close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت هجدهم
loading...

رمان فا

در حالی که پام رو میلرزوندم نگاهم به در اتاق بود تا ببینم این دو تا شاهکار کی دلشون میخواد دست از سر آشپزخونه ی این دفتر بردارند و بیان داخل…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت هجدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3075 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:49 نظرات ()

در حالی که پام رو میلرزوندم نگاهم به در اتاق بود تا ببینم این دو تا شاهکار کی دلشون میخواد دست از سر آشپزخونه ی این دفتر بردارند و بیان داخل اتاق کارِ جناب وکیل ، با شنیدن صداشون که هر لحظه داشت نزدیک تر میشد امیدوار شدم که من رو فراموش نکردند و یادشون هست که شخص ثالثی هم توی این دفتر وجود داره که تقریبا داره حوصله اش سر میره ...
پشت در بودند که لرزش پاهام رو قطع کردم و با یکم جا به جا شدن روی مبل خودم رو برای مواجه با یک نگاهِ خیره ی دیگه اماده کردم .....................................................................

دقیقا حدسم درست از آب در اومد چون آقای وکیل با ورودش دوباره چند ثانیه ای روی صورتم مکث کرد و بعد هم با یک لبخندِ جذاب که بی نهایت روی اعصابِ من بود سینی توی دستشُ روی میز گذاشت ... خوبه حداقل توی غربت که بودند فن مهمون داری رو خوب یاد گرفتند ، لیوانهای آب پرتقال و کیکُ از توی سینی به میز منتقل کرد و روی مبل تکی که مقابل ما بود نشست و اجازه داد امیر حسام هم که پشت سرش ایستاده بود کنارم بشینه ...
مهیار-خوب بازم به خاطر اتفاق پیش اومده پوزش میطلبم ، دیدنتون برام یکم عجیب و غیر منتظره بود ...
خوب منم حس دارم دیگه ... ! حالا سوء تفاهم نشه هر حسی رو منظورم نیست ولی خوب زود کنجکاو میشم و دوست دارم از همه چیز سر در بیارم ، لبخندِ کمرنگی زدم و آروم پرسیدم...
-میتونم بپرسم چرا دیدنِ من عجیب و غیر منتظره بود ...؟
لبخندش عمیق شد ... میگن به طرف رو بدی باید آستر هم بدی ، همینه ... یک لبخند کوچولو زدم برای من نیششُ باز میکنه پسره ی جلف ، خوب سنگین و رنگین باش پسرِ خوب ... چرا یک کاری میکنی که هی نظرم در موردت قر و قاطی بشه و هی به خودم و این دو گرم مغزِ داشته و نداشته ام شک کنم ...؟
مهیار-حتما ، عجیب بود چون شما یکم شبیه مادرم هستید ...
خوب رسیدیم به مامانم مامانمی که یک ساعت داشت تکرارش میکرد ، خوب این الان یعنی چی ...؟
-یعنی چی ...؟
مهیار چینی به دماغش انداخت و گفت:-یک شباهت که توی نگاهِ اول برای من معمولی نبود ...
سری تکون دادم و بی خیال شدم ... معمولی نبود ... عجیب بود ... غریب بود ... غیر منتظره بود ... خوب یعنی زیاد شباهت داریم که توی نگاه اول اینجوری بهت زده شده ، یعنی الان شوک زده نیست ...؟
امیر-ول کنید بابا این شباهت رو ، اومدیم اینجا درباره ی پرونده حرف بزنیم ...
مهیار-درسته ، من یکم تحقیق کردم و متوجه شدم که وکیل آقای صالحی هنوز اقدامِ قانونی برای پرونده انجام نداده ...
هان ...؟ چی گفت این ...؟ آقا جون که گفت هر چه زودتر میخواد موضوع رو جمع و جور کنه و فیصله بده ، یعنی هنوز کاری نکرده ...؟ به حرفش شک داشتم ، آقا جون به هر چیزی که میگفت عمل میکرد ...
-اشتباه نمی کنید آقای رضایی ...؟
لبخندی زد و با ابرویی که رو به هوا بود گفت:-دوست دارید اشتباه کنم ...؟
بیا اینم بازیش گرفته برای من ... با یک سرفه صدام رو صاف کردم و آروم ولی جدی گفتم:
-منظورم این نبود ، چند روز پیش که با آقا جون حرف میزدم گفت وکیلش دنبال کارهاست بعید میدونم تا حالا کاری نکرده باشه ، بعدش هم با توجه به اون وکالت نامه ی تام اختیاری که از طرف من دست باباست ...
بین حرفم پرید و با اطمینانی که توی حرف زدن یکم دو دلم کرد گفت:
مهیار-نگران اون مورد نباشید ولی من بهتون اطمینان میدم که پرونده به جریان نیوفتاده ...
خیلی به خودش و کارش مطمئن بود و همین کار باعث شد که نفسِ راحتی از وجودم خارج کنم و نگاهم با شک بین هر دوشون که در حال حرف زدن بودند گردش کنه ... مثل اینکه امیر حسام هم به جناب وکیل اعتمادِ کامل داشت چون حرفاشون درباره ی یکی از دوستای مشترک و صد البته آشنا برای من یعنی سینا بود ... دوست داشتم مثل بچه ها پاهام رو بکوبم زمین و بگم پس اون سوالایی که قرار بود از من بپرسه چی شده ...؟ کلا فکر کنم سر کار تشریف داشتم و تازه خبر دار شدم ...
صدای گوشی اجازه ی فکر کردن بیشتر رو نداد ، نگاهی به صفحه انداختم و از سر جام بلند شدم و در حالی که داشتم به سمت مخالفِ دفترش میرفتم گفتم:
-ببخشید ...
مهیار سری برای من تکون داد و دوباره حرفش رو از سر گرفت ...
تماس رو گرفتم و گوشی رو بالا بردم ...
-بَه سلام آقای مهندس ، چه عجب یادی از ما کردید ...؟
بعد از اینکه برام وسایلم رو آورد قزوین دیگه نه دیده بودمش نه باهاش حرف زده بودم ، فکر کنم سر اینکه میخواستم با شهرام حرف بزنم ناراحت شده بود ... هر چند که سهراب اهل ناراحت شدن و این حرفا نبود ولی گاهی اوقات پیش می اومد که وقتی از چیزی خوشش نیاد طرف مقابل رو چند روزی با کم محلی تنبیه میکنه ، مثل اینکه این دفعه نوبت من بود...
سهراب-سلام خانم فراری ، دیدم من زنگ نزنم تو به فکر نمی افتی گفتم شرمنده ات کنم ...!
شوخی میکرد و صداش که پر از خنده بود داشت ماجرا رو لو میداد ....در حالی که داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم ، لبخندی روی صورتم نشست و جواب دادم
-دشمنم شرمنده این چه حرفیه ...!
صداشُ پر از حرص کرد و در حالی که صداش رو یکم بالا برده بود گفت:
سهراب-رو نیست که ، کجایی ...؟
چرا من باید جوابِ سوالاش رو بدم ... اصلا شاید دوست نداشته باشم که اون بدونِ من الان کجام ... در ادامهی همین فکرها بودم که بی خیال یک کلمه یای جوابش رو دادم
-بیرون ...
دیگه حرصش الکی نبود ... دَمِ دستش بودم پوست از کله ام میکَند ...
سهراب-بیرون اسم داره خانم ...
دیگه اذیت کردن بسه بهتره براش معما طرح کنم ، اینجوری بیشتر حرص میخوره ...!
-الان دفتر آقای رضایی ام ...
در حالی که ولوم صداش پایین اومده بود مشکوک پرسید ...
سهراب-این دیگه کیه ... ؟
اومدم به تقلید از موقعیت های این چنینی همون جمله ی معروف و بی مزه ولی بسیار خاطره انگیز رو بگم که ...
-این رو ...
بی ادب وسط حرفم پرید و نذاشت جمله ام رو کامل کنم ...
سهراب-میدونم بابا ، میدونم ... این رو به درخت میگن نه به آدم ، حالا آقای رضایی کی باشند که شما الان توی دفترش هستی ...؟
لبخندی زدم و در حالی که داشتم با انگشتم روی پنجره خطوط نا معلوم میکشیدم مختصر و مفید براش توضیح داد و از این موقعیت در آوردمش ....
-وکیل امیر حسام دیگه ...
سهراب که انگار چیزی رو به یاد اورده باشه آهانی گفت و بعد هم حرفش رو ادامه داد...
سهراب-آهان ... آهان یادم اومد ، سامی اسمش رو گفته بودها ولی فراموش کردم ...
به کنایه ولی به دروغ - چون سهراب خیلی خوش قول و با معرفت بود - گفتم:
-کارِ همیشه اته آقای مهندس ، تو کجایی ...؟
بی خیال حرفم شد و جوابم رو داد ...
سهراب-کجا باید باشم ....؟ مثل همیشه شرکتم دیگه ...
واقعا پر صبر و حوصله بود ... من وقتی یک کاری بابِ میلم نبودعمرا اگه انجامش میدادم ولی اون خیلی راحت با شرایط کنار اومده بود و داشت باهاش کِیف میکرد ...!
-دست از کار نکشی ها ، خوبه حالا با مهندس بودن مشکل داری و اینقدر خودت رو وقفِ کار کردی ...
جوابم شد حرفِ همیشگی خودش ... هیچ وقت به روی خودش نمی آورد که این قسمت از زندگی زیاد با عقیده و نظرش جور نیست ... جوری کار میکرد که هر کی نمیدونست فکر میکرد که عاشق کار و رشته اشه ...
سهراب-فضولی موقوف ...
چشم غره ای به آسمونِ آبی روبروم رفتم و آروم گفتم:
-بی ادب ...
سهراب-خودتی بچه پررو ...
باید بی خیال ادامه ی کل کل میشدم چون سهراب کسی نبود که کم بیاره و عقب نشینی کنه ...
-برو بابا ، راستی چه خبر از نیلو ...؟
بدون لحظه ای فکر جواب داد
سهراب-خبری ندارم ...؟
دروغ میگه ، همین هول هولکی جواب دادن نشون میده که ازش خبر داره ولی نمیخواد لو بده ...
-تو گفتی و منم باور کردم ...
سرفه ای کرد و بعدش گفت:
سهراب-بیخود میکنی باور نکنی ، مگه دستِ خودته ...
-نه پس دست عمه امه ...
سهراب-نمیدونم والا ...
دوباره داشت میرفت سمت اذیت و آزار ...
-اَه اذیت نکن دیگه سهراب ، خیلی وقته از نیلو خبر ندارم ...
سهراب-خوب به من چه ...؟
صدام کمی بالا رفت و با کشیدگی خاص خودم گفتم:
-سهــــــرا ...
یک دفعه ای یادم اومد کجام و باید چیکار کنم ... بلافاصله دستمُ روی دهانم گذاشتم و بدون اینکه به سمت عقب یعنی جایی که امیر حسام و مهیار نشسته بودند برگردم صدام رو خفه کردم ...
سهراب-خوب بابا داد نزن یکی دو روز پیش دیدمش حالش خوب بود ...
به این میگن جواب دادن ، بدون طفره رفتن و سرکار گذاشتن ...
-باید یک قرار باهاش بذارم ...
خنده ای کرد و گفت:
-قرار رو باهاش فیکس کردی منم خبر کن ...
یکی نیست بهش بگه مثلا تو رو خبر کنم که چی بشه ...؟ اصلا بیای بشینی وسط چهار تا دختر که چی بشه ... ؟ مردم چی میگن ...؟ به قول عزیز جون میشه در دروازه رو بست ولی در دهان مردم رو عمرا اگه بشه بست ...
سهراب-با تو چی کار دارم ...؟
چیزی گفت که هم جالب بود هم غیر منتظره ... مثل اینکه امروز و این دفتر ، زمان و مکان خوبی برای سوپرایز شدن هست ...
-خانم من رو میخوای ببینی بعد میگی با من چیکار داری....؟ اصلا بهش میگم به تماسات جواب نده ...
توی شوک بودم ... گفت چی ...؟ خانم من ...؟ الان یعنی من درست شنیدم ...؟ با مِن مِن فکرم رو به زبون آوردم ...
-خانم ... تو ...؟
خودش رو زد به اون راه ، میدونید که کدوم راه رو میگم ...؟
سهراب-هان ...؟ من گفتم ...؟
از این هول شدنش نیشم باز شد و در حالی که نمیتونستم لبخندم رو جمع کنم گفتم:
-نه پس من گفتم ...
در جوابم یک چیزی گفت که مثلا بحث رو کات کنه ...
سهراب-اشتباه شنیدی موشی ، سامی همراهته گوشی رو بهش بدی ...؟
-بحث رو عوض نکن آقا ...
انگار نه انگار که داشتم باهاش حرف میزدم ، صداش رو جدی کرد و گفت:
سهراب-سامی چی شد ...؟
-به امیر حسام تو چیکار داری ، چوابِ من رو بده آقا ...؟
بدون توجه به اینکه تلاشی برای جواب دادن کنه گفت:
سهراب-شیده جان گوشی رو بده سامی ...
سری رو بالا انداختم و همزمان گفتم:
-نمیخوام ...
صداش آروم شد و جواب داد
سهراب-کارش دارم شیده ...
لبام رو جمع کردم و در حالی که با پنجه های کفشم به زمین ضربه میزدم گفتم:
-وقتی با امیر حسام کار داری باید به خودش زنگ بزنی ...
فکر کنم به غلط کردن افتاده بود چون یک چیزهایی زیر لب گفت و جدی شد ، بعد هم اتمام حجت کرد و من رو حواله کرد به یک زمان مناسب البته جوری که دیگه حرفی نزنم و چیزی نپرسم ...
سهراب-زبونت رو غلاف کن و فعلا چیزی نپرس تا وقتی که خودم صلاح بدونم و جواب سوالات رو بدم ...
لبام آویزون شد و در حالی که داشتم حرص میخوردم گفتم:
-قبول نیست سهراب ، خوب چرا آدم رو کنجکاو میکنی و بعد هم توی خماری رهاش میکنی و فلنگ رو میبندی ...؟
با تمام شدن حرفم صدای خنده اش بلند شد ، مگه حالا ول کُن بود ...؟ خنده هاش روی اعصابم داشت خراش می انداخت ... چشم غره ای ررفتم و گفتم:
-نخند سهراب ...
انگار براش جوک گفتم ، شدت خنده اش بیشتر شد و من بیشتر آتیش گرفتم ... بچه پررو ... ترجیح دادم صداش رو نشنوم تا اینکه اینجوری حرص بخورم ، به سمت امیر حسام رفتم و گوشی رو به سمتش گرفتم ...
سری تکون داد و پرسید
امیر-کیه ...؟
گوشیُ با ضرب توی دستش گذاشتم و در حالی که با اخم روی مبل می نشستم گفتم:-سهراب ...
لبخندی زد و جوابشُ داد ، اونم چه جواب ...!!!
امیر-چی گفتی به خانم من که اخم هاش توی هم شده ...؟
-...
امیر-شوخی ...؟
بعد از گفتن این کلمه صدای خنده اش بلند شد و در حالی که به من خیره شده بود گفت:
امیر-نه بابا شیده و این حرفا ...
-...
امیر-خوب بابا مُردی اینقدر خندیدی ...
-...
امیر-من که مشکلی ندارم باید ببینم شیده میاد یا نه ...؟
-...
امیر-اوکی هماهنگ میکنم بهت خبر میدم ...
-...
امیر-کوفتِ سامی ، میبینمت ...
گوشی رو قطع کرد و به سمتم گرفت ، هنوزم داشت میخندید ...!


-باید اول به مامان بگم بعد ...
همونطور که خیره به خیابون و لاین روبروش بود اخم کوچیکی روی صورتش نشست و زیر لب یک چیزی گفت که نشنیدم ...
خودمم دوست داشتم که بیشتر همراهش باشم ولی خوب توی این شرایط بهتر بود که ریسک نکنم و حرص آقا جون رو در نیارم ... سری تکون دادم و پرسیدم
-نشنیدم ، چی گفتی ...؟
سری تکون داد و آروم گفت:-چیزی نبود به شیرین جون زنگ بزن ببین اجازه میده بریم بیرون شام یا نه ....؟
صداش پر از خشم بود ... یعنی لحنِ صداش و جمله ای که گفت داد میزد که خیلی عصبانی تشریف داره و هر کی دَم دستش باشه ناک اوت میشه ... هر چند که حق داشت ولی من این طور خودسری ها رو صلاح نمیدیدم هر چند که عیبی هم توش نمیدیدم ...
شماره ی گوشی مامان رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده که البته این انتظار زیاد طول نکشید ...
شیرین-سلام مادر کجایی ...؟
حسِ اجازه گرفتن رو دوست نداشتم ... یعنی لازم نمیدیدم که برای بیرون رفتن با کسی که بهم مَحرم بود و چند ماه باهاش زیر یک سقف زندگی کرده بودم اجازه بگیرم الانم فقط برای جلوگیری از مشکلات پیش رو میخواستم که مامان در جریان باشه تا قضیه رو جمع و جور کنه ...
-سلام مامانی ما تازه از دفتر وکیل خارج شدیم ...
شیرین-کی میرسی خونه شیده جان ...؟
-من نمیام خونه ی عمه ...
