close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

با شنیدن صدای آلارم گوشی ، همونطور که چشمام بسته بود دستی دراز کردم و یکی از سه دکمه پایین گوشی رو فشار دادم...دقیقا 5 دقیقه دیگه دوباره زنگ میخورد…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2477 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:27 نظرات ()

با شنیدن صدای آلارم گوشی ، همونطور که چشمام بسته بود دستی دراز کردم و یکی از سه دکمه پایین گوشی رو فشار دادم...دقیقا 5 دقیقه دیگه دوباره زنگ میخورد ...اصلا من برای چی آلارم گذاشتم؟...ابروهام رو بالا کشیدم ، سعی کردم یکم فاصله بینِ پلکام بندازم ، ولی انگار بهم دوخته شده بودند و باز کردنِ چشمام غیرممکن بود...با دستام مالشی روی پلکام دادم و آروم آروم چشمام رو باز کردم...روشنایی اتاق نشون میداد که سپیده زده ولی بعید بود که آفتاب طلوع کرده باشه...خودم رو روی تخت بالا کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم...آتو و تینا همدیگه رو بغل زده و بی خبر از دنیا بودند...سوژه ی جالبی میشد ، فقط یکم همت میطلبید که من از روی تخت بلند بشم.......................................................

بعد از یکم این پا و اون پا کردن دیدم نمیتونم از فکر عکس انداختن این صحنه بگذرم...دوربین رو از میز کنار تخت برداشتم و بلند شدم...قبل از اینکه برم سوییچ گوشی رو باز کردم ، 5 تا مسیج داشتم ولی حوصله ی خوندن نبود...بهتره سر فرصت نگاهی بهشون بندازم...آلارم رو قطع کردم و گوشی رو سر جاش گذاشتم...
دور تختشون چند بار جا به جا شدم تا بهترین زاویه رو برای عکسم پیدا کنم...هر چند که خودِ سوژه به تنهایی ناب و بکر بود ، ولی قشنگی عکس هم خیلی مهم به نظر میرسید...بالاخره بعد از چند دور چرخیدن جام رو پیدا کردم و روی بالا تنه شون زوم کردم...خدارو شکری هوا روشن بود و نیاز به استفاده فلش نداشتم...هر چند که خوابشون سنگین تر از این حرفا بود ولیبه قول سهراب توی کارای ناموسی احتمالات رو نمیشه نادیده گرفت...حیف که نمیتونستم عکس رو نشونش بدم واگرنه با هم براشون نقشه میریختیم...
با مطمئن شدن از عکس ، به سمت تختم برگشم و نشستم...وارد فایل های عکس دوربین شدم و مشغول دیدن عکس های دیروز شدم...عکس اول سهراب بود که داشت یواشکی توی کیف دستی مژده ی تازه از راه رسیده کرم سبز می انداخت...کلا این بشر آزار زیاد داشت...صدای جیغ مژی رو وقتی که دستش به کرمِ برخورد کرد هیچ وقت فراموش نمیکنم...هنوزم میتونم صداش رو بشنوم...انگار سر بریده دیده بود...ولی خداییش خیلی چندش بود...
دستم روی صفحه حرکت کرد و عکس بعدی اومد...شروین و تانیا کنار یکی از چشمه ها ایستاده بودند...یک عکس معمولی که بعدها کلی خاطره میشه...عکس بعدی من و سپیده یودیم که پشت به آبشار وایستاده بودیم ، البته یکی از دستهای سعید که برای سپیده شاخ گذاشته بود هم توی عکس افتاده بود...عکسایی که با سپیده داشتم ، همیشه حضور اجباری سعید رو هم تحمل میکردند...عکس بعدی امیر و مهراد بودند ... بعدی آتو و تینا که خیس از آب بازی گوشه ای توی آفتاب نشسته بودند...چقدر سر آب بازی به ما خوش گذشت...البته همه اش تقصیر سهراب بود که تینا رو کشید توی آب و خنده ی ما هم باعث شد که تنبیه بشیم و به یک اب بازی غیر منتظره دعوت ...
بعدی مکس بود که روی دو پا نشسته بود و یک اخم خیلی خفن به چهره داشت...نمیدونم چی باعث شده که مکس از سهراب خوشش نیاد ولی میدونم که این موضوع دو طرفه بود ، چون سهراب هم زیاد با مکس کاری نداشت...
تیپ خفن و صد البته مسخره ی مژده و مهرسا عکس بعدی رو پر کرده بود...دختره ی پررو یکی نیست بهش بگه تو خودت هم مهمونی بعد یکی دیگه رو هم دنبال خودت راه انداختی و آوردی مهمونی...!
اوه اوه شاهکار هنری من اینجاست...ولی چه با محبت خوابیدن...همچین همدیگه رو بغل کردند که هر کی ندونه فکر میکنه عاشق و معشوق همدیگه هستند...لبخندی به لبم اومد...عالی بود تا یک حال درست و حسابی ببرم...دوربین رو خاموش کردم و توی زیپ ساکم که کنار دیوار بود گذاشتم...هر چی جاش امن تر باشه ، بهتره...
لباسام رو عوض کردم و از اتاق خارج شدم...بچه ها قرار بود قبل از ظهر برسند و منم مشتاق برگزاری این مهمونی و دونستن دلیلش بودم...روی پله ی آخر که رسیدم یادم افتاد گوشیم رو بالا جا گذاشتم...نیازی بهش نداشتم و مطمئن بودم که کسی با من کاری نداره...شونه ای بالا انداختم و قید گوشی رو زدم ، یکراست راهی در ساختمان شدم...یکم قدم زدن توی ویلا حالم رو عوض میکرد و این خمیازه های گاه و بیگاه رو از بین میبرد...آهان حالا یادم اومد چرا آلارم گذاشتم...نمیخواستم کسی برای بیدار کردنم اقدام کنه و دشمن شاد بشم...خدا ازت نگذره مژده که خواب صبح رو هم به ادم حروم میکنی...اصلا این وجودت کلا دردسره برای اطرافیان...از فکر به لباس امشبش لبخند بد جنسی روی صورتم نشست و یکم آروم گرفتم ، ولی صدایی که از کنارم بلند شد نفسم رو بند آورد
سهراب-صبح خانم به خیر...چه عجب صبح زود بیدار شدی؟
به سمتش چرخیدم و همونطور که دستم روی قلبم بود گفتم:-من که سکته رو زدم از دست تو...یک اِهمی...یک اوهومی...بابا اول اعلام حضور کن بعد حرف بزن...
سهراب-ترسیدی؟
-پ نه پ قلبم الکی داره برای خودش بندری میزنه...
لبخندش باز تر شد و با دست اشاره ای به راه و کف سنگ فرش شده حیاط کرد و گفت:-شرمنده موشی...افتخاره همراهی میدی؟
لبام رو جمع کردم و با انگشت اشاره ام فشاری به سرم آوردم ، شونه ای بالا انداختم و همراه با حرکت روی سنگ ها گفتم:-مفتخرت میکنم مهندس...
سهراب-بتازون...وقتِ تاخت و تاز منم میرسه خانم...ولی مطمئن باش اون روز بد می بینی...
با لبخند راهم رو ادامه دادم...مثل همیشه داشت قپی می اومد...میدونستم که از مهندس گفتن بدش میاد ولی نه در اون حد که بخواد به خاطرش من رو تنبیه کنه...البته اون تنفر هم دلیل خودش رو داشت...یک روز برام گفت که از بچگی دوست داشته وکیل بشه ولی مادربزرگش به یک شرط باغ حاج بابا رو به سهراب میداده...به شرط اینکه مهندس بشه...خیلی خوب یادمه ، زمانی که مدرکش رو گرفت و باغ به نامش خورد خیلی خوشحال بود...به قول خودش اون باغ یک دنیا ارزش داشته و داره ، اون هرگز کاری نمیکرده که باغ رو از دست بده...اوایل ارزش مادی اون باغ مد نظرم بود ولی بعدها فهمیدم خیلی چیزهای دیگه هستند که ارزششون از پول بیشتره...مثل همون باغ برای سهراب...


