close
تبلیغات در اینترنت
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت ششم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

با حس حضور کسی کنارم ، سر بلند می کنم .. هیکل مردونه ی غریبه روی پارچه و من سایه انداخته .. به نیم رخش زل می زنم .. حس می کنم این بار واقعا جو بینمون آرومه .. مثل اولین باری که هم رو دیدیم .. بدون پیش داوری .. بدون گارد گرفتن .. پارچه رو بررسی می کنه و دست ازش می کشه .. دستاش توی جیبش فرومیره…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت ششم


با حس حضور کسی کنارم ، سر بلند می کنم .. هیکل مردونه ی غریبه روی پارچه و من سایه انداخته ..
به نیم رخش زل می زنم .. حس می کنم این بار واقعا جو بینمون آرومه .. مثل اولین باری که هم رو دیدیم .. بدون پیش داوری .. بدون گارد گرفتن ..
پارچه رو بررسی می کنه و دست ازش می کشه ..
دستاش توی جیبش فرومیره و آروم میگه : برای امروز کافیه . می تونی بری .
پشت می کنه بهم .. به سمت دفترش راه میفته .. دستگاه رو خاموش می کنم و کارخونه توی سکوت فرومیره .......................................................

قبل از این که خیلی دور شه صداش می زنم .. توی تاریکی اطرافش می ایسته .. تنها چراغ بالای سر من روشنه ..
برمی گرده اما جوابی نمی ده .. منتظر نگاهم می کنه .. با اخمایی که همیشه زینت صورتشه .. اما این بار توی تاریکی یه جور آرامش از این صلابت به وجودم می ریزه ..
دستامو دورم حلقه می کنم و ازش چشم می گیرم .. لبم رو آروم گاز می گیرم تا این خلسه ی کوتاه ناشی از خستگی بپره و حرفام یادم بیاد ..
- اون دختر ، چیزی از کسی که باهاش همکاری کرده بود ، نگفت ؟!
یه قدم جلو میاد و چشماشو ریز می کنه : مثلا کی ؟!
منم یه قدم به سمتش می رم : خوب ، قفل نشکسته بود .. شما هم که در رو باز نذاشته بودین .
- خوب ؟! ... صداش کمی عصبی و بی حوصله است . تقصیر من نیست که اینقدر خنگه .
- خوب ، یه نفر باید بهش کلید رو داده باشه ..
صدایی از پشت سر غریبه هر دومون رو می پرونه : تشریف نمی برین رییس ؟
سرش رو برای خپل تکون میده .. نگاه خپل مستقیم و خصمانه روی منه ..
ضربان قلبم از یه ترس ناخواسته اوج می گیره .. لبم رو به دندون می گیرم و سعی می کنم با خپل چشم در چشم نشم .. اینطوری خیلی بهتره .
سنگینی نگاه خپل روی شونه هامه هنوز ..
- بعدا راجع بهش صحبت می کنیم .
فقط سرم رو تکون میدم و با عجله وسایلم رو جمع می کنم که برم .. قبل از من به سمت دفترش رفته و من و خپل رو تنها گذاشته .. پشت می کنم به قصد خروج ..

بازوم توی دستای خپل چنگ میشه و صداش از لای دندوناش به گوشم میرسه : مراقب زبونت باش . یه بار جستی دلیل نمیشه بازم موفق باشی ..
چشم به چشماش می دوزم و محکم تر از هر وقت دیگه ای میگم : اونی که جست تو بودی . حسابی هوای خودت رو داشته باش .
بازوم رو به ضرب از توی دستش بیرون می کشم و گوشه ی لبم رو به پوزخند بالا می برم .. قبل از اینکه فرصتی برای جواب داشته باشه ، محکم و سنگین راه خروج رو در پیش می گیرم .
خپل باید بفهمه من آدمی نیستم که توی سوراخ موش قایم شم . من توی اوج ترس هم محکمم مثل سنگ ..
راه میفتم و میذارم قدم های محکمم ، خار چشماش باشه ..
کوچه ی منتهی به کارخونه ، کوچه ی خلوت و کم رفت و آمدیه .. توی این وقت و با توجه به تعطیلی یک ساعته ی کارخونه ها ، از هر وقت دیگه ای بدتره ..
سرمو به سنگ کوچیکی جلوی پاهام بند می کنم و همراه با بازی باهاش ، طول کوچه رو به سمت خیابون اصلی پایین میام ..
نور چراغهای ماشینی ، جلوی پام رو روشن می کنه .. کنار می کشم تا مزاحم عبورش نباشم ، اما جلوی پام متوقف میشه ..
غریبه سر از پنجره ی ماشین بیرون میاره و با لحنی که واسه هر دومون غریبه است میگه : سوار شو . تا خیابون اصلی می رسونمت .
بدون اینکه جوابی ازم بشنوه در رو برام باز می کنه و کنار می کشه ..
مردد سوار میشم .. آقا قاسم ، راننده ی رییس برام با لبخند سر تکون میده .. جوابش یه لبخند زیباست که روی لبهام مینشونم ..
قبل از اینکه از غریبه تشکر کنم ، لبام از هم باز میشن و حال زن و بچه ی قاسم رو می پرسم ..
آخرین باری که دیدمش از درد زانوی همیشگی زنش گله داشت و دنبال درمان می گشت ..
خدا رو شکر می کنه و حال من هم بهتر میشه ..
به غریبه ی کنارم نگاه می کنم ..
غرق توی افکار خودشه و توجهی بهم نداره .. صدام رو صاف می کنم و آروم میگم : متشکرم .
لحظه ای نگاهم می کنه و آروم تر از من " خواهش می کنم " رو زمزمه می کنه ..
لبخند می زنم .. نمی دونم چی غریبه ی امروز رو متفاوت از همیشه کرده ، ولی این غریبه پر از آرامشه .
سرم رو از این فکر تکون محکمی میدم .. اینا همش ناشی از خستگیه .. مطمئنم .
صدای غریبه سکوت بینمون رو میشکنه : رامتین ..
مکث می کنه ، طولانی .. دعا می کنم که از ادامه ی حرفاش پشیمون شه ، ولی ادامه میده : برام خیلی عزیزه .
لبخند روی لبم میشینه .. من و غریبه یه درد مشترک داریم .. دوستی که بی نهایت برامون عزیزه ..
- دوست ندارم غصه دار ببینمش .
نگاهش می کنم .. حالا که میل کمک داره ، چرا که نه .. تک سرفه ای می کنم و آروم میگم : من ، الان آمادگی یه رابطه ی احساسی رو ندارم .
سرم بالا میاد و چشمام با چشماش تلاقی می کنه : بهتره ایشون رو منصرف کنین ..
سرش رو به سمت پنجره می چرخونه : اگه نمی خوایش ، این همه ناز توی رفتارت نشونش نده .
مثل یه بشکه ی باروت ، با جرقه ی غریبه شعله می کشم ، لحنش تمسخر نداره ولی من حس بدی می گیرم ازش : چه طور جرات می کنین با من این طور صحبت کنین ؟!
چشماش گرد میشه .. بی توجه ادامه میدم : این جا کارخونه نیست و شما هم رییس من نیستین که هر چی خواستین بگین .
ماشین کنار خیابون متوقف میشه : اگر خیلی نگران دوست عزیزتون هستین ، بهتره کیلومترها از من دورش کنین . چون من همینم .
از ماشین پیاده میشم .. بی تشکر .. بی توجه به چشمای از حدقه در اومده ی آقا قاسم و غریبه ..
در رو به هم می کوبم و بی معطلی از غریبه و ماشینش دور میشم ..
می دونستم .. می دونستم که این مرد هیچ وقت عوض نمیشه .




