباره ی من نیشش دوباره شل شد...یکی نیست بهش بگه بچه بهتر نیست آدم باشی؟...
پسر-مورد پسند واقع شد خانومی؟
اوه اوه اوه کی میره این همه راه رو؟...نه به لفظ قلم اولش ، نه به خودمونی شدن اخرش...اصلا بگو تو معنی اینایی که گفتی رو میدونی؟...لبخندش داشت هی بازتر میشد ، پس برای کم کردن روش هم که شده خیلی محکم و جدی گفتم:-همین رو میبرم ، چقدر میشه؟
نگاهش چرخید ، اون یکی فروشندهه که یکم سن و سالش بالاتر بود داشت با یک خانم و آقا که سر قیمت چونه میزدند حرف میزد و حواسش نبود...نگاهش دوباره برگشت روی من و گفت:
پسرک-مبارک باشه قابل شما رو نداره خانومی...مهمون ما باشید
نه این دیگه داره از حد خودش میگذره...بچه هم اینقدر پررو...نوبره والا...!
اومدم با یک جواب دندون شکن بزنم توی حالش ولی یک صدای آشنا مانع شد و خودش جواب پسرک رو داد
امیر-بهتر نیست سرت به کار خودت گرم باشه و کم چرت بگی بچه ...این خانم قیمت پرسیدند...
خوبِ آدم اعتماد به نفس رو از این پسره یاد بگیره...من که با شنیدن صدای امیر به عقب برگشتم ، از دیدن اون اخم های درهم ترسیدم ولی این پسره انگار نه انگار ، ریلکس برگشت گفت:
پسرک-من داشتم با این خانم حرف میزدم ، فکر نکنم به شما ربط داشته باشه...اصلا شما کی باشی؟
سری از روی عصبانیت تکون داد و با اخمی که حالا غلیظ تر شده بود جلو اومد...ناخودآگاه از سر راهش کنار کشیدم و دو قدم عقب رفتم...یک جورایی جامون با هم عوض شد ، فقط با این فرق که اون وقتی جلو کشید روی ویترین خم شد ، بلافاصله یقه ی پسره رو گرفت و گفت:-وقتی با زبون خوش باهات حرف میزنند سوء استفاده نکن بچه...منم همراه اون خانومم ، حرفیه؟
با دیدن یقه ی پسره که توی دستای امیر مچاله شده بود...فروشنده ی دیگه و اون مرد خریدار به سمت ما اومدن ...اون مرده امیر رو عقب کشید و فروشنده هم رو به پسرک گفت:-چی شده محسن؟...باز چی کار کردی؟
پسرک که انگار از حرف مرده زیاد راضی به نظر نمیومد با صدای بلندی گفت:-آقا حمید این چه حرفیه...این آقا دعوا با مردم دعوا داره ، به من چه ؟
رو نیست که.... خوشم میاد از رو نمیرفت ، خوبه خودش باعث و بانی این الم شنگه بود ولی همچین حرف میزد که اگه کسی ندونه فکر میکنه این بچه اصلا نمیدونه مقصر رو با چه ق مینویسند....
نگاه امیر خشمناک تر شده بود ولی صداش رو آروم تر کرد و رو به مرد گفت:-شما بهتره ییک شاگرد پیدا کنید که چشمش دنبال ناموس مردم نباشه...بریم...
نگاهم به اطراف چرخید...کسی اینجا نبود که امیر بخواد با خودش ببره ، حتما با من بوده دیگه...نگاهش رو حس کردم سری تکون دادم و به سمت در حرکت کردم ، اونم درست پشت سرم می اومد...بیا اینم از کفش خریدن ما...ای خدا چرا این آدمهای مذخرف رو میذاری ول ول بگردن و گند بزنند به حس و حال مردم...با خارج شدن از مغازه به سمت امیر چرخیدم و بدون اینکه به روی خودم بیارم چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده پرسیدم:-بچه ها کجان؟
اخم هاش باز تر شده بودند ولی هنوزم جدی بود... دستی به موهاش کشید و بعد از یک نفس عمیق گفت:-وسط بازار یک کلوچه فروشیه...اونجا منتظر ما هستند...
