close
مجتمع فنی تهران
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت هشتم
loading...

رمان فا

روی تک مبل اتاق می شینم و خلخال رو روی سرانگشتام میندازم . نفس عمیقی می کشم و صدای خلخال توی گوشم طنین میندازه . درست مثل بار اولی که توی کارخونه…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1369 سه شنبه 12 فروردين 1393 : 11:48 نظرات ()

روی تک مبل اتاق می شینم و خلخال رو روی سرانگشتام میندازم . نفس عمیقی می کشم و صدای خلخال توی گوشم طنین میندازه . درست مثل بار اولی که توی کارخونه دیدمش .
یه نسیم خنک از بین رگ و پی ام عبور می کنه . توی اون رقص معرکه بود . پر از زیبایی و آرامش ، پر از ناز و نوازش .
لبه های دامنش رو بالا گرفته بود و میون جمعیت قدم های نرم بر می داشت . صدای خلخالش سکوت رو می شکست و چشم ها رو به خودش خیره می کرد . شونه ام رو به دیوار تکیه داده بودم و نگاهش می کردم . هیچ کس اون جا منو نمی دید . همه مسخ و مدهوش بودن و اگه با خودم روراست بودم منم چشم ازش برنمی داشتم ................................................................

لبه های دامنش رو توی هوا تکون میداد و همراه با حرکتش ، سر آدم ها به چپ و راست میرفت .
با پاهاش ضرب گرفت و بقیه با دست زدن همراهیش کردن . به آدم های دورش نگاه کردم و لذت رو توی صورت تک تکشون خوندم .
توی دلم اعتراف کردم که این دختر یه هنرمنده که تونسته بدون هیچ سازی و فقط با رقصش این همه آدم رو مسحور کنه .

یه جایی اما ته قلبم نیش می زد که به چه حقی داره وسط کارخونه ی من می رقصه و اعتبار منو زیر سوال می بره .
دور زد و کنار دایره ایستاد... چشمام رو ریز کردم تا تک به تک حرکاتش رو از نظر بگذرونم .
کمرش رو هماهنگ با ضرب پاهاش به عقب خم کرد و آبشار موهاش از روی شونه هاش پایین ریخت . اعتراف کردم که نفسم لحظه ای توی سینه ایستاد .
بقیه هم همین حال رو داشتند . انگار که توی فضا تنها دست به هم می کوبیدن .
قدم هاش رو ریتمیک به سمت دیگه ای برداشت و گوشه ی دیگه ای از کمر خم شد . دیدم که دست یکی از کارگرا موهاش رو لمس کرد . عصبی شدم و تعلل عمدیش جری ترم کرد . اخمام ناخودآگاه توی هم کشیده شد و نفسام به شماره افتاد .
دیگه چیز زیادی از رقصش نفهمیدم . حس بدی که از لمس موهاش به دلم ریخته بود مرتب می جوشید و تا گلوم بالا می اومد .

اوج گرفت و وسط اومد اما من دیگه توی خلسه نرفتم . دیگه حسی ازش نگرفتم . اخمام توی هم پیچید و پیچید و گره خورد .
دامنش از رقصش بالا رفت و نفس من کند تر شد . دلم می خواست جلو برم و دستش رو بکشم و ثابتش کنم . حق نداشت این کار رو بکنه .
دامنش بی تابی می کنه با رقصش و من دلم می خواد توی یه اتاق کوچیک زندانیش کنم تا اینطور دل و دین نبره از مردای غریبه .
دستمال رو به هوا پرت کرد و ثابت شد و من بالاخره اون نفس عمیق رو از دل بیرون فرستادم .

اما اخمم بی تغییر سرجاش باقی مونده .. حسی توی قلبم داد می زنه دلش نمی خواد نازهای این دختر رو این همه عمومی ببینه .
اون صدا رو توی نطفه خفه کردم . دیدم که نگاهش به من و اخمام ثابت شد اما پشت کردم و راهی دفتر شدم .
اون جا بود که اون نیازی احمق ، ذهن نا آرومم رو از رامش آلوده کرد و باعث اون همه درگیری و اذیت و آزار یک طرفه شد .
خلخال رو نوازش می کنم و لبهام رو نرم روشون میذارم . چشمام ناخودآگاه بسته میشه .
اگه چشماش رو باز کنه ، اولین چیزی که ازش میخوام اینه که واسم برقصه .
سرم رو به پشتی مبل تکیه میدم و به سیاهی پشت پنجره خیره میشم . اگه اشتباهات من نبود ، اگه من نبودم ...
بی قرار دیدنش میشم . بی فکر پیش از جا می پرم و خونه رو به مقصد بیمارستان پرواز می کنم .
هر اسکناسی که کف دست نگهبان میذارم ، انگار ذره ای از اون غرور فرو می ریزه . اینها هموناییه که به خاطر داشتنش ، آدم هایی مثل رامش رو نمی دیدم .
صدای قدم هام سکوت بخش رو میشکنه . رامتین رو توی راهرو نمی بینم . دخیل پنجره ی مسستطیلی بزرگ اتاق میشم . رامتین بالای سر رامش ایستاده و موهاش رو نوازش می کنه . قلبم مشت میشه . خم میشه رو صورتش و دستم هم مشت میشه . رد لباشو روی گونه اش نگاه می کنم و طاقت از کف میدم .
مستاصل سرم رو چپ و راست می کنم . مغزم دنبال کلمات می گرده اما پیدا نمی شن . بی حرفراه بیرون رو در پیش می گیرم . مشت می کوبم به پیشونی ام . اون حق داره . من چه مرگمه ، من که نمی تونم دل بسته ی عشق دوستم باشم . هر قدر هم که این عشق رو قبول نداشته باشم . مشت دیگه ای به پیشونیم می کوبم . خودم رو کجا جا گذاشتم ؟! چرا دارم این طور بی قراری می کنم .. من این نبودم .. من این مرد ضعیف و زبون نبودم و نیستم .
جلوی در بیمارستان ، توی ماشین میشینم و زل می زنم به ساختمان . انگاری رامش از همون بار اول دیدارمون یه سوهان دستش گرفته بوده و تیزی های قلب و روح منو نرم می کرده .. انگاری این آخرین ضربه اش نفسم رو بند آورده و رقیق القلبم کرده .. انگاری من جلوی دوست قدیمیم قرار گرفتم و باید واسه داشتن رامش بجنگم .. و چه قدر که توی این جنگ دستم خالیه .
من اونیم که غرقش کرده و رامتین اونی که نجاتش داده .
دم دمای صبح بر می گردم توی اتاق .. رامتین روی صندلی خوابش برده .. کنار رامش می ایستم واسه یه وداع زود هنگام .
خلخال مادرش رو از جیبم بیرون میارم و کنار گوشش حلقه های ریزش رو تکون میدم .
***
توی یه دشت سرسبز میون یه عالمه چادر برپا شده ، من و مادرم آتیش کوچیکی روشن کردیم و کنارش نشستیم . نسیم خنک از کنار صورتم عبور می کنه و من دست هام رو کنار آتیش نگه میدارم تا داغ شه .
چشم می بندم و نفس عمیقی می کشم . از میون حجم سینه ام و آروم زمزمه می کنم : می خوام تا ابد اینجا بمونم .
مادرم با ناز می خنده و جواب میده : دیگه چی ؟!
آروم کنارش می رم و غر می زنم : اون جا اذیت میشم . هیچ کس دوستم نداره . دیدی که .
موهام رو به یه طرف میده و بوسه ای روی گونه ام می کاره : خیلیا چشم به راهتن عزیز دل مادر .
نق می زنم : حوصله ی سر و کله زدن با اون پسره ی نچسب رو ندارم .
منظورم رامتینه که مادر خودش می فهمه .
ادامه میدم : همینطور بازی کردن و بازی خوردن از اون پسره ی مغرور .
بوسه اش این بار شقیقه ام رو نوازش میده . نفس دیگه ای از ته ریه هام می کشم و می ذارم صدای مادرم آرومم کنه : من دختری بزرگ کردم که یه کولیه واقعیه . کم نمیاره . فرار نمی کنه .
ریز می خندم : من که فرار نکردم . در واقع و اگه بخوای اصولی فکر کنی از بازی بیرونم کردن والا ..
سرم رو از روی پاش بلند می کنه و می گه : بهت احتیاج دارن عزیزترین . به آرامشت ، به شعورت و به حضورت .
سرش رو روی شونه خم می کنه .. فکر می کنم به نازی که توی تک تک کلمات و رفتارهای مادرم موج میزنه .. کاش من هم مثل او بودم .. صداش نوازش میشه واسم : دریغ می کنی ازشون ؟!
خجل سر تکون میدم .. اما محکم میگم : فقط به خاطر مطرب .
می خنده و از ته دل میگه : فقط به خاطر مطرب و باربد .
هر دو از ته دل قهقهه می زنیم . صدای موسیقی لطیفی توی هوا می پیچه . صدایی که میونش زنگ خلخال رو تشخیص میدم و آروم میشم .
مادرم دستم رو می کشه و دور آتیش با هم می رقصیم .
توی ذهنم این فکر چرخ میخوره که اگه مادرم بهم اعتماد داره چرا من نداشته باشم .
صدایی ظریف و نازک توی گوشم ریتم می گیره و مرتب بهم نزدیک تر میشه .. نزدیکیش رو حس می کنم .. انگار کنار گوشمه .. دشت سرسبز ذره ذره محو میشه و من صدای خلخال مادرم رو تشخیص می دم .
مادرم با یه لبخند زیبا روی لب هاش دور میشه و صدای خلخالش توی گوشم اوج می گیره ... چشمام تا آخرین حد ممکن باز میشه و نفس می گیرم .



