close
مجتمع فنی تهران
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت اول
loading...

رمان فا

یه رمان فانتزی عاشقانه ، بدون زمان و بدون مکان و شخصیت محوره . از زبان اول شخص روایت میشه و محاوره ای . کسی که داستان رو از زبانش می خونیم ، یک…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2915 سه شنبه 12 فروردين 1393 : 11:31 نظرات ()

یه رمان فانتزی عاشقانه ، بدون زمان و بدون مکان و شخصیت محوره .

از زبان اول شخص روایت میشه و محاوره ای .
کسی که داستان رو از زبانش می خونیم ، یک دختر کولیه .

کولی توی داستان های روایی ، نماد همه ی خواستنی های انسانیه . این دختر ، پر از زندگیه . پر از روح و لذت .
مرد داستان پر از غرور و تکبر و ندیدنه .
تقابل این دو نفر میون آدم های فرعی دیگه ای که توی داستان داریم ، اساس داستان رو تشکیل میده .

اسم داستان ، برگرفته از یک شعره که من توی گشت و گذارم توی اینترنت یافتم . می تونین اسم رو سرچ کنین و بیابینش .
مقدمه :

به رقص میکشمت پابه پای شورِ دفم
که های وهوی تورا بشنوم زهرطرفم

تو از سکون به جنون می رسی و می پیچد
صدای موجِ تو در گوشواره ی صدفم

دلم خوش است به روزی که باتو می رقصم
که کولیانِ سیه چشم دیده اند کفم

کجاست چله ی چشمت که پرت خواهم شد
به هیچ سوی خود ناتمامِ بی هدفم

تمامِ هستی من هرچه هست سهم توباد

که مستحق تری از وارثانِ ناخلفم

پیرمرد ، سرفه ی ریزی کرد و آن را با مشتش که جلوی دهان گرفته بود ، مهار کرد . سرش را بلند کرد و به مرد جوانی که کنار تختش ایستاده بود نگاه کرد .
قد بلند ، شانه های پهن ، ماهیچه های در هم پیچیده ی بازوان که نشان از قدرت بی حد و اندازه ی بدن می داد . اما آنچه این مرد را متمایز می کرد ، هیکل بی نقص و جثه ی درشتش نبود ، چشم های نافذش بود که با ترکیب با ابروهای پرپشت و زمختش ، روح هر جنبنده ای را می کاوید . چشم های مرد ، دو گوی شیشه ای بی روح بودند که عطششان را با تسخیر روح دیگران سیراب می کردند .
سرفه ی دیگری در گلوی پیرمرد شکست . نگاه مرد ، از پنجره و دوردست های پشت آن جدا شد و تا روی چشم های پیرمرد ، جریان یافت .
وقتی سرفه ها آرام یافتند ، پیرمرد ناله کرد : کارخانه ... سرفه ی ریز دیگری را با بلعیدن آب دهانش فرو داد : نگرانم . این مدت که نیستم ، به دست تو میسپارمش . مراقب اوضاع باش .
مرد بله ی خشک و محکمی زمزمه کرد . صدایش ، گرمای فریبنده ای در خود پنهان داشت ، اما آن قدر از آن بهره نگرفته بود که خش دار شده بود . کلمات ، می توانستند ، مسحور کنند اما وقتی از دهان او خارج می شدند ، سرد و یخ زده تنها می شکستند و ویران می کردند .
بدون کلمه ای دیگر قصد خروج کرد . پیرمرد با خودش تصدیق کرد که این مرد ، صخره ای فتح نشدنی است .
مرد ، بعد از خروج تصمیم گرفت برای سرکشی اولیه به کارخانه برود .
صحن بزرگ و خالی سیلو را ردیف های ماشین ، پر کرده بود . تایم استراحت بود و سکوتی غلیظ ، فضای همیشه پرهیاهوی کارخانه را پر کرده بود .
مرد ، راهش را از میان ردیفی از ماشین ها پیش گرفت و به سمت انتهای سیلو قدم برداشت . با نگاهش ، ماشین ها را بررسی می کرد ، مواد اولیه ای را که کنار آنها تلنبار شدند را از نظر می گذراند و روی محصولی که کنار دیوار ، به بلندای قدش چیده شده بودند چشم می گرداند .
هر چه به انتها، نزدیک تر می شد صدای جرینگ جرینگ ظریفی بیشتر در گوشهایش تیزش می نشست .
به انتها رسید و در فضایی ، جدا شده از تنه ی کارخانه ، دختری را دید که با لباسهای رنگی اش ، میان جمع کارگران زن و مرد ، ایستاده بود و با کوبیدن پاهایش به زمین ، صدای خلخالش را در فضا پخش می کرد .