شیرین-چرا نمیای ...؟
-قراره که شام رو با سهراب و امیرحسام بخورم ...
لحظه ای مکث کرد و بعد با لحنی آروم شده گفت:
شیرین-باشه مادر فقط زود برگرد خونه میبینی که بابات حساس شده ...
-چشم ...
شیرین-قربون اون چشمات برم مادر ، مواظب خودتون باشید به امیر جان هم سلام برسون ...
-خدا نکنه ، سلامت باشید فعلا ...
شیرین-خدانگهدار ...
گوشی رو قطع کردم و بدون اینکه به سنگینی نگاهش جواب بدم سرم رو به سمت خیابون چرخوندم و گفتم:
-مامان سلام رسوند ...
امیر-سلامت باشند ...
-راستی حاج بابا و زهرا جون چطورند ...؟
امیر-چند روزی هست که بهشون سر نزدم و خبر نگرفتم ولی باید خوب باشند ...
تعجب کردم ... روزی نبود که بدون خبر گرفتن از خانواده اش بگذرونه ، تقریبا هر روز صبح به مامانش زنگ میزد و حالش رو میپرسید ، منم همین طور ولی ... لبخندِ کمرنگی روی صورتم نشست و به سمتش برگشتم ...
-چرا ...؟
نگاهش رو از چراغ قرمز گرفت و دست راستش رو پشت صندلی من تکیه داد ، دستش چپ اش از لبه ی پنجره جدا شد و روی فرمون نشست و در همون حال به من خیره شد ... نگاهش گرم بود ولی لذت بخش ... سنگین بود ولی پر از هیجان ... التهاب صورتم رو بالا میبرد ولی برام کشش داشت و پر از جاذبه بود ...
برای لحظه ای تمام هست و نیستم رو توی همون دو تا چشم سیاه دیدم ... با نگاه به اون دو تا چاه عمیق تک تک دیالوگ ها داشت توی ذهنم مرور میشد ... مثل جاذبه مي مونه ... مرکز دنيات عوض ميشه ... ناگهان ، ديگه زمين نيست که تو رو نگه داشته ... تو هر کاري مي کني ... تو هر کاری می کنی ... هر کاری ...
آره راست میگفت ... هر کاری می کنی ... حتی فراموش کردن خودت و فکر کردن به اون ... حسِ قشنگیه ، پر از شگفتی و تجربه های نو ... حسِ اینکه یکی دیگه رو اونقدر دوست داشته باشی که بشه تمام وجودت ... حس کنی که بدون اون زندگی برات محاله ... حس کنی بدون اون نمیتونی نفس بکشی ... حس کنی بدون اون قلبت آروم و قرار نداره ... آره مثل جاذبه می مونه ... جاذبه ای که هزار برابرِ جاذبه ی زمین روی آدم تاثیر میذاره ... بهت هویت میده و دلیل برای آرامش ... بهت هدف میده و راه برای زندگی کردن ...
سری تکون داد و پرسید:
امیر-چی چرا ...؟
-اینکه چند روزی هست ازشون خبر نداری و سر نزدی ...؟
امیر-درگیری فکری داشتم ...
جانم ...؟ کدوم درگیری فکری رو میگه ...؟ اصلا درگیری فکری چی هست ... ؟ نیست که خودم اصلا باهاش میونه ی خوبی ندارم به خاطر همین میپرسم ...!!!
-هان ...؟
لبخند زد ... دیگه خشمگین و عصبانی نبود ، عاشق این نگاه های ناخواناش بودم ...
لپم رو بین انگشتاش گرفت و محکم کشید ، بی معرفت نابود شدم ... سرم رو عقب کشیدم تا از دستش فرار کنم ولی اون قوی تر بود و به صورتم احاطه ی کامل داشت ، دوباره کارش رو تکرار کرد...
-نکن امیرحسام ، اِ نکن دیگه درد میگیره ...
امیر-هان نه ، باید بگی بله ... بسه اینقدر کولی بازی در نیار محکم نگرفتم که ...
خودم رو با تلاش زیاد از امیر حسام دور کردم و در حالی که به در ماشین تکیه داده بودم تا حداکثر فاصله رو باهاش داشته باشم گفتم:
-لپم رو نابود کردی بی ادب حالا میگی محکم نگرفتم ...؟
آفتاب گیر رو پایین دادم و همون طور که سعی میکردم ازش دور باشم نگاهی به صورتم انداختم ، به لطف کرم پودر و رژ گونه اثر زیادی روی صورتم نذاشته بود ولی برافروختگی صورتم که ناشی از تلاش زیادم بود صورتم رو سرخ تر کرده بود ...!
امیر- اینقدر اغراق نکن کوچولو ، چیزی نشده که ...
-دردش رو من احساس میکنم نه تو ...
دستش رو از روی دنده بلند کرد و روی صورتم گذاشت ... اول خودم رو عقب کشیدم ولی با دیدن اینکه کف دستش به صورتم نزدیکه بی خیال عقب نشینی شدم و با تمام وجود خودم رو به گرمای وجودش که داشت از دستش بهم منتقل میشد سپردم ...
امیر-اوکی ببخشید ولی وقتی اینجوری هان میگی خیلی شیرین میشی ...
میدونستم داره محترمانه میگه وقتی خنگول بازی در میارم شیرین میشم ولی خوب طفلک مثلا داره جمع و جورش میکنه که نه سیخ بسوزه نه کباب ...
سری تکون دادم و با چشم غره گفتم:-بله ، شیرین ...!
روی صندلی صاف نشستم و در حالی که هنوز داشتم توی آیینه به خودم نگاه میکردم پرسیدم:
-حالا چی شده که سهراب میخواد دست به جیب بشه ...؟
شونه ای بالا انداخت و دنده رو عوض کرد ...
امیر-نمیدونم والا چیزِ خاصی به من نگفت فقط گفت تا 8 اونجا باشیم ...
-حالا جا رزرو کرده ...؟
امیر-صد در صد فکرشُ کرده دیگه ...
شالم رو کمی عقب فرستادم و با درآوردنِ کیفِ آرایشم آماده ی تجدید آرایش شدم ولی با صدای امیر حسام سرم چرخید ...
امیر-اینجا ...؟
نگاهش به کیف و وسایل آرایشم بود که روی پام پخش کرده بودم ...
سری تکون دادم و در حالی که داشتم کرم مرطوب کننده به دستم میزدم گفتم:-پس کجا ...؟ انتظار داری برم وسط رستوران کارم رو انجام بدم ...؟
ابرویی بالا انداخت و با جدیتی که لبخندِ کمرنگی هم همراهش بود گفت:
-وسط رستوران که نه ولی توی سرویس بهداشتی اش میتونستی کارت رو انجام بدی ...
لبام رو جمع کردم و در حالی که چینی به پیشونی ام انداخته بودم گفتم:
-اَه بدم میاد سرویس بهداشتی که جای این کارا نیست ... دخترها هم از این کارها میکنند ، البته هزار دفعه این موضوع رو به آتو و تینا توضیح دادم ها ولی کو گوش شنوا ...؟
امیر-بهتر از اینه که وسط خیابون عملیات داشته باشی ...
نیشش باز بود ... آخه کجا وسط خیابونم ، میگه اغراق نکن ولی خودش آخرشه ...
-من الان وسط خیابونم ...؟
امیر-پس میشه بگی الان کجایی ...؟
-توی ماشینی که 4 تا از پنجره هاش دودی شده است و فقط شیشه ی عقب و جلوش دید داره ...
امیر-دیدی استتار کامل نداری ...
-مهم نیست بابا کی میتونه از شیشه ی عقب و جلو به داخل ماشین نگاه کنه ، اونم با این سرعتی که تو داری ...؟ از ترافیک هم که خدا رو شکری خبری نیست...
امیر-یعنی حرف حرفِ خودته ها ...
لبخندی زدم و شونه ام رو بالا انداختم ...
-نگفت کسی دیگه ای هم دعوت هست یا نه ...؟
امیر-نه چیزی نگفت ...
بی خیال پرسیدن سوالهای بی جواب شدم و با حوصله به کارم ادامه دادم ...
***
با راهنمایی گارسون به سمت میز رفتیم ، سهراب درست روی صندلی روبروی مسیر ما نشسته بود و یک خانم این طرف میز درست روبروش قرار داشت ... دقیق شدم تا ببینم طرف رو میشناسم یا نه که با حرف و اشاره ی سهراب برگشت و لبخندم رو باعث شد ...
نیلوفر همراهش بود ... یک جورایی جواب سوالی رو که یک ساعت پیش پرسیده بودم و قرار بود هر وقت صلاح بدونه جواب بده رو گرفتم ... پسره ی پررو من رو سر کار میذاره ، خوب میمردی که همون موقع بگی چه خبره ...؟
به میز که رسیدم بدون توجه به سهراب ، نیلو رو در آغوش کشیدم و کنار گوشش گفتم:
-دلم برات یک ذره شده بود خانومی...
نیلو-منم عزیزم ، خوبی ...؟
ازش کمی فاصله گرفتم و با تکون سر به سوالش جواب دادم ... معلومه که خوب بودم ، مخصوصا الان که کنار امیر حسام بودم و قرار بود بعد از دو هفته همراهش شام بخورم ...
نیلو-خیلی نگرانت بودم ، البته از سهراب جویای احوالت بودم ولی خوب ...
شونه ای بالا انداخت و لبخندی به روم زد ...
دستِ امیر حسام که روی کمرم نشست نگاه از چهره ی نیلو گرفتم ، اونم با بیرون کشیدن صندلیِ کنارِ نیلو من رو دعوت به نشستن کرد ...
سهراب-بی ادب شدی موشی ...
کیفم رو کنار پام گذاشتم و در حالی که هنوز داشتم با اخم نگاهش میکردم گفتم:
-انتظار داشتی چیکار کنم ....؟ همین یک ساعت پیش بود که من رو سرکار گذاشته بودی ...
سهراب-سرکار کجا بود دختری ...؟ گفتم هر وقت صلاح بدونم جوابت رو میدم ...
با چشم اشاره ی نامحسوسی به نیلو کرد و گفت:-که الان صلاح دیدم ...
-خیلی پررویی ...
سهراب-لطف داری کوچولو ...
چشم غره ای بهش رفتم و به سمت نیلو چرخیدم تا چغلی این آقای مهندس رو به خانمش بکنم ولی ...
-دقیقا یک ساعت پیش ...
سهراب وسط حرفم پرید و جمله ام رو نصفه و نیمه گذاشت ، مثل اینکه هنوز با نیلو حرف نزده ...
سهراب-شیده جان بنده اشتباه فرمودم ، عفو کن کوچولو ...
اخم داشتم ولی نیشم باز شده بود چون یک راه برای اذیت کردن و تلافی کارش پیدا کرده بودم ...
-کوچولو خودتی ، بعدش هم تو ...
سهراب-شیده ...
داشت هشدار میداد ، اگه دختر خوبی نبودم یک حالِ اساسی ازش میگرفتم ولی ...
-تقصیر خودت بود ...
امیر-منم با شیده موافقم ، به چه اجازه ای خانم من رو اذیت میکنی ...
سهراب-دو کلام از مادر عروس ، تو دیگه این وسط چی میگی سامی جان ...؟
امیر-سامی و کوفت ، درست صدام کن آقای مهندس ...
رو به سهراب سری تکون دادم و از حرفِ امیر حسام دفاع کردم ...
سهراب-چه زن و شوهری بهشون خوش میگذره ، از هم دفاع هم میکنند ...
امیر-چشم حسوداش کور ...
خنده ام شدت گرفت ، مثل این مادر بزرگ های قدیمی این حرف رو زد ... نیلو آروم بود و به حرفهای ما دقت میکرد تا ببینه میتونه چیزی ازش سر در بیاره یا نه ، نگاه از پسرا گرفتم و بهش گفتم:
-این دو تا رو ولش کن ، خودت خوبی ...؟ کارهای دانشگاهت جور شد ...؟
نیلو-یکسری از کارها رو انجام دادم ولی بازم کار دارم و باید برم یکسری مدرک هام رو از دانشگاه مبداء بگیرم ...
-ان شا ا... که کارات زود جور میشه خانم دکتر...
نیلو-حالا کو تا دکتر شدن ...؟
-راهی نیست نیلو جون ، 4 سال دیگه مدرک دستته ...
ابرویی بالا انداخت و همراه با لبخند گفت:-فعلا بهتره به داد شکم های گرسنه برسیم ...
به پسرا نگاه کردم که دوتایی سرشون توی منو بود ... خنده ام گرفت ولی بهشون حق دادم ، از صبح شرکت و کار و این ور و اون ور رفتن آدم رو خسته و گشنه میکنه ... منوی روی میز رو به سمت نیلو گرفتم و گفتم:
-انتخاب کن تا برامون انتخاب نکردند ...!
با تمام شدنِ حرفم صدای اعتراضِ سهراب بلند شد ...
سهراب-ما و این کارها ...؟ این یک جور توهین محسوب میشه ها شیده خانم ...
ابرویی بالا انداختم و همراه با لبخند گفتم:-اونجور که شما دو نفری منو رو گرفته بودید ...
شونه ام رو بالا انداختم و ادامه ی حرفم رو بی خیال شدم ... به عکسِ غذاهایی که کنار منو کشیده و توسط نیلو نگه داشته شده بود نگاه کردم ، ظاهرشون که به اندازه ی کافی آدم رو وسوسه میکرد ، چه برسه به خوردنش و چشیدنِ طعمش ...


خمیازه ای کشیدم و در حالی که داشتم جای سرمُ روی صندلی درست میکردم نگاهی هم از لای چشم به امیر حسام انداختم ... دست چپ اشُ روی لبه پنجره تکیه داده بود و گه گاهی هم چنگی به موهاش میزد ... میدونستم از اینکه بهش گفتم من رو برسونه خونه مامان اینا ناراحته ... میدونستم که کلافگی اش از همون لحظه ی جدا شدن از سهراب و نیلو چند برابر شده و به خاطر همون بود که در مقابل حرفای من که قبل از حرکت زدم واکنشِ درست و درمونی نشون نداد و سرسری ازشون گذشت ...
چقدر دوست داشتم الان سرم رو تکیه ی شونه اش کنم و دستام رو حلقه ی بازوش ... دوست داشتم تا ابد بهش تکیه کنم و به چیزی جز زندگیمون و وجودِ گرمش فکر نکنم ولی ...
ولی باید یکم دیگه طاقت می آوردم ، من منتظر بودم که مامان موضوع رو برای آقا جون شرح بده و بعد خودم وارد دست به کار بشم و براش همه چیز رو توضیح بدم ... بهش بگم از احساسی که داشتم و دارم ... از احساسی که پیدا کردم و از وجودی که وجودم رو گرم میکنه ... بگم از آدمی که با نقشه و ساختگی وارد زندگیش شدم و وارد زندگیم شد ولی تمام وجودم شد و ... تمام وجودش شدم ...؟؟؟!
لای چشمام رو بیشتر باز کردم و بهش خیره شدم ... انگار توی این دنیا نبود ... اخم هاش توی هم بود و نگاهش خیره ی روبرو ... من این مردِ به ظاهر اخمو رو میپرستیدم ... من عاشقش شدم ... اون تونست دلم رو رام خودش کنه ... اون تونست تب و تاب نمی تونم نمیتونم های شیده کوچولو رو بخوابونه و تسلیمش کنه ... اون تونست به قلبم رخنه کنه ... تونست نفس هام رو به شماره بندازه ... تونست با یک حرکتش ضربانِ قلبم رو به بی نهایت برسونه ... آره فقط اون تونست این کارها رو بکنه ...
لبخندی روی صورتم نشست و نگاهم به سمت خیابون چرخید ... دور زدن میدان و جرقه ای کوچیک باعث شد احساس کنم که میخوام بیشتر کنارش باشم و بیشتر بودنش رو حس کنم پس نگاه از خیابون گرفتم و دستمُ روی بازوش که روی فرمون بود گذاشتم ، البته میتونستم صداش کنم ولی خوب چه کاری بود وقتی میتونستم لمسش کنم و دوباره گرمای وجودش رو به جون بخرم ...!
بلافاصله سرش به سمتم چرخید و در حالی که هنوز اخمش رو حفظ کرده بود با سر پرسید چیه ... به جای اینکه از اخمش ناراحت بشم لبخندم عمیق تر شد ، مثل بچه ها می موند ... پسری من مثلا قهر کرده بود ...
با سرم اشاره ای به جلو کردم و گفتم:
-بریم بام ...؟
نگاهش به سمتِ اشاره ام رفت و برگشت ... یکم اخم هاش باز شد ، فقط یکم ولی همون هم برای من یک دنیا بود ...
بدون حرف میدان تجریشُ دوباره دور زد ، پس با پیشنهادم موافقه ...
خواب از سرم پریده بود و در حالی که داشتم سی دی های ماشین رو بالا و پایین میکردم گفتم:
-زبونت رو توی رستوران جا گذاشتی امیر حسام ...؟ از وقتی از رستوران اومدیم بیرون اصلا حرف نزدی ها ...؟
بالاخره به حرف اومد ، البته بعد از تیکه خوشگل من ...!
امیر-مثلا چی باید بگم ...؟
شونه ای بالا انداختم و سی دی قرمزیُ که روش نوشته بود رپ برگردوندم توی جا سی دی ...