چشمام که به نیمه تاریکی اتاق عادت کرد ، جلوم غریبه رو دیدم .. پهلوم انگار سوزن فرو کرده باشن تیر می کشید و صورتم رو جمع می کرد .
لبهای خشکمو از درد ه دندون گرفتم ... رامتین خواب آلود از گوشه ای از اتاق کنار تخت اومد .
درد داشت کم کم امونم رو می برید و دلم نمی خواست ضعفم رو دو تا مردی که کنارم ایستادند ببینم .
پلک هام رو روی هم گذاشتم و به مادرم فکر کردم به صدای موسیقی مطرب به خنده های بی غل و غش باربد .. درد ساکت نمی شد اما صبر من اضافه میشد .
قطره های اشک سمج پشت پلکم ایستاده بودن و منتظر یه پلک زدن من .
گازم از لبام محکم تر شد و چشمام بیشتر جمع شد .
صدای در شنیدم و یه دست روی دستم نشست . چشمام رو باز کردم .. غریبه آروم دستم رو از روی جای سوزش پهلوم کنار زد و نگاهی بهش انداخت .
بغضم رو قورت دادم و تقلا کردم تا دستم از میون دستش خارج شه .
" مادرم به من و قدرتهام اعتماد داره "
صدای زمزمه ی سردش توی گوشم پیچید : می خواستی یادم بدی چه قدر بی غیرتم ؟!
سرم رو بالا آوردم و به چشماش نگاه کردم .. لبهاش می لرزید و چشماش هم ..
ادامه داد : می خواستی نشونم بدی چه قدر بی عرضه ام ؟!
تعجب رو توی چشمام می خوند اما من قادر به فهمیدن حرفهای چشماش نبودم .. دردی که پشت کلمه به کلمه اش بود رو درک نمی کردم .
مچ دستم رو فشار داد و این بار غرید : آروم شدی دخترک کولی ؟!
لبهام لرزید .. از فشار دستش روی مچم کم کرد اما نگاه پر دردش رو از چشمام نگرفت .
زیر لب زمزمه کرد : حالا که عوضم کردی آرومی ؟!
حرفاش برام نامفهوم بود .. سعی کردم صاف بشینم تا بپرسم ازش منظورش رو .. در باز شد و رامتین با دکتر و پرستار وارد شد .
مچم رها شد و روی تخت فرود اومد .. از بین آدم هایی که دوره ام کرده بودن به غریبه نگاه کردم که آروم آروم عقب می رفت .. یه لحظه پهلوم سوخت و چشم بستم .. وقتی چشمام رو باز کردم ، غریبه نبود .

***
رامتین که پا پیش گذاشت ، پشت کردم و بیرون رفتم . سرم گردونه ی صد حرف بی پایان بود و گوشی برای بازگویی این حرفها نداشتم .
تنها کاری که از دستم بر می اومد دور موندن و نگاه کردن و مراقبت کردن از غرورم بود .
ماشین رو به سمت خونه ی رامش راه اناختم .. می دونستم که در حال حاضر تنها کسی که دوست داره ببیندش ، پدرشه .
پدرش مضطرب و دست پاچه در رو باز کرد .. اولش کمی پشیمون شدم . بی موقع بود و نگرانیش کاملا قابل درک ..
سعی کردم لحنم کاملا آرومش کنه : رامش به هوش اومده . فکر نمی کنم دیدن شما رو بشه با چیزی براش جایگزین کرد .
لب های پیرمرد به یه لبخند باز میشن . با عجله داخل میره و من هم پشت سرش پا توی حیاط می ذارم .. نگاهم دور حیاط می چرخه . ارسی های آرامش بخش خونه ، با شیشه های رنگی شون ، درخت پر ابهت و در عین حال ساکت باغچه ی خونه ، برام یاد آور دختریه که توی بیمارستان خوابیده .
پدر رامش بیرون میاد ، در حالی که باربد رو به دوش گرفته و مشخصه که از یه خواب آسوده بیدارش کرده .
جلو میرم و باربد رو تا ماشین خودم بغل می کنم .
نگهبان سمج ، باز هم رشوه می خواد . بدون ابا کف دستش می ذارم و پدر رو به دیدار دخترش می برم .
با باز کردن در اتاق به روی پدر رامش ، آرامش رو توی صورت پیرمرد می بینم . جلو میره و دخترش رو نرم و طولانی در آغوش می گیره .
از روی شونه های پیرمرد نگاهم با نگاه پر از سوالش تلاقی می کنه . اما پشت این سوال ها ، یه تشکر خالص هم نشسته که آرومم می کنه .
بیرون میام و در رو می بندم .


خمودی آرامبخش ها نمیذاره اتفاقات دورو برم رو بفهمم .. درد نرم نرم از تنم بیرون می ره و جاش رو به یه سلامتی شیرین می ده .
توی هر لحظه ی بیداری لبخند لبهام نشون می ده از این پیروزی دلچسب به خپل راضی ام .. موقع خواب اما ، کمی مشوش می شم .. حضوری رو حس می کنم و عطری که بی نهایت آشناست ... قدرت باز کردن چشمام رو ندارم ولی این عطر سبک ، ذره ذره تشویش رو ازم می گیره و آرومم می کنه و من غرق خواب می شم .
مطرب برام هر روز می خونه ..
موهاشو همچون گلدسته
زیر چارقدش ببسته
چارقد گلدار که باباش
سوغاتی آورده براش

همراه با خوندن موهام رو شونه می زنه و پشت سرم جمع می کنه .. دستش رو می گیرم و روی رگ های برجسته اش بوسه می ذارم .
باربد که مخفیانه و بی اجازه به اتاق میاد ، می رقصه با زمزمه های مطرب .. مردونه و سنگین ، دستهاش رو باز می کنه و پاهاش رو تکون می ده روی زمین .. قر ریز کمرش از خنده روده برم می کنه ..
ذهنم می گه : دیدی باربد هم یه مرد کولی شد ..
قلبم می گه : باید واسه این خبر از مادر مژدگانی بگیریم ..
مطرب ادامه میده ..

خورشید اومد آفتاب اومد
ماه اومد و مهتاب اومد
برای من بی تاب اومد
چقدر قشنگه مثل آسمون
پاک و یه رنگه
اسفند کنم دود نخوره نظر
از چشم حسود

وقتایی که درد پنهن شده توی لایه های تنم ، آروم آروم همپای خوندنش دست می زنم و تجسم میکنم مادرم رو که با این آهنگ برام می رقصه ... درست مثل کودکی هام ، جلوی نور رنگی تابیده روی فرش های اتاق و همراه با نوای نرم خلخال مادر توی فضا ..
گاهی رامتین به بزممون وارد میشه .. مطرب نمی خونه .. جلوی هیچ غریبه ای نمیخونه بعد مادرم .. اون جاست که باربد هنر می ریزه .. با صدای لرزون و کودکانه اش برامون زمزمه می کنه ..

پیرهن گلدار پوشیده
چند تا گل چیده
این گلها مثل صورتش
سرخ و سفیده
اشکش چون شبنم رو گل چکیده
گل میگه و گل می چینه
گلچهره من همینه
به خدا یه شاخه گل
خدا روز بد نبینه
به چشم من چون آسمون گلچهره گوهربارونه
آسمون پر ستاره قصه مارو می دونه

و من از ته دل براش کف می زنم .. حتی اگر درد امون بریده باشه و لبهام رو به هم دوخته باشه .. نگاه مطرب بین من و رامتین رفت و برگشت میکنه .
به اخم های من لبخند می زنه و به لبخند های رامتین چشم غره میره .. وقتی نزدیکم میشه ، جلوش می ایسته و من از غیرت قشنگ پدرم غرق لذت میشم . با اعتماد به مردی که کنارمه در همه حال ، چشمام رو می بندم و تا بیرون رفتن رامتین و سکوت مطلق می خوابم .




رییس به دیدنم میاد .. از اون لبخندهای پرمهر و پدرانه روی لبهاشه .. دسته گل بزرگی از گل های سرخ و سفید رو روی میز کنار تخت میذاره و نیم نگاهی به غریبه که پشت سرش ، دست به سینه و اخمو ایستاده می کنه ..
کنار مطرب روی صندلی های کوچیک اتاق جا می گیره و نگاهم می کنه .

لب گاز می گیرم و چشم می دوزم بهش .. روی زانو می زنه و آروم میگه : اگه بلایی سرت میومد چی ؟!
کیان سرفه ای می کنه .. نگاهش می کنم و دست های مشت شده و رنگ قرمز پوستش رو از عصبانیت می فهمم .. اما نمی فهمم از چی عصبانیه .
رییس رو به پدرم می کنه و میگه : روزی که اومد به من گفت می خواد دزد بگیره ، گفتم حتما میخواد یه گوشه ای مخفی شه و .. نچ نچی می کنه و ادامه نمیده .
خوب یادمه که گولش زدم ، تا بهم اجازه بده نیازی رو گیر بندازم .. تا قول همکاری بگیرم ازش .. شرمنده میشم و سرم رو پایین میندازم .. با انگشت های دستم بازی می کنم تا قلبم آروم شه .
دوباره روی زانو می کوبه و میگه : اگه می دونستم یه همچین بلایی سرش میاد که .. ملامت بار نگاهم میکنه .. کل کارخونه ام هم به یغما می رفت نمیذاشتم .
مطرب نگاه پرمهری بهشون می کنه .. هم به پدر و هم به پسر .. دست روی دست رییس میذاره و میگه : ما بهتون مدیونیم . اینطور نگید .
چیزی برای گفتن ندارم .. نجات جونم رو مدیون غریبه و رامتین هستم .. اما یه چیزی ته دلم قل قل می خوره از طعم حمایت غریبه ی اخموی سرد ..
قلبم میگه اگه مطرب خودش رو مدیونشون میدونه من هم دین به گردن دارم .
ذهنم ترغیبم می کنه به این که اون ها مدیون منن .

