close
مجتمع فنی تهران
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت دهم
loading...

رمان فا

دو ساعتی از پناه بردنشون به اتاق می گذره .. نگرانم .. مهمون ها کم کم سر و کله شون پیدا شده و نمیخوام که بعد از رامتین ببینمش .. دلم می خواد اولین…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت دهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1557 سه شنبه 12 فروردين 1393 : 11:52 نظرات ()


دو ساعتی از پناه بردنشون به اتاق می گذره .. نگرانم .. مهمون ها کم کم سر و کله شون پیدا شده و نمیخوام که بعد از رامتین ببینمش .. دلم می خواد اولین نفر باشم .
از پله ها با عجله بالا میرم و پشت در اتاق مادر نفس تازه می کنم .. تقه ای به در می زنم و با اجازه ای که صادر میشه وارد میشم .
جلوی در خشک میشم .. رامش آماده وسط اتاق ایستاده و نفس من به شماره افتاده .. زیبا شده .. چشم گیر شده .
مادر و آرایشگرش کناری ایستادند .. چشمم مدام روی رامش می گرده که با خجالت سر پایین انداخته .. کی خجالتی شد ؟! من رامش رو از نگاه های بی پرواش شناختم ................................................................

توری که از روی کمر لباس به شونه ها رسیده و به پشت رفته چشمم رو روی تنش می چرخونه .. موهاش به یک طرف ریخته و یک شونه اش بازه .. چشمام رو ریز می کنم و بی توجه به چشم هایی که هر حرکتم رو آنالیز می کنن ، دور رامش می چرخم تا بهتر ببینمش .. ببینم که دختر کولی چطور با جماعتی از جنس من بر می خوره .
لباس از پشت تا پایین کارور بازه و من ندیده بودم .. قرمز میشم .. حرص می خورم .. اگه یه نفر .. نمی ذارم این فکر بیشتر از این توی ذهنم جولان بده ..
جلو میرم و با عجله تور رو می گیرم ..
رامش یکه می خوره .. مادر هم همینطور .. کنارم میاد و به ور رفتنم با تور با تعجب زل می زنه .. دست روی دستم می ذاره که دارم تور رو روی سر شونه های رامش می کشم .
- چی شده ؟!
بی حواس جواب میدم : موقع خرید ندیدم اینقدر بازه . اینجوری که نمیشه .
اخمام اون قدر غلیظه که می دونم هیچ کس جز مادر جرات حرف زدن باهام رو پیدا نمی کنه .. به آرایشگر اشاره می کنه که بره بیرون .
غر می زنم : پولش رو نمی دی . اگه موهاش رو باز آرایش می کرد مثل موقع خرید این همه به چشم نمیومد .
لبش رو گاز می گیره و من تازه می فهمم دارم چی کار می کنم .. می خوام عقب بکشم ولی نمیشه . توی ذهنم می گذره " آب که از سر گذشت " .. بی حرف دوباره تور رو دستکاری می کنم .
مادر مچم رو می گیره و به رامش اشاره می کنه .. لبش رو گاز می گیره تا بفهمم اشتباهم رو .. حرص می خورم .. خودش هم می دونه که راضی نمیشم عزیزترینم .. ساکت میشم .. هم توی ذهنم هم جلوی احساسم .
عزیزترینم شده .. به جای فراموش کردنش ، عزیزتر شده .
یه قدم به جلو میذاره و به سمتم بر می گرده .. بهت چشماش اذیتم می کنه .. حس گناهی نابخشودنی دارم .
- فکر می کنید من عقلم نمی کشه یا .. ؟!
نمی ذارم ادامه بده .. انگشت اشاره ام رو بالا میارم و محکم " هیس " رو می کشم .. ساکت میشه ولی با اکراه .. چند ثانیه می گذره و هیچ کس سکوت رو نمی شکنه .. سرم دوباره مثل گردونه ای دوار می چرخه و نمیذاره تمرکز کنم .
رامش دست می بره به موهاش تا بازشون کنه .. در همون حین میگه : لطفا برین بیرون تا من لباس عوض کنم .
مادر دستش رو می گیره و با اخمی که مخاطبش منم ، میگه : عزیزم این چه حرفیه آخه ..
رامش اما آروم نمیشه : واسه ناز کردن و ناز کشیدن نگفتم .. جدی بود . هر بار که خودم رو راضی می کنم که اومدن اشتباه نیست پیشامدی میشه که می فهمم اشتباه کردم . شما برام خیلی عزیزین ، ولی من خودم رو کوچیک نمی کنم .
نگاه گستاخش ، من رو نشونه می گیره .. قلبم می ریزه اما تشنه تر از اونیم که چشم بگیرم از این نگاه .. شمرده و کلمه به کلمه میگه : از زمانی که اتاق رو ترک کنید فقط ده دقیقه زمان میخوام که این مایه ی شرم رو ازتنم دربیارم . لطفا برید بیرون .
جلو میرم .. مادر کنار می کشه و میذاره سینه به سینه ی رامش بایستم .. فاصله رو اونقدر کم می کنم تا دستاش بالا بیاد و روی سینه ام بشینه واسه دور کردنم .. تپش قلبم رو زیر سر انگشتاش حس می کنه و قصد میکنه عقب بکشدشون .. مچش رو اسیر می کنم و نگاهش رو که بالا میاد تا روی چشمام به جون می خرم .. زمزمه می کنم : پنج دقیقه ی دیگه بیرون منتظرتم . مهمان ها کم کم میان و دوست ندارم آخرین نفرات باشیم .
مچش رو رها می کنم و دستش پایین میفته .. از بوسه زدن روی پیشونی اش صرف نظر می کنم و بیرون میرم .
مادر پشت سرم بیرون میاد و کنارم زمزمه میکنه : پسر خودمی .
نفسم بالاخره رها میشه .. انگار اون بار سنگین برداشته میشه و من می مونم و حس ملس به کرسی نشوندن حرفم جلوی رامش به علاوه ی یه دلشوره ی ریز از حضورش با اون لباس توی جشن .
به دیوار راهرو ، درست روبروی در اتاقش تکیه میدم و منتظر بیرون اومدنش میشم . به خودم میگم اون قدر هم لباسش باز نیست که ..
پنج دقیقه میشه ده دقیقه .. دلم شور می گیره که نکنه سر حرفش بمونه و بره .
در باز میشه و من سیخ می ایستم .. نگاهم روی زمینه و لبه های بلند دامن رو ، روی پاش می بینه .. لبخند مینشونم روی صورتم .. سرم کم کم بالا میاد تا به سر شونه هاش می رسه که موهای بازش دورش ریخته و با یه شال پوشونده شده .. بعد بالاتر و چشماش که هنوز هم همون عسلی ناب و خالصه .. لبخند روی لبم می شینه . نه حرف من ، نه حرف اون .
اخم داره روی صورتش .. نمی دونه که نازش رو خریدارم .. قدم پیش میذارم و دستم رو به سمتش دراز می کنم .
به جای نشوندن دستش توی دستم ، زمزمه می کنه : شما برین ، من خودم میام . با هم پایین رفتنمون خوب نیست .
به آنی دستم مشت میشه .. دندونام رو روی می سابم و دنبال یه کلمه می گردم که جواب این همه تندی اش رو به حق بدم ، پیدا نمیشه و بی حرف از راهرو می گذرم و از پله ها سرازیر میشم .. نمی خواد با من دیده بشه .. عقلم میگه به درک و قلبم تندتر می تپه .
رامتین جلو میاد و پایین پله ها سلام میکنه بهم .. پشت سرم رو می کاوه و میدونم دنبال چی می گرده .. دست روی شونه اش می ذارم و با صدایی که هیچ تلاشی واسه پوشوندن حرص عجین شده باهاش ندارم میگم : الان میاد . کمتر عین زرافه گردن بکش .
نگاهم می کنه و می خواد جواب بده .. شاید می خواد بدونه از چی این جوری به هم ریخته ام .. ولی من تحملش رو ندارم .. چشم های گرد شده اش رو پشت سر می ذارم و کنارش می زنم و برای خوشامد گویی میرم .
می بینم که لحظه ای همه سرها سمت پله ها می چرخه .. می بینم که نفس ها حبس میشه .. می بینم که زنها پچ پچ می کنند و مردها چشم میکشن روی تک به تک قدم هاش ..
نگاهم مصرانه روی نقطه ای دور از اون راه پله ها ثابت میمونه .. عقلم به شدت جلوی صدور فرمان از قلبم رو می گیره و نمی ذاره نگاهش کنم .. می دونم که الان رامتین جلو میره و دستش رو می گیره .. میدونم که با هم به جمع رقصنده ها می پیوندن .. می دونم که دست های رامتین دور کمرش حلقه میشه و اون رو ، عزیز ترین من رو .. اولین و آخرین عشق من رو به آغوش می کشه .
عقل یک دفعه کنار میره و همه ی تنم چشم میشه و دنبالش می گرده .. درست همون جایی پیداش می کنه که فکر می کردم .. آب دهنم رو قورت میدم و لیوان پایه بلند نوشیدنی رو محکم تر فشار میدم .
مهتاب کنارم میاد .. با سر سلام میده و با تکون سر هم جواب می گیره .
سکوت بینمون و نرفتنش یعنی می خواد سوالی بپرسه .
- دوست دختر جدیدشه ؟!
صداش حسرت داره .. عشق داره .. حسادت داره .
بدون نگاه کردن به اون سمت جواب میدم : نه در واقع .
پوزخند می زنه و حسرت زده تر میگه : تازه می خواستم بگم چه قدر به هم میان . انگار باید تا مهمونی بعد و رسمی شدن دوستی شون صبر کنم .
من هم پوزخند می زنم .. به نگاهش که چلچراغه از دیدن رامتین .. حتی با این وجود که دستش توی دستای دختری دیگه است .
دستم رو بلند می کنم و بی فکر پیش ، بهش پیشنهاد رقص میدم .. حالا که عشق هر دو نفر ما ، با هم می رقصند ، چرا به این بهونه بهشون نزدیک تر نباشیم ؟!