زیر لب غرغر می کنم و هنوز هم صورتم از حرص سرخه .
ناهید توی اولین نگاه حالم رو می فهمه و تعجبش رو بروز میده .. این اولین باره که من حرصم رو توی صورتم مینشونم .
دستش رو روی دستم سر میده ..
- چی شده ؟!
سر تکون میدم .. دوست ندارم شبمون رو خراب کنم .. اصرار می کنه و به اجبار براش از خپل میگم .. از رامتین و از غریبه .
برای خپل غیض می کنه : باید حسابی پدرش رو در بیاری.
برای رامتین سر تکون میده : بهش فکر کن ، خوب نیست اینقد سریع میگی نه .
از غریبه که میگم قهقهه می زنه .. توی صداش ناز می ریزه : درباره ی آقامون درست حرف بزن ..
تاکید بانمکش روی کلمه ی " آقا " و سر و گردنی که با ناز تاب می ده ، خنده رو مهمان لبهام می کنه ..
- اگه این پسره رامتین نبود ، می گفتم بیا یه نقشه ی انتقام بچینیم واسش ..
چشمام گرد میشه : واسه کی ؟!
دستهاش رو مثل وقتی که یه لقمه ی چرب و نرم دیده باشی ، به هم میماله و میگه : کاری می کردیم جلوت زانو بزنه . التماست کنه ، بعد پشت می کردیم بهش و راه خودمون رو می رفتیم .
دستهاش رو به هم می کوبه و آهی از ته دل میکشه : حیف که نمیشه .
به شونه اش می زنم تا از فکر و خیال دورش کنم : واسه کی داری اینجوری نقشه می کشی ؟!
- معلومه دیگه .. کیان .
می خندم و سرم را به چپ و راست تکان می دهم ..
- اولا " آقاتون " .. مثل خودش کشیده و پر از ناز می گم ، می کوبه به شونه ام و می خندیم .. بدش میاد اسمشو نصفه بگی .. دوما حتی اگه رامتین هم نبود به یه بازی کودکانه فکر نمی کردم .. سوما دلم باهاش یکی نیست .
دستش رو مشت می کنه جلوی دهنش و " وا " غلیظ و کشداری میگه ..
بی توجه به قیافه اش ادامه میدم : من می دونم که مردی که باید بهش فکر کنم رو یه جور خیلی خاص می بینم . یه جوری که تهدلم حس کنم که باید به این مرد فکر کنم .
- خوبه خوبه . لازم نکرده دنبال عشق افسانه ای بگردی .
- دنبال عشق افسانه ای نیستم ولی هر ابراز محبت کوچیکی هم از خود بیخودم نمی کنه .
اعتراف می کنم که کمی دلخور میشم ..
قلبم زمزمه می کنه ، مریضه سخت نگیر ..
مغزم تشر میزنه موضوع رو عوض کنم ..
سراغ کیفم میرم و در حالی که پاکت سیگار رو ازش درمیارم فکر میکنم ، مادرم به عشق افسانه ای اعتقاد داشته ؟
اولین خواسته مون توی لیست آرزوها کشیدن یه سیگار تا تهه .
***
سیگار رو از لبم دور می کنم و دودش رو به آسمون می فرستم . خدمتکار توی چارچوب در ظاهر میشه ، زانوش رو کمی خم میکنه و با صدایی که به عمد پایین نگه میداره میگه : جناب راد تشریف آوردن .
با دست بهش اشاره میکنم که بره . سیگار رو توی جا سیگاری مچاله می کنم و می رم سراغ رامتین .
جلوی شومینه ایستاده و به عکس ها نگاه میکنه . با تک سرفه ای حضورم رو اعلام میکنم .
روبروی هم روی مبل جا می گیریم . سرش رو به اطراف می چرخونه : چه خبر ؟!
ساعت رو بررسی میکنم : توی این سه چهار ساعت ، هیچی .
پوف میکنه ، من من میکنه و آخرش میگه : اومدم راجع به رامش بپرسم .
کم میارم . توی این مدت هزار بار در موردش حرف زدیم .
- برای هزارمین بار میگم ، اون دختر مناسب تو نیست .
داغ میکنه : تو از عشق چی می دونی ؟!
پوزخندم ناخواسته است . می دونم که عصبی ترش میکنه . به صدای نفس هاش که به تنوره میمونه توجهی نشون نمیدم و ادامه میدم : تو واسه همه اولش همینو میگی . نازنین هم فرق داشت ، مهتاب هم فرق داشت ، مهلا هم فرق داشت .
نگاهش میکنم : بسه یا بازم بگم ؟!
از جا می پره : ببین کیان ، حتی اگه مثل بقیه هم باشه بهت اجازه نمیدم دخالت کنی .
سیگاری رو آتیش می زنم و به لب می برم . با بیرون دادن دودش از ریه ام جواب میدم : من دخالت نمی کنم ولی تو هم حق نداری پاتو از گلیمت درازتر کنی رامتین .
لبخند میشینه روی لبهاش . معلومه که دوست چند ساله ام رو به کارگرم نمی فروشم ، اما جایی ته قلبم دعا میکنم که اون دختر سر حرفش بمونه و از رامتین دوری کنه .
***



مطرب محکم و مردونه تو آغوشم میکشه .. اولین شب بدون خانواده رو پشت سر گذاشتم و بعد از یه روز کاری خسته به خونه برگشتم .
باربد رو صدا می زنم .. مطرب دم گوشم پچ پچ میزنه که قهره ..
مرد کوچیکم از یه شب ندیدن خواهرش گله مند شده .. توی دلم قربون صدقه اش میرم و اسباب بازی کوچیکی که براش خریدم از توی کیفم درمیارم .
جوری پشتش میرم که صدای پام رو بشنوه .. بدتر پشت می کنه و دستاشو به قهر روی سینه قلاب می زنه ..
-ببین چی برات آوردم مرد بزرگ ..
برمی گرده .. انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون میده و محکم میگه : دیگه حق نداری بدون من جایی بری . باشه ؟!
با همه ی محکمی کلامش ، " باشه " آخرش معصومانه و شیرینه .. سرم رو براش تکون میدم و خودش رو توی بغلم پرت می کنه .. بعد از یه بغل محکم و طولانی اسباب بازیش رو می گیره و گشوه ای مشغول میشه ..
سر به زیر دعوا با غریبه رو واسه مطرب تعریف می کنم ..
هرچند خود قضیه برام مهم نبود .. به خصوص که امروز هم غریبه به روی خودش نیاورد و همون رفتار همیشه رو داشت ..
اصل موضوع رامتین بود و احساس من ..
مطرب زیر لب نچ نچ کرد .. اگه نمی شناختمش ، می گفتم به خاطر از دست رفتن رامتینه .
-نباید با رییست اینجوری حرف می زدی ..
مکث می کنه .. وقتی مخالفتی ازم نمی بینه ادامه میده : جدا از این که بزرگتر از توئه ، بیش از حد مدیون مهربونیاش هستیم .
چشمام گرد میشه .. می خنده به حالت صورتم ..
منتظر ادامه ی حرفاشم ولی چیزی نمی گه .. بحث رو به ناهید برمی گردونه و منم دنبالش رو نمی گیرم .
***
با ناهید کنار در ورودی می ایستم و سرک می کشم .. توی ابر غلیظی از دود سیگار ، چیز زیادی واسه دیدن وجود نداره .
نفسم رو فوت می کنم .. مطمئن نیستم این همه دود برای سلامتیش مفید باشه ..
نگاهش میکنم و دستش که توی دستامه رو فشار میدم ..
-یکم هواش بده ..
منظورم رو نمی فهمه .. سوالی نگاهم می کنه .
-پر دود سیگاره . حالت بد نشه ؟!
دستم رو دنبال خودش می کشه داخل و غرغر میکنه : اومدیم کلوب برقصیم . چکار به سیگار دارم من ؟!
وارد میشیم .. نور ملایم و قرمزی فضا رو پوشونده .. با لبخند سر می چرخونه و همه ی گوشه و کنار رو بررسی میکنه .. چند سرفه ی ریز رو با نفس های پی در پی اش مهار می کنه .
بار مشروب و صندلی های پایه بلند جلوش ، میزهای گردی که نامرتب چیده شدن و زمین رقصی که با چند پله ی کوتاه از بقیه ی فضا جدا شده .. دورتا دور بررسی میکنم .
با لبخند دستم رو به سمت میزهای گرد می کشه .. دستی به لباسام میکشم .. توی این لباسهای مد روز که قرض گرفتیم ، حس غریبگی با خودم رو دارم .
ناهید اما سرخوشه .. غیر از رنگ زرد بیمارگونه اش که با آرایش غلیظش هم کمی معلومه و سرفه های گاه و بیگاهش ، به نظر سرحال میاد ..
کنجکاو به اطراف چشم می چرخونه .. نفسم رو حبس می کنم تا حجم عطرها و دود سیگارهای مختلف رو هضم کنم ..
با دیدن مردا و زنای مستی که قهقهه سر میدن ، خودم رو واسه همراهی با ناهید لعنت می کنم ..
بودن توی یه کلوب رقص شبانه ، میون آدم هایی که هیچ سنخیتی باهام ندارن ، آخرین آرزوی من می تونه باشه ..
واسه ناهید اما ، دومین آرزو محسوب می شد .
پشت سر ناهید چیزی می بینم که زبونم رو بند میاره ..
هیکل درشت و عضلانی غریبه حتی از پشت هم قابل تشخیصه .. چقدر امکان داشت توی یه روز تعطیل ، بین این همه کلوب توی شهر درست جایی رو انتخاب کنیم که غریبه هم هست ؟!
با تردید به ناهید نگاه می کنم .. به پشت سرش اشاره ای می زنم و با دیدن لبخند خبیثش ، پی به ماجرا می برم ..
روی میز خم میشه و آروم پچ پچ میکنه : آمارشو درآورده بودم .
نخودی می خنده .. لب می گزم و حرص می خورم .. از اون دعوای یک طرفه ی لفظی ، ازش دوری می کردم ..
رو برمی گردونم تا منو نبینه ، اما کسی که روبروم ایستاده و لبخند می زنه ، تمام حس های ناجور دنیا رو به دلم سرازیر میکنه .. ترس و معذب بودن با کمی چاشنی حس رو دست خوردن به لطف ناهید ..
چند دقیقه ی بعد ، با غریبه و رامتین و ناهید ، دور یک میز چهار نفره نشستیم .
سرم پایینه و با گیلاس کوچیکی که جلومه ، بازی می کنم .
مایع داخلش رو روی لبه های گیلاس می سرونم و سعی می کنم مانع ریختنش روی میز شم .. بهترین بازی وقتی دلت میخواد حواست نباشه .
دست رامتین که توی زاویه ی دیدم ، به سمت دستم میاد ، یک دفعه پس میکشم .. چند قطره روی میز می ریزه .
ناهید و غریبه هر دو بهت زده نگاهم می کنن ، من این احساس رو نمی خوام .
-افتخار یه دور رقص میدین بانو ؟
بی اختیار به غریبه نگاه میکنم .. نگاهم با نگاهش تلاقی میکنه اما حسی توی چشماش پیدا نیست ..
سرم رو پایین میندازمو " نه " آرومی زمزمه میکنم .
صدای دندون قروچه ی رامتین اوج عصبانیتش رو بهم گوشزد میکنه . بی معطلی از ناهید دعوت میکنه و او هم با کمال میل می پذیره ..
به قامتشون نگاه میکنم .. آرزوی امشب ناهید به دست رامتین برآورده شد .. رقصیدن با یه مرد موجه توی یه کلوب .
صدای غریبه رشته ی افکار و نگاهم رو همزمان گسست .
-باید پیشنهادش رو می پذیرفتی .. نگاهش رو از اون دو گرفت و به من داد .. از چشمش افتادی .
شونه بالا میندازم : بالای چشمهاشو نمی خواستم .
از جا بلند میشم ، به قصد فرار .. اما کلمه ای به زبون نمیارم .
به سرخی شرم روی گونه های ناهید نیم نگاهی میندازم و با عجله از در پشتی خارج میشم .



