close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

-امیر حسام اونجا هم یک اسباب بازی فروشی هست... همزمان با این حرف دستش رو که دستم رو محکم چسبیده بود رو به سمتی که میخواستم کشیدم... امیر-آروم شیده…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3295 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:39 نظرات ()

-امیر حسام اونجا هم یک اسباب بازی فروشی هست...
همزمان با این حرف دستش رو که دستم رو محکم چسبیده بود رو به سمتی که میخواستم کشیدم...
امیر-آروم شیده ، مغازه که فرار نمیکنه...
بی توجه به حرفش با قدم های بلند خودم رو به همون اسباب بازی فروشی رسوندم و روبروی یکی از دکوراش که پر از عروسک بود ایستادم...سینا قرار بود بابای یک فرشته کوچولو بشه..............................................................

امیر-میخوای عروسک بخری...؟
همونطور که مشغول دید زدن عروسک ها بودم شروع به شمردن کردم...
-براش یک عروسک خوشگل مثل خودم و خودش میخرم ، بعدش یک لباس ناز و کوچولو که درست و حسابی باهاش پُز بده و یک هدیه ی خاص که قبلا خریدم و نیاز نیست براش الاف بشیم...
امیر-بعد اون هدیه ی خاص چی هست...؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:-اگه پسرِ خوبی باشی رفتیم خونه بهت نشون میدم...
فشارِ دستش که دستم رو نگه داشته بود بیشتر شد و با لبخندی منو به داخل هدایت کرد...عجب دنیای باحال و شگفت انگیزی بود ، پر از رنگهای قشنگ و خاطره انگیز...یک طرف یک شهر عروسکی درست کرده بودند و هر نوع عروسک با سایز مختلف رو داخلش اورده بودند...عاشق اینجور جاها بودم ، اصلا عاشق خریدن اسباب بازی بودم مخصوصا برای دختر کوچولوها... دعا دعا میکردم تابستون بشه و شروین بره سر خونه و زندگیش و هر چه زودتر یک نوه ای برای مامان اینا جور کنه...فکر کنم عمه شدن خیلی باید بی نظیر باشه ، مخصوصا عمه ای به مهربونی من...!دستای که دورِ کمرم حلقه شد باعث شد از فکر شروین و بچه ی نیومده اش بیرون بیام و به سمتِ چپ خودم بچرخم...
امیر-چیزی انتخاب کردی...؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:-نوچ ، کمکم میکنی...
امیر حسام لبخندی زد و جواب داد:
امیر-من یک عروسک انتخاب کردم تا ابد و دَهر ما را بس ، این یکی رو خودت انتخاب کن...
هان...یک عروسک انتخاب کرده...یعنی چی اونوقت...؟؟؟ این کی عروسک خریده...؟؟؟ الان برای من معادله ی چند مجهولی که حالا نه ولی یک مجهولی که درست کرد...!حیف که حوصله ی فکر کردن نداشتم و با یک تکون کوچیک سر از کنارِ خودش و حرفش گذشتم و جلو رفتم...یکی از عروسک ها که لباس پرنسسی داشت و قدش هم تا کمرم میرسید رو به یکی از فروشنده ها نشون دادم تا برام بیاره...
به سمت یکی از پیشخوان های مغازه رفتم و امیر حسام هم دنبالم حرکت کرد...اینقدر عروسکِ خوشگل بود که دوست داشتم برای خودم برش دارم و یکی دیگه برای جوجوی سینا بخرم...یک لباسِ دکلته ی یشمی رنگ که پر از پف های خوشگل بود تنش کرده بودند و دو دست لباس هم توی جعبه داشت ، لوازم آرایشی اش کامل بود ، کیف دستی و کفش هم که لازمه ی هر خانمِ محترمی محسوب میشه...
امیر-همین خوبه...؟
-اوهوم...
امیر-چیزِ دیگه ای نمیخوای...؟
سری توی مغازه چرخوندم...یک طرف دیگه عروسک های کارتونی گذاشته بودند و من ناخودآگاه چشمم خورد به پسر خاله...
-امیر حسام پسر خاله است...
بیچاره امیر حسام که هنگ کرده بود داشت دنبال پسر خاله ی من میگشت ...
امیر-کو...؟ کجاست...؟سینا رو میگی...؟
صدای خنده ام بود که در پی حرفش بلند شد...حساب کن...پسر خاله...سینا...!!! وای خدا مگه میتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم...؟ تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که دستم رو جلوی دهانم بذارم تا صدای خنده ام به هوا نره...
امیر-چرا میخندی شیده...؟
عمری اگه میتونستم حرف بزنم و بگم منظورم اون پسر خاله که تو فکر میکنی نیست ، برای همین جلو رفتم و عروسک پسر خاله رو که کنارِ کلاه قرمزی نشسته بود با دست نشون دادم...اولش چشماش از تعجب گرد شد ولی بعد خیلی ریلکس زد زیر خنده و باعث شد منم با وجود شریک جرم آسوده تر بخندم....
امیر-این پسرخاله رو میگی...؟
-آره ، منظورم سینا نبود...
امیر-خداییش برای این ذوق کردی...؟
لبخندم رو جمع کردم و مظلوم گفتم:- خوب خیلی دوستش دارم...
صورتش جدی شد و گفت:-بیخود...زنی گفتن مردی گفتن ، اون شرم و حیایی که میگن کجا رفته ، الکی بود...؟
هان...؟این کلا امشب برای من یک پا طراح سوالات ریاضی شده و زیادی هم به معادله علاقه نشون داده...مثل اینکه تعجب صورتم کارِ خودش رو کرد و حالت جدی صورتش رو کنار زد ، لبخندی به من و تعجبم زد و با گرفتن دستم به سمت همون فروشنده ای که برام عروسک رو آورد رفت...
امیر-خانم اون عروسک پسر خاله رو هم برامون بیارید...
همیشه به خاطر اینکه ممکن بود بقیه بهم برچسب بچه بودن بزنند همراه کسی عروسک نمیخریدم ، هر چند زیاد هم عاروسک نداشتم ولی وقتی دیدم امیر حسام معادله اش رو حل کرده و خودش هم موافقه خرید هست لبخندی زدم و گفتم:
-پس کلاه قرمزی رو هم بیارید لطفا...
دختره با لبخند به سمتِ یکی از قفسه ها رفت و منم به امیر حسام که برام سر تکون میداد خیره شدم...عجب خریدی شد...چند دقیقه بعد امیر حسام جعبه ی عروسکِ جوجو رو به دست داشت و منم عروسک های خودم رو که توی ساک دستی بودن ...
امیر-حالا باید کجا بریم...؟
- حالا بریم سراغ لباس...
سری تکون داد و گفت:-فکر کنم طبقه ی همکف یک سیسمونی فروشی بود ...
خرید لباس زیاد طول نکشید ، هر چند که من داشتم از ذوق این همه قشنگی و ظرافت پس می افتادم ولی چون هیچ کدوم به سایز من نبود پس نتیجه ای برای من نداشت...شام رو بیرون خوردیم و حدودای ساعت 11 بود که برگشتیم خونه...
امیر-شیده چای میخوری...؟
پالتوم رو به جالباسی جلوی در آویز کردم و گفتم:-تو برو لباسات رو عوض کن من دَم میکنم...
امیر-مرسی خانومی...
عادت داشت که شبها چای بخوره ، درست برعکس خودم که زیاد اهل این نوشیدنی ایرانی نبودم و همیشه شیر و مشتقاتش رو ترجیح میدادم...کتری رو روی گاز گذاشتم و برای عوض کردن شلوارم راهی اتاق شدم ...
در حال پایین کشیدم اون ساق های تنگ بودم که صدای سوت کتری هوا رفت ، به این میگن یک موقعیت عالی ...اخه مگه مجبوری شلوار به این تنگی بخری که نتونی درش بیاری...البته هر دفعه هی به خودم فحش بار میکردم ولی دفعه بعد بازم به کارم ادامه میدادم و تغییری توی خریدم ایجاد نمیکردم...بالاخره با هر ترفندی بود موفق شدم و شلوار برعکسم رو روی تخت پرت کردم ، یکی از شلوارک هام رو تن زدم و از اتاق خارج شدم...
امیر حسام روی میز نشسته بود و داشت پرتقال پوست میکرد...
امیر-دیدم کتری جوش اومده ، درست مثل خودت که از دست شلوارت جوش آوردی ، گفتم یک کمکی بدم و چای رو دَم کنم...
لبخندی بهش زدم و از توی یخچال پاکت شیر توت فرنگی خودم رو بیرون کشیدم و یک لیوان برای خودم ریختم...
-تو هم میخوری امیر حسام...؟
امیر-نه خانومی ، چای میخورم...
سری تکون دادم و پاکت رو به یخچال برگردوندم...روبروش نشستم و دستام رو حلقه ی لیوان کردم...
امیر-شیده چند روز میخوای بمونی...؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:-نمیدونم ، ولی باید زود برگردم... هم کلاس دارم هم اونجا خیلی شلوغ میشه و منم حوصله ی شلوغی ندارم...
اومد چیزی بگه که صدای زنگ تلفن بلند شد...هر چی چشم گردوندم بی سیم رو پیدا نکردم و به خاطر همین دستم رو دراز کردم و دکمه اسپیکر رو فشار دادم...
سهراب-به چه عجب بالاخره دلتون خواست برگردید خونه...
بیا هنوز برنداشته به جای سلام گِله میکنه...خوب بگو میتونستی به موبایل زنگ بزنی اگه کار واجب داری...
-سلام آقا سهراب ، حالتون خوبه...؟
سهراب-سلام و ... چی بگم آخه کجایید شما...؟ میدونید چند بار بهتون زنگ زدم...؟ گوشی تو که کلا بی جواب ، گوشی سامی که خاموش ، خونه هم که نیستید...
امیر-سامی و کوفت سهراب جان...
سهراب-اِ تو هم هستی...سلام به زوج جوان ، خوبید...؟
-ما خوبیم ، تو چی کار داشتی که این همه الافِ نبودن ما شدی...؟
سهراب-رو نیست که...میخواستم یک امانتی بدم دستت ببری برای سینا ...کی حرکت میکنی موشی...؟
-سهــــــــــراب...
سهراب-خوب بابا کر شدم با صدات...نگفتی...؟
-فردا صبح...
سهراب-با کی میری...؟
-یعنی چی با کی میری...؟ قراره شروین منو رو ببره دیگه...
سهراب-اوه اوه پس خبر نداری...حتما شروینِ بدبخت هم مثل من هزار بار زنگ زده ولی شما رو پیدا نکرده...
-چیزی شده...؟
سهراب-چیزی که نشده فقط یکسری از بارهاش به مشکل خورده باید فردا بره گمرک...
-شوخی...؟
سهراب-من و شوخی...؟
امیر-نه پس عمه ی من و شوخی...
سهراب-سامی تو هم هی از عمه ی نداشته ات مایه بذار ها...
امیر-سامی و کوفت...
-پس من چیکار کنم...؟یعنی باید خودم برم...؟
سهراب-پس این شوهر جونت به چه کاری میاد ، سامی میبردت دیگه...
یکدفعه یادم افتاد که امیر حسام صبح داشت میگفت که فردا یک جلسه ی مهم داره و باید چند تا از سرمایه گذارهای پروژه اش رو ملاقات کنه
-امیر حسام فردا جلسه داره...
امیر-زیاد مهم نیست...
-ولش کن بعدا درباره اش فکر میکنیم ، حالا چی میخوای برسونی دست سینا...؟؟؟
سهراب-فضولیش به تو نیومده بچه جون ، تو فقط باید همراه خودت ببریش...
-نخیرم من تا ندونم چیه عمری اگه قبولش کنم...
سهراب-کم حرف بزن بچه ، برای من زبون درآورده...
امیر-با خانم من درست صحبت کن مهندس...
لبخندم گوش تا گوش کش اومد...به این میگن یک حرکت به جا و اساسی...فدای حمایتت پسری...!
سهراب-اوه اوه نه بابا ، تا یک ربع دیگه اونجام...شیده تو هم یک زنگی به شروین بزن...
-باشه
سهراب-فعلا بای بچه ها...
-خداحافظ
امیر-فعلا
شروین اینقدر این دَر و اون دَر زده بود تا کارهاش رو جور کنه ، اصلا یادش رفته بود که به من خبر بده و بگه که نمیتونه فردا همراه من بیاد قزوین ، ولی وقتی بهش زنگ زدم یک دنیا معذرت خواهی کرد و هزار تا راه جلو پام گذاشت تا برای فردا صبح اونجا باشم...
امیر-این سهراب پس چرا نیومد...؟
-اون گفت یک ربع دیگه ، ولی ما باید یک ساعت دیگه منتظرش باشیم...
امیر-اینقدر بد قولی ، قبلا اینطور نبود ها...؟
لبخندی زدم و درحالی که داشتم میوه ها رو توی سینک میشستم گفتم:-نه در این حد ولی اون موقع که گفت یک ربع فکر میکرد تنهاست و اماده شدن نداره و با همون شلوار گرمکنی که پوشیده میاد ولی وقتی از اتاقش دراومده و گفته من دارم میرم یک سر به شیده و سامی بزنم و یک امانتی رو به دستشون برسونم ، تینا میگه صبر کن من حاضر بشم خیلی وقته شیده رو ندیدم دلم براش تنگ شده...در این مواقع سهراب چاره ای جز اطاعت نداره ، البته اولش غر غر میکنه ها ، ولی راه به جایی نمیبره و مجبوره که منتظر تینا بمونه...خوب حالا میرسیم به تینا و حاضر شدن خانم...اول یک ساعت روبروی کمد وایمسته ، مانتو و شلوار انتخاب میکنه و بعد با آرامش میپوشه...این وسطا هم به دادهای سهراب که میگه زود باش تینا عروسی که نمیخوای بری ، دو قدم راه فاصله است تازه با ماشین میریم هم اصلا توجهی نشون نمیده ، چرا...؟ چون معتقده یک دختر خوب باید منظم و مرتب از اتاقش خارج بشه حتی اگه رو به موت باشه...بعد باید یک رنگ و لعابی به صورتِ همایونی بده که مثل روح مردم رو نترسونه که خوب اینم صد در صد زمانِ خاص خودش رو میبره...الانه که سهراب وارد گود بشه و با دیدن تینا که درحال آرایش کردنه ، اول مثل گاوی که پارچه ی قرمز دیده از دماغش بخار در میاد بعد هم بی حرف و بدون توجه به تینا از اتاق میزنه بیرون و از ساختمون خارج میشه ، اینجاست که تینا با حداکثر سرعت ، یعنی مثل جت کارهاش رو ول میکنه و دنبالش میره ، زودتر از سهراب توی ماشین میشینه و خیلی ریلکس میگه...
سینه ای صاف کردم و با همون لحن همیشگی تینا که بعضی وقتها واقعا حرص درآر میشه گفتم:-واقعا بدم میاد از مردهایی که قول و قرار سرشون نمیشه و یک خانم محترم رو معطل میکنند...ایـش
صدای خنده ی امیر حسام بود که بلافاصله بعد از ایش بنده که به نیابت از تینا گفته شد ، خونه رو منفجر کرد...یعنی میخندید ها...تا حالا ندیده بودم که اینجوری از ته دل بخنده ، ولی من همه جوره عاشق خنده هاش بودم ، بهم حس بودن میداد ، حس آرامش...
امیر-عالی تعریف کردی شیده ، حرف نداشت...خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم.
لبخندی به صورتِ پر از آرامش و خنده اش زدم و گفتم:-باور کن عین حقیقت رو گفتم...تا چند لحظه ی دیگه میتونی با چشمهای خودت ببینی...
همزمان با تموم شدن جمله ی من زنگ دَر به صدا در اومد و امیر حسام از آشپزخونه خارج شد و چند لحظه بعد بود که صداش بلند شد و گفت:-مثل اینکه درست حدس زدی موشی ، تینا خانم همراه سهراب اومده...
بشکنی روی هوا زدم و به عادت همیشه گفتم:-بینگو...


با صدای آلارم گوشی چشمام رو بیشتر روی هم فشردم و بدون توجه به صداش که هر لحظه داشت بلند تر میشد سعی کردم بخوابم ولی غیر ممکن بود که بشه اون سر و صدای اهنگ انشرلی رو نادیده گرفت ، بالاخره کم اوردم و خفه اش کردم...دوست داشتم بخوابم ولی مجبور بودم که چشمام رو باز کنم ، هوا هنوز تاریک بود و این من رو بیشتر برای خواب ترغیب میکرد...با یک حرکت از جام بلند شدم و وسوسه ی خوابیدن رو کنار زدم ، هر چی بیشتر طول میدادم بدتر بود.
یکراست وارد سرویس شدم و چند مشت آب خنک به صورتم پاشیدم تا خواب آلودگی از سرم بپره...چشمام که باز شد تازه نگاهم به شیده ی توی آیینه افتاد...موهای کش بسته اش یک طرف شونه کجکی افتاده بود و سفیدی چشماش هاله ای از رنگ قرمز داشت...به قول تینا سرخ و سیاه قشنگ تره پس بی خیالش شدم و با برداشتن حوله از سرویس و بعد هم از اتاق خارج شدم...
زیر کتری رو روشن کردم و یک بسته نون از توی فریزر درآوردم ولی قبل از اینکه اقدامی برای گرم کردنش کنم یادم افتاد که امیرحسام رو بیدار نکردم...حوله رو روی دسته ی صندلی انداختم ، بسته ی نون رو روی میز گذاشتم و قصد اتاقش رو کردم...
یک ضربه ی کوچیک به دَر زدم ولی جوابی نیومد ، هر چند که اگه جوابی میداد باید بهش آفرین میگفتم...تا ساعت سه که بیدار شدم و آب خوردم هنوز بیدار بود و داشت روی نقشه ها کار میکرد ، الانم فقط دو ساعت گذشته بود... آروم دَر رو باز کردم و وارد اتاق شدم...
دَمر روی تخت افتاده و یکی از بالش ها رو هم توی آغوشش گرفته بود ، لبخندی روی لبم اومد و جلوتر رفتم...اونقدر بامزه و با حس خوابیده بود که به هیچ عنوان دلم نمی اومد از خواب بیدارش کنم...آروم تخت رو دور زدم و گوشه اش نشستم ، حالا نیم رخ صورتش روبروم بود و من میتونستم از این همه آرامش لذت ببرم...نمیدونم چند دقیقه بهش خیره بودم ولی با تکونی که خورد به خودم اومدم و صداش زدم...
-امیر حسام بیدار شو...
دوباره تکونی به خودش داد ولی خبری از بیدار شدن نبود...
-امیر حسام...امیر حسام...
بالش رو کنار زد و این دفعه به پشت دراز کش شد و خیلی خفه گفت:
امیر- شیده خوابم میاد...
دلم براش سوخت...حق داشت که خوابش بیاد ، دیروز صبحِ زود از خواب بیدار شده بود و بعد از ظهر هم که به خاطر من این مغازه اون مغازه کرده بود تا من هدیه ام رو کامل کنم ، شبم که کارهای خودش اجازه ی خوابیدن بهش نمیداد...دلم حرف عقلم رو نمیخوند ، ناخودآگاه دستم روی بازوش نشست و آروم مشغول نوازشش شدم...
-شرمنده آقایی باید بیدار بشی ، مگه دیروز با آقا سینا برای ساعت 6 و نیم قرار نذاشتی...؟
امیر-هان...؟ این همه دختر خوشگل موشگل مگه بیکارم این ساعت با سینا قرار بذارم...؟
بچه پررو برای من زبون درآورده...بگو تو خیلی بیخود میکنی با دخترای به قول خودت خوشگل موشگل قرار بذاری...مگه اینکه...شیده کوچولو خوب معلومه دیگه...مگه اینکه اون دختر خوشگله خودم باشم....لبخندِ افکارم رو کنار زدم و با لحنی که مثلا حرص داشت گفتم:
-امـــیر حســـام...
لبخند کم رنگی زد و بدون توجه به حرفم سمت من به پهلو چرخید ، دستاش رو که دستِ منم بینشون بود روی سینه گره زد...به من میگه خوش خواب ، دو ساعته دارم صداش میکنم آقا هنوز چشماش رو باز نکرده...اینجوری نمیشه باید مثل خودش عملی وارد کار بشم ، اومدم از جا بلند بشم ولی دستم که توسط دستش گرفته شده بود اجازه ی همچین کاری رو به من نمیداد...نیم خیز مونده بودم وِل معطل ، که دستم رو به سمت خودش کشید و منم که اصلا توقع همچین حرکتی رو نداشتم افتادم روی تخت...سرم روی بازوش بود و اونم هنوز چشماش بسته...
-میشه بگی الان داری چیکار میکنی...؟
امیر-میخوام بخوابم ، تو هم که کاری نداری پس بگیر بخواب...
-من میگم الان دوستت میاد دنبالت ، بعد تو میگی بگیر بخواب...بلند شو باید قبل از رفتن صبحانه بخوری ، کتری رو گذاشتم روی گاز...
دستش که زیر سرم بود رو بالا آورد و دور شونه ام حلقه کرد ، این از اون موقعیت هایی بود که به هیچ وجه دوست نداشتم ترکش کنم ولی فکر به آماده کردن صبحانه ، راهی کردن امیر حسام و رفتن خودم نمیذاشت به موقعیتِ عالی فکر کنم...
-امیر حسام...
امیر-جانم...؟؟؟!
نفس کم اوردم...نه به خاطر حلقه ی تنگِ دستاش ، نه... به خاطر حرفش بود... به خاطر لحنش بود... به خاطر حسی بود که یکدفعه به قلبم سرازیر شد...بعد از چند لحظه خودم رو پیدا کردم و حرفم رو ادامه دادم
-کتری سر گازه...
امیر-ولش کن شیده...سوت که بکشه گاز خودش به دادش میرسه ، بگیر بخواب خانومی...
بی خیال کتری و قرار و هر چیزی که دور و اطرافم بود شدم و همون جوری که توی آغوشش بودم خیره ی صورتش موندم...آرومِ آروم بود ولی خواب ، فکر نکنم...!!!
سنگینی نگاهم بالاخره کارِ خودش رو کرد ، لای چشماش رو باز کرد و بهم خیره شد ، درست عین خودم...بعد از چند لحظه که هیچ کدوم از نگاهها کم نیاوردند لبخندی بهم زد و گفت:
امیر-نمیخوای بخوابی...؟
ابرویی بالا انداختم و همزمان جواب دادم
-نوچ...
همون دستش که حلقه ی شونه ام بود بالا اومد و سرم رو به سینه اش چسبوند...اونقدر حرکتش ناگهانی بود که ناخوداگاه چشمام بسته شد...
امیر-حالا مجبوری بخوابی...برای اطلاع خانم هم باید بگم که قرارم با سینا رو کنسل کردم و خودم باهات میام قزوین ، حالا تو رو به جون هر کی دوست داری بگیر بخواب بذار منم یک ساعت چشم روی هم بذارم...
تنها فاصله ی من و کسی که تمام وجودم ، وجودش رو طلب میکرد دستام بود که روی سینه اش جا خوش کرده بودند ، با حرفش لبخندی روی صورتم نشست و این دفعه با آرامش بیشتری خودم رو به آرامشِ اغوشش سپردم...مهم نیست اینده چی میشه...مهم نیست بعدها قراره چی به سرم بیاد...مهم این بود که من حالا راضی بودم ، من حالا به همین داشتنِ شاید کوتاه مدت قانع بودم...خودم خواستم پس شکایتی نبود...فاصله رو از بین بردم ، سرم روی سینه اش گذاشتم و همه ی فکر ها رو کنار زدم...
***
صدای زنگ گوشی باعث شد چشم از جاده بگیرم و کیفم رو از زیر پام بردارم...با دیدن عکس مامان زود دکمه اتصالُ زدم و جواب دادم...
-سلام مامان شیرین خودم ، صبح بخیر...
شیرین-صبح تو هم بخیر مادر ، راه افتادی..؟
-آره از کرج رد شدیم...
شیرین-تنهایی شیده...؟
-نه تنها نیستم ، دارم با امیر حسام میام...
شیرین-مگه اون طفلک قرار نداشت...؟
-کنسلش کرده...
شیرین-با راننده ی بابا می اومدی میذاشتی اون بچه به کارهاش برسه...
-من خودمم صبح فهمیدم قربونت برم...
شیرین-بهش سلام برسون مادر ، مواظب خودتون هم باشید...
-سلامت باشی مامانی ، شما هم سلام برسونید...
شیرین-باشه عزیزم ...
-میبینمت مامان...
شیرین-خدانگهدارتون مادر...
گوشی رو روی داشبورد گذاشتم و گفتم:-مامان سلام رسوند...
امیر-سلامت باشه ، چه خبرا بود...؟
-چیزی نگفت ، حتما خبره جدیدی نبود که هیچ اشاره ای نکرد...
امیر-به امید خدا همه چیز به خیر میگذره ، راستی دیشب سهراب اومد یادم رفت بپرسم اون هدیه خاص که برای جوجوت خریدی چیه...؟
لبخندی زدم و زیپ کناری کیفم رو باز کردم...بسته ی روبان پیچ شده رو درآوردم و جلوش گرفتم...
-اینه...؟؟؟
نگاهِ متعجبی به من و خنده ی شیطونم انداخت و گفت:-اینجوریاست...؟
ابرویی بالا انداختم و به تقلید از خودش گفتم:-بله همین جوریاست...
دستش رو از فرمون جدا کرد ، اول فکر کردم میخواد کادو رو ازم بگیره و خودش کنجکاوی تحریک شده اش رو ارضاء کنه ، به خاطر همین فکر دستم رو عقب کشیدم ولی اون بدون توجه به حرکتم دستش رو به صورتم رسوند و خیلی محکم لپم رو کشید...
-آخ...
امیر-تا تو باشی به من جواب سر بالا ندی کوچولو...
-ول کن امیر حسام ، دردم گرفت...
امیر-حقته بچه پررو ، بعدش هم تنبیه درد داره دیگه...
به شوخی لبام رو جمع و مظلوم نگاهش کردم که بلافاصله جواب داد ، چون فشارِ دستش کمتر شد و بعد هم با انگشت شست اش همون جا رو یکم ناز کرد...
امیر-بالاخره که میفهمم چیه...
حالا که از قید و بند تنبیه اش خلاص شده بودم دوباره شیطنتم گل کرده بود ، ابرویی بالا انداختم و گفتم:-صد در صد...
لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت ...منم صدای ضبط رو زیادتر کردم و سرم رو به صندلی تیکه دادم...
از دست تو دلگیرم آرامش نمیگیرم
با یاد تو هر شب من با خودم درگیرم
خواستم پا بندت نشم اما
افسوس خیلی دیر جنبیدم
تو خوب فهمیدی که دل باختم
من از نگاهت اینو فهمیدم
دلبری از تو، دلبستگی از من
عاشقی از تو، وابستگی از من
دلبری از تو، دلبستگی از من
عاشقی از تو، وابستگی از من
عجیبه که یکی شبیه من
به یک نگاه ساده دل داده
با اون همه غرور و خودخواهی
حالا به دست و پات افتاده
وقتشه باور کنی حرفامُ
من امتحان عشقو پس دادم
هر جوری میخوای امتحانم کن
تا آخرش پای تو وایسادم
دلبری از تو، دلبستگی از من
عاشقی از تو، وابستگی از من
دلبری از تو، دلبستگی از من
عاشقی از تو، وابستگی از من

