close
مجتمع فنی تهران
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت دوم
loading...

رمان فا

سردی مرد ناشناس بیش از حده ، باید اول بشناسمش ، زیر و بمش رو .... باید هم بازیم رو بشناسم تا باهاش بازی کنم ... هر مردی نقطه ضعفی داره ، هر مردی .…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1755 سه شنبه 12 فروردين 1393 : 11:34 نظرات ()


سردی مرد ناشناس بیش از حده ، باید اول بشناسمش ، زیر و بمش رو .... باید هم بازیم رو بشناسم تا باهاش بازی کنم ... هر مردی نقطه ضعفی داره ، هر مردی .
به در می زنم ... دوباره ذهنم نهیب میزنه که توی این سروصدا شنیدن تقه ها غیر ممکنه ، دوباره لبخند میزنم به ذهنم .... تا دستم به دستگیره برسه خپل بازش می کنه .
نگاهش نمی کنم به عمد ... زل میزنه به تنم به عمد ... حرص میخورم ناخودآگاه ... لذت میبره خودآگاه .
تا وسط اتاق پیش می رم ، با قدم هایی که مطمئن برداشته میشن . با همون قدم هایی که نشون میدن من به راحتی از میدون به در نمیشم ..........................................

سعی می کنم چشمای مردی که ناشناخته مونده برام رو ببینم ... مردی که منتظرم بوده ... غیر ممکنه ... سرش پایینه واومدنم براش بی اهمیته ... نگاه کردن به مردی که نگاهت نمیکنه یه اشتباه استراتژیکه .... باید بدونه همونقدر که براش بی اهمیتم ، برام اهمیتی نداره ...
خپل که تکلیفش معلومه ... مثل همیشه ندید میگیرمش ... هرچند خودش رو جلوی چشمم میکشه و پشت مرد می ایسته .
سعی میکنم چشمام به سبزی گیاهی گره بخوره که خودش رو روی میز پهن کرده ... درست روبروش ایستادم ...
نشسته روی صندلی چرم پشت بلند ... پشت میز چوب بلوطیه بزرگ دفتر ... کنار دستش ، روی میز گلدون سبزی که من و مادرم به این دفتر هدیه کردیم ، خودنمایی میکنه .
نفسم رو بیرون می فرستم از سینه و اکسیژن تازه به ریه هام تقدیم میکنم .
پلک می زنم تا آماده ی دیدن چشم های مرد باشم .
خپل به حرف میاد : آقای ...
دست مرد به سکوتی طولانی تر از بار قبل دعوتش می کنه .
چشماش هیچ نرمشی ندارن ... چشمای خپل بیش از حد باز شدن ... پوزخند میزنم به ابهتش ...
می خواد ازم زهر چشم بگیره شاید ... یادم میاد از اخمش موقع رقصم ، ابروهای من هم به هم گره می خوره . .. منم کم کسی نیستم ...
- اسم ؟!
بازپرسی می کنه ... زل می زنم به چشماش که بهم زل زده ... اون گلدون گوشه ای از زاویه ی دیدم لمیده و همین اعتمادم به خودم رو بالا میبره ... من مطمئنم به خودم ، به تربیت مادرم ، به اعتماد پدرم ... من کم کسی نیستم ... چشماش منو از خود بی خود نمی کنه ، چشماش منو نمیترسونه ....
خپل جای من جواب میده : گفتم که ...
داد می زنه : بیرون ...
می ترسم ولی بروز نمیدم ... من محکمم و قوی همونطور که مادرم بارم آورده ... همونطور که مادرم خواسته باشم .
به فاصله ی باز و بسته شدن در ، قلب من ریتم میگیره ، ریتم ماشین های بیرون این اتاق رو ... تند و بی وقفه ... در که بسته میشه ، صدا قطع میشه ... ذهنم میگه اگه تقه ها به در اون طرف بی صدان ، این طرف صداشون واضح شنیده میشه . ذهنم به استدلالم آفرین میگه ...
سردی چشماش به آنی به زمان حال برم می گردونه ... مقابله به مثل می کنم توی سردی نگاه ... اون هم باید یخ بزنه به اندازه ی من ... باید بفهمه چشمای سیاهش منو از پا در نمیاره ... باید بفهمه برنده ی این بازی کیه ...
- عادت ندارم دو بار بپرسم .
قبل از این که فریادش ، هرچه رشته ام پنبه کنه ، بلند و رسا جواب میدم : رامش .
لرزش خفیف صدام ، توی صلابت اسمم گم میشه ... همین رو می خوام .
زیر لب تکرار می کنه اسمم رو ... رامش ... رامش ... صداش مثل پژواک توی گوشم میشینه و یادم میاره چه قدر زیاد اسمم رو دوست دارم ...
- چند سالته ؟!
به انگشتای زمختش خیره میشم که سیگاری رو از جعبه درمیاره و به لبهاش میرسونه .
- 19
نفسش رو همراه با دود سیگار ، به بالا فوت می کنه .
- چند ساله نونتو از رقص میخوری ؟
چشمهام ریز میشن ، نون خوردن از رقص ؟! ...رقص عشق منه ، نه شغلم ... یه گوشه ی ذهنم داد می زنه رقصت رو یادشه ... لبخندم کش میاد که کارم اونقدرا هم سخت نیست .
- من از رقص پول درنمیارم ...
- چرا ؟
سرم رو کج می کنم ، نگاهم نمی کنه که حال چشماش رو ببینم اما صداش تن شوخی نداره ...
سکوت می کنم ...چی باید بگم ؟! ... بهش بگم رقص هنرمه ؟ ... یا بگم رقص عشقمه ؟ ... شاید هم باید بگم رقص ارثیه ی مادرمه ... هرچی که هست منبع درآمد نیست برای من ... که اگه بود صبح تا غروب پای این دستگاه غول تشن نمی ایستادم و عرق نمی ریختم ... می رقصیدم و عشق می کردم و پول در می آوردم ...
نگاهم میکنه ... نگاه یخش ، حالم رو بد می کنه اما با همین حال بد هم جواب جرقه می زنه توی ذهنم :
چون مادرم هم از رقص پول درنمی آورد ....
پوزخند می زنه ... واضح و بلند و گوشخراش ...
- پس خانوادگیه ...
- چی ؟
از جاش بلند میشه ... سیگار هنوز بین انگشتاش می سوزه ... از کنار میز عبور میکنه به سمتم ... نگاهم بین نوک سیگار و لبهاش و چشم هاش در گردشه ...