سری تکون دادم ولی مثل اینکه دوست نداشت راه بیوفته...انگار پاهاش به زمین چسبیده بود ، خوب راه بیفت دیگه...نه مثل اینکه باید خودم دست به کار بشم...نگاهی بهش انداختم و پرسیدم:-نمیریم پیششون؟
انگار تازه به خودش اومده بود چون یکدفعه ای گفت:-هان...ولی خیلی زود به خودش اومد و حرفش رو اصلاح کرد و گفت:-ببخشید چی گفتید؟
-نمیریم پیش بچه ها؟
امیر-چرا میریم...از این طرف...
راهی رو که نشون داد در پیش گرفتم...داشتم با خودم فکر میکردم من باید ازش تشکر کنم یا نه؟... هر چند که باعث شد من کفشی رو که پسندیده بودم از دست بدم ولی خوب به خاطر من اومد داخل و از من طرفداری کرد...زشته که چیزی نگنم...ولی خوب چی بگم؟...ممنون که جوابِ پسره رو دادی...یا مرسی که اومدی توی مغازه و حال پسره رو گرفتی...اگه بیاد بگه به خاطر تو نبود و داشتم از اونجا رد میشدم چی؟...اه اصلا ولش کن خوب وظیفه اش بود دیگه...بالاخره من همراه اون بودم و اونم مسولیت حالیش میشه ...پس بی خیال...
نزدیک مغازه که شدیم بوی کلوچه های تازه زد زیر دماغم...با اونکه زیاد اهل شکم نبودم ولی اون بوهای خوب باعث شد دلم به جوش و خروش برسه...تینا و آتو که پشت یکی از میزها نشسته بودند ، باعث شدند وارد بشم...البته امیرم هم پشت سر من وارد شد...روبروی تینا نشستیم و امیرم هم تنها جای خالی ، یعنی صندلی کنار من رو پر کرد
آتو-چقدر دیر کردید؟
امیر-پیدا کردن ایشون یکم سخت بود...هنوز سفارش ها رو نیاوردن؟
تینا اشاره ای به پشت سر ما کرد و گفت:-اوناهاش آوردن...
با ایستادن مردی که با سینی کنارم بود ، نگاهم به ظرف کلوچه ها و لیوانهای آبمیوه رسید...عالیه...من که خیلی گشنمه...همه رو روی میز قرار داد و با جواب تشکر ما از میز دور شد...
اتو-چه خوشرنگ و خوشبو هم هستند...
امیر-مطمئنم وقتی بخورید خوشمزه رو هم به این لیست اضافه میکنید...
تینا-من که از همین الان هم میتونم اضافه اش کنم...بهتره شروع کنیم...
یکی از اون کلوچه های داغ رو به دست گرفتم و یک گاز کوچیک ازش زدم...راست میگفت که خوشمزه است...مزه اش عالی بود ولی خوب مثل همیشه زود دلم رو میزد مخصوصا که کل مغازه رو بو برداشته بود و این باعث میشد زیاد نتونم بخورم...بیشتر مشغول لیوان بزرگ آبمیوه ام بودم که صدای اتو بلند شد...
آتو-کم با اون نی بازی کن...بیا از این کلوچه بخور...
یک تیکه از کلوچه ی خودش رو به سمتم گرفته بود..دستش رو پس زدم و گفتم:-یکی خوردم...بسه...
اتو-صبح هم که درست و حسابی صبحونه نخوردی...اینقدر منو حرص نده شیده ، بگیر بخور
-خودت اینقدر حرص نخور مامان بزرگ...تو به جای من بخور...بوش پیچیده نمیتونم بخورم ، عوضش یکم از آب انارت بهم بده آتو جون
آتو-نوچ...نمیشه...فشارت بالا و پایین میشه بعد شیرین جون من رو پخ پخ میکنه
نگاهم رو مظلوم کردم و با صدای آرومی گفتم:-مامان من از کجا میفهمه تو آب انار به خوردم دادی؟
سری تکون دادو با صدای آرومی گفت:درد نگیری با اون چشمات... فقط یک قلپ میخوری ، افتاد؟
لبخندی به حرفش زدم و لیوانش رو ازش گرفتم...با هم از این حرفا نداشتیم و منم بدم نمی اومد که دهنیش رو بخورم...تقریبا نصف آبمیوه اش رو که مونده بود خوردم و لیوان رو بهش برگردوندم
آتو-بیشتر از یک قلپ خوردی... اگه شیرین جون بیاد یقه ی من رو بگیره ، خودم نابودت میکنم شیده
تینا-ول کن اتو ، تو که این رو بهتر میشناسی...الکی بهش گیر نده
آتو-اخه مامانش رو بهتر از این میشناسم...به خاطر همینه که براش خط و نشون میکشم...
