close
مجتمع فنی تهران
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت هفتم
loading...

رمان فا

ناهید روی تخت بیمارستان ، نیمه نشسته .. با ذوق دستهاش رو به هم می کوبه و تقریبا داد می زنه : فهمیدم . برشی از سیب رو به دستش می دم و منتظر نگاهش…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1221 سه شنبه 12 فروردين 1393 : 11:46 نظرات ()

ناهید روی تخت بیمارستان ، نیمه نشسته .. با ذوق دستهاش رو به هم می کوبه و تقریبا داد می زنه : فهمیدم .
برشی از سیب رو به دستش می دم و منتظر نگاهش می کنم .
با دهن پر میگه : به بهانه ی اضافه کاری ، برو سمتش بعد ازش بپرس ..
پوف می کنم .. بی توجه به حالتم ادامه می ده : به رییس هم بگو همون دور و بر باشه که بشنوه . بعد دستگیرش می کنن دیگه .
قاچ دیگری از سیب رو به دستش میدم : بهت میگم مخالفه . کلا نمی خواد کاری بکنه . باید یه نقشه ی تنهایی بکشیم .............................................................

سرش رو می خارونه و با صدای زیاد سیبش رو می جوه .. مور مورم میشه یک کمی ولی به روی خودم نمیارم .
- باید اعتمادش رو جلب کنی .
- چطوری ؟!
دوباره سرش رو می خارونه .. کمی فکر می کنه و جواب میده : طرح دوستی بریز باهاش .. بهش نقشه ی دزدی بده و با خودت همراهش کن .
لبم رو به یه طرف جمع می کنم و غر می زنم : زرنگ تر از این حرفاست که با پا پیش گذاشتن یه دفعه ام شک نکنه .
- خوب باید یک کم به دلش راه بیای دیگه .
گوشهام سوت می کشن .. راه اومدن به دل خپل ، کارهای بزرگی رو می طلبه .. کارایی که از شخصیتم به دوره .
پر از خشم چشم می دوزم به ناهید .. به شونه ام می زنه : منظورم از اون لحاظ نبود دیوونه .
- میشه بفرمایین از کدوم لحاظ بود ؟!
نچ می کنه : اگه قراره یه هم دست برای چاپیدن جیب کیان پیدا کنه ، باید نشون بدی که این کاره ای .
به فکر فرو میرم .. سخت تر از اونیه که توی ذهن ناهید به هم بافته شده .. لبم رو توی دهن جمع می کنم .
هر دو سکوت می کنیم : اه .. اگه این غریبه ی بدجنس قبول می کرد همراهی م کنه .
لبخند خبیثی روی لبهای ناهید نقش می بنده : اون همکاری نکرده ، تو باهاش همکاری کن .
چشمک می زنه و من قهقهه می زنم . یه استفاده ی دو طرفه از غریبه و خپل برای رسیدن به مقصود .
قلبم در گوشی می کنه : عذاب وجدان نگیری حالا ..
مغزم میگه : فکر کن که اون سنگ یکپارچه محلت بده ..
به صورت ملیح و آروم ناهید نگاه می کنم .. لبخندم کم کم جمع میشه .. نور روی صورتش افتاده و صورتش رو ملیح و آروم کرده .. بغض خار میشه توی گلوم ..
دوباره با شونه ای افتاده راهیی خونه میشم .. این روزها مطرب و باربد عجیب هوامو دارن .. انگار می دونن به زودی طوفانی میشم .
کنارشون میشینم .مطرب برام از جدایی و درد می خونه .. پا به پاش آروم اشک می ریزم .. واسه اون تیکه از وجودم که کم شده ، خالی شده و من با فکر و خیال جاش رو پر می کنم ..
می دونم که اگه یه نفر توی دنیا باشه که دردش از من بیشتره ، مطربه .. اون عشقش رو از دست داد .
سرم رو به شونه ی مطرب تکیه میدم .. سرپنجه های مطرب روی تار آروم می گیره .
- حالش بهتره ؟!
شونه بالا میندازم .. نمی دونم .
- باید قوی باشی بابا .
با بغض جواب میدم : هستم ، فقط ..
مکث می کنم .. سرش رو به طرفم می چرخونه و منتظر نگاهم میکنه ..
- فقط هوامو داشته باش مطرب .. خسته ام .
روی سرم بوسه ای میذاره و آروم زمزمه می کنه : مثل کوه پشتتم .
دوباره سر پنجه هاش روی تار میشینه و من گوش میدم به نوای حزن انگیزش .. باربد هم شونه به شونه ی من گوش می سپره .
***
دامنم رو مرتب می کنم .. نفس می گیرم و پا پیش میذارم .. پوزخند گوشه ی لب خپل روی اعصابمه ، اما نقشه های توی ذهنم اونقدر قوی و پر و پیمون هست که به پوزخندش وقعی نذارم .
جلوی میز که می رسم ، زیر لب و آروم سلام می کنم .. تعجب اون قدر توی صورتش هست که پوزخندش رو کمرنگ کنه ..
بدون هیچ حرف دیگه ای میرم سراغ دستگاه .. حالا اونی که می تونه پوزخند بزنه منم .. اولین قد رو واسه جلب اعتمادش برداشتم .
یک ساعتی که می گذره ، از کنارم رد میشه .. داره سرکشی می کنه ولی از هر فرصت کوچیکی باید استفاده کنم .. پارچه رو یک کم بالا می گیرم و صداش می زنم ..
- آقای نیازی ، به نظرتون خوب شده ؟!
لبخند ملیح گوشه ی لبم ، کارش رو می کنه . ردیف پیچ در پیچ دندوناش رو نشونم میده ، مور مورم میشه ، ولی نمی ذارم صورتم تغییری کنه .
جلو میاد و آروم پچ پچ می کنه : انگار عاقل شدی ؟!
چشمکی ریزی حواله ی چشمهاش می کنم و جواب میدم : دیدم بودن با شما نفعش بیشتره .
خون می دوه زیر پوستش و ذوق زده میشه .. به دور و بر نگاهی میندازه و دوباره نگاه مشتاقش توی چشمام می شینه .
بدون حرفی دور میشه .. گام دوم هم موفقیت آمیز بود .
ذهنم میگه برای امروز بسشه .. این ذوق زدگی باید توی قلبش ته نشین شه .
دوباره باید چند ساعت اضافه کاری کنم و به یه عالمه انرژی نیاز دارم .
***
وقتی همه ی کارخونه توی تاریکی فرو میره ، توی دنیای خودم غرق میشم . زیر لب زمزمه وار ترانه ای رو می خونم و میذارم صدای ماشین ، ریتم ساده و پر قدرت این ترانه باشه .
عشقم رو با تو دیگه قسمت نمی کنم من به اون دل سیاهت عادت نمی کنم من

نخ گیر می کنه ، آزادش می کنم با چنگک ظریفی که توی دستمه و ادامه میدم ..
تو آب چشمه شستم عشق قدیمیم روگرفتم از تو بردم قلب صمیمیم رو

میون تلق و پلق ماشین ، صدای پا می شنوم ، کمر راست می کنم و به دور و برم نگاه می کنم .. کسی رو نمی بینم و همین ترس توی دلم مینشونه . بلندتر می خونم ..
عاشق شدم دوباره دردمو کردم چاره
بود و نبودت انگار فرقی برام نداره

همزمان با خوندن ، به دور و بر نگاه می کنم ، تاریکی نمی ذاره چیزی ببینم و صدای پا دیگه قطع شده .
بر می گردم و سینه به سینه ی مردی میشم .. چنگک از میون دسام سر می خوره و خودم از ترس یه قدم عقب میذارم .
سرم رو اونقدر بالا میارم تا نگاهم با نگاه غریبه تلاقی کنه .. اخم داره و من بی اختیار لبخند می زنم .
صدای قدم ها رو دوباره میشنوم که ازم دور میشن .


