close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت هفدهم
loading...

رمان فا

امیر-شیده کوله ات رو نمیخوای...؟ دیگه داشتم از خستگی بیهوش میشدم... کل روز رو این ور اون ور رفتم و بی توجه به ذُق ذُق پاهام حرکت کردم ولی حالا که…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت هفدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2901 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:44 نظرات ()

امیر-شیده کوله ات رو نمیخوای...؟
دیگه داشتم از خستگی بیهوش میشدم... کل روز رو این ور اون ور رفتم و بی توجه به ذُق ذُق پاهام حرکت کردم ولی حالا که خونه رو جلوی چشمام داشتم تازه خستگی یادم اومده بود... تازه داشتم به یاد می آوردم که من کل روز رو یک جا نشستم حتی ناهار رو هم ایستاده روبروی اون آبشار خوردم...یعنی اخرِ ناتوانی قرار داشتم اون لحظه... لبام ناخودآگاه جمع شد و آروم گفتم:
-چرا میخوامش ولی حال برگشتن ندارم امیر حسام .......................................................

خنده اش گرفته بود ولی کنترلش کرد ، سری تکون داد و بعد از بستنِ در ماشین با دو قدم بلند خودش رو به من رسوند...
امیر-هی بهت گفتم دو دقیقه آروم بگیر به خاطر همین بود ، جون نداری دو قدمِ باقی مونده رو بری...
یکم اخم هام رو توی هم کشیدم و جواب دادم
-غر نزن امیر حسام ، عوضش کلی خوش گذروندم...
دوباره سرش رو تکون داد و بهم نزدیک شد... دستش رو دورِ بازوم حلقه کرد و من رو به سمت خودش کشوند ، یعنی فقط منتظر یک همچین موقعیتی بودم تا خودم رو از شر راه رفتن خلاص کنم... خودم رو توی آغوشش ول کردم و همراه با فرود اومدن سرم روی سینه اش چشمام رو بستم...
امیر- الان فقط یک دوش حسابی نیاز داری ، بعدش خود به خود بیهوش میشی...
چشمام رو باز نکردم ولی با صدای ترسانی گفتم:
-نه... حالِ دوش گرفتن ندارم ، فقط میخوام بخوابم...
با اونکه صورتش رو نمیدیدم ولی میدونستم که داره لبخند میزنه... ارتعاشی که از سینه اش به صورتم منتقل میشد اونقدر واضح بود که بدونم داره به حرف و تنبلی من میخنده... البته حق داشت چون با پاهای خودم رفتم ولی الان عین یک جنازه داشتم برمی گشتم ...
امیر-فعلا باید ببرمت توی اتاق ، بعدش هر کاری دلت بخواد میتونی انجام بدی...
پله ها رو با همون چشم بسته بالا رفتم ... واردِ ساختمون شدیم ولی سکوت توی خونه برام عجیب بود... بچه ها وقتی وارد میشدند یک عالمه سر و صدا داشتند ولی حالا جز صدای نفس کشیدن های آروم و قان قان کردن بی اختیار ستاره دیگه کسی حرف نمیزد... دیگه کسی نمیخندید... فضای سنگینِ سالن باعث شد ناخوداگاه چشمام رو باز کردم...
همه توی سالن بودند ولی نگاهشون به یک جهت خیره بود... همه آروم بودند و از ماجرا خبر نداشتند ولی این وسط یکی خیلی عصبانی بود ... یکی خیلی خوشحال بود... یکی ترس تمام وجودش رو برداشته بود... و من بین این همه حس های متضاد مونده بودم چیکار کنم... دلم شور میزد... میدونستم که بعد از اون همه خوش گذرونی یک چیزی باید باعث بشه تا همه ضد حال بخورند ولی نمیتونستم این حالت رو تصور کنم... این جو خارج از تصور من بود...!
نگاهِ همه به آقا جون بود و نگاهِ اون به من ... صورتش به سرخی میزد و دندون هایی که روی هم سابیده میشد فقط میتونست نشون از یک چیزی باشه... از یک چیزی بی نهایت عصبانی بود... ولی این دفعه با تمام دفعه هایی که این حالت رو دیده بودم فرق داشت... اون دفعه که گفتم کنکور قبول شدم هم عصبانی بود ولی هیچ وقت نگاهِ پر از هیبتش رو به سمتم پرتاب نکرده بود... زیر اون نگاهِ بی سابقه داشتم کم می آوردم... خیلی آروم تکیه از امیر حسام گرفتم و صاف ایستاده ولی دستم هنوز بین دستاش بود... به یکم انرژی برای مقابله با این نگاه واقعا نیاز داشتم...
چرخیدم سمت مامان ولی نگاهش با من نبود... نگاهش هر جا میچرخید ولی به من ختم نمیشد... عجیب بود... ! حتی اون وقتی که با بابا مخالفت کرده بودم هم پشتم بود... ازم حمایت کرده بود ولی حالا... حالایی که نمیدونستم ماجرا از چه قراره نگاهم نمیکرد... نگاهِ گنگش رو رها کردم و به عزیز جون رسیدم... اشک توی چشماش حلقه زده بود و فقط به من خیره بود... نگاهش حرف داشت.. .یک دنیا گله داشت ولی کنار این همه حرف و گله ، مهربون بود ... مثل همیشه...
با یک لبخند که شک داشتم اصلا بهش شبیه باشه به راهِ نگاهم رفتم... بعدی سینا بود... سهراب کنارش ایستاده بود...بعد عرفان... پروانه... ستاره کوچولو که بغلِ باباش بود...اتوسا... آتوسا...
هنوزم ترس داشت... ترسی که از صبح درکش نکرده بودم ولی حالا میدیدم که پررنگ تر شده ... بیشتر شده ... واضح تر شده ... دستاش میلرزید و اون با مشت کردن و بهم پیچوندنش میخواست کسی از این واقعیت بویی نبره ... نگاهش که بالا اومد و به من رسید ، بغض کرد ... چند ثانیه بعد نگاهش اشکی شد ... چند دقیقه بعد تمام صورتش پر شد از اشکایی که بی مهبا پایین میریختند و استیصالِ مالکشون رو داد میزدند...
دلم نمی اومد ولی ازش گذشتم و به شهرام که کنارش ایستاده بود رسیدم ... آروم بود ولی شادی نگاهش رو حس میکردم... آروم بود ولی احساسِ رضایتش برام مشهود ... آروم بود و من میدونستم که تمام این تحول کارِ اونه... باعث تمام این سکوت فقط اون میتونه باشه...
قید نگاههای باقی مونده رو زدم ، تمامِ شجاعتم رو جمع کردم و به سمت آقا جون برگشتم ... نگاهم رو که دید ، بیشتر عصبانی شد... با هر قدمی که برمیداشت انگار داشت من رو از زندگیم جدا میکرد ... قدم هاش بلند تر شده بود ... از اون طرف سالن تا این سمت که ما وایستاده بودیم اینقدر زود طی شد که حس کردم آقا جون جلوم ایستاده بود ... بینمون یک قدم فاصله بود و نگاهش میخکوبِ نگاهِ ترسان من...
شیده کوچولوی وجودم به تلاطم افتاده بود... داشت داد میزد...
شیده-این دفعه دیگه چی شده... ؟ ایندفعه دیگه چی از جونم میخواید... ؟ این دفعه دیگه چه خبط و خطایی کردم که لایق این نگاه شدم...؟ این دفعه دیگه کدوم حرفی بوده که باعث شده جلوم جبهه بگیرید...؟ هان...؟ بس نبوده تا حالا هر کاری کردید...؟ بس نبوده تا حالا هر بلایی خواستید سرم آوردید...؟ کم تا حالا خودم رو با شرایطتون وفق دادم...؟ کم تا حالا به سازتون رقصیدم...؟ کم تا حالا به حرفتون بودم...؟ کم تا حالا گذاشتم برام انتخاب کنید...؟ برام تصمیم بگیرید...؟ بهم زور بگید...؟ کم بوده...؟
ولی جوابِ تمام دادهای که توی وجودم شنیدم شد یک سوزش شدید ... شد یک گرمای بی سابقه ... شد یک سیلی نا حق که خورد توی دهن دختر کوچولوی وجودم...
عزیز-رحیــــــــم...
اونقدر قدرتش زیاد بود که دستم از لا به لای انگشتای امیر حسام جدا شد و پرت شدم زمین ... گرمای خون رو توی صورتم حس میکردم ولی دلیل میخواستم ... میخواستم بدونم چی باعث شده که جلوی این همه ادم غرروم له بشه ... باید میدونستم که چی باعث شده که اینجوری سیلی بخورم ... بغض داشت خفه ام میکرد ولی زور و خیره گی من بیشتر بود ... بهش غلبه کردم ... صدای هق هق آتوسا اذیتم میکرد ... نیشتر شده بود برای بغضِ توی گلوم ... سرم رو بلند کردم ، سینا و سهراب چند قدمی جلو کشیده بودند ولی با نگاه من وایستادند ... نگاه ازشون گرفتم و به سمت اتو برگشتم ... با همون نگاهِ عصبانی و توام با درد هم اتو رو خفه کردم هم بغضم رو...
بدون توجه به ادمهایی که با دهان های نیمه باز این صحنه رو نگاه میکردند دستم رو تکیه ی زمین کردم و بلند شدم ... اولین کسی که بهش خیره شدم امیر حسام بود که تمام حواسش متوجه ی حاج بابا بود ... داشت تنبیه میشد ولی از یک نوع دیگه ... اینجا چه خبره... ؟ این جا چی شده ...؟
بی خیالِ امیر حسام شدم و با یک قدمِ بلند جلوی اقا جون قرار گرفتم ... نفس هایی که آروم شده بودند ایندفعه خفه شدند ... عجیب بود براشون ... دختر کوچولوی آروم من داشت فریاد میزد ، نه با دهنش بلکه با حرکاتش ... سرم رو کج کردم و طرف دیگه ی صورتم رو مقابلش قرار دادم ... حرکتی نکرد ، فقط با همون نگاه عصبانی خیره ام بود ... دوباره شیده ی وجودم اتیش گرفت...
شیده-چرا نمیزنی...؟ مگه همین رو نمیخواستی...؟ مگه افتادن من مانع همین نشده بود...؟ مگه همیشه به شوخی نمیگفتی یک سیلی نر و ماده...؟ پس چرا نمیزنی...؟ پس چرا بی حرکت وایستادی...؟ خوب کاملش کن ، من که آروم سر جام وایستادم...
خبری نشد... حرصش بیشتر شده بود ، انگار داشت حرفای نگاهم رو میخوند ولی کاری نمیکرد ... خودم به جاش دست به کار شدم...
دستم رو مشت کردم ، محکم سمت دیگه ی صورتم کوبیدم و با صدایی که خیلی سعی کردم به خاطر احترامِ بزرگتر آروم نگهش دارم گفتم:
-شما که ناحق یکی زدی ، پس چرا کاملش نمیکنی...؟
دستام میلرزید ، به هم گره شون زدم ... هنوزم منتظر بودم ولی جوابش فقط یک کلمه بود...
بابا-ناحق...؟
تمام وجودم داشت میسوخت ... حرفای خودش یادش رفته بود ... خودش یک عالمه درس اخلاق یادم داده بود ولی حالا خودش داشت اونها رو فراموش میکرد ... خودش گفته بود این حرفا رو سر لوحه ی زندگیم قرار بدم ولی حالا خودش همه چیز رو رها کرده بود...
-به این کار نمیگن قصاص قبل از جنایت... ؟ نمیگن یک طرفه به قاضی رفتن و راضی برگشتن...؟ اگه نمیگن ، شما بگید این چی بود...؟ این سیلی پاداش کدوم کارِ خوبی بود که من کردم و بدون دلیل جوابش رو گرفتم ... خودتون بهم گفتید فقط وقتی میتونی بی دلیل به یکی پاداش بدی که کار خوبی کرده باشه ... این پاداش به خاطر کدوم کارِ خوبی بود که کردم بابا...؟ هان...؟ کدوم کار...؟ بگید تا منم بدونم...
بابا-من بهت یاد دادم دروغ بگی...؟ من بهت یاد دادم سرِ بقیه رو شیره بمالی...؟ دیگه بهت چی یاد دادم که خودم ازش خبر ندارم شیده خانم ...؟
من فقط میخواستم بدونم چی شده...؟ چی شده که بابا رو اینقدر عصبانی کرده...؟ چی شده که من رو دروغ گو کرده...؟
-کدوم دروغ...؟ بگید تا منم بدونم... بگید تا منم بفهمم که کجا راه رو اشتباه رفتم ... ؟ بگید تا منم بدونم به خاطر چی دارم تنبیه میشم...؟
بابا- گفتم ازدواج کن ، درست ... گفتم انتخاب با خودت ، درست ... زدم زیرِ حرفم ، درست ... گفتم به امیر جوابِ مثبت بده ، درست... ولی مگه بهت نگفتم با زندگی نساز ...؟ مگه نگفتم زندگیت رو بساز ...؟ مگه بهت نگفتم ارزوی هر پدری خوشبختی بچه هاشه ...؟ مگه نگفتم برات بهترین ها رو میخوام ... ؟ مگه نگفتم خوشبخت باش ...؟ این بود اون خوشبختی شیده ... ؟ این بود اون زندگی که ساختی ...؟ این بود اون چیزهایی که ازت خواستم ...؟ اینکه باهاش توافق کنی که کاری بهم نداشته باشید ...؟ اینکه توافقی عروسی کنید تا هر دو تا خانواده رو ساکت کنید ...؟ این بود جوابم ...؟ این ...
با هر کلمه اش چشمام بیشتر گرد میشد ... با هر کلمه اش بیشتر به پوچی نزدیک میشدم ... با هر کلمه اش بیشتر راه نفسم بسته میشد ... با هر کلمه اش حس میکردم دارم به خط پایان نزدیک میشم .... دارم آب میشم ... دارم کم میارم ... دارم زیر بار این همه هجمه ی منفی له میشم ... از کجا فهمیده بود ...؟ کی بهش گفته بود ...؟ از این موضوع فقط من و امیر حسام خبر داشتیم ... کی از موضوع سر درآورده و قصدِ بدبختیم رو کرده ...؟ خوشبختی بی آینده ی من جلوی چشم کی رو گرفته بود ...؟ کی به داشته های پر ارزش من حسودی کرده بود...؟
-بابا من...
بابا-تو چی...؟ دروغه...؟ بگو دروغه تا باورت کنم ... بگو دروغه تا بزنم توی دهنی که این حرفا رو زده ... بگو دروغه تا بگم دخترِ من این کار رو نکرده ... بگو دروغه شیده ، باورت میکنم... به خداوندی خدا که باورت میکنم...
با حرفاش بغض بیشتر شد ... حرفاش کاری بود ... اونقدر که بتونه اراده ام رو خرد کنه ... اونقدر که اشک رو به چشمم بیاره...
چی میگفتم... ؟ دروغه...؟ دروغ نبود ... عین واقعیت بود ... ولی واقعیتی که تغییر کرده بود ... واقعیتی که من رو عاشق کرده بود ... واقعیتی که امیر حسام رو برام پررنگ کرده بود ... واقعیتی که زندگیم رو ... رویاهام رو ... باورهام رو ...شکل داده بود ... قشنگ کرده بود ... من با توافق واردِ این زندگی شدم ولی با عشق ادامه دادم ... با دوست داشتنِ امیر حسام روزها رو گذروندم ... درسته که به خودش چیزی نگفتم ولی وابسته اش شدم ... دل بسته اش شدم... آره دل بسته شدم... دل دادم ... مهم ترین بخش وجودم رو که ناجور هم شکسته بود دادم تا باشه ... تا حضورش رو حس کنم ... تا گرمای وجودش رو با تمام وجود درک کنم ... میدونستم که با نبودِ اون قسمت از وجودم یک چیزی با ارزش رو از دست دادم ولی امیر حسام برام با ارزش تر بود ... برام مهم تر بود ... مهم شده بود... از خودم مهم تر ... از خودم با ارزش تر ... همیشه فکر میکردم که هر ادمی بیشتر از همه خودش رو دوست داره ... تا قبل از اومدن امیر حسام این واقعیت رو قبول داشتم ولی حالا ... امیر حسامم مهم ترین داشته ی من بود ... امیر حسامم مهم ترین بخش وجودم بود ... بدون اون هیچی نبودم و هیچی رو نمیخواستم ...
لامصب این دل من اون اولش فقط کنجکاو بود ... اون کنجکاویم دل نگرانی با خودش اورد ... یک ساعت دیر میکرد به خدا میرسیدم ... یک روز دیر از اون اتاق خارج میشد هزار تا فکرِ به جا و بی جا می افتاد توی ذهنم ... میشد خوره ی وجودم و اتیش میکشید به دلم ... دل نگرانیم کم کم اوج گرفت ... تبدیل شد به یک واقعیت بزرگتر ... به یک بحرانِ احساسی شدیدتر... دلتنگش شدم ... دلتنگی ای که هر لحظه و هر روز باهام بود ... هر لحظه رو با این فکر میگذروندم که دیگه این اخرشه ... که دیگه دارم تنها میشم... که دیگه دارم بی کس میشم ... که دیگه دارم از دستش میدم ... من توی این زندگی شیش ماهه بیشتر از یک زن با یک زندگی بیست ساله عذابِ نبودش رو داشتم ... هر لحظه رو با دردِ اینکه یک روزی ممکنه نداشته باشمش به خودم زهر کردم و خیلی راحت اون لحظه رو از دست دادم ... من توی هر ثانیه از این شیش ماه ترسیدم ... لرزیدم ... عذاب کشیدم ... ولی راضی بودم ... راضیم به همین داشتنِ لحظه ای ... راضیم به همین داشتنِ پر از ترس ... راضیم به همین بودنِ توافقی...
بابا-واقعیت بود... آره واقعیت بود ، به خاطر همینه که نمیگی دروغه...
نگاهم تار شد...دیگه آقا جون رو نمیدیدم ، نگاهم به امیر حسام بود ... چهره اش توی هم رفته بود و بهم نگاه میکرد... لبِ پایینم رو توی دهنم کشیدم و بین دندون هام گرفتم ... محکم فشار میدادم ... کم کم مزه ی خون کلِ دهانم رو پر کرد ... مزه ی بی مزه اش رو به گلوم فرستادم و سرم رو راست کردم...
باید جواب میدادم ولی چی میگفتم...؟ میگفتم بعد از توافق تونست دیوار یخی قلبم رو آب کنه ... ؟ میگفتم بعد از عروسی متوجه شدم دوستش دارم ... ؟ میگفتم اونقدر شجاعت ندارم که اعتراف کنم دوستش دارم ... ؟ بگم اینقدر ترس توی وجودم ریخته که ترسِ نداشتنش میتونه ضربه ی اخر باشه ... ؟ بگم اگه شجاعت اعتراف هم داشته باشم از کجا معلوم که اونم این واقعیت رو بخواد و قبول داشته باشه ... ؟ از کجا معلوم که اونم من رو دوست داشته باشه ... ؟ با کدوم اطمینان بدونم که طرد نمیشم ...؟
اگه دوستم نداشته باشه داغون میشم ... تنها میشم ... بی کسی رو میتونم با تمام وجود لمس کنم ... الان حداقل این امید رو دارم که شاید نگفته ولی دوستم داره ... که اونم مثل من ترس داره ... که اونم مثل من از دست دادن رو دوست نداره ... که اونم مثل من فکر میکنه ... که اونم تنهایی رو باور نداره ... بی کسی رو نمیخواد لمس کنه ...
با حرکت بابا به خودم اومدم ... نه من خیلی های دیگه به خودشون اومدن ... کارش رو کامل کرد...!
وقتی منتظر بودم ، اون اروم بود ... و حالا که انتظارش رو نداشتم کارش رو تکمیل کرد ... این یکی سنگین تر بود ولی دردش کمتر ... اخه دلیلش رو میدونستم ... اخه میدونستم چرا تنبیه میشم ، پس خیلی راحت قبولش کردم...
روی زانوم فرود اومدم و سرم پایین افتاد....
سینا-حاج عمو...
حتی با شنیدن صدای هشدار دهنده ی سینا هم سرم رو بالا نیاوردم ولی دستی که روی بازوم نشست مُحرک شد تا بدونم کی جرات کرده تا جلو بیاد ... نگاهِ تارم بالا اومد و به شروین رسید ...
شروین-دروغه مگه نه ...؟ شیده بگو که دروغه ...؟ بگو که ازم چیزی رو مخفی نکردی ...؟ بگو که هنوزم برات سنگ صبورم ...؟ بگو که هنوزم بهم اعتماد داری ...؟ بگو خواهری...
از سکوتم عصبانی شد ... چشماش پر از اب بود ولی جلوی خودش و چشماش رو گرفته بود ... بازوم رو با تمام زور به سمت دیگه پرت کرد و بلند شد ... صداش بلند تر شده بود ... قلبم داشت از حرکت وایمیستاد ... هیچ وقت اینقدر عصبانی ندیده بودمش...
شروین-لعنتی بگو که دروغه ، بگو ...
هر لحظه صداش بلند تر میشد ... داد میزد...
شروین-شیده مرگ شروین بگو که شنیده های بابا دروغه ... شیده حرف بزن ، یک چیزی بگو...
نگاهم رو با ناراحتی خیره ی صورتش کردم ولی نگاه ازم گرفت و به سمت بابا چرخید...
شروین-زورش کردید جواب مثبت بده ، آره...؟ مگه نگفتم بهش فشار نیارید واگرنه کار دستِ خودش میده ...؟ مگه نگفتم بهش کاری نداشته باشید ...؟ مگه نگفتم این دخترِ آروم شما منتظر یک جرقه است تا خودش رو ، زندگیش رو به اتیش بکشه ...؟ مگه نگفتم شما نشید اون جرقه ...؟ گفتم یا نگفتم بابا ...؟ گفتم که شیده نمیتونه دست از هدفش بکشه ولی گوش ندادید ... گفتم شیده نمیتونه بی خیال بشه شما بزرگی کن و بی خیال شو ... گفتم بی خیال شرط و شروط بشید بذارید زندگیش رو بکنه ... قسم ات دادم بابا ولی کو گوش شنوا ... بابا همه اش تقصیر توئه ... اینی که اینجا نشسته و با یک تصمیم همه چیز رو نادیده گرفته مقصر نیست ... تقصیر کارِ اصلی شمایی که حرفام رو گوش ندادی...
نگاهش چرخید...
شروین-بهم اعتماد نکردی ، نه ...؟ گفتی بهش بگم این ازدواج هم با همون توافق انجام میشه ، میزنه زیر همه چیز پس بهتره بهش چیزی نگم ، آره...؟
-شروین...
شروین-خفه شو ، نمیخوام صدات رو بشنوم ... از همین روز میترسیدم ... از همین حال و روزت میترسیدم ... از همین نگاه میترسیدم شیده ... از همین اتفاق میترسیدم ... ترسِ الانه توی چشمات داره اتیشم میزنه ... فکری که بقیه درباره ات میکنن داره آتیشم میزنه... هیچ کس این حق رو ندشات ولی این تصمیم ...
ازم رو گرفت و چرخید سمت بقیه ولی نگاهش فقط به یک نفر بود ، خیره ی شهرام حرفاش رو ادامه داد:
شروین-کسی جرات نداره بهش بالا تر از گل بگه واگرنه با من طرفه ... گِل میگیرم دهنی رو که این ماجرا رو یادآوری کنه ... اتیش میزنه ادمی رو که بخواد آزارش بده ... بابا گفت و زد حق پدری داشت ، مامان رو ازش گرفت حقِ مادری داره ولی بقیه ... تا وقتی زنده ام از تصمیمش دفاع میکنم ، کنارش می مونم حتی اگه ازش ناراحت باشم ، حتی اگه دلگیر باشم...
با تک تک جمله هاش نیرو میگرفتم ... آروم شده بودم ... شیده کوچولو هیچ وقت تنها نمیشد ... هیچ وقت بی کس نمیشد... شاید روزی می اومد که مجبور بشه با خاطره هاش زندگی کنه ولی روزی نمی اومد که هیچ کس رو نداشته باشه...!


