close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت بیستم (آخر)
loading...

رمان فا

-امیر حسام شیر برات داغ کنم ...؟ صداش دور بود و حدس اینکه هنوز از اتاق خارج نشده واضح ... امیر-نه خانومی من نمیخورم برای خودتون داغ کن ... دو تا لیوان…

رمان عشق ، درس ، دردسر قسمت بیستم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 5771 دوشنبه 11 فروردين 1393 : 11:54 نظرات ()

-امیر حسام شیر برات داغ کنم ...؟
صداش دور بود و حدس اینکه هنوز از اتاق خارج نشده واضح ...
امیر-نه خانومی من نمیخورم برای خودتون داغ کن ...
دو تا لیوان از کابینت برداشتم و به سمت یخچال رفتم ، به عادت همیشه یکی رو شیر طعم دار و اون یکی رو شیر ساده پر کردم و بعد از دو دقیقه الافی کنار ماکروویو با صدای تیک دستگاه خوشحال و راضی لیوانها رو توی سینی گذاشتم و با برداشتن بسته ی بیسکویت به سمت سالن راهی شدم ........................................................

-اینم از میان وعده ی آخر شبی عزیز خانم ، حالا میتونم به داستان گوش بدم ...؟
لبخندی به روم پاشید و به مبل کناریش اشاره زد ...
سینیُ روی عسلی وسطمون گذاشتم و نشستم ...
-براتون بیسکویت هم آوردم ، امشب اصلا هیچی نخوردید ...
عزیز-اینقدر خوشحالم که ضعف معده و سوزش های گاه و بی گاهش هم نمیتونه ذره ای خلل توی این هیجانم وارد کنه ...
لبخندِ شادش رو جواب دادم و با صدای دمپایی های امیر حسام به سمتش چرخیدم ، لیوان قهوه اش دستش بود ، به سمت ما اومد و روی مبلِ روبرو نشست ...
-چیزی میخوری برات بیارم ...؟
به علامت منفی سری تکون داد و لیوان رو کمی بلند کرد ، اخمی کردم و جدی گفتم:
-بی خواب میشی آقا ، مثل اینکه یادت رفته فردا قراره بریم دانشگاه ها ...!
ابرویی بالا انداخت و با لودگی خاص خودش گفت:
امیر-مگه میشه یادم بره ...؟ میخوام بعد از دو هفته از خانم امتحان بگیرم ....
خوشم میاد توی هیچ حالتی دست از این امتحانهای هفتگی نمیکشه ، چشم غره ای حواله اش کردم و به سمت عزیز برگشتم ...
-آقای ما رو ولش کنید ، تعریف کنید دیگه ...
سری تکون داد ، لیوان شیرش رو برداشت و شروع کرد به گفتن :
عزیز-حاجی اخلاق های خاص خودش رو داشت ، مهربونیش سر جاش بود و اخم و تخم اش هم سر جاش ... مرز پدر و فرزندی رو حفظ میکرد و توی بعضی مسائل کوتاه بیا نبود ، باید یادت باشه که حرف حرفِ خودش بود ...
سری تکون دادم و بی حرف عزیز رو به ادامه دعوت کردم ...
عزیز-یک جورایی عقاید خاص خودش رو داشت یکی از اون عقاید هم این بود که برای دختراش تا یک دوره ای درس خوندن کفایت میکنه و بعد از اون بچه ها باید کارهای خونه و نحوه ی شوهر داری یاد بگیرند ، این وسط کسی به حرفاش اعتراض نداشت تا اینکه روناک دیپلم اش رو گرفت و ساز دانشگاه رفتن زد ... غوغایی توی خونه راه افتاد ، حاجی که برای اولین بار یکی از بچه ها با حرفش مخالفت کرده بود عصبانی و بی منطق شده بود و روناک هم که کار و هدفش رو درست تصور میکرد تصمیم گرفت از حرفش کوتاه نیاد ... خونه شده بود میدون بحث و جدل های خانوادگی ...
با سکوت عزیز خودم هم راهی خاطراتِ نه چندان دورم شدم ... حرف کنکور ، تصمیم های پنهانی خودم ، قبول شدن من و مخالفت صریح آقا جون ... تمام اون دردسرها که از سر گذروندم از تصمیم مادرِ مهیار یعنی عمه ی خودم سرچشمه میگرفت ...
با صدای عزیز به خودم اومدم ...
عزیز-این وسط ته تغاری بودن روناک و عزیز دوردونه بودنش برای حاجی شد یک نور و روشنایی برای گذر از اون بحران ... بچه ها همه شون سر و سامون گرفته بودند ، رضا و رحمان که عروسی آورده بودن و راحله و رخساره هم در شرف عروس شدن ... یکم غر غر های من به جون حاجی و یکم حرفهای بچه ها باعث شد این قائله ختم به خیر بشه و روناک هم اجازه دانشگاه رفتن پیدا کنه ...
عزیز-همه خوشحال بودند و راضی ، عروسی رخساره رو برگزار کردیم و در تکاپوی عروسی راحله بودیم که حرف از خواستگار روناک اومد وسط ... یکی از همکلاسی هاش بود ، حاجی بدون لحظه ای تامل گفت نه و یک ماجرای جدید آغاز شد ... پسرِ بدی نبود ولی حاجی برای آخرین دخترش آرزوی های دور و درازی داشت و به قول خودش خوابهای خوبی دیده بود ...
نگاه عزیز خیره شد به من ، انگار اونم داشت من رو با عمه خانم تازه پیدا شده مقایسه میکرد ...
عزیز-تو خیلی خوشبخت تر از روناکم بودی و هستی شیده ... گاهی وقتها آرزو میکردم برگردم به عقب و با دانشگاه رفتنش مخالفت کنم ، گاهی وقتها هم آرزوی یک لحظه دیدنش رو داشتم ، رضا این وسط بیشتر دل به دلم میداد تا پدرت ولی خوب بازم مهر مادری نمیذاشت بهش فکر نکنم ، خودِ حاجی هم تا لحظه ی آخر منتظر بود ولی به حکم اینکه خودش روناک رو رونده بود چیزی نمیگفت ...
نگاهش خیس شده بود و صداش گرفته ، بلند شدمُ روی دسته ی صندلیش نشستم ... بر خلاف همیشه اینبار آغوش من بود که عزیز رو محکم در بر گرفته بود و تسلی میداد ...
-میدونم خیلی دلتنگ بودید ولی باور کنید برای عمه روناک این دلتنگی بیشتر سخت و دردناک بوده ، اون چند روزی که از شمال با سینا زدم بیرون و قزوین بودم هر لحظه اش برام مرگ بود ... اینکه فکر کنم بابا دیگه نمیخواد من رو ببینه ، اینکه فکر کنم مامان ازم بریده و بی خیالم شده ، اینکه فکر کنم شروین دیگه قبولم نداره ، اینکه امیر حسام رو از دست بدم ، همه ی اینها سخت بود عزیز ولی سخت تر از همه ی اینها فکر به تنهایی بود که کم کم داشتم دچارش میشدم ... شما همسرتون رو داشتید ، دو تا دختر و دو تا پسر دیگه داشتید و این همه بی قراری میکنید حالا فکر کنید به کسی که با رفتنش همه اینها رو از دست داده و تنها شده ...
دستِ عزیز که روی دستم نشست ، نگاهم پایین اومد ... رد اشک تمام صورتش رو پر کرده بود.
عزیز-خدا رو شکر که بچه ام کسی رو داشته که کنارش باشه ، تکیه گاهش باشه ، تنهاش نذاره و همدمش بشه ...
-بقیه ی داستان رو هم که بی خیال شدید ...!
امیر-اذیت نکن شیده جان ...
بعد رو به عزیز ادامه داد ...
امیر-ملافه های تخت رو عوض کردم ، بهتره برید یکم استراحت کنید ...
عزیز لبخندی جوابش کرد و سری به تایید تکون داد ...