لبخند روی صورتش یه جور آرامش به وجودم تزریق می کنه .. نفسم حبس میشه و چشم می گیرم ازش .
خم میشم تا چنگک رو بردارم ، همزمان با من دست می بره سمتش و تا انگشتام ، سرانگشتاش رو لمس می کنه ، خجل دستش جمع میشه توی سینه اش .
چنگک رو بر می دارم و قد صاف می کنم .. همه ی ریه ام رو فوت می کنم .
یه دفعه یادم میاد واسه چی اومدم سراغش ، چشمام ریز میشه ناخودآگاه : تو که نقشه ای تو سرت نیست ؟!
چشماش کمی درشت میشه و صاف و یک دست نگاهم می کنه .
لب به دندون می گیره .. دست آزادم مشت میشه کنارم .
- نقشه ی چی ؟!
نفس می گیرم برای چندمین بار .. چه قدر سخت شده آروم موندن کنارش : دیدمت که اون پسره دورت می پلکید .
سرش رو بالا نمیاره و شقیقه های من نبض می زنه .. فراموشم میشه همه چی ..
دست جلو می برم و چنگ می زنم به بازوش . بهت زده به سر انگشتام نگاه می کنه .
جلو می کشمش تا فاصله مون قد یه نفس شه . توی صورتش می غرم : نکنه کاری که ازش منعت کردم ، بکنی رامش .
دوباره لباش رو به دندون می گیره و چشمای من مات میشه .
آب دهنم رو قورت میدم و مصرانه تلاش می کنم ، اخمام از هم باز نشه .
صدای ظریفش که توی گوشم می شینه ، انگار آب سردی میشه روی تیره ی پشتم .
- من نمی خوام کاری کنم ولی ..
نگاهم می کنه .. جلوتر می کشمش .. سینه به سینه .. سر پنجه هاش روی عضله های سینه ام تکیه می گیره و خودش سرخ میشه . حس می کنم گوشام داغه .
نمی دونم چی توی نگاهم می بینه .. با من و من ادامه میده : ولی شاید همه چی خودش درست شه .
قبل از هر عکس العملی ، بازوش رو از میون انگشتام بیرون می کشه و تند می گه : من دیگه باید برم .
با رفتنش ، دست لای موهام می برم و می کشمشون . این حالم رو دوست ندارم . این حالی که انگار خودم نیستم جلوی این دختر .
به ماشین بافتش تکیه میدم و سعی می کنم نفسی رو که جا مونده سر جاش بیارم .
صبح دیدمش که نگاهش با همیشه فرق داشت ، دیدم که نیازی کنار گوشش پچ پچ کرد .. اینا یعنی زنگ خطر .. ولی چرا این دل لامصب اینجوری بهش اعتماد کرده ؟!
چرا دیدنش ، میشه دود شدن همه ی فکر و خیالای بد ؟!
دستم رو روی قلبم میذارم و فشارش میدم .. پمپاژ سریع خون از قلبم رو زیر انگشتام حس می کنم .
کلافه سرم رو لای دستهام میگیرم ، نمی دونم چه خبره .. فقط می دونم که همه ی چیزایی که تو این سالها واسه خودم ساخته بودم ، داره آوار میشه روی سرم .



ناهید عصبی داد می زنه : چرا این کار رو کردی ؟
شونه بالا میندازم : خودش گفت کاری نکنم ، اگه می رفتم قضیه رو بهش میگفتم همه ی نقشه هامو خراب می کرد .
نچ می کنه : حالا می خوای چه طوری یه روز خونه نشینش کنی ؟
لبخند خبیث می زنم : با رییس هماهنگ کردم . قرار شد یه وقتی بهش بگه که سر بزنگاه برسه و خپل رو بگیره .
ناهید نگران نگاهم میکنه : خطرناکه رامش .. اگه بلایی سرت بیاره چی ؟
خودم پر از تردیدم ، اما پشت یه لبخند پنهانش می کنم و جواب میدم : طوری نمیشه .. می خوایم دزدی کنیم دیگه .
چشمک می زنم به چشمای مضطرب ناهید . اما پیداست که نتونستم آرومش کنم .
پس فردا روز سختیه .. قراره شر یه مزاحم همیشگی رو از سرم باز کنم و این اصلا واسم آسون نیست ..
یه گوشه ی ذهنم داره لجوجانه به جمله ی خپل فکر می کنه " توجه رییس بهت جلب شده "
قلبم پر از استرسه و نمی دونم چه اتفاقی میفته . امروز رو یه بار دیگه توی ذهنم مرور میکنم :
" چشمک پنهونی خپل نشون میده موفق شدم .. یه موفقیت زود هنگام .
نزدیکم میاد و زیر گوشم پچ پچ می کنه : ساعت استراحتت بیا پشت سیلو .
دور میشه و من زمان رو تا ساعت مقرر این پا و اون پا می کنم .
وقتش که میشه ، گردن کشون میرم تا پشت سیلو .. یه عالمه کارتن روی هم انبار شده گوشه ی دیوار و یه جای مخفی از دید ، پشت خودش درست کرده .
جلوتر میرم و با شنیدن صدای پام ، خپل سرک میکشه .
نفسم رو فوت می کنم ، توی ذهنم به خدا پناه می برم و جلو میرم .
خپل از اون لبخندهای کریه اش می زنه .
- اومدی ، بیا تا نقشه امو برات بگم .
- چه نقشه ای ؟
- دیدم که توجه رییس بهت جلب شده ..
صدای گامب محکم قلبم رو توی گوشم می شنوم .
ادامه میده : میخوام سفته ها رو دوباره از توی کمدش بردارم . نقش تو اینه که حواسش رو پرت خودت کنی .
یه قدم دیگه جلو میذارم و می پرسم : آخه چه جوری ؟
- تو که تا عصر میمونی ، بکشش بیرون و سرش رو گرم کن .
آب دهنم رو قورت میدم ..
- نه . من یه نقشه ی بهتر دارم .
چشماش برق میزنه .. ادامه میدم : من یه روز خونه نشینش می کنم تا تو کارت رو انجام بدی . خوبه ؟
چشماش رو ریز میکنه و می پرسه : چطوری میخوای این کارو بکنی ؟
نفسم رو فوت می کنم و مردد میگم : اونو بسپر به من ."




