close
مجتمع فنی تهران
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت نهم
loading...

رمان فا

سرم رو به تاج تخت تکیه میدم و به یه کلمه فکر می کنم .. " غریبه " اون برای من رامشه و من برای اون غریبه . لبم رو می گزم .. لحن ظریفش آتیش به وجودم میکشه…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1381 سه شنبه 12 فروردين 1393 : 11:50 نظرات ()


سرم رو به تاج تخت تکیه میدم و به یه کلمه فکر می کنم .. " غریبه "
اون برای من رامشه و من برای اون غریبه . لبم رو می گزم .. لحن ظریفش آتیش به وجودم میکشه و چشم های ترسیده اش داغم میکنه ، اما من فقط باید واسش یه غریبه باشم .
دلم می خواد ببینمش دوباره .. هنوز هم انگار سر انگشتاش روی سینه ام جا گرفته .
قلبم گامب گامب صدا می کنه .. تنها دو اتاق باهام فاصله داره .. صبح دوباره می بینمش .. نفس راحتی می کشم . همین دیدن ها کافیه . من فقط دچار یه حس زودگذر شدم مطمئنا ...............................................

تا صبح پلک نمی زنم .. با اولین اشعه ی خورشید از جا می پرم و از اتاق بیرون می زنم . میلم به دیدنش داره از پا درم میاره .. توجیه می کنم فقط نگران سلامتیشم .. در اتاق رو باز می کنم .. می دونم اگر کسی ببینه هیچ جوابی ندارم .. ولی واسه آروم کردن این صدای گامب گامب چاره ی دیگه ای ندارم .

از دیدن تخت دست نخورده مثل اسپند روی آتیش میشم ... نمونده ، حتی یک شب رو توی این خونه نمونده .
چشمام رو که باز کردم و خودم رو میون مطرب و باربد دیدم ، حس یه صبح بی نظیر توی قلبم به جریان افتاد .. خلخال مادر رو دور مچ پام بستم و درد رو عقب روندم .
در رو محکم به هم می کوبم و میون راهرو فریادم رو توی سینه می ریزم .
خدمتکار خواب آلودی توی راهرو می دوه و با ترس و لرز می پرسه : چیزی شده آقا ؟!
داد می زنم : گمشو .
با رفتنش مشت به دیوار می کوبم .. مادر سراغم میاد .. گیج و خواب آلوده .. دست روی شونه ام میذاره و میگه : می خواستم صبح بهت بگم .
بی اختیار پوزخند می زنم .. از لای دندونام می غرم : دیر نبود ؟!
چیزی نمیگه .. دستش روی شونه ام بالا و پایین میره تا آرومم کنه . زمزمه می کنم : میرم کارخونه .
با نگرانی میگه : مگه مرخصی نیست ؟ امروز نمیاد که .

می سوزم : هر جا که هست خوش باشه . برام مهم نیست . کارخونه کار دارم .
هنوز طلوع آفتاب کامل نشده راه میفتم . فقط می خوام برم .. مرتب تکرار می کنم ندیدنش مهم نیست . فقط یه کار عقب مونده توی کارخونه دارم که باید انجام بدم .
هنوز آفتاب کامل طلوع نکرده که صبحانه رو می چینم و از خواب بیدارشون می کنم .
باربد میپره توی بغلم .. پهلوم کمی تیر میکشه اما به شیرینی این آغوش می ارزید .. مطرب روی سرم رو میبوسه و زمزمه وار میپرسه : خوبی ؟!
سر تکون میدم و آره میگم .. لبخند میزنم ، به عمق آرامشی که توی وجودم بود .
توی دفتر میشینم و به یه نقطه خیره میشم .. کارهام رو جلوم پهن میکنم و فقط و فقط به گلدون روی میز خیره ام . نفس عمیق می کشم و چشمام رو می بندم و ذهنم رو خالی می کنم .
همه ی این اصرارها به دیدنش ، این همه بی قراری از من و شخصیتم به دوره .
وقتی هر سه دور سفره زانو میزنیم و لقمه میگیریم، یه لحظه فقط یه لحظه ی کوتاه یاد غریبه توی ذهنم خط میندازه . این که حواسش بهم بود .. نمی ذارم این خط بیشتر از این پر رنگ شه . واسه ی قدردانی من امروز آرامشش میشم .
با این فکر یه لبخند دندون نما بی اختیار روی لب هام کشیده میشه .
کم کم صدای همهمه شروع میشه و کارگرا یکی یکی توی کارخونه حاضر میشن .. با خستگی چشمم رو باز می کنم و سعی می کنم از همین امروز شروع کنم به فراموش کردن . اگه همین الان این احساس خاموش بشه به نفع همه است .
تا دم در رو آروم گز می کنم .. میون ماشین ها قدم می زنم و به تک تک سلام های کارگرها فقط سر تکون میدم .. اعصابم خوردتر از اونیه که فکر می کردم .. این جنگ سخت تر از اونیه که توقع داشتم .. انگار در حال غلیانم از درون .

مطرب اصرار داره که امروز هم استراحت کنم .. ولی من که می دونم چیزی تا پایان ماه و موعد خرید داروهای مطرب نمونده .. با این همه مرخصی توی خرج این ماهمون می مونیم .. لباس می پوشم و سر بندم رو محکم می کنم .
دستی به رد پانسمان پهلوم می کشم و با لبخند از خونه بیرون میام .. نگاهم به آسمونه . حسی شبیه به صاف شدن دارم . عصر قراره برم دیدن ناهید نمی ذارم این روزهای آخر این همه سخت بگذره به هر دو مون .. انگار کولی بودنم رو دوباره پیدا کردم توی وجودم .
از کنار ماشین رامش که رد میشم ، یه لحظه فقط یک لحظه صورتش جلوی چشمام نقش می بنده .. عصبی دستی به صورتم میکشم و پوف میکنم .. با خودم تکرار می کنم : نمی خوادت احمق . در شان تو نیست . مال تو نیست . ول کن .
به کارخونه که می رسم ، با لبخند به همه نگاه می کنم .. نگاههاشون رنگ می گیره از حضورم .. لبخندهام رو جواب میدن و پر از مهر بهم زل می زنن .. لذت می برم . جوری لبخند می زنم که پاسخ مهر و محبت بی صداشون باشه .
کارت می زنم و وارد میشم ..
یکی از کارگرا محکم بهم می خوره .. خشمم فوران می کنه و داد می زنم : حواست معلوم هست کجاست ؟!
با چشمای گرد نگاهم می کنه .. دندونام به هم ساییده میشه .. انگار آتشفشان وجودم باز شده و داره ذره ذره بیرون می ریزه و هیچ کاری برای جلوگیری از این فوران از دستم برنمیاد .
زن با قامتی لرزون آروم لب می زنه : عمدی نبود .. من ..
مهلت نمی دم حرفش رو تموم کنه .. " خفه شو " رو با تمام قدرتم فریاد می زنم .. خشمم رو توی انگشتام می ریزم .. دستم رو بالا میبرم .. چشمام رو می بندم و به قصد فرود آوردن روی صورتش حرکتش میدم ..
نزدیک ماشین بافت همهمه است .. جلوتر میرم و بلافاصله صدای غریبه رو میشناسم که داره فریاد می زنه .. به محض اینکه دستش بالا میره تا سیلی بزنه ، خودم رو پرت می کنم مابینشون .. چنگ می زنم به پیراهنش تا چشمای بسته اش رو باز کنه ..
چهار تا انگشت نرم و لطیف چنگ می زنه به پیراهنم .. قلبم چنگ میشه میون اون چهارتا انگشت و در کسری از ثانیه چشمام باز میشه .. دستم درست کنار صورتش توقف می کنه .
حس سبکی دارم .. هنوز نفس نفس می زنم اما سبکم .. خشمم خالی شده با دیدنش .. توی چشمای ترسیده اش نگاه می کنم و نفسم رو عمیق بیرون می فرستم .. نگاهش انگار آب سردیه روی تک تک سلول های بدنم .

