close
تبلیغات در اینترنت
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت دهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

روبروی پنجره ی پاگرد ایستادم و به روبرو خیره شدم...یک کشش خاصی داشت که باعث میشد نتونم چشم ازش بگیرم...حال باز کردن ساکم رو نداشتم ولی رگه های درد که فعلا خفیف بود ، باعث شد دل از این همه قشنگی بکنم و به سمت اتاقی که زهرا خانم برای من و اون دو تا شاهکار در نظر گرفته بود برم... یکم لای…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت دهم

روبروی پنجره ی پاگرد ایستادم و به روبرو خیره شدم...یک کشش خاصی داشت که باعث میشد نتونم چشم ازش بگیرم...حال باز کردن ساکم رو نداشتم ولی رگه های درد که فعلا خفیف بود ، باعث شد دل از این همه قشنگی بکنم و به سمت اتاقی که زهرا خانم برای من و اون دو تا شاهکار در نظر گرفته بود برم...
یکم لای در رو بیشتر باز کردم و وارد شدم...تینا با حوله ای که روی سرش پیچیده شده بود ، روی تخت دراز کش بود و خبری از آتو هم نبود ، ولی صدای شر شر آب که از سمت راستم می اومد نشون از حموم رفتنش بود...روی تخت ، کنار تینا نشستم و به اطراف نگاهی انداختم...پنجره ی این اتاق هم دست کمی از پاگرد نداشت ، همونطور بزرگ بود و به چشم انداز رو برو احاطه داشت....................................................................

 

باز شدن در حموم باعث شد نگاه از پنجره بگیرم و به آتو که حوله پیچ روبروم ایستاده بود خیره بشم...
آتو-حموم خیلی گرم بود...بهتره یکم در رو باز بذاری تا بخار خارج بشه بعد بری...
سری تکون دادم و دوباره به سمت پنجره برگشتم ولی صداش و ادامه ی جمله اش دوباره فکر رو مشغول کرد
آتو-از وقتی رسیدیم حالت عجیبه شیده...قبلا اینجا اومده بودی؟
دوباره برگشتم و با سر حرفش رو رد کردم...
-نه تا حالا نیومده بودم ولی...نمیدونم چرا حس میکنم اینجا برام آشناست...انگار قبلا اینجا بودم یا حداقل اینجا رو دیدم...نمیدونم چرا این حس رو دارم؟
آتو-شاید عکسی ، چیزی ازش دیدی...
-نمیدونم...ساک من کجاست؟
آتو-من و تینا بازش کردیم...میدونستم حال این کار رو نداری ، لباسات توی اون کمدِ کنارِ دیواره...
وقتی حرفش رو میزد به کمدِ اشاره کرد و منم به همون سمت رفتم تا لباسام رو بردارم...
آتو-شیده حالت خوبه؟
-خوبم...خوبِ خوب...!
پوزخندی به حرف مزخرف خودم زدم و درِ کمد رو باز کردم...توی این مدت کلی برای خودم چاخان کردم ، اینم روش...
با برداشتن لباس و حوله به سمت حموم رفتم...هر چند موقعیت یک دوش آبسرد رو نداشتم ولی میدونستم که یک لختی و بی حسی موقت میتونه بهم آرامش بده و باعث بشه یک نفس تازه بکشم...یک نفس بدور از فکر به گذشته و آینده...خدایا حالم رو گم کردم...!

***

آتو-شیده...شیده...شیده...شیده...باب ا بلند شو دیگه ، شب شد ....آبروت رفت ، الان میگن دختره خرس رو گذاشته جیب بغلش...!
تینا-به جای این همه صدا کردن یک دونه بزن پس کله اش تا بفهمه بحث جدیه...
اگه گذاشتن من بخوابم...من واقعا حس خواب دارم ، دوست دارم یکم استراحت کنم...اون از صبح که نذاشتن بخوابم ، اون از توی ماشین که الهی کوفتشون بشه اون دو ساعت خواب ، اینم از الان که تا پلکام رو بستم مثل عجل معلق خراب شدن روی سرم...ای خدا من رو از دست اینا نجات بده...!
آتو-شیده باور کن وقت شامِ...میز غذا هم آماده است و همه منتظر ما هستند...البته منتظر تو هستند چون ما بیداریم...
اینقدر چرت گفتن که قید خواب رو زدم و به سمت صداشون غلطیدم...لای چشمام رو باز کردم و عزرائیل های زندگیم رو از نظر گذروندم...به جای اینکه من شاکی بشم این دو تا اخماشون رو ریختن و شاکی اند...همچین اخم کرده بودند که ناخودآگاه خودم رو جمع و جور کردم ولی بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و با خودم گفتم مثلا میخوان چه غلطی بکنند تو هم قاطی کردی...
-هان...چیه؟چرا اینجوری نگام میکنید؟
تینا-بدهکارم شدیم ، خانم ساعت 9 شبه...اگه افتخار میدی بلند شو بریم سر میز شام...
با شنیدن عددی که گفت یک آن خشک شدم...یعنی چی ساعت 9 شبِ...؟ با شکی که داشتم حرفش رو تکرار کردم
-ساعت 9 شبِ....؟
اتو- نه پس شما تازه گرفتی خوابیدی و الانم ساعت 3 بعد از ظهره...
-یعنی من 6 ساعت خوابیدم؟
تینا-بله دقیقا 6 ساعت خواب بودی...تو رو خدا بلند شو بریم پایین...
نگاهی به ساعت روی میز پاتختی انداختم...راست میگقتند ، ساعت 5 دقیقه به 9 بود...ببین چقدر با نخوابیدن شکنجه شده بودم که این همه ساعت خواب به چشمم نیومده ...با دستم به تشک تخت فشار آوردم و به حالت نشسته دراومدم...طبق عادت همیشه دستام رو به سمت بالا کشیدم و یک خستگی حسابی در کردم...بعد از خواب این حرکت خیلی بهم مزه میداد و باعث میشد انرژی مضاعف بگیرم...ولی صدای آتو زد توی احساس خوبم...
آتو-جمع کن خودتو ، خیلی زود بیدار شده برای من کشش هم به بدنش میده...بلند شو برو صورتت رو بشور...
با لبخند از جام بلند شدم و به سمت سرویس رفتم...خوبی اتاقش این بود که سرویس داخل بود و برای هر کاری لازم نبود بریم بیرون...
آتو-شیده چی میپوشی؟
حوله ام رو از آویز برداشتم و با صدای بلندی که براش واضح باشه گفتم:-اون تونیک صورتیه رو بذار بیرون با یک شال به انتخاب خودت...
آتو-زود بیا بیرون...
حوله بدست از سرویس خارج شدم و رو به آتو که جلوی کمد بود گفتم:-تو چرا اینقدر عجله داری؟...مطمئن باش اون تو خبری نیست من بخوام اونجا بمونم...
لباس رو از دستش بیرون کشیدم و رو به دو تاشون گفتم:- چرا وایستادید من رو نگاه میکنید؟
تینا-پس چیکار کنیم؟
لبخندی به گیج بازیش زدم و جواب دادم
-هیچی عزیزم اگه لطف کنید و برید بیرون منم لباسام رو عوض میکنم و هر چه زودتر میام پایین...اصلا شما برید طبقه پایین ، من خودم میام...
تینا به خاطر اینکه سوتی اش رو ماست مالی کنه ، لبخندی زد و با گرفتن دست آتو رو به من ولی به آتو گفت:-خوب راست میگه دیگه ما بریم پایین اینم خودش میاد...
با هم از اتاق خارج شدند و منم با کندن لباسام مشغول عوض کردن شدم...


لحظه ی خارج شدن از اتاق یادم افتاد که داروها رو تحویل عزیز جون ندادم و همراه خودم آوردم بالا.. با یک نگاه به سمت تخت پیداشون کردم و با برداشتن پلاستیکِ داروهای عزیز جون و رباب خانم از اتاق خارج و راهی طبقه ی پایین شدم ... رسیدن به آخرین پله مصادف با چشم تو چشم شدن با امیر بود که درست روبروی راه پله ها ، روی کاناپه نشسته و قبل از رسیدنِ من مشغول خوندن روزنامه بود ... چه پسر پرکاری ، آفرین ... !
سری تکون داد و منم به تقلید از خودش با تکون آروم سر ، نگاه ازش گرفتم و به سمت جایی که پر از سر و صدای خانم ها بود رفتم ... عزیز و رباب جون ، به همراه عمه راحله کنار هم بودند و روبروی اونا هم آتو و تینا مشغول حرف زدن با سپیده ، ولی خبری از مامان و زهرا خانم نبود ... عزیز جون اولین نفری بود که با نگاه و لبخندِ مهربونش ازم استقبال کرد
عزیز-خیلی خسته بودی مادری؟
سری تکون دادم و قبل از جواب دادن به سوال عزیز رو به جمع سلام کردم
-سلام ... به سمت عزیز رفتم و در حالی که روی دسته ی صندلی می نشستم ، گفتم:-نه فداتشم خسته نبودم فقط خیلی کمبود خواب داشتم عزیز جونم ... راستی داروهاتون...
پلاستیک رو به دستش دادم و اونم با برداشتن داروی خودش ، اونو به دست رباب جون سپرد ...
بدون اینکه تغییری در جای نشستنم بدم در حال گوش دادن به حرفای آتو بودم ... این دختر عمه ی منم کلأ قاطی داشت ، هر کی بود تا الان آتو رو شناخته بود و فرقی بین راست و دروغش قائل میشد ولی سپیده انگار نه انگار که چندین ساله این اعجوبه رو میشناسه ... بازم با حرفاش رفته بود سرکار ... !
صدای توبیخ گر رباب جون باعث شد از فکر خنگ بازی های سپیده خارج بشم و خودم رو برای یک گوشمالی لفظی آماده کنم
رباب-باز تو از این قرصها خریدی آتیش پازه؟
با شنیدن حرفش ، نگاهم به سمت دستش کشیده شد ... أه ، چرا من بعضی وقتها اینقدر بی فکرم؟ ... من چطور یادم رفت اون بسته رو از پلاستیک بردارم؟ ... بلافاصله دست به دامن خدا شدم و گفتم:-خدا جون نوکرتم ، جان شیده کاری نکن اون بسته رو بایکوت کنه که من همین جا از درد تلف میشم
رباب-شیده خانم جواب نمیدی؟
لبخند گشادی برای ماستمالی قضیه روی صورتم نقش بست ولی از اخم صورت رباب جون چیزی کم نشد ... تو دلم به خودم و حواس پرتم بد و بیراه میگفتم ولی توی واقعیت چاره ای جز جواب دادن و گفتن حقیقت نداشتم ... !!!
-من ... من فقط برای احتیاط خریدم ... آخه میدونید چیه ؟ آقای عنایت گفت اینجا به اون صورت همه چیز دم دست نیست که راحت خرید کنیم ، همین شد که من هم وقتی داروهای شما رو گرفتم ، برای اطمینان این رو خریدم
رباب جون با شنیدن و دیدن صغری و کبری چیدن من ، یکم از موضع خودش عقب نشینی کرد و گفت:-پس همین جور مثل نقل و نبات ننداز بالا مادر ... شما ها باید تا میتونید درد رو تحمل کنید ، تازه وقتی هم خارج از تحملتون بود بهترین چیز داروهای گیاهیِ
خدا رو شکر ... مثل اینکه با حرفای من قانع شد و فعلأ خبری از گوشتمالی جانانه نیست ... لبخندی به حرفش زدم و همزمان با تأیید حرفاش بسته ی مسکن به اضافه ی قرص های خودم رو برداشتم و با بلند شدن از جام از عزیز و رباب جون فاصله گرفتم ...
داشتم به سمت راه پله میرفتم که صدای شروین مانع شد ... کلأ این برادر من خیلی وقت شناسه ... ! به سمت صدا چرخیدم و روبرو شروین و تانیا که مشخص بود تازه از بیرون اومدن ایستادم ... لبخند ناخودآگاه به صورتم نشست ، اونا کنار هم خیلی شاد بودند و آرزوی من امتداد این شادی بود
-همیشه به گردش ... حالا تنها تنها میرید خوشگذرونی؟
شروین-تو بیدار بودی بعد ما نبردیمت
أه أه من بدم میاد به روم بیارن که زیاد خوابیدم ... بعدش هم من کله سحر از خواب بیدار شده بودم ، چرا هیچ کس درک نمیکنه؟
-چرا این خواب من خار شده تو چشم شما ؟ اون از تینا و آتو که بیدارم کردند ، اینم از تو ...
شروین رو کرد به تانی و با لحن پر از خنده ای گفت:-چه دست پیش هم گرفته که پس نیفته نیم وجبی ... بعد به سمت خودم برگشت و ادامه داد
شروین-حالا کجا میرفتی ؟ دوباره میرفتی لا لا ؟
چشم غره ای نثارش کردم و با صدایی که یکم از حد معمول بالاتر بود گفتم:-شــــــــــروین ...
صدای خنده اش همراه با حرص خوردن من بلند شد و همونطور که داشت ریسه میرفت ، گفت:-جانم موشی ، جانم؟
این دفعه تانی بود که جای من جواب شروین و اذیت هاش رو داد
تانیا-کم سر به سر خواهر شوهر من بذار آقا شروین ... !
لبخندی به طرفداریش زدم و با گرفتن دستش اونو به سمت خودم کشوندم و گفتم:-قربون تانی جون خودم برم
با شنیدن صدای شخصِ چهارم ، هیچ کدوم از ما سه نفر نتونست جوابی به اون یکی بده
امیر-شروین باید خیلی مراقب باشی ، طرفداری عروس و خواهر شوهر از هم خیلی خطرناکه ... بهتره یک تجدید قوا داشته باشی بعد بقیه ی ماجرا رو ادامه بدی ...
بعد به سمت من و تینا برگشت و گفت:-خانم ها شام آماده است ...
با حرفش دلم حسابی مالش رفت ... من چقدر گشنمه ، ظهر که وقت ناهار خواب بودم ، قبلش هم فقط یک نصفه کلوچه خوردم ... قید بالا رفتن رو زدم و همراه سه نفر دیگه برای شام خوردن راهی شدم ...
با رسیدن به میز و دیدن اون کتلت های حسابی سرخ شده بیشتر خوشحال شدم ، به این میگن یک شام عالی و شکم پر کن ... !
بابا و حاج عنایت سر میز بودند ، سلامی کردم و وسط میز ، درست روبروی شروین نشستم ... منتظر بودم که بقیه هم تا من از گشنگی تلف نشدم خودشون رو برسونند که یکدفعه دیس جلوی چشمام قرار گرفت ... عجب بویی داشت ، مستم کرد ... !
نگاه از دیس و اون کتلت های خوشمزه گرفتم و به صاحب دست خیره شدم ، امیر بود ... وقتی نگاه من رو به خودش خیره دید ، به ظرف اشاره کرد و گفت:-برنمیدارید شیده خانم؟
کور از خدا چی میخواد؟ خوب معلومه یک جفت چشم و چال سالم ... منم که بدجور گرسنگی بهم فشار آورده بود و یک جورایی ضعف کرده بودم ، پس تعارف رو کنار گذاشتم و چنگال رو برداشتم ...
دو تا کتلت به همراه یک عالمه سیب زمینی سرخ شده ، شد ماحصل برداشتن چنگال... تانی و شروین هم مشغول شده بودند و باعث شدند من حس تنهایی نداشته باشم ... همونجور که یک دستم به سیب زمینی ها بود و تک تک اونا رو به دهان میذاشتم برای خودم گوجه و خیار شور تو بشقاب گذاشتم و به تلافی لطف امیر ، ظرف گوجه رو به سمتش گرفتم ، اون هم بدون تعارف اضافه ، از دستم گرفت و برای خودش برداشت ... با یک نگاه به ظرف معلوم بود همه چیز آماده است ، یک تیکه از نان باگت ها رو برداشتم و یک لقمه برای خودم پیچیدم و مشغول شدم ...
به قول مامان من توی گرسنه ترین حالتم هم درست و حسابی غذا نمیخورم ... فقط یکی از کتلت ها با نان خورده شد و من بقیه رو خالی و بازی بازی خوردم ... البته ناگفته نماند که دو بارِ دیگه برای خودم سیب زمینی ریختم و با هر یک تیکه غذایی که خوردم یک قلپ نوشابه نوش جان کردم ... غذا خوردنم هم به آدمیزاد نرفته بود ... خوب چیکار کنم ، شیده جون یک فرشته به تمام معناست ... !!!


