close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت شانزدهم
loading...

رمان فا

امیر-شیده جان کجایی....؟ -توی اتاقم امیر حسام... سرم هنوز توی کمد بود و مشغول پیدا کردن امانتی سینا...در حال کنار زدنِ ساک پارچه ای ها بودم که دستم…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت شانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3255 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:42 نظرات ()

امیر-شیده جان کجایی....؟
-توی اتاقم امیر حسام...
سرم هنوز توی کمد بود و مشغول پیدا کردن امانتی سینا...در حال کنار زدنِ ساک پارچه ای ها بودم که دستم محکم به چیزی برخورد کرد...دلم غش رفت از دردش...
-آخ...
پنج انگشتم رو بین دستِ دیگه ام قرار دادم و محکم بهش فشار آوردم...چقدر درد داشت ، معلوم نیست این تو چه خبره...................................................

یکی از ساک ها رو با دستِ سالمم کنار زدم و به زیرش خیره شدم ، یک پاکت بود که به حالت افقی زیر ساک قرار داشت...پاکت رو بیرون کشیدم و نخ چند لایه ای که بیشتر جنبه ی تزیینی داشت رو از سرش باز کردم...قلبم وایستاد...چرا باید امشب با این برخورد میکردم...؟؟؟ بلافاصله دَرِ پاکت رو بستم و یک طبقه پایین تر توی کمد مخفیش کردم...لعنتی...نه لعنت به من و حواسِ پرتم ...
امیر-شیده...؟
با شنیدن صداش ناخوداگاه قلبم شروع کرد به ضربان گرفتن و من که یکم از حضور ناگهانیش ترسیده بودم دستم رو روی سینه ام گذاشتم و با صدای آرومی گفتم:
-آروم تر امیر حسام ، قلبم وایستاد...
لبخندی به صورتم پاشید و جواب داد
امیر-خدا نکنه خانومی...
نفس عمیقی کشیدم و بعد از یکم مسلط شدن به خودم گفتم:-حالا اینجا چیکار میکنی...؟
امیر-اومدم از تو بپرسم اینجا چیکار میکنی...؟
لبخندی به حرفش که کپی پیست شده ی حرف خودم بود زدم و گفتم:
-سینا یک چیزی ازم خواسته بود دارم دنبال اون میگردم ، راستی مامان اینا اومدن...؟
امیر-نه ولی شروین و تانیا همین الان رسیدن...
-باشه تو برو پیششون منم زود میام...
در حالی که شک داشت به حرفم عمل کنم یا نه پرسید
امیر-زود...؟؟؟
لبخندی زدم و مطمئن گفتم:- زودِ زود...
امیر-منتظرم...
سری تکون دادم و دوباره مشغول گشتن شدم ولی ایندفعه اصلا نگاهی به پایین و به اون پاکت ننداختم...همین جوریش هم حال امروزم خوش نبود ، وای به لحظه ای که خودم رو با محتویات اون پاکت شکنجه هم کنم...
***
عرفان-برو بابا گل یا پوچ هم شد بازی...؟
رضا-شما پیشنهاد بده بقیه بررسی کنند آقا...
عرفان-عسلی شوهرت داره اذیت میکنه ها...
عسل-کرم از خودِ درختِ داداشی...
با حرفِ عسل سهراب منفجر شد...نمیدونم با آقا رضا چی بار این پسر عمه ی بیچاره من کرده بودند که با شنیدن جواب عسل خوب از خجالتش در اومدن...
-همیشه بِ خنده آقای مهندس...؟
سهراب-کوفتِ مهندس...تا چشمات در بیاد ، نمیتونی روی لبهای من خنده رو تحمل کنی...؟
-خدا رو شکری من همیشه دختر خوب و مهربونی بودم و باعث شادی دیگران...اصلا من به شاد کردن تو یکی خیلی علاقه دارم...
لبخندِ آرومی زد و خیلی اروم تر گفت:-اون که مشخصه ، کلا تو فضولی لنگه نداری موشی...
اخم نامحسوسی تحویلش دادم ...
-سهــــــراب....
شروین-چی به این خواهر کوچولوی من گفتی که حرصش دراومده...؟
سهراب-هیچی والا ، خواهر ت کلا زیادی غر غر میکنه...
دستای که روی شونه ام نشست باعث شد لبخند به لبم برگرده و یک نفس عمیق بکشم...همیشه ازم حمایت میکنه ، فرقی نمیکنه با کی طرف باشه...
امیر-شروین جای اینکه ازش دلیل بپرسی اون گوشش رو بگیر بکش تا ادب بشه و دیگه سر به سر خانم من نذاره...
دستم رو روی دستش قرار دادم و همون جور که آروم آروم لمسش میکردم به حرفاشون هم گوش میدادم...
سهراب-بابا کی میره این همه راه رو ، سامی جون آدم که نباید همه ی واقعیت ها رو به رخ بکشه...بعضی واقعیت ها خیلی دردناک تشریف دارند مثل زن ذلیل بودن جنابعالی...
امیر-اولا سامی و کوفت..ثانیا این واقعیت مایه ی مباهاتِ جناب مهندس...
در حالی که داشتم از جام بلند میشدم زبونی برای سهراب دراز کردم و کنارِ امیر حسام ایستادم...به خاطر ایستادن من دستش پایین اومد و روی کمرم نشست...
سهراب-اینو نگی چی باید بگی بیچاره ، یعنی کلاه رفته سرت به قاعده تنه ی یک درخت صد ساله...
-سهــــــــراب...!!!
مژده-حرص نخور شیده جون ، این عادتشه که بقیه رو اذیت کنه...
دهنم باز موند اندازه چی...؟ والا براش اندازه ای قائل نمیتونستم بشم...همه میدونستن این شوخی ها کارِ همیشگی ماست و کسی ازش ناراحت نمیشه ولی نمیدونم چرا این دختره هر دفعه خودش رو مثل قاشق نشسته می اندازه وسط و شروع میکنه غار غار کردن...
سهراب-الان مخاطب این جمله ات من بودم...؟
شروین-سهراب ول کن...
سهراب دستِ شروین رو اروم کنار زد و رو به مژده که مثل طلبکارها نگاهش مکیرد گفت:
سهراب-نه فقط میخوام بدونم چرا به کاری که بهش مربوط نیست دخالت میکنه...این وسط اگه کسی قرار بود ناراحت بشه شیده و سامی بودند که خیلی راحت کنار من وایستادند و جوابم رو میدن....
مژده اومد جوابی به سهراب بده که من پیش دستی کردم و گفتم:
-مژده جان مرسی از لطف و حمایتی که ازم کردی ولی من خودم زبون دارم و میتونم جوابِ این حرفهای درشتِ جناب مهندس رو بدم...
سعی کردم حرصِ ساختگی که از سهراب داشتم رو هم وارد جمله ام کنم که مثلا بی احترامی به مژده نباشه ولی نمیتونستم هیچی نگم و بذارم هر چی دلش خواست بگه...
سهراب خودش رو به سمت من کشید و خیلی آروم با شک دَم گوشم گفت:-یعنی الان من رو ضایع کردی یا اون رو...؟
ابرویی بالا انداختم و با شیطنت گفتم:-نفهمیدی....؟
چشمکی چاشنی کارش کرد و در همون حال پرسید
سهراب-چی رو ...؟
امیر حسام پرید وسط مکالمه مون و با خنده رو به سهراب جواب داد
امیر-اینکه هر دوتاتون رو ضایع کرد...
دقیقا جوابی رو که من میخواستم بگم رو گفت...یعنی اِی ول به این تفاهمات گفتاری...حرفش باعث شد سهراب دندون هاش رو روی هم بکشه و بگه
سهراب-گفتم که زن و شوهری لنگه ی همید...
لبخندی به قاعده ی همون تنه ی درخت صد ساله بهش زدم و ازشون جدا شدم...داشتم به سمت دخترا میرفتم که شریف در رو برای یکی باز کرد و یک ماشین وارد شد...206 اس دی بود ، باید خودِ نیلو باشه...
قید رفتن پیش بچه ها رو زدم و به سمت پارکینگ حرکت کردم....
-احوالات دوست جدید بنده...؟
شیشه رو بالا داد و از ماشین خارج شد...
نیلو-سلام عزیزم ، مرسی که من رو قابل دونستی و شریکِ جمعتون کردی...
آروم بغلش کردم و همزمان جوابش رو دادم
-افتخار دادید خانم ، چرا زحمت کشیدی...؟
منظورم به جعبه شکلات بزرگ و دسته گلِ توی دستش بود...اونها رو به سمتم گرفت و گفت:
نیلو-قابلت رو نداره عزیزم ، تازه شرمندگی اینکه دفعه ی اول دست خالی اومدم خونتون داشت جلوم رو میگرفت برای اومدن...
چشمام رو از تعجب گرد کردم و خیلی جدی گفتم:-تو قول داده بودی و باید حتما می اومدی ، اگه نمی اومدی حسابت رسیده بود نیلو خانم...
لبخندی به لحنم زد و چیزی نگفت...من یک عالمه برنامه ریزی کرده بودم ، مگه میشد بدون نیلو انجامشون داد...؟؟؟
-بریم پیش بچه ها که میدونم الان ناجور کنجکاو شدن بدونن که مهمون تازه از راه رسیده کیه و من دارم با کی صحبت میکنم...؟
سری تکون داد و همراهم شد...
معرفی نیلو به عنوان دوست جدید من زیاد طول نکشید ولی قشنگ ترین بخش ، چشمای متعجب سهراب بود که باورش نمیشد دوباره توسط من رو دست خورده باشه و دومین دیدارش هم با برنامه ریزی من اتفاق افتاده....البته روی هوا نگفتم دومین دیدار ، خبر دقیق داشتم که توی این چند روز همدیگه رو ندیدن...
سهراب-باز تو بدون اطلاع من کاری کردی...؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:-دوست داشتم...بعدش هم اطلاع تو لازم نبود تا من دوستم رو به مهمونی دعوت کنم ، بود...؟
سهراب-که نبود...؟
-بلیم نبود...
سهراب-که دوستت رو دعوت کردی ، بعد این دوست رو چطور پیدا کردی...؟
لبخندی به حرص خوردنش زدم...میخواستم زبون دل و کله ی پوکش رو با هم باز کنم و اینجا بین این همه پسر خوشجیل موشجیل و صد البته مجرد بهترین جا برای اذیت کردنش بود...
-به کمک تو پیداش کردم ولی قرار نیست رابطه ی شما توی دوستی های من تاثیر بذاره جناب مهندس...
سهراب-میخوای اذیت کنی شیده...؟
اینقدر مظلوم این جمله رو گفت که یک لحظه از همه ی این فکرها پشیمون شدم...گناه داشت...خیلی وقته که منتظر این لحظه هاست و حقش این نیست که اذیت بشه ولی...خوب تقصیر خودش هم هست که بعد از به قول خودش شنیدن دلایل منطقیِ نیلو دست دست میکنه و بازم تردید داره...
-من و اذیت...؟ اونم کی ، تو...؟ بعید میدونم شدنی باشه مهندس...نمیدونم چرا مامان اینا دیر کردند...؟
سری تکون داد و قسمت اول حرفم رو بی خیال شد...
سهراب-الاناست که دیگه برسند...
-شروین یک زنگی به آقا جون بزن ببین کجا موندن...؟
شروین-چند لحظه پیش با سینا حرف زدم گفت با یک سوپرایز عالی توی راه هستن...
-سوپرایز...؟
شروین-اوهوم ، چیزِ دیگه ای نگفت...
با شنیدن صدای بوق ماشین چشم از شروین و جمع گرفتم و به سمت در برگشتم...
سهراب-فکر کنم خودشون باشند...
بی خیال صبر و این چیزا شدم و راه افتادم ، ولی بین راه اتو جلوم رو گرفت...گوشیِ توی دستش رو به سمتم گرفته بود...
-چیه...؟
اتو-جواب بده شبنم پشت خطه...گفت هر چی منتظر شده بهش زنگ نزدی خودش دوباره زنگ زده ...
گوشی رو از دستش گرفتم و در حالی که داشتم سلام و احوالپرسی میکردم دوباره راهم رو ادامه دادم ...
-سلام دوستی خودم ، خوبی...؟
شبنم-سلام مرسی تو خوبی...؟ چرا بهم زنگ نزدی...؟
سه تا ماشین همزمان وارد شدند...عجیب بود چرا با دو تا ماشین نیومدن...؟در همون حال که داشتم تعداد ماشین ها رو بررسی میکردم جوابِ شبنم رو هم دادم
-شکر منم خوبم عزیزم ، والا اینقدر سرم شلوغ بود که اصلا یادم رفت آتو گفت باید بهت زنگ بزنم...شرمنده شبنمی...
شبنم-دشمنت شرمنده خانومی ، یکی اینجاست که از صبح برای حرف زدن با تو داره بال بال میزنه و به منم دلیلش رو نمیگه...شماره ات رو میخواست ولی چون اجازه نداشتم ندادم...
-کی...؟
شبنم-گوشی رو میدم بهش خودت باهاش حرف بزن...
ماشین بابا اینا که مشخص بود ولی ظرفیت تکمیل ...!!! سینا که از هزار فرسخی داد میزد منم ... تنها مجهول ماجرا اون ماشین گنده ی مشکی بود ... که تک سرنشین بود و عجیب آشنا...!
مرد-سلام شیده...
با شنیدن صدای مرد به خودم اومدم...نگاهم هنوز به اون ماشین مشکی بود ولی حواسم جمع گوشی و صدای اون مرد...
-سلام ببخشید شما...؟
مرد-مجیدم شیده...
مجید...مجید...مجید...مغازه ی شبنم...مغازه ی مجید...فهمیدم...
-سلام با من کاری داشتید...؟
مجید-شیده بر...ته...
صدا برای لحظه ای انگار قطع شد...نگاهم هنوز به سمت ماشین بود...مامان اینا داشتند پیاده میشدند ولی راننده ی اون پرادوی مشکی هنوزم توی ماشین نشسته و بی حرکت بود...
-چی گفتی...؟ صدات قطع شد...
همزمان با باز شدن در ماشین صدای مجید هم توی گوشم پیچید...یک پای طرف بیرون بود ... مرد بود...
مجید-شیده برگشته...صبح اومده بود مغازه ، عصبانی بود...خیلی عصبانی...
-کی برگشته...؟
از ماشین پیاده شد...پشتش به من بود ولی...با شک و ترسی که به دلم ریخته بود دوباره پرسیدم
-کی برگشته مجید...؟
مجید- شهرام...!
همزمان با گفتن اسمش ، خودش هم چرخید...باورم نمیشد ، خودِ خودش بود... آره خودش بود...با همون استیل خاصِ خودش به ماشین تکیه داد و بهم خیره شد...با یک حرکت شتاب زده نگاه ازش گرفتم و گوشی رو توی دستم فشار دادم...
-جلوم وایستاده...
مجید-از صبح دارم به دوستت میگم بهت زنگ بزنه ولی تو خاموش بودی...
-چِ ..را...چرا برگشته...؟
مجید-آروم باش شیده...
نفس نفس میزدم...نمیدونم از هیجان بود....از ترس بود...از هر چی که بود اصلا جالب نبود...
-مَ...من...من فراموشش کردم ...
مجید-میدونم ... به خودت مسلط باش شیده ، تو الان یک زندگی خوب داری پس بهش اهمیت نده...
-نمیدوم...برام اصلا اهمیت نداره ولی...
دیگه نمیتونستم حرفم رو ادامه بدم پس بدون توجه به مجید و حرفایی که داشت میزد گوشی رو پایین آوردم و قطع کردم...یک نفس عمیق کشیدم و با لبخندِ مذخرفی که روی لبم نشونده بودم برگشتم...شاد بودن آسون بود ولی تظاهر به شادی ، اصلا و ابدا...
واقعا چه شبی داشت میشد...! پر از دلهره...پر از نگرانی...پر از ناآرومی...پر از تکرار گذشته ها...پر از جنگ و جدلِ عقل و احساسم برای مقابله با فکر به خاطره های پوسیده...پر از سکوت برای شیده کوچولوی وجودم...پر از ناباوری برای خودم و نگاهم....
نفهمیدم چطور با عمو و زن عمو روبوسی کردم...نفهمیدم چطور با شهرام روبرو شدم و چطور اون رو به امیر حسام معرفی کردم...نفهمیدم چرا از نگاهِ آشنا ولی به غایت عجیب شهرام وقتی که با امیر حسام دست میداد ترسیدم و برای رهایی از اون حس خودم رو به امیر حسام چسبوندم...نفهمیدم چرا تموم مدت پوزخند روی لبش بود...نفهمیدم چی توی ذهنش داره... نفهمیدم... نفهمیدم...
خیره به آتیش سرخی که وسط محوطه درست شده بود به گذشته فکر میکردم...به گذشته ای که دو سال برای فراموشیش سعی کردم ... تلاش کردم ... به خودم ریاضت دادم ... نگاهم رو ، به روی هر چی غیر بود بستم ... گذشته ای که دیگه برام خوشایند نبود ... که دیگه نمیخواستم مرورش کنم ولی ... حضورناگهانی شهرام بهم فهمونده بود که نمیتونم از اون گذشته دست بکشم ... اون گذشته جزیی از وجودِ شیده است و باید کنارش بمونه ... باید با خاطراتی که دو سالی بود قیدشون رو زده بودم دوباره روبرو میشدم ... حتی اگه درد داشته باشه ... حتی اگه اون خاطرات کمر همت به نابودی شیده بسته باشه ...!!!


شهرام-بگو دیگه شیده...منتظرم ها...
سری به معنی نفهمیدن منظورش تکون دادم و با لحنی سوالی پرسیدم...
-چی بگم...؟؟؟ منتظر چی هستی...؟؟؟
خودم خوب میدونستم منتظر چیه...یعنی اون همیشه نقش یک منتظر رو داشت توی این موضوع ولی مطمئن بودم که خبری از رسیدن به هدف نیست و نخواهد بود...
یک تای ابروش رو بالا انداخت و با لحنی که پر از شیطنت بود گفت:
شهرام-فرض میکنیم تو متوجه منظورم نشدی...راه بیفت بریم که دیگه هوا داره تاریک میشه ، بقیه نگران میشن...
شونه ای بالا انداختم و بدون حرف جاده ی باریکی رو که به خونه ی قدیمی بی بی ثریا منتهی میشد رو پیش گرفتم...بی بی مادر بزرگ شهرام بود و یک پیرزن مهربون و سرحال...البته توی فکرم فقط حق داشتم بهش پیرزن بگم ، اگه جلوی خودش این حرف رو میزدم تا چند ساعت خبر از اون خوراکی خوشمزه اش نبود...
-بی بی چرا نمیاد تهران با شما زندگی کنه...؟
شهرام-اینجا رو دوست داره...هر وقت مامان بهش گفته اینجا رو ول کن بیا شهر مخالفت کرده ، میگه با اینجا اُخت شده و جای دیگه ای نمیتونه زندگی کنه...
-راست میگه بنده خدا همه ی عمرش رو اینجا زندگی کرده ، سخته به جای دیگه ای عادت کنه...
شهرام-حالا تو چی کار به بی بی من داری...؟
لبام رو جمع کردم و با لحنی که مخصوص خودم بود گفتم:-بُو تو چه...
اول لبخندِ روی صورتش نشست ولی بلافاصله خنده اش رو جمع کرد و با دو به سمت من که چند قدمی باهاش فاصله داشتم اومد...یعنی اگه خیلی هم زرنگ بودم فقط میشد چند قدم ازش دور شد و من اون چند متر رو جلو رفتم ولی اون با پاهای درازش خیلی زود بهم رسید و از پشت دستم رو چسبید...لامصب خر زور بود حسابی...
با فکری که درباره ی زورش کرده بودم لبخندِ همیشگی روی صورتم نشست که سوالش رو در پی داشت...
شهرام-به چی اینجوری میخندی اتیش پاره...؟
به عادت همیشه خیلی رک جوابش رو دادم...همیشه باهاش رک بودم ، به جز یک مورد...خودش هم خیلی خوب این رو میدونست...شهرام مثل هیچکی نبود....شهرام با همه فرق داشت...مثل سهراب و شروین نبود...مثل سینا نبود... شهرام فقط شهرام بود...برای من خیلی بود ولی....
-به اینکه تو خیلی خر زوری...
شهرام-هان...؟!!
رفته بود توی شوک...اومدم از موقعیت استفاده که چه عرض کنم سوء استفاده کنم و از دستش خودم رو خلاص کنم که خیلی زود متوجه شد و اون یکی دستم رو هم چسبید...درست از پشت دو تا دستام رو در اختیار خودش گرفته بود و کم کم داشت فاصله ای رو که دستامون ایجاد کرده بودند از بین میبرد...
شهرام-که خر زورم...؟
-شهرام دستم درد گرفت...ول کن دستام رو پسر عمویی ، خواهش...خواهش...
شهرام-نخیرم به این راحتی ها نیست ، باید خوب و درست و حسابی جواب حرفت رو بگیری...
-شهرام خواهش ، دستم درد گرفت...
شهرام-سفت نگرفتم اینقدر کولی بازی در نیار دختر...
راست میگفت زیاد سفت نگرفته بود...ولی اون موقع دوست نداشتم اینقدر بهش نزدیک بشم ، حداقل نه تا وقتی که از حسش نسبت به خودم مطمئن نبودم...
-برسیم خونه میگم عمو رضا خوب حالت رو جا بیاره که دیگه از این بلاها سر من نیاری...بابا دزد که نگرفتی...
شهرام-فکر کنم عمو رضا ی شما بابا خودم باشه ها ، بعدش هم دزد که شاخ و دم ندارم تو خودت یکی از اون حرفه ای هاش هستی خانم...
توی همون حالت شونه ای بالا انداختم و گفتم:-من دزد حرفه ایم...؟ تو رو خدا یک چیزی بگو که با عقل همخوونی داشته باشه ، بعدش هم تو که میدونی عمو من رو بیشتر دوست داره...