جلوم می ایسته ... یه دستش رو توی جیبش فرو میکنه ... حس می کنم میخواد از توی جیبش چیزی دربیاره که نشونم بده ... میخ دستش و جیبش میشم که سرم می سوزه ...
چنگ انداخته به جعد موهام .... اونقدر به عقب میکشه تا سرم بلند شه از روی دستش و به چشماش برسه ... چشماش رو ریز کرده و نگاهم میکنه . مثل میخ ، صاف و یکدست و آهنی ...
با همون دستش که یه سیگار لای انگشت وسط و اشاره اش جا خوش کرده موهام رو می کشه ... شوکه شدم بی نهایت ... دلم میخواد داد بزنم ، اما این کار رو نمی کنم .... به جاش اخم میکنم ... سینه سپر میکنم جلوش ... هیچ مردی حق نداره حریم های منو زیر پا بذاره ...

" خط های حریمت رو پررنگ کن ، بذار همه بدونن حدت کجاست و نذار که از حد و حدودشون تجاوز کنن"

حس می کنم خاکسترش از پشتم می ریزه روی زمین ... نکنه بسوزونه تاب موهای منو ؟! ... نکنه آتیش بزنه به خرمنی که مادرم می پرستیده ...
دستام بالا میان تا به سینه اش فشار بیارن اما زودتر از من ، سرم رو به عقب هل میده ... دستش رو از جیبش درمیاره و سیگار رو دست به دست می کنه ...
سرم رو پایین میندازم ... نفس می کشم ، عمیق و بلند ... بلکه این بغض کم شه ... بلکه دایره ی حرمتم دوباره دورم رنگ بگیره ... دوباره به چشماش زل می زنم .... میخوام با چشمام ، چشماشو از کاسه دربیارم ... کاش می شد ... کاش !
- ببینم ، تو که از رقص پول درنمیاری ، وسط کارخونه واسه چی می رقصی ؟!
چه صدای آرومی ... انگار نه انگار دسته ای از موهام رو به قصد تنبیه میون دستاش گرفته ... همین چند لحظه پیش بود.... فکر میکنه فراموش می کنم ؟! ... نکنه فراموش کرده ؟!

نفس می کشم ... دهنم باز میشه اما صداها محو شدن ... دهنم رو همزمان با چشمام می بندم ... امشب باید هزار بار بنویسم من قوی ام ...
اشک تا پشت پلک هام اومده ... سعی می کنم به یاد بیارم مطرب کی منو زده آخرین بار ؟! ... اولین بارش هم یادم نمیاد ... اشک ها دارن راه می گیرن روی صورتم ... باید هزار بار بنویسم من از این مرد وحشی قوی ترم ...
- نگفتم عادت ندارم دوبار بپرسم ؟!
کور خونده اگه فکر کرده دوباره جواب می گیره با این روش ... لبهام روی هم کشیده میشن ... سرم رو بلند می کنم تا گلدون رو ببینم ... تا جرات بگیرم از حضور مادرم ... سخت و سفت جلوی دیدم رو گرفته ... آه می کشم ...
قدمی که عقب رفتم رو نزدیک میاد ... پاهام رو میخ می کنم به زمین که عقب گرد نکنم .. که فرار نکنم ...
جلوم می رسه ... این بار گول دستش که توی جیبشه رو نمی خورم ... توی اون جیب هیچ چیز برای من نیست ... به چشماش زل می زنم ... صدام برمی گرده ... از لای دندون هام می غرم :
- من یه کولی ام . یه رقاصه که از رقصش پول در نمیاره ! که هنر رو واسه هنر میخواد ، من هنرم رو به نمایش می ذارم . وقتی ازم بخوان ، هر جا و هرکس که باشه ....
لبش کج میشه به تحقیر... چشماش بی تغییره ... حرص گلوم رو سوزونده ... من تا امروز از مطرب و مادرم کتک نخوردم ... توی ذهنم میاد ، حس نوازش انگشت های مطرب رو لای موهای بلندم ... می لرزم ... مطرب عاشق جعد نرم موهای منه ...
سرش خم میشه .. پاهام هنوز میخ زمینه ... نمیذارم بفهمه می لرزم ... نمیذارم .
کنار گوشم میغره : از این به بعد ، هر کس هرجا که ازت خواست واسش برقصی ، دقت کن که جلوی چشم من خواسته اش رو اجابت نکنی .
قد راست میکنه ... چرا قدم این قدر در مقابلش کوتاهه ؟! ... چرا نمی تونم دستم رو بلند کنم و بکوبم توی صورتش ؟! ... چرا مطرب تا حالا دست روی من بلند نکرده ؟! ... چرا این مرد این همه در نظرم پست شده ؟! ... چرا ناهید عاشق این مرد شده ؟! .... چرا من نمیتونم این مرد رو بفهمم ؟!
دستش جلوی صورتم بالا میاد و به سمت در نشونه میره ... حرفی برای گفتن نمونده ... صدام دوباره محو شده ... بدون نیم نگاهی به سمت در راه می افتم ... من له شدم برای هزارمین بار ... اما نه مثل همیشه ... این با همه ی له شدنهای زندگی 19 ساله ی من فرق داره .
باید فکر کنم ... باید ساعت ها تجزیه و تحلیل کنم ... باید هزار بار هرچی بلدم رو مرور کنم ...
" مادرم یادم داده ، حقیقت آدم ها رو از چشماشون بخونم "
باید راز خوندن چشم های یخی رو از مادرم بپرسم ...
" مادرم می گفت یه دختر کولی ، با همه دوسته مگه مجبور بشه با یکی دشمنی کنه . "
مجبورم دشمنی کنم ؟! ... نمی دونم ... چندین ساعت وقت لازمه تا فکرام خط بگیرن ... تا حوادث کنار هم چیده بشن ... تا من تکلیفم رو بفهمم ...
امشب این منم که باید با مادرم خلوت کنم .
در رو پشت سرم می بندم ... اشکام راهشون رو پیدا کردن ... من اون قدرا هم قوی نیستم ...