واسه انرژی گرفتن قبل از روز سختی که در پیش دارم سراغ ناهید میرم .
مطرب از خودش و باربد خیالم رو جمع کرده و آزادم گذاشته تا هرجور میخوام این روزها رو سپری کنم ..
با نگهبان چونه می زنم سر یه ملاقات خارج از ساعت .. پاش و توی یه کفش کرده که نمیذاره و من هی آویزونش میشم .
برادر ناهید رو می بینم که با سری افتاده به سمتم میاد . ذوق می کنم و دستم رو بالا پایین می کنم . می بینه منو ، اما نگاهش غمگین تر میشه . خشک میشم سر جام . دستم توی هوا مونده و بغض داره توی گلوم بالا میاد .
از نگهبان رد میشه و کنارم می ایسته . سرش پایینه . دل می زنم ..
- حالش چطوره ؟!
صدام از عمق یه چاه بیرون میاد .. چاهی که بغضم سدش کرده .
- اصلا خوب نیست .
افتاده تر میشم ، غمگین تر میشم و می شکنم .
- میشه دیدش ؟!
با سر جواب مثبت میده ، اما لباش اضافه می کنه : خیلی کوتاه .
نگهبان انگار متاثر شده ، این بار مانع داخل شدنم نمیشه ..
حس می کنم ، نفسم همراه با یه تیکه از جگرم بالا میاد .. داخل بخش میشم .
از پشت پنجره ی مستطیل شکل اتاق به ناهید زل می زنم که آروم روی تخت خوابیده .. اون قدر آروم که به مریض بودنش شک می کنم .
مادرش با دیدنم ، زیر لب دعا می خونه و برای سلامتیم بهم فوت می کنه .. اشک گوشه ی چشمش رو با لبه ی چارقدش پاک می کنه و دور میشه .
صدای گریه های مادرش موقع رفتن ، روی اعصابم خط می کشه . به ناهیدی فکر می کنم که با کلی آرزو داره آخرین دیداراشو با دوستاش شریک میشه .
سر به زیر وارد اتاق میشم .. غرق خوابه .. چشماش که باز میشه ، لبخند می زنم به صورتش ..
به پنجره خیره میشه .. بدون لبخند و آروم میگه : می دونی چی باعث شد جلبت بشم ؟!
شب چو در بستم و مست از مینابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

منتظر نگاهش میکنم .. چشم بهم میدوزه و جواب میده : اولش آرامش رفتارات بود . یه جور اطمینان از خودت داشتی انگار .
لبخند می زنم . ادامه میده : بعدش که باهات حرف زدم ، دیدم چه قدر دیدت نسبت به زندگی خوبه .
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

لبخند دندون نمایی می زنه : آخرش هم که با اون نمایش رقصت کلا دل و دین بردی .
با صدا می خندیم .
- توی اون کارخونه ، تنها کسی که منو می دید ، تو بودی .
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

دستم رو روی دستش می ذارم و ادامه میدم : و نمی دونی چه قدر این کارت برام با ارزشه .
با نوازش دستم جوابم رو میده . دوباره سرش رو به سمت پنجره می گردونه و لباش تکون می خوره : خیلی زوده واسه اینکه بمیرم رامش .
بغض بالا میاد و پشت چشمام لونه می کنه .
- دلم می خواست یه زندگی واسه خودم بسازم ، شوهر و بچه هایی که به دامنم بچسبن و مامان صدام کنن .
غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

نفس می کشم ، اما انگار هوایی وجود نداره .
- دلم می خواست عشق رو مزه کنم رامش .. دوست داشتن رو .. دوست داشته شدن رو .
اشکها راه می گیرن روی گونه هام . دستش رو فشار میدم و با صدایی که می لرزه می گم : پس بجنگ ، بجنگ و از این بیمارستان بیا بیرون .
تلخ خنده ای می کنم : منم واسه هدیه ، آقاتون رو میارم برات .
می خنده اما سرفه ها امونش نمیدن .. چند دقیقه طول میکشه تا نفسش جا بیاد .
- آقامون رو سر خاکم بیار ، رامش .
دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر
بر سر آتش جور تو کبابش کردم

گریه می کنم . می زنم به شونه اش و غر می زنم : این چه طرز حرف زدنه ؟!
دستم رو می گیره و آروم زمزمه می کنه : اگه یه روزی فرصتی پیش اومد ، بهش بگو که من واسش دلم لرزید ، ولی فرصت نکردم احساسم رو به بار بنشونم .
سرم رو تند تند بالا پایین می کنم و با پشت دست رد اشکام رو می گیرم .
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم

وقتی راه خروج رو در پیش می گیرم ، قلبم از هر وقت دیگه ای سنگین تره . من دارم یه دوست عزیز رو به دست خدا می سپارم .
یاد آرزوهای ناهید ، چراغ غریبه رو توی ذهنم روشن می کنه . شروع می کنم به دویدن . اگه این آخرین شب هم باشه ، هنوز فرصت برآورده کردن یه آرزو رو دارم .