دختری رو می بینم که کنارش ایستاده و با هم حرف می زنن .. چشم های دختر روی من و رامتین می گرده .. خدا می دونه که چه قدر معذبم و فقط به خاطر خود خود غریبه است که باهاش می رقصم .. خودش ازم خواست بشناسمش .
" مادر می گفت وقتی مردی به سمت یه مرد دیگه سوقت میده دو حالت بیشتر نداره یا خیلی عاشقته یا خیلی ازت متنفره . والا مردها سالهاست که زن ها رو پیشکش نمی کنند ."
می چرخیم و جلوی دیدم می ایسته .. حرفی نمی زنیم ولی نگاهش سنگینه .. انگشتاش که روی تیره ی پشتم می لغزه خودم رو به خاطر خریدن این لباس لعنت می کنم .. غریبه ی عجیب این روزها ذهنم رو پر می کنه .. یه چیزی می دونست که اون جوری حساسیت نشون می داد .. قلبم یه ملودی آروم رو شروع می کنه از یادآوری حساسیتش .. ملودی ای که توی اون اتاق ساکتش کردم تا دست دلم رو نشه .. ولی الان پر قدرت خودش رو به گوشم می رسونه و قلبم رو به تلاطم میاره .
" مادر همیشه می گفت زنی که ضعف نشون بده ، ضعیفه ، والا زن ها از جنس فولادند "
من فقط می خواستم جلوش از جنس فولاد باشم .. همون طور که خودش هست .. همون طور که حتی حساسیت های کوچیک و شیرینش هم از نوع سنگ و آهنه .. همون طور که حتی آغوشش هم سختی سنگ رو داره .
قلبم آروم پچ پچ می کنه : شاید واسه همینه که این جوری آروم می گیری توی آغوشش .
لبم رو می گزم و بهش نهیب میدم ، هر کس جز غریبه .. ولی ته ته دلم داره مالش میشه از یاد آوری حس آغوشش .
با هر چرخش مهتاب بهشون نزدیک تر میشیم .. میلش رو به بودن کنار رامتین درک می کنم . میلی است که خودم به بودن کنار رامش نشون میدم .
مهتاب زیر گوشم پچ پچ می کنه : نگاهش اون قدر هم عاشقانه نیست به رامتین .
نگاهش می کنم .. اخم روی صورتم میاد .. می میردم اگه نگاهش رنگ عشق می گرفت به کس دیگه ای .. چرا همه ی این ها امشب دارن بهم هجوم میارن ؟!
چند چرخش دیگه و غریبه رو نزدیکم می بینم که با همون دختر می رقصه .. سر دختر توی گردنش فرو میره و زیر گوشش نجوا می کنه .. حس می کنم یه سوزن رو توی قلبم فرو می برند .. آب دهنم رو قورت میدم و نا آروم تر میشم . غریبه رو از گوشه ی چشم می بینم .. نگاهم می کنه ، اما اخم داره .. بغضم بالاتر میاد .. حتما کاری کردم که نگاهش پر از اخم شده دوباره .
ذهنم آروم می پرسه : نکنه این همون دختریه که مادر غریبه می گفت که دل بسته اش شده .
چونه ام هم می لرزه .
زیر گوشش می نالم : هنوز واسه عاشقی کردن زوده . تازه دارن آشنا میشن با هم .
از گوشه ی چشم به رامش نگاه می کنم .. بی قراری رو میشه از تکون های بی وقفه ی سرش .. از نگاه های گریزونش تشخیص داد .. دلم می خواد برم و آرومش کنم اما ممکن نیست .. لرزش چونه اش رو می بینم و اخمهام بیشتر میشه .. رامتین چه کرده که این طوری بغض کرده ؟!
رامتین ازم چشم بر نمی داره اما من از گوشه ی چشم نگاهم به غریبه و دختر همراهشه .. این بار غریبه است که سرش رو توی گردن دختر فرو برده و زمزمه می کنه .. بغض بالا میاد اما توی خودم خفه اش می کنم .. محکم توی ذهنم تو سر قلبم می زنم و بهش می توپم که مگه با هم حرف نزده بودیم ؟! قرار شد هر کسی جز غریبه ... ملودی قطع میشه .. ریتم از نفس میفته و من میمونم میون یه برهوت .
آهنگ تموم میشه و همپای مهتاب از اون جمع خارج میشیم .. کنار مادر و پدرم و پدرش می رسیم .. دستش از بازوم جدا میشه و به بازوی پدرش چنگ می زنه .
از رامتین فاصله می گیرم .. مثل زندانی ای که از زندان رها شده باشه .. قصد پیوستن به مادر غریبه و پدرش رو دارم .. تنها کسایی که می شناسمشون توی این جمع و میل به فرار کردن ازشون توی وجودم نیست .
از پشت می بینم که انگشت های ظریفش دور بازوی مردونه ی غریبه پیچیده .. خودم رو ، نگاهم رو به در و دیوار مشغول می کنم تا این حسرت که مثل علف هرز داره توی قلبم ریشه می کنه رو پس بزنم .
حتما مهری این وسط هست که این طور با هم جور میشن .. حتما هست و من حق ندارم وسط این ماجرا بایستم .
صدای قدم هاش هم تنم رو می لرزونه .. میون همهمه هم می تونم قدم هاش رو بشناسم و اومدنش رو انتظار بکشم .. حسی وادارم میکنه بدون برگشتن انتظارش رو بکشم .. می خوام شیرینی یه وصال رو زیر زبنم مزه مزه کنم .. در عین حال دوست ندارم معذبش کنم .. و هنوز ته قلبم دلخورم ازش .
نفسم رو فوت می کنم و می چرخم که برم .. نگاهم با نگاهش تلاقی می کنه .. دلخوری دود میشه و جاش رو مهرش پر می کنه .. چرا اشک نشسته توی چشماش ؟!
مادر از پشتم صداش می زنه : رامش جان ، عزیزم بیا معرفیت کنم .
لبخند زورکی اش رو روی لب هاش شکار می کنم .. به مادر ملحق میشه و من رو پشت سرش جا میذاره .
بر نمی گردم اما صداشون رو می شنوم .. رامش خیلی آروم زمزمه می کنه " خوشبختم " .. صدای مهتاب لرزون تره .
مادر میگه : امشب کیانمهر حسابی ناپرهیزی کرده .