زیر چشمی نگاهی به غریبه می ندازم ونگاه زیرچشمی اش رو غافلگیر می کنم و در کمال تعجب ، باز هم غم توی چشماش می بینم ... دلم می خواد ازش بپرسم این غم واسه چیه .
تقه ای به در می خوره و سر رامتین از نیمه یاز در به داخل سرک می کشه ... حواسم رو پرت می کنه از چشم های غریبه .
با دیدن غریبه و رییس خودش رو کامل میکشه به داخل .. معذب میشم و چشم می گیرم از سمتی که ایستاده .
مطرب به احترامش می ایسته و من ملافه ی روی پاهام رو مرتب می کنم ..
- احوال رامش خانوم عزیز ..
سرخ میشم تا بناگوش .. دلم نمیخواد جلوی رییس و مطرب اینطور باهام حرف بزنه .. نمیخوام کسی فکر بدی درباره ام بکنه .. نمی خوام کسی فکر کنه صنمی باهاش دارم .

اخمام رو در هم گره می کنم و بی ترس زل می زنم بهش .. خنده ی مصلحتی ای روی لبهاش میشینه و میگه : حتما حالشون خوبه که میتونن اینجوری با اخم دعوام کنن .
نگاهش به سمت رییس و مطربه .. پوف می کنم و حرص می خورم از خنده های ریز رییس و مطرب .. بی اختیار نگاهم به غریبه میل می کنه .. دست به سینه و سر به زیر ایستاده و به نوک کفشش خیره است ... اینکه نمی خنده به این لوسی رامتین ، آرومم میکنه .
رامتین جایی کنار مطرب می ایسته و به بحثشون گوش میده .. دعا می کنم زودتر از این جا بیرون برن .. یا من از این اتاق فرار کنم .
صدای غریبه رو از سمت راستم ، توی فاصله ای نزدیک به گوش میکشم : حال دوستت ناهید ..
مکث می کنه و آروم تر میگه : خیلی خوب نیست .
بغض بی اذن راه گلوم رو در پیش می گیره و به لب های غریبه زل می زنم : من رفتم سراغش تا برات خبرش رو بیارم .. مکث می کنه .. متاسفم که خبر بهتر شدنش رو ندرم .
بغض نمیذاره حرفی بزنم .. سرم رو پایین میندازم و به سرانگشتام خیره میشم .. لبهام باز و بسته میشه اما کلمه ای خارج نمیشه و فقط سر تکون میدم .
رییس از گوشه ی چشم نگاهم میکنه و یه دفعه سر برمی گردونه سمتم : چی گفتی بهش کیانمهر این بچه بغض کرد ؟!

سرم رو بلند می کنم .. نگاه مطرب بین من و غریبه است و نگاه رییس روی غریبه متمرکز شده .. نگاه مطرب مردده و نگاه رییس عصبانی .
لبهام می لرزه و میگم : چیزی نیست رییس .. مربوط به دوست صمیمی ام میشه . حالش خوب نیست .
لبم رو گاز می گیرم تا اشکام راه نگیرن روی صورتم .. دنبال کلمه ای می گردم تا غریبه رو باهاش بخونم .. پیدا نمی کنم .. ادامه میدم : ایشون لطف کردن برام ازش خبر گرفتند .
رییس آروم تر میشه و میگه : متاسفم براش .
لبخند غمگینی می زنم بهش : ممنون .
رییس از جا بلند میشه و رو به مطرب میگه : خوب ، بریم دیگه . شما هم حاضر شین می رسونیمتون .
نفس عمیقی میکشم . مطرب مقاومت می کنه : نه ، من باید پیش رامش بمونم .
آروم میگم : من خوبم .. برو یه کم استراحت کن از پا نیفتی .
ملتمس نگاهش می کنم .. پاهاش شل میشه از خواهش نگاهم .. قبل از این که کسی خودش رو مهمون اتاقم کنه میگم : یه شب تنهایی طوریم نمیشه .
روی " تنهایی " تاکید می کنم .. و برای اطمینان بیشتر به چشم های تک تکشون نگاه می کنم تا موثر باشه .
چشم های رییس مهربون نگاهم میکنه .. چشم های مطرب دو دو می زنه از نگرانی و چشم های رامتین در انتظار یه واکنش متفاوت از منه .
به غریبه نگاه نمی کنم .. رنگ نگاه اون رو می شناسم .. الانه که با آخرین سرعت ممکن بیرون بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه .
قلبم لب می گزه .. برات از ناهید خبر گرفته بود ..
ذهنم میگه یک کم بی انصافی ..
پوفی می کنم و به چشم های غریبه هم نگاه می کنم .. نگاهش اما به مطربه ..
- من پیشش می مونم .
چشمام گرد میشه و دهنم نیمه باز .. نگاهم نمی کنه تا ادامه نده حرفاشو .. ادامه میده : صبح برگردین تا من برم کارخونه .
لبام می جنبه تا مخالفت کنم ولی زودتر از من رییس به حرف میاد : خیلی خوبه . اینجوری خیالمون هم راحته .
و مطرب رو راه میندازه .. مطرب کمی مستاصل ، کمی مردد راه میفته .
کنارم میاد و روی سرم رو می بوسه .. من هنوز توی بهتم .. غریبه ای که چشم دیدینم رو نداشت ، پیشنهاد داده که شب رو به عنوان همراهم توی بیمارستان بمونه ؟!

خستگی چشمای مطرب و نگرانیش وادار به سکوتم می کنه .. بیرون کردن غریبه سخت نیست .. نه با سابقه ی نفرتش از من و خرابکاری های پشت سر همم .
مطرب آروم می پرسه : می خوای بمونم ؟!
سرم رو به نفی تکون میدم و آروم میگم : فردا باربد هم بیارین . دلم براش یه ذره شده .
لبخند می زنه و دوباره بوسه اش روی موهام می شینه .

رامتین غر می زنه : خودم پیشش می موندم .
مورمور میشم از این فکر .. از این که تمام شب حرفهای عاشقانه ای بشنوم که با دلم یکی نیست . خدا رو شکر می کنم که حداقل غریبه می مونه .

رییس صداش می زنه : رامتین .. بیا دیگه .
کنار تخت میاد و خم میشه تا پیشونی ام رو ببوسه .. سرم رو عقب می کشم و اخم می کنم .. وقاحت رو به حد اعلا رسونده .
متعجب بلند میشه و تقریبا داد می زنم : حد خودتون رو نگه دارین .
این جمع کردن ها واسه به رخ کشیدن فاصله مونه . واسه اینکه بفهمه چیزی توی قلبم نیست .
" یه بار حریم هام شکسته شد و خپل پا درونش گذاشت .. دوباره این اتفاق نمیفته "

قلبم نفس راحتی می کشه و مغزم اخماش رو توی هم فرو می بره .
رامتین به نظر نمیاد از رو رفته باشه .. با لبخند آرومی از اتاق بیرون میره و من جری تر میشم .
" باید کولی بودن رو نشونش بدم "

صدای غریبه توی گوشم می پیچه : زود برمی گردم . چیزی لازم نداری ؟
عصبانیتم رو سر اون خالی می کنم : جناب آقای غریبه ، شما هم تشریف ببرین منزل . لزومی نیست بمونین .

لبام رو کمی کج شده و خودم رو لوس می کنم .. صدای پوزخندش یه دفعه هوشیارم میکنه ..
هین می کشم .. من غریبه صداش زدم .. جلوی روی خودش ... با صدای بلند .. دو انگشت اشاره و وسطم رو روی لب هام می ذارم و خجل به غریبه نگاه می کنم .
عصبانیه .. کاملا معلومه .. اما یه کلافگی هم توی رفتاراش هست . دستی پشت گردنش می کشه و زمزمه می کنه : زود بر می گردم .
بیرون میره و در رو هم پشت سرش می بنده .. به صدای تق در ، نفس من هم از سینه رها می شه .
قلبم میگه چطور این خراب کاری رو جمع کنیم .
مغزم پوف می کنه .. خودم هم از این همه خراب کاری و بی فکری به ستوه اومدم .
یاد مادرم به ذهنم تلنگر می زنه .. باید خودم رو جمع و جور کنم .. مادرم گفت که به من و قدرتم ایمان داره .

خلخال رو دور مچم می پیچم و نیمه روی تخت ، تکیه میدم .. به دنبال بهانه ای واسه شروع حرفام ، ذهنم همه جا رو گذر می کنه .. تا برگشتنش وقت دارم ، حرفهام رو پشت سر هم بچینم .
گاهی نیم نگاهی به در میندازم تا شاهد برگشتش باشم .. کم کم چشم هام گرم میشه و پلک هام به هم نزدیک میشن ..