سهراب-شیده فکری برای اون موضوع کردی؟
دو قدم ازش جلوتر بودم...روی پاهام چرخیدم و درست روبروش قرار گرفتم...به نگاه کنجکاوش خیره شدم و با شونه ای که بالا انداختم جواب منفی به سوالش دادم
سهراب-پس هنوز نمیدونی میخوای چیکار کنی؟
سری تکون دادم و گفتم:-نمیدونم...شاید هیچ وقت هم ... نه مطمئنم یک راهی براش پیدا میکنم
سهراب-هنوزم مطمئنی به کمکم نیاز نداری؟
-اوهوم...میخوام خودم جلو برم...نمیخوام اگه یک وقت پشیمون شدم کسی باشه که بتونم تقصیر ها رو گردنش بندازم...میخوام اگه حتی با یک درصد احتمال به اون نقطه رسیدم خودم باشم که سرزنش میشه...
سهراب-شیده تو میتونی روی همراهی ما حساب کنی...کسایی که کنارت هستند خودشون دوست دارند کمکت کنند...
بغض بدی توی گلوم نشسته بود...میدونستم که روی صدام تاثیر میگذاره و بازم چنگ میزنه...چنگ میزنه به شیده و غرورش...ولی...
-میدونم...
سهراب-شیده خوبی؟
به حالت قبل برگشتم و پشتم رو بهش کردم...جلوی کسی نمیشه اشک ریخت حتی اگه اون آدم سهراب باشه...چند دقیقه ای به همون حالت ایستادم و به دورترین نقطه خیره شدم...یک سیاهی مطلق بین اون همه درخت...یک نقطه ی کور ، به کوری گره ی زندگی من...!
نمِ اشک رو از صورتم گرفتم و برگشتم...این دفعه لبخند به لب داشتم و خبری از شیده ی چند دقیقه قبل نبود...مثل همیشه پنهانش کردم پشت یک دنیا لبخند مصنوعی و فکر و خیال ...
-یک دور دیگه بزنیم؟
خوب میدونست که نمیخوام از واقعیت چند دقیقه قبل حرفی به میان بیاد...لبخندی به چهره ام پاشید و گفت:-یک دور دیگه هم میزنیم...
همین طور که پیش میرفتیم همراه با خاطراتش میخندیدم....سهراب داشت از پروژه و همکاراش ، از شیطنتاش و اذیت هاش حرف میزد که صدایی حرفش رو قطع کرد
مهرسا-سلام صبح بخیر...
به سمت صدا برگشتیم...دوست مژی توی آلاچیق بود...نگاهی بهش انداختم...یک تاپ دور گردنیِ کوتاه پوشیده و به خودش زحمت نداده بود که زیپ اون سوییشرت رو ببنده...یک شال حریر موهای عسلی رنگِ پریشونش رو احاطه کرده بود و یک قمقمه آب دستش بود...معلوم نیست با خودش چه فکری کرده...الان عزیز جون و رباب خانم باید اینجا باشند...مهرسا کلاس لازم میشد تا یاد بگیره چه جوری باید لباس بپوشه ، اونم جایی که چند تا پسر هم هستند...ناخودآگاه خنده ام گرفت ، ولی خیلی زود جمعش کردم و با یک لبخند کوچیک سلام کردم
-سلام صبح شما هم بخیر...خوب خوابیدید؟
مهرسا لبخند ژکوندی تحویلم داد و با یک جمله کوتاه از من گذشت و به سراغ سهراب رفت ، البته با کلماتش...
-خوب بود...شما خوب هستید مهندس؟
اوه اوه یک اعلان جنگِ همه جانبه...حدس اینکه این کار زیر سرِ مژده است همچین سخت نبود...همچین با ناز و عشوه حرف میزد که نگو و نپرس...
به سمت سهراب چرخیدم تا عکس العملش رو ببینم...صد در صد به دختره نمیگفت ، کوفت و مهندس...چیزی که دیدم اصلا برای مهرسا جالب نبود...یعنی اگه من جاش بود دو تا پا هم قرض میکردم و الفرار...
سهراب-ترجیح میدم خارج از شرکت به اسم شناخته بشم نه عنوان مهندس...محمودی هستم
خورد و دم نزد...البته اگه چیزی غیر از خواسته ی سهراب میگفت توی سالم بودن و سالم موندش باید شک میکردی...من که به تهدیدهای سهراب قپی اومدن رو نسبت میدادم ، ماستم رو کیسه کردم...یعنی اگه یک روزی با من اینطور حرف بزنه سکته ام صد در صده...
مهرسا که نمیخواست ناراحتیش رو از شنیدن این جمله نشون بده ، لبخند مسخره ای به چهره اش کشید و با سر حرف سهراب رو تایید کرد...فکر کنم اونم اگه سعی برای حرف زدن میکرد گریه اش میگرفت...صدای سهراب باعث شد دست از آنالیز صورتِ مهرسا بکشم و راه بیفتم...
سهراب-ادامه نمیدی شیده؟...قرار بود یک دور دیگه بزنیم...
سری تکون دادم و گفتم:-چرا...چرا...بریم ، فعلا مهرسا جان...
همراه سهراب از آلاچیق دور میشدیم و منم هر لحظه خنده ام شدت میگرفت...دیگه نمیتونستم صدای خنده ام رو خفه کنم...بیچاره دختره بد ضایع شد...با وارد شدن میون درخت ها دیگه نتونستم آروم بگیرم و زدم زیر خنده...
سهراب-هان...چیه؟ خوشت اومده؟
همونطور که میخندیدم سعی کردم واضح جوابش رو بدم
-خداییش یکی.... اینجوری جلوت...یکی...رو ضایع کنه...خنده ات نمیگیره؟...حالا ...تو بدت اومده که بهت....گفته مهندس ولی...من که خیلی حال کردم...
صاف ایستادم و سعی کردم یکم خنده ام رو کنترل کنم...و موفق هم بودم
-البته دوست ندارم جای مهرسا باشم ، خیلی ترسناک شده بودی سهراب...دختره بیچاره کم مونده بود خودش رو خیس کنه...
سهراب صورتش رو جمع کرد و با صدایی آرومی گفت:-شیده درست صحبت کن...
-مگه دروغ میگم؟...باور کن اگه حرف میزد گریه اش میگرفت...سعی کردم اداش رو دربیارم ، با صدایی که یکم کلفت شده بود ادامه داد و گفتم:-محمودی هستم ، چرا اسمت رو نگفتی حالا؟
سهراب-همینطوری هم روش زیاد بود ، وای به روزی که بگم من رو سهراب صدا کنه...دوستای مژده هم مثل خودش بی جنبه ان ، نباید بهشون رو داد...
چند قدمی جلو افتادم و با لبخند گشادی رو به سهراب گفتم:
-اهان...حالا آقای محمودی تشریف میارید؟
سهراب-شیده اون روی من رو بالا نیار...
-وا همین الان خود گفتی محمودی هستی...نگفتی؟
فاصله رو از بین برد و کنارم ایستاد...برای دیدن صورتش مجبور شدم سرم رو بالا بگیرم...لبخندِ مهربونی روی صورتش بود ...
-به مهرسا گفتم نه به تو...راه بیفت بریم یک سر به اخمو خان بزنیم...


پله ها رو رد کردم و اومدم پایین...آتو و تینا وسط امیر و مهراد پشت میز گردِ کنار پنجره نشسته بودند و داشتن پاسور بازی میکردند...دستم روی شانه ی آتو قرار گرفت و باعث شد اونم بازی رو ول کنه و سرش رو بالا بگیره...لبخندی به بقیه زدم و رو به آتو گفتم:-آتو گوشی من رو ندیدی؟...صبح روی میز کنار تختم بود ولی الان ازش خبری نیست...
آتو-من صبح همونجا روی میز دیدمش ، باید همونجا باشه...
-نبود بابا...صبح قبل از پیاده روی دیدمش...اصلا آلارم گذاشته بودم که بیدار بشم ولی الان که رفتم هر چی گشتم پیداش نکردم...
تینا-حالا گوشی میخوای چیکار؟
-میخواستم یک زنگ به شبنم بزنم...
آتو- با شبنم چیکار داری...بیا بشین به ما کمک کن...آقایون زیادی حرفه ای هستند...
نگاهم به زمین کشیده شد...حکم بازی میکردند...بلد بودم ولی زیاد حالش نبود ، هر چند که از بیکاری بهتر میزد...یک صندلی از میز ناهار خوری برداشتم و بین امیر و آتو نشستم...
-حاکم کیه؟
امیر-منم...
لبخندی به اون همه اقتدار توی صداش وقتِ گفتن واژه ی "منم" زدم و جواب دادم
-بهتون میاد...
آتو دست دادن رو به عهده داشت و بعد از بر زدن برگه ها رو به سمت مهراد گرفت...مهراد یکی از ورقه ها رو انتخاب کرد و با مهارت جالبی ورقه های زیرش رو بیرون کشید و رو قرار داد...قشنگ کوپ کرد...ورقه ها به دست آتو برگشت و مشغول دست دادن شد و امیر هم خال حاکم رو انتخاب کرد...تشریفات ابتدایی بازی رو دوست نداشتم ولی چاره ای نبود...برای رسیدن به خودِ بازی باید این کارا انجام میشد...
ورقه ها که تقسیم شد من یک نفس آسوده کشیدم...بالاخره بازی اصلی شروع شد ولی صدای رباب جون نذاشت من روی صندلی بند بشم...
رباب-شیده جان چند لحظه میای آشپزخونه ...
سری برای جمع تکون دادم و ازشون فاصله گرفتم...همین بهتر که صدام کردند واگرنه حال نشستن و بازی نگاه کردن نداشتم ، درسته که نمیدونستم امیر و مهراد در چه حد بازی رو بلد هستند ولی خوب میدونستم که آتو و تینا همه چیز این بازی رو میدونند ، البته به لطف آموزش عالی و کامل سهراب...
یکراست به سمت آشپزخونه رفتم...صفورا خانم و رباب جون پشت میز داشتن گوشت و مرغ تمیز میکردند...
-جانم ، با من کاری داشتی رباب جون؟
رباب-شیده جان اون ژله ها دست تو رو میبوسه...من و صفورا خانم یکم کار داریم و وقت نمیکنیم زله درست کنیم
پلاستیک زله ها رو از روی اوپن برداشتم و روی میز ناهار خوری قرار دادم...طعم های مختلفی بود و برای یک کار ترکیبی خیلی جالب میشد ازشون استفاده کرد...
-به روی چشم...فقط باید به من ظرف بدید...
صفورا-توی کابینت سوم ظرف های ژله هست دخترم...
به سمت همون کابینت که آدرسش رو دادن رفتم و بازش کردم...هر جور ظرف و قالبی موجود بود...تنوع از میزبان ، انتخاب از میهمان...لبخندی به فکرم زدم و با برداشتن قالب های مورد نیازم به سمت میز برگشتم...
کار درست کردن ژله ها زیاد طول نکشید ، البته منم از تمام هنرم استفاده کردم...یک قالب بزرگ با طرح گل رو اول با رنگ قرمز و بعد هم آبی و سفید و نارنجی و زرد و سبز پر کردم...وقتی برگرده مثل یک گل با رنگ قرمز میشه...طرحش که به نظرم خیلی جالب بود...یکسری از ظرفها رو با تک رنگ درست کردم و در اخر هم یک طرفِ یکی از قالب ها رو پر کردم از رنگ سرخ و طرف دیگه رنگ آبی ...اینم باید خیلی جالب میشد ، مخصوصا با وجود عرفان و سهراب...!
بسته های خالی رو توی سطلِ زیر سینک ظرفشویی انداختم و قالب ها رو توی یخچال گذاشتم...با گذاشتن قالب ها ، یخچال پر شد...غذاهای سرد اماده شده بود ولی حیف که با تزیین بود و نمیشد بهش پاتک زد...