بابا جلو کشید...دست روی شونه ی شروین گذاشت و رو بهش گفت:
بابا-شروین هر چی خواستی گفتی حالا من فقط یک چیز میخوام ... گفتی زورش کردم حرفت رو قبول دارم ولی از قدیم گفتن جلوی ضرر رو از هر جا بگیری منفعته ... از هم جدا میشن ، شیده هم اجازه داره به درسش ادامه بده ...
دو تا جمله گفت ولی به اندازه یک دنیا من رو سوزوند ... شوک بودم ... حرفش رو باور نداشتم ... من تمام این ترس ها رو به جون خریده بودم که بدون امیر حسام نباشم ولی حالا ... اینقدر راحت ... ؟ از دست دادنش اینقدر راحت نبود ... اینقدر بی اهمیت نبود که توی دو جمله بیان بشه ... انگار امیر حسام هم مثل من فکر میکرد که سکوتش رو شکوند ... اونم چه شکوندی...!!!
امیر-حاج اقا این چه...
حاج بابا-ساکت باش امیر...
امیر-بابا شما دارید درباره ی زندگی ما...
حاج بابا-گفتم ساکت ، اون موقع که باید حرف میزدی ، زدی همه چیز رو خراب کردی...
امیر-بابا...
حاج بابا-گفتم ساکت ...
ساکت شد ... مثل یک پسرِ حرف گوش کن آروم شد و دوباره تماشاچی ... مثل اینکه همه چیز دست به دست هم داده بود تا بشه اونچه نباید میشد ... خفه شده بودم ... حرفِ بابا ... حرفِ امیر حسام ... گفته های حاج بابا و مخالفتش ... یعنی چی ...؟ تاوان دروغ ما به بقیه این نبود ... ؟ اونها حق ندارند به جای ما تصمیم بگیرند ... داشتم نفس کم می آوردم ... اومدم یک دم عمیق بکشم که سوزشِ شدیدیُ روی لبم حس کردم ... دستم رو بالا آوردم ، روی لبم اروم کشیدم و جلوی چشمام گرفتم ... دستم خونی بود ...
همه بی خیال من شده بودند .... امیر حسام چند قدم جلو رفته و شروین هم همراهش بود...
این بار دیوار رو تکیه ی بدنم کردم و از جا بلند شدم ... امیر حسام روبروی بابا و حاجی ایستاده بود و داشت باهاشون حرف میزد ولی من چیزی از حرفاش متوجه نمیشدم ... سرم گیج میرفت ولی خودمُ روی پا نگه داشتم ... بعد از چند لحظه صبر که باعث شد به سر گیجه و حال و روزم عادت کنم پام رو جلو گذاشتم ... یک قدم ... دو قدم ... سه قدم ... ولی به چهارمی نرسیدم ، داشتم ولوی زمین میشدم که دستی دورم حلقه شد ... بوی ادکلنی که توی بینی ام پیچید آشنا نبود ... با درد سرم رو بلند کردم و بعد از چند ثانیه نگاهم خیره ی چشمای سیاهش شد ... الان دیگه واقعا ازش متنفر بودم ... با اومدن امیر حسام خاطرات تلخی رو که برام درست کرده بود فراموش کرده بودم ... زندگی رو از سر گرفته بودم ... داشتم طعم خوشبختی رو میچشیدم ... داشتم نفس میکشیدم ولی ... ولی اومد ودوباره گند زد به همه چیز ... گند زد به زندگی و رویاهام ... گند زد به چیزهایی که داشتم براشون میجنگیدم و همه رو نابود کرد....
تمام نیروم رو جمع و با شدت خودم رو ازش جدا کردم ... با یک قدم فاصله روبروش ایستادم ، عصبانی بودم و اتفاقای اخیر هم باعث شده بود بیشتر آتیش بگیرم و توی یک لحظه تمام حرصم رو با داد سرش خالی کردم ...
-حق نداری به من دست بزنی ... یعنی من این حق رو بهت نمیدم ... توی عوضی باعثِ همه ی اینها شدی ... توی عوضی باعث شدی به این جا برسم...
شاید بقیه فکر میکردند که حرفا و دادهای من به اتفاقات امشب و سیلی هایی که خوردم مربوط میشه ولی من داشتم تمام که نه ولی بخشی از دِق و دلی ای که دو سال و خورده ای پیش کشیدم رو خالی میکردم...
-ازت متنفرم ... از تویی که به جز درد برام هیچی نداشتی متنفرم ... شاید اینجا و این لحظه من متهم و خرابکار اصلی باشم ولی برای من همیشه این تو بودی که گند زدی ... همیشه این تو بودی که بدبختی اوردی ... همیشه این تو بودی که عذاب دادی .... ولی بدون که با تمام این کارهایی که کردی بازم به هدف و نتیجه ای که میخوای نمیرسی ... شاید به خیالِ خودت زندگیم رو به هم ریختی که زندگی خودت رو بسازی ولی بدون که عمری اگه بذارم به این خواسته ات برسی ... تا وقتی من زنده ام نمیذارم به هدفت برسی پسر عمو...
پسر عموش از فحش چیزی کم نداشت ... خوب متوجه منظورم نشده بود ... هیچ وقت نفهمید که من چی دیدم ... چی دیدم که همه چیز رو بهم زدم ... چی دیدم که کنارش زدم و جلوی دلم رو گرفتم .... نه تنها متهم اصلی که هیچ کس نفهمید که دلم چی کشیده ...
بابا-چی داری میگی شیده...؟
پوزخندی روی لبم نقش بست ، شهرام هنوز توی شوک حرفایی بود که وسط این همه آدم بهش زده بودم ... همون طور برگشتم سمت بابا و گفتم:
-یک روز توی همین ویلا بهم گفتید که به خواستگارم جواب مثبت بدم و حالا امشب دوباره توی همین ویلا دارید میگید باید ازش جدا بشم ... واقعا جالبه ...!!! یک روز شرط گذاشتید که باید ازدواج کنم تا بهم اجازه بدید برم دانشگاه و حالا دارید میگید اگه ازش جدا بشم اجازه دارم برم دانشگاه ... بابا یک نگاه به حرفای خودتون بندازید ... من شدم بازیچه ی شما ... بابا زندگی من شده توپ توی دستای شما که هر ور که دلتون میخواد پرتش میکنید ...
- به خدا منم ادمم ... میتونم برای خودم تصمیم بگیرم ... میتونم انتخاب کنم حتی به اشتباه ... میتونم فکر کنم حتی غلط ... بابا اون خداش به اون عظمت به من اجازه ی نفس کشیدن داده ولی شما با بی رحمی تمام دارید میگید نفس نکش ... یا میگید هر وقت من میخوام نفس بکش ... هر کاری من میخوام رو بکن ... هر کاری که من میگم رو نکن ... بابا اجازه بده خودم زندگی کنم... بابا یک روز خودت گفتی زندگیم رو بسازم ، چی شده حالا میگی باید تمومش کنم ...؟
بابا-شیده این زندگی توافقی به چه دردت میخوره ... ؟ چی رو توی این زندگی میخوای بسازی ...؟ هان ...؟
نمیدونست توی دلِ دخترش چی میگذره ... نمیدونست من چقدر حرصِ همین زندگیِ به قول خودش توافقی رو میخورم ... نمیدونست شیده اش چه دلبستگی هایی به این زندگی داره ... فقط سوال میپرسید و جواب میخواست ... درسته که میترسیدم ولی نمیتونستم بی جواب رهاشون کنم ... نمیخواستم بدون جنگیدن چیزی از دست بدم ... نمیخواستم فردا روز پشیمون این لحظه و حرفایی که میتونستم بزنم و نزدم باشم...
- بابا من به همین زندگی به قول شما توافقی راضیم ، چرا میخواید به جای من تصمیم بگیرید ...؟
بابا-چون نمیخوام خودت رو بدبخت کنی...
حرصم داشت در می اومد... یکی نبود بهش بگه اگه شما برام انتخاب کنید مثلا خوشبخت میشم ...
-با انتخاب و تصمیم شما من خوشبخت نمیشم ... اونی که باعث این همه ماجرا شده از همه چیز خبر نداره بابا ، از من و باورم خبر نداره...
دوست داشتم بگم از دلم خبر نداره ، از محبتی که تمام وجودم رو پر کرده خبر نداره ولی با سکوتی که از طرف امیر حسام شاهدش بودم تردید کردم ... اگه همین الان همه چیز رو تموم میکرد دیگه نمیتونستم برگردم به شیده ای که بودم ... میشکستم ... نابود میشدم ...هیچی ازم باقی نمی موند...!
بابا-شیده حرفم همونیه که گفتم... یا تمومش کن یا من همه چیز رو تموم میکنم...
چی...؟ چی گفت...؟ خودش همه چیز رو تموم میکنه...؟ یعنی چی که خودش همه چیز رو تمام میکنه...؟
شروین جلو کشید ... حرص داشت ولی من هنوز پیگیر معنای اون جمله ی بابا بودم ...
شروین-بابا این راهش نیست...
خیلی جدی گفت:
بابا-تو دخالت نکن شروین...
شروین-بابا دوباره دارید همون راه رو میرید...
بابا-گفتم تو دخالت نکن...
این دفعه عزیز جون وارد شد ... ولی فقط در حد یک جمله ، چون بابا اون رو هم به سکوت دعوت کرد ...
عزیز-رحیم مشکل رو از اینی که هست بزرگتر نکن ...
بابا-میخواد خودش تصمیم بگیره ، جلوش رو نمیگیرم ولی همون که گفتم ...
شروین-این که دیگه اسمش انتخاب نیست ، شد اجبار ... مامان شما نمیخوای چیزی بگی...؟
نگاهم برگشت سمت مامان ، هنوزم نگاهش رو از من میدزدید ... دلم گرفت ... ؟ نه ، دلم شکست ... شاید رفتار بابا رو میتونستم هضم کنم ول بی تفاوتی مامان رو هرگز ... دستم رو با فشار روی چشمام کشیدم و اشک هایی که میخواستن روی گونه ام راه بگیرند رو پاک کردم ... عقلم یک چیز میگفت و دلم یک چیزِ دیگه ... نمیدونستم به حرف کدوم باید گوش بدم ولی دستِ اخر هر دوشون رو بی خیال شدم و به شیده کوچولوی وجودم برگشتم ...
حالا دیگه شیده و شیده کوچولو جدا از هم معنا نداشت ... دوتاشون یکی شده بودند ... بعد از این همه تلاش ، امروز و این لحظه باید این اتفاق می افتاد ...!
شیده کوچولو از سکوت امیر حسام شاکی بود ، خودمم شاکی بودم ... ازش دفاع نمیکرد ، منم دفاع نمیکردم ... میگفت اگه میخواست یک تلاشی میکرد ... میگفت اگه دلش باهات بود جلو می اومد ... ولی از بابا هم ناجور دلگیر بود ... گفت انتخاب کن ، منم انتخاب کردم ... نه با عقلم ... نه با قلبم ... بلکه با لجبازیم...!
پوزخند روی صورتم برگشت... چند قدم فاصله بین خودم و سینا رو طی کردم و روبروش قرار گرفتم...
-مهمون نمیخوای ...؟
نگاهش گنگ بود ولی با دیدن پوزخندم متوجه ی ماجرا شد ...
سینا-دَرِ خونه ی من همیشه به روی فسقلی بازه...
-میرم وسایلم رو جمع کنم...
مینا که به پله ها نزدیک تر بود زودتر از من راهی اتاقشون شد و باعث شد دلم گرم بشه ... خوبه حداقل دو نفر به انتخابم اهمیت میدن و براش ارزش قائلن ...
قبل از اینکه راه پله رو پیش بگیرم روبروی اقا جون وایستادم ... بغض تمام وجودم رو گرفته و صدام دو رگه شده بود ولی من بی خیال همه چیز گفتم :
-یکبار شما انتخاب کردی و این شد حال و روزم ، اینبار هم شما انتخاب کن به امید اینکه دخترت رو نجات بدی ، به امید اینکه به قول خودتون همه چیز رو تموم نکنید ولی ...
صدام میلرزید.... ممکن بود هر لحظه بزنم زیر گریه و زار زار خودم رو خالی کنم ...
- ولی امروز هیچ وقت از یادم نمیره آقا جون ... اون سیلی ها هیچ وقت از یادم نمیره ... حرفاتون هیچ وقت از یادم نمیره ... انتظار نداشته باشید بشم همون شیده ای که باهاتون کَل می انداخت ... انتظار نداشته باشید بشم همون دختری که یک روز داشتید ... اون دختر رو فراموشش کنید ... شیده رو فراموش کنید چون مُرد ... همین امشب مُرد... شما کشتیتش پس دیگه اجازه نمیدم برام تصمیم بگیرید ، این اخریش بود ...
پشتم رو بهشون کردم و قدم جلو گاشتم ... ولی صدای شروین مانع ام شد ...
شروین-به همین راحتی جا زدی...؟
برنگشتم ... جوابی نداشتم که بدم ، مثلا چی میگفتم ... از کدوم درد براش میگفتم تا لجبازیم رو قبول میکرد ... از سکوت کسی میگفتم که برام مهم شده بود ولی براش مهم نبودم ... ؟ از بی تفاوتی کسی میگفتم که حتی نگاهش رو ازم دریغ میکرد ... ؟ از خوشحالی کسی میگفتم که براش شده بودم هدف ... ؟ زندگیم رو به بازی گرفته بود تا به نتیجه ی دلخواهش برسه ... از کدوم دردِ بی درمونم میگفتم که برادرم رو راضی کنه ... ؟ دردِ من که یکی دو تا نبود ...!
بی خیال شدم و پله ها رو بالا رفتم ... آروم میرفتم شاید معجزه شد ... شاید سکوت رو شکست ... شاید نگاهش حداقل بدرقه ی راهم شد ... شاید دست از لجبازی برداشت ... شاید بی خیالم شد و رفت پی کارش ... ولی ...
ولی همه اش خواب و خیال بود... دنیا بی معرفت تر از این حرفا بود که من فکر میکردم ... ادم ها بی معرفت تر از این حرفا بودند که من باور کرده بودم ... کسایی که یک روز باورم داشتند راحت درباره ام تصمیم گرفتند ... راحت با تمام چیزهایی که گفتم کنار اومدن ... راحت خنجر به قلبم زدند و بی تفاوت بهش خندیدن ... بالا میرفتم ولی حسِ سقوط داشتم... سقوطی که مساوی با تمام شدن تمام ترس هام بود ... سقوطی که مساوی با از دست دادن همه ی چیزهای با ارزشم بود ... سقوطی که تمام باورهام رو زیر پا گذاشت ... سقوطی که خردم کرد ... نابودم کرد ... شکستم ...
درست روی اخرین پله وقتی که دیگه نگاهی شاهدم نبود شکستم و دو زانو روی زمین افتادم ...