شهرام-کم حرف بزن بچه پررو...
-نوموخوام...
شهرام-لوس...
-اودتی...
دیگه صداش پر از خنده بود...لوس بازی های من جلوی هر کی جواب نداشت ، جلوی شهرام همیشه جوابش لبخند بود...همیشه جوابش محبت بود...همیشه جوابش همراهی بود...به قول بی بی جون لوس بازی چیه ، دلبریه...!
دلبری بود...؟ پس کو دلش...؟ پس کو دلم...؟ پس کو اون آدم...؟ پس کو اون شیده...؟ پس کو اون خنده ها...؟ پس کو اون شادی کلام...؟ پس کو اون بچه بازی ها...؟ پس کو...؟؟؟ هان...؟؟؟ کجاست که دیگه نمیبینمش...؟؟؟با رفتن بی بی رفت...؟؟؟ کجا...؟؟؟
چه روزهایی بود...هر سال دو بار میرفتیم به بی بی سر میزدیم...خیلی وقتها شده بود که من و شهرام تنها این راه رو بریم...خیلی وقتها به خواست و اصرار من از اون دشت پر از گل ، گل برام چیده بود...خیلی وقتها شده بود که با خیرگی حرصش رو دربیارم و اون در مقابل بهم لبخند زده باشه...خیلی وقتها توی اون لحظه های خاص اون واقعیت تا نوک زبونم اومده بود ولی من با هر ترفندی بود عقب زده بودمش و موضوع رو عوض کرده بودم...
شهرام-مجید اون کت سورمه ای رو برام بیار...
مجید-کدوم رو میگی...؟
-همونی که پشت ویترینِ...
مجید-چه عجب بالاخره زبون باز کردی تو...
-حوصله ندارم ها ، گیر الکی نده...
مجید رو به شهرام کرد و ازش پرسید
مجید-چی کردی با این بچه که حوصله نداره...؟
شهرام-والا ما از گل نازک تر به خانم نمیگیم ، توی مدرسه ضد حال خورده...
سرش رو اورد کنارِ گوشم و آروم گفت:
مجید-راست میگه...؟ اگه غیر از اینه بگو تا حالش رو بگیرم...
-کت رو بهش بده تا پُرو کنه...
مجید-پس راست میگه...؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و با دور زدن پیشخوان مغازه لا به لای پیراهن ها دنبال یک رنگ جالب بودم که به اون کت بیاد...
مجید-اون سفیده خوبه...؟
-سفید خالی دوست ندارم...
مجید-اون ردیف رو ببین ...زمینه سفیده ولی نقش و نگارِ رنگی داره و اسپورت هم هست...
در حالی که داشتم پیراهن ها رو دونه به دونه نگاه میکردم مجید گوشیش رو باز و شروع به خوندن جوک کرد...اینقدر گفت و گفت که بالاخره صدای خنده ام بلند شد... دیگه داشتم قهقه میزدم که صدای شهرام خبر از بیرون اومدنش داد
شهرام-همیشه بِ خنده دختر عمو...
لبخندِ قشنگی بهش زدم و اون پیراهن با طرح های زنگاری رنگ رو به دستش دادم...یکبار چشم هاش رو آروم بست وباز کرد و قبل از اینکه به سمت اتاق بره روی شیشه به سمتم خم شد و کنار گوشم آروم گفت:-شهرام فدای خنده های ملوس و نازت...
صورتم گر گرفت...نفسم توی سینه حبس شد...اولین بار بود که اینقدر واضح حرف میزد...اینقدر بی لفافه میگفت... اینقدر رک از احساسش و احساسم که مخفی بود داد سخن میکرد ، اونم چه سخنی...!
-نمیخوای بگی برای چی اومدیم اینجا...؟
شهرام-یکم صبر داشته باشی خودت میفهمی دختره ی عجول...
-خوب خسته شدم بابا ، میدونی چقدر بالا اومدیم...؟ تو که میدونی من توی کوهنوردی زیادی تنبل تشریف دارم...
شهرام-در مقابل میدونم که عاشق کوهی...
-درسته عاشق کوه هستم ولی قبل از اون عاشق خودمم....
شهرام-عاشق من چی...؟
ایستاده بود...درست پشت سرم...چشمام رو بستم و یک نفس عمیق کشیدم...به خودم مسلط شدم و با یک لبخندِ نیم بند به سمتش برگشتم...
-من رو کشوندی این بالا تا اینا رو بهم بگی...
همراه با ابرویی که بالا انداخت گفت:-نوچ...
قیافه ام به اندازه ی کافی شبیه علامت سوال بود ، دیگه لازم نبود سوالی بپرسم تا بفهمه منتظرم برای شنیدن جواب و حرفش...
شهرام-آوردمت این بالا تا بگم...
-چی بگی...؟
شیطنت مثل همیشه جزء جدا نشدنی صورتش بود...یا میخواست اذیت کنه یا اینکه این کارها در جهت فعال کردن حس کنجکاوی من بود ، که خداییش خوب هم داشت پیش میرفت...دوست داشتم زودتر اون دهان مبارک رو به کار بندازه و بگه اون چیزی رو که من رو به خاطرش تا اینجا آورده...
چرخید و رو به دره ای که کنارش ایستاده بودیم ایستاد...مثل یک مجسمه ی بی عیب و نقص میدرخشید...یک دختر بچه ی دبیرستانی بیشتر نبودم و اون برام اون لحظه زیباترین و دوست داشتنی ترین آدم دنیا بود...صداش شد خط پایان برای همه ی لحظه هاتی که سکوت کردم...که صدام رو خفه کردم و حرفی نزدم...
شهرام-آوردمت این بالا که بگم دوست دارم...که بگم خیلی وقته که برام شدی هدف زندگی...که بگم خیلی وقته برای داشتنت تشنه ام...خیلی وقت بود که از معنی کردن نگاهت عاجز بودم...تا می اومدم از حسِ نگاهت مطمئن بشم کاری میکردی که شک کنم...تردید کنم... ولی الان دیگه نمیخوام به خودم و چیزی که بهش اطمینان دارم شک کنم ، قبولم میکنی دختر عمو...؟
شوکه بودم...از حرفاش...از حسِ پیچیده توی صداش...اصلا بود...؟ اون حس ، بود...؟ یا اینکه الکی برای خودم توهم بافتم...؟ چی شد...؟ چی باعث شد که از آسمون بهشت سقوط کنم توی جهنمِ نا امیدی...؟ چی شد که من معنی حرفاش رو بد گرفتم...چی شد که نفهمیدم ادم وقتی یک هدف داره برای رسیدن بهش تمام تلاشش رو میکنه ولی وقتی که بهش رسید ، وقتی که خیالش از داشتن و رسیدن بهش راحت شد بی خیالش میشه ، فراموشش میکنه ... چی شد که نفهمیدم یک تشنه بالاخره یک روز سیراب میشه و دست از چشمه میکشه...
بغض بدی گلوم رو گرفته بود ولی قصد مرور داشتم و نمیخواستم که جا بزنم ، کم آوردن تو کارِ شیده نبود... خیره اتیش اخر شب که جوون ها دورش جمع بودند دوباره برگشتم به همون روزها...برگشتم به روزهایی که پر از شادی بود...پر از خنده بود...پر از عشق...بود یا نبود...؟؟؟
شهرام-اون یکی چطوره شیده...؟
-وای شهرام چه گیری دادی به این گردنبندها...من دارم دنبال دستبند برای اتو میگردم ، فقط دست...بند...
شهرام-این دوست تو هم شده هووی من...
لبخندی به لحن پر از حسادتش زدم و دوباره دستبند ها از نظر گذروندم...اگه مامان بود انتخاب آسون تر میشد ولی به خاطر حضور شهرام خودم اصرار کردم که تنها بیام و کادو رو بخرم...
-کمکم کن یکی رو انتخاب کنم...
شهرام -اول تو کمک کن من یکی از اینا رو انتخاب کنم بعد من به تو کمک میکنم...
-میخوای چیکار...؟
به تقلید حرفِ همیشه ی خودم رو گفت:-بو تو چه...
چشم غره ای بهش رفتم و نگاهِ کوتاهی به باکس روبرو انداختم... اول زنجیرهای نازک ردیف شده و بعد هم به ترتیب کلفت تر ها...اون وسط ها یک زنجیر ایتالیایی کوتاه که یک آویزِ بچه گونه ولی زیبا داشت چشمم رو گرفت... موش کوچولو رو توی دستم گرفتم و بلند کردم...
-چطوره...؟
لبخندی در جوابِ لبخندِ روی صورتم زد و زنجیر رو از باکس بیرون کشید...
موشی بودم دیگه...؟ حالا موش کوچولوی خانواده یک موش به گردنش داشت...یک موش که در نبود صاحبش تنها مَحرم اسرارم بود... یک موش که خیلی بهش عادت کرده بودم...یک موش که وقتی از گردنم خارج شد تا چند وقت جای خالیش توی گردن و قلبم ناجور احساس میشد... تا چند وقت همه ازم میپرسیدن که پس کو اون نمادِ قشنگِ شیده کوچولو...؟ و من خیلی راحت به همه دروغ میگفتم...قفلش هرز بود نفهمیدم کی از گردنم افتاد... !!!
یک ساعتی تا قرارمون مونده بود...میخواستیم با هم بریم خرید ، البته برای من ...هفته ی بعد نامزدی محمد بود ...نمیخواستم توی پارک الاف بشم ، ترجیح دادم پیاده برم... چند تا خیابون رو باید رد میکردم تا به محل همیشگی میرسیدم...این وسطا هر جا مغازه میدیدم نگاهی می انداختم و بعضی جاها هم چیزی رو که پسندیده بودم قیمت میکردم...بهتر از الافی توی پارک بود که توش پر از جوونهای بیکار و پرروئه...تازه باید فکر اینم میکردم که ممکن بود چند دقیقه ای هم تاخیر بهم بخوره چون قرار بود شهرام از شرکت بیاد...
برای خلاصی از شلوغی پیاده رو ها زدم توی یک کوچه و سعی کردم با کمک گرفتن از حس موقعیت یابیم به سمت مسیر برم ... اون وسط به یک پارک خلوت با درختهای سر به فلک کشیده برخوردم...یکم تشنه ام شده بود و به عادت هر روزه یک بستنی قیفی بزرگ از مغازه ی روبروی پارک خریدم و واردش شدم...همونطور که بستنی رو لیس میزدم ، نگاهم به اطراف بود که کسی من رو در این حالت رویت نکنه یک وقت آبروم بره که ... که نگاهم به یک گوشه ی پارک ، روی یک نیکمت قهوه ای رنگ خیره موند...
چشمای متعجبم گرد شده بود...پشتش به من بود ولی... مگه میشد من شهرام رو نشناسم...؟ مگه میشد کسی که تمام لحظات به فکرشی رو از یاد ببری...؟ مگه میشد کسی که سه سالِ تمام باهاش نفس به نفس زندگی کردی رو اشنباه تشخیص بدی...؟
نگاهم از پشتِ پسر گرفته و به صورتِ دخترِ کناریش رسید...عزیز جون میگفت طرف هفتاد و هفت قلم آرایش کرده ولی من هیچ وقت نمیتونستم این حد افراط رو تصور کنم ... ولی اون لحظه...اون لحظه فقط همین حرف عزیز جون توی ذهنم رژه میرفت...عروسی میخواست بره...؟؟؟
چشمام داشت تار میشد ولی نمیخواستم لحظه ای از واقعیتِ پیش روم رو از دست بدم...دستام رو محکم روی چشمام کشیدم و نگاهم رو صاف کردم...نمیدونم دختره چی کنار گوشش گفت که صدای خنده اش بلند شد...همون خنده هایی که فقط حقِ خودم میدونستم...! همون خنده هایی که تا همین چند لحظه پیش برام خاص بود ، خیلی خاص...! در حالی که داشت میخندید روی نیمکت جلو کشید و به لبهای دختر حمله کرد ، واقعا حمله کرد...! هیچ وقت این روی شهرام رو ندیده بود... هیچ وقت این همه شهوت توی نگاهش یک جا جمع نشده بود که من بتونم حتی از این فاصله هم حسش کنم ... و این قلب من بود که از دیدن اون صحنه فشرده شد... نفس من بود که از دیدن اون صحنه توی سینه ام حبس شد...
نگاهم رو از صورتهای قفل شده ی اون دو نفر که قصد جدا شدن هم نداشتند گرفتم و به بستنی آب شده روی دستم خیره شدم...شکلات های ریخته روی دستم بهم دهن کجی میکرد...دستمالی از جیبم خارج کردم و با خشونت تمام مشغول پاک کردن اون کثیفی شدم...دونه های اشک روی دستم میریخت و بهم کمک میکرد تا بتونم به کارم ادامه بدم...دوباره بلند شدن صدای خنده هاشون باعث شد قید کارم رو بزنم و از جام بلند بشم ، دیگه طاقت نداشتم...با پاهایی که دیگه توان زیادی نداشت از پارک خارج شدم و راهم رو ادامه دادم ...باید میرفتم ، من تا یک ربع دیگه با شهرام قرار داشتم...!!!
شهرام-نمیخوای حرف بزنی...؟
-خسته ام ، کجا بودی که اینقدر دیر کردی...؟
لبخندی زد و در حالی که خودش رو روی نیمکت بهم نزدیک تر میکرد گفت:-شرکت ، یک دنیا کار سرم ریخته بود...
قلبم مچاله شد...از این لبخندش...از این لحنِ حرف زدنش...از این راحتی کلامش...از این دروغی که بی پروا گفت و من شنیدم...از اینکه من رو ساده ، احمق و یک خر به تمام معنا فرض کرده بود...حقم بود...؟ این بی تفاوتی حقم بود...؟
شهرام-مثل اینکه امتحانا داره خسته ات میکنه ، سخته...؟
-از نهایی سال سوم که سخت تر نیست ولی آسون هم نیست...
سعی میکردم عادی باشم ولی خودم میدونستم که دارم بد نقش بازی میکنم...دارم خودم رو لو میدم...دارم تابلو بازی درمیارم... ولی اون بدون توجه به حرفم گفت
شهرام-موافقی با هم ناهار بعد از موعد بخوریم ، من از صبح هیچی نخوردم و دارم از گشنگی تلف میشم...؟
دوست داشتم ازش بپرسم واقعا هیچی نخوردی...؟!! واقعا گشنه ای...؟؟؟ ولی به عوضش حرف رفتن رو پیش کشیدم...
-وسط های راه بودم که مامان تماس گرفت گفت اتو و مامانش قراره بیان خونمون....دیدم تا اینجا اومدم بهت بگم بعد برم...
لبخندِ کم جونی زد و آروم گفت:-پس خرید چی میشه...؟
-میمونه برای یک وقتِ دیگه ، من رو میرسونی خونه...؟
نمیخواستم زیاد تغییر توی رفتارم شاهد باشه....هنوز باید میدیدم .. .میدیدم تا این قلب لامصبم آروم میگرفت... تا دلیل برای خفه شدنش جور میشد ... دلایل محکمی که دَرِ عشق و احساسِ دلِ ساده ی من رو تخته کنه...
سری تکون داد و اروم گفت:-حتما عزیزم...
ولی قلب من همچنان فشرده بود...من چندمین نفر بودم...؟؟؟ چندمین نفر بودم که این واژه رو از این آدم میشنیدم...


برای اولین ماشینی که از جلوم رد شد دست تکون دادم و گفتم:- دربست...
یک پیکان سفید بود ، اینم از شانس من...؟؟؟ بدون تعلل روی صندلی عقب نشستم ولی نگاهم به ماشین روبرویی بود که هنوز حرکت نکرده بود
راننده-آبجی کجا باید برم...؟
-لطفا اون پارس سفید رو تعقیب کنید...
راننده-شَر که نیست آبجی...؟
لبخندِ کمرنگی به لحنِ لاتش زدم و با سر حرفش رو تکذیب کردم...شَر کجا بود...؟؟؟ فقط میخوام عقل و احساسم رو یکی کنم...فقط میخوام به دردهام دامن بزنم و به خودم ثابت کنم این ادم اون ادمی نیست که من میشناسم...میخوام به خودم ثابت کنم که اصلا آدم شناس خوبی نیستم...که گند زدم با این عاشق شدنم...که خاک تو سرم با این دل دادنم...!
با حرکت ماشین به خودم اومدم...سایه به سایه همراهش میرفت و گاهی اوقات هم برای تاکید های من در مورد گم نکردنش سری تکون میداد...
راننده-نگران نباش ابجی گمش نمیکنم ، حالا طرف کی هست...؟ نومزدته...
اینقدر بامزه اون واژه رو گفت که برای لحظه ای همه چیز رو فراموش کردم...ولی فقط یک لحظه بود ، چون با توقف ماشین جلوی یک مزون لباس لبهام جمع شد...چند دقیقه ای بعد یک دختر از مزون خارج شد و قبل از رسیدن به ماشین ، شهرام در رو از داخل براش باز کرد...دخترِ توی پارک نبود ، این یکی تپل تر بود ولی تیپ و قیافه ی خوبی داشت...
راننده-دنبالشون برم...؟
با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم:-بله...
تمام اون لحظات نگاهم به ماشینی بود که تقریبا هر روز سوارش میشدم و همراه شهرام پشت چراغ قرمز موندن رو مقدس میشمردم ...نگاهم خیره به چراغی که عدد 100 رو نشون میداد موند ...توقف کردیم ، درست پشت سرشون...نگاهش از عالم و ادم جدا بود...خیره ی دخترِ کنارش به در ماشین تکیه داده بود...بی معرفت... ! بی معرفت حتی حالتش ها هم مشابه بود...یک بغض گنده راه نفسم رو گرفته بود و اجازه ی هیچی کاری بهم نمیداد...فقط خیره ی دستای بلند شده اش پلک هام رو روی هم گذاشتم...نه برای ندیدن ، نه ...یعد از دو باری که شاهد این صحنه ها بودم دیگه برام عادی شده بود ، ولی این دلِ زبون نفهمم هنوزم که هنوزه از دیدنش مچاله میشد...هنوزم چشماش رو بسته بود و نمیخواست با واقعیت روبرو بشه...ولی نمیدونست تا چند لحظه ی دیگه تیر خلاص بهش زده میشه...نمیدونست که قراره تا چند دقیقه دیگه چیزی رو ببینه که هیچ وقت نمیخواسته و نمیتونسته باور کنه...
راه برام آشنا بود...چند باری با شروین این جا اومده بودم...مگه میشد اون سوییت نقلی و دوست داشتنی رو فراموش کنم...؟؟؟ خدایا اتفاقی باشه... نباید با هم برن توی اون خونه... اون خونه... حرفاش داشت کم کم فراموشم میشد... حرفاش داشت برام بی رنگ میشد... حرفاش داشت ... داشت ...
ماشین که جلوی در پارکینگ توقف کرد ، من چشمام رو بستم...نمیخواستم شاهد داخل رفتنشون باشم...نمیخواستم به چشم ببینم که همه چیز به باد رفته... نه... نمیخواستم به چشم ببینم چیزی اصلا وجود نداشته که به باد بره... صدای راننده بود که تیر خلاص رو زد...
راننده-همین جا منتظر میمونید تا بیرون بیان آبجی...؟
نگاهش از آیینه خیره نگاهِ غرق در اشک من بود...سری تکون دادم و آروم گفتم:-نه ...
یک تراول 50 تومانی بین صندلی های جلو ، روی لُنگ قرمز رنگش گذاشتم و از ماشین خارج شدم ...
چقدر توی اون خیابون ها سرگردون بودم رو نمیدونم...چقدر به آدم هایی که از روبرو می اومدن تنه زدم رو نمیدونم...چقدر حرف درشت شنیدم و بی اهمیت از کنارشون رد شدم رو یادم نیست...وقتی به خودم اومدم که مقابل امامزاده وایستاده بودم و برای داخل رفتن دل دل میکردم... بالاخره بعد از یک ربع بی حرکت بودن با کلامِ کوتاه ولی تاثیر گذار یک پیرزنِ قد خمیده به خودم اومدم...
پیرزن-شک نکن...!
شک نکردم...به دیده هام...به شنیده هام...به پاهایی که من رو تا اینجا آورده بود...رفتم داخل...بغض چند ساعته ی وجودم رو خالی کردم...زار زدم...هق هق کردم...از خودم گله داشتم ... به خدا گله کردم...از زمین و زمان دلگیر بودم...!
***
دستی رو بازوم نشست...چشمام به خاطر نگاه مداوم به اتیش اشک زد...اومدم نمِ روی صورتم رو پاک کنم که دستِ گرمی زودتر روی صورتم نشست...
امیر-مگه مجبوری به اتیش خیره بشی خانومی...؟
نگاهم بالا کشیده شد ، کنارم نشسته بود ... همه تو حال و هوای خودشون بودند و دیگه خبری از جیغ و دادهای چند لحظه پیش نبود...البته چند لحظه پیش هم هیجانش اونها رو خفه کرده بود ، من به اصرارهای هیچ کس برای پریدن از روی آتیش جواب ندادم و از سر جام تکون نخوردم ...
امیر-خوبی...؟
سری تکون دادم و اومدم نگاه ازش بگیرم که دستِ بند شده اش به صورتم این اجازه رو نداد...
امیر-نگاهت داره داد میزنه که خوب نیستی ، افتخار یک پرش به بنده میدید...؟
نه به جمله ی اول و جدی بودنِ لحنش ، نه به جمله ی دوم و خنده ی دویده میون صداش...
-بی خیال شو امیر حسام...
ابرویی بالا انداخت و دستش رو جلو اورد...انگار داشت از من درخواست یک دور رقص میکرد...بین اون همه فکر و خیال لبخندِ کم رنگی از این حرکتش روی صورتم نشست که لبخند اون رو هم در پی داشت...سری تکون داد و جواب خواست...
سهراب-یالا بابا ، چه نازی هم داره یک فسقله قد ...سامی کمک خواستی من هستم ها...