دستام رو از هم باز کردم و سرم بالا گرفتم ، نم نم بارونی که روی صورتم مینشست دوست داشتنی ترین حس دنیا رو با خودش داشت ... تمام فکر و ذهنم با متن کوتاه پر شده بود ، جمله ای که روی طراوت بارونی یک منظره ی کوچیک دیدمش و به یاد سپردمش ...
"باران نشانه ی اندوه نیست
نشانه ی غم ابرها نیست
باران بهانه ی ابرها برای دعوت به دوستی است
دعوت به پرواز
دعوت به آسمان
دعوت به جایی که آنجا نیازی به چتر نخواهی داشت ..."
باور دارم که زندگیم یک شروع جدید داره و من تازه اول راهم ، ولی ....
دستی که روی شونه ام نشست لبخندُ روی صورتم پررنگ تر کرد ... درسته ، من توی این راه تنها نیستم و نخواهم بود ، توی این راه کسی رو دارم که کنارم لحظه به لحظه حضورش حس میشه و تکیه گاهِ تمام زندگیمه ...
امیر-سرما میخوری ها ...
سری تکون دادم و دستام رو پایین آوردم ...
-فکرش هم نمیکردم کسی که توی دیدار اول اونجوری بهم زل زده بود پسر عمه ام باشه ...
امیر-دنیا بازی زیاد داره ، خوب بلده آدم ها رو سوپرایز کنه ...
سری تکون دادم و آروم گفتم:-اوهوم ، فهمیدن دلیل کارهای آقا جون جالب بود ... فکر میکردم هیچ وقت دلیلِ کارش رو نمیفهمم ...
لبخندی زد و رو به من به میله ها تکیه کرد ...
امیر-دلیلش برات قابل قبول بود ...؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-نمیدونم چی باید بگم ، از دید خودم دوست ندارم قبولش کنم ولی شاید اگه از دید آقا جون بهش نگاه کنی ترس برت داره ، اینکه یکی دیگه رو از دست بدی فکرش هم بده ...
امیر-شاید حق با تو باشه ...
لبخندِ شیطونی جوابش کردم و گفتم:-همیشه حق با منه آقا ، نم نم بارون رو خیلی دوست دارم ...
امیر-کیه که بارونُ دوست نداشته باشه ولی الان وقته خوابه چون سرکار خانم فردا صبح هم کلاس دارند هم امتحان ...
چشم غره ی نیم بندی تحویلش دادم که خنده اش رو باعث شد .
-نمیشه حالا جناب استاد فردا امتحان نگیره ...؟
ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت:
امیر-نخیرم معلومه که نمیشه ، حرف مرد یکیه ... وقتی گفتم هر جلسه کوییز داریم یعنی هر جلسه کوییز داریم.
-این دیگه چه سیستم ایه آخه ...؟ کی حال داره هر جلسه درس بخونه ...
امیر-شما و بقیه ی دانشجوهای من باید حال داشته باشید ، الانم بهتره بخوابی که فردا صبح خواب آلو نباشی چون سر کلاس من هر کسی چرت بزنه باید بره بیرون ...
این دفعه چشم غره ی غلیط تری حواله اش کردم و نگاه ازش گرفتم ...
سرش رو کنار گوشم آورد و آروم گفت:
امیر-بریم بخوابیم ...؟
نگاه از آسمون گرفتم و خیره ی دستش شدم ... بی خیال امتحان و کلاس و چرت زدن شدم و با یک لبخند آروم کف دستمُ روی دستش گذاشتم و انگشتام رو لا به لای انگشتاش چفت کردم ، تمام آرامشِ دنیا به وجودم سرازیر شد .