به دیوار تکیه میدم و حجم عظیمی از اکسیژن را وارد ریه ام میکنم .. نمی دونم دقیقا چی روی قلبم سنگینی میکنه ..
اینکه رامتین بی توجه به من داره می رقصه ؟! نمی تونه این باشه .. حسی به رامتین ندارم که از رفتاراش غمگین شم ..
کارهای ناهید ؟ این هم نیست ..
این سنگینی از حضور غریبه است ، از اینکه توی قالبی غیر از خودم باهاش روبرو شدم .. این که حالا چه فکری درباره ام میکنه .
در با صدای بدی باز میشه و دو نگهبان کلوب ، مردی رو به بیرون هل میدن .. مرد مستانه ، تلو تلو میخوره و روی دستاش فرود میاد ..
لرزی تیره ی پشتم رو می لرزونه . از توی تاریکی بیرون میام و به سمت در میرم .. استرس عجیبی دارم .
نگهبانهای کلوب نمی بینن منو .. در رو می بندن .. با دستگیره ی در کشتی می گیرم تا بازش کنم ..
سعی می کنم به مردی که از سر مستی ، کلمات رو میکشه و فوحش میده ، نگاه نکنم ..
در به یه چیزی گیر کرده و باز نمیشه ..
یه دفعه دو دست ، دو طرفم روی در فرود میان و من اسیر آغوش مرد مست میشم ..
با آرنجم ضربه ای به شکمش میزنم ، عقب میره اما قبل از باز شدن در دوباره بهم می چسبه ..این بار دستم رو می گیره ، بالای سرم روی در اسیرشون میکنه و لباش به گردنم نزدیک میشن ..
نفس های الکل زده اش ، پشت گوشم میخورن ، حس تهوع دارم ..
جیغ میکشم ، تقلا میکنم .. حتی توی مستی هم قوی هیکله .

***

هوس یه نخ سیگار ، توی سکوت می کنم . به پشت در که می رسم ، صدای جیغ هایی دخترونه رو میون همهمه ی کلوب تشخیص میدم . می خوام برگردم و سرجام بشینم ، اما یه لحظه ، فقط یه لحظه ، چهره ی دختر کولی توی ذهنم میاد .
دستگیره ی در رو به پایین فشار میدم .. در باز نمیشه .. دوباره پایینش میارم و با شونه در رو به بیرون هل میدم ، چندین بار .. هر بار فقط کمی لای در باز میشه .. هر بار جیغ ها واضح تر به گوش می رسند .
همه ی انرژی م رو جمع میکنم و به در ضربه می زنم . صدای افتادن میاد و در باز میشه .
چشمم به دست های اسیر شده ی دختر کولی توی دستای یه مرد مست میفته . مرد به پشت افتاده و رامش هم روی اون ، بی تعادل پخش شده ..
به ثانیه ای از زمین میکنه و پشت من پناه میگیره . صورت رنگ پریده و چشمای به خون نشسته اش ، نشون میده تا سر حد مرگ ترسیده . سر پنجه هاش پشت لباسم رو جمع میکنه و پیشونیش به روی تنم میشینه .
نفس هاش از لای تار و پود پارچه پوستم رو به گزگز انداخته .
به مستی که حتی روی پا بند نیست نگاه میکنم .. این دختر چموش چطور از پسش برنیومده ؟!
مرد تلو تلو میخوره و دور میشه .
به رامش زل می زنم . سرش رو بلند نمی کنه . اون تصوری قوی و پر صلابت ازش توی ذهنم خط می خوره .. دختری که روبرومه یه موجود ظریف و شکننده است .
حس سیگار کشیدن از وجودم پر کشیده . از کنارش رد میشم اما گوشه ی آستینم رو میگیره .
- ممنون .
با شنیدن صداش ، حس عصبانیت توی وجودم رخنه میکنه و با اخمی غلیظ نگاهش میکنم : نمی تونی کمتر دردسر درست کنی ؟!
سرش رو بلند میکنه . قطره ی اشک توی چشماش برق میزنه . یه چیزی ته قلبم صدا میده . یه زنگ ، یه صدای نرم و نازک .. مثل تلنگر انگشت به یه کساه ی چینی .
دستم ناخودآگاه بلند میشه و تا کنار صورتش بالا میاد . میل عجیبی به لمس چشم های عسلی اش توی وجودم ، بیداد میکنه .. مثل میل به فرو بردن انگشت توی یه جام عسل ..
پلکاش آروم روی هم میشینه ..

