close
مجتمع فنی تهران
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت پنجم
loading...

رمان فا

به در بسته ی سیلو نگاه میکنم .. به عمد دیر اومدم تا همه شاهد باشن .. شاهد ورودم به کارخونه .. دست به دستگیره ی بزرگ و سنگین می برم و به کنار هلش میدم…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1217 سه شنبه 12 فروردين 1393 : 11:42 نظرات ()


به در بسته ی سیلو نگاه میکنم .. به عمد دیر اومدم تا همه شاهد باشن .. شاهد ورودم به کارخونه ..
دست به دستگیره ی بزرگ و سنگین می برم و به کنار هلش میدم .. سرم رو آروم از جلوی پام بلند می کنم و به تن فضای سیلو میکشم ..
چند لحظه طول میکشه تا از میون غبار پنبه توجه بقیه ی کارگرا رو جلب کنم ..
همه متعجب بهم نگاه می کنن .. لبخند پیروزی گوشه ی لبام نقش میگیره ..
در رو می بندم .. کارت میزنم .. نگاه خصمانه ی خپل رو پشت سر می ذارم و به سمت ماشین راه میفتم ...................................................

به جای خالی ناهید نگاهی میندازم و بی توجه به آدم های دورم که هنوز در بهت فرورفتن ،کارم رو شروع می کنم ..
پچ پچ کردناشون نه از صدا ، از سرهایی که در هم فرو میرن ، به چشمم میاد ..
دلم میخواد به قهقهه بخندم ..
یکیشون جلو میاد .. کنارم می ایسته .. توی فاصله ی سه قدمی من ..
مخاطب قرارم میده برای اولین بار : آزاد شدی ؟!
نفس عمیقی می کشم .. دقیقا سوالی رو پرسیده که دلم میخواست بشنوم .. به آدم های دیگه ای که کم کم به جمعمون اضافه میشن نگاه میکنم ..
سرم رو به سمتش می گیرم .. پر غرور و محکم میگم : اصلا دستگیر نشدم ..
لبم بهش پوزخند میزنه .. یکی دیگه پشت سرم جلو میاد .. فاصله اش با من دو قدمه : پس چرا بردنت ؟
شونه بالا میندازم .. بدجنس شدم .. به سمت ماشینم بر می گردم و میگم : نمی دونم . وقتی توضیح دادم گفتن فهمیدن دزد اصلی کیه و من آزادم .
از زیر چشم دنبال دزد می گردم .. می بینمش .. پشت جمعیت ایستاده اما صورت رنگ پریده اش توی ذوق می زنه ..
پوزخند میزنم .. استرس توی رفتاراش به چشم میاد .. دنبال کسی می گرده و یک گوشه پیداش می کنه ..
به سمت خپل میره که جایی خیلی دورتر به دیوار تکیه داده ..
پس هم دستش پیدا شد .. حالا باید کاری کنم که اعتراف کنه ..
به پارچه ای که روی ماشین ، آروم به تار و پود بافته میشه و شکل می گیره زل می زنم ..
ترس مشهودش ، کمکم میشه .. کافیه روبروش کنم و تنها با یک سوال همه چیز رو لو میده .. از چشماش معلومه ..
از زیر چشم دنبالش می کنم و با خودم میگم اسمش چی بود ؟!
اسمش رو لازم دارم ..
کاش ناهید اینجا بود .. پوف می کنم .. سراغ زنی می رم که توی شروع کار هم خسته است ..
زن شریک دزد رو می بینم .. مضطرب به گوشه و کنار میره .. داره فرار میکنه .. باید عجله کنم ..
اسمش رو می پرسم از زن خسته ی کنارم .. بی حوصله جواب میده ..
لبخند میزنم .. قضیه حل شده است .. ماشین رو خاموش می کنم و راه میفتم سمت اتاق آخر سیلوی کارخونه ..
با تقه ی کوچیکی به در وارد میشم .. کارم واجب تر از اونه که منتظر اجازه ی غریبه بمونم ..
قلبم میگه حالا نه اینکه اگه اجازه بده توی این شلوغی میشنوی ..
مغزم تشر میزنه الان وقت بحث نیست ..