امیر-کجا خانم ... ؟
نرسیده به کمدِ کفش ها توقف کردم و با برداشتن یکی دو قدم به عقب ، نگاهی به امیر حسام انداختم ... یک کتِ تک مشکی با شلوار کتان سفید پوشیده بود و لقمه به دست جلوی آشپزخونه ایستاده بود ...
-جانم ، کاری داری ... ؟
لبخندِ کمرنگی روی صورتش نشست و با شیطنت گفت:
امیر-پَ نه پَ از سرِ بیکاری صدات کردم ، نگفتی کجا ... ؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-یک استاد داریم ، آخرِ گیر و زورگویی ... دوست داره هر هفته بچه ها رو حرص بده و امتحان بگیره ، سر کلاسش دو دقیقه دیر کنی حسابت با کرام الکاتبینِ ، اصلأ نمیدونی چه اعجوبه ایه این استاد ما ...
لبخندِ پررنگ شده ی گوشه ی لبش دوست داشتنی ترین جوابی بود که میتونستم بگیرم ... از دیدن همون لبخند شیر شدم و حرفم رو ادامه دادم
-منم که دو هفته کلاس ها رو پیچوندم و وضع ام از همه بدتره ، الان هم میخوام زود راه بیفتم که دیر به کلاسش نرسم ...
دو قدم جلو اومد و با گرفتن دستم منُ به سمت آشپزخونه که عزیز جون هم اونجا بود برد
امیر-علی الحساب شما صبحانه ات رو بخور بعد یک فکری به حالِ این استاد زورگوتون میکنم ...
جوابی به حرفش ندادم و به عزیز جون سلام کردم ...
-سلام صبح بخیر عزیز ...
عزیز-سلام مادر عاقبتت بخیر ، باز میخواستی بدون صبحانه بری دانشگاه ... ؟
نگاهی به امیر حسام انداختم و در حالی که داشتم می نشستم با یک اشاره به آقامون گفتم:
-عمری اگه بتونم از این سد عبور کنم عزیز جون ...
لقمه رو به دستم داد و با گذاشتن یک لیوان شیر کنار دستم ازم فاصله گرفت ...
-خودت صبحانه نمیخوری ... ؟
سری تکون داد و گفت:
امیر-دیر اومدی خانم ، بنده صبحانه رو نیم ساعت پیش وقتی شما مشغول آماده شدن بودی حاضر کردم و خوردم ...
پشت چشمی نازک کردم و ازش رو گرفتم ، تقصیر من نیست که آماده شدنم یکم طول میکشه ، ذات وجودی خانم ها این جوریه و منم از این قاعده مستثنی نیستم ...
نگاهم روی عزیز جون نشست که کیفش رو کنار میز گذاشته بود و مانتوش هم روی دسته ی صندلی آویزون کرده بود ...
-مامان کی میاد ... ؟
عزیز-الاناست که پیداش بشه ، قراره بره دنبال دخترها بعد بیاد اینجا ...
لبخندی به لحن پر از شور و شوق اش زدم و گفتم:-به عمه خانم سلام مخصوص برسونید ...
سری تکون داد و یک لقمه به طرفم گرفت ...
عزیز-با اون یک لیوان شیر بازی نکن ، دو تا لقمه نون بخور که سر کلاس ضعف نکنی دختر جون ...
-به روی چشم ...
با نشستن دستهای امیرحسام روی شونه ام ، نگاهم رو بالا کشیدم و گفتم:
-حالا میتونم برم ... ؟
با فشار دستاش حتی اجازه نداد یک میلی متر از روی صندلی بلند بشم ...
امیر-با هم میریم چه کاریه دو تا ماشین ببریم ، در ضمن شما این رو یادت رفته بود دستت کنی ...
نگاهم رد نگاهش رو دنبال کرد و به حلقه ام رسید که تا نیمه های راه انگشت کوچیکش رفته بود ...
دستم رو بالا آوردم و گفتم:-این یکی همیشه دستم هست ...
با لبخند حلقه رو از انگشتش خارج و به دستم کرد
امیر-دو تاشون باید کنار هم باشند ، مگه نه ... ؟
یکدفع ای یاد روزی افتادم که رفته بودیم حلقه ها رو بخریم ، اگه هر دوشون رو نمیخریدیم حتما الان افسوس میخوردم ... سری به تایید حرفش تکون دادم و این بار جدی جدی از روی صندلی بلند شدم ، همزمان با بلند شدن من زنگ آیفون هم به صدا در اومد ...
-باید مامان باشه ...
امیر حسام به سمت آیفون رفت و منم با برداشتن لیوانِ خودم و عزیز جون مشغول جمع کردن میز شدم ...
امیر-عزیز خانم مامان شیرینِ ...
عزیز-بهش بگو اومدم پسرم ، شیده جان من رفتم ...
لیوان ها رو توی سینک گذاشتم و به سمت عزیز برگشتم ...
-عزیز جون این قبول نیست ها ، یک بار دیگه درست و حسابی باید بیای خونمون ...
عزیز-میام دختری ، میام ...
لبخندی حواله اش کردم و گفتم:
-به بقیه سلام برسونید...
عزیز-سلامت باشی مادر خداحافظ ...
کیفش رو برداشتم و دنبالش تا جلوی در رفتم ، امیر حسام هم کنار آسانسور ایستاده بود ...
***