***

سرفه های ناهید قطع نمیشه . زیر بازوش رو می گیرم و می برمش بیرون . با باز شدن در چشمم به رامش و کیان میفته که روبروی هم ایستادند .
اخمام توی هم میره . این همه نزدیکی به یه دختر ، از کیان بعیده . مگه اینکه ..
از صدای سرفه های ناهید ، حواس اون دو تا هم جمع ما میشه .. هل و دستپاچه ان هر دو .. هر دو نگاهشون رو ازم می دزدن ..
رامش جلو میاد و زیر بغل ناهید رو میگیره و می برتش گوشه ای . دور که میشن ، به کیان نزدیک میشم ..
رو بهش میگم : می خواستی منو از صرافتش بندازی ، که خودت بهش برسی ؟!
اخماش توی هم میره .. ولی نگاهش نمی تونه بهم دروغ بگه . نگاهش با سر شب ، زمین تا آسمون فرق کرده .
یه قدم جلو میرم و از لای دندونام می غرم : واسه خودت می خوایش ، آره ؟!
حرصی جواب میده : حرف دهنتو بفهم رامتین .
اون دو پیک ، کار دستم میده .. گرمم ، داغم .. مشتم بالا میاد و زیر چونه ی کیان فرود میارمش ..
داد می زنم : مال منه ، می فهمی ؟! مال من ..
با دست به رامش اشاره می کنم و بلندتر داد می زنم : سهم منه از زندگی . نمی ذارم به چنگش بیاری .
کیان چند قدم عقب تر ایستاده .. رامش دلخور و مغموم نگاهم میکنه .. چشمای ناهید از این گردتر نمیشه ..
زیر لب آروم جواب میده : ارزونی خودت .
از کنارم رد میشه و با شونه اش به شونه ام میزنه .. وارد کلوب میشه و من راهمو کج میکنم سمت رامش و دوستش .


با رفتن غریبه ، رامتین با صورتی برزخی سمتمون میاد .. خودم رو سرگرم حال ناهید میکنم ..
بغضم رو از حس مالکیت نچسبش پس می زنم و سعی میکنم نادیده بگیرمش .
بازوم توی سر پنجه هاش اسیر میشه و از زمین بلندم میکنه ..
بغض دوباره تا زبان کوچکم بالا میاد .. نفس هام تیکه تیکه میشه و یه دفعه همه ی اکسیژن زمین از جو ناپدید میشه ..
نگاهم رو به یقه اش می دوزم ..
فکر میکنم به اینکه اولین بار مطرب چطور احساسش رو به مادرم گفته ؟!
- باهات چیکار داشت ؟!
بوی الکل دهنش ، مستقیم سلول های خاکستریم رو هدف قرار میده ..
بینی ام ناخودآگاه جمع میشه .. میلی به جواب پس دادن به مردی که واسم هیچ چیز نیست ، ندارم .
از بازوم تکونم میده : بهت میگم بهت چی گفت ؟!
بازوم رو به ضرب بیرون می کشم : هیچی .
دوباره کنار ناهید زانو می زنم .
نرم میشه رفتارش .. کنارم میشینه و این بار آروم تر و نوازشگرانه میگه : تو میدونی که دوستت دارم ، مگه نه ؟!
آب دهنم رو قورت میدم . نمی خوام کسی دوستم داشته باشه .. مهر به زور نمیخوام ..
انگشتاش رو زیر چونه ام میذاره و صورتم رو به سمت خودش برمی گردونه : تو مال منی بانو .
بدون انتظار برای جواب من ، از جا بلند میشه و داخل میره .
بغضی که تا الان پشت پلک هام اسیر بود ، راه باز میکنه روی گونه هام .. سرم روی زانوی ناهید میشینه و ذهنم بازیگوشانه به مردی فکر میکنه که نگاهش امشب برق زد .
ناهید موهام رو نوازش میکنه : خورده بود . از سر مستی یه چیزی گفت ، تو چرا خودتو می بازی دختر ؟!
شونه بالا میندازم : غریبه باهام کاری نداشت .
لبم ، بی اختیار لبخند می زنه : حتی دعوام کرد که دردسر درست میکنم .
ناهید هم می خنده .. توی لحن صداش پیداست : به کل اخلاق نداره .
خنده ام شدت می گیره : اون مرتیکه ی مست رو فقط با نگاهش ، ترسوند .
ناهید متعجب می پرسه : کدوم مرتیکه ی مست ؟!
سرم رو بلند میکنم از روی زانوش : چه میدونم .. یکی که از کلوب انداختنش بیرون . بعد منو گرفته بود و ولم نمی کرد .
ناهید هین می کنه .. ادامه میدم : یه دفعه ، غریبه اومد بیرون و فقط با نگاهش کاری کرد که اون رفت .
می خندیم .. میون خنده ها یکی پس سرم میزنه : همش دردسری واسه آقامون .
جواب پس گردنیشو به یه نیشگون ریز از بازوش میدم : همش تقصیر تویه که می خواستی توی یه کلوب برقصی .
هر دو می خندیم .. غریبه و رامتین میرن پس ذهنم ..
هر چند غریبه و حمایت بی صداش ، شیرینی ای رو زیر زبونم جا گذاشته .. شیرینی ای شبیه حمایت های مطرب .

نفس های ناهید دوباره ریتم گرفتن .. منظم و عمیق .
باید یه فکری واسه برگشتن از این جهنم بکنم .


قاسم از سرعت ماشین کم میکنه .
- چی شده قاسم ؟!
- آقا ، رامش ..
چشماش به گوشه ای از خیابون اشاره میکنه .. دندون روی هم میکشم . فکر می کردم اون مردک ، بعد از سخنرانی پر تب و تابش ، از کنارش جم نمیخوره .
به سمت دیگه ای نگاه میکنم : برو قاسم . حوصله اش رو ندارم .
من و من می کنه . همه به خاطر این دختر کولی تو روی من وایمیستن .
- آقا گناه داره . این وقت شب ، خوبیت نداره .
نفسم رو محکم بیرون میدم . غرغر میکنم ولی قاسم کوتاه نمیاد . اشاره میکنم نگه داره واسشون . قبل از رسیدنش به ماشین ، تاکید می کنم که اول منو برسونه . حتی نمی خوام توی هوای این دختر نفس بکشم . این دختر کاری کرده که من امشب از دوست چندین ساله ام کتک بخورم .
ماشین متوقف میشه . رامش ، سرش رو از پنجره تو میاره و با وجد به قاسم سلام میکنه . عمدا منو نادیده میگیره . این دختر وقاحت رو به حد اعلا رسونده . پوف می کنم و پیشونی ام رو به شیشه می چسبونم
انگشت اشاره ام رو به دندون میگیرم و به سیاهی پشت شیشه ی ماشین زل می زنم . به جر و بحث قاسم و رامش گوش نمیدم ، اما در آخر سوار میشن .
بی محلی میکنم به هر دوشون . رامش کنارم میشینه و دوستش بعد از اون . از گوشه ی چشم نگاهش میکنم . با انگشتاش بازی میکنه . هر چهار نفر سکوت کردیم .
- رامش خانوم ، دارم درست میرم دیگه ؟!
کمی جلو میاد تا اطراف رو از پنجره های ماشین ببینه . سر می چرخونه و بعد از دیدن چند خیابون ، با سر تایید می کنه .
چشم تو چشم میشیم . لبش رو به دندون میگیره . سرم رو بر می گردونم . ظرفیت امشبم پره . نمی خوام عصبانیتم رو سرش خالی کنم .
خودش رو به سمتم می کشه : متاسفم .
نمی دونم چرا این همه صداش رو پایین نگه داشته ، ولی من میل عجیبی به فریاد زدن دارم .
خصمانه نگاهش میکنم . توی چشماش موجی میفته . عسل چشماش تکونی می خوره و نگاهم رو معطوف خودش می کنه
از لای دندونام حرف می زنم : واسه چی متاسفی ؟! اینکه دل و دین یه مرد رو بردی ؟!
سرش رو به طرفین تکون میده : واسه اینکه کتک خوردین و من نتونستم کمکی بکنم .
اشاره اش به مشت رامتین ، اعصاب نداشته ام رو بیشتر تحریک می کنه . واسه اینکه جواب اون مشت رو تو صورت این دختر فرود نیارم فقط رو بر می گردونم ازش .
قصد سکوت کردن نداره : به خاطر اینکه کمکم کردین هم ممنونم .
چشمام رو می بندم . ولی اون ادامه میده : اگه میخواید ، من باهاشون حرف میزنم که ..
فوران می کنم : چی می خوای از جونم ؟! لذت بردی از شکست دادنم ؟!
مات میشه نگاهش و من تمام مدت به چشماش خیره ام . انگار نمی تونم چشم بگیرم ازشون .
از صدای فریادم ، دوستش و قاسم برمی گردن سمتمون .
بدون پلک زدن ، غمگین نگاهم می کنه .
- لذت بردی که جلوم وایستاد به خاطرت ؟! حالا هم می خوای به بهونه ی من بری سمتش ؟!
یه جایی توی عمق قلبم ، ازش خواهش میکنه که نفی کنه افکارم رو ..
لباش شروع میکنه به لرزیدن ، مثل دستای من : من .. من .. منظوری نداشتم . فقط نمی خواستم بین دو تا دوست قرار بگیرم .
پوف می کنم ، یه جور آرامش به عمق قلبم رسیده : نمی خوای بینمون قرار بگیری ، ولی می خوای به جای من باهاش حرف بزنی . فکر کردی من خرم ؟! بگو تو سرت چی می گذره ؟!
سر بر می گردونه سمتم . مهر تایید می زنم روی این که این دختر کولی همیشگی نیست .
- می دونین که اینطور نیست . من بیشتر از چند جمله با اون آقا حرف نزدم .
می دونم . ادامه میده : نمی خوام بینتون به هم بخوره و نمی خوام که این رویا پردازی دوستتون هم ادامه دار شه .
سرش رو پایین میندازه و دوباره با انگشتاش بازی می کنه : من .. علاقه ای به ایشون ندارم .
صای دوستش بلند میشه : رامش .
عتاب آلود صداش می زنه . نگاهی دلخور به دوستش میندازه ، اما هم چنان ادامه میده : می دونم که از من متنفرین ، می دونم سخته بی دلیل ، به خاطر دختری مثل من کتک بخورین ، ولی لطفا ایشون رو روشن کنین .
فکر می کنه ازش متنفرم .. به فکر میفتم . اگه تنفری هم باشه ، شامل رنگ چشماش نمیشه .
- اصلا بیاین تلافیش رو سر من دربیارین ، ولی به ایشون بفهمونین ، من نمی خوام سهم کسی باشم .
صورتش رو جوری سمتم می گیره ، که دستم رو بلند کنم و روی گونه اش فرود بیارم .
دستم مشت میشه .. صدای ضرب چینی ملسی توی قلبم ریتم می گیره . رو بر می گردونم و فقط میگم " باهاش حرف می زنم "
" ممنون " زیر لبش رو می شنوم و تا رسیدن به خونه سکوت می کنم .