دوستت دارم.... دوستت دارم...دوستت دارم...
قبل از تمام شدن اهنگ دکمه ی تکرار رو زدم و دوباره سرم رو روی فرمان برگردوندم... نگاهم تار بود ولی نمیخواستم بشکنم... یعنی الان وقتش نبود که خودم رو خالی کنم... خالی کنم از هر چیزی که برام سیاه بود و نفرت آور... خالی کنم از هر چیزی که دلم رو به درد آورده و صدام رو بغض دار کرده بود... خالی کنم از هر چیزی که این حال و روز رو برام درست کرده بود... خالی کنم از هر چیزی که باعث لرزش دستهام شده و غرورم رو له کرده بود...
اینقدر دنبال قورت دادن اون بغضِ لعنتی بودم که دهانم خشک شده بود و پاهای ناتوانم یاری حرکت نداشت... هیچ وقت این حالت رو حس نکرده بودم ، حتی وقتی که اون روزها شهرام رو تعقیب کردم... هیچ وقت این همه ناتوان نشده بودم حتی وقتی که اون خونه ی دوست داشتنی قداستش رو برام از دست داد... هیچ وقت این همه تنها نبودم ... هیچ وقت این همه بی کسی رو تجربه نکرده بودم... هیچ وقت از بابا یک سیلی واقعی نخورده بودم ... هیچ وقت مامان نگاه ازم نگرفته بود ... هیچ وقت باعثِ تر شدن چشمای عزیز جون نشده بودم ... هیچ وقت شروین رو این همه آروم و بی تفاوت ندیده بودم... هیچ وقت... هیچ وقت... هیچ وقت سهراب چهره ازم نگرفته بود و هیچ وقت شهرام رو اینقدر خوشحال و راضی ندیده بودم...
دوباره آهنگ شروع شد...
با تو شروع شد همه چی ... دنیام به هم ریخت ...
(دوباره تکرار لحظات خوبِ آشنایی ... من از همون دیدار اول برگشتم به شیده ی واقعی ... همون شیده ای که آتیش بود ، به معنای واقعی ... همون شیده ای که کل کل میکرد ، لذت میبرد ، اذیت میکرد اما به شوخی ... برگشته بودم به همون شیده ای که چند سالی خواب بود ... برگشتم به اصلِ خودم ... کنارش میشدم همون شیطون گذشته ها ... همون خنده های زیر زیرکی ... همون حرص دادن های لذت بخش ...)
وقتی که چشماتو دیدم ... یهو دلم ریخت...
(آره من دلم برای اون سیاهی آشنا و نا آشنای خودم تنگه ... آره من دلم برای امیر حسامِ خودم تنگه ... آره من دلم امیر حسامم رو میخواد ... آره امیر حسامم رو میخوام ... همونی که برای شیده مهربون بود ... برای شیده کوچولوم مهربون بود ... همونی که برام شد تکیه گاه ... همونی که بهش اعتماد داشتم ... همونی که بهش اطمینان کردم ... همونی که رازهام رو میدونه ... نگرانی هام رو میدونه ... ترس و تردید هام رو میشناسه ... همونی که ... )
با تو شروع شد عاشقیم ... با تو شروع شد رویاهام ...
(شب اول ، توی اون خونه زندگیم دوباره رنگ گرفت ... دوباره اون حس های گذشته رو تجربه کردم ولی عمیق تر ، گرم تر ، پررنگ تر ... اونقدر خاص بود که تونست تسلیمم کنه ... تونست آرومم کنه ... تونست دلم رو گرم کنه ... همه ی اون سیاهی نشسته روی قلبم رو به ثانیه ای پاک کرد و جاش محبت کاشت ... محبتی که هیچ وقت از دلم خارج نمیشه ... هیچ وقت ...)
نگاه من به زندگی ... با تو عوض شدش برام ...
( اولین ها رو باهاش و کنارش تجربه کردم ... اولین هایی که یک روزی برای من نشد بود ...)
نپرس چرا...؟ نپرس چطور ...؟
نمیتونم ، برات بهونه بیارم ...
اما فقط بهت میگم ...
دوستت دارم ... دوستت دارم... دوستت دارم
یه نیم نگاهت کافی بود... دنیامو زیر و رو کنه ...
مگه دله من میتونه ... بهتر از عشقت چیزی آرزو کنه ...
بی خوابی سر وقتم اومد ... نبضم از اون لحظه فقط به خاطر تو بود میزد ...
نپرس چرا ...؟ نپرس چطور ...؟
نمیتونم ، برات بهونه بیارم ...
اما فقط بهت میگم ...
دوستت دارم ...دوستت دارم... دوستت دارم ...
دوباره اهنگ تموم شد ولی اینبار صدای گوشی ای که نه با خودش نه با زنگش آشنا نبودم بلند شد ... فقط سه تا شماره ی ذخیره شده داشت ... سینا ، مینا و امیر حسام ... نمیدونم چرا شماره اش رو ذخیره کرده بودم ولی میدونم که هر لحظه منتظر ظاهر شدن اسمش روی اون صفحه ی بزرگ بودم ... اسم سینا نشون از بی توجهی من به گذشت زمان بود ... همزمان با برداشتن گوشی خیلی سریع گفتم:
-الان راه می افتم سینا ، تا بیست دقیقه دیگه خونه ام...
منتظر بودم حرفی بزنه ولی چیزی نگفت ... سکوتش نشان میداد که توی گفتن حرفی دو دل شده ... دلم شور افتاد ... یک هفته ای بود که از هیچ کس خبر نداشتم ... با کسی حرف نمیزدم ، تنها همدمم ستاره کوچولوی مهربون بود که با بودنش بهم امید میداد ... من رو یاد روز تولدش می انداخت ... یاد اون روزی که امیر حسام من رو رسوند بیمارستان ... روزی که با امیر حسام بغلش کردم ... روزی که یک آغوش سه نفره رو تجربه کردم ... روزی که برام خاص شد ...
-چیزی شده سینا....؟
مِن مِن میکرد ولی بالاخره به حرف اومد...
سینا-نه چیزی نشده فقط ...
-فقط چی سینا...؟
-عمو و شروین اینجان...
چشمامُ روی هم گذاشتم ... آروم بودم...؟ نمیدونم ، فقط میدونستم که یک بغض بزرگ دوباره نشست توی وجودم ... چشمام میسوخت ولی با صدایی که سعی داشتم لرزشش رو کنترل کنم آروم گفتم:
-باشه الان راه می افتم...
سینا-مواظب خودت باش ...
به عادت همیشه ولی به دروغ گفتم:-هستم...
نبودم ... این چند روزه خیلی بی دقت رانندگی میکردم ... لایی میکشیدم ولی بی حواس ... توی اون شلوغی های وسط شهر دستم دائم روی بوق ماشین بود و بدون توجه به نگاههای متعجبِ اطرافم راهمُ میرفتم ... این روزها میزدم خارج شهر و برای خودم سرعت میگرفتم ... این روزها فقط با خاک و خُل آشنا بودم ... ساعت ها روبروی کوه مینشستم و به خودم فکر میکردم ... به شیش ماه زندگیم فکر میکردم ... به امیر حسام فکر میکردم .... و بعضی وقتها که کم می آوردم داد میزدم و خودم رو خالی میکردم از هر چیزی ...
بی خیال این چند روز شدم و ماشینُ روشن کردم...
***
خیلی آروم در ورودی رو پشت سرم بستم و سوییچ رو آویز یکی از گیره های جالباسی کردم ... کفش هامُ روی هم وِل کردم و با پوشیدن دمپایی های روفرشی واردِ خونه شدم ... خوبیه خونه شون جدا بودن سالن و نشینمن بود ... توجهی به صداهای آشنا نکردم و راهی اتاقم شدم ... مانتو و شالمُ روی تخت انداختم و خودم وارد حموم شدم ... نیاز داشتم که چند دقیقه ای تنها باشم و خودم رو برای روبرویی باهاشون اماده کنم ... آب یخ رو باز کردم و با یک نفسِ عمیق رفتم زیرش ... چند ثانیه نمیتونستم نفسم رو خارج کنم ولی وقتی که به خنکی آب عادت کردم هوای ریه ام رو خارج کردم و سرمُ زیر آب گرفتم ... قطره های آبی که روی تنم پایین می اومد حس خوبی رو بهم منتقل میکرد ... فقط به سردی آبی که زیرش بودم فکر میکردم ... فکرم خالی بود ... از هر چیز و هر کسی که اطرافم رو پر کرده بود ... خالی بودم از هر دردی ... فقط اون خنکی بود که یکدفعه به بدنم شوک وارد کرد و حالا داشت کم کم برام عادی میشد ... دردهای زندگی هم همین جوری بودند ، حداقل برای من که اینجوری بودند ... همیشه یکدفعه ای دنیام رو بهم میریختند و کم کم عادی میشدند ... عادی که نه ، کم کم وجودم رو در بر میگرفتند و میشدند زندگیم ... بهشون خُو میگرفتم ... بعد یک اتفاقی می افتاد که زندگیم رو با همه ی اون دردها متحول میکرد ... تغییر میکردم ... تا می اومدم با این تغییرات جدید خُو بگیرم یک اتفاق جدید همه چیز رو بهم میریخت ... مثل یک تسلسل شده بود که هر لحظه باید منتظرش می بودم...
اومدن امیر حسام به زندگیم یک اتفاق نو بود ... یک تحول قشنگ که برام اهمیت داشت ... یک رویداد بزرگ که برام پر از شگفتی بود ... درسته که ترس داشتم ولی لذت هم میبردم ... درسته که مطمئن نبودم ... از خودش ... از حسش ... از شیده کوچولو ... از حسش ... ولی حداقل از خودم مطمئن بودم ... از حسی که همون شب اول داشتم مطمئن بودم ... درسته که شروع بازی با خودم بود ولی اولین نفری که وا داد هم خودم بودم ... اولین نفری که حسش رو تغییر داد خودم بودم ... اولین نفری که آرزوی تداوم این زندگی رو داشت خودم بودم ... اولین نفری که زد زیر قول و قرارهاش خودم بودم ... اولین نفری که این بازی رو حداقل توی ذهنش حقیقتِ محض میدونست خودم بودم ... باید بازی میکردم ولی برای من این بازی از هر بازی ای حقیقی تر بود ... باورش کردم ... باورش داشتم ... حتی لحظه ای نبود که بخوام از دستش بدم ... حتی لحظه ای نبود که بخوام فکر کنم به نداشتنش ... نبودِ امیر حسام غیر ممکنِ ... حتی فکرش هم غیر ممکنه ... من به حرفِ دلم گوش دادم ... حرفِ همون دلی که شکسته بود ولی بازم محبت رو فهمید ... بازم محبت رو قبول کرد ... بازم حرف از محبت گرمش کرد ...
مینا-شیده جان...شیده خانم نمیای بیرون ...؟
صدای مینا شد یک محرک برای خارج شدن از این سستی ... دوش آب رو بستم و گفتم:
-تو برو منم الان میام بیرون خانومی ...
مینا-دیر نکنی ها...
-باشه...
باشه رو خیلی آروم گفتم ولی مثل اینکه شنیده بود ، چون صدای در اتاق نشون از خارج شدنش بود ... بی خیال آب سرد شدم و بعد از یک شستشوی سریع و سر هم بندی از حموم خداحافظی کردم و با پوشیدن حوله ازش خارج شدم ...
با آرامش موهام رو خشک کردم و لباس پوشیدم ولی تمام اون لحظاتی که به ظاهر اروم بودم نگاهم به قاب عکسِ روی میز بود ... همون عکسی که من بودم و امیر حسامم ... همون عکسی که چهارشنبه سوری انداختیم ... با یک چشمک سریع نگاه ازش گرفتم و از اتاق خارج شدم ... باید روبرو میشدم ، چه الان چه چند روز دیگه ... نمیشه از سرنوشت فرار کرد ...
***
شروین-میخوای به تک تک حرفهای بابا عمل کنی ... ؟
همون طور که داشتم گلبرگ های گل رو ناز و نوازش میکردم گفتم:
-میشه گوش نداد ...؟ اگه حرفاش رو گوش نگیرم چی کار کنم ...؟ بشینم و شاهد عمل کردن به تهدیدش باشم ...؟ شروین تو داری فقط حرف میزنی ، یک راه پیش روم بذار... بگو چیکار کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب ... که هم خدا رو خوش بیاد هم بنده اش رو ... بابا فقط به خودش و غرورش فکر میکنه ، به خاطر همین فکرها بود که غرورم رو بین اون همه آدم له کرد و کک اش هم نگزید ... که خیلی راحت حرف از تابویی زد که براش از هر چیزی زشت تر بود و به قول خودش عرش خدا رو میلرزونه ...خیلی راحت حرف طلاق رو وسط کشید ، انگار که داره از آب خوردن حرف میزنه ...
شروین-اگه کوتاه بیای بیشتر از این هم جلو میره ...
پوزخندی روی لبم نقش بست ...
-وقتی هم که جلوش وایستادم جوابم چی شد...؟ به قول خودش یک نر و ماده نثارم کرد تا دیگه از این کارها نکنم ...
شروین-ماجرای حرفهایی که به شهرام زدی چی بود...؟
سری تکون دادم و آروم گفتم:-هیچی...
شروین-هیچی نبود واگرنه تو اصلا اون حرفا رو نمیزدی ...
-حرفای من رو فراموش کن ، فشارِ زیادی روم بود اصلا نمیدونم چی گفتم و چی نگفتم ...
شروین-موضوع رو نپیچون شیده خانم ، من تو رو بزرگ کردم ... تمام حالت هات رو میشناسم ... شاید فکر کنی خیلی وقتها خیلی چیزها رو تونستی ازم مخفی کنی ولی مطمئن باش که صد در صد در اشتباهی ... من هیچ وقت ازت غافل نبودم ... نه حالا که از احساست خبر دارم و چیزی نمیگم ... نه چند سال پیش که از احساست خبر داشتم و چیزی نگفتم ...
حرفش نگاهم رو بالا کشید ... کنجکاو بود ولی مثل همیشه داشت موذی بازی در می آورد ... بعید بود که از اتفاق های چند سال پیش خبر داشته باشه ... من خیلی سعی کردم که کسی خبردار نشه ... کسی از ماجرا بو نبره ... خیره ی نگاهش بودم ... داد میزد که میدونه ولی من باور نمیکردم ... اگه میدونست چرا به روم نیاورد ...؟ چرا مثل همیشه موضوع رو پیش نکشید و جلو نیومد ...؟
-تو هیچی نمیدونی ...
شروین-آره من هیچی نمیدونم چون تو نخواستی بگی ... شیده چرا فکر میکنم دارم برات غریبه میشم ...؟ چرا دیگه باهام درد و دل نمیکنی ...؟ چرا دیگه من مَحرم اصرارت نیستم ...؟ چرا دیگه شروین رو نمیبینی ...؟ چرا دیگه شروین برات غیر قابل اعتماد شده ...؟
هر لحظه صداش داشت گرفته تر میشد ... با هر سوال صداش بلند تر میشد ولی من فقط اون بغضِ لعنتی رو که هم توی صدای اون بود هم توی گلوی خودم رو حس میکردم...
-شروین ...
شروین-چرا برات غریبه شدم لعنتی ...؟ هان ...؟ چرا دیگه بهم نمیگی چته ...؟ چرا بهم نمیگی دردت چیه ... ؟ چرا بهم نمیگی که چی باعث شده اون چشمها قرمز بشه ...؟ چرا شیده ...؟ چرا ...؟
-من ... من ...
شروین-تو چی ...؟
دیگه داشتم خفه میشدم ... من داداش خودم رو میخواستم ... همونی که برام یک تکیه گاه همیشگی بود ... قرار گذاشته بودیم همیشه برای من همون شروینی باشه که از موقع تولد میشناختم ... قرار بود تغییر نکنه ، تغییر نکرد ... پس چرا خودم تغییر کرده بودم ...؟ چرا زدم زیر قولم ...؟ چرا ازش دور شدم ...؟
از جام کنده شدم و خودم رو توی آغوشش پنهان کردم ... من این آغوش رو همیشه داشتم ولی چند سالی بود فراموش کرده بودم که میتونم خودم رو اینجا از هر دردی خالی کنم ... میتونم خودم رو اینجا پنهان کنم و به چیزی فکر نکنم ... میتونم اینجا از هر کسی گله کنم ... از هر کسی شکایت کنم و در اخر هم فقط نوازش بشم ... فقط مهربونی بگیرم ...
-شروین تنهام ... این یک هفته به اندازه ی تمام این سالها تنها بودم ... حس بدیه شروین ... دارم کم میارم ... نه اصلا کم آوردم ... نمیخوام این تجربه رو ادامه بدم ... اون شب توی ویلا بدترین شبِ زندگیم رو گذروندم ... بین اون همه آدمِ آشنا هیچ کس رو نداشتم ... شیده رو برای اولین بار اینقدر بی کس دیدم ... همه تلخ شده بودند ... بی تفاوت شده بودند ... تعجب داشتند ولی همه به فکر خودشون بودند ... من خسته ام شروین ... خسته از اینکه منتظر باشم ... با ترس هام بسازم و زندگی کنم ... خسته ام از اینکه هر لحظه یک فکری رویاهام رو بهم بریزه ... شروین حرفِ بابا اون شب خیلی سنگین بود ... اولش هیچی نفهمیدم ... همه اش توی فکر بودم که یعنی چی همه چیز رو تمام میکنه ولی وقتی فهمیدم منظورش چی بوده تازه عمق فاجعه رو درک کردم ... شروین بابا جدی بود ، ترسیدم ... اولین بار بود که اینجوری میدیدمش ... عصبانیتش حتی قابل مقایسه با روزی که گفتم کنکور قبول شدم هم نبود ... خیلی بد بود ...امروزم هم دوباره همون حرفها و همون پیشنهاد ها ... باید چیکار کنم ...؟
سرم رو محکم روی سینه اش نگه داشته بود و آروم آروم نوازشم میکرد ... شده بود همون کسی که توی بدترین شرایط پشتم بود و به هیچ چیزی فکر نمیکرد ... شده بود همون آدمی که فقط من براش مهم بودم ... به حرفهای بقیه توجه نمیکرد و فقط خواسته ی من رو اولویت قرار میداد ... همونی که بی خیال سفر با دوستاش شد تا من تنها نباشم ... همونی که به خاطر من والیبال بازی میکرد ، با اونکه بدش می اومد ... همونی که به خاطر من اهنگ غمگین گوش میداد در حالی که موسیقی سنتی دوست داشت ... همونی که باهام روی یک صندلی مینشست در حالی که میدونست رباب جون به جونش غر میزنه ...
شروین-آروم کوچولوی من ... آروم ... نمیذارم کسی اذیتت کنه ، تا شروین هست نمیذاره شیده کوچولوش اذیت بشه ... تو عشق خودمی ... خواهر کوچولوی خودمی ...وقتی به دنیا اومدی اینقدر کوچولو موچولو بودی که میترسیدم بغلت کنم ولی وقتی برای اولین بار بغلت کردم دیگه کسی نمیتونست تو رو ازم جدا کنه ... تو بهونه ی زندگی منی فسقلی ... مگه اینکه شروین مرده باشه که تو حسِ بی کسی کنی ...
از هق هقی که میکردم به نفس نفس افتاده بودم ولی حرفاش مرهم بود ... مرهم برای دلِ من ... همون دلِ بی کسم ... شروین همیشه بود ... اینبارم بود ، محکم تر از همیشه ...مهربون تر از همیشه ...