زمزمه می کنم : اینجا چی کار می کنی ؟!
چشم ازم می گیره .. حرفی نمی زنه .. بلندتر می پرسم : با توام .
باز هم بی جواب میمونم .. پشت می کنه بهم و زن ترسیده رو نوازش می کنه .. شونه هاش رو میماله و با حرفاش آرومش می کنه .
ترس می ریزه توی دلم از برق نگاهش .. لب می گزم .. لب هاش تکون می خوره اما انگار گوشام بسته شده .. پشت می کنم و خودم رو سرگرم زنی می کنم که داره از ترس می لرزه ..
جمعیتی که دورمون جمع شدن ، کم کم پراکنده میشن .. بازوش رو می گیرم تا برگرده سمتم .. نگاهش رو به زمین می دوزه .. نگاهش می کنم .. قلبم هم همراه دستم مشت میشه . به خودم نهیب می زنم که قراره فراموشش کنم .. این هوس رو ادامه نمیدم .
یکی از کارگرا با ترس و لرز جلو میاد و زیر گوشش پچ پچ می کنه .. لبخند می زنه و نگاهش می کنه .. این وسط فقط منم که از دیدن چشماش محرومم .
یکی از کارگرا میاد و آروم دم گوشم میگه : خوبی ؟
گوشهام باز شده .. لبخند می زنم بهش .. نه به این خاطر که خوبم .. خوب نیستم ..دست و دلم با هم می لرزه .. لبخند می زنم چون یه نفر پیدا شده که ازم بپرسه خوبم یا نه ..
با ته مونده ی اقتدار و عصبانیتم دستور میدم : بیا توی دفتر .
صدای غریبه توی گوشم اکو میشه .. پشت سرش راه میفتم و از کنارش عبور می کنم ..
خودم زودتر راه میفتم .. نزدیک در می ایستم و بعد از ورودش در رو می بندم و قفل می کنم . برنمی گرده به در نگاه کنه .. حتی من رو هم نگاه نمی کنه .. میون اتاق ایستاده و سرش رو به پایینه .
در اتاق رو می بنده و صدای چرخیدن کلید رو توی قفل می شنوم .. همه ی تلاشم اینه که محکم باشم .. پاهام سفت به زمین بچسبه .. صدام نلرزه و اشک هام فرونریزه .
جلوش می ایستم و انگشتام رو زیر چونه اش میذارم تا نگاهم کنه .. چشماش فقط تا یقه ام بالا میاد .. لب می گزم از حرص .. از این چشم دزدیدن هاش دارم به ستوه میام .
- اون جا چی کار می کردی ؟!
جواب نمیده .. چونه اش رو از روی دستم عقب می کشه و سرش رو پایین میندازه .. این حرف نزدنش ، نگاه نکردنش داره دیوونه ام می کنه .
به ذره ای آرامش نیاز دارم تا بتونم جواب سوالش رو بدم .. نفس عمیقی می کشم که نمی بینه .. دوباره می پرسه .. عصبی تر و بی قرارتر ..
- رامش ، با توام . اون جا چی کار می کردی ؟! اصلا واسه چی توی کارخونه ای ؟!
- مگه اخراجم کردین ؟!
رضایت مند از صدایی که باهام یاری کرد و نلرزید ، لبخند می زنم .. اما همزمان جوشش اشک رو توی چشمهام حس می کنم .. نمی دونم از چی و از کجا دارم همه ی زهرهای وجودم رو بیرون می ریزم .
هنوز هم نگاهم نمی کنه .. اما صداش واضحه .. نمی لرزه ، نمی ترسه .. بی حوصله می پرسم : چی میگی ؟!
آرامشش انگار بیشتر میشه : اگه اخراجم نکردین که برگشتم سر کارم . توی این کارخونه یه کارگرم . یادتون رفته ؟!
عصبی پنجه لای موهام می کشم .. عصبی می غرم : رامش وسط اون دعوا چیکار می کردی ؟!
دست به گونه ام می کشم .. جایی که ممکن بود سیلی بزنه .. اولین سیلی عمرم رو ... سرخ میشم .. داغ می کنم .. نزده و من فقط با نگاهم آرومش کردم .
پشت انگشت اشاره اش رو روی گونه ی سرخش میذاره و لب می زنه : اومدم آرومتون کنم .
دلم یه تکون می خوره .. یه تکون محکم .
ادامه میده : خودتون خواستین که معنی اسمم باشم . نخواستین ؟!
جوابی نمیدم .. فکم منقبض شده و فقط نگاهش می کنم .. به روی سرش و موهایی که دورش ریخته و سر انگشت های کشیده اش که روی گونه اش باقی مونده .. جایی که ممکن بود الان رد انگشت های من نشسته باشه .. سر انگشتام گز گز می کنه برای نوازش پوستش .
منتظر جواب نیست انگار : من آدم ها رو با نگاهم آروم می کنم ... مکث می کنه و دوباره میگه : اما چشماتون بسته بود .
باید بدونه روش های من با همه ی آدم های دنیا فرق داره .. من به شیوه ی یه دختر کولی آرامش هدیه می کنم .
صدام می لرزه .. برعکس صدای پر صلابت اون : پس چرا الان نگاهم نمی کنی ؟!
عجیبه که جواب سوالش رو نمی دونه .. مگه میشه ازش دلگیر نباشم .. نزدیک بود یه زن بی گناه رو بزنه .. این آخرین چیزیه که می تونم تحمل کنم .
پوزخند می زنه .. دستش از روی گونه اش سر می خوره و آروم میگه : چون ازتون دلگیرم .
دلم ضعف میره از این قهر کودکانه .. نفسم بند میاد واسه در آغوش گرفتن و بوسیدنش .
قدمی عقب میره و لب می زنه : من میرم سر کارم . با اجازه .
تا پشت می کنه می پرسم : چرا دیشب بی خبر رفتی ؟!
بدون اینکه برگرده جواب میده : بی خبر نبود . همه خبر داشتن .
همه جز اون که باید می دونست .. مهم نیست .. صدام تحلیل میره : نمی خواستم بزنمت .
بالاخره اون قطره اشک لجوج ، دیدم رو تار می کنه .. من نمی تونم بذارم به کسی ظلم کنه .. ازش توقع ندارم انگار .. انگار توی این چند روز حس می کردم غریبه ای متفاوت رو دیدم اا امروز به اشتباهم پی بردم و دلم عجیب کم توقعی می کنه .
بر می گرده و مستقیم نگاهم می کنه .. دلم یه تکون محکم دیگه می خوره از قطره اشکی که روی قرنیه ی چشمش خونه کرده .. آروم میگه : وقتی که کتک زدن من که واستون از همه پست تر بودم ، حالتون رو بهتر نمیکنه ، کتک زدن اون زن بیچاره حالتون رو از این هم بدتر می کرد . خشمتون رو کنترل کنید رییس .
به سمت در می ره .. دستگیره رو بالا و پایین می کنه .. انگار یادش رفته که اون در قفله .. دستش روی دستگیره جا می مونه .. یه قطره اشک رو دنبال می کنم که از چشماش فرود میاد و روی زمین می ریزه .
جلو میرم و برش می گردونم . سرش رو به پایینه و قطره های اشک روی گونه اش راه گرفتن .. شکستمش انگار من احمق .. کی و کجاشو نمیدونم .. کلید رو توی قفل جا میدم .
فاصله اش باهام قد یه نفسه .. سرم رو خم می کنم و اون یه نفس فاصله رو بر میدارم .. چشمامو می بندم و یه نفس از عطر تنش بر می دارم .
زیر گوشش زمزمه می کنم : هیچ وقت برام پست نبودی .
نفسم تند میشه و لبهام خشک .. رد نفس هاش روی گونه ام می سوزه و قطره های اشک خودشون رو عقب کشیدن .
صاف میشم و کمی عقب میرم .. می چرخه و به سرعت نور از اتاق بیرون میره .
با فاصله گرفتنش ، خودم رو از اتاق پرت می کنم بیرون .. دست روی گونه ام میذارم .. داغه از نفسهاش .. دست روی گوشام می کشم .. صداش هنوز توش جریان داره .. نفسم هنوز هم تند و بی وقفه است و ضربان قلبم انگار ریتمی نداره .
حالا کنار همه ی دلبری های کوچیک و بزرگش یه نفس از عطرش رو توی سینه دارم که بیرون کردنش راحت نیست . بی اختیار لبخند می زنم و به جایی تکیه میدم که چند لحظه ی پیش ایستاده بود .. نیازی نیست فراموشش کنم .. همین دلخوشی های کوچیک خوبه .




تا خود ماشین بافت می دوم .. پشتش می ایستم و نفسم رو فوت می کنم .. چشمام رو می بندم و دست می کشم روی گونه هام .. لبم رو آروم زیر دندونام می کشم و لبخندم رو با این کار پنهان می کنم ..
قلبم میگه چه حس خوبی داشت .. مغزم مخالفه .. داره غر می زنه : چه معنی داره .. و من جرات ندارم اعتراف کنم به سمت قلبم متمایلم ..
سرم رو تکون میدم و ریه ام رو پر می کنم .. آروم و با فوت همه ی بازدمم رو بیرون می فرستم .. حس می کنم آروم تر شدم .. با یه لبخند بی اختیار که روی لبهامه و یه مهر روی گونه ام ، کارم رو شروع می کنم .
گاهی زیر چشمی نگاهی به در دفتر می ندازم .. زمزمه اش توی گشوم می پیچه : هیچ وقت برام پست نبودی .
غرورم به غلیان میفته .. دروغ می گفت .. ازم متنفر بود .. کم کم اون حس خوب محو میشه .. یاد تحقیر واضحش توی ذهنم جون می گیره .. آب دهنم رو قورت میدم و دماغم رو بالا می کشم .. حرص نرم نرم روی قلبم سایه میندازه .
یکی از کارگرا کنارم میاد .. همون زنیه که از یه سیلی نجاتش دادم .. دست روی شونه ام میذاره و آروم به آغوشم میکشه .. هق هق آرومش رو از روی لرزش شونه هاش حس می کنم .. دستم رو می کشم پشتش و به مغزم تمایل نشون میدم .. با این کارها نمی تونه من رو ، یه دختر کولی رو مجاب کنه .. اون مقصره .
سر زن که از روی شونه ام جدا میشه ، میون سر و صدای ماشین ها داد می زنه : " ممنونم "
لبخند می زنم .. به جای این که من هم داد بزنم که " من هم ازش ممنونم "
دور میشه و من ذهنم از غریبه و دفتر ته سیلوی کارخونه منحرف میشه .. این بار فکر می کنم به تغییر جو کارخونه به نفعم .. کاش ناهید این جا بود .
سرم رو دوباره تکون میدم و نفس می گیرم .. امروز نباید سخت بگذره .
از پشت صدایی به اسم منو می خونه : به به . رامش خانوم .
صداش رو می شناسم و بلافاصله اخم می کنم .. نمی ذارن که گونه هات یه روز بدرخشه از خوشی .. از این اخم که باید روی پیشونی ام باشه ناراضی ام .. ولی مردی که پشت سرم ایستاده تنها با این اخم حدش رو نگه میداره ..
می چرخم و با همون اخم زل می زنم به صورتش .. قصد ندارم سلام کنم .. قصد ندارم شروع کننده ی یه مکالمه ی نچسب باشم ..
می بینم که از اخمهام کمی جا می خوره .. همین رو می خوام و بی اختیار لبم به پوزخندی کج میشه .. رامتین لبخندی مصنوعی می زنه و با من من می پرسه : خوبی شما ؟!
" ممنون " رو میون صداهای کارخونه نمی شنوه .. هیچ تلاشی واسه رسوندنش به گوشش نمی کنم .. دوباره سر کارم برمی گردم .. خسته ام از این حواشی .. نیم نگاهی به در دفتر میندازم و نفسم رو عمیق بیرون می فرستم .
کنارم میاد و به ماشین تکیه میده .. سنگینی نگاهش رو روی نیم رخم حس می کنم .. اما اونقدر روی خودم کنترل دارم که دستام نلرزه و کارم رو انجام بدم .
سرش رو کنار گوشم خم می کنه : آدم با ناجی زندگیش اینجوری برخورد نمی کنه ها ..
اخمام توی هم میره .. قلبم لجوجانه داره صداش رو با صدای غریبه مقایسه می کنه اما ذهنم تنها به اون زنگ خطر خوابیده پشت حرفاش فکر می کنه .
از گوشه ی چشم نگاهش می کنم : ناجی من ؟!
لبخند می زنه و سرش رو به معنی آره تکون میده .. نفسم رو عمیق بیرون میدم و آروم میگم : ناجی من غریبه است .
جمله ام میون همهمه گم میشه ، اما انگار حک میشه روی قلبم .. فراموشم شده بود .. گرمی و امنیت آغوشش رو .. ناجی من شده بود .. بهش بدهکار بودم ..
مادرم به من یاد داده دینم رو ادا کنم ..
به در بسته ی دفتر زل می زنم .. رامتین سرش رو جلوتر میاره و درست زیر گوشم نفسش رو پخش می کنه .
تک تک سلول های بدنم جمع میشه .. گارد می گیره .. اخمام تمام صورتم رو می پوشونه .. تقریبا داد می زنم : چی کار می کنی ؟!
این بار حتی برای پوشوندن تعجبش ، لبخند هم نمی زنه .. لبام رو جمع می کنم و انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش بالا میارم ..
با همه ی قدرتی که توی وجودم دارم میگم : دیگه هیچ وقت ، هیچ وقت به من نزدیک نشو .
پوزخندی گوشه ی لبش مینشونه .. لبش کج میشه به سمت بالا و من چندشم میشه از این تمسخر .. انگشت اشاره ام رو توی هوا میگیره و میگه : تو مال منی خانوم کوچولو .. بهتره عادت کنی .
صبر نمی کنه تا بخوابونم زیر گوشش ، یا داد بزنم .. یا جیغ بکشم .. یا بگم که من عادت دادنی نیستم .. من رام شدنی نیستم .. من یه کولی ام .
پشت در دفتر پنهون میشه و من دندونام رو با حرص به هم می سابم و از صدای سایشش ، خودم رو دلداری میدم .. من همه ی این حرفها رو جوری بهش می فهمونم که هیچ وقت فراموشش نشه .
برای اضافه کاری میمونم .. به پولش احتیاج دارم و چاره ای ندارم .. چراغ دفتر و چراغ بالای سر من ، تنها روشنایی کارخونه اند ... رامتین هنوز همراه غریبه توی دفتره
زمزمه وار می خونم و نیمه ی تنم رو تکون های ریز میدم ..صدای قدمش رو از خیلی نزدیک می شنوم .. می ترسم و چنگک میره تا دستم رو ببره .. قبل از فریادش یا واکنشش ، دستم می ایسته .
دست غریبه هم درست کنار دستم متوقف میشه و بعد از چند ثانیه عقب می کشدش .
زمزمه می کنه : مراقب باش .
صداش می لرزه یا من این طور فکر می کنم ؟
قلبم به سمتش مایل شده و من به هر سختی ای نگهش میدارم سر جاش .. لبام رو محکم روی هم فشار میدم و چشمام رو مرتب باز و بسته می کنم .
صداش دوباره پرده های گوشم رو تکون میده : برگرد خونه . لازم نیست بمونی .
دردی که از چند ساعت پیش پهلوم رو می سوزوند بهم دهن کجی می کنه .. از اون طرف سیل صورتحساب هایی که باید پرداخت بشه .
سرم پایینه و دستام کار می کنه .. نیم رخم سنگینی نگاهش رو حس می کنه و دستام بی اختیار من می لرزند .
لبم رو خیس می کنم و میگم : باید بمونم .
صدای خنده اش رو می شنوم .. سرم رو بلند می کنم و دنبال اون لبخند نایاب روی لب هاش می گردم .. نگاهم ساکتش می کنه .. کلافه اش می کنه ، این رو از دستی که توی موهاش فرو می بره می فهمم .
- رییس این کارخونه منم خانوم . غیر از اینه ؟
لحنش دیگه آزار دهنده نیست .. آزار دهنده ، مثل بار قبلی که به روم آورد فقط یه کارگرم .
- کار خیلی عقب افتاده و منم بیش از حد مرخصی رفتم این ماه .
رامتین سر زده میون حرفامون سرک می کشه و میگه : هنوز یه روز هم نیست مرخص شدی . اگه بخیه هات باز شن چی ؟!
اخمم اون قدر غلیظه که درکش واسه غریبه سخته .. تعجبی که توی چشماش موج می زنه ، این رو می گه .
رامتین اما ، آرومه .. لبم رو می گزم و چشم می گیرم ازش .. یک لحظه ، نگاهم با نگاه غریبه تلاقی می کنه و لبهاش رو می خونم که میگه " نکن "
فشار دندونم روی لبهام کم میشه و سرم متمایل به پایین ..
صدای غریبه این بار واضح به گوشم می رسه : لازم نیست این ماه رو بمونی .. ماه بعد جبران کن . باشه ؟!
روم نمیشه بگم هنوز صورتحساب بیمارستان مونده و داروهای مطرب و مدرسه ی باربد و صورت حساب آب و برق و گاز .. روم نمیشه بگم اگر نمونم این ماه رو باید با سیلی گونه سرخ کنیم ..
به جای همه ی حرفهایی که تا پشت لبم میان ، فقط می گم : یک کم دیگه بمونم ، بعد می رم .
رامتین خنده کنان یه قدم جلو میاد و همزمان میگه : چرا با خودت لجبازی می کنی دختر ؟!
می خواد ادامه بده ، اما قدمی که من بی اختیار به عقب بر میدارم و ضربه ای که تکون های ماشین به پشتم می زنه و دردی که توی پهلوم می پیچه ، ساکتش می کنه ..
چشمام رو می بندم و با همه ی قدرتم ، جلوی فریاد درد رو می گیرم .. غریبه ی ترسیده یه قدم بهم نزدیک میشه و دستش برای گرفتنم دراز میشه ، خودم رو کنار می کشم از او هم .. دلخوری توی نگاهش رو از پشت هاله ی اشک می بینم .
رامتین به سمتم میاد اما غریبه سد می کنه راهش رو .. بالاخره آروم میشم .. یه نفس از امن ترین جای وجودم بالا میاد و توی هوا پخش میشه .
غریبه بدون این که برگرده ، زمزمه می کنه : وسایلت رو بردار ، می رسونیمت .
لبم رو کمی خیس می کنم با زبونم : می خوام برم دیدن دوستم ، مزاحمتون نم ..
حرفم ناتموم می مونه : همون دوستت ناهید ؟!
" بله " رو بی جون می گم .. به خاطر لحنشه که یک دفعه تغییر کرده .. ناقوس خطر توی سرم صدا می ده و من لرزش خفیفی رو روی دستام حس می کنم .
زمزمه می کنه .. غمگین تر ، سرد تر : خودم می برمت .
آب دهنم رو به زور پایین می فرستم .
رامتین رو کشون کشون با خودش همراه می کنه .. چه قدر ممنونشم که از من دور نگهش می داره .. اما ته دلم یه دلشوره ی آشنا داره .. آشنایی به تلخی زهر .



