close
مجتمع فنی تهران
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت چهارم
loading...

رمان فا

زود رسیدم .. کارگرای کمی اومدن .. جلوی در ، کنار میز کوچیکی که کارت ها روش قرار گرفته ، دست به سینه ایستاده .. نگاهش میکنم .. یه پیراهن مردانه ی…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1339 سه شنبه 12 فروردين 1393 : 11:39 نظرات ()



زود رسیدم .. کارگرای کمی اومدن .. جلوی در ، کنار میز کوچیکی که کارت ها روش قرار گرفته ، دست به سینه ایستاده ..
نگاهش میکنم .. یه پیراهن مردانه ی چارخونه ی درشت تنشه .. آستیناشو کمی تا زده وماهیچه ی دستش تاب خورده و قوی خودنمایی میکنه .. دور مچش یه ساعت با بند سیاه بسته ..
شلوار پارچه ای و کفش های چرم ، تیپش رو کاملا مردونه کرده ..
سرم رو بالا می برم و به صورتش نگاه میکنم ..
لبهاش بی حالتن .. بدون هیچ حسی روی هم فرود اومدن ..
چشماش و ابروهاش ، بار انتقال همه ی حس های وجودش رو به عهده گرفتن ..........................................................

ابروهاش رو به هم نزدیک کرده و چشماش کمی ریز شده ..
با دقت هرکس رو که کارت می زنه و از کنارش رد میشه ، زیر نظر میگیره ..
گوشه ای از لب زیریم رو لای دندونام اسیر می کنم .. نیم نگاهی به خپل میندازم که کنارش ایستاده و مثل همیشه مجیزش رو دم گوش غریبه زمزمه میکنه ..
به صف کوتاه کارگرا برای ورود نگاه میندازم .. ده نفر توی صف ایستادن .. اگر برای هر کدوم 10ثانیه زمان کارت زدن در نظر بگیرم یعنی من ، یک دقیقه و چهل ثانیه زمان دارم تا جلوی غریبه ظاهر شم ..
نفسم رو با فوت بیرون میدم .. چند تا پلک می زنم تا خشکی قرنیه ی چشمام رو بگیرم .. دست به گونه هام میکشم و لبام رو با زبون تر میکنم ..
توی انتهای صف می ایستم ..
با هر قدمی که به میز نزدیک میشم ، ضربان قلبم بالا میره و چهره ام خونسردتر میشه ..
لباسای فرم رو توی تنم مرتب میکنم .. سربندم رو باز میکنم و دوباره روی موهام میبندم ..
شونه هام رو عقب میدم و پشتم رو صاف میکنم ..
سرم رو بالا میگیرم و بدون پلک زدن ، زل میزنم بهش ..

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
چرا بيهوده مي گوئي، دل چون آهني دارم
نمي داني، نمي داني، كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم، باده مرد افكني دارم

هر کارگر که از کنارش رد میشد ، نیم نگاهی به چشم هاش مینداخت و فوری سرش رو پایین میگرفت ..
فقط پنج تا کارگر دیگه جلوم بودن .. نفسم رو به عمد کمی بلند فوت کردم ..
نگاهش جلب من شد ..
چرا بيهوده مي كوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي
نمي ترسي، نمي ترسي، كه بنويسند نامت را
به سنگ تيره گوري، شب غمناك خاموشي

سرم رو کمی کج کردم تا موهام دور گردنم به یک طرف بریزن ..
سرم رو نیمه بالا گرفتم .. چشمام رو خمار به چشماش دوختم و گوشه ی لبم رو به زیر دندون کشیدم ..
چشم هاشو ریز تر کرد ، اما تغییری توی ایستادنش نداد ..

بيا دنيا نمي ارزد باين پرهيز و اين دوري
فداي لحظه اي شادي كن اين رؤياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر مي
چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را

جلوش که رسیدم با نازی که میدونستم هر مردی رو به زانو درمیاره .. با فاصله ای کمتر از یک قدم جلوی سینه اش .. سرم رو کمی پایین تر گرفتم و سلام کردم ..
چرخیدم به سمت کارت های روی میز .. کارت زدم و همونطور سر به زیر ، زمزمه کردم " با اجازه " ..
از کنارش .. شونه به شونه اش رد شدم ..
با اینکه دور شده بودم هنوز هم سنگینی نگاهش رو حس میکردم ..
یک-هیچ به نفع من کیانمهر عزیز ..

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و مي دانم
كه سرتاپا بسوز خواهشي بيمار مي سوزي
دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي

به سمت رختکن راهم رو کج کردم تا لباس فرمم رو بپوشم ..
همه ی موهام رو توی روپوش پنهان کردم .. سربند پر از ریشه ام رو روی پیشونیم میبندم و پشتم رو صاف میکنم .. واسه راند دوم این بازی آماده ام ..
تا سر برمیگردونم ، خپل رو پشت سرم میبینم ..
یکه میخورم .. توی رختکن زنانه چکار میکنه ؟!
اخم میکنم .. غلیظ ..
صدای نحسش توی گوشم میپیچه که " واسه اون تازه وارد که خوب قر و قمیش میای پدرسوخته "
قدمی جلو میاد .. قدمی عقب میرم ..
" واسه ما که این همه ساله خاطرخواهتیم ، کلاس میذاری و اخم و تخم تحویل میدی ؟! "
صورتم جمع میشه از لحن نکبتش ..