فصل اول : کسی که مثل هیچکس نیست


لبه های دامنم رو از بالای زانو کمی جمع می کنم . تکون خفیفی به مچ پام می دم تا صدای خلخالم ، همهمه ی ریز فضا رو کم کنه . با لذت به جمعی که گرد نشستن و تک تک حرکاتم رو زیر نظر دارن نگاه می کنم . یک قدم جلو میرم .... پاهامو محکم روی زمین می ذارم تا صدای خلخال ، سکوت رو بشکنه و به رقصم ریتم بده .
... قدم بعدی رو که برمیدارم لبه های دامن رو توی هوا تکون محکمی میدم و به یک طرف کجش می کنم .
... با پاهام روی زمین ضرب می گیرم . چند نفر با دست هاشون همراهیم میکنن . لبخند میزنم .
" موفقیت یه رقاصه به اینه که توی چشم های تماشاچی اش زل بزنه و لبخند به لب بیاره . "
... دوری میزنم و این بار دامن رو رها می کنم و نزدیک به آدم های نشسته ، می ایستم .
... با ضرب پام ، کمرم رو به پشت خم می کنم و اجازه میدم موهای مشکی ام از روی شونه هام سر بخورن و پایین بریزن .
صدای خلخال و دست ها فضا رو پر کرده . گاهی منم با دستام همراهی شون می کنم تا ریتم به هم نخوره .
" یه رقاصه ی خوب ، ریتم رو به دست می گیره و نمیذاره از کنترلش خارج بشه "
... ضرب بعدی رو که پام میزنه از جا بلند میشم و چند قدم رو ریتمیک برمیدارم .
... دوباره از کمر تا می شم .... موهام که پایین می ریزه حس می کنم که یه نفر لمسشون می کنه . چشمامو می بندم و می ذارم لذت ببره .
" رقاصه اونیه که می ذاره هر حرکتش نهایت لذت رو منتقل کنه و عجله نمی کنه "
واسه این که ریتم رو نگه دارم ، شونه هام رو کمی می چرخونم .
... می دونم که دیگه بیننده هامو پیدا کردم .دستش که از موهام جدا می شه بلند می شم و حرکت پاهام کمی سرعت می گیره .
... وسط دایره می رم .... می چرخم تا دامنم کمی بالا بیاد .... صدای دست ها هم اوج گرفته .
.... نفسی می گیرم و روی پاهام می شینم .... دوباره از کمر خم میشم ، دستام رو به عقب می کشم و همراه با صدای دست ها دایره ای دور خودم می کشم . موهام با حرکت دستم موج می گیرن و دورم می پیچن .
...می بینم که یه عده ، دست زدن رو فراموش کردن و محوم شدن ، حالا نوبت منه که لذت ببرم .
" فقط وقتی یه رقاصه ی خوب میشی که یاد بگیری ، همه رو محو کنی . اون موقع است که باید تمام هنرت رو نشون بدی . "
صدای دست ها و هورا هاشون به وجدم آورده ... دوباره تکرارش می کنم واین بار با تموم شدن دایره ، پام رو جمع می کنم و قد راست می کنم ... دستمال کوچیکم رو که از موهام باز شده ، می تکونم توی هوا و با ریتم تند رقصم پاهام رو بالا و پایین می کنم . دامنم بی تاب ، خودش رو با رقصم هماهنگ می کنه . به دستم میگیرمش و تکونش می دم و می چرخم ...
.. می چرخم دور جمع و همراه با رقصم به تک تکشون لبخند می زنم .
... رقص داره نفس های آخرش رو میکشه ، وسط میرم و می چرخم دور خودم ، تند و بی وقفه ، می چرخم ، می چرخم ، می چرخم و ...

و وقتی صدای دست ها به اندازه ی کافی بلند و کشدار شد ، از حرکت می ایستم . دستمال رو به هوا پرت می کنم .
نفس عمیقی می کشم و چهره ی تک تکشون رو از جلوی چشمم می گذرونم ...
دست هام رو از دو طرف باز می کنم و به جمعی که جلوم ایستادن و هیجان زده تشویقم میکنن ، تعظیم می کنم .
چشمم میفته به پشت این دایره ی نشسته ، به مردی که توی پناه دیوار ، جایی که نور روشنش نکرده ایستاده .
صورتش واضح نیست ولی حس می کنم اخم داره . اخماش ، لذتم رو کمرنگ می کنه .
این مرد کیه که بعد از هنرنمایی من ، هنوزم اخم روی صورتشه ؟!
پشتم می لرزه .
" وقتی بهت می گم رقاصه که همه ی جمع رو غرق لذت کنی ، حتی یک نفر هم نباید جا بمونه "
تا حالا ندیدمش ، حتما کارگره جدیده .
چند تا از دخترها دورم جمع میشن و حواسم رو پرت می کنن ، تا برمی گردم ، اون مرد رفته .