پشت ماشین بافت جا می گیرم ... اشک هام روی تار و پود پارچه میریزه و لا به لاش بافته میشه ...
آدم ها کنارم میان و میرن ... نمی بینمشون ، نمیشنومشون .
دلم گریه داره ، بغض داره ... خونه رو می خوام ، مطرب رو ، مادر رو ....
به کلون در می کوبم ... باربد می دوه ... مطرب نگران میشه ... دیگه بغلش نمی کنم تا وسط حیاط ، نمی چرخونمش .... مطرب فهمیده .باربد رو صدا می کنه و من به خلوتگاهمون پناه می برم ...
***
خلخال مادر رو روی مچ دستم میندازم ... با سر انگشتام حلقه های کوچیکش رو تکون میدم و چشمامو می بندم ...
شش سالمه ... توی کوچه بد جوری کتکم زدن ... بهم فحش دادن ، تحقیرم کردن ... به دامن مادرم پناه میبرم ... اشک هام رو اون جا می ریزم ... خودم رو خالی می کنم .
هر دو دستش رو روی گونه های داغ از اشکم میذاره ، سرم رو بالا میاره ...
لب هاش روی پیشونیم میشینه ... روی چشم هام ... روی گونه هام ... روی نوک بینیم ...
خنده ام میگیره ... با پشت دست اشک هامو پاک میکنم و ازش می پرسم : مگه نوک بینی هم می بوسن ؟! مادر نوک بینی رو نمی بوسن .
می خنده ... چقدر خنده هاش دل نشین بود ... چقدر زندگی کنارش دل نشین بود ... روی پاش میشونه منو ... موهای به هم ریخته مو از دورم جمع می کنه ... بچه ها کش سرم رو پاره کردن ...
شونه میزنه به موهام با سرانگشتاش ... شروع می کنه به بافتن موهام و زمزمه می کنه :
" بدون که چندان مقبول آدم های سطحی نیستی عزیز من ، هرکسی حاضر نیست با تو دم خور شه ، هرکسی تو رو نمی فهمه . "
صحنه ی کتک خوردنم دوباره جون می گیره جلوی چشمام ... اشک به چشم میارم و لب می زنم چرا ...
موهام رو با دست سه تیکه می کنه ... هر تیکه رو از لای اون یکی رد میکنه و نقش میندازه به موهام ...
" چون بی نهایت خاصی دختر من "
سرم رو کج می کنم ، موهام لای دست های مادرم بالا میمونه ... نمیشه خاص نباشم ، نمیشه مثل بقیه بدویم ، میون بازیشون باشم ؟!
بافتن موهام به آخر رسیده ... مادرم تیکه ای پارچه از دور دستش باز میکنه و موهام رو با اون گره می زنه ... رهاشون میکنه پشتم و لب هاش روی سرشونه ام میشینن ...
" عاشق خاص بودنت باش دخترک من ... تو قدرتمند تر از اونایی ... زندگی رو یادشون بده "
روی پاش می چرخم به سمتش ... دستهامو گره می کنم دور گردنش و فرو میرم توی آغوشش ... لب هاش میخنده ... لبهاش همیشه می خنده ... آخه چطوری ؟!
" وقتی خدا کسی رو متفاوت به دنیا هدیه میده ، توی تک تک اجزای وجودش قدرت میزاره "
نمی فهمم ... سر تکون میدم .. التماس میکنم که بگه چطوری ؟! ...
موهام رو میبوسه ... بلندم میکنه و میچرخه ... دوباره اشک هام گم شدن ... قهقهه میزنم توی بغلش ... چرخ و فلکم رو می پرستم ... میون خنده هام میگه
" خودم یادت میدم عزیزکم "



باربد با مشت های کوچیکش به در می کوبه ... ذهنم 13سال پرواز می کنه و به زمان حال برمی گرده ... دست روی زانوهام میذارم و از جا می کنم ... مطرب و باربد رو نگران کردم ... شرمنده ام .
در دو لنگه رو از دو طرف باز می کنم .... دست های باربد روی هوا مونده ... مطرب پشت پنجره نگران نشسته ... میدونم طاقت غم منو ندارن ... هیچ کدومشون ... من حق ندارم ضعف نشون بدم ... به خاطر عزیز ترین های زندگیم .
دست باربد رو توی دست می گیرم و به سمت اتاق نشیمنمون میرم ... جایی که توش میشینیم ...
پا توی اتاق کوچیکمون میذارم ... مطرب لبخند نگرانی میزنه ...
چرا نگرانه ؟! ... مگه نمیدونه من دست پرورده ی کی ام ؟!
لبخند میزنم .. به عمق همه ی نگرانی هاش ... توی قلبش رو می کاوم و ذره ذره غم رو بیرون میکشم ... نفس راحتش رو میبینم ...
رو میکنم به باربد ... پسرکم رو نچرخوندم امشب روی دستام ... غم داره نگاهش .
روی زمین میشینم و به عوضش روی پام مینشونمش ... می بوسمش ... درست همونطور که مادرم منو می بوسید ...
دم گوشش چیزی میگم که مطرب نمی شنوه ...
با شیطنت سر تکون میده و بیرون میره ...
یه استکان چای لب سوز و لب دوز میریزم ...
میذارمش جلوی مطرب ... همزمان باربد با تار مطرب وارد میشه ...
سوالی نگاهم میکنه ... خواهش می ریزم توی نگاهم ...
کنارش چهار زانو میزنم و گوش میسپارم به نوای ساز و سوز صدای مطرب ... مادرم هم این آهنگ رو از زبون مطرب شنیده ؟! کاش شنیده باشه ...
مطرب زخمه می زنه به تار ... نوای موسیقی توی گوشم میشینه ... قلبم به دیواره ی سینه می کوبه ...



پر كن پياله را ،
كاين آب آتشين، ديريست ره به حال خرابم نميبرد.

زانوهام رو جمع می کنم توی بغلم ... سرم رو روشون میذارم و چشمامو میبندم ...
چشماش سیاه بود ... شاید رنگ دلش ... شاید رنگی از گذشته اش ... ولی سیاه بود ...
رفتارش سرد بود ... نگاهش هم ...
از رقص بیشتر نفرت داشت یا از من ؟! ... نمی دونم ...
چشمهای پدرم بسته است ... لب هاش میخونه و من می دونم که مخاطب این آواز هیچ کس جز مادرم نیست ...

اين جامها كه در پي هم ميشود تهي...
درياي آتشست كه ريزم به كام خويش،
گرداب ميربايد و آبم نميبرد.

رقصم رو به یاد داشت ... حسی بهم میگه دردش نه رقصم بود و نه خودم ... نفرت توی دلش ریشه داشت ... درختی تنومند بود توی قلبش.. میوه ی نفرت می چید و تقدیم دیگران می کرد ...
حال مطرب دگرگونه ... آهنگ غمگینه با ضرب های با فاصله .. اما لذت توی صورت باربد موج میزنه ... این پسر جا پای مطرب میذاره .