سری تکون دادم و مشغول آب پرتقال خودم شدم...میدونستم که ممکنه فشارم بیفته ولی خوب نمیشه از خواسته ی دل گذشت...اصلا امکان داره آدم آب انار به این خوشرنگی رو ببینه و دلش نخواد؟...نمیشه والا...


بیرون از پارکینگ وایستادیم تا امیر ماشین رو خارج کنه...تینا و آتو درباره ی خرید هاشون حرف میزدند و یک جورایی داشتن مخ منو رو میخوردند...جعبه ی کلوچه ها رو از دست چپ به دست راستم دادم و همزمان با اینکه ضربه هایی به زمین میزدم ، کم و بیش به حرفاشون گوش میدادم...مثل اینکه یک دست لباس خریده بودند تا مژده رو اذیت کنند...این دو تا به معنای کامل کلمه مشکل داشتند...اصلا مشکل چیه؟ اینا یک پا دیوونه تشریف دارند...اخه کی پولش رو میده بالای لباس ، اونم برای چی؟...برای ضایع کردن یکی دیگه...حالا معلوم نیست چی خریدن...اینقدر ازش تعریف کردند و گفتند که منم دوست داشتم این لباس تعریفی رو یک نگاه ببینم...بالاخره با ترمز ماشین و بوقی که متعاقبش زده شد ، دست از حرف زدن برداشتن و راه افتادن...منم دنبالشون حرکت کردم ، ولی یکم دیر جنبیدم چون اونها داشتن برای نشستن روی صندلی عقب تعارف تیکه پاره میکردند...دیدم اگه الان برم وسط این همه لطفشون ضایع است ، پس بدون هیچ حرفی در جلو رو باز کردم و نشستم...بسته ی کلوچه ها رو زیر پام گذاشتم و کیفم رو روی داشبورد...بستن کمربند هم که الزامی بود...بدون کلامی راه افتاد ولی این وسط اتو و تینا خوب فک میزدند...
آتو-امیر آقا اون سی دی رو میذارید؟
امیر-بی کلام رو؟
آتو نذاشت حرف بیچاره تمام بشه و با نه ی قاطعی که گفت لبخند کمرنگی رو مهمون لبهامون کرد
اتو-نه...نه ...اونی که ساسی داشت...
-جون من دست بردار آتوالان سر درد میشیم...
تینا-نگران نباش من خودم از طرف هر سه تامون بهت قول میدم که سردرد نشیم...
این دو تا آدم بشو نیستند...خوبه میدونن من حال گوش دادن به این آهنگ رو ندارم...سری تکون دادم و گفتم:-اوکی...هر کار دلتون میخواد بکنید...
mp4 رو از جیب مخفی کیفم خارج و روشنش کردم...امیر که در حال عوض کردن سی دی بود سری تکون داد و دکمه ی پلی رو زد...مثل اینکه این بیچاره هم همچین دل خوشی از این آهنگ ها نداره ولی چاره ای هم نداره...اصلا تقصیر خودشه اگه صبح لجبازی نمیکرد و این اهنگ های عجق و وجق رو نشون نمیداد الان مجبور نبود تمام راه رو به اونها گوش بده...گوشی های هدفون رو روی گوشم قرار دادم و به سمت پنجره مایل شدم...راحتی جام باعث شد به فکر خوابِ زهرمار شده ی صبحم بیفتم...دوست داشتم بخوابم ولی این طبیعتِ سر سبز که هر چی بیشتر پیش میرفتیم قشنگ تر میشد ، اجازه نمیداد چشمام روی هم بیاد...همونطور که به نوای دلپذیِر همیشگی گوش میدادم ، مسخ زیبایی اطراف بودم...چی خلق کردی خدا جون...
دستی که روی شونه ام نشست ، اجازه تفکر بیشتر رو ازم گرفت...به خاطر بلند بودن صدای دستگاه اصلا ناطق نداشتم و مجبور شدم یکی از گوشی ها رو بردارم و سری به علامت پرسیدن برای آتو تکون بدم...