در باز میشه و دوباره همون عطر سبک توی هوا می پیچه .. خواب هنوز گیجم نکرده .. یکی از چشم هامو باز می کنم و به سمت در نگاه می کنم ..
نور بیرون که به پشتش می خوره صورتش رو ناواضح کرده اما غریبه رو از بین هزار نفر هم میشه جدا کرد ..
ذهنم پر از علامت سواله .. اون عطر سبک و این آرامش و غریبه ... با هم جمع شدنی نیستند .
در با کمترین صدا بسته میشه و ذهنم دوباره خمودی رو از سر می گیره .. با حس لمس لبه های ملافه ی روم ، پلکم می پره .. غریبه تا روی شونه هام رو می پوشونه و موهام رو با سر انگشتش از روی گونه هام کنار می زنه و پشت گوشم مرتبشون می کنه .
چرا اون لاک دفاعی حریم های غریبه رو بهش یادآوری نمی کنه .. نمی دونم . انگار اون حمایت بی عیب و نقص این جوری آروم و رامم کرده .
مغزم داد می زنه : رام ؟!
سر تکون میدم .. نه ، من رام مردی که ازم متنفره نمیشم .
دور میشه ازم .. از کم شدن حجم عطرش روی ریه هام می فهمم ... چشمام رو نیمه باز می کنم و به فضای خالی روبروم خیره میشم ... یه چیزی عوض شده .. نه ظاهر اتفاقات ، که درست مثل قبله .. یه چیزی توی باطن اتفاقات تغییر کرده .
نگاه غریبه که مدام ازم دزدیده میشه و غم چشمهاش که جدیده برام ، ثابت می کنن که در نبودم اتفاقی افتاده .
نفس عمیقی رو به ریه می کشم .. چشمهام بازتر میشه و نگاهم شفاف تر ..
خودم رو کمی بالا می کشم و بی توجه به درد ریز توی پهلوم ، میون تاریکی اتاق دنبال غریبه می گردم .. پشت به پنجره ی اتاق ایستاده و بیرون رو تماشا می کنه .
شاید سنگینی نگاهم برش می گردونه سمتم .. زمزمه می کنه : چیزی می خوای ؟!
سرم رو به علامت منفی تکون میدم .. جواب میده : پس بخواب .
رفتنش به سمت صندلی اتاق رو با چشم دنبال می کنم .. قلبم پچ پچ می کنه : ازش بپرس دیگه .
صدام رو صاف می کنم و می پرسم : نیازی چی شد ؟!
چشماش براق میشه و زل می زنه به صورتم : بس کن .. خودت رو ببین .
من هم می رم توی لاک دفاعی ام : اگه ازم حمایت می کردی این طور نمی شد .
وقتی سکوت می کنه انگار جراتم بالا میره .. ادامه میدم : من اول از همه سراغ تو اومدم .
- بسه .
صلابت کلامش از جا می پروندم .. با اینکه صداش خیلی کمتر از روزهای قبلشه .. کاری جز نگاه کردن ازم برنمیاد .. قفل زده روی لب هام انگار ..
- فکر می کنی خودم این رو نمی فهمم ؟! اونی که باید روی این تخت می خوابید من بودم ..
با دست به سینه اش می کوبه .. چشمام باز و بسته میشه از صدای ضربه اش ..مستقیم نگاهم می کنه و می غره : ولی به تو هم گفته بودم کاریش نداشته باش . نگفتم ؟!
" مادرم یادم نداده وایستم و بی عدالتی رو فقط تماشاگر باشم "
چشمام رو ریز می کنم و اخمام رو توی هم می کشم : می خواستی وایستم و هر غلطی کرد نگاه کنم ؟!
پنجه هاش توی موهاش میره و به ضرب بیرونشون میکشه .. از جا می پره و چند قدم رو مستاصل توی اتاق چپ و راست میره : آره .. باید وایمیستادی نگاهش می کردی .. بهتر از این بود که من ..
یه دفعه ساکت میشه .. خیره نگاهم می کنه و با زیاد شدن حجم غم چشماش ، چشم می گیره ازم ... لبهام می لرزه .
سرم رو پایین میندازم .. قلبم میگه ، اذیت شده به خاطرت ..
مغزم میگه ، به کارهایی مجبورش کردی که در شان خودش نمی دونه .
لبام رو به هم می مالم و بدون نگاه کردن بهش زمزمه می کنم : من نمک نشناس نیستم . هر کاری که برام کردید رو جبران می کنم . می فهمم که این که واسه ی کارگرتون وقت بذارین ..
ذره ذره بغض بالا میاد و صدام رو می لرزونه : چه قدر سختتونه .
پوزخند می زنه و آروم زمزمه می کنه : بچه ای رامش .
لب باز می کنم تا حرف بزنم .. اما نگاه محکم و مغرورش دوباره مهر سکوت لبهام میشه ..
پوف می کنه و خودش رو روی صندلی میندازه .. سرش رو به پشتی اش تکیه میده و زمزمه می کنه : بخواب رامش .
سرم رو به بالش می رسونم و بغضم رو پایین می فرستم .. این که یه بچه ببینتم ، زمین تا آسمون فرق داره با اینکه واسش یه کارگر ساده باشم .
ناگفته روی لبهام زیاده اما گوش های غریبه شنوای من نیست .. چشمام رو می بندم و با خودم فکر می کنم باید با رییس حرف بزنم .



نور روی صورتم پهن میشه و پلکم رو می لرزونه .. دستم رو سایه بون چشمام می کنم و خودم رو بالا می کشم .. اتاق بیمارستان رو می شناسم و هوای بیمارستان وارد سینه ام میشه .
دوباره به بالش پناه می برم . مطرب میاد کنارم و آروم موهام رو نوازش می کنه : دخترک من بیدار نمیشه ؟!
لبخند روی لبهام میشینه .. چه حس خوبی که صبحم رو با مطرب شروع کردم و نه با غریبه ی بدخلق .
رو می کنم بهش و صبح بخیر میگم .. قهقهه می زنه به صدای خواب آلودم .
- آفتاب لب بوم گل افشونه دختر .. چه وقت خواب .
من هم می خندم ، به صبحی که با آهنگ دلخواه مادرم شروع شده .
دست و رو به آب می زنم و لقمه از دستهای مطرب می گیرم .. لقمه می گیرم و به زور به دهن مطرب میذارم .. توی دلم آرزو می کنم ، مادرم این لحظه ها رو ببینه و لذت ببره .
قلبم میگه آرزوی محالی نیست .
مغزم میگه مطمئنم مادر شاهد خوشبختی مونه .
مطرب لقمه ای توی دهنم میذاره و می پرسه : رامش ، رییس دیشب می گفت یه مدتی پیش اونا باشیم .
لقمه توی گلوم میشینه .. به سرفه میفتم و از سرفه ها پهلوی زخمیم تیر میکشه .
مطرب دستپاچه ، پشتم می زنه و میگه : چت شد دختر ؟!
رنجیده نگاهش می کنم .. زیر لب می پرسم : که چی بشه ؟! بریم خونشون که چی بشه ؟!
شونه بالا میندازه و لقمه ی دیگه ای توی دهنم میذاره : نمی دونم . میگن من دست تنها سختمه و یکی باشه کمکم کنه . عذاب وجدان دارن از وضعیتت .
دماغم رو بالا می کشم . نمی ذارم تا این حد منتشون روی سرم باشه : قبول کردین ؟!
سرش رو به نفی تکون میده .. نفسم انگار تمام این مدت قطع بوده از سینه ام بیرون می جهه .. مطرب لبخند بانمکی می زنه و میگه : فقط می خواستم مطمئن شم ، اونی که امروز از بیمارستان می برم خونه دختر خودمه .
هر دو دستم رو جلوی دهنم می گیرم .. امروز بر می گردم خونه . یه حس شادی توی قلبم سرازیر میشه و با ولع لقمه ی بعدی رو به دهن می گیرم .
مطرب ادامه میده : فقط می خواستم در جریان پیشنهادشون باشی . که اگه جلوی خودت گفتند تعجب نکنی .
روی گونه ی مطرب مغرور و دوست داشتنی ام بوسه می کارم و با این کار حرفاش رو تمام و کمال تایید می کنم .
غر می زنه : د بخور دیگه دختر . هزار تا کار داریم .
لبخندش آرامش قلبم میشه و صبحانه نوش میشه توی رگ و پی ام .
با ویزیت آخر دکتر و توصیه هاش ، لباسای بیمارستان رو از تن می کنم و دوباره دختر کولی میشم ..
با بستن دستمال کوچیکم دور پیشونی ام ، آرامش رو با یه نفس عمیق به سینه می کشم .
تقه ای به در می خوره و قامت غریبه ظاهر میشه .. لبخند نه چندان محسوس گوشه ی لبهاش رو می بینم .. به خودم نگاهی میندازم ، مثل همیشه ام .. دقیقا مثل همیشه .
نگاهش رو از من می گیره و به مطرب میده : بریم؟!
مطرب قدم پیش میذاره و زمزمه میکنه : راضی به زحمت نبودیم .
غریبه لبخند مردونه ای می زنه .. شباهت داره با لبخندهای مردونه ی مطرب .. نگاهم بین مطرب و غریبه می لغزه .. تا امروز لبخند غریبه رو ندیده بودم .