-نیدونم ، مثلا چند دقیقه پیش در جواب سوالم میتونستی بگی بریم یا موافقم ...
امیر-موافق بودم که میدون رو اومدم این وری دیگه ...
چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم:
-من میگم حرف بزن تو میگی موافقی که اومدی این سمت ، نه بابا من فکر کردم مخالفی ...
لباش رو به داخل دهانش کشیده بود و من میدونستم که از حرص خوردن من خوشش میاد ، اصلا این بشر کلا آزار داره ... اگه تا الان شک داشتم دیگه الان مطمئن شدم ... یکی نیست بهش بگه خوب چیکار کنم نمیتونم که قید آقا جونم رو بزنم و بی خیالِ حرفاش بشم ... هر چند که آقا جونم توی این ماجرا و با اون همه شرط و شروط کم تقصیر نداشت ولی به خاطرِ داشتنِ امیر حسام خیلی مدیونشم ... خیلی یعنی به اندازه ی داشتنِ این زندگی و بودن امیر حسامم ... پس یعنی یک دنیا و من نمیتونم جواب این همه دِین رو با ناراحت کردنش بدم ... باید یکم باهاش راه بیام تا خودش درک کنه که چه حال و روزی دارم ... ؟ تا حسم رو بفهمه و مطمئن بشه که بدون امیر حسام زندگیم به پوچی میرسه ... آقا جون عشق رو تجربه کرده و یک آدم عاشق خیلی راحت میتونه حالِ یکی رو که از دردِ دوری عشق به خفگی میرسه رو درک کنه ... آقا جون اگه باور کنه که حسم واقعیه باهام کنار میاد ...
امیر-اوکی حالا اینقدر حرص نخور خاله پیرزن ، چیزی پیدا نکردی بذاری گوش بدیم ...؟
نگاه ازش گرفتم و بلند گفتم:
-نخیرم ...
لبخند به چهره اش کشید و دلم رو پر از شادی کرد ولی در ظاهر چیزی نشون ندادم تا یکم حالش گرفته بشه ، بچه پررو هی من رو اذیت میکنه ...
جعبه ی سی دی ها رو از دستم گرفت و توی داشبور برگردوند و در حالی که یک نگاهش به داخل داشبور بود و یک نگاهش به خیابون دستش رو تا آرنج کرد داخل تا چیزی ازش در بیاره ولی من همه اش نگاهم به خیابون بود که خدا نکرده اتفاقی نیفته ... بیخیال هم نمیشد و با ترمز کردن ماشینِ جلویی دستش رو از داشبورد بیرون کشیدم و عصبانی گفتم:
-حواستُ بده به رانندگیت بگو چی میخوای خودم پیدا میکنم ...
فشاری به دستم که دستش رو گرفته بود داد و با لبخند گفت:-فلش سفیده اونجاست بیارش بیرون ...
برای من که ربرو بودم دیدن اون فلش کار چندان سختی نبود ، بیرون آوردمشُ درش رو باز کردم ...
آهنگ ها رو پشت سر هم رد میکرد ، معلوم بود داره دنبال یک چیز خاص و مشخص میگرده ولی اون اهنگ چی بود رو نمیدونم ... انگار اونم مثل من حال پیاده روی نداشت چون سر خیابون نگه نداشت تا پیاده راه رو گز کنیم ...همین طور که راه رو بالا میرفتیم از کنار چند تا زوج جوون و چند تا اکیپ دختر و پسری رد شدیم و امیر حسام هم همچنان دنبال اهنگ مورد نظرش میگشت و بالاخره با توقف ماشین صدای یگانه فضا رو پر کرد ولی امیر حسام صدا رو یکم کم کرد و در حالی که روی صندلی لم داده بود دستم رو مابین دستاش گرفت و چند تیکه اول رو آروم زمزمه کرد
از این خیابونها ، هر وقت رد میشم
دیوونه تر میشم ، بی حد و اندازه
باور کن این روزها ، هر چی که میبینم
فکر من رو داره یاد تو می اندازه
هر چی که میبینم ، فکر من رو داره یاد تو می اندازه
امیر-فردای اون روزی که تو همراه سینا و خانومش برگشتی منم برگشتم تهران ... وقتی روبروی در گاراژ توقف کردم خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی فایده نداشت ، نمیتونستم وارد خونه بشم ... یک حسِ خیلی بدی داشتم و هیچ جوره نمیتونستم باهاش کنار بیام ... شبِ قبلش بابا ازم گله کرد ، از کارم ، از نقشه ای که کشیدم ، از مجبور کردن تو برای همراهی با من ... از همه چیز گله کرد و آب پاکی رو ریخت روی دستم ، گفت دیگه توی این مسئله دخالت نمیکنه و کنارم نیست ... اولین بار بود که این حرفا رو از بابا میشنیدم و برام خیلی سنگین بود ... درسته که این بازی رو ما نه ، یعنی من شروع کردم و تو رو هم راضی بهش کردم ولی ...
حرفش رو نصفه رها کرد و دوباره صدای ضبط رو زیاد کرد ...
انگار قدم هام به این خیابونها
وقتی که تو نیستی ، بدجوری وابسته است
اینقدر که با فکرت قدم زدم اینجا
حتی خیابون هم از قدم هام خسته است
از قدم هام خسته است
امیر-بی خیال خونه رفتن شدم و یکراست اومدم اینجا .... سر خیابون ماشین رو خاموش کردم و پیاده اومدم همین جا ، همین جایی که الان نشستیم و فارغ از هر مسئله ای خیره شدیم به اون شهر آروم . اون نورهای رنگی ...
انگشتاشُ مابین انگشتای دستم قفل کرد و در حالی که هنوزم خیره ی بیرون بود ادامه داد...
امیر-من خودخواه بودم ولی نه اونقدر که بخوام با کسی بازی کنم ، همه این رو میدونن ولی نمیدونم چرا نمیخوان که باور کنند ... من اون شب حرفات رو شنیدم شیده ... واژه به واژه اش رو توی ذهنم هک کردم و بعد این تصمیم رو گرفتم ... شیده به خدایی که اون شب قسمش دادی من خودخواه نیستم ، شاید بعدش نسبت به داشته هام حس مالکیت کردم ، شاید بعدش نسبت به متعلقات خودم خودخواه شدم ولی اون روز و اون لحظه ای که داشتم این تصمیم رو میگرفتم ذره ای به خودم فکر نکردم ...
کدوم شب ...؟ کدوم حرفا ...؟ کدوم قسم ...؟ گنگ خیره ی امیر حسام بودم و داشتم حرفاش رو حلاجی میکردم ... اصلا داشت چی میگفت ...؟ سنگینی نگاهمُ که حس کرد به سمتم برگشت ، انگار فهمید که متوجه ی حرفاش نمیشم و ...
امیر-سعی دارم بشکنم اون دیواری که مغزم و قلبم رو پوشونده بود ... خیلی وقت بود که نه با دلم ، نه با عقلم کاری نداشتم ... ولی حالا میخوام حداقل یکی رو داشته باشم ... دفعه اول اون یک تیکه گوشت کار دستم داد ، حالا میخوام با عقل پیش برم ... خوبیش اینه که زود احساساتی نمیشه ... زود دل نمیبازه ... زود از دستم نمیره ... با خودم که رودربایستی ندارم ، آره به قول آتو زود خر نمیشه ....
حرفای من بود ... شب تولدم ... توی شمال ... توی ویلای حاج بابا ... همون شبی که مهراد ازم خواستگاری کرد ... همون شبی که آقا جون گفت باید به خواستگارم که امیر حسامم بود جواب مثبت بدم ... همون شبی که ... همون شبی که شکستم ...
چقدرم اون عقلِ نخودی من زود وا نداد ... چقدر هم که خودش رو حفظ کرد و از دست نرفت ...!
امیر-سخت بود نفس کشیدن ... اون روزها دوست داشتم گریه کنم تا سبک تر بشم ... شاید خیلی ها فکر کنند که من بی دلیل دورم رو یک قفس آهنی کشیدم ولی حقم بود ... به خداییت قسم که حقم بود ... جای گله هم نیست چون من توی راهی قدم گذاشتم که آخرش مشخص نبود ... من یک پایان خوش رو تصور میکردم ولی نشد ... نخواست ... نخواستم ... نه اینها نیست ، تو نخواستی ... تقدیر این نبود ... نمیدونم بهم حق میدی که بهونه بگیرم یا نه ولی این حق رو به خودم میدم...
امیر-اون شب معنی جمله هات رو درک نمیکردم ولی بعدها وقتی که ماجرای شهرام رو برام گفتی فهمیدم اون شب داشتی از چی حرف میزدی ... من تمام مدت پشت یکی از درختها بود و صدات رو میشنیدم ولی کاری ازم ساخته نبود ... میتونستم حس کنم که حس و حالت بهم ریخته است ... میتونستم حس کنم که یک دلیل بزرگ پشت این بی تابی خوابیده ... وقتی با هم برای اولین بار اومدیم اینجا بهت گفتم که به همه چیز فکر کردم بعد جواب مثبت به بزرگترها دادم ، یادته ...؟
لبخندِ کمرنگی به چهره ی گرفته اش زدم و با شیطنت گفتم:
-علاوه بر چیزی که گفتی یک چیزِ دیگه هم یادمه ، اون روز پرسیدم هدف همه مشخصِ الا هدف تو ولی تو چیزی از دلیل و هدفت لو ندادی آقا ...!
لبخند زد ، به زیبایی همون لبخندی که اون روز زده بود ... همون لبخندِ بی نظیر و آروم کننده ...
-اون روز هم وقتی ازت این سوال رو پرسیدم خندیدی ، همین طور بی نظیر خندیدی ...
مشکوک پرسید:
امیر-بی نظیر ...؟
-اون روز دوست داشتم ساعت ها بشینم و خنده ات رو نگاه کنم ، آرامش به همراه داشت ...
شیطون شد ، ابرویی بالا انداخت و گفت:
امیر-نگفته بودی شیطون ...؟
-قرار نیست من هر چیزی که توی فکرم میگذره رو بهت بگم ...
امیر-اتفاقا وقتی اون چیز مربوط به من باشه باید حتما بگی ...
چینی به بینی ام انداختم و آروم هیجی کردم
-بعد ... کی ... این ... قانونُ ... وضع ... کرده ...؟
خیلی جدی و محکم جواب داد ...
امیر-من ...
لبخندی زدم ، به سمتش خم شدم و سرمُ به بازوش تکیه دادم ... وقتی خوب جا گیر شدم آروم گفتم:
-یادم نمیاد از این قول ها به کسی داده باشم حضرت آقا ...
گره ی انگشتامون رو محکم تر کرد و بدون دادنِ جوابی حرفِ قبلیش رو ادامه داد ...
امیر-یادمه گفتم یک روز جوابِ سوالت رو میگیری ...
وسط حرفش پریدم و یادآوری کردم که ...
-گفتی شاید ...
صداش پر از شادی و خنده بود ...
امیر-منظورم حتما بوده خانومی ...
نیشم باز شد و جوابی ندادم ...
امیر-وقتی رسیدم اینجا به خیلی چیزها فکر کردم ... به حرفای آقا جون ... به حرفای بابا ... به نگاهِ مامانم ... شرطِ جدید آقا جون برای تو ... حرفای تو به شهرام و بعد هم رفتنت ... میدونم از سکوتم ناراحت شدی ولی ... اون لحظه حسِ خیلی بدی داشتم شیده ...دو دل بودم و تردید تمام وجودم رو گرفته بود ... اینکه جلو اومدن من رو نخواهی ... اینکه این زندگی تا همین جاش برات بس بوده باشه ... اینکه واقعا هدفت همونی باشه که گفتی ... درس خوندن ... حالا هم که به هدفت رسیدی و مشکلی نداری ... این فکرها هر کدوم به تنهایی میتونست برای یک عمر مشغول بودنِ من کافی باشه ولی همه شون با هم ریخته بود توی سرم و داشتن دیوونه ام میکردند ....
امیر-گفتی هدف همه مشخصه الا هدف من ... ؟ تو خیلی وقت پیش پرسیدی و من میخوام الان بهت جواب بدم ... وقتی توی فرودگاه اون دخترِ سرتق دستش رو گرفته بود جلوم و منتظر باطری موبایلش بود جرقه ی هدف من خورده شد ... وقتی توی پیاده رو همون دختر با پروریی تمام توی چشمام خیره شد و هر چی دلش خواست گفت آتیش هدفم شعله ور شد ... وقتی توی اون مهمونی بین این همه آدم توی این شهر ، اون دختر و خانواده اش اومدن استقبالمون فهمیدم که این دیگه یک اتفاقِ ساده نیست ... گفتم شاید یک دلیلی پشت این دیدارهای غیر منتظره ولی شیرین خوابیده ... و چند هفته بعد پیداش کردم ... همون دلیلی که همه جا سراغش رو میگرفتم خودش اومد سراغم .... پشت اون درختها فهمیدم که میتونم یک کاری بکنم ... میتونم به کسی که مدتیه ذهنم رو مشغول کرده کمک کنم ... به جون خودت که خیلی وقته شدی تمام وجودم قسم که اون لحظه فقط به تو فکر میکردم ...
چشمام هر لحظه داشت گرد تر میشد ... داشت میگفت ... از چی ...؟ از چیزی که من آرزوی شنیدنش رو داشتم ... از چیزی که خیلی وقت بود ترس از گفتنش رو داشتم ولی اون خیلی راحت به زبون آورد و شوکه ام کرد ...
امیر-شیده نبودت توی اون دو هفته سخت بود ، نه آزار دهنده و کشنده بود ... توی اون دو هفته تنها پام رو توی خونه نذاشتم ... اون دو باری هم که واردش شدم در و دیوارش بهم تنگ می اومد ... انگار دست گذاشته بودند بیخ گلوم و میخواستند خفه ام کنند ... شیده نبودت عذابه ... شیده نداشتن ات غیر ممکنه ... من زندگی رو بدون تو و دور از تو نمیخوام ... من توی این شهر پر از خاطره بدون تو نمیتونم نفس بکشم ... من توی این دنیا بدون تو نمیتونم زندگی کنم ...
تو این پیاده رو ، بین همین مردم
با اشتباه ما ، خیلی تو رو دیدن
اینکه چرا نیستی ، من این سوال رو از
هر کس که میدیدم ، صد بار پرسیدم
وقتی حواس تو ، درگیر رفتن بود
بیهوده جنگیدم ، تو از همون اول
من رو نمیخواستی ، من دیر فهمیدم
فهمیدم.... فهمیدم
دیر فهمیدم...
انگار قدم هام به این خیابونها
وقتی که تو نیستی
بد جوری وابسته است
اینقدر که با فکرت قدم زدم اینجا
حتی خیابون هم از قدم هام خسته است
انگار قدم هام به این خیابونها
آهنگ برای چندمین بار داشت تکرار میشد ...؟ نمیدونم ولی این رو خوب میدونم که دیگه روی زمین بند نبودم ... حرفای امیرحسام لحظه به لحظه توی ذهنم پر رنگ تر و بلند تر میشد و من ... من از شنیدنش خوشحال ترین آدمِ روی زمین بودم ...


دستِ امیر حسام که روی صورتِ خیسم نشست از فکر بیرون اومدم ، نفسم رو از سینه خارج کردم و سرمُ از بازوش جدا ...
امیر-خوبی خانومی ...؟
سری تکون دادم و در حالی که در ماشین رو باز میکردم آروم گفتم:
-آره خوبم ...
صدا پخش بلندتر شد و آهنگ عوض ... به کاپوت رسیدم و بهش تکیه دادم ... در ماشین که باز شد نفس راحتی کشیدم ... و چند لحظه بعد دستش دورم حلقه شد و منو به خودش نزدیک تر کرد ، سرمُ به سینه اش تکیه دادم و چشمام رو بستم ... این نیم ساعت رویایی ترین لحظات زندگی من رو توی خودش جا داده بود و قبول این واقعیتِ شیرین یکم غیر ممکن بود ... هر لحظه یک حالی داشتم ... هر دقیقه یک فکری توی سرم پر رنگ میشد ... هر بار که فکر غیر ممکن بودن به سرم میزد نگاهم رو از اون نورهای رنگی میگرفتم و میدوختم به امیر حسام ... وقتی بهش خیره میشدم ، وقتی نگاهش توی نگاهم واقعیت ها رو داد میزد جون میگرفتم ... حرفای نگاهش زنده ام میکرد ...
زیر لب آهنگی رو که گذاشته بود زمزمه میکرد و من غرقِ نگاه و صداش توی حالِ زندگیم نفس تازه میکردم ...
دستتو بزار رو قلبم ، قلب من نفس نداره
از ته دلت بگو که عاشقم شدی دوباره
چشم دنیا رو میبندم تو فقط منو نگاه کن
نفساتو تو هوای خسته ی دلم رها کن
سرنوشتم و عوض کن که بهت عمرمو میدم
مدتی رو که نبودی نمیدونی چی کشیدم
امیر-وقتی نبودی به خیلی چیزها فکر کردم ... به لحظه هایی که بودی و آروم بودم ... به ساعت هایی که کنار هم توی اون خونه گذروندیم ... به نفس هایی که هر شب با فاصله ی دو تا دَر بهم آرامش میداد ... من به همون بودنِ با ترس و لرز راضی تر بودم ... این نبودنِ تمام نشدنی دیوونه کننده بود ... توی اون هیاهوی اعصاب خورد کن داشتم کم می آوردم که سهراب و سینا به دادم رسیدن ...