مشت به در می کوبم ... اشکام میون بارون گم میشن و ضربه هام به در بزرگ و آهنی باغ میون صدای رعد و برق خفه میشه ... نفسام بالا نمیان ... تو این بارون که از زمین و آسمون میباره ... کی میاد دم در تا به صدای ضربه های یه دختر کولی جواب بده ...
گریه هام اوج میگیره و ضربه هام کم جون تر میشن ... پیشونیم رو روی در میذارم و گریه میکنم ... بارون تمام تنم رو خیس کرده ...
صدای پا می شنوم ... داد می زنم از ته قلبم ... باز کنین ، باز کنین .
زندگی به ضربه هام تزریق میشه و محکم و بی وقفه به در می کوبم .
در روی یه لنگه می چرخه .
خدمتکار سرش رو از لای در بیرون می کنه .... یه تیکه پلاستیک روی سرش کشیده ...
جلوتر میام تا صورتم رو ببینه و بشناسه .
نفس هام تیکه تیکه است ... زیر لب سلام می کنم ....
بالاخره میشناسه ... آخه چندتا دختر کولی توی زندگیش دیده که نشناسه ؟!
کنار میره تا وارد شم ... بی توجه به اون می دوم تا خود ساختمان ... به محض این که وارد میشم ، سر خدمتکار جلوم سبز میشه ...
می ایستم و این پا و اون پا می کنم ...نمی فهمه عجله دارم ؟!
عینکش رو از روی چشم برمی داره و به دندون می گیره ... صدام درمیاد دیگه : باید آقا رو ببینم .
نگاهش از روی لباسای خیسم بلند میشه و روی چشمام میشینه : با این سر و وضع امکان نداره .
شوخی میکنه ... جلوتر میرم تا کنارش بزنم اما دو تا خدمتکار دیگه هم کنارش سبز میشن ...
بغضم رو به زور فرو میدم ... لبهای خیسم رو با زبون لمس میکنم و آروم میگم : موضوع خیلی مهمیه . باید ببینمشون .
از این که آرومم ، آرامش میگیره .. نفسش عمیق از ریه هاش بیرون میاد و لب میزنه : فردا تشریف بیارین .
چشمام رو میبندم ... میخوام داد بزنم ، می دونم که بی فایده است . همین آرامش باید کارساز شه ..
- التماستون می کنم ... من گدا نیستم که ... ایشون منو میشناسن .
نهایت تلاشم رو برای پایین نگه داشتن صدام به کار میبرم ... زن یک کلامیه ... اولش که گفته نه ، تا آخرش روی نه باقی میمونه .
میشکنم ... این همه راه رو تا اینجا اومدم و حالا بدون دیدن ارباب با سر افکنده باید برگردم پیش ناهید ...
اگه امشب بمیره باید چه خاکی به سرم بریزم ؟! ... من قول دادم واسه برآورده کردن آرزوهاش بجنگم ..
- این جا چه خبره ؟!
هیچ وقت ، به ذهنم هم خطور نمی کرد که شنیدن صداش این همه آرومم کنه .
جلو میرم تا از سد زن خدمتکار بگذرم و به کیانمهر برسم ، کنار نمیره ... قد علم میکنه ...
غم چشمام رو تقدیم چشماش می کنم و آروم تر از هر وقت دیگه ای ارباب رو صدا می زنم .
- برو کنار ، مه لقا .
بر می گرده و تا کمر خم میشه ... کنار میره و حالا اربابم , عشق نافرجام تنها دوست من ، جلوم ایستاده .
دستاش رو توی جیبش فرو کرده و اخماش مثل همیشه گره کرده است .
صدام کجاست ؟
نفس عمیق می کشم .. به یکی و دو تا که نه ... اما با سومین نفس حس می کنم میتونم حرف بزنم .
لبام رو از هم باز می کنم ... به چشماش خیره میشم و آروم مینالم : ناهید .
دوست دارم از حال برم ، دوست دارم برم توی یه عالم دیگه و بعد از همه ی این ماجراها برگردم .
نگاهش می پرسه .. اخماش میگه جون بکن و بگو .
با نگاه کردن به چشماش راهی از پیش نمی برم .
آب دهنم رو محکم و پر صدا قورت میدم .
سرم رو پایین میندازم : ناهید ، همون دوستم که ... خوب ...
نفس می گیرم . چه مرگمه خدا ؟
بغض تا لبه ی زبان کوچکم رو پر کرده ، چه قدر هوا کمه توی این قصر ...
- خیلی وقته که عاشق شماست .
صدای پوزخند خدمتکارا توی گوشم می پیچه ... دستام رو روی گوشم میذارم و فشارش میدم ... بغض ، ذره ذره با اشکام پایین می ریزه .
- داره می میره ...
سرم بی اختیار بلند میشه ، چشمام دنبال چشماش می گرده و روشون ثابت میشه : آخرین آرزوی زندگیش هستین .
رنگ خواهش نگاهم ، رنگ میگیره و دستام جفت شده به هم بالا میان : میشه که ... ؟!
سرش رو پایین میندازه .. امید توی دلم می میره و حسرت جاش رو پر می کنه .
به خدمتکار اشاره ای می کنه و آروم میگه : صبر کن تا راننده بیاد .
سرم رو یک دفعه بالا میارم . گردنم جیغ می کشه از درد ، اما من میل عجیبی به بغل کردن غریبه ی روبروم دارم .
خودش پشت رل میشینه .. تا خود بیمارستان ذره ذره گریه می کنم ... هوا رو به تاریکیه .