تا سر برمیگردونم ، خپل رو پشت سرم میبینم ..
یکه میخورم .. توی رختکن زنانه چکار میکنه ؟!
اخم میکنم .. غلیظ ..
صدای نحسش توی گوشم میپیچه که " واسه اون تازه وارد که خوب قر و قمیش میای پدرسوخته "
قدمی جلو میاد .. قدمی عقب میرم ..
" واسه ما که این همه ساله خاطرخواهتیم ، کلاس میذاری و اخم و تخم تحویل میدی ؟! "
صورتم جمع میشه از لحن نکبتش ..
دسته ی لیوانی که از توی کیفم برداشتم رو توی مشتم فشار میدم ..
به در ورودی نگاه میکنم .. درست در مسیرم قرار گرفته ..
اگه یه جوری بکشمش کنار ، میتونم دورش بزنم و از در بیرون برم ..
چشمام رو لحظه ای می بندم ..
چند نفس عمیق نامحسوس ..
چشمام که از هم باز میشن فاصله اش رو باهام به صفر رسونده .. دست میبره تا صورتم رو لمس کنه ..
محکم میزنم پشت دستش ..
تا بیاد فکراش رو برای قدم بعدی جمع کنه ، مشتم رو گونه اش میشینه ..
دستم تیر میکشه ..
با نفرت زل میزنم بهش ..
سرش رو بلند میکنه .. قبل از هر واکنشی ، تفی توی صورتش میندازم و به سرعت از رختکن بیرون میام ..
چی خیال کرده با خودش مردک احمق ؟! ..
به همون سرعتی که اتفاق افتاده ، فراموش میشه ..
من باید راند دوم بازی با غریبه رو شروع کنم .. خپل نمیتونه بخشی ز ذهن من رو مشغول کنه ..
یه لیوان آب رو به اتاق رییس می برم ..
کسی نیست و راحت وارد میشم ..
گلدون مادرم هر شنبه ، منتظر لیوان آبیه که من پاش می ریزم ..
لبهام میخنده .. با یه فکر آزاد و آروم لیوان رو پیش وسایلم برمیگردونم و پای کار وایمیستم ..
امروز رو هیچ جنبنده ای نمیتونه خراب کنه .. هیچ جنبنده ای ..




مقدمه ی فصل سوم :
کیانمهر ، وارد دفتر شد . عطری که در فضا پیچیده بود ، آشنا می نمود اما کیانمهر اطمینان داشت از آن اهالی این دفتر نیست .
قدم هایش به سمت میز ادامه یافت . پای میز کمی ایستاد و به شبنم تازه ی نشسته روی برگهای گلدان روی میزش خیره شد .
به آنی صورت معصوم دخترک کولی جلوی چشم هایش جان گرفت . لب هایش را بی اختیار لبخند رنگ داد . شیطنت صبحش هنوز برایش زنده می نمود . دختر بچه ای ، نه از جنس زنهای هزار رنگ و نه آشنا به خطرات سر راه جوانی اش ..
پشت میز جا گرفت اما با دیدن قفسه ی باز میز ، اخم هایش را در هم کشید .
محتویات داخل قفسه ها را زیر و رو کرد . پوشه ی چک ها و سفته ها را برداشت و به سرعت کسری آن را تشخیص داد .
دندان قروچه ای کرد و با صدایی نزدیک به فریاد آقای نیازی را فراخواند .

فصل سوم : گره

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم


ناهید امروز نیومده .. باید یه سر برم پیشش .. توی این دو سال بی سابقه بوده نبودنش ..
زیر لب " شب مهتاب " زمزمه میکنم که صدای فریاد غریبه چهارستون کارخونه رو می لرزونه .
چندتا از کارگرا ، کار رو متوقف کردن و با تعجب به اتاقک ته سیلو خیره شدند .
بی توجه به همشون با دینگ و دینگ ماشین میخوندم .. دوست نداشتم جلوی چشمشون ظاهر بشم .
سرم رو کمی بالا آوردم ، یه عالمه سر به سمتم چرخیده و نگاهم میکنه ..
سر میگردونم ، زن ها با هم پچ پچ میکنن .. مردا لبخندهای حریش می زنن ..
اخمام توی هم میره ..
به پشت سر برمیگردم .. غریبه و خپل کنار هم ایستادند و نگاهم میکنن ..
به محض دیدن نگاهم خپل چندش آورترین لبخندش رو تحویلم میده ..
انگشت اشاره اش رو به سمتم بالا میاره و داد میزنه : " خودشه "
چند تا زن به سمتم هجوم میارن و من از همه جا بی خبر رو نگه میدارن ..
نفسام تند شده .. پر از سوال نگاهشون میکنم ..
اخمای غریبه از این بیشتر نمیتونن توی هم گره بخورن ..
زیر لب و آروم می پرسم : چی شده ؟!
صدای نحس خپل توی گوشم میشینه : تازه خانوم میپرسه چی شده ؟!
قلبم میگه ، اگه لوش داده بودی اینجوری جلوت شاخ و شونه نمیکشید .
مغزم تاییدش میکنه ..
آه میکشم ، این دو تا اون موقع کجا بودن ؟!
زن ها هنوز هم دارن پچ پچ می کنن .. آب دهنم رو به زور قور میدم و لبام می لرزه ..
غریبه چشم ازم بر نمی داره ..
توی چشماش نگاه می کنم .. درست به نقطه ی سیاه میون مردمک چشماش ..
لبهاش می جنبه .. نفسش آه مانند از لای لبهاش بیرون می جهه ..
- صبح رفتی توی دفتر ؟!
می ترسم .. می ترسم که لب بزنم و بغضم عیان شه .. سرم رو بالا و پایین میکنم ..
پوف عصبیش رو می شنوم ..
فقط رفتم گلدون رو آب دادم .. این نمیتونه گناه بزرگی باشه ..
یکی از زنها ، کیفم رو به دست غریبه میده ..
چشمام از تعجب گرد شده .. تعلل میکنه ..
لباش از هم باز میشه : تو چک و سفته ها رو برداشتی ؟!
ضربان قلبم به وضوح کند میشه ..
تیر نگاهم ، چشمای دریده ی خپل رو نشونه میره ..
داد می زنم " معلومه که نه "
خپل کیف رو از دست غریبه میقاپه .. زیر لب زمزمه می کنه " الان معلوم میشه "
تقلا میکنم و زنهایی که گرفتنم رو کنار میزنم .. به سرعت نور جلو میرم و کیف رو از دستش میگیرم ..
طلا که پاکه چه منتش به خاکه ..
کیف رو باز میکنم و همه ی محتویاتش رو روی زمین می ریزم ..
علایم حیاتیم یک به یک کمرنگ میشن ..
کاغذای سفید چک و سفته ها میون بقیه ی وسایل بهم دهن کجی میکنن ..
روی زانو میشینم ..
امکان نداره .. امکان نداره غریبه باورم کنه ..