من هنوز عزیزِ قلبم ، تو رو از خودم میدونم
زندگی کن با دلم تا بتونم زنده بمونم
لحظه لحظه التماسه ذره ذره ی وجودم
دستش رو از دورم باز کرد و روبروم قرار گرفت ... نگاهش لبخند داشت ، درست بر عکس یک ساعت پیش ... نگاهم لحظه ای ازش جدا نمیشد ... دستاش که دو طرف صورتم نشست و اون قسمت شعر رو برام خوند ضربانم بالا رفت ... اون یک تیکه گوشت دوباره به خروش افتاده بود و حالا دیگه هیچ کس نمیتونست جلودارش باشه ... خودش رو به در و دیوار میزد تا عرض اندامی کنه ... تا خودش رو نشون بده و بگه که منم هستم ... دوباره اون مصرع مهدی سهیلی توی ذهنم پررنگ شد ... پس چه ترسد عاشق از رسوا شدن ...؟ پس چه ترسد عاشق از رسوا شدن ...؟ پس چه ترسد عاشق از رسوا شدن ...؟
از همون روزای اول سخت عاشقِ ... سخت عاشقِ ... سخت عاشقِ تو بودم.
قفسه ی سینه ام به شدت بالا و پایین میشد ... نگاهش رنگ داشت ... یک رنگِ آشنا ... خطش خوانا بود ، درست برعکس همیشه ... دلتنگی نگاهش مشخص بود ... سیاهی چشماش دیگه مثل یک چاه عمیق نبود ، زلال و صاف بود ... معما حل شده بود ...؟ آره خودِ امیر حسام حلش کرد ...
امیر حسام آروم شده بود ... توی سکوت خیره ی نگاهم بود که جرات جدا شدن از نگاهش رو نداشت ... صدای خواننده می اومد و من ...
چشم دنیا رو میبندم تو فقط منو نگاه کن
امشب نگاه کردن بهش پر از شگفتی بود ... پر از رنگ های جدید ... پر از حرفای آشنا و دلپذیر ...
نفساتو تو هوای خسته ی دلم رها کن
سرنوشتم و عوض کن که بهت عمرمو میدم
مدتی رو که نبودی نمیدونی چی کشیدم
پس چه ترسد عاشق از رسوا شدن ...؟
یک نفس عمیق ... یک لبخند و دستایی که دورِ کمرش پیچید ... با تمامِ قدرتم چفت دستهام رو بهم رسوندم و محکم نگه داشتم ... لمسِ وجودش آرومم میکرد .... دردِ دوریش رو از یادم میبرد ... دنیام رو رنگی میکرد ... ولی اون شوکه ی حرکتم دستاش دو طرفِ بدنش افتاده بود و حرکتی نمیکرد ...
سرم روی سینه اش بود و صدام خفه ولی ...
-دلم خیلی برات تنگ شده بود امیر حسام ...
دستایی که روی کمرم نشست تمام وجودم رو به آتیش کشوند ... لرز تمام وجودم رو گرفته بود ... صداش خش داشت ولی قشنگ ترین صوتی بود که تا حالا شنیده بودم ...
امیر-دوباره بگو شیده ، دوباره بگو ...
-دلم برات ...
نذاشت ادامه اش رو بگم ، سرم رو از سینه اش جدا کرد و بالا گرفت ... چشمای اون پر بود و صورتِ من خیس ، با انگشتِ شستش رطوبتِ صورتم رو گرفت و لبهاشُ روی پیشونیم گذاشت ... چشمام بسته شد و با تمام وجود حسش کردم ...
چند دقیقه بعد در حالی که پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داده بود و با انگشتش لبِ پایینم رو لمس میکرد آروم و با خنده گفت:
امیر-جا قحطی بود اینجا رو انتخاب کردی ...!
با دندون گرفتن لبم جلوی خنده ام رو گرفتم ولی ... اوضاع بهتر که نشد هیچ ، بدتر هم شد ...
امیر-نکن این کارُ ...
صداش گرفته تر شده بود ...
امیر-شیده اگه همین الان نریم آبروی جفتمون رو به باد میدم ...
چشمام از تعجب گرد شد ولی لبخندِ امیر حسام و سرخی چشماش که در تضاد با همدیگه بودند نشون میداد که شاید جمله اش ته مایه های طنز داشته باشه ولی اصلا و ابدا شوخی توی کارش نیست ...
سری تکون دادم و ازش یکم جدا شدم ... لبخندش عمیق تر شد ، بدون لحظه ای مکث ماشین رو دور زد و در سمت کمک رو باز کرد ...
امیر-بفرمایید بانو ...
با چند قدمِ کوتاه بهش رسیدم و خیلی سریع و کوتاه روی پنجه ی پا ایستادم و گونه اش رو بوسیدم ، درست مثل اون روزی که قرار بود ستاره کوچولو به دنیا بیاد ... خیلی زود عقب کشیدم و کیفم رو از روی صندلی برداشتم و با شنیدن صدای امیر حسام لبخند به لب سوار شدم ...
امیر-بشین شیطون ، مثل اینکه امشب تا کار دستم ندی ول کن نیستی ...
خودش هم سوار شد و حرکت کرد ...
***
امیر-الان دیگه برای چی ...؟
-برای اینکه با آقا جون حرف بزنم ...
سرش رو به سمت پنجره گرفت و در حالی که داشت توی موهاش دست میکشید آروم گفت:
امیر-بعد این حرف زدن شما چقدر طول میکشه ...؟
خنده ام گرفته بود ولی اگه الان میخندیدم خونم حلال بود ... دستمُ روی دستش که روی فرمان بود گذاشتم و گفتم:
-من به آقا جون و حاج بابا مدیونم ، یک دِین خیلی سنگین که تا اخرِ عمرم هم نمیتونم جبرانش کنم ...
نگاهش به سمتم برگشت ، سوالی خیره ی صورتم شده بود ... یکی نیست بهش بگه بابا اگه تصمیم اونها نبود من و تو الان و اینجا کنار هم نبودیم ...
-من داشتن و بودنِ تو رو بهشون مدیونم و نمیتونم نسبت بهشون بی توجه باشم امیر حسام ...
جوابم شد آغوشِ گرمش ... دستای محکمش که دورم پیچیده بود و نفسم رو توی سینه حبس کرده بود ... لبخندی زدم و با چند تا ضربه ی آروم که به بازوش زدم و یک بوسه ی آروم تر که روی گردنش نشوندم ازش جدا شدم ...
-حالا اجازه هست برم ...؟
امیر-همین امشب با آقا جون حرف بزن شیده ...
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-نمیدونم الان خونه باشند یا نه ...
امیر-قول بده اگه خونه بودند همین امشب باهاشون حرف بزنی ...
چشمامُ روی هم گذاشتم و درُ باز کردم ، اومدم از ماشین خارج بشم که دستم همراهیم نکرد ... همونطور که بدنم بیرون بود چرخیدم و پرسیدم:
-چیزِ دیگه ای هم مونده ...؟
امیر-آره ...
سرم رو تکون دادم و گفتم:-چی ...؟
امیر-میخوام امشب آخرین شبی باشه که این وضعیت رو تحمل میکنیم ...
-یعنی چی ...؟
امیر-یعنی برای فردا شب ارامش میخوام ...
یک تای ابروم بالا انداختم و پرسیدم:-بعد آرامش یعنی چی ...؟
شیطون خندید و گفت:-میگم برات ...
دستم رو رها کرد و ماشینُ روشن کرد ...
امیر-موفق باشی ...
لبخندی زدم و به سمت خونه راه افتادم ... میگم برات ...! پسره ی جلف برای من معما طرح میکنه ... داشتم توی کیفم دنبال کلید میگشتم که زنگ اسمسِ گوشیم بلند شد ... میتونستم حدس بزنم کارِ کیه ، به سمتِ ماشین چرخیدم و نگاهم توی نگاهِ شیطونش که با ابرو به کیفم اشاره میکرد خیره شد ... قفل گوشی رو باز کردم و صفحه ی مکالمه رو انتخاب ...
آرامش یعنی من و تو و شب و سکوت
آرامش یعنی تو ، آنقدر معصومانه در آغوشم به خواب رَوی
که از افسون حضورت تا اوجِ آدمیت به وجد آیِم...
خود را میانِ نفس هایت گم کنم
آرامش یعنی تو اینجا کنارم خفته ای تا ماه شبِ تاریکم شوی
... و دیدنی ست فـــــــردا طلوعِ خورشید از شرقی ترین مشرقِ نگاه تو
آرامش یعنی ... میدانم که میمانی
کلمه به کلمه اش قشنگ بود و لذت بخش ... چندین بار از اول تا اخرش رو خوندم و بعد با یک نگاه کوتاه و عجله ای به امیر حسام وارد خونه شدم ...


شالم رو باز کردم و روی شونه ام انداختم و با در آوردنِ کفش هام دَرِ کمد رو باز کردم که ...
شروین-خوش گذشت موش موشی ...
دستمُ روی قلبم گذاشتم و در حالی که داشتم ضربانش رو زیر دستم حس میکردم جیغِ نیمه خفه ای کشیدم که همزمان صدای چند نفر رو بلند کرد ...
عزیز-چی شد شیده جان ...؟
شیرین-هزار بار بهت گفتم اینقدر این بچه رو نترسون شروین ، کو گوش شنوا ...؟
رباب-شیده مادر خوبی ...؟
شروین-چیزی نشده که بابا این کوچولوتون خوب بلده کولی بازی در بیاره ...
از یک طرف ضربان بالای قلبم که از ترس به خودش پیچیده بود و از یک طرف صورت گرفته و پنچر شده ی شروین که به خاطر این همه حرف شوکه شده بود باعث شد لبخندی روی صورتم بشینه و در حالی که هنوز پوزیشنمُ حفظ کرده بودم گفتم:
-تا من از ترس سکته نکنم تو و امیر حسام باورتون نمیشه که از این حضورهای ناگهانی ناجور میترسم ...
چشم غره ای رفت و آروم تر جواب داد
شروین-دور از جون موشی بی ادب ...
کفش هام رو از زمین برداشت و توی کمد که درش رو باز کرده بودم گذاشت و با دست من رو به داخل هدایت کرد ، پسره ی دیوونه محبت کردن هاش هم خاصِ خودشه ...
-مهمونی چطور بود ...؟
یک تای ابروش رو بالا داد و گفت:-به شما بیشتر خوش گذشت تا ما ...
-چرا ...؟
شروین-به قولِ خودت هویج جوری ...
لبخندی زدم و پرسیدم
-حالا داماد عمه جان چطور بود ...؟
شروین-والا توی تعریفات عمه خانم که عالی و بی نقص نشون میداد ولی خدا داند ...
لبخندی زدم و همراهش وارد سالن شدم ...
-سلام به همگی
رو کردم سمت عزیز جون و ادامه دادم
-چه عجب عزیز جون رضایت داد خونه عمه خانم رو ول کنه ...؟
عزیز-برو آتیش پاره من که از وقتی اومدم پیش شما بودم ...
کیفمُ روی یکی از مبل ها گذاشتم و کنارش نشستم ، اون لپ های سفید و بلوریش رو بوسیدم و در گوشش گفتم:
-دلم براتون یک ذره شده بود ...
عزیز-قربون دختر خوشگل خودم ، خوبی ...؟
چشمامُ روی هم گذاشتم و سری در جوابش تکون داد ...
عزیز-مامانت یک چیزهایی میگفت شیطون ...
لبخندم عمیق تر شد ، نگاهی به مامان که داشت سینی به دست وارد سالن میشد کردم و گفتم:
-هر چی شنیدید حقیقتِ محضِ ...
شیرین-شروین بابات رو صدا کن بیاد چای و میوه بخوره ...
شروین-به روی چشم شیرین خانم ...
شیرین-برو پسر ، برو که هنوز از دستت شاکیم ...
شروین با خنده از جمع جدا شد و موقعیت برای حرف زدن با مامان ، البته قبل از اومدن آقا جون فراهم شد ...
-مامان ...
شیرین-جانم ...؟
لبخندی به لحن مهربونش زدم و حرفم رو ادامه دادم ...
-میخوام با آقا جون حرف بزنم ...
شیرین-گفتم که ...
میدونستم چی میخواد بگه ولی من نمیخواستم دیگه صبر کنم پس حرفش رو طع کردم و گفتم:
-همین الان ...
لبخندی روی صورتش نشست و در حالی که سرش رو تکون میداد و نوچ نوچ میکرد گفت:
شیرین-من که هیچ وقت حریف تو و داداشت نشدم ...
آخه اینم شد جواب ...؟ اصلا این یعنی چی ...؟ طبق عادت اعتراضمُ نشون دادم
-مــــــامــــــان ...!
لبخندش پررنگ تر شد ...
شیرین-باهاش حرف بزن مادری ، البته معقول و با حفظ احترام ...
یکی از دستام رو روی چشم گذاشتم و کوتاه و مختصر گفتم:
-اون که حتما ...
دستِ عزیز جون روی اون یکی دستم نشست و در حالی که به آرومی نوازشم میکرد گفت:
عزیز-حالِ الانت خیلی قشنگه ، هیچ وقت نذار این حس ات کمرنگ و سرد بشه ...
لبخندی به حرفِ عزیز جون زدم و برای احترام جلوی آقا جون ایستادم و سلام کردم ...
-سلام آقا جون ...
بابا-سلام بابا ، چرا نیومدی خونه ی عمه ات ...؟
نگاهم یک دور چرخید و بعد دوباره به آقا جون برگشت ، خیلی شمرده گفتم:
-بعداز ظهری قرار داشتم ...
سری تکون داد و کنجکاوانه پرسید:
بابا-قرار ...؟ با کی ...؟
نفس عمیقی رو به ریه هام دعوت کردم ، با تمام جراتی که از خودم سراغ داشتم و بدون نگاه به بقیه آروم گفتم:
-با یکی از دوستای امیر حسام ...
اگه میگفتم با یک وکیل قرار داشتم خیلی تابلو بود ... هر چند که با گفته ی مهیار و اطمینانش منم مطمئن بودم که اقا جون تا حالا اقدامی نکرده ولی خوب ، دیگه در اون حد جرات نداشتم که به خرج بدم ...!
بابا-با امیر بودی ...؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و اروم تر از دفعه ی قبل جواب دادم...
-بله آقا جون ...
با تمام شدن جمله ام فنجون چاییش روی میز نشست و نگاهش روی صورت من ...! اونقدر سنگین که حس میکردم دارم گُر میگیرم توی اتیش نهفته ی چشماش ولی چاره ای جز تحمل نداشتم ...
بابا-قرار ما چی بود شیده ...؟
یک نفس ... دو نفس ... سه نفس ... آخه این نفس ها که برای آقا جون جواب نمیشه ... فکرم برای لحظه ای از اون سالن کنده شد و رفت دور تر ... درست جلوی در خونمون ... دوباره اسمس امیر حسام رو مرور کردم
آرامش یعنی من و تو
من وتو ... یعنی من و امیر حسام ... یعنی همونی که من میخواستم ... یعنی همونی که آرزوم بود ... یعنی همونی که نبودش ترس بود و عذاب ...یعنی همونی که بودنش آرامشه و خیال راحت ...
آرامش یعنی تو ، آنقدر معصومانه در آغوشم به خواب رَوی
که از افسون حضورت تا اوجِ آدمیت به وجد آیِم...
یاد اون روزهایی که خونه ی حاج بابا می موندیم و با یک اجبار خواستنی کنار هم می خوابیدیم ... دستهای گره شده ای که لحظه ای از هم جدا نمیشدند ...
خود را میانِ نفس هایت گم کنم
نفس هایی که بهم گره میخوردند و یکی میشدند ...! نفس های داغش برام خوشایند ترین حس های دنیا رو به همراه داشت ...
آرامش یعنی تو اینجا کنارم خفته ای تا ماه شبِ تاریکم شوی
... و دیدنی ست فـــــــردا طلوعِ خورشید از شرقی ترین مشرقِ نگاه تو
من قول دادم که با آقا جون حرف بزنم و فردا آرامش رو به هردو مون هدیه کنم ... آرامش ...آرامش ... آرامش ...
آرامش یعنی ... میدانم که میمانی
اون از هدفش گفت و من هم خیلی وقته که هدف زندگیم رو پیدا کردم ، پس جای تعلل نیست ...
سرم رو بلند کردم و به آقا جون خیره شدم ، دیگه نمیخواستم از واقعیت زندگیم فرار کنم ... بازم همون بیت سهیلی توی ذهنم اومد و جواب دادم:
-همه ی قرارهای که گذاشتید رو یادمه ولی ...
بابا-ولی چی ...؟
صداش بلند تر شده بود ولی لحنش جوری بود که انگار دوست داشت حرفم رو بشنوه ...
-آقا جون من ... من ...
کنجکاو شده بود ، درست مثل زمانهایی که من کنجکاو میشدم و دوست داشتم زودتر جواب رو بگیرم ...
بابا- حرف بزن شیده ...