بر می گردم و با چشم هایی که ریز شدند نگاهش می کنم .. به نگاهم لبخندی تحویل میده و ادامه ی حرفاش رو میگه : قراره حسابی برقصه .
پدر همپاش می خنده .. می دونه که اهلش نیستم و این واسش یه جوک محسوب میشه .. مهتاب زمزمه می کنه : کیانمهر همراه خیلی خوبیه توی رقص .
لبم کمی کج میشه تا ازش تشکر کنه ..اما نگاهم دنبال نگاه رامش و عکس العملش می گرده .. نگاه مستقیم رامش رو غافلگیر می کنم و نگاه ازم می گیره .
خیره اش میشم .. یه همراه خوبه براش .. پس این همون دختره .. ولی اون محبت های ریز آشکار و پنهان که دل می لرزوند چی ؟! .. معنی اونها چی بود ؟! شاید من اشتباه کردم و اینها همه زاییده ی توهمه .. توی دهن دلم می زنم .
مادر همیشه می گفت واسه یه زن بدتر از این نیست که عاشق توهماتش از یه مرد بشه .
سر بلند می کنه و نگاهم رو غافلگیر می کنه .. غن خونه کرده توی چشماش .. نگاهم رو به رییس می سپرم که داره در مورد شرایطی که کارخونه دچارش بوده با پدر مهتاب حرف می زنه .. دنبال فرصتی می گردم تا بپرسم چی این طور اذیتش کرده ؟!
رامتین به جمع می پیونده .. بی اختیار چشمم سمت غریبه میره و دستم شال روی شونه ام رو مرتب می کنه .. هاله ی آرامشی که روی چشمش کشیده میشه رو به وضوح تشخیص میدم .. می دونه که از حساسیتش چه قدر ممنونم ؟! این رو با چشمام بهش میگم و توی دلم دعا می کنم بلد باشه نگاه چشم ها رو بخونه .
به مهتاب نگاه می کنم که محو رامتین و خوش وبشش با پدرش شده .. ذهنم گیج میشه .. تحلیل این روابط سخته . مهتاب و غریبه با هم صمیمی اند .. نگاه مهتاب به رامتینه و غریبه هم به مهتاب نیم نگاهی میندازه .
نگاه رامش بین مهتاب و رامتین در گردشه .. می بینم که چشماش از سوال پر و خالی میشه و کنجکاوی نگاهش کم و زیاد .. لبخند روی لبهام جا خوش می کنه . هر تغییر نامحسوس صورتش برام جذابه و دل نشین .. هر فکری که توی ذهنش می چرخه روی صورتش دیده میشه ... عین یه دختر بچه .
حس می کنم همه ی صداها خاموش میشه.. چشم از رامش می گیرم و به بقیه نگاه می کنم .. نگاه مستقیم و خیره ام رو شکار کردند .. پدر و مادر ، مهتاب و پدرش با آرامش و لبخند نگاهم می کنند .
نگاه رامش زمین رو می کاوه و رامتین خصمانه نگاهم می کنه .
صدای رامتین توی گوشم می پیچه : یه لحظه میای ؟
پشتم رو صاف می کنم و اخم روی پیشونی ام می نشونم .. لازمش دارم واسه کوتاه کردن زبون رامتین .. من امشب کمال طلب ترین مرد این جمعم و بهتر از رامش نمی بینم .
با هم گوشه ای میریم و رامتین جلوم سینه سپر می کنه : چه مرگته ؟!
پوزخند می زنم .. سوالی رو می پرسه که خودم هم جوابی براش ندارم .. سوالی که هزار بار خواستم از خودش بپرسم .
با سر انگشت به سینه ام می کوبه و می غره : با توام .
فوران می کنم : تمومش کن رامتین .
صداش بالا نمیره اما حرص از تک تک کلماتش مثل سیلی به صورتم می خوره : تمومش کنم که رامش رو بر بزنی ؟!
کاش میشد توی همین همهمه توی دهنش بکوبم .. از لای دندونام می غرم : حرف دهنت رو بفهم رامتین .
- بهت گفتم می خوامش . نگفتم ؟! این نگاههای خیره ی عاشقانه چیه که بهش میندازی ؟! ناموس سرت نمیشه ؟!
حرصم می گیره .. این یه بازیه براش .. مطمئنم .. ناموس ؟! .. پوزخند می زنم .. اگر سرش میشد به دختری که هنوز نگاهش نمی کنه ، اسم ناموس نمی داد .. می زنم به در بی خیالی .. نیازی نمی بینم که حرفامو واسه رامتین بزنم .
- من امشب مرخصی ام . هیچی حالیم نمیشه .
کنارش می زنم و از خودش و نگاه خصمانه اش عبور می کنم .. می شناسمش ، فکر می کنه روی قله ی عاشقی ایستاده .. اما نمیدونه من هم کنارش ایستادم و هر دو به یه موجود دلنشین نگاه می کنیم .
می بینم که از هم جدا میشن .. مهتاب زیر گوشم میگه : به نظر صلح شد .
با لبخندی جوابش رو میدم .. حرفم رو مزه مزه می کنم و بعد با تردید می پرسم : شما چند وقته می شناسیدشون ؟!
لبش رو کج می کنه و تخمین می زنه : چهار یا پنج سال .
قلبم غر می زنه : یه عشق پنج ساله رو که نمیشه خاموش کرد ، میشه ؟!
عقلم نهیب میده بهش : قرار نیست خاموش شه . قرار شد هرکس به جز غریبه .
داد زده سر قلبم ، ولی انگار حالیش نیست این بدمذهب ..
مهتاب رو از نظر می گذرونم .. پوستش سبزه ی بانمکیه .. چشم و ابرو مشکی و موهای پر کلاغی .. چشماش صد نفر رو از پا میندازه .. برقی که توش جریان داره ، حس زندگیه .. حسی که من تازگیها توی چشم های غریبه پیداش کردم .. مقایسه اشون می کنم .. اگه قرار باشه زنی رو هم پای غریبه پیدا کنم ، اون زن شبیه مهتابه مطمئنا .. فکرم فقط برای لحظه ای سمت ناهید میره .. فکر می کنم که این عشق از سر هر دوی ما زیاد بوده و هست .. میوه ی ممنوعه ای که اگه ازش دوری نکنیم ، اسیرمون می کنه .. دوباره بغض و دوباره نفس های عمیق من برای پایین فرستادنش .