رامش رو با شونه های لرزون پشت در جا میذارم و داخل میرم .
به دختری که روی تخت و توی چادر اکسیژن خوابیده نگاه می کنم .
نمیدونم باید چی کار کنم .. گریه های رامش دلم رو نرم کرد و راه افتادم اما به این جاش فکر نکرده بودم .
چشمهای دختر که باز میشه ، یکه می خورم .
جلوتر میرم و می شناسمش .. توی صورت لاغر و رنگ پریده اش ، هنوز دو تا گوی درخشان هست .. درست مثل روز اولی که دیدمش .
اون هم جا می خوره .. سعی می کنه بلند شه .. چادر رو کنار می زنم و با دستی که روی شونه هاش میذارم دوباره درازش می کنم روی تخت .
این پا و اون پا می کنم . خودم رو لعنت می کنم که بی فکر اومدم تو .
- رامش آوردتون ؟!
مرددم واسه جواب دادن . اما سکوتم رو می فهمه .
- می دونستم . همیشه همین قدر خوش قلب و مهربونه .
به پنجره ی مستطیلی اتاق نگاه می کنم و چشمای گریون رامش رو می بینم .
نگاهی به ناهید میندازم و آروم زمزمه می کنم : همون اندازه که خوبه ، دوستهای خوبی هم دور خودش جمع می کنه .
می خنده ، کوتاه .. سرفه امونش نمیده .. نفس های عمیق می کشه تا ریه های مریضش اکسیژن کافی جذب کنن .
آروم که میشه جواب میده : دوستی نداره .. فقط من بودم .
نگاهم می کنه و آروم تر میگه : میشه به شما بسپرمش ؟
سرم نبض می زنه .. تکلیفم با دلم معلوم نیست .
به جاش جواب میدم : متاسفم که اون جوری که می خواستی با هم ملاقات نکردیم .
عادت ندارم دروغ بگم و به دل خوشی های الکی هم اعتقادی ندارم .. همین پیدا کردن کلمات رو سخت کرده .
لبام رو به هم میمالم و آروم ادامه میدم : اگه فرصتش پیش می اومد و ..
دست روی دستم میذاره و ساکتم می کنه ..
- میشه مراقب رامش باشین ؟!
- شاید اون نخواد که من مراقبش باشم .
لبخند می زنه : می دونم که به نظر لجباز میاد ولی دلش از طلاست .
- دلم ... شورش رو ... می زنه .. مراقبش باشین .
سرفه هاش عمیق تر میشن .. رد خون رو که از لای انگشتاش می بینم ، بیرون می دوم و دکتر رو خبر می کنم .
رامش تکیه به دیوار داده .. بهت زده است و همین اشکاش رو خشک کرده .. دکتر هنوز بالای سر ناهیده .
کنارش می رم .. شونه هاش رو توی بغل می گیره و می لرزه .
کتم رو در میارم تا روی شونه هاش بندازم .. نگاهم میکنه و چونه اش می لرزه .
- می میره ؟!
- نمی دونم .
روبروش ایستادم .. سرش کم کم خم میشه تا به سینه ام برسه .. تپش قلبم رو می شنوم و همراهش صدای اون که میگه : تنها میشم .
قطره های اشکش رو نمی بینم اما غلتیدنشون رو روی گونه هاش حس می کنم .
دستم رو تا پشت سرش می برم ، انگشتام باز و بسته میشه .. تردید دارم .
لباسم که از اشکاش تر میشه ، تردید رو کنار می زنم و دست لای موهاش می برم .. سرش رو کمی بالا میارم و خم میشم توی صورتش تا صدام رو بشنوه .
این همه نزدیکی دوباره داغم می کنه و قطره اشک بازیگوش روی صورتش قلبم رو مشت میکنه .
- تنها نمیمونی .
با دست آزادم قطره اشک روی گونه هاش رو می گیرم و سرش رو روی سینه ام بر می گردونم .
یه صدای محو ته قلبم میگه طاقت دور موندن از این دخترک ناز رو ندارم .
دکتر بیرون میاد و شروع به صحبت با خانواده ی ناهید می کنه .. نگاهم به رامشه . نمی خوام حرفاش رو بشنوه و از این غمگین تر شه .
هق هق مادر ناهید اوج می گیره وبرادرش اونو به سمت صندلی ها هدایت می کنه .
آروم شونه های رامش رو فشار میدم و هدایتش می کنم سمت اتاق .. پا به پام میاد .
با دیدن ناهید پا سست می کنه .. دل به دلش میدم و آروم تر قدم برمیدارم .
بغضش رو قورت میده و جلو میره .. بدون من .
خم میشه روی صورت ناهید و صداش می زنه .. قطره ی اشکش روی دست ناهید می چکه . لبم رو گاز می گیرم .
کی اینجوری اسیر شدم که اشکاش حالمو عوض کنه ؟!
جلو میرم .. زمزمه ی آرومش رو می شنوم : ببین کی اومده .. غریبه است .
بهم میگه غریبه .. براش یه غریبه ام و دارم این جوری از پا میفتم ؟!
لبش رو محکم به دندون می گیره و سمت دیگه ی تخت می ایستم .
ملتمس نگاهم می کنه .. انگار ازم توقع یه معجزه داره تا ناهید از این بی هوشی خارج شه و ناهید روز اولش شه .
خم میشم و پیشونی ناهید رو می بوسم .
بی صدا با رامش از اتاق بیرون میام و فکر می کنم به میل بی نهایتم برای بوسیدن رامش .
توی ماشین می نشونمش .. نفسای آروم و منقطع می کشه و لباش می لرزه .
پشت رل می شینم .. به شیشه زل زده و به صندلی تکیه داده .
کت رو روی شونه هاش مرتب می کنم و راه می افتم .
نمی دونم چی بگم .. حتی نمی دونم که باید حرفی بزنم یا نه .
ولی از سکوت رامش ترسیدم . عادت به سکوت غمگینش ندارم انگار .
جلوی در که پیاده اش می کنم و آروم میگم : فردا نرو کارخونه .
سرش رو خم میکنه و به نوک پاش زل می زنه : نمی تونم .
میره داخل و در رو می بنده .



کارگرا در حال خروجن .. خودم رو مشغول نشون میدم .
قلبم توی دهنم نبض میزنه و من لرزون جلوی ماشین ایستادم .
سرکارگر کنارم می ایسته و میگه : رییس در مورد اضافه کارت چیزی به من نگفته ها ..
از اون لبخندهای نیم بندی می زنم که پشتش یه دنیا حرفه .
- من فردا خودم بهشون میگم .
شونه بالا میندازه و میره .. نگاه خپل رو روی خودم می بینم .
نفس عمیق می کشم و با پام ضرب می گیرم روی زمین ، شاید که ذهنم کمی آرامش بگیره و جلوی خرابکاری هام رو بگیره .
امروز رو توی مستی گذروندم .. تلو تلو خوردم و سعی کردم روی پاهام وایستم .
نیومده بود سر کار ... دیشب مردی که واسم یه غریبه بود توی آغوشش پناهم داد تا اشکام رو ببارم ، بدون نگرانی از یه حمله ی قلبی .. یه آغوش مطمئن .
با صدای بسته شدن در سیلو از جا می پرم .. وقتش شده و دلم مثل سیر و سرکه می جوشه .
خپل نزدیک میاد و میگه : خوب ، خانوم خانوما چطورن ؟
فقط نگاهش می کنم ..
دو تا انگشت هر دو دستش رو بند لبه ی کمربندش میکنه .. شکمش رو جلو میده .. باد میندازه توی گلوش و می غره : واسه اون کثافت تر از خودت که خوب زبون می ریزی .
چشمام تا آخرین حد ممکن باز میشه .
ادامه میده : ها ، چیه ؟ فکر نمی کردی دستت رو بخونم ؟
آب دهنم رو قورت میدم .. گوشام زنگ می زنن .
- اگه اون روز ، اتفاقی حرفاتو نمی شنیدم که حسابی توی دامت میفتادم .
قاه قاه می خنده و یه قطره از تیره ی پشتم لیز می خوره به پایین .
- ولی دستت رو شد شیطون کوچولو . فکر می کردم می فهمی و تن به این کار نمیدی ولی ..
شونه بالا میندازه و میگه : قسمتت بود دیگه .
دوست دارم دو دستی بکوبم توی سرم ، چطور به این همه عجله اش شک نکردم ؟! چه جوری توی دام احمقی مثل خپل افتادم .
به دور و برم نگاهی میندازم و قدم به قدم عقب میرم .
دستش که به سگک کمربندش میره ، بند دلم پاره میشه و شروع می کنم به دویدن .. دور ماشین ها می گردم اما اون آرومه .. مثل صیادی که می دونه صیدش هیچ راه فراری نداره .
***
با رامتین بابا رو می برم دکتر .. به خونه که می رسیم ، میرم سمت اتاقم که یه دفعه صدام می زنه .
بر می گردم جلوش .. یک کم نگاهم می کنه و آروم میگه : برو کارخونه .
اخمام توی هم میره و به ساعت نگاه می کنم .. رامتین هم کنجکاو یه قدم جلو میذاره و به دهن بابا زل می زنه .
ادامه میده : رامش واسه گرفتن نیازی نقشه کشیده . الان در حال دزدی توی کارخونه است . برو تا با مدرک بگیریش .
سرم سوت می کشه . بهش گفتم که نره .. می دوم سمت بیرون .. ماشین هنوز وارد پارکینگ حیاط نشده . سوار میشم و پشت رل می شینم .
رامتین هم توی ماشین کنارمه .. پام رو روی پدال گاز فشار میدم .
سرسام آور از بین ماشینا ویراژ میدم .. توی ذهنم فقط یه چیز می چرخه .. اگه بلایی سرش بیاد چی ؟!
اون نیازی عوضی رو به خاک سیاه مینشونم اگه یه مو از سر دختر کولیم کم بشه .