با باز شدن در ، نگاهم رو مستقیم می دوزم به گلدون مادرم .. شجاعت می گیرم از حضورش ..
بعد از اون چشمام راه میگیره سمت غریبه که پشت میز نشسته ..
ته نگاهش تعجب سایه داره ..
جلو میام و با سر سلام می کنم .. با اخماش جوابم رو میده ..
سکوت کرده ، یعنی منتظر حرفامه .. به آدم های دیگه حاضر در اتاق نگاه میکنم ..
چشم ریز می کنم روی خپل و به عمد پوزخند می زنم ..
یه قدم از در فاصله می گیرم و با عشوه ی به عمدی توی صدام لب می زنم رو به غریبه : میشه تنها صحبت کنیم ؟!
زل میزنم به خپل .. میخوام بفهمه که حضور اون مزاحمه ..
می فهمه و حرص می خوره .. صدای دندون قروچه اش اینو بهم می گه .. غرق لذت میشم ..
غریبه با دست اشاره میکنه بهش که بره .. از کنارم که رد میشه زیر گوشم میگه : حواست به خودت باشه ..
بلند که نه ، ولی توی دلم جواب میدم که حواس من از هر کسی جمع تره ..
با خارج شدنش چشم به غریبه می دوزم .. بی توجه به رامتین که همون جا ایستاده و نگاهم میکنه ..
تا صدا از گلوم خارج میشه ، صدای رامتین توی گوشم می پیچه : منم برم ؟
با سر جواب میدم .. موضوع اون نیست ..
غریبه نگاهم میکنه .. به پشتی بلند صندلیش تکیه داده و مستقیم نگاهم میکنه ..
یه قدم دیگه جلو میرم .. صدامو آروم میکنم و میگم : من دزد رو پیدا کردم ..
چشم ریز میکنه و اخماش تو هم گره تر میشه ..
رامتین از پشت سرم جلوتر میاد و آروم میپرسه : چی ؟!
وقتی واسه توضیح ندارم .. آروم تر میگم : از کارگری به اسم مرجان سعیدی بخواید بیاد توی اتاقتون ..
غریبه می پرسه : چرا ؟!
حرص می خورم .. نگفته بود که خنگه ..
جواب میدم : چون دزد اونه ..
پوزخند میزنه بهم : از کجا میدونی ؟!
جواب میدم : صداش کنید تا مثل بلبل براتون اعتراف کنه ..
رامتین کمی بلند می خنده .. با غیض نگاهش می کنم .. خنده اش رو جمع میکنه و نگاهم میکنه ..
صدای غریبه قطع میکنه خط نگاهمون رو : به چه اجازه ای این کارو کردی ؟!
برمی گردم سمتش متعجب .. سرم رو کمی کج می کنم و می پرسم : مگه نگفتی سندت رو یه کاری کنم ؟!
به همون سرعتی که کلمات از دهنم خارج میشن ، پشیمون میشم .. کم دشمنی داره با من که باهاش دوم شخص مفرد هم حرف می زنم ..
کمی مضطرب نگاهش می کنم .. خشم نگاهش تغییری نکرده .. نفس راحتی می کشم .. براش همون کولی قبلی ام .. نه بیشتر و نه کمتر ..
- من گفتم سند رو یه کاری کن .. نگفتم آرتیست بازی دربیار ..
شونه بالا میندازم .. داره وقت تلف میکنه .. وقتی که واسه هر دومون حکم طلا شده .. شاید هم فقط واسه من ..
- اگه دزد پیدا شه خود به خود اون سند آزاد میشه . این خیلی بهتر از یه کار موقتیه .
لباش باز میشن تا جواب بدن .. دست بالا میارم تا به سکوتش ادامه بده ..
مغزم چشم میبنده .. قلبم جیغ میکشه .. چه جسور شدم امروز من ..
ادامه میدم : تازه آرتیست بازیه واقعی با شماست .. فقط صداش بزنین و با اخم همیشگیتون بپرسین " خوب ؟" من همه چیزم رو گرو میذارم که اعتراف می کنه .
لباش پوزخند می زنه .. به رامتین اشاره میکنه که بره و اون کارگر رو بیاره .. نفس عمیقی می کشم ..
صداش توی گوشم می پیچه : همیشه مراقب حرف هایی که می زنی باش ..
نگاهش می کنم اما نگاهم نمی کنه .. این یه تهدیده ؟! .. شاید به خاطر قسمیه که خوردم .. اما من از اون معتقدترم .. بی گدار به اب نمی زنم ..