خیلی وقت بود که به خواننده ی خاصی علاقه نشون نمیدادم و برام مهم نبود چی گوش بدم ، هر چند که بیشتر هم به آهنگِ بی کلام گرایش پیدا کرده بودم ...ولی الان از این اهنگ خوشم اومده بود ، خیلی زیاد...!
***
-از زیر گذر برو ...
امیر-این بیمارستانه...
نگاهم به ساختمونِ کرم رنگِ پیش روم بود ، سری تکون دادم و کیفم رو از کنارِ پام برداشتم ، موبایلم رو سایلنت کردم و داخلش گذاشتم...
امیر-میدونی کدوم قسمته...؟
-آره شماره ی اتاق رو میدونم...
با دنده عقب ماشین رو پارک کرد و ترمز دستی رو بالا کشید...
امیر-اینم از بیمارستان ، پیاده نمیشی...؟
دستم به سمت دستگیره ی ماشین رفت ، ولی بین راه منصرف شدم و بدون توجه به هشدارهایی که عقلم میداد به سمتش چرخیدم ، خودم رو بالا کشیدم و گونه اش رو نرم و طولانی بوسیدم
-مرسی...
بلافاصله دَر رو باز کردم و از ماشین خارج شدم...جای پشیمونی نیست ، چون دلم از کارش راضی بود...با آرامشی که توی تک تک سلول های بدنم نشسته بود قدم هام بلند تر شد و خیلی زود خودم رو به بخش رسوندم ، داشتم بین اتاق ها و شماره شون دنبال مقصد میگشتم که ضربه ی آرومی به پشتم خورد...با فکر به اینکه امیر حسامِ برگشتم ولی با چهره ی داغون سینا روبرو شدم...
-سلام...
سینا-سلام فسقل خودم ، خوبی...؟
چشمام رو روی هم گذاشتم و سری تکون دادم...
سینا-زبونت رو موش خورده...؟ هر چند تو خودت موشی ، پس باید بگم زبونت رو گربه خورده...؟
لبخندی زدم و گفتم:-خوبی...؟
سینا-خوبم فسقلی...
-مینا کجاست...؟
سینا-اونجا...
مقصدِ دست و نگاهش به اتاقی بود که دو تا دَر با من فاصله داشت...
-با این روحیه میخوای به مینا قوتِ قلب بدی...؟
لبخندِ خسته ای زد و گفت:
سینا-الان که اینجا نیست...
دلم گرفت...سینا رو هیچ وقت اینقدر ناتوان ندیده بودم...همیشه پر از روحیه بود...همیشه خندون بود...همیشه برام یک تکیه گاه محکم بود ، درست مثل شروین...
-جمع کن خودتُ ، انگار نه انگار که سنی ازش گذشته...تا چند ساعت دیگه بابا میشی اقا...
سینا-نگرانم شیده...
بغضم رو قورت دادم و با لبخند چند ضربه به بازوش زدم...
-بریم که دلم برای این عروسِ بی معرفت خاله یک ذره شده...
دستِ سینا رو گرفتم و با قدم های بلند وارد اتاق شدم...
-سلام به همگی...
خاله-وای ببین کی اینجاست ، شیده خاله چطوره...؟
خاله رو در آغوش گرفتم و بعد از ماچ و بوسه ای که مخصوص خاله بود ازش جدا شدم...صورتِ مامان رو بوسیدم و به تخت مینا نزدیک شدم...
-عشق پسر خاله چطوره...؟
لبخندی زد و گفت:-خوبم موش موشی ، خوشحالم که اومدی...
-مگه میشد من نیام...نا سلامتی جوجو داره به دنیا میاد ، میشه شیده نباشه...؟
سینا که با ورود به اتاق از این رو به اون رو شده بود اخمی به چهره اش داد و گفت:-به من دخملِ من میگی جوجو...؟
-پَ نه پَ به دخمل همسایه میگم...
بدون توجه به حرفم بوسه ای به پیشونی مینا زد و کنارش روی تخت نشست...نگاهم به عشق توی چشماشون بود ولی با صدای ضربه ای که به دَر خورد و بویی که با روح و تنم عجین شده بود ، نگاه ازشون گرفتم و به سمتِ امیر حسام رفتم...یک سبد صدفی شکل لیلیوم سرخ و سفید دستش بود ، با دیدن خاله گرم باهاش احوالپرسی کرد و بوسه ای به گونه ی مامان زد...
امیر-خوب من رو قال گذاشتی ها...؟؟؟
لبخندی روی هوا زدم و شونه ای بالا انداختم...مطمئن بودم که اگه همون لحظه به عقب برمیگشتم از خجالت اب میشدم...این حالت ها برای شیده تازه و عجیب بود ولی بی نهایت دوست داشتنی نِمود میکرد...
توی فکر بودم ولی روبوسی اش با سینا و احوالپرسی اش با مینا جلوی چشمام بود ، گل رو روی میزِ کنار تخت گذاشت و کنارم ایستاد...
امیر-بد نبود حداقل شماره ی اتاق رو بهم میگفتی ، یا اینکه گوشیت رو سایلنت نمیکردی...
شونه ام دوباره به کار رفت و بدون حرفی به سمت مینا که توی لباس بیمارستان آروم تر از همیشه شده بود نیم خیز شدم...
-زود این جوجو رو به دنیا بیار که دلم میخواد یه دلِ سیر باهاش بازی کنم و بچلونمش...
سینا-بیخود کردی بچه پررو ، مگه دختره من اسباب بازیه که باهاش بازی کنی...
-از جنابعالی نظر نخواستم ، داشتم با مامان جوجو حرف میزدم...
سینا-بنده باباشم و اجازه نمیدم دخملم با موشی بی ادبی مثل تو همبازی بشه...
-برو بابا کی از تو اجازه خواست ، تو برو به فکر حسابِ شرط هات باش که باید دونه به دونه اش رو بی حساب کنی آقا...
سینا ابرویی بالا انداخت و با لحن حق به جانبی گفت:-الان وقتِ این حرفا نیست موشی...
-اِ ، جدی...؟
سینا-بله الان وقت رستوران رفتن داریم آخه...
-وقت هم پیدا میکنیم آقا...
با وارد شدن پرستار ، بحث من و سینا کات شد و مامان و خاله به کنار تخت اومدن...یعنی مذخرف ترین زمانی بود که توی زندگیم داشتم تجربه میکردم...قیافه ی به ظاهر شادِ سینا...قیافه ی آروم و مظلوم مینا که ترس رو میشد از توی چشماش خوند...دعاهای زیر لبی مامان و خاله که در اخر به مینا ختم میشد...همه و همه باعث شده بود اشک توی چشمام جمع بشه ولی الان وقت شکستن بغضم نبود ...با دستای امیر حسام که دور کمرم حلقه شد به خودم اومدم ، چشمام رو تا جایی که میتونستم باز کردم و اشک ها رو پس زدم...با لبخند کنار تخت رفتم و دستِ ازاد مینا رو توی دستم گرفتم ، به سمتم برگشت...دونه های اشکی که روی گونه اش جاری شده بود داشت دلم رو آتیش میزد ولی من هنوز لبخندم رو حفظ کرده بودم...
-میدونی که شیده زیادی بی طاقته ، مگه نه...؟
سری تکون داد و حرفم رو تایید کرد...دونه های اشک رو از گونه اش پاک کردم ، بوسه ی به صورتش زدم و گفتم:
-پس زود زود با جوجوی من از اون اتاق میای بیرون و همبازی من رو تحویلم میدی ، افتاد...؟
مینا-زود زود...
-آورین دخمل خوب...
مینا-تا من میام مواظب پسرم باش...
-برو خیالت تخت ، درسته زیادی گند اخلاقه ولی مواظبش هستم و چند ساعت دیگه سالم تحویلت میدم...
لبخندی زد و پرستار هم تخت رو به حرکت درآورد...


امیر حسام با اصرار زیاد خاله و مامان رو راضی کرد تا برای یک استراحت کوچیک همراهش تا بوفه ی بیمارستان برن و منم کنارِ سینا که با دلهره و اضطرابِ زیاد از این سمت به اون سمت رژه میرفت موندم...چند لحظه ای خیره ی مردی که مقابلم ایستاده به اون دَرِ مات نگاه میکرد موندم ولی بیشتر از این طاقت نیاوردم و از روی صندلی بلند شدم...کنارش به دیوار تکیه زدم ، سرم رو به سمتش چرخوندم و صداش کردم...
-سینا...؟؟؟
نگاهش برای لحظه ای از اون سمت کَنده شد و به من رسید...حرفی نزد ولی منتظر حرفم موند...چی باید میگفتم...دلداری دادن به سینا سخت بود ، یعنی من تا حالا این کار رو نکرده بودم...همون لحظه ی اول جلوی نگاه گرفته و پر از دلتنگی اش زبونم بند اومده بود...جلوی اون چشمای پر از اشک که مردونه تلاشش رو کرده بود که پلک بهم نزنه کم اوردم...جلوی اون بغضی که داشت ذره ذره ی وجودش رو آب میکرد داشتم خرد میشدم...ولی اون ، با همه اینها در جنگ بود و هنوز محکم سر جاش ایستاده بود... آروم سرم رو به بازوش تکیه دادم و گفتم:-خود خوری نکن ، برام حرف بزن...
سینا- نمیخوام از دستش بدم ، نمیخوام دوباره توی تاریکی قبل از اومدنش دست و پا بزنم...میدونی که عاشقشم... میدونی که بدون اون نمیتونم نفس بکشم ، مگه نه...؟
-میدونم...خیلی خوب هم میدونم...
سینا-شیده بهت گفتم عشق خودخواهی کردن نیست ولی من توی داشتن عشقم خودخواهم ، نمیخوام به نداشتنش فکر کنم...تمام هست و نیست من پشت اون دَر به خواب رفته ولی فکر به اینکه...
صداش لرزید...حرفش نصفه و نیمه موند...لرزشِ کوچیکی که بهم منتقل شده بود نشون از بغضِ بزرگِ مَردی داشت که یک روزی برام از عشق گفته بود...عشقی که به یک آدم خاص داشت...عشقی که با ذره ذره ی وجودش عجین شده بود و جدا شدنی نبود...سینا برام اسطوره بود...یک اسطوره که خودم پیداش کرده بودم و یک روزی ازش عشق دادن به دیگری رو یاد گرفتم ...یک روزی با تمام وجودم از این مَرد عاشق شدن رو یاد گرفتم ولی...شکستن یک اسطوره سخت بود...نمیخواستم این جور مچاله شدنِ احساسش رو شاهد باشم و دَم نزنم...یک روزی شد برام پدر ، زد توی گوش خودم و افکارِ بهم یخته ام و باعث شد شیده رو دوباره از نو بسازم...حرفهای اون روزش هنوزم توی گوشم زنگ میخوره...که نباید منت بذارم سر چیزی که تمام وجودم رو در بر گرفته...که نباید خودخواه باشم سر چیزی که برام والاترینِ...که نباید هوس رو به پاکی رابطه ام وارد کنم...که نباید نگاهم کج بره...که نباید بخوام چیزی رو که برای من نبوده و نیست...که نباید بخوام دلی رو که برای من تپش نداره...
تکیه از دیوار گرفتم و روبروش ایستادم...نگاهش پر بود...پر از گله...پر از درد...پر از بی کسی...پر از اشک...! و اون دونه های آماده برای فرود آخرین چیزی بود که به چشمم اومد و دلم رو به درد آورد...بغض صدام رو دورگه و گرفته کرده بود ولی گفتم از چیزهایی که بهشون رسیده بودم...گفتم از نداشته های دیروزم و داشته های امروزم...
-اون روزها خیلی چیزها بهم گفتی... دو دلی های زیادی رو از سر راهم برداشتی...یک جورایی توی اون بُرهه از زندگیم ، بودن تو باعث شد خیلی چیزها یاد بگیرم... حالا من میخوام یک چیزی رو بهت گوشزد کنم...یک چیزی که میدونی ولی لا به لای همه ی دونستنی هات فراموشش کردی...یک چیزی که باورش داری ولی لا به لای همه ی باورهای ریز و درشتت گمش کردی...سینا درمون همه ی این دردهایی که توی دلت تلنبار شده اشک نیست...مینا نیست...حتی اون جوجوی کوچولو که تا چند ساعت دیگه توی آغوشت قرار میگیره و آرومت میکنه هم نیست...درمون همه ی این دلتنگی ها فقط خداست...شاید اون روزی که عاجز شدم از دردهام همون روزی بود که خدا رو گم کرده بودم...توی اون روزهای سخت فقط همونی که لا به لای سختی هام جاش گذاشته بودم به دادم رسید...همونی به دادم رسید که توی خوشی هام جا نداشت و من فراموشش کرده بودم...کنارم موند...تا اخرش به حرفام گوش داد...نصیحتم نکرد...بدون هیچ چشم داشتی من رو پذیرفت...و از همه مهم تر شرمنده ام کرد ، هیچی به روم نیاورد... سینا پیداش کن ، اونوقتِ که خودت رو پیدا کردی...وقتی پیداش کردی جوری کنارِ خودت نگهش دار که انگار عزیزترینت رو داری نگه میداری ، آخه ما برای اون خیلی عزیزیم...اون خیلی برای نگاهمون بی قراره...نگاهی که به سمتش باشه رو زود جواب میده...دستِ خالی ای رو که به سمتش دراز بشه رو زود میگیره و پر میکنه...
طوفان نگاهش رو حس میکردم...درست مثل اون شبِ خودم که حال و هوام بدجوری طوفانی بود...همون شبی که فهمیدم بدون خدا بودن سختی هام رو بیشتر کرده ...همون شبی که صداش رو از بین اون همه صدا تشخیص دادم...همون شبی که زیر اون بارون نم نم حضورش رو برای اولین بار حس کردم...همون شبی که از خواب بیدار شدم...همون شبی که توی نگاهِ خسته ام نشست و عاشقم کرد...همون شبی که من رو به دریای مهربونیش دعوت کرد...همون شبی که من رو درگیر اون حس قشنگ کرد...همون شبی که تا صبح باهاش گفتم و گفتم و حالم عوض شد...همون شبی که یاد گرفتم به خودش بگم تمام حرفام رو...
سینا-هیچ وقت بهم نگفتی چی شد که بهم ریخته اومدی...چی شد که فسقلی من شکسته اومد و یکی دیگه برگشت ولی... حرفای امروزی شیده با گذشته خیلی فرق داره و زیادی دل نشینه...
خودم میدونستم فرق کرده ولی الان فقط و فقط میخواستم از این حال خارجش کنم...ابرویی بالا انداختم و برای عوض کردن حالِ دگرگونش شیطون شدم و گفتم:-آخه از دلِ پاک و مهربون من بیرون اومده...
لبخندِ کمرنگی زد و یک قدم جلو کشید ، دستاش دورم حلقه شد و من رو محکم در آغوش گرفت...همزمان با نشستن سرم روی سینه ی اشنای سینا ، صدای دختر کوچولویی تمام ذهنم رو پر کرد...
"-سینا جونی...سینا جونی...؟
سینا-جونم ، سینا فدای اون موهای خرگوشیت...
-برام پاستیل هم میخری...؟
سینا-پاستیل هم برات میخرم موش موشی ، دیگه چی میخوای...؟
کوچولوی ذهنم نگاهی به قفسه های پشت سرش انداخت و همون جوری که خوراکی های رنگ و وارنگ رو از جلوی چشماش میگذروند دوباره پرسید
-چند تا خوردنی برام میخری...؟
سینا-هر چی تو بخوای برات میخرم...
شیده کوچولو یک بسته پفک و چیپس ، به اضافه ی یک کیک از قفسه ها برداشت و با لب و لوچه ای آویزون رو به سینا گفت:-دستام که دیگه جا نداره ، چیکار کنم...؟
کنارم زانو زد و با لبخندی که همیشه به چهره داشت دستم رو از خوراکی ها خالی کرد...
سینا-حالا دستات خالیه ، دیگه چی میخوای...؟
لبخندِ شادی زدم و به حجم خوردنی های دستای بزرگ و مهربونش چند بسته اسمارتیس و دو تا شیرین عسل اضافه کردم و به سمت یخچالِ مغازه برگشتم...
-شیر کاکائو هم میخوام...
وسایل رو کنار ترازوی بزرگ مغازه گذاشت و رو به مردِ فروشنده خواسته ی بعدی من رو گفت...چقدر روز خوبی بود...بعد از چند ساعت دویدن و تاب بازی همراه با سینا که پر از هیجان و خنده بود موقع برگشتن قرار بود برام خوراکی بخره...مامان هیچ وقت نمیذاشت از این چیزا بخورم ولی وقتی با سینا بودم کسی حرفی بهم نمیزد و منم مصون بودم...دوباره خودش رو به قد من رسوند ، پلاستیک خوراکی ها رو به سمتم گرفت و گفت:
سینا-برای موش موشی خودم ، بریم فسقلی...؟
پلاستیک رو با دو تا دستام نگه داشتم و قبل از حرکت سینا و بلند شدنش ، جلو کشیدم صورتش رو بوسیدم...
-مفنون...
در مقابل ابراز محبت شیده کوچولو ، احساساتش به غلیان افتاد و با دو دست شیده رو به خودش چسبوند و در حالی که لپ های فرو رفته از خنده اش رو میبوسید گفت:-سینا فدای اون مفنون گفـتنت..."
حسِ همون شیده کوچولوی 6 ساله رو داشتم که در آغوش سینا میخندید و برای داشته های اون روزش خوشحال بود...شیده کوچولوی امروزم توی همون اغوش داشت به حرفای امروزش میبالید ، چون واقعا از ته دلش گفته شده بود...دستام دورش حلقه شد و برگشتم به همون حس و حالِ خوشِ کودکی...هنوزم همون اطمینان رو بهش داشتم...اطمینانی که امروزم رو مثل دیروزم حمایت میکرد و همیشه پشتم بود...
-سینا یاد شیده کوچولوی 6 ساله افتادم که دستای پر از خوراکیش رو وِل کرده بود و بازم نگاهش پی خوردنی های بیشتر بود...
سینا-همونی که من عاشق اون خنده های از ته دلش بودم...همونی که با مفنون گفتنش کاری کرد که تا همین الان ، هر وقت این واژه رو شنیدم لبخند به لبم بیاد...
-چقدر زود گذشت...
سینا-دنیا محلِ گذره فسقلی...
سرم رو از روی سینه اش بلند کردم و به صورتش که حالا نگرانی کمرنگ تری رو داد میزد خیره شدم...نمیدونم چرا ولی چشمام تار شد و با صدای آرومی گفتم:-برام پاستیل میخری...؟
لبخندش واضح شد...اونقدر واضح که من تونستم همراهش یک لبخند از ته دل بزنم و جوابش رو با تمام وجود ببلعم...
سینا-هر چی تو بخوای برات میخرم...
حلقه ی دستاش باز شد ، من رو همراه خودش به سمت صندلی های سالن کشید و مجبور به نشستنم کرد...دستم بین دستاش گیر افتاده بود و اون با آرامش تمام داشت با حلقه های انگشتم بازی میکرد ولی آروم تر بود و همین برای منی که تا حالا کسی رو دلداری نداده بودم کافی بود...نمیدونم چقدر گذشته بود ولی با صدای خاله که بالای سرمون ایستاده بود به خودم اومدم و سرم رو بلند کردم...مامان و امیر حسام کمی عقب تر از خاله داشتند به سمتمون می اومدند...
خاله-خبری نشد مادر...؟
-هنوز کسی از اون اتاق بیرون نیومده...
سینا با رها کردن دستم از روی صندلی بلند شد و خاله رو به نشستن دعوت کرد...
سینا-بشین مامان جان...
خاله کنارم نشست و منم با رسیدن مامان از صندلی دل کندم و جا رو برای مامان خودم باز کردم...امیر حسام اون سمت راهرو به دیوار تکیه داده بود ، منم به سمتش رفتم و رو به پنجره ای که کنارش قرار داشت ایستادم...
امیر-خوبی شیده...؟
نگاهی کوتاهی بهش کردم و سری تکون دادم ولی جواب اصلی توسط سینا داده شد...
سینا-نگرانِ این فسقلی نباش امیر جان ، همین چند دقیقه پیش داشت ازم قول پاستیل خریدن میگرفت...
لبخندی به صورتم زد و گفت:-جدی جدی پاستیل میخوای...؟
به سمت سینا که پشت من رو به امیر حسام ایستاده بود برگشتم و گفتم:-اوهوم ، قراره جوجو که به دنیا اومد شیرینی بهم پاستیل بده...
امیر حسام که چیزی از این حرفای ما نمیدونست رو به من گفت:-میخوای برم برات بخرم...
زدم تو فاز شوخی ، ابرویی بالا انداختم و با شیطنت جواب دادم:-از تو که همیشه میتونم طلب پاستیل کنم ، ولی از این آقا مویی کَندن غنیمت است...
دستِ سینا که با فشارِ تمام روی گونه ام نشست بهم فهموند بعضی کارها عواقب خاصِ خودش رو داره ولی کیه که به این عواقب توجه کنه...البته تفریح شوهر بنده که انگار نه انگار دارند منِ بیچاره رو تنبیه میکنند هم این وسط جالب توجه بود...
با سعی زیاد بالاخره تونستم دستِ سینا رو از گونه ام جدا کنم و در حالی که داشتم جای دستش رو ناز و نوازش میکردم چشم غره ای به هر دوشون رفتم و گفتم:-گونه ام نابود شد ،کارِ دیگه ای برای تنبیه کردن بلد نیستید...؟
سینا که لبخندش ادامه داشت رو به امیر حسام کرد و گفت:-اِ تو هم...؟
امیر-دیگه دیگه...
"پررو" یی زیر لب بهشون گفتم و ازشون فاصله گرفتم...به اینها خوبی و محبت نیومده...حیف این همه لطف و مهربونی من ، که خرج اینها میشه...
داشتم از خاله درباره ی اتاق جوجو پرس و جو میکردم که یک پرستار با گام های بلند از اتاق خارج شد و به سمت ایستگاه پرستاری رفت و چند لحظه بعد صدای پیح کردن یکی از دکترهای بخش اومد...اتفاقات این چند لحظه یکدفعه ای ترسِ عجیبی رو به دلم انداخت و من توی نگاه اول به سینا که حالا خبری از خنده روی صورتش نبود خیره شدم...انگار اونم دنبال یک اطمینان بود ، چون خیره ی صورتم شده بود و سوالی نگاهم میکرد...سینه ی سنگینم رو با یک فشار قوی خالی از هوا کردم و همزمان با ورود دکتر جدید به اون منطقه ی ممنوعه چشمام رو بستم...طاقت آوردن این لحظه ها سخت بود...فشار خون مینا بالا بود و با سابقه ی این مشکل که توی خانواده شون بیداد میکرد زایمان خطرناکی رو پیش رو داشت...به قول خاله شانس آورده بودند که تا زمان سزارین ، زایمان زودرس نداشته...نمیدونم اون یک ساعت رو چه جور گذروندم ، تنها چیزی رو که روبروم داشتم تاریکی مطلق بود...سیاهی ای که خودم به خودم هدیه دادم تا پریشون حالی اطرافم رو به چشم شاهد نباشم ولی صدای دَرِ اتاق که به دو سمت کنار رفت ، بیشتر از این اجازه ی بی خبری رو بهم نداد...چشمام رو باز کردم و به دکتری که توسط خاله ، مامان و امیر حسام احاطه شده بود خیره شدم...منتظر نفسی بودم که اون خانم با گفتن یک تبریک به ریه هام تزریق کنه...ثانیه کند میگذشتند و من برای یک گِرم هوا داشتم توی برزخ عجیبی دست و پا میزدم...درست روبروی من اون طرف راهرو ، سینا با پاهای لرزانی ایستاده بود و مثل من دنبال همون یک نفس میگشت...بالاخره انتظارِ من و سینا با دستای رو به آسمون مامان و خاله به سر رسید...لبخند های امیر حسام که نگاهش با خوشحالی بین من و سینا در رفت و امد بود ، نوید دهنده ی همون نفس بود و من با انرژی ای که گرفته بودم به سمت سینایی که هنوزم اون لبخند ها رو باور نداشت رفتم...
-به چی خیره شدی بابایی...؟
با ناتوانی تمام سرش پایین اومد و روی شونه ام نشست...صداش از ته چاه در می اومد ولی مثل من پر از خوشحالی بود...
سینا-به بزرگی همونی که صداش نکرده ، جوابم رو داد...