مطرب نگاه های متعجبم رو غافلگیر می کنه .. نگاهش پر از سوال میشه و من به زور لبخندی روی لب هام می کشم تا نکنه مطربم نگران شه .
جلو میاد تا کمکم کنه از تخت پایین بیام .. دستش رو می گیرم و آروم میگم : خودم می تونم . اذیت میشی .
مطرب دور نمیشه اما دستش هم بهم نمی خوره .. باید خودم بتونم ، مادرم منو متکی به نفس بار آورده برای این روزها .
از سمت دیگه غریبه پیش میاد .. با لحن آرومی به مطرب میگه کنار بره تا خودش کمکم کنه .
خیره میشم به نیمرخش .. اخم پیشونی اش سر جاشه و صلابت حرفاش و کاراش به جا .. ولی .
دستش نزدیک کمرم میاد و من بی اختیار انگشت اشاره ام رو به دستش می کشم .. واسه اطمینان از واقعی بودنش ..
واقعیه و داغ .. می لرزم .. بند بند وجودم می لرزه و از چشم غریبه و مطرب دور نمی مونه .
نیم نگاهی بهم میندازه و دوباره نگاهش رو بند جای دیگه ای می کنه .. دستش پیش میاد تا روی کمرم .. دورم می چرخوندش و تنم رو به تنش نزدیک می کنه و لبهاش نزدیک شقیقه ام میشه .. می خواد از سطح تخت جدام کنه و روی زمین بذارتم .
از لمس نفسش روی شقیقه هام ، نفسم رو حبس کردم .. نفس های تندش رو به پیشونی ام کشیده و لبهام رو به داخل دهنم هل دادم . بدون اینکه جای زخمم رو لمس کنه ، دستش رو محکم می کنه دور کمرم .. بی اختیار نیمه می چرخم و یه دستم مشت شده روی شونه اش میشینه .
می لرزه .. بند بند وجودش می لرزه و از چشم من و مطرب دور نمیمونه .
با نفس هایی که طوفان به پا می کنند و اخمی که به مراتب غلیظ تر شده ، بلندم میکنه و آروم پاهام رو به زمین می رسونه .
با دستم فشاری به شونه اش میدم و خودم رو دور میکنم .. از این ضعف بدم میاد .. من حق ندارم از آغوش مرد پر نفرتی مثل غریبه آرامش بگیرم .
سر به زیر به سمت مطرب میچرخم.. نگاهش میکنم و لبخندم رو بی جون اما مطمئن روی لب نمی نشونم .
ساک کوچیکم رو از روی تخت چنگ میزنه غریبه ی ساکت و راهی میشه .. من و مطرب هم آروم پشت سرش می ریم تا به ماشینش می رسیم.
عقب ماشین جا میگیرم و دستم سمت پهلوم میره.. درد دارم و نفوذش رو توی رگ هام حس می کنم .چشمام رو روی هم میذارم و آب دهنم رو فرو میدم .
مطرب می پرسه : درد داری؟!
فوری صاف میشینم و درد رو پشت لایه های صورتم پنهون میکنم .. بزرگترین لبخند ممکن رو روی لبهام مینشونم و آروم میگم: نه . خوبم .
سنگینی نگاه غریبه روی صورتمه و من نگاهش نمی کنم .. به منظره ی بیرون خیره میشم .. دلم می خواد گذارمون از محله های پر زرق و برق رو به سمت خونه ی باصفای پایین شهریمون نظاره کنم .
بر خلاف تصورم رفته رفته خونه ها بزرگتر و مجلل تر و ساختمان ها پر طمطراق تر می شند .
خودم رو جلو میکشم و میپرسم : کجا میریم ؟!
مطرب نگاهی به بیرون می اندازه و متوجه منظور سوالم میشه .
غریبه با لحن مطمئنی جواب میده : خونه ی ما .
پر از بغض میشم.. این آدم نمیذاره دوری کنم ازش .. میغرم : ولی من میخوام برم خونه .
از توی آینه نگاهم میکنه .. غلیظ و خیره .. خیره میشم به نگاهش .
مطرب دستش رو نرم روی بازوی غریبه میذاره و پدرانه میگه : شما خیلی لطف دارین که می خوا..
نمیذاره حرف مطرب تموم شه .. مطمئن زمزمه میکنه : لطف نیست .. اشتباهی کردیم و پاش وای میستیم . دخترتون در وضعیتی نیست که بتونه کمکتون کنه . همین الان هم از درد رنگ به رو نداره .
طرف صحبتش من نیستم .. توی جمله هاش من یه سوم شخص غایبم که حضورش و نظرش بی اهمیته .. اما نگاهش به منه .. نگاهش مستقیما به چشم های من ، توی بازتاب تصویر صورتم در آینه ی جلوی ماشینه .
لبهام باز میشه تا باز هم مخالفت کنه .. نگاهش سخت تر میشه یعنی همه ی مخالفت هام رو زیر پا میذاره و جایی میره که دلش می خواد .
ملتمس به مطرب نگاه میکنم .. به طرز عجیبی آرومه و قصد مخالفت نداره .
بغض میکنم .. دلم خونه می خواد با خلوت مادرم و صدای مطرب و رقصهای مردونه ی باربد .
دست به سینه میشم و به پشتی ماشین تکیه میدم .. نقشه ی فرار میکشم تا عمارت ...


با باز شدن در باغ ، غریبه ماشین رو به داخل می رونه و جلوی پله های ورودی متوقف میشه .. بدون توجه بهش از ماشین پیاده میشم . من اگه خودم رو از این مهمونی اجباری خلاص نکنم رامش نیستم .
مطرب هم پیاده میشه .. کنارش میرم و دستم رو توی بازوش حلقه می کنم .
زیر گوشم زمزمه میکنه : از زحمتای این مدتشون تشکر می کنیم و میریم خونه .
نفسم رو با آرامشی عمیق آزاد می کنم . دستم دور بازوی مطرب محکم تر میشه و لبهام بی اختیار می خنده .
ورودی عمارت رو خدمتکاری باز میکنه و کنار میره .. پشت سرش زنی زیبا از در رد میشه و قدم به حیاط میذاره .
زن قد و قامت متوسطی داره ولی لباسهای زیبا و موهای خاکستریش که روی شونه هاش ریخته ، کمر صاف و قدم های بی نقصش ، حس یه ملکه ی بازنشسته رو به ذهن میاره .
سخت نیست حدس اینکه ، این زن مادر غریبه است ... یه ملکه ی زیبا .
دستم رو از دور بازوی مطرب جدا می کنم و با طمانینه پله ها رو طی می کنم .. جلوش که می رسم از اون لبخندهای مخصوصم روی صورتم میارم .. اون هایی که دل سنگ رو آب می کنن و توی هر ذهنی نفوذ می کنن .
دستم رو محترمانه به سمتش دراز می کنم .. لبخند ملکه وارش باعث میشه ته قلبم لذت ببرم .. دستم رو توی دستش می گیره و کمی به سمت خودش میکشدم .
در آغوشم می گیره .. نه محکم بلکه یه آغوش محترمانه و دوست داشتنی از نوع یه ملکه ی خانه نشین .
با دور شدن از آغوشش ، هر دو دستش رو روی بازوهام میکشه و آروم زمزمه میکنه : عجیب نیست که فکرش مشغول شده .
چشمام پر از سوال میشه .. نمی فهمم منظورش کیه .. غریبه بر میگرده و خیلی کوتاه نگاهمون میکنه .
همراه با خدمتکاری که ساکم رو به دست گرفته وارد میشیم .
ملکه ی خونه راهنماییم میکنه تا از پله ها بالا برم . مطرب پشت سرم جا میمونه .
نگاهش میکنم و با چشماش بهم اطمینان میده ... پله ها رو پشت سر ملکه بالا میرم .. زن میانسالیه ولی قدمهاش سبک و نرم برداشته میشه .. لذت می برم از زنانگی اش .
ته دلم یه نیش آروم فرو میشه که مادرم هم اگر زنده بود ، سن و سالی نزدیک به این زن داشت .
بغض رو پس می زنم .. الان اصلا وقتش نیست .. بین اتاق های طبقه ی دوم ، وارد اتاقی میشیم .
غریبه میون اتاق ایستاده .. با ورودمون ، دستاش توی جیبش فرومیره و زمزمه میکنه : تنهاتون میذارم .
چشم می دوزم به ملکه ی خونه .. اون هم نگاهش مستقیما به منه .. بعد از چند لحظه با لبخند زیبایی سرش رو تکون میده و چیزی رو توی ذهنش تایید می کنه .
به سمت تخت قدم برمیداره و روی لبه اش میشینه .. با دست به کنارش اشاره می کنه .
می شینم و نفسم رو فوت می کنم .
- می دونی که اولین دختری هستی که در اولین دیدار توجهم رو جلب کردی ؟!
جمله اش با اون لحن مهربون و صدای زنگ دار زیبا ، مطمئنا یه تعریف شیرین به حساب میاد .
لبخند می زنم و خجل تشکر میکنم .
نگاهش رو از من می گیره و با همون لبخند روی صورتش ادامه میده : کیانمهر میگفت اصلا حال مساعدی نداری ، ولی برعکس رنگ و روی پریده ات خودت رو از تک و تا نمیندازی .
لبام می جنبه : ایشون کمی اغراق کردن . اون قدر هم مهم نبود .
دستش رو روی دستم میکشه که باعث میشه سکوت کنم : توی سن کمت ، دختر مقاومی هستی .
از جا بلند میشه : استراحت کن عزیزم .
همراهش بلند میشم و زمزمه می کنم : ما قصد نداریم بمونیم . فقط برای تشکر اومدیم .
بر می گرده و گونه هام رو نوازش میکنه : اومدنت به اینجا اصرار من بود . ازت خواهش می کنم چند وقتی رو دختر من باشی .
از اتاق بیرون میره ، بدون این که فرصت کنم خواهشش رو مودبانه رد کنم .
ته دلم یه جوریه .. یه سرازیری خوشایند که هیچ علاقه ای ندارم توش باشم .. روی تخت میشینم دوباره و به یه عذرخواهی محترمانه فکر می کنم .