شروین-مطمئنی میخوای اینجا بمونی ...؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و به یک " اوهوم " قناعت کردم ...
شروین-زبون نداری...؟
سر و ابروم همزمان بالا رفت که خنده رو روی لبش نشوند ... سری از روی تاسف تکون داد و جلو کشید ...
شروین-تو کی میخوای آدم بشی...؟
-من فرشته ام ، فرشته ها آدم نمیشن ...
این جواب توی ناخوداگاهم ضبط شده بود و امکان نداشت همچین سوالی همچین جوابی دریافت نکنه ...
شروین-مثل همیشه ... میدونم فرشته ای کوچولو ، ولی وقتی خودت میگی یک حالِ دیگه داره ...
چشمامُ روی هم گذاشتم و حرفش رو تایید کردم ... برای لحظاتی دردها رو کنار گذاشتم و از حالِ زندگیم لذت بردم ... از وجودی که بین این همه سیاهی برام یک نقطه ی نور شده بود ...
-یادت نره همه ی وسایلی که گفتم رو برام بفرستی ...
شروین-نگران نباش هیچی یادم نمیره فرشته خانم ...
دوباره نگاهش رو ریز کرده بود و مثل این چند ساعت کنجکاوی که ناشی از حرفِ من درباره ی اون صندوقچه بود ، میخواست اذیتم کنه ...
شروین-فقط بگو توی اون صندوقچه که گفتی برات بفرستم چی هست و نیست ...
چشم غره ای بهش رفتم و اروم گفتم:
-فضولی موقوف اقای برادر ، کاری رو که بهت گفتمُ درست انجام بده و سوال اضافی هم نپرس...
در جواب برام پشت چشمی نازک کرد و به سمت ماشینش رفت ... خنده ام گرفته بود ولی با شنیدن صدای بابا وجودم جمع شد ، چه برسه به خنده ام ...!
بابا-خوب به حرفام فکر کن شیده ، منم وکیلمُ دنبال کارها می اندازم که هرچه زودتر همه چیز تموم بشه ...
نگاهم پایین بود ... توی این چند ساعت حتی نگاهمون هم با هم تلاقی نکرده بود ... دلم نمیخواست دوباره اون بابای عصبانی و پرخاش گر رو ببینم ... دوست داشتم اقا جون رو مثل همیشه به یاد بیارم ، هر چند که اتفاقهای اون شب مانع میشد ولی من سعی خودم رو میکردم ... پوزخند روی صورتم بود ولی حرفشُ بی جواب نذاشتم ...!!!
-چشم ...
بابا-خداحافظ ...
-به سلامت ...
صدام انقدر آروم بود که خودمم متوجه اش نشدم ... نگاهم به شروین برگشت ، خیلی آروم داشت با سینا حرف میزد و تمام حواسش به اون بود ... به دَر خونه تکیه دادم و مشغول بازی کردن با گوشه ی شکسته ی یکی از موزاییک های جلوی دَر شدم ...
مینا-شیده ... شیده جان ...
با صدای مینا به خودم اومدم ... نگاهش کردم ولی نگاهِ اون به سمت روبرو بود ، بزگشتم به اون سمت ... شروین توی ماشین نشسته بود و بهم نگاه میکرد ، وقتی من رو متوجه خودش دید گفت:
شروین-مواظب خودت باش ، بهت سر میزنم...
سری تکون دادم و با یک لبخند ازش خداحافظی کردم...
***
پاهامُ توی شکمم جمع کرده و گوشه ی کاناپه گوله شده بودم ... مثلا داشتم تلویزیون نگاه میکردم ولی حواسم به جز صفحه ی بزرگ روبروم به هر جایی سرک میکشید ... مکالمه ی کوتاهم با آتو تمام افکارم رو به هم ریخته بود ... حالا میدونستم که شهرام از کجا ماجرا رو فهمیده ولی دیگه اهمیتی نداشت ... وقتی همه چیز بهم ریخته دیگه چه فرقی میکنه که ماجرا از طرف کی لو رفته و به چه دلیل بوده ...
سینا-چرا هنوز بیداری...؟
با شنیدن صداش سرم چرخید ... پشت سرم ایستاده بود و مثل من به صفحه ی تلویزیون خیره بود ...
سینا-اینا چیه تو میبینی ...؟
داشت یک مستند طبیعت نشون میداد ... من خودم زیاد بهش اهمیت نمیدادم ولی خوب بعضی از صحنه هاش جالب بود و قشنگ ...
شونه ای بالا انداختم و آروم گفتم:-حواسم بهش نبود ...
سینا-حواست کجاست...؟
دوباره شونه ام به کار اومد ...
-نمیدونم ...
سینا-آتوسا بهت چی گفت ...؟
-زیاد نتونست حرف بزنه ... خیلی ناراحت بود و همه اش داشت از کارِ خودش گله میکرد ... بیشتر صدای گریه هاش توی گوشم مونده تا حرفاش ...
سینا-بعد این حرفا درباره ی چی بود ...؟
-اینکه شهرام چطور ماجرا رو فهمیده ...
سینا-آتوسا چیزی گفته ...؟
-یک اشتباه از طرف آتوسا ... یک زرنگی از طرف شهرام ... نتیجه اش هم که یک هفته است جلوی چشمات داره این ور و اون ور میره و کاری نمیتونه بکنه ...
سینا-میخوای چیکار کنی شیده ...؟
-چیکار میتونم بکنم ...؟
سینا-سوالم رو با سوال جواب نده ، بگو چی تو سرته ...؟
پوزخندم دوباره برگشت ... اصلا چیزی توی سرِ من هست ...؟
-چیزی تو سرم نیست ، بابا داره تصمیم ها رو میگیره ...
سینا-و تو هم میخوای باهاش این راه رو تا اخر بری...؟
-چاره ی دیگه ای ندارم سینا ...
سینا-هیچ وقت اینقدر مطیع ندیده بودمت ...
-مطیع نیستم ، بلاتکلیفم ... بلاتکلیف ...!
سینا-شروین گفت وسایلی رو که خواستی رو فردا برات میفرسته ...
با حرفِ سینا دلم گرفت ... سوالی رو که توی سرم پررنگ شده بود رو پرسیدم ...
-خودش نمیاد ...؟
سینا-گفت یک کارهایی داره نمیتونه الان بیاد ، چند روز دیگه بهت سر میزنه ...
چشمامُ روی هم گذاشتم و آروم گفتم:
-باشه ، برو بگیر بخواب فردا باید بری سرِ کار ...
سینا-تو هم بهتره یکم استراحت کنی فسقلی ...
سری تکون دادم و بدون جواب دوباره سرمُ روی پاهای جمع شده ام گذاشتم ...
سینا-شب بخیر ...
-شب تو هم خوش ...
***
راهروی منتهی به سالن رو رد کردم و در حالی که داشتم خمیازه میکشیدم وارد سالن شدم ... این ساعت مطمئنا خبر از سینا نبود ولی مینا یا باید خونه باشه یا رفته باشه خونه ی خاله ...بی خیال دونستن شدم و برای ساکت کردن قار و قور شکمم به سمت آشپزخونه چرخیدم ولی ...
سهراب-احوال خانم خواب آلود ...؟
با شنیدن صداش کوپ کردم ... اول فکر کردم توهم زدم ولی وقتی دوباره صداش بلند شد مطمئن شدم که اشتباه نشنیدم ... با تعجب برگشتم ... جلوی در ایستاده و یک کیف دستی هم کنارِ پاش بود ...
سهراب-شیده هم شیده ی قدیم ، حداقل جواب احوالپرسی آدم رو میداد ...
صدای گم کرده ام رو پیدا کرده و با مِن مِن پرسیدم ...
-تو ... تو ... اینجا چیکار میکنی ...؟
سهراب-من ... من ... اینجا اومدم اوامر خانم رو اجرا کنم ...!
بی شخصیت داشت ادای من رو در می آورد ... دلم میخواست یک فصل کتک حسابی بهش بزنم که آدم بشه و دیگه از این مسخره بازی ها در نیاره ولی این یک مورد جزء همون توهم های فانتزی ذهنِ من بود ... من نی قلیون کجا و این هرکول کجا ...؟ دستم بهش بخوره ، دستِ خودم نابود شده ... ناخودآگاه یاد فیلم گرگ و میش افتادم که بلا وقتی جیکوب شیطونی کرد اومد یک فصل کتک حسابی نثارش کنه ولی خودش رو داغون کرد ... با یادآوری اون صحنه ی فیلم لبخند روی لبم نشست ولی سهراب به خودش گرفت و با شیطنت گفت:
سهراب-یعنی اینقدر از دیدنم خوشحال شدی که نیشت اینجوری شل شد ...؟
لبخند رو جمع و با یک اخم رو بهش گفتم:
-تو رو خدا اینقدر خودت رو تحویل نگیر مهندس جان ...
سهراب-منم تحو.یل نگیرم بقیه هستند که تحویل بگیرند ...
-بقیه چند تا تخته کم دارند ، تو که نباید حرفا و حرکاتشون رو باور کنی ...
سهراب-کم چرت بگو بچه ، این چه سر و وضعی که برای خودت ساختی...؟
تعجب کردم ... مگه چمه ...؟ بچه پررو نیومده شروع کرده به اذیت کردن...
-ببخشید سر و وضع من چشه...؟
سهراب-چشم نیست و گوشه ، یک نگاه توی آیینه بندازی متوجه میشی چی میگم...
بی توجه به حرفش راهِ آشپزخونه رو در پیش گرفتم ... از دیروز ظهر هیچی نخورده و ناجور گرسنه بودم ... هر چند که این روزها هر وقت هم گشنه بودم به جز چند تا لقمه چیزی از گلوم پایین نمیرفت ...
سهراب-خوشم میاد که اصلا اهمیت نمیدی...
-چایی میخوری...؟
سهراب-نیکی و پرسش ...؟ کم رنگ باشه موشی ...
همون طور که پشتم بهش بود چشم غره ای رفتم و لیوان ها رو از جا ظرفی برداشتم ... چای ریختم و روی میز گذاشتم ... برای خودم پنیر و نون هم آوردم و روی صندلی جا گرفتم ...
سهراب-سینا کجاست ...؟
لقمه ای برای خودم گرفتم و قبل از اینکه مشغول خوردن بشم گفتم:
-سرِ کار ...
سهراب-خانمش کجا رفت ...؟
خیلی آروم لقمه ام رو جویدم و یک قلپ چای هم روش خوردم ، وقتی دهانم خالی شد جواب دادم...
-باید رفته باشه خونه ی خاله ، خاله هر ماه خونه اش روضه و سفره ی نذری داره ...
سهراب-پس تو چرا هنوز خونه ای ...؟
-حوصله ی اونجا رفتن رو ندارم ...خاله رو نمیشناسی ، به من که میرسه شروع میکنه به نصیحت کردن ... خوبه حالا من هیچ نظری ندارم و این همه حرف شنیدم ، وای به روزی که بخوام یک حرفی هم بزنم ...
سهراب-هیچ نظری ندارم یعنی چی ...؟ اصلا میفهمی داری چیکار میکنی ...؟
نگاه از لیوان چای و میز گرفتم و سرم رو بلند کردم ... جدی شده بود و دیگه سوال و جوابش جنبه ی دونستن نداشت ...
خنده ی مسخره ای کردم و با لحنِ مسخره تری پرسیدم ...
-حالت خوبه مهندس ...؟
سهراب همیشگی نبود یعنی وقتی جوابی به طنزِ مهندس گفتنم نداد این رو متوجه شدم ...
سهراب-داری با زندگیت چیکار میکنی شیده ...؟
تعجبم شدت گرفت ... من که کاری نمیکردم ، این بقیه بودند که تمام کارها رو به دست گرفته بودند ...
-من ...؟ من دارم چیکار میکنم ...؟ من هیچ کاری نمیکنم ، این باباست که داره همه ی کارها رو میکنه سهراب ...
سهراب-همین عجیبه ... شیده ای که آسمون و زمین رو به هم میدوخت تا چیزی رو که میخواست بدست بیاره خیلی راحت کنار کشیده و میذاره باباش هر کاری دلش میخواد انجام بده ...
-باید چیکار کنم ...؟ اصلا به کدوم پشتوانه حرکتی انجام بدم ...؟ حرف زدن راحته سهراب ، ولی هیچ کس از دل من خبر نداره ...
لحن صداش مهربون تر شده بود ولی حالا این من بودم که اعصابم بهم ریخته بود و قاطی کرده بودم ...
سهراب-توی دلت چی میگذره ...؟
پوزخند روی لبم نشست ، تازه میپرسه تو دلت چی میگذره ...!!!
-چاییت رو بخور ، داره سرد میشه ...
سهراب-چرا میپیچونی ...؟
صدام بالا رفت و با حرص گفتم:
-بهتره این بحث رو همین جا تمومش کنیم ...
سهراب-ولی به نظر من باید بحث رو ادامه بدیم ...شاید بگی به من ربطی نداره ولی نباید فقط به خودت فکر کنی ...
هیچ وقت نمیگفتم که بهش ربطی نداره ولی حرصم گرفته بود ...کسی که فکر میکردم حتما حمایتم میکنه ، خیلی راحت میگفت من باید به بقیه هم فکر کنم ... به کی فکر کنم ...؟ اصلا این بقیه کی ها هستند ... ؟ بابا که حرفش رو زده بود ...مامان که سکوت کرده بود ، پس حتما با بابا موافقه که هیچی نمیگه ... شروین هم که حرفی نمیزنه و همه چیز رو گذاشته به صلاح دید خودم ... دیگه به فکر کی باشم ...؟ امیر حسام ...؟ اونم که بی خیال شده و خبری ازش نیست ... خسته شدم از بس ذهنی با خودم حرف زدم و برای خودم دلیل چیدم ...دلیل برای ادامه ی راهِ بابا ...دلیل برای مقابله با راهِ بابا ...دلیل برای حفظ چیزی که برام مهمه ...دلیل برای دست کشیدن از چیزی که برام مهمه ... صدام رو رها کردم و پرسیدم ... اینبار از سهراب پرسیدم ...
-باید به کی فکر کنم ...؟ اصلا تو بگو به کی فکر کنم ...؟ به مامانم ...؟ به شروین...؟ به بابام ...؟ به اتوسا ...؟ به شهرام ...؟ به امیر حسام ...؟ به کی باید فکر کنم ...؟ اصلا چرا باید به آدماهایی فکر کنم که اون شب شیده رو تنها گذاشتند ... ؟ یک دلیل برام بیار که مجابم کنه برای فکر کردن به بقیه ... مامانم هنوزم باهام حرف نزده ، بابا چند روز پیش حرفاش رو تکرار کرد و رفت دنبال کارها ... آتوسا ماجرا رو برام تعریف کرد ... شهرام هر روز به سینا زنگ میزنه و میخواد من رو ببینه ... و این وسط امیر حسام هنوز ساکته ... به نظرت من باید به چه امیدی آسمون و زمین رو بهم بدوزم ...؟ هان ...؟
نفس نفس میزدم ... این چند تا جمله دردِ من رو بیان نمیکرد ولی حداقل یکم خودم رو خالی کرده بودم ... هر چند که سهراب کسی نبود که باید این حرفا میشنید ولی بازم نمیتونستم ساکت بمونم و حرفی نزنم ... سهراب هم آروم شده بود ، لبخند روی صورتش اومده بود... هر چند که معنی اون لبخند رو نمیدونستم ولی اذیتم نمیکرد ...
سهراب-تو اینجا خودت رو قایم کردی و از هیچی خبر نداری ...
-مثلا از چی خبر ندارم ...؟
چیزی که گفت برای لحظاتی گرمم کرد ... بهم امید داد ... بهم نیرو داد تا فکر کنم که میتونم هر کاری بکنم ...
سهراب-سامی وکیل گرفته ، البته کسی خبر نداره و منم هم دیشب که با تانی رفته بودم وسایلت رو بیارم فهمیدم ... قرار شده اگه بابات اقدامی کرد وکیلش قانونی وارد عمل بشه ... خودش هم در حال مخ زنی بابا و مامانشِ ... اونم وضعش بدتر از تو نباشه ، بهتر نیست شیده ، حاج عنایت به خاطر کارش خیلی ازش دلگیر شده ...
جوابی نداشتم که بدم ولی دیگه به گرفتگی هر روز نبودم ... درسته که هنوز اون سکوت نشکسته بود ولی همین کار برای منی که هراس از دست دادن داشتم یک دنیا بود ...


سهراب-راستی شروین گفت بپرسم توی اون صندوقچه چیا داری ... ؟
خنده ام گرفته بود ... حالا که خودش هم نیست از جانشینش خواسته که با پرسیدن سوال کنجکاوی ایجاد شده رو ارضاء کنه ... سری تکون دادم و بی توجه به سوالش از آشپزخونه خارج شدم .
ساک رو از جلوی دَر برداشتم و راه افتادم ، سهرابم پررو پررو دنبالم راه افتاد و وارد اتاقم شد ...
سهراب-جواب ندادی ها ...!
-چیزی برای جواب دادن وجود نداره ...
سهراب-یعنی توش خالیه ...؟
با موذی گری لبخندی زدم و گفتم:- نه ، برای چی باید یک صندوقچه ی خالی رو نگه دارم ...؟
سهراب-پس توش چیه که اینقدر شروین رو کنجکاو کرده ...؟
شونه ای بالا انداختم و با لبخند جواب دادم ...
-فضولی موقوف آقای مهندس ...
جمله ی بعدیش فکر و خیال رو راهی ذهنم کرد ... یک جورایی باعث شد که مرور کنم خاطراتِ شیرین و تلخی که این صندوقچه رو پر کرده بود ...
سهراب-پس حتما یک دنیا خاطرات خوب توش جا دادی که نمیخوای با کسی شریکش بشی ...!!!
نگاهم تار شد ... نفسِ عمیقی کشیدم و با قورت دادن اون بغضِ چند روزه ، سری تکون دادم و آروم زمزمه کردمُ و گفتم:
-خوب ... ؟؟؟ خاطرات خوب ...؟؟؟ یک دنیا خاطرات خوب ...؟؟؟
خاطرات خوب هم داشتم ... ؟؟؟ یک زمانی فکر میکردم که دارم ولی حالا ... من این صندوق رو فقط شاهد میخواستم برای حرف زدن با شهرام ... شهرام کسی نبود که بی دلیل حرف باور کنه ، هر چند که اون دلیلِ پنهان دِلِ شکسته ی من باشه ...تنها دلیلی که صندوقچه رو خواسته بودم ، دیدن شهرام بود ... میخواستم همه چیز رو حداقل بین خودم و شهرام تمام کنم ... ایندفعه دیگه نمیخواستم ساکت باشم ... میخواستم هر چی توی دلم بود و نبود رو براش بگم و خودم رو خالی کنم ... میخواستم بهش بگم که چی دیدم و چی شنیدم ... چی شد که همه چیز رو رها کردم ... چی شد که این آینده قسمتون شد ... چی شد که ...
سهراب-کجایی شیده ...؟
نه اینجا دیگه خبری از خاطرات خوب نبود ... همه اش نابود شد ... شهرام همه رو نابود کرد و بی خیال همه چیز شد ... فکر و خیال رو زدم کنار و به سمتش چرخیدم ....
-هر جای دنیا ممکنه خاطرات خوب وجود داشته باشه ولی این قسمتِ دنیا ...
به صندوقچه اشاره کردم و دستمُ روش گذاشتم ...
-زیر این دَرِ چوبی ، ممکن نیست که خاطرات خوبی وجود داشته باشه ... چیزی که توی این یک تیکه چوب پنهان کردم برام درد داشته ... شاید اون اوایل با داشتنش شاد بوده باشم ولی بعدش از داشتنش فقط و فقط درد کشیدم ...
پوزخند رو لبم نشست ...
-و هیچ کس نفهمید ... هیچ کس نفهمید که شیده تنها بود و به روی خودش هم نمی آورد چه برسه به روی دیگران ... هیچ کس نفهمید سهراب ، هیچ کس ...
سهراب-چی داری میگی شیده ...؟ منظورت چیه ... ؟
بغضم به نهایت رسیده بود ... دوباره یاد اون روزها حال و هوام رو عوض کرده بود ... داشتم کم می آوردم ... داشتم دوباره میشکستم ، خودم رو جمع و جور کردم و آروم گفتم:
-منظوری نداشتم ...!
سهراب-تو هیچ وقت بی منظور حرف نمیزنی ...
پوزخندم پررنگ تر شد ...
-آره هیچ وقت بی منظور حرف نمیزنم ...
سهراب-اینقدر من رو نپیچون شیده ...
-پیچوندنی در کار نیست ، باید شهرام رو ببینم ...
با شنیدن جمله ام اخم کرد ، همون طور که جدی نگاهم میکرد جواب داد...
سهراب-به اون چیکار داری...؟ یک ساعته دارم برات کتاب حسین کُرد تعریف میکنم ...؟
-چه ربطی داره ...؟
سهراب-خیلی ربط ها ... گفتم که امیر حسام وکیل گرفته ... گفتم که دنبال زمان مناسب میگرده تا جلو بیاد ... گفتم که حال و روزش بهم ریخته است .... گفتم که ...
ساکت شد ... منم وقت پیدا کردم تا به حرفاش فکر کنم ... تا از حرفاش نیرو بگیرم ... تا یک نفس آسوده بکشم و برای روبرویی با شهرام ثابت قدم تر بشم ...
سهراب-حالا تو میگی میخوای اون اُسکول رو ببینی ، اصلا برای چی ...؟
-حالت خوبه سهراب ...؟ میخوام یک چیزایی رو براش مشخص کنم پس باید حتما ببینمش ...
سهراب-لازم نکرده اون رو ببینی ، هر کاری داری بگو منو شروین انجامش میدیم ...
-باید خودم این کار رو بکنم ...
سهراب-باهام لج نکن شیده ...
-باور کن نمیخوام لجاجت به خرج بدم ...
سهراب-ولی ...
-سهراب ...!
سهراب-کوفت و سهراب ... حالا کی میخوای این شازده رو ببینی ...؟
از حرص خوردنش خنده ام گرفته بود ولی بی خیالِ عصبانی کردنش شدم ، لبخندِ کوچیکم رو جمع کردم و خیلی آروم گفتم :
-هر چی زودتر ، بهتر ...
سری تکون داد و روی تختم نشست ، منم مشغول جا به جا کردن وسایلم شدم ...
***
مینا-چرا یک همچین قراری گذاشتی ...؟ شیده من خوب حس میکنم که جدایی از اون زندگی برات غیر ممکنه ولی نمیتونم دیدار با شهرام خان رو درک کنم ...
-نگرانِ چی هستی خانومی ...؟ من فقط میخوام باهاش حرف بزنم ...
مینا-چه حرفی ...؟ تو الان باید به فکر عوض کردن تصمیم حاج عمو باشی نه دیدن شهرام ...
-باور کن این موضوع فعلا مهم تره ...
کنجکاو شده بود ولی مثل همیشه دوست نداشت زیاد پا پیچم بشه ، سری تکون داد و آروم گفت:
مینا-به خودِ سینا گفتم حالا هم به تو میگم .... اونجا باهاش تنها نمون ، اصلا نمیدونم چرا توی اون سفره خونه باهاش قرار گذاشتی...؟
لبخندی به حرص خوردنش زدم و جواب دادم
-چون اونجا رو دوست دارم...
مینا-نمیشد بیاد خونه ...؟
ابرویی بالا انداختم و با لبخند گفتم:
-نوچ ...
بهم اخم کرد ولی ظارهری بود چون لبهای کش اومده اش نشون میداد که دوست داره بخنده ... بازم دوباره بهم سفارش کرد ...
مینا-بچه پررو ... از جلوی چشمِ سینا دور نمیشی ها ، به خودش هم سفارش کردم ...
-چشم مینا جون ، حالا اجازه ی مرخصی میدید...؟
مینا-به سلامت ، زود برگردید ...
چشمامُ روی هم گذاشتم و با لبخند ازش جدا شدم ، پاکت صندوقچه رو از کنار جالباسی برداشتم و با پوشیدن کفش هام از خونه اومدم بیرون ، سینا توی پارکینگ منتظرم بود ...
***
سینا-حالا چرا اینجا ...؟
نگاهی به اطراف انداختم و به سمت پُل چوبی سفره خانه حرکت کردم ...
سینا-وایستا منم بیام ...
قدم هام رو اهسته تر کردم ولی توقف ، نه ... البته اونم با چند تا قدم بلند بهم رسید و با کشیدنِ دستم من رو کنار خودش نگه داشت ...
سینا-سوالم جواب نداشت خانوم کوچولو ...
سرم به سمتش چرخید و با اخم گفتم:
-کجا من شبیه خانم کوچولوهام ... ؟ بابا به خدا من بزرگ شدم ، دیگه اون شیده ی 5 یا 6 ساله نیستم که موهام رو دو گوشی میبستم و وسط بازیتون خراب کاری میکردم ... الان 20 و چند سالمه ، ازدواج کردم ... برای خودم زندگی دارم ، هر چند که ...
صدام بریده شد ... یعنی اصلا دوست نداشتم که همچین حرفایی رو به زبون بیارم ... حرف از نا امیدی دلم رو به شور می انداخت ... حرف از تموم شدن دلم رو به درد می انداخت ...
سینا-میدونم خانم شدی ... میدونم برای خودت زندگی داری ، شوهر کردی و هزار تا چیزِ دیگه ولی برای من همون شیده کوچولویی هستی که موهاش رو دو گوشی میبست و وقتی که خرابکاری میکرد از ترس بقیه پشتِ پاهام سنگر میگرفت ... همون کوچولویی که توی اون مغازه دونه دونه خوراکی ها رو توی دستش جا میداد و هی از کوچیک بودنِ دستش گله میکرد ... برای من هیچ وقت اون روزها گم نمیشه ، محو نمیشه ، کم رنگ نمیشه ... تو همون شیده ای فقط خنده هات کمتر شده ... شاید دلیلش رو نگی ولی قرار نیست چون تو چیزی نمیگی کسی چیزی نفهمه موشی ...
لبخندی بهم زد و ادامه داد
سینا-آرزومه که دوباره صدای خنده هات بلند بشه ... دوباره اون چال های همیشگی رو روی گونه ات ببینم ... نمیدونم چی باعث شده که شیده رو آروم کنی ولی من آرزو دارم که دوباره اون شیده ی شیطون رو ببینم ...
تعریفاش از شیده خیلی ملموس بود ... باهاشون آشنا بودم ولی خیلی وقت بود که فراموششون کرده بودم ... دوست داشتم دوباره اون خنده ها ، اون اذیت ها ، اون لذت ها رو امتحان کنم ولی ...
نه ولی نداره من باید دوباره اون آرامش رو به زندگیم برگردونم ... باید بخوام تا بتونم ... و من میخوام ... میخوام که زندگیم رو حفظ کنم ... میخوام که رویاهام رو داشته باشم ... میخوام که دوباره بخندم ، از ته دل ...
-میبینیش ...
ناخودآگاه این کلمه از دهانم خارج شد ولی برام قشنگ بود همین ناخودآگاه یکدفعه ای ... همین باورِ وجودی ... لبخندم عمیق شد ... شیده ی وجودم شیطنت دلش میخواست ... بازوم رو از میون دستهای قوی سینا رها کردم و روبروش ایستادم ... همون طور که عقب عقبکی راه میرفتم توی صورتش خیره شدم و گفتم:
-برمیگرده ... شیده ای که آرزوش رو داری برمیگرده ... یعنی من تمام تلاشم رو میکنم تا دوباره بشم همون شیده ی سابق ، همونی که دونه دونه خوراکی برمیداشت ولی ...
یک تای ابروم رو بالا انداختم و با شیطنت گفتم:
-ولی آقا سینا یادت باشه که اینبار دستام بزرگ تر شدند ، بیشتر خوراکی توشون جا میگیره ... تازه موهام هم نمیتونم دو گوشی برات ببیندم ، بالاخره شرم و حیایی گفتن آقا ... تو همه اش رو بالا کشیدی و یک لیوان آبم روش ، من که از این کارا نکردم ...!
لبهاش کش اومده بود ، معلوم بود که داره به سختی خودش رو کنترل میکنه و بالاخره با تمام شدن حرفم زد زیر خنده ...
سینا-روحیه ات رو تحسین میکنم کوچولو ...
-کارِ خوبی میکنی ، همیشه از این کارای خوب بکن پسر خاله ...
سری تکون داد و روی یکی از تخت ها نشست ... منم بدون حرف کنارش نشستم و یک نفسِ عمیق کشیدم ... دوست داشتم توی این لحظه امیر حسام همراهم باشه ولی ...