روی صندلی عقب جا به جا میشم و رامتین هم کنارم میشینه .. غریبه هر از گاهی بر می گرده و نگاهم می کنه .. تمام حواس راننده به جلویه ..
به گذر سریع منظره ها از پنجره ی ماشین ، خیره میشم .. می دونم که یه طوفان در راهه و دلم می خواد براش آماده باشم .
صدای رامتین سکوت رو میشکنه : میگم کیان به نظرت یه مهمونی برگزار کنیم ؟!
نیم نگاهی بهم میندازه و ادامه میده : به مناسبت اضافه شدن رامش خانوم به جمعمون .
لبخند دختر کشی می زنه که توی چشمای من ، جلوه ای نداره ..
غریبه نگاهش به منه .. جواب میده : نمی دونم . خودش باید بگه .
نگاه ازش می گیرم و دوباره چشم به بیرون می دوزم .. کم محلی من از رو نمی برش .. می پرسه : نظرتون چیه ؟!
رک و صریح جواب میدم : مخالفم .
غریبه با سر انگشت لبخندش رو مهار می کنه و رامتین چشمهای متعجبش رو بهم می دوزه .
ادامه میدم : من نمی خوام به اسمم مهمونی برگزار شه .
رامتین از اون لبخند هایی می زنه که منظورش اینه " وقتی من میگم قضیه تموم شده است " .. لبهاش می جنبه : هر دختری دوست داره براش مهمونی بگیرن عزیزم .
حتی اگر از " عزیزم " فاکتور بگیرم و لحن صمیمی اش رو یه لوس بازی کودکانه بدونم ، نمی تونم از این که منو بین همه ی دخترهای دنیا جا داده دلگیر نباشم .. هر آدمی متفاوته . این رو نمی بینه ؟!
با همه ی دلخوری موجود توی وجودم نگاهش می کنم . با نگاهش جوابم رو میده .. جوابی که فقط گویای تعجب و حیرتشه .
ماشین متوقف میشه .. رامتین نگاهش رو ازم می گیره و از شیشه بیرون رو تماشا می کنه : چرا اومدیم این جا ؟
غریبه بدون این که برگرده جواب میده : من و رامش باید تنها بریم اون جا . بهتره بری خونه .
لبخند روی لبهام میشینه .. نفسم رو بیرون میدم و به بقیه ی مکالمه شون توجهی ندارم .. اعتراف می کنم که حس خوبی داره حمایت های بی صدای غریبه .
با خالی شدن جای رامتین کنارم و حرکت ماشین ، دوباره دلشوره به جونم میفته .. سر غریبه به عقب برمیگرده و صدام میکنه " رامش " ..
یه دفعه یه ضربان محکم توی تنم می پیچه .. چشمم رو از بیرون می گیرم و به چشمای غریبه می سپرم .. ترس ریخته توی نگاهم .. صداش گوشم رو می لرزونه : نمی خوام شوکه بشی .
یه تیکه نفس بی اذن من از سینه ام بیرون می جهه .. چونه ام شروع می کنه به یه لرزش غیر ارادی .چشمام رو روی هم فشار میدم و به زور لبهام رو از هم باز می کنم : مرده ؟!
سکوت می کنه و من جرات باز کردن چشمام رو ندارم .. حتی زبونم هم یاری نمی کنه که بگم برگردیم خونه .
هر دو دستم رو روی زانوم می ذارم و ناخنهام رو توی کف دستم فشار میدم . دوباره اسمم رو از زبونش می شنوم و همزمان یه دست روی مشتم قرار می گیره .. نمی خوام چشمام رو باز کنم .. می ترسم که باز کردن لای این پلک ها مصادف شه با فروریختن همه ی قطره های اشکی که پشتش زندونی کردم .
لبم رو گاز می گیرم و نفسم حبس میشه ناخودآگاه .. دلم ، دل بیچاره ی من طاقت رو به رو شدن با خانواده ی عزیزترین دوستم رو نداره .
می شنوم که غریبه فریاد می زنه و مشتم رو بیشتر فشار میده .. می فهمم که ماشین گوشه ای می ایسته و در جلو باز میشه .. حس می کنم سیلی های نرمی رو که به صورتم می خوره تا چشمام رو باز کنم ..
یه دست دور شونه هام می پیچه و من رو به جایی می رسونه که الان محتاجشم .. یه شونه که اشک بریزم روش .
اولین قطره ی اشک که فرو می ریزه ، نفسم تیکه تیکه از سینه بیرون می ریزه .. با هر قطره ی بعدی انقباض عضلاتم کم کم باز میشه و من ذره ذره روی شونه های غریبه هق هقم رو رها می کنم و حتی نوازش سرپنجه هاش لای موهام یا نوازش سرانگشتاش روی دست مشت شده ام هم نمی تونه این هق هق رو کم کنه .
همه ی تلخی زهر رو روی شونه های غریبه بیرون می ریزم .. سرم رو که بلند می کنم از حجم خیسی لباسش یکه می خورم .. خجالت زیر پوستم رشد می کنه و گونه هام سرخ میشه .
با سری پایین و صدایی که از گریه می لرزه آروم میگم : ببخشید .
جوابم رو نمیده .. یه نفس عمیق می کشه و دستاش لای موهاش رو لمس می کنه .. می پرسه : بریم خونه ؟!
سرم رو به معنی نه تکون میدم .. الان از هر وقت دیگه ای واسه دیدن خانواده ی ناهید آماده ترم .
با همون سر به زیری جواب میدم : اگه میشه منو برسونید خونه ی ناهید .
موقع گفتن اسمش صدام می شکنه .. خودم رو جمع می کنم تا دوباره خرابکاری نکنم .. مغزم داره غر می زنه که کجا رفت اون همه ادعای من .. قلبم سرزنشش می کنه که خوب تو حال خودش نبود .
به این فکر می کنم که از این به بعد چطور غریبه می خواد باهام رفتار کنه .. منی که این همه بی پروا روی شونه اش اشک ریختم .. لبم رو می گزم و پلک هام رو به هم فشار میدم .. نگرانم میشه .. این رو از دستی که برم می گردونه سمت خودش و صدایی که ملتهب می پرسه " خوبی " می فهمم .. فشار دندونم رو لبهام بیشتر میشه .. ماشین به حرکت در میاد و من می خوام خودم رو عقب بکشم .. اما دستاش نمی ذاره .
منتظر توبیخش میشم .. این بار می ذارم هرچی می خواد بهم بگه .. حق داره .. مطمئنا لباس گرونی بوده و ..
صداش رشته ی این افکار رو قطع می کنه : نگاهم کن .
سرم کمی به چپ و راست مایل میشه و جواب " نه " میده .. کلافه میشه .. لباش از هم باز میشن تا حرفی بزنن ، اما هنوز گفته نشده بسته میشن .
دندونم داره لبم رو می شکافه اما هیچ راهی برای آزاد کردنش ندارم انگار .. سرخم از خجالت .. چطور این همه از خودم دور شدم که لباسش رو ..
یه دفعه دستش می شینه روی گونه ام .. از جا می پرم خیره میشم به چشماش و قبل از هر واکنشی ، توی خیرگی من به چشماش ، خیره میشه به لبم .. انگشت شستش ، لبم رو از لای دندونم بیرون می کشه آروم .
چونه ام می لرزه .. نگاه مستقیمم رو تاب نمیاره انگار .. نگاه می گیره از چشمام و خودش رو سمت در میکشه .. به بیرون خیره میشه و من رو توی یه برزخ جدید جا می ذاره .. تکیه میدم و همه ی سعی ام فراموش کردن دقایقی که بین من و غریبه گذشته . رویارویی با خانواده ی ناهید ، یه کولی تمام و کمال لازم داره .. نه کولی ای که نیمی از ذهنش رو یه غریبه اشغال کرده .
تا رسیدن به مقصد سکوت می کنم و درست مثل غریبه به بیرون زل می زنم .