به سمت سهراب برگشتم ، روبروی ما نشسته بود...کلا نمیشه این بشر رو چند دقیقه آروم تصور کرد...
سینا-اوی سهراب خان با دخملِ بزرگ من درست حرف بزن ها ...
سهراب لبخندِ گشادی جواب سینا کرد و گفت:
سهراب-اصلا بیاید همگی به افتخار موشی که میخواد مفتخرمون کنه یک دور دیگه بپر بپر کنیم...کلا من مرده کشته ی پریدن از روی اتیشم ، سینا جان شما هم افتخار میدی...؟
شروین-خوشم میاد زود ماستت رو کیسه میکنی...
سهراب-دیگه بزرگتری گفتن ، کوچیکتری گفتن...بالاخره ما هم به بعضی بزرگترها ارادت داریم شدید...
عرفان-خوب بابا کم مجیز بگو ، پاشید دیگه...
سعید-نه مثل اینکه همه حاضر بودند ، دلیل میخواستند که حسام خان جورش کرد...
پسرها حرکت رو شروع کردند...سهراب چند تا کپسولی و یکی دو تا فشفشه از پلاستیک پشت سرش خارج کرد و با لحن آرومی گفت:
سهراب-اینا رو گذاشته بودم برای آخر شب ...
نگاهی به ساعتش انداخت و دوباره ادامه داد
سهراب-هر چند الانم اخره شبه دیگه ، شهرام خان افتخار میدید...؟
نگاهم به سمتش برگشت ، یک تای ابروش بالا بود...در جوابِ نگاهم پوزخندی زد و از جاش بلند شد...
امیر-بلند نمیشی شیده جان...؟
تینا-پاشو دیگه ، قرار بود تو بلند شی همه اومدن وسط تو هنوز نشستی...
آتو-این امشب قاطی کرده اساسی...یادت نیست چند سال پیش موقع یلدا اینجوری قاطی کرد ، ولی عجب شبی بود...همه ی خوردنی های جلوش رو دو نفری هاپولی کردیم ...
تینا-قاطی کردن این که همیشه به نفع ما بوده و هست...
از شنیدن چرت و پرتهاشون خاطراتی محوی توی ذهنم شکل گرفت ولی اصلا حوصله ی مرور خاطره ی جدید نداشتم ، همیناش برای خراب کردن امشبم کافی بود ... دست معلق در هوای امیر حسام رو گرفتم و از جا بلند شدم...
به قول سهراب بپر بپر اخر شبی رو هم انجام دادیم و بقیه کم کم عزم رفتن کردن...اونقدر توی فکر بودم که اصلا نتونستم درست و حسابی با بچه ها حرف بزنم...شانس اوردم که نیلو با دخترا مخصوصا مینا و تانی گرم گرفته بود ، واگرنه خودم از خودم شرمنده میشدم با این میزبانی کردنم ...
سهراب-شب خوبی بود... دست شما درد نکنه که خوب پذیرایی کردید ، دست ما هم درد نکنه که خوب از خجالت خودمون و شکممون دراومدیم...ما بریم به کار و بدبختیمون برسیم...
با این حرفا سهراب یادم افتاد چه نقشه ها که نکشیده بودم ولی...!!!
لبخندی به چهره ی خسته اش زدم و آروم گفتم:-یک بار جستی ملخک...دو بار جستی ملخک...اخ اخ امان از بار سوم ، اقا سهراب حواست رو بیشتر جمع کن...
سهراب-مخلص شیده خانم هم هستیم اساسی ، نمیذارم به بار سوم برسه کوچولو...
سری به تایید حرفش تکون دادم و خودم رو به ماشین سینا رسوندم...
-کجا داری میری...؟
سینا-خونه ی خاله ام...
لبام آویزون شد...درسته حال و احوال خوبی نداشتم ولی دوست داشتم خونه ی ما بمونن...رو کردم سمت مینا و ادامه دادم
-بمونید همین جا دیگه...
مینا لبخندی زد ولی سینا جوابم رو داد
سینا-نوچ میخوام بریم اونجا...
-لوسِ بی مزه...
لبخندش جمع شد...مطمئن بودم به خاطر حرف من نیست ، ولی جدی شد و گفت:
سینا-باید با هم حرف بزنیم ولی الان وقتش نیست...
چشمای متعجبم رو بهش خیره کردم
-درباره ی چی...؟
سینا-باهات تماس میگیرم...
-خودم فردا میام اونجا...
سینا-نه...
از حرفش دهنم باز موند...خوب چرا...؟ اصلا خونه ی خودمونِ ...میگن مهمون (دزد) پررو یقه ی صاحبخونه رو میگیره مثل این پسر خاله ی محترم من بود...
-هان...؟
سینا-لازم نیست بیای اونجا ، فردا بهت زنگ میزنم...
شونه ای بالا انداختم و گفتم:-باشه منتظر تماست می مونم...
با اومدن و نشستن خاله سپیده ، سینا با یک تک بوق بابا رو متوجه کرد و راه افتاد...بابا هم پشت سرش حرکت کرد...
دستی پشت سرشون تکون دادم و به سمت شروین که کنار تانی و امیر حسام و شهرام ایستاده بود برگشتم...
شروین-خسته نباشی موش موشی...
لبخندی به چهره ی خسته ولی خندانش زدم و گفتم:
-مرسی داداشی...
امیر-فکر کردم سینا می مونه...
-منم همین فکر رو میکردم ولی گفت میخواد بره خونه ی خاله اش...
لبخندی زد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد...نگاه شهرام دوستانه نبود ، حداقل برای من نبود ...
شروین-خوب ما هم بریم که من یک دنیا کار توی شرکت سرم ریخته ، شهرام آدرس ها رو که یادت نرفته...؟
لبخندی به شوخی شروین زد و خیلی ریلکس جواب داد
شهرام-من میرم خونه ی خودم ، رسیدی خونه به مامانم خبر بده که الکی نگران نشه و دنیا رو خبر نکنه...
شروین-مگه اونجا رو نفروختی...؟
نگاهش خیره ی نگاهِ مبهمِ من بود...قرار بود که اونجا فروخته شده باشه...خوب یادمه که قبل از رفتنشون زن عمو گفت که شهرام بالاخره راضی شده سوییت رو بفروشه...
شهرام-نه نتونستم بفروشم ، مامان اینا هم تازه متوجه شدند اون خونه رو هنوز دارم...
شروین-شهرام هیچ وقت عوض نمیشه...همون طور غد و یکدنده ، اگه فروخته بودی باید بهت شک میکردیم...
شهرام-اونجا خیلی دوست داشتنیه ، نمیشه ازش دل کَند...
اشاره اش به حرف من بود ...من اونجا رو دوست داشتنی میدیدم... دفعه ی اولی که اون خونه رو دیدم در جواب اینکه پرسید اینجا چطوره همین جمله ی کوتاه رو بهش گفتم...اینجا خیلی دوست داشتنیه ، نمیشه ازش دل کَند...! ولی اون روز فکر نمیکردم که قراره...چشمام رو روی هم گذاشتم و برای لحظه ای فکرم رو خالی کردم...اصلا به من چه...؟ چرا باید به چیزی فکر کنم که بهم ربطی نداره...؟؟؟
شروین و تانی سوار شدند و امیر حسام برای گفتن چیزی که فراموش کرده بود یکم جلوتر رفت...کنار پنجره ایستاده بود و با شروین حرف میزد ... نگاه من تماما به کسی بود که میتونست بهم ارامش بده ولی...صدای آشنایی کنارِ گوشم گفت:
شهرام-گفته بودم برمیگردم ، نگفته بودم....؟؟؟ گفته بودم منتظر باش ، نگفته بودم...؟؟؟
نگاهم رو برنگردوندم...نگاهم رو از مردی که دوستش داشتم نگرفتم...ترس تمام وجودم رو در بر داشت ولی نگاه به اون باعث میشد بدونم که تنها نیستم...که بدونم همیشه کنارم یکی رو دارم که بهش تکیه کنم ، حتی اگه اون حسِ من رو نداشته باشه و خودش رو برام یک دوست بدونه...
شهرام-باشه نگاه نکن ولی میخوام بدونی که حالا برگشتم ، که حالا هدفم برگشته...نمیدونم چی شده بود که اون روزهای اخر بهم ریخته بودی ولی الان تنها چیزی که برام مهمه اینه که ثابت کنم شهرام روی حرفش می مونه...برگشتن من قدم اول بود ، منتظر بقیه اش باش موش کوچولو...!!!
بدون توجه به رنگ و روی پریده ام که ناشی از کلام و لحنِ تهدید آمیز حرفاش بود به سمت ماشین شروین رفت و با اونها خداحافظی کرد....بعد فقط صدای چرخهای اون ماشین گنده بود که روی سنگ ریزه های حیاط جلو میرفت ...صدای خِر خِرش داشت نفسم رو میگرفت...برام زنگ خطر بود... بهم هشدار میداد... نگاهم تار شد ولی ... شهرام این کار رو نمیکنه... شهرام... نه الان وقت فکر به این حرفا نیست...
شیده-پس کی وقتشه...؟ دیدی...؟ شنیدی...؟ چرا نمیخوای باور کنی که داره تهدیدت میکنه...؟ چرا نمیخوای بفهمی که دیر بجنبی قافیه رو باختی...؟
-نگو...نگو...نگو...خسته ام...شیده کوچولو خسته ام....به اندازه تمام لحظاتی که تا این سن گذروندم خسته ام...
شیده-نه الان وقته خستگی نیست ، وقته شنیدن حرفای منه...الان باید بشنوی...دیگه نمیخوای خفه ام کنی...دیگه نمیخوام حرفام رو پشت گوش بندازی...دیگه نمیخوام از کنارم رد بشی و بهم اهمیت ندی...میفهمی...؟
-خواهش میکنم...الان نه ...
نمیدونم چی باعث شد نگاهم برگرده طرف اتیش...دیگه سو سوی آخرش بود... داشت خاموش میشد...
شیده-الان وقتشه...سه چهار سال پیش پشت گوش انداختی ولی الان وقتشه...
-نه...
شیده-الان وقتشه زود باش شیده...
پاهام ناخودآگاه به حرکت در اومد...باید این کار رو میکردم...؟؟؟
لابی ساختمون رو رد کردم و سوار آسانسور شدم...کلیدِ خونه توی جیب کوچیک شلوارم بود... کمرم رو راست کردم و دو انگشتم رو با بدبختی توی جیب فرو کردم...بالاخره پیداش کردم و کشیدمش بیرون...
در آسانسور بسته شد...نگاهم به سمت نمایشگر رفت...داشت پایین میرفت...توجهی نکردم ...
یکراست راهی ته سالن شدم ولی تمام نگاهم خیره ی اون سفیدی دوست داشتنی بود...دوستش داشتم ... خیلی وقت بود بهش عادت کرده بودم...از این به بعد باید روی کدوم صندلی جلو و عقب برم و به بدبختی هام فکر کنم ...؟
رسیدم... دستم رو نرم روی پشتی صندلی کشیدم...چند جایی رنگِ سفیدش پریده بود ولی ... دستم رو به تاجش بند کردم و کشیدمش... روی پارکت های کفِ سالن صداهای مذخرفی ایجاد میکرد ولی من بدون توجه کارم رو دنبال میکردم...
امیر-چیکار میکنی شیده...؟
با شنیدن صداش نگاهم بالا اومد...یکبار چشمام رو روی هم گذاشتم و آب دهانم رو قورت دادم...امید به این داشتم که اون بغض لعنتی پایین بره و صدام تابلو نباشه ولی...
-برو استراحت امیر حسام ...
وی صداش شک موج میزد...نگرانی فوران میکرد...
امیر-شیده خوبی...؟
نگاهم هر طرف میپرخید ولی حاضر نبود توی صورتِ امیر حسام خیره بشه...تار شدن چشمام دلیل این هم طفره رفتن بود...حضور شهرام دلیل این طفره رفتن بود...مرور اون خاطرات دلیلش بود... تکرار شدن اون جمله ها دلیلش بود...داشتم خفه میشدم...دیگه نفسم بالا نمی اومد...دهانم باز میشد ولی انگار هیچ نفسی باقی نبود...هیچ اکسیژنی نبود که من رو نجات بده... یک نفس...عمیق ...دو نفس...عمیق تر...سه نفس...خیلی عمیق تر...نه نمیشه...نمیشه...خدایا نمیشه...خدایا کجایی...؟
امیر-شیده...شیده جان ...چت شد خانومی...؟
کنارم بود... گرمی دستاش رو حس میکردم...تکونهایی که به بازوم میداد رو حس میکردم... فقط صدای نگرانِ اون رو از بین اون همه صدا میشنیدم...صدام میزد...شیده رو صدا میزد...من رو صدا میزد...توی یک گودال سیاه گیر افتاده بودم... هیچی توش نبود... داشتم از همه چیز دور میشدم... از این خونه... از این مرد... از این عشق... از اون همه صدا... از شیده... از شیده کوچولو داشتم دور میشدم... چشمام سیاهی میرفت... دیگه حتی نگاهم تار نبود... داشتم میمردم...؟؟؟!
گرم و محکم فرو اومد روی صورتم...دستش بود...؟؟؟! هر چی که بود راه نفسم رو باز کرد...صدام رو از گلو خارج کرد...چشمای تارم رو به اشک نشوند...گوشهام رو با صداش نیرو داد...
امیر-شیده جان...خانومم خوبی...؟
روی زمین بودم...روی یک پا زانو زده بود و من رو سفت توی آغوشش نگه داشته بود...دستاش روی سینه ام به هم قفل شده بود و من بهش تکیه داده بودم...
امیر-یک چیزی بگو کوچولو ، جون به سرم کردی دختر...
بهش احتیاج داشتم...به حضورش...به گرماش...به آرامشش... سرم رو کج کردم و صورتم رو توی سینه ی گرم و پر از محبتش فرو کردم... دستاش رو شل کرد... نیم تنه ام چرخید و اون آغوشش رو تنگ تر کرد... دستام رو دور کمرش حلقه کردم... بغضم شکست... دونه های اشک جاری شدند... نفس نفس میزدم ... و آروم آروم و خفه خفه بهش گله میکردم... به کی... ؟ به خدا یا امیر حسام...؟ نمیدونستم فقط میگفتم... یک چیزهای نا واضح از گلوم خارج میشد که برام حکم نفس داشت...با خارج شدن اون ها نفس کشیدنم راحت تر میشد....آروم تر میشدم...
و اون خیلی آروم تر به ناله هام گوش میداد...موهام رو نوازش میکرد... دونه دونه بوسه های کوچیک روی موهام میزد...کمرم رو نوازش میکرد و میگفت:
امیر-هیــــش... عروسک کوچولو اروم باشه...من اینجام ...آروم باش عزیزم ...
وسط اون همه گله یاد صندلی افتادم...شیده کوچولوی توی وجودم بزرگی میکرد... و شیده شده بود یک دخترِ مطیع و حرف گوش کن...آروم ناله کردم و گفتم:
-بسوزونش...
امیر-چیزی گفتی شیده جان...؟
صدام بلند تر شد...
-صندلی رو...بسوزونش امیر حسام...
امیر-شوخی میکنی...؟
-نه... نه ...همین الان بسوزونش...
با دو تا دست صورتم رو از سینه اش جدا کرد...نگاهم جدی بود...اشکی بود ولی جدی بود...آروم بودم و توی تصمیمم راسخ...انگار فهمید که چقدر جدی این چند کلمه رو گفتم...
امیر-همین الان...؟؟؟
محکم گفتم:-همین الان...
امیر-بذار برای یک وقته دیگه الان نمیتونم تو رو تنها بذارم...
-من خوبم...یعنی الان خوبم ، برو...
امیر-شیده...
-خواهش میکنم...
دستاش رو زیر کتفم انداخت و بلندم کرد...وسط سالن بی حرکت وایستاده بودم و به امیرحسام که به سمت پنجره میرفت خیره بودم...پرده رو کنار زد و پنجره رو باز کرد...میخواست چیکار کنه...؟!!
به سمتم برگشت ، دستم رو بین دستش گرفت و حرکت کرد...بهش اطمینان داشتم...جلوی پنجره ایستادم...پشت سرم بود ، گرمای تنش رو که مماس با تنم بود حس میکردم....دستاش روی شونه ام نشسته بود...یک نفس عمیق کشید و گفت:
امیر-همین جا وایستا و ببین...
بوسه ای به سرم زد و ازم فاصله گرفت...برنگشتم...ولی صدای قدم هاش که داشت ازم دور میشد رو به وضوح میشنیدم...از خونه خارج شد و من هنوز نگاهم به پایین بود ، به همون تل خاکستری که داشت نفس های اخرش رو میکشید...
بالاخره دیدمش...صندلی دستش بود...داشت به سمت آتیش میرفت...صدای نفس کشیدنم رو آروم کردم ، نه اصلا خفه کردم ... میخواستم بدونم صدایی هست تا با این کارش مخالف باشه...؟ میخواستم بدونم شیده و شیده کوچولو هر دو توی این تصمیم یک دل شدند یا نه...؟
هیچ صدایی نبود...صندلی رو بین خاکسترها انداخت...شیشه ی بنزین رو از کنارِ تخت برداشت...منتظر بودم تا گر گرفتن اون نماد رو شاهد باشم ولی اون تعلل میکرد...نگاهم از صندلی به امیر حسام رسید ولی اون نگاهش به من بود...منتظر مخالفت من بود ، ولی من که مخالف نبودم ... اتیشش بزن... خاکسترش کن... نابودش کن...
حرفِ نگاهم رو فهمید...در شیشه ی رو باز کرد ، جلو کشید و تمامش رو خالی کرد... و چند دقیقه بعد فقط شعله بود که دیده میشد...!


شعله ها هر لحظه بلندتر میشدند...امیر حسام همون جا ایستاده بود ، اونم مثل من خیره ی این شهر هزار رنگ بود... سرخ... نارنجی... زرد... سیاه... سیاه... سیاه...
چشمام رو روی هم گذاشتم و از پنجره فاصله گرفتم ، با چند قدم عقب رفتن کمرم مماس با کانتر آشپزخونه شد...دیگه خبری از اتیش نبود...دیگه خبری از اون سفیدی نبود...اون سفیدی داشت شعله میشد... داشت دود میشد... داشت خاکستر میشد...برگشتم و روبروی سینک ایستادم... دستام رو تکیه اش کردم و یک نفس عمیق کشیدم... دستام از سینک کنده و به یکی از بشقاب ها بند شد...بشقاب مربع شکل رو دست به دست کردم ولی یاد اون ظرف بلوری کیک بستنی افتادم... کی بود...؟ آهان دو روز بعد از اینکه تعقیبش کردم و شاهد اون صحنه ها بودم بهونه مسافرت رفتن گرفتم...اوایل محرم بود... برگشتم به روزی که شبش راهی شدم...داشتم با قاشق کیک ها روی بستنی رو کنار میزدم که صداش بلند شد...
شهرام-آخه چرا...؟
نگاه بالا اومد... بی رنگ ترین نگاهی بود که تا حالا داشتم... حقم داشت ندونه چرا...؟ اون از کجا باید میدونست که اون روز توی اون پارک فسقلی علاوه بر خودش و اون دختر ، یکی دیگه هم شاهد عشق بازی مختصرش بوده... اون از کجا باید میدونست که یک جفت چشم بعد از اون روز خیلی وقتها تعقیبش کرده و خیلی چیزها رو دیده...! اون از کجا باید میدونست که دیگه اون سوییت برام دوست داشتنی و خاص نیست... اون از کجا باید میدونست که دیدم... که دیدم... که... نه... من آدمی نبودم که با گفتن این حرفا ، جوابی برای این چرا داشته باشم...
-نمیدونم چرا... فقط میدونم دوست دارم این مدت رو برم قزوین ، چند روز پیش که با خاله صحبت میکردم ازم دعوت کرد منم چون خیلی وقته که بهشون سر نزدم قبول کردم...
قاشق رو توی ظرف انداخت... اخم ترسناکی روی صورتش نشسته بود و با همون حالت جواب داد
شهرام-میتونستی قبلش بهم خبر بدی ، نه اینکه روزی که میخوای عصرش راه بیفتی زنگ بزنی و بگی داری برای چند هفته میری قزوین...
ظرف بستنی رو به جلو هل دادم و به مسخره ترین دلیل روی آرودم...
-سرم شلوغ بود ، یادم رفت...
شهرام-سرت شلوغ بود...؟ واقعا یادت رفت...؟
خیره ی چشماش شدم ، گله مند بود ولی دیگه برام اهمیت نداشت ...اگه به گله کردن باشه که من حق بیشتری داشتم تا اون...دیگه میتونستم خوب نقش بازی کنم...دیگه نمیتونست توی اون سیاهی جادویی اسیرم کنه...دیگه نمیتونست من رو بازی بده...
سری تکون دادم و از روی صندلی بلند شدم ، فقط صورت و نگاهش همراهم شد...
-باید برم ، به مامان قول دادم زود برگردم خونه...
شهرام-یک چیزی شده شیده ، مگه نه...؟
بدون توجه به جمله و حالت سوالیش لبخندِ بی هدفی زدم و گفتم:-خداحافظ...!
شاید میدونست چی شده...شاید هم نمیدونست و دنبالِ دلیلِ این اتفاق بود ، ولی دنبالم نیومد و کارِ من رو آسون تر کرد...
رفتم...رفتم تا فراموشش کنم...تا شیده رو دوباره به یاد بیارم...یک هفته بعد بهم زنگ زد...نمیخواستم گوشی رو بردارم...یعنی دیگه نمیخواستم باهاش حرف بزنم...ولی ...ولی اون حسِ لعنتی اجازه ی عمل کردن به تصمیمم رو نداد...تماس رو گرفتم و گوشی رو به گوشم چسبوندم...نه حرفی میزدم ، نه حرفی میزد...آروم نفس کشیدنم اجازه ی میداد تا صدای نفس های بلندی که روزی مال من بودنش ، حسِ بودن بهم میداد رو به رخم بکشه...ولی اون مال من نبود...مال هر کسی بود جز من...