داشتم پاهام رو که از تخت آویز بود تکون میدادم که صداش باعث توقفم شد
شهرام-چه عجب خانم بالاخره رضایت به دیدار دادند...؟
نگاهم از کفش های اسپورتش کنده شد و بالا رفت ... یک شلوار ورزشی سفید که مارک آدیداس داشت ، درست مثل همیشه و یک حلقه ای مشکی که روش سوییشرت تن زده و زیپش رو نصفه بالا کشیده بود ... اخلاق و عادت هاش هیچ فرقی نکرده بود ...
همیشه میگفت هر مکانی تیپ و لباس خاص خودش رو داره ... یادمه یکبار که رفته بودیم شمال من خیلی با عجله آماده شده بودم و با خودم صندل و کفش راحتی نبردم ، اونجا با کفش پاشنه دار رفتم ساحل و از اونجایی که همیشه سانحه در کمین منه پام روی شن و ماسه ها سرسره بازی کرد و واژگون شدم ... عجب روز مذخرفی بود ، تا اون روز به عمرم اونقدر حرف رو یکجا نشنیده بودم ... هر کسی از راه میرسید از بی دقتی من و نامناسب بودن کفش هام سخن میگفت و حرص من رو بیشتر در می آورد ...
شهرام-تعارف نمیکنی بشینم ... ؟
خوشم میاد در هیچ موقعیتی خودش رو از تک و تا نمیندازه و پرستیژش رو حفظ میکنه ...در همون حال که سر پایین بود چشم غره ای به این همه پررویی رفتم و با یکم جا به جایی نشون دادم از این خبرا نیست ... میخواد بشینه ، نمیخواد هم میتونه نشینه ...
شهرام-چی شد که افتخار دیدار نصیبم شد شیده خانم ...؟
سرمُ بلند کردم نگاهِ کوتاهی بهش انداختم ، بعد بلافاصله به سمت رودخونه برگشتم و خیره ی آبِ گل آلودی که ازش عبور میکرد شدم ...
-باید یک واقعیت هایی رو برات روشن میکردم ...
فکرهای دیگه کرده بود ... شیطون شده بود و با صدایی که توش خنده موج میزد گفت:
شهرام-آماده ی شنیدنم خانم ...
بی توجه به شیرین زبونی و نمک ریختنش پوزخندی روی لبم نشست ... دستم به سمت پاکت رفت و صندوقچه رو ازش خارج کردم ... صورتش کنجکاوی رو داد میزد ولی مثل همیشه خودش رو کنترل کرد و سوالی نپرسید ، البته این یک مزیت خوبِ شهرام به حساب میاد که توی کمتر آدمی دیده بودم ... آروم شونه ای بالا انداختم و قفل صندوق رو باز کردم ...
گل های خشک شده رو که دورش روبان بسته بودمُ بیرون آوردم و از جا بلند شدم ... با چند تا گام روبروی رودخونه قرار گرفتم و گوشه ی روبان رو به دست گرفتم ... گرمای نفس هایی که به پشتِ گردنم میخورد نشون از نزدیکی بیش از حدِ شهرام بود ... گره ی روبان رو باز کردم و خودش رو به دستِ آب سپردم ... قرمزی رنگش میون اون آب خاکی رنگ قشنگی خاصی داشت ولی برای من این لحظه فقط و فقط زمانِ آخرین مرور خاطرات و دور انداختن آنها بود ...
شهرام-اینا همون گلهاست ...؟
چشمامُ روی هم قرار دادم و یک آه عمیق از سینه ام خارج کردم ...
-آره همونهاست ...
شهرام-پس سر قولت موندی ...
نگاهم داشت تار میشد ... یک روز بهش قول دادم که تا اخرین لحظه ای که عشقش توی قلبم هست این گل ها رو نگه دارم ... روزی که از دلم و کشورم رفت به قصد بیرون ریختن گل ها دَرِ صندوقچه رو باز کردم ولی عطسه ی بی موقعِ خودم باعث شد که شک کنم ... همون لحظه دوباره با خودم عهد کردم ... این دفعه به خودم قول دادم که تا آخرعمرم گلها رو نگه دارم و ازشون عبرت بگیرم ...عبرت بگیرم تا به کسی اعتماد نکنم ...عبرت بگیرم تا به کسی دلم نبازم ...عبرت بگیرم تا دلم و احساسم کج نره ... ولی ... ولی نشد ، امیر حسام اومد و دلم رو گرم کرد ... امیر حسام اومد و تیکه های شکسته ی دلم رو بند زد ... امیر حسام اومد و باعث شد عهدم رو بشکنم ... امیر حسام اومد و بهم ثابت کرد که میتونم دوباره اعتماد کنم ...
سرِ جام چرخیدم و روبروش قرار گرفتم ، نگاهش با چرخش من پایین اومد و خیره ی صورتم شد ...
-اون قول خیلی وقته که شکسته ... همون روزی که رفتی ، نه چند هفته قبل از رفتنت اون قول رو شکستم ... اصلا نه ... من قول رو نشکستم ، تو شکستیش ... توی اون پارک ... روی اون نیمکت ...
دست و پا شکسته حرف میزدم ... اصلا حرف زدن درباره ی اون ماجرا ها اونقدر سخت بود که همین گفتنِ دست و پا شکسته خودش هنر بود ... برای منی که چن سال سکوت کردم همین حرف زدن هم خودش کلی بود ...
شهرام-چی داری میگی شیده ...؟
-هنوز متوجه نشدی ...؟ راست میگی من دلایلم رو خوب برات توضیح ندادم ... من سکوت کردم و تو هم این سکوت رو یک چیزِ دیگه تعبیر کردی ...
اخم کرده بود ...
شهرام-واضح حرف بزن شیده ...
دیگه جدی بود ، کنجکاو شده بود و برای اولین بار داشت این کنجکاوی رو نشون میداد ...
دوباره به حالت اول برگشتم و اولین شاخه رو از دسته جدا کردم ... دستم رو دراز کردم و بعد از کمی مکث خیلی آروم شاخه رو رها کردم ... افتاد توی آب ... نگاهم همراه اون گل شد ... همون گلی که یک روز تازه و شاداب بود ... سفید و پاک بود ... خودم چیده بودمش ... ولی حالا خشک شده بود ...درست مثل احساس من نسبت به شهرام ... یک روز تازه بود و پر از شگفتی ... فکر میکردم خوشبخت ترینم ... فکر میکردم که شهرام همون شاهزاده ایه که همه ی دخترها منتظر رسیدنش هستند ... عشقم پاک بود و سفید درست مثل همین گل ولی حالا ... وقتی که اون روز توی پارک چشمای بسته ام رو باز کردم بی آبی رو درک کردم ...طعم گسِ و گاها تلخِ خشک شدن و پژمرده شدن رو چشیدم ... سنگی شدن رو احساس کردم ... خورد شدم ولی به کسی این حال و روز رو نشون ندادم ...
-یک روز احساس و علاقه ای که بینمون بود رو دوست داشتم ...فکر میکردم دو طرفه است ... فکر میکردم میشه باهاش یک زندگی ساخت به وسعت همه ی خوبی های دنیا ... فکر میکردم میتونم باهاش کوه رو هم جا به جا کنم ... و اینکه فکر میکردم تو هم توی این موضوع باهام هم عقیده ای ... وقتی این گل ها رو چیدیم بهت قول دادم ... مثل اینکه هنوزم اون قول رو به یاد داری ... ولی ...
شاخه ی بعدی جدا و به آب سپرده شد ...
-تا لحظه ی آخر سر قولم موندم ... بهش وفادار بودم و زیرش نزدم ... وقتی اون روز توی پارک روی اون نیمکتِ گرم ، سرما بهم غالب شد فهمیدم که دیگه اون قول وجود نداره ...
شهرام-از چی داری حرف میزنی ...؟ کدوم پارک ...؟ کدوم نیمکت ...؟
-همون روزی که باهم قرار داشتیم ... همون روزی که دیر کردی و بهم گفتی شرکت کار داشتی ... همون روزی که گفتی یک دنیا کار سرت ریخته بود ولی من درست نیم ساعت پیش توی اون پارک دیدمت ... کنار اون دختر ، در حال ...
شهرام-شیده اشتباه میکنی ...!
چشمامُ روی هم گذاشتم ... من با چشمهای خودم دیدم و حالا میخواد زیرش بزنه و بگه اشتباه از من بوده ... شاخه ی بعدی رو رها کردم و حرفم رو ادامه دادم ...
-اشتباه ... ؟فکر نکنم اشتباهی در کار باشه ، من با گوشهای خودم صدای قهقه های اون دختر رو شنیدم ... من با چشمهای خودم عشق بازی مختصرتون رو شاهد بودم ... من با تمام وجودم اون لحظه رو حس کردم شهرام حالا داری میگی اشتباه کردم ...
شهرام-بازم میگم داری اشتباه میکنی ، اصلا چرا جلو نرفتی تا مطمئن بشی ...؟
پوزخند روی لبم نشست ... از یک طرف انکار میکنه و از طرفِ دیگه صداش میلرزه ... من توی اون چند سال با لحظه لحظه ی وجودش زندگی کرده بودم ... با تک تک حالاتش نفس کشیده بودم ... با تمام حرکاتش انس گرفته بودم ... میخواد برای من دروغ بهم ببافه ... نمیدونه معنی کردنِ نگاهش برای منی که یک عمر به فکرش خوابیدم و بیدار شدم مثل آب خوردنه ... مثل همیشه احساسم رو دستِ کم گرفته و فکر میکنه که میتونه انکار کنه ...
-آره اشتباه کردم ... یک بار اشتباه کردم ...دو بار اشتباه ... سه بار اشتباه ...ده بار اشتباه ... صد بار اشتباه ... اشتباه های من تمومی نداره پسر عمو ولی دیگه از این اشتباه ها نمیکنم ...
شهرام-جواب سوال من چی شد ...؟
حرصِ دویده به صداش رو دوست داشتم ... خوب بود که اونم یکم عصبانی بشه ... یکم برای شنیدن و فهمیدن حقیقت تلاطم به وجودش بیفته تشنه باشه ... حقیقتی که خودش بهتر از من از جزئیاتش خبر داره ولی میخواد انکارش کنه ...!
-جواب سوالت ....؟ مگه سوالی پرسیدی ...؟
شهرام-شیده من حوصله ی موش و گربه بازی ندارم ، راست و پوست کنده بگو چی میخوای بهم حالی کنی ... بگو چی میخوای بگی که داری براش این همه مقدمه چینی میکنی...
-چیزی که میخوام بگم خودت بهتر از من میدونی ... خودت بهتر از من بهش واقفی پسر عمو ...
شهرام-من حوصله ی معما حل کردن ندارم بهتره زودتر حرفات رو جمع بندی کنی و به یک نتیجه برسی چون که میخوام باهات جدی حرف بزنم ...
حوصله نداره ...معما دوست نداره ... حرفام رو جمع بندی کنم ... به نتیجه برسم ...به کدوم نتیجه ... ؟ یکی نیست بهش بگه بابا این نتیجه ای که ازش حرف میزنی همون دلیلِ من برای کنار کشیدنه ... میخواد جدی حرف بزنه ، باشه منم بلدم قید آرامش این لحظاتم رو بزنم و جدی باشه ... دستم رو عقب بردم و با تمام قدرت شاخه ها رو توی آب پرت کردم ... چند متر اون طرف تر روی آب پخش شدند و تمام ... حالا وقتش بود که بقیه چیزها رو رو کنم و خودم و خلاص ... روی پا چرخیدم و با اخم روبروش قرار گرفتم ...
-حالا که حوصله ی حرف زدن نداری میرم سر اصل مطلب ، هر چند که تا همین الانش هم داشتم اصل مطلب رو برات توضیح میدادم ولی تو جز انکار کارِ دیگه ای بلد نیستی ... تو فقط بلدی خوب دروغ بگی ولی دیگه این دروغ گفتن ها برای من فایده ای نداره ... من دیگه اون دختر 18 ساله ی ساده نیستم که هر چی بگی رو قبول کنه ... که حرفات براش سند باشه و چشم بسته قبولش کنه ... شیده بزرگ شده ... شیده دیگه چشم و گوش بسته نیست ... شیده دیگه باورت نداره ... شیده دیگه قبولت نداره شهرام ... من ، شیده ، دیگه چه راست و چه دورغت رو باور نمیکنم چون ازش خیلی کشیدم ...
یک قدم به سمت راست برداشتم و با باز شدن راهم به سمت تخت حرکت کردم ... دَرِ صندوقچه هنوزم باز بود ... میدونستم که انکار میکنه ... میدونستم که قبول نمیکنه ... میدونستم که به صندوقچه نیاز پیدا میکنم ... بدون اینکه روی تخت بشینم دسته ی عکس ها رو از داخل صندوق برداشتم و به سمتش برگشتم .... داشت می اومد سمتِ من ولی با حرکتِ ناگهانی من ایستاد ... دو دل بود ... از توی نگاهش شک رو میشد خوند ... نگاهش داشت باور میکرد که دیگه من اون شیده ی گذشته ها نیستم ... که خیلی چیزها فرق کرده ... یک گام به جلو برداشتم و به فاصله ی یک متری شهرام ایستادم ...
دوست نداشتم انکار کنه ...دوست نداشتم این عکس ها رو مرور کنم ... دوست نداشتم بهش چیزی رو ثابت کنم ولی اون نخواست ... اون با اومدنش ، با کارش ، با دخالتش باعث شد که قید خواسته هام رو بزنم و بر خلاف میلم عمل کنم ... خودش خواست ...
دستم رو جلوش گرفتم و به عکس ها اشاره کردم ... مردد بود و نمیخواست بدونه چه خبره ... حرکتی نکرد ... باور کرده بود که دیگه نمیتونه دروغ بگه ... باور کرده بود که انکار فایده ای نداره ... باور کرده بود که دیگه دروغ هاش رو قبول نمیکنم ... قیافه ی مبهوتش پوزخندم رو باعث شد ...
بادِ ملایمی روی صورتم نشست ، عکس ها رو رها کردم و شاهد به باد رفتنشون شدم ... بعضی ها همون جا و بعضی ها چند قدم اون طرف تر فرود اومدن ... چند تایی هم توی آب افتادن و به حرکتشون ادامه دادند ... نگاهش پایین اومده بود ،مسیرِ نگاهش رو دنبال کردم ... همون عکسی بود که جلوی خونه اش گرفته بودم ... همون عکسی که ...
چشمامُ رو بستم و سرم رو بلند کردم ، تمام شد ...
-دوست داشتم اون روز جلوم ایستاده بودی تا سرت داد بزنم ... تا بهت بگم که بد کردی ... تا بهت بگم که شاهدِ چه چیزهایی بودم ولی ... تمام لحظه های خوبی که با هم داشتیم از جلوی نگاهم رد شد ... یاد تمام اون خنده ها باعث شد نخوام بیام روبروت بایستم ... یاد تمام اون خوشی ها باعث شد نخوام که به خاطره های بدم اضافه کنم ... اون ته مونده ی احساسم باعث شد اون چند جمله ی یادگاری توی دفتر خاطراتم رو که یک روزی گفتی اگه نباشم حال و روزته رو داد نزنم ولی حالا به جای شیده ی اون روزهام میگم و برای همیشه از ذهنم پاکش میکنم چون نمیخوام که دیگه اون لحظات رو مرور کنم ...
بغض گلوم رو گرفته بود ولی با آخرین توان اون چند جمله رو به کلامم راه دادم ...
-"بیا آخرین شاهکارت را ببین ... مجسمه ای با چشمانی باز ... خیره به دور دست ... شاید شرق شاید غرب ... مبهوت یک شکست ... مغلوب یک اتفاق ... مصلوب یک عشق ... مفعول یک تاوان ... خرده هایش را باد دارد میبرد..."
-توی رابطه ی ما همه چیز برعکس بود ، حتی این جمله ...
چرخیدم و به سمت تخت رفتم ... صندوقچه ی خالی بهم دهان کجی میکرد ولی من آروم شده بودم ... حالم خوب بود ... نه ، عالی بود ... دیگه فکر به گذشته نگاهم رو تار نمیکرد ...انگار باید زودتر از اینها براش حرف میزدم ... باید زودتر از این حرفا سنگ هامو باهاش وا میکندم ... باید زودتر از این حرفا خودم رو خلاص میکردم ... ولی به قول بابا ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است ... یاد اون جمله که آتو برام اسمس کرده بود افتادم ... "حس خوبیه ... به خودت میای و میبینی ... به کسی که رهات کرده و بدجور بهت ظلم کرده ... دیگه نه نیازی داری ... نه احساسی ... ولی اون ... داره حسرتِ یک لحظه با تو بودن رو میخوره ...."
صندوقچه رو توی آب انداختم و در حالی که داشتم از کنارش رد میشدم آروم گفتم:
-دیگه تمام شد پسر عمو ، این توضیح رو بهت بدهکار بودم ... امیدوارم دیگه همدیگه رو نبینیم حتی به شادی ...
سبک شده بودم ... حسِ پرنده ای رو داشتم که بال پرواز پیدا کرده ... با این همه شجاعتی که امروز از خودم و شیده کوچولو نشون دادم مطمئن شدم که میتونم مقابل خواسته ی بی منطق بابا هم بایستم ... میتونم از زندگیم ، از عشقِ تازه جونه زده ام ، از محبتی که توی وجودم رشد کرده حمایت کنم ... میتونم نهایت تلاشم رو بکنم و حداقل به خودم مدیون نباشم ، شاید به نتیجه ی دلخواهم هم رسیدم ...