باد خنکی که بین درختها و گیاه ها میپیچید باعث شد با تمام وجود خودم رو در آغوش بکشم و دستام رو به دور خودم حلقه کنم ... هوای این منطقه واقعأ خنک که ...نه ، یکم سرد بود و نشستن توی آلاچیق با اونکه جالب و رمانتیک به نظر می اومد ولی یکم برای من سخت بودچون طبق عادت همیشگی خودم ، توی این روزها یکم لرز رو داشتم و همین مسئله باعث شده بود که توی دلم به داشته و نداشته ی سپیده فحش ، بار کنم ... آخه اینم شد پیشنهاد که تو مطرحش کردی دختر ... !
لیوان چای ام رو به دست گرفتم و با جمع کردن خودم به حالت قبل برگشتم ... بازی شروین و تینا خیلی کش اومده و گپ بین امیر و سپیده و آتو هم دیگه به جک گفتن رسیده بود ... اینا هم برای خودشون شاهکاری بودند اساسی ...
نگاهی به دور تا دور آلاچیق انداختم ... کنده های چوبی که دور تا دور گذاشته شده بودند و میز قارچی شکلی که وسط قرار داشت ، حالت بامزه ای بهش داده بود ... از بیرون شکوه خاصی داشت ولی داخلش همراه با یک تضاد کامل ، ساده اما شکیل و دوست داشتنی بود ...
یک قلپ از اون چای گرم باعث شد یکم ، فقط یکم هوای داخل بدنم گرم بشه و این نامتعادل بودن هوا لرزم رو بیشتر کنه، میخواستم دوباره مشغول کنکاش اطراف بشم تا اون حالت رو فراموش کنم که صدای شروین اجازه ی این کار رو نداد
شروین-پاشو بیا اینجا شیده ...
-کاری با من داری؟
شروین-پاشو بیا بچه ، اینقدر سوال و جواب نکن
شونه ای بالا انداختم ، با کنار گذاشتن لیوان از جام بلند شدم و به سمتش رفتم ... با ایستادن من ، اجازه ی حرف و کاری به من نداد و بلافاصله دستم رو گرفت
شروین-باز که تو یخچال شدی موشی؟
بدون توجه به حرفش و به خاطر تکرار واژه ی همیشگی ، با یک چشم غره ی کوتاه و نامحسوس با گفتن اسمش یک کوچولو تهدیدش کردم
-شروین ...
لبخندی به لب آورد و بدون توجه به تهدید من گفت:-جانم ... مگه دروغ میگم دختری ؟ چرا لباسی ، چیزی با خودت نیاوردی ؟
برای کوتاه کردن بحث سری تکون دادم و به یک جمله ی کوتاه قناعت کردم و گفتم:-زیاد سردم نیست داداشی
دستام رو بیشتر در حصار دستاش فشار داد و با لحن شاد و صد البته نگران ، که من خوب حس اش میکردم گفت:-پس این دو تا قالب یخ چی میگن؟
زدم به شوخی ، چشمکی زدم و همراهش گفتم:-مثل همیشه دروغ ... !
لبخندی زد و با یک حرکت ناگهانی دستم رو کشید و کنار خودش نشوند ... درست جفتش نشسته بودم و دستش دور شونه ام حلقه شده بود ... بیشتر تو آغوشش فرو رفتم و سرمای چند دقیقه ی پیش رو به فراموشی سپردم ... شروین همیشه نگفته ، همه چیز رو میفهمید ...
ورود مهراد به جمع باعث شد من دل از اون همه محبت و حرارت بکنم و صاف بشینم ... نمیدونم چرا ولی جلوی مهراد یکم موذب بودم و نمیتونستم هر کاری بکنم... درحالی که جلوی همین جناب چند اسم ، همین چند دقیقه پیش راحت بودم...ولی خوب من میدونستم که مهراد چه فکرهایی داره ولی جناب عنایت نخیرم از این خبرا نبود...من حتی جلوش سوتی هم دادم ... !
یاد اون لحظه توی ماشین باعث شد لبخندی به چهره ام کشیده بشه ولی با یک تشر اون لبخند رو خفه کردم ... چیه سوتی دادن خنده داره دیوونه؟
صدای مهراد که سرش توی تخته ی شطرنج بود باعث شد افکارم رو کنار بزنم و به جمع برگردم...
مهراد-تا الان کی برنده است؟
شروین که از لبخندش میشد حدس زد که داره تینا رو لوله میکنه ، سینه ای صاف کرد و گفت:-معلوم نیست کی برنده است؟
تینا-هنوز چیزی مشخص نیست ، این آقا الکی دور برداشته شما توجهی نکنید...
شروین-چی رو توجه نکنند ، مثل اینکه من دارم میبرم ها...!
-الکی خود زنی نکنید...سر چی بازی میکنید؟
شروین-هیچی ...فقط محض رو کم کنی...
-جدی...؟ آدم قحطی بود شما دو تا میخواید رو کم کنید از همدیگه؟
آتو-تو چی میگی این وسط؟
-وا...آتو من که چیزی نگفتم ، فقط میگم این بازی باید بین تیم شروین و سهیل با یک تیم دیگه برگزار میشد...مگه نه؟
لبخندی روی لبش جا گرفت و با تکون سر حرفم رو تایید کرد...
-دیدی راست گفتم...شما هم خودتون رو آماده کنید که سهراب برسه قراره لوله تون کنیم...
سپیده-فعلا سهیلی موجود نیست که بخواید بازی کنید...
-چرا بابا سهراب گفت با همدیگه میان...
شروین-جدی؟
-ما که با هم شوخی نداریم داداشی...داریم؟
شروین-کم نه عزیزم...ولی خدایی سهیل هم میاد؟
-آره بابا خودِ سهراب گفت که سهیل هم همراهش میاد...مثل اینکه قراره برگرده گفته قبل از رفتن یک مسافرت دوباره میچسبه...
شروین-ایول پس بازی به راهه...قراره سوسک بشید...
-خواب ببینی داداشی...
ابرویی بالا انداختم و شاد خندیدم...حلقه ی دستای شروین که محکم تر شد فهمیدم دارم زیادی شیطونی میکنم...به سمتش چرخیدم و گفتم:-من که زیاد شیطونی نکردم...بعدش هم مگه دروغ میگم؟
صدا و سوالِ امیر نذاشت جوابی از شروین دریافت کنم
امیر-جریان این مسابقه چی هست؟
شروین-هیچی بابا یکسال پیش که اومدیم شمال یک بازی کردیم اساسی...یک اکیپ بیست نفره بودیم که تقریبا همه شطرنج بلد بودند ، ما هم قرعه کشی کردیم و یک لیگ خونگی راه انداختیم ولیوقت نداشتیم فینال انجام بدیم و قرار گذاشتیم که دفعه بعدی که اومدیم شمال اون بازی رو برگزار کنیم...البته یکی دو ماه پیش اومدیم ولی حال بازی نبود و عقب افتاد...
امیر-چه جالب سینا خوره ی شطرنجه...
ناخودآگاه یاد سینای خودمون افتادم و لبخندی روی صورتم پهن شد...چقدر دلم برای خودش و مینا تنگ شده بود...باید توی اولین فرصت یک سربهشون میزدم...با صدای آروم آتو فهمیدم که لبخندم بد موقع بوده و توضیح لازم شدم...
آتو-هان...چیه؟...طرف رو میشناسی؟
-طرف کیه؟
آتو-آقا سینا دیگه؟
-وا تو سینا رو نمیشناسی؟...مستی آتوسا؟
آتو-والا من همین امیر خان رو هم چند روزه میشناسم ، دوستش که جای خود داره...
-دوست کی؟...من سینا رو میگم...سینای خودمون...شوهر مینا...پسر خاله ی عزیز من...!
چپ چپی نگاهم کرد و گفت:-طرف میگه سینا دوستم ، تو میگی سینا پسر خاله ات...
-من به دوست این چیکار دارم ، یکدفعه یاد پسر خاله ی خودم افتادم...مشکلیه؟
آتو-خفه بابا...پسر خاله ی خودم...چشمکی زد و با لحن مسخره ای ادامه داد
آتو-عشق است پسر خاله ی خودم ، که فکر کنم هوایی شده اساسی...
حرفش زیادی بودار بود و شاخک های کنجکاوی! من رو فعال کرد...یعنی چی که هوایی شده؟...غلط میکنه هوایی بشه...پسره ی مذخرف...!
-یعنی چی؟
آتو-دقیق نمیدونم ولی باید حواست حسابی جمع باشه...فکر کنم خاله یک تصمیم هایی گرفته...
-بیخود...ولش کن ، چیزی نمیشه...
آتو-در هر صورت از من گفتن...به شروین هم بگی بد نیست.
-نه...نه...نمیخواد چیزی بهش بگی ، فعلا که خبری نیست
آتو- تو که مهراد رو میشناسی...کافیه تو یک کاری جدی بشه ، دیگه کسی جلودارش نیست...
پوزخندی به حرفش که واقعیت محض بود زدم و گفتم:-نگران نباش خودم ترمزش رو میکشم...
لبخندی به صورتم پاشید و با بستن چشماش آرامش خاصی رو به من و خودش هدیه داد...مثل همیشه از بودنش خوشحال بودم .


