close
تبلیغات در اینترنت
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت سوم
loading...

رمان فا

نیم بیشتر پیاده روی های مسیر رو دویده ام .. به ناهید که می رسم ، دست به زانو میشم و نفس های عمیق می کشم تا بتونم حرف بزنم .. چشمای ناهید از اندازه ی استانداردشون بازتر شدن و قیافه اش انصافا بانمکه .. به دوروبر نگاه می کنم .. خدا رو شکر خبری از غریبه و خپل نیست .. میذارم متعجب نگاه کنه ..…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1477 سه شنبه 12 فروردين 1393 : 11:37 نظرات ()



نیم بیشتر پیاده روی های مسیر رو دویده ام .. به ناهید که می رسم ، دست به زانو میشم و نفس های عمیق می کشم تا بتونم حرف بزنم ..
چشمای ناهید از اندازه ی استانداردشون بازتر شدن و قیافه اش انصافا بانمکه .. به دوروبر نگاه می کنم .. خدا رو شکر خبری از غریبه و خپل نیست .. میذارم متعجب نگاه کنه ..
" برخورد اول خیلی مهمه "
درست که برخورد اولش رو خراب کرده بود .. ولی فرصت برای تصحیحش داشتیم ..
حافظه ی بد غریبه به دادمون می رسید ......................................................

دستش رو می گیرم و میکشمش ته صف کارگرا که واسه کارت زدن بسته شده ..
نفس عمیق میکشم .. چشمام لحظه ای واسه تمرکز بسته میشن :
- خوب .. اول از همه این که اسمش کیانمهره ..
گیج نگاهم میکنه و سر تکون میده .. پوف میکشم .. توی این بی وقتی ، وقت گیر آورده ..
- اونی که جانشین رییس شده ..
چشماش برق میزنه .. لبخند میزنم ..
- پسر رییسه ..
نیشش شل میشه .. برق چشماش رو به تاریکی میره ..
با کف دست به شونه اش می زنم : چته ؟! نگفتم که پسر شاه آرتور سومه .. رییس از خودمونه ..
می خندم و به روبرو نگاه میکنم .. چند قدم از صف عقب مانده ایم .. می کشمش دوباره ..
قلبم میگه : این دختر اونقدر که فکر می کنی عاشق نیست ..
مغزم هشدار میده : این دختر یه عاشق ترسوئه ، دلش رو قرص کن ..
تایید میکنم و به ناهید رو می کنم .. سرش رو پایین انداخته و با نوک کفش ، سنگریزه ای رو قل میده روی زمین ..
- پسر خیلی مهربونیه .. البته نه برای هر کسی .. واسه اعضای خانواده اش ..
چشمک ریزی به چشماش می زنم و حالا که توجهش رو جلب کردم ادامه میدم : قلبش مهربونه ، برعکس قیافه ی سختی که واسه خودش ساخته ..
لبهای ناهید کمی کج میشه .. امید توی دلش جوانه زده ..
- حافظه اش یکم ضعیفه .. نخودی میخندم ، ناهید همراهیم میکنه ..
صاف می ایستم و چند قدم دیگه رو تا ته صف طی می کنیم ..
- جلوش زیاد نخند ، سفت و سخت باش .. مثل خودش .. با کمی زنانگی چاشنی رفتارات .. بهش زل نزن ، بذار نگاهت کنه و وقتی دیدی نگاهش به تویه مستقیم به چشماش نگاه کن .. اخم نکن ، لبهاتو غنچه نکن .. پشتت رو صاف نگهدار .. شل و لوس حرف نزن .. بذار بفهمه با یه زن طرفه ..
ناهید نوچ می کنه .. زیر لب میغره : یه نفس بگیر خوب حداقل ..
لبخند میزنم و بی توجه به حرفاش ادامه میدم : وقت نداریم ، الان پیداش میشه ..
به دورم نگاه می کنم تا مطمئن شم هنوز وارد نشده : خیلی مشتاق خودت رو نشون نده .. خیلی دست نیافتنی هم نباش .. مهمه که خودش به سمتت بیادا ..
با سر تایید میکنه .. حرصم میگیره .. حسی بهم میگه خراب می کنه امروز ..
- خاص باش .. به اندازه ی خودت .. مردایی مثل اون ، از زنای خاص خوششون میاد ..
یک قدم ازم عقب میفته و می ایسته .. برمیگردم و نگاهش میکنم .. لباش ناباور و مسخ می لرزه : اینا که خصوصیات تویه ..
با کف دست به پیشونی میکوبم : من زیادی خاصم .. به دردش نمیخورم ، خیالت راحت ..
به سمتش میرم و دوباره دستش رو می کشم .. چیزی نمونده که وارد سیلو شیم .. دلم شور افتاده .. برای آخرین کلام فقط میگم : جاتو با یکی از ماشینای دور من عوض کن تا باهات حرف بزنم ..
سر تکون میده و قبول میکنه .. جلوتر میفرستمش تا کارت بزنه ..
دلم آشوبه .. یه اتفاقی قراره بیفته ..