آتو-گوشیت داره زنگ میخوره...
سری تکون دادم و گوشی ام رو از کیفم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحه انداختم...این پسر کار و زندگی نداره ، دم به دقیقه میزنگه...با کشیدن دایره ی سبز به سمت گوشه تماس رو وصل کردم...ولی قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم اون شروع کرد و نذاشت نطق بکشم
سهراب-کی برد شیده؟...این گوشی شروین اصلا آنتن نداره و منم نتونستم باهاش تماس بگیرم...بگو که گوله اش کردی موشی...زود ، تند ، سریع...چی کردی؟
لبخندی به پر حرفیش زدم و ترجیح دادم سکوت کنم...اونم که دید از این طرف خط خبری بهش نمیرسه ، همچین داد زد که فکر کنم اون سه نفر دیگه هم صداش رو شنیدن...البته گوشهای من که جای خود داره...
سهراب-شــــــــــــیده....صدام رو داری؟
توی دلم کوفتی نثارش کردم و بعد قفل زبونم رو باز کردم...
-سلام احوال شما آقا؟....منم به لطف شما خوبم....
قهقه ای زد و گفت:-ما که صبح سلام و احوالپرسی کردیم دیوونه....دیگه چه کاریه که دوباره کاری کنیم...هان؟
جوابی بهش ندادم که باعث شد جمله اش رو ادامه بده ، البته با مسخره بازی های خاص خودش...
سهراب-خوب بابا قهر نکن موشی..چیکار کنم که از خود گذشته آفریده شدم...سلام خانم ، احوال شما؟...خوب هستید؟
پسره ی پررو از رو هم نمیره...انگار نه انگار که من هزار بار به این گفتم که به من نگو موشی...حیف ...حیف که دلم نمیاد بزنم توی حالش واگرنه...حالا که نمیتونم بزنم توی حالش ، میتونم جوابش رو ندم...خیلی سریع گوشی رو به سمت عقب گرفتم و رو به تینا گفتم:-داداشت باهات کار داره مثل اینکه خودت آنتن نداشتی...
قبل از اینکه گوشی رو بگیره ، نگاهی به گوشی خودش انداخت و گفت:-من که آنتن دارم...شاید شماره رو اشتباه گرفته...
-بگیر جوابش رو بده بعد کشف حقیقت کن دختر...
با این حرف گوشی رو گرفت و مشغول شد
تینا-سلام داداشی خوبی؟
صدای سهراب رو نداشتم ولی نمیدونم چی گفت که باعث شد تینا چپ چپی بهم نگاه کنه و یک "خوب" بگه...تو روح این بچه که هر وقت گوشی دستش می افته فقط کلمه ی خوب رو رو میشناسه...هر چی ازش میپرسند به جای جواب منتظر اطلاعات بیشتره...ولی با جواب بعدی که تینا داد میتونستم سوال رو حدس بزنم
تینا-نه بابا من و اتو خواب بودیم...دقیق نمیدونم خودش هم که صبم و بکم شده...میخوای با همراهِ چهارم صحبت کنی سهراب؟
مثل اینکه سهراب با جمله ی اخرش موافقت کرد...چون تینا وسط صندلی من و امیر خم شد و با یک حرکت گوشی امیر رو از جایگاه برداشت و گوشی من رو با بی رحمی تمام اونجا قرار داد...مال باباش نیست که دلش بسوزه ، مالِ شیده ی بدبخته...اومدم یک چشم غره حواله اش کنم ولی با نگاه شیطون امیر مواجه شدم...بیا حالا اینم شد قوز بالا قوز...الان یک چیزی میگه و این دو تا شروع میکنن غر غر کردن...
صدای سهراب که توی ماشین پیچید فهمیدم که کارم تمومه...اگه این دو تا خود شیرین هستند که میرن یکراست خبرا رو میذارند کف دست مامان گل خودم...اونم خوب حال من رو میگیره...