***

سهراب-کجا بودی تو؟
-همین حوالی...شروین کجاست؟
صدای شروین درست از پشت سرم باعث شد بچرخم
شروین-اینجام موشی...سهراب به سهیل زنگ زدی؟
سهراب-گفت تا نیم ساعت دیگه میرسند...
-مگه سهیل کجا رفته؟
شروین-رفت شهر...هم باید یک چیزایی میخرید هم بقیه رو راهنمایی میکرد...عرفان تا یک جایی رو بلد بود...
-یعنی عمه اینا هم تا نیم ساعت دیگه میرسند؟
سهراب لبخندی به روم زد و گفت:-آره کوچولو...برو اسباب بازی هات رو آماده کن که به زودی ستاره و پرهام از راه میرسند...
چشم غره ای حواله اش کردم و گفتم:-حرفت خیلی بی مزه و لوس بود آقا...اون دو تا بچه از شما بهترند که با این مهمونی بی دلیلتون همه رو گذاشتید سرِ کار...
سهراب نیشش باز شد و با لحنِ جالبی که باعث دردسرِ من برای خفه کردن لبخندم میشد گفت:-یعنی الان دیگه به اوج قله های فضولی رسیدی...حیف که نمیتونم بهت بگم ، آخه سوپرایزه...
-زهر مار...
با این کلام ازش جدا شدم و به سمت راه پله رفتم...بهتر بود دنبال گوشی خودم بگردم...حداقل یک کارِ مفید انجام میدم...صدای مژده و مهرسا از اتاق کناری توجه ام رو به خودش جلب کرد و باعث شد نتونم حس کنجکاویم رو ساکت کنم...به در اتاقشون نزدیک شدم و بدون کوچکترین حرکت و صدایی گوشم رو تیز کردم
مهرسا-مژده این پسره زیادی اعتماد به نفس داره...تو عاشقِ چیه این ایکبیری شدی؟
شیده کوچولوی ذهنم با شنیدن این حرف بی ادب شد و گفت:-ایکبیری خودتی بی ادب...سهراب یک جنتلمن به تمام معناست
مژده-تو از این میسوزی که باهات اینطوری رفتار کرده...من که بهت گفتم بهش نگو مهندس ، خودت گوش ندادی
-همینه...این بی عقل هم فهمیده که نباید با سهراب کل بندازه
مهرسا-وا این دختره هم هی بهش میگه مهندس ولی خبری از این مسخره بازی ها نیست ...فکر کرده آسمون پاره شده و این افتاده روی زمین...همچین خودش رو دست بالا گرفته که نگو نپرس...
مژده-شیده با تو فرق میکنه...اونا خیلی وقته همدیگه رو میشناسند...تو هم دیگه اینقدر الکی گیر نده...خودمم اخلاق سهراب رو دوست ندارم ولی تو شروع کردی و اون فقط جوابت رو داده...
مهرسا صداش رو کلفت کرد و ادای سهراب رو درآورد...ولی خداییش بهتر از من تونست این کار رو انجام بده
مهرسا-محمودی هستم...صداش به حالت اول برگشت و ادامه داد و گفت:-هستی که هستی... پسره ی دیوونه...
مژده-این چیزا رو فراموش کن...بهتره یک فکری به حالِ امشب کنی...
مهرسا-برای من که زیاد مهم نیست...یکی از همین لباسام رو میپوشم...اصلا مهمونی برای چی هست؟
مژده-از مامان پرسیدم ، نمیدونست...گفت فقط پسرا خبر دارند و به هیچ کس هم نگفتند...تو با اینا آشنا نیستی ولی من نمیتونم این لباسها رو بپوشم...
مهرسا-یکی از این پسرا رفت شهر ، چرا باهاش نرفتی؟
مژده-دیر فهمیدم واگرنه حتما میرفتم...
مهرسا-من که میگم یکی از همینا رو بپوش...
مژده-تا تو شالت رو اتو میکنی منم یک سر میرم پیش مامان ببینم اون چی میگه
با شنیدن این حرف منم خودم رو عقب کشیدم و خیلی سریع وارد اتاقم شدم...پس لباس با خودش نیاورده...نقشه داره به مرحله ی موفقیت نزدیک میشه...خودشه...!

***

کل اتاق رو زیر و رو کردم..نبود که نبود...آب شده رفته زیر زمین...بابا صبح همین جا روی میز بود ، دیگه دارم به چشمها و گوش های خودم شک میکنم...ای خدا عجب گیری کردم ها...
با صدای مامان گوشی از یادم رفت و از اتاق خارج شدم...گوشی میخوام چیکار ...
مامان-شیده جان بقیه ی مهمونا رسیدند...
پله ها رو پایین اومدم و از ساختمون خارج شدم...صدای جیغ جیغ ستاره که میخواست از دست پروانه خلاص بشه اولین صدایی بود که به گوشم خورد...مثل همیشه باید با پرهام این ور و اون ور میرفت...
عرفان-به به شیده خانم...چند روز اقامت توی بهشت بهت ساخته ها...
-سلام چطوری؟
عرفان-خوبم تو خوبی؟
-آره به قول تو آدم توی بهشت باشه و خوب نباشه...
عسل-چطوری شیده؟
-خوبِ خوب...پسمل تو چطوره؟
پرهام-سلام خاله...
عسل-پسمل من خودش زبون داره...اونم یک تریلی...
-سلام خاله...خوبی پرهامی؟
پرهام-اوهوم
روبروی ستاره روی دو زانو خم شدم و گفتم:-ستاره جوون من چطوره؟
به جای جواب دستای کوچولوش بود که دور گردنم حلقه شد...محبت بچه ها قشنگ ترین و بی آلایش ترین محبتِ دنیاست...و خیلی هم شیرین و دوست داشتنی...دستام دور بدنش چفت شد و از روی زمین بلندش کردم
-قربون تو بشم من که اینقدر ماهی...
سهراب-وا پس چرا این ماهی کوچولو توی آب نیست...
-لوس...
سهراب-تو هم که از صبح دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردی...بیا عمو بیا بغل خودم که این خالت از صبحی آب و روغن قاطی کرده...
ستاره طبق عادت همیشه که به هیچ آغوشی جواب منفی نمیداد ، خیلی راحت به سمت سهراب کشیده شد و بغلش رفت...لبخندی به خنده های شاد ستاره زدم و به سمت عمه رخساره و دایی برای احوالپرسی رفتم...