جلوی میز می ایستم و دست دراز میکنم واسه ی کارتم ..
دستهای چاق و بد فرم خپل زودتر چنگ میزنه بهش .. چشمام از چشماش جدا نمیشه ..
صورتم جمع میشه از این حس بد ... مغزم داد میزنه کاش ضربان تند قلبم به گوشش نرسه که واویلاست ..
چشمامو میبندم و رو برمی گردونم سمت ناهید ..
ناهید چند قدم دورتر ، از بالاتنه چرخیده به سمتم و نگاهم میکنه .. توی چشمام میبینه که باید بایسته ..
دستم هنوز روی هوا معلقه و نگاهم به نگاه ناهید .. یه نگاه آشنا تا آرامش بگیرم ..
سایه ی تیره ای پشت سر ناهید ظاهر میشه .. چشمام رو کمی بالاتر میارم و به چشمای غریبه برمیخورم ..
نفسام دارن تیکه تیکه میشن ..
ناهید به پشت برمی گرده و از دیدن غریبه ، جیغ کوتاهی میکشه .. چشماش دوباره بیش از حد باز میشن .. هر دو دستش رو روی دهنش گذاشته ..
می دونستم خراب میکنه ..
چشمامو میبندم .. حافظه اش هر چقدر هم ضعیف ، تکرارها رو فراموش نمیکنه .. باید چاره ی دیگه ای پیدا کنم ..
کارگرای بیشتری جمع شدن .. متعجب از اولین صبحگاهی که حادثه ای توی وجودش داره ..
دوست ندارم دست دراز کنم .. که خپل دستش رو پس بکشه .. که من تحقیر شم ..
هر دو دستم رو مشت شده ، روی میز میذارم .. پلکهام روی هم میفتن و با بلند شدنشون میشم رامشی که هیچکس نمیتونه سدهاش رو بشکنه ..

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم
باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

به چشمای خپل زل می زنم .. با نفرتی که کمی لبم رو کج کرده و نفسم رو تند کرده ..
از پایین به بالا نگاهم می کنه .. با پوزخندی که لبش رو خیلی کج کرده ..
سکوت بدی توی فضاست .. آبستن یک اتفاق ..

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار
گرداب نا آرام دریای خودم باشم


قصد ندارم سمت ناهید و غریبه برگردم .. تکلیف من با اونا معلومه .. این قالب سخت و بتنی فقط برای خپل بسته شده ..
خپل بالاخره لب باز میکنه : رییس دستور داده بدون لباس کار نذارم وارد بشی ..
به لباسام نگاه میکنم و پوزخند میزنم .. میخواد منو همرنگ جماعت کنه ، اونم با لباس ..
من با لباس هم متفاوتم ..

شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت
باید به فکر روح تنهای خودم باشم


لب میزنم ، پر از غیض : کدوم رییس ؟!
صداش از کنارم بلند میشه : این کارخونه فقط یه رییس داره ..
به غریبه نگاه میکنم که ناهید رو پشت سر گذاشته و کنار من ایستاده .. خراب کرده .. وگرنه از کنارش جم نمیخورد ..

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز
باید از امشب فکر فردای خودم باشم


به غریبه نگاه میکنم .. پوزخند کنار لبم ، ناگزیره : تنها رییس این کارخونه با لباسای من مشکلی نداره ..
میدونه پدرش رو میگم .. ابروهاش یه تای دیگه توی هم بافته میشن .. حس میکنم الان به جای چند چین ریز ، میون ابروهاش دره درست کرده ..
فکرم میخنده .. مغزم به زور جلوی نشوندن لبخند روی لبهامو میگیره ..

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم
در گیرودار دین و دنیای خودم باشم


حالا که شمشیر از رو بسته .. منم کوتاه نمیام ..

اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم
نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم


- رییس اینجا منم ، جلوی من لباس فرم میپوشی .. اگه پدرم برگشت تو هم برگرد به حال خودت ..
پوزخندم عمق میگیره .. ریشه میگیره توی ذهن و قلبم ..
این آدم های همرنگ ، معنی خانواده رو میفهمن ؟! ..
چه راحت و سرد از برکنار شدن پدرش حرف می زنه این متمدن ..
کارگرا کم کم متفرق میشن .. فهمیدن که اینجا قرار نیست دادی زده بشه یا لبی پاره شه .. من کولی خوب بلدم متمدنانه مشکلاتم رو حل کنم ..
خپل از جاش بلند شده و سمت دیگه ام ایستاده .. یه دست لباس فرم رو به سمتم میگیره ..
به ضرب از دستش چنگ نمی زنم .. من ثابت می کنم میون هزار تا آدم با لباسای یکسان ، این منم که متمایزم ..
آروم تر از هر زنی روی زمین ، لباس رو میگیرم ..
بدون نگاه کردن به چشمهای کسی ، فاصله ام رو با ناهید طی میکنم و کنارش به سمت رختکن میرم ..

 

ناهید دست به سینه کنارم ایستاده .. من دارم روپوش فرم رو تنم میکنم .. لب و لوچه اش آویزونه .. مگه منو نمیشناسه ؟!
بهش چشمک می زنم : وقتی زنش شدی پدرشو درآر ..
می خنده اما نه اونقدر عمیق که لازمه .