از ماشین که پیاده میشیم ، نفس حبس شده ام رو آزاد میکنم .. ناهید دست روی شونه ام میذاره و یه لبخند غمگین به صورتم می زنه .
نمی دونه من چه همه آرومم . حس می کنم یه جنگ طولانی رو برنده شدم . مردی که یه روز موهام رو کشید و تحقیرم کرد ، امروز حرفام رو پذیرفت . این خودش یه قدم بزرگه ..
در رو با کلید باز می کنم نمی خوام مطرب رو بد خواب ببینم .. اما روی پله های کوتاه ایوان نشسته و با باز شدن در نگاهش رو بهم میدوزه .
ناهید با سر سلام خجلی می کنه . خودم رو پرت می کنم توی آغوش مطرب و قطره هایی که تا الان زندونی بودن رو آزاد می کنم .
من امشب تا پای جون جنگیدم .. تا پای یه تحقیر دوباره پیش رفتم ، اما حرفم رو به کرسی نشوندم .. مطرب می فهمه این کار چه انرژی ای از من گرفته .
مطرب موهام رو نوازش می کنه و زل می زنه به دهن ناهید ، با چشمایی که پر از سوال و نگرانی پدرانه ان .
- چیزی نشده . نگران نباشین .
ناهید میگه ، اما مطرب باور نمی کنه . بازوهام رو می گیره و توی صورتم نگاه می کنه : باید باهاتون حرف بزنم ، مطرب .
چند دقیقه ی بعد ، توی اتاق مادرم نشستیم و من از رامتین میگم . میگم که بلد نیستم بهش " نه " بگم و به نظر میاد بی میلی من رو نمی بینه . میگم که سعی کردم از طریق غریبه ، از خودم دورش کنم .
مطرب دست روی زانوش می ذاره و سرش رو به دیوار پشت تکیه میده : رامتین پسر بدی نیست .
بی اختیار نچ می کنم . هر چه خوب ، من نمی خوامش ..
مطرب لبخند می زنه و ادامه میده : حرفاش هم که قشنگ بوده ، تو چته دختر ؟!
به لحنش می خندم .. ناهید هم داره لبخند می زنه و گاهی میون خنده هاش سرفه ای می شینه .
- حرفاش انگار از ته دلش نیست . روی زبونشه فقط مطرب . من می خوام از اینجا .. قلبمو نشون میدم .. واسم حرف بزنه .
مطرب می خنده ، این بار بلندتر ..
- خوب آخه اگه بهت بگم من باهاش حرف می زنم هم که ناراحت میشی .
بغ می کنم . معلومه که ناراحت میشم .. پس غرورم چی میشه .. دوست ندارم یه دختر بی دست و پا به نظر بیام .
قلبم میگه پس چرا به غریبه گفتی بهش بگه .
ذهنم غر میزنه سرش ، اون فرق می کنه .. دوست صمیمی شه ..
ناهید به حرف میاد : کم کم از سرش میفته .
سرفه اش کمی شدید میشه .. نگران میشم : خوبی ناهید ؟!
سرش رو تکون میده .
جواب میدم : هر چه زودتر از سرش بیفته ، بهتره . امشب که دیدیش .
مطرب زیر لب زمزمه می کنه : وقتی می خواستم به مادرت بگم احساسم رو ، دست و دلم می لرزید . چند بار از نیمه ی راه برگشتم و گفتم نمی تونم .
سرفه های ناهید زیر صدای این قصه است و من نگاهم بینشون رفت و برگشت می کنه .
- آخرش جلو رفتم . مادرت کنار یه چشمه نشسته بود و کف پاهاش رو توی آب فرو برده بود .
یه خنده به پهنای صورتش ، خبر از حال خوبش میده : از صدای قورت دادن آب دهنم ، برگشت سمتم .. لبخند زد و من کمی جرات پیدا کردم .
نفس های ناهید تیکه تیکه شده .. نیم خیز میشم اما با دست اشاره میکنه بشینم .
مطرب یه نفس عمیق می کشه : نشستم کنارش و از هر دری حرف زدیم . از آهنگ هایی که براش می زدم تا رقصش . از تمام دو روزی که توی قبیله اش بودم و کنار هم بودیم .
لباش رو خیس می کنه و آروم تر ادامه میده : نمی دونم چه قدر گذشت ، ولی بلند شد که بره .. دستپاچه شدم .
یه لبخند کج می شینه گوشه ی لبش : منم هم پاش بلند شدم و سد کردم راهش رو .. با چشمای گرد نگاهم می کرد که خم شدم و یه بوسه ی طولانی روی پیشونیش نشوندم .
سرفه های ناهید پر چرک شده .. نگاهم به ناهیده که صدای مطرب توی گوشم میشینه : پیشونی ام رو جای بوسه ام گذاشتم و زمزمه کردم دوستت دارم .
دست ناهید از جلوی دهنش کنار میره و من سرخی خون رو کف دستش می بینم .
**
تا وقتی که وضعیت ناهید به نرمال برگرده ، می میرم و زنده میشم .. گریه می کنم و هق می زنم و تمام این مدت ، مطرب پشتم رو نوازش می کنه تا آروم شم .
دکتر که بیرون میاد ، خودم رو بهش می رسونم . سرش رو به طرفین تکون میده و آروم تر میگه : حالش اصلا خوب نیست . بیماریش بیشتر از حد انتظار رشد کرده .. متاسفم . باید بستری بشن .
می ره .. دست به دیوار می گیرم تا روی زمین نیفتم .. توی ذهنم مادرم جون می گیره و من هق هقامو توی سینه خفه می کنم .
با قدم هایی که می لرزن ، کنار تختش میرم .. می بینه و دستش رو برای گرفتن دستم دراز می کنه .. لبام ناخود آگاه می لرزه .
ماسک اکسیژن رو کنار می زنه و با صدایی که از ته یه چاه عمیق بیرون میاد میگه : حق داشتی که رامتین رو نخوای .
روی صندلی می شینم و با هر دو دستم ، دستش رو می گیرم .
- منم اگه پدر و مادرم ، عشقی به این قشنگی داشتن . به رامتین قانع نمی شدم .
لبخندی می زنم که پشتش یه بغض بزرگ کمین کرده : بیا بیرون از این بیمارستان ، کاری می کنم یه جین پسر به پات بیفتن .
قهقهه می زنه اما سرفه ها امونش نمی دن . ماسک رو بر می گردونه سر جاش . پیشونی اش رو بوسه می زنم و کشون کشون از اتاق بیرون میام .
بدترین قسمتش اینه که من یه دختر مقاومم و حق ندارم بشکنم . اما یه گوشه ی ذهنم داره با صدای بلند هق هق میکنه .