دخترک ترسون و لرزون وارد میشه .. پشت سرش رامتین ..
نفس راحتی می کشم و با یه لبخند کج زل میزنم بهش ..
قبل از بسته شدن در ، خپل میاد .. نه .. ورودش طبق نقشه نیست ..
به غریبه نگاه می کنم اما نگاهم نمی کنه ..
نگران میشم .. به رامتین نگاه می کنم که نگاهش به منه ..
اشاره می زنم به خپل .. می فهمه و بهش نگاه میکنه با اخم ..
نمی فهمه باید چه کار کنه .. نوچ می کنم .. دوباره به غریبه نگاه میکنم که زل زده به مرجان ..
مرجان ، زنی که فقط گناهش این وسط فریب خوردن از موذی ای مثل خپله ..
غریبه با همون اخم همیشگیش می پرسه رو به مرجان : خوب ؟!
لرزش تن مرجان رو همه می بینن .. رنگش جوری پریده که هر کوری رو بینا می کنه ..
خپل جلو میاد .. می دونم که می خواد اوضاع رو به سامان کنه ..
جلوش قد علم میکنه .. نمی ذارم مرجان نگاهش به نگاه خپل بخوره ..
میخواد کنارم بزنه ولی رامتین جلوش رو می گیره و محترمانه بیرونش میکنه ..
نفس راحتی می کشم .. نزدیک بود همه چیز خراب شه ..
با بیرون رفتن خپل نفسم راحت میشه .. رامتین نجاتمون میده ..
به مرجان نگاه می کنم که چشماش به اشک نشسته و نفسش به شماره افتاده ..
به غریبه نگاه میکنم .. نمی خواد دوباره بپرسه ؟! نمی خواد کاری بکنه ؟! حرص می خورم و لب می جوم ..
غریبه رو بهم پوزخند میزنه .. لعنتی .. لج کرده و نمی خواد دوباره بپرسه ..
به مرجان نگاه میکنم .. بی توجه به اشک هاش که روی گونه هاش می ریزه و لباش که می لرزه ، به نظر نمیاد زبون باز کنه ..
سر تکون میدم ، خراب کردم .. چرا دشمنی بی فکر غریبه رو توی محاسباتم در نظر نگرفتم ؟!
رامتین کنارم میاد .. مرجان هنوز دل دل می زنه اما زبونش بنده انگار ..
دوست دارم گریه کنم .. دوست دارم به شونه ی پدرم تکیه بدم و های های گریه کنم .. معلوم نیست غریبه چی توی ذهنش داره و چه بلایی سرم میاره ..




رامتین کنارم میاد .. مرجان هنوز دل دل می زنه اما زبونش بنده انگار ..
دوست دارم گریه کنم .. دوست دارم به شونه ی پدرم تکیه بدم و های های گریه کنم .. معلوم نیست غریبه چی توی ذهنش داره و چه بلایی سرم میاره ..
غریبه از جا بلند میشه .. سر تکون میدم از نا امیدی ..
ناگهان مرجان روی زانوهاش میفته : آقا غلط کردم .. آقا دیگه تکرار نمیشه ..
دست روی لبام میذارم ، نکنه که بخندم .. نکنه خوشحالی ام رو حمل بر لذت از عجز این زن بدونن ..
من فقط خوشحالم که خودم از گناه تبرئه شدم همین ..
با لذت زل می زنم به غریبه .. اخم داره و نگاهم میکنه ..
چشمک می زنم بهش .. حالا بازی دو – یک به نفع منه ..
از دفترش بیرون میام .. دینم رو ادا کردم .. سندش رو آزاد کردم ..
اگه بخوام منصفانه بهش فکر کنم ، در واقع دو به هیچیم اما خوب جهنم و ضرر .. یه ارفاق هم به غریبه میدم ..
***
جلوی در خونه ی ناهید می ایستم .. دستی به دامنم می کشم و مرتبش می کنم ..
منتظرم که در رو باز کنن و به دیدن دوستم برم ..
میخوام براش از همه ی اتفاقات این دو روز تعریف کنم ..
با باز شدن در ، قامت مادرش پشت در دیده میشه .. با سر سلام میکنم .. میشناستم ..
بار قبل که ناهید مریض بود اومدم عیادتش و آشنا شدیم ..
راهنمایی ام میکنه به اتاق .. با دیدن بستر پهن وسط اتاق دلم می ریزه ..
به رو نمیارم و با لبخند کنار ناهید می شینم ..
دستش رو می گیرم و می پرسم : چه خبر ؟!
دهنش باز میشه و با ورود هوا به ریه هاش ، سینه اش تنگ میشه .. سرفه های ریز و پی در پی اش یه خاطره ی دور رو روشن می کنن ..
به علایم بی توجه می مونم و نگاهش می کنم .. دستم رو فشار میده و بی مقدمه میگه : دارم می میرم رامش ..