سرم نبض میزنه .. صدای آژیر پلیس توی سیلوی کوچیک می پیچه .. نفسام رفته ..
اشکام خشک شده ..
به هیچ کس نگاه نمی کنم ..
این آدم هایی که توی این دو سال از کنارم هم به زور رد شدند ، لیاقت التماس چشمای منو ندارن ..
تمام فکرم پیش باربد و مطربه ..
چه جوری خبرشون کنم ؟! چه جوری توی چشماشون نگاه کنم ؟!
" مادرم یادم داده ، سر بی گناه پای دار میره اما بالای دار نمیره "
چشمام رو می بندم و فکر میکنم واقعا بی گناهم ؟!
قلبم جیغ میکشه " نه " ..
گناهم دزدی نیست ، گناهم دست کم گرفتن حیوونی مثل خپله ..
گناهم موندن توی محیطیه که دوستم ندارن ..
گناهم تلاش نکردن واسه جلب اعتماد آدم هاست ..
لبهام خشکیدن .. روی هم میکشمشون و دماغم رو بی هدف بالا می کشم ..
غریبه داره با پلیس ها صحبت میکنه .. خپل گوشه ای ایستاده و تکیه اش رو به دیوار داده ..
تنها کسی که از نگاه من بی نصیب نیست همونه .. تا جایی که توان دارم نفرتم رو توی چشمام می ریزم و تقدیم چشماش می کنم ..
دو تا از مامورا جلو میان ..
به زانوم تکیه میکنم و از جا پا میشم ..
" مادرم یادم داده ضعف نشون ندم "
به زور بغضی که جلوی نفسم رو گرفته ، فرو میدم .. دستبند توی دستای یکیشون جرینگ جرینگ میکنه ..
چشمامو میبندم .. تلقین میکنم که این فقط صدای خلخاله.. صداش رو به گوش میگیرم تا مثل همیشه ریتم نفس هام شه .. اما نمی تونم ..
بغض دوباره تا وسط گلوم بالا میاد ..
چشمام رو میبندم .. هیچ علاقه ای به حک این لحظه ها توی ذهنم ندارم .. دستام رو جلو میگیرم تا دستبند بزنن ..
صدای پچ پچی میاد .. جرینگ جرینگ دستبندها قطع میشه و یکی از زنا بازوم رو میگیره ..
سرم رو پایین میندازم .. هیچ علاقه ای به دیدن چشماشون ندارم .. روزی که ثابت شد بی گناهم و برگشتم ، تسویه حساب میکنم با نگاهم ..
تمام راهی که با ماشین طی میشه ، تمام مسیری که توی رهروهای پاسگاه اینور و اونور میرم .. تا خود سلول خاکستری کوچیکی که توش جا میدنم .. ساکتم ..
عین یه سنگ ..




****
از پله ها پایین میام .. دست هام ، کتم رو کنار زده و توی جیبم فرورفته .. چشم میگردونم دور خونه ..
دخترا جلو میان و سلام میکنن ، سر تکون میدم براشون ..
دخترک کولی توی یه لباس شب مشکی وارد میشه .. نگاهم غرق لذت بهش دوخته میشه ..
جلو میاد و تعظیم سر به زیری جلوم انجام میده .. سرم رو به احترامش خم میکنم ..
دست پیش می برم و ازش برای رقص دعوت میکنم ..
خجل اطرافش رو نگاه میکنه .. لبخند میزنم .. بزرگ و غلیظ ..
نمیدونم دنبال کی میگرده اما با تعلل سرانگشتاش رو توی دستم میذاره ..
به جمع رقصندگان ملحق میشیم ..
موهای باز روی شونه هاش رو پوشونده .. دوست دارم کنارشون بزنم ..
چرخی میزنه و جلوم می ایسته ..
لبه ی دامنش رو با دو انگشت بالا میگیره و دستش رو توی دستم میذاره ..
می رقصیم .. آروم و مطمئن ..
سر انگشتام تیره ی پشتش رو نوازش میکنه و گونه های اون رنگ میگیره ..
لباش رو می جوه ..
هنوزم توی اون جمعیت دنبال کسی می گرده .. نمی دونم کی ؟!
به محض تموم شدن آهنگ ، ازم یک قدم فاصله می گیره .. هنوزم لبخند میزنم .. به این همه هراس و ترسش لبخند میزنم ..
لباش به خنده کج میشه .. از من خجله ؟! .. منی که عاشقش شدم ؟!
فرار میکنه .. نمیدونم به کجا .. ولی احتمالا خودش هم میدونه که هرجا بره پیداش میکنم .. اون سهم منه از زندگی ..
****
دریچه ی در کوچیک سلول ، باز میشه و نور از داخلش تا تنه ی دیوار خط میکشه ..
سرم رو بلند میکنم .. سرباز داد میزنه : " رامش ختایی .. آزادی ... بیا بیرون "
نمیدونم چند ساعت گذشته .. میدونم که پنج بار بی گناهیمو با کلماتی مشابه توضیح دادم ..
دفعه ی آخر ، بازپرس فقط بی حوصله به نظر میومد .. نه مجاب شده ..
نمیخوام به چطوری فکر کنم .. فقط میخوام برم بیرون .. می خوام نفس بکشم ..
از جا بلند میشم و به سمت در خروج پرواز میکنم ..
مثل یه پرنده .. مثل یه کولی ..