فصل چهارم : آغاز دوست داشتن

آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست


مقدمه ی فصل چهارم : کیانمهر سیگارش را روی تنه ی فلزی لبه ی تراس تکاند و آن را دوباره به گوشه ی لب رساند . به شهر روبرویش خیره شد . گوشه ای از این شهر ، دخترکی کولی توجهش را جلب کرده بود .
سیگار را از لب دور کرد . رنگ چشم های دختر ثانیه ای از جلوی چشم هایش کنار نمی رفت . آن جام عسل ، آن نگاه شفاف ، آن صدای مرتعش ..
خاکستر سیگار به انگشتش رسید ، سوزاندش .. لبخندی به لب آورد . این اولین بار بود که ذهنش آن قدر مشغول کسی می شد .

فصل چهارم :
کیانمهر ، مثل یه مجسمه ی شیک روی مبل نشسته و جواب فریادهام رو نمیده .. می دونم که به عمد داره رامش رو ازم دور می کنه .. هر چند خودش منکر این میشه .
- دارم بهت میگم ، خودش گفت رامتین .
پوزخند می زنم : د داری دروغ میگی .. اون هنوز درست و حسابی با من حرف نزده .
اون هم می خنده به تمسخر : با اون نمایش مسخره ات جلوی کلوب حق داره .
از جاش بلند میشه .. میاد کنارم می ایسته و دستشو روی شونه ام میذاره : اون دختر به تو نمیاد رامتین . چرا اینو نمی فهمی ؟!
دستشو پس می زنم : لابد به تو میاد ؟!
پوف میکنه .. حرص می خوره و دور میشه : وقتی به تو نمیاد ، به من میاد آخه ؟!
بهش حمله می کنم : پس چه مرگته ؟! من باید تعیین کنم که میگم می خوامش .
پوزخند می زنه : انگار اون مشتتو به خاطر مستیت جواب ندادم هار شدی ، آره ؟!
دستمو از دور یقه اش پس می زنه و می غره : اونی که باید بخوادت نمی خواد ، ازم خواسته بهت بگم . باور نداری برو از خودش بپرس .
داد می زنم سرش : می پرسم . اون مال منه ، اینو توی گوشت فرو کن کیان .
از در بیرون میام .. اما یه دفعه چیزی به ذهنم می رسه .
برمی گردم و همونطور با فریاد میگم : اگه راست میگی روبرومون کن .
پوزخند می زنه .. کمی مکث و بعدش به حرف میاد : فردا بیا کارخونه .
**
به پارچه ی سفیدی که روی دستگاه بافته میشه ، زل می زنم ..
ذهنم پر از ناهیده .. کاش می شد براش کاری کنم ، اما نمی دونم چی ..
خپل داره سرکشی می کنه .. حوصله اش رو ندارم ، به معنای واقعی کلمه ..
نزدیک که میشه ، سرعت قدمهاش رو کند می کنه .. چشم می دوزم به پارچه تا بره ..
از پشتم که رد میشه ، سر خم میکنه سمتم : عاشق دل خسته ات اومده .
برنمی گردم نگاه کنم .. به روم نمیارم که از نفس هاش حال تهوع دارم .. میذارم بره .. توی این ضعف اعصاب ، توانی واسه مقابله باهاش ندارم .
فقط اگر ناهید اینجا بود ..
سرپرست کنارم میاد و صدام می زنه .. اشاره می کنه بهم تا برم دفتر .
امروز هیچ کس قصد نداره منو راحت بذاره . نمی بینن حالمو .
وارد دفتر که میشم ، رامتین یه طرف اتاق ایستاده و غریبه یه طرف ..
هر دو دست توی جیب فرو کردن و نگاهم میکنن .
یکی با اخم و یکی با یه نوازش توی نگاهش ..
من میل به اون اخم دارم .. رومو می کنم به سمت غریبه و می پرسم : با من کاری داشتین ؟!
به سرپرست اشاره میکنه که بره .. در پشت سرش بسته میشه و من میمونم میون دو تا دوست .
رامتین یه قدم به سمتم میاد .. میل به فرار می کنم .. من آمادگیشو ندارم .. دلم ناهید رو میخواد .
غریبه تشر میزنه بهش و رامتین دوباره عقب میره ..
- بهش بگو ، همه ی چیزایی که از من خواستی بگم .
بهت زده زل می زنم بهش .. این چه کاریه که با من می کنه ؟!
سوال رو توی چشمام می خونه و جواب میده : من هرچی بهش میگم ، قبول نمی کنه .
سرم رو پایین میندازم . صداش توی گوشم می پیچه : من تنهاتون میذارم .
" نه " من همزمان میشه با " ممنونم " رامتین .. غریبه می مونه سر جاش .. لبخند لحظه ای گوشه ای از لبم رو پر می کنه .. این همون مردیه که ازم متنفره .. حالا به میل من توی اتاق میمونه .
رامتین قدمی که عقب رفته بود رو دوباره نزدیک میشه : رامش ، کیان میگه تو علاقه ای به من نداری . این درسته ؟!
سرفه میکنم تا صدام صاف شه .. کی این همه صمیمی شدیم ؟!
به یه لیوان آب احتیاج دارم . آخه این مرد چرا هیچی از زمان بندی و احساس آدما سرش نمیشه ؟!
سرم رو بالا می گیرم و سعی می کنم صدام از بغض ناهید نلرزه : من نمی خوام .. مکث میکنم ، مغزم دنبال کلماتی می گرده که گم شدن .. دلم نمی خواد شما توی این وضعیت یک طرفه باقی بمونین .
نگاه غریبه نرم میشه ، یه جوری میشه و سرش رو پایین میندازه .
رامتین یه قدم دیگه سمتم میاد : ولی من دلم میخواد توی این وضع بمونم ، حتی اگه یه طرفه باشه .
بیشتر از چند قدم باهام فاصله نداره و با هر جمله این فاصله رو کوتاه تر می کنه : بهم فرصت بده خودم رو نشونت بدم .
فاصله مون رو بیشتر می کنم : نه . موضوع اینه که من دنبال یه احساس خاصم و اون احساس خاص رو به شما ندارم .
دیگه نمی تونم جلوی اشکام رو بگیرم ، یاد ناهید نیش می زنه به سلول های بدنم .. کاش می شد عشقی این چنین رو تجربه کنه .
صدام به لرزش میفته : من میرم سر کارم .
با بستن در نفسم رو محکم فوت می کنم .. خپل توی زاویه ی دیدم ایستاده با یه پوزخند زشت ..
دلم می خواد شونه ای داشته باشم تا روش زار بزنم و نگران قلب بیمارش نباشم .. هیچ چیز جای درستی نیست توی این برهه از زندگیم .