سرم روی دست مطرب ، خواب می رم .. با تکون هایی روی شونه ام از خواب می پرم و گیج به اطرافم نگاه می کنم ..
تمام حوادث دیروز توی ذهنم جون می گیره .. مادرم مرده و مطرب سکته کرده .. از باربد بی خبرم و تمام شب رو توی بیمارستان روی دست مطرب خوابیدم ..
به پرستاری که بیدارم کرده نگاه می کنم .. لبخند یه پرستار روی لبهاشه ..
لبخندی ندارم که بهش بدم .. نگاهش می کنم ، فقط همین ..
اشاره می زنه به بیرون در .. لب می زنه که دکتر منتظرمه ..
به مطرب نگاه می کنم .. خوابش به نظر عمیق میاد .. از جا پا میشم و دنبال پرستار راه میفتم ..
دکتر لیوان قهوه ی غلیظش رو روی میز میذاره و نگاهش رو بهم میدوزه ..
در مرز بین زندگی و مرگم ..
به یه تلنگر احتیاج دارم ..
- وضعیت پدرتون وخیمه .. جسمش تحمل فشار روحی ای که بهش وارد شده نداشته .
نگاهش میکنم اما توی ذهنم دنبال آدمی میگردم که تحمل مرگ همسرش رو داشته باشه .. پیدا نمی کنم .
- استرس و اضطراب براش سمه ..
سرش رو پایین میندازه و متفکر میگه : اگه به من بود هر فعالیتی رو براش ممنوع می کردم .
به حرف میام : حتی کارش رو ؟!
- به خصوص کارش رو خانوم ..
بغضم رو قورت میدم : توصیه ی دیگه ای هم دارین ؟!
یه لیست از کارهای ممنوعه رو برام میخونه .. رژیم غذایی و ورزش هم توصیه میشه ..
در اتاق رو که پشت سرم می بندم ، می فهمم که زندگیم برای همیشه دگرگون شده ..
مطرب نمی پذیره خونه نشین شدنش رو .. قسمش میدم .. به همه ی مقدسات عالم و خونه نشینش می کنم ..
درس رو رها می کنم .. منی که شاگرد اول بودم ، جانشین مادرم توی کارخونه ی بافت پارچه میشم تا از امروز نون آور خونه باشم ..
اشکالی نداره اگه به جای نخبه از امروز به بعد فقط یه کارگرم .. این انتخاب خودمه و باید عواقبش رو به جون بخرم..