باورم نمیشد ولی واقعیت داشت...در عرض چند ساعت ویلا پر بود از آدمهایی که بعضی هاش رو من میشناختم و عده ی کمی رو هم نه...به جز خانواده عمه رخساره و دایی رضا ، من یکسری از دوستای بابا رو میشناختم که از قضا با حاج عنایت هم دوستیِ قدیمی داشتند و آشنا بودند...اینقدر وجود این همه آدم شوکه کننده بود که بچه ها اصل کاری ، یعنی دلیل مهمونی رو فراموش کرده و بیشتر به فکر درست کردن سر و وضع خودشون بودند...
همه توی اتاق جمع شده بودیم و هر کسی کارِی انجام میداد...ببین به خاطر دیوونه بازی این پسرا ما تو چه هچلی افتادیم...با قرار گرفتن اتوی مو جلوی صورتم ناخودآگاه سرم رو عقب کشیدم و چشمام رو بستم که صدای سپیده بلند شد
سپیده-وا...چرا چشمات رو میبندی؟
همونطور که سرم عقب بود چشمام رو باز کردم و گفتم:-ترسیدم دیوونه...چرا یکدفعه ای اینو میاری تو صورتم؟
سپیده به حالت مسخره ادایی درآورد و گفت:-برای قشنگی...بگیر موهای من رو صاف کن شیده ...
-برو بابا تو هم دلِ خوش داری...حوصله ی این کارا رو ندارم...
چشماش رو چند بار باز و بسته کرد و با لحن پر نازی گفت:
سپیده-شیده جوونم...
-دیوونه اینطور که اینا گرفتن مهمونی مختلطِ...میخوای موهات رو صاف کنی که چی بشه؟
سپیده-جلوش رو که میتونم درست کنم...
ابرویی بالا انداخت و اتو رو توی دستم گذاشت...نه بابا این دختره کلا قاطی کرده...اون از مهمونی خودمون ، اینم از اینجا...معلوم نبود چه مرگشه...البته خوب میدونستم چه خبره ولی نمیتونستم کاری بکنم ، پس اینکه خودم رو بزنم به نفهمیدن بهترین کاره...نزدیک پریز رفتم و اتو رو به برق زدم ، از بیکاری که بهتر بود...مشغول کار بود که صدای پرهام اومد...
پرهام-خاله...
به سمت صدا که درست پشت من بود ، چرخیدم و با لبخندی که مخصوص این دو تا فرشته بود گفتم:-جان خاله؟
پرهام-عمو سهراب گفت بیام ازت تبلت رو بگیریم و همین جا بازی کنیم...
پروانه-خوبه دیگه باز این عمو سهراب توی بچه داری کم اورد ، دست به دامن شیده شد...
-روی میزِ خاله...این گوشی من که از صبح نیست و نابود شد و رفت ، خوبه حداقل تبلت رو ندزدیدن...برو بدار همون جا روی تخت آروم بشینید...
ستاره-خاله قا قا نداری؟
دلم غش رفت برای این قا قا گفتنش...ای جووونم...
-فدای ستاره ی خودم قاقا هم داریم...
دست از کار کشیدم و سمت کمد رفتم...چند تا از کلوچه هایی رو که امیر خریده بود توی کمد داشتم...کلوچه ها رو بهشون دادم و برای آوردن شیر کاکائو راهی طبقه ی پایین شدم...

***

مژده-تو که میدونستی من لباس اینجوری دوست ندارم...
آتو-لباس اینجوری چیه دختر؟...لباس محلیه...بعدش هم اینجا لباس بهتر از این گیرم نمی اومد که...
مژده-پس چرا به مامان گفتی برای من لباس خریدی؟
آتو-وا...خوب خریدم دیگه مژده...پس این چیه؟
تینا-بسه بابا بحث رو کوتاه کنید...آتو پاشو بریم که یک دنیا کار داریم...
همونجا که سر پله ها وایستاده بودم این حرفا رو شنیدم...پس موضوع رو مطرح کرده بودند که مژده اینقدر حرصی شده بود...
صدای آروم ولی نزدیک سهراب باعث شد برای یک لحظه نفسم بند بیاد...اصلا این بشر با من مشکل داشت و دوست داشت هی منو رو زجر بده...آخر من از دست این زجرکش میشم...
سهراب-حالا نوبتِ توئه شیده...
-مهندس این هزار بار...تن و بدن من رو اینجوری نلرزون...
سهراب-خوب بابا نمیتونستم که داد بزنم ، باید آروم میگفتم...برو که باید یک دورم تو حالش رو بگیری...
-آخه اون لباس به اون قشنگی جای حال گیری داره...تقصیر ما نیست که مژده بد سلیقه است...
سهراب-واقعا اینقدر قشنگه؟
-مگه ندیدیش؟
سهراب-نه وقت نشد...فقط به آتو گفتم یک لباس به این سبک بخره...
مثل بچه هایی که از ذوق روی پا بند نیستند ، دستام رو جلوی سینه به هم چفت کردم و گفتم:-وای باید ببینیش سهراب...اینقدر خوشگل و نازه که نگو و نپرس...رنگش که دیگه محشره...
سهراب-اوه اوه چه طرفداری هم پیدا کرده لباسه...فعلا برو حال مژی رو بگیر تا بعد...
شونه ای بالا انداختم و با چند قدم به جایی که مژده مثل یک اژدها که از دهنش آتیش خارج میشه وایستاده بود رسیدم...خودم رو زدم به اون راهی که خودمم نمیدونستم کدوم راهه...
-چه خبره؟ شما چرا اینجا معطل موندید؟...نمیخواید حاضر بشید؟
مژده-از دوست عزیزت بپرس شیده...
-چی شده آتو؟
آتو-هیچی بابا...مژده خانم لباس رو نپسندیده؟
صدام رو بلند کردم و با لحن داد مانندی رو به مژده گفتم:-چی...؟ چرا مژده جوون؟
مژده-اِ تو هم که داری میپرسی چرا؟...خوبه همه تون میدونستید که من از این لباسا نمیپوشم...
-ولی این لباس خیلی خوشگله مژده...یکبار ببینی عاشقش میشی...
مژده-یکبار دیدمش ولی عاشقش نشدم شیده جان...
-شوخی میکنی؟
مژده-به قیافه ی من میاد شوخی کنم؟
تانی کنارم ایستاد و کنار گوشم آروم گفت:-بازم یکی از نقشه های شماست؟
با لبخند به سمتش برگشتم و جواب دادم
-به خدا من بعد از خرید لباس تازه موضوع رو فهمیدم...
قیافه ی بدجنسی به خودم گرفتم و ادامه دادم
-همه اش زیر سر این داداشِ مهندس شماست...خودش این نقشه رو کشیده بود...آتو و تینا فقط مجری طرح بودند...
تانی-نمیتونی کاری بکنی؟...لباس اضافی نیاوردی؟...آتو و تینا که میگن چیزی ندارند که بدن بهش...گناه داره طفلک... الانه که گریه اش دربیاد شیده...
-باور کن من اصلا لباس نیاورده بودم ، دیروز آتو گفت که برای من از شبنم لباس خریده ، میخوای اون رو بدم بهش؟...سایز من و مژده تقریبا یکیه...
تانی-نه بابا خودت میخوای چیکار کنی لباس رو بدی به اون...
دوباره شونه ای بالا انداختم و کوتاه جواب دادم
-نیدونم...
ورود سهراب باعث شد یکم بحث ها بخوابه ، ولی خوب چون خودش میخواست قضیه رو ادامه بده پس نمیشد اجتناب کرد...
سهراب-چی میکنید اینجا؟...نمیخواید برید کاراتون رو بکنید؟
آتو- یکیتون وقت دارید با مژده برید شهر که لباس بگیره؟...لباسی رو که من گرفتم رو نمیپسنده...
سهراب-الان وقتِ لباس گرفتنِ؟...تا بریم شهر و برگردیم مهمونی تموم میشه و لباس هم به درد سطل زباله میخوره...یک چیزی سر هم کنید و قضیه رو فیصله بدید...
-من که میگم همون لباس خوبه...مژده یکبار بپوشی خودت متوجه میشی...
مژده لبخند بدجنسی زد...میتونستم حدس بزنم پشت این نیشخندِ به ظاهر لبخند چه افکار پلیدی خوابیده...
مژده-اگه اینقدر ازش خوشت اومده چرا خودت نمیپوشی شیده جان؟
موندم...نقشه این بود که مژده لباس رو بپوشه...من برای پوشیدن اون دامن خوش رنگ و اون جلیقه ی مشکی مشکلی نداشتم ، تازه خیلی هم ازش خوشم اومده...ولی نقشه چی میشه؟
مهرسا-راست میگی مژده ، حالا که شیده خانم از لباسِِ خیلی خوشش اومده بهتره که خودش هم استفاده اش کنه...تو هم میتونی برای یک شب لباس شیده جون رو قرض بگیری...
قیافه ی مهرسا هم نشون میداد که خیلی دوست داره بارِ اون یک ذره تحقیر صبح رو از روی دوشش برداره...مثل اینکه حرف سهراب خیلی براش گرون تموم شده بود ...بدجور آتیش گرفته بود...شونه ای بالا انداختم و گفتم:-من مشکلی ندارم...اتفاقا خیلی هم از لباسی که آتو خریده خوشم اومده بود...از پیشنهادتون هم به شدت استقبال میکنم...مژده جون میتونی لباس من رو از اتو بگیری ، من اومده بودم برای بچه ها شیرکاکائو ببرم که متوجه بحث شما شدم ، الان صدای پرهام و ستاره درمیاد...
صورت هاج و واج همه نشون از تعجب بیش از اندازه شون بود...مثل اینکه برای همه جالب شده بود ...مژده که فکر میکرد گرفتار یک نقشه ی شوم شده ، با زود راضی شدن من شده بود عین علامت سوال...بیچاره طراح نقشه که نمیدونست باید چیکار کنه...
بیخیال قیافه های روبروم شدم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم ولی تمام راه به این فکر میکردم که به خاطر گند من به نقشه ممکنِ چه بلایی سرم بیارند...!!!