جلوی در پاسگاه ، دنبال اون آشنایی میگردم که ضمانت داده .. یک نفر ، فقط یک نفر توی دنیا باور داره که من دزد نیستم .. همین واسم کافیه ..
غریبه دورتر به ماشینش تکیه داده و مستقیم نگاهم میکنه ..
سعی میکنم نگاهم به نگاهش نیفته .. مقصر نیست اما ناجی من هم نمیتونه باشه ..
کسی رو آشنا پیدا نمی کنم .. راه میفتم که برگردم پیش مطرب و ماجرا رو بگم ..
به راهنماییاش و محبتش نیاز دارم ..
تا یه قدم برمی دارم غریبه جلوم ظاهر میکشه .. بی اختیار هین میکشم ..
صدای خنده ای از پشت سرش به گوشم میرسه ..
" این دختر بچه هم ازت می ترسه کیانمهر "
به پشت سرش نگاه میکنم و اخمام رو توی هم میکشم .. من از هیچ کس نمی ترسم ، هیچ کس ..
مردی که پشت سرش ایستاده ، خنده به لب ، سلام میکنه با سرش ..
جواب نمیدم .. حوصله ی یه آدم جدید رو ندارم ..
صدای غریبه می پیچه که رو به عقب تشر میزنه : خفه شو رامتین ..
رو به من ادامه میده : اگه بررسی من و این آقا .. به دوستش اشاره می کنه .. تموم شده ، راه بیفت ..
لبام می جنبه واسه جواب .. "ک" "کجا" که از دهنم خارج میشه ، بازوم اسیر دستای غریبه و خودم به سمت ماشین کشونده میشیم ..
اعتراض میکنم ، تقلا میکنم ولی بی فایده است ..
در عقب رو باز میکنه و پرتم میکنه توی ماشین ..
دوستش زمزمه میکنه : چه خبرته ؟
غریبه تقریبا داد می زنه : دخالت نکن ، بشین پشت رل ..
بی حرف توی ماشین میشینن .. دوست دارم داد بزنم سرش ولی این از تربیت من به دوره .. به جز اون ، روی این مرد سنگی هم تاثیری نداره ..
با صدایی که همه ی آرامش دنیا ر توی خودش داره می پرسم : منو واسه چی آوردی ؟!
نمیدونم از چی ، ولی لبهای دوستش به خنده باز میشه .. نگاه تند غریبه رو به جون میخره و کمی لبخندش رو گسترش میده .. مشتش رو جلوی لبهاش میگیره بلکه مهار شه این حجم خنده ..
به غریبه نگاه میکنم .. اخمش مثل همیشه روی تک تک اجزای صورتش سایه انداخته .. اما این بار مقصدش من نیستم رامتینه ..
- نیاوردمت بیرون که بذارم بری ..
چشمام گرد میشه .. امکان نداره کار غریبه باشه .. غیر ممکنه ...
با لکنت می پرسم : ش .. شما .. منو .. ؟!
با دست به خودم اشاره میکنم ..
پوف میکشه ..
خنده های دوستش صدادار میشه .. این بار هر دو با اخم شکارش میکنیم ..
لبام میجنبه : آخه چرا ؟!
نگاهش رو به بیرون از ماشین در حال حرکت می دوزه : چون بی گناه بودی ..
دوست دارم هر دو دستم رو دور یقه اش بندازم و بزنمش زمین .. دوست دارم با پیشونی به سرش ضربه بزنم .. دوست دارم دماغش رو بشکنم .. آخ اگه قدرتش رو داشتم ..
لبام جمع شده از فکرام .. دوستش از توی آینه زل زده بهم ..
با حرص از لای دندونام میغرم : پس چرا همونجا نگفتی ؟!
سکوت می کنه .. می خواد بی جوابم بذاره ، اما من نمیذارم ..
- نمی شنوی ؟! می گم چرا همونجا جلوشون رو نگرفتی ؟!
صدای ساییده شدن دندوناشو میشنوم .. اما هنوزم میخواد کم محلی کنه ..
دوستش میانجی میشه : ای بابا ، کیان جواب بده دیگه ..
به هر دومون بی محلی میکنه ..
مخاطب دوستش قرار میگیرم :
شما به دل نگیرین خانوم ، این کیان از اولش هم همین بود ..
غریبه خصمانه نگاهش میکنه و میگه : کیانمهر . اسم من کیانمهره ، نه کیان ..
لبام رو به هم فشار میدم .. به بیرون چشم میدوزم .. توی ذهنم ثانیه شماری میکنم واسه رسیدن به خونه ..
مسیر ، مسیری که به مطرب ختم میشه نیست .. دوباره روی صندلی خودم رو جلو میکشم .. لبام رو خیس میکنم و لب میزنم : من میخوام برم خونه ..
نگاهم نمیکنه اما جواب میده : فعلا یه کار مهم تر داریم ..
برام مهم نیست این کار چقدر مهمه ... من میخوام برم پیش مطرب ..
لبام رو از هم باز میکنم که اعتراض کنم ، سرش می چرخه سمتم و چشم هاش رسما دهنم رو می بنده ..
حداقل یه توضیح بده خوب ..



جلوی در کارخونه ماشین نگه میداره ..