با صدای تانیا که از فاصله ی نسبتا دوری بود لای چشمام رو باز کردم...نگاهی به تخت کناری انداختم ، آتو و تینا که بیهوشِ بیهوش بودند...سر چرخوندم سمت درِ اتاق...سر تانی که از لای در داخل شده بود ، جلوی چشمام قرار گرفت...لبخندی به روش پاشیدم و اونم همراه با لبخندی که جوابم بود گفت:-ببخشید که این موقع صبح مجبورم صداتون کنم...عزیزجون گفت دیگه وقت بیدار شدنه...
ای جوونم...یکی مثل تانیا یک فرشته ی مهربون که دلش نمیاد آدم رو بیدار کنه ، یکی مثل این دو تا اسکول که با ضرب و زور آدم رو بد خواب میکنند...سری تکون دادم و با یک حرکت روی تخت نشستم...
میخواست آتو و تینا رو صدا کنه که با یک چشمک و صدای آرومی گفتم:-من بیداشون میکنم تانی جون...
سری تکون داد و با لبخند سرش رو عقب کشید...حالا نوبت منه...این دو تا آتیش پاره هم باید سزای کارشون رو ببینند واگرنه من به آرامش نمیرسم...
به سمت سرویس رفتم...اول باید به خودم میرسیدم و مرتب میشدم...نگاهی به شیده ی توی آیینه انداختم...اوه اوه چه موهایی فشنی برای خودم درست کردم...یک دسته از موهام که روی صورتم بود رو به بالا هدایت کردم و به کمک آب همون بالا نگه داشتم...روشویی رو پر از آب یخ کردم و دستای مشت شده ام رو به داخلش فرو کردم...وای چه حس خوبی داشتم...یک مشت...دو مشت...سه مشت...به قطره های آب که در حال پایین اومدن بودند خیره شدم...شیده کوچولوی من پاک بود...همیشه خودش رو پاک نگه داشته بود ، ولی...
-شیده الان وقت گله گذاری نیست...الان فقط باید به فکر آینده باشی...فقط آینده...!
یک مشت آبی که به آیینه پاشیده شد ، باعث شد شیده برای لحظه ای محو بشه...فعلا وقتی برای فکر کردن نداشتم...بعد از مسواک زدن ، حوله رو برداشتم از سرویس خارج شدم...خیلی آروم در کمد رو باز کردم و با برداشتن یک تونیکِ نخیِ آستین کوتاه و یک سوییشرت سفید مشغول تعویض لباس شدم...شلوارم جالب نبود...نگاهی به در کمد انداختم و یکی از ساپورت هام رو برداشتم...مشکی خوب بود و با رنگ یاسی تونیکم ست میشد...نگاهی به آیینه انداختم ، عالی شدم...لبخندی به این همه از خودشیفتگی زدم و گفتم:-مگه دروغ میگم؟
حالا وقت تلافی بود...!درِ اتاق رو کامل باز کردم و به سمت تخت رفتم ، روی تخت دو نفره پشت به هم آروم خوابیده بودند...به دور و اطراف نگاهی کردم تا چیزی که مد نظرم بود رو پیدا کنم...لیوان آب بهترین گزینه برای آتو بود ، ولی تینا فقط یک صدای مهیب میتونست حالش رو بگیره...انگشت سبابه و شستم رو زیر زبونم قرار دادم و لیوان رو هم به دست دیگه ام گرفتم...ابروم رو چند بار بالا انداختم و با صدای آرومی گفتم:-نوش جونتون...
میدونستم سوت های من خیلی بلند و کر کننده است ولی خوب زیاد ازشون استفاده نمیکردم ، بالاخره من دختر خوبی بودم و یک دختر خوب هم که از این کارا نمیکنه...!
شاید فقط 30 ثانیه طول کشید ولی همون هم ناجور جواب داد...تینا با شنیدن صدای سوت کنار گوشش همچین بلند شد که نزدیک بود با کله بزنه توی دماغ من...ولی خدا رو شکر زود کنار کشیدم و از تصادف صورتهامون با هم جلوگیری کردم...آتو که نگم بهتره ، آخه لیوانی که دستم بود کم از یک پارچ نداشت...خیس آب بود...لبخندی به لبم اومد و با ابرویی که بالا انداخته بودم گفتم
-وقت بیدار شدنِ بچه ها...
آتو که صداش دیگه دست خودش نبود داد زد و گفت:-شیده دستم بهت برسه نابودت میکنم...نمیتونستی مثل آدم صدامون کنی؟
-مگه دیروز شما مثل آدم صدام کردید؟...بعدش هم من فرشته ام ، آدم نیستم...
دوباره ابرویی بالا انداختم و با لبخند پا تند کردم و از اتاق خارج شدم...با اون قیافه هایی که من براشون ساخته بودم عمرا اگه دنبال من راه بیفتند...
با شادی خاصِ خودم که خیلی کوکانه هم بود پله ها رو با بپر بپر پایین اومدم ولی قیافه های خندانی که پایین پله ها نظاره گر کارم بودند باعث شدند وسط پله ها ایست کنم...اه نمیشه شما این شادی رو کوفت من نکنید؟...سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:-چیزی شده؟چرا اینجا وایستادید؟
شروین اول از همه دست از خنده برداشت و با لحنی که داد میزد داره از نگه داشتن خنده اش ولوو میشه گفت:-چه آتیشی سوزوندی موشی؟
لب پایینم رو به دندون گرفتم و گفتم:-به خدا من کاری نکردم...شانه ای بالا انداختم و گفتم:-فقط یک کوچولو کارِ دیروزشون رو تلافی کردم...
لبخند شروین واضح تر شد و منم با نفس آسوده ای که کشیدم به بقیه خیره شدم...سپیده و سعید که کنار هم ایستاده و در حال خمیازه کشیدن بودند...تانیا که پشت شروین وایستاده بود و لحظه ای لبخندش محو نمیشد...البته اون لبخندِ توی اتاقش نشون میداد که میدونه من یک نقشه هایی دارم...امیر هم کنارشون وایستاده بود و با چشمای متعجبی خیره ی من بود...داد میزد دوست داره از چیزی سر دربیاره ولی خوب چون خودش تلاشی برای فهمیدن نداشت من کاری نمیتونستم بکنم...
دوباره به سمت شروین برگشتم و با شک پرسیدم
-همه بیدار بودند؟
شروین-خودت چی فکر میکنی؟
-فکر کردم وقتی تانی اومده و میگه عزیز گفته وقت بیدار شدنه ، دیگه باید همه بیدار باشند...
شروین-اگه بیدار نبودند چی؟ با اون سوتی که تو زدی به نظرت سکته نمیکردند؟
چشمام رو گرد کردم و با صدایی که یکم بلندتر از حد معمول بود گفتم:
-خدا نکنه...مگه بیدار نبودند؟
شروین-چرا بیدار بودند ولی تو رو خدا دفعه ی بعد اینقدر بلند سوت نزن...باشه؟
مظلوم شدم و با صدای آرومی گفتم:-چشم...
لبخند شروین عمیق تر شد و منم قید خجالت کشیدن رو زدم و چند تا پله ی باقی مانده رو پایین اومدم...
-الان میان پایین...
شروین-باید چیکار کنیم؟
-عزیز جون کجاست؟
تانیا-توی آشپزخونه داره صبحانه میخوره...بدو برو اونجا تا نیومدند...
شروین خودش رو عقب تر کشید و منم از وسط شروین و امیر رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم...عزیز بهترین گزینه برای فرار از انتقام اون دو تا بود...اون پنج نفرم هم دنبال من راه افتادند و با هم وارد شدیم...با لبخند رو به جمع بزرگتر ها سلام کردم
-سلام صبح همگی بخیر و خوشی
بابا-سلام بابا صبحت بخیر...
عنایت-سلام بیا بشین عمو جان
سری تکون دادم و یکراست به سمت عزیز رفتم و با بوسه ای که به صورتش زدم ، گفتم:-عزیز جون من خوبه؟
عزیز-باز چه آتیشی سوزوندی پدر سوخته...
لبم رو به حالت نمایشی گاز گرفتم و با اشاره ای که به بابا کردم گفتم:-عزیز جون بابام اینجا نشسته ها...!
عزیز-نشسته که نشسته ، چیکار کردی باز؟
شونه ای بالا انداختم و یک لیوان آب پرتقال از روی میز برداشتم...مثل اینکه مال عزیز بود ولی چون دست نخورده بود پس میتونست مال من باشه...!
یک قلپ از لیوان رو سر کشیدم و رو به عزیز جواب دادم
-هیچی...اصلا به من میاد کارای بد بد بکنم؟
عزیز-پس چرا نیومده اینجا سنگر گرفتی؟
نگاهی به بقیه جاها کردم که با وجود اون پنج نفر پر شده بودند...اشاره ای به میز کردم و گفتم:-وا عزیز جون جا خالی هست که من بشینم...بعدش هم من دلم برای عزیز جون خودم تنگ شده بود...سنگر چیه؟
رباب-عزیز خانم حالا هر چی شما بگی این آتیش پاره انکار میکنه...فایده نداره الان که اون دو تا اومدن مشخص میشه چرا سنگر گرفته...
همیشه همین بود...رباب جون خوب شیده رو میشناخت...حقم داشت از بچگی شیده رو تر و خشک کرده بود...همه ی حرکاتم رو میشناخت...نگرانی هام رو خوب حس میکرد و صد البته همیشه دوست داشت از شیده یک خانم درست و حسابی بسازه و تحویل جامعه بده...
لبخندی به حرفش زدم و گفتم:-رباب جون خودت که من رو میشناسی الکی سر به سر کسی نمیذارم...
بابا-شیده بابا خودت رو آماده کن...
-برای چی بابا؟
بابا-آتوسا و تینا رویت شدند...
لبخندی به حرف بابا زدم...بعد از قبول کردن شرط دیگه حرفی در اون باره نزده بودیم...حتی اون چند روز رو هم فراموش کردیم و دوباره شده بودیم همون پدر و دختری که بعضی وقتها زیاد با هم کل کل میکردن...
-من که ترسی ندارم ، بذارید بیان...
سعید-آفرین دختری من همیشه شجاعت تو رو تحسین میکنم...
-میدونم سعید جان ، میدونم...فعلا صبحانه ات رو بخور وقت برای تحسین من زیاده...
سعید-خیلی رو داری شیده...
-همیشه همین رو میگی ولی باور کن دیگه وقتشه بگردی دنبال یک تیکه کلام دیگه پسر...
سپیده-فعلا بحث رو بذار کنار شی...
صدای آتو باعث شد حرفش رو نصفه کاره بذاره و مشغول صبحانه اش بشه...اوه اوه چه نگاه نافذی...ترسیدم بابا...!
تینا-سلام صبح بخیر...
آتو-سلام...
-سلام به روی ماهتون...صبح هر دوتون بخیر و خوشی...بشینید براتون چای بریزم...
این دفعه صدای مامان بود که نذاشت اونها جواب بدند و من رو هم مثل همیشه مجبور به اطاعت از دستورات کرد...من هنوز فلسفه ی وجودی صبحانه رو درک نکردم بابا...!
شیرین-خودم میریزم مادری تو بشین این دو تا لقمه رو بخور و من رو اینقدر حرص نده...
-چشم مامان جون خودم...چشم...
بابا و حاجی که صبحانه شون رو تموم کرده بودند از جاشون بلند شدند و آتو و تینا هم جاشون رو پر کردند...نگاهشون خار داشت ، لامصب ها ول کن هم نبودند...میدونستم تا کرمشون رو نریزند ول کن نیستند...ولی خوب زندگی با همین کاراش قشنگ بود ، واگرنه فقط یک روال طبیعی بود که هیچ هیجانی داخلش پیدا نمیشد...
لقمه میخوردند و به من چشم غره میرفتن...شیر میخوردند و به من چپ چپ نگاه میکردند...چای سر میکشیدن و از بالای لیوان خیره به چشمای من بودند...خدا نکنه یکی اینها اذیت کنه ، با همین نگاهها به غلط کردن می اندازنش...الان فقط مظلوم شدن جواب میده...درستِ با کاری که من کردم دیر جواب میده ولی نتیجه صد در صده...
آروم شدم و با لبخندِ شرم آگینی نگاهم رو پایین کشیدم...میدونستم که اگه الان خودم رو توی آیینه نگاه کنم گریه ام میگیره...به قول آتو ، هر وقت تو اینجوری نگاه میکنی ناخودآگاه غم عالم و آدم میریزه توی دلم...
نگاه آتو کم کم داشت نرم میشد و من خوب حسش میکردم...ضربه های دست تینا تاثیری نداشت چون من از خوب راهی وارد شده بودم...دست خدا درد نکنه با این چشمهایی که به من داده...
آتو-اون چشمها و اون نگاه رو جمع کن شیده...
-من که کاری نمیکنم...
تینا-اصلا و ابدا...عمه ی منه که داره با اون چشماش جادو میکنه...
با شادی و هیجان خاصی که از حرفش به من منتقل شده بود گفتم:-مگه عمه ات جادو بلده...
تینا-کوفت...خیلی پررویی...
-از تو یاد گرفتم عزیزم...بعدش هم من فقط کار خودتون رو به روش خودم تلافی کردم...شما هم دیروز من رو بد از خواب بیدار کردید...مگه نه؟
آتو-یک کوچولو قبول...ولی کار تو خیلی پر ملات تر بود...
دوباره مظلوم شدم و گفتم:-دیروز شما دو به یک بودید...ولی من تنهام...
آتو-دیوونه...تو هیچ وقت تنها نیستی...
حرفش نگاهم رو از بین برد...این دفعه لبخند رو توی قلبم حس کردم...حرفش یک دنیا بود...یک دنیا واقعیت که من حس اش کرده بودم...همیشه هم حسش میکردم
-میدونم...