چشمامُ بستم و چهره ی امیر حسام رو توی ذهنم تصور کردم ... اون لبخند بی نظیر ... اون چشمهای آشنا ... اون نگاهِ خونده شده ... اون دستهای محکم و گرم ... نه نمیخوام از دستش بدم ...
-دوستش دارم آقا جون ، دوستش دارم ...
توی عشق رسوا شدن خوبه ...؟ نمیدونم ولی من که راحت شدم ... دیگه ترس ندارم ... دیگه نگفته ها روی قلبم سنگینی نمیکنه ... دیگه فکر نبودنش آزارم نمیده ... دیگه کسی نمیتونه ازم بگیردش ... شاید تا چند دقیقه پیش فکر بازی بودن زندگیم و نخواستنش توی ذهنشون بود ولی حالا میدونند که دوستش دارم ... میدونند که هدف زندگیم دیگه درس خوندن نیست ... دیگه رسیدن به چیزی که آقا جون نهی اش کرده نیست ... من امیر حسامم رو میخواستم و میخوام ، از همون روز اول تا حالا ...!


شروین-کجا با این عجله ...؟
روی همون پله ای که بودم چرخیدم ، لبخندی که صورتش رو پر کرده بود اونقدر مهربون و دوست داشتنی بود که ناخودآگاه لبخندُ روی لبم نشوند ...
سری تکون داد و سوالش رو تکرار کرد ...
شروین-به جای اینکه بهم نیشِ گوش تا گوش باز شده ات رو نشون بدی ، جواب سوالم رو بده ...
پله های آخر بودم و ارتفاعی که ایجاد شده بود باعث میشد که احساس سر گیجه کنم ، پس همون جایی که ایستاده بودم روی پله نشستم و دستهام رو حلقه ی زانوم کردم ...
-چیزی نپرسیدی که جواب بخواد داداشی ...
شروین-جدی ...؟
-بلی ...
لبخندی زد و پله ها رو به قصد رسیدن به من طی کرد ... خودشُ خیلی موزیانه کنارم جا داد و در حالی که گوشم رو مابین دستاش گرفته بود گفت:
شروین-بلی و کوفت بچه پررو ، داشتی میرفتی برای یار خبرچینی کنی ...؟
سرمُ عقب کشیدم و گوشم رو از احاطه ی انگشتاش خلاص کردم ، ابروم رو بالا انداختم و پرسیدم:
-خبر چینی ...؟ یعنی معنی کاری که میخواستم انجام بدم این میشه ...؟
شروین-کلِ مطلب رو ول کردی دنبال معنی اش افتادی ...
شونه ای بالا انداختم و بدون جواب رهاش کردم ...
شروین-از کی تا حالا موشی من اینقدر شجاع شده ...؟
سرمُ کج کردم و خیره ی نگاهش که به نیم رخِ صورتم قفل شده بود شدم ... با لبخند سرِ کج شده امُ روی شونه اش گذاشتم و در حالی که یک نفس عمیق میکشیدم شیطون جواب دادم ...
-نیدونم ...
سرشُ به سرم تکیه داد و بدون شیطنت گفت:
شروین-خوشحالم که با خودت روراست شدی و بالاخره تصمیمت رو گرفتی ...
-به نظرت آقا جون چه تصمیمی میگیره شروین ...؟
شروین-به خودت و امیر حسام شک داری ...؟
نداشتم ، پس محکم و بدون ذره ای شک گفتم:
-نه ...
شروین-به عشق و علاقه ای که این وسط هست چطور ...؟
-نه ...
شروین-پس فرقی نمیکنه آقا جون چه تصمیمی بگیره ، مهم اینه که شما تا اخرش پای این حس می مونید ...
سرمُ تکون دادم و در حالی که چشمامُ روی هم میذاشتم آروم گفتم:-اوهوم ...
شروین-از سهراب خبر داری ... ؟
با شنیدن سوالش سرمُ بلند کردم و همراه با نگاهم که خیره اش شد پرسیدم
-چطور ...؟
شونه یا بالا انداخت و در حالی که داشت از روی پله بلند میشد گفت:
شروین-تازگی ها زیادی مشکوک میزنه ، تانی و تینا هم خیلی کنجکاو شدند ...
لبخندی زدم و از جام کنده شدم ، خودمُ بهش رسوندم و دستام رو حلقه ی بازوش کردم و گفتم:
-تانی یا تینا ...؟
لبخندی زد و با شیطنت جواب داد
شروین-تینا بیشتر ولی تانی هم خیلی نگرانش شده ، البته خودش که میگه نگرانی دلیلی نداره چون تازگی ها سهراب زیادی شاد شده ...
با لبخند گفتم:-اون که همیشه خوش بوده و هست ...
شروین-اینُ که باهات موافقم ولی این روزها یک جور دیگه شده ...
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم
-یعنی چه جوری شده ...؟
شروین-یک جوری شده دیگه ، حالا تو چیزی از این تغییرات نمیدونی ...؟
سرمُ به چپ و راست تکون داد و جلوی دَر اتاقم ایستادم ...
-نوچ ، من از کجا خبر داشته باشم ...؟
یک قدم جلو اومد و با یک فاصله ی کم روبروم ایستاد ...
شروین-نمیدونی ...؟
ابروم بالا انداختم و لبهام رو جمع کردم ...
شروین-که نمیدونی ...؟
دوباره در جوابش سرمُ تکون دادم و حرفش رو تکذیب کردم ...
شروین-مطمئنی که نمیدونی دیگه ...؟
این دفعه دیگه از ایما و شاره استفاده نکردم و آروم گفتم:-اوهوم ...
خندید .... شیطون شد ... میخواست یک کاری کنه ولی من نمیدونستم چیکار میخواد بکنه ... فاصله رو که صفر کرد خیلی زود متوجه شدم و یک جورایی به غلط کردن افتادم ...
***
-تلافی میکنم شروین ، بد هم تلافی میکنم ...
شروین-برو بابا موشی ، مال این حرفا نیستی ...
-بی ادب شکمم درد گرفت از بس خندیدم ...
شروین-تا تو باشی به من دروغ نگی ...
زبونم رو براش درآوردم و با یک حرکت وارد اتاقم شدم و درُ بستم ... به عمرم اینقدر قلقلک نشده بودم ، نزدیک بودم گند بزنم به خودم ها ...
شیده-بی ادب ...
-خودتی ...
شیده-خودم و خودت نداره که دختر ...
-برو بابا ، تو هم وقت گیر آوردی ...
شیده-یک دختر خوب از این حرفای بد نمیزنه ...
-اینجا که کسی نیست ...
شیده-چه ربطی داره ...؟
-ربطش به بی ربطیشه ، افتاد ...؟
شیده-کل کل کردن با تو بی فایده برو زنگت رو بزن ...
-زنگ چی ...؟
شیده-حالت خوبه شیده ...؟ باید به امیر حسام زنگ بزنی دیگه ...
-آهان خودم یادم بود ...
شیده-جونِ خودت ...
-از جون خودت مایه بذار بی ادب ...
شیده-جون من و تو نداره که ...
چشم غره ای توی آیینه رفتم و بی توجه به حرفای خودم و خودم به سمتِ کیفم رفتم تا گوشیم رو بردارم....
شماره اش رو گرفتم و در همون حال مشغول درآوردن شلوارم شدم ، داشتم یک لنگه از شلوار رو پایین میکشیدم که گوشی رو جواب داد
امیر-چه زود دلت برام تنگ شد خانومی ...
بیا اینم از پسرِ جو گیر من ، آخه من فدات بشم الهی تو چرا اینقدر خودشیفته ای ...؟ لبخندی زدم و در حالی که یک لنگه پا به سمت تخت میرفتم گفتم:
-خودشیفتگی ات سر به فلک زده ها امیر حسام ...
امیر-خودشیفتگی ...؟
-بلیم ...
امیر-چی چی یم ...؟ این چه طرز حرف زدنه دختر ...؟
-بلی بلیم ، خیلی هم قشنگه ...
امیر-و خوردنی ...
نیشم باز شد و مطمئنم که توی حرف زدنم هم بی تاثیر نبود چون جوابش شد ...
-هان ...؟
صدای خنده اش بلند شد و گفت:
امیر-هان نه و بله ...؟ دلت که برای من تنگ نشده ، حالا برای چی زنگ زدی ...؟
-حتما باید دلیل داشته باشه که بهت زنگ بزنم ...؟ دفعه ی قبلم که زنگ زدم بگم این آقای رضایی بهم زنگ زده هی دنبال دلیل میگشتی که چرا زنگ زدم چی شده که یادت افتادم و هزار تا چرای دیگه ...
امیر-نه بابا این چه حرفیه شما زنگ بزن دلیل جور کردنش با من ، اصلا تا باشه از این زنگ زدن های بی دلیل خانومم ...
لبخند زدم ، هم به امیر حسام و لفظ خانوممی که گفت هم به اینکه بالاخره موفق شدم این شلوار لی رو از تنم دربیارم ... معلوم نیست کی این شلوار رو اینقدر تنگ دوخته ...!
شیده-اصلا تقصیرِ اونی نیست که رفته شلوار رو خریده که ، همه اش تقصیرِ اونیه که شلوار رو دوخته ...
-ولی همچینم بی دلیل بهت زنگ نزدم ها ...
امیر-پس رسیدیم به اصل مطلب ...
-همین الان از طبقه ی پایین اومدم بالا ، آقا جون میخواد ببیندت و باهات حرف بزنه ...
امیر-با من ...؟
-اوهوم ...
امیر-درباره ی چی ...؟
چشم غره ای به گوشی رفتم و گفتم:-مشخص نیست ...؟
امیر-مگه باهاش حرف زدی ...؟
-مگه قول ندادم باهاش حرف بزنم ...؟
امیر-پس حرف زدی ...
-آره ...
کوتاه مختصر پرسید:
امیر-کی و کجا ...؟
-فردا صبح باید بری شرکت ...
نفسِ پر سر و صدایی کشید و خیلی اروم گفت:
امیر-چشم ، فردا صبح میرم شرکت امر دیگه ...؟
قید حرفِ قبل و خودشیفتگی پسرم رو زدم و حرفِ اولش رو اخرِ مکالمه تایید کردم ...
-دلم هم برات تنگ شده ...
چند لحظه سکوتی که این بین حکم فرما شد ، دلم رو به لرزه انداخت ، صدای نفس هامون کافی بود تا بدونم که چه حالی داره و خودم چه حالی دارم ... خیلی زود به خودش اومد و با گفتن یک جمله ی خیلی شیرین جوابم رو داد
امیر-نمیشه من همین امشب بیام خونتون و با آقا جون حرف بزنم شیده ...؟
لبخندی زدم و در حالی که خودم رو زیر پتو قایم میکردم گفتم:
-فردا بعد از اینکه با آقا جون حرف زدی بهم زنگ بزن ، منتظرِ تماست هستم ...
امیر-مثل اینکه نمیشه امشب بیام ، باشه گلم بهت زنگ میزنم شب خوبی داشته باشی و خوابهای خوب خوب ببینی ...!
صداش پر از شیطنت بود و لبخندم رو پر رنگ تر کرد ، پسره ی پررو خجالت هم نمیکشه برای من آرزوی خوابهای خوب خوب هم میکنه ...
-شب تو هم بخیر ...


دستایی که روی صورتم نشسته بود باعث شد روی تخت یکم جا به جا بشم و به سمت اون گرمای دوست داشتنی بچرخم ، بهش نزدیک تر شدم و چشمامُ بیشتر روی هم فشار دادم ...
مامان-نمیخوای بیدار شی شیده خانم ...؟
همونطور که چشمام بسته بود سری تکون دادم و جای پتو رو لا به لای پاهام محکم تر کردم ... تنها عادتی بود که از کودکی سرم مونده بود ، حتی تابستون ها هم بدون پتو خوابیدن برام غیر ممکن بود ...
مامان-قراره مهمونی امروزت کنسل شده که قصد بیدار شدن نداری ...؟
با صدایی که داد میزد خواب آلوده است و گرفته آروم گفتم:
-من که اونجا مهمون نیستم ...
نیشِ شل شده ام رو وقتِ گفتن این جمله نمیشد انکار کرد و صدای مامان نشون داد که اونم از این همه پررویی من خنده اش گرفته ...
مامان-رو نیست که بلند شو ببینم ، دختره بی حیا خجالت هم نمیکشه ...
لای چشمام رو باز کردم و اولین صحنه ای که توی مغزم ثبت شد ، خنده ی مهربونش بود که با تمام وجود به روم پاشیده میشد ... در جوابش لبخندی زدم و گفتم:
-ساعت چنده مامان ...؟
مامان-یک ده دقیقه مونده به ده و امروز شما رکورد شکنی کردی ...
با شنیدن ساعت ادامه ی حرف مامان رو بی خیال شدم و با یک حرکت روی تخت نشستم ، اولش یکم منگ و گیج بودم ولی خیلی زود به خودم اومدم و به سمت مامان برگشتم ...
-آقا جون رفته ...؟
با شنیدن سوالم ابروهاش بالا پرید و با لبخند پرسید:
مامان-انتظار داشتی نرفته باشه ...؟
با اونکه جوابم رو گرفته بودم ولی هنوزم منتظر بودم ...
مامان-مثل همیشه ساعت 8 رفت ...
با چشمام دنبال گوشی بودم که روی میز توالت روبروی آیینه پیداش کردم ، با یک جهش از تخت پایین پریدم و با دو قدم بلند خودم رو بهش رسوندم ...
قفل ... رمز ... عددها ... 06 ... 25 ... اوکی ... ولی ...
ولی خبری نبود ، نه زنگی ، نه اس ام اسی ، هیچی ... هیچی ... خوبه بهش گفتم وقتی حرفات با آقا جون تموم شد بهم زنگ بزن و خبرم کن ...
مامان-اول دست و صورتت رو بشور بعد خیمه بزن روی اون گوشی ...
با لبهایی که ناجور آویزون شده بودند رو کردم سمتش و گفتم:
-زنگ نزده ...
ابرویی بالا انداخت و در حالی که داشت حوله رو از روی صندلی برمیداشت گفت:
مامان-حتما هنوز کارش تموم نشده ، بهش گفتی امروز ناهار کجایی ...؟
سری تکون دادم و گوشی رو سر جای خودش برگردوندم ...
مامان-صبحانه میخوری...؟
-نوچ ...
حوله رو توی سرویس برگردوند و ازش خارج شد ...
مامان-خودت میری یا منتظر امیر می مونی ...؟
شلوار لی ام ُ که روی زمین پایین تخت انداخته بودم برداشتم و در حالی که داشتم یک لنگه اش رو روئه میکردم گفتم:
-خودم میرم ، به امیرحسام چیزی نگفتم ...
مامان-چرا ...؟
شونه ای بالا انداختم و با شیطنت گفتم:-هویج جوری ...
مامان سری از روی تاسف برام تکون داد و از اتاق خارج شد ... یک ساعتی وقت داشتم که یک دوش بگیرم و برای رفتن آماده بشم ، دلم براشون یک ذره شده بود و طاقت نداشتم که منتظر امیر حسام بمونم ، تقریبا سه هفته از دیدنشون میگذشت ...
***
فروشنده-کدوم گلدون مدِ نظرتونه خانم ...؟
-حُسن یوسفی که طبقه ی دوم گذاشتید ...
فروشنده-الان براتون اماده اش میکنم ...
-ممنون ...
تصمیم گرفتم تا زمانی که گلدون رو برام تزیین میکنه یک چرخی بین گل ها بزنم ، اینقدر اون محوطه دوست داشتنی و خوشبو بود که ناخودآگاه آدم به سمتش کشیده میشد ...
یک شاخه رز سرخ از گلدون سفالی بیرون کشیدم و به بینی ام نزدیک کردم ، معرکه بود و بی نظیر ...
درسته که مامان گفت گلدون بهتره ولی خوب نمیشه از این همه زیبایی به راحتی رد شد ، یک دسته از گل های دوست داشتنی امیر حسام رو که ناجور بهم چشمک میزدند به همراه اون شاخه ی رز برداشتم و از اتاقک خارج شدم ...
گل ها رو روی پیشخوان مغازه گذاشتم و کیف پولم رو از لا به لای کاغذ ها و وسایل ارایشم که کف کیفم پخش شده پیدا کردم و رو به پسره گفتم:
-چقدر تقدیمتون کنم ...؟
پسر-قابلتون رو نداره ، اینها رو براتون تزیین کنم ...؟
-نرگس ها رو نه ولی یک جعبه ی تزیینی برای گل رز میخوام ...
سری تکون داد و از طبقه های پشت سرش یک جعبه ی سفید که دَرش طلقی بود برام اورد
پسر-این خوبه ...؟
-عالیه ممنون ...
پول گل و گلدون رو حساب کردم و با کمکِ پسره توی ماشینِ مامان جا گرفتم ، برای نرگس ها لا به لای زر ورق پیچیده شده دورِ گلدون یک جای درست و حسابی باز کردم و جعبه ی گل رزُ روی داشبورد گذاشتم ...
***
روبروی دَر ایستادم و یک نگاه به خودم و لباسام انداختم و با لبخند آروم گفتم:
- همه چیز عالیه شیده خانم ...
زنگ رو زدم و یک قدم عقب اومدم ، اونقدری طول نکشید که صدای زهرا جون بلند شد و بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهم بده در رو برام باز کرد ...