-اون تیکه رو سوال ندی بقیه رو بلدم ...
اخم کوچولویی کرد و گفت:
امیر-کی تا حالا من به صلاح دید خانم سوال طرح کردم که این ...
-چند لحظه ...
صدای زنگ گوشی باعث شد صدای پخش ماشین رو کم کنم و حرفِ امیر حسام رو قطع ...
صنم-کجایی دختری...؟
لبخند ناخودآگاه روی صورتم نقش بست ، این دختر اصلا بلد نبود مثل آدم پشت تلفن حرف بزنه ، یا در حال پر حرفی بود یا مختصر و مفید سوال میپرسید و صد البته انتظار جواب های شسته و رُفته هم داشت...
-یک سلامی یک علیکی ، چیزی ... به خدا زشته حالا من تو رو میشناسم و پشت سرت صفحه نمیذارم بقیه که نمیشناسنت ... میرن پشت سرت میگن دختره دو مثقال شعور نداره ، نمیدونه چجور باید پشت تلفن با مردم صحبت کنه و حال و احوال بپرسه ، عیبه به خدا یکم خودت رو اصلاح کن ...
بعد از گفتن حرفهام نفسی گرفتم و منتظر جوابش شدم...
صنم-یعنی یک سوال پرسیدم ها ، به جای جواب داری به من درس آداب و معاشرت میدی ...؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-چیکار کنم ، دلم برات میسوزه ... دوستت هم که این ها رو بهت میگم واگرنه اگه دشمنت بودم که این حرفا رو بهت نمیزدم ، میذاشتم ضایع بشی حالت گرفته بشه بعد درس بگیری ...
صنم-به جای این چرت و پرت ها بگو کجایی...؟
کلا خوب بلد بود بزنه به خیالی ، انگار نه انگار که این همه بهش گیر دادم و بارش کردم ...
-نزدیک دانشگاه چطور مگه ...؟
صنم-شیرینی گرفتی ...؟
-شیرینی برای چی ...؟ خبریه ...؟
صنم-خبر سلامتی شما و جناب استاد ... الان کل دانشگاه خبر دارند که با هم مزدوج شدید ، نمیخواید که دست خالی تشریف بیارید ...؟
-از کجا باید خبر داشته باشند ... ؟ اونم کل دانشگاه ...؟
صنم-خوب معلوم از خبرگزاری صنم جون خبرها رو دریافت کردند دیگه ، نمیدونی چه حالی از اُسوه ی قر و غمیش کلاس گرفتم ... باید میبودی و میدیدی گلی ...
میتونستم حدس بزنم که الان داره ابروهاش رو برای من بالا و پایین میکنه و میگه اینم از این ، خوردی دختری ...؟؟؟!
لبخندم جمع شد ...
-شوخی ...؟
صنم-نخیرم کاملا جدی ...
-تو همچین کاری نمیکنی ...
صداش آروم شد و با ملایمتِ تمام گفت:
صنم-خوب من که تنها نبودم ، آتو و تینا هم هستند ... اونها هم خیلی کمک کردند .
نگاهم به سمت امیر حسام برگشت ، نگاهش به چراغ قرمز بود و نیم رخ صورتش در مسیر نگاهِ من ... شونه ای بالا انداختم و دوباره لبخند رو به صورتم برگردوندم ... بالاخره که همه میفهمیدن ، همین که با هم بریم دانشگاه خودش یک علامت سوال گنده برای بقیه ایجاد میکرد حداقل الان با دونستن واقعیت پشتمون حرف در نمیاد که فلانی با فلانی ریخته روی هم و هزار تا چیز دیگه ...
-به خاطر این همه زحمت و کمک واقعا ممنون ، برسه روزی که برای تک تک تون جبران کنم حسابی ...!
صنم-ایشــــــالا ...
همچین از ته دل و با تاکید گفت که خباثت لحنِ من فراموش شد و صدای خنده ام بلند ...
-دخترا توی این جور مواقع باید سرخ و سفید بشن و صداشون هم درنیاد بعد تو میگی ایشالا ...؟!! زشته بخدا خوبه همین چند دقیقه پیش گفتم خودت رو اصلاح کن ها ...
صنم-اون مال قدیم بود ، الان دخترا باید توی صحنه بمونند و از حقشون دفاع کنند ...
-کلا من مرده و کشته ی این حق و حقوق جنابعالی هستم ...
صنم-خودم میدونم ، قطع کن دیگه پول تلفنم زیاد میاد ، الان باید به فکر جمع کردن پولهام برای خرید جهیزیه باشم ، بابا و مامانم که به فکر شوهر دادن من نیستند انگار میخوان ترشی و شور بندازن ...
سری تکون دادم و مثل خودش بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم ...
امیر-کی بود ...؟
سری تکون دادم و بدون توضیح اضافی گفتم:
-صنم ...
امیر-چی میگفت که یا در حال قهقه بودی یا جمع شدن لبخند ...؟
شونه ای بالا انداختم و و جواب دادم
-مثل همیشه چرت و پرت ، خودت تا چند دقیقه دیگه متوجه میشی ...
ابرویی بالا انداخت و نگاه ازم گرفت ، منم صدای پخش رو یکم زیادتر کردم ...