-الو...
شهرام-چه عجب بالاخره دلت اومد جواب بدی...
چیزی نگفتم...منتظر بودم به عادت همیشه چیزی بگه... به عادت هر روزه حالم رو بپرسه... یا ازم خبر بگیره ولی اون... اون...
شهرام-کارهای بابا درست شده...!
کارهای بابا درست شده...چه کارهایی...؟ اینقدر فکر و خیال داشتم که نمیدونستم داره درباره ی چی حرف میزنه...ولی وسط اون همه فکری که درباره ی عمو یکدفعه ای به ذهنم ریخته بود ، یک چیزی از همه پررنگ تر بود...قرار بود یک شعبه از شرکتش رو به اروپا منتقل کنه...قرار بود برای مدتی خودش عهده دار اون شعبه باشه تا کارش راه بیفته... تا سرِ پا بشه...تا کارهاش جور بشه...توی این مدت ویزا گرفتنُ و خرید خونه تمام وقتش رو گرفته بود...یکسری از اموال ایران رو فروخته بود تا سرمایه شرکت رو بیشتر کنه...قرار بود کارهاش که جور شد راهی بشن...قرار بود برای یک مدت نامعلوم اونجا زندگی کنند ...قرار بود همگی برن...همگی یعنی...همگی یعنی عمو ، زن عمو و شهرام... نفسم رو پر صدا از ریه خارج کردم و آروم گفتم:
-با سلامتی...
شهرام-همین...؟؟!
بی تفاوت گفتم:-چیزِ دیگه ای باید بگم...؟
عصبانی بود...دیگه با تمام عادت هاش آشنا شده بودم... الان دستش توی موهاش بود و با شدت هر چه تمام تر اونها رو میکشید ... گوشی توی دستاش در حال له شدن بود و بعد از تمام شدن مکالمه اولین چیزی که دستش باشه به باد فنا میره... پوزخندِ صدا داری زد و جواب داد
شهرام-نه راست میگی همه همین رو گفتن... فقط زنگ زدم تا یک چیزی رو بهت گوشزد کنم... من برمیگردم... شاید الان به خاطر بابا مجبور به رفتن باشم ولی کسی نمیتونه من رو اونجا نگه داره... میدونی که همیشه باید حرف ، حرف من باشه پس منتظرم باش موش کوچولوی سرکش...
بعد هم خیلی راحت بدون گفتن حرفِ دیگه ای گوشی رو قطع کرد... چشمام بسته بود ولی آروم بودم... من به خودم و اون بالایی قول داده بودم... پس لبخندی به چهره ام کشیدم و آروم چشمام رو باز کردم...
چرا...چرا...چرا...اون روز پرسید چرا و من نتونستم یا حداقل نخواستم که جوابی بهش بدم ولی الان شیده کوچولوی وجودم ناجور هوای جواب دادن داشت... دوست داشت بگه چرا به حرفت گوش نداده... دوست داشت بگه چرا منتظرت نمونده... دوست داشت تمام کارهاش رو به رخش بکشه... دوست داشت سرِ شهرام داد بزنه و بگه با رفتنت من نشکستم... از دنیا بریدم ولی برگشتم ... مثل تو که برگشتی ...مثل تو که هدف داری...مثل تو که به دنبال نابود کردن دوباره ی منی...
صداش توی گوشم زنگ میخورد
شهرام-گفته بودم برمیگردم ، نگفته بودم....؟؟؟ گفته بودم منتظرم باش ، نگفته بودم...؟؟؟
صداش اکو میشد... نفس هام بلند و تند شده بود... عصبانی بودم... اون لحظه که این حرفا رو زده بود ترس برم داشته بود ولی الان عصبانی بودم... چرا دوباره بی صدا فقط به حرفاش گوش دادم... چرا دوباره بی جواب گذاشتمش...چرا...؟ چــــــــرا...؟
صدای چرای اخرم توی آشپزخونه و سالن پیچید و من بی هوای بشقابی رو که توی دستم بود به شدت روی زمین کوبیدم...اولی...دومی...سومی... هر چی که دستم می اومد از جا ظرفی برمیداشتمُ روی زمین میکوبیدم تا بلکه اون صدای ناهنجار ، اون کلمه ی مذخرف از ذهنم خارج بشه...نمیخواستم به خودم قالب کنم که ضعف نشون دادم...نمیخواستم به خودم ثابت کنم که بازم گند زدم... نمیخواستم آروم بشم و واقعا با این کارها آروم نشده بودم ... قفسه ی سینه ام با شدت بالا و پایین میرفت و من اون وسط دنبال راهی برای خالی کردن این عصبانیت بودم... گلدون روی میز ناهار خوری نگاهم رو خیره کرد... با چند قدمِ کوتاه خودم رو بهش رسوندم و بین دستم گرفتمش... نگاهم به دیوار روبرو بود... دستم عقب کشیده شد و بعد... بعد فقط صدای بلندی بود که نفس هام رو اروم کرد...چشمام تار بود ولی خنکای زمین و بادی که لا به لای موهای بازم میپیچید حسِ خوبی داشت ... یک قدم...دو قدم...سه قدم...همین طور جلو میرفتم...نمیدونستم قراره به کجا برسم ولی میخواستم که جلو برم... سوزشی که کفِ پام حس کردم برام مثل یک شوک عمل کرد... آروم شده بودم نمیدونستم این آرامش به خاطر چی بود ولی آروم بودم و مهم همین واقعیت بود...
امیر- شیده...
کِی اومده بود...؟ چرا من متوجه اومدنش نشده بودم...؟ نگاهم به اون سمت کشیده شد...جلوی در خونه ایستاده بود و شک داشت جلو بیاد... برای چی شک...؟ بدون توجه به حالتش یاد کاری افتادم که به خواسته ی من انجام داده بود... سوزوندن اون یک تیکه چوبِ پر خاطره...!
-مرسی...
امیر-خوبی...؟
نگاهم گیج بود...برعکس همیشه که توی چشمام خیره میشد و حرفش رو میزد ، این دفعه به پایین خیره بود...نگاهِ منم ناخوداگاه پایین اومد.... به خودم اومدم... درست وسط تیکه های شکسته ی اون گلدون ایستاده بودم و انتظار داشتم امیر حسام عادی باشه... آه کوتاهی کشیدم و اومدم جا به جا بشم که صدای دادش بلند شد...
امیر –تکون نخور...
صدای بلندش میخکوبم کرد...حتی یک سانت هم جا به جا نشدم...همین طور که زیر لب ، ولی جوری که من بشنوم غر غر میکرد جلو اومد...
امیر-معلوم نیست چشه...اون از مهمونی و بی حالیش ، اینم احوالِ بعد از مهمونیش...
وقتی صدای خورد شدن بلورها زیر پاش متوقف شد نگاهم بالا اومد...سینه به سینه ام ایستاده بود و به صورتم خیره ...
امیر- امشب چته شیده...؟
به چشماش خیره شدم...به همون رنگی که اولین بار گفتم نا آشناست... گفتم غریبه است... گفتم فقط رنگش سیاهه... ولی حالا برام از هر اشنایی آشناتر بود... برام از هر آدمی مهم تر بود... برام خاص شده بود... خاص... توی سیاهی چشماش غرق بودم که دوباره پرسید...
امیر-نمیخوای بگی چی شده...؟
سرم رو کج کردم و با بغضی که توی صدام بیداد میکرد گفتم:
-خسته ام امیر حسام ، خیلی خسته...
نگاهش رنگ گرفت ، رنگ مهربونی... دیگه عصبانی نبود... دیگه غر غر نمیکرد... دیگه گرفته نبود...یک دستش رو دورِ کمرم حلقه کرد و من رو بیشتر به خودش نزدیک کرد...
امیر-میخوای بگی برای چی خسته ای...؟
اونقدر بهش نزدیک شده بودم که گرمای وجودش آتیشم بزنه... که داغم کنه... که وجودم رو بسوزونه... که محرکم باشه... بینی ام به سینه اش مالیده میشد و من ... من دیگه طاقت نداشتم... سرم رو کج کردم و روی سینه اش گذاشتم...
دستش چفتِ کمرم بود... آغوشش تنگ تر ... اون یکی دستش دور شونه ام حلقه شد و من رو بالا کشید ، پام رو روی پاهای خودش هدایت کرد و همون جا نگهم داشت... در مقابل این همه محبت تسلیم بودم... دستام از کنارِ بدنم جدا و دور کمرش حلقه شد... آرومم کرد... آروم شدم...
امیر-نمیخوای چیزی بگی کوچولو...؟
کوتاه سرم رو بالا انداختم و بازم به همون حالت برگشتم... لبخندی زد و با یک فشار بالا تنه ام رو از خودش جدا کرد... نا مفهموم خیره ی صورتش بودم... لبخندش عمیق تر شد ، دستش از شونه ام جدا و زیر زانوم حلقه شد... با یک حرکت از زمین که نه ، از روی پاهاش کنده شدم و در آغوشش قرار گرفتم... بعد از این همه استرس که از اول شب تحمل کرده بودم این همه آرامش غیر قابل باور بود ... ولی من زمانی که سرم رو روی سینه اش برگردوندم باور کردم که هنوزم میتونم به آرامش برسم... هنوزم میتونم یک نفس پر از آسودگی بکشم... هنوزم کسی رو دارم که توی بدترین شرایط درکم کنه ، بهم گله نکنه ، همراهیم کنه و تنهام نذاره...
بدون تعلل به سمت اتاق حرکت کرد... با کناره ی پاش در رو باز کرد و وارد شد...پتو رو به کناری زد و آروم منُ روی تخت گذاشت...
امیر-همین جا باش تا برم وسایل کمک های اولیه رو بیارم...
-حالم خوبه امیر حسام ...؟
امیر-خودم چشم دارم میبینم که حالت خوبه ، تو هم بهتره به حرفم گوش بدی و از جات تکون نخوری...
با اون چشمای جدیش حکم میکرد... حیف جرات نکردم واگرنه بهش میگفتم اینجور که تو به آدم نگاه میکنی باید از جونم سیر شده باشم که حرفت رو پشت گوش بندازم...
-همین جا می مونم...
امیر –افرین دخترِ خوب...
لبخندِی زدم و با چشم خارج شدنش از اتاق رو دنبال کردم... چند دقیقه بعد با جعبه ی سفید رنگِ توی دستش اومد و کنارم روی تخت نشست...
امیر-اون ظرف های بیچاره چه گناهی کرده بودند که اون بلا رو سرشون آوردی...؟
شونه ای بالا انداختم و بی جواب گذاشتمش...اونم اصراری به جواب گرفتن نداشت ، یکم جا به جا شد و کنارِ پام نشست...
امیر-شانس آوردی که شلوار لی تنت بود واگرنه شیشه می پرید به پاهات ...یکم دقت هم میکردی بد نبود ها ، مثلا میتونستی دمپایی پات کنی...
وای خدا چقدر غر میزنه ، اسم خانم ها بد در رفته... پام رو روی پای خودش گذاشت و با موچین ابروهای من مشغول تمیز کاری شد...!
چشمام شده بود قد نعلبکی... چیزِ دیگه ای نبود که باهاش این کار رو بکنه...؟ حتما باید از موچین من استفاده میکرد...؟
-چرا با اون...؟
امیر- پس با چی...؟ میخوای با چاقو بیفتم به جونِ پات...؟
-من اون رو به ابروم میزنم بعد برداشتی آوردی میمالی به کفِ پام...؟
امیر-خدا رو شکری قحطی اش نیومده ، فردا برو یکی دیگه بخر ...
نه این امشب خیلی دوست داره به من گیر بده و همین جور پشت سر هم به جونم غر بزنه... چه خوششم اومده...!
کف پام رو با مایع ضد عفونی کننده تمیز کرد ، چند جایی که بریدگی داشت رو گاز استریل گذاشت و یک باند سطحی بهش بست...
بعد از بستن جعبه به سمت سرویس بهداشتی رفت ... در سرویس باز بود و صداش واضح شنیده میشد...
امیر-شیده عموت چند سال اون طرف بوده ...؟
-دو سال و نیم ، چطور...؟
امیر-هیچی ...
از سرویس خارج شد و روی صندلی جلوی میز نشست...
امیر-به خاطر امشب ممنون ، خیلی زحمت کشیدی...
-کارِ خاصی نکردم ، تازه یک عالمه هم با تینا و آتو سنگ کاغذ قیچی بازی کردم...
امیر-هان...؟
-سر اینکه کی با شریف وسایل رو ببره پایین به توافق نرسیدم قرار شد هر کی بازی رو برد به اون دو تای دیگه دستور بده...
لبخندِ بزرگی روی صورتش نشسته بود...
امیر-و کی بازی رو برد...؟
به خودم اشاره ای کردم و گفتم:-مشخص نیست...؟
سری تکون داد و با خباثت تمام گفت:-و خوب از اون دو تای دیگه کولی گرفتی...
-من و این کارها...؟ تازه اتو اگه حرصم رو در نمی آورد به ضررش نمیشد...
امیر-بیچاره آتوسا...
-غصه اش رو نخور ما به این کارها عادت داریم...
با خنده سری تکون داد و نگاهی به ساعت انداخت... بیست دقیقه به یک بود و وقت خواب... نمیخواستم تنها باشم... میدونستم که امشب از اون شبهایی میشه که بدون شک کابوس دارم... تنهایی از پسش بر نمی اومدم... از جاش بلند شد و به سمت تخت اومد...برق اتاق رو خاموش کرد و دیوار کوب رو روشن... کم شدن نور اتاق باعث شد یاد اون شب بیفتم... همون شبی که برق رفته بود... توی این اتاق ... کنار هم ، روی زمین...
دوست داشتم کنارم بمونه ولی رسیدن به این خواسته ی بزرگ خرج داشت... باید ازش میخواستم تا بمونه و این با تصمیمی که داشتم جور در نمی اومد...
پتو رو روی بدنم مرتب کرد و گوشه ی تخت نشست...
امیر-چشمات داد میزنه که خسته ای ، البته خیلی چیزهای دیگه رو هم داد میزنه ولی خستگی پررنگ تره...
لبخندی که گوشه ی لبش بود ، بهم آرامش میداد... در جوابش سری تکون دادم و اون هم با گرفتن جوابم یکم خم شد... بازم یک بوسه... بازم یک ارامش مطلق.. بازم پیشونی گر گرفته... بازم نفس های نیمه بلند شده... دوست داشتنم هر لحظه پر رنگ تر میشد و با نیم خیز شدن امیر حسام به اوج رسید... دستم بالا اومد و به مچِ دستش بند و یک کلمه از دهانم خارج شد...
-نرو...
لبخندش کم رنگ شده بود...خوب میدونست که خستگی بهانه است...خسته بودنم جسمی نیست ، روح و روانم نابوده ...
امیر-من همین جا شیده ، درست روبروی اتاقت...
سری رو به چپ و راست تکون دادم و بغضم رو قورت ... باید میفهمید که امشب مثل هر شب نیست که با حس وجودش از اون طرف دیوار آروم بشم...امشب نمیتونستم با حسِ اینکه اون طرف دیوار داره نفس میکشه نفس بکشم...
-همین جا بمون امیر حسام ، نمیخوام تنها باشم...
مچ دستش رو از حصار دستم خارج کرد...قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد...یعنی کنارم نمی مونه...؟ یعنی میخواد تنهام بذاره ، حتی بعد از اینکه ازش درخواست کردم تا بمونه...؟ اون چند لحظه به اندازه ی قرنی به من گذشت ولی وقتی با همون دست پنج انگشتم رو توی حصارِ محکمی زندانی کرد نفسم آزاد شد...
آروم روی تخت برگشت و همون جور که داشت با انگشتام بازی میکرد گفت:-نمیدونم چی شده که این جوری بهم ریختی ولی میخوام بدونی که من همیشه کنارت هستم...تو هیچ وقت تنها نیستی کوچولو ، هیچ وقت...
حرفاش بوی حقیقت میداد... حس امنیت داشت... آرامش داشت... بغضم به نهایت رسیده بود ولی نمیخواستم بشکنم سدی رو که جلوش ایجاد کرده بودم...با حرف و حرکتش یکم از بغضِ وجودم کم شد...
پتو رو بلند کرد و با یک اشاره به من گفت:-ازم نمیخوای که روی زمین بخوام ، میخوای...؟
لبخندِ کمرنگی به چهره ی پر از محبتش پاشیدم و سرم رو بالا انداختم...


همون طور که خوابیده بودم به سمت دیگه ی تخت رفتم و امیر حسام کنارم دراز کشید... گرمایی که از دستش بهم منتقل میشد آرام کننده بود...مثل یک کدئین بهم ارامش میداد و از استرس دورم میکرد...
امیر-چراغ رو خاموش کنم...؟
سری تکون دادم و به یک " اوهوم" قناعت کردم... در مقابل این جوابِ شاهکارم لبخندی زد و بدون تکون خوردن از سرِ جاش ، دستش رو بلندُ و دیوار کوب رو خاموش کرد...
امیر-بگیر بخواب موش کوچولو ...
خواب... فکر میکرد خواب به چشم من میاد...؟ آروم شده بودم ولی صدای شهرام از گوشم خارج نمیشد... یک جوری اون حرفا رو زد که شک نداشتم یک کاری میکنه... اینکه قراره چیکار کنه رو نمیدونستم ولی مطمئن بودم یک گوشه به تماشا نمی ایسته...
امیر-شیده...شیده خانم...؟
با صدای امیر حسام به خودم اومدم ، اینقدر غرق فکر بودم که ناخوداگاه کلام دوست داشتنیِ وجودم رو به زبون آوردم...
- جانم...؟؟!
لبخندش انکار نشدنی و پر از احساس بود... ناخوداگاه از دیدن خوشیِ وجودش لبخندی روی صورتم نقش بست... چشماش رو آروم بست و همون طور که خودش رو روی تخت بالا میکشید آروم گفت:
امیر-جونت بی بلا موش کوچولو ، کجا سیر میکردی که صدام رو نداشتی...؟
شادی درونم در حال فوران بود ولی به خاطر اینکه نگه عجب دخترِ خوش ذوقی دارم ، به لبخندِ کوچیکی بسنده کردم و با یکم شیطنت گفتم:
-همین حوالی...
امیر-خوبه حداقل نمیگی همین جا...
-بعد این دو تا چه فرقی با هم دارند...؟
امیر-یک دنیا فرق بینشون هست خانم ، حالا میتونم یک سوال بپرسم...؟
موهام رو از زیرِ سرم رها و یک طرف گردنم ولشون کردم... سری تکون دادم و گفتم:
-آره بپرس...
امیر-اگه نخواستی میتونی جواب ندی...
میتونستم حدس بزنم که درباره ی چی میخواد ازم سوال بپرسه... حقم داشت اونقدر من تابلو بازی درآورده بودم که غیر قابل انکار بود که بگم هیچی نشده... اتفاقی نیوفتاده... من همون شیده ای هستم که صبح باهات خداحافظی کرد... من همون شیده ای هستم که وسط کارهای مهمونی با بچه های سنگ کاغذ بازی کرد... من همون شیده ای هستم که برای سر به سر گذاشتن سهراب یک دنیا نقشه داشت ...زدم به شوخی و گفتم:
-حالا تو سوالت رو بپرس ، اینکه جواب بدم یا نه رو بعدا تعیین میکنم...
یکم بالاتر کشید و به تاجِ تخت پشتی داد ، انگشتاش دستم رو به بازی گرفته بودند و منم به خاطر اینکه پوزیشن بهتری داشته باشم و کتفم از جاش در نیاد یکم بالا رفتم و به جای تاج تخت به بازوی امیر حسام تکیه دادم...حلقه ام رو دو دور چرخوند و همون طور که داشت تا یک بند بالا می آوردش پرسید
امیر-شهرام...؟!!
بعد از گفتن این واژه آروم گرفت...انگار سوالش رو پرسیده بود...با خودم فکر کردم یعنی باید اخر این واژه علامت سوال بذارم....؟؟؟ جمله به این کوچیکی...؟؟؟ ولی خوب واضح تر از این نمیتونست سوال کنه... منظورش رو گرفته بودم ولی توی جواب دادن یا ندادن دو دل بودم...نه به خاطر اینکه اون رو مَحرم اصراری که به هیچ کس نگفته بودم ندونم ، نه... به خاطر این دو دل بودم که نکنه درباره ی شیده ی اون سالها ، درباره ی من ، بد فکر کنه... بد قضاوت کنه...
-شیده خیلی اتیش پاره بود...یک چیزی فراتر از اینی که الان میبینی... یک شیطون به تمام معنا... خیلی دوستش داشتم... شیده ی اون روزهایِ من خاص بود... پر از شور و اشتیاق بود... برای هر چیزی شیرین کاری میکرد... برای هر کسی یک اسمِ خاص میذاشت... برای اذیت کردن هر کسی راهی داشت... البته کسی از دستش ناراحت نمیشدها ...همه میدونستن که اگه به کسی علاقه نداشته باشه بهش اهمیت نمیده... باهاش حرف نمیزنه... سر به سرش نمیذاره... ولی خوب کسایی هم بودند که این وسط اعصاب شیرین کارهایی من رو نداشتند... برای من که مهم نبود ولی به عزیز جون قول داده بودم که به عزیز دوردونه اش کاری نداشته باشم...عزیز جون برام خیلی مهمه...رو حرفش حرف نمیارم... شهرام یکی از اون آدمهایی بود که با شیده و سر و صداش مشکل داشت ... میگفت دختر باید سنگین و رنگین باشه... هر وقت همراهمون بیرون می اومد اینقدر به کارهام و به خودم چشم غره میرفت که دیگه نایی برای شیطونی کردن نمی موند... اون روزایی که سینا بود آخره شانس و اقبال من به حساب می اومد... میزدم دنیا رو بهم می ریختم ولی کسی جرات نمیکرد بهم بگه بالا چشمت ابروئه... سینا بزرگترین حامی شیطنت های گاه و بیگاه شیده بود... بودنش حکم آزادی بود برای دختر کوچولوی درونم... بهم بال و پر میداد وهنوزم میده... هنوزم که هنوزم برام مثل یک پدره ... همون طور که من آروم آروم بزرگ میشدم غر غر های شهرام هم کم کم رنگش رو از دست میداد... بیشتر باهام راه می اومد... کمتر اذیتم میکرد... کمتر نصیحت بارِ من و اخلاقم میکرد ولی بیشتر مواظبم بود... بیشتر کنارم بود... اونقدر این بیشتر ها پر رنگ شد که برام رنگ گرفت...که حضورش حس شد...که وجودش دیده شد... که نگاهم عوض شد...که نگاهش عوض شد...!