به تنه ی آجری و در فلزی بزرگ کارخونه زل میزنم ..
دنیای پشتش رو دیگه دوست ندارم .. دنیایی که بهم پشت کرده رو .
غریبه پیاده میشه و در رو برای من باز میکنه .. تعجب میکنم .. این همه به فکر من بودن ازش بعیده ..
با احتیاط و سر به زیر پیاده میشم ..
" وقتی گناهکار نیستی ، سرت رو بالا بگیر "
جلوش قد علم میکنم .. قدم به سر شونه هاش می رسه اما چشمام تا چشماش کشیده میشه ..
یه چیزی توی نگاهش عوض شده که نمی فهمم ..
نمیدونم خوبه یا بد .. این احساس جدید رو که توی چشماش موج می زنه رو نمی شناسم .. نمی دونم از کی و کجا عوض شده ..
بی اختیار چشم میگیرم از چشماش ..
" باید جسور باشم ، من بی گناهم "
قلبم میگه بی گناهی قبول ، ولی الان وقت زل زدن توی چشمای مرد روبروت نیست ..
مغزم تایید میکنه ..
به دوست غریبه نگاه می کنم .. لبخند احمقانه ای روی لباشه ..
اخم میکنم .. حس خوبی بهش ندارم ..
سعی میکنم لرزش صدام توی تارهای صوتی ام باقی بمونن و فقط لحنی محکم از دهانم خارج شه :
- قراره دوباره جلوی کارگرا ظاهر شم ؟!
من نمی ترسم .. نمی ترسم از روبرو شدن باهاشون .. فقط خیلی حس تنهایی می کنم .
کاش یک نفر توی تیم من بود ..
مغزم به غریبه اشاره میزنه ..
قلبم سر تکون میده ، تند تند ..
قلب و مغزم غریبه رو هم تیمی میدونن ؟!
پوزخند میزنم .. باید کمی گذشته رو براشون یادآوری کنم ..
صدای غریبه توی گوشم میشینه : همه رفتن مرخصی .. من کارت دارم که آوردمت .
روی " من " تاکید میکنه ..
لبام به کمک زبونم تر میشه ..
به دوستش اشاره میکنه که بره .. خودش رو به نفهمیدن می زنه ..
لباش می جنبه : رامتین .. محکم صدا میزنه ، تمام اسم ها رو .. برو به کارات برس .
داره دکش میکنه .. بهش نگاه می دوزم .. نگاهم نمی کنه .. به دوستش نگاه میکنم .. نگاهش روی منه ..
- فعلا هستم .
همین .. با همین یک جمله ی ساده ، یک نفر جلوی غریبه ایستاده .. دوست دارم عکس العملش رو ببینم .
بی قراره ولی حرف دیگه ای نمی زنه .. دوباره دستش ، بند بازوم میشه و به سمت سیلو راه میفتیم ..
این بار کشیده نمیشم .. این بار خیلی آرومه .. یک دفعه چش شده این غریبه ؟!
در سیلو که باز میشه ، ماشین های بزرگ توی تن خالی فضا ، بهم دهن کجی می کنن ..
چشمام رو می بندم .. دوست ندارم ببینمشون .. اینا خرج خانواده ی منو میدن و من دلم نمی خواد ببینمشون ..
بازوم رها میشه .. همون دست پشت کمرم میشینه و به جلو هلم میده ..
چند قدم رو ترسیده و متعجب جلو میرم .. تا همونجایی که فشار دستش منو میبره ..
برمی گردم به سمتش .. چشمای متعجب من توی چشمای آرومش میشینه ، اخماش هنوز هم قصد خودنمایی دارن .. پشت سرش دوستش هنوز هم لبخند میزنه .
چشم می بندم ، نفس می گیرم ، چشم باز میکنم .. می پرسم :
اینجا چیکار میکنیم ؟!
اخماش انگار باز نشدنیه .. قدماش به سمت دیگه ای می بردش .. حالا سه راس یک مثلثیم .. من و غریبه و رامتین ..
من به غریبه نگاه می کنم .. دوستش به من و غریبه به ناکجا ..
لبام از هم باز میشن تا دوباره بپرسن .. غریبه پیش دستی می کنه :
- اون لحظه ای که چشمات اون چک ها رو لای وسایلت دید ..
بر می گرده سمتم .. چرا با همه ی اون اخم همیشگی ، چشماش حال دیگه ای داره ؟!
- چشمات دروغ نمی گفت .. باور کردم که بی گناهی ..
به ناهید فکر کردم .. نبود که ببینه مرد زندگیش چه قدر زیاد ، آرومه .. چقدر زیاد حال چشم ها رو می فهمه ..
نفسم رو راحت از سینه بیرون میدم .. وزنه ی روی سینه ام برداشته شده ..
سرم رو پایین میندازم .. غریبه توی تیم منه ، با همه ی عذابهای این چند روز .. با همه ی تحقیرهای ریز و درشتش ، منو بی گناه میدونه ..
" با همه ی شهرت یک کولی ، منو بی گناه میدونه "
صدای کف زدن های دوستش ، نگاه هر دومون رو جلب میکنه ..
غریبه چشم ریز می کنه .. به چشماش دقت می کنم .. هنوز هم آرومه ..
نفس عمیق می کشم ..
- خوب حالا که به سلامتی حل شد ، بریم ؟!
به غریبه نگاه می کنم .. غریبه هم نگاهش به من خیره است .. هاله ای روی آرامش چشماش رو می پوشونه آروم آروم ..
لبام رو خیس می کنم .. حس بحران دارم .. حس طوفانی در راه ..
- من باورت کردم .. مکث میکنه ، قلبم تند میزنه .. تو بهم ثابت کن .
نفسم رو بیرون میدم .. این یه مراسم بازجویی به سبکی متفاوته ..
به دور و برم نگاه می کنم .
چشم می بندم و سعی می کنم همه ی جزییات رو توی ذهنم بیارم ..
قلب و مغزم حق رو به غریبه میدن .. باید ثابت کنم ، خودم رو .. کاری که هر روز و هر شب انجام میدم .. کاری که آرزوی انجام دادش رو جلوی غریبه ای که محقرم می کرد داشتم ..
به سنگ فرش خاک گرفته ی زیر پام نگاه میکنم .. دونه های پنبه مثل برف رویش نشسته ..
به دیوار آجری با ستون های فلزی بزرگ بینش نگاه می کنم .. به سقف بلند شیروانی سیلو چشم میدوزم ..
یک دفعه سردم میشه .. دستام بغلم میکنه .. دست میکشم روی بازوهام تا این سرمای ناگهانی بار سفر ببنده ..
توی ذهنم مرور می کنم .. صبح کمی با غریبه بازی کردم ،نگاهش میکنم با دوستش مشغول پچ پچ شده ..
بعد رفتم توی رختکن و با خپل مواجه شدم ..
آب دادن گلدون توی ذهنم پررنگ میشه .. به مادرم لبخند میزنم ..
فکر میکنم به آدم هایی که دیدم ، به کسایی که کنارم اومدن یا از کنارم رد شدن ..
قلبم تاکید میکنه قضیه ی خپل رو باید به غریبه بگم ..
مغزم به سکوتی موقتی دعوتش میکنه ..
الان به یه تمرکز عمیق واسه پیدا کردن راه حل نیاز دارم ..
جلو میرم .. از پشت دست به بازوی غریبه میندازم .. باید با خودم همراهش کنم .. باید قدم به قدمم رو بفهمه ..
به دست من روی بازوش نگاه میکنه .. چشماش رو بالا میکشه تا روی چشمام .. هنوز همون هاله ی ابری روی آرامش چشماشه ..
به ناهیدی فکر می کنم که این مرد رو دوست داره .. لبم رو گاز می گیرم .. باید سراغی از ناهید بگیرم .
بازوش رو کمی می کشم .. مثل صخره از جا کنده نمیشه .. اخم میکنم .. لب میزنم : مگه حقیقت رو نمی خواستی بیا دیگه ..
دوستش لبخند داره روی لبهاش .. نگاهش مستقیم روی منه .. حس خوبی ندارم به نگاهش .. نگاهش بهم پر از لذته و من اینو برای اولین بار نمیخوام ..
شاید فردا از لذت نگاهش ، غرق لذت بشم اما امروز نه ..
بی توجه به دوستش ، راه میفتم .. در حال حاضر اعتماد غریبه برام واجبه ..
کنار میز کارت ها توقف می کنیم ..
- این جا منو دیدی .. اول صبح ..
لبهاش حالت عوض کرده یا من اشتباه می بینم ؟! .. نگاهش سوراخ میکنه چشمامو .. چشم می گیرم ازش ..
هم قدم تا رختکن پیش می ریم .. سرک می کشم توش ، قبل از ورودش .. بی دلیل ..
وارد میشم .. گوشه ای می ایستم و از خپل میگم .. خجلم ، لب می گزم گاهی ، بغض میکنم گاهی ، مکث میکنم دنبال کلمات گاهی ..
سرش پایینه .. حس میکنم دلش میخواد مشت بکوبه توی دهنم .. به دستای مشت شده توی جیبش نگاه میکنم ..
قلبم میگه کاش این مرد به طرفداری از تو خپل رو به خاک بزنه ..
مغزم تایید میکنه ..
نفی می کنم هر دوشون رو .. همین که باور کنه برام کافیه .. بیشتر از این از غریبه ی روبروم توقعی ندارم ..
چشمام رو می بندم و از فرارم میگم ..
تا دستشویی ها باهاش هم قدم میشم .. لیوان آب به دست تا اتاقش میریم ..
جایی که ایستادم و آب دادم به گلدون مادرم رو نشونش میدم ..
بر میگردم سمتش ..
زل می زنم بهش ..
بعد از اون کار دیگه ای نکردم که ارزش بازسازی داشته باشه ..
نگاهش می کنم ، مستقیم .. به دیدن اعتماد چشماش نیاز دارم ..
صدای مادرم توی گوشم می پیچه " میدونی که کولی ها به دزدی شهرت دارن "
سر تکون میدم به نفی .. من دزد نیستم .. مادرم هم نبود .. قبیله اش هم نبود .. شهرت ما دزدی نیست .. ما ثابت کردیم که چشممون به نون مردم نیست ..
قبیله ی مادرم به داشتن زنانی رامشگر شهرت داشته و مردانی غیور ..




