close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت چهاردهم
loading...

رمان فا

بین پلی لیستِ گوشیم دنبال واژه ی مناجات همه ی آهنگ ها رو زیر و رو کردم... بالاخره اون وسط ها فایل رو پیدا و پلی کردم...اولش یک اهنگ آروم با زمینه…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت چهاردهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3191 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:36 نظرات ()

بین پلی لیستِ گوشیم دنبال واژه ی مناجات همه ی آهنگ ها رو زیر و رو کردم... بالاخره اون وسط ها فایل رو پیدا و پلی کردم...اولش یک اهنگ آروم با زمینه ی صدای دریا بود...صدای موج و آب ...صدای آروم اون مرد که حتی اسمش رو هم نمیدونستم کم کم شروع شد و اوج گرفت...مثل اینکه امشب شب ناشناخته ها بود که حرف دل میزدند...حرفی که شاید خیلی ها فقط پشت درهای بسته ی قلبشون نگه اش داشته بودند...شاید هم جرات بیانش رو نداشتند.....................................................................

خدایا ...
مرا می بینی ... می شنوی ... و صد البته می دانی ...
و من نیز با تمام وجودم تو را حس می کنم ...
و مطمئنم که تو نیز
تمام وجود مرا
حس می کنی ...
خدایا ...
کلام نیستی که بیان کنم
راز نیستی که عیان کنم
دستور نیستی که فرمان کنم
خدایا ...
واژه نیستی که بنویسم
شعر نیستی که بسرایم
نه
تو هیچ یک از این ها نیستی
اصلا تو هیچ ، "چیز" نیستی
بلکه همه چیز در توست ...
به همین سبب تو را این گونه می خوانم ...
ای زیبا ترین مصرع غزل عشق ...

روی تکرار بود...نمیدونم توی این دکلمه ی کوتاه چی بود که دوست داشتم ساعت ها بشینم یک گوشه و پشت سر هم بهش گوش بدم ولی گرمای تنی که بهش تکیه داده بودم یکم حواسم رو از خودم ، اون صدا و دریا پرت میکرد...دستش دور شونه ام بود و منم به سینه اش تکیه زده بودم...آروم بودم و داشتم برای خودم بهترین نقش رو بازی میکردم...از بین شعله هایی که گاهی وقتها به وسیله ی باد به بازی گرفته میشدند به دریا خیره بودم که صدای چند نفری به ما نزدیک میشدند به گوشم رسید....
نگاهم رو از روبرو گرفتم و همزمان با نشستن نگاهم به سمت راستِ امیر حسام چهار نفر به ما نزدیک شدند و وقتی به یک قدمی ما رسیدند یکی از پسرا رو به امیر حسام پرسید:-میتونیم اینجا بشینیم...؟ خواهر بنده یکم سرمایی تشریف داره ولی متاسفانه نمیتونه دلِ از دریا بکنه...
همزمان با گفتن این حرف اشاره به دختری که خودش رو در آغوش گرفته بود و پالتوی نازکش رو به خودش میفشرد کرد و لبخندی زد...امیر حسام لبخندی زد و توام با تکون دادن سرش گفت:
امیر-خواهش میکنم بفرمایید...
دختره زودتر از سه نفر دیگه به آتیش نزدیک شد و پشت به دریا ، درست روبروی ما نشست...لبخندِ خجلی روی صورتش بود و باعث شد برای همدردی باهاش لبخندِ بزرگی به روش بزنم...صدای پسره لبخند بازی ما رو قطع کرد و مشغول معرفی خودش و کنار دستی هاش کرد...
پیمان-من پیمان هستم و این دختر کوچولوی سرمایی هم پونه خواهرِ بنده است...
دختره به اعتراض درست مثل خودم اسمِ برادرش رو کشید و بهش چشم غره ای اعطا کرد که خنده ی آقا پیمان رو به همراه داشت
پونه-پیمــــــــــــــان...
پیمان-ببخشید بانو...بلافاصله رو به ما کرد و ادامه داد:-شرمنده یک کوچولو اشتباه شد دوستان...ایشون مامان بزرگ بنده است و اصلا هم کوچولو نیست...
پونه دوباره چشم غره ای به داداشش رفت و بی توجه بهش روش رو به آتش کرد و دستهاش رو جلوتر آورد...
پیمان-اینم دوست شفیق بنده آقا هوتن و هلیا خانم هم خواهرِ هوتن هستند...
اونها سری تکون دادند و یک خوشوقتم هم خرج این آشنایی شد...پسر بامزه ای بود ، اینقدر هم راحت گرم گرفته بود که انگار چند سالی هست ما رو میشناسه.
امیر-خوشحالم از آشناییتون من امیر حسام هستم و این خانومی که مثل خواهرت یکم از هوای زیادی پاییزی اینجا گله داره ولی حاضر به جدا شدن از اینجا نیست هم همسرم شیده است...
همسر...واژه ی قشنگی بود...تا حالا نشده بود که ما بخوایم به ناشناسی معرفی بشیم...این اولین بار بود که داشت من رو با این کلمه مورد خطاب قرار میداد ولی الحق که عالی و شیرین بود...لبخندی ناخودآگاه روی لبم نشست...اونا فکر کردند به خاطر آشنایی با اونها بوده ولی...اونها حرف میزدند ولی من توی همون نگاه به دریا و همون اغوش گرم غرق بودم...دخترا هم مشغول گرم کردن خودشون بودند و زیاد حرفی بینمون رد و بدل نشد ، ولی پسرا گرم گرفته بودند و از کارهای همدیگه و چیزهای مختلف صحبت میکردند....با دردی که توی وجودم پیچید نگاه از دریا گرفتم و یک کوچولو به خودم لرزیدم...صدایی از درونم داد زد و گفت:-بکش شیده خانم...لواشک میخوری ، اینم نتیجه اش...فکرم رو از درد منحرف کردم و به حرف پیمان گوش دادم.
پیمان-برای نعطیلات اومدید...؟
امیر-نه یک سفر کاریه ، فردا شب برمیگردیم...
پیمان-حیف نیست تا اینجا اومدید فقط یک روز اینجا باشید...بابا کوبیدید از تهران 6 ساعت رانندگی کردید و رنج راه رو به جون خریدید ، بمونید یک هفته حالش رو ببرید...
امیر لبخندی به روش زد و گفت:-نه بابا شیده کلاس داره خودمم ، هم کلاس دارم هم کارم رو به کسی نسپردم...اونم زمان امتحانا...
پیمان-دو تایی دانشجویید...؟
امیر-شیده دانشجوئه...من چند ساعت در هفته تدریس میکنم...
پیمان-ای ول بابا پس استاد تشریف دارید...سر کلاسا به خانمت نمره اضافی میدی یا نه...؟
امیر-هنوز با خانمم کلاسی نداشتم ولی نه من اهل پارتی بازی هستم نه شیده دانشجوی تنبلیه که نیاز به نمره داشته باشه...
لبخندی به حرفش زدم و ابرویی بالا انداختم...بچه پررو ، حالا کی از تو نمره خواست...درست وسطِ این حرفا بودم که دوباره دلم پیچید...یا خدا...این دفعه شدتش بیشتر بود و باعث شد لرزِ بدی به تنم بیفته و امیر حسام متوجه بشه...
امیر-خوبی شیده...؟
سری تکون دادم ولی پیچش بعدی داشت اشکم رو در می آورد...لب زدم و خیلی آروم رو بهش گفتم
-میشه بریم اتاقمون...؟
دستش از دور شونه ام کنده شد... نه ، دوست نداشتم گرمایی وجودش ازم دور باشه ولی وقتی دستش روی کمرم نشست آسوده خاطر شدم و همزمان هم از شدت درد ، لبم رو به دندون گرفتم...با دیدنِ حالم ، فشار دستاش بیشتر شد و من بیشتر بهش چسبیدم...هر لحظه داشت بدتر میشد و من مسکن لازم بودم ولی اول باید از اینجا میرفتیم....
سری تکون داد و از جاش بلند شد ، اتوماتیک وار با همراهی دستاش منم از جام بلند شدم...رو به بچه ها گفت:-شب خوبی بود ، با اجازه تون ما بریم یکم استراحت کنیم...
پیمان هم با احترام از جا بلند شد و دستی به سمت امیر حسام بلند کرد
پیمان-خوشحال شدیم از آشناییتون ، شب خوبی داشته باشید...
اون یکی پسره هم که اسمش الان اصلا به یادم نمی اومد از امیر حسام خداحافظی کرد و شب خوشی به من گفت...منم رو به دخترا با حداقل توانی که در وجودم مونده بود شب بخیری گفتم و همراه با امیر حسام راهی شدم...
به وضوح حس تلو تلو خوردن داشتم و اگه دستای محکم امیر حسام و تکیه دادن بهش نبود ، همون جا ولوی زمین بودم...
امیر-بریم درمانگاه...؟ داشتیم می اومدیم پایین خیابون یک درمانگاه دیدم...
سری به علامت منفی تکون دادم و آروم زمزمه کردم
-نه استراحت کنم بهتر میشه...
امیر-مطمئنی شیده...؟
-اوهوم...
سری تکون داد و تا وقتی که روی تخت دراز کشیدم همراهیم کرد...بدون اینکه توجهی به پالتوی تنم کنم روی تخت ولو شدم ، چشمام رو بستم ، خودم رو به حالت جنینی جمع کردم و مشغول تاب دادن خودم شدم...تنها کاری که از دستم بر می اومد همین کار بود...با صدای امیر حسام لای چشمام رو باز کردم و به دستش که لیوان آب بود خیره شدم...
امیر-پاشو این قرص رو بخور بعد استراحت کن...همه اش تقصیر من شد ، نباید برات لواشک میخریدم...
سرم رو یکم از بالش بالا آرودم و قرص رو از دستش گرفتم...لبخندِ کم رنگی روی لبم بود ، خودم گفتم برام لواشک بگیره بعد این میگه تقصیر من بود...یکم از آب رو خوردم و میخواستم که دوباره دراز بکشم ولی دستش مانعم شد و به لباسام اشاره ای کرد ،سری تکون دادم و با کمکش پالتوم رو درآوردم و خوابیدم...همین طور خودم رو تاب میدادم که پارچه ی داغی روی دستم قرار گرفت و در لحظه چشمام رو باز کردم...حوله ی امیر حسام بود که داغِ داغ روی دستم بود.
امیر-دستت رو بردار تا یکم گرمش کنیم ، زودتر خوب میشه...
با کمکش روی تخت به پشت شدم و اونم حوله رو روی دلم قرار داد...گرماش عالی بود ولی فشار دستِ امیر حسام و نزدیکیش بود که حس لرزی رو که به بدنم افتاده بود کم کرد ، چشمام دوباره بسته شد و آروم گرفتم...
***
لای چشمام رو باز کردم و با خواب آلودگی نگاهی به ساعت انداختم ، 4 صبح بود...نگاه از ساعت گرفتم و دستی به دلم کشیدم ، حوله هنوزم سر جاش بود ولی ...عجیبه ولی گرم بود...لبخندی روی صورتم نقش بست و وجودم گرم شد...چشمام رو کامل باز کردم و به کنارم نگاه کردم ، همون جا روی تخت بیهوش شده بود...لبخندم پررنگ تر شد و خیره صورتش شدم...دیگه از اینکه از سنگینی نگاهم بی خواب بشه نمیترسیدم ، هرچند که مطمئن بودم تازه خوابیده ولی دوست داشتم بیدار بود تا ازش یک دنیا تشکر میکردم...تشکر میکردم ، به خاطر حسی که توی وجودم کاشته بود و با کارهاش داشت کم کم باعثِ رشدش میشد...نمیدونستم قصه ی ما قراره به کجا برسه ولی از یک چیزی مطمئن بودم...من کنارش آروم و قرار ندارم ...تپش های قلبم کنارش یکی بودُ و یکی نبودِ ، بعضی وقتها از نزدیکی زیاد روی هزار بود و بعضی وقتها از دوریش در حال ایستادن ، ولی با هر ضربه داره میگه که داری...داری...
لب به دندون گرفتم و سکوت کردم ، ولی این بار شیده ی وجودم به صدا دراومد...
-داری دل میبازی...آره...؟
-نه شیده کوچولو ، دل باختم...باختم...!!!
دستش به موازات بدنش افتاده و مشت شده بود...با سکوت شیده کوچولو منم قید قول و قرارهایی که قید و بند بود برای نفس کشیدنم رو زدم و دستم رو از زیر دستش رد و حلقه ی بازوش کردم...خودم رو نزدیک تر کشیدم و نفس کشیدم...یک نفس پر از آرامش...
میخواستم حتی اگه یک لحظه است ، اون یک لحظه کنارِ امیر حسام باشه...میخواستم حتی یک روزه ، اون یک روز زندگی با امیر حسام باشه...نمیدونم چی شد که اینجوری شد...؟؟؟
شیده ای که من ساخته بودم و دو سال بود تربیتش میکردم کسی نبود که با سه چهار ماه آشنایی دل به هر کسی ببازه ولی...ولی امیر حسام هر کسی نبود ، من داشتم باهاش عشق رو تجربه میکردم پس خاص بود ، اونقدر خاص که تونسته بود از دیواری که خودم ساخته بودم بگذره و به من برسه ، حتی ناخواسته و اتفاقی...!!!
با باز شدن چشماش و حسِ دستم ، لبخندِ خواب آلودی زد و با صدایی که گرفته و یکم بم تر بود پرسید
امیر-بازم درد داری...؟
سری به علامت نه تکون دادم که لبخندش بازتر شد و ادامه داد
امیر-پس چرا بیداری دختر خوب...؟
-از خواب پریدم ، دیگه خوابم نبرد...
امیر-والا با اون همه خوابی که تو از ظهر تا الان کردی منم بودم تا چند روز فولِ فول بودم و نیاز به خواب نداشتم ، عوضش من دارم بیهوش میشم ، اجازه میفرمایید بنده راحت بخوابم...؟؟؟
همزمان با حرفش به دستش اشاره ای کرد...با وجودِ من میخواست راحت بخوابه...؟ چی حسِ خوبی بود باور اینکه اونم حسی شبیه من داره ، حتی برای یک لحظه...! سرم پایین اومد ، نه از خجالت و این جور چیزا... شیده وجودم دیگه نمیخواست از کسی که توی دنیا بهش محرم ترین بود خجالت بکشه...مشت دستش باز شده و منتظر بود...منتظر برای پر شدن اون جاهای خالی...!
بعد از کمی مکث و بدون اینکه جوابی به سوالش بدم ، دستم از روی بازوش به سمت پایین حرکت کرد و با همون حرکتِ نوازش گونه کفِ دستامون به هم چسبید...پنج انگشتم توسط انگشتاش چفت شد و امیر حسام با گرفتن جوابش یکم بهم نزدیکتر شد ، چشماش رو با لبخند بست و قصد خواب کرد....اونقدر به اون صورتِ دوست داشتنی خیره بودم که نفهمیدم کی خوابم برد....


روی تخت نشستم و دستی به موهای سیخ شده ام کشیدم ، ناجور به هم ریخته بود و این نشون میداد من خیلی هپلی شدم...این چه وضع خوابیدن بوده که این موها رو به این وضع کشونده...؟؟؟ چشم چرخوندم تا امیر حسام رو پیدا کنم ولی به جز حوله ی سراسر سفیدی که بندش یک وری روی میز افتاده بود و خودش هم نصفه و نیمه روی زمین و یک یادداشت ، چیزی پیدا نکردم...ورقه رو از میزِ کنار تخت برداشتم و مقابلم گرفتم...
"سلام خانومی ، صبحت بخیر...خوبه خوابت نمی اومد شیده ، اگه خوابت می اومد چی میشد...؟
دلم نیومد بیدارت کنم همراهم بیای سر مجتمع ، به خاطر همین خودم تنهایی میرم...شما هم بلند شو تا یک شونه به اون موهات بکشی ، دست و رویی آب بزنی و یک صبحانه مشت هم بخوری من اومدم...بعد با هم میریم دور و اطراف ، یکم میگردیم.
قربانت/امیر حسام"