با بیرون رفتن رامش ، رامتین اه بلندی میگه و با پا می کوبه به پایه ی مبل .. بی معطلی از دفتر بیرون میزنه .
به رد کمرنگ حضور رامش توی اتاق نگاه می کنم .. چشم می گیرم ولی انگار نگاهم میل به دیدن داره هنوز .
پشت میز میشینم چشمم به گلدون روی میز میفته .. برگهاش رو لمس میکنم .. مگه من نبودم که با ده تا واسطه این دختر رو نگه داشتم ؟! چم شده ..
اولین باری که دیدمش ، توی خونه اش روز فوت مادرش بود .. عین یه جوجه ی سرمازده توی خودش جمع شده بود و تمام اطرافش خاکستری بود براش .
کی از اون جوجه ی سرما زده تبدیل شده به یه زن ؟!
تقه ای به در می خوره و نیازی سر میکشه توی اتاق .. دوباره میشم همون کیانمهر سنگی ..
تنش رو کامل میکشه داخل و صداش رو بی دلیل پایین میاره : اون دوستتون رفت بیرون .
پوف میکنم .. تقصیر خودمه که کشوندمش توی محل کارم .. مگه دخالت همین مرد کبریت نکشید به دار و ندارم ؟!
دستی توی هوا تکون میدم : بعدا بهش رسیدگی می کنم . می تونی بری .
نمیره .. جلو میاد و صورت وضعیت کارخونه رو جلوم پهن میکنه .. بهش نگاه تیزی می کنم .. خدا می دونه اگه رامش نبود چه بلاهایی که سر من و کارخونه نمیاورد ..
***
هنوز پام پشت دستگاه جفت و جور نشده که رامتین از کنارم رد میشه .. پشت سرم لحظه ای مکث می کنه اما چیزی نمیگه و از سیلو بیرون میره ..
نفسم رو آزاد میکنم .. حس کسی رو دارم که رشته های زندگی اش توی هوا و جلوی چشم هاش می رقصند ..
چشم می دوزم به بافت پارچه .. دستگاه پود رو از میون تار رد میکنه و به پارچه میرسه ولی من توی به پود رسوندن رشته های زندگیم موندم ..
" مادرم همیشه می گفت ، زنیت به مشکل نداشتن نیست ، به حل کردن سیاستمدارانه ی مشکلاته "
زنیتم رو کجای این قصه گم کردم ؟! سیاستمرو کجای روزهام جا گذاشتم ؟!
چشم می بندم و قطره های اشک روی گونه هام راه می گیرن .. روزی نه چندان دور ، تنها مشکلم غریبه ای پر از حس کینه و نفرت بود .. کاش می شد به همون روز برگردم . کاش ناهید محتاج ذره ای نفس نبود ، کاش خپل راه و بیراه کنایه نمی زد ، کاش با مردی به اسم رامتین آشنا نمی شدم ..
یه نفس عمیق می کشم و اشک هام رو با پشت دست پاک می کنم .. فکر می کنم الان بدترین زمانه واسه اینکه بشکنم .. بدترین زمان واسه فروریختن ..
یکی از کارگرا کنارم میاد ، اشک هام رو که می بینه زیر گوشم پچ پچ می کنه : دلت گرفته ؟!
یه لبخند غمگین روی صورتم می شینه .. انگار بعد از اون ماجرای سفته ها خودم رو به خیلیا نشون دادم .. ازم دوری نمی کنن ، درباره ام پچ پچ نمی کنن .
دست روی شونه ام میذاره : کاش امروز یکم برامون می رقصیدی .. اشاره می کنه به جایی پشت سرش .. بچه ها ازت خواهش می کنن ..
این روزها ازم خواهش می کنن .. یاد ناهید میفتم که ساعت های استراحت از بازوم آویزون میشد و ازم می خواست برقصم .
بغضم رو پس می زنم و سرم رو به طرفین تکون میدم : رییس توبیخم میکنه .
لباش لبخند می زنه .. از اونهایی که چال روی گونه ها میفته .. چالی که از میون چروک های پیری صورتش هم نشون میده زنی زیبا بوده و هست .
تند و دستپاچه میگه : بذار به سرپرست بگم .
ازم دور میشه و تلاشم برای نگه داشتن و پشیمون کردنش بی نتیجه می مونه .
ذهنم میگه مادرت هم هر وقت خیلی غصه داشت می رقصید .
قلبم لب بر می چینه .. چرا عزیزهای زندگیم اینقدر زود تنهام میذارن ؟!
" مادرم یادم داده تا مشکلاتم رو برقصم "
پود فاصله میندازه بین تارها ، دستگاه تند و بی وقفه و بی حس پنبه رو به پارچه بدل میکنه و من سست و لخت و مردد زل زدم به چنگک هاش ..
شاید یه درد عمیق منو از این خواب سرد بیدار کنه .. شاید برم به ده سال بعد جایی که دوستایی جایگزین ناهید شدند ..
شاید برم به ده سال قبل و نذارم مادرم کارش رو توی یه کارخونه ی پارچه بافی شروع کنه ..
دستی که روی شونه ام میشینه ، از جا می پروندم .. همون پیرزنه با چال روی گونه های چروکیده اش ..
- از رییس اجازه گرفتیم . برامون می رقصی ؟!
بغض داره ذره ذره نفسم رو بند میاره .. قبل از قطع شدن کاملش ، سر تکون میدم براش ..
" باید مشکلاتم رو برقصم ، شاید این خواب سرد تموم شه .. شاید توی ده سال بعد زندگیم بیدار شم "
از پشت پنجره ی دفتر زل می زنم به رقصش .. سرپرست اومد و خواهش کرد ، نگاه پر از تمسخر نیازی رو دیدم و گذاشتم برقصه .
دایره ی سرها رو از نظر می گذرونم .. یه قدم جلو میذارم و چشم میدوزم به چشم هاشون ..
توی عمق چشم های هر آدمی میشه مشکلاتش رو دید زد ..
" هنر یه رقاص نفوذ به عمق چشم های بیننده است "
خم میشم به جلو ، خلخالم رو سفت میکنم و تکونی به حلقه های ریزش میدم .. مثل زنگ شروع یه ورزش پهلوانی ..
میون جمع می ایسته و به همه نگاه می کنه .. سرم کج میشه روی گردنم .. پر از ناز و نوازش میشه لحظه ای و بعد توی قالب کولی وار خودش فرو میره .. با ضربه های پاهاش ریتم میسازه .
سکوت میشه و من توی ذهنم اولین قربانی ام رو نشون می کنم ..
اولین قربانی این رقص نگاه هرز خپله .. اخم میشینه میون ابروهام .. تابی به کمرم میدم و نفسش رو می برم ..
اخم میکنه ، نه به تماشاگرانش .. لبخند آرامش چند لحظه بعد جایگزینش میشه ..
با هر حرکتم دایره ی سرها موج برمیداره ، خیز برمی داره ، ته نشین میشه ..
چشمام رو می بندم .. تابی به شونه هام میدم و موهام رو روی تیره ی پشتم رها می کنم .. نفس حبس شده ام رو همراه با بغض جاگیر شده توی گلوم فوت میکنم توی هوا ..
دومین قربانی ، نگاه ناخواسته ی رامتینه .. پشت می کنم بهش .. پنهان میشم ، نفس می گیرم و فریاد میشم توی صورتش ..
گاهی حرص سایه میندازه روی لبهاش و گاهی لباش رو به خنده باز می کنه ..
کف پام روی زمین ضرب می گیره .. یک ، دو .. یک ، دو ..
همراه با ضرب پاهام دامنم رو ذره ذره تا زانو بالا می کشم و دست به کمر می زنم ..
سومین قربانی غریبه است .. جلو میرم .. پیشونی به جناغ سینه اش می ذارم .. ناز می ریزم و نیاز درو می کنم .. دست می برم و اخم هاش رو باز میکنم .. اسیرش می کنم ، دور میشم ..
نفس توی سینه حبس می کنم .. لحظه ای چشماش رنگ عسل نابه و لحظه ای رنگ قهوه ای سوخته . لحظه ای آرامشه و لحظه ای طوفان به پا می کنه .
پیچ و تاب کمرم رو با لرزش نرم شونه هام و ضرب آروم پام هماهنگ می کنم .. چپ ، راست .. یک ، دو ..
چهارمین قربانی ، این بغض وحشی نشسته توی حنجره امه ..
دستهام رو باز می کنم .. می چرخم ، نفس می گیرم .. می چرخم .. باز میشه ، اشک میشه و روی گونه هام فرو می ریزه ..
قطره ی اشک که میون چرخیدن هاش روی گونه اش برق می زنه ، پرده توی دستم مشت میشه ..
روی زمین می شینم و رقص رو به آخر می برم .. خلخال پاهام ، موج دامنم ، همه با نشستنم آروم می گیرن ..
اشک هام رو از صورتم پاک می کنم .. دو دستم رو روی صورتم جا میذارم و لای دستهام لبخند می زنم .. من همون دختر کولی ام که یه زندگی روی دوششه .. کم نمیارم ، خورد نمیشم ، خودم رو نمی بازم .
نفسم رو حبس می کنم و وقتی صورت پر از آرامشش از میون دستهاش دیده میشه ، همراه با پایین انداختن پرده آزادش می کنم .
یکی از کارگرا جلو میاد و دستش رو برام دراز میکنه .. دختر جوونیه که چند دستگاه اون طرف تر از من می ایسته ..
لبخند میزنم و کف دستم رو توی دستاش می ذارم .
نیازی پوزخند به لب داره . حتی اخم سفت و سخت میون ابروهام هم از رو نمی برتش .
- رقص قشنگی داره . مگه نه ؟!
تمسخر کلامش رو می گیرم اما دل به دلش نمیدم تا به مقصودش برسه : کی این صورت وضعیت ها تموم میشه ؟!