کلاهم رو برداشتم و با بستن زیپ سوییشرتم از اتاق خارج شدم...لباس من که عالی بود پس دلیلی برای عوض کردن نداشتم...از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین اومدم...مامان و عزیز جون روبروی تلویزیون نشسته بودند ولی در حال راز و نیاز با همدیگه بودند و نیم نگاهی هم به اون بدبخت که داشت وِر وِر میکرد نمی انداختند...خوب اون رو خاموش کنید که توی مصرف انرژی صرفه جویی بشه...هر چند خونه ی ما که نیست پس بیخیال...به من چه...!
یکراست به سمتشون رفتم ولی قبل از اینکه من روی صندلی کنار عزیز ولو بشم حرفشون قطع شد و هر دو به سمت من برگشتند... معلوم نیست که چی داشتند میگفتند که زود کاتش کردند...ناخودآگاه نیشم باز شد...الانه که توی دلشون من رو به باد فحش بگیرند که مزاحم خلوتشون شدم...
-احوال بانوان گرامی؟...این پسرا کجان؟
مامان-شروین با سعید و حسام رفتند بیرون ، بچه ها آماده اند؟
شونه ای بالا انداختم و در حین برداشتن یک شکلات از روی میز گفتم:-من که آماده ام بقیه هم داشتند برای پیدا کردن لباس توی کمدهاشون جستجو میکردند
عزیز-لباس عوض نمیکنی مادری؟
-لباس به این خوبی عزیز جون...نگاهی به لباسام کردم و پرسیدم:-بده اینا رو پوشیدم؟
مامان-نه مامان جان خوبه...سردت نمیشه؟...این تونیکت آستیناش کوتاهِ ...
-نه خوبه سوییشرت پوشیدم هم مشکل آستین های کوتاه تونیک حل میشه هم سردم نمیشه...
عزیز-اون کلاه رو قشنگ بکش جلو که صورتت آفتاب سوخته نشه...
-چشم عزیز خانم...بابا کجاست؟
مامان-با حاج عنایت رفتن یکم قدم بزنند...
-خوبه...پس زهرا خانم کجاست؟
زهرا-من اینجام عزیزم...بیا با چای شکلاتت رو بخور ، تازه دمِ خانومی...
-دستتون درد نکنه...
یک فنجون از سینی برداشتم و به تعارف های مامان گوش سپردم...البته این وسط ها دو تا دیگه شکلات برداشتم و فنجون چایی رو خالی کردم...
مامان-زحمت کشیدی زهرا جان... شرمنده صفورا خانم که نمیذاره ما توی آشپزخونه بمونیم ،شیده جان تو هم قرصت رو بخور...
-خوردم مامانِ گلم...رفتم بالا قرص خوردم و کلاهم رو برداشتم ، الان میرم بیرون پیش آقایون...فعلا خداحافظ
مامان-خوش بگذره مادر
عزیز-مواظب خودت باش مادری
-به روی چشم ....
زهرا-شیده جان به امیر بگو یک سر به مکس بزنه...
جمله یکم عجیب بود و باعث شد من با کنجکاوی ذاتی خودم بپرسم
-مکس...؟
زهرا-سگ امیر اسمش مکسِِ خانومی...بگو بهش سر بزنه و مطمئن بشه که توی اتاقکِ...
از شنیدن اینکه اون ویلا سگ داره یکم خوشحال شدم...درسته که هر سگی برفی نمیشه ولی وجود این مکس نام میتونه یک برگ برنده برای اذیت کردن بچه ها مخصوصا آتو باشه...
-چشم بهشون میگم...با اجازه...
از ساختمون خارج شدم و به سمت آلاچیق که پسرا داخلش نشسته بودند حرکت کردم...مهراد هم به جمع سه نفره ای که مامان گفت اضافه شده بود و همه شون در حال چایی خوردن بودند...
شروین-به به بالاخره دلتون خواست بیاید...؟
-حالا تا دل خواستن و اومدن بچه ها وقت ِ زیادی مونده...من فقط کلاهم رو برداشتم ولی بچه ها داشتن لباس عوض میکردند...حالا نیز شما هم خیلی منتظر خانم ها بودید؟...طبیعت زیبا...هوای پاک...چایی تازه دم...شکلات...چیز دیگه ای هم میل دارید؟همه چیز جوره که...
شروین-باشه بابا جواب گرفتم...من یک سوال پرسیدم تو اندازه ی یک کامیون جواب آماده کردی و میخوای تحویل منِ بیچاره بدی ...
-سوالت پر از طعنه و کنایه به خانم ها بود داداشی...تقصیر من نیست که این همه جواب داره...به سمت امیر چرخیدم و رو بهش گفتم:-راستی زهرا جون گفتند یک سر به مکس بزنید و مطمئن بشید که توی اتاقکشه...
سری تکون داد و از جاش بلند شد...
امیر-من برم به دستور مامان خانومم برسم...زود برمیگردم
قبل از اینکه از آلاچیق خارج بشه گفتم:-منم میتونم بیام ببینمش؟
ابرویی بالا انداخت و با لحن بی مزه ای جواب داد
امیر-اگه نمیترسید بیاید...آخه میدونید مکس یکم زیادی عصبانیه...
-من نمیترسم...یعنی...
صدای شروین نذاشت من جمله ام رو کامل کنم ولی در عوض خودش کاملش کرد...
شروین-یعنی قبلا ترسش ریخته و الان با سگ ها رفیق شده...البته شما هوای خواهری من رو داشته باش سامی جان...
با دستش برای رفتن به من تعارف کرد ولی زیر لب رو به شروین گفت:-کوفتِ سامی...
با یکم فاصله از امیر همراهش به سمت آخرهای باغ میرفتم...آخه این شد جا برای اتاقکِ این سگ بدبخت...من اگه بخوام شب بیام این طرفا از ترس سکته میکنم...اصلا من غلط بکنم بخوام شب بیام این طرفا...بالاخره بعد از یک عالمه پیاده روی بین درختهای نارنج که بوی بی نظیری داشتند ، من تونستم یک اتاق سفید شده رو ببینم...همچین کوچیک هم نبود که بهش بگی اتاقک...!
اوه اوه عجب چیزی بود...از همین جا هم میتونستم برق چشمای تیله ایش رو ببینم...سیاهِ سیاه بود ، بدون ذره ای دو رنگی...واقعا خوشگل بود و ترسناک...من که با برفی دوست بودم با دیدنش یکم گرخیدم وای به حال آتو ، اگه این رو ببینه غالب تهی میکنه...
-خیلی قشنگه...
امیر-خیلی هم باهوش...دوست داری از نزدیک باهاش آشنا بشی؟
درسته یکم از اون هیبت و رنگ ترسیده بودم ولی دلیلی نبود که من جا بزنم و به اون اتاق وارد نشم...سری تکون دادم و گفتم:-دوست دارم از نزدیک ببینمش...
با اطلاعات اندکی که از سگ ها و نژادشون داشتم میتونم حدس بزنم که با یک دوبرمن طرفم که واقعا اصیله...با فکر به واژی اصیل یاد خاطرات یک خون آشام افتادم و خون آشام های اصیل به ذهنم اومدند...اینم یک جورشه دیگه...!
امیر چفت در رو باز کرد و این دفعه بدون تعارف اول خودش وارد شد و بعد از من خواست برم داخل...
امیر-اولش برای آدمهای غریبه یکم اخم میریزه ولی شما توجه نداشته باشید...به هم معرفیتون کنم خود به خود آروم میشه...
سری تکون دادم و با برداشتن یک قدم ، درست کنارش ایستادم...نگاهم به نگاه روشنش خیره شد...نگاهی که به خاطر انعکاس رنگ سوییشرت من به سفیدی میزد...تیله ای بودن چشماش خیلی جالب و دوست داشتنی بود...دست امیر که روی سرش کشیده شد ، باعث شد نگاه از من بگیره و سرش رو به طرف بالا و پایین حرکت بده...یکجورایی داشت خودش رو با نوازش های امیر هماهنگ میکرد و از اینکار لذت میبرد...بعضی حرکاتش درست عین برفی بود...ولی توی رنگ خیلی با هم متفاوت بودند...سفید و سیاه...!
-امیر-یکم بهش نزدیک تر بشید...
با شنیدن حرفش ، قید ترس رو زدم و یک قدم به جلو برداشتم...من از این نگاه شیشه ای خوشم اومده بود و میخواستم بهش نزدیک بشم...پس ترس کارم رو خراب میکرد...درست همراه با قدمی که من برداشتم اونم یکم توی جاش نیم خیز شد و من تازه تونستم قدش رو ببینم...مطمئنم اگه روی دو پا وایمیساد هم قد من بود...جا برای پس کشیدن نبود واگرنه پا به فرار میذاشتم....اینم شد سگ؟...بابا این غولیه برای خودش...صدای امیر فکرهای بیهوده رو ازم درو کرد و مکس رو هم از حالت حمله خارج ...
امیر-مکسی آروم باش ، شیده خانم یکی از دوستای ماست...تو هم باید باهاش مهربون باشی...اوکی؟
همین طور به من خیره مونده بود...بابا لامصب جواب صاحبت رو بده بچه...قلبم توی سینه ناجور تاپ تاپ میکرد و لرزش دستام هم ترسم رو نشون میداد...خدا آخر و عاقبت این آشنایی رو به خیر کنه؟
امیر-مکس نسبت به خانوم ها عطوفت زیادی داره...همونجا وایستا و بهش اجازه بده موقعیت رو یکم سبک و سنگین کنه...مطمئن باش باهات کاری نداره شیده خانم...
در حالی که به سگش نگاه میکرد با من حرف میزد و به من اطمینان میداد که قرار نیست این جناب سگ ، حرکتی جز یک پارس کوچیک بکنه...البته همون پارس کوچیکش هم میتونست من رو تا مرز سکته ببره و برگردونه...
با شنیدن صداش و نزدیک شدنش ، اشهدمو خوندم...اگه بپره روی من ، با زمین زیر پام یکی و پرس میشم...خداکنه جنی نشه که کارم تمومه...
دستاش که روی پام قرار گرفت ، نفس کشیدم...یک نفس عمیق که ترس رو از وجودم پاک کرد...نگاهِ روشنش آشنا شده بود و دیگه نمیخواست بهم حمله کنه...البته من حالا میتونستم درست و حسابی قدش رو ببینم...دقیقا تا کمر من میرسید...به خودم جرات دادم و دستم رو به طرفش بردم...ناز کردنش خالی از لطف نبود...درست مثل زمانی که امیر دست به سرش کشید ، سرش رو تکون میداد و زبونش رو بیرون آورده بود...برخلاف قد و هیکلش ، وقتی این کار رو میکرد خیلی ناز و مامانی میشد...روبروش نشستم و به نوازشش ادامه دادم ولی صدا و حرف امیر به یادم آورد که قرار بود ما بریم یک گشتی این اطراف بزنیم...
امیر-بهتره بریم...دیگه تا الان خانم ها هم حاضر شدند
همونطور که نشسته بودم سرم رو بلند کردم و گفتم:-میشه اینم باهامون بیاد؟
نگاهی به من و بعد هم به سگش انداخت...منم سرم رو پایین گرفتم و به مکس چشم دوختم...فکر کنم اونم دوست داشت که بیاد بیرون...کاش برفی هم اینجا بود...
امیر-بچه ها مشکلی ندارند؟
-پسرها رو که بعید میدونم مشکلی داشته باشند... خودم مواظبش هستم...
امیر-مشکلی نیست میتونی بیاریش قلاده اش رو فقط ببند که از دستت در نره ، چون عاشق بازی کردنِ...
همین طور که داشت این حرفا رو میزد به سمت میخی که به دیوار کوبیده شده بود رفت و یکی از قلاده ها رو برداشت و برگشت...کنار مکس نشست و مشغول شد ...
امیر-اینم از قلاده اش...
سرِ قلاده رو ازش گرفتم و از اتاق خارج شدم...چه گشتی بزنیم ما با این پسر خوشگل و خوش هیکل...از همین الان فاتحه ی آتو رو باید خوند...نمیدونه با چه سوغاتی دارم میرم پیششون...