نشسته بود کنار مهتاب و باهاش حرف می زد .. دلم ضعف می رفت برای بغل گرفتنش .. یه قدم به سمتش برداشتم ولی یکی از آشنایان دور جلوم رو گرفت . لحظه ای چشم ازش برداشتم تا جواب اون مرد رو بدم و بعدش گمش کردم .. نه خودش بود ، نه مهتاب .
به پیشنهاد مهتاب از سالن خارج میشیم .. روی تراس پشتی می ایستیم و من به آسمون زل می زنم و اون به درختا .
سکوت رو می شکنه و زمزمه می کنه : هیچ وقت فکر نمی کردم با این همه غرور و تکبر یه عشق یک طرفه رو تجربه کنم .
نگاهش می کنم .. به سمتم بر می گرده و تلخ ترین لبخندی رو بهم می زنه که تا به حال دیدم .. یه عشق یک طرفه ؟! .. به صمیمیت زود هنگامش شک می کنم .. حتما قصدی داره از این کار .. پر به پرش میدم تا ببینم به کجا می خواد برسه .
غمگین میشم براش .. می دونم چه دردیه جواب نگرفتن از احساساتی که قلبت رو پر می کنه .. دست زیر موهام می برم و یه بار روی شونه هام می ریزمشون .. فقط واسه این که قلبم یادش بره عشق یک طرفه مون رو با مهتاب مقایسه کنه .
کنارش می ایستم و دست روی شونه اش می ذارم و با دوستانه ترین لحنی که توی وجودم سراغ دارم بهش میگم : هر دختری می تونه هر مردی رو که بخواد تصاحب کنه .
پوزخندش تلخه .. زمزمه اش تلخ تر : اگه کس دیگه ای دست به کار نشده باشه .
غمگین تر میشم براش .. می دونم که هیچ زنی ، مرد رو نصفه و نیمه نمی خواد .. زن ها کمال طلبند .
می پرسم : ازدواج کرده ؟!
سرش رو به نه تکون میده .. محتاط تر می پرسم : نامزد ؟!
باز هم جواب منفی میده .. پوف می کنم از سر راحتی خیال .. کنارش به لبه ی تراس تکیه میدم و مطمئن میگم : از من می شنوی بهش بفهمون داره چه اشتباهی مرتکب میشه که از دستت میده .
می خنده .. کمی بلند ، کمی مضطرب .. می پرسه : حتی اگه مرد خود تو باشه ؟!
این بار نوبت من شده که بخندم .. مطمئنم مردی توی زندگیم وجود نداره ...چهره ی غریبه سرک میکشه به ذهنم .. پسش می زنم و محکم تکرار میکنم : هر کس جز غریبه .
مطمئن بهش جواب میدم : حتی اگه مرد من باشه .
چشمکی بهش میزنم و این بار با هم می خندیم .
در تراس باز میشه و من لبهام رو از هم باز می کنم تا بپرسم " اون مرد خوشبخت کیه "
رامتین دست مهتاب رو میکشه و مهتاب بهت زده توی آغوشش فرو میره .. صدای رامتین مستاصل و داغونه : مهتاب .
صدای مهتاب آروم و نوازش گره : جانم ..
زیر بغلش رو می گیره و به سمت در می بره .. نیمه های راه برمی گرده و بهم چشمک می زنه .. لبم به لبخندی بالا میره .. مردی که عاشقشه بدون شک رامتینه ..
مادرم می گفت زن اگر ضعف نشون بده ، ضعیفه والا زن ها از جنس فولادند .
به نظر میاد مهتاب نیمه ی فولادی وجودش رو فعال کرده و می خواد عشقش رو به دست بیاره .
به سمت بیرون می چرخم و نفس عمیقی از هوای خنک بر می دارم .. ریه هام تازه میشن .. نگاهم رنگ می گیره .. لبخندام جون دار میشه .. کاش راهی برای من هم بود .. تا از سد اون اخم های پر طمطراق بگذرم .. تا راز محبت های شیرین غریبه رو بفهمم .. ولی امکان نداره .. حتی اگر به فرض محال عاشقم باشه ، راهمون از هم جداست .. من رو چه به قاطی شدن با غریبه ها .. من کولی ام و باید کولی وار زندگی کنم .
بغض رو پایین می فرستم .. عزم داخل رفتن می کنم .. باید برم و به غریبه بگم اگه این همون دختری باشه که این روزها ذهنش رو درگیر کرده .. من سرش دادم سمت رامتین ..
قلبم آروم میگه از مثلث های عاشقانه متنفرم .. مغزم تایید می کنه و ادامه میده مربع ها بهترند .. همه سهمی می برند از عشق .
لبخند می زنم به افکارم .. اگه پا پس نکشم مربع رو کامل می کنم .. سر تکون میدم .. این ازم برنمیاد .
برمی گردم و محکم می خورم به آدمی که درست پشت سرم ایستاده ..
دستش رو روی بینی اش میذاره و آروم میمالدش .. فکرم حول این می چرخه که چقدر " آخ " گفتنش پر از نازه ..
سرفه ای مصلحتی می کنم و میگم : این جا چیکار می کنی دختر ؟! دنبالت می گشتم .
لحنم هیچ نرمشی نداره .. بر عکس قلبم که خودش رو به دیواره ی سینه می کوبه ..
جواب میده : با مهتاب اومدیم یک کم هواخوری .
لبش رو گاز می گیره .. دندون سر جگر می ذارم و نفسم رو فوت می کنم .. نیم رخم رو مقابلش قرار میدم و دوباره یه دم و بازدم عمیق .. واسه کم کردن از التهابی که به جونم افتاده ..
صداش توی گوشم می پیچه : مهتاب خانوم ..
به عمد قطع می کنه حرفش رو و نگاه من کشیده میشه سمتش .. سرش رو پایین میندازه و با نوک کفشش خط های بی معنی روی زمین میکشه ..
بدون این که سوالی پرسیده باشه جواب میدم : آشنای خانوادگی ان .. مکث می کنم و شونه ای بالا میندازم .. البته پدرش دوس داره باهامون شراکت هم بکنه .
صداش کمی می لرزه : شما نمی خواین ؟!
نگاهش می کنم .. حس می کنم سردشه .. کتم رو درمیارم و به سمتش می گیرم .. نیم قدم عقب میره .. یه قدم به سمتش میرم و کت رو می برم پشتش .. در همون حین جواب میدم : هنوز تکلیفمون معلوم نیست .
پس شاید قضیه عشق و عاشقی هم نباشه .. شاید پای یه شراکت در میونه .. یه ازدواج پر سود .. بغض گوشه ی چشمم نیش می زنه .