سهراب- چطوری سامی؟
امیر- هزار بار این اسم من رو درست بگو مهندس
سهراب-کوفت و مهندس
امیر-همینه که هست ، البته تا زمانی که یاد بگیری و درست و حسابی یا امیر بگی یا حسام
سهراب-برو بابا...هر چی دلم بخواد صدات میکنم...اصلا این رو ولش کن کی برد؟
امیر-چی رو کی برد؟
سهراب-خوبه تو درست کنار این ورپریده نشسته بودی وقتی داشت وسط جاده با شروین میجنگید
امیر-آهان کورس رو میگی...هیچ کس...
آخ من سوختم...اخ من آتیش گرفتم...آقا همه ی اینا واسه یک لحظه بود...خوبه طرف خودش چشماش باز بود و دید که من سه بار سبقت موفق داشتم...حالا درسته یکیش رو خودش دخیل بود ولی دو تای دیگه که از خودم بود...بابا من 20 دقیقه تمام توی اون جاده استرس داشتم که شروین نزنه جلو ، بعد حضرت آقا میگه هیچ کس...پسره ی پررو...
صدای سهراب نذاشت بیشتر از این فحش کشش کنم...
سهراب- حرص نخور شیده ...من خودم میدونم تو چطور کار میکنی...این الان حسودیش شده و نمیتونه به خودش اجازه بده از تو تعریف کنه...اصلا همین نشون میده که کارت حرف نداشته...غصه نخور کوچولو ، موقع برگشت خودم هستم و دو تایی حال هر دوشون رو میگیریم...
نه دیگه نباید لال میموندم...حالا اینم فکر کرده که چه خبر بوده که باید توی برگشت حالشون رو بگیریم...داداش بیچاره ی من همین الانش هم حالش گرفته است....
-زحمت نکش آقا من خودم حال شروین رو گرفتم و یک شاهد مهربون هم دارم...
نیش شل شده ی امیر نشون میداد که الان وقت حال گیریه...اصلا تقصیر خودشه ، اگه درست و حسابی واقعیت رو میگفت منم مجبور نمیشدم حال گیری کنم...
-همه که مثل سهیل نیستند که برای انکار شاهد بخرند...من خودم یک خوشگلش رو دم دست دارم
سهراب-اوه اوه کی میره این همه راه رو...تو رو خدا پیاده نرو شیده ، پاهات تاول میزنه دختر جان...
-اذیت نکن سهراب...بعدش هم من مطمئنم که توی این صفاتی که براش ردیف کردم تو هم با من موافقی آقا...تانی از اینی که من گفتم باحال تره...بالاخره زن داداش خودمه دیگه...
اخ من حال کردم اساسی...این پسره همچین بادش خالی شد که نگو و نپرس...هه هه هه آقا فکر کرده با اون هیچ کس گفتنش میام راست راست جلوی خودش ازش تعریف میکنم...زهی خیال باطل جناب عنایت...
سهراب-بر منکرش لعنت ، خواهری من حرف نداره...چرا ادامه ندادید حالا؟
شونه ای بالا انداختم و با لحن بی تفادوتی که یکم هم حرص توش مخلوط بود گفتم:-یک چند تا الافِ مزاحم نذاشتند ادامه بدیم...به قول یکی بهشون برخورد که من ازشون سبقت گرفتم ...بی جنبه ان دیگه ، چه میشه کرد؟
سهراب-غصه نخور ... وقتی خواهری من گفته بردی یعنی بردی...بعدش هم وقت برگشت حال گیری از سهیل بیشتر میچسبه...
-مگه قراره اونم بیاد؟
سهراب-آره گفت وقتی میخوام راه بیفتم خبرش کنم ... مثل اینکه قراره هفته ی اول شهریور بره ، گفت قبلش دوست داره یک سفری هم رفته باشه...راستی آتو لباس رو خریدید؟
من که اصلا نمیدونستم ماجرای این لباس چیه ، ولی مثل اینکه این پسره خبر داشت...اصلا شاید نقشه ی خودش باشه...بعید نیست...
آتو-نگرانش نباش...اون موضوع حل شده است ، فقط من که جرات رو کردنش رو ندارم...یعنی مطمئنم مژده رضایت نمیده...حیف اون همه پول که ریختم تو جوب آب ، اونم به حرف تو...تازه خودمم از این جور لباسا نمیپوشم...
سهراب-کلش اینه که میدیم شیده میپوشه...
-چی رو میدید من میپوشم...اصلا قضیه ی این لباسه چیه؟
سهراب-بچه ها بهت نشونش میدند...قراره وقتی اومدم یک مهمونی توپ ترتیب بدم...