لبخندی به زندگی پاشیدم و کاغذ رو به روی میز برگردوندم...خودش گفته بود که زود برمیگرده پس منم باید زود کارهام رو میکردم...از جام لند شدم و دستی به حوله اش که مثلا روی دسته صندلی بود زدم ،تقریبا خشک شده بود و این نشون میداد خیلی وقته که دوش گرفته...حوله ی خودم رو از ساک بیرون کشیدم و راهی حموم شدم و خودم رو به دست آب سپردم...
حرکت قطره های آب قلقلک خاص و نامحسوسی رو روی بدنم ایجاد میکرد و باعث جنبش سلول به سلول بدنم میشد...خنکی آبِ سردی که بین هجوم آبهای گرم گم شده بود و کم به نظر می اومد داشت سر حالم می آورد و من خوشحال از این همه حس جالب همون طور بی حرکت زیر سیلاب اون دوشِ پر قدرت وایستاده بودم ...بالاخره از آب دل کندم و یک شامپوی سرسری به سر و بدنم زدم و دوش گرفتم...حوله رو دور خودم گرفتم و از حموم خارج شدم...حال پایین رفتن نداشتم و با برداشتن تلفن یک صبحونه سبک که توش فقط آب میوه و کیک بود رو سفارش دادم و جلوی آیینه مشغول خشک کردن موهام شدم...میخواستم قبل از رسیدن صبحانه ی سبکم لباس پوشیده آماده باشم ولی با صدای در اتاق متوجه شدم که یکم زیادی دیر جنبیدم...نگاه به ساعت کردم ، نزدیک 12 بود...سشوار رو زمین گذاشتم و هول هولکی شلوارم رو پا کردم و شنلم رو به تنِ لختم سپردم و با برداشتن شالم به سمت در اتاق راهی شدم ولی قبل از اینکه من اقدام به پایین کشیدن دستگیره ی دِر کنم کارت زده شد و در به سمت بدنم اومد و منم ناخودآگاه یکم عقب کشیدم ...اول ترسیدم ولی با دیدن صورتِ خندان امیر حسام نفس آسوده ای کشیدم که صداش توی گوشم پیچید...
امیر-سلام خانومی ،تو چیزی سفارش دادی...؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و اون حرفش رو ادامه داد
امیر-پس چرا در رو باز نمیکنی...؟
به لباسام اشاره ای کردم و آروم گفتم:- لباس تنم نبود...
سری تکون داد و برای مردی که کنارش ایستاده بود راه رو باز کرد...صبحانه ی من آماده بود...همراه امیر وارد اتاق شدم و اون از مرد تشکر کرد و در اتاق رو بست...
-کارت تموم شد...؟
امیر-کار زیاید نبود ، فقط یک نظارت ساده که باید حتما اعمال بشه...هنوز که صبحانه نخوردی...؟
-تازه از خواب بیدار شدم...
امیر-اِی ول بابا...اینقدر خوابیدی خسته نشدی...؟
-نـــــــوچ...اجازه میفرمایید بنده این صبحانه ی رو نوش جان کنم...
لبخندش وسیع شد و با تکون سر مثلا اجازه ی به دهان بردن اون لیوان محتوی آبمیوه رو صادر کرد...
امیر-کیک نخور شیده ، اشتهات کور میشه یک ساعت دیگه وقتِ ناهاره...
سری تکون دادم و به خوردن همون یک لیوان آبمیوه که همراه با قرص هام بود قناعت کردم...
امیر-شیده چیزی از لباسای ساک رو نمیخوای...؟
لیوان رو به دست گرفتم و وارد اتاق خواب شدم...داشت حوله اش رو تا میکرد تا توی ساک بذاره...
-چیکار میکنی...؟
امیر-وسایل رو جمع میکنم ، میخوایم اتاق رو تحویل بدیم...
وا این چه اومدن و چه رفتنیه...؟؟؟ ما که تا شب وقت داری ، حالا چه عجله ایه...بعدش هم مگه خودش توی یادداشت ننوشته بود میخوایم بریم اطراف بگردیم...شونه ای بالا انداختم و به جز جواب سوالش چیزی نگفتم...
-چرا لباس میخوام...چیزی تنم نیست ، بلند شو خودم جمع میکنم...
حوله رو توی ساک گذاشت و از جاش بلند شد...بفرمایید خانم...
با رفتن امیر حسام منم لیوان رو روی میز ، کنار یادداشت گذاشتم و شنلم رو درآوردم...یک بافت مشکی آستین بلند پوشیدم و دوباره سشوار کشیدن به موهام رو ادامه دادم...حوصله سرماخوردگی نداشتم ، اونم زمانی که باید برای امتحانا آماده میشدم...
شنلم رو توی ساک گذاشتم و یک تونیک بافت طوسی که آستین حلقه ای بود به تن کردم ...اینطوری بهتر بود و منم توی ماشین راحت تر بودم ، اصلا همون دیشب هم باید همین رو میپوشیدم...دِر ساک رو بستم و باقی مانده ی لیوانم رو سر کشیدم...یادداشت کنار لیوان داشت بهم چشمک میزد ، به دستم گرفتمش و دوباره خوندمش...لبخند دوبراه مهمون لبهام شد...اون طبق نوشته ی که به تایید کلامش وقل محسوب میشه ، زودِ زود اومد...یک تا به ورق زدم و توی زیپ مخفی کیف پولم گذاشتمش...ساک رو جلوی در اتاق گذاشتم و خودم هم توی چارچوب در ایستادم...
-من آماده ام...
سری تکون داد و به سمتم اومد...از کنار پام ساک رو برداشت و با دست برای رفتن بهم تعارف زد ، عاشق همین اخلاق خاص و صد البته همیشگیت شدم...این چیزها توی خونش بود و نمیتونست فراموشش کنه...اینکه جمله ی" خانم ها مقدم اند " رو هیچ وقت فراموش نمیکرد...اینکه روزهایی که خونه بودر هرچقدر هم زود بیدار میشد بازم برام صبر میکرد تا با هم صبحونه بخوریم...اینکه توی این سه ماه ندیدم یک روز کسل و اخمو وارد خونه بشه ، میدونستم توی شرکت کلی کار سرش ریخته و کلاس های دانشگاه هم جای خودش رو داشت ، اونم با اون همه فیس و افاده ای که این دانشجوها داشتند که خداییش با فکر به حرکاتشون هم میتونه دود از کله ام بالا بزنه...اینکه هیچ وقت به کسی رو نمیده...اینکه درسته کلی قول و قرار داشتیم ولی با بیشترین تاثیر گذاری ممکن بهم ثابت کرد تا وقتی که هستم مهمم ...تا وقتی هستش باید مهم باشه ولی...ولی خبر نداره که روزی که نبودش حس بشه ، شیده داغون میشه...خبر نداره که الان برای دلِ شیده اون مهم ترین و در عین حال غیر ممکن ترینه...
بازم حس آویزونی از بازوش بود که اون لحظه رو دریابم...فعلا کنارش بودم و میخواستم از تک تک اون لحظات حداکثر استفاده رو ببرم...
اتاق رو تحویل داد و به سمت پارکینگ راهی شدیم...کنارش آروم بودم و این ارامش رو با هیچ چیز عوض نمیکردم...دلم پیش خودش و اون دستای محکمش بود ولی حواسم به جاده بود ، از سمتی که دیشب اومدیم نرفت...درست به سمت مخالف حرکت میکرد...
-چرا این طرفی میریم...؟
امیر-حالت خوبه شیده جان...؟من که برات نوشتم زود میام تا بریم یکم اطراف رو بگردیم ، چند وقت پیش که با سینا اومده بودم این نزدیکی ها یک سفرخونه من رو بُرد که خداییش جای قشنگی بود ،گفتم حالا که وقت داریم با هم یک سر اونجا بزنیم...کنار سفرخونه یک چشمه است که خیلی جای باحالیه...
پس یادش نرفته بود که چی نوشته...لبخندی روی لبم نشست...اون کی فراموش کرده بود که این دومیش باشه...توی این مدت همیشه بهتر از خودم همه چیز رو میدونست و از کارهام خبر داشت ...درست بعد از اون روزی که با بچه ها رفتم خرید و دیر کردم...خودم رو ملزم کرده بودم که هر جا میرم بهش بگم چون واقعا نمیخواستم باعث اذیت کسی بشم...من چیزی برای پنهان کردن نداشتم ، با امیر حسام هم مشکلی نداشتم که بخوام آزارش بدم...
زیاد طول نکشید تا به جایی که ازش تعریف کرده بود برسیم ولی درست مطابق همون تعریف واقعا جای باحالی بود...ساعت از یک گذشته بود و با توجه به کم خوری دیشب و نبود صبحون ی امروز صبح ، من واقعا به یک غذای کامل احتیاج داشتم ، امیر حسام هم طولش نداد و بعد از نشستن روی یکی از همون تخت های سنتی ای که کنار هم چیده شده بود گارسون رو صدا زد و ازم نظر خواست...من یک پرس برگ سفارش دادم و امیر حسام بختیاری ، بالاخره به چیزی که میخواستم قرار بود برسم... خدا رو شکر که منوی این رستوران سرکاری نبود...!
با خنده و مسخره بازی امیر حسام سر مسئله ی غذا بالاخره من سیر شدم و یک نفس راحت کشیدم و خدا رو شکر کردم...
صدای واق واق کردن یک سگ کوچولو که به خاطر طرح های جالب اجتماعی توی ماشین داشت از تنهایی میپوسید توجه ام رو جلب کرد...اوخــــــــــی چقدر هم کوچولو و موچولو بود...آدم دوست داشت بغلش کنه و اون پرزهای کوتاهِ روی تنش رو بالا و پایین کنه(اه اه حالم رو بد کردی شیده...من از سگ ناجور میترسم و بدم میاد به حد اعلا...نمیدونم چرا توی کتاب اوردمش ، اونم با این همه علاقه ، اونم دو تا دو تا ...!!!)
به یاد مکس افتاده بودم ، اون چشمهای پر ابهتش و دوست داشتم حالش رو بپرسم...پس به سمت امیر حسام برگشتم و گفتم:
-راستی از مکس چه خبر...؟حالش خوبه...؟
امیر-چند روز پیش که با صفورا خانم حرف میزدم گفت حالش خوبه...
-دلم براش تنگ شده...
امیر-واقعا در عجبم چطور باهات اینقدر گرم گرفت...یادته دفعه ی اول چطور با ترس بهش نزدیک میشدی...؟
سری تکون دادم
-اول یکم ترسیدم ولی وقتی بهش دست زدم ترسم ریخت...چشمای خیلی قشنگی داره...توی نگاه اول یک حسِ خاصی به آدم القا میکنه ...انگار میگه تو باید توی نگاه اول از من بترسی ، تا من تشخیص بدم که میتونم باهات دوست باشم یا نه...؟
امیر-مکس بی نظیره...
-توی ملاقات اول حس کردم یک اصیل به تمام معناست...
امیر-و هست...
-راستی لپ تاپت رو آوردی...؟
امیر-همیشه همراهم هست...
-وایمکست چی...؟
امیر-اونم همین طور...میدونی که من بدونم تکنولوژی دست و بالم بسته است...حالا میخوای چیکار...؟
-امروز چند شنبه است...؟
امیر-جمعه...
-آورین پسر خوب ، امروز جمعه است که الان قسمت بعدی خون آشام روی اینترنت هست در نتیجه میخوام خون آشام دانلود کنم و توی راه برگشت نگاهش کنم...
سری تکون داد و از جاش بلند شد...خوشم میاد بچه ام زود حرفام رو میگیره و نیاز نیست مستقیم بیام و بگم پاشو برو اون لپ تاپ ات رو بیار...چند دقیقه بعد من داشتم اون قسمت 150 مگی رو دانلود میکردم و در کنارش به قلیون کشیدن امیر حسام و اون دودهای حلقه ای که خیلی ماهرانه از دهانش خارج میشدند و من رو مشتاق امتحان میکردند خیره بودم...ولی دریغ از لمس اون شلنگ قرمز رنگ ، هی میگفت ضرر داره بعد خودش هی این ضرر رو به ریه هاش میکشید ، بچه پروو...!
***

برای این دل خسته واسه تنهایی دستام
بیا برگرد یه کاری کن بدون تو چقدر تنهام
واسه این حال داغونم واسه تقویم بی فردام
شده حتی دروغی بگو می مونی تو دنیام


نه این نیست ، بعدی...

باتو باتو باتو باتو ام با تو ای بهترینم
باتو باتو باتو باتو ام با تو ای نازنینم
باتو باتو که قشنگترینی تو زندگیم
باتو ام با تو ام عزیزترینم...


سری تکون دادم و ردش کردم...جواهر کلام دوست داشتم ولی امروز حالِ موسیقی من یک چیزِ خاص میخواست و متاسفانه پیداش هم نمیکردم...ولی با شنیدن آهنگ بعدیش یکم مکث کردم ، این بهتر بود...

تنها کسی هستی که من بدجور بت وابسته شدم
تنها کسی هستی که من از نبودت خسته شدم
تنها کسی هستی که من عاشق و دیوونت شدم
مثل تو هیچکسی رومن هیچ جای دنیا ندارم
تو اون کسی هستی که دنبالش بودم
تو خواب و بیداریم من تو فکرش بودم
تو اون کسی هستی که همه دنیامی
اروم آرومم وقتی که باهامی
وقتی تو رو دارم ....
وقتی تو رو دارم هیچی کم ندارم
تمومی نداره ...
تمومی نداره احساسی که دارم


با شنیدن آهنگ یادِ حرف امیر حسام افتادم که اون روز کنار اون چشمه بهم زد...حرفی که هنوزم بعد از یک ماه ذهنم رو مشغول کرده ولی با شنیدن این آهنگ دارم به جوابش میرسم...
امیر-شیده تا حالا عاشق شدی...؟
نگاهم به اون آب زلال دوخته شده بود که دستهام رو به بازی گرفته بود ، ولی صدا و سوالش باعث شد فکر از اون وادی بگیرم ولی چشم نه... همون جور که سرم تکیه ی بازوش بود پاهام رو روی سنگِ روبروم جا به جا کردم و دستم رو بیشتر توی آب فرو کردم...مگه جوابی داشتم...؟ نه جوابی نداشتم...نمیدونستم تا حالا عاشق شدم یا نه...؟ نمیدونستم حس های که در گذشته داشتم عشق بوده یا نه...؟اگه عشق بود که چرا داره برام کم رنگ میشه...؟ که چرا دیگه به خاطراتش فکر نمیکنم...؟ که چرا دارم توی قلبم یک حس های دیگه رو کشف میکنم...؟
سوزش اشک رو حس کردم ... خودمم دوست داشتم بدونم چه حسی داشتم...سرم رو از بازوش فاصله دادم و به صورتش که مثل خودم خیره اون چشمه بود نگاه انداختم...توجهی به نگاه من نکرد ولی منتظر بود ، این رو با تمام وجود حس میکردم...همون جور بهش خیره بودم و میخواستم بدونم حسی که الان دارم چیه...؟ میخواستم بدونم این پسرِ کناریم رو چطور قبول کردم...؟ چطور باهاش آروم شدم...؟ چطور بهش علاقه پیدا کردم ، اونم توی این مدت کم...؟ اون دستِ گرمش ، اون شب با من چیکار کرد که دیشب حاضر شدم قید قول و قرارم با شیده کوچولو رو هم بزنم...؟ واقعا مستاصل بودم و فکر میکنم این استیصال رو با جمله هام بهش منتقل کردم...
-عشق چیه امیر حسام...؟؟؟حسش چه شکلیه ...؟؟؟ چه رنگیه...؟؟؟ نمیدونم به چی بگم عشق ... نمیتونم جوابی به سوالت بدم چون جواب سوالام رو نمیدونم ...
نگاهش بالاخره به من رسید... خیره ی چشمام شد و من هم توی سیاهی نگاهش غرق شدم ، ولی حرف نگاهش ناخوانا بود...!!!
ولی حالا...
با دیدنش تپش های بی قرارم داره داد میزنه که دوستش دارم...
با ندیدنش دلِ بی قرارم فریاد میکنه که بدون اون نمیتونم ادامه بدم...
با لبخندش دلم توی حلقم میزنه و میخوام دنیا رو بدم تا اون سیاهی چشماش فقط مال من باشه ، فقط من رو ببینه و این لبخند فقط برای من باشه...
بهش حسود شدم...
مال خودم میدونمش و روش تعصب پیدا کردم...
زندگیم شده اسمی که نمیدونم همیشه توی شناسنامه ام باقی میمونه یا نه...؟؟؟
زندگیم شده کسی که نمیدونم میتونم تا ابد کنارش باشم یا نه...؟؟؟
زندگیم شده پر از سوالهای مجهول ولی من بالاخره بین این همه ندونستن یک چیزی رو خوب میدونم...
اینکه دوستش دارم ...
اینکه اون شده تموم آرزوم...
اینکه اون همونیه که من میخواستم و تا الان پیداش نکرده بودم...
همون کسی که من بهش وابسته شدم...
همون کسی که من از نبودش میمیرم...
همونی که من عاشقش شدم...
همونی که این روزها و روزهای بعد توی خواب و بیداری به فکرشم...
همونی که الان شده تموم دنیای شیده...
همونی که الان با داشتنش هیچی کم ندارم و مطمئنم که این حس رو همیشه با خودم نگه میدارم...