با خروج مادر از اتاقش سراغش میرم .. بی تابم بعد از همه ی عمری که از خدا گرفتم ، واسه اولین بار بی تابم ... تلاشم برای پنهون کردن بی تابیم رو پشت ابروهای گره خورده ام پنهون می کنم .
لبخند روی لبش ، نشون میده که از اوضاع راضیه .. نگاهم میکنه ، توی چشمام چی می بینه نمیدونم ولی انگشت اشاره اش رو روی بینی اش می ذاره و به سکوت دعوتم می کنه ... شاید همون بی قراری باعث میشه .
دوشادوشش تا اتاقم ، قدم بر می دارم ، محکم و با سری افراشته .. در اتاق رو می بندم و بالاخره میشم پسر زنی که روبروم ایستاده .. مهر رو از روی لبهام پس می زنم : خوب .. چی شد ؟!
همه ی تلاشم آروم بودنه .. مثل همیشه بودنه .. نمی خوام فکر کنن واسم موضوع خاصیه ..
مادر تا پنجره ی اتاق پیش میره و به منظره ی پشتش خیره میشه : نظر من رو جلب کرد .
پوف میکنم .. واسم مهم نیست .. اون دختر همه رو جذب می کنه : میمونه یا نه ؟!
به سمتم بر می گرده و میگه : نه خیلی زیاد .. نمیشه یه جا اسیرش کرد .
قلبم چنگ میشه .. غرورم خط بر می داره و دلم بی تاب تر میشه : پس میرم ماشین رو آماده کنم .
با قدم های آروم به سمتم میاد و زمزمه میکنه : آخ عزیزم .. حتی بلد نیستی .
دستش روی گونه ام می شینه .. از سردی دستاش یکه می خورم یا از داغی خودم .. ازم دور میشه دوباره و روی مبل میشینه ..
- چشم و دل سیره .. از دختری از طبقه ی اون بعیده .
چشم ریز می کنم و می پرسم : منظورتون چیه ؟!
پا روی پا میندازه و دامنش رو مرتب می کنه : من بردمش توی بهترین اتاق این خونه .. هرکس که تا امروز واردش شده با چشم های از حدقه در اومده اون جا رو دیده و حتی من رو فراموش کرده ولی اون دختر زل زد به من و به میزبانش خیره شد . خیلی خوشم اومد .
لبخندی که مادر روی لب نشونده رو به ندرت دیدم .. داره با لذت از رامش حرف می زنه و دل من چنگ تر میشه .. مشت نامحسوسی روی سینه ام می کوبم .. جایی که تپش هاش غوغا کرده ... الکی سرفه می کنم .. واسه رد گم کنی .
- پس دل شما رو هم برده ؟!
مشکوک نگاهم می کنه و با لبخند بدجنسی می پرسه : مگه دیگه دل کی رو برده ؟!
لبخندم غمگین میشه : پدر ، رامتین ، حتی اون نیازی احمق هم عاشقش بود .
با خنده ای کنترل شده می پرسه : فقط همین ؟!
دستم مشت میشه و زمزمه می کنم : از بقیه ی عاشقاش بی خبرم .
دم و بازدم عمیقی از هوای اتاق برمیداره : تربیتش ، نگاهش و رفتارش به دختری می خوره که سال ها زیر دست مربی های بزرگ تعلیم دیده .. اشکالاتش اون قدر ظریفه که قابل چشم پوشیه .
مادر از مبل کنده میشه و قصد خروج می کنه .. کنارم که میرسه دستش رو روی شونه ام میذاره و میگه : اون مهمون این خونه است کیانمهر .
سرم رو پایین میندازم .. منظور حرفش رو با تاکیدش روی کلمه ی " مهمون " تا آخر می فهمم ... بدون حرف دیگه ای از اتاق خارج میشه و من تنها میمونم با فکر به دختری که فقط دو اتاق با من فاصله داره .
صدای کودکانه ای توی راهرو می پیچه .. یه بچه داره رامش رو صدا می کنه .. در اتاقم رو باز می کنم و خروجم از اتاق همزمان با رامش میشه . نیم نگاهی به من میندازه و سراغ برادرش میره .
جوری که روی زمین زانو می زنه و برادرش رو مادرانه در آغوش می گیره ، نا خودآگاه لبخند روی لبام میشینه .
دستای باربد می پیچه دور گردن رامش و تقلای رامش رو برای بلند کردنش می بینم .
یه دفعه انگار یه حس خطر توی قلبم جا باز می کنه .. جلو میرم و صداش می زنم .. نیمه می چرخه سمتم ولی فقط نگاهم می کنه .
با دست کمی به عقب هلش میدم .. ناچار از باربد جدا میشه و خودم باربد رو بغل می گیرم و بلند می کنم .. با صاف ایستادنم ، رامش هم به سختی بلند میشه .
صورتش از درد جمع میشه ولی خیلی زود لبخند روی لبهاش مینشونه و به باربد خیره میشه .
باربد هم خجل داره به خواهرش نگاه میکنه .. سرم رو کنار گوشش می برم و زمزمه میکنم : یکم بغل خواهری نرو تا خوب شه .
صدام رو می شنوه رامش .. سرش رو کنار گوش دیگه ی باربد میاره و اون هم زمزمه میکنه : بهشون بگو خواهری حالش خوبه .
سرش رو کمی جدا می کنه و چشمک ریزی به چشم های باربد می زنه .. دلم از این شیطنت های کودکانه ضعف میره .
باربد داره ریز ریز می خنده .. به خودم بیشتر فشارش میدم .. سر باربد میاد کنار گوشم و میگه : رامش حالش خوب میشه .
زمزمه می کنم : می دونم .
صدای ظریفش توی گوشم میشینه : بذارینش زمین . اذیت میشین .
نگاهش به باربده .. اخم ظریفی روی پیشونی اش نشونده که با همیشه اش متفاوتش می کنه .. بی اختیار لبخند می زنم .. دلخوره از موندن توی این خونه .
جرقه ای توی ذهنم روشن میشه و کنار گوش باربد لب می زنم : بریم یه جای محشر ؟!
سرش رو مشتاقانه اما خجول تکون میده .. نگاه رامش کمی هراسون بین من و باربد گردش می کنه .
با شیطنتی بعید از باربد می پرسم : خواهری هم ببریم ؟!
با همه ی بچگیش اخم ظریفی می کنه .. جونش به جون رامش بنده انگار .. تقلا می کنه و مرتب میگه " نمیخوام " .. محکم تر می گیرمش و لبام می جنبه : مگه بدون رامش میشه ؟!
یه نبض محکم توی قلبم می پیچه و رگ هام رو عبور میکنه ..
بدون رامش می تونم ؟! .. هنوز خیلی زوده واسه این طور اسیر شدن .. شاید اصلا درست نیست .. رامتین هست و یه دنیا فاصله ی احساسات و عقیده ها ..
صورت بی تغییر رامش خط می کشه روی این رگ های به جنبش دراومده ..
اخمام ناخودآگاه غلیظ تر میشه .. باربد رو توی بغلم جا به جا می کنم و با قدم های محکم راه میفتم . نباید ببازم .



یه دفعه از این رو به اون رو میشه .. اخماش رو چنان گره می زنه که دلت می خواد برای باز کردنشون دست پیش ببری .. خنده ی شیطنت آمیزم رو با گزیدن لب هام مهار میکنم ، اما قبل از این که به خودم بیام با باربد توی آغوشش راهی میشه .
از پشت نگاهش می کنم و مغز و قلبم تایید می کنن که غریبه عجیب شده .. قبل از اینکه مسیرشون رو گم کنم ، راه میفتم پشتشون .
توی این عمارت نمیشه دوید .. نمیشه سبکبال بود .. انگار پرهات رو می چینن و ازت یه پرنده ی قفسی مطیع می سازن .
به در و دیوارها نگاه می کنم و قدم هام رو جای پای غریبه میذارم .. عکس های پر از خودنمایی آویزون شده به دیوار ، نشونه ی یه خاندان افتخاره .. همین باعث میشه احساس راحتی نکنم .
من دختری ام که میون دست هایی زنانه بزرگ شدم .. لطافت یاد گرفتم و زیبا بودن .. نیازی به یه خاندان و رفتارهای سلطنتی ندارم برای بی نقص بودن .
غریبه بر می گرده و نیم نگاهی به پشت میندازه .. با اطمینان از حضورم در رو باز می کنه .. می دونم کجام .. گلخونه ی مادرم .. یه نسیم لطیف از لا به لای تنم رد میشه . آوردمون به تنها جای خونه که توش اکسیژن هست برای نفس کشیدن .
دم در باربد رو روی زمین میذاره .. جلو میرم و دستم رو به سمتش می گیرم تا انگشتای کوچیکش میون دستم سر بخوره و قفل شه .
حس وجودش بهم لذتی بی نهایت میده .. نیم نگاهی از روی تشکر به غریبه ی تکیه زده به چارچوب میندازم .. چشمش برق می زنه ، سرم رو پایین میندازم تا حضور مادرم رو لمس کنم و با یه لبخند به وسعت زندگی پا توی گلخونه می ذارم .
باربد با ذوق به گلدون هایی که بعضی جاها تا سقف رشد کردند میندازه .. پیچک ها تنه ی دیوار رو پوشوندن و فضای اتاق کوچیک گلخانه رو سبز کردن .
گلدون های کوچیک اهدایی مادرم رو گوشه ای کنار هم گذاشتن .. به سمتشون میرم و جلوشون زانو می زنم .
به برگ های ظریف و سبزشون دست می کشم .. باربد به تقلید از من کنارم زانو زده و چفت دستهاشو روی زانوش گذاشته .
می خندم .. دور و برم رو به دنبال وسایل باغبانی می گردم .. چیز زیادی نمی خوام ، یه آبپاش و یه دستمال کوچیک برای تمیز کردن برگهای گلدونها .
از پشت سر غریبه اون ها رو به دستم میده .. چشمام از تعجب گرده .. زل می زنه به نگاهم و بعد با یه سرفه ی مصلحتی دور میشه . کمی نگاهش می کنم .. ذهنم به هیچ نتیجه ای نمی رسه و پشت می کنم و حواسم رو میدم به گلدون ها .
گلدون حسن یوسف رو جلو می کشم و به باربد در موردش توضیح می دم . چشمای کنجکاوش باعث میشه خنده ام بگیره .
آب پاش رو بهش میدم و اجازه میدم برگ ها رو آب بزنه و خودم با دستمال خاکشون رو می گیرم .
همزمان با هم شعر می خونیم ..