فشاری که به دستم وارد میشد بیشترُ بیشتر میشد و من در مورد اینکه ادامه بدم یا نه دو دل بودم...شیده کوچولو باز داشت خودنمایی میکرد...
شیده-تو که تا اینجا رو گفتی ، پس بقیه اش رو هم میتونی بگی...اگه نگی فکر میکنه که چه خبر بوده و چی شده که نمیخوای چیزی بگی...
و من به حرفش گوش دادم و بدون توجه به اون همه فشار حرفم رو دنبال کردم...
-نگاهم عوض شده بود ولی شیده ی وجودم اجازه نمیداد بیان کنم...نمیذاشت به احدی حرفی در این باره بزنم...کوهِ حرف توی دلم تلنبار شده بود ولی من بی توجه به این همه سنگینی ، عادی رفتار میکردم... بدون یکم تغییر... نمیدونم نگاهم تقلب رسوند یا نه ولی بعد از یک مدت که دنیام توی سکوت خلاصه شده بود شهرام به حرف اومد... شهرام گفت... از حسش... از حسم... از شکی که به حسم داشته... از اطمینانی که پیدا کرده... از همه چیز گفت و خودش رو خلاص کرد... منم خلاص شدم... دیگه لازم نبود سکوت رو توی دنیای رنگارنگم تحمل کنم و دنیا برام زیباتر شد...
نگاهم به پنج انگشتی که ما بین انگشتام چفت شده بود برگشت... این لحظه و این تصویر برام پر از شگفتی بود... من عشق رو با شهرام تجربه کردم... شکست رو هم تجربه کردم ولی همراه امیر حسام دوست داشتن رو درک کردم... دوست داشتن رو مزه مزه کردم... مزه ای که زیر زبونم رفته و فراموش شدنی هم نیست... حسی که خاص ترین حسِ دنیاست... لبخندی به این تصویر زدم و ادامه دادم
-روزهای خوبی بود... نمیتونم انکار کنم که توی اون روزها حتی شده کورکورانه ، ولی من خوشحال بودم... از این حسِ متقابل راضی بودم... از این همه تغییر توی شیده راضی بودم... آروم شده بودم ولی اون آروم شدن رو هم دوست داشتم... تا اینکه بی بی فوت کرد... شهرام بعد از اینکه از روستا اومد یک هفته ای توی خودش بود... به تماسام جواب نمیداد ، قرارهامون رو فراموش کرده بود.... بهش حق دادم...از دست دادن بی بی سخت بود... حتی من هم از شنیدن اون خبر تا دو روز شوکه بودم... برام باور کردنی نبود... دو هفته قبل از اون اتفاق روستا بودم ، با بی بی کنار دریا قدم زدیم و از هر دری گفتیم... بی بی برامون آش پخت... برامون کلوچه درست کرد... به قول خودش گیسام رو بافت و دمش رو پارچه حریر بست... چقدر اون محبت ها ملموس بود... ولی یکدفعه ای گفتن رفته... گفتن دیگه نفس نمیکشه... هر کسی هم بود بهم میریخت.. هواش رو میکرد... به شهرام حق میدادم... حال خودمم دست کمی از اون نداشت...
-بعد از یک مدت بهتر شد... رفتارش فرق کرد ... شده بود شیده ی چند مدت قبل که ازش هی ایراد میگرفت... شیطنت چشماش بیشتر شده بود ولی من اهمیت ندادم... باید اهمیت میدادم ولی... نمیدونم چی شد... چی باعث شد اون همه فرق کنه... یا اینکه اون از اول همین طوری بود و من خبر نداشتم... من نیدیم... من غافل بودم... به خودم که اومدم دیدم روی یک نیمکت چوبی نشستم و شهرام هم چند متر اونطرف تر روی نیمکت نشسته ولی... ولی نگاهش به من نبود... صداش با من نبود ... خنده هاش مال من نبود... قهقه های از ته دلش برای یکی دیگه بود... توی گرمای تابستون ، یخ زدم... حسم یخ بست ... نگاهم یخ بست ... عشقم ترک برداشت...
بغضم رسید به چشمام... نگاهم تار شد... یاد اون روز هنوزم آزارم میداد... و امشب برای دومین بار داشتم مرور میکردم... ولی با این تفاوت که این دفعه یک همراه مهربون داشتم که با شنیدن صدای بغض دارم ، دستم رو رها کرد و با تمام وجود در آغوشم گرفت... نمیخواستم حرفام نصفه رها بشه... همون طور که توی آغوشش تکون میخوردم گفتم:
-سخت بود...باور کردنی نبود... من نگاهم به کسی خیره مونده بود که تا نیم ساعت دیگه باهاش قرار داشتم... من شاهد عشق بازی کسی بودم که بهم گفته بود داره توی شرکت کارهای عقب مونده اش رو جمع و جور میکنه... من شهرام رو دیدم... با چشمای خودم... من صداش رو شنیدم...با گوشهای خودم... نگاهم باور کرد ولی قلبم کوتاه نیومد... دلیل میخواست... میگفت انسان جایز الخطاست... میگفت همه ی ادمها نیاز به فرصت دارند... رفتم سر قرار... دیر اومد... لبخند زدم... گفت شرکت بوده ... پوزخند زدم ... گفت هیچی نخورده...! سری تکون دادم... گفت بریم غذا بخوریم... مخالفت کردم... دلیل آوردم و برگشتم خونه... از اون روز به بعد سایه به سایه تعقیبش کردم... میخواستم بدونم عمق اون شیطنتِ نگاهش چقدره... به اندازه ی تیک زدن با منشی شرکت... به اندازه سوار کردن دخترای کنار خیابون... به اندازه ی غذا خوردن با یک دوست خانوادگی... به اندازه ی... ضربه ی اخر بدترین ضربه بود... گفت اون خونه دوست داشتنیه... گفت نمیشه ازش دل کند... من گفته بودم...وقتی اولین بار همراه شروین پا توی اون خونه گذاشتم این حرفا رو زدم... ولی اون روز... وقتی با اون دختر رفت داخل...وقتی راننده گفت منتظر میمونی تا بیان بیرون ، من شکستم... اون خونه برام سیاه شد... به سیاهی همون چشمایی که یک روز برام آشنا بود و از اون روز به بعد غریبه شد... ناخودآگاه یاد بابا افتادم... وقتایی که حرف از درس و دانشگاه میشد بابا بدون توجه به حرف من ، با کنایه رو به عمو و عزیز جون میگفت... دار بزن خاطرات کسی رو که رفت... منم همون روز ... همون جا ، روبروی همون خونه ی دوست داشتنی... دار زدم خاطراتِ بودنش رو... تجربه رو با یک بهای سنگین خریدم ...به بهای پشیمونی... به بهای حس کردن عشق و شکست... به یک بهای تلخ ولی فراموش نشدنی...
چند تا جمله ی اخر با صدای گریه ام عجین شد... با بغض شکسته ام یکی شد... با هق هقی قاطی شده بود که یک روزی قهقه ی شهرام باعثش بود و حالا فکر به گذشته ای که شهرام برام درست کرده بود... و رسیدم به جمله ای که ساعتی قبل به امیر حسام گفتم...
-امیر حسام خسته ام ، خیلی خسته... دلم یک آرامش ابدی میخواد...دلم یک فکر باز و بی خیال میخواد...دلم برای شیده ی چند سال قبلم تنگ شده... دلم برای اون خنده های بی حد یک ذره شده... دلم میخواد بخندم بدون اینکه دلم به درد بیاد... دلم میخواد قهقه بزنم بدون اینکه از معکوس شدن این واژه بترسم... آره میترسم از اینکه که پشت اون خنده های شاد یک گریه ی مفرط خوابیده باشه... کاش همه ی واژه ها مثل "درد" بودند... چون از هر طرف که بری فقط به یک چیز میرسی... قرار نیستی چیزی اون وسط جلوت بایسته و اذیتت کنه...شوکه ات کنه...
امیر-آروم کوچولو...آروم عزیزم...
-برگشته... بعد از چند سال برگشته... من نمیتونم آروم باشم... چند سال قبل وقتی رفت حسرت خوردم که چرا ساکت موندم... که چرا بهش چیزی نگفتم... همون نگفتن باعث شده که الان با توپ پر بیاد...که الان اون جور حرف بزنه....که الان طلبکار باشه...
امیر-هیش... آروم باش دختر...
-لحنش پر از تهدید بود...
با شنیدن این جمله عصبانی شد...صداش داد میزد که داره خودش رو کنترل میکنه...
امیر-غلط کرده...باور کن قرار نیست اتفاقی بیفته عزیزم...
سرم تکیه ی سینه اش بود و اون اروم آروم روی موهامُ نوازش میکرد... خدا کنه همون طور که میگه باشه... خدا کنه که اتفاقی نیوفته...وقتی به گفته های شهرام برمیگشتم نمیتونستم این حرف رو باور کنم... صدام از گریه و بغض نیمه خفه شده ، گرفته و دو رگه شده بود...
-باید با مجید حرف بزنم ، شاید اون بدونه توی این مدت چه خبر بوده...
امیر-مجید کیه...؟
-دوستِ شهرام ...نزدیک مغازه ی شبنم یک مغازه داره ...مجید صبح شهرام رو دیده بود و میخواست از طریق شبنم بهم خبر بده ولی با گوشی خاموش من نتونسته بود راه به جایی ببره...
امیر-لازم نیست دنبالش رو بگیری...بهتره با این شهرام خان هم برخوردی نداشته باشی...
-ولی...
امیر-بهم اعتماد داری شیده...؟
با شنیدن سوالش سرم رو از سینه اش بلند کردم و خیره ی صورتش شدم ، معلومه که بهش اعتماد داشتم... سکوت طولانی من باعث شد دوباره بپرسه...
امیر-جواب ندادی شیده خانم...
-دارم ، خیلی زیاد...
لبخندی زد و با فشارِ دستش سرم رو به جای قبلی برگردوند...دستِ دیگه اش هم حلقه ی شونه ام شد و گفت:
امیر-پس آروم باش و بگیر بخواب ، تا من زنده ام کسی جرات نداره اذیتت کنه...
و من با فکر به اینکه با وجود امیر حسام ترس معنا نداره به خواب رفتم...یک خواب شیرین و اروم ، درست برعکس تمام تصوراتم...!


با اولین نسیمی که توی اتاق پیچید پایین ملافه رو لای پام مچاله کردم و یکمی ازش رو بین دستم گرفتم تا روم بکشم ولی انگار ملافه زیر سنگ گیر کرده بود...هر چی بیشتر میکشیدم کمتر به نتیجه ی درست و حسابی میرسیدم... در حالی که هنوزم چشمام بسته بود دنبال این عامل مزاحم گشتم که دستم بهش برخورد... گرمایی که بهم منتقل شد اولش عجیب بود ولی چند لحظه بعد که اتفاقات دیشب رو برام مرور کرد باعث لبخندم شد... قید بالا کشیدن ملافه و سرما رو زدم و با فشار دادن بیشتر چشمام به روی هم و پهلو به پهلو شدن تصمیم به دوباره خوابیدن گرفتم... با تغییر جهتِ من تخت کمی پایین رفت و امیر حسام هم کمی جا به جا شد و حلقه ی دستاش کامل تر... یک دستش زیر سرم بود ، اون یکی دستش روی شکمم نشست و لرز نشسته به بدنم رو بیشتر کرد... با فشاری که به شکمم وارد کرد من رو عقب تر کشید و مماس با بدنش ، دستاش رو بهم قفل کرد...
امیر-بیداری...؟
صداش گرفته و دو رگه شده و ناجور خواستی و بی نظیر بود ... لبخندِ کمرنگی روی لبم نشست و خیلی نرم سرم رو تکون دادم...
-اوهوم...
امیر-سردت شده...؟
-یکدفعه ای باد زد ...
دستش رو باز کرد و چند لحظه بعد ملافه ای که نتونسته بودم بالا بیارم و یک گوشه اش توی دستم مچاله بود رو بالا آورد و روم انداخت...
امیر-حالا بگیر بخواب...
-ساعت چنده...؟
امیر-به ساعت چیکار داری...؟
-ممنون از جوابِ دقیق و بی عیبُ و نقص ات...
خندید...لرزشی که از بدنش بهم رسید نشون از خنده اش بود ، ولی صداش جدی بود...
امیر-خواهش میکنم ، قابل شما رو نداشت...
-امیر حســــــــام...!
امیر-اگه گذاشتی یک روز درست و حسابی بخوابیم... مثلا دو روز به خودم قبل از عید تعطیلی دادم که یکم استراحت کنم...
-خوب از دیشب تا حالا چیکار میکردی...؟ استراحت کردی دیگه...
صداش آروم بود ولی فاصله ای بین ما نبود که نشنوم...
امیر-مگه تو گذاشتی...؟
حرفش یک جورایی برام یخلی خاص بود...اونقدر که باعث شد انگشتای پام جمع بشه و خودم یک ان بلرزم... زدم به نشنیدن ، صدام رو صاف کردم و پرسیدم...
-هان...؟!! چی گفتی...؟
امیر-هیچی ، سرکار خانم اجازه میدن بخوابیم...؟
چشمایی که هنوز بسته بود و خمیازه هایی که پشت سر هم میکشیدم نشون از این بود که هنوز میتونم بخوابم ، امیر حسام هم که میگفت بخوابیم پس چی از این بهتر...سری تکون دادم و آروم گفتم:-بخوابیم...
***
آتو-چرا گوشیت خاموشه...؟
شونه ام رو تکیه ی گوشی کردم و همون طور که داشتم میز ناهار رو جمع میکردم گفتم:
-یک سلامی یک علیکی...بابا مثلا میخوای لیسانس بگیری ، میخوای بشی تحصیل کرده این کشور خیر سرت... یکم ادب یاد بگیر دوستم...
آتو-خفه بابا ، همین مونده که تو به من درس اخلاق بدی ، جواب ندادی....؟
-به تو چه...
آتو-اینم از معلم اخلاقِ ما ... تو باید اول خودت رو درست کنی بعد بیای دیگران رو نهی از منکر کنی...
-جمع کن بابا خودت رو...
آتو-یعنی یک سوال پرسیدم ها...؟ اینقدر از این چرت و پرت های همیشگیت گفتی که اصل موضوع یادم رفت...
لبخندی به لحنِ پر حرصش زدم و گفتم:-حالا این اصلا موضوع چی هست...؟
آتو-شبنم...
-شبنم اصلِ موضوعِ ... ؟ بعد به من چه ربطی داره...؟
آتو-آی کیو شبنم باهات کار داره... تلفن خونه هم مثل اینکه قطع بوده ، آره...؟
-دیشب سر درد داشتم قبل از خواب از پریز درآوردم که با زنگ هاش سرم بدتر نشه...
آتو-الان بهتری...؟
به این میگن یک دوست مهربون...
-آره خوبِ خوبم... تازه همین الان بیدار شدم ، صبحانه و ناهارم رو هم یکی کردم...
آتو-بیچاره حسام ، چی میکشه از دست تو...
-صبح زود سینا بهش زنگ زد اونم تعطیلی قبل از عید رو بیخیال شده ...
آتو-این از زنش ، اونم از دوستش...چی میکشه این طفلک...؟
-تو نگران اون طفلک نباش ، حالا شبنم چی کارم داره...؟
اتو-نمیدنم والا تو خودت یک زنگ بهش بزن بپرس...
-باشه ، پس قطع کن تا من شبنم رو بگیرم...
آتو-رو نیست که...!
- بعد بهت زنگ میزنم اتو...
آتو-اوکی ، بای...
گوشی رو قطع کردم و روی میز گذاشتم... بقیه ی میز رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم...
دو دل بودم که به شبنم زنگ بزنم یا نه...وقتی اینطوری دنبالم میگرده یعنی مثل اون روز ممکنه مجید باهام کار داشته باشه البته امیر حسام هم بهم گفته که خبری نگیرم و ماجرا رو دنبال نکنم... بالاخره حسِ کنجکاوی که همیشه باهاش دست به یقه ام من رو به سمت گوشی کشید...شماره ی شبنم رو گرفتم و بعد از سه تا بوق جواب گرفتم...
-سلام شبنم جان خوبی...؟
شبنم-ببین کی زنگ زده...؟ بابا دختر تو کجایی...؟ میدونی چند بار بهت زنگ زدم و جواب ندادی...؟
-شرمنده گلم سرم درد میکرد گوشی رو خاموش کردم تلفن رو هم از پریز کشیدم ، چه خبرا...؟
شبنم-سلامتی خانوم ، اون اقا باهات کار داره...
-مجید...؟
شبنم-آره ، اتفاقی افتاده شیده...؟
-اتفاق... ؟؟؟ نه گلم چیزی نشده ، الان کجاست...؟
شبنم-دیروز یکی از دوستاش اومده بود ، وقتِ تعطیلی پاساژ بود که رسید و با هم رفتن... از صبح هم نیومده واگرنه یک سر می اومد مغازه ی من تا ازت خبر بگیره ...
-نمیدونی چیکارم داشت...؟
شبنم-والا چیزِ خاصی که به من نگفت فقط گفت بهت زنگ بزنم تا باهاش حرف بزنی وقتی هم دید که جواب نمیدی شماره اش رو داد تا بهش زنگ بزنی ...
-آهان...
شبنم-شماره رو یادداشت میکنی...؟
خودم رو به سمت کابینت کشیدم و یکی از برگه های دفترچه تلفن رو باز کردم...
-بگو مینویسم...
شماره رو از شبنم گرفتم و بعد از یک خداحافظی سریع گوشی رو قطع کردم... دوست نداشتم بهش زنگ بزنم... کاش به شبنم گفته بود چه خبره... از یک طرف بی خبر بودن از شهرام و کاری که میخواست بکنه و از طرفی هم قولی که به امیر حسام داده بود باعث شده بود استرسم دو چندان بشه و نتونم یک جا بند بشم... تصمیم گرفتم یک سر برم بیرون هم یک بادی به کله ام میخورد هم میتونستم عیدی که برای امیر حسام دیده بودم رو بخرم... با همین تصمیم لبخندِ کوچیکی روی صورتم نقش بست و برای حاضر شدن راهیِ اتاق شدم...
گل سنبل خریدم و چند شاخه گل رز... داشتم عروسک حاجی فیروز انتخاب میکردم که گوشیم زنگ خورد ، سینا بود...
-چه عجب بالاخره یادی از ما کردی اقا سینا...
سینا-کجایی شیده...؟
صداش جدی بود... انگار نه انگار که من داشتم باهاش حرف میزدم و میخواستم حال و احوال کنم...
-بیرون...
سینا-بیرون رو که میدونم ، کجای بیرونی باید ببینمت...؟
-تجریش ، اومدم یک کوچولو خرید کنم...
سینا-همون جا باش خودم رو میرسونم...
میدونستم که اگه سوالی بپرسم بی جواب می مونه پس بی خیال شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-باشه منتظرم...
خودم رو با مغازه های رنگ و وارنگی که بساطشون حسابی گرفته بود سرگرم کردم ، البته اونقدری طول نکشید که خودش رو رسوند... تنها بود و قیافه اش تو هم ، اشاره ای کرد و من سوار شدم...
-سلام...
سینا-خریدهاتو کردی...؟
چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم:-سلام کردم آقا سینا...
سینا-علیک سلام ، خرید کردی یا نه...؟
-هر چی میخواستم خریدم...
نگاهی به اطراف انداخت و در حالی که داشت دنبال چیزی میگشت گفت:
سینا-با ماشین اومدی...؟
-وقتی چیزی دستم نیست یعنی خرید هام باید یک جایی باشه دیگه...
سینا-بریم یک دوری بزنیم بعدا میارمت همین جا ماشینت رو برداری...
-مشکلی نیست ، حالت خوبه...؟
سینا-نه...
دیگه داشت حرصم رو درمی آورد... معلوم نیست چه مرگشه که این جوری جواب میده...
-چته سینا...؟
سینا-یک چیزایی شنیدم...
-چی شنیدی...؟
سینا-چهارشنبه سوری...
همین واژه کافی بود تا بفهمم که باید الان اسم شهرام رو دوباره بشنوم...
-میشه درست حرفت رو بزنی...؟
سینا-شهرام داشت با تلفن حرف میزد ، تازه رسیده بودیم خونه تون که گوشیش زنگ خورد...فکر کنم با یک مجید نامی حرف میزد...عصبی بود...یک چیزهای عجیبی میگفت و در تمام طولِ مدت مکالمه اش به تو خیره بود...
خودم رو از تک و تا ننداختم...خیلی بی خیال نگاهم رو به بیرون ، لا به لای اون جمعیتی که با شادی تمام اخرین خریدهای عید رو میکردن دوختم و پرسیدم
-که چی...؟
سینا-من رو نگاه کن شیده...
اخه لامصب کافیه من به تو و اون چشمای جدیت نگاه کنم تا به کرده و نکرده ی زندگیم اقرار کنم...
سینا-گفتم من رو نگاه کن...
با ترس فراوون نگاه از بیرون گرفتم... پشت چراغ قرمز بودیم ، به جای نگاه به سینا خیره اون رنگِ خاص شدم...