راهی که توی اومدن اینقدر طولانی و ترسناک خودش رو نشون میداد ، با وجود مکس و شیطنت هاش چند قدم به نظر می اومد...دقیقا عین گفته ی امیر این پسر پر از بازیگوشی بود...اگه اون لحظه ی اول که اخم هاش رو دیدم بهم میگفتند که قراره تا چند دقیقه ی دیگه این همه شلوغ کاری کنه و از خودش شیرین کاری نشون بده عمرا اگه باور میکردم...دورم میچرخید و با وجود اون دسته ی چرمی که به دستم بود منم مجبور میکرد که همراهش بچرخم ، البته برای هرگونه اتفاق ، باید همراهش شیطنت میکردم چون اگه اون تیکه چرم دور پام میپیچید و اون به سمت جلو حرکت میکرد ، این من بودم که ولوی زمین میشدم...چند قدمی از امیر عقب افتاده بودیم ولی به خاطر حضور مکس از این فاصله ی ایجاد شده ترسی نداشتم...با دیدن قامت پسرا قلاده رو چند دور ، دور دستم پیچیدم و تقریبا موفق شدم که یکم از بپر بپر کردن های ذاتی اش رو کنترل کنم...هر چند که اون دوست داشت از خودش فعالیت بیشتری نشون بده ولی فکر به اینکه ممکنه آتو هم بیرون اومده باشه مجبورم میکرد که یکم بیشتر روش کنترل داشته باشم...راه امیر رو دنبال کردم و با چند قدم تند که خودم باعثش نبودم روبروشون قرار گرفتم
شروین-من گفتم برو سگش رو ببین ، نگفتم بری بیاریش که...
-اسمش مکسِ داداشی...
شروین-که چی؟...میدونی اگه آتو از اون در خارج بشه ، چه جیغ جیغی راه می اندازه؟
-نگرانش نباش خودم مواظب این پسری هستم...بعدش هم آتو وقتی برفی رو هم میبینه جیغ جیغ میکنه ولی باهاش کنار میاد...چیزی نمیشه شروین...
سعید-تو که میدونی اون بیچاره الان از ترس سکته رو میزنه ، چرا اذیت میکنی؟
-چون خیلی حال میده...حالا هم گیر الکی ندید...این بچه به این آرومی اینجا وایستاده ، به کسی کاری نداره که ...
مهراد-خیلی قشنگه...یک رنگ خالص...
امیر-قابل شما رو نداره آقا مهراد...
مهراد-من یک قهوه ایش رو دارم ولی مژده اصلا ازش خوشش نمیاد
توی دلم گفتم مژده از کی و چی خوشش میاد...اون به جز خودش کسی رو قبول نداره و آدم حساب نمیکنه ، سگ تو که جای خود داره ...
شروین-یک سگ به این هیبت کم پیش میاد مورد علاقه ی خانم ها باشه...
-ولی من خیلی ازش خوشم اومده...مثل برفی مهربونه...
امیر رو به من برگشت و پرسید
امیر-سگ دارید؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:-نه بابا من اجازه ندارم حیوون ببرم خونه...هم مامان هم رباب جون از این کار متنفرند...برفی مالِ شروینه...
امیر-پس کجا نگهش میداری شروین؟
شروین-توی باغچه...
اینقدر بامزه گفت باغچه که یاد اون شعر دوران کودکیم افتادم...انگار بقیه هم به همون فکر کردن که یکدفعه ای زدن زیر خنده و باعث شدن شروین از خودش دفاع کنه
شروین-خوب چیه؟تقصیر من نیست تقصیر این آتیش پاره است ...توی باغچه نگه میدارمش دیگه...من یک چند متری زمین دارم ، نزدیک خونه ی بابا اینا...قراره سهراب خان برام وسطش یک ساختمون بسازه...شیده اسمش رو گذاشته باغچه...
امیر-چه خوب اون منطقه پر شده از برج و خونه های بزرگ...فکر نمیکردم به قول تو باغچه هم اونطرفا پیدا بشه....
شروین-بابا خیلی وقت پیش خریده بود و زده بود به نامم...خود سهراب یک پیشنهاد خرید داد ولی شیده نذاشت بفروشم...قرار شد وقتی ازدواج کردم اونجا رو بسازم...
-و الانم سهراب داره براش نقشه میکشه...
مهراد-ولی اینطوری که خیلی طول میکشه ، کو تا نقشه کشیده بشه و ساختمون آماده ...
شروین-عجله ای نیست مهراد جان...برای عروسی وقت زیاده ...
با شنیدن واژه ی عروسی فکرهایی که یک گوشه انداخته بودمشون خودی نشون دادند ... از دیروز که رسیدیم اینجا اصلا به اینکه قراره من یکی رو انتخاب کنم فکر نکرده بودم...بابا مثل همیشه رفتار میکرد ولی من قید رفتن به دانشگاه رو نزده بودم...شاید اون فکر کرده بود که با این شرط من جا میزنم ولی... ولی من قرار نبود عقب بکشم...من وقت نداشتم ، هم خودم خوب میدونستم هم بقیه...
-آره وقت زیاده...!
صدای داد ماند اتو باعث شد کسی این جمله ی من رو متوجه نشه...نگاهم به سمت ساختمون کشیده شد و به صورت عصبانی آتو چشم دوختم...اگه راه داشت دو تا دستاش رو دور گردنم چفت میکرد و کارم رو تموم...
آتو-این چیه اینجا؟...چرا اینقدر بزرگه؟...باز تو رفتی یک مزاحم دنبال خودت راه انداختی شیده؟
لبخندی به صورتم کشیدم و گفتم:-اولا که این رو به درخت میگفتند ، یادته که؟...سگِ عزیزم ، سگ...تازه اسمم داره ، مکس...ثانیا تقصیر این نیست که بزرگه ، خوب اندازه اش همینه...مگه برفی بزرگ نیست؟...ثالثا من که خودم مراحمم و خودت هم خوب میدونی ولی مکس گناه داشت توی اتاق تنهایی بمونه ، منم آوردمش که یکم بچرخه و خوش بگذرونه...اصلا تو دلت میاد این طفلکی توی اتاق تنها بمونه؟
آتو-شیده تا اون روی من بالا نیومده این رو از جلوی چشمام دور کن...به جان خودم اگه این یکی دنبال من بیفته ، خودم با همین دستام تیکه تیکه ات میکنم...شیر فهم شد؟
انگشت اشاره اش رو تنها کرده بود و به من اشاره میکرد...چه خطی و نشونی هم میکشد دختره ی پررو...
-خوب بابا فهمیدم...نگران نباش نمیذارم مثل برفی دنبالت کنه...حالا هم افتخار بدید و اون چند تا پله رو بیاید پایین که ما دو ساعته الاف شماییم...
تینا-استراحت که نمیکردیم ، داشتیم حاضر میشدیم...
-اوکی بابا میدونم داشتید حاضر میشدید...
قلاده ی مکس رو به سمت خودم کشیدم و جلوتر از همه شون به سمت پرچین ها حرکت کردم...تا من اون جلو وایستاده بودم عمرا اگه آتو جلو می اومد...اون حیوون زبون بسته هم مثل اینکه خیلی وقت بود که توی خونه مونده بود و ناجور هوس گردش داشت ، جلوتر از من حرکت میکرد و من رو هم دنبال خوش میکشید...
بدون نگاه به عقب به سمت آبشار حرکت کردم...اون منظره انگار از راه دور آدم ها رو به سمت خودش صدا میکرد...دو طرف اون جاده پر از درختهای بلند بود که سایه ی قشنگی رو روی جاده انداخته بودند...خورشید خانم هم بعضی جاها از غفلت شاخ و برگ درختها استفاده کرده و به کف جاده نفوذ کرده بود...هر چی که به آبشار نزدیک میشدم خنکی رو بیشتر حس میکردم...قطره های آبی که توی هوا معلق بودند و در معرض نور خورشید قرار داشتند ، رنگهای قشنگی رو ایجاد کرده بودند که کم از یک رنگین کمان نداشت...
به سمت کناره ی جاده رفتم...روبروم پرتگاه عمیقی بود که از کنار جاده نمیتونستی کامل ببینیش...از همون فاصله ی نسبتا دور هم میشد زلالی آبی که از دل اون دره رد میشد رو دید...روبروم ...زیر پام...فقط خاک بود و سنگ...مکس یکم آروم تر شده بود و کنارم لبه پرتگاه وایستاده بود...دستی به سرش کشیدم و گفتم:-آزادی رو میشه اینجا حس کرد...اینکه مانعی سر راهت وجود نداره...اینکه ته تهش رو میبینی و چیزی برات ناپیدا نیست... اینکه پایانش زلاله و روان... هیچ چیز این دره شبیه زندگی من نیست...زندگی من پر از پیچ و خم شده...پیچ هایی که نمیدونم آخرش به کجا میرسه ... و کار من اینه که برم جلو...ندونسته برم جلو و امیدوار باشم که اون ته مه ها به یک چیزی میرسم که دوست دارم...که حداقل برام قابل تحمله ...
سرش رو تکون داد و پوزه اش رو به دستم مالید...کاش همه ی آدمها همین جوری برام سنگ صبور بودند...اون وقت این همه حرف تلنبار شده نداشتم...
-تو خیلی مهربونی مکس...
صدای شروین که نشون از این داشت که من خیلی وقته خیره به این دره یک جا ایستادم ، باعث شد یک قدم عقب بکشم و به سمت جاده برگردم
شروین-خطرناکه شیده جان
-مواظبم داداشی...اینجا خیلی قشنگه...
مهراد-حق با شیده است اینجا واقعا قشنگه...
آتو که حالا درست پشت شروین و تانی وایستاده بود صداش رو بلند کرد و رو به شروین گفت:-بیا این دستمال مرطوب رو برسون به اون دیوونه که دستش رو پاک کنه...شیده حیوون جماعت هر چقدر هم که مواظبش باشی بازم یکم کثیفه...البته به آقا مکس شما برنخوره ولی برای خودت میگم دختر...
سعید-همدیگه رو که بغل نکردن آتوسا...
آتو-همین الان داشت دست به سرش میکشید...
-برو بابا...خیلی هم تمیزه
دوباره دستی به سر مکس کشیدم و اونم با پنجه ای که روی کفشم کشید جوابم رو داد...واقعا خیلی باهوش بود...