در دفتر نشسته و مردی که خودش را معاون کارخانه معرفی کرده ، دورش می چرخد .
تملق و چاپلوسی در رفتارهایش موج می زند و مرد خسته و دلزده از این مجیزگویی ها ، سرش را به حساب و کتاب دفتر کارخانه گرم کرده است .
لبهایش را غنچه می کند .. ذهنش هنوز درگیر دختری است که میان بقیه ی کارگران ، رقصش را به تماشا نشسته بود .
چهره ی دختر به نظر آشنا می آمد .. به خصوص با آن دامن پرچین رنگارنگ و دستاری که به سر بسته بود ، چهره ای مشخص اما تار را در ذهن مرد روشن می کرد .
- اون دختر که می رقصید ، اسمش چیه ؟!
معاون دستپاچه ، من و منی می کند : اسمش رامشه آقا .
مرد " آهان " کشیده ای را زیر لب زمزمه می کند . تنها یک رامش را در دنیا می شناسد و آن تصویر تار ، واضح می شود .
مرد با همان لحن کشیده ادامه داد : کارش خیلی هم خوب نیست .
شانه بالا می اندازد و بی قید ادامه می دهد : آقا خیلی اصرار کردن که قبولش کنیم .
مکث می کند لحظه ای و بعد : کارش همه اش ضرره .
لبخند می زند و کشیده تر وحریص تر ادامه می دهد : نفعش توی همین ساعت های استراحت خودش رو نشون میده . می رقصه و بچه ها رو سرگرم می کنه . گاهی یه پولی هم ازشون می گیره .
با دیدن اخم های درهم رییس جدیدش ، تته پته می کند و برای جمع کردن موضوع می گوید : البته خیلی کم . هر چه قدر خودشون بدن .
مرد کمی عصبانی می شود. پدرش را سرزنش می کند که رشته ی کارها را به دست مرد احمقی مثل مرد روبرویش سپرده و این مرد هم از سر هوس ، دست و بال دخترکی جوان را برای چاپیدن جیب کارگران بیچاره باز گذاشته است .
با خودش فکر می کند اولین موضوعی که باید به آن رسیدگی کند ، تعیین تکلیف دختر کولی است .
***
خواب می بینم .. مادرم و ناهید با لباسای سفید و بلند کنار هم ایستادند . دورتر از اونها ، سمتی دیگه از یه دشت باز ، غریبه ایستاده .. چشم های مادرم و ناهید منتظره ، اما من به سمت غریبه قدم بر میدارم .
آغوشش رو برام باز کرده .. حس خوبی دارم از بودنش .. لبخند ناهید و مادرم هم تایید کارمه .
تنها چند قدم مونده تا توی آغوشش فروبرم که از پشت کشیده میشم ..
خپل و صورت برزخیش نگهم داشته از بافته ی موهام .. یک دفعه آسمون تیره میشه و من صدای ضجه های مادرم و ناهید رو می شنوم .
از خواب می پرم ..
حس می کنم این یه نشونه است . یه نشونه از طرف مادرم تا تکلیف خپل رو هر چه زودتر روشن کنم .
پشت در اتاقش ایستادم .. این پا و اون پا می کنم واسه وارد شدن .. سکوت کارخونه ، دست و دلم رو می لرزونه .
ذهنم میگه آخرش که چی .. نمیشه که از این قضیه بگذری . قلبم تاییدش میکنه .. باید دل به دریا بزنم .

دیدم که خپل بیرون رفته ، همراه با بقیه ی کارگرها و من به بهانه ی اضافه کار موندم ..
نفسم رو فوت می کنم . در می زنم با نوک انگشتام و تصمیم می گیرم وقتی وارد شدم چشم از گلدون مادرم برندارم .
در رو با احتیاط باز می کنم و داخل میشم . غریبه پشت به من ایستاده ..
دیدنش من و بی اختیار یاد ناهید میندازه .. دلم می گیره و لبام واسه گریه به هم فشرده میشه .
سرش رو بلند می کنه : کاری داشتی ؟!
لبم رو گاز می گیرم تا بغضم رو خفه کنم .. یه قدم جلو میرم و می گم : در مورد آقای نیازیه .
فقط نگاهم می کنه .. بدون هیچ کلامی ، بدون هیچ تغییری توی رنگ نگاهش .
یاد حرف ناهید میفتم " کلا اخلاق نداره "
آب دهنم رو قورت میدم و یه قدم دیگه جلو میرم .. چشم می دوزم به گلدون سبز مادرم .
- من میدونم که قضیه ی اون سفته ها در اصل کار آقای نیازی بود .
زیر لب زمزمه می کنه : می دونم .
سرم بلند میشه و دنبال چشماش می گرده .. می دونست و کاری نکرد ؟!
حرفهای ذهنم رو به زبون میارم ..
اخمش غلظت می گیره : نمی شد بدون مدرک ، بیفتم دنبالش که .. اون دختره هم هیچی نگفت .
لبم رو می جوم و فکر می کنم .. بعد از یه مکث طولانی میگم : باید براش یه نقشه بکشیم که اعتراف کنه .
چشماش رو ریز می کنه و محکم و قاطع میگه : لازم نیست . به کارات برس .
سرم رو تکون میدم به طرفین و مصر پا پیش میذارم : اگه من یه کاری کنم که اعتراف کنه ، می تونیم بگیریمش .
پوف می کنه : دوباره داری دردسر درست می کنی . برو سر کارت .
این بار تا جلوی میز میرم و کف هر دو دستم رو روش میذارم .. به جلو خم میشم : دردسر جدید نیست . کم کردن دردسر قدیمیه .
از جا بلند میشه .. مثل خودم می ایسته و خم میشه سمتم : گفتم نه . برو سر کارت .
صاف می ایستم : من این کارو می کنم .
به سمت در راه میفتم ، میون راه می ایستم و نیم تنه ام رو به سمتش می چرخونم : اون موقع باید یه تشکر حسابی بکنین ازم .
لباش باز میشه تا چیزی بگه ، اما من بیرون میرم و در رو می بندم .

درباره :
برچسب ها : رمان به رسم رقص کولی ها ,
بازدید : 1288 تاریخ : سه شنبه 12 فروردين 1393 زمان : 11:44 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان به رسم رقص کولی ها قسمت دوازدهم (آخر) رمان به رسم رقص کولی ها قسمت دوازدهم (آخر)
  • رمان به رسم رقص کولی ها قسمت یازدهم رمان به رسم رقص کولی ها قسمت یازدهم
  • رمان به رسم رقص کولی ها قسمت دهم رمان به رسم رقص کولی ها قسمت دهم
  • رمان به رسم رقص کولی ها قسمت نهم رمان به رسم رقص کولی ها قسمت نهم
  • رمان به رسم رقص کولی ها قسمت هشتم رمان به رسم رقص کولی ها قسمت هشتم
  • رمان به رسم رقص کولی ها قسمت هفتم رمان به رسم رقص کولی ها قسمت هفتم
  • رمان به رسم رقص کولی ها قسمت پنجم رمان به رسم رقص کولی ها قسمت پنجم
  • رمان به رسم رقص کولی ها قسمت چهارم رمان به رسم رقص کولی ها قسمت چهارم
  • رمان به رسم رقص کولی ها قسمت سوم رمان به رسم رقص کولی ها قسمت سوم
  • رمان به رسم رقص کولی ها قسمت دوم رمان به رسم رقص کولی ها قسمت دوم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 11
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,668
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 748
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,668
  • بازدید ماه : 2,668
  • بازدید سال : 2,668
  • بازدید کلی : 11,709,240
  • مطالب