زهرا-خوش اومدی عزیز بیا تو مادر ...
لبخندی به این حرکتش زدم و با یک فشار کوچیک دَر رو نیمه باز کردم و داخل شدم ... نزدیک بود ورود دوباره به این خونه برام بشه یک محالِ بی معنا ولی حالا ... بودن دوباره توی این خونه ، با دونستن این موضوع که دیشب همه چیز رو به آقا جون گفتم یک حس و حال دیگه داره ... اینکه از حس خودم و امیر حسام مطمئنم باعث شده دنیا برام یک رنگ دیگه بشه ... شنیدن اون حرفها از امیر حسام دنیام رو به قشنگ ترین شکل ممکن زیر و رو کرد ...
صدای کفش های زهرا جون که به طرفم می اومد باعث شد از فکر بیام بیرون و قدم هام رو تند تر کنم ...
-سلام مامانی ...
قدم اخر رو برداشت و بدون توجه به گلدون که توی بغلم بود در آغوشم گرفت و در حالی که صداش کم و بیش بغض دار بود گفت:
-سلام فداتشم ، خوبی ...؟
دستِ آزادم رو دورش حلقه کردم ... به خاطر این همه احساسی که برای دیدنم داشت خرج میکرد اشک توی چشمام جمع شد و در حالی که سعی میکردم شادیم رو نشون بدم گفتم:
-خوبم مادری شما خوبید ...؟ حاج بابا ...؟
یکم ازم فاصله گرفت و در حالی که به سمت ساختمون راهنماییم میکرد جواب داد
زهرا-ما هم خوبیم عزیزم ...
قبل از اینکه پله ها بالا بریم به گلدون و بعد هم به گلخونه ی کنار حیاط اشاره ای کردم و گفتم:
-قابلتون رو نداره ...
زهرا-چرا زحمت کشیدی عزیزم ، چقدر هم خوشگلند ...
لبخندی زدم و همراهش وارد گلخونه شدم ، پر از گلدونهای متنوع بود ولی از همه بیشتر حُسن یوسف داشتند ...
زهرا-کم کم داره گلخونه پر میشه از حُسن یوسف های حاجی ...
-خیلی قشنگن ...
زهرا-بریم داخل که الاناست حاجی هم بیاد ، ببینه دخترشو اینجا نگه داشتم حسابی شاکی میشه ...
لبخندی به مهربونی کلامش و حرفش در مورد خودم زدم و از گلخونه خارج شدم ...
وارد خونه شدیم و تا سالن رفتیم ولی با حرف زهرا جون من به سمت اتاق خوابها رفتم و خودش به سمت آشپزخونه ...
زهرا-تا من برم برات یک شربتِ خنک درست کنم تو هم لباسات رو عوض کن و زود بیا خانومی...
-زحمت نکش مامان ...
زهرا-زحمتی نیست برو مادر ، برو لباسات رو سبک کن و بیا ...
سری تکون دادم و راهی اتاقِ امیر حسام شدم ... در رو باز کردم و وارد شدم ، درست مثل اخرین باری که اونجا بودم تمیز و مرتب بود ... روبروی عکسش ایستادم و بهش خیره شدم ، توی اون لباس مشکی که فقط دو تا دکمه اش بسته بود و اون شلوار کتان سفید بی نظیر شده بود ... این عکس جزء عکس هایی بود که ناجور به دلم نشسته بود ، شیطنتی که توی نگاهش بود دوست داشتنی و از نظر من بی نهایت خواستنی بود ... چشم از عکس گرفتم و نگاهم به سمت تخت کشیده شد ... پتوی یک طرف تخت یکم بهم ریخته و صاف نشده بود ، یعنی این مدت اینجا بوده ...؟ خودش که گفت چند وقتی هست که از مامان اینا خبری نگرفته پس ...
شونه ای بالا انداختم و بعد از عوض کردن لباسم و صاف و صوف کردن پتوی تخت از اتاق خارج شدم و راهی آشپزخونه ...
-کمک نمیخواید ...؟
زهرا-کارام تموم شده مادر اینجا میشینی یا بریم پذیرایی ...؟
نگاهم به سینک آشپزخونه کشیده شد و سبدِ کاهو و خیاری که برای سالاد شسته شده بود ...
-همین جا بشینیم ، منم سالاد رو درست میکنم ...
زهرا جون میدونست که اهل تعارف کردن و این حرفها نیستم ، ظرف شیرینی و لیوان شربتُ روی میز ناهار خوری گذاشت و به سمت گاز رفت تا سری به غذاهاش بزنه ، منم سبد کاهو رو توی سینی گذاشتم و همراه با ظرف سالاد و چاقو آوردمش روی میز ...
زهرا-عزیز خانم و مامان خوب بودند ...؟
-سلام رسوندن ...
زهرا-سلامت باشند ، راستی به حسام خبر دادی میای اینجا ...؟
سرمُ به چپ و راست تکون دادم و یک قلپ از شربتم رو خوردم ...
زهرا-منم صبح که داشت میرفت یادم رفت بهش بگم که قراره ناهار بیای اینجا ...
-مگه ناهار نمیاد ...؟
زهرا-نمیدونم مادر ، دیشب که بالاخره بعد از دو هفته سرگردون بودن افتخار داد اینجا بخوابه ...
لبخندی به لحن و حرصی که موقع گفتن این جمله داشت زدم و گفتم:
-از دستش عصبانی هستید ...؟
روی صندلی کناریم نشست ، دستشُ روی دستم گذاشت و با مهربونی همیشگی اش گفت:
زهرا-خوشحالم که اینجایی ...
چی پرسیدم و چی جواب گرفتم ...!
زهرا-نمیدونم این دو سه هفته کجا بود و چیکار میکرد ولی خیلی بهم ریخته بود ... زنگ میزدم آشفتگی رو از تک تکِ کلماتش حس میکردم ولی ... بچه ام از همه طرف میخورد و دَم نمیزد ، من خودم به شخصه حرفهای حاجی رو باور کرده بودم چه برسه به اون طفلک که نمیدونست زندگیش قراره دستخوش چه اتفاقاتی بشه ... ازش عصبانی نیستم ، بچه ام حق داشت بهم بریزه ... میدونستم یک چیزی کم داره ... گم کرده داشت و حیرونش بود ... دیشب بعد از مدتها آروم دیدمش ... دیشب وقتی وارد خونه شد چشماش شیطنت رو داد میزد و شده بود همون حسامی که میشناختم ... امروز صبح اصلاح کرد ، درست و حسابی به خودش رسید و از خونه زد بیرون ... بازم میگم خوشحالم که اینجایی شیده ، خوشحالم که تنهاش نذاشتی ، خوشحالم که اون حرفها واقعیت نداشت و ...
جمله ی اخرش یک جورایی شرمنده ام کرد ... درسته که ما الان همدیگه رو دوست داریم ولی اون حرفها ... اون حرفها یک جورایی واقعیتِ محض بود و ما ... خوب ما واقعا با همون نقشه ای که همه ازش اگاه شدند رفتیم زیر یک سقف ...!
-مامان ما ...
حرفم رو قطع کرد و گفت:
زهرا-مهم الانه ، مهم اون حسیه که الان بهم دارید و باعث شده اینجا باشی ... نمیخوام به دو سه هفته قبل برگردم چون دیدن تو و امیر حسام توی اون حال و روز برام عذاب اوره ...
چشمام تار شده بود ولی الان شادم و نمیخوام لحظه هام رو بارونی کنم حتی اگه اشک شوق باشه و خوشحالی ، دستامُ دورش حلقه و با تمام وجود بغلش کردم ...
زهرا-بهم قول بده که همیشه پیشش می مونی شیده ... پسرم بدجوری طعم تلخِ دلتنگی رو چشید ، فکر نکنم دوست داشته باشه دوباره مزه مزه اش کنه ...
چشمامُ روی هم گذاشتم و با صدایی که یکم گرفته بود جوابش رو دادم...
-می مونم ، همیشه می مونم ...


زهرا-شیده جان تلفن رو جواب بده الانه که برنجم وا بره ...
چشمی گفتم ، از آشپزخونه خارج شدم و به سمت سالن رفتم ...
شماره گیر مُدَور تلفنشون رو خیلی دوست داشتم ، سبک قدیم بود و پایه دار ... از اونایی که یک جورایی عتیقه میزد ولی در عین حال مدرن ، چون آی دی کالر داشت ... سه تا زنگ خورده بود و من بدون توجه به شماره گوشی رو برداشتم ...
-الو ، بفرمایید ...
امیر-به به خانوم خودم ، اونجا چیکار میکنی ...؟
با شنیدن صداش لبخند صورتم رو پرکرد و با همون نیش گوش تا گوش باز شده گفتم:
-سلام عرض شد آقا ...
امیر-سلام از ماست خانومی ، نگفته بودی میری خونه ی مامان اینا ...
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-یادم رفت بهت بگم ، دیشب بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم به مامان زنگ زدم و گفتم امروز بهشون سر میزنم ...
صداش آروم شد و با لحنی کشیده و با مزه گفت:
امیر-که یادت رفت ...؟
شیطون ابرویی بالا انداختم و حرف مامان رو هم براش تکرار کردم
-اتفاقا مامان هم یادش رفته بود که بهت بگه ...
تک خنده ای کرد و جواب داد ...
امیر-عروس و مادر شوهری بهتون خوش گذشته که بنده رو فراموش کردید ، گوشیت رو چرا جواب نمیدی ...؟
تعجب کردم و پرسیدم:
-مگه زنگ زدی...؟
امیر-زنگ زدم که میگم جواب نمیدی دیگه ...
تقصیر خودش بوده که بی جواب مونده پس شونه ای بالا انداختم و جواب دادم
-تا وقتی که رسیدم اینجا که زنگ نزده بودی از اون به بعدش هم گوشی دستم نبود که جوابت رو بدم ...
امیر-بعد میشه بپرسم برای چی دیشب بهم گفتی وقتی کارم تموم شد بهت زنگ بزنم وقتی قرار بود جواب ندی ...؟
لبخندی زدم و گفتم:
-یعنی تا الان داشتی با آقا جون حرف میزدی ...؟
امیر-تا الان که نه ولی خوب الان وقت پیدا کردم برای زنگ زدن ...
-دیدی ، تقصیر خودت بود باید زودتر خبرم میکردی آقا ...
امیر-اوکی همه اش تقصیر منه حالا ناهار چی داریم ...؟
از هر چی بگذره از شکم نمیگذره ، به جای اینکه به من بگه با آقا جون در چه رابطه یا حرف زده داره میپرسه ناهار چی داریم ...؟
-آقا جون چی گفت امیر حسام ...؟ بعدش هم بالاخره یک چیزی پیدا میشه که شما خودتُ باهاش سیر کنی ...
امیر-بعد اون یک چیزی ، چی میتونه باشه ...؟
انگار نه انگار از حرفاش با آقا جون سوال پرسیدم باز حرفِ خودش رو تکرار کرد ، یکم صدام بلند شد با حرص اسمش رو تکرار کردم ...
-امیر حسام ...
امیر-جونم خانومی ...؟
قیافه ی درهم برهمم وا شد و با لبخندی که اون نمیتونست شاهدش باشه پرسیدم:
-آقا جون ...
امیر-از پشت گوشی باید همه چیز رو برات تعریف کنم ...؟
سری تکون دادم و آروم گفتم:
-اوهوم ...
امیر-قربون اون اوهوم گفتنت بذار بیام خونه بعد همه چیز رو برات تعریف میکنم ، باشه ...؟
حوصله ی انتظار نداشتم به خاطر همین بلافاصله بعد از حرفش گفتم:
-ولی ...
امیر-توی راهم یک بیست مین دیگه پیشتم ...
مثل اینکه چاره ای نیست باید صبر کنم ...
-باشه ، مواظب خودت باش ...
امیر-چشم فعلا ...
گوشی رو قطع کرد و من هم با گفتن خدانگهدارِ همیشگی گوشی رو گذاشتم سرِ جاش ...
زهرا-کی بود شیده جان ... ؟
با صدای مامان سری تکون دادم و نگاه از تلفن گرفتم
-امیر حسام بود مامان ...
در حالی که جوابش رو میدادم وارد آشپزخونه شدم ، مثل اینکه کارش تموم شده بود چون داشت ظرفی رو که برنج توش آبکش کرده بودُ میشست ...
با ورود من شیر آب رو بست و با دستهای کفی به سمتم برگشت و گفت:
زهرا-برای ناهار میاد ... ؟
سری تکون دادم و گفتم:
-تو راهه ، یک ربع دیگه میرسه ...
لبخندش بازتر شد و کارش رو دنبال کرد منم که دیدم اینجا خبری نیست و کارهای مامان هم تموم شده گفتم:
-مامانی من میرم اتاق امیر حسام ...
سرش برگشت و در حالی که هنوز لبخندش رو حفظ کرده بود گفت:-برو مادر یکم استراحت کن تا حسام و حاجی بیان ، منم باید یک زنگ به خواهرم بزنم ...
سری تکون دادم و از آشپزخونه خارج شدم ...
***
-نخیرم خانم امروز نمیتونم بیام ...
آتو-به نظرت زیادی بی خیال نشدی ...؟ تازه ترم دوم رو شروع کردیم ها ...
-الان که حسش نیست این هفته رو هم استراحت میکنم یکدفعه ای از شنبه میام سر کلاسا ...
آتو-اینقدر این صنم سوال پیچم کرده که دارم دیوونه میشم ، ولی خداییش تو هم خوب زدی تو فاز بی خیالی ها ...
-من و بی خیالی ...؟ اصلا با هم جور در میایم ...؟
آتو-تا الان که خوب با هم ساختید ...
-چرت نگو آتو جان ...
آتو-واقعیته عزیزم واقعیت ...
سری تکون دادم و از روی تخت بلند شدم ...
آتو-چی شد ساکت شدی ...؟
-ساکت نشدم میخوام ببینم این چرت و پرت های تو تا کجا ادامه داره ...
آتو-هر چی میخوای بگی بگو ولی برای من مهم چیزیه که خودم بهش واقفم ، راستی این سهراب یه چیزش میشه ها ...
نمیدونم چرا این روزها همه گیر دادند به این بدبخت ، تا حرف کم میارن تغییر رفتار این رو گوشزد میکنند .... طبق عادت بی نتیجه ی دروغ گویی و انکار شیده جان ، خودمُ زدم به ندونستن و پرسیدم
-مگه چیزی شده ...؟
آتو-حس میکنم خیلی فرق کرده ، تو این طور فکر نمیکنی ...؟
شونه ای بالا انداختم و با خنده جواب دادم...
-والا دیشب که با هم شام خوردی چیزیش نبود ، حالا از دیشب تا حالا یک چیزی شده باشه رو من خبر ندارم ...
آتو-دیشب کجا بودید ...؟
نیشم باز شد و گفتم:-یک جای خوب ، جات هم اصلا خالی نبود ...
آتو-باز تو بی معرفت شدی گربه کوره ، خوبی های من چشمت رو بگیره که چشم نداری من رو ببینی ...
خنده ی بلندی جوابش شد ولی حسم داشت درست میگفت ... توی گفتن حرفی مردد بود و به هر دری میزد نمیتونست راهی برای بیانش پیدا کنه ، حیف که حال کمک ندارم واگرنه دستشُ میگرفتم و حق دوستی رو ادا میکردم ...
آتو-شیده ...؟
لبخندم بازتر شد ، مثل اینکه بالاخره تصمیمش رو گرفت ...
-جـــــــــونم ...؟
از پشت تلفن هم میتونستم صورتِ جمع شده اش رو شاهد باشم ...
آتو-کوفت ، خوبه به قول خودت شوهر داری و این همه دلبری میکنی ...
صدای خنده ام بلند شد و بی خیال گفتم:
-میدونی که هیچ کس نمیتونه جای تو رو بگیره عزیزم ...
همزمان با جواب آتو در پارکینگ باز شد و من هم برای بهتر دیدن پرده رو کنار زدم ، البته کنار زدن احتیاج نبود برای دیدن اون ماشینِ آشنا ولی برای دیدن بهتر هر کاری میکردم ...
آتو-خفه بابا ، شوهر جونت کجاست که این حرفا رو بشنوه و به فکر آدم کردنت بیفته ...؟
-درست روبروم نشسته ...
آتو-هان ...؟ کجایی تو ...؟
نگاهی به دورم انداختم و صدام رو آروم کردم و گفتم:
-توی اتاقش ...
به تقلید من و با صدایی که آروم شده بود جواب داد
آتو-معلوم هست چی میگی ...؟
-ناهار اومدم پیش خانواده ی شوهر ، مشکلیه ...؟
آتو-جدی ...؟
-اوهوم ...
همونطور که ولوم صداش پایین بود پرسید
آتو-واقعا امیر حسام جلوت نشسته ...؟
عجب دختر ساده ایه این دوستی من ، بگو جلوی امیر حسام و پشت امیر حسام نداره که من همیشه با تو همین جوری حرف میزنم ...
-جلوی جلو که نه ، تازه وارد خونه شده و روبروی من توی ماشین نشسته ...
ناخودآگاه صداش شد غرش آسمون ، همچین داد زد که بند دلم پاره شد ... دختره ی معیوب مغز ...!
آتو-درد نگیری تو که گفتم آبرو نداشته خودت و داشته ی من رو با هم به باد دادی...