به صف کارگرها نگاه میکنم .. پیداش نیست .. یک هفته است که فقط به امید دیدنش میام و نیست .
خودم رو به اتاق می رسونم .. کیان سرش روی میز گذاشته و خوابیده ..
حرص می خورم .. صداش می زنم و خسته و خواب آلود جواب میشنوم ..
- اون دختر چرا دیگه نمیاد ؟!
- کدوم ؟!
- همون دختر کولی ..
شونه بالا میندازه .. حرص می خورم ..
- نمی خوای یه کاری بکنی ؟!
- چرا .. می خوام اخراجش کنم ..
پوزخند میزنه .. پوف می کنم . نگاه حرصی ام رو می بینه و کم کم خنده اش خشک میشه ..
- تو چرا سنگشو به سینه می زنی ؟!
حالا من می خندم .. لذت یادآوری اون دختره که خنده روی لبام آورده .
انگشت اشاره ام تهدید کننده بالا میاد و رو به کیان تکونش میدم : حق نداری اخراجش کنی . فهمیدی ؟!
سر تکون میده .. به هیچ چیز اعتقاد نداره ، میدونم .. اما حرف من هم زمین نمیندازه .
بیرون میرم .. می خوام برم دم در خونه ی دختر کولی .
باید از حال این روزهاش با خبر شم . باید دل دختر کولی ام رو به دست بیارم ..
***
با ضربه های کومه ی در مطرب از جا بلند میشه و به سمت در میره ..
به دیوار روبروم زل زدم و هنوز چشمه ی اشکهام خشک نشدن .. از دست دادن ناهید ، اون هم این قدر زود ، چیزی نیست که به راحتی باهاش کنار بیام ..
تمام تلاش یک هفته ای مطرب و باربد برای آروم کردنم بی فایده بوده ..
مطرب به اتاق بر می گرده و پشت سرش مردی وارد میشه ..
تعجب میکنم .. با پشت دست اشکام رو پاک می کنم .. بهت زده نگاهم میکنه .. رامتین اینجا چه می کنه ؟!
با سر سلام می کنم .. لبخند می زنه اما نگران ..
نگاهش رفت و برگشت می کنه بین من و مطرب : چیزی شده ؟!
مطرب نفسش رو به بیرون فوت می کنه .. خسته اش کردم این یک هفته ، می دونم ..
سرم رو از شرم پایین میندازم ..
رامتین هنوز هم منتظر جواب ایستاده ..
- یکی از دوستام خیلی مریضه ..
همه ی تلاشم واسه هق هق نکردن ، بی ثمره ..
اشک ها روی گونه هام راه می گیرن و فرو می ریزن دوباره ..
می خوام از اتاق خارج شم که بازوم توی دستای رامتین اسیر میشه ..
به صورتم اشاره می کنه .. توی بهت دوباره اشک ها رو پاک می کنم ..
مطرب به نشستن دعوتش می کنه .. قصد خروج میکنم اما صدام میکنه ..
- رامش خانوم ..
می ایستم و نگاهش می کنم .. از التماس نگاهش تعجب می کنم ..
مطرب هم متعجبه .. هر چند ته نگاهش یه لبخند پدرانه هم نهفته ..
جواب میدم : می رسم خدمتتون .
بیرون میام از هوای اتاقی که یه دفعه خفه شده ..
راه آشپزخونه ی کوچیکمون رو در پیش می گیرم تا وسایل پذیرایی رو آماده کنم ..
با سینی چای بر می گردم توی اتاق .. کاملا مشخصه این دو مرد هیچ حرفی برای گفتن به هم نداشتند ..
کنار مطرب می شینم و دستامو روی زانو در هم گره می زنم ..
فکرم پیش ناهیده .. بغض دوباره توی گلوم بزرگ و بزرگ تر میشه ..
- این یه هفته چرا نمیومدین کارخونه ؟!
- گفتم که .. دوستم مریضه و خوب ..
نگاهش می کنم .. زبونم نمی چرخه که بگم با مرگ فاصله ای نداره .. دستام مشت میشن و ناخنام توی گوشت کف دستم فرو میره .. چشم می گیرم ازش ..
- نگرانتون شدیم ..
- کیا ؟!
سوالی نگاهم میکنه .. خوب جمع بسته فعل هاش رو .. منظورش دقیقا با چه کساییه ؟! .. فکرام رو بلند بیان می کنم .. می خنده .. مردونه و سنگین مثل مطرب ..
- بیشتر خودم منظورم بود .. سرتکون میده آروم .
خنده ام نمیاد .. حوصله اش رو ندارم .. دلم می خواد زودتر بره ..
- دیدم یک هفته است نیومدین ، گفتم بیام یه حالی ازتون بپرسم ..
جواب نمیدم .. نگاه مطرب بین ما دو نفر رفت و برگشت میکنه .. بی حوصلگی من رو می فهمه و اشتیاق بیش از حد رامتین رو هم درک می کنه ..
پاسی از شب گذشته .. رامتین شام رو کنارمون موند ..
چشمام خواب گرفته .. موقع بدرقه اش از مطرب خواهش می کنه که نیاد و نگاهش رو به من می دوزه ..
هر خنگی می فهمه منظورش رو .. اما من خودم رو به ندیدن می زنم ..
مطرب با چشم و ابرو اشاره می کنه .. توی چشماش ستاره بارونه .. من تو چه فکری ام و این دو تا مرد توی چه فکری ..
دلم هوای مادرم رو کرده ..
پشت سر رامتین از اتاق بیرون میام .. دمپایی های حیاطم رو می پوشم و قدم جای قدم هاش می ذارم ..



پشت سر رامتین از اتاق بیرون میام .. دمپایی های حیاطم رو می پوشم و قدم جای قدم هاش می ذارم ..

ذهنم همش پیش ناهید و کمک کردن بهش می چرخه .. شاید اگر کمی پول جور کنم ، بشه کاری کرد ..

نادیده می گیرم برگشتنش به پشت و من من کردنش برای شروع یک جمله ..
شاید هم بهتره شروع کنم به برآورده کردن آرزوهای کوچیکش .. اشک توی چشمام حلقه می زنه ..

به جلوی در که می رسه ، کامل برمی گرده .. با چند قدم فاصله می ایستم و کلماتی برای خوشامدش رو طوطی وار به لب میارم ..
- زحمت کشیدین .. ببخشید دیگه اگه اذیت شدین.

با صدای خنده ی ریزش ساکت میشم و نگاهش می کنم .. یه چیزی توی چشماش برق می زنه .. حالم بده ، خیلی بد ..
شاید باید برم با دکترش حرف بزنم و ازش راه های درمان رو دوباره بپرسم ..