همون جور که توی آغوشِ گرم پدرش دهانش رو باز و بسته میکرد ، انگشتِ کوچیکه ی دستم رو بین انگشتای ریزه میزه اش قرار دادم و با تمام وجود به صورتِ سفیدش که مثل برف می موند خیره شدم...تمام اون همه اضطراب ، دل نگرانی ، درد و اشک با همون نگاه اولش دود شد رفت هوا...
-وای این چقدر کوچولو موچولوئه...
سینا-چیه انتظار داشتی با یک غول طرف باشی فسقلی...؟
چشم غره ای بهش رفتم ولی با دیدن دوباره ی اون همه ظرافت ، لبخند به لبم اومد و گفتم:
-نه ولی اینقدر کوچولو هم تصورش نکرده بودم...اَه اصلا من چرا دارم جواب تو رو میدم ، بده خودم بغلش کنم جوجو رو...
سینا-عمری ، بچه بازی که نیست...
با اخم بهش خیره شدم و گفتم:-سینــــــا...
سینا-کوفت...جیغ نزن دخمل بابایی میترسه...
بدون توجه به حرفش دستم رو از زیر پتویی که دورش پیچیده شده بودم رد کردم و بی حرف اون کوچولوی دوست داشتنی رو به خودم چسبوندم...اولش یکم ترسناک بود که اون جسم کوچیک رو روی دستام نگه دارم ولی با کمک دستایی که از پشت هر دومون رو یک جورایی در آغوش گرفته بود نفس راحتی کشیدم و این بار بدون ترس خیره اون نگاه طوسی رنگ که مامان گفته بود تا چند روز اول هی رنگش عوض میشه خیره شدم...
آغوشش گرمش ، گرمی نفساش داشت از خود بی خودم میکرد و من این بین سعی میکردم حواسم رو به جوجو معطوف کنم تا چشمام بسته نشه ، تا کمتر توی حس و حال برم...ولی وقتی شروع به حرف زدن کرد و نفسش خورد به گوشم فهمیدم که چقدر سعی بیهود دارم میکنم ، سرم رو به سمت همون گوشم خم کردم و سری امیر حسام هم به خاطر عدم حرکت بین سر و شونه ام قرار گرفت...
امیر-چقدر ناز و ملوسه...
سری تکون دادم و حرفش رو تایید کردم...
-اوهوم ، ببین آتیش پاره چه کنجکاوه...هی به دور و اطراف نگاه میکنه...انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش داشت این همه آدم رو حرص میداد...بچه اینقدر پررو سراغ داشتی...؟
امیر حسام اشاره ای به من کرد و گفت:-آره...
از جوابی که شنیدم تعجبم آمپر چسبوند...با چشمای گرد شده سرم رو بلند کردم و توی نگاهِ سیاهش خیره شدم...
-هان...؟
امیر حسام با شنیدن این کلمه لبخندش بزرگتر شد و گفت:- خوب سراغ دارم دیگه...یک دختربچه ی شیطون رو سراغ دارم که مثل این خانم گل از همون اول که پا توی این دنیا گذاشته تا همین امرزو و همین لحظه ، همین قدر پررو تشریف داشته و داره...
این الان با من بود...؟؟؟ من پرروئم...؟؟؟ پشت چشمی نازک کردم و دوباره نگاهم به جوجو برگشت...پدر و مادر اینقدر بی مسولیت...؟؟؟ خوب یک اسم برای این بچه تون انتخاب کنید تا من مجبور نشم هی بهش بگم جوجو ، جوجو...
-حالا اسم این جوجو رو چی میذارید...؟
سینا-تو که خودت رسما نامگذاری انجام دادی رفت...جوجو چیه هی به ناف بچه ی من میبندی...؟
-من به ناف بچه ی تو چیکار دارم...؟ چندش ، نیست نافش خیلی خوشگله حالا...
سینا-خیلی هم دلت بخواد...دخمل من همه چیزش خوشگله...
لبخندی زدم ، سری به علامت برو بابا تکون دادم و گفتم:
-برو بابا...نگفتید بالاخره میخواید اسمش رو چی بذارید...؟
مینا-تو چی دوست داری...؟
-من...؟؟؟
سینا-پَ نه پَ من...
-تو پدرشی ، بعد من چه اسمی دوست دارم...؟
خاله-خوب اصلا توافق همین بوده...مگه اون شرط رو یادت نیست خاله جون...؟
لبخندی رو لبم اومد...خوب معلومه که اون شرط یادمه ، ولی هر چقدر هم که من شرط رو بُرده باشم ولی بازم دلیل نمیشه که این حق رو از پدر و مادر جوجو بگیرم...من صندوقچه ی خاطراتِ کودکی رو که فقط اجازه داشتم از دور نگاهش کنم رو گرفته بودم ولی این یکی...
-یادمه ولی ازش میگذرم...مامان و باباش باید براش اسم انتخاب کنند...
با کمک امیر حسام اون کوچولو رو روی تخت ، کنارِ مینا گذاشتم و کیفم رو از دست امیر حسام گرفتم...
سینا-واقعا میخوای ازش بگذری...؟
یکم به شقیقه ام فشار وارد کردم و بعد از چند لحظه مثلا فکر کردن ، سری تکون دادم و گفتم:-اوهوم...
سینا نگاهی به مینا کرد و ابرویی بالا انداخت...اینا الان یک نقشه ی دومی هم دارند...میگید نه ، خودتون نگاه کنید...
سینا-بهت وقت میدم یک چیزِ دیگه به جای اینی که ازش گذشتی ازم طلب کنی...چه بخوام چه نخوام من شرط رو باختم...
سری تکون دادم و گفتم:-اوکی بهش فکر میکنم ، حالا بهتره اسم جوجو رو انتخاب کنید...
مینا بوسه ای به دستِ کوچولوی دخترش زد و در حالی که داشت توی نگاهِ رنگیش لبخند میزد گفت:-اسمش رو میذاریم ستاره...
لبخند شادی روی لبم اومد...گفتم که نقشه ی دومی هم وجود داره...بی تردید دستم رو توی زیپ کناری کیفم بردم و اون کادوی رمان پیچ شده رو بیرون آوردم...فشار دستِ امیر حسام که دور کمرم پیچیده بود بیشتر شد ، منم با رضایت کامل خم شدم و پیشونی سفید جوجو رو که حالا اسمش ستاره شده بودُ بوسیدم و توی گوشش آروم گفتم:
-این برام عزیزترین خاطره ی کودکیه...یک خاطره از بابات که امروز نشون داد خوب خوب همه چیز یادشه...
بلند شدم و دوباره به امیر حسام که کنارم ایستاده بود تکیه دادم...سینا بسته رو توی دستاش گرفته بود و داشت روبان رو باز میکرد و من بین اون همه خاطره داشتم لبخند میزدم...
"-نخیرم...
سینا-بله هم...
-سینایی اذیت نکن دیگه...
سینا-تقصیر من چیه بابا...؟
-اصلا با هم یک قراری میذاریم...
لبخندی به چهره ی مثلا متفکر من زد و گفت:-چه قراری...؟
-اگه قبل از 25 سالگی من بود من بردم ، اگه بعدش بود تو بردی...چطوره...؟
سینا-نی نی تو هنوز 12 سالته بعد برای من اما و اگه میچینی...؟ هر چند که مطمئنم حالا حالا عاشق هم نمیشم ، چه برسه به پدر شدن...قبوله فسقلی...
-خودتی...
اشاره ای به اون هیکل کرد و گفت:-مطمئنی...؟
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:-اَه...تقصیر من چیه تو برای خودت هرکول تشریف داری...؟
سینا-خوب بابا حرص بیخود نخور...با یک بستنی شکلاتی موافقی...؟
بچه پررو میدونست چطور باید من رو از فکر دربیاره ولی باید اول خیالم رو از شرطی که قرار بود بسته بشه راحت میکردم...
-اگه من بردم صندوقچه ی خاطرات و انتخاب اسم با من...اگه تو بردی ...
سینا-هر چی خودم خواستم ، قبوله...؟
بدون لحظه ای درنگ حرفش رو قبول کردم...میدونستم که برد با منه...
فردای اون روز بود که به اصرار من مامان برام یک زنجیر سفید با یک پلاک ستاره خرید...یک ستاره بزرگ و یک ستاره کوچیک که داخلش محصور شده بود و میچرخید...چند روز بعدش که سینا رو دیدم بهش گفتم که اسم دخترش رو انتخاب کردم...بهش گفتم که میخوام اسمش رو ستاره بذارم...در مقابل گیرش نسبت به جنسیت بچه هم گفتم که مطمئنم اون بچه دختره...اخه خودم همیشه دختر بچه ها رو بیشتر دوست داشتم...برعکس همه ی خانم ها که شاید دوست داشته باشند پسر داشته باشند ولی من عاشق دختر داشتنم...هیچ وقت از این آویز استفاده نکردم ولی مثل یک گنج ازش مراقبت کردم...تمام این 8 سال مواظبش بودم و بالاخره به دستِ صاحبش رسوندمش..."
مامان-شیده این...
با صدا و کلام مامان از خاطرات بیرون کشیده شدم و به ستاره ی درخشانی که از دستِ سینا اویزون بود خیره شدم...
-خودشه مامانی...
سینا-کوچولو من خودم بزرگت کردم...لحظه لحظه ی زندگیت رو کنارت بودم و حاضر نیستم هیچ وقت بزنم زیر شرطی که با تو بستم...
لبخندی بهش زدم و شونه ای بالا انداختم...
-ما هر دومون بردیم...اون شرط دو سر برد بود سینایی...
سری تکون داد و گردنبند رو به گردن ستاره کوچولو انداخت...
***
کیفم رو روی صندلی عقب انداختم و با کشیدن پاهام یکم خستگی این چند ساعت ایستادن رو ازتنم خارج کردم...امیر حسام به سمت ولیعصر حرکت کرد ... نگاهی به ساعت کردم ، 7 شب بود ولی من حال خونه رفتن رو نداشتم...
-خونه نریم امیر حسام...
در حالی که داشت دنده رو عوض میکرد ، نگاهی هم به من انداخت و پرسید
امیر-پس کجا بریم...؟
-اووووم...
امیر-اوه تا خانم اوووم کنه ما رسیدیم خونه ی خاله ات...
بدون ذره ای تردید و خیلی سریع گفتم:-بریم بستنی بخوریم...؟
امیر-شیـــــــــده...
میدونستم اینجوری واکنش نشون میده ، چند سانتی روی صندلی عقب کشیدم و با چشمای که مثلا گرد شده بود گفتم:
-چیه...؟ چرا داد میزنی...؟
امیر-اینقدر زود یادت رفت...؟
لبخندی زدم و گفتم:-نه یادم نرفته ولی هوس بستنی کردم...
امیر- وقت برای بستنی خوردن زیاده ، الان وقتش نیست خانومی...
یک جورایی از اول میدونستم که این پیشنهاد پذیرفته نمیشه ولی خوب تیری بود در تاریکی ، رها کردنش بهتر از بی خیال شدنش بود...شونه ای بالا انداختم و ادامه دادم...
-پس بریم پارک ، قبوله...؟
لبخندی زد و جواب داد
امیر-کلا امروز قصد کردی که خودت رو سرما بدی ، آره...؟
-نه به خدا...فقط حوصله ی خونه رو ندارم ، بریم یکم قدم بزنیم...؟
امیر-تو این هوا...؟
یکبار چشمام رو باز و بسته کردم و ملتمسانه بهش خیره شدم...
-بریم دیگه...
امیر-از کدوم سمت باید برم...؟
بشکنی روی هوا زدم و با دیدن تابلوی حکم آباد دستم روی به سمت راست گرفتم و گفتم:
-بپیچ توی این خیابون...
همون کاری رو که گفتم کرد و من چند دقیقه ی بعد درست مقابل سرازیری پارک ملت از ماشین خارج شدم...
امیر-شیده اون شال گردن رو درست و حسابی بپیچ ...
توجهی به حرفش نکردم ، ماشین رو دور زدم و کنارش ایستادم...
-بریم...؟
اونم درست عین خودم ، بی توجه به حرفم شالی رو که شل بسته بودم رو باز کرد و بعد از دو دور چرخوندن دور سرم بقیه اش رو روی شونه ام رها کرد...
امیر-پالتوت خیلی نازکه شیده ، بیخیال نمیشی...؟
-اَه بریم دیگه امیر حسام...
بالاخره رضایت داد و با هم حرکت کردیم...به جز چند تا آدمی که گذری از کنار پارک رد میشدند خبری از آدمِ دیگه ای نبود...اینجا برام پر از خاطره بود...هر وقت می اومدم خونه ی خاله هر شب با سینا اینجا بودیم و کلی دیوونه بازی در می آوردیم...با هم پیاده روی میکردم...بدمینتون بازی میکردم و بعد هم من یک تاب بازی حسابی میکردم و برمیگشتیم خونه...
از بین میله هایی که جلوی راه ورودی گذاشته بودند رد و وارد محوطه ی پارک شدیم...درخت های گردو لخت و بی برگ پابرجا بودند و صدای بادی که لا به لای شاخه ها میپیچید اونقدر باحال بود که من رو به وجد می آورد...البته اگه امیر حسامی کنارم نبود و من تنها بودم عمرا اگه این صدا برام اینقدر بامزه نِمود کنه ، اون موقع بیشتر باید میترسیدم اونم با خلوتیِ الانِ پارک ...راه رو به سمت استخر وسط پارک که نزدیک بازیگاه کودک بود ادامه دادیم و این وسط منم که یکم از سرما خودم رو جمع کرده بودم ، بی خیال حرف های احتمالیِ امیر حسام شدم و خودم رو بهش نزدیک تر کردم...
امیر-نمیخوای برگردیم...؟
-نوچ...
یک لبه ی پالتوش رو باز کرد و اون رو همراه با دستش دورم حلقه کرد...پالتوش باد رو ازم دور کرد و تنش گرمای آرامش بخشِ همیشگی رو بهم هدیه داد...سرم روی سینه اش نشسته بود و محال بود از اونجا تکون بخوره...
امیر-خیلی با سینا جوری...؟
-اوهوم...سینا برام مثل شروین عزیزه ، بعضی وقتها هم بیشتر ... همیشه حمایت گر بوده و هست...
امیر-چند سال باهاش اختلاف سن داری...؟
سوالش عجیب بود ولی توجهی نکردم و جوابش رو دقیق دادم
-اوووم...15 سال و چهار ماه
امیر-پس سینا از شروین بزرگتره...
-آره 5 سالی ازش بزرگتره...سینا سر دسته ی پسرا بود ، یادمه همیشه با هم بودند...اون وقت ها خاله خیلی بیشتر به ما سر میزد...مادر جون و آقا جون زنده بودند و همیشه آخر هفته ها خونشون پر بود از فامیل...سینا ، شروین ، سهراب و سعید همیشه با هم بودند...این وسطا کسی که شیطنت میکرد کسی نبود جز من...یادمه 7 سالم بود و اوایل مهر ماه ، اخر هفته رفتیم خونه ی آقا جون و پسرها هم با خودشون پاسور آروده بودند که بازی کنند...اخه اخر هفته ها کسی اجازه ی خروج از خونه رو نداشت...اون موقع هنوز آتو و خانواده اش برای مهمونی های هفتگی نمی اومدند ، منم که همبازی درست و حسابی نداشتم و همیشه دنبال پسرا بودم ، وسط بازیشون هوس بستنی کردم و طبق عادت همیشه جفت پریدم وسط جمع و طلب بستنی کردم...چقدر قیافه ی شروین و سهراب باحال قرمز شده بود...مثل اینکه شرطی بازی میکردند و اونا داشتند میبردن و من با اون حرکت تمام ورق هاشون رو به هم ریختم...سعید و سینا که بیهوش شدند از خنده ولی شروین و سهراب به خونم تشنه بودند...آماده بودم با هر حرکت احتمالی پا به فرار بذارم که سینا تمام قد جلوی من و رو به پسرا ایستاد...قدم اون موقع خیلی کوتاه بود ، دو دستی زانوی سینا رو چسبیدم و از همون پشت سرم رو بیرون می وردم و با خنده به صورتِ شروین و سهراب خیره میشدم و بیشتر بیچاره ها رو آتیش میکشیدم... چقدر اون روز خوش گذشت ، تازه به پاس لطفی که به سینا و سعید داشتم برام بستنی و فالوده هم خریدن...
امیر حسام لبخندی زد و با شیطنت گفت:-کلا بیشتر وقتت رو با پسرا میگذروندی ها...
-نه بابا همچین ها هم نبود...از سال بعدش آتو و خانواده ی سهراب هم به جمع اضافه شدند و اون وقت بود که سه تایی ، با آتو تینا به پسرا حمله میکردیم...ولی خداییش خیلی حال میداد ، البته بعضی وقتها هم پسرا نامردی میکردند و ما رو قال میذاشتند و اون موقع ها بود که چند روز قهر درست و حسابی حالشون رو میگرفت...حیف که با فوت مادر جون و آقا جون دیگه اونجور دور هم جمع نشدیم ...
امیر-کی فوت شدند...؟
-هفت سال پیش اقا جون سکته مغزی کرد و تنهامون گذاشت...همدیگه رو خیلی دوست داشتند ، مادر جون زیاد دوری رو طاقت نیاورد 8 ماه بعد راهی شد...
امیر-خدا بیامرزدشون...خانم رضایت میدی برگردیم...؟
-نوچ ، تازه میخوام تاب بازی کنم...
متعجب بود ولی خیلی جدی پرسید
امیر-شوخی میکنی دیگه...؟
-اصلا و ابدا...خیلی هم جدی هستم ، من هر وقت با سینا می اومدم اول با هم دور پارک پیاده روی میکردیم ، بعد بدمینتون و بعد هم تاب بازی...
امیر-هوا سرده شیده جان...
-یک کوچولو ، بعدش میریم خونه ی خاله...
سری از روی ناچاری تکون داد و گفت:-فقط یک کوچولو...
باشه ای گفتم و با باز کردن حلقه ی دستم که دور کمرش پیچیده شده بود به سمت بازیگاه رفتم...خوبیش این بود که روی تاب ها برفی نبود ولی تن آهنیشون خیلی سرد و یخ زده بود...بی خیال اون سرما شدم ، پالتوم رو زیرم مرتب کردم و نشستم...امیر حسام دست به سینه به میله ی کناری تاب تکیه زده بود و نگاهم میکرد...
-همین جور میخوای وایستی...؟
امیر-چیه توقع داری بیام بشینم روی تاب و همراهت بازی کنم...؟
اشاره ی به بالای سرم کرد و ادامه داد
امیر-نگاه...محدودیت سنی داره خانم کوچولو ، فقط تو میتونی ازش استفاده کنی...
چشم غره ای حواله اش کردم و با لحن پر نازی گفتم:
-نگفتم اقا سوار تاب بشه ، بیا من رو هول بده...
با لبخند از کنارم گذشت و چند لحظه بعد من بودم که بالا و پایین میرفتم ...حس آشنایی داشت توی وجودم پر رنگ میشد...یاد اون روزهایی که سینا همین طوری من رو هول میداد و من با دستایی که از دو طرف باز شده بود نفس میکشیدم...بعضی وقتها هم که زیادی محکم هولم میداد شروع به خواهش و تمنا که بابا ولم کن از خیرِ بازی گذشتم ، من رو به کشتن نده...
بعد از چند دقیقه مرور خاطرات ، دیگه نتونستم سرما رو تحمل کنم و کوتاه اومدم...زود خودمون رو به ماشین رسوندیم و ده دقیقه بعد جلوی شومینه در حال قهوه خوردن بودیم...