با صدای زنگ گوشی دست از خلال کردن سیب زمینی ها کشیدم و به سمت گوشیم رفتم ، قبل از رسیدن به کانتر یکی از دستکش ها رو درآوردم و گوشی رو برداشتم...
صنم بود...معلوم نیست باز چه خبری شده که یاد من افتاده بچه پررو...توی این دو هفته تعطیلی ، زنگ نزده ببینه من مرده ام یا زنده ام دختره ی بی معرفت...سبزی صفحه رو گسترش میدم و گوشی رو به گوشم نزدیک میکنم...صداش مثل همیشه سر خوش و بی خیالِ...
صنم-بالاخره دلت خواست برداری...؟ دوست خله ی خودم چطوره...؟زنده ای شیده جون...؟ آقای خیالیتون حالشون خوبه...؟
-نفس بگیر بشر ، الان خفه میشی...
صنم-بَه چطوری خانم...؟
-سلامت رو خوردی...؟
صنم-پررو نشو عزیزم مثل اینکه یادت رفته من از نظر عقلی و شعوری خیلی از تو بزرگتر هستم ها...کوچکتر ها باید اول سلام کنند ، بدو خاله سلام کن...سلام سلامتی میاره عزیزکم...
-خفه...خورشید از کدوم طرف بیرون زده که تو یادِ من کردی...؟
صدای لبخندش توی گوشم میپیچه و میگه:-من که همیشه به یادت هستم خله...چه خبرا...؟
-هیچی...داشتم ناهار درست میکردم که مزاحم شدی...
صنم-حالا ناهار چی داری درست میکنی...؟
-قیمه ، الانم داشتم سیب زمینی خلال میکردم...
صنم-بابا کدبانو...پس آقاتون امروز خوش به حالشه...
-چه جورم ، چه خبرا دخملی...؟
صنم-هیچی گلم سلامتی...زنگ زدم خبرت کنم بگم درسا ارائه شده ، باید بریم برای انتخاب واحد...
-جدی ، کِی...؟
صنم-فردا...میای که...؟
-چرا نیام...؟؟؟چه ساعتی اونجایی که همون ساعت خودم رو برسونم...؟
صنم-من میگم زود بریم که زیاد شلوغ نباشه ، به نظرت 9 خوبه...؟
-باشه من راس ساعت 9 دانشگاهم فقط من رو نَکاری ها ، که منتظرت نمیمونم و میرم...
صنم-خوب بابا میدونم بی معرفتی ، نمیخواد اینقدر صریح بهش اعتراف کنی...
-تنه ام به تنه ی تو خورده بچه پررو...میدونی چند روزه زنگ نزدی یک حالی بپرسی...زنگ هم که میزنم یا خاموشی یا در دسترس نیستی...
صنم-شرمنده گلی حالا همدیگه رو می بینیم و برات تعریف میکنم چه خبرا بوده...
-باشه شرت رو کم کن من برم به کارام برسم ، الان شوی ما سر میرسه میبینه هنوز این غذای ما اماده نیست ، صداش در میاد...
صنم-اوخی ، شوهر ذلیلِ بدبخت...برو به کارات برس کدبانو ، روز خوبی داشته باشی...
- تو هم همین طور عزیزم ، فعلا...
***
به صندلیش تکیه داد و همزمان با اینکه دستاش رو به پشت صندلی گره میکرد گفت:
امیر-دستت درد نکنه عالی بود...
سری تکون دادم ، لیوان نوشابه ام رو برداشتم و گفتم:- خواهش ، نوش جان...راستی امیر حسام برای این ترم کلاس برداشتی...؟
امیر-آره ، چطور...؟
-چی برداشتی...؟
ابرویی بالا انداخت و با لحن شیطونی گفت:-اُ اُ زرنگی میخوای همون کلاس رو برداری و بیای اذیت...عمرا من اگه بهت بگم ، خوب میدونم تو و اون دوست بدتر از خودت سر کلاسا چه اتیشی میسوزونید...
چشمام رو گرد کردم و با لحنی که باید توش تعجب می بود گفتم:-من...؟؟؟
امیر-نه پس عمه ی خدابیامرز من...!
-کی یک همچین چرت و پرتی رو بهت گفته...؟
امیر- یادت نرفته که مدیر گروهتون از دوستای منه...تعریف کرده که سر حذف و اضافه ی ترم قبلی چه اتفاقی افتاده ، یادت که هست...؟
سری به علامت منفی تکون دادم ، از سر جام بلند شدم و خیلی جدی جواب دادم...
-من که چیزی یادم نیست...
اونم از جاش بلند شد و به سمت کتری روی گاز رفت ، همزمان با اینکه برای خودش چای میریخت گفت
امیر-بایدم یادت نباشه بچه پررو...رضا که میگفت اون دوستت آموزش رو گذاشته بوده روی سرش...
بشقاب خودم و امیر حسام رو برداشتم و یکی کردم
-صنم به من چه ربطی داره...؟
امیر-ربط نداره...؟
-نوچ...
لبخندی زد و لیوان به دست کنارم به کابینت کنار ظرفشویی تکیه زد...
امیر-در هر صورت من بهت نمیگم چه درسی برداشتم ، تو انتخاب واحدت رو بکن بعد مشخص میشه با هم کلاس داریم یا نه...؟
پشت چشمی براش نازک کردم و بدون توجه به وجودش که تمام وجودم رو به رعشه ی شیرینی واداشته بود مشغول جمع کردن بقیه میز شدم...
امیر-کمک نمیخوای شیده خانم...؟
اشاره ای به ظرفهای توی ظرفشویی کردم و با لبخندی که میگفت خوب حالت رو میگیرم آقا گفتم:-نیکی و پرسش...؟؟؟!!!
لبخندی جوابم کرد و دستکش ها رو از روی سبد بالای ظرفشویی برداشت...
امیر-من میشورم شما هم زحمتِ آبکشی رو بکشید...
خوب بود ، من عاشق تقسیم کار هستم...اونم درست وقتی که زیاد از حد خوابم میاد و شب قبل به خاطر دیدن یک فیلم کره ای اصلا چشم روی هم نذاشتم...
***
صنم-اگه استاد این دو تا درس مظفری بود چیکار کنیم...؟
شونه ای بالا انداختم و با بی حالت ترین لحنِ ممکن گفتم:- حذف...
صنم-به همین راحتی...؟ فکر میکنی ایزدی اجازه ی همچین غلطی رو به ما میده...؟ همون یکبار هم به لطف اون همه داد و بیداد من اون اجازه رو داد ، البته خودش هم مظفری سه نقطه رو میشناخت که زود کوتاه اومد...
-نگران نباش ، ان شا ا... که مظفریِ بد عنق نیست و ما هم به حذف احتیاج نداریم...
صنم-خیلی خوش خیالی...
-همینه که هست...راستی اتو گفت کی میاد...؟
صنم-گفت با دوستش هول و حوش 11 اینجاست ، حالا تا اون بیاد ما باید چیکار کنیم...؟
-همه اش نیم ساعت مونده تا بیاد ، یک سر میریم بوفه تا یک چیزی بخوریم اونم سر و کله اش پیدا شده...
با هم به سمت بوفه حرکت کردیم و صنم هم ماجرای سکته ی مامان بزرگش و اینکه مجبور شده این یک ماهُ پیش اون توی کیش بمونه رو برام تعریف کرد...البته این وسط گذری هم به حرکتش عمه اش زد که اون رو برای پسرش خواستگاری کرده و این خانم هم نه گذاشته ، نه برداشته همون لحظه جواب منفیُ به عمه خانم داده...مثل اینکه پسره از اون هفت خط های به تمام معناست ، البته ی توی دختر بازی و بی معرفتی...اون تعریف میکرد و من با کارهاش که همیشه با مسخره بازی همراه بود میخندیدم...خداییش اگه یک دوست مثل صنم داشته باشی لحظاتت بی اتفاقُ و در سکون نمیگذره...هر چند که من دو تای دیگه هم مثل این دختر ، دوست داشتم...آتو و تینا کپ همین دیوونه ی کنار دستیم بودند ولی من عاشقشون بودم...
***
حاج بابا-شیده جان اون کتاب رو برام میاری...؟
خط نگاه و دست حاج بابا رو دنبال کردم و به کتابِ قطوری که روی میزِ جلوی تلویزیون بود رسیدم...دو قدم باهام فاصله داشت ، یکراست به سمتش رفتم و از روی میز برداشتمش...هبوط شریعتی بود...خودم چند صفحه ای رو ازش خونده بودم ولی وقت اینکه کاملش کنم رو نداشتم...
-بفرمایید حاج بابا...
حاج بابا-مرسی بابا جان...این پسره اون بالا چیکار میکنه...؟؟؟
لبخندی به لحن اش که مثلا حرص داشت زدم و گفتم:-داره نقشه اش رو کامل میکنه مثل اینکه فردا باید کارهای اون ساختمون رو کامل کنه...
حاج بابا-فردا رو ازش گرفتند...؟هفته ای یکبار میاد اینجا اونم یا سرش توی لپ تاپشِ یا سرش توی نقشه هاست...
کنارش روی کاناپه نشستم و با لحن آرومی جواب دادم...
-گفت فردا صبح تا ظهر یک قرار مهم داره و نمیرسه این کار رو انجام بده ، باید تا آخر شب تمومش کنه...
حاج بابا-این پسر همیشه باید هول هولی کاراش رو انجام بده...
نگو پدرِ من...کجا بچه ام کاراش رو هول هولکی انجام میده...اصلا پسری من همیشه کاراش به موقع است...با همین تفکر به طرفداری ازش برخواستم
-حاج بابا گناه داره طفلک...
حاج بابا لبخندی بهم زد و گفت:-ازش طرفداری نکن بابا ، برو صداش کن بیاد پایین...
نگاه ملتمسی بهش انداختم شاید دست از سر این شوی طفلکی ما بردارند ولی نگاهِ محکم حاج بابا نشون میداد نخیرم از این خبرا نیست...
لبخندی به روش پاشیدم و به سمت راهرویی که سالن پذیرایی و نشینمن رو از اتاق خواب ها جدا میکرد رفتم...دقیقا اتاق اخر مال امیر حسام بود...یک اتاق 18 متری که رنگِ شیری داشت و یک میزِ بزرگ عین میزی که توی خونه ، توی اتاق مطالعه داشتیم جلوی پنجره و یک تخت بزرگ دو نفره هم وسط اتاق بود...اتاقش همیشه ی خدا تمیز و مرتب بود...البته این خصلت ذاتی امیر حسام بود و توی خونه ی خودمون هم اجراش میکرد...اینجا هم به لطف زهرا جون ذره ای گرد و خاک اجازه ی فرود اومدن روی زمین نداشت...
ضربه ای به در زدم و بدون لحظه ای مکث وارد شدم...سرش توی نقشه ها بود و انگار میدونست کی وارد اتاق شده...البته بایدم میدونست که این نوع اومدن مختص خودِ شیده کوچولوئه...همیشه وقتی میخواستم یکی رو که برام خیلی عزیزه اذیت کنم و پشت در اتاقش معطل نشم ، در میزدم و بدون معطلی وارد میشدم...اونم نمیتونست بعدا گله کنه که من بدون اجازه وارد شدم...
امیر-نمیخوای بیای داخل...؟
همون جا جلوی در اتاق ایستاده بودم و به کارهای کرده و نکرده ام فکر میکردم...لبخندی به صورتِ خسته اش پاشیدم و وارد شدم...یکراست به سمت میزش رفتم و گوشه ای از میز که خالی بود و از هجوم اون همه ورقه در امان مونده بود نشستم...من میز نشینی رو بیشتر از صندلی نشینی دوست داشتم ، مخصوصا کنار امیر حسام...
-خسته نباشی...
روی صندلیش یک لم داد و دستاش رو روی هوا کشید...
امیر-آخیــــــــــــــش...سلامت باشی خانم ، راه گم کردی...؟
-حاج بابا گفت بیام گوشت رو بگیرم و یکراست ببرمت توی سالن...
امیر-بگو حاج بابا بهت ماموریت داده که اومدی سراغ من واگرنه به یاد من نمی افتادی...
حالا هی به یاد این بشر باش ، من رو بگو که همیشه به فکرش هستم و الان میخواستم حاج بابا رو راضی کنم بهش کاری نداشته باشه...کیه که قدر بدونه...؟
سرم رو کج کردم ...میخواستم مظلوم بشم ولی بی ادب همچین از کارم جلوگیری کرد که نفهمیدم چی شد...
امیر-اوکی اوکی...میدونم تو آدم فروش نیستی ولی الان وقت خوبی برای خر کردن من نیست چون ناجور دارم از حال میرم و بوی این باقالی پلوی مامان هم روی مغزم داره بالا و پایین میره...بهتره این مظلومیتِ نگاه رو بذاریم برای یک موقع دیگه و شما هم به بنده افتخار بدید تا در رکابتون بریم پذیرایی پیش مامان و بابا...
لبام به سمت بیرون انحنا پیدا کرد...نمیذاره من حداقل کارم رو کامل کنم بعد اینجوری واکنش نشون بده...هر چند که همونی شد که باید میشد ولی من دوست دارم با تلاش خودم به پیروزی دست پیدا کنم ولی یک چیز رو دقت کردید...؟ اعتراف کرد که با نگاه من خر میشه ، نخندید...! البته بلانسبت شوی ما...ولی خوب چیکارش میشه کرد خودش اعتراف کرد و ما هم از این به بعد باید ازش کمال استفاده رو ببریم ، نباید گزک دست من میداد...گرمی دستی که روی کمرم نشست اجازه ی فکرِ بیشتر رو نداد و با یک فشار ، من رو از روی میز بلند کرد و آروم روی زمین گذاشت...حتی یک دقیقه هم نشد ولی نفس هام رو تند کرد و ضربان قلبم رو روی هزار برد...خدا عمر با عزت بهت بده مرد که کمر به قتل و نابودی من بستی ، اخه یک خبری میدادی بعد اینجوری بهم شوک وصل میکردی...
امیر-بدو بریم که دارم از گرسنگی تلف میشم...
دستش همونجا روی کمرم بود و من دیگه نایی برای جواب دادن نداشتم ، تنها کاری که ازم ساخته بود تکیه دادن بهش و آروم حرکت کردن بود...


یکم لای چشمام روباز کردم ولی به خاطر نوری که از اون ور اتاق به چشمم میخورد دوباره بستمشون...پس هنوز بیدار بود ، یکی نیست بهش بگه که اگه درست و حسابی نخوابی چطور میخوای فردا رو پا وایستی...یکم توی تخت جا به جا شدم ولی فایده ای در برنداشت...نمیتونستم بخوابم در حالی که میدونستم از صبح که بلند شده یک لنگه پا سر این نقشه وایستاده و به جز چند ساعتی که به زور حاج بابا اومد سالن دیگه استراحت نداشته...
بالاخره کار رو یکسره کردم و با کمی تلاش خودم رو بالا کشیدم و روی تخت نشستم...اینقدر محو کارش شده بود که اصلا متوجه نشد بیدار شدم...خمیازه ی کوتاهی کشیدم و همزمان باهاش چشمم رو مالش دادم تا یکم از خواب آلودگیش کم بشه...بازم نگاهم به مردی بود که این روزها عجیب فکر و ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود...همه جا بود و نمیذاشت ذره ای خودم و فکرم ازش دور باشیم...
به سمت لبه ی تخت اومدم و پاهام رو آویزون کردم...بالاخره با تکون ها تخت متوجه این طرف شد ، دست از کار کشید و قبل از اینکه من از جام بلند بشم اون کنارم نشسته بود...نگاهم به سیاهی چشماش بود و اون حاله ی سرخی که دورِ این سیاهی رو پوشونده بود...الهی بگردم طفلکم خیلی خسته بود...
امیر-چرا بیدار شدی ، چیزی میخوای برات بیارم...؟
سری به علامت منفی تکون دادم که باعث شد دوباره تیکه اول سوالش رو بپرسه...
امیر-پس چرا بیدار شدی...؟
لحنِ آرومش داد میزد که خسته است وبرای یک ساعت خواب هلاکِ ولی اصلا به روی خودش نمی آورد...
-نمیخوای بخوابی امیر حسام...
امیر-هنوز یکم از کارهام مونده ، دارم ماکت سه بُعدی اش رو کامل میکنم...
-میدونی چند ساعته داری یکسره کار میکنی ، کسِ دیگه ای توی اون شرکت نبود این پروژه رو کامل کنه...؟
لبخندی زد و سری تکون داد...یعنی الان این لبخند بود ، من که بعید میدونم....
امیر-بگیر بخواب کوچولو ، منم کارم دیگه داره تموم میشه...
با این جمله دوباره به سمت میز رفت و پشت لپ تاپش قرار گرفت...ولی سمت دیگه خبری از عمل کردن به حرفش نبود...اصلا چه معنی داره که من هی به حرف این گوش بدم...؟ از جام بلند شدم و به سمت میز حرکت کردم ، خنکی سرامیک های زمین به پاهای لختم حس جالبی رو منتقل میکرد و یکمی از خواب آلودگی من رو از بین میبرد...نگاهم به صفحه ی لپ تاپ بود ، راست میگفت که دیگه زیاد کاری نداره...تقریبا اخراش بود و داشت یکسری ریزه کاری ها رو توی محوطه ی ساختمون اعمال میکرد...
امیر-چطور شده...؟
نگاهم دقیق تر شد...نظر کارشناسی نمیتونستم بدم چون هنوز چیزِ دقیقی از این وادی نمیدونستم ولی براساس ماکت ها و خونه هایی که تا الان دیده بودم میتونستم بگم که اگه همین جوری بی نقص ساخته بشه برج بی نظیری رو میشه شاهد بود...
-نقشه اش خیلی قشنگه ، البته نه به قشنگی خونه ی خودمون...
لبخندش عمق گرفت...یک جورایی این لبخند خسته نبود ، آرامش داشت و آرامش رو بهم منتقل کرد...
امیر-کلا هر خونه ای رو با خونه ی خودمون مقایسه میکنی ، آره...؟
سری تکون دادم و گفتم:-اوهوم...
امیر-اونوقت چرا...؟
-خوب چون هم قشنگه ، هم مبتکرانه است و هم اینکه من خیلی دوستش دارم...
امیر-واقعا...؟
-واقعا...
چرخشی به گردنش داد و دستی بهش کشید...خوب بگو تو که داری از خستگی ولو میشی چرا اصرار داری که بگی خسته نیستم و باید به کارم ادامه بدم...من دو ساعت جلوی کامپیوتر میشینم و بازی میکنم یا آهنگ گوش میدم کتف و گردنم داغون میشه و شروع میکنه به تیر کشیدن ، این که از صبح یا داره با نقشه ها سر و کله میزنه یا سرش توی لپ تاپ اشه که دیگه جای خود داره...تکیه ام رو از میز گرفتم و به سمت پشتِ صندلیش رفتم...با نشستن دستام روی شونه اش ، دستهاش پایین اومد و کمی بعد هم چشماش بسته شد...دوست داشتم در آغوش بگیرمش تا هم دلِ بی قرار خودم آروم بگیره هم اون آروم استراحت کنه ولی... من توی دل خودم قول و قرارها رو کنار زده بودم ، از کجا معلوم که اونم با کارِ من موافق باشه...؟
گرمای منتقل شده به کف دستام داغون کننده بود ولی من به کارم ادامه میدادم بدون اینکه ذره ای از اون ناآرامی وجودم رو بروز بدم...رگ های متورم شده اش زیر دستام حس میشد ولی به خودم اجازه نمیدادم که پا رو فراتر بذارم و اون احساس رو بهش نشون بدم ، او خودش باید دست به کار میشد ، البته اگه میخواست...!
دستِ راستش روی دستم نشست و اتیش وجودم رو چندین برابر کرد...من واقعا در برابرش داشتم عاجز میشدم...صدای اون ضربانهای پشت سرهم و تند تند میخواست با دار و ندارم بازی کنه و من ... و من حالا دنبال یک راه فرار بودم تا دور باشم از این جا ، قبل از اینکه رسوا بشم... ناخودآگاه یاد یک بیت از یک شعری افتادم که قبلا همه اش رو حفظ بودم ، ولی توی حال و هوای الانم فقط همون یک بیت رو یادم می اومد...
عشق و رسوایی دو یار همدم اند/ پس چه ترسد عاشق از رسوا شدن؟
پلک هام روی هم اومد...من میترسم...؟ آره میترسم از دنیایی که بدونِ امیر حسام باشه...میترسم از روزهایی که قرار باشه بدون امیر حسام بگذره...میترسم از زمانی که دنیا بر علیه من و عشقِ نوپام بشه...من میترسم ولی نه از رسوا شدن ، از بدون امیر حسام بودن میترسم...ولی بیشتر از همه اینها از یک چیز وحشت دارم...از اینکه به تمام این ترس ها برسم در حالی که خودِ امیر حسام دلیلش باشه...از اینکه امیر حسام من رو کنار بزنه و اون قول و قرارها رو یادم بیاره تنم به لرزه می افته...
بالا اومدن دستام که در نتیجه ی بلند شدن امیر حسام بود ، فکرهام رو بهم ریخت و به زمان حال من رو برگردوند...دستام داشت پایین می افتاد ولی بین راه امیر حسام مانع شد و همزمان با اینکه دستم رو به سمت تخت میکشید ، گفت:
امیر-بیا بریم بخوابیم که من دارم هلاک میشم از خستگی...
در لحظه ی آخر نگاهم به لپ تاپ افتاد...خاموش و بسته بود...
روی تخت نشست و من رو هم مجبور کرد کنارش بشینم...آروم بودم ، دیگه از ترسِ چند لحظه پیش خبری نبود و من دوباره به لذت بردن از زمان حال برگشتم...دراز کشیدم و یک نفس عمیق در امتدادش...حالا که کنارم بود میتونستم آسوده خاطر باشم...
سرش به بالش نرسیده بیهوش بود و من هم خیره به دستایی که بازم به هم چفت شده بودند به خواب رفتم...
***
زهرا-بشین بخور عزیزم ، چرا اینقدر هول هولکی ...؟
-کلاس دارم مادری ، دیرم میشه...
امیر-دیرت نمیشه بشین درست و حسابی بخور بعد میریم...
-مگه تو قرار نداری...؟
امیر-چرا ولی سر راهم که میتونم پیاده ات کنم ، نمیتونم...؟
چرا نتونه...؟ چی از این بهتر که باهاش باشم حتی اگه یک راه 15 دقیقه ای بیشتر نباشه...سری به علامت مثبت براش تکون دادم ، با فشار دستش که روی شونه ام بود روی صندلی نشستم و لقمه ای که زهرا جون درست کرده بود روبروم قرار گرفت...
زهرا-بخور عزیزم ، تازه اولین روزِ ترمِ جدیده استاد ها زیاد سخت نمیگیرند...
لبخندی به روش پاشیدم و لقمه رو از دستش گرفتم...
-مرسی مامانی...
زهرا-نوش جان مادر...
همزمان با لقمه ام که کوچولو کوچولو ازش میخورد آب پرتقالم رو هم خوردم و از جام بلند شدم...بالای سر امیر حسام ایستاده بودم و با نگاه به بلند شدن تشویقش میکردم ولی مگه دل می کَند از میز...
امیر-اینقدر حرص نخور آخرین لقمه است...
-نه تو رو خدا حرص برای چی ...؟ تشریف داشتید حالا...!
لبخندی زد و لیوان شیرش رو یک نفس سر کشید...جونم نفس ، اگه من بودم دو ساعت طول داشت خوردن اون لیوان ، هر چند که من زیاد شیر دوست نداشتم به خاطر همون طولش میدادم...
امیر-بریم...
صورتِ زهرا جون رو بوسیدم و از آشپزخونه خارج شدم...حاج بابا نیم ساعت پیش رفته بود شرکت و منم همون نیم ساعت پیش ازش خداحافظی کرده بودم...
امیر-با کی کلاس داری شیده...؟
-مشخص نیست ، ولی خدا کنه مظفری نباشه...
امیر-این مظفری بدبخت چه هیزم تری به شما فروخته که اینقدر ازش بدتون میاد...؟
شونه ای بالا انداختم و یاد اون دفعه ای که سر کلاسش با صنم خط و نقطه بازی کردیم افتادم ، یعنی شانس آوردیم که ورقه ی بازی رو پیدا نکرد واگرنه حسابمون درست و حسابی رسیده بود...بعدش هم که نتونست کاری کنه به جرم اخلال در نظم کلاس ما رو بیرون کرد...مردک بیشــــــــور ، یکی نیست بهش بگه خوب بابا اینقدر سر کلاس چرت بهم میبافی که همه خوابشون میگیره و بازی تنها راهی بود که ما پیدا کردیم تا از یک فاجعه به اسم خواب جلوگیری کنیم...
-یک بار از کلاس بیرونمون کرد...
-امیر-برای چی...؟
-سر کلاسش خط و نقطه بازی کردیم ولی نتونست کارِ ما رو ثابت کنه عوضش بیرونمون کرد...
لبخندی زد و سری تکون داد...این یعنی الان برای ما متاسف میباشد ، حیف که شوهری خودمی واگرنه حالِ تو رو هم توی قوطی میکردیم...
لبم رو به دندون گرفتم و با تشر به شیده کوچولوی وجودم که مثل اینکه تازه بیدار شده بود توپیدم و گفتم:-این چه حرفی بود شیده خانم ، زشته این حرفا مگه تو از چاله میدون اومدی که از این حرفا میزنی...؟
امیر-شیده خانم شیطونی رو بذار کنار و فقط به درسِ ات برس...
-من همیشه حواسم به درسم هست...
امیر-تو همیشه اول حواست به بازیگوشی هاتِ...
شونه ای بالا انداختم و فقط گفتم:-باید شاد زندگی کرد...
لبخندش ، شیرم کرد و منم با تمام وجود سوء استفاده کردم...نزدیک دانشگاه پیاده ام کرد و تا لحظه ای که من وارد بشم همون جا ایستاد و یک جورایی بدرقه ام کرد...دقیقا عین روز اول مدرسه که مامان ها بچه هاشون رو میبرند مدرسه و تا لحظه ی آخر اونجا صبر میکنند...
***
صنم-معلوم نیست کدوم بابایی میخواد از این در وارد بشه ، تو هم که عین خیالت نیست شیده...
-چیکار کنم که بفهمی من بی خیال نیستم...؟ بزنم برات برقصم...؟
نیشش باز شد و همون جور گفت:- پیشنهاد خوبیه دخملی ، آهنگِ چی بدم که بهتر برقصی...؟
-کوفت ، بِبُر اون صدا رو بچه پروو ، من خودم شوور دارم و فقط برای اون میرقصم...
زبون کوچولویی براش درآوردم ، از کنارش رد شدم و روی صندلی خودم که اخرین ردیف کلاس بود نشستم...چند ثانیه هم طول نکشید که صنم کنارم نشسته بود و داشت با اراجیفش مخم رو فاسد میکرد...
با صدای یکی از پسرهای شر کلاس که مثلا داشت اماده باش میداد ، صنم هم دست برداشت و روی صندلی صاف نشست...
حمید-استاد داره میاد...؟
صنم که فضولیش برای همه اثبات شده بود ایندفعه سنت شکنی کرد و به جای پرسیدن اینکه استاد کیه گشت تا برای دغدغه ی خودش جوابی پیدا کنه...
صنم-مظفری که نیست...؟
پسره ابرویی بالا انداخت و برای جواب شونه اش به کار گرفت، که البته صدای صنم رو درآورد...
صنم-اینم شد جواب ...؟ مگه تو زبون ...
صدای خفه شده ی کلاس ، صنم رو هم ساکت کرد و همه ی سرها رو به سمت دَر برگردوند...این اینجا چیکار میکنه...؟
صنم-خدا رو شکر...
سرم برگشت...این الان برای چی داره خدا رو شکر کنه...؟
-برای چی...؟
نیشش باز شد و گفت:-خدا رو شکر که مظفری نیست دیگه ، من که دلم نمی اومد این درس رو حذف کنم ، پیش نیاز دو تا درس دیگه است ... حالا تو چرا آب و روغن قاطی کردی...؟
سری تکون دادم و قیافه ام رو درست ...تابلو بودم دیگه...نخیرم این بشرِ پرروی بی ددب من رو شوکه کرد...بگو نمیتونستی دو کلمه از اون دهان مبارک خارج کنی و بگی امروز...
استاد-سلام ، طبق چارتی که به من دادند برای این درس در خدمتتون هستم
بیا جفت پا هم که میپره وسط فکرهای جدی و عالی من...
حمید-استاد ما همه چیزِ این درس رو میدونیم الا اسم استادش رو ، زحمت معرفی رو میکشید...؟
حقم دارند که نشناسند...ترم قبل فقط دو تا کلاس داشت که به جز چند روزِ خاص که نمیتونست بیاد روزهاش با کلاس های ما کی نبود...همزمان با استادی که این روزها بهتر از خودم میشناختمش زیر لب زمزمه کردم...
-امیر حسام عنایت
استاد-امیر حسام عنایت هستم...
لبخندی به لبم اومد و آروم گرفتم...بد که نیست ، اتفاقا خیلی دوست داشتم باهاش کلاس داشته باشم ولی با کلاسهایی که اون برمیداشت این آرزو میتونست دو ترم دیگه محقق بشه...نگاهم به لباساش کشیده شد ، یک شلوار کتان زغالی تیره همراه با یک بافت شیری و یک کت تک مشکی...خیلی بهش می اومد و برازنده اش کرده بود ، پس رفته بود خونه..و یکی نیست بهش بگه خوب من رو هم میبردی تا لباسام رو عوض کنم ، هرچند که خیلی هم خوب بودم...دوباره صداش بلند شد ...
امیر-یک کاغذ بردارید و یک لیست از کلاستون بِهم بدید تا یکم بیشتر با هم آشنا بشیم...
بچه ها از همون جلو مشغول نوشتن اسم ها کردند و اون برگه ردیف به ردیف عقب اومد ، منم در حالی که منتظر کامل شدن لیست بودم موبایلم رو درآوردم و مشغول اسمش نوشتن شدم
-شما که قرار داشتی آقا ، اینجا چیکار میکنی...؟
گوشیش روی زنگ نبود چون من صدایی نشنیدم ولی دستش رو که به سمت جیبش رفت دیدم ...چند لحظه بعد ویبره ی گوشیم به کار افتاد و دستم رو لرزوند...
امیر-خوب قرار داشتم دیگه...اومدم سر قرار...
-مگه نمیخواستی اون نقشه ها رو امروز تحویل بدی...؟
امیر-چرا خانومی بردم تحویل سینا دادم...
-چرا نگفتی این کلاس رو برداشتی...؟
لبخندی به لبش اومد...تقصیر خودم بود چون رفتم سراغ سوال اصلی...
امیر-بالاخره سوال واقعیت رو پرسیدی ، من که گفتم بهت نمیگم تا خودت انتخاب واحدت رو بکنی...
حالا یکی بیاد این لبهای من رو جمع کنه...کلا نمیتونستم این حالت رو از خودم دور کنم...
-پس چرا بعدش نگفتی...؟
امیر-فعلا اسمت رو توی لیست بنویس ، سر کلاس هم وقت اسمس بازی نیست اونم با کی؟با استاد محترم...خوبه گفتم شیطونی نکن و به درسها برس...
لیست دست صنم بود و داشت اسمِ خودش و من رو مینوشت...باید لیست رو به دست پسرها که هم ردیف ما نشسته بودند میرسوندم ولی سایه ای که روی سرم افتاد باعث شد سرم رو بالا بگیرم...امیر حسام بود...
امیر-اسمتون رو نوشتید...؟
به جای من صنم سری تکون و جواب داد
صنم-بله استاد بفرمایید...
لیست به جای دست من به دست امیر حسام رسید و اونم بعد از یک نگاه سرسری به سمت دیگه رفت و لیست رو به پسرها رسوند...
-این از لیست حضرت آقا ، لازم به این همه زحمت نبود منم میتونستم لیست رو به پسرا برسونم...
امیر-زحمتی نبود خانم ، شما هم به جای این کارا اون موبایل رو بذار کنار و بذار منم به درسم برسم...دیگه جواب نمیدم شیده کوچولو...
لبخندی زدم و بدون جوابِ دیگه ای گوشی رو توی جیب کناری کوله گذاشتم و امیر حسام هم با کامل شدن لیست یک دور اسم بچه ها رو خوند و بعد از آشنایی با همه درس رو شروع کرد ولی من تمام حواسم به چیزهایی بود که دیشب از سر گذرونده بودم...اون یک بیت شعر تمام ذهنم رو مشغول کرده بود و هی برای خودم تکرارش میکردم تا اینکه یکدفعه ای اولش رو ، بعد هم کل شعر رو به یاد آوردم...