سینا-چی بهش گفتی که همین طوری خیره به راهتُ و اون عکسا مونده و حرکت نمیکنه ...؟
برگشتم ... نگاهش خیره بود ولی سرگردان ، گاهی به همون عکسِ آشنا و گاهی به راهی که من ازش اومده بودم ... انگار داشت از دروغ هاش دور میشد ... آدم وقتی از یک چیزی دور میشه بهتر میتونه واقعیت ها رو ببینه ... بهتر میتونه راجع بهش فکر کنه .... بهتر میتونه نتیجه کارشُ ببینه و نتیجه گیری کنه ... کافیه از بیرون به قضیه نگاه کنی تا همه چیز رو اونجور که هست ببینی نه اونجور که خودت میخوای ...! اونوقتی که از بیرون به قضیه نگاه کنی سعی میکنی منطقی تر قضاوت کنی حتی خودت رو ... ولی برای رسیدن به این منطق باید قیمت گزافی رو پرداخت کنی و تنها چیزی که به دردت میخوره شهامته ... شهامتِ قبول کردنِ واقعیت ها ... شاید شهرام هم شهامت قبول کردن واقعیت رو پیدا کرده باشه ...!
نگاه ازش گرفتم ، به سمت پل چوبی حرکت کردم و آروم گفتم:
-یک سری حقیقت که میخواست انکارش کنه ولی نتونست ...
سینا-مثل اینکه قدیمی ها راست میگند که حقیقتِ تلخِ ...
لبخندِ تلخی زدم و به کنایه گفتم:
-درست مثل ته خیار ...!
سینا-نه بابا ...
سری تکون دادم و در جوابش گفتم:
-بریم سینا ، خیلی خسته ام تازه یک دنیا کار هم دارم ...
سینا-مثلا چه کاری ... ؟
-باید وسایلم رو جمع کنم ، دیگه نمیخوام یک گوشه وایستم و فقط نظاره گر باشم ...
سینا-پس شیده خانم میخواد دست به کار بشه و اتیش به پا کنه ، درسته ...؟
انگشتِ اشاره ام رو به دندون گرفتم و با مظلوم ترین حالت در حالی که یکم هم خنده و صد البته واقعیت قاطی حرفم شده بود گفتم:
-آتیش به پا کردن که نه ، فقط میخوام از حقم دفاع کنم ...
سینا-پس داره برمیگرده ...!
همون طور که قدم برمیداشتم به سمتش چرخیدم ، ایستاد و با همون لبخند خیره ی صورتم شد ...
-من همیشه سر قولم می مونم پسر خاله ...
سینا-منم مثل همیشه ازت حمایت میکنم فسقلی ...
لبم کش اومد ، لبخند زدم به وسعتِ تمامِ اطمینانی که از حرفش گرفتم و راهم رو ادامه دادم ...
***
مینا-دوست دارم بیشتر پیشمون بمونی ولی برای این دفعه همین دو هفته هم زیاد بود ... دفعه ی بعد میخوام همراه همسرت باشی نه تنها ، اینجوری به همه مون بیشتر خوش میگذره ...
از حرفش نیشم باز شد ... از خدام بود که حرفش حقیقت پیدا کنه ، منم خیلی امیدوار بودم و با همون امید هم داشتم راهی میشدم ...
-خیلی بهت زحمت دادم مینایی ولی خوب چاره ای نداشتم ، امیدوارم بتونم مهربونی هات رو جبران کنم...
مینا-چرت نگو دختر ، تو رحمتی نه زحمت ... من و سینا و ستاره از کنارِ تو بودن خوشحال میشم و خودت هم این رو خوب میدونی ...
-منم همین طور ...
سینا-زود باش شیده واگرنه از قطار جا می مونی ها ...
صداش باعث شد از ستاره و اون لپ های خوشمزه اش دل بِکنم و با کمی مکث بدمش بغل مینا ...
-اومدم سینا ، اومدم ...
مینا-کاش میذاشتی سینا برسونتت تهران ...
-خودم دوست دارم با قطار برم ، بعدش هم من دیگه بزرگ شدم میتونم خودم رو تا تهران برسونم خانومی...
مینا-بر منکرش لعنت ، برو که الان صدای پسر خاله ات در میاد ...
لبخندی به حرفش زدم و با بوسیدن صورتِ خودش و ستاره که حالا بغلش بود ازشون جدا شدم ...
***
سینا-رسیدی تهران بهم زنگ بزن ، یادت نره ها ...؟
-چشم چشم چشم ، میذاری سوار بشم یا نه ...؟
اخمی به واژه های تکراری من کرد و با همون هیبت گفت:
سینا-مگه جلوت رو گرفتم ، خوب سوار شو...؟
دَر قطار درست پشت سرِ سینا بود ، یعنی دقیقا جلوی راهم رو گرفته بود و بعد با پررویی تمام میگفت مگه جلوت رو گرفتم ...
-آره جلوم رو گرفتی ...
نگاهِ من خیره به دَرِ قطار که پشت سرش قرار داشت بود ، اونم نگاهی به پشتِ سرش انداخت و با نیشی شل شده به سمتِ من برگشت ...
سینا-خوب زودتر میگفتی جلوی در وایستادم ...
-مگه تو اجازه میدی من حرف بزنم ...؟ خوبه سفر قندهار نمیخوام برم و این همه سفارش میکنی ... بابا فقط دو ساعت راهه ، این همه سفارش لازم نیست ...
سینا-من بهتر میدونم چی لازمه و چی لازم نیست ، راستی ...؟
روی پله ی اول بودم که راستی گفتنش باعث شد برگردم ، سری تکون دادم و پرسیدم ...
-راستی چی ...؟
نیشش باز بود ، معلوم نیست میخواد چی رو گوشزد کنه که اینجوری شاد و شنگول میزنه ...
سینا-صبح حسام زنگ زد بهم ...
دلم ریخت ... نفس هام به شماره افتاد ... صدای قلبم داشت گوش فلک رو کر میکرد ... منتظر ادامه ی حرفش بودم ولی دیوونه کِرمش گرفته بود و وایستاده بود به حالت های من لبخند میزد ، بی قرار ازش خواستم حرفش رو ادامه بده ...
-خوب بقیه اش ...؟
نیشخندی زد و با جدیت گفت:-مگه باید بقیه داشته باشه ...؟؟؟! خوب زنگ زد دیگه ...
وا رفتم ... این پسر کلا مرض داشت و من خبر نداشتم ، مثل آدم حرف نمیزنه ببینم چه خبره ...؟
-خوب زنگ زده بود برای چی ...؟
سینا-الان داری از فضولی میترکی فسقلی ...؟
یعنی اخرش بود ها ... من منتظرم ببینم پسریم چی گفته این منتظر گرفتنِ مچِ منه ... چشم غره ای بهش رفتم و با غیظ گفتم:
-من رو سرکار گذاشتی ...؟؟! بی مزه ...
هر چند که کنجکاو شده بودم ولی تجربه نشون داده که هر چی بیشتر پافشاری کنم کمتر به نتیجه میرسم ، پس خودم رو بی خیال نشون دادم و پله ی دوم قطار رو هم بالا رفتم ... عملم جواب داد و صداش بلند شد ...
سینا-کجا شیده ...؟ مگه نمیخواستی بدونی این پسره برای چی زنگ زده ...؟
این پسره خودتی بی ادب ، پسری من اسم دارم اونم به چه قشنگی ... همین فکرها باعث شد لبخند به صورتم بیاد و در همون حالت برگشتم و با آرامشی که سعی میکردم توی صدام مشهود باشه بهش گفتم:
-حوصله معما ندارم بعدا میفهمم برای چی زنگ زده و چی گفته ، بعدش هم شوی ما اسم داره این پسره یعنی چی ...؟
لبخندی زد و با شیطنت گفت:
سینا-هر چند که من میدونم داری برام فیلم میای ولی دلم نمیاد بذارمت توی خماری ندونستن ... همون پسره شماره ات رو میخواست و از اونجایی که من میدونستم تو شماره اش رو توی گوشی ذخیره کردی گفتم حداقل شماره رو بهش بدم که اون شماره ی ذخیره شده به یک دردی بخوره و گهگداری روی صفحه ظاهر بشه ...
شیطنت توی صدا و صورتش بیداد میکرد ، سری تکون دادم و گفتم:
-بهش گفتی امروز میرم تهران ...؟
ابرویی بالا انداخت و جواب داد...
سینا-نوچ ... اونم باید یکم حرص بخوره تا آدم بشه ، درست مثل تو ...
چشم غره ای به خودش و اون لبخندش زدم و با حرص گفتم:
-من فرشته ام ، فرشته ها آدم نمیشن آقا ...
سینا-مگه اینکه خودت بگی فرشته ای ، از نظر من تو یک دختر کوچولوی شیطونی که فقط شیطنت بلده و بس ... حالا هم برو بالا که دیگه باید قطار راه بیفته ...
سری برای خودش و حرفش تکون دادم و با لبخند پله ی سوم رو بالا رفتم ...
***
نگاهی به پسرِ کوچولویی که روبروم روی صندلی نشسته بود کردم ... داشت با تفنگ به یک مهاجمِ خیالی شلیک میکرد و در کل با خودش خوش بود ... بعضی حرکاتش اونقدر شیرین بود که ناخوداگاه لبخند روی لبم مینشست ... البته هر چند دقیقه یکبار هم مهاجم ندیده و نشناخته رو به مامانش که در حالِ ور رفتن به گوشیش بود نشون میداد و میگفت چه جور بزنمش و چجور نزنمش ، مامانش هم یک چیزی در گوشش میگفت و با یک لبخندِ سرسری به من و دختری که کنارِ دستم نشسته بود دوباره سرش رو به گوشیش گرم میکرد ... بی خیال همسفرها و حرکاتشون شدم و به سمت شیشه چرخیدم ، زمین های کشاورزی و یکسری باغ و علف زار و کارخونه تنها چیزهایی بود که دیده میشد ... مسافرت با قطار رو دوست داشتم ولی ترجیح میدادم مناظر اطراف یکم قشنگ تر باشند تا آدم با دیدنشون به وجد بیاد نه اینکه حوصله اش سر بره ... چند سال پیش که به درخواست من با قطار رفته بودیم مشهد شب وقتی از شیشه آسمون رو نگاه میکردی یک عالمه ستاره میدیدی ... یک آسمون پر از ستاره که خیلی نزدیک به نظر می اومدند ...
صدای گوشی باعث شد نگاه از بیرون بگیرم ، شماره اونقدر آشنا بود که نیاز نداشتم اسمِ مخاطبش رو ذخیره کنم ...
-سلام داداشی ، خوبی ...؟
شروین-سلام موشی خودم کجایی ...؟
به کسی نگفته بودم که دارم برمیگردم به خاطر همین با دقت جواب دادم ...
-همون جایی که باید باشم ...!
صدای خنده اش بلند شد و همون طور که داشت میخندید گفت:
شروین-خوشم میاد لو هم نمیدی...؟
پس فهمیده که دارم برمیگردم ، دیگه انکار فایده نداره و باید جواب دقیق بهش داد ...
-دیگهِ دیگه ...
شروین-نگفتی کجایی ...؟
-تازه هشتگردُ رد کردیم ...
شروین-پس وقت هست من بیام ایستگاه ...
-لازم نیست بیای دنبالم ، خودم میام خونه شروین ...
خیلی جدی جواب داد ...
شروین-تا همین جاش رو خودت اومدی بسه ، میام دنبالت کوچولو ...
شونه ای بالا انداختم و در حالی که سرم رو تکون میدادم گفتم:
-باشه توی ایستگاه میبینمت ...
شروین-خودت رو برای یک تنبیه حسابی آماده کن ...
لبخند به لبم اومد ...
-آماده ی آماده ام جناب برادر...
شروین-میینمت ، فعلا ...
گوشی رو قطع و هندزفری رو بهش وصل کردم ، شاید با گوش دادن اهنگ کمتر درازی راه رو حس کردم ...!
تمام آهنگ ها رو سینا ریخته بود و با پلی شدن آهنگ نشون داد که میدونه چی گوش میدم و چی گوش نمیدم ... با شنیدن آهنگ اول یک دنیا خاطره جدید و قدیم برام مرور شد ... یاد بچگی هام ... یاد شروین و سهراب ... یاد چند هفته پیش توی خونه مون ... یاد امیر حسام و حرفش که گفت فروغی رو دوست داره ... گفت آهنگ نمازش رو بیشتر دوست داره ... گفت این اهنگ براش حسِ قشنگی داره ... گفت ...
تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره
رنگ چشمهاي تو بارونو بيادم مياره
وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره
قهر تو تلخي زندونو بيادم مياره
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو بزرگي مثه اون لحظه که بارون ميزنه
تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه
تو مثه خواب گل سرخي لطيفي مثه خواب
من همونم که اگه بي تو باشه جون ميکنه
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه

با متوقف شدن اهنگ چشمای من هم باز شد ... نگاهم کشید سمتِ گوشی که روی کیفم گذاشته بودمش ، شماره و اسم اونقدر غیر قابل باور بود که نمیتونستم قبولش کنم ... هنوزم خیره اون صفحه که به قول سینا قرار بود شماره ی ذخیره شده ی همون پسره روش ظاهر بشه بودم و تلاشی برای برداشتن گوشی نمیکردم ... قلبم مچاله شده بود و نگاهم تار ... امیر حسام باهام تماس گرفته بود ، زودتر از اونچه که فکرش رو میکردم ... دستم با ترس به سمت گوشی رفت و برداشتمش ... صدام در نمی اومد ولی صدای نفس هاشُ که روحم رو نوازش میداد رو حس میکردم ... عمیق نفس میکشید و دلم رو به بازی گرفته بود ... اونم انگار قصد حرف زدن نداشت ولی با کمی مکث و زیاد شدن صدای پخش من رو مهمون یک آهنگ کرد ... یک اهنگِ آشنا ...!
تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره
رنگ چشمهاي تو بارونو بيادم مياره
وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره
قهر تو تلخي زندونو بيادم مياره
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو بزرگي مثه اون لحظه که بارون ميزنه
تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه
تو مثه خواب گل سرخي لطيفي مثه خواب
من همونم که اگه بي تو باشه جون ميکنه
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو مثه وسوسه شکار يک شاپرکي
تو مثه شوق رها کردن يک بادبادکي
تو هميشه مثه يک قصه پر از حادثه اي
تو مثه شادي خواب کردن يک عروسکي
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو قشنگي مثه شکلهايي که ابرها ميسازند
گلاي اطلسي از ديدن تو رنگ ميبازند
اگه مرداي تو قصه بدونن که اينجايي
براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه

با تمام شدن آهنگ نفس عمیقی کشیدم و اشک هایی که روی صورتم راه گرفته بود رو پاک کردم ولی با شنیدن صداش دوباره چشمه ی اشکم به جریان افتاد ... قلبم جون گرفت ... لبم کش اومد و توی اوج دلتنگی لبخند زدم ...


امیر-سلام خانومی ...
لبخندم عمیق تر شد ... حتی صداش هم گرمم میکرد ... ضربانم رو بالا میبرد و نگاهِ دلتنگم رو تار میکرد ...
-سلام ...
امیر-خوبی ...؟
بودم ... خوب بودم ... بعد از حرف زدن با شهرام سبک شدم ... آروم شدم ... دیگه نه از گذشته ترس داشتم نه از حرفای بابا ... میخواستم بجنگم نه به خاطر دیگران ، فقط و فقط به خاطر خودم و دلم ... نمیخواستم خواسته های دلم رو فراموش کنم و بازم شاهدِ شکستنش باشم ... تصمیم داشتم تمام تلاشم رو بکنم تا به خواسته و آرزوم برسم ... فقط یک چیز میتونست جلوی راهم رو بگیره ... اون یک چیز نه خواسته ی بی منطقِ آقا جون بود ، نه مخالفتِ حاج بابا و نه قهر و سکوت مامان شیرینم ... خودِ امیر حسام بود ... اگه اون نمیخواست دیگه کاری از دستِ من و دلم بر نمی اومد ... ولی من امیدوار بودم ... حرفای سهراب ... گفته های سینا ... این آهنگ ... نفس های گرمش ... همه و همه من رو امیدوار کرده بود ... به قول عزیز جون دلم روشن بود و گواهی خوب میداد ...
-خوبم ، تو خوبی ...؟
تمام سعی ام رو میکردم که از لحن و گفتاری که قبلا داشتیم دور نشم ... نمیخواستم حس کنه که غریبه شدیم ... نمیخواستم فکر کنه منم با فکر ها و حرفای آقا جون موافقم ...
امیر-الان خوبم ، کجایی ...؟ این سر و صداها برای چیه ...؟
-توی راه تهرانم ، سر و صدای قطاره ...
امیر-صبح که به سینا زنگ زدم چیزی در این مورد بهم نگفت ...
لبخندی به حرفش زدم و یاد گفته ی سینا درباره ی اینکه بهش گفته یا نه افتادم ...
-حتما یادش رفته بهت بگه ...
صداش آروم بود ولی شنیدم ... شنیدم و گُر گرفتم ... شنیدم و شاد شدم ... شنیدم و بال درآوردم ...
امیر-همچین چیزِ مهمی رو یادش ...
به خودش اومد و حرفش رو قطع کرد ...
امیر-الان دقیقا کجایی ...؟
-هنوز به کرج نرسیدیم ...
امیر-پس تقریبا یک ساعت دیگه تهرانی ...
-شاید یکم این ور و اون ور داشته باشه ...
امیر-رسیدی جایی نرو ، میام دنبالت ...
لبخندم هر لحظه داشت عمیق تر میشد ... یک جورایی انگاراصلا این دو هفته نبوده و این اتفاقا نیوفتاده ... مثل همیشه بود ...
-قراره شروین بیاد دنبالم امیر حسام ...
نمیدونم چرا ولی یک نفس عمیق کشید ، چند لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:
امیر-پس هنوز اسمم رو یادت هست ...
با شنیدن حرفش گیج شدم ، یعنی چی که هنوز اسمش رو یادم هست ...؟
-هان ...؟
امیر-هان نه و بله خانم ، خودم با شروین هماهنگ میکنم تو فقط جایی نرو تا بیام ...
بی خیالِ گیجی اخیرم شدم ، سری تکون دادم و آروم گفتم:-باشه ...
امیر-میبینمت خانومی ...
با "به امید دیداری" که با تمام وجود توی سکوتم داد زده بودم گوشی رو قطع کردم و با لبخند به همون مناظری که تا لحظاتی پیش برام به دور از هیجان بود خیره شدم و ازشون لذت بردم ...!
***
پسر-خانم ببخشید ...
سرِ راهش ایستاده بودم ، با یک ببخشید راه رو باز کردم و کنارِ یکی از غرفه هایی که خوراکی میفروختند ایستادم و برای خالی نبودن عریضه یک آب معدنی کوچیک هم خریدم ... تشنه ام نبود ولی خرید آب باعث شد ناخودآگاه احساس تشنگی کنم و برای باز کردن دَرِ شیشه اقدام ...
اومدم اولین قلپ از آب رو بخورم که صداش از پشتِ سرم مانع شد ...
امیر-سلام خانم رسیدن به خیر ...
بی خیال خوردن آب و رفع تشنگیِ کاذبم شدم و برگشتم ... یک پیراهن آستین کوتاهِ شکلاتی با راه راه های قهوه ای سوخته رو با یک شلوار کتان کِرم رنگ سِت کرده بود ولی برعکس همیشه صورتش صاف و صوف نبود ... ته ریش چند روزه اش صورتش رو پُر تر نشون میداد و چهره اش رو خواستنی تر کرده بود ... یادم باشه بعد از این ماجرا این موضوع رو بهش بگم و ازش بخوام بعضی وقتها هم این جوری ته ریش بذاره ... با این فکرِ لبخندی روی صورتم نشست و با همون لبخند گفتم:
-سلام مرسی ...
امیر-بریم ...؟
چشمامُ روی هم گذاشتم و آروم گفتم:
-اوهوم ...
ساکمُ که روی زمین گذاشته بودم برداشت ، دستِ دیگه اش رو روی کمرم گذاشت و من رو همراه خودش کرد ... جای دستش داشت اتیش میگرفت ولی این دوری دو هفته ای باعث شده بود که نخوام ازش دور بشم ... نخوام حتی برای یک لحظه هم این پوزیشن رو تغییر بدم و ازش فاصله بگیرم ... یعنی اگه آقا جون اینجا بود چیکار میکرد ...؟
بی خیال این فکر شدم و خودم رو سپردم دستِ تقدیر ... تقدیری که من رو به این جا رسوند ... تقدیری که امیر حسام رو قسمتم کرده بود ... تقدیری که روزهای شیرینی رو برام رقم زده بود و خوشبختی به یک قدمی ام رسونده بود ... کافی بود تا دستام رو دراز کنم و تمامش رو به آغوش بکشم ...! کافی بود که بخوام اونوقت میتونستم بهش برسم و برای همیشه داشته باشمش ...
امیر-قزوین خوش گذشت ...؟!!
حرفش پر از گلایه بود ... داشت ازم گله میکرد ولی به شیوه ی خودش ... درست مثل اون روزی که دیر اومد و من ازش گله کردم ولی به شیوه ی خودم ...! لبخندی زدم وبا شیطنت گفتم:
-جات خالی خوب بود ...
امیر-دوستان به جای ما ، خدا رو شکر ...!
فشارِ دستش که روی کمرم نشسته بود نشون میداد که جوابش اگه نمیخواست مراعات کنه چی میتونست باشه ولی خوب تقصیر خودش هم بود ، درسته که من تصمیم گرفتم برم قزوین ولی دلیل این تصمیم سکوتی بود که اون لحظه شاهدش بودم ولا غیر ...
درعقب رو باز کرد و در حالی که داشت برای ساک روی صندلی جا باز میکرد گفت:
امیر-کی این وسایل رو برات آورد ...؟
در جلو رو باز و به ماشین تکیه کردم ، صندلی عقب ماشین برعکس همیشه پر از ورقه ، نقشه و کاملا بهم ریخته بود ... معلوم نیست توی خونه زندگی میکرده یا توی ماشین ...
-سهراب ...
بالاخره موفق شد و ساک رو روی صندلی عقب گذاشت ...
امیر-اوکی بشین بریم ...
-چرا این همه ماشین بهم ریخته است ...؟
امیر-یکسری از وسایل رو برده بودم شرکت بینشون اونهایی رو که لازم نداشتمُ گذاشتم اینجا که ببرم خونه ولی هنوز وقت نکردم ببرم و جا به جاشون کنم ...
سری تکون دادم و نشستم ...
-با شروین حرف زدی ...؟
در حالی که داشت سوییچ رو بین انگشتاش جا به جا میکرد با تکون دادن سر جوابم رو داد و بلافاصله ماشینُ روشن کرد ...
***
امیر-چرا خونه ی بابا اینا ...؟
چشمام رو برای چند ثانیه روی هم گذاشتم و آروم باز کردم ...
-باید با آقا جون حرف بزنم ...
امیر-بعدا هم میتونی باهاش حرف بزنی شیده ...
-دیر میشه ، چند روز پیش اومده بود قزوین یه چیزهایی گفت ولی من بهش جوابی ندادم ...
امیر-مثلا چی گفت ...؟
سری تکون دادم و با یک پوف سرم رو به سمت پنجره برگردوندم ...
-همون چیزهایی قدیمی ...
امیر-حرف از طَ ...
با صدای نسبتا بلندی وسطِ حرفش پریدم و طبق عادت گفتم:
-امیر حسام ...
با همین حرکتم نذاشتم حرفش رو ادامه بده ... اصلا نمیخواستم به همچین چیزی فکر کنم ... میخواستم با آقا جون حرف بزنم ولی نه حرفای قدیمی ...میخواستم بگم ولی نه موافقتم با خواسته اش ... میخواستم بگم از چیزی که اسمش احساس بود ... احساسم به این آدمی که کنارم نشسته و دونسته و ندونسته وجودم رو به آتیش میکشه ... میخواستم بگم از چیزی که قلبمُ در خودش احاطه کرده بود ...
امیر-شیده من ...
منتظر حرفش بودم ولی ادامه اش نداد ، به جاش اخم کرد و پر حرص گفت:
امیر-میرسونمت خونه ...
سری تکون دادم و بدون اینکه نگاهی بهش بندازم جواب دادم
-مرسی ...
***
جلوی خونه همراهم پیاده شد و ساک رو از صندلی عقب خارج کرد ، تا جلوی در بدون اینکه حرفی بزنه رفت و ساک رو همون جا روی زمین گذاشت ... وسط های راه بودم که به کنارم رسید ، چند لحظه ای مکث کرد و آروم گفت:
امیر-شماره ات رو دادم به وکیلم قراره همین چند روزه باهات تماس بگیره و یک قرار باهات بذاره ، میگفت باید یک سری سوال ازت بپرسه ...
لبخند روی لبم نشست ... دوست داشتم همراهش برم خونه ی خودمون ولی نمیشد یعنی الان وقتش نبود ... سری تکون دادم و اون هم بعد از یک خداحافظی آروم از کنارم رد شد ...
تیک آف پر سر و صدای ماشین نشون از رفتنش بود ، چند قدم باقی مونده تا در رو طی کردم و زنگ رو فشار دادم ... خیلی طول نکشید که صدای رباب جون توی گوشم پیچید و قلبم رو به تپش انداخت ... تا چند ساعت دیگه قرار بود با آقا جون روبرو بشم و همین امر دلیل شد برای یک دلهره ی کوچیک ...
رباب-قربون دخترم برم من ، خوش اومدی مادر بیا تو ...
لبخندی از استقبالِ گرمش روی صورتم نشست و با برداشتن ساک وارد حیاط شدم ...
وسط های حیاط بودم که در ساختمون باز و رباب جون چادر به کمر ازش خارج شد ... چقدر دلم برای این سادگی وجودش تنگ شده بود ... چقدر دلم برای این خونه تنگ شده بود ... چقدر دلم هوای این آدمها رو کرده بود ... بیشتر از همه دلتنگ مامان شیرینم ... دلتنگِ عمرِ شیرین گفتن هاش ... دلتنگِ مهربونی هاش ... دلتنگ نفس های گرمش و دلنگرانی های همیشگیش ...
بوسه های گرم رباب جون تمام صورتم رو نوازش میکرد و دلم رو گرم ...
-مامان خونه است ...؟
رباب-وضو گرفت رفت توی اتاقش ...
شک داشتم بپرسم ولی دل رو زدم به دریا و سوال کردم
-به نظرتون میتونم برم توی اتاقش ...؟
رباب-چرا که نه عزیزم ، اونم خیلی وقته که منتظرته ... منتظرِ اینکه بیای ... منتظرِ اینکه دوباره عمرِ شیرین صدات کنه ... سکوتش رو به دل نگیر ... مادره ... دلش گرفته ولی منتظره ... پنهون کاریت بهش سخت اومد واگرنه مثل همیشه پشت و پناهته ...
سوزش اشکی رو که گوشه ی چشمم جمع شده بودُ حس میکردم ، منم دلتنگش بودم ...
ساک رو کنار در رها کردم و یکراست به سمت اتاقشون رفتم ... گوشمُ به در نزدیک کردم و نفس رو توی سینه حبس ... صدای الله اکبر گفتنش که بلند شد آروم در رو باز کردم و وارد شدم ... قبله رو به پنجره بود و من درست پشت سرش ایستاده بودم ... درست مثل همیشه یاد فرشته ها افتادم ... توی اون چادر سفید مهربونیش هزار برابر میشد ... نمیدونم چند دقیقه خیره ی این حالتش بودم فقط وقتی که مشغول سلام گفتن شد به خودم اومدمُ بهش نزدیک شدم ... بعد از سلام به سجده رفت و منم با کمی خم شدن سرمُ روی دستش گذاشتم ... بوی آشنای گل های یاسی که توی سجاده اش پخش بود مشامم رو نوازش میکرد ... چشمام تار بود و بعد از لحظاتی اشکم جاری شد ... دستشُ خیلی آروم از زیر سرم رها کرد و با تمام وجود سرمُ به آغوش کشید ... سرم که روی سینه اش قرار گرفت آروم شدم .... نفسِ حبس شده ام رو یکدفعه ای خارج کردم و خودم رو به دستای نوازش گرش سپردم ...
با همون بغض شکسته در حالی که هق هق میزدم گفتم:
-دلم برات تنگ شده بود مامانی ...
مامان-کجا رفتی عمرم ...؟ نگفتی شیرین بدون عمرش باید چیکار کنه ...؟ نگفتی بدون تو نفس کشیدن سخته مادر ...؟
-تنها بودم مامان ... سخت بود ، خیلی سخت ...
آغوشش محکم تر شد ... شونه های مامانم میلرزید ، اونم داشت همراهم اشک میریخت ولی صداش معجزه میکرد ... حرفاش معجزه میکرد ... آرامش بود که با حرفاش دلم رو لبریز میکرد ...
مامان-شیرین به فدات گریه نکن عزیزم ... کنارتم ، همیشه کنارتم ... هیچ وقت تنها نیستی ... تا وقتی من زنده ام نمیذارم دخترم تنها باشه ...
-مامان باید چیکار کنم ...؟
مامان-غصه ی هیچی رو نخور ، نمیذارم به کاری مجبورت کنند ...
-باید با آقا جون حرف بزنم ...
مامان-درباره ی چی مادر ...؟
دیگه گریه نبود ، فقط صدام یکم گرفته بود و توی دماغی حرف میزدم ...
-تصمیمی که گرفته...
لحظه ای مکث کرد ... ترسیدم ... اگه با حرف و تصمیم مخالفت کنه چی میشه ...؟ من به وجودش احتیاج داشتم تا برای حرف زدن با آقا جون آماده بشم ... من حمایتش رو میخواستم تا آروم بشم ... ولی جمله ای که گفت آب بود روی اتیش گُر گرفته ی دلم ... آرومم کرد ولی ...
مامان-عاشق شدی ...؟
قلبم تکون خورد ... از کجا میدونه ، اینقدر تابلو شدم که مامان فهمیده ...؟
-من ... من ...
دستاشُ قاب صورتم کرد و من رو یکم عقب کشید ... روبروش بودم و اون هم بهم خیره شده بود ولی من تاب نگاه کردن به اون چشمای دریایی رو نداشتم ...
مامان-از کی این دلِ کوچولوت به لرزش افتاده عمرم ...؟
حرفاش قشنگ بود ولی من فقط با خودم رو راست بودم و جلوی خودم و دلم از این حرفا خجالت نمیکشیدم ... اگه گفتنش به مامان اینقدر سخته جلوی آقا جون باید چیکار کنم ...؟ معترض در حالی که هنوز سرم پایین بود گفتم:
-مــامــان...!
مامان-جان مامان ...؟ دختر من از کی تا حالا معنی خجالت رو میفهمه ...؟
صداش خنده داشت ... داشت از موقعیت سوء استفاده میکرد و این اصلا جوانمردانه نبود ...!
-مسخره میکنی ...؟
مامان-نه مادر مسخره برای چی ...؟ تازه خوشحالم هستم که دخترم با احساساتش روبرو شده و بالاخره یک تصمیم جدی گرفته ، فقط ...
سکوت کرد ... نگاهم بالا اومد و اینبار من خیره ی صورتش شدم ، دو دل بود که بگه یا نه ...؟
-فقط چی ...؟
مامان-نظر امیر حسام چیه ...؟
آهان فهمیدم نگران چیه ... خوب خودم هم نگران این موضوع بودم البته خیلی کم ... حتی بعد از اتفاق امروز و حرفایی که شنیده بودم یک جورایی دیگه اون مقدار کم رو هم نگران نبودم ...
ولی شونه ای بالا انداختم و آروم گفتم:-نمیدونم ...
مامان-بهتر نیست اول از طرف اون مطمئن بشی بعد با بابات حرف بزنی ...؟
-من به خاطر خودم و دلم دارم میام جلو نتیجه هر چی باشه قبول دارم ... من نمیتونم با تقدیر و سرنوشت شاخ به شاخ بشم ولی حداقلش میتونم از خودم و احساسم دفاع کنم ...
مامان-پس تصمیم ات رو گرفتی و جدی هستی ...؟
-اوهوم ...
مامان-منم ازت حمایت میکنم ، تازه روی کمک عزیز جون هم میتونیم حساب کنیم ...
-همین طور شروین ...
مامان-اونکه حتما ...
لبخندش رو جواب دادم و دوباره خودمُ توی آغوشش پنهان کردم ... مامان یک تکیه گاه بی نظیر و همیشگیه ، کسی که همیشه و همه جوره ازم حمایت کرده ...