امیر-پس اون خودت میفهمی ای که گفتی این بود ، برید سر کلاستون ...
پشت چشمی نازک کردم و رو بهش گفتم:-بچه هفت ساله که مدرسه نمیفرستی میگی برید سر کلاستون ...! خیر سرمون مثلا دانشجوی این مملکتیم ها ...
لبخندی زد و در حالی که یک قدم ازمون فاصله گرفته بود گفت:
امیر-اوکی خانم های دانشجو بفرمایید سر کلاستون استاد تا چند لحظه ی دیگه برای تدریس و امتحان خدمتتون میرسه ...!
همچین خدمتتون میرسه رو جالب تلفظ کرد که هر کی نمیدونست فکر میکرد که میخواد چیکار کنه ...
بعد از شنیدن جمله اش صنم با شور و شیطنت همیشگی اش که کمتر به استاد ها ثابت شده بود رو به امیر حسام گفت:
صنم-خوشم میاد در هیچ حالی امتحان رو فراموش نمیکنید استاد ، من که رفتم ، به دردسرش نمی ارزه ...
بعد هم رو به من ادامه داد
صنم-خودت میدونی و آقاتون ، میترسم به جرم آشنایی زودتر از موعد با همسر جنابعالی یعنی استاد خودمون سوالای ما بشتر باشه و سخت تر ...
سری برای حرفش تکون دادم و رفتنش رو نظاره گر شدم .
امیر-نمیخوای بری ...؟
نگاهم به سمتش برگشت ، ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-نوچ ...
امیر-بعد چرا نوچ ...؟
نیشخندی زدم و طبق عادت گفتم:
-هویج جوری ...
صدای زنگ گوشی اش اجازه ی جواب دادن رو ازش گرفت ...
امیر-احوال آقا سهراب ...؟
-....
امیر-دانشگاهم ...
-....
امیر-برای بعد از ظهر وقت دارم ...
-....
امیر-نه امروز تا عصر کلاس داره ، بعدش هم بحث مردونه است حضورش لازم نیست ...
با شنیدن جمله اش که بی شک درباره ی من بود نگاهم خیره تر شد و امیر حسام هم به سمتم برگشت ...
-....
امیر-اوکی برای ناهار بیا دفتر بعد از اونجا با هم میریم ...
-....
امیر-پس میبینمت ، فعلا ...
گوشی که قطع شد کنجکاوی من هم به اوج رسید و با پرسیدن یک سوال خودش رو نشون داد
-سهراب چیکار داشت ...؟ قراره جایی برید ...؟
لبخندی زد و بدون حرف از کنارم گذشت ، این یعنی عمری اگه الان حرفی برنم در نتیجه منم باید تا وقت مناسب منتظر بمونم ...
شونه ای بالا انداختم و طبق گفته ی آقامون راهی کلاس شدم .
***
آتو-بپر بالا که خیلی دیر شد ...
در جلو رو باز کردم و خیلی با آرامش روی صندلی نشستم که باعث شد آتو یک چشم غره ی نصفه و نیمه به طرفم پرتاپ کنه و بعد هم راه بیفته ...
-حالا کی ترتیب این دورهمی یکدفعه ای رو داده ...؟
آتو-سهراب نیم ساعت پیش به من زنگ زد ، کسی به تو خبر نداد ...؟
شونه ای بالا انداختم و به یک نوچ کوتاه قناعت کردم ...
-کیا هستن ...؟
آتو-سهراب و نیلو و تانی و تینا ، آقا داداش جنابعالی و همسر محترمتون و صد البته پسر عمه ی تازه پیدا شده ات ...
لبخندی به تیکه ی آخر جمله اش زدم و سرم رو به صندلی تکیه دادم ...
آتو-امروز چطور بود ....؟
سرم رو به سمتش چرخوندم و با نیش گوش تا گوش باز شده اش روبرو شدم ...
-اگه تبریک های پی در پی و چشم غره های بعضی از بچه ها رو فاکتور بگیریم خوب بود ، تازه آقامون لطف کردند و برای اولین بار توی ترم امتحانشون رو هم کنسل کردند که خودش تحول عظیمی بود ...
سری تکون داد و بعد از عوض کردن دنده پخش ماشین رو روشن کرد ...
هنـــوزم راه بـرگشتـــن بـه روز روشنـــو دارم
اگه از این شب تاریک یه جوری دست بردارم
هـنـــوزم ردپــای مــن تـــو بـــرفــای زمســتـونــه
شاید بازم امیدی هست که برگردم به اون خونه
کمـک کن سایـه ی وحشت جوونیمـو غــروق کـرده
دلم بی لمس عشق تو همش این گوشه بق کرده
توی تاریکی مطلق یه روزی راهو گم کردم
کمک کن با صـدای تو به دنیای تو بـرگردم
یـه راهـی پیــش روم وا کـن دوبـاره فکـر آغـازم
میخوام پیروز شم این بار به این دشمن نمیبازم
از این دوری، از این زندون، از این زنجیر بیزارم
چه کاری با خودم کردم چرا سر در نمیارم؟؟