- رامش اون هیچ وقت نمیاد با دختری مثل من ازدواج کنه ..
روی نیمکت میشینم .. به چشماش زل می زنم و می پرسم : دوسش داری ؟!
سرش رو بالا و پایین میکنه ..گونه هاش رنگ گرفتن .. هنوز اول راهه .. با من من میگه : خوب .. اینکه تنها مهم نیست ..
نمیذارم ادامه بده .. دستمو بالا میارم ..
نفس می گیرم تا سخنرانیمو شروع کنم : فکر میکنی براش مهمه که دقیقا چه شکلی هستی یا چه فاصله ای باهاش داری ؟!
غمگین نگاهم می کنه .. خم میشم تا کفشام رو به پا کنم و ادامه میدم : بهش نشون بده که توی هر موقعیتی که امروز هستی ، یه زن قابلی .. کسی که فاصله ی طبقاتیش باعث نشده ، یه خنگ بی دست و پا باشه که از پس زندگی خودش هم برنمیاد ، چه برسه به یه زندگی دونفره ..
از جا بلند میشم .. به سمتش میرم .. دستش رو می گیرم و مطمئن زمزمه می کنم : کیانمهر پسر مردیه که من کولی رو دختر خودش میدونه .. هرچقدر هم بد باشه ، ذاتش با اون مرد یکیه ..
لبهام به خنده باز میشه : تصور کن با یکی عین خودش ازدواج کنه
سرم رو بالا میگیرم و با خنده ادامه میدم : خدای من قطب شمال هم کم میاره جلوشون ..
سرم رو تکون میدم به طرفین و می خندم .. کیانمهر با زنی مثل خودش ، توی لباس اسکیموها جلوی چشمام نقش میبندن ..
به سمت در راه میفتم .. دنبالم نمیاد و ایستاده سر جاش .. به پشت برمیگردم و مینالم : فقط خواهشا وقتی میبینیش دیگه خراب کاری نکن .. من یه تعداد محدودی رو می تونم ماست مالی کنما ..
بالاخره کمی می خنده .. شل و ول و مردد .. ولی خنده است دیگه ..
کنارم میاد و بغلم میکنه .. کنار گوشم میگه : مرسی رامش ، امیدوارم مردی که لیاقتت رو داره نصیبت شه ..
از خودم جداش می کنم و با خنده ای که صدام رو کمی میلرزونه زمزمه می کنم : خپل چطوره ؟!
قهقهه می زنیم و با هم از رختکن به سمت ماشینا راه میفتیم ..
من توی لباسهای فرم یه کارخونه با صد تا کارگر ، هنوز هم یه کولی ام که خنده به لب میشونه .. غم ها رو پاک می کنه و معنی تمام آرزوهای کوچیک آدم هاست ..
مغزم استدلال میکنه .. درست که ناهید خیلی هم مشتاق نیست ، ولی این از بی عشقی نیست ..
قلبم تصدیق می کنه برای اولین بار .. ناهید فقط اعتماد به نفس پر و بال دادن به این عشق رو نداره ..


جلوی ماشین می ایستم و به کار میندازمش ..
تلق تلق هاش ریتم خالی ذهنم رو میسازه ..
ناهید سمت راستم پشت ماشین جا گرفته .. حتی نمی دونم کی جاشو عوض کرده ..
چشمم به پارچه دوخته است ..
توی ذهنم لبه های پارچه رو بلند می کنم ، مثل یه چادر دور خودم می چرخونمش ..
پارچه موج میگیره و بالا و پایین میره .. من می چرخم دور خودم ..
موهام بازه روی شونه هام و دامن پرچینم با رقص تندم می لرزه ..
سفیدی پارچه و رنگی لباسای من .. توی محیط بی رنگ ذهنم ، یه نقاشی ساخته از من ..
مثل یه ماتادور میون خالی ذهنم ، پارچه رو تکون میدم .. گاهی می برمش به راست ، گاهی به چپ ..
یه دست به کمر ، یک دست روی هوا نرم میچرخه و پایین میاد ..
پارچه از لای انگشتام روی زمین میفته و من اونقدر خم میشم تا برش دارم ..
دوباره دور سرم میچرخونمش ..
همراه با چرخش دستام به دور سرم ، بالا و پایینش میبرم و پارچه فضایی دورم میگیره که فقط متعلق به منه ..
فضایی که توش آرومم و مطمئن ..
گوشواره های صدفم ، خلخال پاهام ریتم ساده ی رقص من شدن ..
کاملا هماهنگ با هر حرکتم ..
پارچه رو با همه ی بلندیش رو به هوا پرت می کنم .. نرم و حریری زمین میاد .. خم میشم و به ذهنم تعظیم میدم ..
دست ناهید روی شونه ام میشینه .. همه ی دستگاههای دورم خاموشن .. چند ساعته که من توی ذهنم با اون پارچه رقصیدم ؟!
اونقدر زیاده که وقت ناهار شده ..
تمام اجزای صورت ناهید رو از نظر می گذرونم .. لبهام به خنده وامیشن ..
دویدن یکی از کارگرا از پشت سرمون ، گردو خاک به پا می کنه ..
ناهید دستش رو روی دهنش میذاره و سرفه می کنه .. خشک و قطع نشدنی ..
مثل وقتی که ذره ای توی راه نفس هات میشینه و اونقدر می چسبه که با همه ی سرفه های دنیا هم نفس نمی گیری ..
دستم روی پشتش ، بین دو کتف ، آروم ضربه میزنه ..
نترسیدم از سرفه هاش .. من با سرفه ها خو گرفتم .. از ناگهانی اومدنشون هول نمی کنم ..
سرم رو کنارش خم می کنم .. دستاشو به تنه ی ماشین بند کرده و روشون تا خورده ..
میپرسم " بهتری ؟! "
نفسی برای جواب دادن نداره ، آروم سر تکون میده ..
به جای سالن استراحت ، سمت حیاط ورودی میریم ..
اون جا اکسیژن بیشتری واسه زندگی هست ..