دو طرف یقه رو می گیرم تا کیپ شونه هاش شه .. سرش رو بالا میاره و مستقیم به چشمام زل می زنه .. دستام درست کنار نبضش خشک میشه .. محو اون مروارید آماده ی غلتیدن گوشه ی چشمش میشم .
زمزمه وار می پرسه : با دلتون ؟!
زمزمه وار جواب میدم : آره .. اما نمی دونم دقیقا به چی جواب دادم .. اون قدر فکرم مشغول شده که حتی سوالش هم یادم نمیاد .
محوش میشم .. نگاهش کمی بیشتر اشکی شده .. لبهاش کمی می لرزه و گونه هاش سرخه .
نگاهش روی صورتم می چرخه .. از درون داغ میشم .. نبضم زیر دستش میزنه .. این همه تلخ و محکم حرف می زنه تا بفهمم حسی بهم نداره .. اگه حسی داشت مطمئنا این طور سفت و سخت نبود .. یا اگر حسی هم داره مطمئنا اون قدر عاقل هست که توی نطفه خفه اش کنه .. من مایه ی آبروریزی اش میشم .. غمگین میشم برای دل داستان سازم .. باید این داستان رو یه بار دیگه از سر می نوشت .
قیژ گوشخراش در ، خلسه مون رو به هم می ریزه .. از هم دور میشیم ، هر دو سر به زیر .. هر دو مشوش .. مشوشم از نگاه اشکی اش و لبهایی که می لرزیدند .. چی این جوری غمگینش می کنه ؟
مادره .. نفسم رو پوف می کنم .. چشماش حالت تاسف می گیره و نگاهم می کنه .. از زیر نگاهش در میرم و دوباره به درختای ته باغ زل می زنم .. اخم نشسته روی پیشونی ام نه به خاطر اومدن ناگهانی اش ، که از فکر غم رامشه .
رو به رامش میگه : عزیزم ، نمی دونستم دارین صحبت می کنین والا مزاحمتون نمیشدم . وقتی کیانمهر دنبالت می گشت و ندیدمت ، خواستم این جا رو چک کنم .. نگو خودش قبلا پیدات کرده .
زیر چشمی می پایمش .. هیچ تغییر خاصی نمی کنه .. کت رو از روی شونه هاش بر میداره و به سمتم دراز می کنه .. " ممنون " رو به زور از لا به لای لبهاش می شنوم .. به سمت مادر میره و میگه : ببخشید که نگرانتون کردم . بریم داخل بهتر نیست ؟!
با رفتنشون ، هر دو دستم رو به نرده های ایوان تکیه میدم و خودم رو خم می کنم به جلو .. تکلیفم با دلم معلومه .. می خوامش .. بیشتر از هر چیزی توی این دنیا .
وارد سالن میشم .. رامتین با سری که داغ شده حسابی ، گیتاری دستش گرفته و اسپانیایی افتضاحی می خونه .. گاهی میون آهنگ داد می زنه و دختر کولی رو صدا می کنه .. چند تا از مهمانها دورش رو گرفتند و با خوندنش دست می زنند .. یه عده می رقصند .. پوزخند روی لبم کشیده میشه .. کاش حداقل چیزی در موردش می دونست .
توی عمرم این همه از کولی بودنم خجالت نکشیده بودم .. اصلا من کولی بزرگ شدم ، اما رفتار رامتین باعث میشد دلم بخواد ، خودم رو پنهون کنم .
کنار مادر غریبه می ایستم و مرتب نفس های عمیق می کشم .. لب هامو گاز می گیرم و انگشت هام رو توی هم گره می کنم .. دستهای مادرش روی انگشت های مشت شده ام می شینه .. به زور لبخند می زنم در جواب لبخند محزونش ..
صدای آهنگ اسپانیایی افتضاحی که رامتین می زنه ، زیر صدای همه ی صداهاست .
غریبه رو می بینم که وارد میشه .. میلم به مخفی شدن هزار برابر میشه .. دلم این آبروریزی رو نمی خواد .. همه عادی برخورد می کنن ، اما من حس می کنم همه نگاهم می کنند و دوست دارم آب بشم و توی زمین فرو برم .
صدا لحظه ای قطع میشه .. سرم رو بلند می کنم .. مهتاب و غریبه کنار هم ، روبروی رامتین ایستادند و باهاش حرف می زنند .. غریبه گیتار رو می گیره و مهتاب رامتین رو بلند می کنه .
سرم رو پایین میندازم .. کاش نمیومدم ..
" مادر همیشه می گفت ، جایی که نمی تونی خودت باشی نباید بری "
من این جا خودم نبودم .. باید بلند شم .. باید فرار کنم .
می بینمش که غمگین کنار مادر نشسته .. سمتش میرم .. امشب اصلا اون شبی نیست که دلم می خواست واسش بسازم .. نیمه های راه بر می گردم و زیر گوش نوازنده آهنگی رو پچ پچ می کنم .
میرم سمتش .. قدم هام رو محکم بر می دارم .. بر خلاف قلبم که می ترسه از نه شنیدن .. چیزی تا پایان مهمونی نمونده و این آخرین فرصتم واسه شاد کردنشه .
جلوش می ایستم .. سر بلند می کنه تا ببینتم .. لب هاش از هم باز میشه .. دوست دارم بوسیدن اون لب ها رو .. لب می گزم .. هنوز خیلی زوده .. این موجود شیرین هنوز " دوستت دارم " رو هم از لب های من نشنیده .
دستم رو جلوش دراز می کنم .. چشم های مادر برق می زنه .. نگاه رامش متعجب بین من و دستم رفت و برگشت می کنه و بعد مضطرب و با تعلل سر انگشت هاش رو سر میده کف دستم .. مشت می کنم دستم رو .. می ترسم از فرارش .
آروم بلند میشه .. تمام صورت مادر می خنده .. دستش رو میندازم دور بازوم و زیر گوشش زمزمه می کنم : ممنون .
جوابی نمیده و با هم به جمع رقصنده های دیگه می رسیم .
می ایستم و میذارم با قدم های بعدی روبروم بایسته .. نگاهش از کف سرامیکی بالا میاد و توی چشم هام می شینه . پشتم می لرزه و چشم هام توی حدقه ی چشم ، روی چشم هاش می گرده .
به قلبم و ذهنم میگم فقط همین یک رقص رو .. بعدش میرم و یگه سراغ آدم هایی که از جنس من نیستند نمیام .. مغزم آروم با این جمله تاییدم می کنه " این رو به قلبت بدهکاری "
دستم بالا میاد و دوباره لمس سر انگشتاش .. دوباره بی قراری دل من ..
دستش رو می کشم و توی آغوشم فرومیره .. دست آزادش می چرخه دور شونه هام ..