آتو-رسیدیم پیاده شو شیده ...
با شنیدن جمله ی کوتاه آتوسا چشم هام رو باز کردم و با دیدن منظره ی روبروم لبخندی ناخودآگاه روی صورتم نشست ...
-بقیه رسیدن ...؟
آتو-چند دقیقه پیش تینا اس داد گفت رسیدن ، پیاده شو بریم پیششون ...
-حتما ...
کوله ام رو از زیر پام خارج کردم و از ماشین پیاده شدم ، خنکای بادی که روی صورتم نشست بی نهایت دوست داشتنی بود ، نفس عمیقی کشیدم و قبل از راه افتادن بندِ کتونی هام رو که شل شده بود محکم کردم ...
آتو-چی میکنی پس ...؟
با سر به کتونی هام اشاره کردم و گفتم:
-بندشون رو محکم کردم ،مشکلیه ...؟
آتو-نخیرم کارِ خوبی کردید ....
کوله رو دو طرفه انداختم و کنارِ آتوسا قرار گرفتم ...
آتو-راستی چرا سینا و مینا دیروز نیومدند ...؟
خوب شد یادم انداخت ، در حالی که داشتم گوشی رو از جیب بغل کوله در می آوردم گفتم:
-مثل اینکه ستاره کوچولوشون یک کوچولو سرما خورده ، به خاطر همون نتونستن بیان ...
شماره ی سینا رو گرفتم و منتظر برداشتن گوشی شدم ، البته زیاد این انتظار طول نکشید چون صداش و جمله اش تمام حجم گوشم رو پر کرد ...
سینا-سلام دخمل کوچولوی خودم ...
لبخندی به جمله اش زدم و جواب دادم ...
-سلام از ماست آقا ..
همراه با لبخند گفت:
سینا-اون که صد البته ، چه خبرا ...؟
-به جز اون چیزهایی که برات دیشب گفتم خبری نیست ، یکدفعه ای یادت افتادم گفتم یک زنگ بزنم حال ستاره بپرسم ... عشق من بهتر شده ...؟
سینا-آره خدا رو شکر بهتره ...
-خدا رو شکر ، مینا چطوره ...؟
سینا- مینا هم خوبه الان داخل درمانگاه است ، با مامان رفتن آمپول ستاره رو بزنند ...
-الهی بگردم اون فسقله قد رو چه به آمپول ...؟ خوب دردش میگیره طفلکی که ...
سینا-آخ گفتی نبودی ببینی دیروز موقع امپول زدن چه بی حیا بازی در آورده بود درست مثل خودت ...
-ای جانم ...
سینا-عوضش خوب میشه دخملی بابا ...
-اوهوم ...
نگاهم به روبرو افتاد که دخترا روی نیمکت پشت به شهر نشسته بودند و مشغول گپ و گفت بودند ...
آتوسا دستی برای بچه ها تکون داد و منم گوشم رو سپردم به سینا که داشت میگفت:
سینا-شیده جان مامان اینا اومدن بیرون ، میدونی که موقع رانندگی حرف زدن چه مجازاتی داره البته از طرف مامان بنده ...!
لبخندی زدم و گفتم:
-میدونم پسری ، به خاله و مینا سلام برسون ستاره رو هم از طرف من ببوس و مواظبش باش ...
سینا-تو هم به حسام و بقیه سلام برسون ...
-چشم ...
سینا-فدای چشمات دخمل خاله ، فعلا ...
با لبخند گوشی رو قطع و شروع به احوالپرسی با دخترا کردم ...
-پس بقیه کجان ...؟
تانی-شروین و سهراب رفتن چیزی بخرند ، آقاتون و دوستش داشتن درباره ی چیزی حرف میزدند ، حرفشون که تموم شد رفتن دنبال پسرها ...
-همین ها هستیم ...؟
تینا-نخیرم ، پسر عمه ی شما هم قراره بیاد که هنوز نرسیده ...
با لبخند سری تکون دادم و گفتم:-حتما کاری پیش اومده واگرنه پسر عمه ی من خیلی خوش قول تشریف داره ...
تینا-چه حمایتی هم از پسر عمه اش میکنه بچه پررو ...
-واقعیته دختری ، با اونکه فقط دو بار دیدمش ولی به نظرم شخصیتش خیلی مبادی آداب اومد ...
سهیل-صد البته خانوم ...
با شنیدن صدا به پشت برگشتم و با لبخندِ پسرِ سوری جون مواجه شدم ...
-سلام آقای فراری ، شما کی تشریف آوردی ...؟
سهیل-همون موقع که تو داشتی از پسر عمه ای تازه پیدا شده ات تعریف میکردی ...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:-بابا چه سرعت عملی ...
سهیل-ماییم دیگه ...
-سوری جون چطوره ...؟
شونه ای بالا انداخت و با یک کوچولو شرمندگی گفت:-تازه از راه رسیده بودم که سهراب بهم گفت اینجایید ، شب میرم خونه دختری ...
چشمام گرد شد و با لحنی متعجب پرسیدم :
-شوخی ...؟
ابرویی بالا انداخت و همزمان یک " نوچ " محکم جوابم کرد ...
-سوری جون بفهمه تیکه بزرگت گوش ات میشه ...
سری تکون داد و جدی گفت:-میدونم ...
سهراب-حالا هی این بچه رو بترسون ، اگه تو به سوری جون خبر ندی از کجا متوجه میشه ...؟
-اصلا هم اینطور نیست ، سوری جون خیلی تیزه ...
سهیل-مهندس این دفعه رو با این دختری موافقم شدید ...
ابرویی برای سهراب بالا انداختم و رو بهش گفتم:
-دیدی مهندس ...؟
سهراب-کوفت و مهندس ...
-پس شروین کجاست ...؟
سهراب-به جای اینکه سراغ شوهر خودت رو بگیری چرا سراغ شوهر خواهر من رو میگیری ...؟
-داداشی خودمه دوست دارم سراغش رو بگیرم ، مشکلیه ...؟
سهراب-نخیرم مشکلی نیست ، داداشی خودتِ دیگه ...
یکم جلو کشیدم و با صدای آرومی پرسیدم:
-پس چرا نیلو اینجا نیست ...؟ خبرش نکردی ...؟
نیشخندی زد و بعد هم با شیطنت پرسید:
سهراب-نکنه نیلو هم داداشی خودته که سراغش رو میگیری ...؟
لبخندی به حرف و لحنِ پر از شیطنتش زدم و گفتم:
-نخیرم نیلو دوست جونی خودمه که دارم سراغش رو میگیرم ...
سهراب- شرمنده این یکی رو اشتب اومدی موش کوچولو ، نیلوفر قبل از اینکه دوست تو باشه عمری عشق خودم بود شما هم تا من چیزی نگفتم سرت به کارِ خودت باشه و با عشق من کاری نداشته باش ...
ابرویی بالا انداختم و با شیطنت گفتم:
-نمی تونم قول بدم که حرفی از دهنم نپره ، نمیدونی که چی شده ... همه درباره ی تو ازم سوال میپرسن و هی میخوان بدونن که تو چت شده که اینقدر شاد و شنگول میزنی آقای مهندس ...
اخمی به چهره اش داد و با صدای آروم تری گفت:
سهراب-مثلا کی میخواد درباره ی من بدونه ...؟
این دفعه برای جوابش جدی شدم و با همون جدیت گفتم:
-سهراب همه نگرانت شدند ، البته خودشون هم نمیدونند که باید نگران باشند یا نه ، ولی اخلاق تو عوض شده و همین باعث شده که همه پی ببرند که یک چیزی تغییر کرده ... چرا حداقل به خانواده ات موضوع رو نمیگی ...؟
سهراب-هنوز وقتش نیست ...
نگاهش به شهر و ساختمون های بلندش بود ولی چشمای سرگردونش نشون میداد که خیلی فکرهای جورواجور توی سرش نشسته ...
-سهراب اینقدر دست دست نکن ، ممکنه دیر بشه ...
نگاه و صداش گیج تر از اونی بود که من فکر میکردم ...
سهراب-من ... من ...
-تو هنوز شک داری ...؟
سهراب-نمیشه بهش گفت شک ولی خوب ...
-اول باید با خودت کنار بیای تا بتونی یک تصمیم درست بگیری ...
سهراب-دلم یک چیزی میگه و عقلم یک چیز دیگه ...
-میدونم چی میگی ، ولی اگه بخوای توی این دو راهی بمونی خیلی ضرر میکنی ...
سهراب-میدونم ...
نگاهم به یک جفت چشمی بود که گمشده اش رو توی این شهرِ شلوغ جستجو میکرد ... گمشده ای که خیلی وقت بود دل و عقلش رو به بازی گرفته بود ... گمشده ای که حتی با اومدنش هم براش یک دو راهی ایجاد کرده بود ... دو راهی که خودش باید ازش عبور میکرد ...
سهراب-باید چیکار کنم شیده ...؟ منی که یک عمر ادعام میشد و به همه ی عالم و آدم راه درست و غلط رو نشون میدادم الان توی این دو راهی گیر کردم و دارم دیوونه میشم ، تو یک راه پیش روم بذار ...
صادقانه از ترسم براش گقتم ...
-اگه راهی که جلوت گذاشتم اشتباه بود چی ...؟
برای اولین بار توی این چند دقیقه یک لبخند روی صورتش نشست ، هر چند که بیشتر زهرخند بود تا لبخند ولی دلم رو محکم کرد که سهرابِ همیشگی همین طرفاست و به زودی پیداش میشه ...
سهراب-خوب اشتباه بوده دیگه ، کاریش نمیشه کرد ... مگه خودِ من همه ی تصمیم هام درست بوده ...؟ یک عمر کاری رو انجام دادم که ازش متنفر بودم ، به خاطر چی ....؟ به خاطر بدست آوردن یک بهشت که تمام خاطراتم رو در بر گرفته بود ، به نظرت می ارزید ...؟ خودمم الان به تصمیم اون موقع هام شک کردم ، اینکه درست بوده یا نه ...؟ اینکه خودخواهی من برای داشتن اونجا غلط بوده داره مثل خوره تمام وجودم رو میخوره شیده ...
-سهراب تو از داشتن اونجا خوشحالی ، هر وقت دلت میگیره تنها پناهگاهت اونجاست ، فقط اونجا آروم میگیری و میشی همون سهراب همیشگی ... به نظر من که تصمیم ات درست بوده پسری ...
نگاهش به سمتِ من برگشت و با لبخندی که صد برابر واقعی تر از قبلی بود گفت:
سهراب- مرسی که همیشه خودم و تصمیم هام رو باور کردی موشی ...
لبخندش رو جواب دادم و گفتم:-این رابطه همیشه دو طرفه بوده ، تو هم همیشه تصمیم هام رو باور داشتی و ازم حمایت کردی...
چشماش رو روی هم گذاشت و آروم گفت:
سهراب-بی زحمت یک زنگ به نیلو میزنی ...؟
-پس جدال بین دل و عقل رو مثل همیشه اون یک تیکه ماهیچه ی پر از احساس بُرد ... ؟
شونه ای بالا انداخت و با لبخند ازم جدا شد ...