-چی میگفت...؟
سینا-پس درباره ی تو بوده...؟
نگاهم رو نگرفتم...عدد ها پایین می اومد و راننده های کم تحمل ، هر چند وقت یکبار بوقی هم مهمون این شهر شلوغ میکردند...
-جواب نمیدی...؟
سینا-ازش خوشم نمیاد ، بهتره سفر رو کنسل کنیم...
برگشتم سمت سینا ، نگاهش ازم جدا نمیشد...
-نمی خوای بگی چی گفت...؟
سینا-نــــــــه...!
از صدای بلندش تعجب کردم... تا حالا نشده بود که اینجوری باهام برخورد کنه... یکم بهم بخورد ولی خوب به خاطر خودم قاطی کرده پس حق ندارم به دل بگیرم ...
-چرا داد میزنی...؟
آروم تر شده بود ولی نه در اون حدی که بی خیال بشه...
سینا-چون بی خیالی تو آزارم میده...
-متاسفم ولی زیاد مهم نیست بهش توجه نکن ، همون طور که من بهش بی توجه ام...
سینا-جدی...؟
-اوهوم امیر حسام گفت درباره اش کنجکاوی نکنم... حالا بهتره تو هم حس های مربوط به این موضوع رو در من تحریک نکنی چون اون موقع مجبور میشم بزنم زیر قولم...
سینا-امیر حسام میدونه...
-آره میدونه...
سینا-چی رو میدونه...؟
نمیخواستم چیزی بهش بگم.... برام راز دار بود ولی نه این راز...!
-همه چیز رو...
سینا-همه چیز یعنی چی...؟
-بس کن سینا نمیخوام بهش فکر کنم...
سینا-سفر رو کنسل نمیکنی...؟
-نوچ ، دلم برای مکس خیلی تنگ شده...
سینا-مکس دیگه کیه...؟
-سگِ امیر حسام ، ویلای شماله...
سینا-اخر سر من از دست تو دق مرگ میشم...
لبخندی به لحنش زدم و آروم گفتم:-خدا نکنه بابایی...
***
امیر- به جای اینکه دستت رو تا مچ بکنی توی تنگ ماهی ، ببرش بذار توی سفره ...
با شنیدن صداش که از پشت سرم بود ، یک کوچولو ترسیدم... ولی فقط یک کوچولو بود چون اینقدر به این کارهای یکدفعه ایش عادت کرده بودم که دیگه میدونستم باید منتظر باشم که از یک گوشه ای بیاد جلو و من رو زَهره ترک کنه... سرم رو بگردوندم و با نیشی که بیش از حد شل شده بود گفتم:
-شما هم به جای اینکه با حضور بی موقع ات بنده رو بترسونی بهتره بری دوش بگیری ، فقط یک ساعت تا سال تحویل مونده...
برای دست من که هنوزم به قول خودش تا مچ توی تُنگِ ماهی بود سری تکون داد و با لبخند از آشپزخونه خارج شد... منم به حرفی که زده بود گوش دادم و بعد از شستن دستم تنگُ روی سفره ای که روبروی تلویزیون ، روی میز پهن کرده بودیم انتقال دادم...
نگاهم به سفره ای بود که برای اولین بار دو نفری چیده بودیمش کردم... یک... دو ...سه ...چهار... پنج... شش... هفت... هشت... نه... بسیار بسیار عالی...به جای هفت سین ، نه سین داشتیم...به این میگن یک آینده نگری اساسی...!
لباسام رو پوشیدم و به یک آرایش کوچولو که فقط در حد پنکک ، خط چشم ، ریمل و رژ بود رضایت دادم و از اتاقم خارج شدم... دَر اتاقش باز بود ... کِرمم گرفت ولی نه در جهت منفی ، آروم وارد شدم... هنوز صدای دوش آب می اومد... به سمت کمدش رفتم و بازش کردم... خودم یک تونیک آسمونی آستین حلقه ای پوشیده بودم با یک ساپورت کوتاه و طرح دار سفید... از بین لباسایی که برای عید خریده بودیم یک تی شرت آسمونی که روش خط های سفید داشت بیرون آوردم و یک شلوار کتان سفید هم گذاشتم... کنار هم گرفتمشون رو با یک چشمک و یک لبخند که از سرِ رضایت بود گفتم:
-سلیقم حرف نداره...!
لباسا رو روی تخت گذاشتم رو از اتاق خارج شدم...


خیره صفحه ی لپ تاپ داشتم قسمتِ جدیدِ فیلم رو نگاه میکردم که خودشُ روی کاناپه ولو کرد...
امیر-اخه اینم شد فیلم که هر هفته دنبالش میکنی...؟
وسط صفحه کلیک کردم و با اخم به سمتش برگشتم... سرش رو که نیم متر باهام فاصله داشت عقب تر برد و با حالتی که مثلا ترس داشت گفت:
امیر-هان...؟ چیه بد میگم...؟ طرف مثلا جادوگره ، الان داشت چیکار میکرد...؟؟؟
نگاهم به سمت صفحه برگشت...همون تیکه ای بود که الینا میخواست به بانی اسیب بزنه ولی جادوگرِ باهوشِ قصه زودتر دستش رو خوند و داشت دونه به دونه ی استخون های دوستش رو که مثلا کلید احساسش رو خاموش کرده بود میشکست...
-داشت یک کوچولو دوستِ بی احساسش رو تنبیه میکرد ، بعدش هم فیلم به این قشنگی تو بد سلیقه تشریف داری به من چه...؟
امیر-چندمین فصله...؟
دکمه ی پلی رو زدم و در حالی که داشتم دوباره به دنیای خون آشامی میستیک فالز برمیگشتم آروم گفتم:
-چهارمی...
همراه با یک نوچ نوچ بلند خودش رو کمی جا به جا کرد و بهم نزدیک تر شد... نگاه اون به صفحه بود و داشت با من فیلم رو دنبال میکرد ولی تمام وجودِ من چشم شده بود برای دیدن کسی که کنارم بود... کسی که دوستش داشتم ... لباس آبیِ تنش و اون شلوار سفید رنگ نشون میداد که به حرفِ ناگفته ام گوش کرده... بوی ادکلنش که از اون فاصله ی ناچیز داشت ناجور احساساتم رو تحریک میکرد ، باعث شد یکم سرم رو عقب بکشم ...
امیر-کدوم یکی از پسرا تقش اول رو داره
با سوالش ذهنم رو آزاد کردم و صفحه برام واضح شد... دیمن و استیفن رو میگفت... به عادت همیشه که سر فیلم با بچه ها کل کل میکردم و بدون ذره ای درو شدن از موضع خودم ، گفتم:
-دیمن ، تازه عشق خودمه...
شنیدن واژه ی " هان" اونم از دکتر خونه ی خودم خیلی جالب بود...
امیر-هان...؟؟؟
دوباره فیلم رو نگه داشتم و به سمتش برگشتم... حالا میتونستم واضح و از روبرو اون عضله های قاب گرفته شدهِ توی چارچوبِ نخی تیشرت رو ببینم ، چقدر این رنگ بهش می اومد... کلی خواستنی شده بود... دوست داشتم بغلش کنم و تمام احساسی رو که توی وجودم تلنبار شده بود رو بهش نشون بدم... ولی به جای این کارهای منافی با عفت برای کوچولوی درون که همون شیده خانم خودم باشه گفتم:
-داستان رو نمیدونی از چه قراره...؟
امیر-نه زیاد فیلم نمیبینم ، البته چند سال پیش به اجبار سینا همراهش فرار از زندان رو دیدم...
نیشم باز شد و با خنده جواب دادم
-منم دیدمش...
امیر-به جز فیلم دیدن کارِ دیگه ای هم توی برنامه ی روزانه ات هست...؟ یا فیلم کره ای میبینی یا خارجی ، ساعات دیگه هم در حال دانلود کردن همین دو مورد قبلی هستی...
درست حرفای مامان رو میزد...وقتی میدید زیاد پای کامپیوترم همیشه همین حرفا رو تحویلم میداد ، میگفت وقتی درس نداری برای چی این بدبخت رو صبح تا شب روشن میذاری...فکر میکرد با کامپیوتر درس میخونم...اصلا منُ و چه به درس خوندن اونم توی تعطیلات...(این ذات خودمه...مامانم هم دیگه از دستم عاجز شده ، دیگه چیزی نمیگه...)
-فیلم دوست دارم...
امیر-بعد خانم دیگه چی دوست داره...؟
-کتاب خوندن هم دوست دارم ، موسیقی هم بد نیست...
امیر-خوبه فقط فیلم نیست ، داستان چی هست حالا ...؟
-نمیتونم این جوری توضیح بدم که ، هر موقع که وقت کردی با هم از فصل یک شروع میکنیم به دیدن هم تو ماجرا رو متوجه میشی هم من یک مروری به قسمت های قبلی میکنم...
قیافه اش درست مثل ادم های سکته ای بود ، البته دور از جونش ها... ولی خیلی بامزه شده بود... انگار بهش چی گفته بودم حالا...
امیر-مرورش میکنی ، مگه میخوای درس بخونی که نیاز به تکرار داشته باشه...؟
پس بگو چشه... تعجب هم داره ولی خوب برای من عادی بود... من شده یک فیلم رو چندین بار بینم ولی بازم دوست داشته باشم مرورش کنم...
-خوب بعضی فیلم ها خیلی قشنگند...
امیر- که قشنگ تشریف دارند ، بعد این بعضی فیلم ها اسم هم دارند...؟
بی خیال ادامه ی فیلم شدم ، لپ تاپُ روی کاناپه گذاشتم و خودم هم با بالا اوردن یکی از پاهام روبروش نشستم... مثلا داشتم فیلم هایی که دیده بودم رو مرور میکردم تا قشنگاش رو اسم ببرم...
-خارجی باشه یا کره ای...؟
اونم یکم جلو اومد و با لحنی که شک دارم خالی از شیطنت باشه گفت:
امیر-فرقی نداره...
-خوب توی فیلم های کره ای خیلی ها هستند که چندین بار تماشاشون کردم ، مثلا پسران برتر از گل ، عشق وحشی ، تالار شهر ، عالی ترین عشق و ایمان...
امیر-جومونگ رو ندیدی...؟
خنده ام گرفت...فکر کنم همه ی ایرانی ها سینمای کره رو به جومونگ و یانگوم بشناسن(البته بابا بزرگ من به سوسانو میشناسه ها...!)
-از تلویزیون یکبار دیدم...
امیر-میگن ادامه داره ، آره...؟
خنده ام گرفت...اطلاعات فیلمیش هم بد نبود ولی مثل اینکه خیلی وقته که اپدیت نشده ...
-پسرم اون مال خیلی وقت پیش بود ، جومونگ دو و سه رو خودم دانلود کردم و دیدم...
امیر-آفرین مامانِ خودم ، خوشم میاد که کلا زیادی فعالی...!
شونه ای بالا انداختم و با ابرویی که یک تاش بالا بود گفتم:-ما اینیم دیگه...
-من چند وقت پیش که داشتی فیلم میدید یکم از فیلماشون رو دیدم ...خداییش زندگی های فانتزی و بامزه ای دارند ، مخصوصا اون بالا خونه های نقلیشون...
سری تکون دادم و حرفش رو تایید کردم... من کلا سبک خونه هاشون رو خیلی دوست داشتم ، اگه یک اتاق شیش متری هم داشته باشند اونقدر قشنگ دیزاینش میکنند که فکر میکنی چه خبره...
امیر-چقدر دیگه مونده...؟
نگاهم به ساعت وسط سفره کشیده شد ، یک ربعی تا نو شدن سال مونده بود...
-حدودا یک ربع...
امیر-اولین باریه که دور از خانواده ات سال رو نو میکنی...؟
لبخند روی لبم نشست... من توی خونه ی خودم بود... خونه ای که توش احساس آرامش داشتم و راحت بودم... کنار کسی که برام مهم بود و دوست داشتنی... من خودم الان یک خانواده داشتم... یک خانواده کوچیک ولی خواستنی... یک خانواده کوچیک که حاضر بودم بمیرم ولی از دستش ندم... شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-نه اولین سالیه که دارم کنارِ خانواده ی کوچیک خودم سال رو نو میکنم....
جوابم گیجش کرد ولی برای یک مدت کوتاه... چند لحظه بعد به خودش اومد و یک لبخند پر انرژی مهمونم کرد... یک لبخند که برام پر از ارامش بود... پر از حرف...
امیر-شمع ها رو روشن میکنی یا من روشن کنم...؟
لبخندش رو جواب دادم و آروم زمزمه کردم...
-خودت روشنشون کن...
اخه همیشه اقا جون این کار رو میکرد...همیشه این موقع از سال وقتی که کنارِ سفره ی هفت سین مینشستیم ، بابا اول شمع ها رو روشن میکرد و بعد هم مشغول قرآن خوندن میشد... اون عیدی های هر ساله که به تَبَرک از لای قران بهمون میداد همیشه تا پایان سال توی کیفمون می موند ، درست مثل عیدی های که عزیز جون عید سید ها به همه میداد...
امیر-شیده...؟
صداش فکر به خاطره ها رو از یادم برد ، پایین کاناپه روی فرش نشسته و بهم خیره بود...
-جانم...؟
امیر-جون بی بلا ، بیا اینجا کنارم بشین ...
با دستش ضربه ای به زمین زد و با اشاره ی چشم به این کار ترغیبم کرد... با لبخند از جام بلند شدم و کنارش نشستم ...
احساس خوبی که تکیه کردن بهش داشت ، گرمای دستش که بعد از نشستن روی زمین دورِ کمرم حلقه شده بود ، خوندن و فهمیدن معنای اون جمله هایی که همیشه به عادت تکراشون میکردم ، خواسته هایی که از زندگی ، از خودم ، از شیده کوچولو داشتم همه و همه باعث شد آروم بگیرم و از لحظه لحظه ی این نو شدن لذت ببرم... با بلند شدن صدای توپ که نشون از وارد شدن به سال جدید بود مثل همیشه دلم لرزید... یک لرزش خاص که اون لحظه رو برام شگفت انگیز میکرد... درست مثل دوباره متولد شدن... چشمام تار شده بود ولی لبم خندون بود و دلم شاد ...
امیر-سال نو مبارک خانومی...
نگاهم بالا کشیده شد و بهش خیره شدم ... نگاهش پر از مهربونی بود ، همون مهربونی ای که اولین شبِ همخونه بودنمون حسش کرده بودم... همون گرمی ای که دیواره ی یخی وجودم رو آب کرده و به قلبم رسوخ کرده بود... همون محبتی که وجودم رو لرزونده بود و دوست داشتن رو مهمون خونه ی دلم کرده بود...
-سال نوی تو هم مبارک آقایی...
محکم شدن حصارِ دستش رو حس میکردم... سرشُ روی سرم گذاشت و یک بوسه روی موهام زد ، منم با یکم کج کردم سرم روی سینه اش جایی که قلبش پر قدرت در حال تالاپ تالاپ کردن بود رو بوسیدم...
***
امیر-شیده اون سبد رو بده من ببرم پایین...
در حالی که داشتم لقمه های پنیر و گردو رو توی سبد میذاشتم بلند تر از حد معمول ، جوری که صدام رو داشته باشه گفتم:
-هنوز کار دارم تو ساک ها رو ببر پایین من خودم این رو میارم...
امیر-پس یادت نره شیر گاز رو ببندی...
-بستم امیر حسام برو الان منم میام...
امیر-دیر نکنی ها...!
نه مثل اینکه ول کن نیست...صدام بلندتر شد و به عادت اسمش رو داد زدم...
-امیر حســــــــام...
امیر-رفتم بابا ، رفتم...
صدای خنده اش واضح ترین قسمتِ جوابی بود که شنیدم و باعث خنده ام شد...
نمیدونم چه صیغه ای که ما کله ی سحر باید راه بیفتیم ، مثلا نمیشد یکم بیشتر بخوابیم بعد حرکت کنیم...؟ بی خیال این فکرهای همیشگی و بی فایده شدم و بعد از جا به جا کردن لقمه ها و لیوان دَرِ سبد رو بستم... یک نگاهِ دوباره به شیر گاز انداختم و بعد از چک کردن سرویس ها راهی اتاق شدم...
کیف و کوله ام رو از روی تخت برداشتم و با چک کردن وسایل و عینکم ، پانچوم رو پوشیدم و بدون بستن بندهای دورِ کمرش از اتاق خارج شدم...
جلوی در آسانسور ایستاده بود ، سبد رو از دستم گرفت و با فشارِ دستش که روی کمرم نشسته بود من رو به جلو هدایت کرد...
امیر-چیزی رو فراموش نکردی ...؟
درِ عقب ماشین رو باز کردم و در حالی که داشتم کیف و کوله رو میذاشتم گفتم:
-نه همه چیز رو برداشتم فقط باید یادمون بمونه دمپایی ها رو از خونه ی مامان برداریم...
امیر-اون رو که یادم بود ، به شروین هم گفتم برش داره...
-پس دیگه میتونیم راه بیفتیم...
سری تکون داد و در رو برام باز کرد...
امیر-بفرمایید بانو...
لبخند زدم و سوار شدم...
-میسی...
در رو بست و خودش سوار شد...تعطیلات شروع شد ، اونم چه تعطیلاتی...!
خیلی طول نکشید که به سینا و سهراب که جلوی خونه ی مامان اینا ایستاده بودند ، پیوستیم و در حالی که داشتیم حرف میزدیم منتظر جمع شدن بقیه شدیم...
امیر-مامان اینا اومدند...
با شنیدن حرفِ امیر حسام به سمتی که نگاهش بود برگشتم... حاج بابا اون سمت کوچه پارک کرد و مامان از ماشین پیاده شد...حرف رو رها کردم و به سمتشون حرکت کردم...
تا مامان ماشین رو دور بزنه ، من به حاج بابا رسیده بودم ...
-سلام صبح بخیر بابا...
عنایت-سلام بابا جان صبح تو هم بخیر ، خوبی بابا...؟
-مرسی ، سلام مامان...
زهرا-سلام گلم ، صبحت بخیر...
امیر-سلام...
زهرا-سلام مامان جان خوبی...؟
امیر-مرسی شما خوبی...؟ دیر کردید...؟
عنایت-دیر کجا بود پسر...؟
امیر-همین که اولین نفر نرسیدید اینجا یعنی دیر کردید دیگه...
حاج بابا لبخندی زد و در حالی که داشت با سهراب و سینا دست میداد گفت:-دیگه از ما گذشته بابا جان سحر خیزی مال شما جوون هاست...
امیر-بیچاره جوون ها...! خانم من هنوز حکمت این زود راه افتادن رو درک نکرده بعد شما میگید سحر خیز باشیم...
-مسخره نکن امیر حسام خان... این موقع از سال و وسط تعطیلات همیشه ترافیک هست پس چه فرقی داره که کی حرکت کنیم...؟ خوب یک استراحت درست و حسابی میکردیم بعد راه می افتادیم دیگه... همین خودِ ما دیشب که تا ساعت 2 شب بیرون بودیم و در حال گشت و گذار ، بعدش هم مجبور شدیم 5 صبح بیدار بشیم ، خودت اصلا حال رانندگی داری...؟
امیر-اوهوم...
سری برای خیره بازیش تکون دادم و بی خیالش شدم...اون میخواد رانندگی کنه ، به من چه ربطی داره که حرص الکی بخورم... میگیرم میخوابم تا درست و حسابی حسودیش بشه و دیگه خالی نبنده...
بابا و زهرا جون با تعارف های سینا وارد خونه شدن و بعد از چند دقیقه سینا در حالی که ستاره کوچولوش رو بغل کرده بود از خونه خارج شد...
-وای وای ببین کی اینجاست...؟
سینا-هیـــــــش ، بچه ام خوابه...
سینا-برو بابا بچه ات غلط کرده ، وقتی من رو مجبور کردند بیدار بشم این فسقلی هم باید بیدار بشه...
امیر-اذیتش نکن شیده...
در حالی که داشتم با پشت دستم صورتِ سفید و نرمش رو نوازش میکردم گفتم:-ستاره ی خودمه ، دوست دارم بیدارش کنم...
سهراب-الان اون یکی ستاره میاد میتونی تا دلت بخواد باهاش بازی کنی ، بچه رو ول کن الانه که بیدار بشه و صداش بره هوا...
-اون یکی ستاره هم جای خودش رو داره ولی من میخوام این فسقلی رو بیدار کنم...
خیلی آروم ستاره رو از بغل سینا گرفتم و به خودم چسبوندم... اینقدر کوچولو بود که ناخوداگاه حسِ بزرگی بهت دست میداد... حس بزرگی همراه با یک مسئولیت بزرگ... اینکه مواظبش باشی و تمام خواسته هاش رو برآورده کنی... درست چند ثانیه بعد از اینکه ستاره رو بغل کردم گرمای دستاش ، دستام رو اتیش زد...
امیر-وقتی بغلش میکنی اینقدر میری توی فکر که احساس میکنم الانه که فراموش کنی بچه رو توی آغوشت گرفتی...
صداش درست از کنارِ گوشم شنیده میشد و نفس هاش شالِ نازکم رو کنار میزد و وجودم رو میسوزوند... شونه ام رو یکم بالا اوردم و آروم گفتم:
-اینقدر گرمای وجودش به ادم حس های خوب میده که عمرا بتونم فراموشش کنم...
امیر-میتونم بندهای پانچوت رو ببندم...؟
یعنی به این میگن یک کانال عوض کردن حسابی...حس من ، حس اون ، پانچو و بند بازش... اینا چه ربطی به هم دارند آخه...؟
-هان...؟
خندید و دوباره گرمای نفسش توی گوشم پیچید... ایندفعه همراه با بالا اومدن شونه ام سرم رو هم خم کردم و یک جورایی سرش رو اون جا گیر انداختم...
امیر-اولا هان یعنی چی...؟ ثانیا گفتم میشه بندهای پانچو رو ببندم...؟
-میتونی ببندیش ولی زیرش تونیک پوشیدم گرمم میشه...
امیر-بندهای کنار رو نمی بندم فقط کمربندِ چرمش رو برات درست میکنم...