ناهید جلو میاد و دستمالم رو به دستم میده . موهامو به عقب هل میدم و با دستمال مهارشون می کنم . لبخندم رو به صورتش می پاشم و با هم سمت دستگاه ها میریم .
این دستگاهای غول پیکر که پایه توی زمین فرو کردن و سرشون رو به سقف سیلو ساییدن ، همه ی زندگی من و پدرم و برادرم رو تامین می کنه ، بنابراین من عاشقشونم .
به ردیف پشت دستگاه می ایستیم و تقریبا همزمان به کار میندازیمشون .
کار مادرم هم همین بود . یعنی از وقتی که به شهر اومد کارش همین بود . وقتی که دیگه کولی نبود ، کارگر کارخانه ی نخ ریسی بود .
دستگاه به کار میفته . پنبه های سفید ، خط به خط و تار به پود ، بافته میشن و سفیدی شون رو روی تن دستگاه پهن می کنن .
مادرم عادت داشت که لباسای رنگی بپوشه . همیشه از درخشان ترین رنگ ها و پارچه ها لباس می دوخت و برای ما هم همین رو می پسندید .
میون خاکستری دستگاهها و سفیدی پارچه ها ، رنگی ترین موجود منم .
ناهید کنارم میاد و زیر گوشم می گه : خپل کارت داره .
نفسم رو فوت می کنم . صدای دستگاه ها نمی ذاره خوب بفهمم چی گفته ، ولی همین که توی جمله اش یه خپل بود کافیه تا حالم رو بگیره .
" مادرم می گفت یه دختر کولی ، با همه دوسته مگه مجبور بشه با یکی دشمنی کنه . "
دست می برم تا دستگاه رو خاموش کنم و به دیدن خپل برم اما ناهید اشاره می کنه که حواسش هست . خوب ، اینجوری دیگه عقب نمیمونم که مجبور شم اضافه کار وایستم .
بهش از اون لبخندهای مخصوص می زنم . اونایی که مادرم یادم داده و فقط برای عزیزترین ها به کار میره .
دامنم رو از ریزه های پنبه می تکونم . شکل برف گرفتن به خودشون روی لباسم . راه میفتم سمت دفتر کوچیکی که ته سیلو ، با سه تا تیغه از تن سیلو جدا شده .
" مادرم یاد داده چطور یه کولی باشم ، چطور ناز بفروشم و نیاز بخرم . چطور آرامش جان باشم ، مثل اسمم "
تن پنجره های دفتر رو ، کرکره پوشونده اما من چشم تیز میکنم تا خپل رو قبل از ورود ببینم .
روی صندلی گردان ، پشت میز رییس نشسته و می گرده . عین چرخ و فلک ، عین بچه ها .
پشتم رو صاف می کنم ، شونه هام رو عقب می فرستم و از جمع بودن موهام مطمئن میشم .
تقه زدن به در توی این سر و صدا مسخره است ، اما بهتر از اینه که بری تو و بشنوی " چرا در نزدی دختره ی کولی ؟!" یا اینکه " مگه مامانت به تو ادب یاد نداده ؟! " . پس در میزنم . انگشت اشاره ام رو خم می کنم و با بند وسطش به در می کوبم .
خودم به زور صداش رو میشنوم و خنده ام میگیره . اما با یه نفس عمیق جمعش می کنم .
" مادرم یادم داد به کیا باید ناز فروخت . هر مردی لایق زن کولی نیست ، هر مردی لایق ناز نیست . "
دستگیره ی در رو پایین می کشم . خپل از جا می پره .میدونم که ترسش از روبرو شدن با رییسه .
رییس اجازه نداده روی اون صندلی جا بگیره .
دوباره لبخند میره که روی لبام جا بگیره اما کنترلش واسه ی من اصلا کار سختی نیست .
هیکل گرد و قد کوتاهش ، به محض دیدن من شل میشه . نفس راحتش رو حتی پنهون نمی کنه ازم و دوباره روی صندلی جا می گیره .
لبخند دندون نمایی میزنه و اسمم رو به زبون میاره : رامش عزیزم .
" مادرم اسمم رو انتخاب کرد . واسه اینکه اومدن من به زندگیشون سرآغاز فصل آرامش بود . "
بدون لبخند ، صاف می ایستم و زل می زنم به چشمهاش . بی روح تر از چشم های خودم .
لبخندش کمی شل میشه ، اما موضع صمیمیتش رو حفظ می کنه . چرا این مرد فکر می کنه با پول من رومیتونه بخره ؟!
هنرنماییت مثل همیشه بی نقص بود .
می دونم .
خشک جواب میدم . چون واقعا می دونم که کارم بی نقص بوده . یک دفعه چهره ی اون مرد توی ذهنم نقش می بنده . حالا شاید یه نقص کوچولوی قابل چشم پوشی داشته باشه .
نمی خوام بهش فرصت بدم بیشتر از این پر حرفی کنه . می پرسم " کارم داشتین ؟!" با اینکه میتونم قسم بخورم ، هیچ کاری نداشته .
رییس امروز تماس گرفت و گفت که جانشین میفرسته .
نفسم رو فوت کردم . دیگه حوصله ام واقعا سر رفته بود : خوب ، به سرکارگر باید می گفتین ، نه من .
میدونم عزیزم .
" مادرم یادم داده ، حقیقت آدم ها رو از چشماشون بخونم " آموزش های من نشون میدن این مرد سرتا پا ریاست .
سکوت می کنم و دوباره سرد و بی روح نگاهش می کنم .
گفتم تو هم بدونی بد نیست .
ممنون . هرچند نیازی نبود .
قبل از اینکه پرگویی های همیشگیش رو شروع کنه ، جمله ام رو تموم میکنم : میتونم برم ؟!
شل میشه . لبخندش وا میره و اخماش جمع میشن . این مرد باید یه جا دست از رویاپردازی برداره و بفهمه که من باهاش هیچ صنمی ندارم .
با دست اشاره می کنه که برو . بدون اتلفا وقت از دفتر خارج میشم و در رو پشت سرم می بندم .
" مادرم بهم یاد داد ، چطوری دلبری کنم ؛ اما این هم یاد داده چطور از افتادن توی منجلاب پرهیز کنم " من توی منجلاب این مرد اسیر نمیشم .