روی لبه ی جدول کنار هم میشینیم .. رنگ و روی ناهید دوباره به حال عادی برگشته و نفساش منظمه .. خطری نیست ..
ساندویچش رو به دست می گیره و آروم میگه : جدیدا این سرفه های خشک اذیتم می کنن ..
آروم میگم : اگه نگرانی براشون برو دکتر ..
سرش رو به معنی نه تکون میده .. نگران سرفه های خشکش نیست ..
با دهن پر لب می زنه : مثلا به من گفتی بیام کنارت که حرف بزنیم .. چهار ساعته توی خودتی ..
لقمه رو قورت میدم : دیدی که صبح غافلگیر شدم .. به تمدد اعصاب نیاز داشتم ..
به چشمای بیرون زده اش لبخند می زنم .. چشمک ریزم از تعجب چشماش کم میکنه ..
گاز دیگه ای از سر ساندویچم میخورم ..
ناهید به روبرو نگاه می کنه و آروم زمزمه میکنه : به نظرت کیان مرد خوبیه ؟!
پقی می خندم .. چه زود صمیمی شده ..
زیر لب می غره " کوفت " .. به زور لقمه رو فرو میدم ..
نفس عمیقی میکشم تا خنده رو پس بزنم ..
- نمیدونم که چقدر خوبه .. ولی عشق ارزش امتحان رو داره ..
متعجب نگاهم می کنه .. به نگاهش لبخند می زنم و در جواب چشمای پر از سوالش میگم : ممکنه خیلی سختی بکشین .. ممکنه خیلی جاها تفاوت هاتون اذیتتون کنه .. ولی اگه عشقتون واقعی باشه ، ارزش چشیدن طعم یه زندگی مشترک رو داره ..
ناهید میپرسه : امیدی هست به من ؟!
نخودی می خندیم .. لقمه نمیذاره حرف بزنم ولی سرم رو تایید کننده ، تکون میدم ..
لبهاش میخنده و توی رویای زودهنگامی لب میزنه : اگه جور شه ، اسم اولین بچه مون رو تو انتخاب کن ..
قهقهه می زنم .. من از صد متری خونه اش هم اجازه ی رد شدن نخواهم داشت ..
دوباره از لای دندوناش میغره " کوفت " ..
لقمه ی بعدی رو قورت میدم و لبام می جنبه : تو دختری هستی که هر مردی باید آرزو داشته باشه باهات ازدواج کنه ..
بهش نگاه میکنم که لبخند داره ، ادامه میدم : خودت رو جلوش دست کم نگیر ..
با التماس غر می زنم : این قدر هم جلوش دستپاچه نشو ..
نخودی می خنده .. خجل و سر به زیر میگه : دست خودم نیست .. خیلی با ابهته ..
چشماش راه کشیده و دستاش جلوی سینه توی هم قلاب شدند ..
بیش از حد پروانه ایه ..
برای اینکه خوب توی ذهنش فروبره ، تاکید میکنم : باید کاری کنی که هر جا نگاه می کنه ، تصویرت بیاد توی ذهنش ..
سرم رو کج میکنم و مستقیم به چشماش خیره میشم : آخه کی دوست داره دم به دقیقه چشمای قلنبیده ی همسر آینده اش توی ذهنش بیاد ..
قهقهه می زنه : قول میدم حواسمو جمع کنم ..
با سر تاییدش می کنم و ادامه میدم : کار خوبی می کنی .. رییس دیشب از حالت پرسید ..
لبخند خبیثی می زنم : یکم که اینجا خودتو جا انداختی ، برو خونه دیدنشون ..
ناهید هم لبخند خبیث میزنه .. زیر لب میپرسه : مثلا تا کی ؟!
فکری میشم .. بعد از مکثی چند ثانیه ای میگم : تا آخر هفته .. نباید فراموش کنه که پدرش خواسته ببینت ..
لبهام دندون نما میخندن .. ناهید لبخندهای خجول و زیرزیرکی میزنه ..
میدونم که زیر این لبخندها ، دنیایی از رویاهای دخترونه خوابیده ..