صدای در اتاق باعث شد نگاه از صفحه ی لپ تاپ بگیرم و به در خیره بشم ، سرش زودتر از خودش وارد اتاق شد ...
شروین-اجازه هست ...؟
لبخندِ کمرنگی حواله اش کردم و با تکونِ سر بهش جواب مثبت دادم ... وارد شد و با چند تا گام بلند خودش رو به میز توالت رسوند و بهش تکیه کرد ...
شروین-چیکار میکردی...؟
-داشتم ایمیل هام رو چک میکردم ، کی اومدی ...؟
شروین-همین الان و مامان گفت که دو ساعتی هست رسیدی خونه ،سامی اومد دنبالت ...؟
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم
-قرار بود نیاد ...؟
چشم غره ای اومد و همون جوری که به سمت صندلی راکِ جهیزیه ام که با تصمیم من همین جا مونده بود رفت ... نشست و بعد از چند بار جلو و عقب رفتن گفت:
شروین-نه خیر قرار بود بیاد و باهات حرف بزنه ...
-درباره ی چی ...؟
ابروی اونم بالا پرید
شروین-مگه باهات حرف نزد ...؟
پاهام رو از حصار میز خلاص کردم و به سمتش برگشتم ، حالا تقریبا روبروش بودم و چهره اش مقابلم قرار داشت ...
-نمیگی درباره ی چی که بگم حرف زده یا نه ...؟
با چشماش خودم رو نشون داد و آروم گفت:
شروین-درباره ی خودتون ...
-چیزِ زیادی نبود فقط گفت شماره ام رو داده به وکیلش تا باهام تصمیم بگیره ...
نگاهش ازم کَنده شد ، به عکسم خیره بود ...
شروین-مامان گفت میخوای با آقا جون حرف بزنی ، راست میگه ...؟
-اگه قرار بود هیچی نگم اصلا برای چی اومدم ...؟
شروین-مطمئنی ...؟
-مگه تو شک داری...؟
بی خیال عکسم شد و دوباره به سمتِ خودم برگشت ...
شروین-سوالم رو با سوال جواب نده شیده ...
-باشه ... آره مطمئنم ، دیگه چی رو میخوای بدونی ...؟
سری تکون داد و چشماش رو بست ، یعنی اینکه میدونه باید خودش رو اماده ی همه چیز بکنه ... منم نفسم رو با صدا بیرون دادم و دوباره مشغولِ کارم شدم ...
***
دیشب فقط در حد یک سلام و احوال پرسی با آقا جون ارتباط داشتم و بعد از شام که یک قورمه سبزی بی نظیر بود یکراست راهی اتاقم شدم ... نمیدونم چرا ولی مامان هی اشاره میزد که حرفی نزنم و فعلا ساکت باشم ، منم که حرف گوش کن چیزی نگفتم و توی سکوت به کارهام رسیدم ...!!!
صبح زود بالاخره دلیل ایما و اشاره های دیشبش رو فهمیدم ...
مامان-من باهاش حرف میزنم ...
-ولی من ...
مامان-بذار من شروع کنم بعد بابات صد در صد نظر تو رو هم میپرسه ...
پوزخند روی صورتم نشست ...
-اگه قرار بود نظرِ من رو بپرسه این همه اتفاق نمی افتاد مامانم ...
مامان-فهمیدن اون موضوع براش سخت بود ... بابات بهت اعتماد کرد ، درسته که با تصمیماش تو رو توی منگنه قرار داد ولی فکر نمیکرد بخوای اینجوری دورش بزنی شیده جان ...
-میدونم چی میگید ولی آقا جون همیشه وقتی به تصمیم های مربوط به زندگی من میرسه عجله ای کار میکنه و یک جورایی میخواد من رو هم زور کنه ...
مامان-میدونم چی میگی ...
بی خیال حرفام که تا نوک زبونم اومده بود شدم و پرسیدم
-چی میخواید بهش بگید ....؟
لبخندی بهم زد و همون جور که از جاش بلند میشد گفت:
مامان-بعدا بهت میگم ...
داشت از اتاق خارج میشد که صداش کردم ...
-مامان ...
برگشت و با همون لبخند جوابم رو داد
مامان-جانِ مامان ...؟
جوابِ لبخندش رو دادم و خیلی کوتاه ازش تشکر کردم ...
-مرسی ...
چشماشُ روی هم گذاشت و از اتاق خارج شد ...
صدای زنگ گوشیم اجازه ی فکر و خیال در باره ی حرفای مامان رو نداد ، شماره نا آشنا بود و میشد حدس زد که کی میتونه باشه ...
-بله بفرمایید ...
پسر-سلام خانم روزتون بخیر بنده رضایی هستم وکیل آقای عنایت همسرتون ...
-سلام آقای رضایی منتظرِ تماستون بودم ، دیروز امیر حسام بهم گفت که یکسری سوال از من دارید ...
رضایی-بله درسته اگه مشکلی نیست و شما وقت ازاد دارید خوشحال میشم که توی دفترم پذیرای شما باشم ...
اوه اوه چه لفظ قلم حرف میزنه ، آورین پسر خوب که اینقدر مودب صحبت میکنی ...
-حتما جناب رضایی فقط من آدرس دفترتون رو متاسفانه ندارم ...
رضایی-میگم یادداشت بفرمایید ...
با یکم کنکاش توی اتاق ورقه ای رو که روی میز بود دیدم ، خودکار رو از مابین دفتر خاطراتم برداشتم و به سمت میز رفتم ...
-یاداشت میکنم ...
رضایی-خیابان ...
-پس امروز بعد از ظهر ساعت 6 خدمتتون میرسم مشکلی که نیست ...؟
رضایی-نخیر منتظرتون هستم سرکار خانم ...
-روزتون بخیر...
رضایی-خدانگهدار ...
آدرس رو روی میز رها کردم و رو به روی آیینه بشکنی رو هوا زدم ، اینم دلیل ...!
شیده-یعنی شاهکاری شیده ...!
-خوب مگه چیه ...؟ دلم براش تنگ شده بود ولی نمیخواستم همین جوری بی دلیل بهش زنگ بزنم ...
شیده-اولا که برای زنگ زدن به امیر حسام دلیل نیاز نداری ثانیا حالا مثلا دلیل داری...؟
-اولا رو بعدا بهت جواب میدم ثانیا پس چی ...؟ قراره برم وکیلش رو ببینم شاید خودش هم خواست همراهم بیاد ...
دهان کجی به خودم و افکارم کرد و گفت:
شیده-شاید هم نخواست ...
-مهم اینه که من زنگ میزنم ، خواستن یا نخواستن دیگه به امیر حسام ربط داره شیده کوچولو ...
شید-کوچولو خودتی من برای خودم خانومی شدم ...
ابرویی بالا انداختم و آروم گفتم:-اون که صد در صد ...
شیده-بی ادب ...
-خودتی عزیزم...
شیده-ولی عجب پسر با ادبی بود ، فکر کن مثلا سهراب اینجوری پشت تلفن حرف بزنه ...
-خیلی هم بهش میاد ...
شیده-اون که بله ، به کی نمیاد ...؟
داشت ادای من رو در میاورد ، دختر بی ادب ...
-سهراب خیلی هم با اخلاقه ...
شیده-ولی پشت تلفن هیچ وقت اینجوری حرف نمیزنه ...
-خوب نزنه ، من که از طرز حرف زدنش خوشم میاد راستی خیلی وقته از نیلو هم خبری نگرفتم ، باید یکسر بهش بزنم ...
شیده-کار خوبی میکنی ، توی این دو هفته از همه غافل شدی ...
-از خودم غافل بودم بقیه که جای خود داشتند ...
شیده-اوهوم ...
بی خیال جواب دادن به خودم شدم و به سمت کمد رفتم ... اینجا لباس نداشتم و نمیشه با این مانتو ها رفت دیدن جناب وکیل مودب خودمون ، سری تکون دادم و در کمد رو بستم باید میرفتم خرید ...
شیده-من که گفتم تو شاهکاری ...!
بی توجه بهش گوشی رو برداشتم و شماره ی امیر حسام رو گرفتم ، بوق نخورده منتظر برداشتن گوشی بودم و با اولین بوقی که خورد ضربانم رفت رو هوا ... دقیقا سومین بوق بود که گوشی رو برداشت ...
امیر-چه عجب خانم ، شماره رو اشتباه گرفتی یا واقعا میخواستی به من زنگ بزنی ...؟
-نه شماره رو درست گرفتم یعنی اینقدر عجیبه که بهت زنگ بزنم ...؟
امیر-از عجیبم چند متر اون ور تر ، چه خبرا ...؟ با آقا جون حرف زدی ...؟
-خبری خاصی نیست ، نه هنوز حرف نزدم ...
بادش خوابید ، معلومه طفلک پسریم دوست داره این موضوع هر چه زودتر تموم بشه ...
امیر-پس چرا ...؟
شونه ای بالا انداختم و همراه با لبخند خودمُ روی تخت رها کردم ...
-مامان گفت خودش سرِ حرف رو باز میکنه ...
امیر-که اینطور ، حالا چی شده که بنده مفتخر شدم به شنیدن صدای شما ...؟
یعنی حتما باید یک چیزی بشه تا من به این زنگ بزنم ...؟؟؟ دیگه داره بهم برمیخوره ها ... ! خوب زنگ زدم دیگه ، بعد این شیده خانم میگه دلیل نمیخواد ... این خودش از اول این مکالمه ی چند دقیقه ایمون هی داره دنبال دلیل میگرده که چرا مفتخر شده و چی شده و چی قراره بشه ...؟؟؟
شیده-این رو به درخت میگن شیده جون ، شوی ما اسم داره اونم به چه قشنگی ...
چشم غره ای به خودم و شیده ی درونم رفتم و جواب امیر حسام رو دادم ...
-آقای رضایی باهام تماس گرفت ...
انگار داشت بهش فکر میکرد ، خوبه حالا وکیل خودشِ و اینقدر براش نا آشناست ...
امیر-رضایی ...؟؟؟
نذاشتم پسریم بیخود فسفر بسوزنه ...
-وکیلت امیر حسام ...
امیر-آهان مهیار رو میگی ...
جونم اسم ، اسمش هم مثل ادبش قابل توجه و جالبه ...!
فکرم رو زیر لب تکرار کردم ...
-اسمش مهیاره ...؟
صدام رو شنید و مثل اینکه بهش برخورده بود ، چون با لحن تقریبا طلبکاری گفت:
امیر-آره چطور مگه ...؟
چیز به این شانس ما که خیلی قشنگ سر بزنگاه دستمون رو میذاره توی پوست گردو ، شونه ام بالا پرید و گفتم:
-هیچی همین جوری...
با همون صدای گرفته و طلبکار پرسید...
امیر-قراره کی بری دفترش ...؟
-بعد از ظهر میرم ...
امیر-آدرس داری ...؟
-گرفتم ازش ، گفتم به تو هم خبر بدم ...
امیر-خوب کردی گفتی ، ساعت چند ...؟
-ساعت 6
امیر-میام دنبالت ...
-تو هم میخوای بیای ...؟
امیر-میخوای نیام ...؟
از سوالِ بی موقعه ی خودم پشیمون شدم ، خوبه حالا دنبال دلیل بودم برای زنگ زدن ... حالا که خودش بدون حرف میخواد بیاد من میگم میای یا نه ، اومدم درستش کنم ولی یک جورایی دوباره گند زدم ...
-نه ... نه ...
خوشش اومد چون صداش پر از خنده بود ولی خوب خودش رو کنترل میکرد ، شیطنت کلامش سر به فلک گذاشته بود و قصد اذیت داشت ...
امیر-نه چی ....؟
از خودم حرصم گرفته بود ولی کاریه که شده و نمیشه برگردم به عقب ...
-منظورم اینه که میتونی بیای ...
میدونم بازم گند زدم ولی خوب چیکار کنم درسته که دیروز دیده بودمش ولی داشتم برای دیدنش بال در می آوردم ... دلم براش یک ذره شده بود ، اصلا نمیدونم این دو هفته رو چطور طاقت آوردم ...؟
امیر-پس میتونم بیام ...؟
دیگه داشت زیادی اذیت میکرد ، از خودم و این همه دلیل چینی برای حرف زدن باهاش پاک نا امید شدم ، رفت ... یکم خودم رو کنترل کردم و با لحنی جدی جواب دادم ...
-هر جور که راحتی الانم میخوام برم خرید ، کاری نداری ...؟
هنوزم صداش پر از خنده بود ولی کاری از دستم ساخته نبود ...
امیر-خرید ...؟ خرید چی ...؟
-اینجا هیچی لباس ندارم ، باید یک چیزهایی بخرم ...
امیر-خوب بگو چی میخوای برات میارم ...
اَه اگه گذاشت من این تلفن رو قطع کنم ، برای خرید رفتن هم باید جواب پس بدم ...دیگه داشت از کله ام دود میزد بیرون و امیر حسامم که شوخیش گرفته بود ، زدم سیم آخر و جدی و یکم بلند گفتم:
-دوست دارم برم خرید ، مشکلیه ...؟
انگار نه انگار که صدام رو بلند کردم ، اصلا انگار که براش جوک گفته باشم ، خنده اش واضح شد ...
امیر-نه بابا چه مشکلی ، با کی میری ...؟
وای خدا اگه گذاشت برم دنبال کارهام ...؟
-معلوم نیست بالاخره یکی رو پیدا میکنم که همراهم بیاد ، شاید هم تنها رفتم ... اجازه میفرمایید ...؟
امیر-اجازه ی ما هم دست شماست خانم ، خوش بگذره ...
بدون تو ، هرگز ... ولی نمیگم تا پررو نشی ، البته همین الانش هم کم پررو نیستی ...
-مرسی ، روز خوبی داشته باشی ...
امیر-صد در صد دارم ، عصر میبینمت ...
گوشی رو قطع کردم و از روی تخت خودم رو کشیدم پایین ، پاهام رو آویزون کردم و به عکسم که روی میز بود خیره شدم ...
-از کی تا حالا اینقدر عاشق پیشه شدی ...؟ از کی تا حالا اینقدر راحت میتونی احساست رو به خودت بروز بدی و بهش افتخار کنی ...؟ یادمه همیشه داشتی ازش فرار میکردی و ترس از دست دادنش رو داشتی ... حالا که همه قصد گرفتنش رو کردن تو راحت و ریلکس بهش میگی دارم میرم خرید ، چت شده شیده خانم ...؟ عاشق شدن چه رنگیه ...؟ چه شکلیه ...؟ چه حسی داره ...؟ اگه حال این روزهای من باشه ، با اونکه یک عالمه استرس دارم ولی حسش رو دوست دارم ... حاضر نیستم این حس رو با چیزِ دیگه ای عوض کنم ... حاضر نیستم ازش دست بکشم و بی خیالش بشم ...
***
تینا-یعنی الان حالِ خرید کردن هم داری...؟
نگاهی به آتو که آروم روی صندلی جلو کنارم نشسته بودم کردم و دلم برای این همه مظلومیتش ضعف رفت ... یکی نیست بهش بگه تقصیر اون عوضی بود که این ااتفاق افتاد نه تو ، چرا الکی حرصش رو میخوری ...؟ اگه تو نمیگفتی اون یک راه دیگه برای اذیت کردنم پیدا میکرد ... ساکت که واینمیستاد یک گوشه ببینه دارم آروم زندگیم رو میکنم ...
-نباید داشته باشم ...؟ عصری با یک وکیل مودب و خوش اسم قرار دارم باید یک لباس خوب پوشیده باشم ، مگه نه اتوسا ...؟
با شنیدن اسمش از زبون من به خودش اومد و با سر حرفم رو تایید کرد ، اصلا معلوم نیست شنید من چی گفتم یا نه ...؟
اتو-چرا نمیری لباسات رو از خونه بیاری ...؟
-مگه بیکارم برم بار بکشم بیارم اینجا ...
تینا-حالت خوبه شیده ...؟
-تو چرا اینقدر گیر دادی به کارها و حالِ من ...؟ خوبه خوبم خانم ، فقط اندازه چند صفحه جزوه از درسام عقب موندم که به لطف جزوه ای که از دوستم گرفتم همه چیز جور میشه ...
آتو-شیده نمیخوای یک سر به امیر حسام بزنی ...؟
-دیروز دیدمش ...
چشماش گرد شد و انگار که حرفم رو درست و حسابی نشنیده باشه پرسید...
آتو-دیروز امیر حسام رو دیدی....؟
-آره اومد ایستگاه راه آهن دنبالم ، امروز هم قراره با هم بریم پیش وکیل ...
تینا-سهراب و تانی میگفتند که زیاد روبراه نیست ...
ابرویی بالا انداختم و در حالی که نیشم باز بود توی آیینه نگاهش کردم و گفتم:
-به خاطر دوری من بوده واگرنه دیروز حالش خوب بود ...!
چشم غره ی تینا و لبخندِ کمرنگ آتوسا دو تا جواب متناقص بود که من بیشتر روی جواب اتو متمرکز شدم تا جواب و حرفِ تینا ...
تینا-بچه پررو ...
چرا باور نمیکنند ... یعنی اینقدر دور از فکر به نظر میاد که امیر حسام دلش برای من تنگ شده باشه ، خودم که ناجور باور کردم... لبخندم جمع نمیشد و با همون حس ادامه دادم
-خوب راست میگم دیگه دیروز حالش خوب بود فقط برعکس همیشه یکم ته ریش داشت که لامصب ناجور بهش می اومد ...
حرفِ دلم بود ولی دخترا با شنیدنش توی ناباوری تمام بودند ...
تینا-شیــــــده ...!
آتو-شوخی ...
چشمام رو متعجب به سمتش روونه کردم و با حالتی طلبکار گفتم:
-چیه...؟ درباره ی شوهر خودم هم نمیتونم نظر بدم ...؟ بابا شوهر خودمه ، محرمه و به خدا اشکال شرعی نداره ...
خنده ی آتوسا بلند شد ... بالاخره تونستم اون نگاه مظلوم رو ازش جدا کنم ، اصلا طاقت دیدنش اونم توی اون حال رو نداشتم ...
-بخند اتوسا خانم ، وقتش هم میرسه که من به شما دو تا بخندم ... بجه پررو ها نمیذارند درباره ی شوهر خودم حرف بزنم ، اصلا چیکار کنم که بهش می اومد ، خودتون هم ببینید به حرفِ من میرسید ...
آتو-اینقدر حرص نخور ، حالا داری کجا میری...؟
-پاساژ ...
اینقدر گفتیم و شنیدیم که تمام ناراحتی های این دو هفته از ذهنمون پاک شد ، ناهار رو با هم خوردیم و طبق عادت همیشه کلی مسخره بازی درآوردیم ...