در رو برادر ناهید برامون باز می کنه .. ریش نامرتبش و چشم های سرخ از گریه اش نشون میده که این مصیبت هنوز خیلی تازه است .. کنار میره تا وارد شیم ، اما زانوهای من می لرزه .
نیمه می چرخم و به غریبه ی پشت سرم نگاه می کنم .. با دیدن چشمام جا می خوره و ذره ای عقب میره .. مستاصل سرم رو کمی کج می کنم .. به یه دل گرمی نیاز دارم .. ثانیه ای بعد چشم های غریبه سفت و سخت میشه .. با سر بهم اطمینان میده و من که فقط همین پشتوانه ی محکم رو نیاز دارم ، پا درون خونه میذارم .
عکسی از ناهید روی طاقچه خودنمایی می کنه .. حتی نمی تونم راحت بشینم .. به خاطر حضور غریبه بالای اتاق نشستیم و پنجه های غریبه انگشتهای منو فشار میده .. همون لحظه ای که جا گرفتیم ، قبل از شروع یه حمله ی عصبی دیگه ، انگشتاش لای انگشتام سر خورد و فشارشون داد .. حتی نگاه متعجبم هم پشیمونش نکرد . به نگاه متعجبم ، اخم غلیظی تحویل داد .
حس می کنم ناهید داره نگاهم میکنه .. سنگینی نگاه آدم های دیگه رو هم حس می کنم .
مادر ناهید زمزمه می کنه : خدا خیر بده آقای رییس رو .
غمگین نگاهش می کنم .. با گوشه ی روسری اشکش رو پاک می کنه و ادامه میده : بچه ام این روزای آخر خیلی درد داشت .
ریه هام می سوزه .. می خوام لب باز کنم و بگم تمومش کنه .. من طاقت شنیدن دردهای عزیزم رو ندارم .
لب هام از هم باز نمیشن و مادر ناهید ادامه میده : آقای رییس بزرگی کردن ، کمکمون کردن داروی مسکن گرونی رو براش تهیه کنیم .
رو می کنم سمت غریبه .. صدای مادر ناهید توی پس زمینه ادامه پیدا می کنه : ما رو شرمنده ی خودشون کردن .
چه قدر ممنون غریبه ام که نیم رخش رو به سمتم بر نمی گردونه .. اون موقع واقعا نمی دونستم باید چه کنم .. با غریبه ای که امشب چندین بار منو شگفت زده کرده .
هق هق مادرش لای روسری باز میشه و میگه : آرزو به دل دیدنش توی لباس عروس موندم .
قلبم تکون می خوره .. یخ می زنم و همین نگاه غریبه رو به سمتم می کشه .. برادرش تشر می زنه : تمومش کن مامان .
دستم رو از دست مردونه ی غریبه بیرون میکشم .. نمیشه ، نمی تونم که از دست های عشق بی فرجام دوستم آرامش بگیرم .
کم کم بهت به چشمهای غریبه سرازیر میشه و من نگاه ازش می گیرم .. شرم دارم از روی همه ی آدم هایی که توی اون جمع نشستند .. بیشتر از همه از ناهید که می دونم داره نگاهم می کنه .
انگشتای لرزونم رو مشت می کنم و دلم رو که عجیب نرم شده بود با غریبه ی این روزها ، سر جاش بر می گردونم .. آب دهنم رو به زور پایین می فرستم و توی دلم از ناهید به خاطر چنگ انداختن به احساسش عذرخواهی می کنم .
مادرم به من فهمونده که عشق رو نمیشه تصاحب کرد .
قلبم کج خلقی می کنه .. دوست داره طعم حمایت های غریبه رو .. مشتم رو روش می کوبم و حسش رو توی نطفه می کشم .. به هزار دلیل نوشته و نانوشته ، من و غریبه باید از هم دور بمونیم . به حرمت یه عزیز از دست رفته .
توی هزار توی ذهنم خودم رو پنهان می کنم .. سنگینی نگاه غریبه رو از روی شونه هام پس می زنم و دل به دل مرثیه سرایی یه مادر برای دخترش میدم .
توی ماشین که جا می گیریم ، می شنوم که باهام حرف می زنه .. چشم می بندم و حرفاش رو بی جواب می ذارم .
بهت توی صداش رو می فهمم و لبام رو به هم میدوزم ، همینطور پلک هام رو .
من عادت دارم به خودم بودن .. حامی نداشتن من رو از پا نمی ندازه ... اما حس عذاب وجدان رو روی شونه هام نمی تونم بکشم .. نمی تونم به حسی که خودم توی وجود ناهید پر و بال دادم ، پشت کنم و نمک گیر محبت های ناب غریبه شم .
به محض توقف ماشین جلوی در خونه ، بی حرف و بی تشکر از ماشین پیاده میشم .. صدای باز شدن در سمت غریبه رو می شنوم اما بر نمی گردم .
در که باز میشه ، از کنار مطرب رد میشم و به خلوت مادرم پناه می برم .. می دونم که مطرب و غریبه دم در با هم حرف می زنن .. ولی من به شنیدن حرفاشون هیچ میلی ندارم .




با رفتنش که بی شباهت به فرار نیست ، از مسیر گامهاش چشم می گیرم و به پدرش نگاه می کنم که پر از سوال های بی جواب نگاهم می کنه .به زور یه لبخند کمرنگ روی لب هام مینشونم و جلوتر میرم .
- کاریش کردی ؟!
سرم رو پایین میندازم . پدرش هم از عمق دردهایی که به روح دخترش زدم باخبره . یه قدم دیگه نزدیک میشم .
- دوستش ، ناهید ، فوت کرده .
یک کم خم میشه و من نگران ، پا پیش میذارم تا زیر بازوش رو بگیرم . با دست مانعم میشه و زیر لب میگه " خوبم " .
قد صاف می کنم و دست توی جیب فرو می برم . مکث می کنم تا مطمئن شم حال پدرش خوبه .
بعد از چند لحظه ادامه میدم : چرا اجازه دادین امروز بیاد ؟ زخماش هنوز اذیتش می کنه .
لبخند کمرنگی می زنه و جواب میده : فکر می کنی نگه دشتنش آسونه ؟! مثل نسیم میمونه . یه جا بند نمیشه پسر .
حسی بهم میگه حرفاش بی منظور نیست . نگاه از گوشه ی چشمش مهر تایید میشه روی فکرم . جوابی ندارم اما .
حرف خودم رو ادامه میدم : یه هفته ای رو استراحت کنه . بهش بگین اگه بیاد کارخونه اخراجش می کنم .
پولی رو از توی جیبم درمیارم و جلوی پدرش می گیرم . مطمئن میگم : حقوق این ماهش رو جلوتر میدم ، ممکنه لازمتون شه .
تعلل می کنه .. محکم تر میگم : حقوق خودشه . نه یه قرون بیشتر نه کمتر .
از دستم می گیره و مردونه تشکر می کنه . غرور رامش توی چشماشه . فکر رامش دوباره آشوب می ریزه توی دلم .
- سعی می کنم روزی که باید بره واسه بخیه ها بیام ..
- زحمت نکشید . خودمون میریم .
خداحافظی کوتاهمون بدون دیدن رامش به پایان می رسه . در به روم بسته میشه و با قدم هایی سست خودم رو به ماشین می رسونم .
با برخورد گرمای لذت بخش خونه به صورتم ، بالاخره اون انقباض عضلات کم میشه . د میشیم و من خودم رو روی تخت پرت می کنم . به سقف خیره میشم .
- پس امروز اومد کارخونه .
- از کجا فهمیدین ؟
- از آرامشت .
لبخند بی اختیار روی لبهام کشیده میشه و برقی ناخواسته چشمام رو روشن می کنه . بلند میشم و می شینم روی تخت .
لبخند مادر هم نشون از رضایت داره ... کم کم لبخندم محو میشه و واقعیت چهره ی زشتش رو نشونم میده . تیره ی پشتم می لرزه .
- رامتین پاش رو تو یه کفش کرده که می خوادش .
می بینم که لبهاش رو خیس می کنه .
صدام می لرزه و ادامه میدم : می خواد براش جشن بگیره .
- جشن چی ؟!
پوزخند می زنم : کاش می دونستم .
- تو که رامتین رو می شناسی .تب تنده و زود به عرق می شینه .
آرنجم رو روی زانو می ذارم و سرم رو بین دستهام می گیرم .. این روزها کلافه تر از همه ی عمرم شدم : منم همین فکر رو می کردم . ولی انگار به این سادگی هم نیست .
پیشونیم رو به کف دستم می کشم و صدام تبدیل به زمزمه میشه : هر چقدر رامش دوری می کنه ، رامتین بیشتر جذب میشه .
صدای لبخند مادر لحظه ای گوشم رو پر می کنه و بعد حرفش مثل یه صاعقه مستقیم توی قلبم میشینه : پس شاید بهتر باشه به رامش بگی دوری نکنه .
سرم رو به ثانیه ای بلند می کنم .. تک تک مهره های گردنم به صدا درمیان .. نگاهم مستقیم به مادره ، به لبخند بدجنسی که روی لبهاش خودنمایی می کنه .
با دیدن نگاه دلخورم آروم تر میگه : دلخور شدی ؟! پس واسه داشتنش بجنگ .
پوزخند روی لبم میشینه .. از جا بلند میشم و سمت پنجره میرم ... دستهام رو جلوی سینه گره می زنم به هم و زمزمه می کنم با خودم : که اسیرش کنم ؟! که نسیمی رو خونه نشین کنم ؟!
سرم رو آروم به چپ و راست تکون میدم .. حتی اگه ته قلبم فقط همین خواسته موج بخوره ، ممکن نیست .
برمی گردم سمت مادر .. روی لبه ی پنجره میشینم و رو به مادر میگم : گفتنش آسونه .
بلند میشه و به سمتم قدم برمیداره ... در همون حال زمزمه می کنه : پسرک طفلک من .
خنده ام می گیره .. از لب هایی که به عمد آویزون کرده و چشمایی که ریزشون کرده تا نشونی از ناراحتی باشن .
- از بچگی با هم بزرگ شدین . تنها کسی هستی که هرچی درباره ی رامتین بگی درست از آب درمیاد .
آب دهنم رو به زور پایین می فرستم .. حس خوبی از این شروع ندارم .. کنارم می ایسته و دستش رو روی شونه ام میذاره .
- پسرمی و می دونم که اون دختر برات دیگه یکی از کارگرات نیست .
لب باز می کنم تا تکذیب کنم .. دستش روی شونه ام فشار میاره و مجبور به سکوتم میکنه .
- فکر می کنی رامتین می تونه اون دختر رو خوشبخت کنه ؟!
چشمام دودو می زنه توی کاسه ی چشم ... لبهام خشک میشه و قلبم می لرزه .
- دلت راضی میشه که مثل همه ی دوست داشتنی های کودکی تا الانت ، رامش رو هم به رامتین هدیه بدی ؟!
نفسم لحظه ای میره .. تصور دیدنش با رامتین ، شاهد عشق و آرامششون بودن صدای تپش های قلبم رو بالا می بره .
بدون این که منتظر جواب بمونه ، تنهام میذاره و من می مونم میون یه برهوت .