غریبه از کنارم رد میشه و پشت میزش جا میگیره .. با باز شدن میدان دیدم ، رامتین رو می بینم که به چارچوب در تکیه داده ..
از درون می لرزم .. دوست دارم زیر کرسی کوچیکی جا بگیرم و چند ساعت رو مداوم بخوابم ..
صداش خط میندازه روی رویای کوتاهم ..
- اینا دلیل قانع کننده ای نیستن ..
متعجب نگاهش میکنم .. زل میزنه توی چشمام و صداش پرده ی نازک گوشم رو می لرزونه : نگفتم تعریف کن .. گفتم ثابت کن .
دستام می لرزه .. مشتشون میکنم .. صدای رامتین بلند میشه : کیان ..
دست های غریبه خفه اش میکنه ..
لب به دندون میگیرم .. چشم می بندم و دوباره همه چیز رو از اول مرور میکنم ..
چهره ی فربه یه زن جلوی چشمام نقش می بنده .. همون که وقتی از رختکن بیرون اومدم رفت داخل .. حتما خپل رو دیده ..
سعی میکنم توی بایگانی ذهنم اسمش رو پیدا کنم ..
پیدا نمیشه ، اما نشونه هاش پررنگ میشن ..
صورت چاق ، قد کوتاه ، پوست سفید و چروکیده ، چشمهای ریز یشمی .. موهایی که از حنا رنگ گرفتن و لبهای باریک صورتی ..
به ناهید فکر میکنم .. اون حتما اسمش رو می دونه ..
رامتین و غریبه در سکوت نگاهم میکنن .. چشمای غریبه دیگه آرامش نداره حتی پشت غبار چشماش ..
سعی می کنم قدم به قدم دفتر تا ماشین رو مرور کنم ..
ذهنم تصویری رو که از صحنه ی خروجم از اتاق گرفته پیش چشمام میاره ..
ردیفی از ماشین روبروم بود ، خپل خیلی دورتر به یه ستون تکیه داده بود و لبخندای خبیث می زد .
یه زن به سمتم میاد .. من از در دفتر فاصله گرفتم اما اون زن به سمت دفتر قدم برمیداره ..
سعی می کنم چهره اش رو به خاطر بیارم . کمی سخته واسم .. کامل ندیدمش اما مطمئنم که یه خال گوشتی روی گونه اش داشت و موهاش قهوه ای بود که کمی ااز کلاه کارش بیرون زده بود ..
چشمامو روی هم فشار میدم ..
قطره اشکی که پشت پلکام جا مونده بود ، از کنار گونه ام راه میگیره .. بی توجه بهش دنبال چهره ی اون زن می گردم ..
ذهنم جرقه میزنه .. تصویر زن جلوی چشمام جون میگیره .. به مرور پررنگ میشه و بینی عقابیش ، چشمای درشت قهوه ایش و لبهای بدحالتش توی سرم راه میگیره ..
همون زنی بود که کیفم رو برای غریبه آورد ..
ناگهانی چشم باز میکنم .. رامتین کنار غریبه خم شده و توی گوشش حرف می زنه ..
اشک ها قطره قطره راه چشم تا گردنم رو طی می کنن اما من حتی نمی تونم دست بلند کنم و اشکام رو پاک کنم ..
چند تا نفس عمیق می کشم و شمرده همه ی اون چه ذهنم بهم یادآوری کرده برای غریبه می گم ..
سری تکون میده .. چشم ازم میگیره .. رامتین با یه دستمال توی دستش جلوی دیدم رو میگیره ..
سوالی نگاهش میکنم .. دستمال توی دستش رو نشونم میده .. سوال توی ذهنم بزرگ تر میشه .. دست جلو میاره ..
سر انگشتش که نزدیک صورتم می رسه عقب میکشم .. من حرمت دارم .. حریم میشناسم .. چی توی وجودم می بینن که بی اجازه ی من سعی می کنن نزدیکم شن ؟!
اخم میکنم .. بی توجه به عقب گرد و اخمام ، دوباره دستش رو بالا میاره و قبل از هر واکنشم ، دستمال رو روی رد اشکام میکشه ..
سر یکی از انگشتاش به پوست صورتم کشیده میشه و همزمان برقی توی چشمای رامتین میشینه ..
سرم رو پایین میندازم .. دستش چند لحظه توی هوا ثابت میمونه و بعد یک قدم جلو میاد .. هنوز فاصله مون زیاده اما خم میشه کنار صورتم و دم گوشم آروم زمزمه میکنه :
- گریه نکن .. فکر میکنه حالا چه خبره ..
با سر به کیانمهر اشاره میکنه .. از کنار بدنش ، به کیانمهر همیشه اخمو نگاهی میندازم .. سرم رو تایید کننده بالا و پایین میکنم ..
لبخندی پر از صدا میزنه و عقب میره ..
چشمم رو دوباره خیره ی غریبه میکنم .. مستقیم نگاهم میکنه ..
لباش حرکتی میکنه اما صدایی ازش خارج نمیشه ..
رامتین بلند و هیجان زده میگه : خوب حالا دزد هم پیدا شد .. بریم این خانوم رو برسونیم خونه کیان ؟!
خصمانه نگاهش میکنه یا من اینطور فکر میکنم ؟!
قلبم میگه این نگاه ها ازش بعید نیست ..
مغزم تایید میکنه ..
چشم میدوزم بهش .. خسته ام .. حس سقوط دارم ، انگار هر لحظه زیر پام خالی میشه و من توی گودالی به عمق زندگیم فرو میرم .
صدای کیانمهر رو از ته چاه زندگی می شنوم : اینا همه درست ، به من اون دلیلی رو بده که میگه تو وسط این ماجرا نیستی .
صدای رامتین معترض درمیاد .. من حتی حس مخالفت هم ندارم .. زیر لب غر میزنم : آخه من که دستم هم به اون چک ها نخورده ..
سکوتمیکنم .. ذهنم دوباره جرقه زده .. من که حتی موقع بیرون ریختن اون چک ها از کیفم هم بهشون دست نزدم ..
تقریبا داد می زنم : من به اونا دست نزدم ..
جلو میرم و هر دو دستم رو تکیه میدم به میزش : من به اون برگه ها دست نزدم .. یعنی اثر انگشتم روشون نیست ..
نفس راحتی از ته ریه هام می کشم : یعنی من بی گناهم ..
لباش به خنده باز شد یا من اینطور فکر میکنم ؟!
قلبم میگه ازش بعیده ..
ذهنم مهر تایید میزنه ..
بی توجه به هر دوشون رو به غریبه لب میزنم : من میرم خونه ..
راجع به همه چیز فردا فکر میکنم .. وقتی حظ کافی از آغوش مطرب و شوخی های باربد گرفتم ..
رامتین جلومو میگیره .. غریبه میگه : می رسونمت .
دوست دارم مخالفت کنم اما خیلی خسته ام .. انرژی ای برای مخالفت با غریبه ی سرسخت توی وجودم باقی نمونده ..
توی ذهنم تصمیم می گیرم فردا رو مرخصی بگیرم ..
هم پای دو مرد همراهم ، تا دم ماشین میریم ..
این بار رامتین در رو برام باز می کنه .
پشتم که به پشتی نرم صندلی ماشین میگیره .. ذهنم خواب میره ..
به اندازه ی همه ی عمرم امروز اذیت شدم ..
یه دست زمخت پارچه ای رو رو شونه هام میکشه ..
چشمام نای باز شدن و دیدن رو نداره ..