زندگی روی دور تند قرار داشت و بدون وقفه میگذشت...انگار دیروز بود که با اون همه نگرانی راهی قزوین شدیم تا شاهد به دنیا اومدن ستاره کوچولو باشیم ...امروز ماهگرد پا به دنیا گذاشتنش بود و من یک عالمه باهاش خوش بش کرده بودم و اونم برام قان قان کرد...تقریبا هر روز بهشون زنگ میزدم و اول از همه هم با اون فرشته کوچولو صحبت میکردم...اونقدر انرژی میگرفتم که امکان نداشت یک روز زنگ زدن رو فراموش کنم...البته دیدنش یک چیزِ دیگه بود که به خاطر درسها و نزدیکی نوروز وقتش پیش نمی اومد...هشت روز تا عید مونده بود و من تا کمتر از دو هفته ی دیگه میتونستم دوباره ستاره خانم رو ببینم...همه قرار گذاشته بودند که برای تعطیلات بریم شمال و این دفعه سینا هم باهامون می اومد...صدای زنگ گوشی باعث شد فکر از این چند روز و نگاه از مانیتور که دانلودِ قسمت جدید خون آشام بود ، بگیرم ...سهراب بود...
-به به اقای مهندس ، بنده نوازی فرمودید...
سهراب-کوفت...کارِ همیشگیه منه موشی...
-الطاف آقا کم نشه ، چه خبرا...؟
سهراب-خبری نیست ، تو چی کارا میکنی...؟
-داشتم فیلم دانلود میکردم ، کجایی...؟
سهراب-شرکت...
-اَه اَه همه تون عین همید...روز جمعه ای هم دست از کار برنمیدارید...
سهراب-آخی سامی خونه نیست...؟
-نخیر شرکت تشریف دارند ...
سهراب-خوب بابا حرص نخور ، روزهای اخر سال همیشه سرمون شلوغه...
صورتم رو کج و کوله کردم و جوابش رو دادم
-اونم همین رو گفت و میگه...
سهراب-چقدر حرف میزنی تو دختر اصلا یادم رفت برای چی بهت زنگ زدم...
-حالا برای چی بهم زنگ زدی...؟
صداش آروم تر شد...انگاری یکدفعه ای توی خودش فرو رفت و خیلی بی جون گفت:
سهراب-میخوام ببینمت...
دلم شور افتاد...کم پیش می اومد سهراب اینجور توی لک بره و خنده از صداش حذف بشه...
-چیزی شده سهراب...
سهراب-دیدمت بهت میگم...
-من رو که میدونی کار و بار مثل تو ندارم ، هر وقت خودت بیکاری بگو کجا تا بیام...
سهراب-فردا فقط صبح کلاس داری...؟
-اوهوم...
سهراب-بعدازظهر بیا همون کافی شاپ خودمون ، ساعت 5 خوبه...؟
-آره خوبه
سهراب-شیده تنها بیای ها...؟
-مگه قرار بود با کسی بیام...؟
سهراب-نمیدونم ، همین جوری گفتم...
-اوکی فردا ساعت پنج...
سهراب-مرسی موشی...
-خواهش میشه مهندس...
بر خلاف همیشه عمل کرد...عکس العمل نشون نداد... و این یعنی ، خیلی...!!!
سهراب-خداحافظ...
قطع کرده بود ولی من به عادت همیشه گفتم:-خدانگهدارت...
با ذهنی بهم ریخته ای که به خاطر حرفاش ، به خاطر حس و حالش ، به خاطر لحنی که توی صداش بود از جام بلند شدم و به سمت سیستم رفتم ، دکمه ی پلی رو فشار دادم و بدون توجه به اینکه قراره چی پخش بشه ، با روی میز گذاشتن کنترل به سمت اشپزخانه حرکت کردم...از چند روز پیش که قصد کرده بودم کتلت درست کنم هی ماجرایی پیش می اومد و من قید هوس قدیمی رو میزدم ولی با این فکر درگیر بهتر بود خودم رو مشغول کاری بکنم تا کمتر به فردا ، به ساعت پنج و به حرفایی که قراره سهراب بگه فکر کنم ، البته میتونستم طلسم رو هم بشکنم و یک غذای توپ خودم رو مهمون کنم...سیب زمینی ها و پیاز رو پوست کنده برای رنده کردن گذاشتم و این بین دو بسته سیب زمینی خلالی نیمه آماده ی داخلِ فریزر رو هم بیرون گذاشتم تا همه چیز کامل باشه...در حین رنده کردن سیب زمینی ها حواسم به صدایی که پخش میشد جمع کردم...دو تا اهنگ اول رو بدون اینکه متوجه باشم از دست دادم و حالا سومین اهنگ با همون بیت اول توجه من رو به خودش جلب کرده بود...
تا دو چشم خود را به هم زدم من
عمر من چه طي شد

(راست میگفت...عمر همه مون توی یک چشم بهم زدن میگذشت...همین چند لحظه پیش بود که داشتم بهش فکر میکردم...به اینکه چقدر زود میگذره...چقدر زود داریم لحظه ها رو از دست میدیم...البته از دست دادن که نه ، ولی وقتی یک مانع به بزرگی سدی که خودت برای زندگیت ساختی روبروت قرار داره و تو نمیدونی چطور باید این مانع رو برداری ، همین یعنی از دست دادن...همین یعنی در جا زدن...همین یعنی طی شدن...)
ابر نو بهاري نديده باران
وقت برفِ دي شد

(زمستون زندگی من الانه...؟؟؟ زمستون زندگی من از راه رسیده یا هنوز مونده تا بیاد...؟؟؟ یک روزایی هست که از خودم میپرسم چقدر راه مونده تا به چیزی که میخوام برسم...؟؟؟ یک روزایی هم که خیلی نا امیدی بهم فشار میاره از خودم میپرسم که چقدر دیگه تا ترکیدن این حباب خوشبختی مونده...؟؟؟ به نظرم بدترین حس دنیا بلاتکلیفیِ...نمیدونم چرا ولی از وقتی که حس های توی قلبم رو شناختم توی بلاتکلیفی غوطه ورم و تا الان هم نتونستم کاری برای از بین بردنش بکنم...)
تا که سرنوشتم نوشته شد
ذات من به غم ها سرشته شد
شوق امروز و هر روز من چرا
رنج ديروز و روز گذشته شد
عمر شيرين چرا فرصتي غير آه و دمي نيست
جز محبّت قبايي برازنده ي آدم نيست
عمر شيرين چرا فرصتي غير آه و دمي نيست
جز محبّت قبايي برازنده ي آدم نيست
اساس زندگي عشقه
به درگاه الهي بندگی عشقه
جهان وامانده و درمانده ی عشقه
خدا خود عشقِه و فرمانده ی عشقه
بساط کهکشان عشقه
سپهر و آسمان عشقه
فلک زايیده و زاينده ی عشقه
که ايزد منبع و تابنده ی عشقه
عمرِ کوتاه ما، عمرِ کوتاه شب
دَم به روي برگه
قصه ی زندگي، قصه برگِ گل
با هجوم تگرگه

اینقدر محو آهنگ و شعرش شده بودم که ناخوداگاه دست از کار کشیده و به یک نقطه خیره شده بودم...قصه ی زندگی ، قصه ی برگِ گل با هجوم تگرگه...اینقدر این بیت رو برای خودم تکرار کردم که یک جورایی شد ملکه ی ذهنم...تگرگ...باید خیلی سهمگین باشه اینکه یک چیزی مثل تگرگ بشه آفت زندگیت...نفسِ عمیقی کشیدم و بی خیال شعر و اهنگ و مفهومش شدم...به تقلید از اهنگی که چند دقیقه قبل گوش داده بودم با روحیه ی بهتری بلند گفتم:
-کتلت شیده پز رو عشقهِ
و با لبخند به ادامه ی کارم مشغول شدم...
***
امیر-موافقی شیده...؟
سرم رو از بشقاب بالا آوردم و با دهانی که توسط اون لقمه ی شاهکار پُرِ پُر شده بود سری تکون دادم...خنده اش شدت گرفت و من با یک چشم غره نگاه ازش گرفتم...
امیر-اول لقمه رو درست قورت بده بعد به فکر جواب من باش...
دستم رو به علامت توقف جلوش نگه داشتم و اون هم وقتی حرکت من رو دید بدون حرف فقط به چشمام خیره شد...بالاخره با زور آب تونستم لقمه رو قورت بدم و یک نفس راحت بکشم...بلافاصله سرم رو بلند کردم و گفتم:
-اگه تو وسط غذا حرف نزنی منم مجبور نمیشم با سر جوابت رو بدم حضرت آقا...
امیر حسام که سعی داشت لبخندش رو پنهان کنه ، با لبهای جمع شده گفت:
امیر-وا تقصیر من چیه که تو نمیتونی یک لقمه ی ساده رو درست و حسابی قورت بدی...؟
-لقمه ی ساده...؟؟؟ تو به اون شاهکاری که با دستات درست کردی میگی لقمه ی ساده...؟؟؟ از بس جویدمش فکم درد گرفت بچه پررو...
دیگه به واقع نتونست خودش رو نگه داره و زد زیر خنده...منم بودم میخندیدم... والا...ولی اون خنده هاش واقعا روی مخ من رو داشت سوهان کشی میکرد...
-نخند امیر حسام...
کو توجه...؟ شما دیدی ، من هم دیدم...دیگه داشت حرصم رو در می آورد...صدام بلند تر شد و با حرص گفتم:
-امــیر حســــام...
یکم خودش رو کنترل کرد...ولی فقط یکم...در حدی که فقط جوابم رو بده و بس...
امیر-جانم...؟؟!
و دوباره خنده بود و خنده...
بیخیال آدمِ روبروم ، با برداشتن ظرف غذام مشغول جمع کردن میز شدم...مثل اینکه کارم تلنگری شد براش که دست از خنده برداشت ، ولی اون لبخندِ اعصاب خورد کن هنوز روی صورتش بود...هر چند که بهتر از اون خنده های پر هیبت بود...
امیر-شیده خانم بالاخره جواب بنده رو ندادی ها...؟
-اون سر رو که برای خودم تکون ندادم ، خوب جواب سوال تو بود دیگه...اصلا چرا باید با اون دورهمی مخالف باشم....؟ بالاخره ما باید یکجا دور هم جمع بشیم دیگه ، چه بهتر که همین جا باشه...
امیر-فردا شنبه است ، پس ما 4 روز وقت داریم تا یک سر و سامونی به خونه بدیم و خرید کنیم...باید میوه و شیرینی و شام هم سفارش بدیم...دیگه باید چیکار کنیم...؟؟؟
-بیخیال کارها امیر حسام ، خودم از پسش بر میام...
امیر-مطمئنی...؟؟؟
-همچین میگه مطمئنی که انگار میخوام چیکار کنم ، بعدش هم اینجور مهمونی گرفتن تخصص خودمه...اگه قرار بود خودم غذا درست کنم ، اون وقت باید دست و پام رو گم میکردم و دنبال یک کمک میگشتم...
امیر-اولا که غذاهای خودت حرف نداره پس دست و پا گم کردنی در کار نیست ، ثانیا میدونی چند نفرند...؟
با حرفش ته دلم غنج رفت...دست پختم رو دوست داشت...
-حالا قراره کیا رو دعوت بگیری...؟
امیر-اون جمعی که رفتیم شمال از طرف شما هستند ، قراره خاله جان هم باشه...امروز صبح هم به سینا زنگ زدم وازش قول گرفتم که برای چهارشنبه سوری اینجا باشه ، بعدش هم که راهی شمالیم...
لبخندی روی صورتم نشست و سری تکون دادم...درسته که قراره خاله جان بیاد و صد در صد آهو خانم تشریف فرما میشن ولی وجود سینا و ستاره کوچولوش همه ی این فکر های مذخرف رو از ذهنم پاک کرد...
امیر-تو نمیخوای کسی رو دعوت کنی...؟
-وقتی اتو و تینا رو دعوت کنی خود به خود دوست های من اینجا حضور دارند ، پس کسی نمیمونه آقا...
امیر-اوکی...فقط لیست خرید...
-گفتم که خودم کارها رو انجام میدم ، فقط اگه زحمتی نیست بگو اون دو تا نیمکت رو از وسط محوطه بردارند که بتونیم یک اتیش خوشگل وسط سنگ ها درست کنیم...
امیر- خودمم تو فکرش بودم ولی حالا زوده...
-راستی سوییت پایین هنوز خالیه...؟
نگاهش یکم جدی شد...نمیدونم چرا این حس رو کردم ولی یک دفعه ای خنده اش متوقف شد و خیلی جدی پرسید
امیر-چطور مگه...؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:-هیچی فقط میخواستم ببینم اگه خالیه وسایل رو ببرم اونجا که هی بالا و پایین اومدن نداشته باشیم ، چون ما هر سال که مهمونی داشتیم همه اش توی حیاط بودیم...
امیر حسام بازدمِ عمیق اش رو بیرون داد و با آرامش گفت:-شرمنده خانومی ، یکی از دوستام یکسری از وسایلش رو گذاشته اونجا درست نیست توش رفت و امد کنیم...میگم بهتره تخت های باغ رو بیاریم نزدیک ساختمون ، اینجوری هم جا برای نشستن هست هم اینکه شما مجبور به بالا و پایین اومدن نیستی ، چطوره...؟؟؟
سری تکون دادم و با حرفش موافقت کردم...
***
همزمان با صدای زنگ دَر ، الارم گوشی منم فعال شد...باید همون کارگرایی باشند که امیر حسام ازشون حرف زده بود...خیلی سریع دست و صورتم رو شستم و لباس پوشیده از اتاق خارج شدم...امیر حسام داشت با دو تا خانم و یک اقا که تازه وارد شده بودند حرف میزد و منم با یک سلام دسته جمعی وارد آشپزخونه شدم...اماده کردن صبحانه فعلا مهم ترین چیز بود ، البته چند دقیقه بعد جمع چهاری نفری اونها هم وارد شدند و منم میز رو بزگتر چیدم...
امیر-شیده اون شال گردنت رو بردار...
با اکراه سری تکون دادم و شالم رو از روی کاناپه برداشتم و دستم گرفتم...
-هوا به این خوبی...بابا بوی بهار عالم و آدم رو برداشته بعد من شال گردن بردارم...؟
-امیر-والا بیشتر از بوی بهار من سوزِ سرما رو حس میکنم ، تو هم که نازک نارنجی میزنه برای سال جدید سرما هم میخوری...
-امیر حسام...!!!
امیر-اوکی اون قسمت نازک نارنجی اش شوخی بود ، ولی بقیه اش رو جدی جدی گفتم پس معطل نکن و شال رو ببند...
سری تکون دادم و شال رو دور گردنم انداختم...به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ، این محبت های گاه وبی گاهش ناجور دل نشین بود و حالم رو دگرگون میکرد...
کلاس ان روز هم با امتحان همیشگی پایان یافت و همراه با بچه های کلاس یک خداحافظی اساسی با جناب شوهر داشتیم...اخه شنبه ی هفته ی بعد عید بود و کلاسی قرار نبود تشکیل بشه...روزِ اخری هم قید امتحان رو نزد و یک جورایی ثابت کرد که حرفش دو تا نمیشه...با اتو و امیر حسام از دانشگاه زدم بیرون...امیر حسام که راهی شرکت شد ، من هم بعد از یکم خرید که زنونه بود ، اتو رو رسوندم خونه و خودم هم بعد از خرید غذا برگشتم خونه...
***
سری برای فرهاد تکون دادم روی یکی از میزهای خالی که گوشه ی مغازه بود نشستم...چند لحظه بعد خودِ فرهاد اومد سرِ میز روی صندلی مقابلم نشست...
فرهاد-احوال شیده خانم...؟
-خوبم ، تو خوبی...؟ کار و بار خوبه...؟
فرهاد-شکر خدا همه چیز خوبه ، این طرفا خانم...؟
-با سهراب قرار دارم ، البته پنج دقیقه دیر کرده و این عجیبه...
فرهاد-حتما سرش توی شرکت بند شده ، ساعت از دستش در رفته...
-حتما...
فرهاد-چی میخوری...؟
-اگه به کسی من رو لو ندی ، یک بستنی کاکائویی...
لبخندی زد و از روی صندلی بلند شد...گوشی رو دراوردم و یک نگاه به ساعت انداختم...ده دقیقه تاخیر ، از سهراب بعید بود...شماره اش رو گرفتم ...بوق های پشت هم توی گوشم می پیچید ولی دریغ از یک جواب که به من داده بشه...
سفارشم رو یکی از کارگرهای فرهاد روی میزم گذاشت و منم با زمین گذاشتن گوشی مشغول هم زدن بستنی ام شدم...خیره به طرحهای روی بستنی بودم که صدای دَر باعث شد سرم رو بالا کنم...به در خیره بودم ولی با وارد شدن یک دختر و پسر جوون نگاهم از در گرفته شد و دوباره گوشیم رو برداشتم...دوباره شماره ی سهراب...دوباره بوق های بی جواب...دوباره حرفهای بی سرو ته اون خانم که خبر از بدقولی سهراب داشت...دیگه داشتم نگران میشدم...تا حالا نشده بود که این همه تاخیر داشته باشه...اصلا تا حالا نشده بود دیر سر قرار بیاد...شماره ی شرکت رو گرفتم و با صدای پر عشوه ی منشی به خودم اومدم
منشی-سلام شرکت مهندسی ... امرتون ؟
-سلام خانم اقای محمودی تشریف دارند...؟
منشی-نخیر ایشون برای یک قرار کاری بیرون هستند اگه پیغامی هست بفرمایید تا بهشون اطلاع بدم...
-گوشی با خودشون بردن...؟
منشی-بله...؟
وا یعنی سوالم اینقدر نا مفهوم بود...؟قید جمع بستن افعال رو زدم و پرسیدم
-گوشی ، گوشی با خودش برده...؟
منشی-ببخشید خانم ، شما...؟
قید جواب گرفتن از این منشی رو زدم و با یک" خدانگهدار" گوشی رو قطع کردم که بلافاصله گوشیم زنگ خورد...سهراب بود...لبخندی زدم و تماس رو گرفتم
-کجایی پسر...؟میدونی چقدر تاخیر داری...؟
صدای ناشناسی که توی گوشم پیچید ، به نگرانیم دامن زد و باعث شد من سر جام بایستم...
زن-خانم شما صاحب این خط رو میشناسید...؟
-بله ، گوشیش دست شما چیکار میکنه...؟
زن-صاحب این خط یک تصادف کوچیک داشتند و آوردنشون بیمارستان... ، به اخرین نفری که باهاش تماس داشته زنگ زدم تا به خانواده شون خبر بدید...
نگاهم تار شد...گفت بیمارستان...گفت تصادف کرده...سهراب...؟؟؟
-تَ تصادف...؟
زن-خانم تصادفی جدی ای نبود ، نگران نباشید...
تمام لحظه ای که اون زن داشت حرف میزد من دعا میکردم که واقعا همون طوری که داره میگه تصادفِ جدی ای نباشه و سهراب حالش خوب باشه...به خودم اومدم و سریع گفتم:-تا یک ربع دیگه اونجام...
گوشی رو قطع کردم و با گذاشتن پول بستنی از میز کنده و با دستی که برای فرهاد تکون دادم از مغازه خارج شدم...