من که فرزند این سرزمینم
در پی توشه ای ، خوشه چینم
شادم از پیشه ی خوشه چینی
رمز شادی بخوان از جبینم

کم کم شیطنت اولیه از ذهن باربد پر می کشه و محو برگ های گلدون ها میشه .. نوازششون می کنه و توی نگاهش مهر می جوشه .. من از برق نگاهش غرق لذتم .
ساعت ها بدون وقفه عبور می کنن و وقتی به خودمون میایم که گلخونه ی کوچیک عطر و بویی تازه پیدا کرده .

خوشه چین کجا اشک محنت به دامن ریزد
خوشه چین کجا دست حسرت زند بر دامان

بلند میشیم و هر دو کنار هم دست به کمر می زنیم و با غرور به دسترنجمون نگاه می کنیم .
غریبه هم گوشه ای ایستاده و نگاهش به ماست .. دم گوش باربد زمزمه می کنم تا بره و به غریبه بگه .
از کنارم می دوه و جلوی غریبه می ایسته .. دستش رو مردونه دراز می کنه به سمتش و با خجالت میگه : متشکرم آقا .
دلم ضعف میره از این همه مردونگی کودکانه ای که به خرج داده .. غریبه هم دستش رو مردونه فشار میده و سرش رو براش خم میکنه .
نگاهم بی اختیار پر از لذته به هر دوشون ... غریبه برای چندمین بار محو نگاهم میشه . کم کم لبخند محو میشه و جاش رو به خجالت از این نگاه مستقیم میده .. لب می گزم تا نفس های تیکه تیکه شده ام رو آروم کنم .
صدای سرفه ی زنانه ای از جا می پروندم .. نفسم راه اصلی به بیرون رو پیدا می کنه و از سینه ام آزاد میشه .
لبخندم سخاوتمندانه جایگزین اون لب گزیدن ها میشه و به مادر غریبه ، ملکه ی خونه چشم میدوزم .. نگاه اون اما بین من و غریبه در گردشه .
کنارم که میرسه نگاهش رو بهم میدوزه و آروم میگه : خسته نباشید .
لبخند می زنم و " ممنون " رو با آرامش روی لب میارم . باربد و غریبه تنهامون میذارن .. نگاهی به دور گلخونه میندازیم و ما هم دوشادوش راه خروج رو می گذرونیم .
در رو خودم می بندم و توی ذهنم برای مادرم بوسه ای میفرستم .
- راضی به زحمت نبودیم .
- خودم خواستم که این کار رو بکنم .
دوست نداشتم فکر کنه کاری رو برای جلب توجهش انجام میدم .. من این گلخونه رو بدون هیچ ماجرای شاهزاده و گدایی دوست دارم .
- من خودم هم به گل ها علاقه دارم .. ولی این کارها حوصله ای می خواد که من ندارم .
کنارش قدم هام رو باهاش هاهنگ می کنم . ادامه میده : اوایل ازدواجمون ، کلا زندگی رو توی یه موضوعات دیگه ای می دیدم . از شوهرم نوازش و مهر می خواستم و در عوضش خانومی می کردمتوی خونه .
نگاهش می کنم .. داره به خاطرات دورش لبخند می زنه .
- کم کم پای کارخونه به روابطمون باز شد . خستگی هاش برای خونه میموند و منم از خونه زندگی کندم و وقتم رو برای پسرم گذاشتم .
توی نگاهش مادری دیده میشه که همه ی زندگیش رو به پای فرزند ریخته .. پشت اون احساس یه افتخار خوابیده ، افتخار به اینکه پسرش مرد بار اومده و ثمره ی زندگی اش شده .
لبام رو کمی خیس می کنم : مطمئنم که اصلا جای پشیمونی نداره .
لبخند پر صدایی می زنه و میونش می پرسه : حالا چرا اینقدر مردد گفتی ؟!
سرم رو بالا میارم و نگاهش می کنم .. مردد بودم ولی هرکاری کردم که متوجه نشه .
خنده اش کمی اوج می گیره .. احتمالا از تعجب توی چشمهام .. من هم خنده ام می گیره و شونه هام می لرزه .. آروم تر میشه و میگه : نمیگم پسرم بی عیب و نقصه . قاعدتا با تربیت من باید یه روح لطیف بار میومد ولی یه مرد محکم شد .
نفسش رو با یه لبخند عمیق روی لبهاش بیرون میده و سرش سرخوشانه چپ و راست میره . مادری که از پسرش به خودش می باله .

توی سرم جرقه می زنه این سوال که چرا مطرب می گفت پسر و مادر شبیه همند ؟
هیچ شباهتی بینشون نمی بینم . پلک هام از این فکر شروع به لرزش می کنه و نگاهم ذره بین میشه روی تک تک رفتارهاش .. نوع راه رفتنش پر از نازه اما در عین حال صلابت داره .. مدل بستن موهاش ساده است و رنگ خاکستری طبیعی اش بهش ابهت میده .. کت و دامن مشکی و اندامی اش ازش یه زن خونه به نمایش میذاره .. لحن کلامش قدرتمنده اما کلماتی که استفاده می کنه در مقابلم ، لطیفند .

خدمتکاری جلو میاد و جلوش یه زانوش رو کمی خم میکنه .. ناخود آگاه سرش صاف تر میشه و چشماش برق می گیره . خدمتکار آروم میگه : آقا فرمودند امشب شام زودتر سرو شه . آماده است خانوم .
اخماش توی هم میره و زمزمه میکنه : میتونی بری .
با دور شدن خدمتکار اون اخم و صدای به گلو انداخته ، اون برق چشم ها ، اون نگاه از بالا به پایین ، مثل یه لباس از تن این ملکه بیرون میاد و دور ریخته میشه .. دوباره میشه خودش ، یه مادر آروم و فهمیده .
بی اختیار لبخند روی لب هام میشینه .. نمیدونم چرا از قاعده ی نگاه اشرافی اش مستثنا شدم ولی غریبه صد در صد به مادرش رفته .
به لبخندم به این کشف شیرین ، با کج شدن با نمک لبهاش پاسخ میده .





توی غذاخوری مجلل خونه که تا امروز پام رو داخلش نذاشتم ، پشت میزی که از چوب گران قیمتی ساخته شده که حس غذا خوردن رو از آدم میگیره و میون آدم هایی که دستمال روی پاشون میندازن و موقع غذا حتی به هم نگاه نمی کنن .. هر لقمه به سختی از گلوم پایین میره .
معذبم از این که قاشقم گاهی بی هوا به بشقاب می خوره و انگار تن صاف سکوت اتاق رو می دره .. دلم می خواد با آرامشی شبیه آرامش خونه ، غذا بخورم .
غریبه یک طرفم نشسته و باربد طرف دیگه ام .. کمی سوپم رو با قاشق هم می زنم .. چشمام بسته است واسه یه تصویرسازی از خونه .. ناموفقم . دلم میخواد مثل هر وعده ی غذای خونه ، بگم و بخندم .. از روزم تعریف کنم .. غذا رو با اشتها ببلعم .

صدای زمزمه ی غریبه توی گوشم می شینه : اگه باب میلت نیست به خاطر اینه که خیلی از طعم دهنده ها رو استفاده نکردند . برات مضره .
گونه هام رنگ می گیره .. به هزار دلیل .. مهم ترینش این که غریبه ی دور از من به اندازه ی هزار فرسنگ ، حواسش به من هست .
خدمتکاری وارد اتاق میشه و خبر از ورود یه مهمان میده .. اعضای خانواده ، لب هاشون رو با دستمال آروم پاک می کنن و بی حرف از پشت میز بلند میشن .. بی تشکر و بی توجه .

مستاصل به ظرف های روی میز خیره میشم .. بدم میاد کسی ته مونده ی غذام رو جمع کنه .. بدم میاد بی حرف و تشکر سفره ای رو ترک کنم .
بلند میشم و بشقاب رو از جلوی باربد بر می دارم .. چشماش خمار خوابه .
بشقاب ها رو مرتب روی هم میذارم و بلندشون می کنم .. مطرب از جا بلند میشه و میگه : کار نکن دختر . بدشون به من .
سرم رو تکون میدم و آروم جواب میدم : میرم که از آشپز هم تشکر کنم .
چشمکی به چشم های متعجبش می زنم ..
تشکر از خانوم و آقای خونه به جای خود ، دست آشپز پر برکت باشه ... راهی آشپزخونه میشم .
صدای همهمه میاد .. انگار تمام خدمتکارا سر یه موضوع با هم حرف می زنن .
- من که تا حالا ندیده بودم .
- آره بابا اینا همیشه مهموناشون از ما بهترونن .
- دیدی چه چشمای نازی داشت .
- نگاه آقا رو ندیدی .
با ورودم به آشپزخونه سکوت مطلق روی فضا سایه میندازه .. لبخندم رو با اعتماد به نفسی که ذره ذره توی وجودم پرورش دادم روی لب میارم .. من از پچ پچه های مردم فرار نمی کنم ، اون ها رو به نفع خودم تغییر میدم .