یک هفته است که هر جا میرم بی قرارم .. دنبال یه نشونه ام از وجودش و وقتی پیداش نمی کنم کلافه میشم .. انگار خو گرفتم به دیدنش از پشت شیشه ی دفتر کارخونه .
از پشت پنجره کنار میام و چشم می دوزم به رامتین .. داره خریدهای مهمونی رو روی یه برگه یادداشت می کنه .. یه جایی پس ذهنم به این مهمونی و حضور رامش راضی نیستم .. اما ..
رامتین سرش رو از روی کاغذ بلند می کنه .. هیجان زده میگه : باید برای رامش هم لباس بخریم . یه دکلته ی مشکی . نظرت چیه ؟!
تصورش هم اذیتم میکنه .. که رامش توی یه لباس شب ، خانوم تر و نفس گیرتر از همیشه جلوی چشمهای آدم های دیگه ظاهر شه .
لبهام از هم باز میشه ، اما مهلت نمیده : اولش می خواستم واسش حلقه بخرم ولی ..
نگاهم می کنه و دستاش رو طوری تکون میده که یعنی چاره ای نداره و اضافه می کنه : فکر نکنم اصلا اهل سورپرایز باشه .
می خنده و من پلک هام رو روی هم فشار میدم تا اون تصویر زنده از رامش توی لباس عروس محو شه .
صدای رامتین اوضاع رو بدتر می کنه : میگم ولی می تونم به خودش که بگم نه ؟!
مستقیم نگاهش می کنم .. نگاهش منتظره .. لبم رو خیس می کنم و میگم : نه . اگه این همه می خوایش باید فرصت بدی که بشناستت .
غر می زنه : همش تقصیر توئه . می دونستی روم نمیشه برم خونه اشون ، واسه چی یه هفته فرستادیش مرخصی ؟!
پوزخند میشینه روی لبم ، این دقیقا همون حسیه که خودم دارم .
تقه ای به در می خوره و خط می کشه روی تموم سخنرانی پر تب و تابم برای رامتین .. دستگیره پایین میره و پشت در قامت ظریف رامش پیدا میشه .
می ترسم از خواب بودن این قامت ، از این که این فقط یه رویای شیرین نیمروزی باشه و ..
" سلام " آروم و ظریفش رو می شنوم .. به رامتین نگاه می کنم و برق چشماش از رویا نبودن رامش مطمئنم می کنه .
از جا بلند میشم و یکی از مبل های دفتر رو بهش تعارف می کنم . تا وسط اتاق پیش میاد .. صدای قدم هاش حس صلابت تزریق می کنه به وجودم .. بی اختیار چشمم دنبال نگاهش می گرده که روی زمین می گرده .. عوض شده ، شک ندارم .
نگاهش می چرخه و مثل همیشه به گلدون اتاق قفل میشه .. روی جوانه های تازه اش مکث میکنه و چیزی شبیه یه لبخند لبهاش رو شکل میده .
رامتین جلو میاد و دستش رو به سمتش دراز می کنه .. همزمان میگه : چه قدر خوشحالم که اینجایی . همین الان ذکر و خیرت بود .
نگاه محکمش رو به دست و چشم های رامتین می بینم .. مکثش رو هم و خزیدن نرم سرانگشتهاش توی دست رامتین رو ..
پشت می کنم و نفسم رو که به شماره افتاده فوت می کنم .. اخم میشینه روی صورتم .. همه ی یک هفته بی قراری فراموش میشه و من میمونم و تصویر انگشتهای رامش توی دست رامتین .
شونه به شونه ی هم تا کنار مبل ها میان .. به ذهنم التماس می کنم که به هم اومدنشون رو توی خودش حک نکنه .
چشمم رو به دستهای رامتین می دوزم .. کشیده و بلند ، انگشتهای یه هنرمند .. درست مثل خود رامش .. چشمم می چرخه روی انگشتهای خودم .. زمخت و کار کرده .. مشتشون میکنم .
رامش روی مبل جا میگیره .. مثل همیشه دامنش رو روی پاش مرتب میکنه و سرش رو صاف بالا نگه میداره .
نگاهش رو مستقیم توی چشمای من دوزه .. چیزی توی وجودم فرو می ریزه . این نگاهی که یک هفته ی پیش نرمش می کرد نیست .. بسته ی روی پاش رو به میز جلوش انتقال میده : این برای شماست .
رامتین محو تک تک حرکات رامش شده .. روبروش میشینم و بسته رو از روی میز برمی دارم : چی هست ؟!
با باز کردن کاغذ دورش و نمایان شدن پیراهن مردونه ی چهارخونه ، نگاهم رو به انتظار جواب بهش میسرم .
- به خاطر اون پیراهنتون که اون شب ... مکث میکنه و نفس تازه میکنه ... متاسفم که پیراهنتون خراب شد.
پیراهنی رو میگه که من هر شب نگاهش میکنم تا چشمام گرم شه ... پیراهن رو کامل از توی کاغذ خارج میکنم .. زمزمه میکنم : لازم نبود زحمت بکشید .
رامتین لبخندی میزنه و مثلا بدون جلب توجه می پرسه : کدوم شب ؟!
خنده ام می گیره .. حساسیتش رو روی هیچ دختری ندیدم .. به خصوص وقتی یه طرف ماجرا من باشم ، ولی ..
رامش بی ترس جواب داد : همون شبی که شما رو پیاده کردیم جلوی خونه تون .
" آهان " غلیظ رامتین در پاسخش ، یعنی بعدا باید اون شب رو مو به مو براش تعریف کنم .
رامش کف دستش رو روی زانو میکشه و ادامه میده : به هر حال ، از فردا من برمی گردم سر کارم .. سرش رو کمی خم میکنه روی شونه اش .. البته با اجازه ی شما .. دلم می خواست قبلش بیام و ازتون تشکر کنم .
چشمام نگاهش رو دنبال می کنه که روی زمین کشیده میشه .. دنبال نگاهی ام که مثل من ، پر از بی قراری باشه .. چشمایی که توش مهر موج بزنه .. چشمایی که مثل همیشه آرامش به قلبم بریزه .
رامتین به جای من جواب میده : این چه حرفیه .. هرکس که جای ما بود همین کار رو می کرد .
رامش نگاهش رو از زمین می گیره و به رامتین می سپره .. حس می کنم کمر به قتلم بسته . نگاهش برای من فقط ممنوع شده .
- هر کس که جای من بود هم حتما از ناجی های زندگیش تشکر می کرد .
پیراهن چهارخونه توی دستم مشت میشه .. من اونی ام که از زیر دست و پای نیازی کثافت بیرون کشیدمش ، حالا دارم دو دستی می سپارمش دست رامتین .
- دوست ندارم دینی به گردنم باشه ، پس خواهش میکنم بگین برای جبران لطفتون چه کاری از دستم برمیاد ؟!
ذهنم می دوه سمت رقصش .. یا شاید یه بوسه .. شاید یه نگاه پرمهر حتی .. ضربان قلبم زیاد میشه .. نگاه رامش هنوز هم بین رامتین و زمین می چرخه .
از اون لحظه ای که توی خونه ی ناهید ، دستش رو از میون دستم کشید تا این لحظه ، دنبال اون نگاه معصوم دم درم توی چشماش .. نگاهی که ازش حس گرفتم .. اما دریغش می کنه .. نگاهش رو خالی کرده و دوباره همون دخترک مغرور و محکم روز اول شده ..
رامتین با آرامشی که ازش بعیده میگه : چطوره با قبول دعوت یه جشن شروع کنی ؟
خودش به شوخیش می خنده اما نگاه رامش بی تغییر روش ثابت میمونه .. لبخند رامتین هم محو میشه .
لحنش رو عوض میکنه و برای اولین بار توی عمرش توضیح میده : من دارم یه مهمونی کوچیک ترتیب میدم توی خونه ی کیان .. میخوام که ازت خواهش کنم دعوتم رو بپذیری و همراهیم کنی .
انگشت های رامش توی هم گره میخوره و سرش نیمه می چرخه سمت من : نمی تونم قبول کنم . من به این مهمونی ها تعلق ندارم . یه وصله ی ناجورم .
آب دهنم رو قورت میدم .. کلافه گردنم رو ماساژ میدم .
رامتین دستش رو روی مشت رامش میذاره و نگران میگه : این چه حرفیه رامش ؟!
می سوزم .. تمام قلبم پر میشه از حجم درد .. یه نفر به جز من آرومش کنه ؟!
بالاخره به حرف میام : اومدنت خوشحالمون میکنه .
چشم به زمین می دوزه و سرش رو دوباره به نفی تکون میده : مطمئنم که نیومدنم صلاحه . متشکرم از این دعوت اما ...
از جاش بلند میشه .. می خواد این دیدار کوتاه رو به پایان ببره ... رامتین هم صاف می ایسته و محکم میگه : می رسونمت تا توی راه حرف بزنیم .
زودتر از در بیرون میزنه .. من رو فراموش می کنه .
با رفتنش یه قدم به رامش نزدیک میشم . حس میکنم هیچ کنترلی روی اعصابم ندارم در این لحظه ..
- امیدوارم صحبتات با زمین به جاهای خوبی رسیده باشه .
حرص گلوم رو می سوزونه . سرش رو با احتیاط بالا میاره ، اما چشماش یقه ام رو می بینه و بس .
با احتیاط میگه : منظورتون ..
منفجر میشم : اگه با من حرف می زنی چرا نگاهم نمی کنی ؟!
چشماش فقط کمی بالاتر میاد : برای این که مخاطبم باشین ..
یه قدم دیگه جلو میرم که باعث میشه سکوت کنه .. شده همون رامش روزهای اول .. محکم و ثابت .. نمی ترسه ، عقب نشینی نمی کنه .. جا نمی زنه ..
از لای دندونام می غرم : نگاهم کن .
زمزمه می کنه : آروم باشید لطفا .
دلم فریاد میخواد ... انگشتام رو لای موهاش فرو می برم و باقی راه چشماش تا چشمام رو خودم براش طی می کنم .
نگاه خالی اش ، تمام وجودم رو بی حس می کنه .. حاضرم قسم بخورم که توی این چشم ها مهر دیدم .. کجا پنهونشون کرده ؟
ضربان قلبم رو مطمئنا می شنوه .. زمزمه می کنم : رامش ..
یه قدم عقب میره و موهاش از لای دستام سر می خوره ..
- شما رییس من هستید . مثل یه رییس باشید
غریبه .. رییس ... این دختر یه تیشه گرفته دستش و به ریشه های من می زنه .
یکی از کارگرا دم در میاد و خبر میده که رامتین دم در منتظره .
نگاه رامش از اون کارگر لیز می خوره و دوباره نوک کفشهای من رو نشونه می گیره .
- به اندازه ای که عمر کنم مدیونتونم . هم ناجی من بودید و هم به ناهید لطف کردید . کاش میشد جبران کنم .
تنها کلمه ای که روی زبونم میاد رو ادا می کنم : رامش ..
می لرزه ته صداش و آروم تر میگه : خداحافظ .
محو میشه .. مشت می کوبم به پیشونیم .. من احمق ، اول راه دل باختن به رامتین باختمش .
سرکارگر تقه ای به در می زنه و ازم میخواد تا درباره ی پارچه ای که توی دستشه نظر بدم ... پارچه رو می گیرم و با نهایت زورم پاره اش می کنم .
سرکارگر متعجب و ترسیده بیرون می زنه .
کنار میز میرم و پشت دستم رو روی برگ های سبز گلدون می کشم .. یه دفعه حرص قد می کشه توی تنم و هرچی که روی میزه رو پرت می کنم .
صدای فریادم میون صدای شکستنی ها گم میشه و من خسته و بی جون خودم رو روی زمین میندازم .
پیراهن مردونه ی چهارخونه رو میکشم میون دستام و همه ی نفرتم رو لا به لای تار و پودش بیرون می ریزم . من این عشق رو توی نطفه می کشم .
با شونه های افتاده و سر داغ از مستی خودخواسته وارد خونه میشم .. مادر نگران دم در به انتظارم ایستاده و من همونجا شونه به دیوار می کوبم و از پا میفتم ..
از لای دندونام می نالم : از دستش دادم .