نمیدونم چطور ولی ده دقیقه بعد جلوی اطلاعات بیمارستان ایستاده بودم و داشتم آدرس اورژانس رو میپرسیدم...راهرو رو رد کردم و بعد از پشت سر گذاشتن در مقابل ایستگاه پرستاری ایستادم...
-محمودی...سهراب محمودی کدوم تخته...؟
پرستار بعد از یک نگاه به کامپیوتر و یک نگاه به تخته وایت بردی که پشتش قرار داشت رو به یکی از همکاراش گفت:-رحمتی اطلاعات بیمارای جدید رو وارد نکردی...؟
رحمتی-نه ، به خاطر تصادفی های که آوردن وقت نکردم واردشون کنم ، کدوم رو میخوای...؟
پرستار-محمودی...؟
رحمتی-آهان اونی که تصادف کرده بود ، تخت شش...
پرستار تختی رو که پرده ی دورش کشیده شده بود نشونم داد و مختصر گفت:-تخت شش اونجاست...
لبخندِ کم جونی در برابر جوابش زدم و کوتاه گفتم:-ممنون...
از ایستگاه فاصله گرفتم و به سمتی که نشونم داده بود حرکت کردم...روبروی پرده که قرار گرفتم تازه استرس واقعی به وجودم سر ریز شد...اصلا نپرسیده بودم که چی شده و الان توی چه وضعیتی قرار داره...دل رو به دریا زدم و لای پرده رو به اندازه ی چند سانت باز کردم... باریکه ای که ایجاد شد بس بود تا من یک نفس راحت بکشم و یک لبخندِ نیمه جون روی لبام بیارم...خودِ سهراب بود که دستش گچ گرفته و چند تا خراش سطحی هم روی صورت و گردنش ایجاد شده بود...با نیرویی که گرفته بودم پرده رو نصفه کنار زدم و قدم جلو گذاشتم...از صدای گیره های روانِ راه گرفته روی اون میله ی سفید چشماش رو باز کرد و با دیدن من سری تکون داد و شونه ای بالا انداخت که باعث توی هم رفتن چهره اش شد...
-چی کردی با خودت مهندس...؟
سهراب-کوفتِ مهندس ، تو ادم بشو نیستی دختر...؟
نیشخندی روی صورتم نشست و با ابرویی بالا انداخته شده جواب دادم
-من فرشته ام قرار هم نیست حالا حالا ها آدم بشم ، تو چی کار کردی با خودت...؟
سهراب-هیچی بابا فرشته خانم...داشتم از خیابون رد میشدم که یک آدم چشم بابا قوری من به این گندگی رو ندید گرفت و اومد تو شکمم...
-هان...؟؟؟
لبخندی زد و گفت:-چیزی نبود دختری ، یک تصادف کوچیک که تنها خسارتش دستِ شکسته ی من بود...
چشم غره ای حواله ی لبخندِ بی موردش کردم و گفتم:-چیزی نبود...؟؟ چرا دقت نمیکنی آخه...؟؟ من که میدونم چطوری از خیابون رد میشی...مُردم و زنده شدم وقتی اون خانم با گوشیت بهم زنگ زد...
سهراب-شرمنده کوچولو تقصیر اون خانمِ بوده که به تو خبر داده...
-هنوز به مامانت اینا خبر ندادم...
سهراب که خیلی بی خیال ولی جدی روی تخت خودش رو بالا کشیده بود گفت:-خبر کردن نداره که ، تا چند ساعت دیگه مرخص میشم...
-اینجوری که نمیشه...
سهراب-نمیخواد به کسی چیزی بگی ، فقط شروین رو خبر کن تا بیاد کارهای اینجا رو راست و ریست بکنه و من رو خلاص...
-بستری نمیشی...؟
سهراب-برای چی...؟ برو بهش زنگ بزن بیاد من رو ببره...
سری تکون دادم و شماره ی شروین رو گرفتم...چند تا بوق خورد ولی از جواب خبری نبود...در حالی که هنوز گوشی رو به گوشم چسبونده بودم ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-جواب نمیده...
سهراب-حتما توی جلسه است...
-ساعت شیش و نیم جلسه اش تموم میشه فکر کنم...
سهراب-کو تا اون موقع ، من میخوام الان برم...
-اینقدر زور نگو شاید دکترت بخواد یک شب نگهت داره...
سهراب-خواستن اون به من ربطی نداره ، من که نمیخوام...
پشت چشمی نازک کردم و ایندفعه شماره ی امیر حسام رو گرفتم...وسطِ دومین بوق بود که صداش ، لبخند رو به صورتم مهمون کرد...
امیر-جانم ...؟
جونت سلامت پسری...نمیگه اینجوری جواب میده من از خود بی خود میشم...سرفه ی ارومی کردم و با چند لحظه تاخیر شروع کردم
-سلام خوبی...؟
امیر-مرسی کجایی ...؟
بدون توجه به اینکه خودم نیم ساعت پیش وقتی اسمِ بیمارستان رو شنیدم داشتم سکته میکردم ، در جوابش گفتم:
-بیمارستان...
لحنِ نگرانش پشیمونم کرد ، ولی نمیشد گندی رو که زدم جمع کنم...
امیر-برای چی...؟ چی شده...؟ کدوم بیمارستان شیده...؟
-آروم بابا چیزی نشده امیر حسام... من خوبم ، سهراب تصادف کرده...
نفسی که کشید ، نفسم رو توی سینه حبس کرد...لامصب فکر منِ بدبخت رو نمیکنه که الان از زیادی ذوق و هیجان سکته میکنم و جوون مرگ میشم...
امیر-چیزیش که نشده...؟
-نه خدا رو شکری ، دستش شکسته که گچ گرفتن...
امیر-کدوم بیمارستانی...؟
اسم و آدرس بیمارستان رو گفتم و اونم گفت که تا یک ربع دیگه خودش رو میرسونه...
-گفت الان راه می افته...
سهراب-بدبخت رو سکته دادی...؟
لبخندی زدم و روی صندلی کنارِ تخت نشستم...
-کجا تصادف کردی...؟
بدون توجه به حرف و سوالم پرسید
سهراب-از زندگیت راضی هستی شیده...؟
سوالش عجیب بود ولی نه اونقدر که تعجب کنم و برای پاسخ دادن مردد باشم...سری تکون دادم و با به یاد آوردن امیر حسام لبخندم عمیق تر شد... شیده کوچولو داشت به یک تکیه گاه محکم فکر میکرد و من به اون احساسی که تمام وجودم رو احاطه کرده بود...
-مگه میشه نباشم...؟
سهراب-همون لبخند کافی بود تا بدونم چه خبره...کم پیش میاد از این لبخندا برای کسی بزنی...
-خوبی سهراب...؟
سهراب-خوبم...
-بگو...
سهراب-چی رو...؟
-همون چیزی رو که قرار بود توی کافی شاپ بهم بگی و نشد...
سهراب-بذار برای یک موقع دیگه...
-میدونی که من خیلی کنجکاو تشریف دارم ، پس برام طرح مسئله نکن که حالِ فکر کردن ندارم...
نگاهش ازم فاصله گرفت...سرش رو برگردوند و به یک گوشه خیره شد ولی نگاهِ من هنوز خیره ی صورتش بود تا بگه چی سهراب رو بهم ریخته که جوابم شد یک کلمه...یک کلمه که خیلی معنی داشت...یک کلمه که خیلی درد داشت... یک کلمه که مخاطبش خیلی سال بود که فراموش شده بود...فراموش که نه ولی کم رنگ شده بود...کم رنگش کرده بود تا بتونه نفس بکشه...تا بتونه تحمل کنه...تا بتونه زندگی کنه...!!!
سهراب-برگشته...!!!
نگاهم تار شد...برای چند لحظه احساس کردم نمیتونم نفس بکشم...برگشتم به چند سال پیش...بچه بودم...خیلی بچه...نه از نظر سنی ، نه...از نظر درکِ مفاهیمی مثل درد...مثل عشق...مثل جدایی...مثل شکست...مثل ...مثل خیانت...
هنوزم شوکه ی همون یک کلمه بودم...هضم این واقعیت برای من که شکستگی اون زمانِ سهراب رو دیده بودم سخت بود ، یک جورایی غیر ممکن بود...دوست نداشتم سهراب اون زمان برگرده...دوست نداشتم اون احساس خفته بیدار بشه و دوباره نابودش کنه...نمیخواستم دوباره شکست بخوره...دوباره کنار زده بشه...دوباره ندیده گرفته بشه...حقِ سهراب نبود...نبود...!
-دیدیش...؟
نگاهش به یک گوشه خیره بود ولی جوابم رو داد
سهراب-دفتر ستوده دیدمش...
-اونم تو رو دید...؟
سهراب-نه...
-اونجا چیکار میکرد...؟
سهراب-نمیدونم...
دروغ میگفت...وقتی سهراب جواب سر بالا میده ، وقتی توی چشمات نگاه نمیکنه ، وقتی از نگاهت فرار میکنه یعنی داره یک چیزی رو مخفی میکنه...داره بهت دروغ میگه ، یا حداقل نمیخواد راستش رو بهت بگه ...
-واقعا...؟؟؟
نگاهش برگشت...جدی بود ولی حتی این حالتش هم نمیتونست من رو از گرفتن جواب منصرف کنه...
-جوابم رو نمیدی...؟؟؟
سهراب-وقتی خودت فهمیدی که نمیخوام چیزی بگم پس چرا دوباره میپرسی...؟
-قرار نیست با مخالفت تو من گرفتن جواب رو بی خیال بشم...
لبخندِ کم جونی که روی صورتش نشست باعث شد آروم تر بشم...
سهراب-از همین خیره بودنت خوشم میاد...
ابرویی بالا انداختم و با لبخند گفتم:-پس جواب من چی شد...؟
سهراب-دنبال من میگشت...
تعجب کردم و این تعجب رو با دو تا سوال نشون دادم...
-برای چی...؟ با تو چیکار داره...؟
سهراب-نمیدونم ولی به علی داشت میگفت که باید حتما من رو ببینه...
-میخوای چیکار کنی...؟
سهراب-اگه میدونستم باید چیکار کنم که دیگه لازم نبود موضوع رو به تو بگم و باهات مشورت کنم...
صدی زنگ موبایلم باعث شد نتونم جوابی بهش بدم...امیر حسام بود...
-کجایی...؟
امیر-من توی حیاط بیمارستان ام شما کجایید...؟
-امیر حسام بیا اورژانس ، تخت شش...
امیر-اوکی اومدم...
گوشی رو قطع کردم ور وبه سهراب گفتم:-امیر حسام رسید...
سهراب-اِی ول اصلا حوصله ی بیمارستان موندن ندارم...
سری تکون دادم با ورود امیر حسام از روی صندلی بلند شدم...
امیر-سلام چی کردی با خودت مهندس...؟
سهراب که یک اخم گنده روی صورتش نشونده بود رو بهش گفت: -کوفتِ مهندس ، زن و شوهر لنگه ی همید...
-سلام ، خسته نباشی...
امیر-مرسی خانومم ، دکترش بهش سر زده...؟
-از وقتی که من اومدم کسی نیومده بهش سر بزنه...
امیر-نمیخوای بمونی...؟
این سوال رو از سهراب پرسید که جوابش شد همون اخمِ چند دقیقه پیش آقا...امیر حسام به سمت ایستگاه پرستاری رفت و منم با جا به جا کردن کیف روی دستم همون جا ، کنارِ پرده ی نیمه کشیده ایستادم...
***
لیوانِ شیرم رو روی میز گذاشتم و صندلی رو بیرون کشیدم...اینقدر فکرهای جورواجور توی ذهنم ریخته بود که دیگه خواب به چشمام نمی اومد...فکر به سهراب و تصمیمش...فکر به وضعیت خودم و عاقبتش...فکر به تعطیلات عید و مهمونای احتمالیش...همه و همه باعث شده بود که ترسِ عجیبی توی دلم سرازیر بشه و استرس تمام وجودم رو احاطه کنه...لیوان رو آروم به کناری هول دادم ، یکی از دستام روی میز دراز کردم و سرم رو روش گذاشتم.. .خیره به پنجره ی نیمهِ باز آشپزخونه و نورِ کم رنگِ ماه که تونسته بود از اسارت ابرها خودش رو خلاص کنه ، به امروز و حرفای نیمه تمام سهراب فکر میکردم...نمیدونستم چه حالی داره...یعنی نمیدونستم خوشحاله یا... ؟؟ اگه این موضوع برای خودم اتفاق افتاده بود چه حالی داشتم...خوشحال بودم یا نه...؟؟؟ دیدن آدمهای آشنا...دیدن ادمهایی که یک روزی آشنای قلب و جونت بودند خوبه یا بد...؟؟؟ به نظرم حتی فکر به این موضوع هم جالب نبود...چشمام رو بستم و برای چند دقیقه ذهنم رو از هر فکر و خیالی خالی کردم...قلبم با این فکر و خیال ها آروم نمیشد ، یک جورایی داشتم به استرسِ وجودم هم دامن میزدم ...صدای غر غر کوتاه اسمون که بلند شد چشمام رو باز کرد و نگاهم رو با شک تمام خیره ی پنجره کردم ، خدا کنه خبری از صداهای بلندتر نباشه...
امیر-شیده خانم سرما نخوری...؟
با شنیدن صداش نفس توی سینه ام حبس شد و زود سرم رو بلند کردم ، با چهره ی خندانش به کابینت تکیه داده بود و خیره نگاهم میکرد...اصلا متوجه اومدنش نشده بودم و همین باعث شد که یک لحظه بترسم...
-تو هم بیداری...؟
امیر-من که یک دنیا کار سرم ریخته ، تو چرا هنوز بیداری...؟
-خوابم نمیبرد ، اومدم شیر بخورم...
امیر-نیم ساعته به یک گوشه خیره شدی بعد میگی اومدی شیر بخوری...
لبخندی زدم و جوابی ندادم...یعنی جوابی نداشتم که بدم...چی میگفتم...؟؟؟ میگفتم به چی دارم فکر میکنم...؟؟؟
امیر-یک قهوه به من میدی...؟
-بی خواب میشی امیر حسام...
امیر-قصدم همینه خانومی ، یک عالمه کار دارم که هیچ جوره با خواب جور در نمیاد...
همون طور که داشتم دونه های خورد شده ی قهوه رو توی مخزن قهوه جوش میریختم بهش گفتم:-فردا رو که ازت نگرفتن ، گرفتن...؟
امیر- زمان تحویل دو تا از کارهام دقیقا روزِ بعد از تعطیلاته که باید قبل از عید تمومش کنم واگرنه برنامه ی شمال درهم برهم میشه...
سری تکون دادم ، لیوان شیرم رو از روی میز برداشتم و توی ماکرویو گذاشتم...از نسیمی که توی خونه پیچیده بود ، لرزی به تنم نشسته بود و ترجیح میدادم یک چیزِ گرم بخورم...
امیر-از رعد و برق میترسی...؟
-هان...؟
امیر-صدای آسمون که بلند شد چشمات رو باز کردی ، اخه تا قبل از اون اصلا متوجه هیچی نبودی حتی وقتی من وارد شدم هم تکون نخوردی...
لبخندی زدم و در حالی که داشتم با روی میزی وَر میرفتم گفتم:-ترس که نه ، ولی صدای بلندش باعث میشه یِکِه بخورم...
چه توضیحی شد...خوب میترسم دیگه...ترسم به اون معنا که نخوام صداش رو بشنوم نبود ولی خوب وقتی بی هوا صداش بلند میشد منم بی هوا یک جیغی میزدم و گوشهام رو میگرفتم...لبخندش نشون میداد که اونم فهمیده چرت گفتم ، بی خیالش شدم و لیوان خودم رو روی میز گذاشتم و برای امیر حسام هم یک لیوان قهوه ریختم و روی میز گذاشتم...


امیر-نمیخوای بری بخوابی...؟
تمام سعی ام رو کردم تا به اون همه سر و صدایی که بی موقع داشت بلند میشد توجه نکنم ولی بازم وقتایی که صداش زیادی بالا میرفت ناخوداگاه صدای منم بالا میرفت و یکم میلرزید...الان فقط دوست داشتم همین جا بشینم ، همین جا کنارِ امیر حسام بشینم و نذارم اون هم جایی بره...
-با این همه سر و صدا خوابم نمیبره...
امیر-باید فقط بهش بی توجه باشی ، همین...
با تمام شدنِ جمله اش تکیه از کابینت گرفت ، با دو قدم بلند جلوم ایستاد و دستش رو روی دستم گذاشت...نگاهش خیره ی چشمام بود و من بازم غرق اون سیاهی شدم...کافی بود به اون چشمها خیره بشم تا تمام چیزهایی که باعث ترسم بود رو فراموش کنم...تا مطمئن بشم که جام امنه...تا قلبم آروم بگیره و یک نفس راحت بکشم...
لیوان شیر رو از بین انگشتام درآورد و با یک فشار کوچیک بلندم کرد...دستش که روی کمرم نشست تمام بدنم داغ شد ، نفسم به شماره افتاد و ضربان قلبم بالا رفت...اون با کوچیکترین تماس من رو از این رو به اون رو میکرد ، دگرگونم میکرد و واقعیتِ بزرگی رو به رخم میکشید...واقعیتی که دو سال ازش فرار کرده بودم ولی...
امیر-لازم نیست از چیزی بترسی کوچولو...
با دستش به سمت بیرون هدایتم کرد و اجازه نداد تا باهاش مخالفت کنم و بگم ...بگم که من بین این همه سر و صدا میترسیدم که تنها باشم...بگم که از خواب پریدن هایی یکدفعه ای باعث میشد کابوس ببینم ... بگم که دوست دارم کنارش باشم و به جای ترس وجودش رو ذره ذره لمس کنم...
چند تا پله رو رد کردم و کنار کاناپه ی مقابلِ تلویزیون توقف کردم...
امیر-چرا وایستادی...؟
-من همین جا...
اصولا عادت نداشتم که جایی جز اتاق خواب بخوابم ، به جز یکبار که خوبم حالم جا اومد زمانی رو به یاد نداشتم که بیرون از اتاقم خوابیده باشم...
امیر-همین جا چی...؟
لبام ناخوداگاه جمع شد و خیلی اروم گفتم:-نمیخوام برم تو اتاق ...
امیر حسام لبخندی به لحنم زد و به تقلید از من خیلی آروم جواب داد
امیر-خوب نرو...
از حرفش تعجب کردم...دستاش رو گذاشته پشتم و هی منِ بدبخت رو هل میده به سمت اتاق ، بعد الان میگه خوب نرو تو اتاق...طفلک آقامون تکلیفش با خودش هم مشخص نیست...بی خیالِ غوغای بیرون اتاقها رو با دست بهش نشون دادم و گفتم:
-پس چرا داری من رو به اون سمت می بری...؟
امیر-شیده جان تو گفتی نمیخوای بری اتاق خودت ولی اتاق من که میتونی بیای ، نمیتونی...؟
شونه ای بالا انداختم و پرسیدم
-بیام اتاق تو چیکار...؟
لبخندی زد و در حالی که من رو دنبال خودش میکشید جواب داد
امیر-که بگیری بخوابی ، تازه منم باید به کارهام برسم و نقشه ها رو جمع و جور کنم...
فکر خوبی بود...هم من تنها نبودم ، هم اون به کارهاش میرسید...راضی از این تصمیم سری تکون دادم و همراهش وارد اتاق شدم...دستم هنوز بین دستای گرم و محکمش بود ... من رو به سمت تخت برد و مجبورم کرد تا روش بشینم ، خودش هم مقابلم نشست و مشغول کنار زدن پتو شد...
امیر-همین جا بگیر بخواب و از هیچی هم نترس....البته خانوم کوچولوی من که از هیچی نمیترسه ولی خوب این سر و صداها هم خیلی عجیب غریب شدند و منم با شنیدنشون یِکِه میخورم....
داشت حرف من رو مسخره میکرد ، یعنی یک جورایی داشت من رو مسخره میکرد دیگه...بچه پررو....پشت چشمی براش نازک کردم و با جمع کردن موهام ، کشی که همیشه دورِ مچ دستم پیچیده شده بود رو دورشون بستم و پشتم رهاشون کردم...
با برخورد دستش به ساقِ پام ، نگاهِ گر گرفته ام پایین اومد ولی اون بی توجه به نگاهِ خیره ی من پاهام رو روی تخت گذاشت و پتوی نرمش رو روی تنم کشید...بعد از مرتب کردن پتو ، گوشه ی تخت نشست و دستش رو طرف دیگه ی من قرار داد...یک جورایی روم خیمه زده بود و بهم احاطه ی کامل داشت... از نزدیکی و گرمای بدنش داشتم اتیش میگرفتم و نفسام داشت یکی بود یکی نبود میشد که صورتش جلوتر اومد و لبهای داغش ، صورتِ اتیش گرفته ی من رو لمس کرد...طولانی پیشونیم رو بوسید و خیلی آروم گفت:
امیر-شب بخیر موش کوچولوی خونه ی من...
ناخوداگاه نیشم باز شد...قبلا بهم موشی گفته بود ولی این جمله اش...این لحنِ صداش...این مهربونی کلامش برام خیلی دوست داشتنی و پر لذت بود...اونقدر دل نشین و پر قدرت بود که لرزِ خفیفی رو توی بدنم انداخت و باعث جمع شدن انگشت های پام شد...اون با حرفاش ، با کارهاش داشت من رو تشنه ی مهربونی وجودش میکرد...
***
-آتوسا اینقدر بازیگوشی نکن ، من صدات کردم که کمک دستم باشی...
همون طور که داشت آخرین پفکی کاسه رو به دهان میبرد ، دستش به سمت بسته ی چیپس رفت و باز کرد
آتو-کمک بیشتر از این ...؟؟؟ خوب دارم بهت کمک میکنم که هله هوله های خونه ات رو بخوری ، بده...؟
سری به علامت تاسف تکون دادم و راهی اتاق شدم....بحث کردن با این بشر راه به جایی نداشت فقط خودم رو داشتم خسته میکردم...سرسری یک چیزی تنم کردم و با برداشتن کیفم و کارت بانکی امیر حسام که صبح بهم داده بود از اتاق خارج شدم...
آتو-اماده ای...؟
-میبینی که...
آتو-خوب بابا چرا میزنی ، دو تا دونه چیپس و پفک خوردم ها...
-کم چرت بگو اتو ، راه بیفت بریم...
دستش رو کنار شقیقه اش گذاشت و به حالت خبر دار پاهاش رو بهم کوبید و با ایجاد یک صدای مذخرف گفت:
آتو-چشم قربان...
لبخندی به منگول بازیش زدم و جلوتر از اون از خونه خارج شدم...
آتو-چی شد به فکر مهمونی چهارشنبه سوری افتادید...؟
نگاه از شمارشگر گرفتم و بهش خیره شدم...داشت موهاش رو مرتب میکرد و نگاهش به آیینه ی روبرو بود...
-همین جوری...البته پیشنهادش از امیر حسام بود...
اتو-گفتم تو از این ذوق ها نداری...
-آتوسا...
اتو-چیه مگه دروغ میگم...؟
-فعلا که امیر حسام ذوق به خرج داده ولی تمام کارها رو من باید انجام بدم...
آتو-خوب میذاشتی خودش انجام بده تا تنبیه بشه و یاد بگیره که دیگه بدون مشورت با تو تصمیمی نگیره...
لبخندی به تغییر موضعش زدم و گفتم:
-گناه داره ، کارهای شرکت خیلی زیاد شده و شبانه روز بیداره...دیشب یک لحظه هم چشم روی هم نذاشت ، صبح هم که صبحانه خورده نخورده رفت شرکت دنبال کارهاش...
اتو-اخـــــــی از کی تا حالا اینقدر دلسوز شدی شیده کوچولو...اصلا تو از کجا فهمیدی شب نخوابیده ، هان....؟
یعنی کافیه یه چیزی بگی ، بعد دیگه ول نمیکنه...دختره فضول نمیتونه خودش رو نگه داره...سری تکون دادم و بی جوابش گذاشتم ، بذارتوی اتیش کنجکاوی خودش بسوزه...همون لحظه هم در آسانسور باز شد ...
اتو-نگفتی شیده...؟
ماشین رو روشن کردم و ترمز دستی رو خوابوندم...
-چی رو...؟
اتو-جواب سوالم رو دیگه...؟
بی خیال این شدم که میدونم جواب چی رو میخواد ، شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-سوالت چی بود حالا...؟
آتو که به نهایت حرص رسیده بود با صدای بلند و کشیده گفت:-بیشـــــــــووور...
-اودتی بی ادب ، چرا فحش میدی...؟
آتو-حقته...
-اول کجا بریم...؟
آتو-غذا...
حرفش رو تایید کردم و به سمت رستوران همیشگی حرکت کردم...
آفتاب گیر رو پایین داده بود و داشت رژ لبش رو تجدید میکرد...معلوم نیست چند بار این کار رو قرار تکرار کنه...خوبه یکبار توی خونه درست و حسابی به اون لبها رسیده بودها....
آتو-شیده برنامه ی عید اوکی شده...؟
-امیر حسام که میگفت صد در صده ، الانم به خاطر این سرش شلوغه که داره چند تا از کارهایی رو که باید بعد عید تحویل بده رو کامل میکنه که برای تعطیلات دست و بالش بسته نباشه...
اتو-اورین پسر خوب...بعد از ظهر بریم یک سر به سهراب بزنیم...؟
-خوب شد گفتی اتفاقا میخواستم بهت بگم که بریم دیدنش ، خونه است دیگه...؟
اتو-خونه...؟ مگه میشه نگهش داشت...؟
تعجب کردم...دیشب قول داده بود توی خونه بمونه و استراحت کنه
-یعنی چی...؟
اتو-یعنی صبح زنگ زدم خونه حالش رو بپرسم زن عمو شاکی بود از دستش...اگه دستش به سهراب برسه تیکه بزرگش گوششه شیده...
لبخندی زدم و حرفش رو تایید کردم...پسره بی فکر نکرده یکم استراحت کنه ، کلا قول و قرارش توی حلقم که اینقدر بهش عمل کرده...
-دیروز هم هی میگفت که بریم ...من رو مرخص کنید...من خسته شدم...دیگه آخراش حرصم دراومد...کم مونده یک فصل کتک درست وحسابی مهمونش کنم...
اتو-سهرابه دیگه...
-پس باید بریم شرکت...؟
آتو-اوهوم...
-فعلا پیاده شو که کارهای مهمونی واجب تر از اون کله شقه...
اتو-موافقم دوستی...راستی وسایل بازی رو کی میگیره...؟
-اون دیگه کارِ من نیست یا امیر حسام میگیره یا شروین...
بدون حرفِ دیگه ای از ماشین خارج شدیم و کارهای مهمونی استارت خورد...
***
-یعنی نباید یکم استراحت میکردی...؟
سهراب-اینقدر گیر نده شیده ، صبح که مامان دست از سرم برنمیداشت الانم که تو اومدی مزاحم شدی...
-سهـــــراب...
لبخندی به حرصی صدام زد ولی خیلی جدی جواب داد
سهراب-کوفت...چرا جیغ میزنی ، مثلا اینجا شرکته ها...؟
-شرکته که باشه ، مگه تو این چیزا سرت میشه...؟
سهراب-اصلا کو کمپوتت...؟ گفتی میای دلم رو صابون زدم برای یک کمپوت گیلاس و گلابی دِبش...
این پسره آدم بشو نبود...خنده ام گرفته بود ولی خودم رو کنترل کردم و همونطور که چپ چپ بهش نگاه میکردم زیر لب گفتم:
-کوفت بخور بچه پررو...
سهراب-شنیدم ها...!
صدام رو بلند تر کردم و بدون توجه به صدای در گفتم:-گفتم که بشنوی...
لبخندی زد و جواب داد
سهراب-بفرمایید داخل...
جواب من نبود...جواب کسی بود که در زده بود...و کسی وارد شد که باعث شد من از سری جام بلند شم و با یکم مِن مِن سلام کنم...
-سَ سلام استاد...
ایزدی-به به خانم صالحی ، شما کجا اینجا کجا...؟
سری تکون دادم و به سمت سهراب برگشتم...
سهراب-به آقا رضای خودمون ، حال و احوال چطوره داداش...؟
ایزدی-شکر ، همه چیز خوبه...
سهراب-بفرمایید ، چرا سر پا وایستادید...
با حرف سهراب منم که یکم دو دل بودم که برم یا بمونم ، سر جام ولو شدم و نشستم...
ایزدی-چه خبرا خانم صالحی...؟
-هیچی استاد یه جورایی تعطیلات شروع شده و ما هم داریم استراحت میکنیم...
ایزدی-موفق باشید...تو چی کار کردی با خودت پسر...؟
سوالش رو از سهراب پرسیده بود...خداییش بچه ی باحالی بود ، هر کی بود تا نمیفهمید من اینجا چیکار میکنم دست بردار نبود...
سهراب-هیچی بابا مورچه لگدم کرد ، دستم شکست...
ایزدی-حواست کجا بود که مورچه رو ندیدی...؟
سهراب-من تند تند میرفتم ، حواسم یکم جا موند ، نتیجه اش شد اینی که میبینی...از این طرفا رضا جان...؟
ایزدی-اومدم نقشه ها رو بدم ، گفتم یک سری هم به تو بزنم...
سهراب-خوب کردی ، اتفاقا منم باهات کار داشتم...
ایزدی-به امیر حسام گفتم بیاد همین جا درباره ی اون موضوع حرف بزنیم...
سهراب-خوب کردی ، حالا کی میاد...؟
ایزدی-الاناست که برسه...
سهراب-اوکی ، چی میخوری بگم برات بیارند...
ایزدی-دستت درست یک لیوان آب خنک بسه...
سهراب-شیده تو چی میخوری...؟
-هیچی...
سهراب-چرا...؟
-من دیگه باید برم ، قرار بود با اتو بیام که کار پیش اومد و رفت دنبال مژی ، منم الان باید برم دنبالش که بقیه کارها رو انجام بدیم...
سهراب-بودی حالا...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:-نه برم به کارام برسم ، تو هم یکم به این دستِ بدبخت استراحت بده ...
از توی کیفم پاکت رو درآوردم و به سمتش گرفتم ، یک تای ابروش رو بالا انداخت و با شادی گفت:-نگو که کمپوت هاست...
لبخندی به لحن شاد و بی خیالش زدم و سری به علامت تایید تکون دادم...البته اون چیزی نبود که حدسش رو زده بود ، براش یک کمپوت آناناس گرفته بودم و یکم هفت مغز...
به سمت مدیر گروهمون برگشتم و با احترام گفتم:-خوشحال شدم دیدمتون استاد ، با اجازه...
ایزدی-بنده هم همین طور خانم صالحی ، به سلامت...
-خدانگهدار...
ایزدی دوباره سر جاش نشست ولی سهراب همراه من راه افتاد ...
سهراب-میموندی حالا ، امیر حسام که داره میاد...
-این از چیزی خبر نداره آقا...
سهراب-این اسم داره خان ، بعدش هم میدونم...
-پس چی میگی...؟
سهراب-بالاخره که باید بفهمند...
شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:-فعلا که نفهمیدن...
با صدای سلامِ آشنایی هر دو به سمت میزِ منشی برگشتیم...امیر حسام بود...
-سلام آقاهه...
با شنیدن صدا بلافاصله برگشت و به من که کنارِ سهراب ایستاده بودم خیره شد...تعجب کرده بود ولی زود به خودش اومد و با لبخند به سمت ما اومد...
امیر-به به سلام خانم خودم...
فدای این خانم خودم گفتنت پسری...نمیدونی که چه بازی های با این دلِ بدبخت من راه انداختی و کوتاه بیا هم نیستی...
امیر-احوالت مهندس ، دستت بهتره...؟
سهراب-مهندسِ و کوفت ، بد نیستم...
امیر-یکی دو روز استراحت میکردی بعد راه می افتادی می اومدی شرکت...
-مگه این چیزا حالیش میشه...؟
سهراب-خوبِه خوبِه چه دو تا دو تا ریختن سرِ من بیچاره...جمع کن برو موشی خانم که داری دردسر درست میکنی...
امیر-رضا اومده...؟
سهراب-آره توی اتاق من نشسته...
امیر-تو رو دید...؟
روی سوالش با من بود...سری تکون دادم و به یک آره ی کوتاه قناعت کردم...
امیر-الان کجا میری...؟
-میرم دنبال آتوسا ،قراره بقیه کارها رو انجام بدیم...
امیر-شرمنده خانم کوچولو...خسته شدی...؟
-وا ، همچین میگه خسته شدی انگار دارم چیکار میکنم...
سهراب-والا...چهار جا رفتن و سفارش دادن که دیگه خستگی نداره...
امیر-کم حرف بزن مهندس ، برو عزیزم به حرفای اینم توجه نکن...
ابرویی بالا انداختم و با شیطنت گفتم:-مگه قرار بود توجه کنم...
صدای پر حرص سهراب میون خنده ی از ته دلِ امیر حسام گم شد...الهی من فدای خنده هات بشم که اینقدر پر قدرت و قشنگه...
سهراب-دارم برات موشی...
-من رفتم ، بیشتر از این بمونم خونم می افته گردن این مهندسِ بی اعصابمون...
امیر-از این جنم ها نداره...بعدش هم من اینجا چیکاره ام ، جرات این کارا رو نداره...
در جواب لبخندی مهمونش کردم و بعد از خداحافظی از شرکت زدم بیرون...