-همچین میگه مهمونی که هر کی ندونه فکر میکنه چه خبره...خودمون چند نفری مهمونی میشه گرفت؟
سهراب-نگران اونش نباش...بسپر به من و غمت نباشه...
-برو بابا من ...
اومدم بگم حوصله ی این سفر رو ندارم ولی خوب خودِ میزبان اینجا بود و نمیتونستم حرفی بزنم...بالاحره یک اپسیلوم ادب که داشتم و دارم و خواهم داشت...!
آتو-میدونه تو به چی فکر میکنی ولی از نشستن و دست روی دست هم گذاشتن چیزی عایدت نمیشه...
سهراب-این حرفا و چرت و پرت ها رو ول کنید و تو هم فعلا فکر دانشگاه رو بنداز کنار...سامی اون چیزهایی که خواستم ردیفه؟
امیر-نگران اونا نباش...قبل از حرکت همه چیز رو اوکی کردم...
سهراب-دست درد نکنه گل پسر من برم که الان رضا با چوب و چماق میاد دنبالم...فعلا خداحافظ...
امیر-خداحافظ
با اخرین کلام امیر گوشیم رو قطع کردم و برداشتم...مشغول جا دادن گوشی امیر بودم که صدای تینا بلند شد...
تینا-ببین رنگش رو میپسندی شیده؟
به سمت عقب برگشتم و با یک دامن پرچین و شکن مواجه شدم...وای رنگش هم که عالی بود...لبخندی ناخودآگاه روی لبم نشست که از نگاه تیزه آتو و تینا دور نموند...
اتو-بیا اینکه خوشش اومد و آب از دهنش راه افتاد...حالا اگه مژده هم خوشش بیاد باید چیکار کنیم؟
-رنگش چقدر نازه...مثل رنگه موتوره است...
ناخودآگاه این حرف رو زدم ولی همون هم باعث شد که نگاه امیر به آیینه خیره بشه...لبخندش خیلی واضح بود ، درست مثل لبخندِ من...با جمله اش حرفم رو تایید کرد
امیر-دقیقا همون رنگه...
سری تکون دادم و حرفش رو تایید کردم...نمیتونستم که حرفِ زده شده رو پس بگیرم ، پس تاییدش ضرری نداشت ولی باعث شد اون دو تا دختر عقبی کنجکاو بشند...
آتو-کدوم موتور؟
-با انگشت اشاره ی دست راستم ، اشاره ای به امیر کردم و گفتم:-موتور آقای عنایت ، من صبح توی پارکینگ دیدمش...
آتو-و یکراست به سمتش رفتی و یک دست هم بهش کشیدی؟
بدون اینکه توجهی به لحن کلام آتو کنم ، زود در جهت توجیه کارم براومدم و با صدای بلند و چشمای درشت شده ای که خودم حس اش میکردم ، گفتم:-خودشون اجازه دادند که من از نزدیک ببینمش
خنده ی بلند اون دو تا دیوونه نشون میداد که بازم تونسته بودند من رو سر این مسئله اذیت کنند...بدون توجه به حضور پسری که شاید فقط یک هفته از آشنایی باهاش میگذشت گفتم:-کوفت...
ولی این دفعه خنده هر سه نفرشون بود که باعث شد من برگردم و سنگین و رنگین سر جام بشینم...البته اونم چه سنگین و رنگین بودنی...!


تمام مسیر رو در سکوت به یک سرسبزی بی نظیر خیره بودم...طبیعتی که هر آدمی رو به فکر فرو میبره و باعث میشه یکم ، شاید فقط یکم این آدمها دست از دنیا و مادیات بردارند و به چیزهایی فکر کنند که همیشه از کنارشون بی تفاوت رد میشند...اینقدر مست از این همه زیبایی بودم که بدون اینکه دوباره mp4 ام رو استفاده کنم ، داشتم به آهنگی که امیر به درخواست آتو و تینا گذاشته بود گوش میکردم...بعضی وقتها گوش دادن به این آهنگها هم جالب بود...دستِ تینا که وسط من و امیر قرار گرفت و صداش ، باعث شد نگاه از شیشهی نیمه بالا کشیده شده و طبیعت پشتش بگیرم و به دستش خیره بشم...همزمانیِ صدای تینا و صدای ساسی خیلی باحال و جالب بود...