ارسی : پنجره های قدی بلند ، با تقسیمات کوچک و شیشه های رنگی . نمادی از معماری ایرانی .

تا پایان ساعت کار ، از جلوی ماشین تکون نمیخورم . ناهید دورم می چرخه و مرتب باهام از شایعات توی کارگاه میگه اما من حواسم همه جا هست و هیچ جا نیست .
به محض اینکه سوت پایان کار زده میشه ، دستگاه رو خاموش می کنم و دوشادوش نود و نه تا کارگر دیگه ، از سیلو خارج میشم . باید برم سراغ دکتر . داروهای مطرب تموم شده و باید براش بگیرم . دم در کارخونه ، از ناهید خداحافظی می کنم و راهی میشم .
توی داروخانه ، منتظر نشستم . اکثر مردم بهم زل زدند . می فهمم و لذت می برم . اینکه مرکز توجه باشم بهم حس کولی بودن میده و لبخند روی لبم میاره .
دکتر اسمم رو بلند صدا میزنه . جلو میرم و مثل همیشه با یه لبخند شیرین ، جواب لبخند روی لبش رو میدم . پلاستیک داروها رو می گیرم . مثل همیشه میخواد ازم پول نگیره . مثل همیشه به زور پولش رو میدم . من کار می کنم که دستم رو جلوی کسی دراز نکنم ، حتی اگه اون آدم دکتر مهربون و پیر داروخونه ی دو تا خیابون بالاتر از خونمون باشه .
به محض اینکه کلید رو توی قفل جا میزنم ، صدای قدم های باربد توی گوشم میشینه . تعلل می کنم تا اون در رو باز کنه و لذت ببره از این که غافلگیرم کرده .
دستش رو دور گردنم حلقه می کنه و از جا بلندش می کنم . تا وسط حیاط جلو میرم و یک دفعه شروع به چرخیدن میکنم . پاهاش رو رها کرده و دستم دور کمرشه . می خنده ، بلند و سرخوش . تا وقتی از سرگیجه مجبور به ایستادن بشم ، می چرخم . روی زمین میذارمش . هر دو مون کمی تلو تلو می خوریم و به راه رفتنمون می خندیم .
مطرب رو پشت پنجره ی ارسی می بینم . اون هم لبخند به لب داره . پلاستیک دارو ها رو جلوش میذارم . دستی روی سرم میذاره و آروم میگه : زنده باشی دختر جون .
تعظیم می کنم ، لبه های دامنم رو باز می کنم ، یه پام رو از زانو میشکنم و پای دیگه ام رو پشت می برم و خم میکنم ، تعظیم میکنم . درست مثل هنرمندی که بعد از یه اجرای زیبا روی پاهاش خم میشه و به اونایی که برای هنرنمایی اش روی پا ایستادن ، تعظیم میکنه . درست مثل مادرم وقتی اولین بار برای پدرم ، مطرب ، رقصید .
مطرب روی تشکچه اش جا میگیره . چایش رو به لب می بره و با لذت به من و باربد نگاه می کنه .
باربد با کتابهاش کنارم جا می گیره . هر کلمه ای که مینویسه رو ازم می پرسه .
- امروز کارخونه چطور بود ؟!
سرم رو بلند می کنم و به صورتش نگاه میندازم . چروک های ریز و درشت صورتش نشون از زندگی نه چندان راحتی داره که برامون فراهم کرده ، اما بین این چروک ها خط های ریزی هست که نشون میده ما خیلی می خندیم ، خیلی خیلی خوشبختیم .
لبخند زدم : مثل همیشه بود . خپل دوباره خواستم توی اتاقش . مجبور شدم دوباره بهش بفهمونم هیچ ازش خوشم نمیاد . فکر کنم این ماه هم اضافه حقوق نداریم .
شیطون خندیدم . مطرب هم لبخند زد . ادامه دادم : راستی توی ساعت استراحت هم کارگرا ازم خواستن براشون برقصم .
لبخندم شکل بهتری گرفت ، کش اومد از دو طرف و چاله های گونه ام رو عمیق تر کرد : رقصیدم .
تصمیم گرفتم که قضیه ی اون مرد که دیدم رو نگم . از کجا معلوم که دوباره ببینمش .
با انگشتم کلمه ای رو روی دفتر باربد نشونش می دم و ازش میخوام تصحیحش کنه .
مطرب استکانش رو دوباره به لب می رسونه . کم حرفه . بیشتر توی ذهنش و با مادرم زندگی می کنه ، مثل من ، مثل باربد .
باربد بی مقدمه می پرسه : رامش ، دوباره برام میگی مامان چطوری بود ؟!
به مطرب نگاه میکنم : موقع خواب داستانش رو برات تعریف می کنم .
نگاهمو با یه لبخند مادرانه به باربدمیسپرم و میگم : فعلا مشقاتو تموم کن .
میدونستم که الان مطرب بلند میشه و میره توی اتاق اون طرف حیاط ، اتاق مادرم ، تا با خاطرات همسرش ، مادرمون تنها باشه .
هربار که اسمش توی خونه میومد همین کار رو می کرد . یعنی تقریبا هر شب .
می شینه توی اتاق و با مادرم و شال سرش و خلخال پاش خلوت می کنه . خوب که دلش خالی می شه برمی گرده پیشمون و تا خود صبح برامون ازش حرف می زنه . باربد همیشه وسطاش می خوابه اما من تا خود صبح پلک نمی زنم تا بشنوم و بیشتر از همیشه ، بیشتر از قبل شبیهش باشم .