ساعت شش صبح توی کارخونه جلوی در می ایستم و منتظر ورود کارگرا میشم .. تمام غم دیروز تبدیل به یه سنگ شده و میون گلوم نشسته .
دردم رو سر آدم های دیگه آوار می کنم . داد می کشم .. دعوا می کنم .. اخم می کنم .
رامتین خبر داده که رامش رو به مهمونی راضی کرده .. پوزخند گوشه ی لبم میشینه .. همه ی غریبگی کردنش برای من بوده و هست .
می بینمش از دور .. ضربه ی سخت قلبم به قفسه ی سینه رو با مشت محکمم مهار می کنم . رو بر می گردونم از مسیرش که نبینم چطور آبشار موهاش رو با سربند همیشگی مهار می کنه .
نفسم رو فوت می کنم ، محکم .. چشمام رو می بندم و چند نفس عمیق می کشم تا حالم عوض شه .
پوزخند می زنم به دل بی قرارم و نهیبش میدم .. نزدیکم که می رسه ، سرش رو به پایین متمایل میشه و سلام آرومش توی گوشم می شینه .
به عمد ساعتم رو نگاه می کنم و غر می زنم : خوبه . روز اول رو به موقع اومدی . می تونی بری سر کارت .
نه تعجب می کنه .. نه بغض می کنه .. نه حرفی می زنه . راهش رو میکشه و میره.
در عوض صدای من می لرزه .. نفسم میره و بغض می کنم . انگشت های دستم مشت میشن تا جلوی هوس نگه داشتنش رو بگیرم و بذارم رد شه . گلوم می سوزه از زشتی حرفام ، اما خودش گفت ، خودش خواست که یه رییس باشم .

می بینمش که میره پشت ماشینش .. نخ ها رو با چنگک جا میندازه و شروع به بافت می کنه .
می بینمش که دستش رو روی زخمش می کشه .. جمع میشم از این فکر که درد داره .. اما تصویر نگاهش به رامتین خط می کشه روی این حس گذرا .. اونی که باید نگرانش باشه من نیستم .
به سرکارگر سفارش می کنم حواسش به همه چیز باشه و به دخمه ام پناه می برم .
روی صندلی گردون می شینم و سر گیجه هام رو با بستن چشمام توی وجودم جمع می کنم . به محض روی هم نشستن پلک هام ، تصویرش ، واضح و روشن جلوی چشمام میاد .. از جا می پرم و با خستگی لای موهام رو چنگ می کشم .
تمام دیشب و امروز با خودم کلنجار رفتم تا این حس رو عقب ببرم ، اما هرچه بیشتر عقب می فرستمش ، محکم تر و پر قدرت تر توی قلبم پخش میشه و مهرش رو به سلول های تنم تزریق میکنه .
تقه ای به در می خوره و پشت سرش سرکارگر و رامش وارد میشن .
چشمم نشونه می گیرتش .. سرگیجه ها تموم میشن .. نفسم آروم می گیره .
- چی شده ؟
از رامش می پرسم .. " عزیزم " رو قورت میدم .. سرکارگر جواب میده : درد داره ، از صورتش مشخصه رییس .
رامش سر به زیر اما محکم نهی می کنه : نه حالم خوبه . یه درد جزییه که ..
به سر کارگر اشاره می کنم بره .. با بسته شدن در این عقلمه که جلو میاد و یادم میندازه این دختر که قلبم واسش تپیدن می گیره ، انتخابش رو کرده .. اون انتخاب ، من نیستم .
آب دهنم رو قورت میدم و میرم و رو به روش می ایستم .
سرش رو بالا میاره اما نه تا چشمام .. تا روی یقه ی پیراهنم .. می دونم که فقط از سر قدرت این کار رو می کنه .. نمی خواد یه دختر ضعیف دیده بشه و همین هم واسه ی من عزیزش کرده .
- مطمئنی حالت خوبه ؟
مثل همیشه محکم " بله " میگه .. لبخند روی لبهام میشینه .. عقلم رو که مرتب غر می زنه خفه می کنم و از دلم فرمان می گیرم .
تار موی سمجی که روی صورتش نشسته با انگشت اشاره و وسط می گیرم .. نیم قدم به عقب میره .. یک قدم جلو میرم و اون تار مو رو پشت گوشش می فرستم .
نفساش تند میشه .. اهمیت نمیدم .. سراپا دل شدم و واسم هیچ چیز مهم نیست .
چونه اش شروع به لرزش می کنه .. دم عمیقی می گیره و لبهاش از هم باز میشه : رییس ...
به جای اون یک قدم ، دو قدم عقب میکشم .. پشت می کنم و انگشتام کلافه پشت گردنم رو ماساژ میدن : برو سر کارت .
" چشم " میگه و دلم می ریزه .. سریع بر می گردم تا رفتنش رو ببینم .. در رو که باز می کنه ، محکم میگم : اگه درد داشتی بیا بهم بگو . خوب ؟!
پشتش به منه و فقط سرش رو تکون میده .
با بسته شدن در عقلم دوباره به کار میفته .. من نمی تونم .. نمی تونم مهری که این جوری با سلول به سلولم عجین شده از دلم بیرون بندازم .. شاید قسمت این بوده که با کسی جز من خوشبختی رو لمس کنه .

تمام روز از پشت پنجره حواسم جمعشه .. جمع تک تک جمع شدن های صورتش از درد .. غذاش .. کارش .. انگشتاش و چشماش .. جمع کسی که قسم خوردم خوشبختیش رو با چشم ناظر باشم ..

تا پایان ساعت کاری چیزی نمونده که سر و کله ی رامتین پیدا میشه .. قبل از اینکه سمت اتاق سوت و کور من بیاد ، میره سراغ رامش .. چرخش محجوب و شیرین رامش به سمتش ، خون رو توی رگ هام پخش می کنه .. حس یه غریبه رو دارم میون خلوتشون .. رو می گیرم و روی صندلی ام منتظر ورود رامتین میشم .
هر چه قدر زمان می گذره ، قلبم فشرده تر میشه . چه همه حرف دارن که با هم بزنن . من و رامش به زور ده جمله با هم حرف زدیم .
با ورود رامتین نفسم رو بیرون می فرستم و به زور هم که شده لبخند می زنم .. به محض ورود میگه : قیافه ات چه قدر داغونه پسر .
لبم کج میشه اما حرفی نمی زنم .. روی یکی از مبل ها میشینه .
- بعد از ساعت کاری با رامش بریم خرید لباس .
- باز بدون خودش برنامه چیدی ؟!
می خنده .. حرص می خورم .. جواب میده : فکر میکنی ده دقیقه بیرون واسه چی فک می زدم ؟! راضی اش کردم دیگه .
به پشتی مبل تکیه میدم و سعی می کنم صدام غمگین نباشه : خوب برین . پس چرا به من میگی ؟!
لبه ی مبل میشینه و غر می زنه : من که تو این چیزا تجربه ندارم . تو باید باشی دیگه .
پوزخند می زنم : تو که تا حالا ده بار عاشق شدی نمی دونی ، بعد من بدونم ؟!
قهقهه می زنه : این یکی با همه ی ده تاشون فرق داره . شاید تو عشق و عاشقی بی تجربه باشی ولی روش هات روی این دختر چموش خوب جواب میده .
هوشیار میشم و می پرسم : چی ؟!
شونه بالا میندازه و جواب میده : بهت اعتماد داره . حاضر نمی شد باهام بیاد وقتی گفتم تو هم هستی قبول کرد .
دستم رو محکم روی دهنم فشار میدم تا داد نزنم .
همزمان صدای زنگ پایان کار توی گوشم می پیچه .. رامتین با عجله بلند میشه و در حین رفتم میگه : بیرون منتظرتیم