من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفتهام :

نگاه خالیش توی ذهنم جون می گیره ... مردی که امروز توی چشماش زل زدم از زندگی خالی بود ... نفسم تیکه تیکه میشه ... خالی از زندگی یعنی ...
صدای مطرب اوج میگیره ... باربد هم چشم می بنده ... من چشم هام بی نهایت بازه ... زنگ های خطر توی گوشم به صدا دراومدن ...

تا دشت پرستاره انديشههاي گرم...
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي...
تا كوچهباغ خاطرههاي گريز پا...
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم، جز تا كنار بستر خوابم نميبرد!

ناهید امروز شراره های عشق رو تجربه کرد ... با مردی که چهره ی واقعیش رو پشت درهای بسته ، به من نشون داد ... نبضم تند میشه ... ناهید رو چه کنم ؟!

هان اي عقاب عشق....
از اوج قلههاي مه الود دور دست،
پرواز كن به دشت غمانگيز عمر من،
آنجا ببر مرا كه شرابم نميبرد.
آن بيستارهام كه عقابم نميبرد!

لبهام رو جمع می کنم توی دهنم ...
" مادرم به من یاد داده زندگی بدم "
تنها دوست زمینی ام عاشق مردی تهی از زندگی شده ...
دشمنی چاره ی کار من نیست ... من برای دشمنی کردن بار نیومدم ..
" مادرم بهم زندگی داده تا زندگی هدیه کنم ، با رقصم ، با نگاهم ، با کلامم "
باید زندگی تزریق کنم به رگ و پی مردی که نمیشناسمش ...
باید مردی لایق زندگی ناهیدش کنم ... این رو به دوستی تنها دوستم مدیونم ... این رو به دختری که بی توجه به کولی بودنم دوستم شد مدیونم ...
باید گرما بدم به زندگی مردی که بی دلیل یخ زده ... تا گرماش تن ناهیدم رو آتش بزنه ... راه خوشبخت کردن ناهید توی دستای من اسیره .

در راه زندگي...
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينكه ناله ميكشم از دل كه : آب ! آب !
ديگر فريب هم به سرابم نميبرد.

پر كن پياله را... پركن پياله را .......



باربد دست به هم میکوبه ... آهنگ به پایان رسیده ... مطرب پر از سواله هنوز ... لبخند میزنم به صورتش ... حالم رو عوض کرده مطربم ...حالم بی نهایت خوبه .
چای یخ زده روبروش ... برش می دارم تا عوضش کنم .




خم که میشم جلوش ... زمزمه میکنه : حالت بهتره بابا ؟!
استکان رو روی زمین جا میذارم ... آخ که اگه سایه ی حمایت این مرد نبود من میشکستم ...
کنارش جا می گیرم ... سرم روی شونه اش خم میشه ... حالم عالیه .
ذهنم میگه آرامش زندگیم همه مدیون مردیه که پشت و پناهمه ... نفس عمیق می کشم تا عطر این لذت به تک تک سلول های بدنم رسوخ کنه ...
دیگه از عتاب و خطاب مردی که نمیشناسمش دلگیر نیستم ... من مردی مثل پدرم رو پشتم دارم ... نگاه مادرم رو به زندگی دارم ... چیزی کم ندارم ... هیچ چیز ...
من آدم ها رو دوست دارم حتی اگه بهم نفرت هدیه کنن ... من نفرت می خرم و عشق می فروشم ... همون طور که مادرم ازم خواسته ... همونطور که مادرم بذر نفرت رو از سر خونه ی خودمون جمع کرده ... همونطور که مادرم یادم داده .

قلبم میناله از اون چه ذهنم برای خودش ، تصمیم گرفته ... ذهنم اصرار داره دوست داشتن رو یاد مرد غریبه بده ... مرد غریبه ی امروز رو آشنای ناهید کنه ...
باربد داره با تار بازی می کنه کنار پای مطرب ... ناخن به تار می کشه و با بلند شدن صداش ، چشم به مطرب و لبخند روی لبهاش میدوزه .
قلبم مخالفه ... سخته ، خیلی سخت ... اما من از سختیش نمی ترسم ... موفق نبودن منو می ترسونه ... از بین بردن زندگی ناهید منو می ترسونه .
مطرب ، باربد رو روی پا می گیره ... سرش رو به سینه ی خودش میذاره ... خونواده ی من توی یه بغل جمع میشن .
قلبم میگه بهتر نیست ناهید رو دور کنم ؟!... به مراتب احتمال موفقیت ، بیشتره ...
ذهنم ناهید رو پیش چشمم میاره ... اولین باره که چشماش برق زده ... اولین باره که دل سپرده ... حداقل تلاشم رو باید بکنم .
روزهایی که مادرم از این جمع کم نشده بود ... باربد توی آغوش اون آروم میگرفت و من کنار مطرب ...
سر مادرم روی شونه ی مطرب مینشست ... دست مطرب پشت مادرم و یک بغل می شدیم ...
لب هام بی اختیار می لرزن ...
می پذیرم ... می پذیرم تلاش کنم ... این جوری حداقل مدیون خودم نیستم ....
ذهنم داد میزنه " اینه " ... قلبم میناله .
" قدم اول همیشه شناختنه ، زیر و بمش رو بشناس و توی میدون شکستش بده "
باید بشناسمش ... اما از کجا ؟! از کی بپرسم ؟! ... به قدری سرد و یخه که بعید می دونم توی کارخونه حتی یه نفر جرات نزدیک شدن بهش رو داشته باشه ... حتی خپل که به زور ده سانتی متر باهاش فاصله داره ، جلوش نفس هاشو نیمه می کنه .
لبم موذیانه می خنده ... چشمهام از زور خنده ریز میشن ... خپل بیچاره .
" چه خبر از کارخونه بابا ؟! "
چشم های باربد خمار شدن اما به زور باز نگهشون میداره ...
ذهنم جرقه می زنه ... تنها راه رییسه ... اونه که فرستادش توی کارخونه ... اون میدونه .
خطاب به مطرب می گم : رییس مریضه ، میرم دیدنش فردا .
استکان رو از لب هاش دور می کنه : براش هدیه ای بخر ... دلش باید شاد شه که روی پا بیاد .
لبخند میزنم ... چشم میگم ... مطرب بعد مادرم دیگه دلشاد نشد ... سرپا نشد .
باربد حواسمون رو به خودش می خونه ... نگاهش خسته است ولی مصر به بیدار موندنه ... با همه ی خواهش وجودش میپرسه : می رقصی برامون رامش ؟!
سرم بلند میشه از روی شونه ی مطرب ... به نگاهشون ، نگاه می کنم ... لبخند دوباره مهمون لبهام شده .
دستام رو به بالا می کشم ... کش میاد تنم .
منم خسته ام ... نه جسمم که عادت دارم به کار کردن ... مجبور شدم به عادت داشتن .
روحم امروز خسته است ... از کشمکش ... از تقلا برای بودن ... برای حذف نشدن ... از جنگیدن برای خودم بودن ... خودم موندن .
دست روی سر باربد می کشم : بعد از شام .
چشمک می زنم به برق بی نظیر چشم هاش ... از جا بلند میشم تا غذای جسم بیارم ... بعد از شام باید غذای روح بریزم به تن ته تغاری خونه .