چیزی تا سیاهی مطلق آسمون باقی نمونده . به مطرب اشاره می کنم تا از جا بلند شه ..
اکراه داره .. صحبتاش با رییس گل انداخته اما باز هم حرفم رو زمین نمیندازه ..
صحبتش رو به پایان می بره و از جا بلند میشه ..
جلو میرم تا کمکش کنم .. خوبیت نداره که ضعفش جلوی غریبه ها عیان شه ..
رییس به من که زیر بازوی مطرب رو گرفتم لبخند میزنه ..
وقتی از ایستادنش مطمئن میشم قدمی فاصله میگیرم .. جلوی رییس خم میشم و سرش رو می بوسم ..
این مرد کم پدری نکرده در حقم ..
دعام میکنه : پیر شی دختر ..
دعا میکنم : زنده باشین رییس ..
نوچ میکنه .. از لفظ رییسه میدونم ولی عادته ..
غریبه به راننده دستور میده ما رو برسونه .. باربد هلاک خوابه .. به دستم آویزون شده و راه میاد ..
به جلوی ماشین که می رسیم ، رامتین با اصرار راننده رو مرخص میکنه و خودش پشت فرمون میشینه ..
غریبه عصبانیه .. از هرم نفساش می فهمم ولی این بار دلیل این عصبانیت من نیستم ..
موقع سوار شدن یک لحظه بازوم رو میکشه ..
با ترس به باربد و مطرب که توی ماشین جا گرفتند نگاه میکنم .. حواسشون به من نیست ..
قبل از اینکه چشمم با چشماش تلاقی کنه ، بازوم رها میشه : اگه خواستی میتونی فردا رو نیای ..
به آنی فردا و روبرو شدن با کارگرا توی ذهنم جولان میده ..
به عمد جواب میدم : راجع بهش فکر میکنم .