-بی ادب ...
آتو-شیده ...؟
باز شیده شیده کردنش شروع شد ، دستی برای امیر حسام که همون لحظه من رو دید تکون دادم و با لبخند گفتم:
-کوفت ...
آتو-تو چرا ادب نداری ...؟
لبخندش رو جواب دادم و با چشم مسیر اومدنش رو دنبال کردم ، مطمئن بودم که تا چند دقیقه دیگه توی همین اتاق روبروم ایستاده ...
-وا میگم جانم میگی چرا اینطور جواب میدی ، میگم کوفت میگی ادب نداری ... من الان به کدوم ساز تو باید برقصم ...؟
آتو-عربی خوبه ولی تو توی لرزش هات یکم مشکلی داری میزنی رقص رو خراب میکنی ...
-آتو دوست داری یک ذره به اون فکت استراحت بدی یا من بیام براش یک هفته مرخصی استعلاجی رد کنم ...؟
ساکت شد ... چه عجب اگه میدونستم با یک حرف من اینقدر درس میگیره زودتر از این حرفا بهش این مورد رو گوشزد میکردم ... ولی خوب همچینم خوب نبود چون من میخواستم زودتر گوشی رو قطع کنم ولی این دختر تازه بازیش گرفته بود...
-مُردی آتو ...؟
آتو-فوت فوت ...
-تولد گرفتی برای خودت ....؟
آتو-فوت فوت ...
-درد بگیری که هیچ کارت به آدم نرفته ، الان این یعنی چی ...؟
صداش رو کلفت کرد و با لحنی رسمی و سراسر خنده ای گفت:
آتو-یعنی مشترک مورد نظر به مرخصی استعلاجی رفته ، مزاحم نشوید ...
-منکه مراحمم دست مشترک مورد نظر درد نکنه با این حرف گوش کن بودنش ...
آتو-دو دقیقه دندون به دهن نگرفتی اخرش یادم رفت میخواستم چی بگم ، برو به آقا تون برس که خسته و کوفته از کارزار برگشته و الان فقط ...
در اتاق باز شد و منم به تبع به سمتش چرخیدم ... نگاهم با چشماش تلاقی کرد ، مامانش راست میگفت که شیطنت داره برعکس روزی که توی ایستگاه دیدمش ... صورتش اصلاح شده و برگشته بود به حالت همیشگی خودش ولی برخلاف همیشه که سرکار میرفت زیاد رسمی نبود ... شلوار کتان زغالی رنگ پوشیده بود با کتِ تکی که براش عیدی گرفته بودم... نگاهم به امیر حسام بود و گوشم با آتو که ببینم چی میگه در ادامه ی حرفش ولی از اونجایی که خبری نشد پرسیدم
-فقط چی ...؟
امیر حسام در اتاق رو بست و برگشت به سمتم ...
آتو-صدای چی بود ...؟
راه افتاد به سمتم ...
-هیچی ...
آتو-خودتی ، مگه بچه داری خر میکنی که میگی هیچی صدای در اتاق بود خودم واضح شنیدم ...
-خدا رو شکر پس نیازی نیست من توضیحات اضافه بدم ...
آتو-امیر حسام اومد توی اتاق ، آره ...؟
با دو قدم فاصله روبروم ایستاد و بدون اینکه چیزی بگه خیره ی نگاهم بود که بهش خیره مونده بود ...
-خودت که یک پا اُستایی برای خودت ...
آتو-زدم به هدف ، درسته ...؟
-آره حالا اگه کاری نداری با یک خداحافظی خوشحالم کن ...
صدای خنده اش بلند شد ، امیر حسام هم همین طور ولی یکم آروم تر از آتو ... ناخودآگاه دستم که گوشی رو نگه داشته بود به سمت دکمه ی ولوم رفت و صدای مکالمه رو پایین اوردم....
آتو-این دیگه از خوشحالی گذشته من گوشی رو قطع کنم تو ذوق مرگ میشی عزیزم...!
-آتوسا بهتره فکر بعدها رو هم بکنی عزیزم ...
- نگران نباش به کسی نمیگم میخوای کارهای بد بد کنی موشی ...
دندون هام رو روی هم کشیدم و یک جورایی غریدم ...
-آتوســــــا ...
صدای خنده اش بلند شد و در حالی که یک جورایی قهقه میزد گفت:-چقدر حال میده اینجوری تو رو اذیت کنم ، مخصوصا که نمیتونی هیچی هم بگی ...
چشم غره ای بی هوا رفتم که با خنده ی پررنگ شده ی امیر حسام متوجه شدم دارم سوتی میدم ، مثل اینکه این دختره ول کن نیست ... دیگه واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم که امیر حسام دو قدم فاصله رو از بین برد و سینه به سینه ام ایستاد ...
سرم رو بالا گرفتم و با لبخندی که سعی میکرد صدای اتوسا رو نادیده بگیره شونه ای بالا انداختم ... لبخندم رو جواب داد و سرش رو به صورتم نزدیک و گوشش رو به گوشی چسبوند ، حالا واضح میتونست صدای آتوسا رو بشنوه و من دعا میکردم که اتو هوس نکنه بازم چرت و پرت تحویلم بده ...
آتو-چی شدی شیده ، به باد رفتی ...؟ کجایی ...؟ هوی ، دوستی هستی ...؟ نیستی ...؟ رفتی ...؟ اومدی ...؟ زبونت رو موش خورد ...؟ هر چند اونجا که موش نداره گربه داره ، اصلا تو خودت موشی ...!
هم از این کلمه هایی که داشت به خورد گوش من و امیر حسام میداد خنده ام گرفته بود هم حرصم داشت درمی اومد ... معلوم نیست این دختر چشه ... خوبه حالا میدونه که امیر حسام توی اتاقه ، اصلا به فکرش نمیرسه شاید اونم داره گوش میده ...؟
از یک طرف آتو و حرفاش از یک طرف خنده های خفه ی امیر حسام که نفسش رو روی گردنم پخش میکرد باعث شده بود دیوونه بشم ، شونه ام رو بالا آوردم و سرم رو به سمت گوشی مایل کردم تا یک جورایی مانع کارش بشم ولی با گیر افتادن سرش میون شونه ام موقعیتی ساختم دیدنی ...


نه آتوسا بی خیال میشد نه امیر حسام ، بالاخره به خودم تکونی دادم و چند سانتی از آقامون فاصله گرفتم ... با دیدن صورتم که درست مقابل صورتش قرار گرفته بود لبخندی زد و خیلی آروم در حالی که فقط لبهاش تکون میخورد گفت:
امیر-قطعش کن دیگه ...
لبخندش رو جواب دادم و بدون توجه به دستش که روی بازوم نشسته بود و توی یک محدوده ی خاص در گردش بود سری تکون دادم و به آتوسا گفتم:
-تموم نشد آتوسا ...؟ بازم چیزی هست که جا افتاده باشه ...؟
لبخندش لحظه ای قطع نمیشد و انگار نه انگار که من دارم باهاش حرف میزنم ...
آتو-تو که هنوزم زبونت کار میکنه ...؟
اخمِ نامحسوسی روی صورتم نشست و در حالی که سعی میکردم صدام رو پایین نگه دارم گفتم:
-امروز نبینمت فردا حتما میبینمت عزیزم ...
اتو-من خیلی بی جا بکنم تا یکی دو ماه جلوی تو ظاهر بشم ، مگه از جونم سیر شدم که بیام سمتت ...
هم خنده ام گرفته بود هم میخواستم جذبه ی صدا رو حفظ کنم ولی فکر کنم توی هیچ کدوم موفق نبودم ...
-میبینیم و تعریف میکنیم ...
آتو-عمری اگه من رو ببینی ، حالا هم برو به کارت برس که میدونم درست و حسابی از دستم شاکی شدی ، بعدا میای برام تعریف هم میکنی ...!
-دستم بهت برسه میدونم باهات چیکار کنم آتو ...
آتو-نمیرسه ، حالا هم روز خوش بگو و من رو از شنیدن صدات خلاص کن ... بای بای دوستی ...
-فعلا اتو ، فعلا ...
صدای لبخندش اخرین صدایی بود که شنیدم و بعد هم تماس قطع شد ، دختره ی پررو حالا از موقعیت سوء استفاده میکنی ، میدونم چه حالی باید ازت بگیرم که حساب کار دستت بیاد ...
امیر-اخم نکن کوچولو ...
با صدای امیر حسام بی خیالِ زل زدن به گوشی و خط و نشون کشیدن برای آتوسا شدم و سرم رو بالا آوردم ، پنجه اش دورِ بازوم پیچیده و نگاهش خیره ی صورتم بود ...
-نمیخوای تعریف کنی ...؟
ابرویی بالا انداخت و با یک " نوچ " جواب سوالم رو داد ...
چشمهام رو ریز کردم و در حالی که خیره ی نگاهش بودم گفتم:-بعد این نوچ یعنی چی ...؟
امیر-معلومه دیگه یعنی نمیخوام چیزی رو برات تعریف کنم ...
-بعد اونوقت چرا ...؟
لبخندی زد و دستم رو کشید و من رو به سمت میزِ کارش برد ... با یک حرکت کوچیک من رو یکم از زمین بلند و روی میز نشوند و صندلی خودش رو یکم جا به جا کرد و روبروم نشست ...
یک جورایی میدونستم حرفای آقا جون درباره ی چی بوده ... این آرامش امیر حسام نشون میداد که من خواهی نخواهی درست حدس زدم و حرفهای دیشبم کارِ خودش رو کرده ... اینکه حرف عزیز جون درست از آب دراومد ... اینکه آقا جون منتظر اینه که من بهش درباره احساسم بگم ... اینکه باید مقابل آقا جون روراست باشم تا بتونم راضیش کنم ... شاید به خاطر همه ی اینها بود که بی خیال پرسش دوباره ، خودم رو یکم جا به جا کردم و روی میز عقب کشیدم ...
امیر-چی شد ، بیخیالِ جواب گرفتن شدی ...؟
شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم ، وقتی ازم جوابی نگرفت حرفش رو ادامه داد ...
امیر-دیشب به آقا جون چی گفتی ...؟
سرم رو به یک سمت خم کردم و در حالی که داشتم ته مونده ی رژی رو که زده بودم میخوردم گفتم:
-چه ربطی به هم دارند ...؟
دستش به سمت لبم اومد و با یک حرکتِ سریع انگشتشُ روی لبِ پایین گذاشت و با یک فشار مجبورم کرد که کارم رو ادامه ندم ...
امیر-حتما ربط داره که میپرسم ...
یک جورایی حس و حال دیشب رو داشتم ولی با این تفاوت که اینبار میخواستم برای امیر حسامم اعتراف کنم ، به نظر خودم که اعتراف شیرینی بود و هست ...
-خوب من ...
فکرم کشیده شد به دیشب ... همون مکث ... همون وقفه ... کم و بیش همون التهاب و استرس ولی ...
امیر-تو چی ...؟
نفس عمیقی کشیدم ، بی خیال ادامه جمله ام شدم و همون بیت اشنا رو براش خوندم ...
-عـشق و رسوایی دو یار همدم اند / پس چه ترسد عاشق از رسوا شدن؟
تعجب کرد ، با چشمهایی که یکم گرد شده بود پرسید
امیر-برای آقا جونت شعر خوندی ...؟
لبخندی زدم و گفتم:
-نوچ ، این بیت شعر برای چندمین بار توی این چند ماه دیشب به یادم اومد ....
اخمِ بی رنگی به صورت آورد و در حالی که میخواست جلوی خنده اش رو بگیره مثلا جدی گفت:
امیر-من میگم به آقاجون چی گفتی تو برای من شعر میخونی ...؟
اخمش رو جواب دادم و رو بهش جدی گفتم:
-ببینم اصلا مگه تو جواب من رو دادی که من باید الان جواب تو رو بدم ...؟ قرار بود وقتی کارت تموم شد بهم زنگ بزنی که نزدی ، الان هم که اومدی به جای اینکه بگی اقا جون چی گفت و تو چی شنیدی داری از من سوال و جواب میکنی ، اصلا من نمیخوام جوابت رو بدم ، زوره ... ؟
در آخر جمله ام زبونی براش درآوردم و سرم رو به سمت دیگه ی اتاق که تخت قرار داشت برگردوندم ...
چند لحظه بعد صدای شیطونش که معلوم بود دوست داره قهقه بزنه بلند شد ...
امیر-شیده خانم ...؟
بی خیال دستش که روی پام نشسته بود شدم و جوابی ندادم ...
امیر-شیده جان ...
این بار که جواب نگرفت دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و سرمُ به سمت خودش برگردوند...
امیر-جواب نمیدی ...؟
همونطور که نگاهم به این ور و اون ور بود ابرویی بالا انداختم ...
امیر-ببین میدونی که من راههای به قول تو ناجوانمردانه زیاد تو چنته دارم ، مگه نه ...؟
نگاهم که همراه با یک اخم غلیظ پایین اومد و روی چشماش قفل شد ، صدای خنده اش رو بلند کرد ... دستهاش رو به حالت تسلیم بالا برد و با خنده گفت:
امیر-میدونستم جواب میده ، حالا نمیگی به آقا جون چی گفتی ...؟
دوباره شونه بالا انداختم ، خوب یکم روی گیرایی جملات کار کن مادر شاید به یک جایی رسیدی هر چند که از این آقا آبی گرم نمیشه خودم باید تک تک کلماتُ بهش تفهیم کنم ...
-خوب معنی اش کردم دیگه ...
امیر-چی ...؟
پوف بلندی کشیدم و در حالی که بهش چشم غره میرفتم گفتم:
-به آقا جون گفتم که من ... من ...
درست مثل اقا جون واکنش نشون داد ، انگار که دیشب خونه ی ما بوده و حرفهامون رو شنیده ... میخواست زود جواب بگیره ...
امیر-جوون مرگ شدم از دست تو حرف بزن دیگه ، تو چی ...؟
بدون لحظه ای مکث رو بهش توپیدم
-خدا نکنه درست حرف بزن ...
لبخندی جوابم کرد و بعد هم سکوت ، مثل اینکه قسمته خودم همه چیز رو بگم ...
امیر حسام روبروم بود .... دیشب تصورش توی ذهنم بود ولی امروز خودش جلوم نشسته ... لبخندش کمرنگ بود ولی بود ... همین بودن دلم رو گرم کرد ... چشمهای مهربونش ، نگاهِ آشناش ، دستهای گرم و محکمش که دستهام رو سفت گرفته بود ... من هیچ وقت از دستش نمیدم ... هیچ وقت ...
-دوستت دارم امیر حسام ، دوستت دارم ...
لبخندش رفت ... گنگ نگاهم میکرد ولی خیره ... انگار باور نداشت که این جمله رو من کامل کرده باشم ... دستاش هنوز هم محکم دستام رو نگه داشته بود ، نه فشار دستاش خیلی بیشتر شده بود ولی من بی توجه بودم ... به نگاهش نگاه داده بودم و میخواستم که مطمئن اش کنم ... مطمئن از اینکه اون کلمات مال من بوده و هست ...
امیر-شیده ...
صداش آروم بود و برای من ارامش دهنده ، لبخندی بهش زدم و اروم تر از اون گفتم:- جانم ...؟
امیر-به آقا جون گفتی ...
حرفش رو نصفه رها کرد ، تا این پسری بخواد حرف من رو باور کنه موهام عین دندونهام سفید شده ...
-آره گفتم ...
دستهاش که دورم پیچید و سرم که روی سینه اش قرار گرفت آروم شدم ، جون گرفتم ... چشمهام رو بستم و دستهامُ محکم حلقه ی کمرش کردم ...
نفس هاش وجودم رو به آتیش میکشید ولی باکی نبود ، من خواهان این آتیش بودم ... سرشُ به لاله ی گوشم چسبوند و خیلی آروم مثل یک زمزمه و پچ پچ کنارِ گوشم گفت:
امیر-میدونستی معرکه ای ...؟
تعریفش ناجور بهم مزه داد ، یک جورایی عالی بود و جدید ولی دوست داشتم ادامه دار باشه ... لبخندِ روی لبم عمیق تر و شادی دویده توی صدام بیشتر شد ... بوسه ی کوچیکی به سینه اش زدم و با شیطنت گفتم:
-من که میدونستم ولی خوب شد که تو هم فهمیدی ...
فشارِ دستاش بیشتر شد ، بدون اینکه جوابی به حرفم بده چند لحظه ای توی همون حالت موندیم و بعد با یک حرکت من رو کمی از خودش جدا کرد ، حالا میتونستم صورتِ خندونش رو ببینم ...
دستام رو کمی بالا کشیدم و در حالی که داشتم با انگشت روی سینه اش خطوط بی سر و ته میکشیدم پرسیدم:
-هنوز نگفتی آقا جون چی بهت گفته ها ...
بدون اینکه تغییری به چهره اش بده یکم عقب کشید ، روی صندلی نشست و من رو هم مجبور کرد که روی پاهاش بشینم ...
شیده-تا باشه از این اجبار ها شیده خانم ...
-برو پی کارت بچه ، دهنت هنوز بوی شیر میده ...
شیده-نه بابا ، تا دیروز که ...
-شیده کوچولو فعلا برو لا لا ببینم آقامون چی میخواد بگه بعد میام خدمتت ...