 

پاکت شیر کاکائو رو از یخچال برداشتم و روی کابینت کنار سینک گذاشتم...سه تا لیوان آوردم و کنارش قرار دادم...نگاهم روی جلد پاکت دقیق تر شد...تاریخ تولید مال امروز بود ، پس مشکلی برای خوردن نیست...لیوانها رو پر کردم و پاکت رو دوباره توی یخچال گذاشتم...
به کابینت تکیه دادم و یکی از لیوانها رو به لبم نزدیک کردم..عاشق شیرهای طعم دار بودم ، علی الخصوص کاکائویی اش...چشمام رو بستم ...مثلا میخواستم به عادت همیشگی لاجرعه همه ی لیوان رو سر بکشم ولی... هنوز دو قلپ ازش نخورده بودم که صدایی نگاهم رو باز کرد...
پسر-اِ شمایید...؟
نگاهم روی صورتش دقیق تر شد...خیلی آشنا میزد ولی یادم نمی اومد که کجا دیدمش...نگاهِ گیجم رو خیلی خوب حس کرد و ادامه ی حرفش رو از سر گرفت
پسر-اون شب توی تجریش...من همراه حسام بودم...
آهان یادم اومد...اون پسره که اون شب داشت چرت و پرت میگفت...اسمش چی بود؟...نگاهِ سیاه...غرور...خودخواهی...حرفه


دست ستاره توی دستم بود و با دستِ دیگه ام گوشه ی دامن رو کمی بالا گرفته بودم که بتونم از پله ها بگذرم...کفش پاشنه بلند هم برای خودش عذابی بود ، مخصوصا اگه دو سایز هم برات بزرگ باشه...همه اش تقصیر اون پسره ی اسکول توی کفش فروشی بود که من حالا یک کفش به سایز پای خودم ندارم...دست ستاره رو محکم تر گرفتم و پله ها رو یکی یکی رد کردم.
آتو و تینا پایین پله ها منتظر ما دو نفر بودند ، مثل اینکه آخرین نفرات ما بودیم...لبخندی به قیافه ی در حال انتظار اون دو زدم و پله ی اخر رو هم رد کردم...
-ما حاضریم...بریم
آتو دستی به سمت بیرون نشون داد و گفت:-صداها رو میشنوی شیده؟...مهمونی شروع شده خانم و ما مثل همیشه دیر کردیم ، اونم فقط به خاطر تو...
-برو بابا...همین چند لحظه پیش بود که صدای مامان رو شنیدم.
تینا-کم بحث کنید با هم ، بریم...
گوشه ی دامن ستاره به بیرون تا شده بود...روی زانو خم شدم و روبروش قرار گرفتم ... تای لباس رو باز کردم و یکم پف هاش رو مرتب ...لبخند از روی صورتش محو نمیشد...مثل خودم عاشق لباسای پف پفی بود...
-عالی شدی...
با حرفم زیادی احساساتی شد و با اون لبای سرخش یک بوسه روی گونه ام کاشت...ای بگم چی نشی بچه ، این چه کاری بود؟...از جام بلند شدم و از روی میز یک دستمال از جعبه بیرون کشیدم
-آتو بیا این سرخاب رو از لپ من پاک کن...
صدای خندان تینا قبل از آتو دست به کار شد و گفت:-اوه اوه چه خوشگل شدی شیده...مثل این دختر لپ گلی ها...خیلی بهت میاد...
چشم غره ی کوتاهی به تینا رفتم ولی به خاطر حضور ستاره کوچولو زود جمعش کردم و آروم زمزمه کردم
-خفه تینا خانم...آتو چرا معطلی دختر؟
با این حرف من آتو دست به کار شد و خیلی آروم اون شاهکار سرخ رو از صورتم پاک کرد...
از ساختمون خارج شدیم...به جز چند تا پسری که از کنار آلاچیق داشتند به سمت حیاط پشتی میرفتند کسی نبود...داشتم همون راهی که اونا رفتند رو پیش میگرفتم که صدای بچه ها بلند شد...
آتو-اون راه نه...
تینا-شیده بیا از این سمت بریم...
از بلند شدن ناگهانی صداشون ترسیدم...دیوونه ها...
-چتونه شما؟...راه با راه فرق داره؟
لبخند آتو گشاد تر شد و گفت:-پس اگه فرقی نداره بیا از این سمت بریم...
شونه ای بالا انداختم و پشت سر اون دو نفر راه افتادم...ستاره که از تاریکی اون قسمت خوشش نیومده بود بیشتر به من چسبید و محکم تر دستم رو فشرد...میگم این دو تا دیوونه تشریف دارند هیچ کس باور نمیکنه...
-چرا اینجا اینقدر تاریکه؟
آتو-مثل اینکه چند تا از لامپ ها سوخته...بیا اینقدر غر نزن...
-غر خودت میزنی بی ادب...
بالاخره بعد از چند لحظه که هیچ جا رو درست و حسابی نمیدیدیم ، اطراف روشن تر شد و من هم تونستم محلی که میز و صندلی چیده شده بود رو ببینم...بیشتر به اون سمت دقت کردم...تقریبا دو قسمت مجزا ... که یک سمت بزرگترها نشسته بودند و یکر طرف هم جوون ها...چیدمان میزها طوری بود که یک محوطه ی خالی اون وسط درست شده بود ... و زمینش پر از...پر از بادکنک بود...خیلی عجیب و غریب میزد...تا حالا ندیده بودم که پسرا توی مهمونی هاشون از بادکنک استفاده کنند به جز زمانی که...
چند قدم مونده به جمع ایستادم... با مرور کردن این عادات یکدفعه توی ذهنم دنبال تاریخ امروز گشتم...امروز چندم مرداد بود؟...هر کاری میکردم تاریخ دقیق یادم نمی اومد ولی این بادکنک ها باعث میشد که یک حدس هایی درباره تاریخ بزنم...
فقط زمانی که قرار بود تولد برای کسی بگیرند یک عالمه بادکنک باد میکردند...سهراب همیشه میگفت تولد یعنی کیک و بادکنک داشتن...حتی خودش هم توی این سن ، هنوزم که هنوزِ روز تولدش دوست داره یک خونه ی پر شده از وسایل تزیینی و بادکنک داشته باشه...صدای آتو من رو از فکر کشید بیرون...
آتو-کجایی شیده؟
ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست...یک حس فوق العاده شیرین زیر پوستم در حال جریان بود...امروز باید 18 ام باشه...


نگاهِ خیره ام به اون دو تا روشنایی کوچیک بود...شیده چی باعث شد که بهترین روزِ زندگیت رو از یاد ببری؟...چی باعث شد که فراموش کنی ، روزی رو که هر سال از یک ماه جلوتر براش برنامه میچیدی؟...براش امروز و فردا میکردی...
شیده کوچولو پوزخند صدا داری بهم زد و گفت:-میدونی از صبح چقدر خواستم بهت گوشزد کنم...ولی نشد که نشد...تازگی ها به هر چیزی که فکر میکنی مربوط به گذشته و آینده است...اصلا حال برات ارزشش رو از دست داده...نمیخوای ازش لذت ببری...نمیخوای ازش خاطره بسازی تا فردا روز حسرتش رو نخوری...شیده اینقدر توی حسرت نداشته های گذشته و هدفِ های داشته ی آینده غرق شدی که یادت رفته...یادت رفته که گذشته همین لحظه هایی حساب میشه که راحت داری از دستشون میدی...یادت رفته که آینده همین لحظاتی هستش که داره میاد ولی تو نسبت بهشون بی تفاوتی...
نمیدونم اثر حرفای شیده بود یا اثر خیرگی نگاهم به اون دو تا شمع روشن...ولی وقتی با صدای شروین به خودم اومدم که دیگه کاسه ی چشمام جا برای نگه داری اون چند قطره نداشت...
شروین-شمع ها دارند آب میشند کوچولو...یک آرزو کن شیده...
به سمتش چرخیدم...نگاهش به شادی صداش نبود ولی...هر چی که بود باعث شد برای چند لحظه گذشته و آینده رو به دست باد بسپرم و دو دستی بچسبم به حال...به لحظه ای که همیشه برام مهم بود... ولی سختی های روزگار باعث شده بود که فراموش بشه...
چشمام رو بستم...هیچی به ذهنم نیومد...حتی این سیاهی هم نشون میداد که من بی خیال این لحظه ها شده بودم...مثل اینکه شیده کوچولو درست میگفت...من گم شدم...گم شدم توی گذشته و آینده...توی حسرت و هدف...توی یک بلاتکلیفیِ بزرگ...
دستی روی دستم که روی میز بود ، نشست...آروم شدم...مهم اینه که من هیچ وقت تنها نیستم...مهم اینه که شیده کسایی رو داره که همیشه و در همه حال حاضرند کنارش باشند و کمکش کنند...
سیاهیِ نگاهم پر شد از آدمهایی که کنارم بودند...آدمهایی که نمیرفتند...لبخند به نگاهم برگشت و من آرزو کردم...