.. ولی واقعیت اینه که تصمیمم رو گرفتم .
با نشستنم توی ماشین رامتین آینه رو روی صورتم تنظیم میکنه .
می فهمم و هیچی نمیگم . اولویت های زندگی من شامل اهمیت دادن به نگاه دزدکی مردی که جلومه ، نمیشه ..
چشم می بندم و به مکالمه ی آروم مطرب و رامتین درباره ی خودم بی توجهم ..
توجه نمی کنم که رامتین می پرسه از من و مطرب جواب میده کوتاه ..
من به مطربم اعتماد دارم .
***
به اصرار من این بار مطربه که میون من و باربد دراز کشیده و هر دو سر روی بازوش گذاشتیم . رو بهش می چرخم .. سرش رو به طرفم برمی گردونه و لبخند مردونه می زنه ..
- امروز با رییس خوش گذشت ؟!
لبخندش پهن تر میشه .. به خاطر باربده که قهقهه نمیزنه ، میدونم ..
زیر لب می گه : خیلی ..
صدامو صاف میکنم و آروم می پرسم : خوب از این غریبه ی بداخلاق چیزی دستگیرتون شد ؟!
باربد غلت میزنه .. مطرب پتویی که از روی شونه هاش کنار رفته رو مرتب میکنه و تمام این مدت من با یه لبخند به عمق آرامش این لحظاتم نگاهش میکنم ..
از باربد که فارغ میشه می چرخه به سمتم .. طره ای از موهام رو پشت گوشم میفرسته و همزمان من یه نفس عمیق میکشمم ..
- اولش من بپرسم ؟!
ازم اجازه می گیره .. نمیدونه من با اشاره اش جونم رو فدا می کنم .. سرم رو تکون میدم ..
- اون روز چه اتفاقی افتاده بود ؟!
چشم می بندم و چونه ام رو به یقه ی لباسم میرسونم .. آخه این چه سوالی بود ..
مغزم مردده .. نه روی گفتن حقیقت رو دارم و نه توان دروغ گفتن ..
زیر لب زمزمه می کنم : چیز خاصی نبود ..
دست زیر چونه ام میذاره و سرم رو بلند میکنه ..
با نگاهش به حرف میام ، ملتمسانه : نپرسین .. نمیتونم بگم بهتون ..
سرش رو به مخالفت تکون میده : از این کارا نداشتیم رامش ، به من راستشو بگو .
لب می گزم .. چشمام التماس میکنه .. مرده و غرورش .. چطور غرور پدرم رو بشکنم ؟
- چیز خاصی نبود مطرب .. راست میگم .
نگاهش میکنم .. دست روی سرم میکشه و پدرانه تصحیحم میکنه : میدونم . بهت اعتماد دارم فقط بهم بگو .
کوتاه تعریف میکنم . در حد رفع تکلیف .. در حد زمین ننداختن روی پدرم ..
میگم که خپل مزاحمم بود .. میگم که رییس هر دو رو توبیخ کلامی کرد ولی نمیگم از چه کلماتی استفاده کرد ..
خودم انتخاب کردم که این باشم ..
به خاطر پدرم پذیرفتم .. به خاطر باربد .. حق ندارم منت بذارم سرش ..
قبولم میکنه .. قبولم داره ..


قبولم میکنه .. قبولم داره ..
موهام رو نوازش میکنه و میگه : رییس هم از دست تک پسرش شاکیه ..
با لبخند زل میزنم به چشم ها و لبهاش ..
می خنده به کنجکاوی های کودکانه ام .. منتظر ادامه ی حرفاشم .. منتظر دلیل این خلق و خو و تندی ..
سکوت می کنه .. بازیش گرفته با من .. پوف می کنم و همه ی اون حس کنجکاوی می پره ..
پر از صدا بهم می خنده .. اخم توی هم می کشم .. می خوام بدونم آخه ..
- کلا این جوری بار اومده ..
چشمام گرد میشه .. امکان نداره درست شنیده باشم ..پسر رییس چطور ممکنه تربیتی مثل این داشته باشه ؟!

زیر لب می پرسم : یعنی چی ؟!
مطرب همونطور دراز کشیده ، شونه هاش رو کمی به سمت بالا متمایل می کنه و ادامه میده : رییس میگفت اکثر اخلاقاش به مادرش رفته ..
قلبم پوزخند میزنه .. مغزم میگه حدسش خیلی هم سخت نبود ..
مطرب لب می جنبونه : مادرش از یه خانواده ی اشرافی بوده .. همه چیز رو طبقه بندی می بینه .. فقط با آدم هایی که مثل خودشن دمخور میشه و به زیردستاش پشیزی هم ارزش نمیده ..
دلم به هم می خوره .. صفتی که لایقش باشه توی ذهنم نمیاد ..
- از همون بچگی هم فقط وقتی خنده اش رو دیدن که با مادرش بوده .. اون رو در سطح خودش می بینه . الان هم که سرپرست کارخونه شده .. مطرب مکث میکنه و نگاهم میکنه .. رییس نگران شماهاست .
جواب میدم : نباید نگران باشه .. با کارگرا بد رفتاری نمی کنه .
ذهنم تصحیح میکنه فقط با تو لج افتاده .
قلبم شونه بالا میندازه اشکالی نداره . چه اهمیتی داره آدمی مثل اون با من لج باشه ؟!
مهم نیست اگه صفات جدیدم رو بهم یادآوری می کنه .
ذهنم آروم دم گوش قلبم میگه حالا ناهید رو چه کنیم ؟!
فقط با طبقه ی خودش دم خور میشه یعنی امکان نداره زنی مثل ناهید رو به زندگی اش راه بده ..
رو به مطرب میگم : ناهید امروز نیومد کارخونه .. اگه فردا هم نیاد بعد از کار بهش سر می زنم ..
سر تکون میده ..
روی گونه اش بوسه ی شب بخیر میذارم و پشت میکنم ..
دستام رو زیر چونه ام میذارم و فکر میکنم چه قدر خوشبختم که امشب هم کنار خانواده ام خوابیدم ..امروز میتونست خیلی بدتر از این باشه .. اگر غریبه نبود ..
واقعیت تلخ امروز اینه که غریبه با من مساوی کرد .
حالا توی این بازی یک یک هستیم .


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 237
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,088
  • بازدید ماه : 18,046
  • بازدید سال : 145,149
  • بازدید کلی : 11,642,289