خوشا به من که دست تو پرواز هدیه میکند
خوشا به تو که عاشقت صد بار گریه میکند
خوشا که قامتم رسد به میوه خیال تو
رسیده ای ! نچینمت ، منم حریف کال تو



تنگ تر میکنم آغوشم رو .. سرش خم میشه روی شونه ام .. زمزمه ی آرومش توی گوشم می پیچه که : من خیلی این رقص رو بلد نیستم .
سرم رو می برم کنار گوشش و زمزمه می کنم : پس من اینجا چیکاره ام ؟!
می لرزه توی آغوشم .. یه لرزش خفیف و من بی اختیار لبم رو روی موهاش مینشونم .. دخترک آفتاب و مهتاب ندیده ی من .
و زیر لب تکرار می کنم : دخترک کولی چشم عسلی من ..

مینوشم از چشمان تو
جرعه به جرعه شعر نو
حافظه ی دستان من
پر شده از دامان تو


سرش رو دور می کنه و صدام می زنه : غری...
بی اختیار جواب میدم : جانم .
برام فرق نمی کنه چی صدام کنه .. با هر کلامش ، تپش های قلبم از ریتم خارج میشه .
سرش رو پایین میندازه .. خیره میشم به گونه های سرخش .. آروم میگه : غریبه ..
فشارش میدم به خودم : کی اینو توی دهنت انداخته آخه ؟!
هول جواب میده : هیچکس . خودم ..

بلافاصله لبش رو گاز محکمی می گیره .. مطمئنم اون قدر ترسناک نپرسیدم که هول شه .. به خودم لعنت می فرستم که نگاهش رو این همه به خودم بد کردم .. این وجود سنگی با این دختر که از جنس نرمش و آرامشه چه کرده ..

دستم رو از دستش جدا می کنم و پوست زیر لبش رو می کشم تا لبش رو از فشار دندوناش آزاد کنم .. زمزمه می کنم : داغونش کردی دختر .