پتو رو روی باربد مرتب می کنم و کنارش دراز می کشم . توی تاریک و روشنی اتاق چشم میدوزم به دهن مطرب تا برام از مادر بگه .
صداش رو با سرفه ی کوچیکی صاف می کنه و دقیقا مثل همه ی این سالها با این جمله شروع می کنه : یه کولی دوره گرد بود . با چند تا از دوستام توی جاده از کنارشون رد شدیم . داشتیم می رفتیم یه شهر دیگه واسه کنسرت . کنارشون نگه داشتیم تا خرت و پرت بخریم ازشون .
باربد می پرسه : چی خریدین ؟!
مطرب نفس عمیقی می کشه و میگه : نخریدم ، فروختم . اون هم دلمو .
باربد دوباره می پرسه : به کدومشون ؟
مطرب لبخند می زنه ، دستش رو روی گونه ی باربد می ذاره و میگه : به مادرت .
منم لبخند می زنم . کسی نیست که ندونه پدرم عاشق مادرم بوده . قبل از اینکه باربد سوال بپرسه می گم : خوب بعدش چی شد ؟!
مطرب نفسش رو بیرون میده : می خواستی چی بشه ؟! پامو کردم تو یه کفش که دخترتونو می خوام به زنی .
کلافه می گم : نه اینجای قصه نبودی که . باید اونجایی رو بگی که دفعه ی اول دیدیش .
آهانی میگه و ادامه میده : از توی چادر کوچیکشون اومد بیرون . تا گیتار رو دستم دید سمتم هجوم آورد . من مست موهاش بودم و اون مست گیتارم . پرسید میزنم ؟! سرتکون دادم . گفت بزن تا برقصم .
حال و هوایش عوض شده میدونم . دیگه بدون این که ازش بخوام میگه : منم زدم . رقصید و چرخید . من که حواسم به گیتار نبود . دستام واسه خودش می زد عقل و دینمو اون دختر برده بود .
باربد میپره وسط : کجا برده بود ؟!
حرصم میگیره . این باربد با سوالاش داستان رو خراب می کنه . کاش زودتر بخوابه .
بابا می خنده : برده بود پیش خودش .
باربد مصر میشه : پیش خودش کجاست ؟!
حرص می خورم : باربد...
مطرب بلندتر می خنده : توی دستاش میشه .
میگه آهان .
خوب خدا رو شکر حل شد .
بابا زمزمه میکنه : امشب خوب نیستم .بقیه اش باشه یه شب دیگه .
غمگین میگم : حداقل رقصش رو تعریف کن .
جواب میده : درست مثل خودت . لوند ، آروم و مسحورکننده .
پشت می کنه و من توی خیال خودم رقصایی که از مادر دیدم رو مرور می کنم .
ذهن و قلبم با هم تصدیق میکنه لوندی و سحر رقص مادرم رو ...
دلم از این که شبیه مادرم شدم خوشش میاد و ذهنم میگه که صورتم هم شبیه اونه .
امشب ذهن و قلبم هر دو با هم حالم رو خوب میکنند .
کاش اینجا بود خودش ، کاش باربد رو به عنوان آخرین یادگارش پیشمون نمیذاشت .
کاش خودش بود تا باربد هم یه پسر کولی بار بیاد ... کاش .