صبح زود بیدار شدن هم سختی های خودش رو داشت ولی هر کاری کردم نتونستم دوباره سرم رو روی بالش بذارم...انگار سوزن داشت و سرم رو اذیت میکرد...مثل اینکه قسمت نبود من آروم بگیرم...با شستن دست و صورتم و عوض کردن لباسام راهی شدم...هوای آزاد و زیبایی طبیعت رو نباید از دست داد...سپیده نزده بود و یک جورایی هنوز شب محسوب میشد...به قول شروین تا وقتی که هوا تاریکه ، شبه...
روی پله های ساختمان ایستادم و نگاهی به اطراف انداختم...جرات خارج شدن از خونه رو نداشتم ، به همین خاطر یکراست به سمت آلاچیق رفتم...بهتر بود یکم صبر کنم تا هوا روشن بشه بعد بزنم بیرون ، البته همراه با مکس که توی این چند روز همیشه کنارم بود...
روی یکی از صندلی ها نشستم و جلد مشکی تبلت رو باز کردم...حیف که روبروی دریا نیستم ولی سرسبزی جنگل رو که روبروم داشتم ... هر چند که تاریکی گرگ و میش هوا نمیذاشت جز سیاهی چیزی ببینم ...همونطور که پلی لیست رو بالا و پایین میکردم یکدفعه روی یکی از آهنگ ها مکث کردم...چقدر گذشته بود؟...خیلی وقت بود که گوش نکرده بودم...اصلا خیلی وقت بود که نبودن ها رو مرور نکرده بودم...خیلی وقت بود که از دالان تنهایی نگذشته بودم...خدایا خیلی وقته که به هیشکی نگفتم غرورم جلوی خودم شکسته و خورد شده ...به هیشکی نگفتم که شیده توی تنهایی هاش خیلی درد داره...من به هیشکی نگفتم که اون خنده ها برای چی رفت و دیگه کامل برنمی گرده... آره به هیشکی نگفتم...سفر ...تنهایی ...فراموشی ...دریا... دلِ شیده ...

اگه یک روز بری سفر
بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویاها میشم
دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه
به باد میگم تا صبح بخونه
بخونه از دیار یاری
چرا میری تنهام میذاری
اگه فراموشم کنی
ترک آغوشم کنی
پرنده ی دریا میشم
تو چنگ موج رها میشم
به دل میگم خاموش بمونه
میرم که هر کسی بدونه
میرم به سوی اون دیاری
که توش من رو تنها نذاری
اگه یک روزی نوم تو
تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد
که من رو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوار بخونم
اگه بازم دلت میخواد
یار یکدیگر باشیم
مثال ایوم قدیم
بشینیم و سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
که توش من رو تنها نذاری
اگه میخوای پیشم بمونی
بیا تا باقیِ جوونی
بیا تا پوست و استخونِ
نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
که توش من رو تنها نذاری
اگه یک روزی نوم تو
تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد
که من رو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوار بخونم
اگه یک روزی نوم تو...باز
تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد
که من رو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه
بذاره دردت جابه جا شه
بره توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوار بخونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوار بخونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آوار بخونم


نگاهم هنوز به سیاهی ها خیره بود...چرا دنیا شده یک قفس...چرا نمیتونم پرواز کنم...چرا حس شکست توی این لحظه آزارم میده...هان؟...چرا جوابی ندارم؟...دیگه نمیخوام رنگ بگیرم...دیگه نمیخوام منتظر یک روزی باشم که شاید هیچ وقت نیاد... من فقط میخوام مثل گذشته بی خیال بخندم...من دوست دارم مثل شیده ی همیشگی یک خواب آروم داشته باشم...من این همه بار رو نمیتونم تحمل کنم...هر چند که به خودم خیره بشم و بقبولونم که شیده تو میتونی...تو باید بتونی...ولی...یک جاهایی واقعا کم میارم...شیده کم میاره...همه یک جا کم میارند...مگه آدمی وجود داره که به همه ی خواسته هاش برسه؟...اگه هست پس چرا من نمیبینمش؟...
دروغ رو حس کردن ، با دروغ رو شنیدن فرق داره ... اونی که دروغ میشنوه شاید بتونه باورش کنه...شاید اون رو حقیقت ببینه...شاید قبولش کنه...ولی فقط تا جایی میتونه باورش کنه که نفهمه رو دست خورده...نفهمه بازی خورده...وای به روزی که دروغ رو حس کنی...ببنی چیزی که باورش کرده بودی ، چیزی که برات حقیقت محض بوده ...فقط یک دروغ بوده...یک دروغ مصلحتی...!
پوزخند ناخودآگاه روی صورتم نشست... مصلحتی...از این واژه بیشتر از دروغ متنفرم...دروغ ، دروغه...چه با مصلحت چه بدون اون ... اصلا چه صلاحی میتونه برای آزار دادن یک نفر وجود داشته باشه...کی این مصلحت رو تشخیص میده...؟
چشمام روی هم اومد ... شوری اشک بود که روی لبم حس شد...دلم سوخته بود...برای ندونستنِ یک مصلحت...دلم شکسته بود... برای باور کردن یک دروغ...شیده گذشته رو باخته بود...ولی میخواست آینده رو برای خودش داشته باشه...یک آینده بدون هیچ احساسی...احساس آدم رو زمین میزنه ... پس نداشتن اون بهتر از دوباره زمین خوردنِ...!


آهنگ رو از حالت تکرار خارج و عوضش کردم...اومدم مثلا دلم وا بشه و از طبیعت استفاده کنم...تنها کاری که نکردم همین بود...نگاهم به آسمون کشیده شد ، سپیده زده بود ... هوای این شکلی رو خیلی دوست داشتم ... اصلا زیاد میونه ی خوبی با آفتاب نداشتم و همیشه ازش فراری بودم...به عوض من ، تینا و آتو هر وقت می اومدیم شمال درحال آفتاب گرفتن و رنگ عوض کردن بودند...یک پا آفتاب پرست بودند برای خودشون ، با این تفاوت که تنوعِ رنگهای آفتاب پرست خیلی قشنگ تر بود و همه اش سفید و برنز نمیشد ...اگه بدونن که به چی تشبیهشون کردم ، زنده ام نمیذارند...آهنگ رو قطع کردم و از جام بلند شدم...اینجا نشستن دیگه لطفی نداره...
یکراست به سمت اتاقکِ مکس راهی شدم...پیدا کردن یک هم پا برای پیاده روی مثل پیدا کردن یک دلِ خوش سخت که نه ، غیر ممکن بود...نگاهی به اطراف انداختم ، زهرا جون گفته بود که بیشتر وقتها دور و اطراف اتاقک خودش شب رو میگذرونه...طفلک آتو بعد از شنیدن این حرف که شب ها مکس آزاد توی حیاطِ ویلا قدم رو میره ، دیگه پاش رو از ساختمون بیرون نمیذاشت...بهتر بود که صداش میکردم ، اینجوری زودتر تمثیلِ جوینده یابنده است رو درک میکردم...
-مکس...کجایی پسر؟...مکس...
با اونکه سپیده زده بود ولی جایی که وایستاده بودم تاریک تر از آلاچیق بود و من نمیتونستم حدس بزنم که مکس کجا میتونه باشه ، اونم با اون رنگ سیاهی که اون داره...
هنوز مشغول نگاه به اطراف بودم که یکدفعه یکی فشاری به پشت پام آورد و باعث شد که با یک جیغ خفیف به پشت سرم نگاهی بندازم... نگاه روشنش که بازم از لباس من رنگ گرفته بود ، توی اون تاریکی میدرخشید...انگار خیلی با خودش حال کرده بود که تنهایی من رو تا مرز سکته برده و برگردونده ...روی علف ها زانو زدم و روبرش قرار گرفتم...به شوخی یکی از گوش هاش رو به دست گرفتم و گفتم:
-من رو میتوسونی بچه پررو...؟
به تقلید از من روی دو پای عقبش نشست و دستاش رو ستون بدنش کرد...بچه پررو خوب میدونست که باید آروم بگیره...درست مثل خودم ، وقتهایی که آتو رو اذیت میکنم و بعدش مظلوم میشم ، اونم آروم شده بود و سرش رو پایین انداخته ، به جلوی پای من خیره بود...چقدر خوبه که الان اینجاست و با کاراش من رو سرحال میکنه...دستی به سرش کشیدم و گفتم:-پایه ی پیاده روی هستی؟...همه خوابیدن ولی من خوابم نمیبره...
به عادت این چند روزه سرش رو به سمت دستم بیشتر هدایت کرد ... از جام بلند شدم و با اشاره ی سرم اون هم بلند شد و چند قدم جلوتر از من مشغول حرکت شد...از پرچین رد شدیم و پیاده روی رو آغاز کردیم...توی این چند روزه زیاد از جاده ی آبشار رد شده بودم و این دفعه میخواستم سمت مخالف رو امتحان کنم...به سمت جاده ای که روز اول ازش گذشتیم حرکت کردم ..اول از پیاده روی سریع شروع کردم و کم کم سرعتم رو زیاد و زیادتر کردم...دویدن و سر به سر گذاشتن با مکس لحظات خوبی رو برای من میساخت...همین طور که سرعتم رو کم و زیاد میکردم و مکس رو سرکار میذاشتم ، از این طرف جاده به اون سمت میرفتم...فکر کنم حیوون طفلک رو دیوونه کردم ولی خوبیش این بود که کم آوردن توی مرامش نبود...
حرکت و خیسی عرق رو روی تنم حس میکردم ولی دلم میخواست بیشتر از اینها فکر و خیال رو از خودم دور کنم...خندیدن رو امتحان کنم ، حتی اگه هم پام یک سگ باشه...دویدن داشت آرومم میکرد...یک گوشه ، کنار یک چشمه توقف کردم...همین طور که مکس داشت از چشمه آب میخورد منم قمقه ام رو که به کیف کمری ام وصل بود از جاش درآوردم و مشغول شدم...خنکی آب یکم از برافروختگی تنم کم کرد .
آرامش محیط صداها رو چند برابر کرده بود و من خیلی راحت صدای جیرجیرکی رو که لا به لای بوته ها جیر جیر میکرد رو داشتم... به دور و اطراف خیره شدم...مثل یک نقاشی بود...جنگل...درختها...چشمه...آب ...کوه...دره...اینقدر زیبا با هم مچ شده بودند که میتونست هر نگاهی رو خیره ی خودش کنه...تمام وجودم چشم شده بود و به چیزی توجه نداشتم...
با شنیدن صدای بوق ماشینی به خودم اومدم...اینقدر محو این طبیعت بودم که صدای ماشین رو متوجه نشده و باعث شدم که یکه بخورم...به سمت جاده برگشتم و با نگاهِ خندان سهراب و خواب آلود سهیل مواجه شدم ، ولی حالت حمله ی مکس و نوع ایستادنش که دقیقا روبروی من بود باعث شد نتونم حرفی بزنم...چند قدم رو به جلو برداشتم و کنار مکس زانو زدم...دستم روی سرش بود و میخواستم آرومش کنم
-آروم مکس...آروم پسر...
پیاده شدن سهراب از ماشین باعث شد مکس اصلا حرف من رو متوجه نشه رو به سمتش بره ... و صد البته من رو هم مجبور کرد تا چند قدمی همراهش جلو برم و در همون حال خودم رو لعنت کنم که چرا قلاده اش رو نیاوردم...
-مکس من میشناسمش...آروم باش پسر...آر...
صدای سهراب نذاشت که من جمله ام رو کامل کنم
سهراب-گفتم همین الان باید یک فصل کتک مفصل بزنمت که چرا تنهایی اومدی توی جاده ولی میبینم که با خودت خوب محافظی آوردی...
-سلامت رو خوردی مهندس...صبح عالی بخیر...
سهراب-سلام این چرا هار شده؟
-تو رو دید اینجوری شد واگرنه تا چند دقیقه قبل داشتیم با همدیگه خوش و خرم میدویدیم و بازی میکردیم
سهراب-یعنی الان ما مزاحم ورزش سحرگاهی شما دو تا شدیم؟
-کم نه...میبینی که...
همراه با حرفم مکس رو نشونش دادم و اونم با سر تایید کرد...سهیل که با صداهای مکس خواب از سرش پریده بود از ماشین پیاده شد
سهیل-احوال خانم؟
-سلام صبح بخیر...من که عالیم شما خوبید؟
دستاش رو به سمت بالا کشید و بعد از یک کش و قوس حسابی که به بدنش داد گفت:-آدم اینجا بین این همه زیبایی باشه و عالی نباشه؟...طرف باید مشکل داشته باشه شیده خانم...
-راست میگی ...کی راه افتادید که الان رسیدید؟
سهیل با دست سهراب رو نشون داد و با حرص گفت:
سهیل-از این دیوانه بپرس...نصف شبی اومده میگه پاشو راه بیفتیم...تازه سر راه برای صبحانه کله پاچه هم خریده...البته توی این راه دو ساعته یخ زد اون خوراک دلپذیر...
ای ول اینم از صبحانه...به این میگن یک پیاده روی عالی...یادِ چند سال پیش افتادم که یک روز با بابا رفتم ورزش صبحگاهی...مامان همیشه میگفت که بابا هر چند سال یکبار هوس پیاده روی میکنه ولی توی اون روز خیلی بهش خوش میگذره...منم همیشه دوست داشتم که همراهش برم و اون روز بالاخره قسمت شد که زود بیدار بشم و هم پای پیاده رویش بشم...عجب صبحی بود...تا شب انرژی جا به جا کردن کوه رو هم داشتم...اول چند دور پارک رو بالا و پایین کردیم و حسابی عرق ریختیم...یادمه که آخراش دیگه داشتم نفس نفس میزدم ولی بابا دستم رو محکم گرفته بود و نمیذاشت عقب بمونم...پاداش انتهای کار عالی بود و حسابی بهم چسبید...هنوزم مزه ی اون مغز و زبونی که توی بره طلایی خوردم رو زیر زبونم حس میکنم...
سهراب-نرو توی حس دختر...هم مغز داره هم زبون...سوار شو بریم...
-ما تازه شروع کردیم...
سهراب- تازه شروع کردی و این همه عرق ریختی...بزن بریم ، ادامه اش بمونه بعد از صبحانه...
نگاهی به مکس که هنوز با غضب داشت به سهراب نگاه میکرد ، انداختم و گفتم:-مکس چی ؟
چشم غره ای حواله ام کرد و گفت:-انتظار نداری که اونم سوار کنم؟
لبام رو جمع کردم...شاید اون فکر کرد که میخوام خودم رو مظلوم نشون بدم ولی دلیلش خنده ای بود که نمیخواستم اوج بگیره...همچین با حالت ناله این حرف رو زد که یعنی من نمیخوام اون رو سوار ماشینم کنم و زیاد حرف نزن و ایده نده...
به سمت فرمون خم شد و سوییچ رو به دستش گرفت...داشتم کاراش رو دنبال میکردم تا ببینم میخواد چیکار کنه که یکدفعه در صندوق عقب ماشینش بالا اومد...پس یک فکرایی داره...
با سر اشاره ای به سهیل زد و اونم زود نشست توی ماشین...دو تا ظرفِ یکبار مصرف بزرگ رو از صندلی عقب برداشت و روی پاش گذاشت و یک ظرف دیگه رو هم روی صندلی خودش گذاشت...به سمت صندلی عقب ماشین رفتم و در رو باز کردم...داشت تای سفره ی مسافرتی رو باز میکرد...بابا آخر بهداشت...این تمیز بودنت من رو کشته...سر سفره رو گرفتم و بعد از باز کردنش خوب تموم صندلی عقب رو پوشش دادم...باید با این همه اصول و قر و فر ساخت...!
وقتی از کامل شدن کارش مطمئن شد رو به من گفت:-بفرمایید...حالا میتونید بهش بگید تشریفش رو بیاره...
با شنیدن صدای خنده ی بلندِ سهیل منم دیگه نتونستم اون خنده رو پنهان کنم...همونطور که با لبخند نگاهش میکردم گفتم:-مکس...بدو بیا که عمو برات سنگ تموم گذاشته...
سهراب صورتش رو جمع کرد و جواب داد
سهراب-من غلط بکنم عموی این بد اخمِ بد اخلاق باشم...باز برفی یک روی خوش داره ، این از وقتی ما رو دیده همچین بغ کرده که هر کی ندونه فکر میکنه من پاچه اش رو گرفتم جای اون...
-انقدر بداخلاق نباش سهراب...اتفاقا خیلی مهربونه...توی این چند روز پای ثابتِ گشت و گذارمون بوده...
سهراب-بیچاره اتو ، طفلک چی کشیده از دست تو و این سلطان اخم...
با دست اشاره ای به مکس کردم و اونم با یک حرکت روی صندلی پرید و قهقه ی من رو به هوا فرستاد...نگاه سهراب به صندلی عقب جوری بود که انگار داره میگه فاتحه ی این ماشین رو باید خوند...