لبخندی به کشمکشِ درونی خودم زدم و سرمُ روی شونه ی امیر حسام که حالا از بغل دستاش رو بهم قفل کرده بود گذاشتم ...
امیر-خوب حالا بنده آماده ام که سوالای خانم رو جواب بدم ، چی پرسیدی ...؟
چشم غره ای بهش رفتم ولی به خاطر حالت نشستنمون فکر نکنم دیده باشه ...
-از وقتی وارد اتاق شدی تا الان صد بار پرسیدم آقا جون چی بهت گفت هنوز جواب ندادی ، حالا میگی اماده ای ...؟
لبخندی زد و در حالی که فشارِ دستاش رو بیشتر میکرد گفت:
امیر-چرا الکی حرص میخوری فداتشم ، چی باید میگفت ...؟ گفت این دختره من رو دیوونه کرده اینقدر میگه شوهرم شوهرم که دیگه داره حال ما رو بهم میزنه پاشو بیا ورش دار ببرش خونه تون تا ...
همچین جدی حرف میزد که آدم فکر میکرد داره عین حقیقت رو میگه ، سرم رو بلند کرد و با چشمایی که تعجب و یکم هم خشم توش بیداد میکرد بهش خیره شدم ...
-هان ...؟ چی گفتی ...؟
صورتش از حالت نیمه جدی دراومد و در حالی که سعی میکرد شدت خنده اش رو کنترل کنه گفت:
امیر-من فدای اون هان گفتنت بشم آقا جونت چیزی نگفت خانومم ... وقتی تو بهش گفتی من رو دوست داری و من هم بهش گفتم تو رو دوست دارم طفلک چی میتونه بگه ...؟
حرفش برای چندمین بار قلبم رو لرزوند ، اینکه واضح میگفت دوستم داره برام خاص و دوست داشتنی بود ... همراه با لبخند دستام رو دورِ گردنش حلقه کردم و گفتم:
-باید از شهرام به خاطر اومدنش تشکر کنم ...
فشارِ دستاش بیشتر و اخم تمام صورتش رو پر کرد... جدی شده بود و من بی نهایت این حالتش رو دوست داشتم ، با اونکه همیشه دوست دارم بخنده ولی وقتی یک کوچولو اخم میکنه تمام وجودم رو به بازی میگیره ...
امیر-شما خیلی بی جا میکنی ، دستم بهش برسه یک فصل کتک درست و درمون حواله اش میکنم چون باعث شد سه هفته آواره باشم و بی طاقت ...
لبخندی به لحنِ پر از حرصش زدم و با ناز گفتم:
-خوب اگه نمی اومد من تو هنوزم داشتیم برای همدیگه و بقیه فیلم بازی میکردیم و الان ...
ابرویی بالا انداختم و بی خیالِ ادامه ی حرفم شدم ولی مطمئن ام که اصل مطلب رو گرفته بود چون لبخندِ کمرنگی زد و گفت:
امیر-شاید ، ولی من اون نزدیکی حد و مرز دار رو به نبودنت ترجیح میدم خانومی ...
حلقه ی دستم رو تنگ تر کردم و در آغوشش گرفتم ، میدونستم چی میگه چون خودم هم توی تک تک لحظات این سه هفته نبودش رو حس میکردم ...


چند لحظه بعد از اینکه صدای زنگ خونه بلند شد ، صدای زهرا جون هم اومد ...
زهرا-بچه ها بیاید ناهار ...
حلقه ی دستام رو از دورِ گردن امیر حسام شل کردم و خودم رو کمی عقب کشیدم ، صورتِ خندونش روبروی صورتم بود لبخندی زدم و گفتم:
-بریم ناهار چون من صبحونه رو هم با دو تا لقمه ی فسقلی دور زدم و الان چشمام داره قیلی ویلی میره ...
اخم کمرنگی کرد و در حالی که دستش هنوز لا به لای موهام میچرخید گفت:
امیر-هزار دفعه گفتم درست و حسابی صبحانه بخور ، کو گوش شنوا ...؟
با لبخند اخمش رو جواب دادم و از روی پاش بلند شدم ، روبروی آیینه که چند قدم اون طرف تر بود ایستادم و با درآوردن کیفِ لوازم آرایشم رژ ام رو ازش خارج کردم ...
قید تعویض رنگ که عادت همیشگی ام بودُ زدم و همون رژ نارنجی رنگی رو که موقع خارج شدن از خونه زده بودم ُ استفاده کردم ...
امیر-چرا رنگش رو عوض نمیکنی شیده ...؟
با تعجب به سمتش برگشتم ، اصلا از این عادت ها نداشت که توی این کارها نظر بده ، با این فکر شیده کوچولو صداش بلند شد و گفت:
شیده-اون موقع مثل الان برای هم لاو نمیترکوندید ...
-شیده کوچولو ...
شید-کوفت ...
-بی ادب ...
ابرویی بالا انداختم و با لبخند گفتم:-بعد چرا باید رنگش رو عوض کنم ...؟
سری تکون داد و در حالی که داشت بهم نزدیک میشد آروم گفت:
امیر-چون این عادت همیشگی شیده خانوممِ، اون مهمونی اول رو یادته ...؟
مگه میشه یادم بره ...؟ سومین دیدار ما بود ... با فکر به اون لحظه ای که بهم گفت " تو " لبخندم عمیق تر شد و جواب دادم
-معلومه که یادمه ...
امیر-همون شب توی مهمونی دو رنگ رژ استفاده کردی ، قبل از شام صورتی پررنگ بعد از شام تقریبا آجری رنگ بود ...
چشمام شد به قاعده ی یک نعلبکی ...
-امیر حســــام ...؟
امیر-جونِ امیر حسام ...
صورتم رو جمع کردم و به شوخی گفتم:-خیلی هیزی ، تو به رنگِ رژ لبِ من چیکار داشتی اون شب ...؟
با تمام شدن جمله ام دستاشُ دورم حلقه کرد و در حالی که سرشُ روی شونه ام گذاشته بود با لبخند جواب داد
امیر-هیز یعنی چی بچه پررو ...؟ ادب داشته باش خانومم ...
-بعد شما رنگ رژ لب من رو توی مهمونی انالیز کنی از سلسه مراتب ادب داشتنه دیگه ...؟
ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت:-صد در صد ...
اخمی کردم و از توی آیینه به صورتش خیره شدم ، اخمم چندان پایدار نبود چون وقتی اون خنده های دوست داشتنی اش رو می دیدم ناخودآگاه شارژ میشدم و خنده ام میگرفت ... با دستاش فشارِ کوچیکی به شکمم اورد که باعث شد لبهام یک کوچولو انحنا پیدا کنه اما خیلی زود جمعشون کردم ...
وقتی دید کارش جواب درست و حسابی نگرفته قفلِ دستاشُ باز کرد و همون کارُ با یکی از انگشتاش تکرار کرد ، اینبار انحنای لبهام بیشتر بود و خنده اش رو بیشتر کرد ...
امیر-خوب فداتشم من اون شب فقط و فقط تو رو میدیدم ، پر واضحه که بتونم متوجه تک تک تغییراتت بشم ...
سرمُ پایین انداختم تا متوجه ی ذوق زدگی شیده خانم نشه ولی زرنگ تر از این حرفها بود ، با یک حرکت من رو به سمت خودش برگردوند و دستشُ زیر چونه ام گذاشت ، سرمُ بالا اورد و توی چشمام خیره شد ... نگاهش یک جوری بود ، دیگه از اون خنده و شیطنتِ چشماش خبری نبود ، نگاهش آروم بود ولی یک تلاطم خاصی داشت ...
سرش کمی جلو اومد و پیشونیشُ به پیشونیم چسبوند ، نفسای گرمش که توی صورتم پخش میشد داشت حالی به حالیم میکرد ... نگاهش پایین اومده بود و بی پروا به چیزی فکر میکرد که تجربه اش برام ناشناخته بود...
امیر-شیده ...
اجازه نداد نگاهم بالا بیاد ، گرمای لباش رو که حس کردم وجودم اتیش گرفت ... شوکه بودم ولی با لذت چشمام بسته شد و یک جورایی از این دنیا خارج شدم ... دنیایی که بهم هدیه کرد پر از رنگ های شاد و زیبا بود ... گرم بود ودوست داشتنی ... پر از شگفتی و تازگی ... هیچ کلامی نمیتونست این دنیا رو اینقدر قشنگ برام توصیف کنه ... حرکاتش دیوونه کننده بود و بالاخره دیوونه ام کرد ... بدون اینکه لحظه ای ارتباط رو قطع کنم دستامُ روی شونه اش گذاشتم ، روی پنجه ی پا ایستادم و به قصد همراه شدن با عشقم ، مردِ زندگیم ، کسی که تمام وجودم شده بود لبهام از هم جدا شد ...
بالاخره این جدال نفس گیر رو تمام کرد و سرشُ کمی عقب کشید ، لبِ پایینم رو توی دهان کشیدم وسعی کردم زیر نگاهش که خیره نگاهم شده بود تاب بیارم ، بالاخره حرفش رو که نصفه مونده بود کامل کرد ...
امیر-ممنون که هستی ...
نفسِ عمیقی کشیدم و آروم جلو کشیدم ، بوسه ی کوتاه و سریعی روی لبش نشوندم و ازش جدا شدم ... رژ لبمُ که هنوز روی میز بودُ برداشتم و امیر حسام هم به سمت کمدش رفت تا لباساش رو عوض کنه...
***
حاج بابا-شیده جان تو واقعا ...
منتظرِ ادامه ی حرفش بودم ، البته یک جورایی میدونستم میخواد درباره ی چی سوال کنه ولی ...
حاج بابا-یعنی صبح که با حاجی حرف میزدم میگفت که دیشب ...
بازم حرفش رو نصفه و نیمه گذاشت ولی این بار من حرفش رو دنبال و تایید کردم ، سرمُ پایین انداختم و با صدای آرومی گفتم:
-هر چی دیشب به آقا جون گفتم واقعیت داشته و داره و من ...
دستش که روی شونه ام نشست حرفم رو قطع کردم ، لبخندِ توی صورتش آرامش دهنده بود درست مثل لبخند های پسرش که عاشقم کرده بود ...
حاج بابا-دانشگاه رو چیکار میکنی بابا جان ...؟
بحث رو عوض کرد و منم ادامه ی حرفم رو بی خیال شدم ، لبخندی زدم و پیش دستی میوه رو به سمت حاج بابا گرفتم ...
-از شنبه دوباره امتحان های هفتگی آقا شروع میشه و بنده هم مجبور به درس خوندن میشم ...
لبخندم رو جواب داد و دستش رو دور شونه ام انداخت ، در حالی که لبخندِ به قهقه تبدیل شده اش رو کنترل میکرد گفت:
حاج بابا-حرص نخور بابا جان اگه دیدی نیاز به ادب شدن داره یک ندا بده خودم حالش رو میگیرم ...
سری تکون دادم و یک پر از پرتقالی که پوست گرفته بودم رو به چنگال زدم ولی با خارج شدن امیر حسام و مادرش از آشپزخونه دستم ثابت موند ...
زهرا-همیشه به خنده حاجی ...
امیر-دو تایی خوب چشم من و مامانم رو دور دیدید ها ...
حاج بابا-کم حرف بزن پسر ، حاج خانم شما هم بیا بشین اینجا اون دسته گلت رو دو دقیقه ول کن ...
مامان روی مبل کنار من و حاج بابا نشست و امیر حسام هم با لبخند روبرومون روی مبل تکی نشست و با لحن با مزه ای گفت:
امیر-خداییش توی این خونه من مظلوم واقع شدم ...
حاج بابا-هیچکی هم نه ، فقط تو مظلوم موندی ...
اخمِ کمرنگی کرد و جدی گفت:-بابا به خدا من پسرتونم ...
حاج بابا-مگه گفتم نیستی ...؟
سری تکون داد و بدون اینکه جوابی بده چنگال رو از دستم و پیش دستی میوه ها رو از روی میز برداشت ...
حاج بابا-راحت باش بابا ...!
لبخندی جواب پدرش کرد و با شیطنت گفت:-راحتم بابا جان شما به خانم و دخترت برس ، منم هم به شکمم ...
بعد هم بچه پررو چنگال رو به دهان برد و پرتقالِ من رو خورد ...
***
یکی از ایمیل ها رو باز کردم و در حالی که داشتم عنوانِ مطالب رو میخوندم به امیر حسام که روی تخت ولو شده بود گفتم:
-نمیخوای بری شرکت امیر حسام ...؟
سرشُ کمی بلند کرد و در حالی که بهم خیره شده بود گفت:
امیر-چرا اینقدر دوست داری من رو از خونه ی پدریم بیرون کنی ...؟
لبخندی زدم و یکی از عنوان ها رو باز کردم ، تا باز شدن صفحه نگاهم رو بالا کشیدم و جواب دادم ...
-شب دوباره میتونی بیای خونه ی پدریت ولی الان وقتِ کاره آقا ...
تعجب توی صورتش پیدا بود ولی از چی تعجب کرده بود رو نمیدونم ...
امیر-کی گفته من قراره شب دوباره بیام اینجا ...؟
شونه ای بالا انداختم و مشغول دیدن عکس ها شدم ....
امیر-شیده خانم ...؟
با شنیدن اسمم سرم بالا اومد ...
-بله ...
امیر-جواب من چی شد ...؟
سری تکون دادم و پرسیدم:-جواب چی ...؟
اخمی کرد و روی تخت نشست ، یک مرحله پیشرفت در عملیات از حالت خوابیده به حالت نشسته تغییر پوزیشن داد ...
-چرا اخم کردی ...؟
امیر-همین جوری ، راستی دوستت صبح چیکارت داشت ...؟
-اولا صبح نبود و سر ظهر بود ، ثانیا خصوصیه نمیشه گفت ...
لبخندِ خبیثی زد و گفت:-خصوصیه ...؟
سرم رو چند بار پایین و بالا کردم و حرفش رو تایید ...
چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد هم دوباره روی تخت دراز کشید ولی قبل از اینکه چشماش رو ببنده گفت:
امیر-یک ساعت دیگه بیدارم کن که بریم ...
-کجا ...؟
امیر-نا کجا آباد ...
بی خیال اینترنت و صفحه ها شدم و لپ تاپ رو بستم ولی امیر حسام خیلی راحت چشماش رو بسته بود و داشت با پاهاش ملافهُ روی خودش میکشید ، قبل از اینکه در کارش موفق بشه روبروی تخت بودم و پایین ملافه رو توی مشت گرفته بودم ، وقتی دید زور دستهای من بیشتره بی خیال شد ولی من که بی خیال نشده بودم ...
-نگفتی کجا ...؟
لبخند روی صورتش و بی نهایت آروم بود ...
امیر-میریم خودت میفهمی ...
برای اینکه به حرف بیارمش و به جواب برسم باید تمام تلاشم رو میکردم ...
-ولی من امروز بعد از ظهر با دخترا قرار دارم ...
بدون اینکه چشماش رو باز کنه جواب داد
امیر-کنسلش کن خانومی ، عصری باید بریم خونتون ...
اینم از جواب ولی چرا خونه ی ما ...؟
-خونه ی ما ...؟
امیر-اوهوم ...
-برای چی ...؟
بالاخره جواب و سوالام جواب داد و چشماش رو باز کرد ، دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
امیر-افتخار میدی یک ساعتی چرت بزنیم یا میخوای هی سوال بپرسی ...؟
بدون اینکه جوابی به سوالش بدم گفتم:
-نگفتی برای چی ...؟
لبخندی زد و بدون اینکه دوباره نظرم رو بپرسه دستم رو کشید ، روی تخت ولو شدم و سرم روی سینه اش نشست ...
امیر-حالا بدون حرف اجازه بده استراحت کنیم ، اوکی ...؟
-جواب نمیدی ...؟
لبخندی زد و گفت:
امیر-یا خدا ، تو چرا اینقدر خیره ای خانومم ...؟
لبخندش رو جواب دادم و گفتم:-چون میخوام جواب سوالم رو بگیرم ...
یکی از دستاش رو دورم حلقه کرد و در حالی که داشت با فرِ موهام بازی میکرد گفت:
امیر-آقا جون گفت برای شام بریم خونتون ...
-همین ...؟
امیر-همین و خیلی چیزهای دیگه ...؟
کلا پسری ما دوست داره معما درست کنه ، خوب مثل یک پسر خوب از سیر تا پیاز ماجرا تعریف کن هم خودت خلاص میشی هم من رو خلاص میکنی ...
-مثلا چه چیزهایی ...؟
امیر-مهم ترینش اینه که شما باید از مامانت اینا خداحافظی کنی و از خونتون دل بکنی تا بتونیم بریم خونه ی خودمون ...
خونه ی خودمون ... من عاشق این دو کلمه ام ... نیشِ گوش تا گوش باز شده ام رو زودی بستم و در حالی که ته دلم از خوشی زیاد قنج میرفت جای سرم رو درست کردم ولی قبل از اینکه چشمام رو ببندم صدای امیر حسام بود که دوباره لبخند رو مهمونِ لبهام کرد ...
امیر-مثل اینکه دیگه وقتِ خوابه ...!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 117
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 797
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,142
  • بازدید ماه : 27,023
  • بازدید سال : 177,122
  • بازدید کلی : 11,674,262