با باز شدن در آسانسور در حینی که داشتم خارج میشدم نگاهم کشیده شد سمت نگهبانی که یک خانم داشت با صدای یکم بلند تر از حد معمول با عمو حشمت صحبت میکرد...کنجکاو شدم بدونم چی باعث شده اینطور صحبت کنه که یکدفعه ای به سمت ساختمون برگشت و من برای چند لحظه تونستم چهره اش رو ببینم...آشنا بود....یک جا دیده بودمش و توی این مورد شک نداشتم... برای چند لحظه ذهنم رو زیر و رو کردم ولی دریغ از یک نقطه ی روشن...یادم نمی اومد که کجا این چهره ی جذاب رو دیدم...خداییش جذاب بود ، منی که دخترم ناخودآگاه به سمتش کشیده میشدم...از اون چهره هایی بود که با یکبار دیدن ازش سیر نمیشی ، بلکه تنشنه تر میشی...شونه ای بالا انداختم و به حرف شیده ی کوچولوی ذهنم که میگفت:
-اخه به تو چه مربوطه که طرف کیه و چیکاره است و چقدر خوشگله ، برو به کارهای خودت برس دختر خوب...
جواب دادم و راه افتادم...به عادت همیشه قدم های کوتاه و پشت سرهم برمیداشتم که اون بو رو حس کردم...هر چیزی رو بتونم فراموش کنم ، اون بو رو نمیتونم... یک عطر ترکیبی بود و هر کسی ازش استفاده نمیکرد ولی من...من یکی رو میشناختم که شنیده بودم همیشه ازش استفاده میکنه...همون جا ایستادم و یک نفس عمیق کشیدم...شک ندارم همون بوئه...درسته فقط یکبار تجربه اش کرده بودم ولی...اونقدر خاص بود که به خودم و حسم شک نکنم...چشمام رو بستم و سعی کردم قیافه ی اون دختر رو به ذهنم بیارم ولی دریغ از یک نیم رخ ساده...لعنت به این حافظه ی تصویری من که وقتی چیزی رو نمیخوای هی جلوی چشمت ظاهرش میکنه ولی وقتی که یک چیزی رو میخوای بهت ذره ای اهمیت هم نمیده...
بدون اینکه به روی خودم بیارم که این کار زشته و عیبه و از یک دختر خانم متشخص بعیده ، یک قدم عقب رفتم و بعد یک قدم به سمت چپ برداشتم...درست کنارِ نگهبانی بودم و درست تر روبروی اون دختر...
نگهبان-مشکلی پیش اومده دخترم...؟
نگاهم برای لحظه ای از دختر گرفته شد و به سمت عمو حشمت برگشت...
-نه مشکلی نیست عمو ، شما به کارتون برسید...
دختر-چی شد بالاخره آقا...؟
حشمت-خانم دیدید که گفتن بدون قرار قبلی نمیتونید برید بالا...
دختر-پس من باید چیکار کنم...؟
خودش بود...دیگه جواب عمو هم مهم نبود...یک حسی میگفت نباید بذارم بره بالا...اون حس اونقدر قوی بود که دوست داشتم دستهای ظریف دختر رو بگیرم و کشون کشون از اینجا دورش کنم...اونقدر دور که دیگه نتونه برگرده...که دیگه نتونه چیزی رو بهم بریزه...چیزی نه ... دیگه نتونه کسی رو بهم بریزه...اسمش یادم بود...فامیلی اش هم یادم بود...آشناییشون با همین اسم و فامیل شروع شده بود...اولین چیزی که ازش برام گفت...اولین چیزی که فهمیدم و توی ذهنم ثبت کردم...
-خانم شایگان...؟
وسط حرفش بود...داشت میپرسید چطور باید وقت ملاقات بگیره...ولی حرفش نصفه موند...به سمتم چرخید...شک داشت که درست شنیده باشه و برای رفع این شک سوال پرسید...
دختر-ببخشید چیزی گفتید...؟
-خانم نیلوفر شایگان ، درسته...؟
نیلوفر-ببخشید شما من رو از کجا میشناسید...؟
سری تکون دادم...شاید در جواب اون...شاید در مقابل حدس درست خودم...پس خودش بود...قیافه اش یکم تغییر کرده بود ، به خاطر همون نشناختمش...بالاخره هشت نه سال گذشته...همه عوض میشند...
-یک دوست مشترک...
نیلوفر-من و شما یک دوست مشترک داریم...؟
ابرویی بالا انداختم و خیلی رک جواب دادم
-اینکه شما هنوز دوستی اون شخص رو داشته باشید و بعید میدونم ...
پشت چشم خفیفی نازک کرد و با لحنِ پر نازی پرسید
نیلوفر-میشه واضح تر صحبت کنید...؟
نگاهی به لابی انداختم و رفت و امدی که هر لحظه درش جریان داشت...ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-بهتره بریم جایی که یکم آرامش بیشتری داشته باشه ، موافقید...؟
نیلوفر-من اینجا یک کار مهم دارم...
لبخندِ شیطونی زدم و گفتم:-میدونم...
نیلوفر-بله...؟
-میدونم کار مهمی دارید ، صد متر پایین تر یک کافی شاپ هست بهتره بریم اونجا صحبت کنیم...
انگار خیلی کنجکاو شده بود...اسمش رو میدونستم...کار مهمش رو هم میدونستم چیه ولی خوب اون که نمیدونست من درست حدس زدم یا نه...بالاخره اون کنجکاوی ای که به جونش افتاده بود ، کار خودش رو کرد و با برداشتن اولین قدم نشون داد که با حرفم موافقه...
بدون حرف کنارم نشست و حرکت کردم به سمت کافی شاپ...طولی نکشید که روی یک میز دو نفره نشسته بودیم و اون با یک قهوه اسپرسوی داغ و من با یک بستنی کاکائویی خنک آماده بودیم...اماده برای حرف زدن از چیزی که قرار بود اتفاق بیفته...
نیلوفر-نمیخواید بگید من رو از کجا میشناسید...؟
دست از هم زدن بستنی مورد علاقه ام کشیدم و با لبخندی که شک نداشتم فهمید مصنوعیه ، بهش خیره شدم....
-گفتم که یک دوست برام از شما گفته...
منم بودم کنجکاو میشدم...منم بودم دوست داشتم این شخص روبروم رو نیست و نابود کنم که دلش نخواد اینقدر باهام بازی کنه...نگاهش همین رو میگفت...حقم داشت ، اخه من خیلی داشتم جواب دادن رو طول میدادم...
نیلوفر-و میشه من اسم این دوست رو بدونم...؟
-میشناسیدش...همونی که داشتید توی اون ساختمون دنبالش میگشتید...
یِکه خورد ، ولی خودش رو از تنگ و تا نینداخت...به خودش مسلط شد و گفت:
نیلوفر-و من داشتم دنبال کی میگشتم...؟
-خودتون بهتر از من میدونید...
نیلوفر-این بازی ای که شما شروع کردید باب میل من نیست...به نظرم حرف زدن با شما وقت من رو تلف میکنه...
سری تکون دادم و همراه با ابرویی که یکم بالا رفته بود گفتم:-اوووم...این نظر شماست و من کاملا مخالفِ این فکر میکنم....
نیلوفر-شما کی هستید...؟
دستم روی سینه ام نشست و با لحنی که واقعا یکم عذر خواهی توش نشسته بود جواب دادم
-اوخ...ببخشید من جدا فراموش کردم خودم رو معرفی کنم ، من شیده ام...شیده صالحی
نیلوفر-شیده...شیده صالحی...همچین اسمی رو به یاد نمیارم...
-درسته فکر نکنم شما من رو بشناسید...
نیلوفر-پس شما چطور من رو میشناسید...؟؟؟
-کسی نبوده از من به شما چیزی بگه ولی ...
نیلوفر-ولی کسی بوده که من رو میشناخته و به شما از من گفته ، درسته...؟
حرفش رو با سر تایید کردم...
نیلوفر-و اون شخص کیه...؟
دلم رو زدم به دریا...نیمدونم کارم درسته یا نه ولی به نظرم به ریسکش می ارزه...شاید تونستم اون حس قوی رو خفه کنم...
-من که جواب این سوال رو داده بودم...
نیلوفر-امکان نداره...
-چی امکان نداره...؟
نیلوفر-اون به کسی چیزی نمیگه ، مطمئنم...
یکم شیطنتم گل کرده بود...خوب فقط یکم بود ولی نمیشد بی جوابش بذارم...
-من هر کسی نیستم ، من شیده ام...
نگاهش طوفانی بود ولی غم داشت...یک غم به بزرگی همون غمی که چند سال پیش توی نگاه شوخ ترین و مهربون ترین آدم زندگیم دیده بودم...همون غم بود که حس شیطنت وجودم رو خفه کرد...سرکوب کرد...و نذاشت بیشتر از این به پررنگ شدن اون غم دامن بزنم...البته اونم رفت سر اصل مطلب...
نیلوفر-سهراب بهت گفته...؟
سرم رو به پایین خم کردم و اروم گفتم:-اوهوم...
نیلوفر-دیگه چی بهت گفته...؟
-چطور پیداش کردی...؟
نیلوفر-جوابم رو ندادی...؟
-سوال من مهم تره...!
کوتاه اومد...نمیدونم چرا ولی یک چیزی توی اون چشم های قهوه ایش وجود داشت که آرامش دهنده بود...مهربون بود...این رو حس میکردم...
نیلوفر-زیاد سخت نبود ، به چند تا از دوستای قدیمش سر زدم و بالاخره جوابم رو گرفتم...
-چرا میخوای ببینیش...؟
نیلوفر-باید یک چیزایی رو براش توضیح بدم...
-حالش خوب نیست...چند روزه که بهم ریخته است ، میدونی به خاطر کیه...؟
نیلوفر-به خاطر کیه...؟
-به خاطر شما...
نیلوفر-من...؟؟؟
-آره ، به خاطر شماست...
نیلوفر-من که هنوز...
-ولی اون شما رو دیده ، توی دفتر ستوده...
لبخندش عمیق شد...علتش رو نمیدونستم ولی حس میکردم خوشحال شده...
نیلوفر-پس اونجا بود...
نگاهم متعجب شد...کنجکاوی من رو درک کرد...لبخندش عمیق تر شد و جوابم رو داد
نیلوفر-حسش کردم...میدونستم اونجاست ولی وقتی ندیدمش به خودم شک کردم...به اون حس شک کردم...
حسش کرده بود...نمیدونم چرا ولی داشتم باهاش راه می اومدم...داشتم کوتاه می اومدم...خودم داشتم از اون حس که میگفت باید دورش کنی دور میشدم...
-چی رو میخوای براش توضیح بدی...؟
نیلوفر-خصوصیه...
نگاهم مایوس شد... من که همه چیز رو میدونستم خوب اینم برام توضیح بدید دیگه...دوست دارم بدونم این وسط چی هست که من و سهراب ازش بی خبریم...چی هست که سهراب قراره بفهمه و من نه...
نیلوفر-نگفتی چه چیزهایی از من میدونی شیده خانم...؟
شونه ای بالا انداختم و جواب دادم
-خیلی چیزها...
نیلوفر-خیلی چیزا یعنی چی...؟
-یعنی درد سهراب...یعنی گوشه گیری های سهراب که با خنده همراه بود...یعنی یک قلب شکسته که همیشه سعی داشت خودش رو شادترین نشون بده...یعنی یک ادم که همیشه لبخند به لب داشت و هیچ کس نفهمید که بابا این خنده ها یک دنیا غم پشتش پنهونه...
نیلوفر-و تو فهمیدی...؟
-نمیدونم این همه آدم چطور گول اون ظاهر شوخ و شنگش رو خوردند ولی من چیزی رو فهمیدم که چشماش داد میزد...
نیلوفر-باید ببینمش ، کمکم میکنی...؟
دو دل بودم...دیگه به خاطر کنجکاوی خودم نبود که میخواستم واقعیت رو بدونم به خاطر این میخواستم همه چیز رو بدونم که مطمئن باشم بیشتر از این به سهراب لطمه نمیزنه...سهراب برای دیدن نیلوفر دو دول بود...میخواست باهام مشورت کنه...میخواست احساسات رو کنار بذاره و عقلانی جلو بره...اگه قرار بود احساساتی بشه همون روز توی دفتر ستوده رفته بود جلو و خودش رو نشون داده بود...
-کمک کردن رو دوست دارم ولی...
نیلوفر-دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته...
-از کجا اینقدر مطمئنی...؟
نیلوفر-نمیتونم جواب سوالت رو بدم ، فقط باورم کن...میخوام به سوالای مجهول ذهنش جواب بدم...این رو بهش بدهکارم شیده...میدونم یک دنیا فکر بد درباره ام داره ، منم میخوام جواب همه ی اون فکرها رو براش روشن کنم...
با این جوابش رفتم توی خاطرات...زیاد دور نبود ، همین چند ماه پیش بود که روبروی هم توی کافی شاپ نشسته بودیم ... بهم گفت میتونه نقشی رو که میخوام برام اجرا کنه...بی دردسر...بی حرف اضافه... بی خطر...گفت...گفت...
سهراب-شیده به ظاهر آدمهای دنیا توجه نکن... هیچ وقت سهرابِ واقعی رو به کسی نشون ندادم ولی تو...توی اتیش پاره باعث شدی قولم رو بشکنم و بعد ازچند سال برای یکی درد و دل کنم ...برای تو حرفایی رو زدم که به شروین هم نگفته بودم... شیده اگه بخوای...اگه تو بگی ، من میتونم همون نقشی رو که میخوای برات اجرا کنم...حتی بدون خطرهای احتمالی ای که شروین بهشون فکر میکنه...من هیچ مانعی برای این کار نمیبینم...
-به نظرت من میخوام؟
بدون توجه به حرف و سوالم گفت:
سهراب-در و دیوار این شهر برام شده خاطره...من بد نبودم شیده ولی اون راضی شد به فاصله ی بینمون ...فاصله ای که خیلی سنگینه ، هنوزم که هنوزم برام نفس گیره شیده ...عشقم کافی نبود...احساسم رو حراج کردم ولی فقط یک زخم کهنه به دلم موند ، که لامصب(لامذهب) علاجی نداره...8 سالِ تمام یک مشت عکس ، همنشین حرفِ دلم بود ... خیلی وقتها تنهایی به سراغم میاد ولی سهرابِ فعلی خیلی کمکم میکنه تا کوچه های تنهایی رو رد کنم و به یک روزن برسم...شیده نذار دلت کج بره ، اونوقته که باید طعم تلخ خیلی چیزها رو بچشی...اولیش تنهایی...دومیش شکست...سومیش ... سومیش ... سومیش دردِ عشقِ...