فاصله مون رو پر می کنه و یک نفس مونده بهم می ایسته .. یخ می کنم ، از نوک پا تا سر انگشتای دستم ..
به چشماش نگاهی میندازم اما برقش چشمام رو تا یقه اش پایین میاره .. الان اصلا وقت خوبی نیست .. اینو نمیدونه ؟!.. نمی بینه توی نگاهم ، فقط دنبال آرامشی ام که یک هفته پیش توی خونه ی ناهید جا گذاشتم ؟!
- نگرانتون بودم .. مکث می کنه ، سر خم میکنه تا صورتم رو ببینه اما مصرم که چشم تو چشم نشم باهاش ... این شد که اومدم منزل و مزاحمتون شدم .
حرفی واسه گفتن ندارم ..
- منو به خاطر این جسارت می بخشید ؟!
چشمام آروم فاصله ی یقه تا چشمهاش رو طی میکنه .. حیرتم چند برابر شده و لبخند کنار لب رامتین پررنگ تر ..
این مرد نمی تونه این همه توی تصمیمش جدی باشه ..
به رسم ادب جواب میدم : از اینکه ناراحتتون کردم معذ ...
دستش که روی بازوم میشینه ، ساکتم میکنه .. نفسام به شماره افتادند .. این نزدیکی بیش از حد زوده ..تنها حسی که از نوازش سرانگشتاش روی بازوم میگیرم ، ترسه .

نگاه خیره ام به رد انگشتاش روی بازوم ، باعث میشه دستش رو عقب بکشه .. هل و دستپاچه می پرسه : فردا که میاین کارخونه ؟!
چند قدم فاصله می گیرم .. دور میشم از اون چه قراره برام اتفاق بیفته .. دور میشم از علاقه های که توی چشمای رامتین رد انداخته و چشمای من خالیه ازشون .

مبهوت جواب میدم : نمی دونم .
اصراری نمی کنه و من متشکرش میشم .. در رو که پشت سرش می بندم با خودم تاکید می کنم که این مرد مصداق بارز " قوز بالای قوزه "
به شونه ی محکم خودم پناه می برم و دوباره غرق ناهید و سرنوشتش گریه می کنم ..
چشمای مطرب ستاره بارونه .. ولی من فقط دلم میخواد چشمای ستاره بارون ناهید رو ببینم ..
چی می شد اگر مرگ وجود نداشت ؟! اون هم با این عظمت و هیبت ..




تموم شدن داروهای مطرب ، زنگ خطری شد واسم ، تا برگردم به کارخونه ..
حال روحی خوبی نداشتم و ندارم اما چاره ای هم نیست .
جلوی غریبه وایستادم .. دست به سینه و سر به زیر ..
چند دقیقه ای هست که در سکوت ، نوک خودکارش رو به میز می زنه و نگاهم می کنه ..
چشمام رو می بندم ..
ورودم به کارخونه مصادف شد با ملاقات با خپل .. وصف حالم غیر ممکن بود .. اون دختر احمق لو نداده بودش ..
گیج تر از اونی ام که دنبال کارای خپل رو بگیرم ولی بی تفاوت نمیشه موند ..
غریبه بالاخره به حرف میاد : یک هفته غیبت ، بدون این که از قبل خبر بدی ..
لبام باز شد تا توضیحی که همون اول دادم رو مرور کنم براش ..
کف دستش رو نشونم داد و ساکتم کرد ..
- مهم نیست چه توجیحی میاری ، ولی به این راحتی نمی تونم اجازه بدم برگردی ..
بسته ی قرص سفید رنگ مطرب ، مثل یه چراغ گوشه ی ذهنم روشن میشه و میگم : جبرانش می کنم ..
ضربه ی دیگه ای با سر خودکارش روی میز می زنه : چطور ؟
- هر طور شما صلاح بدونین ..
سعی می کنم کور باشم و برق چشماش رو نبینم ..
از پشت میز بلند میشه و جلوش می ایسته ..
هر دو دستش رو روی میز میذاره و از کمر بهش تکیه میده .. من لبخند خبیث روی لب هاش رو نمی بینم ، نمی خوام که ببینم ..
- بیا قرار رو بر این بذاریم که هر چی من گفتم انجام بدی . چطوره ؟!
چی درباره ی من فکر کرده ؟! یه دختر خنگ و بی دست و پا و ببو گلابی .. امکان نداره ..
- قرار رو بر این بذاریم که من راندمان کارم رو بالا ببرم تا غیبتم در عرض یک ماه جبران شه . این بهتر نیست ؟!
می خنده .. دستاش رو از روی میز بر می داره و توی جیباش می بره : اون جوری تو تصمیم گرفتی نه من ..
صداش رو کمی پایین میاره و تاکید می کنه : قرار شد هرجور من صلاح دونستم .
تاکیدش روی " من " و " صلاح " بیشتره .. لبم رو از داخل گاز م گیرم .. صد بار از این زبون جلوی غریبه کشیدم و ادب نمیشم ..
- درست که هرطور شما صلاح بدونین .. سرم رو بلند می کنم و مستقیم به چشماش نگاه می کنم .. اما در حیطه ی شغلم و ریاست کارخونه ی شما .
قهقهه می زنه .. سرش رو به بالاست و ردیف مرتب دندوناش یه جوری ام می کنه ..
با کم شدن حجم خنده هاش ، سرش رو پایین میاره و کمی به دو طرف تکونش میده .. می شنوم که زیر لب " بیچاره " می گه ..
با من که نیست .. هست ؟!
چشم ریز می کنم .. برمی گرده پشت میزش و آروم میگه : برگرد سر کارت ..
صورتش به آنی سخت میشه .. اخمایی که کمرنگ شده بودن توی این مکالمه دوباره چفت میشن و ادامه میده : یه ماه وقت داری نبودت رو جبران کنی والا مجبورم از کارخونه اخراجت کنم . روشنه ؟!
سرم رو تکون میدم .. نمی تونم جلوی لبخندم رو بگیرم .. ذهنم شروع می کنه به برنامه ریزی .. باید روزی حداقل دو ساعت اضافه کار کنم ..
پشت ماشین بافت که می ایستم ، بی اختیار یاد ناهید نیش می زنه به رگ و پی ام .. لبام روی هم فشار میارن تا بغضم راه بیرون جستن رو پیدا نکنه .. بعد از ظهر با دکتر ناهید وقت ملاقات دارم ..