لقمه می گیرم برای باربد و زیر لب زمزمه می کنم ....
آفتاب لب بوم گل افشونه ، سماور جوشه
یارم تنگ طلا دوش گرفته ، غمزه می فروشه
مطرب با دست و روی خیس وارد میشه و ادامه اش میده
یک دونه انار دو دونه انار ، سیصد دونه مروارید
میشکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی
هر سه می خندیم . باربد ساندویچ کوچیک نون و پنیرش رو از دستم می قاپه و توی کیفش می چپونه . عجول خداحافظی می کنه و می پره بیرون .
براش بوسه می فرستیم ، هم من و هم مطرب ، که نمی بینه . میدونم که حسش میکنه ، همونطور که من بوسه های مادرم و مطرب رو حس می کردم .
نگاهمو به مطرب می دوزم . نشستن سخته براش . دست به کمر میزنه . اونقدر خم میشه تا دست دیگه اش به زمین برسه و زانوهاش خم شه . بعد کامل میشکنش و یه پاش رو زمین ملغزه و با اتکا به همون دست و پای خم شده روی زمین ، میشینه . پیر شده مطربم ...
استکان کمر باریکش رو جلوش میذارم . دهن باز می کنم که سفارشای همیشه رو شروع کنم که باربد سرک میکشه تو : دوستتون دارم ... به همون سرعت که وارد شده خارج میشه .
به هم نگاه میکنیم و می خندیم .
دوباره لب باز می کنم که سفارش کنم .
دست به استکان می بره و قبل از اینکه به لباش برسونه میگه : میدونم .
یه قورت می خوره ، استکان رو روی نعلبکی میذاره و ادامه میده : قرصام رو می خورم ، غذای ناهار رو گرم میکنم و کامل می خورم ، راه میرم توی حیاط ، باغچه رو فراموش نمی کنم ...
با دست شمردمشون ، چهار تا شدن و این یعنی یکی کم گفته : حتما خودت و باربد ظهر استراحت کنین . تمومه ... دست به هم می کوبم و به مطرب چشمک می زنم .
از جا بلند میشم .
نوبت مطربه که سفارش کنه : زود برگرد .
دامنم رو صاف می کنم و تاکید می کنم : اگه نیازی سر لج نباشه زود بر می گردم .
چشماش رو ریز می کنه و با قند توی دهنش می پرسه : نیازی کیه ؟!
می خندم به صداش و به این که هیچ کس خپل رو به اسم خودش نمیشناسه . خپل برای همه خپله .
دم در کفشام رو به پا میکنم : خپل رو میگم .
می خنده ، مردونه و سنگین . یعنی مادرم عاشق این خنده ها هم بوده ؟!
براش بوسه می فرستم ، به خدا می سپارتم و راهی میشم .
دیر می رسم ، می دونم . اما چاره ای هم نیست .
توی ذهنم اولویت با آماده کردن باربد برای مدرسه و آماده کردن صبحانه برای مطربه .... کار اولویتی نداره . من کار می کنم چون مطرب نمی تونه کار کنه ... چون مادرم نیست ... چون زندگی خرج داره .
دستمالم رو دوباره به موهام می بندم . جلو و روی پیشونی ، تا ریشه های نازک و کوتاهش بالای ابروم بشینه و زیباترم کنه ... به زیبایی مادرم .
توی راه کسی نیست که سلامش رو جواب بدم ، پس معطل نمیشم و کمتر دیر می رسم ... لبخند می زنم به استدلالم .
... هیچ کس به یه دختر کولی سلام نمی کنه ؛ پس وقت دارم تا توی ذهنم با ریتم قدم هام برقصم ... گاهی تندش می کنم ، گاهی کند .
توی اتوبوس جایی واسه نشستن پیدا می کنم و سرم رو به شیشه تکیه میدم . آهنگ دختر قوچانی ریتم میگیره و من با ضرباش می رقصم تا به مقصد برسم .