-میدونی چقدر سوال توی ذهنش داره...؟ 8 سال خاطرات و تنهایی رو بهش بدهکاری...گفت یک زخم کهنه داره که ممکنه با دیدن تو سرش باز میشه...نمیخوام نمک به زخمش پاشیده بشه...میگی باورت کنم ولی نمیگی چطوری...؟ سهراب برام یک دنیا ارزش داره...سهراب برام مثل برادره...مثل شروین ... سهراب همیشه بوده...همیشه هست...باید همیشه باشه...سهراب بهم گفت اگه دلم کج بره باید تلخی خیلی چیزها رو بچشم...یعنی خودش هم این مرحله رو طی کرده...؟؟؟ تنهایی... شکست...دردِ عشق... دوست دارم کمکت کنم ولی...ولی بیشتر از اینها دوست دارم به سهراب کمک کنم...
نیلوفر-پس بذار براش توضیح بدم...بذار بهش بگم این 8 سال توی خاطرات و تنهایی هاش یک شریک هم داشته ...بذار بهش بگم که اون زخم کهنه مرهم داره...حرفای من نمک نیست شیده...دیدن من حکم نمک نداره...
نگاهم تار بود...به یاد اوردن حرفای سهراب...به یاد آوردن اون بغض کهنه...به یاد اوردن زجری که موقع گفتن این حرفا میکشید...همه و همه نگاهم رو تار کرده بود...نمیدونستم کار درست چیه ، کار غلط چی...؟؟؟ نمیدونستم تا اینجا که اومدم کارم درسته یا نه...؟؟؟ نمیدونستم سهراب در مقابل این کارم چه واکنشی نشون میده...!!!
نیلوفر-کمکم میکنی...؟؟؟
بی خیال این همه فکر شدم...باید یک کاری میکردم...خواهی نخواهی سهراب نیلوفر رو میدید...من فقط زمانش رو جلو می انداختم...کلش این بود که وقتی ناراحت میشد دعوام میکرد...اونم برای اولین بار...یک تجربه بود که یک دنیا ترس ازش داشتم...اینکه شاید این ناراحتی برام گرون تموم بشه...اینکه این گرون تموم شدن به قیمت از دست دادن یک حامی مثل سهراب باشه...ولی به ریسکش دل دادم...توکل کردم و با یک نفس عمیق که از عمق وجودم خارجش کردم گفتم:
-آره...
لبخندش کنار اون چشم های پر از اشک بی نظیر بود...قشنگ بود و خواستنی...یاد اون روزی افتادم که سهراب ازش تعریف میکرد...با عشق میگفت...بدون توجه به تنهایی اون روزش با عشق از لبخندش ، از نگاه معمولی ولی جذابش حرف میزد...
-امیدوارم از دستم ناراحت نشه...
نیلوفر-دیر و زود این دیدار اتفاق می افتاد ، حتی بدون کمک تو...
سری تکون دادم و آروم گفتم:-حالا کی میخوای ببینیش...؟
نیلوفر-هر چی زودتر بهتر ، الان نمیشه...؟
-الان باید توی جلسه باشه...
نیلوفر-پس کی...؟
-امروز عصر یا شب ، چطوره...؟
نیلوفر-خوبه...
-کجا بگم بیاد...؟
نیلوفر-یک جای آروم و خلوت...
-بام خوبه...؟
نیلوفر-عالیه...
-فکر نکنم حضور من لازم باشه ، بهش اسمس میدم و میگم ساعت 6 بام باشه فقط خدا کنه سیریش نشه بگه به اکیپ هم خبر بدیم...بقیه اش با شما...
نیلوفر-یک دنیا ممنون...
-امیدورام موفق باشی...
سری تکون داد و قهوه اش رو سر کشید...تلخیش توی دهنِ من مزه کرد وای به حال اون ...
***
زیر انداز گوشه ی تاب رو روش پهن کردم و نشستم...خنکی سبزه های زیر پام حس قشنگی رو به آدم منتقل میکرد ولی من توی این ساعت در قید و بند حس های قشنگ و رمانتیک نبودم...دو ساعت از اون قرار میگذشت و من حتی یک زنگ هم نداشتم...از ساعت 6 خودم رو اماده کرده بودم که هر لحظه جواب سهراب رو بدم...صدای فریادهاش رو به جون بخرم ولی هیچ خبری نبود که نبود... و همین اتفاق باعث شده بود که دل توی دلم نباشه...دوست داشتم همه چی به خیر و خوشی حل بشه و به کسی آسیبی نرسه...
-آسیب...؟
-شیده کوچولو وقتی میگم آسیب منظورم جسمی نیست...روحِ ادم هم میتونه درد بکشه...میتونه بشکنه...میتونه اذیت بشه...
-مثل من...
خفه شدم...یعنی با حرفش خفه ام کرد...نمیتونستم جوابی به خودم بدم...چرا یادش کرد...چرا به یادش آورد...چرا برام مرورش کرد...چـــــرا...؟؟؟
-جواب نمیدی...؟
-شیده من...
-نمیدونم چرا به یادش آوردم...نمیدونم چرا به فکرم اومد...نمیدونم...
با صدای باز شدن در تراس فکرم از شیده کوچولو و حرفش پرت شد...پرت شد یک جایی از زمینِ گرد خدا که برام پر از آرامش بود...
امیر-سلام چرا اینجا نشستی...؟
لبخندی به چهره ی غرق توی خستگیش زدم و گفتم:-سلام خسته نباشی...
بدون تعارف اومد نشست کنارم و دستش رو روی تاب به پشت سرم بند کرد...
امیر-سلامت باشی خانوم ، نگفتی اینجا چیکار میکنی...؟
-تاب بازی...
ابرویی بالا انداخت و یک لبخند آروم آروم روی صورتش نشست...
امیر-هوا سرده شیده ...
-نه بابا اون مال دیشب بود...هوا بهاری شده...تکلیفش با خودش هم مشخص نیست
سری تکون داد و در حالی که داشت یک جای راحت تر برای خودش دست و پا میکرد سرش رو کج کرد و روی شونه ام گذاشت...
امیر-من هر چی بگم تو یک چیزی جوابم میکنی ، دارم از خستگی تلف میشم...
دور از جونی زیر لب جوابش کردم و همراه با بسته شدن چشماش دوباره اون حس ها به سراغم اومدن...بلاتکلیفی چند لحظه قبل کمتر شده بود ولی هنوز بود...هنوز حسش میکردم و ازش میترسیدم...
امیر-چیزی برای خوردن توی آشپزخونه پیدا میشه...؟
از وقتی رسیده بودم به چیزی فکر نمیکردم الا اون پیامک کوتاه که محل و زمان قرار رو مشخص میکرد...ساعت 6 به بعد داشتم به درست و غلط بودن کارم فکر میکردم...یعنی وقتی میمونه که من برای آقایی خودم غذا درست کنم...خوب معلومه که نه...
-نوچ...
گرمی نفس اش که به خاطر خنده های ریز و دوست داشتنی اش بود گردنم رو قلقلک میکرد ولی اون حس بی نظیری که ازش دریافت میکردم باعث شد که تکون نخورم و همون جور بی حرکت بمونم...
امیر-چیزی شده شیده...؟
-نه باید چیزی شده باشه...؟
امیر-نمیدونم.... وقتی توی تراس دیدمت اصلا حواست اینجا نبود ، مثل دیشب خیره بود یک جا و توی فکر...
دوست داشتم براش بگم...نه از ماجرا ، از کاری که کرده بودم...میخواستم بپرسم کارم درست بوده یا غلط...؟
-یک کار بد کردم ، یعنی...نمیدونم بد بوده یا نه...؟
چشماش رو باز کرد و صورتش درست مقابلم قرار گرفت...
امیر-واضح حرف بزن ببینم چی میگی...؟
-من...من یک قراری برای یک نفر گذاشتم که خودش ازش خبر نداشت...یک جور سوپرایز ولی نمیدونم دوستش داره یا نه...؟
امیر-حالا از عاقبتش میترسی...؟
-خیلی ، امیر حسام نمیخوام دوستیش رو از دست بدم...من به خاطر خودش اینکار رو کردم...نیلو میگفت دیر یا زود این اتفاق می افته ، من فقط یکم جلو انداختمش...
امیر-نیلو کیه...؟
با حرفش به خودم اومدم...قرار نبود از کسی اسم ببرم...فقط میخواستم یکی هم ماجرا رو بدونه و دلداریم بده...نه هر کی ...میخواستم امیر حسام بدونه...میخواستم امیر حسام آرومم کنه...
-هان...؟
لبخندی زد و چیزی نگفت...مثل اینکه حس کرده بود نیمخوام از اصل ماجرا حرفی بزنم...
امیر-مگه نمیگی قصدت کمک به خودِ اون شخص بوده...
با سر جوابش رو دادم...
امیر-پس از چی میترسی...؟ حتما درک میکنه که به خاطر خودش بوده...
-اگه...
امیر-اگه و اما نداره...اگه درک نکرد براش توضیح بده ، متقاعدش کن...
چشمام رو برای لحظه ای بستم و به سهراب فکر کردم...آدم منطقی ای بود...هیچ وقت زود قضاوت نمیکرد...میتونستم براش توضیح بدم...میتونستم قانعش کنم...حتما به حرفم گوش میداد...


با صدای زنگ گوشی هر دو نگاه از هم گرفتیم...نگاهم به صفحه ی گوشی که چهره ی سهراب رو در خودش جای داده بود خیره شد...بالاخره زنگ زد...ترسِ توی وجودم بیشتر خودش رو بروز میداد و دستای لرزونم نای جلو کشیدن و گوشی برداشتن رو نداشت...با هر ترفندی بود نگاه از گوشی گرفتم و به امیر حسام خیره شدم...متعجب بود و نمیدونست چرا من جواب نمیدم... وقتی دید حرکتی نمیکنم یک لبخندِ شیطون روی صورتش نشست...چه دلِ خوشی داشت این آقای ما ، من دارم از ترس سکته میزنم این داره به من میخنده...در حالی که ریز ریز میخندید گفت:
امیر-کسی که براش قرار گذاشتی سهراب بوده...؟
ناجور حرصم گرفته بود ، یعنی وقت بهتر از الان پیدا نکرده که بشینه به ریش نداشته ی من و کارهام بخنده...؟؟؟
امیر-جواب نمیدی شیده خانم...؟
از بین دندون های به هم سابیده شده ام چند کلمه خارج شد که لبخندش رو عمیق تر کرد و یک جورایی جوابش شد...
-اول گوشی رو جواب بده بعد با هم حرف میزنیم...
بی حرف گوشی رو برداشت و تماس رو برقرار کرد...اولش که حرف نمیزد ، فقط گوش میداد...معلوم نبود سهراب داشت چی میگفت که این ، این ور خط ولو شده بود ولی به خاطر اینکه لو نره صداش در نمی اومد...از خنده های بی صداش لبخندِ کمرنگی روی صورتم نشست...اینقدر شیرین میخندید که نمیتونستم همراهیش نکنم...بی صدا خندیدنش هم جالب و جذاب بود...مثل اینکه حرف سهراب تموم شد که با یک تک سرفه هویت خودش رو فاش کرد
امیر-احوالات مهندس خودمون ، چیزی شده...؟ اینا چی بود داشتی میگفتی سهراب...؟
-...
امیر-نه بابا شیده دستش توی آشپزخونه بند بود گفت من جواب بدم...
-...
امیر-وا خوب داره غذا درست میکنه دیگه ، حرفا میزنی ها ...
-...
امیر-یعنی نباید غذا درست کنه...؟
-...
امیر-خودت میفهمی چی میگی سهراب ، سرت به جایی خورده ...؟
-...
امیر-من که نفهمیدم چی میگی ولی قدمت سر چشم مهندس جان...یک لقمه نون و پنیر پیدا میشه در خدمتتون باشیم...
-...
امیر-باشه منتظریم...نون و پنیر رو نمیخوریم تا خودت رو برسونی...
لبخندش هر لحظه داشت بیشتر میشد و منتظر زمان بود تا منفجرش کنه...و با قطع کردن گوشی این زمان بهش داده شد...دیگه نمیشد جلوش رو گرفت...قهقه میزد در حد المپیک ،کسی ندونه فکر میکنه چه خبر شده...
امیر-چی کار کردی با این بدبخت...یعنی به خونت تشنه بود شیده...گفت الان میاد اینجا نون و پنیر سق بزنه ، فکرش رو بکن...؟
حال و حوصله ی خندیدنم با شنیدن جمله ی امیر حسام به کل پر کشید و جاش رو داد به حس زیبا و در عین حال وحشتناک...خدا به دادم برسه...
-شوخی...؟
امیر-شوخیم کجا بود دختر...؟ نمیخوای بگی چه خبره...؟
ناگهانی از روی تاب بلند شدم و خیلی جدی گفتم:-من میرم خونه ی مامان اینا...
امیر-هان...؟کجا میری...؟
در حالی که داشتم از تراس خارج میشدم بلند جواب دادم
-میرم خونه ی مامان اینا...این جور که تو گفتی این هیولای دو سر به من برسه زنده ام نمیذاره ...
امیر-وایستا ببینم شیده...
وسط های سالن بودم که بهم رسید و بازوم رو گرفت... با فشار زیادِ دستش مجبور شدم به سمتش برگردم...
امیر-کجا...؟
-وا...امیر حسام دو بار گفتم بازم میپرسی کجا...؟
امیر-فرار کردن که چاره ی کار نیست...برو یک چیزی سر هم کن که مهندس اگه ببینه غذا نداریم من و تو رو یک لقمه چرب میکنه یک لیوان آب یا نوشابه هم روش...
-امیـــــر حســـــام...
لبخندِ آرومی زدم و گفت:-جانم...؟
با شنیدن این کلمه ی جادویی یکم تُن صدام پایین اومد و آروم نالیدم
-بذار برم...
امیر-کجا...؟ توی آشپزخونه...؟
چشم غره ای بهش رفتم که لبخندش رو پر رنگ تر کرد و همون طور که بازوم رو نگه داشته بود به سمت اشپزخونه رفت...
امیر-کمکت میکنم غذا درست کنی...
-چی...؟
امیر-یک بخش گوشت بذار بیرون تا من پیاز بیارم برای رنده کردن...
-واقعا میخوای غذا درست کنی...؟
امیر-گفت تا نیم ساعت دیگه اینجاست...کباب تابه ای درست کنی زود نتیجه میگیری ، منم خیلی گشنمه شیده...
سری برای شکم پرستیش تکون دادم و به سمت فریزر رفتم...
امیر-نمیخوای تعریف کنی چه خبر بوده...؟
داشت پیاز پوست میکرد و مثل اینکه خیلی هم رنج میکشید...با پشت دست نم صورتش رو پاک کرد و در حالی که داشت به اجداد گرامی پیازِ بدبخت فحش بار میکرد گفت:-تعریف کن دیگه...
-بذار خود سهراب بیاد و تعریف کنه...فکر کنم سوپرایزم رو دوست نداشته که اینجوری شمشیر رو از رو بسته...
سری برای افکارم تکون داد و رنده رو برداشت تا پیاز رو رنده کنه...
-امیر حسام اول پیاز رو آب بکش بعد رنده اش کن...
امیر-چه کاریه...؟ اینکه تمیزه...
-کاری که میگم رو بکن...
چشم غره ای به سمت پرتاب کرد و به سمت ظرفشویی رفت...یعنی بعضی حرکاتت توی حلقم...از من که دختر بودم قشنگ تر و پر ناز تر پشت چشم نازک میکرد و چشم غره تحویلم میداد ...
بسته ی گوشت رو زیر آب داغ گرفته بودم تا یخش باز بشه و زودتر دست به کار بشم...یکی نیست به این مهندس ما بگه الان وقتِ مهمونی اومدن بود اخه...میذاشتی صبح دق و دلیت رو خالی میکردی دیگه...منم طی این چند ساعت میگشتم و یک خاک مرغوب پیدا میکردم که مناسب این حال و احوال باشه...
امیر-شیده اون گوشت وا رفت ، بسه بیارش اینجا...
***
-پس چرا دیر کرد...؟
امیر-نه به اون که گفتی چرا میخواد بیاد نه به حالا که میگی چرا دیر کرده...شاید منصرف شده ...
-سهراب و منصرف شدن...؟ بعید میدونم...
با صدای زنگ آیفون به خودم اومدم...
-خودشه...
امیر-از سهراب میترسی...؟
چشمهام رو آروم بستم و یک نفس عمیق کشیدم...از سهراب نمیترسیدم ، از عکس العملش میترسیدم...از اینکه این دیدار براش خوشایند نبوده باشه...از اینکه من شده باشم دلیل برای دردِ دوباره اش... از اینکه من خودخواهانه تصمیم گرفته باشم...از اینکه اذیت شده باشه...
-از عواقب کارم میترسم...
امیر-بدو بریم در رو براش باز کنیم...کاریه که شده نمیشه برگردیم عقب ، فقط باید دعا کنیم اون جور که نشون میده عصبانی نباشه...
دستش دور کمرم حلقه شد و من رو محکم به خودش چسبوند...پناهگاه امنی بود و انگار خودش میدونست که من این حس رو نسبت بهش دارم...
پیراهن امیر حسام رو توی مشتم مچاله کرده بودم و در همون حال هم به دَر آسانسور که در حال بالا اومدن بود خیره بودم... یعنی این رسیدن یک عمر برام طول کشید و من توی فکر و خیال اینکه قراره چه اتفاقی بیفته سوختم...با صدای باز شدن دَر آسانسور به خودم اومدم و فکرهای مذخرفم رو کنار زدم ، ولی چیزی که میدیدم باور کردنی نبود...یعنی...توی هپروت دیده هام سیر میکردم که دستی به بازوم ضربه ی آرومی زد و من رو که مات صحنه ی پیش روم بودم به خودم اورد...
دهانم انگار قفل شده بود ولی با هر جون کندنی بود سوالی که چند ساعت اخیر تمام ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود رو پرسیدم ...
-خوبی سهراب...؟
لبخندِ شیکی تحویلم داد و خیلی اروم گفت:-باید بد باشم...؟
یعنی خداییش داشت گریه ام میگرفت...اصلا معلوم نبود این دیوونه چش هست و چش نیست...
امیر-شیده جان نمیخوای مهمون هات رو دعوت کنی داخل...؟!
گیج به سمت امیر حسام برگشتم...داشت لبخند میزد ، درست مثل یک ساعت قبل و من دوباره به حکمت آرامش بخشی این وجود داشتم پی میبردم...سری تکون دادم و با همون صدای آروم رو به اونا گفتم:-خوش اومدید ، بفرمایید داخل...
داشتم همراه امیر حسام به سمت سالن میرفتم که دستی بازوم رو کشید...به سمتش برگشتم ، سهراب بود...
سهراب-باهات کار دارم...
به جای من امیر حسام بود که عکس العمل نشون داد...دستش رو از دورم باز کرد و با تعارف به نیلو ، اون رو به سمت سالن هدایت کرد...با دور شدن ها اونها سهراب هم به حرف اومد...
سهراب-چرا این کار رو کردی...؟
روبروش بودم و اون خیره ی نگاهم بود...زل زده بود توی صورتم و با اون چشمهای مشکوک میخواست مچم رو بگیره ولی نمیدونست... به تته پته افتاده بودم...
-من...من...
سهراب-تو چی...؟
دلم رو زدم به دریا...من دلیل داشتم و به خاطر همون بود که این قرار رو گذاشتم...
-همه اینا به خاطر خودت بود...
سهراب-میتونستی بهم خبر بدی شیده ، نمیتونستی...؟ میدونی وقتی روی بام به جای تو با اون روبرو شدم چه حالی داشتم...؟
-این اتفاق دیر یا زود می افتاد...
سهراب-از کجا میدونی...؟
- اصلا من خبر داشتم که برگشته...فکر کنم خودت بهم خبر دادی و گفتی که دیدیش... فکر کردی من رفتم دنبال نیلو گشتم و این قرار رو فیکس کردم...؟ نه خیر آقا امروز اومده بود شرکت ، وقتی داشتم میرفتم دیدمش...چهره اش یکم عوض شده بود ولی از روی عطر خاصی که استفاده میکرد شناختمش...سهراب این دیدار غیر ممکن بود رخ نده ... میفهمی ، غیر ممکن ...؟
سهراب-من...من...
جمله اش رو رها کرد ولی وقتی به خودم اومدم که تنگ در اغوشش بودم و اون داشت...در کمال تعجب داشت ازم تشکر میکرد...
سهراب-نمیدونم چی بگم شیده...اولش تعجب کردم ، حتی عصبانی هم بودم...دوست داشتم جلوم بودی تا درست و حسابی از خجالتت در می اومدم...دوست داشتم عالم و آدم رو به خاطر این اتفاق مسئول بدونم...نمیدونم چرا بی منطق شده بودم... نمیخواستم به حرفاش گوش کنم یا باهاش حرف بزنم ولی... ولی مجبورم کرد که گوش کنم حتی به اجبار...برام توضیح داد و من گوش دادم ، اول با بی میلی و بعد با تمام وجود...کارت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم موشی... من شجاعت روبرویی نداشتم تو بهم دادیش...اون مشورت و چرت و پرت هایی هم که گفتم همه اش حرف بیخود بود ، میخواستم از زیر این کار شونه خالی کنم...نمیدونستم چطور باید باهاش روبرو بشم و به خاطر همین میخواستم قیدش رو بزنم...مثل همیشه به دادم رسیدی موشی...
دستاش هنوزم دور شونه ام پیچیده شده بود...ولی آرامش کلامش هر لحظه داشت بیشتر میشد...حس خوبی داشتم ، اینکه کارم اذیتش نکرده برام یک دنیا بود ، دیگه نتیجه زیاد اهمیت نداشت...بالاخره رهام کرد و با یک قدم فاصله ازم ایستاد...لبخندش جزء انکار نشدنی صورتش بود و من خیلی از دیدن این حالش خوشحال بودم...
-الان چی میشه...؟
شونه ای بالا انداخت و بدون جواب ازم جدا شد...سری تکون دادم و با چند لحظه تاخیر دنبالش راه افتادم...هر چی میخواد بشه بذار بشه...
جمع خوبی بود...نیلو بیشتر از اونکه فکرش رو میکردم دوست داشتنی بود و اون دو ساعتی که کنارش بودم هر لحظه اش شاد و بی دغدغه گذشت و خاطره شد...خاطره ای از دیدار دوم ما که دیگه برای هم غریبه نبودیم...دیگه من به نیلو به چشم یک دشمنِ احساس نگاه نمیکردم...خنده های تموم نشدنی سهراب که درسته طبق عادت همیشه چیزی درش تغییر نکرده بود ولی برای من یک نشونه ی عالی بود چون حس میکردم واقعی تر شده...اون شب واقعا خاطره شد ...!!!
***
امیر-سهراب باید میرفت بازیگر میشد....همچین پشت گوشی هارت و پورت میکرد که گفتم نرسیده اینجا یک کاری دستت میده شیده...
نگاه خیره ای به صورتِ غرق در شیطنت و خنده اش کردم و با لحنی که مثلا حرصی بود گفتم:
-شرمنده آقا که کله ام رو نذاشت لب باغچه و پِخ پِخم نکرد...
امیر-ولی تو هم خوب دستت توی کارِ خیره ها...
سری برای بی توجهی تکون دادم و با غرور تمام گفتم:
-دیگه چیکار میشه کرد ، کاری بود که از دستم برمی اومد....
امیر-خوب بابا حالا جو نگیردت...ولی عجب غذایی خوبی درست کردم ، نه شیده...؟
-منظورت اینه که من درست کردم دیگه...؟
امیر-حیف من و اون دونه های مرواریدی که پای اون پیاز لامصب ریختم ، جون به جونتون کنند نمک نشناسید...
مثل پیرزنها صداش رو نازک کرده بود و با دست به سینه اش ضربه میزد...خنده ام گرفته بود ولی نمیخواستم بهش رو بدم...خوبه فقط پیاز رنده کرد ، بقیه کارها رو خودم انجام دادم حالا آقا یک چیزی هم طلبکار شده...
امیر-یعنی مرده کشته ی این ابراز خنده ات شدم...خوب چرا جلوی اون خنده ها رو میگیری دختر ، شدی مثل لبو...
بدون توجه به حرفش که میدونستم حقیقت داره به سمت یخچال رفتم و پاکت شیر رو ازش خارج کردم...
امیر-برای منم بریز شیده...
دومین لیوان رو هم روی میز گذاشتم و هر دو رو پر کردم...
-امیر حسام...؟
امیر-جانم...؟
لبخندی روی صورتم نقش بست و همراه همون لبخند پرسیدم
-به نظرت نیلو چطور بود...؟
امیر-والا من که توی این دو ساعت چیز بدی ندیدم ، رفتارش به جا و معقول بود ولی خوب با دو ساعت آشنایی هم نمیشه درباره ی یک آدم نظر داد ، میدونی که...؟
-اوهوم...به نظرت کارشون به کجا میرسه...؟
امیر-واقعا سهراب عاشق شده...؟
چشم غره ای به لحن مسخره ی سوالش رفتم و لیوانم رو از روی میز برداشتم...
امیر-خوب بابا چرا اینجوری نگاه میکنی...؟ سوال پرسیدم...
-اخه اینم شد سوال...؟
امیر-خوب کنجکاوم دیگه ، درست مثل خودت...
اومدم بگم من اصلا هم کنجکاو نیستم که خدا بدجور گذاشت توی کاسه ام...خاموش شدن لامپ های هالوژنی دور آشپزخونه خبر از یک اتفاق مذخرف داشت...نگاهم به سمت پنجره کشیده شد ، خونه های روبرو هم خاموشی داشتند ...با صدای ارومی که یکم ترس توش دویده بود صداش زدم
-امیر حسام...
امیر- اینجام خانومی ، شمع ها کجاست شیده...؟
-شمع...؟
امیر-همونایی که چند روز پیش خریدم...
-آهان ... گذاشتمشون توی اتاقم...
امیر-فدای این همه احساس اونجام جا بود که اونا رو گذاشتی ، اصولا اینجور چیزا رو دَم دست میذارن...؟
-وا خوب چیکار کنم ، بوی خوبی میدادند...
امیر-اوکی گوشیت کجاست...؟
-فکر کنم روی میز سالن باید باشه...
امیر-ای خدا...همین جا بمون من برم شمع ها رو بیارم...
-نــــــه...
امیر-نه چی...؟
-منم باهات میام...
امیر-گوشی منم توی اتاقِ...اینجام که تاریکه نمیخواد بیای همین جا بمونی بهتر و امن تره...
-نه امیر حسام من میخوام باهات میام...
نفسش رو پر حرص بیرون داد و چیزی نگفت...منم از فرصت استفاده کردم و در حالی که از دستام کمک میگرفتم که به جایی برخورد نکنم میز رو دور زدم ...دستام توی هوا معلق بود و دنبال امیر حسام میگشت...فکر کنم اگه صدای نفس هاش نبود من اینجا سکته کرده بودم ، بالاخره دستم به جایی گیر کرد...سفت بود...یکم بیشتر فشار اوردم ، انگار نه انگار که داری دستت رو توی گوشت یک نفر فرو میکنی...
امیر-عضله است ، ژله نیست که انتظار داری یک تکون بهش بدی برات برقصه...سوراخم کردی دختر...
-هان...؟
صدای خنده اش...صدای نفسش...گرمای تنش...همه و همه داشت از خود بیخودم میکرد...ضربان قلبم بالا رفته بود...صورتم داشت گر میگرفت...تمام وجودم داشت توی آتیش میسوخت....خوب شد که برق ها رفته بود واگرنه رسوا میشدم...دستم رو به مقصد صورتم بالا آوردم ولی...دستی که با قدرت و خشونت دور کمرم پیچید نفسم رو برای لحظه ای بند اورد...روبروش بودم...یعنی وقتی بهش چسبیدم متوجه شدم که درست روبروش ایستاده بودم...حالا دستام روی سینه اش جا گرفته بود و نفس های سنگینم روی گردنش فرود می اومد...این تنگی آغوش دوست داشتنی ترین چیزی بود که تا حالا تجربه کرده بودم...به سختی میتونستم با حسی که توی وجودم پیچیده بود مقابله کنم...به سختی تونستم دستام رو همون جا نگه دارم و نذارم که بالا کشیده بشه...نذارم که دور گردنش پیچیده بشه...که نذارم جلوتر از این بره...آرزوم بود که وجودش رو لمس کنم ولی یک چیزی اون ته ته های قلبم میگفت که من هیچ وقت نباید شروع کننده باشم...میگفت وضعیت ما نیاز به زمان داره....نیاز به یک حسِ دو طرفه داره...به قول عزیز جون یک دست صدا نداره...
بالاخره کوتاه اومد...فشار دستش کم شد ولی صفر نشد...همون طور که دستش دورم حلقه بود ، من رو به کنار خودش کشید و حرکت کرد...
به پله ها که رسیدیم بهم هشدار داد
امیر-مواظب پله ها باش شیده....
-باشه...
دستم به میله ها بود و سه تا پله رو رد کردم...دیگه از اینجا به بعد اگه مستقیم میرفتیم چیزی جلوی راهمون قرار نداشت...با هر ضرب و زوری بود خودمون رو به اتاق رسوندیم ...
امیر-شمع ها کجاست...
-دو تاش روی میز توالتِ ، بقیه هم توی کشوی اول توی جعبه است...
هنوز یک قدم داخل نشده بودیم که دست امیر حسام از دورم باز شد و صدای دادش بلند شد...
امیر-آخ پام...
دست و پام رو گم کردم...معلوم نبود چی به پاش رفته بود که داره اینجور کولی بازی در میاره...
-چی شد امیر حسام...
امیر-چی روی زمین بود ، پام نابود شد
-چیزی روی زمین نبود...
امیر-پس این چی بود که مثل سوزن رفت به پای من...؟
-چه میدونم...بهتره شمع ها برداریم بعد میتونیم یک نگاه هم به پای تو بندازیم...
امیر-یعنی من مرده کشته ی این همه عاطفه ام...میگم پام نابود شد تو هنوز دنبالِ شمعی...
-پس دنبال چی باشم ، من که چیزی نمیبینم...اصلا بیا بشین روی تخت خودم شمع ها رو برمیدارم...
با یکم گشتن بالاخره تونستم بازوش رو پیدا کنم...دو دستم رو دورش حلقه کردم و به سمت تخت که درست روبروی در اتاق بود راه افتادم دیگه نزدیک های تخت بودیم ولی نمیدونم پام به چی بند شد که یک لحظه حس کردم بین زمین و هوا معلقم...خودم رو اماده کرده بودم که با مخ بیام زمین و اون وسط به تنها چیزی که دَم دستم بود چنگ زدم ...و اون چیزی نبود جز بازوی امیر حسام که مثلا داشتم کمکش میکردم....
با چشمای بسته اماده هر گونه دردی بودم که توی تنم بپیچه ولی انگار خبری نبود...هر چی منتظر شدم دیدم خبری نیست ، منم بی خیال شدم و ترجیح دادم با تکیه کردن به دستم از جام بلند شم...توی این تاریکی امیر حسام هم معلوم نبود کجاست...؟ دستم رو از کنارم بلند کردم و روی سطح صافی که روش بودم گذاشتم ولی اشنایی زیاد این صحنه باعث شد تردید کنم...سفت بود ولی خنکی زمین رو نداشت...هر شب موقع خواب دوست داشتم بدون دمپایی روی زمین راه برم چون خنکی اش رو دوست داشتم ولی این کوره ی اتیش بود...بالا و پایین شدن دستم دیگه تمام فکرها و تردید هام رو کنار زد...پس به خاطر اینکه جای خوبی فرود اومده بودم خبری از درد نبود...!!!