دوباره توی سیلو و پشت ماشین بافت ایستادم ..
ناهید که کنارم ایستاده هنوز کمی خشدار نفس میکشه ..
مادرم هم روزهای آخرش سخت نفس میکشید .. سرفه میکرد ، خشک و پر از درد ..
خپل کنارم می ایسته .. چشم دور و بر می گردونم .. هرجایی که اون نیست .. هر منظره ای که توش مردی به اسم نیازی نباشه که افق دیدم رو پر کنه ..
مغزم تکرار می کنه تا آروم بگیرم " این فقط یه بازرسی ساده است ، الان گورشو گم میکنه "
خدا رو شکر که این ماشین پر سر و صدا هست که مذاره صدای حرفاش به گوشم برسه ..
به ناهید نگاه می کنم .. هر از گاهی به سمتم برمی گرده و لبخندای آرامش بخش می زنه ..
خپل یه قدم دیگه به سمتم میاد .. از جا می پرم و فاصله می گیرم ..
من امروز چه مرگمه ؟! .. کم آوردم جلوی غریبه و خپل ؟!
چرا مثل همیشه خوددار نیستم ؟!
مربوط به دلشوره ی صبحه .. با این که اتفاقی که منتظرش بودم افتاده .. اما انگار هنوز دلم خسته است از تپیدن .. به خونه و آرامش مطرب نیاز دارم تا دوباره کولی باشم ..
همش تقصیر غریبه است .. تحقیرش کار رو به جایی کشونده که خپل که جرات نداشت نزدیکم شه ، حالا کنارم ایستاده و خیره نگاهم میکنه ..
می ترسم بالا بیارم ..به ستوه اومدم ..
به مطرب و باربد و عشقشون احتیاج دارم ..
مادرم هم هر وقت به ستوه میومد به پدرم پناه می برد .. همیشه اون بود که حس زن بودن بهش می داد .. حس کولی بودن .. حس بی نقص بودن ..
من زن نیستم ، یه دخترم که باید از پدرم ، از مطرب حس زندگی بگیرم ..
خپل نیشخند داره روی لباش .. واقعا به یه زن خوب احتیاج داره که توصیه های زیبایی بهش بده .. این نیشخندها کریه ترش می کنه ..
سرم رو به پارچه گرم میکنم .. وقتی آمادگی روبرو شدن باهاشون رو ندارم ، بهترین کار بی محلی کردنه ...
دستگاهم خاموش میشه از کنار .. پوف می کشم .. مگه همرنگم نکردن که نباشم چی از جونم میخوان !؟
عصبی سر بلند میکنم .. غریبه جلوی خپل ایستاده ..
برعکس تصورم نگاهش به من نیست .. اصلا طرف حسابش من نیستم ..
به پشت سرم و ناهید نگاه میکنم .. زیرزیرکی نگاه میکنه و سریع چشم میگیره .. نه من رو ، غریبه رو ..
دوست دارم کله مو به تنه ی ماشین بکوبم از دست این دختر .. نگاههای قایمکی تا حالا کی رو عاشق کرده ، که غریبه دومیش باشه ؟!
صدای غریبه توی گوشم میپیچه : اینجا چیکار میکنین ؟!
خپل دستپاچه و با من من ، نیم نگاهی به من و نیم نگاهی به دور و برش میندازه و دهن باز می کنه : اومدم سرکشی دیگه ..
پوزخند غریبه به قدری بلنده که گوش همه رو کر می کنه .. نیم نگاهی به من میندازه ، عصبی و پر از حرص ..
- من گفتم از کارخونه سرکشی کنین ، نه از این کارگر به خصوص ..
لبام می لرزه .. چرا ؟!
مگه واقعا کارگرش نیستم ؟!
خپل خنده ی تصنعی میکنه .. کارگرا حواسشون جمع ماست .. سرم رو پایین میندازم ، من یه کارگرم ،همین ..
- این خانوم توی کارشون کمی مشکل داشتن ..
با سرعتی سرم رو بلند می کنم که صدای استخوان گردنم در میاد ..
به خپل نگاه میکنم .. نه متعجب ، خشمگین نگاهش میکنم ..
چطور جرات می کنه منو قاطی دروغ های احمقانه ی کثیفش کنه ؟!
لبام از هم باز میشن ، نه برای حرف زدن ، واسه فریاد کشیدن ..
دست غریبه ، همراه با نگاه خصمانه و تندش ساکتم میکنه .. دلخورم ، خیلی .. کارگرم درست ولی حق دارم از خودم دفاع کنم ..
- این خانوم بعد از دو سال ، هیچ مشکلی ندارن .. بفرمایین سرکشی تون رو تموم کنین ..
خپل پشت به من دور میشه ..
بغض توی گلوم بالا اومده ..
چه خودت توی لجن فرو بری .. چه روت لجن بریزن .. در هر دو حالت کثیف شدی و چندش وجودت رو میگیره ..
خم میشم و دستگاه رو روشن میکنم ..
دوباره چشم به پارچه می دوزم .. بی توجه به رییسم که هنوز خصمانه نگاهش روی منه ..
از کنارم که رد میشه ، زیر گوشم زمزمه میکنه :
- این فقط یه چشمه از بلاهاییه که در انتظارته ..
منظورش رو نمیگیرم .. حالم بده .. دیگه چه بلایی قراره سرم بیاره ؟!
من فقط یه کارگرم و توی زندگی یه کارگر قاعدتا اتفاق مهمی نمیفته ..
به مدرسه فکر میکنم ، به دوستانی که نداشتم .. به اینکه الان فقط یه کارگرم ، نه یه بچه ی تیزهوش و درسخون ..
یه روز طولانی و مسخره که با کلی تمرکز و تحمل ، هم چنان انرژی بدنم رو تموم کرده .. باید کشون کشون خودم رو به خونه برسونم و فقط بخوابم ..




مادرم سرفه میکنه و خون بالا میاره .. من همش دستمال میارم اما کافی نیست ..
خون از لای انگشتاش روی زمین میچکه ..
ازگوشه ی چشمام خون میچکه ..
روی زمین زانو میزنم .. هر دو دستم صورتم رو پوشونده .. خون از لای انگشتام میچکه ..
مادرم دور میشه .. مطرب نزدیک میاد اما دستاش از تنم رد میشه ..
گریه می کنم .. خون گریه می کنم ..
باربد " دختر قوچانی " میخونه ..
صداش مرده .. نفسام میره ..
خون روی فرش خشکیده ..
می سابمش ..
مطرب تارش رو میشکنه .. صداش رو میشکنه ..
مادرم خیلی دور شده ..
باربد نزدیکم میاد ، لمسش میکنم اما سرده .. من آتیشم ..
نفسم میره .. دلم میخواد بغلش کنم ، محکم ..
دستام از تنش رد میشه ..
بلند میشم ..
خون از کنار چشمام راه گرفته روی گونه ام ..
نفسم رفته .. چنگ میزنم به گلوم ، تقلای کمی نفسم ..
یه دست سرد روی پیشونیم میشینه و من از جا می پرم ..
**
چشمام تا آخرین حد ممکن باز شده .. نفسام بلند و تنده .. گلوم میسوزه .. باربد ، دستمال خیس رو از روی پیشونی ام برمی داره و توی تشت آب کنارش می خیسونه ..
دست به کنار چشمم میکشم .. به دستم زل می زنم .. سفیده ، بدون خون .. نفس می کشم .. به صورت باربد دست میکشم .. داغ تر از منه .. نفس می کشم ..
صداش می زنم .. با صدایی که به شدت گرفته است .. با صدایی که به گوش خودم هم نا آشناست .. بله ی آروم و همیشگیش که توی گوشم میشینه ، نفسام راحت میشه ..
مطرب سمت دیگه ی رختخوابم میشینه ..
- چیکار کردی با خودت دختر بابا ؟!
به زور لبخند می زنم .. کابوس ذهنم جلوی لبخندهام رو گرفته ..
از پنجره به آسمون زل می زنم .. روشنه ، یعنی صبح شده .. کارخونه توی ذهنم جون میگیره .. می خوام از جا بلند شم که دست مطرب مانع میشه ..
- کجا بابا جان ؟! امروز تعطیله ..
دوباره پهن میشم توی رختخواب .. اشک به چشمام میاد .. کلمه ی کارگر توی ذهنم رنگ میگیره و اشک به چشمام مینشونه ..
مطرب باربد رو می فرسته دنبال نخود سیاه ..
دستام رو توی دستاش می گیره .. روی نگاه کردن به چشماش رو ندارم .. منم که باید عصای دستش باشم .. حالا توی رختخواب افتادم ..
یه دستم رو رها می کنه و موهام رو کنار می زنه ..
انگشتش زیر چونه ام میشینه و چشمام رو تا چشماش بالا میاره ..
- چی شده عزیزم ؟!
شرمم میشه بهش بگم .. بهش بگم که دلم شکسته از این که یه کارگرم ..