قطرگی تا کی ؟ خوشا دریا شدن /پر زدن از دام و در صحرا شدن
ایستایی در خور مرداب هاست /جنبشی کن در ره پویا شدن
قطره چون پـیدا بود ؛ خود قطره است /می شود دریا ز ناپـیدا شدن
در دل شب با خیال عـشق دوست /لذتی دارد عجب تـنها شدن
صیقـلی کن جان زنگ آلوده را /تا بیابی نعمت بینا شدن
حُسن ظاهر را رها کن دل بیار/این بود سرمایه ی زیـبا شدن
عـشق و رسوایی دو یار همدم اند /پس چه ترسد عاشق از رسوا شدن؟
کار عاقل بر خدا دل باختن /شغـل مجنون ؛ عاشق لیلا شدن
تا زبان را بر نبندی از دروغ /درنیابی لذت گویا شدن
با دمی هر مرده دل را زنده کن /هست در تو قدرت عیسا شدن
فرصت امروز را از کف مده/جهل باشد در پی فردا شدن
نزهتی دارد به گلزار دعا /اشکباران در دل شبها شدن
حاصل اشک شبانگاهی بود /در سحر چون برگ گلها وا شدن
میل تاریکی مکن مهتاب باش/قطرگی تا کی ؟ خوشا دریا شدن


آتو-شوخی...؟
-نخیرم جدی گفتم امروز تمام 4 ساعت رو باهاش کلاس داشتم ، راه بیفت که خیلی خسته ام...
آتو-راننده که استخدام نکردی ، اصلا چرا با آقاتون نرفتی...؟
-همینم مونده که برم سوارِ ماشینش بشم...
آتو-مگه چیه الان دیگه دو جانبه آشنایی دارید ، هم استادت محسوب میشه هم همسرت...؟
-هیچ کس نمیدونه دخترِ خوب ، بعدش هم باید میرفت شرکت جلسه داشت...
آتو-حلقه اش رو انداخته بود...؟ راستی موافقی بریم چیزی بخوریم ، من خیلی گشنمه...؟
به فکر رفتم...دقیق یادم نبود که حلقه انداخته بود یا نه...؟ ولی اگه مثل هر روز از خونه خارج شده باشه حتما حلقه اش دستش بوده درست مثل خودم...سری تکون دادم و در حالی که یکم شیشه رو میدادم پایین گفتم:- اوهوم ، منم موافقم...
آتو-الان جواب سوال اولم رو دادی یا سوال دوم...؟ کجا برم...؟
-فرقی نمیکنه ، جوابِ هر دو تا سوالت بود...
آتو-فست فود یا کبابی...؟
ضربه ای به شقیقه ام زدم و بعد از یکم فکر...شب قبل که باقالی پلو خوردم و گوشت ، پس ...
-فست فود بهتره...
آتو-اوکی پس پیش به سوی جای همیشگی...
سرم رو تکیه صندلی دادم و به روبرو خیره شدم...روبرویی که سفیدِ سفید بود...دونه های ریز برف که راهشون رو پیدا کرده و راهی زمین شده بودند...یادمه یکبار که زمستون رفته بودیم بام ، سهراب روی یک تخته سنگ نشسته بود و یک شعر میخوند...اینقدر با حس خونده بود که ازش خواستیم چند بار برامون تکرارش کنه...خودم همیشه شعرهای کودکیم رو میخوندم ولی از اون روز به بعد هر وقت برف میبارید اون شعر رو زمزمه میکردم...
برف آمده شبانه
رو پشتبام خانه
برف آمده رو گلها
رو حوض و باغچهی ما
زمین سفید هوا سرد
ببین که برف چها کرد
رو جادهها نشسته
رو مسجد و گلدسته
برف قاصد بهاره
زمستانها میباره
سلام سلام سپیدی!
دیشب ز راه رسیدی؟؟؟

آتو-هنوز یادته...؟
با صدای اتو به خودم اومدم ، مثل اینکه ناخودآگاه بلند شعر رو خونده بودم...
-مگه میشه یادم نباشه ، همون روز حفظش کردم...نمیدونم چرا امروز همه اش شعرهای قدیمی به ذهنم میاد...شعرهایی که یک روز حفظشون بودم ولی کم کم از یادم رفتند...
آتو-شیده تو...تو...
نگاهش تغییر کرد...میخواست یک سوال سخت بپرسه ولی نمیدونست چه جوری...دوست داشتم کارش رو راحت کنم و همین کار رو هم کردم...
-بگو اتو، هر چی دلت میخواد بدونی رو بپرس ...
ولی توی ذهنم فکر کردم و جواب دادم...تو بپرس من اگه خواستم و تونستم جوابت رو میدم ، اگه هم نشد دیگه شرمنده دوستی...
بازدمش رو پر صدا بیرون داد و سوالش رو یک نفس پرسید...
آتو-شیده از زندگیت راضی هستی...؟
نمیخواستم کسی چیزی بدونه...نمیخواستم تا خودم مطمئن نشدم کسی رو خبردار کنم...حتی اگه اون کس آتوسا باشه...من هنوز مطمئن نبودم ، از امیر حسام مطمئن نبودم ، از احساسش مطمئن نبودم...خدایا این روزهای زندگی من پر از ندونستن و خواستنه...خدایا کی قراره بدونم چیزی رو که میخوام...؟
-من راضیم آتوسا ، من میخوام به حرف آقا جون عمل کنم...میخوام زندگیم رو بسازم نه اینکه با زندگی بسازم...
آتو-شیده...
-فراموشش کن آتو ، رسیدیم...
لبخندی زد و سری تکون داد...اونم میدونست که من دارم از یک چیزی فرار میکنم و مثل همیشه باهام کنار اومد...
روز خوبی داشتیم و بعد از چند ماه ، چند ساعتی رو بدون دغدغه و فکر گذروندم...ترس هام رو توی سیاه ترین نقطه ی ذهن و قلبم گذاشتم و یک روزِ پرخاطره رو کنار بهترین خواهر و دوستم داشتم...
***
امیر-حالا خوش گذشت...؟
سری تکون دادم و در حالی که خیار سالاد رو پوست میکندم گفتم:-عالی بود جناب استاد ، از شرکت چه خبر...؟
امیر-استاد مال دانشگاه است اینجا فقط امیر حسامم...شرکت هم خبری نبود ، سینا نقشه ها رو برده بود جلسه و تاییدیه اش رو گرفته بود ، تیم هم باید آماده بشه برای مراحل بعدی ...
-پس حالا حالاها کار دارید...؟
امیر-چه جورم ، شام چی داریم...؟
-یکم حس بویاییت رو به کار بنداز تا خودت متوجه بشی...
امیر-حالا نمیشه شما بگی چی داریم...؟
ابرویی بالا انداختم و حلقه های خیار رو دور ظرف مرتب کردم...کار تزیین من که تموم شد برای کشیدن غذا راهی آشپزخونه شدم...
امیر-شیده کمک میخوای...؟
مثل اینکه طفلک من خیلی گشنه اش بود چون هر شب به کارهاش میرسید تا وقتی که من برای شام صداش کنم ولی امشب میخواست کمک هم بکنه...
-برای خوردن غذا آره ولی برای کشیدن و چیدن میز نه ، کمک نمیخوام برنامه ات رو نگاه کن میز اماده شد صدات میکنم...
امیر-اوکی ، پس زود صدام کن...
لبخندی زدم و مشغول اماده کردن میز شدم...حیف که دلم نمی اومد واگرنه اینقدر طول میدادم که خودش دست به کار بشه و بیاد کارها رو بکنه...
-استاد همه چیز اماده است ، تشریف بیارید...
چند دقیقه بعد ، نه اون لوبیا پلوی خوش رنگ ، نه اون زرشک های تزیینی که رُوش خودنمایی میکرد به چشمم اومد ، تنها چیزی که الان داشت ضربان قلبم رو بالا میبرد نزدیکی امیر حسام و لمس گوشم توسط اون بود...مثلا داشت تنبیهم میکرد به خاطر استاد گفتن ولی نمیدونست داره نفسم رو میگیره به خاطر این نزدیکی و گرمای وجودش...
-ول کن امیر حسام ، دردم گرفت...
امیر-دفعه ی آخر بود توی خونه بهم میگی استاد ، تفهیم شد کوچولو...؟
-اوهوم ، ول کن دیگه...
فشار کوچولوی دستش قطع شد ولی ضربانِ قلب من بالاتر رفت ... ای خدا من مهربونی های اینجوری که خارج از توانم باشه نخوام باید کی رو ببینم...با همون دستی که چند دقیقه پیش داشتم باهاش تنبیه میشدم مشغول نوازش گوشم شده بود و هی این ور و اون ورش میکرد تا ببینه چقدر صدمه وارد کرده...! چشمام نیمه بسته بود و توی حال و هوای دیگه ای بودم ، ولی دیگه داشتم کم می آوردم...با آخرین حسی که توی بدنم مونده بود عقب کشیدم و به میز اشاره کردم ، اونم بدون هیچ حرف اضافه ای روی صندلی خودش نشست و بشقابش رو بلند کرد تا برام غذا بریزم ولی صدای زنگ خونه اجازه ی ادامه ی کار رو بهش نداد...
-کیه این موقع شب...؟
لبخندی به حرفم زد و شونه ای بالا انداخت...
امیر-منم مثل تو خبر ندارم ، بذار در رو باز کنم تا هر دومون متوجه بشیم...
از جاش بلند شد و به سمت آیفون رفت ، منم طبق کنجکاوی همیشگی خودم دنبالش راه افتادم که خنده اش رو بلند کرد...بچه پررو به من میخنده ، اخمی کردم و بدون توجه بهش زودتر از اون به صفحه ی آیفون خیره شدم...این دختره اینجا چیکار میکنه...؟
-دختر خاله اتِ...
امیر-آهو...؟
-اوهوم ...
با یک " بفرمایید داخل " دکمه ی باز کردن در رو زدم و دَر آپارتمان رو باز کردم...
امیر-اینجا چیکار میکنه...؟
ابرویی بالا انداختم و به تقلید از خودش با شیطنت گفتم:
-منم مثل تو خبر ندارم ، بذار بیاد بالا تا هر دومون متوجه بشیم...
خنده اش شدت گرفت و با یک گام بلند کنارم ایستاد و دستش رو حلقه ی شونه ام کرد...نمیدونستم این دختره اینجا چیکار میکنه ولی این رو خوب میدونستم که اصلا ازش خوشم نمیاد و به جز شب عروسی و چند باری که توی مهمونی زهرا جون دیده بودمش باهاش برخوردی نداشتم ، حالا آهو خانم اومده بود خونه ی ما....بدون خبر...بدون دلیل...بدون دعوت ، و این بی نهایت تعجب برانگیز بود...با صدای پر عشوه ی اهو خانم به خودم اومدم و با لبخندی که سعی میکردم زیاد توی ذوق نزنه باهاش دست دادم...
-سلام خوش اومدید...
آهو-سلام متاسفم مزاحمتون شدم...
-خواهش میکنم این چه حرفیه...
آهو-سلام پسر خاله...
امیر-سلام اهو خانم حال شما...؟راه گم کردی دختر خاله...؟
آهو-مرسی...
-امیر حسام بهتره اول اهو خانم رو دعوت کنیم داخل ...
لبخندی زد و خودش رو کنار کشید ، البته همراه با خودش من هم کشیده شدم و آهو وارد خونه شد...میخواستم به سمت مبل ها حرکت کنم ولی فشار دستِ امیر حسام مانعم شد و خودش رو به آهو گفت:
امیر-شام خوردی یا نه...؟
اهو-هنوز شام نخوردید...؟
امیر-نه من امشب دیرتر اومدم هنوز شام نخوردیم ، حالا تو هم شام میخوری یا نه...؟
به قیافه اش میخورد زیادی پررو باشه ولی فکر میکردم فقط این حالت توی قیافه اش نِمود داره...
آهو-شام چی هست حالا...؟
امیر-یک لوبیا پلوی عالی که اگه زیادی طولش بدیم کار خانم کوچولوی من زیاد میشه و باید دوباره گرمش کنه...
لبخندِ کج و کله ای بهمون تحویل داد و با همون لحن مسخره اش که واقعا اعصاب خورد کن بود گفت:
آهو-عالیه منم همراهیتون میکنم ، خاله زهرا که خیلی از دستپخت شیده جان تعریف میکرد دوست دارم امتحانش کنم...
مثل اینکه امیر کافی بود تا این دختره حرف دونش باز بشه...انگار نه انگار که داشت درباره ی من حرف میزد ، توی چشمای امیر حسام خیره شده و ول کن هم نبود...
امیر-اجازه میدم امتحان کنی ولی مطمئن باش اجازه نمیدم مشتری بشی آهو خانم...
دوباره لبخندِ مسخره ای تحویل امیر حسام داد و با دعوتش راهی آشپزخونه شد...سری تکون دادم و همراه با امیر حسام راه افتادم ، یک بشقاب ، قاشق و چنگال به میز اضافه کردم و براش ظرف سالاد گذاشتم و روی صندلی خودم که حالا تغییر کرده بود و به صندلی کناری امیر حسام منتقل شده بود نشستم...
امیر-بشقابت رو بده شیده جان...
بشقابم رو به دستش دادم و مشغول سالاد ریختن براش شدم...خودش اندازه ام رو میدونست ... هر روز همین کارمون بود که اون برام غذا بکشه و منم براش سالاد بریزم...بشقاب ها رو عوض کردیم و مشغول خوردن شدیم ، البته این وسطا بامزه بازی هایی که اهو خانم از خودش نشون میداد و خنده هاش هم شده بود نمک مجلس و دلیل این افتخار برای ما هم هنوز مجهول بود...!
ظرفا رو آبکشی و دستام رو خشک کردم...صدای اهو هم آروم شده بود و داشت یک چیزهایی رو برای امیر حسام توضیح میداد و منم با اونکه خیلی کنجکاو بودم ولی به روی خودم نیاوردم و بدون اینکه چیزی بگم براشون چایی ریختم و میوه اماده کردم...صدای پسری خونه نشون از یک کمک به موقع بود ، چون من حال اینکه دو بار برم و بیام رو نداشتم...
امیر-کمک کنم...؟
اروم و مظلوم شده بود ، درست عین خودم...لبخندی زدم و سری تکون دادم
-آره ، میوه ها رو ببر منم چایی رو میارم...
امیر-به چشم بانو...
-بی بلا...
سینی رو روی میز و فنجون اهو رو مقابلش گذاشتم و مال امیر حسام رو هم به دستش دادم...
امیر-مرسی گلم...
-خواهش...
اهو-ممنون شیده خانم ، غذا هم واقعا خوب بود...
-لطف دارید ، نوش جان...
امیر-نگفتی آهو چی باعث شد ما امشب به حضور شما مفتخر بشیم...؟
آهو-اومدم درباره ی یک موضوعی باهات مشورت کنم ، مامان و بابا سر یک مسئله ای بهم پیله کردند و به هیچ عنوان کوتاه نمیان...
امیر-مگه چی شده...؟
به سمت من لبخندِ مثلا با مزه ای زد و گفت:
اهو-میشه خصوصی صحبت کنیم...؟
طرف صحبتش با امیر حسام بود ولی تنها مزاحم جمع البته از نظر اهو خانم بنده بودم...دختره ی پررور ، شیطونه میگه برم جلو یک دونه بزنم توی ملاجش تا از یادش نره که اینجا فعلا خونه ی منه نه اون که بخواد برام تعیین و تکلیف کنه... ولی صدای محکم و جدی امیر حسام مانع کارم شد...جذبه ات رو عشقه پسری...
امیر-من اینجا غریبه ای نمیبینم...
با شنیدن جوابِ امیر حسام لبخندی به لب من اومد و اهو جان هم به تکاپو افتاد تا حرفش رو جمع و جور کنه و یک جورایی توجیه...
اهو- منظورم این نبود که...که شیده جان غریبه است ، من فقط نمیخواستم...نمیخواستم...
با این لکنتی که این افتاده بود من گفتم الانه که بزنه زیر گریه ، البته قیافه ی میرغضبی امیر حسام هم مزید بر علت بود که این بدبخت به این درد دچار بشه...به کمکش اومدم و با لحن بی تفاوتی گفتم:
- من یکم کار دارم تنهاتون میذارم
از جا بلند نشده دست امیر حسام روی دستم قرار گرفت و باعث شد به سمتش برگردم
امیر-شیده ...
-دیروز قسمتِ جدید فیلم رو دانلود کردم ولی نتونستم ببینم ، میرم داستان رو دنبال کنم...
لبخندی زد و چشماش رو روی هم قرار داد ، منم کنجکاوی رو کنار گذاشتم و با لبخندِ شادی راهی اتاقم شدم...