خلسه ی معرکه ای بود ولی حیف که نمیشد تا ابد توی این حالت بمونم...با صدای امیر حسام که توش خنده موج میزد به خودم اومدم...
امیر-پس چی شد این شمع ها...؟
حالم گرفته شد...من تو چه فکریم و اقا به چی فکر میکنه...بعضی وقتها اصلا به این نتیجه میرسم که عمری اگه توی این بشر احساس پیدا کنم...البته خدای احساس که هست ولی اون حسی که من رو براش خاص کنه انگار وجود نداره...انگار نمیتونه من رو به چشم یک زن ببینه...اَه اینقدر این سریال های کره ای رو نگاه کردم که بعضی عقایدشون واقعا روم تاثیر گذاشته... سری تکون دادم و با لب و لوچه ای اویزان قصد بلند شدن کردم...راحتترین و در دسترس ترین جا سینه ی امیر حسام بود پس بدون ذره ای تردید دستم رو تکیه بدنم کردم و به قصد بلند شدن فشاری آوردم ولی...
دستِ امیر حسام زودتر از من واکنش نشون داد و در حالی که دورِ کمرم حلقه شده بود من رو برگردوند و آروم روی زمین گذاشت...بالا تنه ام کمی با زمین فاصله داشت و تماما توی آغوشش بودم...صدای گرفته اش که کنار گوشم بلند شد تمام حجمِ اکسیژنی رو که توی ریه هام جمع کرده بودم به باد داد و نفسم رو بند آورد...
امیر-مثل اینکه قراره شمع ها همیشه شیرین ترین لحظه های زندگی رو باعث بشن...
یعنی موقعیت الان براش شیرین بود...؟؟؟
توی هپروت نزدیکی وجودش و گرمی نفساش بودم که قدمِ بعدیش یک کمای مطلق برام رقم زد...سرش به سمت گودی گردنم پایین اومد ... گرم ، طولانی و پر عطش کمی پایین تر از سیبک گلوم رو لمس کرد...تمام تنم رو سوزوند و نفس هام رو شدت بخشید...قفسه ی سینه ام با قدرت و سرعت بالا و پایین میرفت و باعث برخوردِ سینه ام با کوره ی تنش میشد...سرش رو کمی عقب کشیده بود ولی فاصله ی تنمون به اندازه ی همون نفس های پی در پی و بی اکسیژن من بود... نگاهِ عجیبش برعکس همیشه خوانا بود... !!! حس میکردم مثل من محتاج این لحظه است ولی باورش سخت بود ، خیلی سخت...
خیره گی نگاهش باعث شد نگاهم رو پایین بیارم...برای کم کردن استرسِ وجودم ، لبِ پایینم رو به دندون گرفته بودم و بعضی وقتها ناخوداگاه فشاری بهش میدادم...ولی اون نگاهش رو نمیگرفت ، بدون ذره ای رحم داشت من رو توی سیاهی چشماش غرق میکرد...دیگه داشتم میبریدم...داشتم زیر اون نگاه گرم کم می آوردم...نفس های ارومش روی صورتم فرود می اومد و گرمم میکرد...اتیشم میزد...دیگه کنترلی روی خودم نداشتم ... دستام داشت از جاش تکون میخورد...نمیخواستم این اتفاق بیفته ولی اینکه وجودش محرک قوی ای به حساب می اومد انکار نشدنی بود...نمیخواستم و نمیتونستم منکر این بشم که توی این موقعیت جذبش شده بودم و بهش تمایل داشتم...دستام روی سینه اش چند سانتی حرکت کرد و بالا کشیده شد ولی دستِ چپ امیر حسام بود که به دادم رسید و حرکتم رو متوقف کرد ، خیلی نرم روی صورتم نشست و نیمی از صورتم رو احاطه کرد... خدا شاهده قصد نابود کردنم رو داشت ...نگاهم بالا اومد و روی چشماش توقف کرد ولی نگاه اون یکم پایین تر بود...خیره لبهایی بود که به دندون گرفته بودم و اجازه ی خودنمایی بهشون نمیدادم...شستش خیلی آروم روی چونه ام قرار گرفت و با کمی فشار بهم فهموند که چه قصدی داره...میخواست لبم رو از حصار اون دندون های سفید و ردیف خارج کنه و من با کم کردن فشار کارش رو راحت کردم...
من خیره ی نگاهش بودم و اون خیره ی ...
این حالتش برام عجیب بود ، بی حرکت من رو توی آغوشش نگه داشته بود و کاری نمیکرد...حیف که به خودم قول داده بودم تا اون واکنشی نشون نداده من کاری نکنم واگرنه بهش نشون میدادم باید چیکار کنه...!
شیده-حالا اگه واکنشی نشون میداد مثلا میخواستی چیکار کنی...؟
-هان...؟
شیده-میخوام بدونم میخواستی چیکار کنی...؟
شیده کوچولو راست میگفت مثلا میخواستم چیکار کنم...؟ وقتی جوابی ازم نگرفت حرفش رو جورِ دیگه ای تکرار کرد
شیده-دخترم دخترای قدیم یک حجب و حیایی داشتند حداقل ...دختره ی پررو توی چشمای پسر مردم زل زده و به من میگه میخواد یک کارهایی بکنه...
نگاهم خیره امیر حسام بود ولی طرف صحبتم این مزاحم همیشگی که سر بزنگاه میرسید و موقعیت رو بهم میریخت
-به خودش که نگفتم به تو گفتم...
شیده-به من هم نباید میگفتی دختره ی چشم سفید ...
-اَ اصلا دوست داشتم...فکر خودمه دوست دارم هر جا خواستم بفرستمش ، فضولی...؟
شیده-خودت فضولی...من به عنوان یک وجدان بیدار اجازه نمیدم هر کاری دلت خواست بکنی ، شیر فهم شد...؟
لبخندی به فکرهای درهم برهمم زدم و به خودم اومدم... چشماش رنگ تعجب داشت ولی شیطنت توش بیداد میکرد...وای خدا ، منِ اسکول به جای اینکه به فکرهام لبخند بزنم برای این کوهِ عضله نیش باز کردم...دوباره دهنم رو به دندون گرفتم و نگاهم رو پایین آوردم ولی روشن شدن دیوار کوب بالای تخت نگاهم رو بالا کشید...اول به لامپی که روشن شده بود و بعد به چهره ی امیر حسام که توی این حالت بی نظیر شده بود خیره شدم ...همزمان با نگاه من نگاه اونم تغییر کرد ، ریه هاش رو خالی و با یک حرکت دستش رو زیر زانوم گذاشت و من رو بلند کرد...با برداشتن یک قدم به مقصد رسید و من رو آروم روی تخت گذاشت...با پشتِ دستش چتری های نیمه بلندِ روی پیشونیم رو کنار زد و به سمتم خم شد...مهربون و پر احساس بوسه ای به پیشونیم زد و در همون حال پشت دستش رو تا چونه ام به حالت نوازش کشید...لبخند به صورتش برگشت ولی نگاهش یک چیزِ دیگه ای میگفت...! چشمکی حواله ی صورتم کرد و آروم گفت:
امیر-شبت شیک کوچولو
راست ایستاد ، بلافاصله از اتاق خارج شد و من رو با فکر و خیالِ لحظاتی قبل تنها گذاشت...
***
امیر-شیده جان چیزی نمیخوای برات از بیرون بگیرم...؟
-فعلا بیا صبحانه...
لیوان چاییش رو روی میز گذاشتم و خودم هم نشستم...ناجور گرسنه بودم و بیشتر از این طاقتِ منتظر شدن نداشتم...یک تیکه نون برداشتم و یک کم کره به همراه مربا روش گذاشتم ، لقمه رو بستم ولی قبل از اینکه شروع کنم به خوردن دوباره صداش کردم...
-امیر حسام کجایی پس...؟
انگشتاش دورِ مچم حلقه شد و دستم رو بالا کشید...نگاهم با تعجب خیره ی دستم و دهنی بود که تا یک بند سه تا از انگشتام رو داخل خودش داشت...یک قطره مربایی رو که از زیر لقمه خارج شده و سَرِ انگشتم ریخته شده بود رو در همون حال با نوکِ زبونش پاک کرد و بالاخره رضایت داد تا دستم رو ول کنه...حس میکردم دارم اتیش میگیرم...بعد از اون شب که برق ها رفته بود دیگه به این حد بهم نزدیک نشده بود...با این کارش بعد از چند روز دوباره اون حس های قشنگ و رنگارنگ رو برام زنده کرد و روح تازه به وجودم دمید...
امیر-صد بار بهت گفتم مربا با خامه خوشمزه تره تا با کره...
سری برای پررویی بی حدش تکون دادم و لقمه ی بعدی رو با خامه گرفتم...دستم به سمتش دراز شد و اون هم که منتظر این حرکت بود ، بدون تعارفِ اضافه لقمه رو گرفت و توی دهانش گذاشت...
امیر-نگفتی چیزی میخوای یا نه...؟
-نه همه چیز اماده است ، فقط کی برمیگردی...؟
امیر-کارم زیاد طول نمیکشه...
نیشش شل شد و در حالی که داشت لقمه ی بعدی رو میخورد با دهان نیمه پر ادامه داد
امیر-سعی میکنم قبل از مهمونا خونه باشم...
سری تکون دادم و گفتم:-از این کارها نکن ، زحمتت میشه پسری...
امیر-نه بابا چه زحمتی ، وظیفه است بانو...
چشم غره ای بهش رفتم و جواب دادم
-خیلی پررویی...
امیر-شما لطف داری عزیزم ، راستی به نیلو زنگ زدی...؟
-اوهوم دیشب بهش خبر دادم تازه یک عالمه هم اصرار کردم تا رضایت داد و گفت حتما میاد...دیگه وقتشِ یکم روابط حسنه بشه و نیلو هم با خانواده ی سهراب اشنا...
امیر-به نظرت بهتر نیست به سهراب هم بگی...؟
-به سهراب چه ربطی داره...؟ نیلو به عنوان دوست من امشب اینجا حضور داره...دلیلی نداره برای دعوت کردن یک دوست ، اونم توی مهمونی خودم از سهراب اجازه بگیرم...
امیر-خوشم میاد کلا خودت رو از تک و تا نمی اندازی...
لبخندی به صورتِ مثلا جدیش زدم و جواب دادم
-نگران نباش خودِ سهراب هم دلش همین رو میخواد ولی غرورش اجازه ی گفتن بهش نمیده...
امیر-تو از کجا میدونی...؟
شونه ای بالا انداختم و جوابی ندادم...حسم این رو میگفت ولی دلیل نمیشد که آدم حس هاش برای بقیه تشریح کنه و زیر سوال ببره ، والا ...!!!
امیر-هر جور خودت صلاح میدونی خانوم...راستی خواستی وسایل رو ببری پایین حتما شریف رو خبر کن تا کمکت بده...
-نگران نباش قراره آتو یکی دو ساعت دیگه بیاد ، خوب به کارش میگیرم...
امیر-بیچاره اتوسا...فعلا خداحافظ
همراه با لبخند سری تکون داد و از آشپزخونه خارج شد...
-به سلامت ، مواظب خودت باش...
با بسته شدن در خونه سیستم رو روشن کردم و صداش رو زیاد...یاد گوشیم افتادم ، دیشب بعد از تماس با نیلو خاموش شده بود و منم یادم رفته بود به شارژ بزنمش...شیده کوچولوی تنبلم گفت بی خیالش شو ، کی حال داره تا اتاق بره ، منم بی خیالش شدم و مشغول باز کردن جعبه ی ژله ها...
***
آتو-والا به خدا شما بیکارید ، راستی سینا کی میرسه...؟دوست دارم هر چه زودتر کوچولوش رو ببینم...
-دیشب که باهاش حرف زدم گفت بعد از ناهار حرکت میکنه...
آتو-ستاره کوچولو چطور بود...؟
-مثل همیشه در حال قان قان کردن...یعنی از پشت گوشی هم خوردنی تشریف داره ، باید ببینیش آتو...
آتو-من که لحظه شماری میکنم چشمم به جمالش روشن بشه...
لبخندی به لحنش زدم و با برداشتن ظرف بلوری جعبه ی باسلق ها رو جلو کشیدم...همچین روش گردو گذاشته بودند که خودِ باسلق اون زیر گم شده بود...
آتو-چه چشمک هایی به ادم میزنه بی شرف...
-خوب بیا بردار بخور دیوونه...
به حرفم گوش داد و کنارم نشست...یکی رو توی ظرف میذاشتیم ، دو تا خودمون میخوردیم...خداییش خیلی خوشمزه بود ولی بعد از سه چهار تا که خوردیم شیرینی زیادش دل زَن شد...
آتو-راستی گوشیت چرا خاموشه...؟
-شارژش تموم شده ...
آتو-خسته نباشی...شبنم باهات کار داشت گفت یک زنگ بهش بزنی...
-الان که میبینی سرم شلوغه...کار نیست کار نیست ، این همه خورده کاری باید انجام بدیم وای به روزی که خودمون میخواستیم همه ی کارها رو بکنیم...
آتو-اخ گفتی...مثلا ما بشینیم غذا درست کنیم ، فکرش رو بکن...؟
واقعا حق داشت...ما میخواستیم به ملت غذا بدیم آخرش دل درد میشدند میگی چرا؟ ... خوب چون یا سالاد باید میخوردند یا غذای سرد...!
آتو-شیده باطری دوربینت رو فول کن که یک دور درست و حسابی عکس بگیریم...
-امیر حسام زودتر از تو به فکرش بود ، دیشب شارژش رو کامل کرد...
***
با آرنج یکی آروم زدم توی پهلوی آتو و با لحنِ پر حرصی گفتم:
-نه نه نه قبول نیست ، آتو باز تو جر زنی کردی...؟
آتو-چرا اراجیف به هم میبافی دختر...؟
تینا که دستش رو یک سر به حالت قیچی نگه داشته بود به پشتیبانی از من گفت:
تینا-خوب طفلک راست میگه دیگه...
آتو-کم چرت بگو ، هی از این طرفداری میکنه برای من ، مثلا دختر عموی منِ...
-قیچی رو سنگ میکنی بعد فکرم میکنی که بقیه گاگول تشریف دارند...؟
آتو-نیستید...؟
با شنیدن حرفش زدم به سیم اخر ، این بیشعور رو من امشب باید آدم کنم...
-آتوسا میکشمت...
تینا سر جاش وایستاده بود و خیلی بی خیال رو به آتو که در حال چرخیدن به دور مبلهای سالن بود گفت:
تینا-مرده فرض کن خودت رو...
بالاخره با دو تا پس سری جانانه و حرف تینا مبنی بر اعلام ساعت اتش بس اعلام کردیم و برگشتیم سرِ کارِ اصلی...
تینا-دوباره... وقتی سه کلمه رو گفتم همزمان با هم دستا رو میاریم پایین...
رو به آتو نگاه خشمناکی کرد و ادامه داد
تینا-بی تقلب و حرکت اضافه...سه...دو ... یک...دستا بالا...
تینا-سنگ...کاغذ...قیچی...
نگاه به دایره ی ایجاد شده وسط دستامون بود...دستای من قیچی رو نشون میداد و دست اون دو تا کاغذ رو ، آخ جون من بردم...لبخندی به پهنای صورت زدم و خیلی ریلکس رو به دوتاشون گفتم:
-آتو الان زنگ میزنم آقا شریف بیاد کمکت تا با هم ظرف های خوراکی و آجیل رو ببرید توی حیاط ، تینا تو هم بهم کمک کن تا ژله ها رو تزیین کنم و غذاهای سرد رو توی ظرف بریزم...
آتو-این اخر نامردیه...
نیشم رو براش باز کردم و جواب دادم
-ما توافق کردیم که هر کی برد به دو تای دیگه دستورای لازم رو بده و تو باختــــــــی...!
آتو-بیشـــــور...
-خودتی عزیزم ، بدو برو دنبال کاری که گفتم...الاناست که دیگه بقیه از راه برسند...
چقدر اون چند دقیقه ای رو که آتو پایین بود همراه با تینا خندیدیم و حرص خوردنش رو مسخره کردیم...حالا خوبه با آسانسور جا به جا میشد و زحمتی هم نداشت...
تینا-چه شبی بشه امشب...
چه شبی...دلشوره داشتم ولی فکر میکردم به خاطر خوب برگزار شدن مهمونی باشه...فکر میکردم وقتی همه بیان و از همه چیز تعریف کنند خیال من و دلم هم راحت میشه ولی... نمیدونم چرا روزگار بازیش گرفته بود...چرا بی قرار بودم...دوست داشتم هر چه زودتر امیر حسام از راه برسه و بگه همه چیز خوبه...بگه همه چیز اماده است...بگه من هستم...بگه شیده تنها نیست...خدایا چرا امشب اینقدر نا آرومم...خدایا چرا امشب اینقدر حس های مذخرف به دلم افتاده...خدایا...امشب رو به خیر کن...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 749
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,094
  • بازدید ماه : 26,975
  • بازدید سال : 177,074
  • بازدید کلی : 11,674,214