شرمم میشه بهش بگم .. بهش بگم که دلم شکسته از این که یه کارگرم ..
زیر لب زمزمه می کنم : هیچی ..
لبخند میزنه .. مردونه و سنگین .. مادرم عاشق این لبخندا بوده میدونم ..
- کسی چیزی گفته بهت ؟!
تلخی کلمه ی " کارگر" توی ذهنم میپیچه ..
وقتی اینقدر خوب منو میشناسی ، چرا میپرسی مطرب ؟! ..
سرم رو به چپ و راست تکون میدم و تکذیب می کنم .. بلدم مشکلاتم رو حل کنم .. فقط این بار حریف قدری دارم که کمی ، کمی غافلگیرم میکنه ... والا من که شکست ناپذیرم ..
انگشتای لاغر مطرب ، شونه ی موهای پریشونم میشه ..
- بهم بگو بابا ..
لبام می جنبه : جای نگرانی نیست ، حلش میکنم ..
دروغ نمیگم .. من اگه این مشکل رو حل نکنم ، از کولی بودن استعفا میدم ..
من پر از حس کولی بودنم .. مگه میشه حل نکنم ؟!
- رییس چیزی گفته ؟!
سرم بالا میاد .. معلمه که نه .. دو سال پیششش کار کردم و حسی جز این که دخترش بودم ، نداشتم ..
از چشمام جوابم رو می خونه ..
- امشب تا نگی ، ول کن نیستم ..
سرم رو کج میکنم با چشمام التماسش می کنم .. سرش رو به چپ و راست تکون میده ، چاره ی دیگه ای ندارم ..
- خیلی پیچیده است مطرب .. من .. آخه ..
سرم رو بلند می کنم و نگاهش می کنم .. آرومه ، خیلی زیاد ..
باربد میجهه توی اتاق ، نخود سیاه رو پیدا کرده ولی مطرب این بار جایی دورتر می فرستش .. سرم سنگین شده .. دوست دارم بخوابم ..
مطرب دست به بازوم میکشه و پدرانه زمزمه می کنه : دختر شاد و شیطونم ، توی سه روز زیر و رو شده .. حق دارم بدونم چه خبره ، نه ؟!
حرفش حقه ولی جای نگرانی نیست .. سر جام میشینم و سر به زیر جواب میدم ..
- رییس جانشین فرستاده .. نفس می گیرم ... پسرش ، کیانمهر ..
مطرب اوهوم میکنه .. سرم رو بلند می کنم و نگاهش می کنم : می شناسینش ؟!
با سر تایید می کنه .. نمی پرسم از کجا و چه جوری و چقدر ..
به نوک انگشتام ، روی رختخواب سفید و گلی نگاه می کنم : از من متنفره ..
سرم رو بلند نمی کنم تا واکنشش رو ببینم : تا حالا کسی از من متنفر نبوده ..
به تشک چنگ می زنم : نمی دونم ..نمی ..
بغض گلو گیرم میشه و بقیه ی حرفم رو قورت میدم .. نمی خوام جلوی مطرب اشک بریزم ..
نفس های تند و عمیق میکشم ...
دوباره انگشتهای باریک و بلند مطرب ، چنگ میشه توی موهام ..
- خوب ؟!
سوالی نگاهش میکنم .. چرا از بقیه اش می پرسه ؟! همین به اندازه ی کافی بد نیست ؟!
به چشمای پر از سوالم ، پر حجم میخنده ..
فین فین می کنم .. نفسام صدا گرفتن و سینه ام با نفسم بالا و پایین میشه ..
- من با رییس حرف می زنم ..
" نه " رو چنان غلیظ و بلند میگم که چشماش از تعجب گرد میشه .. مطرب که میدونه چقدر مغرورم .. اون چرا ؟!
- من فقط گیجم .. بی عرضه نیستم .. از پسش برمیام ..
سرم رو نوازش می کنه .. باربد دوباره وارد اتاق میشه .. مطرب زیر لب نچی میگه .. هیچ مقصدی به اندازه ی کافی برای این بچه دور نیست ..
- پسر بابا ، میشه بری توی حیاط و تا وقتی صدات نزدم نیای ؟! ..
به باربد زل می زنم .. نمیخوام بره .. نمیخوام بیشتر از این مطربم رو نگران کنم .. باید خودمو جمع و جور کنم ..
با رفتن باربد ، لبهام رو روی هم میمالم .. یه نفس عمیق از انتهایی ترین سلول ریه ام میکشم :
- ناهید ازش خوشش اومده ، دارم سعی میکنم که به هم برسونمشون ... البته حیف ناهید .. ولی خوب .. عشقه دیگه .. شاید هم نیست ..
پوف میکشم و با لحنی که مطمئنم مطرب رو آروم میکنه اضافه می کنم : نمیدونم چی ازم دیده که این همه نفرت توی وجودش ریختم ... ولی حلش میکنم .. نفس میگیرم و به چشمای مطرب نگاه می کنم ، لبخند میزنم ... هر طوری که شده ، حلش میکنم ...
مطرب ، کمی مردده هنوز .. از نگاهش که مرتب روی اجزای صورتم میچرخه میفهمم ..
دست روی دستم میذاره و سرانگشتام رو کمی فشار میده ..
- کیانمهر رو میشناسم .. توی بچگیش .. بیشتر وقتی که تو هنوز به دنیا نیومده بودی و من و مادرت به خونه ی رییس رفت و آمد داشتیم ..
نفس میگیره ؛ لب زیرینش رو به داخل دهنش جمع میکنه و زیر لبی ادامه میده :
- توی بچگیش هیچ نقطه ی تاریکی یادم نمیاد .. نمی جوشید ولی گوشه گیر هم نبود .. می نشست کناری و بدون حرف زدن ، فقط نگاه می کرد ..
بی اختیار کمی می خندم .. وقتی واسه دیدن رییس رفتم هم دقیقا همین کارو کرده بود .. یه پسر بچه توی ذهنم جاشو گرفت ..
مطرب کمی سر تکون میده : بهتره فردا برم یه سر به رییس بزنم ..
نگران میشم .. نمیخوام مطرب وارد این بازی بشه ..
چشمک میزنه به چشمای نگرانم .. با صدایی که می خنده میگه : بهتره اطلاعاتمون رو واسه جنگ کامل کنیم ..
منم می خندم .. چند روزه که از ته ته دل نخندیدم ؟! .. نمی دونم ..
نفسم رو کمی مثل فوت بیرون میدم و میگم : یکم از ناهید پیشش تعریف کنین ..
قهقهه می زنه .. لب برمی چینم .. باید پدر و پسر رو همزمان پخت ..
با سر تاییدم می کنه ..
دوباره نوازش موهام رو از سر می گیره و آرام تر میگه : مثل مادرت قوی هستی .. من بهت ایمان دارم .. نذار مرد کوچیکی مثل کیانمهر بهت آسیب بزنه .. باشه بابا ؟!
دستهام رو دور گردنش حلقه میکنم .. محکم ترین بوسه ی دنیا رو روی گونه اش می کارم و زیر گوشش می گم : خیالتون راحت باشه ..
من تربیت مادری کولی رو در وجودم دارم .. کیانمهر برای من مومی است که اول چموشی می کنه ، شکل نمی گیره .. اما وقتی پرم به پرش بگیره ، آبش می کنم ..
من یک کولی ام ..
مطرب با اتکای دستش به زانو از جا بلند میشه .. زیر لب می گه : برم ببینم این بچه کجا رفت ..
مطرب در جوانی پیر شده .. با رفتن مادرم پیر و زمین گیر شده ..
و من در 17 سالگی بار یک خانه رو به دوش گرفتم .. تا نکنه غم ها ، سقف خانه ی مان رو بر سرمان خراب کنن ..
سرم رو روی متکا جابجا می کنم .. ذهنم پرواز میکنه به 17 سالگی ام ..