خوشا به من که دست تو پرواز هدیه میکند
خوشا به تو که عاشقت صد بار گریه میکند
خوشا که قامتم رسد به میوه خیال تو
رسیده ای نچینمت ، منم حریف کال تو


بی مقدمه میگه : من مهتاب رو هل دادم سمت رامتین .. ببخشید .
سوالی توی چشم هاش نگاه می کنم .. می خواد توضیح بده که نور کمتر میشه و رامش بیشتر توی آغوشم فرومیره .
می پرسم : چی شد؟!
سرش رو به " هیچی " تکون میده .. ولی لرزش خفیف تنش ، نشون میده خیلی هم خوب نیست .
محکم تر میگم : یاد بگیر وقتی ازت سوال می پرسم راست و کامل بهم جواب بدی .
لباسم زیر پنجه هاش مشت میشه و توی سینه ام لب می زنه : از اون روز ، یک کم تاریکی اذیتم می کنه .
مظلوم تر میگه : وقتی غافلگیر میشم هم خیلی می ترسم .
سرش رو بلند می کنه و با چشمایی که انگار فقط برای من اینطور مظلوم میشن میگه : تمام صحنه های اون شب ..
انگشتام روی لب هاش میشینه .. اون صحنه ها واسه من هم زنده اند .. هنوز هم می سوزم از تصور رامش ، با اون وضعیت جلوی نیازی کثافت ..
سکوت می کنه و لبهاش بسته میشن .. بهش گفتم فقط حق داره توی چشم های من زل بزنه ؟! .. فقط حق داره واسه ی من ناز کنه .. فقط برای من مظلوم شه .. فقط برای من کولی باشه .. از نگاهش کم کم مست میشم .. زمان و مکان فراموش میشه .. رامتین و مهتاب فراموش میشه .. نیازی دود میشه .. من می مونم و آغوشی که فقط برای رامش امنیت میاره .
من میمونم و رامش و یه دنیا حس سرکوب شده توی وجودم ..

" من بجز آبی نگاهت،آسمانی نمی شناسم
تا تو سرگرم روزگاری، از نفس بی تو می هراسم"


سرم خم میشه .. انگشتام کنار گونه اش جا می گیره و لبهام روی استخون چونه اش می شینه .. منقبض میشه .. چنگ میشه به تنم .. ضعف میرم از شیرینی این تماس ، از لطافتی که زیر پوست لبهام نفس می کشه .
لبهام رو بدون جدا کردن بالا می برم و زیر خمیدگی کوچیک زیر لبهاش متوقف میشم .. نباید بی اذنش ، بدون گفتن احساسم ، اینجوری به قلبش حمله کنم .
یه دفعه سرم رو عقب می برم .. چشم های عسلی اش بسته است .. محکم تر می کشمش توی بغلم .. پیشونی ام رو به پیشونی اش می چسبونم و زمزمه می کنم : مگه من مرده باشم که بترسی .

مینوشم از چشمان تو
جرعه به جرعه شعر نو
حافظه ی دستان من
پر شده از دامان تو


آهنگ قطع میشه و نورها کم کم به فضا برمی گردند .. رامش یک قدم عقب میزاره .. سرش پایینه و من همه ی دنیام رو میدم تا چشماش رو و حسش رو ببینم .