سری تکون دادم و اون هم با آزاد کردن دستش جلو کشید... لبه های پانچو رو بهم رسوند و کمربند رو به اندازه ای که پانچو کنار نره شل بست ... داشتم کارش رو دنبال میکردم که صدای سلامی بلند شد... نگاهم بالا اومد... شهرام روبرو ما ایستاده و در حالی که داشت با حاج بابا سلام و احوالپرسی میکرد تمام حواسش پیش ما بود...
امیر-الان بهتر شد...
با تموم شدن کارش ، بوسه ای به دست ستاره زد و کنارم ایستاد...
یعنی به خاطر اومدن شهرام بود که خواست این کار رو بکنه...؟ همین چند لحظه ی پیش بود که همراه سینا و سهراب ایستاده بودیم و اونم توجهی به این مسئله نداشت... با فکر به این دلیل که ممکن بود واقعی باشه لبخندی روی لبم نشست ولی به خاطر حرف پر از کنایه و لحنِ خاصِ شهرام زیاد دووم نیاورد...
شهرام-سلام دختر عمو ، خوش میگذره...؟


با شنیدنِ صداش اول از همه لبخندم جمع شد و بعد از چند ثانیه مکث خیلی آروم ولی با کنایه گفتم:
-سلام پسر عمو ، قرار بود بد بگذره...؟
یک تای ابروش رو بالا انداخت و با لحنی که پر از غرورِ همیشگی و تمسخر بود جواب داد
شهرام-نه چرا بد بگذره...!
با بودن امیر حسام و اینکه از تمام ماجرا خبر داره شیر شدم ، اومدم یک چیزی بهش بگم که دیگه هوس کل کل با من به سرش نزنه ولی دستِ امیر حسام که روی بازوم نشست و کلامش که سهراب رو مخاطب قرار داده بود ساکتم کرد...
امیر-سهراب یک تماس با عموت بگیر ببین کجا موندن...؟
سهراب-الاناست که دیگه برسند ، صد در صد باز این آتو تنبلی کرده و زده توی کاسه و کوزه شون...
سینا ضربه ی آرومی به پشتِ سهراب زد و گفت:
سینا-تو زنگت رو بزن نمیخواد برای نیومدنشون دلیل ردیف کنی...
تمام حواسم به سینا بود که یکدفعه ای دستی با فشار روی شونه ام نشست و باعث شد ستاره کوچولو رو بیشتر به خودم نزدیک کنم ، و بعد از چند لحظه ی صدای نکره ی تینا بلند شد...
تینا-من همین چند دقیقه پیش با اتوسا حرف زدم گفت راه افتادن...
نگاهم رو با اخم به سمتش برگردوندم و آروم ولی با حرص گفتم:
-هیــــش آروم تر ، بچه خوابه...
با شنیدن حرفم چشماش رو بست و بعد از باز کردن چشماش ، دستش رو روی بینی اش گذاشت و رو به بقیه گفت:
تینا-هیـــــش بچه خوابه...
-زهرِ مار...
تینا-بی ادب ، اصلا تقصیر من چیه...؟
-خوب بابا کمتر حرف بزن ، تانی کجاست...؟
تینا-خونه ی شما...
-مگه با هم نیومدید...؟
صدای امیر حسام مکالمه مون رو قطع کرد...
امیر-میخوای بری توی ماشین بشینی...؟
نگاهم به سمتش برگشت... پشت سرم وایستاده بود ولی نگاهش به جای اینکه به من باشه به سمت روبرو بود...دیدم جوابی ازش حاصل نمیشه که دلیلِ سوالش باشه به خاطر همین نگاهش رو دنبال کردم و به شهرام که روبروی ما تکیه به دیوار داده و خیره ام شده بود رسیدم...
چشم غره ای نثارِ نگاه بی موقعش کردم و برگشتم... امیر حسام هنوزم خیره ی اون سمت بود ، خنده ام گرفت... همچین بهش نگاه میکرد که انگار داره به دشمن درجه یکش نگاه میکنه...
-چیزی گفتی امیر حسام...؟
با شنیدن صدام به خودش اومد ، اون چشمای سیاه رو به نگاه من دوخت و با لحنِ ارومی که یکم هم حرص قاطیش شده بود گفت:
امیر-آره گفتم برو توی ماشین بشین ، هوا یکم خنکِ بچه خدا نکرده سرما میخوره...
لبخندم گشاد شد... به قاعده ی صورت ، نیشم باز بود...اولش پرسیده بود میخوام برم یا نه ولی الان با لحنی کاملا دستوری داشت میگفت برو توی ماشین ، تازه بچه رو هم بهانه میکنه...
اینجور حالتش ها رو خیلی دوست داشتم... اینکه روی من تعصب داشته باشه... همیشه مراقبم باشه... نگرانم بشه و این نگرانی رو اینجوری نشونم بده... همه و همه برام خاص و دوست داشتنی بوده و هست...لبخندم رو جمع کردم و همزمان با سری که تکون دادم گفتم:
-باشه...
چشمکی زد ، همونطور که دستش رو دورم حلقه کرده و به عادت این چند بار ستاره رو نگه داشته بود من رو به سمت ماشین برد... روی صندلی نشستم و خیلی آروم ستاره رو روی پام گذاشتم...
امیر-الان بهتر شد...
معلوم نبود داره سوال میپرسه یا جمله اش خبریه... ولی هر چی که بود ناجور به من حسِ مهم بودن و خواستن رو القا میکرد...
-باهات موافقم با اونکه خیلی دوست دارم بغلش کنم ولی همیشه از اینکه بیفته میترسم...
سهراب-سامی بیا اینجا...
در حالی که داشت زیر لب " کوفت سامی " میگفت در ماشین رو بست و با یک لبخند ازم فاصله گرفت...
***
امیر-شیده یک چای به من میدی...؟
-چرا که نه ، راستی سهراب چی میگفت...؟
امیر-هیچی بابا از مکس میپرسید...
-مکس...؟
امیر-آره مثل اینکه میخواد سگ بخره...
تعجب کردم ، آخه سهراب اهل این حرفا نبود... یعنی با توجه به چیزی که اسمش رو یک خاطره ی بد میذاشت و میدونستم که پای یک سگ هم اون وسط بوده بعید میدونستم که بخواد همچین کاری بکنه...
-شوخی میکنی...؟
لبخند گوشه ی لبش بود و همین موضوع باعث شک میشد...به خاطر همین میخواستم بدونم شوخی میکنه یا جدیه...
امیر-نه بابا شوخی کجا بود ، اتفاقا الان داشت صندلی عقب ماشینش رو روکش پلاستیکی میکرد...
چشمام گرد شد... میدونستم سرِ کارم ولی نمیدونستم شوخی کردن با من این همه براش هیجان و شادی به همراه داره که اینجور قهقه بزنه ، بچه پررو...
-بچه پررو...
همراه با این کلمه که زاییده فکرم بود ولی به زبون اورده بودم ضربه ی محکمی به بازوش زدم و با اخم ادامه دادم...
-من رو مسخره میکنی...؟ خجالت هم خوب چیزیه به خدا...!
نیشش باز شده بود و داشت میخندید...
امیر-من غلط بکنم خانومی...
سری برای لودگی اش تکون دادم و به سمت پنجره متمایل شدم... همین جور که داشتم به طبیعتِ وحشی اطرافم نگاه میکردم خیلی آروم صداش زدم...
-امیر حسام...؟
نگاهم ثابت بود ولی با جوابش تمام وجودم گرم شد ، لبام کش اومد و قلبم به جوش و خروش افتاد ...
امیر-جانم خانومی...؟
چشمامُ روی هم گذاشتم و یک نفس عمیق ولی آروم کشیدم... بوی عطرش توی شامه ام پیچید و باعث شد ضربانِ قلبم بالاتر بره... همه چیزش برام خاص بود...! اینقدر کلامش به دلم نشسته بود که اصلا یادم رفت میخواستم چی بگم...
امیر-میخواستی چی بگی شیده کوچولو...؟
با شنیدن اسمی که من رو باهاش صدا کرد یادِ رفیق مهربون خودم افتادم...
-من شیده کوچولو نیستم...
امیر-هان...؟
-اولا هان درست نیست باید بگی بله پسری ... ثانیا گفتم من شیده کوچولو نیستم ، من شیده ام...
گیج شده بود ولی خوب حق داشت... اون که خبر نداشت من یک وجدان اگاه و پر از شیطنت دارم که از قضا اسمش هم شیده کوچولوئه...
امیر-یعنی چی...؟
-من شیده ام ، بعد یک کوچولوی درون دارم که بعضی وقتها خداییش خیلی برام مزاحمت ایجاد میکنه ولی با این وجود دوستش دارم و به بودنش عادت کردم ، اون اسمش شیده کوچولوئه...
امیر-که این طور...!
هنوزم گیج میزد ولی تقریبا نشون میداد که متوجه حرفم شده و من تونستم براش موضوع رو جا بندازم ...
امیر-حالا این شیده کوچولو چند ساله هست...؟
رفتم توی فکر... همیشه بهش همین اسم رو نسبت میدادم... اون مَنِ اصلی بود... همون مَنی که پر از خنده بود... همون مَنی که تا چند سال پیش همه رو اذیت میکرد ... همون مَنی که بین اون همه نامردی تنهاش گذاشتم... همون مَنی که رهاش کردم و فراموش شد... همون مَنی که برای چند سال توی پستوهای پیچ در پیچِ قلب و مغزش گمش کرده بودم و دنبال پیدا کردنش هم نبودم... همون مَنی که...
-نمیدونم... فقط میدونم که نداشتنش برام یک خلاء خیلی بزرگه ... یک زمانی بود که این واقعیت رو نمیتونستم بپذیرم ولی الان برام ثابت شده که بدون این قسمت از وجودم خیلی تنها و غمگینم... خنده هام واقعی نیست... حرفام تو خالیه... نگاهم سرد و بی روحه... یک روزی بود که اون توی وجودم سروری میکرد ولی با اون همه اتفاق که برام افتاد ترجیح دادم پنهانش کنم... ترجیح دادم فراموشش کنم...
- پنهانش کردم... فراموشش کردم ... ولی تنها شدم... خنده هام بی رنگ شد... نگاهم سرد شد... یک دگرگونی بود ولی من باهاش کنار اومدم... دیگه چال گونه ام دیده نشد... دیگه خنده های از ته دلم شنیده نشد... بقیه هم با این موضوع کنار اومدن... فکر کردند این تغییرات مقتضی سن من میتونه باشه... شیده رو قبول کردند حتی بدون اون خنده ها... تنها کسی که نتونست باورم کنه و هنوزم این تغییرات رو باور نداره سیناست...
امیر-شیده...؟
نگاهم تار شده بود... پلک زدم و با پاک کردن اون دو قطره اشک که با سماجتِ تمام خودشون رو پایین رسونده بودند به سمتش چرخیدم...
-بله...؟
امیر-شیده کوچولو برگشته...؟
-وقتی که تصمیم گرفتم درس بخونم ، حتی با مخالفت آقا جون... وقتی روبروش ایستادم و گفتم قبول شدم ، حتی با اون همه اخمی که آقا جون داشت... وقتی شرطش رو قبول کردم اونم زمانی که به خودم قول داده بودم ازدواج نکنم ... وقتی که با بچه ها مشغول بررسی کیس های احتمالی شدم ، اونم در حالی که میدونستم چقدر این کارم مسخره و خطرناکه... وقتی با دیدگاه بی منطق آقا جون مواجه شدم ، توی تمام اون لحظه بودنش رو حس کردم و به خاطر همون بودن بود که قدرت گرفتم... قدرت گرفتم تا تصمیم بگیرم و جلو برم... قدرت گرفتم تا مقاومت کنم و کم نیارم... بودنش برام یک انرژی زیادی دربرداشته و داره...
امیر-پشیمونی...؟
خیره بهش پرسیدم
-از چی...؟
نگاهش سیاه بود ، فقط سیاه...! برعکس همیشه که میشد از نگاهش حداقل حس اون لحظه اش رو خوند و فهمید شادِ یا غمگین ، خشم داره یا بی تفاوتِ... این بار فقط رنگِ سیاه رو میدیدم...
امیر-از ازدواج...؟؟؟
فکرهای توی ذهنم داشت پررنگ تر و پر صدا تر خودش رو به رخ میکشید... پشیمون بودم...؟؟؟ هرگز... یعنی عمرا اگه پشیمون بشم از داشتنش... از بودنش... از حسش... از گرماش... من حتی از فکر به نداشتنش هم میترسیدم... حتی از فکر به نبودنش هم تنم به لرزه می افته ، حالا پشیمون باشم...؟
-شاید اون روز که تصمیم گرفتم شرط بابا رو عملی کنم هرگز فکر نمیکردم که زندگیم اینجوری بشه...
امیر-یعنی چه جوری...؟
-اوایل فکر میکردم کسی پیدا نمیشه که با شرطم موافقت کنه ، ولی تو اومدی... با همون شرط... با همون اعتراضی که من داشتم ولی به یک شکل دیگه و در مقابل یک خواسته ی بی منطقِ دیگه... بعدش هم ترس از بودن کنارِ کسی که نمیشناسمش به زندگیم رنگ و رو داد ، البته اون ترس یک جورایی رنگ و روی زندگیم رو سفید کرد... ولی زمانی که روزها رو با هم شروع کردیم فهمیدم از اون که فکر میکردم خوش شانس ترم... من یک زندگی آروم دارم ، یک همراه که فهمیدم میتونم بهش تکیه کنم ، یک دوست که میتونم بدترین لحظاتِ زندگیم رو براش بگم بدون اینکه ذره ای تردید کنم... من به خاطر همه ی این ها ازت ممنونم و بهت مدیونم...
هنوزم بهش خیره بودم... نگاهش رنگ گرفته بود... ولی نه اون رنگی که من بتونم بخونمش... از همون نگاههای ناخوانا بود که باید برای خوندش خودم رو میکشتم ولی اخر سر هم نتیجه ای نصیبم نمیشد...
امیر-مثل اینکه میخوان برای صبحانه توقف کنند...
روی صندلی جا به جا شدم و به جلو خیره... ماشین شروین جلوی ما بود و داشت برای ایستادن چراغ میداد ...


دوستت دارم.... دوستت دارم...دوستت دارم...
قبل از تمام شدن اهنگ دکمه ی تکرار رو زدم و دوباره سرم رو روی فرمان برگردوندم... نگاهم تار بود ولی نمیخواستم بشکنم... یعنی الان وقتش نبود که خودم رو خالی کنم... خالی کنم از هر چیزی که برام سیاه بود و نفرت آور... خالی کنم از هر چیزی که دلم رو به درد آورده و صدام رو بغض دار کرده بود... خالی کنم از هر چیزی که این حال و روز رو برام درست کرده بود... خالی کنم از هر چیزی که باعث لرزش دستهام شده و غرورم رو له کرده بود...
اینقدر دنبال قورت دادن اون بغضِ لعنتی بودم که دهانم خشک شده بود و پاهای ناتوانم یاری حرکت نداشت... هیچ وقت این حالت رو حس نکرده بودم ، حتی وقتی که اون روزها شهرام رو تعقیب کردم... هیچ وقت این همه ناتوان نشده بودم حتی وقتی که اون خونه ی دوست داشتنی قداستش رو برام از دست داد... هیچ وقت این همه تنها نبودم ... هیچ وقت این همه بی کسی رو تجربه نکرده بودم... هیچ وقت از بابا یک سیلی واقعی نخورده بودم... هیچ وقت مامان نگاه ازم نگرفته بود... هیچ وقت باعثِ تر شدن چشمای عزیز جون نشده بودم... هیچ وقت شروین رو این همه آروم و بی تفاوت ندیده بودم... هیچ وقت... هیچ وقت... هیچ وقت سهراب چهره ازم نگرفته بود و هیچ وقت شهرام رو اینقدر خوشحال و راضی ندیده بودم...
با تو شروع شد همه چی ... دنیام به هم ریخت ...
(" خانم محترم حواستون کجاست؟ " توی لباس رسمی واقعا میدرخشید... ولی توی همون نگاه و برخورد اول اونقدر حرصم رو درآورده بود که لقبِ بی ادب رو بهش نسبت بدم... با اون لطفا گفتنش...! ولی من کسی نبودم که کم بیارم و عقب نشینی کنم... حتی فکر به اون لحظه ها هم پر از لذت بود... هر چند که برای چند روزی اون حادثه و برخورد رو فراموش کرده بودم...)
وقتی که چشماتو دیدم ... یهو دلم ریخت...
(" یک سیاهی مطلق...یک سیاهی عمیق که داشتم توش غرق میشدم...یک سیاهی آشنا...! " اون رنگِ دوست داشتنی ، اون پوزخند مذخرف و اون حرصِ توی صداش ... الان و این لحظه همه و همه برام شده رویا... برام شده غیر قابل دسترس... برام شده یک حقیقتِ دور... دلم برای اون خنده های مهربون... برای اون محبت های بی حد و مرز... برای اون نفس های گرم... برای اون وجود دوست داشتنی... برای اون صدای آسمونی... برای اون مردِ زندگی... تنگه... خیلی تنگ...!
اونقدر که حس ماهیِ دور از آب رو دارم... دارم جون میدم ولی به روی خودم نمیارم... دارم از این دوری بی طاقت میشم ولی سکوت کردم... دارم تمام حس های خواسته و ناخواسته ام رو سرکوب میکنم چون حرکتی ندیدم... چون واکنشی نداشت... چون در مقابل همه ی اون چیزی که برام رخ داد ، فقط سکوت کرد... فقط سکوت... آره دلم لرزید... شاید از همون اولین باری که دیدمش ... شیده ی وجودِ من خیلی وقت بود که به کسی اهمیت نمیداد... برای کسی لقب نمیذاشت... به غیر از کسایی که میشناخت سر به سر کسی نمیذاشت... شیده ی من خیلی وقت بود که قید آشنایی با کسی رو زده بود ولی اون روز... اون روز دوست داشت کل کل کنه... دوست داشت جواب پس بده... درسته که دوست نداشت کوتاه بیاد ولی مثل همیشه نبود... همیشه یعنی اون دو سال اخیر... اون دو سال تنهایی... اون دو سال دوری از خنده و شادی حقیقی...)
با تو شروع شد عاشقیم ... با تو شروع شد رویاهام ...
("چند لحظه بیشتر نبود ولی انگار یک عمر گذشت...برای شیده ای که خیلی وقت بود احساس رو از زندگیش حذف کرده بود ، این حالت ها خیلی آزار دهنده بود...میترسیدم از مهم شدن کسی...میترسیدم از بد قول شدن مقابل شیده کوچولو...میترسیدم از احساسی شدن...میترسیدم از گرم شدن...از بی عقل شدن...از کور شدن...از...از...از عاشق شدن..."
شب عروسی ترس های زیادی داشتم که همه شون به حقیقت تبدیل شد... احساس به زندگیم برگشت... با اون احساس شکوفا شدم... جون گرفتم... نفس کشیدم... گرم شدم... مهم شد برام... مهم شد برام کسی که یک روزی بهش لقب بی ادب داده بودم و چند روز بعدش هم به خاطر اینکه بدون توجه به حرفام جواب مثبت گرفته اش رو اعلام کرده بود... مهم شد برام کسی که تونست اون دیوارِ یخی دورم رو آب کنه... مهم شد برام کسی که تونست با یکبار لمسش تمام وجودم رو به آتیش بکشه... درسته که جلوی شیده کوچولو بد قول شدم ولی اون اینقدر محبت بهم تزریق کرد که خودِ شیده کوچولو هم باهاش راه اومد... باهاش کنار اومد... باهاش موافقت کرد... اون دفعه دلم کار دستم داد... اینبار عقلم... و دوست داشتن وارد زندگیم شد...وارد تک تکِ لحظاتم شد... دوباره اون حس خاص رو لمس کردم و باهاش خُو گرفتم... اینبار وجودی رو پیدا کردم که پر از اطمینان بود...پر از مهربونی... و اعتماد کردم ... و به خودم اعتراف که دوستش دارم... دوستش دارم... دوستش دارم)
نگاه من به زندگی ... با تو عوض شدش برام ...
(دل نگرانی برای دیگری رو کنارش درک کردم... عزیز شدن دیگری...ارجح شدن یکی دیگه به خودم....
حالا همه چیز رو برای اون میخواستم... تمام آرامش دنیا رو برای کسی میخواستم که آرومم کرده بود.... تمام محبت دنیا رو برای کسی میخواستم که با اون مهربونی بی حد و مرزش من رو اشباع کرده بود... )
نپرس چرا...؟ نپرس چطور ...؟
نمیتونم ، برات بهونه بیارم ...
اما فقط بهت میگم ...
دوستت دارم ... دوستت دارم... دوستت دارم
(نتونستم بگم... یعنی نذاشتن که بگم...! نگاهم گفت ولی لبهام به هم دوخته شده بود... یعنی به هم دوختنشون... اتفاق اونقدر یکدفعه ای بود که حتی وقت نکردم بگم که بزرگترین گنجم رو کنار امیر حسام جا گذاشتم... که نداشتن بگم که اون گنج به اندازه ی نداشتن امیر حسام برام مهم نیست... که بعد از امیر حسام نمیخوام که داشته باشمش... سکوتش رو درک نکردم ولی بهش حق دادم که انتخاب کنه... که بین بودن و نبودن من اون تفاوت قائل بشه... که اون حکم بده و من اجرا کنم...ولی حالا توی این همه تنهایی ، تنهاترین چیزی که باعث میشه راه نفسم بسته نشه اعتراف کردنِ... اعتراف کنم که دوستش دارم... دوستش دارم... تا بی نهایت دوستش دارم... تا همیشه... تا وقتی که شیده ی وجودم نفس میکشه ، عشقش همراهمه...)
نپرس چرا...؟ نپرس چطور ...؟
نمیتونم ، برات بهونه بیارم ...
اما فقط بهت میگم ...