جلوی سیلو ، دستی به دستمال سرم می کشم . در کشویی و بزرگ سیلو رو کنار میدم ...
حجمی از صدا و نرمه های پنبه به صورتم می خوره .
کارگرا و ماشینا میون غباری از پرز و پر ، محو شدن ...
هر چقدر که این صحنه تکراری باشه از زیباییش کم نمیشه . مجبورم چند ثانیه روش وقت بذارم . هر زیبایی ارزش این رو داره که توی ذهنت برای چند ثانیه ثبتش کنی ...
چشمام رو می بندم ... درست مثل دوربینی که فلاشش رو می بنده و عکس توی حافظه اش واسه همیشه موندگار میشه .
یه راست میرم کنار ماشینم و روشنش می کنم .
زیاد دیر نشده ، فقط یه ربع ، اگه از ساعت ناهارم کم کنم ، کار رو می رسونم و لازم نیست اضافه وایستم .
واسه ی من بودن کنار باربد و مطرب ، از همه چیز مهم تره .
ناهید کنارم میاد . توی این شلوغی ، اذیت کردن حنجره و سلام کردن بی فایده است ، همه با سر سلام می کنن . ناهید فرق داره . در هر حالتی زبون دو مثقالی رو تکون میده .
لبخند می زنم در جواب سلامش...
دستش رو تکیه میده به لبه ی ماشین و خم میشه سمتم ، داد میزنه : خبر رو شنیدی ؟!
شونه بالا میندازم . اگه اون میخواد گلوش رو بخراشه ، من نمی خوام .
چشمام ، روی پارچه ی در حال بافت زیر دستگاه می گرده و گوشم در اختیار ناهیده .
- رییس داره میمیره .... مکث می کنه ، به دور و برش نگاهی میندازه .
نمی دونه که اینجا حتی اگه بخوان هم صدای دستگاهها نمیذاره کسی چیزی بشنوه ؟!
- جانشین فرستاده .
نگاهم از دستگاه جدا میشه و سمت چشمای ناهید میره . سرم خم میشه و نگاهم ادامه میده تا اتاقک ته سیلو و بی نتیجه از این گشتن ، روی پارچه برمیگرده .
دست ناهید روی شونه ام میشینه . دوباره به چشماش نگاه میکنم ... امیدوارم دوباره ازم نخواد که گشت و گذار نگاهم رو ادامه بدم ...
با چشم و ابرو به سمت دیگه ای اشاره می کنه ...
پوف می کشم ... این ناهید با کاراش منو عقب میندازه .
نگاهمو میسپرم به سمتی که اشاره کرده .
خپل رو می بینم ... کوتاه و چاق . با دستش به اطراف اشاره می کنه و لباش تکون می خوره .
کنارش مردی بلند و هیکلی ... فیل و فنجونی ان کنار هم ... لبخند می زنم .
برمی گردم سمت ناهید تا ببینم که اون هم این تضاد رو فهمیده و لبخند میزنه یا نه ...
چشمهای ناهید راه کشیدن ... به مرد قد بلند نگاه میکنه .
لبخندم رنگ عوض می کنه ، توی دل ناهید اتفاقاتی در حال وقوعه .
سرم گرم میشه با پارچه و ناهید رو با مردش تنها میذارم .
زیر لب می خونم :

عاشق شدم من در زندگانی
بر جان زد آتش عشق نهانی

جانم از اين عشق بر لب رسيده
ا
شک نيازم بر رخ چکيده

يک سو غم او يک سو دل من در تار مويي
در اين ميانه دل ميکشاند ما را به سوي
ي
ما را به سويي ما را به سويي