مامان-کی برمیگردی شیده ...؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-نمیدونم چقدر طول میکشه ولی سعی میکنم زود برگردم ، راستی مهمونی امشب عمه به خاطر چیه ...؟
مامان-مثل اینکه برای سپیده خواستگار اومده عمه جانت میخواد از بزگترها صلاح و مشورت کنه ...!
ابروم ناخودآگاه بالا پرید ...
-جدی ... ؟
مامان-آره ...
-باشه اگه دیر کردم شما خودتون برید منم اگه حال داشتم خودم رو میرسونم ، هر چند که حضور من زیاد هم نیاز نیست چون بنده ...
مامان-شیـــــــده ...
صدای مامان پر از اعتراض بود و من رو ساکت کرد ...
کفش هامُ روی زمین گذاشتم و با دراوردن دمپایی های توی خونه مشغول پوشیدنشون شدم ولی سوال مامان باعث شد قبل از به هم رسوندن اون چسب های تزیینی به سمتش برگردم ...
مامان-با امیر میری ...؟
چشمامُ روی هم گذاشتم و آروم گفتم:-آره مادری زنگ زدم بهش خبر بدم کجا میرم گفت خودش هم همراهم میاد...
لبخندی روی صورتش نشست و با همون حالت جوابم رو داد
مامان-مواظب خودتون باشید ...
از روی صندلی بلند شدم و با یک تکون به پشتِ مانتوم در رو باز کردم...
-چشم ، فعلا ...
" به سلامت " مامان رو در حالی که از در ساختمون خارج شده بودم شنیدم و به راهم ادامه دادم ...
***
امیر-خرید امروزت همین مانتو بود ...؟
چشم از خیابون گرفتم و به سمتش برگشتم ، اونم بی خیال خیابون شده بود و داشت نگاهم میکرد ...
-اینم جزوش بود ولی فقط همین نبود ...
لبخندی زد و دوباره به روبرو خیره شد ولی من نگاهم رو نگرفتم و به چهره اش که هنوزم اصلاح نشده بود خیره شدم ... خداییش ته ریش به صورتش جلوه ی خاصی رو داده بود ...
امیر-مهیار یکی از دوستایی هست که اون سمت باهاش آشنا شدم ، اصولا پرونده های این چنینی قبول نمیکنه ولی خوب به خاطر این آشنایی پذیرفت که وکیلمون باشه ...
-اوهوم ، حالا از من چه سوالایی داره ...؟
امیر-وقتی پرسید خودت میفهمی ...
چشم غره ای به این همه کرم و ولخرجی اش در پاسخ دادن رفتم و کیفمُ روی پام جا به جا کردم ...
امیر-با کی رفتی خرید ...؟
نه مثل اینکه دوست نداره دست از سر این خرید کردن ما برداره ... یا سوالش درباره ی خودِ خریده یا درباره ی افرادی که همراهم بودند ، جوابِ سوالای من رو هم که درست و حسابی نمیده ...
-آتوسا و تینا ...
امیر-خوش گذشت ...؟
جات خالی بود ولی عمرا اگه بگم ...
-عالی بود ، این دو هفته دوری از همه چیز دورم کرده بود ولی ...
امیر-ولی چی ...؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و در حالی که " هیچی " رو جوابش میکردم ضبط ماشین رو روشن کردم ...
تورو دوست دارم ، مث حسه نجیبه خاک غریب
تورو دوست دارم ، مث عطر شکوفه های سیب
تورو دوست دارم عجیب ، تورو دوست دارم زیاد
چطور پس دلت میاد ، منو تنهام بزاری؟
دوستش دارم ...؟ معلومه که دوستش دارم ...؟ نمیدونم از کی شروع شد ...؟ نمیدونم از کجا شروع شد ...؟ از اون نگاه اول توی فرودگاه ...؟ از روزی که نزدیک کافی شاپ دیدمش ...؟ از لمس اولِ وجودم ...؟ از وقتی که گرمای نفس هاش رو تجربه کردم ...؟ کِی بود ...؟ از کی وارد زندگیم شد و شد تموم هست و نیستم ...؟ از کِی نفسم شد و وجودم به وجودش بسته ...؟
تورو دوست دارم ، مثه لحظه ی خوابه ستاره ها
تورو دوست دارم ، مثه حسه غروبه دوباره ها
تورو دوست دارم عجیب ، تورو دوست دارم زیاد
نگو پس دلت میاد ، منو تنهام بزاری
تنهایی ...؟ فکر کردن بهش هم میتونه آزار دهنده باشه ، چه برسه به تجربه اش ... نه اصلا نمیخوام تجربه اش کنم ... من تازه با خودم و احساسم کنار اومدم ... تازه تونستم خودم و چیزی که میخوام رو بشناسم ... نمیخوام بدست نیاورده از دست بدمش ... نمیخوام حسرتش برای همیشه به دلم بمونه ... من واژه به واژه ی این احساس نو پا رو میخوام درک کنم ... من میخوام این زندگی رو داشته باشم و مجبور نباشم فقط توی خیالم باهاش دمسازی کنم ... من ساده دلم براش تنگ میشه ... مطمئنم این حس یکی دو روزه نیست که خاطره هاش فراموش بشه ... من اون چشمایی که اولش برام غریبه بود و بعدش آشناترین آشنای زندگیم شد رو نمیتونم فراموش کنم ... نمیخوام این بغض نفس گیر که هر لحظه گلوم رو چنگ میزنه همیشگی باشه ... من نمیذارم عشقم به ته خط برسه ... من نمیذارم قلبم به نبودش و به این تنهایی عادت کنه چون ... چون من دوستش دارم ...
آهنگ میرفت و من هنوز با خودم و این جمله درگیر بودم ...
تورو دوست دارم ، مثله حسه دوباره ی تولدت
دوستش دارم ...
تورو دوست دارم ، وقتی میگذری همیشه از خودت
خیلی دوستش دارم ... خیلی دوستش دارم ... خیلی دوستش دارم ... خیلی دوستش دارم ... خیلی دوستش دارم ...
آهنگ تموم شد ولی من بازم داشتم این جمله رو برای خودم تکرار میکردم ...
با صدای امیر حسام به خودم اومدم ...
امیر-رسیدیم خانومی پیاده شو ...
نگاهم رو به سمت ساختمون بلندی که روبروش توقف کرده بودیم دوختم ، طبقه ی 9 واحد 35 ، نمای برج که عالی بود ...
یک لابی نسبتا بزرگ که دو طرفش راحتی چیده شده بود و یک آب نمای خوشگل که توی همون نگاه اول توجه هر کسی رو که وارد ساختمون میشد به خودش معطوف میکرد ... اگه امیر حسام نبود چند دقیقه ای روبروش می ایستادم و نگاهش میکردم ولی با حرکت امیر حسام و کشیده شدن دستم منم ناخودآگاه دنبالش کشیده شدم و بعد از گذشتن از آب نما هر دو روبروی آسانسور ایستادیم ولی هنوز نگاهم به اون برکه ی کوچیک و جمع و جور بود ...
با شنیدن صدای دینگ که در اثر باز شدن در آسانسور ایجاد شده بود نگاهم رو ازش گرفتم و بعد از امیر حسام وارد آسانسور شدم ...
امیر-امشب میری مهمونی ...؟
تعجب کردم ، از کجا خبر داشت که مهمونی دعوت داریم ...؟
همونطور که چشمامُ یکم درشت تر کرده بودم رو بهش گفتم:-از کجا میدونی ...؟
لبخندش شیرین ترین لبخندِ دنیا بود و حرفش ... حرفش اونقدر برای من خاص بود که تپش قلبم رو زیاد و لرزش وجودم رو غیر قابل انکار کرد ...
امیر-من ندونم کی باید بدونه ...؟ من از تک تک کارها و برنامه هات اطلاع دارم جوجو واگرنه اینقدر راحت دنبال کارهای روزمره ام نبودم ...!
چند لحظه ای مکث کردم و بعد بدون اینکه توجهی به حرفش نشون داده باشم جواب سوالش رو دادم ...
-شاید رفتم ، البته اگه حالِ مهمونی داشته باشم ...
امیر-حالا مناسبتش چی هست ...؟
خوبه کلاغ های خبر چین فقط خبر رو گفتن و حرفی از دلیلش نزدند ، لبخندم پررنگ شد و با شیطنت گفتم:
-اونی که خبر رو داده دلیلشُ نگفته ...؟
یک تای ابروش رو بالا انداخت و با یک "نوچ " جوابِ سوالم رو داد ...
صدای آسانسور با تکون دادن سرِ من همزمان شد ، زودتر از امیر حسام ازش خارج شدم و در حالی که روم بهش بود گفتم:
-مثل اینکه برای سپید خواستگار اومده عمه میخواد امشب به بزرگترها اعلام و باهاشون صلاح و مشورت کنه...
با یک گام بزرگ از آسانسور خارج شد و من رو مجبور کرد که یک گام به سمت عقب بردارم ، البته نه اونقدرها بزرگ که فاصله ی بینمون حفظ بشه ... با یک گام دیگه درست سینه به سینه ی من شد و در حین اینکه دستشُ دور کمرم حلقه میکرد من رو به سمت واحد ها برگردوند و گفت:
امیر-ان شا ا... خوشبخت بشند
صداش آروم تر شد ... مثل یک نجوا ... یک زمزمه ی آروم ... ولی قابل شنیدن ... حداقل من که شنیدم ...
امیر-درست مثل من ...
لبخندم پررنگ شد ، حلقه ی دستش دور کمرم محکم تر ...
الان آرزوم بود ...؟ آره از وقتی باهاش آشنا شدم و وارد زندگیِ بهم ریخته ام شد اون حرف آرزوم شد ... من همیشه دنبالِ پر کردن اون خلاء بودم ... یک مدت بین خانواده و مامان و بابا دنبالش گشتم ... یک مدت توی جمع دوستانه ی شروین و سهراب و سینا ، ولی نتیجه نداشت ... تا یک جایی درست پیش میرفت ولی بعدش به مشکل میخوردم ... بعد شهرام وارد زندگیم شد و بیشتر تونست اون خلاء رو پر کنه ولی با چیزهایی که ازش دیدم اون خلاء عمیق تر شد ... بزرگ تر شد ...نفس گیر تر شد ... تا اونجایی که تصمیم گرفتم بی خیالش بشم ولی ...ایندفعه امیر حسام اومد ... انقدر محبت هاش بی حد بود که همه ی وجودم رو گرم کرد ... دیگه احساسِ بدی نداشتم که بخوام برای از بین بردنش به کسی متوسل بشم ... درد و درمانم به یکی ختم میشد ... ترسِ از دست دادنش توی همون هم آغوشی های محدود و پر از نقش کمرنگ میشد ... سرمای قلبِ یخی ام بین اون دست های بزرگ و پر از مهربونی از بین میرفت ...
آره آرزوم بود این جمله و من با پیدا کردن امیر حسام به آرزوم رسیدم ...
" توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سوار بودن فرقی نمی کنه اما اگه همراهی داشته باشی که تنهات نذاره بی انتها بودن جاده برات آرزو می شه... "
حالا بی انتها بودن این زندگی برام آرزو شده ... داشتنِ همیشگی اش برام آرزو شده ... میخوام حذف کنم ترس از نداشتنش رو ... میخوام حذف کنم فکر به نبودنش رو ... میخوام برای یکبار هم شده بدون نقش بازی کردن وجودش رو ، گرمای محبتش رو لمس رو کنم ... میخوام داشته باشمش ، بدون قید و شرط ... بدون اما و اگر ... بدون دلهره ی فردا ها ... بدون تصمیم و اجبار دیگران .... میخوام داشته باشمش ...
با فشار دستِ امیر حسام و زنگی که به صدا در اومد به خودم اومدم ... دلتنگش بودم حتی با اینکه این دو روز دیده بودمش ... بی خیال حیا و این حرفا شدم و همون طور که در احاطه ی کامل دستش بودم به سمتِ امیر حسام چرخیدم ... نگاهش لبخند داشت ولی به من نبود ... دوست داشتم دستام رو قاب صورتش کنم و توی چشماش خیره بشم ... تمام صبح و بعد از ظهر داشتم به قیافه ی جدیدش که با کمترین تغییر دلم رو به هیاهو و تلاطم انداخته بود فکر میکردم ، حتی لحظاتی رو که با آتو و تینا گذروندم ... دوست نداشتم نگاه ازش بگیرم و بی توجه به صدای کلیدی که توی قفل چرخید هنوزم روی صورتش متمرکز بودم ...
امیر-بَه مهیار خانِ بد قول ، چطوری ...؟
شروع مکالمه اش مجبورم کرد که نگاه ازش بگیرم و به رسم ادب و احترام هم که شده سلامی بکنم ولی ...
نگاهم چرخید روی صورتِ کسی که امرزو صبح باهاش حرف زده بودم ... چشم هاش آدم رو جذب میکرد ، رنگ خاصی نداشت ولی یک چیزی توی نگاهش بود که باعث شد برام آشنا به نظر بیاد ... لبخندی زدم و به کنکاشم توی چهره اش ادامه دادم ، صورتش برنزه بود ... قدش تقریبا 180 یا 185 بود و هیکلِ ورزشکاری داشت ، البته به پای آقای ما نمیرسید و حالا حالا ها باید روی خودش کار میکرد ... موهاش ...
صدای لیوانی که روی زمین افتاد و هزار تیکه شد نذاشت که به کارم برسم ، ترسیده از این صدا و اتفاق به امیر حسام نزدیک تر شد و سرم رو عقب کشیدم ...
فقط چند لحظه بود فاصله ی بین چرخش نگاهم و شکستن اون لیوان و حالا نگاهِ خیره ی این مرد داشت اذیتم میکرد ... جوابی به خوش و بش امیر حسامم نداده بود و بدون توجه به حضورش خیره ی صورتِ من بود ... فشاری که دستِ امیر حسام به کمرم می آورد هر لحظه داشت بیشتر میشد و من منتظر کمرنگ شدن خیره گی و تعجب دویده به چهره ی این وکیل جوان بودم ... ولی انگار نه انگار ، دست بردار نبود و بدون اینکه حرکتی برای جمع کردن خورده شیشه های روی زمین کنه به کارش ادامه میداد ...
بالاخره امیر حسام به حرف اومد ... خودش رو یکم جلو کشید و دستشُ روی شونه ی وکیل گذاشت و گفت:
امیر-کجایی مهیار ... ؟حالت خوبه ...؟
مهیار-مامانم ...
امیر-مامانت چی ...؟
دوباره نگاهش برگشت سمت من ، از نگاهِ خیره اش معذب شده بودم ولی حرفاش رو درک نمیکردم ...
امیر-مهیار چته ...؟
مهیار-مامانم ...
دیگه به امیر حسام نگاه نمیکرد ، به من خیره بود و هی مامانم مامانم میکرد ... خوبه حالا من ازش کوچیکترم واگرنه با این ذهن معلوم الحال امروزم توهم مامان بودن میزدم و حالا خر بیار و باقالی رو بار کن ... !!!
دستِ امیر حسام از دورم باز شد و با دو تا دستاش شونه های جناب وکیل رو گرفت و به سمت خودش برگردوند ...
امیر-درست حرف بزن ببینم چته ...؟
دوباره نگاهش برگشت سمت من ...
مهیار-این کیه امیر ...؟
این خودتی بی شخصیت ... حیف من که از صبح داشتم میگفتم تو چقدر با شعوری ... هی من میگم این رو به درخت میگن بعد حضرت آقا برمیگرده به خودم میگه این کیه ...؟ خوب شاهکار معلوم کی ام دیگه ، خوب صبح باهم حرف زدیم و قرار گذاشتیم ...
امیر-یک چیزیت میشه مهیار ها ... ؟ مگه امروز و توی این ساعت جز با من و زنم با کی قرار داشتی ...؟
نیشم ناخودآگاه باز شد ولی زود برای جمع و جور کردنش اقدام کردم ... زنم ... چه واژه ی باحالی ... همیشه میگفت خانومم ولی این بار ... چه بیکارم من ها ... وسط این اوضاع نشستم واژه های خارج شده از دهن آقامون رو بررسی میکنم ... سری تکون دادم و دوباره روی حرفاشون دقت کردم ...
مهیار-شبیه مامانمه ...
امیر حسام که از حرفش تعجب کرده بود پرسید ...
امیر-کی ...؟
پسرِ ما هم برای خودش نبوغ ذاتی داشت و ما نمیدونستیم ، خوب سه ساعته داره میگه مامانم ومامانم و هی به ما نگاه میکنه ... خوب معلومه کی رو میگه دیگه ، تو که نمیتونی شبیه مامانش باشی پس ...
هان ... ؟ چی شد ... ؟ وایستا ببینم ، کی شبیه مامانشه ...؟
شیده-تو که خودت از هر دوی اینا شاهکار تری ، خوب معلومه دیگه تو رو میگه ، حالا چرا الله اعلم ...؟
-تو حرف نزن ببینم اینا چی بلغور میکنند برای خودشون ...
شیده-بی ادب ...!
-خودتی ، حالا هم ساکت ...!
مهیار-زنت رو میگم دیگه ...
امیر-هان ...؟
دوست داشتم لبخند بزنم و بگم هان نه و بله پسرم ولی خوب خودمم توی شوک بودم ...
مهیار-فعلا بیاید داخل ...
امیر-بهتره تو بری اول یک جارویی چیزی بیاری اینجا رو تمیز کنی ...
مهیار-اخ راست میگی ببخشید ...
با این حرف لبخندِ کمرنگی زد و رفت داخل ... یعنی من خیلی بی خود کردم گفتم این باشعوره ، کسی که سلام بلد نیست از نظر من آخرِ آدم بی ادباست ...
دستایی که دورم حلقه شدند توجه ام رو به خودشون جلب کرد ، امیر حسام لبخند به لب داشت تحیر من رو از اتفاق چند لحظه پیش نگاه میکرد ... با چشم به داخل اشاره کردم و آروم گفتم:
-مطمئنی این دوستته ...؟
لبخندش عمیق تر شد و به تقلید از من آروم جواب داد ...
امیر-آره بابا چند روز پیش که من دیدمش حالش خوب بود و علایم دیوونگی نداشت ولی الان نمیدونم چش شده ...
از حرفش و لحنش خنده ام گرفته بود ولی با حرکتی که انجام داد فقط یک جیغ نیمه خفه از گلوم خارج شد ...
پام که به زمین رسید با حالتی معترضانه گفتم:
-خودم میتونستم بیام داخل ...
جوابش در مقابل اعتراض من فقط و فقط لبخند بود و بعد هم خیلی جدی رو بهم گفت:
امیر-اینجوری مطمئن تر بود با این کفش های قشنگی که تو پوشیدی ممکن بود شیشه بره به پات ...
نگاهم پایین اومد ... کفشهام پارچه ای بود و نازک ولی اونقدر هام بیخودی نبودند که چند تا تیکه شیشه ی خورد شده بتونه ازش رد بشه و به من آسیب بزنه ، در هر صورت شونه ای بالا انداختم و توی ذهنم حرکتش رو مرور کردم ...
دو تا دستاش دور کمرم حلقه شده بودند و اونم با یک فشار کوچولو از زمین بلندم کرد و چند متر اونطرف تر دوباره روی زمین برگردوندم ... سری تکون دادم و از فکر بیرون اومدم ، امیر حسام داشت به وکیل که درحال جمع کردن خورده های لیوان بود تیکه می انداخت و میخندید ... کلا پسری ما سرخوش تشریف داشت و ما خبر نداشتیم ... بالاخره کارشون تموم شد و پسره در حالی که داشت خودش رو کنترل میکرد تا دوباره بهم خیره نشه گفت:
مهیار-شرمنده خانم فکر کنم اتفاق های دیدار اولمون زیادی غیر منتظره و برای من متحیر کننده بود ... با کمی تاخیر سلام خوش اومدید ، امیدورام این اتفاق ها رو به پای بی ادب و بی نزاکتی بنده نذارید چون براشون دلیل قابل قبول دارم و مطمئنم که شما هم با دونستن دلیلم قانع میشید و بنده رو عفو میکنید ...
آقا من حرفم رو پس گرفتم جناب وکیلمون خیلی هم مبادی آداب تشریف دارند و بنده هم خیلی با خودم درگیری شدیدی پیدا کردم و نمیدونم چند چند هستم ، البته با خودم ها ...!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 205
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,045
  • بازدید ماه : 14,003
  • بازدید سال : 141,106
  • بازدید کلی : 11,638,246