-نه بابا قهوه به چه کارم میاد ، من بستنی میخوام شروینی...
شروین-هوا سرده موشی...
یک انگشتم رو بالا آوردم و با لحنِ لوسی گفتم:-فقط یک دونه ، به خاطر من...
شروین-نوچ ، سرما میخوری اون سامی بیچاره رو میندازی توی دردسر...
تینا-بابا بیچاره مُرد اینقدر خواهش کرد بخر دیگه براش ، منم میخورم...
شروین-نه بابا ، تنهایی تصمیم گرفتی تینا جان...؟
آتو-نه با من همفکری کرد ، گفتیم تا این مظلوم نشده و دنیا رو به آب نداده با اون چشماش ، زودتر استجابتش کنیم ...
-بی مزه ها به شماها هم میگن دوست ، اصلا امیر حسام کجا رفت...؟
تانیا-با سهراب رفتند برامون قهوه بگیرند...
صورتم رو کج و کوله کردم و رو به شروین گفتم:-برای چی ما الان داریم با تو سر و کله میزنیم...؟
شروین-به قول خودت نیدونم...
چشم غره ای بهش رفتم و گوشی رو از جیبم خارج کردم...بهتر بود به امیر حسام بگم تا با این خان داداش محترم اره و تیشه رد و بدل کنم...زنگ اول نخورده صداش اومد ، ولی نه از پشت خط بلکه از پشت سرِ خودم...عقب برگشتم و اول از همه به دستش خیره شدم ... جونم به این سلیقه ، عاشقتم...
لبخندم تمام صورتم رو در برگرفت و باعث خنده ی بچه ها شد...
سهراب-میدونستم الانه که از خوشی زیادی بیهوش بشی... اشاره ای به امیر حسام کرد و ادامه داد:- آقاتون هم خوب تو رو شناخته...
یکی از ظرفهای بستنی رو برداشتم و در حالی که داشتم قاشق پر رو به دهان میبردم رو به امیر حسام گفتم:
-حرف نداری...
یک تای ابروش رو بالا انداخت و با شیطنتِ ذاتی خودش جوابم رو داد
امیر-میدونم کوچولو...
لبخندی به خود شیفتگی اش زدم و روی تخت نشستم ، اونم کنارم نشست و با هم مشغول شدیم...اون قهوه اش رو مزه مزه میکرد و منم بستنی رنگارنگم رو که ناجور دوستش داشتم ، البته قسمت کاکائویی و وانیلیش رو بیشتر...
سهراب-چه خبر از دانشگاه موشی...؟
شونه ای بالا انداختم و قاشق دیگه ای خوردم...
-خبری نیست ، توی این دو هفته همه چیز در امن و امان است ، فقط...
نگاهِ چپم برگشت سمت امیر حسام...بچه پررو دیروز نیومده سر کلاس برگشت گفت میخواد کوییز بگیره ، نمره اش رو هم برای پایان ترم محسوب کنه...حالا هی بگو بابا ما که هنوز درسی نگرفتیم ، چیزی نخوندیم ، کیه که گوش بده....؟ البته اون آخراش که دیگه داشت گریه ی بچه ها در می اومد اقا لطف کردند و قرار شد از هفته ی بعد این قانون اجرا بشه...چقدر دخترها از این کاراش حرصی شده بودند بماند ، ولی یک نتیجه ی عالی در پی داشت ، اینکه همه فهمیدن این استاد اصلا اهل کوتاه اومدن نیست و بعضی از خانم ها هم که زیادی عشوه میریختند خیلی زود ماست ها رو کیسه کردند ، اول به خاطر جذبه ی اقامون دوم به خاطر حلقه اش که این دفعه به طور واضح هم من دیدمش هم بچه های کلاس ...
-فقط یکی از استاداش زیاد از حد مسئولیت پذیر تشریف داره و قراره هر هفته امتحان بگیره...
سهراب-یکی از استادها...؟
لبخندش کامل شده بود ، از بس این بچه تیز تشریف داشت ، موضوع رو گرفته بود...
سهراب-کلا این استادها توی دانشگاه کرم اذیت کردن دانشجوها رو دارند ، نه شیده...؟
شونه ای بالا انداختم و به هیچ وجه حاضر نبودم که به سمت امیر حسام برگردم...وقتی ادم میدونه چه چیزی انتظارش رو میکشه چه کاریه که خودش رو ضایع کنه ، والا...!
امیر-استادها خوبن ، دانشجوهای ما دوست ندارند طی ترم درس بخونند و همه چیز رو تلنبار میکنند برای اخرِ ترم...
با شنیدن حرفش رو به همه اعلام مخالفت کردم و با صدای پر صلابتی گفتم:-اصلا هم اینطور نیست ، نمونه اش خودم...
آتو-بچه پررو ، چه از خودش هم تعریف میکنه...
تینا-ایش...این چیزا افتخار هم داره...؟
تانیا-ولی شیده حقیقت رو میگه ...
چشم غره ای به هر دوشون رفتم و با خنده رو به تانی گفتم:-فدای زن داداش خودم...
آتو-ای تو روحت تانی ، مثلا باید سایه ی همدیگه رو با تیر بزنید ها...
-کم چرت بگو آتو...
تینا-بسه بابا ، بستنی ات آب شد شیده...
به ظرف خالی خودم نگاهی انداختم و فهمیدم تینا یک چیزی پرونده که بحث رو کات کنه ولی نمیدونسته چی باید بگه...
-کدوم بستنی آب شد...؟ اینکه تموم شده...
تینا-اِ ، تموم شد...؟
تموم شده بود ولی من بازم میخواستم و بهترین گزینه ی در دسترس امیر حسامِ که درست کنارم نشسته... رو از تینا گرفتم و به سمت امیر حسام برگشتم ، لیوان قهوه اش رو کنار گذاشته بود و ظرف بستنی دستش بود...خداییش من نمیدونستم این چطور میتونه هم قهوه رو بخوره هم بستنی رو...اینها اصلا با هم جور میان...؟ یکی سرد یکی گرم... شونه ای بالا انداختم ، اصلا به من چه من باید به کار خودم برسم...نگاهم شد نگاه همون پیشی ملوسه که نباید بهش نه گفت...
با دستم که قاشق رو نگه داشته بودم اشاره ای به ظرفِ توی دستش کردم و آروم گفتم:-منم میخوام...
لبخندِ بدجنسی زد و گفت:
امیر-که استادتون سخت گیره...
چشمام رو گرد کردم و با تعجبی باور نکردنی گفتم:-کی جرات کرده همچین حرفی بزنه ...؟
امیر-نمیدونم والا...
شونه ای همزمان بالا انداختم و گفتم:-منم نیدونم ، ولی میدونم که کاکائویی و وانیلی اش رو بیشتر دوست دارم...
سری تکون داد و لبخندِ مهربونی زد ... ظرف رو به سمت من گرفت تا بگیرم ولی من بدون توجه به حرکتش قاشق رو داخل بردم و یک تیکه از بستنی کاکائویی جدا کردم و به دهان بردم...
شروین-نذار بخوره سامی ، سرما بخوره بدبخت میشی...
امیر-سامی و کوفت ، سرما برای چی بخوره...؟ اینجا که گرمه ، قرار هم نیست امشب توی این سرما قدم بزنه...
آتو-راست میگید این بشر کلا اهل مریض شدن نیست...
سهراب-ولی وقتی مریض میشه همه رو از پا می اندازه...
تینا-سهراب راست میگه اون دفعه رو هنوز یادمه ، خیلی بد مریضی شیده...
-مگه تقصیر منه...؟ خوب مریض نمیشم مریض نمیشم وقتی که مریض شدم اساسی بهم میریزم...
امیر-ان شا ا... هیچی نمیشه ، بخور کوچولو
با حرفش منم فکر مریضی رو بیرون انداختم و به کارم خودم رسیدم...طفلک امیر حسام هم فقط از قسمت آلبالویی و پسته ای که من نخواستم خورد و به قسمت های در تصرف من کاری نداشت...
سرفه ی آرومی کردم و شال دور گردنم رو بیشتر به خودم پیچیدم ، امشب زیاده روی کردم اونم توی این سرمای هوا...زیپِ کناری دستکشم رو کامل کشیدم و دستام رو حلقه ی بازوی امیر حسام کردم...
امیر-سردته...؟
یک بند از انگشتم رو نشون دادم و با لبخند گفتم:-فقط یکم...
لبخندم رو جواب داد ، بازوش رو از حصار دستام خارج و دور کمرم حلقه کرد و من رو بیشتر به خودش چسبوند...
امیر-الانِ که به ماشین برسیم...
چشمی روی هم گذاشتم و سرم رو به سینه اش تکیه دادم...خدا کنه سرما نخورم...
***
گرمای هوا باعث شد دستی به پیشونی و گردنم بکشم و دونه های عرقی رو که مزاحمِ خوابم شده بود رو از بدنم پاک کنم...معلوم نیست چرا هوا اینقدر گرم شده ، انگار نه انگار که زمستونِ ... لای چشمام رو باز کردم و نگاهی به اطرافم انداختم ، توی اتاق خودم بودم و در اتاق نیمه باز بود...کی رسیدیم خونه...؟؟؟ همراه با چراغ خوابِ کنار تختم ، دیوار کوبِ بالای سرم هم روشن بود و این روشنایی بیش از حد داشت چشمام رو اذیت میکرد...
با زحمت زیاد روی تخت نیم خیز شدم ولی سیاه رفتن چشمام و سر گیجه ی ناگهانیم اجازه ی نشستنِ کامل نداد...پشت دستم رو روی پیشونیم کشیدم ، گرم بود...دوباره با کف دستم همون کار رو تکرار کردم ، واقعا داغ بود...
امیر-تو چرا بلند شدی...؟ دراز بکش تا برات دستمال بذارم ، آب داغ شده بود باید عوضش میکردم...
-نور زیاده امیر حسام...
امیر-الان دیوار کوب رو خاموش میکنم ، تو دراز بکش کوچولو...
بدون توجه به حالم ، خودم رو روی تخت ول دادم ولی دردی که توی تنم پیچید نشون از یک سرماخوردگی اساسی بود...دست امیر حسام که روی پیشونیم نشست گرمای بدنم رو بیشتر حس کردم ،دستای اون مثل قطب بود ولی تنِ من آتیش...
امیر-قرص بخور بعد یکم استراحت کن ، برف بند اومده و هوا خیلی سرد شده ، نمیخوام ریسک کنم و الان ببرمت دکتر ، به محض اینکه هوا روشن شد به دکتر رضایی زنگ میزنم ، باشه...؟
-حالم خوبه...
با لبخندِ بی جونی جواب خیرگی من رو داد و قرص ها رو از جلد خارج کرد...
امیر-اون که صد البته ، بگیر بخواب خانومی...
-خوابم نمیاد ،هوا خیلی گرمه...
امیر-هوا گرم نیست تو تبت بالاست ، کاش برات بستنی نخریده بودم شیده...
لبخند کم جونی زدم و گفتم:-اونوقت کله ات رو کچل میکردم ، اینقدر بستنی بستنی میکردم که خودت به جای یکدونه برام دو تا میخریدی تا دست از سرت بردارم...
سری تکون داد ، قرص رو خوردم و اونم حوله ی خنکِ توی دستش رو روی پیشونیم گذاشت...اولش حس خوبی بود ولی یکدفعه ای لرز بدی به تنم نشست و دندون هام رو به حرکت و برخورد روی هم واداشت...پتو رُوم کشید ولی تاثیری نداشت و لرز از بین نرفت...واقعا از سرماخوردگی متنفر بودم ، درست و حسابی آدم رو عاجز میکرد...
-یک پتوی دیگه برام میاری امیر حسام...؟
توجه ای به حرفم نکرد و پتو رو کنار زد...یکم تعجب کردم ولی وقتی خودش کنارم دراز کشیدم دلیل کارش رو متوجه شدم...وقتی درست و حسابی جا به جا شد پتو رو به حالت اول برگردوند و بدون اینکه چیزی بگه یکی از دستاش رو زیر گردنم برد و با دستِ دیگه اش من رو به خودش نزدیک تر کرد...
امیر-الان گرم میشی کوچولو ، استراحت کن شیده...
سرم رو به سینه اش تکیه دادم و چشمام رو بستم...دوست داشتم بخوابم ولی از خواب خبری نبود ، بودنش اینقدر حس های متفاوتی رو بهم منتقل میکرد که دیگه به خواب فکر نمیکردم...
اینقدر چشمام رو روی هم فشار دادم که حس کردم الانه که سردرد هم به دردهام اضافه بشه...بیخیال خواب شدم و رو به دنیای کوچیکم که برام همه چیز شده بود چشم باز کردم...دنیایی که دوست داشتم فقط برای من باشه و بس...دنیایی که من براش نقش اول زن بودم و امیر حسام براش نقش اول مرد...دنیایی که دوست نداشتم هیچ نقش مکمل منفی ای توش دخالت داشته باشه...دنیایی که چند ماه بود آرزوم شده بود و من توی خواب و بیداری به داشتنش امید بسته بودم...دنیایی که از خدا فقط بودنش رو میخواستم و بس...
امیر-خوابت نمیبره...؟
سری تکون دادم و کوتاه گفتم:-نه...
امیر-چرا تو برعکس همه ی آدم ها رفتار میکنی...؟
لبخندی روی لبم نشست...رسیدیم به بحث همیشگی و شیرین من و آتوسا...بحث فرشته بودن من...!
-خوب اون که معلومه...
متعجب نگاهم کرد و با علامت سوالِ گنده ای که روی سرش بود پرسید:-چی معلومه...؟
-اینکه چرا من مثل بقیه رفتار نمیکنم...
امیر-بعد اون وقت چرا...؟
-چون من آدم نیستم پسرکم...من یک فرشته ی ناز و مهربون هستم که اشتباهی اومدم زمین ، ولی دیدم من که حالا تا اینجا اومدم ، این همه رنج سفر رو پذیرا شدم حداقل چند نفری رو از فیض وجودم بهره مند کنم و بهشون افتخار به این بزرگی رو اعطا کنم...
لبخندش باز شد...مثل همیشه برام خندید و من رو توی سیاهی چشماش اسیرتر کرد...
امیر-چه جواب کامل و جامعی ، خوش به حالِ خودم که جزو همون آدم ها هستم...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:-صد در صد...
خودم رو بالا کشیدم و سرم توی گودی گردنش قرار گرفت ، اینجوری راحت تر میتونستم حسش کنم ، هم وجودِ اون رو هم گرمای وجودِ خودم رو که به خاطر اون بالاتر داشت میرفت...نفسِ عمیقی کشیدم ، بوی تلخِ ادکلنش اولین چیزی بود که حسش کردم ولی نم نم برام عادی شد و حالا میتونستم نفس بکشم کسی رو که نفسم به نفسش بند شده بود...دستش که روی پیشونیم نشست من رو از حس و حالم خارج کرد
امیر-شیده پاشو کمکت بدم تا حاضر شی بریم درمانگاهی ، چیزی... انگار تبت داره بالاتر میره...
سرِ جام محکم موندم و سری تکون دادم...
-نه تبم بالا نرفته ، الان خوبم ...
امیر-شیده جان خدای نکرده تشنج میکنی...
-اونقدری تب ندارم شاید یک درجه باشه ، شاید هم کمتر...
امیر-آخه چرا تو اینقدر خیره ای دختر جون...؟
نمیتونستم بگم وجودم داره از این نزدیکی زیاد از حد گُر میگیره...نمیتونستم و نمیخواستم که بگم ، به خاطر توئه که دارم توی آتیش میسوزم...نمیخواستم ازم دور بشه...نمیخواستم این حس رو از دست بدم...
امیر-مطمئنی...؟
-اوهوم...
بازم توجه ای به حرفم نکرد...خودش رو به سمت میز کشید و چند لحظه بعد اون میله ی خنک و تلخ مزه توی دهانم بود و من باید چند دقیقه ای تحملش میکردم...بلافاصله که میله رو از دهانم خارج کرد با کفِ دستم زیر و روی زبونم رو پاک کردم تا بلکه اون مزه ی مذخرف از دهانم خارج بشه...
-اَه چقدر تلخ بود...
امیر-نیم درجه تب داری ، اگه بیشتر شد میریم دکتر و منم به حرف تو گوش نمیدم...
-نگران نباش بیشتر نمیشه ولی مطمئن باش چند روز همین جوری مهمون بنده میمونه و از اینجا تکون بخور هم نیست...من عادت های مذخرف این بدنم رو میدونم و باهاشون آشنا هستم ، وقتی مریض شدی یک هفته تو تخت بمون و ازش جدا نشو...فقط با اشتیاق ، زور ، ترس ، تشویق و تهدید سوپ بخور و قرص و شربت و آمپول...بعدش هم خلاص...
امیر-سوپ دوست نداری...؟
-دوست که دارم ولی اگه یک هفته ی تمام غذای غالب سوپ باشه اولش با اشتیاق میخوری تا خوب بشی ولی از روز دوم یا سوم دیگه اشتیاق نداری ، اون وقته که زور و تهدید و راه هایی که نام بردم به کار میاد...
لبخندی زد و در حالی که سرش رو روی بالشِ من میذاشت گفت:-نگران نباش من یک عالمه سوپ های مختلف بلدم که اگه هر وعده یکیش رو برات درست کنم شاید چند نوع دیگه هم بمونه که باید بعدا امتحانش کنی...اینجوری تنوع غذایی داری و اذیت نمیشی
ابرویی بالا انداختم و گفتم:-.واقعا...؟
امیر-اوهوم ، چهار ماه تو هنر نمایی کردی حالا دیگه نوبتِ منه...ولی بعد از اینکه خوب شدی باید یک لازانیای عالیِ شیده پز برام درست کنی ، قبول...؟
سری تکون دادم و چشمام رو بستم...چشمام کم کم داشت گرم میشد و من به این فکر میکردم که حتی مریضی هم کنارِ امیر حسام لذت بخش و عالیه...