***

سهراب- به چی فکر میکردی که اینقدر ما رو الاف خودت کردی؟
نگاه بالا اومد و روی صورتِ خندان سهراب نشست...لبخندی بهش زدم و همراه با شونه ای که بالا انداختم گفتم:-به خیلی چیزا...
اخم کوچولویی به ابروهاش گره انداخت و با شک پرسید
سهراب- مثلا کدوم خیلی چیزا؟
-به گذشته...به آینده...به شیده ی چند سال پیش...به اتفاقای اخیر...به...
نذاشت حرفم رو ادامه بدم و با تکرار حرفش من رو ساکت کرد...
سهراب-بسه ، بسه ، بسه...جمع کن خودتُ ، برای من فلسفه بافی میکنه دختره ی پررو...ولی خداییش چطور شد که شیده امروز رو فراموش کرد؟
دوباره شونه بالا انداختن...اون همه چیز رو نمیدونست...خیلی چیزها توی قلب و ذهن شیده دفن شده بود...
-به دلیلِ همون سوال داشتم فکر میکردم...بعد از این جمله لبخندم شیطون شد و ادامه دادم:-البته نتایج خیلی گسترده است و بنده از گفتنش معذور...!
سهراب-اوه اوه چه لفظ قلم هم حرف میزنه...
دست توی جیبش کرد و یک گوشی درآورد...نگاهم دقیق تر شد...گوشی خودم بود ولی..ولی توی جیب این چیکار میکنه...؟
گوشی رو به سمتم گرفت و گفت:-تینا و آتو گفتند جای امن سراغ ندارند به خاطر همین دادنش دست من...
یک چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:-از کی تا حالا اون دو تا زدند توی کارِ دزدی؟
لبخندش بازتر شد ... عمری اگه کم بیاره ، من که میدونم خودش به اونا گفته این کار رو بکنند...
-میدونی از صبح چقدر دنبالش گشتم...توی جیبت بود و لو نمیدادی؟
سهراب-اگه میگفتم دستِ منه که مهمونی لو میرفت موشی...همین الان 10 تا پیام داری که مطمئنم همه شون تبریک تولد نباشند حداقل نصفِ بیشترش هست...
سوییچ گوشی رو باز کردم و قسمت مکالمه ی پیام ها جلوی چشمم قرار گرفت...شبنم...سینا...مینا...سعی ده...مبینا...سوری جوون...شیلا...حتی فرهاد هم برام اسمس زده بود...ولی...
سهراب-دنبال چی میگردی که اینقدر این اسمس ها رو بالا و پایین میکنی؟
نگاهم از گوشی کنده شد...واقعا داشتم دنبال چی میگشتم؟...سری تکون دادم و آروم گفتم:-هیچی...
سهراب-راستی خوب شد که پیشنهاد مژی رو قبول کردی...لباسِ خیلی بهت میاد...
دستش بالا اومد و یکی از سکه های آویزون کلاه رو به دست گرفت و ادامه داد
سهراب-مخصوصا جلیقه و کلاهش خیلی بامزه است...
موافق حرفاش بودم ولی رنگ لباس ناخودآگاه باعث میشد که شیطون بشم...ابرویی بالا انداختم و پرسیدم
-رنگش چطوره؟
لبخندش گشادتر شد...میدونستم جوابش چیه ولی کلا دوست داشتم باهاش کل کل کنم...
سهراب-اِی بدک نیست...
لبام رو جمع کردم و با صدای یکم بلند شده ای گفتم:-بدک نیست...؟
سهراب با بلند شدن صدای من ، نگاهی به اطراف انداخت و در حالی که دستش روی دماغش بود گفت:-آروم دختر...چرا جیغ میکشی؟...آره دیگه بد نیست...اگه دوست داشتی بگم عالیه باید رنگِ لباست رو باهام ست میکردی...
ناخودآگاه نگاهم پایین اومد...یک پیراهن اسپورت آسمونی پوشیده بود که روش طرح های بته جقه مشکی گلدوزی شده بود ، یک شلوار کتان مشکی و در آخر یک کتونی سفید با رگه های آبی لاجوردیِ یُغور...البته نظر شخصی خودم از این نوع کفش ورزشی این بود واگرنه با تیپ سهراب خیلی عالی شده بود...
برای ادمه کل کل باید یکم اذیتش میکردم...لبام رو جمع کردم و در حالی که داشتم با دستم اشاره ای به سر تا پاش میکردم گفتم:-به این میگی عالی؟...والا چیزِ خاصی من نمیبینم...باز لباسِ من رو بگی یک چیزی...هم طرح قشنگی داره...هم رنگِ قشنگی داره...هم اینکه...
دستی دورِ شونه ام حلقه شد و نذاشت حرف و تعریفم رو ادامه بدم...
شروین-باز تو داری این خواهری من رو اذیت میکنی مهندس؟
سهراب-کوفت...بعدش هم نگران این نباش ، از زبون کم نمیاره...
شروین-خوودم میدونم موشی من میتونه درست و حسابی حالت رو بگیره...بهتره بریم پیش بچه ها ، چیه اینجا وایستادید اره میدید و تیشه میگیرید...
همونطور که دستش حلقه ی شونه ام بود دستِ سهراب رو هم گرفت و به سمت میزِ بزرگی که بچه ها دورش جمع بودند برد...

 