تینا-بفرمایید کرانچی...

خوشمزه تری از کرانچی

همراه با قهقه ی آتو و تینا ، لبخندی زدم و بسته ی کرانچی رو گرفتم...به خاطر همزمانی صداها ، تینا هم حواسش سر جاش نبود و من خیلی راحت بسته رو برداشتم...البته بعدش تینا خیلی تلاش کرد که بسته رو پس بگیره ولی مثل همیشه من بردم و توی این راه آتو هم خیلی کمکم کرد...طفلک تینا فقط تونست چند تا از اون کرانچی ها رو بخوره...در طی گوش دادن به آهنگ منم مشغول خوردن شدم و مثل یک دختر خوب از خود گذشتگی به خرج دادم و به امیر هم تعارف کردم...

لایو رکورد ، آها
ساسی مانکن ، حسین مخته
علی علی پیشتاز ، مجتبی اس اچ
بیا بیا گوش کن
اگه چشات مال منه
اگه نگات مال منه
بذار من عشق تو باشم
قشنگیات مال منه
اگه می خوای با هم باشیم
با هم پا شیم با من باشی
اگه می خوای دل منو
نرو نرو پیشم بمون
اگه می خوای به من
عشقتو ثابت بکنی
باید بیای بمونی پیشم
قلبمو عاشق بکنی

آها ، می خوام که بکنم با تو کوچ
بریم توی فاز ماچ و موچ
بقیه رو همه از سر باز کن
طعم لبا منو پس انداز کن
رنگ شادیو به كل دید غم
خوشگلی مثه نیکول کیدمن
با تو بودن واسم اوج حاله
لبات با طعم پرتغاله
اصن نمی خوام فرش بدم
پس قلبتو بدش به من
با تو میشه چه شبایی سر شه
روزاشم آفتابش طلایی تر شه
با شعرای ساسی پایی یه خورده
پشتیبانمونم لایو رکورده
الان نشسته اون جفت من
آره دوسم داره خودش گفت به من

نازی پاشی با من
بریم بازی کنیم با هم
پیش من بشینی پیشی نازم
منم که گلم و
دافیا دورمو
مثه یه میوة همیشه تازم
تو که می دونی می تونی
بمونی بخونی
پیش من بمونی از این لحظا
منم تا می تونم پیش تو می مونم
نمی ذارم بری از توی دستام

اگه چشات مال منه
اگه نگات مال منه
بذار من عشق تو باشم
قشنگیات مال منه

لبات با طعم پرتفاله
می مونی با حسین کاش
پس بمون و با حسین باش
اگه پایه باشی پایه هستم
دستاتو می گیرم با دو دستم
عشقت شده سه پیچ قلبم
تاریکم بزن سپیده هر دم
شب پیشمی باش تو روم
خوشگلم مثه تام کروز
عشقمی می فهمم از تو روت
دیگه نمی خورم ابسولوتو
من می خوام که با تو باشم
شب بخوابم با تو پاشم
بری چیزی نمی مونه ازم باقی
چرا انقد با من بد اخلاقی
پیش تو می مونم تا بام شی
خوشمزه تری از کرانچی

نازی پاشی با من
بریم بازی کنیم با هم
پیش من بشینی پیشی نازم
منم که گلم و
دافیا دورمو
مثه یه میوة همیشه تازم
تو که می دونی می تونی
بمونی بخونی
پیش من بمونی از این لحظا
منم تا می تونم پیش تو می مونم
نمی ذارم بری از توی دستام

اگه چشات مال منه
اگه نگات مال منه
بذار من عشق تو باشم
قشنگیات مال منه

قلبتو پیشم یه کمی بذار
بدون عاشق تو شده علیرضا
اون که پیشمه همیشه نازه
عاشق لباشه پیشتازه
من می خواستم قلبتو
من علاقه داشتم از قبل به تو
ماهی و میشم خب ستاره
اگه بری علی غصه داره
می مونی آره با من کاشکی
قهر نه دیگه با من آشتی
اینو بدون هستی مهتاب من
عکس رو دسکتاپ لپتاب من
داف تو منو کمی می شناسه
این که جلوته علی پیشتازه
خانمی یه کمی بام راه بیا
می خوام ببرمت آنتالیا
لایو رکورد


همین جور که گوش میدادم به این فکر کردم که واقعا دلِ خوش دارند که میشینن این اهنگ رو مینویسند و میخونند...ولی خوب بیکار هم زیاد پیدا میشه...مثل اتو...مثل تینا...مثل جناب عنایت...و مثل من...درسته که کمتر از گذشته ، ولی بازم گوش میدم...