از دویدن دور کارخونه به هیچ جا نمی رسم .. نفسم بند رفته .

صداش رو میشنوم که داد می زنه : بهت گفتم تو دستی ملخک .
قهقهه می زنه .. به دور و برم نگاهی میندازم .. توی دیدم نیست ولی صدای نزدیک شدنش رو می شنوم .
دنبال یه وسیله ی دفاعی ام .. دورم رو نگاه می کنم اما چیزی نمی بینم .
موهام از پشت سر اسیر میشه و سرم به عقب کشیده میشه .
هر دو دستم رو روی دستش می ذارم تا از فشار روی موهام کم کنم .
قلبم و مغزم همزمان داد می زنن یه احمقم .
چند ثانیه بعد موهام ول میشه ولی قبل از اینکه فرصت کنم از زیر دستش فرار کنم ، دستش رو به یقه ام می ندازه و می کشه .
پارچه ی لباسم ، زیر فشار دستاش تاب نمیاره و تا کمر پاره میشه .
هر دو دستم رو روی لباسم میذارم تا از تنم نیفته .. نفس نفس می زنم و اون جلوم میاد و خبیث نگاهم می کنه .
دست می بره پشت سرم و دوباره موهامو توی چنگش می گیره .. بلندم می کنه از روی زمین .
دست آزادش سمت آستینم میره و اون رو هم جر میده .
با دستام به سینه اش ضربه می زنم ، ولی تکون نمی خوره .
خودم رو تکون میدم .. حس می کنم موهام داره از ریشه درمیاد ولی دست از تقلا برنمیدارم .
لباس توی تنم پایین افتاده و چشمای حریص خپل روی تنم می چرخه .
چشمه ی اشکم تا پشت پلکام اومده .. بهم گفت نکن و گوش نکردم .
خپل خم میشه بغل گردنم و میگه : دیگه هیچ راهی برات نمونده ملخ کوچولو .
پرتم می کنه روی زمین و خودش روم خیمه می زنه .
نفسم تنگه و اشکام روی گونه ام بی صدا می غلتن .
چقدر احمق بودم که فکر می کردم تنهایی از پس خپل برمیام .
نفسش به گوشم می خوره و بعد صداش : انتقام بدی نشد .. با یه تیر دو نشون زدم . هم تو هم اون رییس احمق که این همه سال واسش حمالی کردم و آخرش دو قرون با منت کف دستم گذاشت .
لبش به گردنم می خوره .. چشمام رو می بندم و تقلاهای خفه شده ام رو ادامه میدم .
- مادرت هم مثل تو بود . منو نمی دید . شما زنا همتون همین هستین .
کمرش رو صاف می کنه و با آخرین قدرتش توی گوشم می زنه .. گوشم زنگ می زنه اما شنیدن از مادرم جری ترم می کنه .
تقلاهام جون می گیرن .
- کثافت آشغال . از روم بلند شو .
با ضربه ی بعدیش به سمت مخالف صورتم ، جیغام هم بلندتر میشه و با فشار دستم رو آزاد می کنم .
با یه دست هر دو تا دستم رو مهار می کنه و با دست دیگه چند تا سیلی پشت سر هم نثارم میکنه .
مغزم میگه حقته .. از بس سرتقی .
قلبم میگه مگه بهت نگفت نکن .
در با صدای بدی باز میشه... جرات باز کردن چشمام رو در خودم نمی بینم ... سنگینی نفس گیر تن خپل که از روی سینه ام برداشته میشه ... هق هقای خفه ام از سینه تیکه تیکه بیرون می ریزه .
اشک از لای پلک هام روی گونه هام می غلطه ... هر دو دستم رو ضربدری روی سینه ام میذارم و محکم شونه هام رو اسیر میکنم...
صدای فریادهای خپل میون صدای ضربه های دستی قدر گم می شه ... می لرزم ، از سرما ... چیز زیادی از لباسام باقی نمونده بود که تنم رو گرم کنه ...
حریم های دورم همه رنگ باختن ... به پهلو می چرخم .. درد توی تنم میپیچه ... هق هق بی صدام ، جون می گیره .. کم کم زار می زنم به حال خودم ... زار می زنم به آرزوهام ... زار می زنم به حال زندگیم .
دستی بازوم رو می گیره ... می پرم .... می خوام بزنمش ... تقلا می کنم ، نمیذاره ... نمیشه ... گریه بیجونم کرده ... صداش بلند میشه : آروم بگیر.
چشمام تا آخرین حد ممکن باز میشن ... حالم حتی بدتر از قبله ... نمی شد کس دیگه ای ناجی من می شد ؟!
تکونم میده ... داد می زنه : آروم بگیر رامش .
رو برمی گردونم .. شرمم میاد از چشماش .
تکونم میده از بازوم : مگه نگفتم دخالت نکن .
خیره اش میشم . نفسم بند میره : مگه نگفتم به کارت برس .
عصبانیه .. چشماش رگه های خشم دارن و فقط منم که بهش حق میدم ... چشمام ناخودآگاه بسته میشه .
داد میزنه : معطل چی هستی ؟!جواب بده دیگه .
دیگه طاقت ندارم ... سرم پایینه ، یک قدم فاصله ی بینمون رو پر می کنم و توی سینه اش فرو میرم .
هر دو دستم تا آرنج به اون تکیه داره ... گونه ی سرخ شده ام درست روی قلب تبنده اش جاگیر میشه .... نفس های تند میکشه که تنوره هاش به موهام میخوره .
ابایی ندارم که اشک هام سینه اش رو خیس کنه ... کم کم دستاش بالا میان و روی پشتم میشینن .
از تماس داغی دستاش با تن برهنه ام میلرزم ... می خوام خودم رو عقب بکشم اما دستاش نمیذاره .
بغلم میکنه ، سفت و سخت و محکم ... به خودش فشارم میده ... داغ میشم مثل دستاش ... اشک هام دیگه در اختیار من نیستن .
چونه اش رو روی سرم میذاره و بهم فرصت میده دوباره طعم یه آغوش مردونه رو بچشم .
صدای همهمه داره بهمون نزدیک میشه . خودم رو می فشرم بهش ... می فهمه و پیچ دستاش دور شونه هام سفت تر میشه ... یه دستش رو از شونه هام میکنه و پشت موهام میذاره .
می چرخیم و پشت به صدا می دیم .
صدای همهمه به نزدیکمون رسیده ، لب هاش روی موهام میشینه و دستاش پایین میفته .
دستام دور تنم میپیچه تا جای خالی آغوشش رو پر کنه .
جلوی چند تا مرد که نمیشناسم می ایسته و منو پشتش مخفی می کنه ... انگار به زبانی اون طرف سیاره ی خاکی مون حرف میزنن که من نمی فهمم .
غریبه برمیگرده طرفم ... یه کت از دست یکی از اون مردها گرفته و همون رو می پیچونه دور شونه های لختم .
خم میشم .. زانوهام تا می خورن ... جون ندارم روی پاهام راه برم ... زیر بغلم رو میگیره و چند قدم همراهی ام میکنه اما بی انصاف خودش رو عقب میکشه و میسپردم دست یه ناشناس ...
نمی دونه که به آغوش مردونه ی اون نیاز دارم ؟! نمیدونه طعم حمایتش زیر زبونمه ؟!
لحظه ی آخر برمی گردم و می بینمش که دستاش رو بند کرده به یقه ی خپل و بالا کشیدش ... صورت پر از خون و زخمش حالم رو به هم میزنه و رو برمی گردونم .
از در که خارج میشیم .. کیانمهر که پشت سرم جا میمونه ، رامتین رو می بینم .. داره به سمتم می دوه .
ناشناس قدماشو به سمت اون برمی داره و من مطیع و بی جون کشیده میشم ..
جلوی رامتین می ایستیم .. به نوک انگشتای پام خیره میشم .. آدم ها از دورم پراکنده شدن .. همهمه ازم دور شده .
- خوبی ؟!
فقط با سر جواب میدم .. نفسش رو فوت می کنه .
- می دونی اگه نمی فهمیدیم چه بلایی سرت میومد ؟!
می دونم .. خودم رو می کشتم .
یه دفعه صدای فریاد میاد .. رامتین هول می کنه .. چشمای وحشت زده اش داره جایی پشت سرم رو می بینه ..
هنوز سرم رو کامل برنگردوندم ، که پهلوم میسوزه ..
چشمام رو هاله ای اشک سفید می کنه و پشت این هاله ، چهره ی خشمگین و سرخ خپل ، با غیض لبخند می زنه .
قبل از اینکه چاقوی دستش رو دوباره تا دسته توی پهلوم فرو کنه ، رامتین از بهت درمیاد و ازم جداش می کنه ..
روی زمین میفتم .. مادرم از میون همهمه به سمتم میاد و کنارم زانو می زنه ..
جنگ روبروم رو از پشت مه می بینم .. خپل و رامتین گلاویز شده رو وغریبه که به سمتم میاد ..
چشمامو می بندم و دیگه هیچی نمی فهمم .