همزمان صدای زنگ پایان کار توی گوشم می پیچه .. رامتین با عجله بلند میشه و در حین رفتن میگه : بیرون منتظرتیم .
با لختی بلند میشم و به کتم چنگ می زنم .. به خودم همه ی تصمیماتم رو یادآوری می کنم و بیرون میرم .
پا کند می کنم تا موقعی بهشون برسم که همه ی کارگرا رفته باشند .. هیچ دوست ندارم واسه دختر کولی حرف دربیارن .. بر عکس رامتین که بی توجه ، مرتب دور رامش می پلکه و همه رو کنجکاو کرده .
می بینمشون که کنار ماشین من ایستادند و حرف می زنند .دوباره همون حس به هم اومدنشون به دلم چنگ میندازه .فاصله ی قدی شون با هم کمه .. بر عکس من که درازم .
نفسم رو فوت می کنم و نزدیک میشم .. این بار دیگه نگاهش رو دنبال نمی کنم .. نمی خوام اذیت شه از نگاههای من .. نمی خوام اذیت شم وقتی نگاهش رو می دزده .
محجوب توی ماشین جا می گیره و پشت فرمون می شینم .. از توی آینه می بینم که همه ی حواسش جمع بیرون شده .. انگار از همین لحظه تصمیم گرفته این خرید رو واسه ی خودش عادی جلوه بده .
آینه رو روی صورتش تنظیم می کنم .. حس خیانت روی قلبم چنبره می زنه ، اما احساسم به رامش قوی تره .. حسی که دلش می خواد هر لحظه ببیندش و لذت ببره از تغییرات صورت و نگاهش .
ماشین رو به حرکت درمیارم و هر از گاهی از زیر چشم نگاهش می کنم .. انگار داره زیر لب زمزمه می کنه . لبخند بی اذن من ، روی لبهام نقش می بنده .. حسی بهم میگه صدای قشنگی داره .
رامتین سقلمه می زنه بهم و وقتی نگاه از رامش می گیرم و بهش میدم ، اشاره می کنه : هوام رو داشته باش .
اون لبخند پر می کشه از لبهام .. چشم به خیابون می دوزم و انگشتام دور فرمون محکم میشن .. من باید هواشو داشته باشم تا اولین و آخرین احساس زندگیم رو ازم بگیره .
رامتین تک سرفه ای می کنه و بعدش میگه : راستی پدر چطورن ؟!
چشمام ناخودآگاه گرد میشه .. یعنی تمام مدتی که باهاش حرف می زده حتی این سوال رو هم نپرسیده ؟! .. چی داشتند که به هم بگن ؟! .. تعجبم رو پشت اخمی غلیظ پنهون می کنم .. حتما اون قدر با هم حرف دارن که احوالپرسی میونش گم میشه .
صدای رامش آرومه : خوبن ، ممنون .
رامتین لحنش رو چاپلوس می کنه و میگه : هوای این شهر هم که انقدر کثیفه . حتما خیلی اذیت میشن ؟!
این امکان نداره مکالمه ی محبوب رامش باشه .. بدش میاد از این که مشکلاتش رو بازگو کنه .. بدش میاد از ضعیف بودن .. این رو حتی از راه رفتنش هم میشه فهمید .
جواب میده : باهاش کنار میایم .
با فشار دادن لبهام روی هم جلوی لبخند رو می گیرم . از آینه نگاهش می کنم .. نگاهم رو شکار می کنه و اول اونه که چشم می گیره ازم .. پوزخند جای لبخند رو می گیره .. سر خودم داد می زنم که طاقت این نگاه گرفتناش رو ندارم .
رامتین همچنان مشغول مکالمه است : من که میگم زندگی کردن توی این شهرها ریسکه . آدم باید بره یه شهر کوچیک و نقلی با آدمای محدود زندگی کنه . راحت و آسوده .
جوابی از رامش نمی شنوه و سعی می کنه بحث رو تغییر بده : میگم دوست داری که ..
رامش حرفش رو قطع می کنه و آدرسی رو روی برگه به دست من میده : بریم اینجا ... مکث می کنه و آروم تر میگه : لطفا .
این خرید رو مدیریت می کنه .. مثل همه ی سررشته های دیگه ی زندگی اش .. بر عکس من که رشته ی این عشق از دستم در رفته و توی هوا سرگردونه .
دور می زنم و مقصدم رو تغییر میدم .. رامش دوباره محو بیرونه و این بار رامتین هم تا مقصد همراهی اش می کنه .. بارها دیدم که وقتی دختری رو می خواد واسش هر کاری می کنه و بعد دل زده از اون رابطه ، عروسکش رو عوض می کنه .. اما این دختر عروسک نمیشه .. بازی نمی خوره .. محو زرق و برق نمیشه .
ماشینی از کنارم بوق زنان رد میشه و حواسم رو از آینه و رامش ، به خیابون بر می گردونه ... نگاه خصمانه ی رامتین رو حس می کنم ولی اهمیتی نمیدم .. منم حق دارم که به اندازه ی این گیاه روییده توی قلبم ، سیراب شم .
به مقصد که می رسیم ، رامش با آرامش از ماشین پیاده میشه .. رامتین غر می زنه : ببین برداشته ما رو کجا آورده ؟!
یه محله ی شلوغ و بانمک ، پر از شور زندگی و البته پر از مغازه های جورواجوره .. جایی که میشه گفت به کلاس رامتین نمی خوره ولی به شدت شبیه خود رامشه .
جوابی به رامتین نمیدم .. دلم می خواد طبق برنامه ی رامش پیش برم .. انگار فکر همه چیز رو کرده توی همون مدت کمی که فرصت داشته .. این یعنی همه ی نقشه های رامتین نقش بر آب شده .
از ماشین که پیاده میشیم ، رامش دم و بازدمی عمیق برمی داره .. به راه رفتن محتاطانه و عبوس رامتین چند دقیقه ای نگاه می کنه و با لب هایی که به خنده کش اومدن ، به سمت یکی از مغازه ها میره .
هوای بیرون ، خنک و ملسه .. دقیقا هوای یه بعد از ظهر دلچسب .. اما هوای داخل مغازه گرمه .. شلوغی باعثش شده .. رامتین به دماغش چینی میندازه و از کنار لباس ها عبور می کنه .. چند قدم جلوتر میفته و من شونه به شونه ی رامش میشم ..
زنی با عجله به سمت خروج میره و به رامش تنه می زنه .. تعادلش به هم می خوره و به سمتم سکندری می خوره .. دستم به کمرش گیر می کنه و توی نزدیک ترین حالت به خودم نگهش می دارم ..

شرم می دوه زیر پوستش و گونه هاش رو سرخ می کنه .. داغ میشم از حس ملسی که بهش دارم .. از میل بی نهایتم برای بوسه کاشتن روی گونه هاش .
رامتین بهمون نزدیک میشه و رامش قدمی عقب میذاره .. حصار دستام از دورش باز میشن و نفسم ذره ذره از سینه بیرون می ریزه .
هیچ وقت ندیدم رامتین روی دختری تعصب داشته باشه ، یا بخواد حس مالکیتش رو القا کنه .. حسی که توی وجود من نسبت به رامش موج می زنه .. حسی که باعث میشه بخوام دوباره دست بندازم دور کمرش و تنگ آغوشم باهاش راه برم .. نکنه نگاه بدی بهش دوخته شه .
رامتین چین به بینی اش میندازه و غر می زنه : این جا کجاست آوردیمون رامش ؟!
رامش دستی به لبهاش میکشه .. نگاه می گیرم که نکنه ذهنم به میوه ی ممنوعه ی این روزهام فکر کنه .. میوه ای که تا امروز طعمش رو از هیچ لبی نچشیدم اما حسی بهم میه که لبهای رامش ..
صدای رامش فکرم رو منحرف میکنه : جاییه که امثال من برای خرید میان .
نگاهش می کنم .. غرور از چشماش می باره .. این دختر به چیزی که هست افتخار میکنه .
لبخند روی لبهام نقش می بنده .. من هم به چیزی که هست دل بستم .
رامتین غر می زنه : ولی تو میخوای بیای مهمونی امثال من . با این لباسا ؟!
با دست لباسی زرد و بد رنگ رو بالا می گیره .
پوف رامش نشون میده که دقیقا دست گذاشته روی اعصابش .. کنجکاو میشم برای جوابش .
. توی بد ترین شرایط هم ندیدم رامش صداش رو بالا ببره یا حرف نامربوط بزنه . انگار این ادب با گوشت و پوستش عجینه و توی ذاتش نشسته .
- اولا که من همینم .. اگر دعوتم کردین یعنی همینجوری باید منو بپذیرین . دوما من که گفتم مهمونی شما جای من نیست خودتون اصرار کردین . سوما وضعیت مالی من اجازه نمیده به لباسای مارک دار فکر کنم . چهارم هم اینکه هنوز دیر نشده می تونین دعوتتون رو پس بگیرین .
بی توجه به دهن باز مونده ی رامتین .. از کنارش رد میشه و سراغ رگال های لباس میره .. لذت می برم از اعتماد به نفسش .
لبخندی می زنم و برای پیوستن بهش راه میفتم .. از کنار رامتین که رد می شم ، دستی روی شونه اش میذارم و زیر گوشش زمزمه میکنم : این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست .
خوب می فهمه منظورم چیه .. هر بار باجی داده تا به اون چه که می خواد برسه ولی این بار با دختری طرف شده پر از عزت نفس و اعتماد .. اگه می خواد دل به دست بیاره باید از خودش بگذره و من می فهمم که این برای رامتین چه قدر سخته .. نمی تونه عوض شه چون این طور بزرگ شده .. باج گرفته و امتیاز داده .. باج داده و به مقصود رسیده .. عاشقی نکرده که بدونه باج دل ، لباس و کیف و کفش مارک دار نیست .
کنار رامش می رسم که با طمانینه ی خاص خودش لباس ها رو بررسی می کنه .. من هم خودم رو مشغول می کنم .. رامتین که از شدت عصبانیت به نفس نفس افتاده کنارمون میاد و بدون کنترل روی صداش میگه : من که نخواستم تو بخری ..
نگاه خیره و عصبی رامش ، ساکتش میکنه .. مهرش توی دلم می جوشه .
- پس کی قراره بخره ؟! آقای محترم من صدقه نمی پذیرم . لباسی که می پوشم ، غذایی که می خورم رو از پول خودم می خرم .
رامتین براق میشه به سمتش .. سپر میشم جلوی رامش و سعی می کنم بدون جلب توجه آرومش کنم ، رامتینی که تا حالا کسی جلوش قد علم نکرده رو ..
زیر گوشش میگم : چه مرگته ؟ این دختر از اولش هم همین بود . مگه خودت نخواستی ؟!
" گمشو بابا " یی زمزمه میکنه و از مغازه بیرون می زنه .
به سمت رامش بر می گردم .. با آرامش باورنکردنی ای هنوز دنبال لباس می گرده .. انگار نه انگار که همین الان ، رامتین رو مثل اسپند روی آتیش کرده بود .
لباسی رو از توی رگال بیرون می کشه و دقیق تر بررسی اش می کنه .. یه لباس آبی بلند و ساده . کمی زیر و روش می کنه اما انگار چیزی به دلش نمی شینه که برش می گردونه سر جاش .
لحظه ای نگاهش با نگاهم تلاقی می کنه و باز هم اونه که رو می گیره ازم .. حرص می خورم .. چرا نمی ذاره از نگاهش سیراب شم ؟!
نگاهش به سمت دیگه ای گره خورده اما میگه : خوب فکر کنم لباس خریدن هم منتفی شد . بریم ؟!
قدمی سمتش می ذارم .. انگشتای لرزونش پارچه ای رو چنگ می زنه و خودش رو مشغولنشون میده .. اما لرزش اون انگشت های بلند و کشیده نشون میده که ذهنش پیش منه .
جواب میدم : می دونی که مهمونی توی خونه ی ماست ؟!
سرش رو به معنی آره تکون میده .. لبام رو خیس می کنم و میگم : ممکنه که من دعوتت کنم و بپذیری که همراهمون باشی ؟!
مکث میکنه .. نفس نفس می زنه کمی .. آروم جواب میده : من نمی تونم بهتون نه بگم .
صداش انگار می لرزه .. ادامه میده : ولی میشه ازتون خواهش کنم این رو نخواین ؟!
یه قدم دیگه بر می دارم تا فاصله رو کم کنم .. ادامه میده : من از این جنس نیستم . نمی خونم با ..
انگشتام رو جایی نزدیک لبهاش میارم و تلاش میکنم که جلوتر نرن و لمسشون نکنن .. آب دهنم رو قورت میدم و چشمام رو می بندم .
با صدایی از ته چاه میگم : اگه می خوای بشناسیش باید دور و برش باشی . غیر از اینه ؟!
باید دورش باشه تا بفهمه ، رامتین اهل مسئولیت نیست .. خودخواهه .. در کنارش باید این رو هم ببینه که رامتین مهربونه و وقتی باهاش راه بیاد ، وقتی ازش بیشتر از توانش نخواد می تونه تا آخر عمر کنارش قدم برداره .
جوابی نمیده .. اگر میداد هم من میلی به شنیدنش نداشتم . ادامه میدم : از هر جنسی که باشی ، مهمان عزیز من و مادرم هستی .
" ممنون " ی که به لب میاره ، آرومه اما محکمه .. همین ته قلبم رو صاف میکنه .. همین باعث میشه حس کنم پیشش ارج و قربی دارم . همین برام کافیه .





زن فروشنده جلو میاد و سلام میکنه .. رو به رامش میگه : اگر این جا لباس مورد نظرتون رو پیدا نکردین من یه طرح خیلی خاص دارم که فقط برازنده ی شماست .
رامش پشت سرش راه میفته و من فکر میکنم ، امکان نداره همپای زیبایی و آرامش رامش رو پیدا کرد .
زن لباسی مشکی و بلند رو روی دستش نگه داشته و به رامش اطلاعات میده .. لباس با تورهای آویزون مشکی تزیین شده و به نظر فوق العاده میاد .
انگشت های کشیده ی رامش روی لباس حرکت میکنه و با دقتی زنانه به توضیحات زن گوش میده ..به گوشه ای تکیه میدم .. زیر چشمی نگاهم میکنه و چیزی شبیه لبخند روی لبهاش شکل می گیره .
فروشنده به زور رامش رو می فرسته به اتاق پرو و من برای اولین بار توی عمرم ، بی صبرانه منتظر دختری می ایستم تا لباسی رو پرو کنه و ازم بپرسه " بهم میاد ؟!"
در اتاق پرو تقی می کنه و من سراپا چشم میشم .. رامش گوشه ای از دامن رو کمی بالا گرفته .. به سبک خاص خودش موقع رقصیدن .. خرامان قدم بیرون میذاره .. پای دلم بدجور می لرزه .. میل می کنه به سمت نزدیک شدن بهش .. دستم هم می لرزه و مشتش میکنم تا لو نده ولوله ای که توی وجودم به پا شده .