بچه ها دور چند تا میز که ردیف شده ، نشسته و در حال کیک خوردن و گپ زدن بودند ... صندلی ها تک تک خالی از آدم بودند ، منم نزدیکترین صندلی به جمع دخترا رو انتخاب کردم و به سمتش رفتم ... باید از پشت سهیل و سینا ،دوست امیر که حسابی با هم گرم گرفته بودند رد میشدم ولی با بیرون اومدن یک صندلی ، مجبوری ترمز کردم و درست پشت صندلی سینا ،با کمی فاصله ایستادم ...
معلوم نیست کدوم آدم عاقلی صندلی ها رو پشت به پشت هم چیده ... فقط یک راه باریک برای رد شدن وجود داشت که با ایستادن بی موقعه ی آقا مهراد اون رو هم مسدود شد ... سرم رو بلند کردم تا با یک لبخند کوچولو بگم بکش کنار آقا میخوام رد بشم ، ولی اون زودتر به حرف اومد و گفت:
مهراد-میشه چند لحظه وقتت رو بگیرم شیده جان؟
بیا بعد این پسره میگه با این کار نداشته باش هر چند که راست میگه این چایی نخورده پسر خاله شده... الان من باید به این بگم نخیر وقت بنده طلاست و شما هم نمیتونی بهش چپ نگاه کنی واگرنه با من طرفی ؟ ... خوب نمیشه این رو گفت دیگه ... با کمی تأخیر سری تکون دادم و گفتم:-خواهش میکنم این چه حرفیه ، بفرمایید ...
مهراد-لطف داری شیده جان ،اگه اشکالی نداره چند دقیقه ای روی اون میز بشینیم
بازگفت...کوفت و شیده جان ... بیا باز به بچه رو دادم زود جو گیر شد باید همون اول میزدم توی برجکش تا دوباره تکرارش نکنه ... خوب پسر خوبی باش و مثل آدم رفتار کن دیگه ... صد حیف که نمیشد این حرفا رو به خودش گفت ، در نتیجه سری تکون دادم و به سمت میزی که نشون داده بود حرکت کردم.
با رسیدن به میز یکم ازش فاصله گرفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم و اونم با دیدن حرکت و سرعت من ، دنبال کردنم رو رها کرد و روبروم نشست ...
چند لحظه ای خیره ی میز و صندلی های خالی بودم ولی دریغ از یک کلمه که از دهان این بشر خارج بشه ... اون میخواست حرف بزنه و منم تقریبأ میدونستم چی میخواد بگه پس دوست نداشتم من شروع کننده باشم ...
با صدای خنده ی بلند عرفان و سعید نگاهم به سمت مقابل چرخید ... ای بابا ...! خوب منم دوست داشتم توی جمع بچه ها باشم ... نگاهِ تند و تیزم ناخودآگاه روی مسبب این ماجرا میخ شد ... مهراد خیلی سریع عکس العمل نشون داد و با یک سرفه ی کوتاه شروع کرد
مهراد-نمیدونم باید از کجا شروع کنم ... توی این مدت خیلی بهش فکر کردم ولی به یک نقطه ی مشخص نرسیدم که برام یک آغاز باشه ، نتونستم یک زمان دقیق رو مشخص کنم که بگم از اون موقع بود که ...
که چی ؟خوبه این بخواد یک خبر فوری به یکی بده ، طرف جون میده تا این به حرف بیاد ... سری به علامت متوجه نشدن تکون دادم و گفتم:-که چی؟...آغاز برای چی؟
قیافه اش بازتر شد ... مثل اینکه ناجور استرس داشت ولی این کارها از مهرادِ همیشه مغرور بعید بود
مهراد-برای گفتن احساسم ... برای ابراز اون احساس ، شیده نمیدونم از کی و کجا شروع شد ولی هیچ زمانی خالی از اون احساس نبودم ... حالا اینجام ...غرورم رو کنار گذاشتم تا ازت تقاضا کنم که همراهم باشی و بشی دلگرمی زندگیم ...
با اونکه آتو به من هشدار این لحظه رو داده بود و من میدونستم قراره چی بشنوم ولی شوکه کننده بود ... روزهای زیادی از آخرین بار شنیدن این واژه میگذشت ... ساعت های زیادی که هر لحظه اش درد بود ... یک درد بزرگ که از یک زخم کوچیک ولی عمیق نشأت میگرفت ... نداشتن یک چیز خیلی از داشتن و از دست دادنش راحت تره ... با یک قلب سرد و مچاله شده نمیشه زندگی کرد ، چه برسه به اینکه یک زندگی رو گرم کرد ...
صندلی رو عقب زدم و از جام بلند شدم ... حرکتم خیلی ناگهانی بود و باعث شد مهراد هم بایسته ولی نگاهش ... نگاه مهراد داشت میگفت که میدونه تو دل من حداقل برای اون و احساسش جایی وجود نداره ... درسته که من بهش احساسی نداشتم ولی قصد رنجوندن و شکستن اش رو هم نداشتم ، پس لبخندی به چهره ام کشیدم و گفتم:-ترجیح میدم یکم در مورد پیشنهادتون فکر کنم ... با اجازه
هنوز دو قدم به سمت راه پشتی نرفته بودم که شنیدن اسمم من رو مجبور به ایستادن کرد
مهراد-شیده ... ؟
به سمتش برگشتم و به چهره ای که برعکس چند دقیقه قبل آروم ولی مثل همیشه جدی بود چشم دوختم
مهراد-مرسی ...
نگاهم پرسشی شد ... چرا تشکر؟ همین چند لحظه پیش بود که نگاهش داد میزد جوابم رو میدونه ... مهرادی که من شناخته بودم این طور مواقع یک جور دیگه جواب میداد تا غرورش رو حفظ کنه ...مثل اینکه همه ی آدمها میتونن تغییر کنند ولی من مثل همیشه حوصله ی حرف زدن هم نداشتم چه برسه تغییر ، سری تکون دادم و به راهم ادامه ...
خاطرات توی ذهنم جون گرفت ...دیگه تاریکی بین این درخت ها ترسناک نبود ، این آدمها هستند که باید ازشون ترسید ... که باید ازشون حذر کرد ...
به یک درخت تکیه کردم و سر خوردم روی زمین ... پاهام رو جمع و دستهام رو دورش حلقه کردم ...
دوست داشتن ... خواستن ... رسیدن ... چرا فعل های زبان فارسی اینجوریند ؟ چرا اینقدر ساده منفی میشن ؟ ... حالا میفهمم که چرا اینقدر از درس زبان فارسی متنفر بودم ... من از این فعل های ساده و بی دست و پا بدم می اومدم ، من از منفی شدن این واژه ها میترسیدم ، ولی آخرش چی شد ... ضرب المثل رباب جون به ذهنم اومد
آمد به سرم از آنچه میترسیدم ...


سرم بالا اومد و نگاهم به شب پرستاره ی بالای سرم کشیده شد ...وجودم با بغض عجیبی یکی شده بود ، بغضی که داشت خفه ام میکرد و من میخواستم اینجا ، لا به لای خلوت و سکوت این درختا این بغض رو بشکنم
-خدایا ...من رو میبینی؟...
نگاهم تار شد ولی هنوز راه زیادی مونده تا برسم به چیزی که میخوام...شیده تا همین جاش هم خیلی هنر کرده بود ، حقش هست که بتونه این بغض رو بباره...نگاهم بالاتر رفت ، نقطه های سفیدِ میون اون سیاهی یک امید بود...امید به اینکه میشه یک راهی پیدا کرد...امید به اینکه میشه دلخوش بود به فردا و فرداها...
-کجا باید این بغض رو بشکنم؟...کجا برم که آروم بشم؟...هزار جا رفتم ولی نتونستم به آرامشی که میخوام برسم...هزار راه رفتم ولی همشون بن بست بودند...من دیگه کم آوردم ، دیگه نمیکشم...من هنوز به جواب سوالام نرسیدم...
نگاهم تارتر شد...ذهنم کشیده شد به دو سال پیش...سفیدی ستاره ها محو شدند...خاطراتِ تلخ وحشتناک ترین چیزهای دنیا هستند...چرا میگن که باید ازشون درس گرفت...این تجربه ها درس گرفتن نداره...این تجربه هایی که غرور رو خرد میکنه...این تجربه هایی که یک آدم رو از پا می اندازه تکرار کردن نداره که بخواد درس بشه...
یک سوال یک سوال قدیمی...یک سوال که هر شبِ این دو سال مرورش کردم...چرا ساده دل کند؟؟؟...چرا ساده رد شد؟؟؟...چرا این قدر راحت غرور و اعتقادم رو به فنا داد ؟؟؟... ولی اگه عشق بود حتی این غرور هم مهم نبود...اون روزها فقط آیینه دیوارم دروغ نمیگفت...حتی خودمم هم به خودم دروغ میگفتم...پا به پای اون عشق رفتم اما...جاده پیچید ولی من...میبینی سزای کورکورانه تقلید کردن رو...دارم تقاص همون سادگی خیال رو پس میدم...
اولین قطره روی گونه ام نشست...دومی...سومی...چهارمی...پ نجمی...دیگه وقتشه...سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
-میبینی...؟ سعی دارم بشکنم اون دیواری که مغزم و قلبم رو پوشونده بود...خیلی وقت بود که نه با دلم ، نه با عقلم کاری نداشتم...ولی حالا میخوام حداقل یکی رو داشته باشم...دفعه اول اون یک تیکه گوشت کار دستم داد ، حالا میخوام با عقل پیش برم...خوبیش اینه که زود احساساتی نمیشه...زود دل نمیبازه...زود از دستم نمیره... با خودم که رودربایستی ندارم ، آره به قول آتو زود خر نمیشه....
دیگه نمیتونستم شمارش کنم...آخرین باری که اینجوری اشک ریختم رو یادم نمی اومد...خیلی وقت بود که نه یک خنده درست و حسابی داشتم نه یک دل سیر گریه...خیلی وقت بود که حس و حال وجودم به هم ریخته بود ولی حالا...حالا باشنیدن این حرفا اونم از کسی که غرورش برام بارزترین وجهه ی شخصیتش بود ، داغ دلم تازه شد...داغی که فکر میکردم دیگه فراموش شده...
-سخت بود نفس کشیدن...اون روزها دوست داشتم گریه کنم تا سبک تر بشم ...شاید خیلی ها فکر کنند که من بی دلیل دورم رو یک قفس آهنی کشیدم ولی حقم بود...به خداییت قسم که حقم بود...جای گله هم نیست چون من توی راهی قدم گذاشتم که آخرش مشخص نبود...من یک پایان خوش رو تصور میکردم ولی نشد...نخواست...نخواستم...نه اینها نیست ، تو نخواستی... تقدیر این نبود... نمیدونم بهم حق میدی که بهونه بگیرم یا نه ولی این حق رو به خودم میدم...
سرم رو به درخت تکیه دادم و چشمام رو بستم...این دفعه نگاهم سیاه نبود...خالی نبود...جایی بغضم رو شکوندم که اصلا فکرش رو هم نمیکردم...آروم تر بودم...دیوار مغزم پایین ریخته بود...حالا میدونستم از این زندگی چی میخوام...الان وقت رسیدن به هدفی بود که براش چند ماه زحمت کشیدم...لبخندی روی لبم نشست...از همون لبخندهایی که قبلا خیلی دوستشون داشتم...