راهی خونه ی ناهید میشم .. شونه هام افتاده است و صورتم آویزون ..
دکتر نا امیدم کرد .. از جور کردن پول عمل تا درمان های دارویی ، هیچ کدوم جواب نبود ..
ناهید باید آروم آروم به سمت مرگ پیش می رفت و هیچ کس هم نمی تونست کمکش کنه ..
یه قطره اشک لجوج ، از گوشه ی چشمم تا روی گونه هام می ریزه ..
باید به فکر آرزوهای کوچیک ناهید باشم .. باید قبل از این که خیلی افتاده بشه یکی یکی به آرزوهاش رنگ بدم ..
ذهن و قلبم امروز خالی ان و یاد مادرم بیش از هر چیز توی وجودم نبض می زنه ..
کنار یه تلفن سکه ای می ایستم و به آدم های دورم نگاه می کنم ..
زنی که خوشحال ، اومده تا خبر زایمان دخترش رو با تلفن به خواهرش خبر بده ..
" ناهید طعم مادر شدن رو نچشیده "
مردی غمگین ایستاده و دست روی دست می زنه .. نمی دونم از چی این همه سنگینه اما دعا می کنم بیماری نداشته باشه ..
" ناهید سرطان داره "
شماره ها جلوی چشمام پر پر می زنن .. نفسی می گیرم و بغضم رو پس می زنم ..
باربد گوشی رو بر می داره .. یه صدای شیطون ، پر از زندگی و زیبا ..
" ناهید داره از زندگی خالی میشه "
چشم می بندم تا قطره های اشک رو پشت پلک هام زندانی کنم ..
- باربد منم .. رامش .
بالا و پایین پریدناش رو همراه با جیغ و دادی که از گوشی بهم می رسه ، تجسم می کنم ..
- باربد ، به مطرب بگو .. من امشب دیر میام ..
چشمش رو می شنوم و نمی شنوم ..
به پدر و مادر ناهید و تنهایی شون فکر می کنم ..
گوشی رو قطع می کنم و راه می افتم سمت ناهیدی که تنها دوست منه ..
ناهید توی رختخوابش نیمه نشسته .. گاهی سرفه ای خشک توی گلوش می شینه و لباش رو می لرزونه ..
می بینم که به زور لبخند می زنه ..
سینی چای رو مادرش جلوم میذاره .. با گوشه های روسری اشکاش رو یواشکی پاک می کنه و از اتاق بیرون میره ..
صورتم رو با لبخندی زورکی نقش می زنم و به سمت ناهید رو می کنم ..
- ناراحت نشو ازش .. هنوز نتونسته کنار بیاد ..
دستش رو روی دستم میذاره .. یخ می زنم .. چرا این قدر سرده ؟
صدام رو پایین میارم و می پرسم : تو کنار اومدی ؟
شونه بالا میندازه : کنار نیام چه کنم .. دنیا که به خاطر من واینمیسته ..
دوباره سرفه صداش رو خش میندازه .. میون سرفه هاش می خنده ، انگار چیزی رو به خاطر آورده باشه ..
- تو که خوبی .. اون روز یکی از همسایه ها اومده بود ، جوری مامان و بابام جلوش گریه زاری راه انداختن که بیچاره وقتی بیرون میرفت ، دماغش قد یه هندونه شده بود ..
خودش قاه قاه می خنده ، سرفه ها امونش نمیدن ..
فکر می کنم به اینکه ناهید چه قدر بزرگه .. اون قدر بزرگ که می تونه به مرگ بخنده ..
براش از اینکه یه هفته نرفتم تعریف می کنم .. جوری که بخنده ..
از اینکه چه جوری تو روی غریبه وایستادم .. جوری که قهقهه بزنه ..
از اینکه چقدر جاش خالیه توی کارخونه .. جوری که گریه امون بگیره ..
از اینکه هر روز به دیدنش میام .. جوری که هر دو هق هق می زنیم ..
موقع بیرون اومدن از خونه شون ، یه لیست آرزوها داریم .. باید هر روز یکی شون رو انجام بدیم ..
دم گوشم گفته که یه آرزوی نانوشته هم داره که گذاشته واسه اون آخرا ..
پا که از اون خونه بیرون میذارم ، آخرین قطره های اشکم رو ریختم .. سبکم ، مثل خود ناهید ..
محکمم ، مثل ناهید .. اگه اون از هیبت مرگ نمی ترسه من چرا توی دلش رو خالی کنم ..