-شیده اون اردک رو ببین ، مثل سعید این ور و اون ور نمیره...؟
چپ چپی به پسر نگاه کردم و با یک چشم غره ازش نگاه گرفتم و به سمتِ اردکی که میخواست نشونم بده برگشتم...بیچاره سعید معلوم نیست باز چه آتیشی سوزونده که این تعریف رو لایق شده...
-طفلک سعید کجا اینجوری راه میره...؟
شونه ای بالا انداخت و در حالی که تیکه های نان رو توی آب پرت میکرد گفت:-به نظرم که اینجوری اومد ، حالا هر چی تو بگی... چه خبر از مدرسه...؟
-هیچی مثل همیشه است...تکرارِ مکررات که تعریف کردن نداره...هر روز درس دادن و درس پرسیدن تازه هی درباره ی امتحانهای نهایی هم هشدار صادر میشه ، بدون هیچ تغییری...
دستش دورم حلقه شد و در حالی که سرم رو روی شونه اش میذاشت با لحن آروم و دیوونه کننده ای گفت:-شاید تکرار این روزها برای تو سخت و طاقت فرسا باشه ولی تعریف های تو از همین تکرارها و بی حوصلگی ها برای من یک دنیا ارزش داره کوچولو...
گرمای بوسه ای که از روی مقنعه به سرم زد آخرین چیزی بود که از اون صحنه به یاد دارم و بعد جلوی چشمام پرده ی سیاهی قرار گرفت ... چند لحظه بعد اون سیاهی جای خودش رو به یک زمین بازی کوچیک وسط یک عالمه درخت داد...روی تاب نشسته بودم و آروم آروم جلو و عقب میرفتم که یکدفعه دستی از پشت کمرم رو محکم گرفت و به عقب کشید...
-تو رو خدا من رو هول نده ، الان میفتم...
-مگه من میذارم بیفتی ، نگران هیچی نباش عزیزم...
وقتی بالا میرفتم چشمام رو میبستم ، وقتی پایین می اومدم خواهش و تمنا که دیگه هولم نده ولی کِی گوش داده که این دومین بارش باشه...؟
-تاب رو نگه دار خواهش میکنم ، جون شیده هولم نده...
دیگه هولم نداد ولی خبری هم از اینکه تاب رو متوقف کنه نبود...چند لحظه بعد جلوم ایستاده بود و داشت بهم لبخند میزد...لبخندی که باعث انحنای لبای من و در اخر هم همون لبخند همیشگیم میشد...دستاش رو از هم باز و من رو تشویق به پریدن از روی تاب کرد...میدونست عمرا این کار رو نمیکنم ولی تلاش خودش رو باید میکرد...
-نمی پَِری...؟
-مگه دیوونه ام...؟
-دیوونه نیستی ولی داری من رو دیوونه میکنی ، هزار دفعه گفتم جلوی من اونجوری نخند ...
-تقصیر خودته ، اگه اذیتم نکنی و بعد هم اینجوری خل بازی درنیاری منم به حرفت عمل میکنم...
صداش آروم شد ولی شنیدم که گفت:-هزار دفعه این حرف رو زدم ولی هزار دفعه هم دعا کردم که تو به حرفم گوش نکنی...
چشمام رو بستم تا حسی رو که از حرفش بهم منتقل شد بیشتر درک کنم و بیشتر توی اون خوشی فرو برم...لعنتی لحظه به لحظه ی وجودم رو توی اون ساعت ها خودش و اسمش پر کرده بودند...
چشمام خیره به اون اعدادی بود که یک روز باهاش عشق میکردم...قرمزی چراغ مثل قرمزی چشمای من زیادی توی ذوق میزد ولی واقعی بود...اخطار میداد...هشدار توش نهفته بود...ولی بعضی آدمهای بی فکر خیلی راحت ازش عبور میکردند و فکر میکردند خیلی زرنگ تشریف دارند ...
-نمیخوای حرف بزنی...؟
-خسته ام ، کجا بودی که اینقدر دیر کردی...؟
لبخندی زد و در حالی که خودش رو روی نیمکت بهم نزدیک تر میکرد گفت:-شرکت ، یک دنیا کار سرم ریخته بود...
قلبم مچاله شد...از این لبخندش...از این لحنِ حرف زدنش...از این راحتی کلامش...از این دروغی که بی پروا گفت و من شنیدم...از اینکه من رو ساده ، احمق و یک خر به تمام معنا فرض کرده بود...حقم بود...؟ این بی تفاوتی حقم بود...؟
-مثل اینکه امتحانا داره خسته ات میکنه ، سخته...؟
-از نهایی سال سوم که سخت تر نیست ولی آسون هم نیست...
سعی میکردم عادی باشم ولی خودم میدونستم که دارم بد نقش بازی میکنم...دارم خودم رو لو میدم...دارم تابلو بازی درمیارم... ولی اون بدون توجه به حرفم گفت
-موافقی با هم ناهار بعد از موعد بخوریم ، من از صبح هیچی نخوردم و دارم از گشنگی تلف میشم...؟
-وسط های راه بودم که مامان تماس گرفت گفت اتو و مامانش قراره بیان خونمون....دیدم تا اینجا اومدم بهت بگم بعد برم...
لبخندِ کم جونی زد و آروم گفت:-پس خرید چی میشه...؟
-میمونه برای یک وقتِ دیگه ، من رو میرسونی خونه...؟
نمیخواستم زیاد تغییر توی رفتارم شاهد باشه....هنوز باید میدیدم .. .میدیدم تا این قلب لامصبم آروم میگرفت... تا دلیل برای خفه شدنش جور میشد ... دلایل محکمی که دَر عشق و احساسِ دلِ ساده ی من رو تخته کنه...
سری تکون داد و اروم گفت:-حتما عزیزم...
ولی قلب من همچنان فشرده بود...من چندمین نفر بودم...؟ چندمین نفر بودم که این واژه رو از این آدم میشنیدم..."

دوباره اون خاطرات داشت برام تداعی میشد...دوست نداشتم تمام اون لحظات رو مرور کنم ولی انگار بیدار شدن از این کابوس شدنی نبود...تکونی به بدنِ بی حسم دادم ولی چشمام یاری نمیکرد تا به زمان خودم ، به خونه ی خودم ، به دنیای کوچیک ولی بی نهایت دوست داشتنی خودم برگردم...جیغ میزدم ، صدام رو به قول عزیز جون روی سرم انداخته بودم ولی لعنتی انگار شنیده نمیشد...انگار کسی نبود که من رو از اون حال و هوا بیرون بیاره...انگار همه من رو ، شیده رو ، فراموش کرده بودند... مگه عزیز جون نگفت که وقتی همه فراموشت کردن امیدت رو از دست نده...مگه نگفت که یکی اون بالا هست که هوای همه ی بنده هاش رو داشته باشه...مگه نباید الان باشی و من رو ببینی...مگه نباید الان بیای و دستم رو بگیری و من رو از این کابوس تلخ جدا کنی...مگه نباید صدام رو بشنوی...کجایی پس...؟ خدایا کجایی...؟ الان بهت نیاز دارم ، نه من همیشه بهت نیاز دارم ولی خیلی بی معرفتم...خیلی فراموش کارم و تو رو توی لحظه های خوب فراموش میکنم...خدایا تو بیا و بهم ثابت کن که مثل من فراموشم نکردی...بیا...
تکان های دستی که روی بازوم نشسته بود و من رو به شدت این ور و اون ور میکرد محرکی شد تا چشمام روباز کنم و با چهره ی گرفته ی امیر حسام روبرو بشم...خیسی قطره اشکی که از گوشه ی چشمم جاری شد کمی صورتم رو قلقلک کرد ولی من بی توجه به اون حس به چشمایی خیره بودم که بهم خیره شده بود و برام نگران بود...اینکه میدیدم تنها نیستم و الان و توی این لحظه درست کنارم نشسته ، باعث شد نفس آسوده ای بکشم و لبخند کم جونی روی لبهام ظاهر بشه...با لبخندِ من اخم هاش کم رنگ تر شد و با نوکِ انگشتش خیسی صورتم رو پاک کرد...
امیر-خوبی...؟
بی احتیاط سری تکون دادم که دردِ مذخرفی رو توی سرم باعث شد و چهره ام رو توی هم برد...
امیر-خدا اون زبون رو بهت داده که باهاش جوابِ من رو بدی خانم کوچولو...
-ساعت چنده...؟
خودم از صدای خودم تعجب کردم...البته تعجبی هم نداشت و همون دیشب هم میشد حدس زد که فردا گلوم چرکی میشه و صدام میگیره...
امیر-اوه اوه چه کردی با این صدا ، ساعت هم 9 صبحه...
-کلاس داشتم...
امیر-میدونم ولی به قول خودت شما یک هفته استراحت داری و باید بچسبی به تختت...
-حالا من یک چیزی گفتم...
امیر-دکتر ساعت 7 بهت سر زد ، برات دارو نوشته و قراره که تا همه اش رو استفاده نکردی از این اتاق خارج نشی ، تفهیم شد...؟
-حوصله ام سر میره...
امیر-یک فکری به حال اون میکنم ، الان فقط باید استراحت کنی...مامان تا یک ساعت دیگه میاد و منم میرم تا داروهات رو بگیرم...
-چرا به اونا خبر دادی...؟
امیر-میخواستی توی خونه تنهات بذارم و برم بیرون...قراره که بیاد و تا من برگردم پیشت باشه ، البته مطمئنم که بعدش هم از این جا بیرون برو نیست...
-نباید نگرانشون میکردی...
امیر-وقت کل کل با من نیست خانم ، اگه نمیگفتم وقتی میفهمید کله ی منِ بیچاره رو کچل میکرد...تازه بابا هم قراره ظهر از شرکت یکراست بیاد اینجا...
سری تکون دادم و بی خیال شدم ، مگه با مخالفت من چیزی تغییر میکرد...
-تشنه امه...
امیر-معده ی خالی نمیخواد آب بخوری ، اول یک صبحونه ی مختصر با هم میخوریم بعد بهت آب میدم البته با قرص هایی که دکتر برات گذاشته...
روی تخت نیم خیز شدم ولی دستاش که روی شونه ام نشست مانعم شد...
امیر-چیکار میکنی...؟
-کمکم کن بلند شدم ، باید صورتم رو بشورم و بعدش هم با هم یک صبحونه ی مختصر بخوریم...
لبخندی زد و گفت:-خیلی حال داری به خدا...صبحونه رو همین جا روی تخت میخوری ، برای صورتت هم بهتره از دستمال مرطوب استفاده کنی چون تو عادت داری با آب سرد کارهات رو انجام بدی و این اصلا خوب نیست...
-امیر حسام بدم میاد اینجوری چیزی بخورم...
امیر-باید باهاش کنار بیای عزیزم...
خیلی ریلکس بسته ی دستمال رو کف دستم گذاشت و خودش هم از اتاق خارج شد...گیر عجب آدمی افتادم من...
***
تما داروها یا خواب آور بود یا خلط آور...یعنی من از هردوشون متنفرم اساسی...نه خواب زیاد دوست داشتم نه مورد دوم رو...اَه ، من اصلا از سرماخوردگی متنفرم...اینقدر زود داروها اثر کردند که نه از اومدن مامان چیزی متوجه شدم نه از رفتن امیر حسام ، همه اش توی خواب و بیداری سیر میکردم ولی به عادت همیشگی چشمام بسته ی بسته بود البته عادت همیشگی من این دفعه با مرور خاطرات کهنه و پوسیده ی گذشته همراه بود...بعد از خواب هایی که دیشب دیده بودم نمیتونستم بی خیال تکرارشون بشم...
"-آخه چرا...؟
پوزخندی ناخودآگاه روی لبم نشست...نمیدونست چرا...حقم داشت ندونه...اون از کجا میخواست بدونه که اون روز توی اون پارک علاوه بر خودش و اون دختر یکی دیگه هم شاهد عشق بازی مختصرش بوده...اون از کجا میدونست که یک جفت چشم بعد از اون روز خیلی وقتها تعقیبش کرده و خیلی چیزها رو دیده...!
-نمیدونم چرا...فقط میدونم دوست دارم این مدت رو برم قزوین ، چند روز پیش که با خاله ام صحبت کردم ازم دعوت کرد منم چون خیلی وقته که بهشون سر نزدم قبول کردم...
اخم ترسناکی روی صورتش نشسته بود و در همون حال جواب داد
-میتونستی قبلش بهم خبر بدی ، نه اینکه روزی که میخوای عصرش راه بیفتی زنگ بزنی و بگی داری برای چند هفته میری قزوین...
-سرم شلوغ بود ، یادم رفت...
-یادت رفت...؟
خیره ی چشماش شدم ، گله مند بودم ولی دیگه برام مهم نبود...اگه به گله کردن بود که م حق بیشتری داشتم تا اون...دیگه میتونستم خوب نقش بازی کنم...دیگه نمیتونست توی اون سیاهی چشماش اسیرم کنه...دیگه نمیتونست من رو بازی بده...
سری تکون دادم و از روی صندلی بلند شدم ، فقط صورت و نگاهش همراهم شد...
-باید برم ، به مامان قول دادم زود برگردم خونه...
-یک چیزی شده شیده...
بدون توجه به جمله اش لبخندِ بی هدفی زدم و گفتم:-خداحافظ...
شاید میدونست چی شده...شاید هم نمیدونست و دنبال دلیلِ این اتفاق بود ، ولی دنبالم نیومد و کارِ من رو آسون تر کرد...
اومدم تعطیلات...تعطیلاتی که خودم باعثش بودم و از دعوت خاله هم به عنوان یک بهانه براش استفاده کردم...اومدم تا فراموش کنم......اومدم همون دختری که اون روز توی پارک شکسته بود رو از نو بند بزنم...اومدم تا نبینم ... نبینم کسی رو که برام بت عشق بود...کسی که برام انتهای آرزو بود...کسی که برای وجودم آرامش بود...کسی که برام نفس بود ولی خودش با دستهای خودش نفسم رو برید...این شکستن ، این تنهایی ، این غرور له شده ، این قلبِ مچاله شده حقم نبود...حقم نبود...!
هشتم محرم...اون پرچم های سیاه ، اون خیابون های پر از آدم ، اون صداهای محکم ، اون صف های مرتب و اون زنجیرهای بالا اومده ، همه و همه اش باعث شد حرف بزنم با کسی که توی هیاهوی زندگیم و خوشی هاش فراموشش کرده بودم...درد دل کنم با کسی که فقط حرفام رو گوش کرد ، ازم انتقاد نکرد ، بهم سخت نگرفت ، نشون داد که تا اخرش کنارم میمونه و من رو امیدوارم کرد...درسته که از اون روز به بعد یک دیوارِ یخی نفوذ ناپذیر دور حصار قلبم کشیدم ، ولی قبلش کمکم کرد تا مهر و محبت به اون و آدمهای اطرافم رو جمع و جور کردم و توی قلبم بذارم...اون روز با خودم یک قول و قراری گذاشتم و حالا سه سال و نیم از اون روزهای پر از یاس میگذره...حالا بعد از سه سال یکی پیدا شده که با گرمای وجودش اون دیوارِ یخی رو آب کنه...شیده رو از تنهایی اطرافش بکشه بیرون...یک تکون اساسی به خودم و احساسم بده...دو دلی رو از وجودم پاک کنه...بهم ثابت کنه که به خواستنش یک دل شدم... ولی کاش توی خواستن ، اون هم دل به دلم بده...