صدای خش خشِ خرد شدن برگها باعث شد سریع چشمام رو باز کنم و توی تاریکی مقابلم دنبال منبع صدا بگردم...نورِی که از اون فاصله و از بین درختها دیده میشه خیلی ناچیز بود و اجازه نمیداد اطراف رو خوب ببینم...حیف که گوشی دم دستم نبود واگرنه کارم با فلشِ یک ذره ای اون هم راه می افتاد...کم مونده بود که چشمام از کاسه بزنه بیرون از بس درشتشون کرده بودم...نفسهام رو آروم کردم و با دقت به صداهای اطراف گوش دادم ولی دیگه خش خشی نبود...سری به حالت تاسف تکون دادم...مثل اینکه خیالاتی شدم...چه میدونم شاید هم مکس داشت توی باغ میچرخید...
دستم رو ستون بدنم کردم و از جام بلند شدم...بهتر بود قبل از اینکه توی این تاریکی از ترس سکته بزنم برگردم پیش بقیه بچه ها...به سمت مخالف راه افتادم تا قبل از پیوستن به بقیه یک نگاهی از توی آیینه به خودم بندازم.
نگاهم به آیینه ی جلوی در بود...خدا خیر بده این سازنده های مواد آرایشی ضد آب رو...البته دست خودم هم درد نکنه با این قشنگ گریه کردنم...به قول آتو من توی بدترین شرایط هم با کلاس اشک میریزم...هر چند که یک عادته ولی خوب چیکار میشه کرد...دستی زیر چشمام کشیدم و ته مونده مدادی که یکمش ریخته بود رو پاک کردم و از ساختمان خارج شدم...
با نزدیک شدن به جمع بچه ها صدای خنده ی عرفان بود که نگاهم رو به سمت میزی که دورش گرد ایستاده بودند کشید...نه مثل اینکه در نبود من خبرایی شده...بیشتر که دقت کردم دیدم که سهراب و سهیل مشغول شطرنج هستند و بقیه هم دارند با سر و صدای خاصی تشویقشون میکنند...یعنی اینها اگه با هم توی یک رشته باشند اون رو به ورطه ی نابودی میکشند...راهم رو به همون سمت کج کردم و کنار آتو که مشغول طرفداری از حرکت سریع سهراب بود ایستادم...سهیل بلافاصله سربازش رو حرکت داد ، از مهره های بی حرکت صفحه میشد فهمید که تازه شروع کردند ولی مطمئن بودم که به 10 دقیقه نرسیده بازیشون تموم میشه ، بی حوصله بودند شدید...
-آتو تو که میدونی چطور بازی میکنند ، چرا الکی جوش میزنی؟
آتوسا شونه ای بالا انداخت و گفت:-همین جوری ، میخوام به بازی جو بدم...تو کجا بودی؟
منم به تقلید از خودش شونه ای بالا انداختم و جواب دادم
-همین دور و اطراف...کیک من کجاست؟
با اشاره ی ابرو به میزی که قبل از رفتن من کنارش جمع بودند اشاره کرد و دوباره مشغول به قول خودش جو دادن به بازی شد
آتو-سهیل با این حرکت گور خودت رو کندی...یالا سهراب...
لبخندی به حرفاش زدم و به طرف میز حرکت کردم...یکی از صندلی ها رو عقب کشیدم و روش نشستم...نگاهم هنوز به جمع اون طرف بود که هر کدوم حرفی میزدند و این وسط مثل اینکه بعضی حرفها بدجور جالب بود که جمع از خنده میترکید.
یک تیکه ی کوچولو از کیک رو با چنگال برداشتم و به دهان بردم...خیلی خوشمزه بود...چشمام رو بستم و سعی کردم حداکثر لذت رو از اون شیرینی بی نهایت ببرم...واقعا بعد از اون همه بیرون ریختن احساسات حالا میتونستم راحت لذت ببرم.
صدا و پرسش ناگهانی امیر باعث شد سریع چشمام رو باز کنم و به طرفش برگردم
امیر-یعنی اینقدر مزه اش خوبه؟
یکم که از شوک یکدفعه ای بودن صداش دراومدم لبخندم برگشت و همزمان با تکون دادن سرم گفتم:-به دهان که من بی نهایت مزه کرد...نظر بقیه رو نمیدونم.
امیر-مشخص بود ، آخه خیلی خاص داشتید مزه اش میکردید...
راست میگه...برام خاص بود ، چون من دیگه سعی نداشتم تا اون زخم کهنه رو توی وجودم نگه دارم...
شونه ای بالا انداختم و گفتم:-آخه مزه اش واقعا خاص بود...
امیر-از اینکه لباست رو با مژده خانم عوض کردی ناراحت نیستی؟
واقعا ناراحت نبودم... ازوقتی که وارد مهمونی شدم همه داشتند از سلیقه ی من در انتخاب لباس و زیباییش تعریف میکردند...حتی میتونستم حس کنم که مژده هم زیاد از این تعویض لباس راضی نیست ، البته حقم داشت آخه لباسی که آتو برای من آورده بود فوق العاده پوشیده بود و با مدِ خاص مژی خیلی فرق داشت...
-نه...من همون اول هم خیلی از لباس خوشم اومده بود
امیر-ولی ناجور نقشه های سهراب رو بهم ریختید...
-تقصیر خودش بود ، باید فکر اینجاها رو میکرد...البته فکر نکنم زیاد هم براش مهم باشه چون داره خیلی از این مهمونی لذت میبره
با سر اشاره ای به جمعشون کردم...سهراب دستش رو دور گردن سهیل حلقه کرده بود و به حالت نمایشی فشار میداد
-مثل اینکه بازی رو هم برده
امیر-به این میگن بازی؟
-خودشون که ناجور قبولش دارند...البته منم موافق نظرتون هستم ، این بازی نیست بیشتر جنبه ی سرگرمی و سرکار گذاشتن بقیه رو داره...
صدای آتو اجازه جواب دادن رو از امیر گرفت...
آتو-نیم ساعته اومدی هنوز نصف کیک رو هم نخوردی...
-از همون یک ذره هم خیلی لذت بردم...نگران بقیه اش هم نباش چون...
صدای سهراب بود که نذاشت ادامه حرفم رو بزنم
سهراب-چون من اومدم...برسون اون چنگال رو ...
دنبال آدمی بودم که قراره براش چنگال بیاره ولی با خارج شدن دسته ی چنگال از دستم ، نگاهم خیره ی سهراب شد...نیشش تا بنا گوش باز بود...کلا این بشر پررو تشریف داشت...
سهراب-مرسی بانو...من به جات حداکثر لذت رو میبرم...
پیش دستی رو جلو کشید و مشغول شد...انگار نه انگار که صاحبِ ظرف کنارش نشسته...هنوز نگاهم به سهراب بود که شروین کنارم روی صندلی نشست و دستش رو حلقه ی گردنم کرد...
شروین-سهم تو بود؟
سری تکون دادم و خیلی مظلوم گفتم:- اوهوم...
سهراب-مظلوم بازی درنیار بچه پررو...
-پررو خودتی مهندس...
سهراب چپ چپی نگاهم کرد و مثل همیشه گفت:-کوفت و مهندس...
تینا-شیده نمیخوای کادو ها رو باز کنی؟
لبخندی روی لبم نشست...خودم تا قبل از دیدن کیک و بادکنک ها نمیدونستم تولدمه پس در نتیجه انتظار کادو گرفتن هم نداشتم...
-کادو؟
سهراب-پس چی؟تولد بدون کادو گرفتن معنی نداره...افتاد؟
سری تکون دادم و با درآوردن ادای خودش جواب دادم
-افتاد مهندس...حالا کادوی من کجاست؟
سهراب-حالا بیا به بچه رو بده...خوب پررو میشه دیگه...
-من که گفتم خودتی..کادوی تولدم رو رد کن بیاد ، از هر کی انتظار نداشته باشم از تو یکی ناجور دارم...
سهراب-برو از داداشت انتظارات عجیب و غریب داشته باش...اصلا این چه رسم بیخودیه که شما ها باب کردید...همین که یک جشن به این بزرگی برات گرفتیم باید خدا رو هم هزار بار شکر کنی...تازه خودتم یادت نبود
چشمام رو ریز کردم ولی جواب نداد پس برگشتم به اصول اولیه خودم و مثل همیشه مظلوم شدم...خدا این نگاه رو از من نگیره واگرنه کارم ناجور لنگ میمونه...
سهراب-تینا امانتی من رو بده ، الانه که اشکم در بیاد...
خنده ی جمع باعث شد منم از اون حالت خارج بشم و همرنگ جماعت لبخند بزنم...جعبه ی مشکی رنگِ روبان پیچ شده که جلوی نگاهم قرار گرفت صدای اووووووووو گفتن بچه ها هم به هوا رفت...سهراب صورتش رو به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت:
سهراب-قابل موشی رو نداره ولی یادت باشه که بعدا بهم بگی این پسره باهات چیکار داشت...
لبخندم بازتر شد...هیچ اتفاقی رو از دست نمیداد و همیشه همه چیز رو میدونست...سری تکون دادم و به گفتن "مرسی مهندس" قناعت کردم.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 736
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,081
  • بازدید ماه : 26,962
  • بازدید سال : 177,061
  • بازدید کلی : 11,674,201