مطرب روی نشیمنگاه جلوی پنجره جا گیر میشه و گیتارش رو به دست میگیره ... باربد روی پنجره ی کناری جا میگیره ...
روسری رو به کمر میبندم .... مطرب گیتار رو بلند می کنه و روی زانو میذاره .
و من می لرزم از شوق ... شوق رقصیدن .

" توی چشمهای طرف مقابلت زل بزن "
چرخی میزنم و دامنم بالا میره ... مطرب با چرخشم ضرب روی گیتار میزنه .

باربد از شوق دست به هم می کوبه ... تارهای گیتار می لرزن زیر انگشتای مطرب و ریتم به رقصم میپاشن .
یه پام رو بلند میکنم و به سمت باربد قدم برمیدارم ... نوک انگشتای پام روی زمین میشینه ... دستام دامنم رو از گوشه گرفتن و به کمرم بند شدن ...
شونه هام رو جلو میدم و کمرم خم میشه به جلو ... نگاهم رو تیز می کنم و بی لبخند به باربد خیره میشم .
دستهاش جلوی صورتش متوقف میشن ... دهنش نیمه باز مونده ... مسخش کردم ... همونطور که مادرم منو سحر می کرد و من بی پلک زدن خیره میشدم به رقصش ...
" هر موجودی نقطه ضعفی داری ، اونو پیدا کن "
توی ذهنم مادرم نقش میگیره که با ضرب های تند و بی وقفه ی گیتار مطرب ، پا به زمین می کوبید و دامنش توی هوا می رقصید ...

مطرب همیشه برای من ضرب های آروم میزنه و برای مادرم ضرب های تند ...
" از نقطه ضعفاش واسه پی بردن به عمق وجودش بهره ببر "
پا به زمین می کوبم ... دامنم رو می چرخونم به راست ... پا به زمین می کوبم ... دامنم رو می کشم به چپ ...
چشم به چشم های باربد می دوزم که دامنم رو دنبال می کنه ... لذت از نگاهش می ریزه ... مطرب هم محو باربد شده ... لبخند به لب داره مطربم ... انگار حال پسرکش رو میفهمه .

جلوش روی زانو فرود میام ... شونه هام می چرخن و همراه با حرکتشون من آروم آروم به عقب خم میشم ... اونقدر خم ، تا سرم از دید باربد دور شه و روی زمین فرود بیاد ...
فاصله ی ضرب ها بیشتر شده ... موقع غافلگیریه ...

پاهام ، تا زانو روی زمین خوابیده و خودم از کمر تا شدم به پشت... کمرم رو هدایت می کنم به چپ و راست و موج می دم به تنم ...
هماهنگ با ریتم های مطرب ذره ذره جمع میشم تا روی زانو بلند شم ... توی یه لحظه از جا می پرم و روی زانو میشینم ... صدای هین باربد لبخند روی لبم میاره ... موهام روی صورتم نشستن ... با یه دست همه شون رو به پشت هدایت می کنم .
مطرب دستش روی تارها نشسته و لبخند به لب ، نگاهش رو بین من و باربد می چرخونه ...
باربد نفس تازه می کنه ... لبخند می زنه .. غرق لذته .. از چشماش پیداست ...

خودش رو توی بغلم پرت می کنه ... از پشت روی زمین میفتم و قهقهه می زنم ...
صدای خنده ی مطرب و باربد میون قهقهه های من گم میشن ...




مقدمه ی فصل دو :
پیرمرد نفسی میگیرد ... هر دو دستش روی عصا جاگیر میشوند و کمرش به پشتی مبل تکیه میخورد ...
مرد جوان ، با پاهایی که به عرض شانه باز شده اند ... با دستهایی که جلوی سینه ی ستبرش در هم گره خورده اند ، روبرویش ایستاده .
پیرمرد لب تر میکند : از احوال کارخونه چه خبر ؟!
لبهای مرد کج میشوند، پوزخند می نشیند روی لب هایش : خوبه .
هیچ وقت نباید جواب هایی بیشتر از یک کلمه از او توقع داشته باشند .

پیرمرد ، سرش رو با تایید تکون میدهد : تو که باشی ، خیالم راحته .
پوزخند رنگ بیشتری میگیرد ، پر میشود ، عمیق میشود : حتی بهتر از وقتی که شما بودین .
تقه ای به در می خورد ... با " بیا تو " گفتن پیرمرد ، در روی لنگه می چرخد .
خدمتکار قدمی جلو میاید و تا کمر خم میشود : مهمان دارین آقا .
پیرمرد سرفه اش را قورت میدهد ، با صدایی که به شدت شکسته و تکه تکه از سینه اش بیرون می ریزد می گوید : راه ...نمایی ..شون .. کن .
مرد جوان ، واکنش نشون میدهد : من رسیدگی می کنم ، شما استراحت کنین .
بدون انتظار برای جواب شنیدن ، خارج میشود .
پیرمرد چند سرفه ی خشک از سینه بیرون می ریزد تا نفسش راحت شود .
وقتی پسرش هست ، نگرانی هایش نزدیک به صفر میشود .