فصل پنجم : دچار


مقدمه ی فصل پنجم :
رامتین مثل مرغ سرکنده از این طرف به ان طرف میرود ، پدرش پشت در اتاق عمل ایستاده و زیر لب زمزمه میکند ، من گوشه ای ایستاده ام و فکر میکنم اگر با همان مشت ها کشته بودمش این بلا را سر دخترکم نمیاورد ، اگر یخ نمی کردم از نزدیکی اش با رامتین ، از دستم فرار نمی کرد ، اگر جیب هایش را می گشتم ، چاقوی پنهان شده اش را در پهلویش فرو نمی برد .
واقعیت ، تلخ مثل قهوه ، جلوی ذهنم است که من مقصرم .
با خروج دکتر از اتاق با لباس های یک دست سبزش ، چیزی در دلم فرو میریزد . پاهایم یاری نمی کنند که همپای بقیه جلو بروم و از حال رامش بپرسم .
پدرش دوباره گوشه ای چمباتمه می زند و رامتین کنار دیوار سر می خورد .

فصل پنجم :
دچار...
یعنی عاشق...
و فکر کن...
که چه تنهاست...
اگر که ماهی کوچک...
دچار آبی دریای بیکران باشد...


نیمه های شب که رامش بیهوش از اتاق عمل بیرون میاد ، دنبال تختش چند قدم همراهیش می کنم . چشمهای بسته و پوست سیاه شده ی زیر چشماش ، رنگ زرد و بیمارش و لب های کبودش ، دلم رو ریش می کنه .
رامتین گوشه ی تخت رو می گیره و همراه با حرکتش با رامش بیهوش حرف می زنه . ازش می خواد که چشماش رو باز کنه ؛ اما من گوشه ی دیوار ایستادم و نفس های عمیق و بلند می کشم برای پایین فرستادن بغضم . ناخنم رو توی پوست کف دستم فشار میدم تا جلو نرم و رمتین رو پس نزنم .
پدرش هنوز همون جا نشسته و زیر لب زمزمه می کنه .
سراغش میرم و از زمین بلندش می کنم .
آروم و پر از درد میگه : چراغ خونه مه . اگه نمونه .
دستام سفت میشه . شماتتش می کنم : اینجوری نگین .
از گوشه ی چشم نگاهم می کنه و درد کلامش بیشتر میشه : چرا به حرفاش گوش نکردی ؟
سرم پایین میفته مثل شونه هام : اونم به حرفم گوش نکرد .
سر تکون میده و میگه : اگه طوریش بشه ، چه کنم ؟
تا دم اتاق رمش همراهی اش می کنم . هر سه از پشت شیشه ها به تن رنجورش روی تخت زل می زنیم و هر سه بغضمون رو توی گلو خفه می کنیم .
بعد از چند دقیقه ، هر سه از پنجره و صورتش دل می کنیم و رامتین و پدرش سر این که چه کسی پیشش بمونه ، بحث می کنن .
پدرش پیروز میشه . نمی دونم برادرش رو به کی سپردند .

با رامتین راهی خونه میشم . تمام راه رو مثل دختر بچه ها اشک می ریزه و من فقط به روبرو خیره میشم . رامتین هق هق می زنه و من فقط انگشتم رو گاز می گیرم ، نکنه که صدام از گلوم بیرون بیاد و درد واقعی ام رو بفهمن .
پا توی خونه که می ذاریم ، رامتین تکیه به من می کنه واسه راه رفتن .. زیر بغلش رو می گیرم و خودم کشون کشون مسیر رو طی می کنم . لبم رو به دندون می گیرم . توی اتاق مهمان رامتین رو جا می ذارم و با شونه های افتاده ، به اتاقم پناه می برم .
پشت در چمباتمه می زنم و مشتم رو به پیشونیم می کوبم . اشک راهی روی گونه های من نداره ، اما بغضی که توی گلوم مونده عمق بدحالیم رو به رخ می کشه .
تقه ای به در می خوره و دستگیره رو به پایین حرکت می کنه . از جا بلند میشم و رو به در می ایستم . آخرین تلاش هامو واسه محکم بودن می کنم اما با دیدن صورت مادر وا میرم . جلوی اون نقش بازی کردن بی معنیه .
میشینه لبه ی تخت و من جلوی پاهاش روی زمین جا می گیرم . سرم رو روی زانوش می ذارم و اجازه میدم نوازش های دستش این آرامش پرواز کرده رو بهم برگردونه .
- چی شده ؟! پدرت می گفت رفتین دزد بگیرین .
- دزد رو گرفتیم ولی یکی از کارگرا هم زخمی شد ، بیهوش توی بیمارستانه .
نوازشاش چند لحظه قطع میشه و دوباره از سر می گیرشون .
- زنده می مونه ؟
- نمی دونم .
بغض صدامو بدجور خش انداخته و مادر اینو می فهمه .
- واست مهمه ؟
دستام مشت میشه . جواب این سوال رو هم نمی دونم . واسم مهمه که اینطوری دلم زیر و رو شده ، اما مردی که چند اتاق اون طرف تر اشک می ریزه ، نشونم میده نباید مهم باشه .
فکم منقبض میشه و زیر لب میگم : فقط نگرانشم . خودم رو مقصرمی دونم .
" آهان " کشیده و بلندش توی گوشم می شینه . سرم رو بلند می کنم از روی پاش ، اما به صورتش نگاه نمی کنم : میخوام یک کم بخوابم .
از جا بلند میشه و میگه : یادت باشه که نمی تونی به خودت دروغ بگی .
از اتاق بیرون میره .
روی تخت می شینم و سرم رو به تاج تخت تکیه میدم . توی این رابطه ی کوتاه مدت با رامش ، چیزی ندارم که بهش افتخار کنم . همین باعث میشه چشمام رو روی این احساس ببندم و فقط دعا کنم که چشماش رو باز کنه .