یه هفته است که مادر بد حاله .. سرفه میکنه و خون بالا میاره .. پدر زمین و زمان رو به هم دوخته اما ...
توی راه مدرسه ام .. نزدیکای خونه که میرسم دلم شور میزنه ، بی دلیل ..
توی ذهنم دنبال دلیل می گردم .. صبح که راه افتادم ، مادر خوب بود .. می خندید ، مثل همیشه ..
پدر هم خوب بود .. نگران بود ولی باز هم می خندید ..
به کوچه ی خانه که می پیچم ، ازدحام آدم ها جلوی در رو که می بینم .. قلبم می ریزه ..
قدم تند میکنم .. از لای جمعیت راهی باز می کنم و وارد میشم ..
تا خود اتاق کوچیک نشینمون ، نفس نمیکشم .. در رو تا آخر باز میکنم .. به دیوار بغل میخوره و توی صورتم برمیگرده ..
صورتم جمع شده از بغضی که به گلوم هجوم آورده ..
رختخواب مادر رو درست وسط اتاق انداخته بودیم .. به دیواری تکیه داشت که جلوی در بود ..
میخواستیم مادر مثل همیشه به همه جای خونه تسلط داشته باشه ..
چشمام رو بستم .. بدون نگاه دوباره به پارچه ی سفیدی که زیرش مادرم خوابیده بود ، از اتاق بیرون زدم ..
چشم گردوندم دور خونه .. دنبال یه نگاه آشنا می گردم.. یه نفر که بشناسمش و اونقدر منو بشناسه که بدونه مادرم نمرده ..
کسی نیست .. حتی مطرب هم نیست .. حتی باربد هم نمی بینم ..
به اتاق گوشه ی حیاط پناه میبرم .. در رو از پشت قفل میکنم تا کسی وارد نشه .. یه گوشه کز می کنم و توی خودم جمع میشم .. مادرم اگه برای همه ی آدم های بیرون مرده ، برای من زنده است ..
نمیدونم چند ساعته که توی همون اتاق و به همون وضع نشستم .. استخونام خشکیده ..
به سختی از جا بلند میشم و از اتاق بیرون میام ..
یکی از همسایه هایی که تا امروز وقتی ما رو می دید ، پشت چشم نازک می کرد ، توی حیاطه ..
نگران به نظر میرسه ..
چند قدم جلو میرم .. صدای پام رو میشنوه و به سمتم برمی گرده ..
با دیدنم محکم به گونه هاش میزنه .. حوصله ی ترحم ندارم .. حوصله ی هیچکس رو ندارم ..
راه کج میکنم به سمت نشیمنمون اما سد راهم میشه ..
با هر دو دست بازوهام رو میگیره و تکونم میده ..
- کجایی آخه تو دختر ؟! رنگ و روشو نگا
سرش رو از روی شونه ام بلند میکنه و داد میزنه : فهیمه خانوم ، فهیمه خانوم ..
صدای زن دیگه ای توی گوشم می پیچه : بله ..
تقلا میکنم تا دستم را آزاد کنم .. میخواهم به اتاق پناه ببرم و نمی گذارد ..
- به آقا بگو اینجاست .. توی اتاقی که درش قفل بود ، نشسته بوده ..
خوب ، به نظر میاد بزرگترین مشکل بشریت حل شده .. دوباره بازویم را از دستش بیرون میکشم ..
صدای یه مرد پرده ی گوشم رو می لرزونه : حالش خوبه ؟!
زن روبروم فقط سر تکون میده ... با یه لبخند که تا حالا به بزرگیش ، هیچ جا ندیدم ...
حالم داره به هم میخوره ..
دستاشو برای دهمین بار پس بزنم و وارد اتاق میشم ..
همسایه پشت سرم وارد میشه .. یه جا واسم پهن میکنه .. بی توجه بهش توی رختخواب مادرم دراز میکشم ..
جای تنش خالیه ، اما از بوی تنش کم نشده ..
پتو رو روی سرم میکشم ..
زن همسایه داره بالای سرم غرغر میکنه ..
- ای بابا .. دلم هزار راه رفت .. دخترجون ، پدرت حال نداره ... بردنش بیمارستان .. گرفتی خوابیدی ؟! پاشو یه چی بخور ، ببرمت پیشش ..
چقدر پررویه .. ما نوزده ساله که توی این محله زندگی میکنیم و اون برای اولین و آخرین بار پا توی خونمون میذاره ..
چرا دهنش رو نمی بنده تا آروم شم ؟!
پتو رو کنار می زنم و به قد بلند میشم .. مادرم بهم یاد داده در هر شرایطی ولوم صدام نباید از یه حدی بالاتر بره ..
تا آخرین حدش صدام رو بالا میارم و میگم : بریم پیش پدرم ..
مطرب ، فقط واسه جمع خانوادگی ماست .. نمیذاریم حریم خونمون رو غریبه ها تصاحب کنن ..
دوباره با نوک انگشتاش به گونه میزنه .. بی حوصله تر از اونیم که جلوش رو بگیرم .. فقط راه میفتم سمت در ..
کمی چاقه ، به سختی بلند میشه و موقع راه رفتن هن هن میکنه .. با این حال پشت سرم می دوه ..
تا رسیدن به مطرب ، توی خواب و بیداری ام ..
میدونم که توی یه ماشین نشستم ..میدونم که به راننده میگن آقا ... میدونم مقصد یه بیمارستانه .. ولی تصویری ندارم .. همه چیز خاکستریه ..
این آدم ها فکر میکنن که مادرم مرده .. چطور جرات میکنن وقتی برای اولین بار پا توی زندگیمون گذاشتن اظهار نظر کنن ؟!
جلوی در اتاقی که مطرب بستریه ، همه ی این مزاحما رو جا میذارم و در رو پشت سرم میبندم ..
دکتر واسه سرکشی بالای سر مطربه .. جلو که میرم ، با صدایی که تا پایین ترین حد شنوایی آورده شده می پرسه : اینجا چیکار میکنین ؟!
- دخترشونم ..
سر تکون میده و کنار میره .. ازش میپرسم حالش چطوره ؟! .. جواب میگیرم بعدا صحبت میکنیم ..
کنار تختش روی صندلی میشینم و سرم رو روی دستش میذارم ..
بغضم میترکه و روی دستای مطربم فرومی ریزه ..
فقط من و مطرب و باربد می فهمیم زنده بودن مادر ، چه معنایی برامون داره ...