فروشنده هین می کنه از شگفتی و رامش محجوب و سر به زیر دامن رو دور پاش مرتب میکنه .. موهای بلند و خرمایی اش رو روی شونه هاش رها کرده و پوست سفید دستاش در کنار مشکی بی نقص لباس ، خودنمایی می کنه .. توی ذهنم می گذره حیف این دختر برای رامتین هزار عروس .. بلافاصله لبم رو از داخل گاز می گیرم .. این دختر حتی برای من بی احساس هم حیفه .
توی دلم خدا رو شکر می کنم که لباس پوشیده است و لازم نیست تمام مهمونی چشمم دنبالش باشه .. رامش موهاش رو یک وری روی شونه اش می ندازه و زن فروشنده دورش می چرخه و دامن رو صاف تر میکنه .. مثل پرنسسی شده توی لباس رسمی مهمانی ها ..
فروشنده با خوشی میگه : گونی هم بپوشین خوشگل میشین ماشالا . این که سهله .
جواب رامش لبخند محجوبیه .. اما نگاه فروشنده روی من قفل شده تا تایید کنم حرفاش رو .
رامش برای اولین بار ، سر بلند می کنه و دنبال چشمام می گرده و وقتی پیداش می کنه ، لب می زنه : خوبه ؟!
فقط سر تکون میدم .. زبونم بسته شده از زیبایی فرشته گونه اش .. رامش فرشته است ..
جلو میرم و از پشت دنباله ی کمی بلند لباسش رو مرتب می کنم .. صاف که می ایستم خم میشم کنار گوشش و از پشت زمزمه می کنم : هیچ فرقی با جنس من نداری .
اول یکه می خوره اما کم کم نرم میشه و لبخند روی لبهاش میشینه ..
فروشنده وسایلی رو که برای هر مهمونی ضروری معرفی میکنه ، جلوی چشمهای رامش قطار می کنه .. کنارش می ایستم و به کانتر تکیه میدم .. وسواسش رو توی انتخاب وسایل نگاه می کنم و لذت می برم .. یادم رفته که با خودم قرار گذاشتم به رامتین تقدیمش کنم .. یادم رفته که قصد داشتم بیشتر آشناشون کنم .
با دعوایی که با رامتین راه انداخت ، با آشنایی از اخلاق خاصش ، حتی جرات نمی کنم برای حساب کردن خریدهاش پیشنهاد بدم ..
با چند جعبه ی کوچیک و بزرگ توی دستمون از فروشگاه بیرون میایم .. لبهای رامش می خنده .. معلومه لذت برده از خرید دخترونه اش .. من هم لبخند روی لبهامه از خنده های رامشم .. قدم بر میداریم شونه به شونه ی هم و بدون حرف زدن از حضور هم لذت می بریم .
حضور رامتین کنار ماشین با عث میشه یه دفعه بایستیم .. فکر نمی کردم بمونه .
مطمئنم رامش براش معنی متفاوتی از همه ی دخترها داره که بعد از حرفاش باز هم منتظرش مونده .. دندونام رو به هم فشار میدم و جلو میرم .. همه ی اون حس خوب بودن با رامش ذره ذره دود میشه و از وجودم پر می کشه .. همه ی اون حس مالکیت جاش رو به حس خیانت میده و من رو میون منجلاب میکشه .
انگار هر دومون از اون فضایی که چند لحظه پیش داشتیم رد شدیم .. دوباره دوری می کنیم .. دوباره چشم می گیریم .. دوباره لبخند نمی زنیم به هم .. رامتین به جعبه ها نگاه مشکوکی میندازه و با آروم ترین لحن از رامش می پرسه : لباس مناسبی پیدا کردین ؟!
جواب رامش فقط سر تکون دادنه .. کنارش میره و زیر گوشش نجوا می کنه .. به ماشین پناه می برم تا شاهد عاشقانه هاشون نباشم .
چند دقیقه ی بعد هر دو توی ماشین می شینند .. لبخند بزرگ روی لبهای رامتین یعنی حرفش رو به کرسی نشونده ، هر چی که بوده .
توی صورت رامش اما هیچ چیز معلوم نیست .. نه خوشحاله ، نه غمگینه ، نه حتی خجالت زده .. آرومه .
باید خیلی خیلی دقیق می شدی تا اون دندون قروچه ی نرم رو روی صورتش و از بین لب های بسته اش می فهمیدی .
جلوی یه رستوران ، رامتین مجبورم می کنه بایستم و شام رو به دعوت رامتین ، توی سکوتی که رامش نمی شکندش و من میلی به شکستنش ندارم صرف می کنیم .
با رسیدن دم خونه ی رامش ، از ماشین پیاده میشه و من به عنوان خداحافظی آخرین نگاه رو توی چشماش می ندازم .
رامتین کسیه که تا دم در همراهیش می کنه و با پدرش دست میده .
رامش از کنارشون عبور می کنه و دوباره به خونه پناه می بره .



هنوز تا شروع مهمانی چند ساعتی مونده ، اما من دلشوره دارم .. دلشوره ی بودنش میون این آدم ها .. روی مبلی توی پذیرایی میشینم و چشمام رو می بندم . زیبا میشه و قلب حسود من این رو نمی خواد .
مادر کنارم جا می گیره و دستش رو روی دستم میذاره : چی این همه عصبی ات کرده ؟
پوزخندی می زنم .. می دونه ، نمی فهمم چرا باز هم می پرسه .
جواب میدم : نگرانشم .
لبخند می زنه : واسه این که خیلی نگرانشی داری واسه رامتین جورش می کنی ؟!
از جا می پرم ، به حد کافی ذهنم پر هست .. فوران میکنم : بسه .. نمی خوام این رو مرتب توی گوشم زمزمه کنید . این کاریه که می کنم و شما با حرفاتون فقط سخت ترش می کنید .
از بیرون ریختن فریادهای مونده توی گلوم ، نفسم تند میشه .. از درد نهفته توی حرفام قلبم تیر می کشه .. یه دفعه خفه میشم .
مادر هم از جا بلند میشه : نفهمی بچه .. فکر می کنی از دشمنیه ؟! نگرانتم .. می ترسم از اون روزی که دستش رو توی دست رامتین ببینی و از پا بیفتی .
قلبم مثل دستام مشت میشه .. فرو می ریزم .. می شکنم .. روی مبل می شینم و سرم رو بین دستام می گیرم .. اونقدر فشار میدم تا هر چی فکره ازش بیرون بزنه و آروم شم .. خودم هم نمی دونم دارم چه غلطی می کنم . بلد نیستم عاشقی کنم .
مادر هر دو دستم رو می گیره و از سرم جدا می کنه .. سرم رو به سینه اش تکیه میده و آروم تر میگه : آخه پسر بیچاره ی من ، مگه آدمیزاد چند بار توی عمرش عشق رو تجربه می کنه که تقدیم این و اونش کنه ؟!
صدام از بغض می لرزه : اول اون دیدش . اول اون خواستش . نمی تونم روش دست بذارم .
نوازشش روی موهام داره اون سیب گیر کرده توی گلوم رو آب می کنه تا از چشمام فرود بیاد .. سعی می کنم با آب دهنم پایین بفرستمش .
نرم تر میگه : عشقه .. نه اجازه می گیره ، نه نوبت می گیره . این حرفها حالیش نیست که .
سرم رو کج می کنم و مثل کودکی هام توی گردنش پنهانش می کنم .. با صدایی که از بغض و درد خفه تر شده می پرسم : چیکار کنم ؟!
بلندم می کنه و توی چشمام نگاه می کنه : امشب رو به خودت مرخصی بده .
پرسشگر زل می زنم توی چشماش .. نچ می کنه و می گه : بسپرش به من .
از جا بلند میشه و رو به من مبهوت میگه : بلند شو بریم دنبالش .
بدون انتظار برای من ، راه میفته تا حاضر شه .

*
توی ماشین می مونم و مادر در خونه رو میزنه و با اولین تعارف وارد میشه .
در رو که می بندند حرص می خورم از اینکه وی ماشین موندم .
یک ساعتی معطل میشم اما آخرش با دیدن رامش که هم قدم با مادر از خونه بیرون میاد ، آب سردی روی سرم ریخته میشه .
سلام آرومی می کنه .. زبونم بنده و فقط سرم رو به نشونه ی جواب براش تکون میدم .
انگار هزار ساله که ندیدمش از دو روز پیش که توی کارخونه باهام خداحافظی کرد و رفت .
با مادر عقب می شینه .. شوخی ها و خنده هاشون توی مسیر ، جدا از حس خوبی که بهم میده ، متعجبم می کنه .. مادر فقط با اعضای خانواده این طور صمیمی برخورد می کنه .
با ورودمون به ویلا ، برق شادی رو توی چشم های تک تک خدمتکارها میشه دید .. رامش هر جا که میره جادو می کنه .. هر کس سعی می کنه توجهش رو جلب کنه به نحوی .. همه بهش سلام می کنند و رامش با لبخند جادویی اش جوابشون رو میده .
پدر با ذوق به استقبالش میاد و بغلش می کنه .. حسادت می کنم .. آرزو می کنم که ده سال پیرتر شم تا بی دغدغه دخترکم رو بغل بگیرم ، اما ..
رامش میون مادر و پدر به سمت پذیرایی میره و من وسایل کمی رو که با خودش آورده به دست یکی از خدمتکارها میدم تا به اتاق مهمان منتقل کنه و خودم میرم سراغ رامشم .
کنار مادر جا گرفته و پدر روی مبل رو به روشن نشسته .. دارن با هم ماجرایی رو تعریف می کنن و می خندند .
جایی می شینم که به هر دو طرف تسلط داشته باشم .. دوست دارم از این هم کلامی شون نهایت لذت رو ببرم .
هنوز یکی دو ساعت تا شروع مهمانی مونده .
مادر نیم نگاهی بهم میندازه و رو به رامش می کنه که داره با لبخند به حرفهای پدر گوش میده : راستی رامش جان ، شنیدم با کیانمهر رفتین خرید لباس .
رامش نگاه مستقیمش رو به مادر میده و متواضعانه جواب میده : بله ، ایشون لطف کردن و همراهیم کردند .
مادر با لبخند نگاهش رو بینمون حرکت میده و میگه : چی از این بهتر عزیزم .
از جا بلند میشه و دستش رو برای رامش دراز می کنه : بریم توی تنت ببینمش . کیانمهر که خیلی تعریف می کرد .
بلافاصله رامش سرخ میشه و من هم .. پدر لبخند بدجنسانه ای می زنه و رامش خجول ، همپای مادر میشه .
توی دلم دعا می کنم امشب به خیر بگذره .. مطمئنم مادر امشب رو پر ماجرا می کنه .. می دونم .


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 236
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,087
  • بازدید ماه : 18,045
  • بازدید سال : 145,148
  • بازدید کلی : 11,642,288