نمی فهمم کی خوابم می بره ، اما مطمئنم زمان زیادی نیست . در اتاقم که باز میشه از خواب می پرم . رامتین سراسیمه میاد تو و صدام می کنه .
- پاشو باید بریم بیمارستان .
زمان و مکان بهم برمی گرده . از جا بلند میشم و بدون صبحانه از خونه بیرون می زنیم . توی بخش رامتین می دوه و من سنگین پشت سرش قدم بر می دارم .
با هر قدم یه نفس عمیق می کشم . جلوی در پدرش ایستاده و رامتین زودتر از من کنارش رسیده . یه پسر بچه ی بازیگوش ، دستش رو به لبه های پنجره گرفته و مرتب بالا می پره تا داخل اتاق رو ببینه .
سلام زیر لب و آرومم رو جواب میدن و خم میشم جلوی پای پسر بچه . یه لحظه عقلم نهیب می زنه اون همه غرورت کجاست . اهمیتی بهش نمیدم .دست پسر بچه رو از لبه ی پنجره جدا می کنم و آروم می پرسم : تو باربدی ؟!
فقط با سر جواب میده . ادامه میدم : عجب مردی شدی واسه خودت .
لبخند خجلی می زنه . دست زیر زانوش می برم و بغلش می کنم تا از پنجره صورت خواهرش رو ببینه . با دیدن دستگاه های جدیدی که دور رامش اضافه شده ، سست میشم . صورتش از بین اون همه دم و دستگاه بیمارستانی ریزتر و معصوم تر به نظر میاد .
پدرش داره برای رامتین توضیح میده که از دیشب حتی یه لحظه هم چشم باز نکرده . دلم می گیره . این دختر رو فقط با اون چشم های درشت عسلی و نگاه نافذ و دقیق دیدم . رامش ضعیف ، به دلم نمیشینه .
باربد رو زمین میذارم و سنگین تر از قبل سمت اتاق دکتر میرم . باید از حالش جویا شم . باید بدونه که حق نداره به خاطر پول واسه رامش کم بذاره .
دکتر برای گفتن از حال رامش کمی تعلل می کنه . عینکش رو از چشمش بر می داره و آروم میگه : ببینید جناب ، درسته که حال جسمی ایشون چندان مساعد نیست ولی از نظر روحی هم من احساس می کنم ایشون کمی مشکل دارن .
یاد ناهید میفتم و خودم و عذابی که این مدت از دست اون نیازی پست فطرت کشیده .
- چیکار باید کرد ؟!
خودکارش رو بر میداره و باهاش بازی می کنه . جواب میده : باید آرومشون کرد ، این رو باید از پدرشون پرسید که چه چیزهایی براشون آرامش بخشه .
بدون هیچ نتیجه ای از اتاق دکتر بیرون میام . دلم میخواد چشم هاش باز شه و ازم انتقام بگیره ، شاید این سنگینی از روی شونه هام برداشته شه .
رامتین هنوز هم با پدر رامش مشغوله . جلو میرم و سعی می کنم با دم دست ترین کلمات ، نگرانی پدرش رو رفع کنم .
رامتین تصمیم گرفته شب رو پیش رامش بمونه و خدا می دونه که دلم رضا نیست . پدرش هم مخالفت می کنه . نمی خواد از تک دخترش دور بمونه .
جلو میرم و شونه هاش رو می گیرم . زمزمه می کنم : بریم . اگه طوریتون بشه و از پا بیفتین نمی تونم جواب رامش رو بدم .
با دست های مشت شده ، بدون هیچ چاره ای پشت در اتاق رامش جا می ذاریم رامتین رو و همراه پدر و برادرش اون جا رو ترک می کنیم .
دنده رو بالاتر می برم . پدرش کنار دستم نشسته و دست روی زانوش می کشه . نگاه زیر چشمی اش رو می بینم .
- با اینکه اذیتش می کردی دلش باهات صاف بود .
دستم مشت میشه . بی توجه به رنگ سرخ پوستم ادامه میده : می خواست کمکت کنه تو هم دلت رو صاف کنی با آدما .
سرم گیج میره . یه دختر بچه می خواسته منو آدم کنه . قلبم بی اختیار تیر می کشه .
- رامش معنی زندگی بود . آرامش زندگی بود برای من .
گریه اش می گیره و من هم بغض می کنم .
- رامشم رو بهم برگردون .
کاش خدا بودم . کاش کاری از من بر می اومد . خدا می دونه که منم جز باز شدن اون دو تا جام عسل چیز دیگه ای نمی خوام .
جلوی در خونه شون نگه می دارم . کمکش می کنم پیاده شه و برای دومین بار وارد خونه شون میشم . کفش از پا می کنم و پا روی فرش خونه شون می ذارم .
با جا گیر شدن پدر رامش دل دل می زنم واسه گفتن یه حرف .
- دکترش می گفت از نظر روحی یکم ناآرومه .
خجالت می کشم ، اما ادامه میدم : چیزی هست که باهاش همیشه آروم میشده ؟!
از جا بلند میشه . از کنارم که رد میشه دست روی شونه ام می ذاره و سر تکون میده : اون دستت امانت بود پسر .
نمی دونم چه رازیه که این مرد این همه با حرفاش آتیش به دل من می زنه . لبام کمی می لرزه و نفسام از ریتم خارج میشن .
از توی جعبه ی کوچیکی ، یه خلخال رو بیرون میکشه و کف دستم میذاره . مشت می کنم انگشتامو .
زمزمه می کنه : این دستت امانت پسر . نکنه دوباره امانتیم رو پرپر پسم بدی .
زمزمه می کنم : رامش برمی گرده . باید برگرده .
بی حرف دیگه ای از خونه بیرون میرم و دنیای سیاه خودم غرق میشم .

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 254
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,105
  • بازدید ماه : 18,063
  • بازدید سال : 145,166
  • بازدید کلی : 11,642,306