دستمال دور سرم رو یه بار باز می کنم و باهاش عرق روی پیشونی ام رو می گیرم ..
دوباره پشت سرم گره می زنم .. سرم رو روی شونه خم می کنم تا گردنم از حالت خشکی که به خودش گرفته دربیاد ..
بدون استراحت ، ساعت هاست که پای دستگاهم ..
چیزی تا پایان نمونده که دستی روی شونه ام می شینه ..
بر می گردم و نگاهم با نگاه رامتین تلاقی می کنه ..
با یه لبخند بزرگ روی لبهاش و درخشش همیشگی چشماش ، با سر بهم سلام می کنه ..
لب به دندون می گیرم و سرم رو پایین میندازم .. می خوام فرار کنم از نگاهش..
سر خم می کنه کنار گوشم ، به بهانه ی صدای بلند ماشین ها و سخت بودن مکالمه ..
نفسش که به رگ های گردنم می رسه ، به خودم می لرزم ..
- گفتم بیام سر بزنم بهتون . حالتون چطوره ؟!
با سر اشاره می کنم " خوبم " ..کاش کمی عقب بره و بهم فضا بده .. حس خفگی دارم ..
سرش رو به سمت دفتر تکون میده و می پرسه : باهاش به مشکل که نخوردین ؟!
منظورش به غریبه است .. نه مشکلی نبوده توی این دو روز .. هر کدوم راه خودمون رو می ریم و میایم ..
سرم رو به سمت دفتر می کنم .. موهام به صورتش می خوره و نفس عمیقش از عطر موهام ، ته دلم رو خالی می کنه ..
لب می گزم و یه قدم رو با احتیاط عقب میرم ..
همونطور سر به زیر " نه " می گم ..
" خوبه " آرومی که زمزمه می کنه رو می شنوم و نمی شنوم ..

قد صاف می کنه و بی هیچ حرف دیگه ای سمت دفتر میره ..
ضربان تند قلبم ، با هیچ چیز آروم نمیشه ..
من این رابطه رو نمی خوام .. تنم یک پارچه می لرزه ..
یک به یک ماشین های کنارم خاموش میشن و کارگرا از کنارم به سمت خروجی عبور می کنن ..
کش و قوسی به بدنشون میدن و از برنامه های بازگشتشون به خونه حرف می زنن ..
دستم یه بار دیگه پارچه رو لمس می کنه ..
عطر آشنایی کنارم توقف می کنه .. برنمی گردم تا با صورت رامتین روبرو شم ..
به خداحافظی پرشورش تنها با سر جواب میدم ..
این پا و اون پا می کنه اما بی میلی من ، باعث میشه بره .. نفسم رو راحت از سینه بیرون می فرستم ..
مادرم وقتی اولین بار پدرم رو دیده چه حسی داشته ؟! .. نمی دونم ..

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 247
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,098
  • بازدید ماه : 18,056
  • بازدید سال : 145,159
  • بازدید کلی : 11,642,299