فصل دوم : دعوت


ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
چرا بيهوده مي گوئي، دل چون آهني دارم
نمي داني، نمي داني، كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم، باده مرد افكني دارم


خدمتکار میره تا خبر ورودم رو بده ... گلدون رو دست به دست می کنم ... مادرم همیشه معتقد بود ، بهترین هدیه گل و گیاهه ... طبیعت و قدرتش باید توی هر خونه ای جریان داشته باشه .
خدمتکار رو می بینم که از پیچ راهرو می گذره ... لبخند میزنم به صورتش ... عمیق و گوش تا گوش .
تا قدمی جلو میذارم ، مردی پشت سرش وارد میدان دیدم میشه .
یکه می خورم ... شوک تک تک سلول هام رو می لرزونه . خیره میشم بهش ...
تمام روز از این که باهاش چشم در چشم شم ، فرار کردم ... نمی خواستم قبل شناختش دوباره غافلگیر شم .
قلبم لبخند میزنه " فیتیله پیچت کرد " ... ذهنم خفه اش میکنه .
الان به یه اتحاد محکم بین قلب و مغزم احتیاج دارم تا جلوی این مرد بایستم .
خدمتکار جلوم ایستاده و اون مرد با قدمی فاصله پشت سرشه ...
سعی می کنم با کمترین صدا ، آب دهنم رو فرو بدم ...
پلک می زنم ... همین قطع ارتباط چشمی ، چه قدر حالم رو بهتر می کنه ...
نفس می گیرم و پیش قدم میشم : سلام .





هیچ موجودی از خودش صدا تولید نمی کنه ... حتی پشه ای که از کنارم می گذره .
سرم رو آروم بلند میکنم .. خدمتکار غیبش زده و غریبه مستقیم به من نگاه می کنه ..
آب دهنم رو قورت میدم .. پر صدا ، سیب گلوم حرکتی می کنه .. پلک می زنم و منتظرم که حرفی بزنه ..
به گوشام شک میکنم لحظه ای .. نکنه گفته و من نشنیدم .. کمی لبم رو خیس می کنم .. گلدون روی دستم سنگینی می کنه .. جا به جاش می کنم ..
یه قدم به جلو برمیدارم : اومدم عیادت رییس .
صداش در میاد : حالشون مساعد نیست . تشریف ببرید .
نفس راحتی می کشم .. با این حجم عظیم صدا ، امکان نداره حرفی زده باشه که نشنیده باشم .
گوشه ی لبم رو به دندون می گیرم .. یه قدم دیگه جلو میرم ..

فاصله ی بینمون خیلی کمه .. اون قدر کم که گلدون رو به سمتش دراز کنم و دستش رو دراز کنه تا ازم بگیرش ..
دستم با یه گلدون ، روی هوا میمونه ... هیچ اقدامی واسه گرفتنش نمی کنه .
سرم ناخودآگاه کج میشه ... چشمام ریز میشن..
" یادم باشه به ناهید بگم ، جلوی این مرد هیچ وقت پیش قدم نشه "
صدای تق تق خیلی سبکی پرده ی گوشم رو می لرزونه .. رییس داره میاد ..

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن


به سرعت لبخندی که میخواد روی صورتم بشینه رو پشت نقابی از خیرگی پنهون می کنم ..
صدای برخورد عصا با زمین نزدیک تر میشه .. نفسم رو کمی حبس می کنم و وقتی مطمئن میشم رییس درست پشت پیچ راهرو رسیده .. فوتش می کنم بیرون ..
به صدام کمی حزن میدم و میگم : حیف شد که اجازه ندادین ملاقاتشون کنم ..
چشماش به آنی براق میشه توی صورتم .. خشم و تعجب ، جای اخم پایدار روی صورتش رو می گیره .. حس کرده که رو دست خورده ..
صدام کمی بالاتر میره ، فقط کمی : از طرف من بهشون بگین که براشون آرزوی سلامتی دارم .
لب زیریم رو به دندون می گیرم و سعی می کنم یک دفعه زیر خنده نزنم ...
صدای رییس می پیچه : ببین کی اینجاست .. دخترم ..
از کنارش سر کج می کنم و به رییس نگاه می کنم .. لبخند می زنم ، عمیق و واقعی ..
همبازی من غریبه است نه رییس ..
دستاش رو کمی باز کرده از هم برای استقبالم .. چشمک ریزی به غریبه می زنم .. از عمق دوستی من و رییسم بی خبر بوده والا اینجوری بی گدار به آب نمی زد .. تعجب توی صورتش ، حتی از وقتی که منو روبروش دید هم بیشتر شده ..

" یادم باشه به ناهید بگم ، رو دست خوردن اخماش رو از هم باز می کنه "
گلدون رو توی بغلم جمع می کنم و به سمت رییس راه می افتم .. بی مقدمه ، مثل همیشه ، توی بغلش فرو میرم ..
مثل همیشه تا چشمش به گلدون میفته زیر لب می گه : خدا بیامرزه مادرت رو ..
مثل همیشه سکوت می کنم ، مادرم برای من زنده است .. خیلی زنده .. من صلاحیت آمین گفتن به این دعا رو ندارم ..
به خدمتکاری که از پشت مراقبشه اشاره می کنه .. گلدون رو از دستم میگیره و می برش پیش بقیه ..
چند ثانیه ای با نگاه بدرقه اش می کنم ... جای خدمتکار رو می گیرم .. دستام دور شونه های رییس جاگیر میشن ..
لبخند میزنه : پدرت چطوره ؟!
با لبخند جواب میدم : خیلی خوب ..
ذهنم لحظه ای توقف می کنه .. نادیده گرفتم مرد غریبه رو .. نمی خواد عکس العملی ..
صداش رشته ی افکارم رو پاره می کنه : مطمئنین می خواین این مهمون ناخونده رو بپذیرین ؟!
لبخند می زنم .. جواب رو محول می کنم به خود رییس : این دختر هیچ وقت مهمون نیست کیانمهر ...
با هم به سمت اتاقش راه میفتیم ..
" یادم باشه به ناهید بگم اسمش کیانمهره "
توی ذهنم اسمش رو تکرار می کنم .. اسم خوبیه ، خوش لحنه ، بزرگه .. به ناهید هم میاد ..





به رییس کمک میکنم روی مبل بشینه .. جلوش روی دو زانو میشینم و با سری رو به بالا نگاهش می کنم ..
می خنده توی صورتم .. لذت می برم ..
- باربد بزرگ شده ؟!
می خندم .. چهره ی باربد و کودکانه هاش توی ذهنم نقش می بندن ، لبام می جنبه : مردی شده واسه خودش ..
دست روی زانو میذارم و از جا می کنم .. لبه ی تخت رو واسه نشستن انتخاب می کنم ... درست روبروی رییس و پشت به در .
چشم رییس راه می گیره به پشت سرم ، از سر شونه هام نیم نگاهی میندازم ... غریبه ایستاده .. هیچ وقت از استیل ایستادنش کوتاه نمیاد .. مثل مردهای نظامی می ایسته .. بت سنگی ..