امیر-شیده خانم بلند شو که وقته داروهاست...
روی تخت غلتی زدم و پشت بهش به کارِ این سه روز که همون استراحت کردن بود ادامه دادم...دیشب به خاطر خس خس گلوم و سرفه های خشکم خوب نخوابیده بودم و الان با اونکه خیلی بهتر شده بودم ولی اصلا حس و حال بلند شدن نداشتم...
امیر-پاشو واگرنه از راههای دیگه وارد میشم شیده...
بلوف میزد...اگه مریض نبودم از این تهدیدش میترسیدم ولی الان که حالم خوب نیست عمری اگه حیله ای به کار ببره...بازم صداش بود که افکارم رو کات کرد
امیر-اون دفعه رو که یادت نرفته...؟
یادم بره...؟؟؟ مگه میشه فراموش کرد که این بچه پررو چه بلایی سرم آورد...اصلا مگه چقدر از اون شاهکار گذشته...برگشتم دو ماه پیش ، تازه از دانشگاه برگشته و بعد از 8 ساعت کلاس واقعا خیلی خسته بودم...مثلا میخواستم استراحت کنم و بعد بلند شم برای شام یک چیزی تدارک ببینم ... همون جا روی کاناپه ی جلوی تلویزیون دراز کشیدم ولی نفهمیدم کی چشمام روی هم افتاد و کی خوابم برد ، فقط وقتی به خودم اومدم که یک لیوان آب همراه با صدای بلند امیر حسام که اسمم رو صدا میزد تنم رو لرزوند...طبق گفته ی خودش دقیق 5 دقیقه من رو صدا کرده بود و منم بی جواب گذاشته بودمش...حالا راست و دروغش پای امیر حسام ، ولی من هیچ وقت آدمی نبودم که اینقدر بیدار شدنم مشکل باشه...ولی بعد از اون ماجرا دو چیز برام عبرت شد...یک...هیچ وقت روی کاناپه ، مبل و اصلا هیچ وقت بیرون از اتاقم نخوابم...دو.. اینکه همیشه مراقبِ حمله های ناجوانمردانه این بشرِ پرروی خدا باشم...
امیر-بیدار نمیشی شیده خانم...؟
بالاخره قید خواب رو زدم و لای چشمام رو باز کردم...اَه ، رو به پنجره بودم و آفتاب یکراست از لای چشمام تا ته مغزم نفوذ کرد...به این میگن یک ضد حال اساسی در لحظه ی شروع...با یک غلت به حالت اول دراومدم ولی اینبار پای امیر حسام که روی تخت نشسته بود تمام وسعتِ دیدم رو گرفت و سیاهی رو جلوی چشمام آورد...سرم رو یکم عقب تر کشیدم و به بالا نگاهی انداختم...نیشش باز بود و حسابی داشت با خودش حال میکرد...آقا فکر کرده ، شیده با این تشرهای توی خالی عقب نشینی نمیکنه...اومدم چشمام رو ببندم که دستاش روی شکمم نشست و شروع کرد...بازم یک حمله ی غافلگیر کننده ، من به شکمم ناجور حساس بودم و اونم دقیقا وقتی که دخترای بی معرفت داشتند من رو توی اتاقم قلقلک میکردند سر رسید و این موضوع رو فهمیده بود ، نباید سوء استفاده میکرد...
همون جور که روی تخت به خودم می پیچیدم و در همه ی اون لحظه ها امیر حسام هم من رو دنبال میکرد ، سعی میکردم از زیر دستش در برم ولی من در مقابل اون هیکل و اون همه عضله جوجه ای بیش نبودم...
-امیر حسام...قلقلکم نکن ...
امیر-حقته کوچولو ، تا تو باشی که وقتی صدات میکنم جوابم رو با پشت کردن ندی...
به سمت دیگه ی تخت برگشتم و اونم که حالا قید اون کت و شلوار اتو کشیده رو زده بود همراهم چرخید و پاهاش رو دو طرف بدنم فیکس کرد ، سعی داشت من رو از پهلو به پشت برگردونه و کار رو خودش رو راحت تر کنه...با چند بار فشار دستش که ناجور خنده ام می انداخت و دل و روده ام رو بهم می پیچوند مجبورم کرد که به پشت دراز بکشم و با دو تا دستام به حمایت از خودم بربیام...
-امیر حسام نکن...دارم بیهوش میشم...
امیر-الان بیدار شدی دیگه...؟
چشم غره ای حواله اش کردم و صورتم رو به سمت دیگه برگردوندم...مثل اینکه سر صبحی زیادی از حد شارژ بود که این بلا رو سرم آورد...خوبه بعد از اون روز بهش گفتم از چیزی که دیدی نباید سوء استفاده کنی ولی...
امیر-حرص نخور شیده ، یادته که من اون روز بهت هیچ قولی ندادم...
رو نیست که...خوشم میاد که زود هم خودش رو تبرعه میکنه...
-ولی نگفتی قراره اینجوری بهم ناجوانمردانه حمله کنی...
لبخندی زد و همون طور که خودش رو روی تخت می انداخت گفت:-کجاش ناجوانمردانه بود...؟ به نظر من که همه اش تقصیر خودت بود ، اینطور فکر نمیکنی...؟
دستش رو قائم کرده بود و بهش تکیه داشت...یکم خیره چشماش شدم ولی انگار نه انگار ، یک چیزی هم بدهکار شدم...
-نخیرم اینطور فکر نمیکنم...قرص های من کو...؟
امیر-اول صبحانه بعد قرص ،پاشو بریم صورت خانم رو بشوریم و بریم سر میز که من دارم از گشنگی تلف میشم...
زبونی براش درآوردم و گفتم:-بازم تقصیر خودته...
مظلوم صورتش رو برگردوند و نگاهی به من که داشتم روی تخت نیم خیز میشدم کرد...
امیر-بیا و خوبی کن...بدِ که این چند روز باهات همراهی کردم و همه ی وعده های غذاییم رو سوپ تناول نمودم...؟
همراه با لبخند دستِ دراز شده اش رو گرفتم و از روی تخت بلند شدم...
-بد نیست ولی تقصیر من هم نیست...
امیر-اوکی با تو حرف زدن مثل آب توی هاون کوبیدن می مونه ، بیا برو صورتت رو بشور حداقل یک صبحانه ی درست و درمون بخوریم...
چشمام روی هم گذاشتم و به سمت سرویس توی راهرو رفتم ، توی این چند روز اینقدر توی اتاق مونده بودم که برای یکم تنوع حاضر بودم به سرویس بهداشتی هم متوسل بشم...البته وقتهایی که زیاد از حد حوصله ام سر میرفت روبروی پنجره ی قدی سالن که به تراس خونه راه داشت ، روی صندلی راک خودم می نشستم و به بیرون خیره میشدم...
-من شیرکاکائو میخوام...
امیر-شیر ساده بهتره...
-نوچ شیر کاکائو میخوام و اصلا هم کوتاه نمیام ، حالم خوبه امیر حسام تازه فردا هم میخوام بیام دانشگاه...
امیر-نه بابا ، تنهایی تصمیم گرفتی...؟
سری تکون دادم و در حالی که به کوتاه اومدنش توی شیر خوردن نگاه میکردم گفتم:-اوهوم...
لیوان شیر کاکائو رو از دستش گرفتم و همونطور که داشتم لقمه ام رو میخوردم روی میز گذاشتمش...
امیر-نه این دو سه روز هم استراحت کن برای کلاس شنبه بیا دانشگاه...
-دیگه داره حوصله ام از خونه موندن سر میره...
امیر-ولی الان تنت مساعد دوباره مریض شدنه ، یک باد که بهت بخوره دوباره حالت بد میشه...تازه تا آخر زمستون هم از بستنی خبری نیست...
چشمام باز موند...این دیگه چیه...به اینم میگن راه حل...؟ نگو تو رو خدا ، من بدون بستنی نمیتونم زندگی کنم...
یک لحظه به آخر افکارم توجه کردم ، ناخودآگاه خنده ام گرفت...یعنی خاک تو سرت با این فکر کردنت شیده...بدون بستنی نمیتونم زندگی کنم...!!!
امیر-چیه ، به چی میخندی کوچولو...؟
سری تکون دادم و هیچی نگفتم...راست میگفت دیگه ، چی داشتم که بگم ... اگه اون شب یکم بیشتر رعایتِ حال خودم رو میکردم حالا به این وضع دچار نمیشدم...با فشار دستِ امیر حسام که روی شونه هام نشسته بود افکارِ تنبیه کننده رو کنار زدم و سرم رو بلند کردم...درست بالای سرم وایستاده بود و خیره ی صورتم بود...
-نمیخوای بری شرکت...؟
لبخندی زد و با یک اشاره به لباساش گفت:-اول باید یک فکری به حالِ این وضع بهم ریخته ام بکنم...
ابرویی براش بالا انداختم و با ناز گفتم:-این یکی دیگه تقصیر خودِ آقا بود ، اگه من رو اذیت نمیکردی این شکلی نمیشدی...
موهای بهم ریخته ام رو بیشتر بهم ریخت و با لبخندِ همیشگیش ازم دور شد...منم آخرین لقمه ای رو که برام درست کرده بود رو خوردم و ته لیوانم رو سر کشیدم...
امیر-شیده به میز کاری نداشته باش ، بیا اینجا برات یک سوپرایزِ عالی دارم...
چی از این بهتر...کلا وقتِ مریضی من تنبل ترین دختر دنیا بودم و منتظر یک بهونه که از زیر کار در برم...بی خیال میز شدم و به سمت اتاقش رفتم ، داشت دکمه های بلوزش رو باز میکرد...
امیر-اول یک بلوز برای من از توی کمد بیار...
اینم از سوپرایزش...تا بخواد ازش رو نمایی کنه باید هفت خان رو رد کنم...
کمد لباس ها رو باز کردم و یک نگاهِ کلی به بلوزها انداختم...دوست نداشتم...یعنی اصلا توی زمستون کت و شلوار رو برای مردها دوست نداشتم...همیشه سر این مسئله با شروین هم بحث داشتم و همیشه هم بهش چیره میشدم...یک پلیور کرم قهوه ای از کمد بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم...یک رکابی سفید تنش بود که ناجور داشت جر میخورد ، ولی بد بجور داشت من رو هوایی میکرد...!
امیر-بعد به این میگن بلوز...
به خودم اومدم و چشم از اون همه پیچ و تاب گرفتم ، لامصب انگار جاذبه داشت...
-نوچ به این میگن پلیور ، برای زمستون ها بافته و خریده میشه ، ولی نمیدونم توسط جنابعالی کی پوشیده میشه...
امیر-میخوام برم شرکت شیده جان...
آروم بهش گفتم:-خوب برو...
امیر-همیشه با تیپ رسمی میرم شرکت...
نگاهی به پلیورِ توی دستم انداختم ...
-خوب اینم رسمیه...نگفتم که با سوییشرت و گرمکن برو شرکت ، پلیور و پالتو بپوش...
نگاهش جدی شد...مثلا داشت به پیشنهادِ بنده فکر میکرد ولی نمیدونست تا این رو نپوشه من نمیذارم پاش رو از این خونه بیرون بذاره...بدون توجه به فکرهاش از بین شلوارها یک کتان قهوه ای بیرون کشیدم و به سمتش رفتم ، شلوار رو به دستش و دَرِ حموم رو بهش نشون دادم...تعجب کرده بود ولی چاره ای جز اطاعت کردن نداشت ، اونم دیگه شیده رو شناخته بود ...
با بسته شدن در حموم منم به سمت کمد برگشتم و پالتو ها رو زیر و رو کردم...رنگ ها توی یک طیف بود ، از طوسی روشن شروع شده بودُ و تا مشکی ادامه داشت...البته یکی دو تا قهوه ای هم بود که طرحش بلند بود و من دوست نداشتم...
-آهان ، خودشه...
امیر-چی خودشه...؟
به این میگن بی دقتی توی فکر کردن...یعنی چی که آدم بلند بلند فکر کنه...؟ البته یک رمان قبلا خونده بودم که دختره بلند بلند فکر میکرد و چند بار هم این به نفعش شد ولی اصلا جالب نبود ، اینجوری آدم زود لو میره و بی آبرو میشه...
سری تکون دادم و نیم پالتوی شتری رنگ که بین دو تا پالتوی قهوه ای رنگ قرار داشت رو بیرون کشیدم...
-اینم از این ...
امیر-نمیشد کار رو راحت کنیم و من یکی از همون کت و شلوار هایی رو که پشت هم ردیف شده رو بپوشم...؟
-نوچ ، فردا بازم میتونی تیپ مورد علاقه و رسمی خودت رو بزنی ولی امروز همین هایی که دادم رو میپوشی ، افتاد...؟
امیر-بله بانو...
پالتو رو از دستم گرفت و یکی از کیف پولهایی رو که توی میز بود رو توی جیبِ بغلش قرار داد...دلیل این همه کیف پول رو نمیدونستم چون خودم بیشتر کیف پولم روی میز بود و همیشه موقع بیرون رفتن هم دستم میگرفتم مگه اینکه مهمونی چیزی قرار باشه برم...وسطِ مرور کردن عادت های روزنه ام یاد سوپرایزش افتادم...شال گردنِ بلندش رو به دستش دادم و ازش پرسیدم
-راستی سوپرایز من چی هست...؟
امیر-آهان داشت یادم میرفت ها...
به سمت میزش رفت و یکی از کشوها رو باز کرد و چند لحظه بعد دستش بالا اومد و یک جا سی دی کوچولو هم دستش بود...
-این چیه...؟
امیر-خودت ببین...
جا سی دی رو ازش گرفتم و زیپش رو باز کردم...با دیدن خطِ طرف و نوشته های روی دی وی دی میشد حدس زد کارِ کیه...
سیتی هال و رابین هود رو برام فرستاده بود...یعنی به آتوسا میگن یک دختر بی نظیر و با فکر...یک راه درست و حسابی برای گذروندن وقت برام پیدا کرده بود ، خودم میخواستم توی تعطیلات دو ترم فیلم ببینم ولی الان هم وقتِ خوبی بود...
-کارش حرف نداره...
امیر-میدونست خوشحالت میکنه ، دیروز بیرون دانشگاه دیدمش و این ها رو بهم داد...
-خوراک حوصله برام فرستاده...
امیر-پس وقتت رو بگذرون تا من برم و برگردم...
سری تکون دادم و با لبخند گفتم:-مواظب خودت باش...
امیر-تو بیشتر کوچولو...
همزمان با حرفش یک کوچولو لپم رو کشید و بعد هم از اتاق خارج شد...


آتو-راستی شیده قرار بود درباره ی اون شب بهم بگی...؟
سرم رو از ظرف ژله ی گرفتم و به آتوسا که روی میز نشسته بود نگاهی کردم...
-کدوم شب...؟
آتو-همون شبی که آهوی گریز پا اومده بود خونتون...
-اهان ، من که بهت گفتم چیزی نمیدونم...
آتو-همونی رو که میدونی بگو...
-زمانی که داشتند حرف میزدند من داشتم فیلم نگاه میکردم و چیزی نشنیدم ، بعدش هم که امیر حسام اومد برای خواب چیزی نپرسیدم و به تبع اون هم چیزی زیادی نگفت...
آتو ابرویی بالا انداخت و با شک گفت:-پس یک چیزی گفته...
-هان...
آتو-گفتی امیر چیزِ زیادی نگفت ، یعنی یک چیزی گفته...
- اخماش خیلی تو هم رفته بود و اون شب شده بود عین دیوونه ها...خودم چیزی نپرسیدم ولی اون خیلی مختصر گفت که براش خواستگار اومده و آهو موافق نیست ، چون خاله اش به حرف امیر حسام گوش میده و قبولش داره ازش خواسته که پا در میانی کنه و موضوع رو فیصله بده...
آتو-به امیر حسام چه ربطی داره...؟
-منم اولش همین سوال رو از خودم پرسیدم ولی بعد گفتم خوب چه اشکالی داره از پسر خاله اش کمک نگیره از کی کمک بگیره...؟
آتو-مشکوکه...
-کم کارآگاه بازی در بیار ، بیا ژله بخوریم...
ظرف بلوری که ژله رو توش برگردونده بودم رو جلوش گرفتم و اشاره ای بهش کردم...
آتو-چه خوشگل شده...
-کارِ دست شیده خانم باید هم خوشگل و خوشمزه بشه ، یادته اولین بار که ژله برگردوندیم چی شد...؟
آتو-مگه میشه یادم بره که گند زدیم به رومیزیِ خداد تومانی مامانم...
-ولی عجب شل و ول شده بود...
آتو-خیلی زیاد توی آب گرم نگهش داشتیم ، ولی بعد از اون ماجرا دیگه لِم کار دستمون اومد...برات ضرر نداره...؟
سری تکون دادم و در حالی که پیش دستی ها رو به دستش میدادم گفتم:-نه بابا چه ضرری ، حالم خوبه خوبه می بینی که...
اتو-فیلم ها چطور بود...؟
-عالی ، خداییش حوصله ام سر رفته بود...
آتو-چرا این چند روز رو نرفتی خونه ی خودتون...؟
-اینجا راحت ترم
خودم رو مشغول برش ژله کردم تا هم جواب کوتاهم زیاد به چشم نیاد هم اینکه سوالِ دیگه ای در این رابطه نپرسه...چون نمیخوام بهش بگم که اینجا آرامش بخش ترین جای دنیاست...که اینجا خوشبخت ترین دختر دنیام...که من اینجا پر از حس های قشنگ و رویایی هستم...
آتو-راستی صنم رو امروز دیدم ، از قضیه ی امتحانای هفتگی خیلی شاکی بود...
-میدونم ، اون کلا دوست نداره وسط ترم درس بخونه و امیر حسام هم خیلی این موضوع رو جدی گرفته...
آتو-کوتاه نمیاد...؟
-عمری ، دیدی که اون شب چی گفت...
آتو-خیلی سخت گیره ، خوبه که من باهاش کلاس ندارم...
-عوضش خیلی خوب درس میده...
آتو-کم از آقاتون تعریف کن...
-واقعیت رو میگم دیوونه ، همه ی بچه ها حرفم رو قبول دارند ولی خوب به وقتش هم خوب ضدحال میزنه...
آتو-داشتم ماشین رو پارک میکردم موتور رو توی پارکینگ دیدم...
-دیروز آوردش...چند وقت پیش بهش گفتم میخوام با موتور عکس بندازم گفت میره از نمایشگاه دوستش میاردش ، دیشب بالاخره طلسم رو شکست ...
آتو-منم عکس میخوام...
لباش رو جمع کرده بود و مثل بچه ها اماده پاکوبی روی زمین بود...
-خوب برو عکس بگیر...
آتو-برو بابا هوا الان خیلی سرده...
-میخوام با اون لباسی که برای مژی خریدی ولی قسمتِ خودم شد باهاش عکس بگیرم...
آتو-عالی میشه ، رنگاشون خیلی بهم میاد...
سری در جهت تایید حرفش تکون دادم و مشغول خوردن شدم...فقط یک روز دیگه از تبعید من به داخل چهار دیواری خونه مونده بود و من برای شنبه و بیرون زدن از اینجا لحظه شماری میکردم...
***
میان اون همه تاریکی ، روبروی پنجره ایستاده بودم و به سفیدی برفی که نیمی از تراسُ بدون سرپوش ما رو پوشونده بود ، خیره بودم ... سیاهی داخل خونه و سفیدی آسمون زیادی تو ذوق میزد ولی من همیشه عاشق همین منظره های زمستونی ام ... سفیدی و سرخی آسمون یک حس و حال خاص داشت و من هیچ وقت دیدن این صحنه رو از دست نمیدادم ... هر چند که الان به خاطر این مریضی و قولی که به امیر حسام دادم مجبورم به دیدنش اون هم از پشت شیشه اکتفا کنم.
امیر-شیده ... شیده خانم کجایی؟
با شنیدن صداش ناخودآگاه لبخندی روی صورتم نقش بست ، حداقل برای خودم انکار نشدنی بود که از حس بودنش بی نهایت خوشحال میشم و لحظاتی که با اون توی این خونه سپری میشه هزار برابر رنگی تر از لحظات بی حضور امیر حسام است ...
-بیا ته سالن کنار پنجره ایستادم ، فقط برق رو روشن نکن امیر حسام ...
صدای قدم هاش که به خاطر تاریکی روی زمین کشیده میشد هر لحظه نزدیک تر میشد و ضربان قلب من رو هم بالاتر میبرد ... با آروم شدن ، بعد هم بی حرکت شدن امیر حسام حدس اینکه به جایی که من ایستادم رسیده ، سخت نبود ولی میترسیدم نگاه از بیرون بگیرم و به طرفش برگردم
امیر-خوبی ... ؟
سوالش کوتاه ولی خیلی گویا بود ... گرمای دستش که بازوم رو چسبیده بود ، داشت کل وجودم رو گرم میکرد ... دستم رو روی دستش گذاشتم و با یک فشار کوچیک جوابش رو دادم
-خوبم ، خوبِ خوب ...
امیر-مطمئنی ... ؟
سری تکون داده و بی جواب گذاشتمش ، اون هم با یک جا به جایی کوچولو درست پشت سرم ایستاد و دستاش رو روی شکمم حلقه کرد ... توی سکوت امیر حسام ، من هم آروم و پر لذت از لمس وجودش بهره میبردم و به آینده ی نامعلومی که پیش رو داشتم فکر میکردم ...
امیر-اینجوری بدون لباس گرم اومدی وایستادی اینجا ، نمیگی از لای پنجره باد میاد دوباره حال و احوالت بهم میریزه ... ؟
-باد کجا بود ... ؟ هوای خونه خیلی هم خوبه ...
امیر-برای هر چیزی که من میگم حتما یک جوابی بده ها ... !
لبخندی به لحن پر حرصش که از کارهای من نشأت میگرفت زدم و سری تکون دادم
امیر-بعد این سر تکون دادن یعنی چی ... ؟
-یعنی من دارم حرفت رو تأیید میکنم ...
امیر-رُو نیست که ...
سرم رو به سینه اش تکیه دادم و بی خیال جواب شدم ، البته نه به خاطر اینکه جوابی توی آستین نداشتم بلکه فقط به خاطر اینکه ثابت کنم که دخترِ حاضر جوابی نیستم ... ولی برای جلوگیری از حس لالی ، که ممکن بود بهم دست بده شروع کردم از علایقم گفتن
-آسمون سرخ و سفیدِ برفی رو خیلی دوست دارم ... دونه های برف ، سفیدی برف حس قشنگی توی دلم جاری میکنه ... با اونکه تابستونی محسوب میشم ولی عاشق زمستونم ، دوست دارم همه فصل ها رو کنار بزنم و برسم به اینجا ...
یک لحظه به فکرم رسید بگم که تا چند ماه پیش انجماد و سرمای این فصل درست هم تراز انجماد و سرمای دلم بود ولی ... با دیدن تو ، با اومدن تو ، با داشتن تو همه چیز توی زندگیم رنگ و بوی بهار گرفته ... درسته که هنوزم زمستون فصل مورد علاقه ی منه ولی گرمای وجودم رو با هیچ چیز عوض نمیکنم ... اما از این همه فکر هیچ حرفی به دهانم منتقل نیومد تا گفته و شنیده بشه ...
امیر-ولی من بین فصل ها بهار رو بیشتر دوست دارم
شاد بودم از بودنش ... شیطون شدم و شونه ای بالا انداختم
-همین اختلاف سلیقه هاست که زندگی رو زیبا میکنه...
حلقه دستش تنگ تر شد و سرش توی گودی گردنم جا گرفت و من دوست داشتم فکر کنم که با حرفم تکونش دادم و این حرکت یک نشونه است ...
تک تک سلولهای بدنم وجودش رو میطلبید و به هیچ عنوان نمیخواست این پیوند و نزدیکی قطع بشه ولی ...
امیر-خانم کوچولو قصد نداره به ما شام بده ... ؟
لبخندی زدم و گفتم:-غذا آماده است ، الان میز رو هم آماده میکنم
خواستم از آغوشش خارج بشم که با یک حرکت و فشار کوچیک من رو به سمت خودش برگردوند و مجبورم کرد سینه به سینه اش وایستم ... صورتم روبروی گردنش بود و اون همه قدرت ناجور داشت هوایی ام میکرد تا یکم جلو بکشم و ببوسمش ، ولی من با آخرین توانی که برام مونده بود سعی در جلوگیری از این کار داشتم ... دوست داشتم هر چه زودتر حرفی که به خاطرش به این پوزیشن مجبور شدم زده بشه و منم از این هوس رها بشم ولی حرفش ...
امیر-ممنون که زود خوب شدی شیده...
سرش پایین اومدو لبهاش روی پیشونیم نشست ، گرم و طولانی اونجا رو بوسید ... چشمام از حس این همه لذت ناخودآگاه بسته شد و من نه به گذشته ، نه به آینده که فقط به همین لحظه ی ناب که توش بودم فکر میکردم ... چند سانتی از صورتم فاصله گرفت و منم به خودم جرات دادم و چشمام رو باز کردم ولی اون در حالی که به چشمام خیره شده بود گفت:
امیر-دیگه دوست ندارم این چشمها رو سرخ و بی رمق ببینم ...
اینبار به مقصد چشمام فاصله رو از میان برداشت و نفس رو توی سینه ام حبس کرد ...اینبار عقب نکشید ، محکم ایستاده بود و داشت من رو از پا در می آورد...پایین اومده بود و مماس صورتم قرار گرفته بود ، نفسم توی سینه حبس و ضربان قلبم بی داد میکرد ولی اون قصد عقب نشینی نداشت...قفسه ی سینه ام با فشار زیاد بالا و پایین میشد و من رو عاجز از هرگونه انکاری میکرد...چشمام رو آروم باز کردم و به چشمایی که سنگینی نگاهش رو چند لحظه ای بود حس میکردم خیره شدم...شاید حرکاتش رو میشد تفسیر کرد ولی چشماش رو...نه ، نمیشد گفت توی اون سیاهی چه خبره و من هنوزم فکر میکردم با ناخوانا ترین چشمهای دنیا روبرو هستم...با باز شدن چشمهام لبخندی زد و با فشار دستش من رو کنار خودش مجبور به حرکت کرد و طلسم امشب رو شکوند...یک نفس عمیق ولی آسوده کشیدم و آروم شدم...