دستگاه یه دفعه خاموش میشه . یکه می خورم و با بهت سرم رو بلند می کنم . خپل فقط یه قدم ، یه نفس ، یه پلک زدن باهام فاصله داره ...
حالم عوض میشه . عقب میکشم . صورتم ناخودآگاه جمع شده .
دوست دارم هر دو دستم رو محکم بکشم روی صورتم ... روی گونه هام ... روی جاهایی که حس میکنم نفس خپل باهاش تماس داشته . دوست دارم آب داغ بریزم روی خودم تا پاک شم از حضورش ...
حق نداره نزدیک شه ... حق نداره حریمم رو بشکنه .
خپل پوزخند میزنه ... حالم رو فهمیده ... می لرزم اگر آتو دستش داده باشم .
پوزخندش به زمان حال برم میگردونه ... توی قالب یخی ام فرو میرم ... قالبی که میدونه با یه مرد عوضی چطور برخورد کنه ... می دونه حریم ها رو کجا بذاره ... می دونه چطوری قلم پای اونی که مرزهاش رو رد کرده قلم کنه .
برای اینکه قالب جدیدم کامل شه باید عمیق نفس بکشم .
رو می گردونم سمت ناهید تا بازدم پر و پیمونم رو نبینه ... نگاهش می کنم ... چشماش هنوز هم راه داره ، اما فاصله کم شده .
یاد خپل و همراهش میفتم . این بار چشمم مرد کنار خپل رو شکار می کنه .
همون مردیه که دیروز دیدمش ... ذهنم می خنده ... فرصتی واسه جبران دارم ... می تونم دوباره بی نقص باشم .



لب هامو بی هدف روی هم میکشم ... اگه خپل نبود از همین لحظه شروع می کردم به ناز فروختن و نیاز دیدن ، اما جلوی اون خارج شدن از قالبم ریسک بزرگیه .
چشم میدوزم به چشماش ... چشم دوخته به پارچه .
خپل رو با دست کنار میزنه ...همزمان ناهید یک قدم جلو میاد .
لبخند می زنم به تلاشش واسه به چشم اومدن ... نگاهم بینشون رفت و برگشت می کنه ... به هم میان اگه کمی ناهید لاغرتر شه و کمی پاشنه های بلند تر بپوشه ... به مراسمشون فکر میکنم و می رقصم توی ذهنم ... سنگ تموم میذارم واسه تنها دوست واقعیم .
صدای خپل آهنگ رو توی ذهنم خاموش میکنه ... رقصم قطع میشه نیمه کاره : این دختر هم رامشه . دو ساله که جزو کارگرا ...
دست مرد خفه اش میکنه ... پوزخند می زنم ... چشم هام رو می بندم و تصور میکنم چه دنیای بی نقصیه دنیایی که توش خپل خفه باشه و من برقصم ... و تنها یک دوست واقعی داشته باشم .
- بیا دفتر .
ناهید سرش رو جلو میاره ، جواب میده : جان ؟!
لبخندم وسعت می گیره تا بناگوشم ... یکی باید حسابی تکونش بده تا بیدار شه ... مستی میکنه انگار .
صداش .. سرد .. یخ ... محکم میشه : با شما نبودم .
نگاهش می کنم ، با همون لبخند روی لبم .
نگاهش یخ ... سرد ... می لرزم ... می بینه .... لبخندم رنگ میبازه ...
صداش ضربه می زنه به یخ تنم تا بشکنه : با شمام ... بیاین دفتر ، باید صحبت کنیم .
قدم هاش از کنارم به سمت ته سیلو ادامه پیدا می کنه ... من به جای خالی اش روبروم زل زدم و مسخم .
" همه ی مردها رگ خوابی دارن ، رگش رو پیدا کن "
توی ذهنم جواب میدم ... زیر این قالب یخ چطور رگ بگیرم ؟!
خپل هم رد میشه اما کنارم توقف می کنه ... به سمتم خم میشه و میگه : نگران نباش ، من هواتو دارم .
اخمام غلیظ میشن . برمی گردم که نگاهش کنم اما رفته ... پشتش به منه و نمی بینه که صورتم جمع شده از عصبانیت ، از غیض .
توی دنیای به این بزرگی ... با این همه آدم ... خپل آخرین کسیه که دین به گردنم میذارم ...
ناهید غمگینه ... باید بهش امید بدم ... هنوز اول راهه عاشقیه . دست روی شونه اش میذارم و لبخند میزنم .
می فهمه منظورم رو اما لبهاش فقط تلخ می خنده ... زیر گوشش میگم : خودم پشتتم . فیتیله پیچش میکنم و قلبش رو دودستی تقدیمت می کنم . خوبه ؟!
این بار لبخندش جون دار تره ... شیرینی لبخندش ته گلوم میشینه و لذت به تنم می ریزه .
" اگه یه دوست واقعی ، فقط یه دوست واقعی داشته باشی که هر کاری واست بکنه و همه کار واسش بکنی ، کافیه "
چشمک می زنم بهش . راه میفتم سمت دفتر ... بدترین حالتش اینه که اخراجم می کنه ، اما این در حیطه ی اختیاراتش نیست ... هر چی دیگه که باشه تحمل می کنم .

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 778
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,123
  • بازدید ماه : 27,004
  • بازدید سال : 177,103
  • بازدید کلی : 11,674,243