لب بالام رو لای دندونام اسیر می کنم ..
" باید به ناهید بگم که استیلش رو تغییر بده بعد از ازدواج ، این خیلی خشکه "
رو می کنم سمت رییس .. وقت حرف زدن از ناهیده ..
- دیروز که ناهید گفت مریضین و ... کمی مکث می کنم باید حواسش جمع من باشه ... جانشین فرستادین ، نگرانتون شدم !
می دونم که رییس راحت از اسم ناهید نمی گذره .. نفس عمیق می کشم .. لحظه ای پلک هام روی هم میشینه و با شنیدن سوال رییس با لبخندی واضح بازشون می کنم ..
- ناهید چرا نیومد ؟!
توی ذهنم جواب می دم : چون اول من باید موقعیت رو بررسی می کردم ..
بلند می گم : میاد .. خیلی زود ..
نیم نگاهی به غریبه می کنم .
چشماش رو ریز کرده و نگاهم می کنه از پشت ...
پشت چشم نازک می کنم براش .. می خوام بسنجم عکس العملش رو ..
صدای پوف عصبیش به گوشم می رسه ..
در حالی که دستامو روی پام قلاب می کنم با خودم می گم ..
" یادم باشه به ناهید بگم ، واسش پشت چشم نازک نکنه "
رییس آه می کشه : یادش بخیر .. کوچیک که بودی با مادرت میومدی اینجا .. یادته ؟!
اوهوم خیلی سردی میگم .. از اینکه خاطرات مادرم رو برام مرور کنن خوشم نمیاد .. مادرم برای من زنده است .. زنده تر از خیلی از زنده های دورم ..
رییس حالم رو نمی فهمه .. بی توجه به من که دامنم رو چنگ می زنم و مشتامو روی پام فشار میدم ادامه میده : خیلی خانوم مهربونی بود ..
این آدم ها از مهربانی های مادر من چی می دونستند ؟! ... می دونستند که تنها پناه تنها دخترش بوده ؟! ..
- می نشست و برامون می خوند ، یادته کیانمهر ؟!
کیانمهر عین طوطی بی خاصیتی لب می زنه : نه .
" یادم باشه به ناهید بگم حافظه اش مشکل داره "
زیر لب ، جوری که غریبه که نزدیک تره بشنوه و رییس که دوره از ما نشنوه میگم : کنجد بخور ، واسه حافظه خوبه ..
زیر لب ، جوری که من هم به زور می شنوم جواب میده : داروی بستن زبون یه رقاصه ی فضول چیه ؟!
- اون شعری که همیشه زیر لب زمزمه می کرد ، اولش چی بود ؟!
صدامو صاف می کنم ..
این آدم ها می دونن شعری که مادرم همیشه زمزمه می کرد ، شعریه که پدرم به قصد اعتراف به احساسش برای مادرم می خونده ؟!

عشق من ای لاله روی من همچون بهار آمده
در گلشن آرزوی من چون گل به بار آمده

سرش رو با خنده تکون میده ... این آدم که این همه احساس نزدیکی می کنه به مادر من ، می دونه که مادرم به خاطر دل باختن به این شعر و خواننده اش ، از ایلش طرد شده ؟! ..
سرم رو تکون میدم .. فکرام رو بیرون می ریزم ..
میخوام رییس رو از خط فکرش بیرون بکشم .. لبام از هم که باز میشن ..
- برام می خونیش ؟!
امکان نداره .. این شعر باید با صدای مادرم توی ذهن این مرد باقی بمونه .. سرم رو تکون میدم .. مخالفت می کنم ..
رییس آه می کشه .. عزم رفتن می کنم .. طاقت بیشتر از این شنیدن رو ندارم ..

تا همین جا هم چیزهای زیادی از غریبه می دونم ..وقتی بر می گردم که خودش نباشه و بشه بیشتر پرسید ..

باید ناهید رو برای یه دیدار آماده کنم ..
از جا بلند میشم .. رییس نگاهم می کنه .. مهربونه مثل همیشه .. اون که نمی دونه من درد می کشم از شنیدن خاطرات مادرم از زبون آدم ها ..
لبخند می زنم .. سخته ، گونه هام درد میکنه و خشکه .. لبخندم فقط کش اومدن دو طرف لبهامه .. اما دیگران که نمی فهمند ، همه با خودشون میگن این دختر هزار مدل لبخند داره لابد ..
چرا یک دفعه این همه اکسیژن از این فضا فرار کرده ؟! .. نفس هام به شماره افتادن ..
رییس میگه : هوای کیانمهر رو داشته باش .. با کارخونه آشنا نیست .. به نیازی هم اعتمادی نیست ..
خنده ام میگیره .. ذهن از نفس افتاده ام ، جون دوباره ای میگیره ..
نیم نگاهی به پشت سرم می کنم .. غریبه نیست .. جواب دادن و اذیت کردنش بدون حضورش ، مزه ای نداره ..
سرم رو به خپل گرم میکنم که در هر جا و هر مکان قابلیت مسخره شدن داره : بهش اعتماد ندارین و معاونتونه ؟!
شونه بالا میندازه .. لباش همزمان روی هم فشار میارن و خط میفته از لبهاش تا چونه اش ..
نمی دونه چرا خپل معاونشه .. این میتونه ساعت ها منو سرگرم کنه ..
رییس نگران به پنجره نگاه می کنه : بمون بگم کیان برسونت ..
طوطی عزیز ناهید " نه " محکمی میگه که با " نه " ظریف من همزمانه ..
عالیه .. ما هر دو چشم دیدن همو نداریم .
" یادم باشه به ناهید بگم ، ازدواجش با این مرد قطبی ، باعث به هم خوردن دوستیمون میشه "
ذهنم میگه : شاید تجدید نظر کنه ..
قلبم میگه : میشه این دخترو به حال خودش بذارین ؟!
نمی دونم کی به اتاق برگشته ... جلو میرم و روی سر رییس رو می بوسم .. درست اونجایی که مو نداره رو ..
می خنده از ته دل .. از خنده اش من هم می خندم .. اخمهای غریبه بیشتر به هم گره می خوره ..
پشتم رو صاف می کنم .. نگاهی به در می کنم .. جلوش ایستاده و این یعنی باید از کنارش رد شم تا برم بیرون ...
ثانیه ای به چشمهاش نگاه میکنم .. خداحافظی بلند و پر انرژی ای تقدیم رییس میکنم و قول میدم که باز هم به دیدنش برم ..
شونه به شونه ی غریبه که میرسم ، سرش خم میشه سمتم : نمیخوام اینجا ببینمت ..
لبهام کش میان .. این بار واقعی .. نه از حرفاش .. از بوی عطر تلخ و سنگینش .. عطرش هم مثل خودش نچسبه ..
بی جوابش میذارم .. هر دو می دونیم که قرار نیست به حرفهای هم گوش بدیم ..
با بسته شدن در بزرگ باغ پشت سرم ، نفسم رو بیرون میدم .. تنم خسته است ولی روحم حس تازگی داره .. برنده ی این بازی من و ناهیدیم ..
غریبه پشت ظاهر سنگی اش " قلبی از جنس پوست و گوشت و خون " داره ..