دوستت دارم...دوستت دارم ....دوستت دارم ...
یه نیم نگاهت کافی بود... دنیامو زیر و رو کنه ...
مگه دله من میتونه ... بهتر از عشقت چیزی آرزو کنه ...
(حالا تنها آرزوم ، دیدن دوباره اشِ ... داشتنش دوباره اشِ ... لمس دوباره اشِ...!!!
نمیخوام بدون وجودش روزهام رو بگذرونم... نمیخوام نداشتنش عادتِ تنهاییم بشه... نمیخوام به رفتن فکر کنم ، در حالی که ندارمش... نمیخوام...)
بی خوابی سر وقتم اومد ... نبضم از اون لحظه فقط به خاطر تو بود میزد ...
(حالا فقط به خاطر اون زندگی میکنم... به خاطر اون روزی که بیاد و تنهاییم رو پر کنه... بیاد بهم ثابت کنه اون حرفها فقط حرف نبوده... بیاد در عمل نشون بده که من اون نگاه رو اشتباه معنی نکردم... من اشتباه اون همه راز رو نخوندم...بیاد و بگه که دیگه نگاهش خوانا شده ، حداقل برای من...)
نپرس چرا ...؟ نپرس چطور ...؟
نمیتونم ، برات بهونه بیارم ...
اما فقط بهت میگم ...
دوستت دارم ...دوستت دارم... دوستت دارم ...
نپرس چرا...؟ نپرس چطور ...؟
نمیتونم ، برات بهونه بیارم ...
اما فقط بهت میگم ...
دوستت دارم.... دوستت دارم...دوستت دارم
همراه با شنیدن آخرین دوستت دارم صدای اون سیلی پررنگ تر شد ... شادی و غمِ اون نگاه ها برام واضح تداعی شد ولی من هنوز منتظر شکستن اون سکوت بودم ...!!!
***
امیر-شیده ... شیده جان ... شیده خانومی...
داشت همین طور پشت سر هم صدام میکرد... نه به گوش من و نه به دهان خودش استراحت نمیداد ولی من اینقدر خوابم می اومد که عمری اگه بیدار میشدم ... بعد از اینکه چند باری صدام کرد انگار خسته شد و بی خیال... ولی با نشستن دستی روی بازوم تکونی خوردم و توی جام یکم جا به جا شدم ... دستم رو بلند ودورِ گردنش بند کرد ... توی همون هپروتِِ خواب و بیداری منتظر حرکت بعدی بودم که یکدفعه از جا کنده شدم ... یک کوچولو ترسیدم ولی با حسِ اون گرمای دوست داشتنی خودم رو توی بغلش شل کردم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم ...
امیر-سهراب اون ساک دستی ما رو بیار ، ترتیب بقیه اش رو خودم میدم...
سهراب-برو اینقدر حرف نزن ، دو تاشون رو میارم ... برو تا بیمارستان و اتاق عمل لازم نشدی ...
سهراب میخندید ولی امیر حسام بدون توجه بهش در حینی که داشت میچرخید کوتاه گفت:
امیر-چرت نگو ...
همراه با همین لطفِ کوتاه ، که باعث شد یک لبخندِ کمرنگ روی لبم بشینه حلقه ی دستاش رو تنگ تر کرد و راه افتاد ...
خمیازه ای کشیدم و خیلی آرومی گفتم:-امیر حسام من رو بذار زمین...
فقط ایستاد...
امیر-بیداری کوچولو...؟
لای چشمام رو باز کردم و همراه با سری که تکون میدادم گفتم:
-اون خروس بی محل که از قضا مهندس هم تشریف داره مگه گذاشت آرامش داشته باشم...
لبخندی زد و آروم تر از من گفت:-پس بگیر بخواب بذار من هم به کار و زندگیم برسم...
حسی که توی وجودم پیچید اینقدر بی نظیر بود که ضربانم اوج گرفت ... لذت تمام وجودم رو در برگرفته و من رو آروم کرده بود... انگار به دهنم مهر زدن... نمیتونستم جوابی بهش بدم... خیره ی اون نگاهِ لبریز ، چشمامُ روی هم گذاشتم و سرم رو توی سینه اش فرو کردم...
***
آتو-شیده بلند شو دیگه... یعنی هر وقت ما اومدیم شمال تو فقط خوابت رو با خودت اوردی...
روی تخت چرخیدم و به سمت دیگه اش رفتم ، اینجوری حداقل از دست و پای هرز اتوسا در امان می موندم...
آتو-پاشو دیگه... نمیدونی مکس چه غوغایی راه انداخته بود وقتی دید همه اومدن ، همه اش دنبال تو میگشت...
با نشیدن اسمش لبخندی روی لبم نشست و هوشیاریم بیشتر شد...منم دلم براش تنگ شده بود ، اونم خیلی زیاد... لای چشمام رو باز کردم و چرخیدم...
آتو-چه عجب بالاخره دلت اومد اون چشما رو باز کنی...؟
-کم گیر بده اتو... اومدیم استراحت ، اگه گذاشتی یک نفس راحت بکشم...
آتو-زشته به خدا ، همه استراحت کردند ولی فقط یکی دو ساعت... تو مثل خرس گرفتی خوابیدی ، امیر حسم هم نمیذاره کسی به اتاق نزدیک بشه مبادا خاطر مبارک رو مکدر کنه...
سری برای حرفاش تکون دادم و از جا بلند شدم....
-الان خیالت راحت شد ، بیدارِ بیدارم...
آتو-تا یک آبی به دست و صورتت نزنی خیال من راحت نمیشه...
لبخند تمام صورتم رو پر کرده بود... یاد چند سال پیش افتادم که اومده بودیم شمال ، صبح وقتی اتو اومد من رو بلند کنه فقط صدام کرد و رفت تا بقیه رو صدا کنه... وقتی از اتاق خارج شد من دوباره روی تخت ولو شدم و به خاطر اینکه تعدادِ مهمونامون زیاد بود و نبودن من به چشم نیومد ، موفق شدم تا ظهر بخوابم...
-باشه ، امیر حسام کجاست...؟
آتو-به قول خودش رفته یکم با مکس سر و کله بزنه شاید اینبار ارزون فروخته نشه...
یادِ دفعه ی قبل افتادم و بهش حق دادم... کنجکاو بودم ببینم مکس هنوز من رو یادش مونده یا نه...؟
-به نظرت مکس من رو یادش مونده...؟
آتو-ما رو که یادش بود ، مخصوصا سهراب رو... همچین بهش چپکی نگاه میکرد که من به جای سهراب خودم رو خیس کردم...
-آتوســـــــــا...
آتو-کوفت... مگه دروغ میگم...؟ اصلا به نظر من حیوون جماعت کینه ای تشریف داره...
-چرت نگو...
آتو-واقعیته ، راستی شروین دمپایی هار و داد بهم گذاشتم کنار کمد...
-دستت درد نکنه ، برو منم زود میام...
آتو-دیر نکنی ها...
چشمامُ روی هم گذاشتم و اتوسا رو راهی کردم... دوش گرفتنم نیم ساعتی طول کشید ولی عوضش کلی چسبید و خواب رو از سرم پروند... عزیز جون راست میگه که خواب ، خواب میاره...


سهراب-چه عجب خانم بالاخره از اتاق دل کَند...؟
سری تکون دادم و در حالی که برای بی ادب بودنش افسوس میخوردم گفتم:
-سلام...
ابرویی بالا انداخت ودر حالی که با شیطنت میخندید بی خیال سوالِ قبلی شد و جوابِ سلامم رو داد
سهراب-علیک سلام خانم...
شروین-چشممون به جمالِ خواهری روشن...
سینا-ساعت خواب فسقلی...
سه نفری روبروی تلویزیون نشسته بودند و یک فوتبال قدیمی که داشت پخش میشد رو میدیدند... یعنی به اینا میگن نمونه ی بارز مرد ایرانی...! ( بعضی وقتها خودمم هم دست کمی از این مردهای ایرونی ندارم ولی الان خیلی دختر خوبی شدم...)
لبخندی زدم و در حالی که داشتم به سمت اشپزخونه میرفتم بلند گفتم:
-اگه فکر کردید من با حرفاتون از زیاد خوابیدن خجالت میکشم کاملا در اشتباهید... بهتره به کار خودتون برسید و اجازه بدید منم به کارم برسم...
سهراب-اون که صد در صد همه خبر دارند که شما خدای پررویی تشریف داری ، حالا اونجا میری دنبال کار ...؟؟
جلوی در ایستادم و به سمتش برگشتم ، با نگاهی که میگفت یعنی خودت نمیدونی میخوام چیکار کنم گفتم:
-معلوم نیست میخوام چیکار کنم...؟
سینا-سهراب ولش کن بذار بره الانه که ضعف کنه ، از صبح هیچی نخورده فسقلی ...
لبخندی به سینا زدم و وارد آشپزخونه شدم... دَر یخچال رو کامل باز کردم و روبروش قرار گرفتم... همه چیز خریده بودند...
از توی ظرف چند تا حلقه کالباس برداشتم و شیشه ی خیارشورُ روی کابینتِ کنارِ یخچال گذاشتم... سس سفید و قرمز رو هم بیرون آوردم و با برداشتن یک دلستر استوایی رضایت به بستن در یخچال دادم... شانس اوردم که مامان این نزدیکی ها نبود واگرنه به خاطر این همه طول دادن حسابم رسیده بود اساسی...
جا نونی کنارِ گاز بود و از اونجایی که امروز شانس هم گفته بود نون ساندویچی هم خریده بودند... همه ی وسایل رو توی سینی گذاشتم و از آشپزخونه زدم بیرون... حوصله ی تنها نشستن و غذا خوردن رو نداشتم...
صدای دخترها از تراس روبروی ساختمون می اومد ، به سمت در حرکت کردم ولی قبل از اینکه بهش برسم دَر باز شد و امیر حسام وارد... لبخندی به چهره ی خیس از آبش زدم و گفتم:
-چیکار کردی با خودت ...؟
لبخندم رو جواب داد و در حالی که به سمتم می اومد گفت:-با مکس آب بازی میکردیم...
خنده ام گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم و جدی جواب دادم...
-بچه شدی امیر حسام ...؟
چشمکی حواله ام کرد و در حالی که یک برش از کالباس رو توی دهنش میذاشت گفت:
امیر-اوهوم ، کی بیدارت کرد...؟
-آتوسا...
امیر-پس بالاخره موفق شد ...؟؟؟
سری تکون دادم و بی خیال بیرون رفتن شدم... به سمت کاناپه های روبروی تلویزیون رفتم و نشستم... همراهم اومد ولی کنارم ایستاده بود...
-برو موهات رو خشک کن ، باد میزنه سرما میخوری...
روی کاناپه ولو شد و با لحنی که من رو بی نهایت یاد پرهام می انداخت و لب و لوچه ای که حسابی آویزون شده بود گفت:
امیر-گشنمه...
خنده ام گرفت... انگار نه انگار که سن و سالی ازش گذشته... در حالی که داشتم لقمه درست میکردم پرسیدم
-مگه ناهار نخوردی...؟
ابرویی بالا انداخت و با یک حرکت ساندویچ رو از دستم گرفت و سس رو از توی سینی برداشت...
-تو هم خواب بودی...؟
دهنش پر بود ، دوباره ابروش رو بالا انداخت و یک گاز دیگه به ساندویچش زد... نگاهم فقط به صورتِ خندان و موهای خیسش بود که روی پیشونیش ریخته بود...
-آروم تر بخور ، دل درد میشی...
اشاره ای به لقمه ی توی دستم کرد و در حالی که داشت لقمه ی خودش رو قورت میداد گفت:-خودت هم بخور از صبح هیچی نخوردی...
سری تکون دادم و یک گازِ کوچیک به ساندویچم زدم...
-پسرا کجا رفتن...؟
امیر-من که اومدم داخل ، داشتند میرفتن سمتِ آلاچیق ، خانم ها توی تراس نشستن ، بابا و حاجی و عموت هم رفتن قدم بزنند و شهرام خان هم باید هنوز پیش مکس باشه ....
نه پسری ما اگه میخواست میتونست استخدام بی بی سی بشه ، گفتم پسرا کجان تا فیها خالدون کارهای آدمهای خونه رو توضیح داد...
-بازم درست کنم برات...؟
در حالی که داشت دلستر من رو بالا میکشید ، سری به علامت مثبت تکون داد و من رو مشغول کرد...
***
تینا اشاره ای به صندلیِ خالی کنارش کرد و گفت:-بیا اینجا بشین شیده...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-نـــــــوچ...
چشم غره ای بهم رفت و با غیظ گفت:-پس کجا میخوای بری...؟
با نیشی که گوش تا گوش باز بود گفتم:-میخوام برم دیدن مکس...
آتو ادای مسخره ای از خودش درآورد و با لحنِ حرص درآری گفت:-وای مامانم اینا...
بی خیالش شدم... لبخندی زدم ، از کنارشون رد شدم و به سمت درختها حرکت کردم ولی هنوز چند قدم دور نشده بودم که سینا صدام کرد...
سینا-شیده....شیده...
برگشتم و منتظر شدم تا خودش رو برسونه ، وقتی بهم رسید نفس نفس میزد...
-جانم...؟؟
سینا-کجا میری...؟
-میرم پیش مکس ، چطور...؟
سوال یک کلمه ای من رو بی خیال شد و در حالی که داشت ازم جلو میزد گفت:
سینا-همراهت میام...
سری تکون دادم و با لبخند گفتم:-هر جور راحتی پسر خاله...
سینا-اینجوری راحتم دختر خاله...!
لبخندم پررنگ تر شد...
سینا-غذا خوردی...؟
-آره ساندویچ خوردم...
سینا-کاش امیر حسام هم صدا میکردی ، ناهار چیزی نخورد...
-خودش سرِ قسمت رسید ، نگرانش نباش ...
سینا-پس مادر زنش عجیب دوستش داره ...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:-چه جورم ، راستی مینا رو توی حیاط ندیدم...
سینا-بالا تو اتاق داره ستاره رو میخوابونه ، لونه اش کجاست...؟
درخت بعدی رو که رد کردیم اتاقک مشخص شد ، با دست نشونش دادم و گفتم:-اونجاست...
صدای مکس رو از همون جا هم میشد شنید...
-با سگ ها که مشکلی نداری...؟
سینا-من که نه ، ولی مثل اینکه سهراب زیاد باهاش مشکل داره...؟
-نمیدونم چرا ولی دفعه ی قبل هم زیاد به مکس نزدیک نمیشد ...
چند قدمِ باقی مانده رو تند تر برداشتم و قفلِ اتاقک رو باز کردم...
-مکس ، کجایی ...؟
صداش بلند شد... از توی خونه اش که داخل اتاقک بود بیرون اومد و با سرعت اومد روبروم... جلوش زانو زدم و با دو تا دست صورتِ بزرگ و مشکی رنگش رو قاب گرفتم...
-خوبی پسری...؟ دلم برات تنگ شده بود...
به عادت همون موقعش سرش رو به دستم مالید و از خودش صداهای آرومی درآورد...
دستم لا به لای موهای گردنش رفت و به زنجیر رسید... زنجیر رو امتداد دادم و پلاک رو مابین انگشتام گرفتم...
سینا-گردنبند توئه شیده...؟
همون طور که سرِ مکس توی بغلم بود به سمت سینا چرخیدم و سری تکون دادم...
-اوهوم...
اشاره ای به مکس کرد و گفت:
سینا-خیلی خوشگله...
-و خیلی مهربون...
سینا-بریم بیرون...؟
از جام بلند شدم و قلاده رو از میخی که به دیوار بود جدا کردم... مکس دنبالم اومده بود ، همون جا دولا شدم و قلاده رو بستم...
-بریم...
به عادت اون دفعه دورم میچرخید و منم به خاطر اینکه کله پا نشم همراهیش میکردم...
-مکس آروم باش...
ازم فاصله گرفته بود و میخواست قلاده اش رو رها کنم...
-مکس اگه قلاده رو ول کنم آتوسا نابودم میکنه...
صداش بلند و باعث خنده ام شد... اونم خوب میدونست که آتو باهاش جور نیست...
وارد محوطه شدیم و سهراب با صدای بلند مخاطب قرارم داد
سهراب-باز تو رفتی این غولِ بی شاخ و دم رو بیرون آوردی ...؟
ابرویی بالا انداختم و با لبخند گفتم:-این اسم داره آقای مهندس ...
سهراب-مهندس و کوفت ...
بابا-شیده بابا جان قلاده اش رو ول نکنی ها ...
با شنیدن صدای آقا جون به سمتِ در برگشتم ... سه نفری جلوی در وایستاده بودند و به ما نگاه میکردند...
-سلام آقا جون ، چشم ...
بابا-چشمت بی بلا بابا جان ...
دستایی دورم حلقه و باعث شد نگاه از بابا بگیرم... امیر حسام بود که کنارم ایستاده بود و در حالی که یکم خم شده بود سر مکس رو نوازش میکرد ... خیلی آروم جوری که فقط من میشنیدم گفت:
امیر-باز سرت به بازی با خانوم من گرم شد ، من رو فراموش کردی پسر...
-حسود هرگز نیاسود...
نگاه از مکس گرفت و همون طور که داشت جوابم رو میداد قلاده رو از دستم خارج کرد...
امیر-بنده حسود نیستم خانوم خانوما ، شما هم بهتره بری پیش دخترا...
لبام رو جمع و در حالی که داشتم مظلوم نگاهش میکردم گفتم:-میخوام با مکس بازی کنم...
ابروش رو یکبار بالا انداخت ولی خیلی جدی گفت:-الان وقتش نیست شیده جان ...
بعد از گفتن این حرف نگاهش برگشت سمت آلاچیق و منم راهِ نگاهش رو دنبال کردم... شهرام کنار شروین نشسته بود و شاهد حرفا و حرکات ما... لعنت به این مزاحم که خوب بلدِ گند بزنه به لحظه های من... کوتاه اومدم و بدون حرفِ اضافه از پله ها بالا رفتم...
***
سهراب-ظهر شد بابا نمیریم...؟
سینا-پس شهرام کجاست...؟
شروین-گفت با آقا جون کار داره ، خودش بعدا راه می افته... منم راه رو بهش نشون دادم...
نگاهم به شروین بود ولی تمام فکرم رو کارِ شهرام به خودش مشغول کرده بود... یعنی با آقا جون چیکار داره...؟
تانی-تینا یکبار دیگه برو آتو رو صدا کن ، شاید بهتر شده باشه و همراهمون بیاد....
با شنیدن حرفِ تانی یادِ اتفاقات صبح افتادم...
-آتو بلند شو که باید حرکت کنیم...
یک دست لباس اضافه توی کوله ام گذاشتم و با برداشتن کلاه دوباره به سمت تخت برگشتم...
-بلند شو دیگه... تو که اینقدر تنبل نبودی...
اتو- دلم درد میاد حوصله ی بیرون اومدن ندارم...
-وا مگه میشه تو نباشی...؟
روی تخت چرخید و پشت به من کرد... صداش آروم شده بود ولی شنیدم که گفت:
آتو-خوبم میشه ، حالِ بیرون اومدن ندارم شیده ، دست از سرم بردار ... بیام بدتر به گردش شما هم گند میزنم...
-آتوســـــــا...
با صدای بلند من برگشت... نگاهش مثل همیشه نبود...انگار یک واقعیتی توی نگاهش بود که قادر به درکش نبودم... حلقه ی اشکی که چشمش رو احاطه کرده بود یک معصومیت خاصی رو به چهره اش داده بود... هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش ، ترسِ توی نگاهش برام مشخص بود ولی ترس از چی...؟ حرفی نمیزد و بعد از یک دنیا کل کل من رو از اتاق بیرون کرد و خیلی صریح اعلام کرد که حالش خوب نیست و نمیتونه همراهمون بیاد...
-نمیاد تانی ، خیلی بهش اصرار کردم ولی آخرش چی شد...؟
به جای تانیا صدای سهراب بلند شد...
سهراب-از دیشب تا حالا خیلی توی خودشه ، سرِ میز شام هم اصلا هیچی نخورد...
شونه ای بالا انداختم و سر درآوردن از کارش رو به بعد از برگشتنمون موکول کردم...
روزِ بی نظیری بود... نبود شهرام کمک کرد که یک عالمه با مکس بازی کنم... سر به سر بچه ها بذارم... اب بازی کنم... امیر حسام رو از سر تا پا خیسِ آب کنم و هر چی دلم خواست بلند بخندم... نمیدونستم قراره چه اتفاقایی در آینده ی دور یا نزدیک بیفته ولی اون لحظات برام خاطره شد چون حسابی خوش گذروندم ... البته نبود اتو یکم اعصابم رو خورد کرده بود ولی نمیدونستم چرا شیده کوچولوی وجودم اصرار داشت که امروز رو بی کم و کاستی تموم کنه... اونقدر انرژی داشتم که خستگی رو درک نمیکردم... که دل نگرانی چند ساعت پیش درباره ی شهرام برام دود شد بود... که ترس از آینده برام کمرنگ شده بود... شیده کوچولو برام سنگ تموم گذاشت ، انگار اون میدونست بعد از امروز تا یک مدت نامعلوم نمیتونم بخندم... نمیتونم بپر بپر کنم و بقیه رو سرِ کار بذارم... دیگه نمیتونم کنارِ بقیه لحظه ای رو با آسودگی طی کنم ... انگار میدونست که عمر این خنده ها کوتاهه... خیلی کوتاه... اونقدر کوتاه که وقتی بهش برگردی هیچی ازش به یاد نداری جز یک خاطره ی گنگ که میون تلخی های زندگیت یک طعم گس رو باعث شده ... یک طعم گس که مزه اش از هزار تا تلخی بدتر و آزار دهنده تره... اونقدر آزار دهنده که اشک رو به چشمت بیاره و وجودت رو به اتیش بکشونه ...!!!


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 793
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,138
  • بازدید ماه : 27,019
  • بازدید سال : 177,118
  • بازدید کلی : 11,674,258