یکی از خدمتکارا جلو می دوه و ظرف ها رو ازم می گیره .. به چشم های تک تکشون نگاه می کنم و آروم میگم : دوست داشتم از آشپز تشکر کنم .
زن میانسالی یه قدم جلو میاد و لبخند می زنه به صورتم .. زبونم لبهام رو تر می کنه : ممنون غذای خوشمزه ای بود .
نگاه تک تکشون فرق کرده .. چشم هاشون برق می زنه و لبهاشون می خنده .
روی زبونم میاد که " من دیگه مزاحمتون نمیشم " اما دخترکی جلو میاد و با خجالتی شیرین می پرسه : چای می خورین ؟!
به همین سادگی به جمعشون ملحق میشم .. پشت یکی از صندلی های میز کار آشپزخونه جا می گیرم به رسم مهمان بودنم و بقیه ی بزرگترهای جمع ، صندلی های دیگر رو اشغال می کنن .. جوان ترها دور و برمون رو گرفتن ..
یه نفر یه استکان چای خوش رنگ جلوم میذاره و تشکرم رو با یه لبخند مهربون پذیرا میشه .
انگشتم دور استکان حلقه می زنه و به صحبت های خدمتکارا از سوتی های ریز و درشتشون گوش میدم .. لبخند می زنم و گاهی با یه خاطره ی بانمک همپاشون قهقهه می زنم .
این هنریه که مادرم با پوست و گوشت و خون من عجین کرده .. به دست آوردن قلب آدم های اطرافم با کمترین هزینه .
می دونم که اگه الان پام رو از این جا بیرون بذارم دل تنگم میشن .. می دونم که دیگه پشت سرم پچ پچ نمی کنن و تنها روز شماریه برای یه دیدار دیگه .
ذهنم می پرسه چرا با این قدرت دوستانت رو زیاد نمی کنی ..
قلبم هیس میگه و اخم می کنه . یاد ناهید لبم و چونه ام رو کمی می لرزونه .
جواب میدم واسه این که من یه کولی ام .
صدای داد میاد میون قهقهه های از ته دل یه پیرزن .. یه نفر اسمم رو داد می زنه .. همهمه میفته توی خدمتکارا .. هنوز کامل نچرخیدم که در با صدای بدی باز میشه و غریبه توی چارچوب در مثل یه طوفان سهمگین ظاهر میشه .
نفس هاش بلند و گوشخراشه .. خدمتکارهای جوون تر گوشه ای کز می کنن یا خودشون رو پشت سر بزرگترها مخفی می کنن .. من اما پر از سوال زل می زنم به غریبه .
انگشتاش بیشتر پیچ می خوره و مشت تر میشه .. صورتش قرمزه از خشم .
با قدم های محکم آشپزخونه رو ترک می کنه .. روی گونه ی پیرترین خدمتکار خم میشم و بوسه ای با لبخند روش می نشونم .

- ممنون به خاطر مهمان نوازیتون .

جو کمی آروم میشه و دوباره ترس پشت هاله های چشماشون پنهان میشه .
پشت سر غریبه راهی میشم تا بفهمم واسه چی زمین و زمان رو به هم دوخته .. وارد پذیرایی میشیم .. همه ایستاده به ورودمون نگاه می کنن .
مطرب سرش رو با نارضایتی تکون میده .. این بلوا رو کس دیگه ای به پا کرده و من شماتت شم ؟!
دلم می خواد خودم رو پرت کنم بیرون از این خونه .
همه آروم روی مبل ها جا می گیرن .. غریبه اما راهی بار کوچیک کنار پذیرایی میشه و یه گیلاس رو یک نفس بالا میده .
چیزی نمی گم .. حتی سعی می کنم نگاهم هم بهش نیفته .. جایی نزدیک به مطرب و ملکه ی خونه می شینم .. چشم های باربد هنوز هم گیج خوابه .
به سر انگشتام خیره میشم و توی دلم هر چه بلدم بار غریبه می کنم .. غریبه گیلاس رو روی پیشخان می کوبه و از صداش همه می پرند ، به جز من .
سرانگشتام رو بالا و پایین می کنم روی دامنم و به بازی سایه هاشون خیره میشم .. غریبه عذرخواهی میکنه و جمع رو به قصد استراحت تنها میذاره .
دستهای ملکه روی دستم می شینه و زمزمه ای خارج از گوش جمع می کنه : میشه بری پیشش ؟!
چشمام گرد میشه .. امکان این که بپذیرم یک در میلیونه .
از چشمام جوابم رو می خونه و میگه : فکر کرد حالت جایی به هم خورده یا طوریت شده . فقط از نگرانی درش بیار عزیزم .
لبهام رو از هم باز می کنم تا باز هم همه ی استدلالش رو رد کنم که تیر آخر رو می زنه : خواهش می کنم .
لحن مادرانه و خواهش از ته دلش ، نرمم می کنه .. به خودم قول میدم که نذارم از این بالا رفتن سو برداشت شه .
نفس عمیقی می کشم و همین جوابم رو می رسونه .. با لبخند آدرس اتاق پسرش رو برام ردیف می کنه و من رو راهی یه جنگ سرد می کنه .
تقه ای به در می زنم .. ذهنم یه مقایسه ی سرانگشتی می کنه با ضربه های به در کارخونه .. ببین از کجا به کجا رسیدم .
" بفرمایید" ی نمیشنوم که در رو باز کنم و داخل برم .. این جا هم که حریم شخصی یه آدم محترمه . شاد از برخورد نکردن با غریبه ی مست می چرخم که برگردم .. در چهارطاق باز میشه و چشم های قرمز از خستگی غریبه پشتش ظاهر میشه .
دررو باز باقی میذاره و داخل میره .. نور اتاق اونقدر کمه که مرد مقابلم رو تنها به شکل هاله ای جلوی چشمام به نمایش گذاشته . جلوی در متوقف میشم وبه دنبال کلماتی برای شروع می گردم .
لبهام رو خیس میکنم و توی ذهنم تکرار می کنم " من فقط به خاطر مادرش اینجام "
صداش توی اتاق می پیچه و هزار بار توی گوشم اکو میشه : چرا به من که می رسی این همه از اسمت فاصله میگیری ؟!
چشمام گرد میشه و قبل از باز کردن لبهام دوباره صدای غریبه توی گوشم میشینه : وقتی روی اون تخت لعنتی بین مرگ و زندگی بودی ، همه فقط آرامش وجودت رو می خواستن . پس چرا این آرامش رو به من نمیدی ؟!
صداش داره کم کم اوج می گیره : چرا آرومم نمیکنی ؟
دستم رو جلوی دهنم می گیرم .. مستی و راستی شنیده بودم اما مستی و حرفهای بی سروته نه .
آروم میپرسم : چی میگین ؟!
دستهاش رو توی موهاش فرو می کنه و زمزمه می کنه : هیچی . برو .
یه قدم عقب میرم .. نمی دونم چی زیر پام میاد و به مرز افتادنم می رسونه .. غریبه دو قدم بلند برمیداره به سمتم و میون زمین و آسمون می گیرتم .. دستم روی سینه اش فشار میاره تا خودم رو جدا کنم ازش ، اما دست اون پشت کمرم می پیچه و نرم نرم توی آغوشش حل میشم .
بی اختیار لب می زنم : غریبه .
دستم رو روی دهنم میذارم و با چشمای گرد به صورتش زل می زنم .
دستاش یه دفعه سخت میشه .. نفساش تیکه تیکه از سینه اش بیرون میاد .. زمزمه می کنه : واسش غریبه ای لعنتی .
با خودش حرف می زنه انگار .. لبم رو می گزم و انگشتای دستم رو که روی لبم گذاشتم ، آروم گاز می گیرم .
دستش از دور کمرم باز میشه و پشت می کنه .. زمزمه اش از هر وقت دیگه ای آروم تره : برو .
در اتاق رو پشت سرم می بندم و با خودم رفتارش رو هزار بار مرور می کنم .. کدوم پوسته ی غریبه رو هزار تیکه کردن که اینطوری بی قراری می کنه .. اصلا بی قرار چیه ؟!
به پشت سرم بر می گردم و اعتراف میکنم جای دستاش رو روی کمرم هنوز حس می کنم .
با برگشتم به پذیرایی ، مطرب برپا میشه به قصد رفع زحمت .. با رییس دست میده و جلوی زنش سر خم می کنه .
یه دفعه انگار همه ی نقشه هاشون رو نقش بر آب کرده باشیم ، آشوب میشن .
از اون ها اصرار و از ما انکار ..
- باور کنید برامون مهمان عزیزی هستید و دوست داریم بمونید .
مادرش با سیاست خودش ، توپ رو توی زمینمون میندازه .. به مطرب نگاه می کنم که لبخند روی لبهاشه و خجل میگه : همیشه دوری و دوستی عزیزتره خانوم .
رو بهم میکنه و آروم میگه : بریم رامش جان ؟
تاییدش می کنم . دست باربد گیج و خمود رو می گیرم و آروم راهی میشیم .. بدرقه مون تا هال ورودی خونه است .. رییس و مطرب که انگار حرفهاشون تمومی نداره ، بحث های پایانی رو می کنن و نگاه مادر غریبه ، مستاصل بینن پله ها و من در چرخشه .. نمی دونم که بهش بگم آروم نکردمش و بدتر به هم ریختم پسرش رو یا نه ..

خداحافظی مون درهم و نا مرتبه .. همزمان حرف می زنیم و همزمان جواب میدیم .. دست میدیم و بغل می گیریم برای رفع تکلیف .
هوای خونه واسم سنگین شده .. دلم یه فرار جانانه میخواد .. فرار از حقیقتی به اسم غریبه .

نفسم حبسه و فقط لحظه ای از سینه ام همراه با یه طعم خوش زیر زبونم بیرون میاد که مطرب کلید میندازه توی در خونه و بهشت رو روبروم نمایان میکنه .


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 238
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,089
  • بازدید ماه : 18,047
  • بازدید سال : 145,150
  • بازدید کلی : 11,642,290