بعد از زنگ زدن به نیلو به سمت نیکمت ها حرکت کردم و درست پشت سر شروین که روی نیمکت نشسته بود ایستادم ، دستم رو روی شونه اش گذاشتم و کنار گوشش گفتم:
- داداشی خودم چطوره ...؟
سرش رو کمی بلند کرد و در حالی که با لبخند نگاهم میکرد گفت:
شروین-عالی عالی ، مخصوصا الان که موش کوچولوم رو دیدم ، دانشگاه چطور بود ...؟
-خوب بود تازه آقامون امتحان هم نگرفت ...
شروین-اوه اوه پس زیادی خوش به حالت شده ...
-اِی بگی نگی همین طور بود ...
دستشُ روی دستم که روی شونه اش بود گذاشت و گفت:
شروین-چی به سهراب گفتی که از این رو به اون رو شده ...؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-هیچی ...
لبخندش بازتر شد و در حالی که داشت گونه ی بیچاره ام رو از جا می کَند گفت:
شروین-تو گفتی و من هم باور کردم ...
دستم رو روی صورتم گذاشتم و در حالی که ازش فاصله میگرفتم گفتم:
-اخه خدا رو خوش میاد که اینجوری میزنی صورت من رو داغون میکنی ...؟ خوبت میشه منم لپ های خودت رو بگیرم و بکشم ...؟
شروین-اخه تو با اون دستهای کوچولوت چیکار میتونی بکنی ...؟ برای من تهدید هم میکنه فسقلی ...
با لبخند به حرفش نیمکت ها رو دور زدم و کنار امیر حسام که تمام مدت داشت با لبخند ما رو نگاه میکرد نشستم و با لحنِ لوسی گفتم:
-ببین چیکارم کرد استاد ...
دستم رو از روی صورتم برداشت و در حالی که داشت صورتم رو چک میکرد آروم گفت:
امیر-استاد گفتن مال دانشگاه بود خانومی ، مگه نه ...؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:
-کجا بودی این همه مدت ...؟
امیر-اولش که با آقا داداشتون رفته بودیم خرید بعدش هم که جنابعالی داشتید با مهندس صحبت میکردید ...
سرمُ به گوشش نزدیک کردم و اروم گفتم:
-میدونی که هنوز درباره ی نیلو مطمئن نیست ولی مثل اینکه مطمئنش کردم چون گفت باهاش تماس بگیرم ، مثل اینکه میخواد به همه بگه ...
امیر-با سلامتی پس بالاخره مهندس هم داره سر و سامان میگیره ...
شونه ای بالا انداختم و رو به شروین گفتم:
-بچه ها گفتن رفتید چیزی بخرید ، پس کو خوراکی های من ...؟
سری تکون داد و رو به امیر حسام گفت:
شروین-خوراکی های موش کوچولوی من رو بده سامی جان ...
امیر-کوفت سامی ...
بعد از این جواب همیشگی ظرف بستنی من و خودش رو برداشت و گفت:
امیر-بفرمایید بانو ...
نگاهم که به ظرف بستنی افتاد یاد دفعه ی قبلی که با بچه ها اومده بودم افتادم با این تفاوت که این بار تمام بستنی من و خودش رو کاکائویی گرفته بود ... لبخند روی صورتم نشست و ظرف رو از دستش گرفتم ...
-مرسی آقایی ...
امیر-نوش جان ...
بچه ها حرف میزدند و منم هم مشغول گوش دادن به حرفهاشون بودم هم سرم به خوردن بستنی ام گرم بود ، درست مثل دفعه ی قبل با تمام شدن بستنی خودم خیمه زدم روی بستنی امیر حسام که هنوز نصف هم نشده بود ، قاشق اماده ی من رو که دید دستش رو بیشتر به سمت من گرفت و دوباره مشغول حرف زدن با شروین شد ...
آتو-سیر شدی شیده ...؟
نگاهم رو از ظرف خالی گرفتم و ابرویی بالا انداختم ...
سهراب-دو تا کاسه بستنی که این دختری رو سیر نمیکنه ...
همراهشون لبخندی زدم و گفتم:
-من زیاد بستنی نمیخورم ولی وقتی میخوام بخورم باید ...
سهراب-باید اونقدر زیاد باشه که دیگه حالت ازش به هم بخوره ...
شروین-مشکل اینجاست که موشی من هیچ وقت از بستنی خوردن زده نمیشه ...
آتو-موافقم شروین ...
تینا-منم شاهدِ این ماجرا بوده و هستم ...
امیر-چه خبره بابا ، خانم من رو گذاشتید یک گوشه و هی حرف بارش میکنید ، خوب بخوره چه اشکالی داره ...؟
دستام رو دورِ بازوش حلقه کردم و با نیش باز شده به بقیه خیره شدم ...
-بلیم آقامون راست میگی ، اصلا شما چیکار به کار من دارید ...؟ بستنی دوست دارم خوب ...
سهراب- تا سینا بود اون لوسش میکرد ، الانم که آقاشون لطف میکنند و این کار خطیر رو انجام میدند ...
امیر-حسودی نکن مهندس جان به فکر زن و زندگی باش ، شما هم خانومت رو لوس کن ...
نیلو-سلام به همگی ...
با شنیدن صدای نیلو اونم درست بعد از حرفِ امیر حسام خنده ام گرفت ، از جام بلند شدم و به عنوان اولین نفر بهش خوش آمد گفتم و بچه ها هم بعد از من باهاش احوالپرسی کردند .
شب خوبی بود ، بیشتر کسایی که میشناختمشون کنارم بودند و خوشحال ... صدای خنده های بلندی که توی اون محوطه میپیچید تمام وجودم رو پر از شادی میکرد و بهم روحیه میداد ...
شاید خیلی وقتها از این کارها میکردیم ولی امشب خیلی با اون شبها فرق داشت ...اون شب میدونستم که دیگه شهرامی نیست که بخواد افکارم و خودم رو آزار بده ، نمیدونستم توی اون ملاقات مردونه چه حرفایی زده شده بود ولی هر چی که بود من رو آروم کرده بود و من دیگه اون دختری نبودم که دورِ خودش یک قفس طلایی کشیده بود ، دیگه سهراب اون آدمی نبود که واقعیت ها رو از دیگران پنهان میکرد و با یک نقاب دروغی زندگی میکرد ، شروین شاد بود و لبخند از صورتش جدا نمیشد ، مهم تر از همه امیر حسام رو کنارم داشتم که بهم انگیزه ی زندگی و خوشحالی میداد ...
دستای گرمش که دستام رو احاطه کرده بود و انگشتام رو به بازی گرفته بود بزگترین هدیه ی خدا به من بود ... وجودِ گرمش که قلبم رو به بازی گرفته و سرشار از احساسم کرده بود درست کنارم ایستاده بود ... من واقعا خوشحال ترین شخصِ اون جمع بودم چون زندگی داشت روی خوشش رو بهم نشون میداد ...
دنیا داشت بهم نشون میداد که هنوزم چیزهایی هست که به خاطرشون باید سر سختی نشون بدم ... هنوزم چیزهایی هست که خواستنشون لیاقت میخواد و داشتنشون شجاعت و نگه داریشون یک دل دریایی که گذشت رو بشناسه و با صبر آشنا باشه ...
نمیدونم کی و کجا زندگیم دوباره دستخوش حوادث میشه ...؟ نمیدونم چه چیزی ممکنه دوباره سد راهم بشه ...؟ ولی این رو خوب میدونم که من و آدمهایی که اطرافم هستند میتونیم با همه چیز مقابله کنیم ، میتونیم خودمون و از باتلاقی که دنیا سر راهمون قرار میده خلاص کنیم چون به هم اعتماد داریم ، چون همدیگه رو دوست داریم و عاشق هم هستیم ...
و عشق چیزیه که میتونه دنیا رو نجات بده و من این رو باور دارم ...
عشق ، عشق می آفریند.
عشق زندگی می آفریند.
زندگی رنج به همراه دارد.
رنج دلشوره می آفریند.
دلشوره جرات می بخشد.
جرات اعتماد به همراه دارد.
اعتماد امید می آفریند.
امید زندگی می بخشد.
زندگی عشق می آفریند.
عشق عشق می آفریند .

شیوا / د
4 فروردین 93

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط yalda joooooooooooon در تاریخ 1394/3/3 و 12:37 دقیقه ارسال شده است

aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii bod.mrc

این نظر توسط hassan در تاریخ 1393/1/11 و 19:23 دقیقه ارسال شده است

سلام خسته نباشی وبت عالیه
اگه با تبادل لینک موافقی بگو
فقط یادت نره بهم خبر بدی تا لینکت کنم
بدرود


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 57
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 189
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 8
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,040
  • بازدید ماه : 17,998
  • بازدید سال : 145,101
  • بازدید کلی : 11,642,241