از ماشین پیاده شدم و در رو برای پیاده شدن مکس باز گذاشتم...ولی اون انگار نه انگار... نه مثل اینکه نشستن توی ماشین سهراب زیادی بهش ساخته بود و قصد پیاده شدن نداشت...خنده های بلند و از ته دلِ سهیل بیشتر از صورت سرخ از حرصِ سهراب روی من تاثیر داشت و به خنده وادارم میکرد...با تموم وجود میخندید و نمیشد همراهیش نکرد ، و صد البته این همراهی سهراب رو بیشتر حرص میداد...به سمت ماشین برگشتم و گفتم:
-مکس...پیاده نمیشی پسر؟...بیا پایین تا عمو نیومده بالا و پخ پخ ات نکرده...
سهیل که با حرف من خنده اش شدت پیدا کرده بود رو به مکس ، حرف من رو تایید کرد و گفت:-راست میگه بچه ، بیا پایین که الان سهراب کله ی تو رو جای کله های ماسیده میپزه و میخوره...
مکس نگاه گنگی به ما انداخت...الهی بگردم ، طفلک نمیدونست اینا چی میگن...سرم رو داخل ماشین بردم و دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم:-دست بده بریم مکسی...این دو تا عمو کلا ادب ندارند...آدم خوری انجام ندادند که اگه دیر بجنبیم ممکنه منم به لیست افتخاراتشون اضافه بشم...
یکی از دستاش رو روی دستم قرار داد و باعث شلیک خنده ی سهیل شد
سهیل-خوب باهاش رفیق شدی شیده...یادمه وقتی برفی رو آوردن یک ماهی طول کشید تا باهاش ارتباط مسالمت آمیز برقرار کنی و ازش در فرار نباشی...
بدون اینکه نگاهم رو از مکسی که داشت بهم نزدیک تر میشد بگیرم به سهیل گفتم:-اولش که دیدم یکم ترسیدم ولی مکس خیلی مهربونه و منم زود باهاش دوست شدم...
با تمام شدن حرفم مکس با یک جست کوتاه از ماشین پیاده شد و منم رو به سهراب که با نگاه نیمه غضبناکی داشت نگاهش میکرد گفتم:-خوردیش مهندس...
سهراب-کوفت و مهندس...
سهیل-اینجا چقدر قشنگه...
به جاده و آبشار که یکم کوچیک دیده میشد اشاره ای کردم و گفتم:-بری اونجا قشنگ تر هم میشه...راستی چرا سوری جون رو نیاوردید...
سهیل-اوه اوه حرفش رو نزن که توی این چند روز مردم و زنده شدم...الان هم در حال بار بستن برای منِ...من با یک ساک دو وجبی اومدم با یک کامیون باید برگردم...تازه میگه هنوز هیچی نخریده...حالا هی بهش بگو مادر من جایی قرار نیست برم همین بغل گوش خودتم...کو گوش شنوا...
صورتم رو جمع کردم و در حالی که داشتم به سر مکس که خودش رو به پاهام چسبونده دست میکشیدم ، گفتم:-نیست که تو خیلی بدت میاد و هیچ کدوم رو نمیخوری...
میدونستم الان میخواد جوابم رو بده ولی من پیش دستی کردم و با یک دوی آروم از در گذشتم و گذاشتم که خوب خودش رو خالی کنه...البته برای خودش و اون مهندس بیچاره...!

***

غذای مکس رو توی ظرف ریختم و از اتاق خارج شدم... چفت در رو بستم و به سمت ساختمون حرکت کردم...اصلا دوست نداشتم اونجا زندانیش کنم ولی زهرا جون گفته بود که روزها حتما باید داخل اتاق باشه...فکر مکس و از سرم خارج کردم و برای یک صبحانه ی مفصل خودم رو آماده کردم...
قبل از اینکه در رو باز کنم ، خودش باز شد...البته خودش که دست نداشت ، به خاطر فشارِ دست این آقا داداش ما بود ...
-سلام صبح بخیر...
شروین-به به شیده خانم...سلام صبح تو هم بخیر...پیاده روی چطور بود؟
-باز این مهندس نرسیده شکایت من رو کرد؟
دست شروین بالا اومد و از روی شالم که تقریبا داشت از سرم سرازیر میشد گوشم رو چسبید و آروم یکم به سمت خودش کشید...
شروین-برای چی تنهایی رفتی؟
-اوه اوه دردم میگیره شریوین... من اگه میخواستم وایستم و منتظر یک همپا برای پیاده روی باشم باید تا عصر صبر میکردم ...
با شنیدن حرفم دستش رو پایین آورد و ادامه داد
شروین-خوب صبر میکردی...
-من بیخواب شده بودم و دوست داشتم یکم قدم بزنم...
شروین-توی حیاط قدم میزدی خواهر من...
-بیرون یک حال و هوای دیگه داشت
شروین-دیگه از این کارای خطرناک نکن حتی اگه مکس هم باهات باشه...به قول رباب جوون کله سحر تنهایی بیرون رفتن شایسته ی یک خانم خوب و متشخص نیست
لبخندی به حرفش زدم و روی پاهام بلند شدم...یک بوسه ی آروم روی گونه اش زدم و گفتم:-چشم داداشی از این به بعد وقتی که بیخواب شدم و هوای پیاده روی داشتم میام خودت رو میبرم...
با انگشت شست و اشاره اش گونه ام رو گرفت و با فشار کشید...اگه تونستن این دو گرم گونه رو به من ببینن...خوب نابودش کردی برادر من...کنده شد...! دستم روی گونه ام قرار گرفت و با فشاری که بهش میدادم دنبالش راه افتادم...
با هم وارد سالن شدیم...تقریبا همه بیدار شده بودند ...سهراب روی کاناپه نشسته بود ولی مشخص بود که از خداشه بزرگترا کنارش نباشه تا درست و حسابی ولوو بشه و یک چرتی همون جا بزنه...
-مهندس پس کو کله پاچه؟....چرا اینجا نشستی؟
سهراب-اولا مهندس و کو...
با یک نگاه به طرف باباش و بابام زبونش رو کشید و به جواب دادن سوال دومم قناعت کرد ولی نگاهش میگفت که ...دارم برات شیده خانم...!
سهراب-زهرا خانم زحمتش رو کشیدن تو هم بهتره بری یکم به بهداشت خودت توجه کنی...دو ساعت بود داشتی اون اخمو خان رو نوازش میکردی...
سعید-اخمو خان دیگه کیه؟
آتو-آی کیو شیده مگه توی این خونه با چند نفر گرم گرفته که دنبالش میگردی؟...خوب معلومه دیگه مکس رو میگه...
سهراب-به قول خودت بینگو...آفرین آتوسا من همیشه به قدرت درک تو آفرین گفتم...
آتو-برو بابا...
تینا-چیه ؟...چیکارت کردند که داری مثل اسفندِ روی آتیش بالا و پایین میپری داداشی؟
سهیل-سر به سرش نذار تیناخانم...فعلا شکارِ شکاره...
-من و مکس شکارش کردیم...
با تموم شدنِ حرفم نگاه ها به سمت من برگشت و بعضی ها با لبخند من لبخند زدند و بعضی ها هم مثل سهراب خان چشم غره ای تحویلم دادند...رباب جون که اصلا از برخورد من با مکس توی این چند روز راضی نبود زودتر از بقیه به حرف اومد و گفت
رباب-شیده برو لباسات رو عوض کن و بیا برای صبحانه...
اوه اوه عجب لحن توپی...یعنی اگه همین الان رفتی که رفتی واگرنه با خودم طرفی...ای جوونم چه حرصی میخوره از دستِ من...
-چشم قربان ...اطاعت امر میشه...راستی مهندس اگه دلت برای مکس تنگ شد باید بری ته ویلا...اتاقش اونجاست...
با حرف من صدای خنده ی امیر بلند شد...وا خوبه من جوک نگفتم و...همین طور که از پل ها بالا میرفتم صدای امیر رو شنیدم که میگفت
امیر-نگو که سوار ماشینت شده سهراب؟
قبل از اینکه پاگرد رو رد کنم صدای پر حرص سهراب جواب داد
سهراب-سوارش کرد...
شونه ای بالا انداختم و راهم رو ادامه دادم...سهراب همیشه با حیوون ها خوب رفتار میکرد ولی مقابل مکس به نظرم زیادی سنگر گرفته بود ...