آرنجم رو به زمین تکیه میدم و سرم رو روی کف دستم میذارم ... به پهلو می چرخم سمت مطرب ..
طاقباز خوابیده .. چشماش بسته است توی تاریکی اتاق ... ولی من میدونم بیداره ..
لبام از هم باز میشن و همزمان با پرسیدنم ، پتو رو روی باربد مرتب می کنم که میون ما خوابش برده ..
- مادرم چه جوری بود مطرب ؟!
نور کمی از ماه ، توی اتاق کوچیکمون رو روشن کرده .. توی همون نور اندک هم ، باز شدن چشما و خندیدن لب های مطرب رو می بینم ..
- مادرت یه زن معمولی نبود ..
نفسش رو عمیق بیرون میده .. نفسم رو حبس میکنم ..
- بار اولی که مادرت رو دیدم .. توی دلم اتمام حجت کردم که یا با این دختر ازدواج می کنم یا پای هیچ زن دیگه ای توی زندگیم باز نمیشه ..
می خندم .. مادرم خوشبخت است به خاطر داشتن چنین شوهری ..
- وقتی می رقصید دوست داشتم همه ی اطراف خاکستری باشه و فقط من و اون باشیم ..
چشماش راه می کشند .. تصورات ذهنی اش به رقص آمده اند ..
جواب سوالم رو میدونم اما باز هم میپرسم : مادر چی ؟! اون چقدر دوستتون داشت ؟!
به پهلو می چرخه ... دستش رو زیر سرش ، روی بالش می ذاره .. با لبخند نگاهم می کنه :
- واسه ی مادرت فرق می کرد .. دوستم داشت ، خیلی زیاد .. ولی وابستگی هایی هم داشت که دست و پاش رو می بست ..
می دونم درباره ی خانواده ی مادرم حرف می زنه .. پدر و مادرم برای با هم بودن ، زیاد قربانی دادند ..
- خانواده ی کولی ، خیلی سخت به یه غریبه اعتماد می کنن .. خونواده ی مادرت خیلی متعصب با خواستگاری من برخورد کردن .. باید بین من و اونا یکی رو انتخاب می کرد ..
دست دیگه اش ، روی دستم ، روی شونه ی باربد میشینه .. سینه ی باربد با نفس عمیقش از این تماس بالا می ره .. نگاه هر دومون بهش دوخته میشه ..
- مادرت مردد بود .. هر دو رو می خواست ..
لب هایم از هم باز می شوند : اونجا بود که براش اون شعر رو خوندی ..
لبخند پهنش ، نشان از لمس دوباره ی شیرینی اون روز زیر پوستش داره :
- سر یه ساعت قرار گذاشتیم تا جواب قطعیش رو بده ..
چشم هاش رو روی هم میذاره : کاروانشون توی دامنه ی کوه اتراق کرده بود و من روی یه تخته سنگ بزرگ ، لب جاده منتظر مادرت بودم ..
دستش رو از روی دستم بر می داره و به پشت دراز می کشه : اومدنش رو که دیدم ، گیتارم رو برداشتم و شروع کردم به زدن ..

عشق من ای لاله روی من همچون بهار آمده
در گلشن آرزوی من چون گل به بار آمده
گل به چمن، چون دل من، دل به تو بسپارد
ماه فلک روشنی از روی تو دارد

لبهاش از حالت خنده خارج می شن : مادرت عاشق رقص بود .. قدم هاش ریتم گرفت به سمتم .. باد موافق بود و نوای موسیقی رو براش می برد ..
چشم هاش به نقطه ای در سقف خیره میشه : هرچی جلوتر اومد ، تندتر خوندم .. توی ده قدمیم ، چرخی زد و برام رقصید .. نرم و روان .. انگار این آهنگ رو هزار بار شنیده ..
سینه اش رو از هوای کم اتاق پر می کنه : هر دومون فراموش کردیم چرا اونجاییم ..
لبهایش رو روی هم میماله و به داخل دهانش جمع می کنه : آخر رقصش ، جلوم روی زمین نشست .. نفس گرفت و گونه اش روی دستم نشست .. روی موهاشو بوسیدم و زمزمه کردم " خوشبختت می کنم " قطره اشکش روی دستم چکید " چاره ی دیگه ای نداری "

جان بخشی ، دل خواهی
تو هرچه کنی جفا مکن ،
اگر کنی به ما نکن مرا پناهی
از دردم آگاهی
من بار غم جفای تو
می کشم از برای تو


چشمهاش ریز میشن : بدون این که برگرده ، بدون یه تیکه لباس از بغل همون جاده راهی شهر شدیم ..
گوشه ی لبم رو به دندون می گیرم .. با ترس و لرز میپرسم : اگه به عقب برگردی ..
حتی نمیذاره جمله ام رو تموم کنم .. به پهلوی مخالف می گرده .. می دونم توی خیالش با مادرم خلوت می کنه ..
تشر می زنه بهم : دیگه هیچ وقت این سوال رو نپرس ..
شب بخیر آروم و خجلی زیر لب زمزمه می کنم .. پشت میکنم به مطرب و باربد ..
به مادرم و مطرب فکر می کنم .. به سختیهایی که کشیدن .. به اینکه عشق رو درک کردن و تا آخرش پاش موندن .. به این که خوشبخت بودن ..
یعنی ناهید هم این همه پای عشقش دوام میاره ؟! .. یعنی منی که از زنانگی فقط مادرم رو شناختم .. می تونم عشقی به این عظمت رو به زندگی دوستم بیارم ؟!
کارهای زیادی واسه آماده کردنش باید انجام بدم ..


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 205
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,056
  • بازدید ماه : 18,014
  • بازدید سال : 145,117
  • بازدید کلی : 11,642,257