با صدای "رسیدیم" امیر دست از فکرهای مذخرف برداشتم و به سمت بیرون چرخیدم...مات بودم...مات تصویری که میدیدم...مات این همه زیبایی...مات این همه آشنایی...حسم ، خاص بود...اینجا رو میشناختم... با اونکه مطمئن بودم تا حالا اینجا پا نذاشتم ، ولی این درختها ، این آبشار ، این همه قشنگی برام آشنا بود...آشنایی که قلبم رو به تپش واداشته بود...شاید اگه یک نفر از این همه عظمت برام تعریف میکرد ، باورش نمیکردم...شاید اگه یکی بهم یک عکس از اینجا نشون میداد ، من ردش میکردم و فکر میکردم فتوشاپه...اینجا مافوق تصورِِ من بود...با دیدنش ناخودآگاه اسم بهشت به آدم تلقین میشد...
-بهشتِ...؟
آتو-معلومه که هست ، یک بهشت زمینی...
تینا-نمیدونم بهشت هست یا نه ، ولی میدونم خیلی قشنگه...
امیر-منم با اونکه هر سال میام اینجا ولی همیشه برام تازگی داره و هیچ وقتی نبوده که بی تفاوت از کنارش بگذرم...
-مگه میشه از کنار این همه زیبایی بی تفاوت گذشت؟...هر کی اینطور باشه به نظرم احساس نداره...اینجا باور نکردنیه...
امیر-ولی شما باید باور کنید...بهتره بریم داخل...بفرمایید...
دل کندن از اون منظره واقعا سخت بود ولی نشدنی نبود...بعد از برداشتن کوله و کیف دستی ام درِ ماشین رو بستم...همراهِ بچه ها به سمت ویلای پیش روم رفتم...اونم قشنگ بود ، ولی زیبایی طبیعت پشت سرم رو بیشتر دوست داشتم...
امیر-فکر کنم باید قبل از اینکه اون منظره رو نشونتون میدادم ، ویلا رو میدیدید...
آتو-فکر کنم فرقی هم نمیکرد...ولی ظاهر خیلی قشنگی داره...
امیر-قابل شما رو نداره ، بفرمایید داخل...
از دری که بین پرچین ها گذاشته شده بود ، رد و وارد فضای سرسبز خونه شدیم...شاید اولین چیزی که باعث شد درباره ویلا هم کنجکاو بشم ، تضادهایی بود که جلوی چشمام قرار گرفت...رنگهای متفاوتی از چوب که روی ساختمون استفاده شده بود ، واقعا حس جالبی رو القا میکرد...بنای وسط زمین که دو طبقه بود ، با دو رنگ چوب ساخته شده بود...بخش های تیره تر کمی جلوتر از بخش های روشن قرار داشتند و ترکیب جالبی رو ایجاد کرده بودند...پنجره های بلند و تیره که طبیعت پیش روی خود رو در دل جا داده بودند ، یک جورایی امتداد این همه زیبایی رو در خود داشتند...
روی چمن های منظم شده ، که سرتاسر باغ رو احاطه کرده بود سنگهای تیره به صورت زیگزاگی قرار گرفته و از ورودی تا جلوی در ساختمون ، به صورت یک جاده امتداد پیدا کرده بود...دور و اطراف این جاده ، تنه های بریده شده ی چوبی به صورت نامنظم قرار گرفته بود و روی بعضی از تنه ها شکلک های چوبی قرار داشت...گل نیلوفرِ پیچیده شده دور تا دور آلاچیق زیبایی بی نظیری رو ایجاد کرده بود...به نظرم توی ساخت این ویلا یک سلیقه ی خاص به کار رفته ، و من عاشق این سلیقه و این احساس شدم...واقعا فوق العاده بود...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 765
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,110
  • بازدید ماه : 26,991
  • بازدید سال : 177,090
  • بازدید کلی : 11,674,230