***

دو شاخه ی سشوار رو از پریز کشیدم و داخل کشو قرارش دادم...حالا فقط یک صبحانه ی کامل میچسبید...با همین فکر از اتاق خارج شدم .
همه مشغول خوردن بودند...نگاه ، انگار نه انگار که منم آدمم...خوب یکم صبر میکردید تا منم می اومدم...هر چند تقصیر خودم بود که حموم رو زیادی طول دادم و خیلی آب بازی کردم...
صندلی کنار آتو رو بیرون کشیدم و نشستم...هنوز دستم به کاسه نرسیده بود که سر آتو کنار گوشم اومد و گفت:-مژده تا عصر میرسه اینجا...
کاسه رو برداشتم و همزمان با شونه ای که براش بالا انداختم گفتم:-چشم و دلت روشن خواهر...به من چه ربطی داره؟
همون طور که به پچ پچ های آتو گوش میدادم و جواب میدادم کاسه رو به سمت سهراب گرفتم و با اشاره چشم ظرف روبروش رو نشون دادم...لبخند بدجنسی زد و ابروهاش رو بالا انداخت...حواسم رفت پی حرکت سهراب و با چشم هایی که ریز شده بود دوباره به کاسه ام اشاره کردم...نیشش شل تر شد و دوباره کارش رو تکرار کرد...نه مثل اینکه دلش یکم گوش مالی کلامی میخواد بچه پررو...همه اش تقصیر خودته پسرِ بد...
-مهندس زخمت میکشی برای من از آب کله پاچه بریزی؟
همچین دلم خنک شد که لبخندش جمع شد...حقته بچه پررو...حالا نمیتونی جواب بدی و منم یکم بیشتر حال میکنم...با حرص کاسه رو از دستم گرفت و مشغول شد...لازم نبود من چیزی بگم خودش میدونست که چطوری باید بریزه...حواسم بود که چیزی رو جا نندازه ولی عزیز جوونم بیشتر به فکر بود
عزیز-سهراب جان توی آبش مغز هم بذار...
سهراب-چشم عزیز خانم
به جای سهراب آتو بود که دوباره حرف زدن رو شروع کرد ولی این دفعه با موضوع مورد علاقه ی سهراب...
آتو-کرم داری اذیت میکنی...حیف که نمیتونه واگرنه یک کوفت و مهندس جوابت میکرد...
-همین نتونستن و جواب ندادن به آدم مزه میکنه...
آتو-اهان داشتم میگفتم که مزده تا عصر میرسه و مثل اینکه مهمونی می افته برای فردا...
کاسه رو از دست سهراب گرفتم و مشغول شدم...جواب آتو رو میشه بعدا داد ولی این کله پاچه اگه یخ بشه و بماسه دیگه قابل خوردن نیست...

***

دستمال رو برداشتم و با عقب فرستادن صندلی از جام بلند شدم...برعکس همیشه که زیاد صبحانه نمیخوردم امروز همه ی محتویات کاسه رو بلعیده بودم...ولی عجب چیزی بود ، خوشمزه ترین کله پاچه ای بود که خورده بودم...دست اتو روی دستم بود و اجازه نمیداد از کنار میز تکون بخورم
-زهرا خانم دستتون درد نکنه...
زهرا-من که کاری نکردم عزیزم دست سهراب جان درد نکنه....نوش جونت مادر...
به سمت سهراب چرخیدم...دوست داشتم یک مهندس دیگه بارش کنم ولی الان وقت لج بازی نبود... من خیلی از این صبحانه راضی بودم...درست مثل همون نیمرو های مخصوص که شروین مهمونم کرد
-دستت درد نکن سهراب...عالی بود
نه مثل اینکه خدا و بنده اش رو با هم خوش اومد...اگه میگفتم مهندس یک زهرمار بخوری نصیبم میشد ولی حالا...
سهراب-نوش جان ...
از میز فاصله گرفت و برای رفتن به سال درست از کنارم رد شد و خیلی آروم گفت:-موشی...
همینه که بزرگترا خیلی قبولش دارند...کلا این بشر زیادی سیاست داره...لبخندی به لبم اومد ...و با رضایت آتو برای بلند شدن ما هم به جمع پیوستیم...جمعی که خوشی زیادی زده بود زیر دلشون و میخواستن مهمونی بگیرند...یکی نیست بهشون بگه با کی میخواید مهمونی بگیرید...اصلا کی رو میخواید دعوت کنید؟

کنار تانی روی مبل نشستم و به جمع سه نفری پسرا خیره شدم...همچین جدی در حال برنامه ریزی بودند که آدم به شک می افتاد...معلوم نیست چه خبره که اینا اینجور به تقلا افتاده بودند...به سمت تانی چرخیدم و پرسیدم
-تو میدونی اینجا چه خبره؟...اگه قراره برای خودمون مهمونی بگیریم که این همه کار و مقدمات لازم نیست...
تانی شونه ای بالا انداخت و گفت:-پسرا چیز زیادی لو ندادند...فقط میدونم که یکسری از دوستای آقا امیر هم فردا میرسند...
-اصلا برای چی مهمونی؟...خبریه؟
تانیا-نمیدونم شیده خانم ...منم همون چیزی رو متوجه شدم که تو میدونی...
-اصلا اینا مشکوک میزند...
از تانیا که خبر جدیدی حاصل نشد ، باید از کسایی میپرسیدم که اصل کاری بودند...از جام بلند شدم و بین شروین و سهراب نشستم...بیچاره ها هاج و واج مونده بودند که من وسط کاراشون چی میخوام و قراره چی بگم...لبخند به صورتم کشیدم و پرسیدم
-میشه به ما هم توضیح بدید اینجا چه خبره؟...اصلا برای کدوم مهمونی برنامه ریزی میکنید؟...برای کدوم مهمونا تدارک میبینید؟
شروین-یک مهمونی دوستانه بیشتر نیست...مهموناش هم خودمون و چند تا دوستای سامی و سهراب...و چند از آشناها...
با اطلاعاتی که شروین داد کنجکاوی من کمتر که نشد ، هیچ...بیشتر هم شد...
-آشناها...؟
شروین-پنج شنبه که تعطیله و جمعه هم که ... عمه رخساره و دایی فردا ظهر میرسند...
با شنیدن خبری که شروین داد خیلی خوشحال شدم...ناخودآگاه یاد پرهام و ستاره افتادم و از اونها پرسیدم
-پرهام و ستاره هم میان؟
با کامل شدن حرفم سهراب به ناله گفت:-خدای من...ما از مهمونی حرف میزنیم این یاد بچه بازی هاش افتاده...شیده جان بزرگ شو خانومی...پرهام و ستاره هم سن و سال تو نیستند...
دستی توی هوا تکون دادم و گفتم:-برو بابا...جواب من چی شد؟
شروین-عسل و آقا رضا هستند...محمد و خانومش هم میان پس در نتیجه پرهام و ستاره رو هم میارن...فقط مبینا نمیتونه بیاد...حالا سوالات تموم شد ؟...میذاری ما به کارمون برسیم؟
ابرویی بالا انداختم و با لب های جمع شده گفتم:-نوچ...
سهراب-شیده خیلی کار داریم و وقت کمِ....
-شما هنوز نگفتید که دلیل این مهمونی چیه؟
سهراب-فکر کن یک سوپرایزه و کمتر سوال کن...
-وقت کمِ و منم حوصله ی فکر کردن ندارم...میگی چه خبره یا برم مکس رو بیارم...
به سمتم چرخید و با لبخند شیطونی که خیلی حرفها داشت گفت:
سهراب-منو از اون اخمو خان نترسون بچه ، من و یکی از فامیل های اون سگ با هم خاطره های زیادی داریم... دلیل مهمونی رو هم عمرا اگه بهت بگیم...
به سمت شروین چرخیدم ولی اونم با سری که تکون داد معلوم بود که حرفی نمیزنه ... لبام رو جمع کردم و با شونه های که این دفعه افتاده بودند از جام بلند شدم...بیا اینام که چیزی لو ندادند جز چند تا مهمون که فردا هم میتونستم ببینمشون...معلوم نیست چه فکرایی دارند که اسمش رو هم گذاشتن سوپرایز...

***

با فکر به پرهام و ستاره ، فکر به مهمونی رو دور ریختم و همراه بچه ها وارد اتاق شدیم...قرار بود مژده امروز بیاد و این خبر رو مامانش صبح مطرح کرده بود...انگار خیلی مهمه...!
روی تخت کنار سپیده نشستم و پا روی پا انداختم...حالا لباس رو باید چیکار کرد؟...این پسرا وقتی برنامه ریزی میکنند به دیگران فکر نمی کنند...خودشون با یک تیشرت و شلوار سر ته اش رو میتونند هم بیارن ولی ما...صدایی از کنارم فکرها رو کنار زد...
سپیده-شیده لباس با خودت آوردی؟
لبام رو جمع کردم و با حرص گفتم:-شرمنده عزیزم به من گفتن قراره بریم مسافرت ، نه مهمونی...من فقط با خودم لباس تو خونه آوردم و مانتو...
آتو-حرص نخور موشی ، خودم به فکرش بودم...تازه برای مژده هم لباس خریدیم ، یادته که؟
-لباس برای مژده؟
تینا-همون لباس محلیِ دیگه...
ناخودآگاه لبخند به لبم اومد...اصلا حرف از ضایع کردن مژده میشه من شاید شاد میشم...هر چند که اون لباس واقعا قشنگ بود ولی مژی از لباس های محلی متنفر بود ...
-شوخی میکنی؟...میدونی که مژده اصلا سلیقه اش با این جور لباسا جور در نمیاد...
تینا-میتونه توی مهمونی شرکت نکنه...یا اینکه لباس تو خونه بپوشه...
-شاید مامانش بهش خبر بده که با خودش لباس بیاره...
آتو-خاله میخواست بهش خبر بده ولی من بهش گفتم وقتی فهمیدم قراره مهمونی برگزار بشه براش بهترین و قشنگ ترین لباس خریدم...
شونه ای بالا انداخت و با لحن مثلا ناراحتی ادامه داد
آتو-به نظر شما قشنگ نیست؟...من که خیلی از لباسِ خوشم اومده...
همگی لبخندی به حرفش زدیم و با حرکت سر تاییدش کردیم ولی تانی در جوابش گفت
تانی-شما دو تا هوس حرف و کتک کردید؟...چرا میخواید سر به سرش بذارید؟
تینا-پیشنهاد داداشی خودم بود...البته حقشه...حرص الکی نزن تانی...
سپیده-بیچاره مژی...
-اون پوست کلفت تر از این حرفاست...شاید اصلا با خودش لباس بیاره...
آتو-عمرا اگه حدس مهمونی بزنه...
سپیده-اون لباسای خونه اش کم از لباس مجلسی نداره...یعنی تا اونجا که یادمه قبل از خارج رفتن اینطور بود...
تینا-الانم همونطوره سپیده جان ولی عمرا اگه اونا رو برای یک مهمونی بپوشه...
-لباس من کجاست؟
آتو-توی کمد خودم گذاشتم... فقط باید یک اتو بخوره ، مال خودمم هم یکم چروک افتاده...
همونطور که به سمت کمد میرفتم ، رو به سپیده گفتم:-معلوم نیست با اون سلیقه ی مذخرفش چی برای من خریده...
آتو-کم چرت بگو شیده...از سرت هم زیادیه...

 

درباره :
برچسب ها : رمان عشق ، درس ، دردسر ,
بازدید : 2824 تاریخ : دوشنبه 11 فروردين 1393 زمان : 11:24 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت بیستم (آخر) رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت بیستم (آخر)
  • رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت نوزدهم رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت نوزدهم
  • رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت هجدهم رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت هجدهم
  • رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت هفدهم رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت هفدهم
  • رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت شانزدهم رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت شانزدهم
  • رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت پانزدهم رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت پانزدهم
  • رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت چهاردهم رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت چهاردهم
  • رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت سیزدهم رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت سیزدهم
  • رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت دوازدهم رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت دوازدهم
  • رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت یازدهم رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت یازدهم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 24
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,571
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 729
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,571
  • بازدید ماه : 2,571
  • بازدید سال : 2,571
  • بازدید کلی : 11,709,143
  • مطالب