عسل-به نظر من حلقه اش سرکاریه ، سامی میگفت خبر صد در صد داره...
شراره-بعد از کجا خبر داره...؟
عسل-حالا بماند ، ولی سامی تا مطمئن نباشه حرفی رو نمیزنه...
سمانه-درباره ی سامی باهات موافقم ، ولی حالا طرف زن داشته باشه یا نداشته باشه چه تفاوتی به حال شما داره...؟
شراره-شاهکار خانم قراره ژیلا جون مخ زنی کنه...
سمانه-بهش پا نمیده...
عسل-شاید...ژیلا میگه به امتحانش می ارزه ، اینقدر از پسره خوشش اومده که خیلی جدی میخواد خودش رو بندازه به طرف...
سمانه-ژیلا مشکل روانی داره ، بهتره بهش بگیم که باید با اهلش تیک بزنه...این آقا اینکاره نیست...
شراره-قیافه اش خیلی توپه ، همین موضوع ژیلا رو جو گیر کرده...
عسل-سامی هم به خاطر دلِ خودش داره بهش پر و بال میده ، بلکه ژیلا دست از سرش برداره
سمانه-سامی هم سرکارِ تشریف داره...
نگاهم رو از گروهشون گرفتم و مشغول خوندن جزوه ی صنم شدم ، معلوم نبود چقدر وقتِ اضافه دارند که اینجور بحث ها راه انداختند همیشه فکر میکردم اونایی که پی درس و مشق هستند زیاد توی این مقولات وارد نمی شن ولی با ورود به این کلاس و دیدن این بچه ها فهمیدم که همیشه اشتباه فکر میکردم...ساعت اول با امیر حسام کلاس داشتیم و به احتمال صد در صد آقا میخواست امتحان بگیره ، هر چند که دیروز مجبورم کرد بشینم و به کل مبحث اون جلسه ای که غایب بودم گوش بدم ولی توی خونه ای که فقط من و امیر حسام داخلش باشیم کلا تمرکز من معلوم نیست کجا غیبش میزنه ، بعد آقا انتظار داره من الان درس رو فول باشم و اون دو تا سوال رو کامل جواب بدم...جزوه ی صنم هم که کلا فقط 5 صفحه نوشته شده و معلوم بود که نصفه و نیمه است...
صنم-ول کن شیده جون ، توی این چند دقیقه تو فیلسوف بشو نیستی...
دهان کجی کوچولو و نامحسوسی بهش کردم و رو ازش گرفتم...
-میمردی جزوه ات رو کامل بنویسی...؟
صنم-همین از دستمون برمی اومد خانم ، خیلی دلت هم بخواد...
لبام رو جمع کردم و خیلی آروم گفتم:-نوموخواد...
صنم-غلط کردید ، هم تو ، هم دلت...جزوه به این خوبی و خوش خطی...
-یکی فقط تو خطاطی یکی میرعماد ، اعتماد به نفست منو کشته...
صنم-کم مریض بودی و دانشگاه رو پیچوندی ، حالا میخوای بمیری و بندازی گردن من...
-خفه بابا ، پس این استادِ کی میاد...؟
صنم-مگه من توی جیب استادم که بدونم کی میاد ، اصلا اومده دانشگاه...؟
-آره بابا با هم...
ورود امیر حسام از یک سوتی عظیم جلوگیری کرد...میخواستم بگم با هم از خونه زدیم بیرون مگه میشه نیومده باشه...خدا رو شکری صنم به چیزی مشکوک نشده بود و منم تونستم یک نفس راحت بکشم...
صنم-اینم از استاد...
روی صندلیِ کنارم نشست و دفترش رو از روی میزِ من برداشت...مشغول باز کردن کلاسورم بودم که صدای دَرِ کلاس باعث شد نگاه بالا بیارم و به اون سمت برگردم...ژیلا بود که با ناز و عشوه در حالی که کیفش رو روی دستش انداخته بود وارد شد و با یک لبخند مثلا دختر کش که من داشتم باهاش بالا می آوردم گفت:-اجازه هست استاد...؟
امیر-ده دقیقه تاخیر از ساعت کلاس ، ولی با توجه به اینکه خودمم همین الان اومدم میتونید بشینید خانم
ژیلا-مرسی...
بعد از تشکر خیلی با آرامش و ناز چند قدم رو برداشت و کنارِ شراره دوستی صمیمی اش نشست...چند لحظه ای با هم پچ پچ کردند که با ضربه ی خودکار امیر حسام که روی میزش زده شد ساکت شدند و اون هم مشغول گفتن مبحث جدید شد...ولی نمیدونم من چرا تمام مدت توی حرکات ژیلا و دوستاش دقیق شده بودمو به حرفایی که چند دقیقه پیش شنیده بودم فکر میکردم ...یک حسی بهم میگفت کسی که داشتند درباره اش حرف میزدند امیر حسام بود و این موضوع با اینکه خیلی بی اهمیت و غیر قابل توجه بود ولی من رو آزار میداد...با فشار دستِ صنم به خودم اومدم ، به سمتش برگشتم و گفتم:
-چیه...؟
با ابروهاش سمت تخته رو نشونم داد و من بی معطلی به اون سمت برگشتم....امیر حسام دست از درس دادن برداشته بود و به ما خیره بود...
صنم-برو دیگه...
مثل خودش خیلی آروم پرسیدم:-کجا...؟
صنم-پای تخته...
چشمام از فرط تعجب داشت میزد بیرون...
-چرا باید برم پای تخته...؟
صنم در حالی که داشت اون حرفا رو از توی دهانش تف میکرد بیرون گفت:-برای جواب دادن به سوالاش...
جوابش اینقدر غیر منتظره بود که ناخوداگاه از جام بلند شدم که با واکنش امیر حسام مواجه شد...
امیر-بالاخره تصمیمتون رو گرفتید خانم صالحی ، لطفا تشریف بیارید اینجا...
این معلوم هست چی میخواد...قرار بود هر هفته امتحان بگیره نه اینکه پرسش داشته باشه ، اونم از کی...؟ از منِ بیچاره که هیچی از جلسه ی قبل نمیدونم...با پاهایی که یکم توی رفتن دو دل بودند دو ردیف فاصله رو صفر کردم و جلوی تخته ی سفید رو به کلاس و مایل به امیر حسام ایستادم...ای خدا بگم چیکارت کنند بشر که الان میخوای من رو ضایع کنی...داشتم به خودم که دیشب تمام حواسم رو به درس ندادم و امیر حسام که دیشب کلید کرده بود روی درس فحش میدادم که صدای یکی از پسرهای کلاس بلند شد...
سامی-استاد خانم صالحی جلسه ی پیش غایب بودند...
با حرفش اول خوشحال شدم که این موضوع عنوان شده ولی بعد گفتم اصلا به این فضول خان چه ربطی داره که این مسئله رو پیش کشید...
امیر-فکر کنم من لیست حضور و غیاب رو جلوی خودم داشته باشم آقای مهدوی
صنم-استاد مگه الان وقت امتحان نیست...؟
امیر-حرفی شما صحیح ولی خانم صالحی هفته پیش که غایب بودند امتحان ندادند و من میخوام با دو تا سوال نمره ی هفته پیش رو براشون بذارم ، اشکالی داره خانم...؟
این دفعه سوالش رو از من پرسید...بچه پررو میدونست من تقریبا همه ی یک هفته رو توی رختخواب بودم ها ، ولی بازم این معرکه رو راه انداخته بود...خیلی جدی سری تکون دادم و گفتم:-مشکلی نیست ، بفرمایید...
ولی تمام مدتی که داشتم این جمله ی کوتاه رو میگفتم خدا خدا میکردم سوال هایی بپرسه که من یادم باشه و بتونم یک جوابِ درست و حسابی بهش بدم...
***
آتو-جدی جدی ازش سوال کرد...؟
صنم-آره بابا سه تا سوال پرسید و ازش خواست به دو تاش جواب بده...
نگاهش به سمت من برگشت و گفت:-بعد چی شد...؟
-چی میخواستی بشه...؟
آتو-جواب دادی...؟
-انتظار داشتی جواب ندم...؟
آتو-یعنی بلد بودی...؟
-پَ نه پَ بلد نبودم و جواب دادم...
صنم-سامی میخواست جا نثارت بشه ها...یک جمله ی دیگه میگفت استاد خوب حالش رو میگرفت...
-بیخود دخالت کرد ، اصلا به اون ربطی نداشت...
آتو-قضیه چیه...؟
-قضیه ای وجود نداره ، اینها هنوز باورشون نشده که این حلقه دروغی نیست...
آتو-هان...!
صنم-منم باورم نشده ، اصلا کو شوهر...؟
آتو-هست خواهر فقط کی به تو نگاه میکنه...؟
صنم چشم غره ای به اتو رفت و بی توجه بهش میخواست حرفِ قبلیش رو ادامه بده که یکی از بچه ها صداش کرد و مجبور شد بره...
اتو-چرا باور نکردند...؟
-چه میدونم ، حالا خوبه از روز اول من حلقه تکی رو توی دستم داشتم و وضعم اینه...
اتو-چرا اون یکی رو نمی اندازی...؟
-اون یکی با مال امیر حسام ستِ ، نمیخوام کسی چیزی بدونه...
اتو-چرا نباید کسی بدونه...؟
شونه ای بالا انداختم و جوابی ندادم ، یعنی جوابِ مشخصی نداشتم که بگم...با صدای زنگِ موبایلم از جواب دادن به آتوسا هم خلاص شدم...
-بله...
امیر-خوبی...؟
-اوهوم ، کاری داشتی...؟
امیر-باید حتما کاری داشته باشم ، نمیتونم همین جوری بهت زنگ بزنم...؟
-هان...چرا ولی ...
امیر-ولی چی...؟
-هیچی بابا ، حالا که کاری نداشتی میشه بپرسم این شاهکار امروز برای چی بود...؟
امیر-برای تنبیه جنابعالی...
تعجب کردم...تنبیه من...اخه برای چی...؟
-چرا تنبیه...؟
امیر-چون دیشب اصلا به حرفام گوش ندادی منم اینجوری تلافی کردم...
لبام کشیده شد و ناخوداگاه لبخند زدم...این پسره واقعا باهوش بود ، دیشب با اونکه تمرکز و توجه نداشتم ولی مثل همیشه موقع درس گوش دادن ، سرم رو تکون میدادم و بهش نگاه میکردم...من نصف معلم های مدرسه رو اینجوری سر کار گذاشته بودم ولی حالا...
امیر-چیه فکر کردی فقط خودت این فوت و فن ها رو بلدی...؟ همچین برای من سر تکون میداد که هر کی نمیدونست فکر میکرد ناجور رفته تو بهر درس...
خنده ام بلند تر شد و اونم حالت جدیش رو فراموش کرد و من تونستم صدای خنده اش رو بشنوم...
امیر-حالا کجایی...؟
-بوفه...
امیر-یک چیزِ داغ بخور و فکر اینکه خامِ سفیدی اون برف ها بشی رو از ذهنت خارج کن ، فهمیدی...؟
سری تکون دادم و گفتم:-بله تفهیم شد...
امیر-آفرین دختر خوب ... من دارم میرم شرکت کاری داشتی باهام تماس بگیر ، باشه...؟
-به سلامت مواظب خودت باش...
امیر-تو بیشتر کوچولو ، فعلا...
-خداحافظ...
گوشی رو قطع کردم و مشغول نسکافه ام که دیگه از دهان افتاده بود شدم...
***
مامان-شیده جان اون لباس مشکیه که پولک دوزی داره رو هم بذار...
-مـــــــامــــــــان ، اصلا به حرف من گوش میدی...؟
مامان-قربونت برم گوش میدم ولی میبینی که یک دنیا کار دارم...
-نگرانم...
مامان-نگرانی نداره مادر ، اتفاق پیچیده ای قرار نیست رخ بده...
-پیچیده نیست ولی اتفاق بزرگیه ، قراره کی سزارین بشه...؟
مامان-پس فردا ...
-چرا سزارین...؟
مامان-هزار بار برات گفتم و مطمئنم اگه یکبار دیگه بگم بازم تو کار خودت رو میکنی و سوال میپرسی...اینقدر جوش الکی نزن ، زود به زود بهت خبر میدم...
-من نمیتونم اینجا منتظر خبر بمونم ، خودم رو برای پس فردا میرسونم...
مامان- بیای که عالی میشه ، سینا رو که میشناسی اگه تو باشی خیلی بهتره...
-میشناسم...
دستم روی گونه ام گذاشتم ، گرم بود و من هنوز میتونستم اون سوزش رو احساس کنم ، همون سوزشی که بهم خیلی درسها داد...سینا رو میشناختم و میدونستم که توی این موقعیت داره بی نهایت عذاب میکشه ولی اونقدر به فکر بقیه است که هیچی بروز نمیده...
مامان-شیده لباس رو گذاشتی...؟
پوفی کردم و به سمت کمد رفتم ، این مامان ول کن ماجرا نبود...
-الان میذارم...
لباسی رو که میخواست رو توی کاور گذاشتم و خیلی با احتیاط توی ساک قرار دادم...صدای کل کل امیر حسام و شروین از همون جا هم شنیده میشد...مثل اینکه بازم یکی جر زده که اینجور دارند همدیگه رو متهم میکنند...خوشم میاد که توی این مقوله اصلا بزرگ نشدند و هنوزم میتونند جرزنی کنند و سر هم کلاه بذارند البته فقط توی بازی...بی خیال وسواس های مامان شدم و از اتاق خارج شدم...
شروین-نخیرم این مهره بیرون بود ، خودت جرزنی کردی...
امیر-بازی بلد نیستی چرا اصرار به بازی داری...؟ آخه کی دیده اسب مورب بره...؟
شروین لبخندی زد و گفت:-من میبرم تا تو اولین نفر باشی که میبینی...
سری تکون دادم و کنارِ امیر حسام روی مبل نشستم...
-وقت گیر آوردید ها...؟
شروین-چی کار بکنیم بهتره...؟
-نگرانم ، بهتر نیست ما هم با مامان بریم...؟
امیر حسام دستش رو حلقه ی شونه ام کرد و گفت:-فردا کلاس داری خانومی...
در حالی که با لبم که بین انگشتِ شست و اشاره ام گیر کرده بود بازی میکردم گفتم:-مهم نیست ، الان فقط نگرانم...
همزمان با صدای شروین ، دستِ امیر حسام بالا اومد و دستم رو گرفت و پایین کشید...
شروین-پس فردا خودم میبرمت ، خوبه...؟
-اون که حتما ، باید برم....الان مینا هست و سینا همه چیز رو تحمل میکنه ، پس فردا که بفرستنش اتاق عمل سینا دق میکنه...
امیر در حالی که با دستم که روی پاش قرار داشت بازی میکرد بین حرفمون اومد و گفت:-این همه حرص و جوش رو درک نمیکنم ، بابا یک اتفاق خوب داره می افته...
-منم امیدوارم فقط یک اتفاق خوب باشه...
شروین-سامی زنت رو جمع کن بریم شام که دارم بیهوش میشم از گشنگی...
حرفش لبخندم رو باعث شد ولی امیر حسام بدون توجه به حرفش دستم رو کشید و بلندم کرد...
امیر-بلند شو بریم که این داداش تو حرف آدم تو کَتِش نمیره ...
انگار دیگه این موضوع عادی شده بود...شروین میگفت سامی و امیر حسام هم بی تفاوت از کنارش میگذشت و توجهی بهش نمیکرد...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 760
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,105
  • بازدید ماه : 26,986
  • بازدید سال : 177,085
  • بازدید کلی : 11,674,225