باربد شونه ام رو تکون میده .. چشمام رو باز میکنم .. توی اتاق خودمونم و صبح شده .. یاد کارخونه توی ذهنم میدوه ..
از جا میپرم ..کمی سرم گیج میره .. دستم رو به پیشونی میزنم و سعی میکنم تعادلم رو حفظ کنم ..
مطرب از حیاط وارد اتاق میشه ..
منو که می بینه چشم گرد میکنه و میپرسه : کجا به سلامتی ؟! امروز رو استراحت کن ..
سرم رو با لبخند تکون میدم : خوبم مطرب ... برم که مرخصی ندارم .. از حقوقم کم میکنه ..
مطرب ، دستاش رو با حوله خشک میکنه و مردد میپرسه : مطمئنی حالت خوبه ؟!
سرم رو تکون میدم ..
واقعا حالم بهتره ... تبم قطع شده و نفسام ریتم طبیعی دارن ..
حاضر میشم و از خونه بیرون میزنم ...
امروز کمی زودتر راه افتادم .. پیاده روی میکنم تا به خودم مسلط شم ...
باید با هرچی که انتظارم رو میکشه ، مقابله کنم و میدونم که از پسش برمیام ...
توی ذهنم به صداهای اطرافم ریتم منظمی میدم ...
قدم های آدم ها ، تلپ تلپ توپ یه بچه روی زمین ... شره ی آب یه سطل توی جوب ...بوق ماشین ها ... صدای لاستیک ماشین ها ...
توی ذهنم کنار هم میچینمشون و بهشون نظم میدم .. یه آهنگ می سازم و تا خود کارخونه باهاش سرگرم میشم ..
من دیشب هزار بار نوشتم که یه کولی ام ... غریبه با همه ی قدرتش ، از پس یه نگاه من هم برنمیاد ...

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 214
  • آی پی دیروز : 750
  • بازدید امروز : 1,061
  • باردید دیروز : 3,695
  • گوگل امروز : 205
  • گوگل دیروز : 728
  • بازدید هفته : 4,756
  • بازدید ماه : 9,566
  • بازدید سال : 9,566
  • بازدید کلی : 9,566