باید ببینم که غمگین نیست .. عصبانی نیست .. ناراحت نیست .. ولی بی انصاف همونطور سر به زیر دور میشه و من رو میون آدم ها تنها میذاره تا به مسیر قدم هاش زل بزنم و خودم رو به خاطر زیاده روی ام لعنت کنم .
به سمت راه پله ها فرار می کنم .. گیچم ... مادرم برام از عشق گفته بود .. ولی هیچی از اون گفته ها توی ذهنم نمونده .. حس می کنم از درون می لرزم .. یعنی رفتارش از عشقه .. نه نمی تونه این باشه .. اشک ها روی گونه ام می شینن .. من از اون دخترایی نیستم که توی دل مردی مثل غریبه جا باز کنم .. امکان نداره .
این فقط یه شوخی می تونه باشه .. نمی دونم .. توی خوندن احساسش هیچ مهارتی ندارم .. گفت می خواد با مهتاب به شراکت برسه .. گفت تکلیفش با دلش معلوم نیست .. گفت تا هست نترسم .
اشک ها از پشت پلک هام آزاد میشن .. حسی بهم میگه باید دوری کنم از این خونه .. می ترسم از شکستن و خورد شدن .. من یه کولی ام و عشق شهری ها رو درک نمی کنم .
رامتین توی راهرو غافلگیرم میکنه .. فاصله اش رو با قدم های پر هیجان و آغوش باز طی می کنه .. نیمه می چرخم به دنبال یه در باز برای فرار .. الان نه .. الان که این طوری بی قرار آغوش مرد دیگه ای ام نه .
بی مقدمه دستاش دورم حلقه میشه .. یه دفعه انگار دنیا تیره میشه .. نفسام قطع میشه و چشمام رو مه می گیره .. همه ی وجودم رو یه لرزش عصبی در بر می گیره و من به روزی پرواز می کنم که خپل این طور در آغوشم گرفت .
بی اختیار دستام مشت میشه و با چشمای بسته ضربه می زنم به سینه ی رامتین . کم کم نفس های منقطعم تبدیل میشه به جیغ های عصبی و از ته دل .. دستهای رامتین تقلا می کنه برای آروم کردنم ولی جیغ های من با فشار دستاش اوج می گیره .
صای جیغ و داد می شنوم از راهرو .. قدم هام رو تند میکنم و از پله ها بالا میرم ... رامش رو می بینم که داره بی قرار مشت به سینه ی رامتین می کوبه .
چند نفر دارن سعی می کنن جداش کنن ولی نمیتونن .. به سمتش می دوم .. آدم های دورش رو کنار می زنم و با چنگ کردن بازوش به سمت خودم می کشمش .
یه دستم رو پشت سرش میذارم و یه دستم رو دور کمرش حلقه می کنم .. به ثانیه ای آروم می گیره .. محکم تر به خودم می چسبونمش و یه نفس از عطر موهاش پر می کنم .
باید چشم های فضولی که دارن آرامشمون رو به هم می ریزن بتارونم ولی توانش رو ندارم .. می ترسم دستم ازش جدا شه و خودش رو از آغوشم بیرون بکشه .
کم کم روی سینه ام از قطره های اشک گرمش خیس میشه .. نفس های منقطعش ذره ذره عمیق میشه .. سرم رو خم می کنم و زیر گوشش نجوا می کنم : چی شده عزیزترینم ؟
یه دفعه انگار برق بهش وصل شده باشه ، قدم عقب میذاره .. نگاهش زمین رو می کاوه و کف دستاش به سینه ام فشار میاره تا دور شه .. حرص می خورم .. اخم میشینه روی صورتم و محکم میکشمش به آغوشم .. نه با زبون که با زور .
سرش رو شرمگین پایین میندازه .. دلم می خواد چونه اش رو بالا بگیرم و مجبورش کنم توی صورتم نگاه کنه .
با پشت دست اشکاش رو از روی گونه اش پاک میکنه .. قلبم محکم می کوبه که تا حست رو فهمید پست زد مرد ..
رامتین بقیه رو متواری می کنه .. قدم هایی که عقب رفته رو جلو میاد و قبل از این که خیلی نزدیک شه ، آغوش من برای رامشم تنگ تر میشه .. رامتین کنارمون میاد و میگه : به خدا قصد بدی نداشتم عزیزم .
از عزیزم گفتنش می لرزم .. دستام شل میشه و رامش یه قدم عقب میره .. اون عزیز رامتینه نه من ؟! .. قلبم نهیب می زنه : توی آغوش تو آروم گرفت احمق .
مستاصل می ایستم .. دست رامش دور مچم حلقه میشه .. نگاهم اما نمی کنه .. جرات می گیرم . حداقل می دونم که بین من و رامتین ، من رو انتخاب می کنه .
- میشه برم خونه ؟!
بغض صداش رو می لرزونه .. رامتین جلو میاد و میگه : من می رسونمش .
رامش نفس تند می کنه و لباش می لرزه .. زل می زنه به رامتین ، رامتینی که حیرت زده به نفرت نگاه رامش زل زده .
دست روی شونه اش میذارم و میگم : تو بمون . خودم می برمش و زود میام .
مکث می کنم و ادامه میدم : بمون کارت دارم .
جوری میگم که بفهمه عصبانی ام .. جوری که بفهمه اگر بمونه اتفاق خوبی در انتظارش نیست .
توی ماشین تکیه میده به در و پیشونی اش رو به شیشه می چسبونه .. بی خجالت اشک می ریزه و لباش رو به دندون می گزه .
یه قطره خون از زیر لبش می چکه روی چونه اش .. ماشین رو کناری پارک می کنم و به سمت خودم برش می گردونم .. تقلا می کنه اما از پسم برنمیاد .
از وقتی از آغوشم کنده هنوز نگاهم نکرده .. دلم می لرزه بی اختیار .. طاقت این چند دقیقه اش رو ندارم چه برسه به .. لبم رو گاز می گیرم تا این فکر همین جا متوقف شه .
دستمالی بر می دارم و با غیض روی لبش می ذارم .. سرش رو بر می گردونه .. بی طاقت میشم و نگاه ازش می گیرم .. می غرم : تمومش کن . لبت رو زخم کردی . چت شد یهو ؟
گریه ی آرومش اوج می گیره .. هق هق میشه و تقلاهاش رفته رفته کم میشه .. میلم برای بوسیدن پیشونی داغش رو پس می زنم .. از ترس اینکه دوباره دوری کنه . می ذارم دردش خالی شه .
آروم تر که میشه زمزمه اش رو می شنوم : من چی کار کردم که هر کس و ناکسی به خودش اجازه میده بهم نزدیک شه ؟!
خجالت می کشم از خودم .. من رو میگه ؟!
سرش رو بلند می کنه و با چشمای اشکی اش زل می زنه به صورتم : من خیلی بدم ؟!
چونه ام می لرزه .. دوباره می پرسه : چرا ازم متنفری ؟!
دستم بلند میشه تا گونه اش رو نوازش کنم .. نجوا می کنه : من حق ندارم از آغوشت آرامش بگیرم .
دلم چنگ میشه .. آروم می گیره از من .. منی که محتاج آرامش وجودشم .
عقب میکشه و دوباره خودش رو به در تکیه میده و پیشونی به شیشه می چسبونه .. تمام حرصم رو سر فرمون خالی می کنم . ازم دوری می کنه و این دل لعنتی حریص تر میشه ..
جلوی در خونه اش ، هنوز ماشین کامل نایستاده کهدر رو باز می کنه و پیاده میشه و بدون برگشتن میدوه به سمت خونه اشون .
مشت می کوبم روی فرمون .
با عجله بر می گردم خونه .. تمام تنم می لرزه از حرص و عصبانیت ..
رامتین جلو میاد .. با خودم تکرار می کنم " آروم باش " .. اما به محض اینکه اسم رامش از دهنش بیرون میاد ، تمام تلقینهام دود میشه و به هوا میره ..
مشتم درست زیر چونه اش می خوره و پرتش می کنه روی زمین .. پدر جلو میاد و نگهم میداره .. مادر نگران نگاهم می کنه و مهتاب کنار رامتین زانو می زنه ..
از لای دندونام می غرم : به خداوندی خدا ، اگه صمیمی ترین دوستم نبودی زنده نمی ذاشتمت .
پدر می خواد دور ترم کنه .. رامتین بلند میشه و می ایسته .. داد می زنم : دورش رو یه خط پر رنگ بکش رامتین .
دستم رو از دست پدر بیرون میکشم و به اتاق پناه می برم .


خواب مادرم رو می بینم .. کنارم نشسته و برام از عشق میگه .. لبخند روی لبهام یعنی آرامش دارم تا بی نهایت .
بهش میگم عشقی مثل عشق تو و مطرب رو می خوام برای خودم .. لبخند می زنه و میگه توی طالعم نوشته شده .
چشمهام باز میشه و به سقف خیره میشم ..نفسم رو با آرامش از سینه بیرون میدم .
زنگ در خونه به صدا درمیاد .. صبح زوده و مطرب و باربد هنوز خوابند .. تعجب می کنم .. شالی دور شونه ام میندازم و برای باز کردن در میرم .
از لای چارچوب در ، غریبه رو می بینم که مستاصل پشت به در ایستاده و با پاش به سنگریزه ی کوچیکی حمله می کنه .
تمام اتفاقات دیشب به ذهنم هجوم میاره .. قلبم می لرزه و رد بوسه اش می سوزه .
با صدای در بر می گرده و نگاهم می کنه .. مستقیم نگاهش می کنم .
" می خوام اون طور که مادرم یادم داده تا ته قلبش رو بخونم "
نگاه ازم می گیره .. قدمی جلو میاد .. دعوتش می کنم به داخل و توی راهروی ورودی به حیاط می ایستیم .
در رو می بنده .. لبش رو از حصار دندوناش خارج می کنه و می پرسه : بهتری ؟!
" ممنون " تنها جوابیه که براش دارم ..
سرفه ای می کنه و نگاهش رو به دور و بر میندازه .. ذهنش دنبال کلمات می گرده .. این رو از چشم های نا آرومش می فهمم .
- من یه توضیح بهت بدهکارم .
دستم رو به نشانه ی سکوت بالا میارم .. اینجا مقر فرماندهی منه و من هم تا اطلاع ثانوی هیچ توضیحی نمی خوام ..
لبش رو می گزه و زمزمه میکنه : رامش ..
دلم می لرزه و بهش اهمیت نمیدم ..
نفسم رو از سینه بیرون می فرستم و میگم : من بارها نفرت رو توی چشماتون دیدم ..
تشر می زنه : رامش .
پوزخند می زنم : خودتون هم می دونین که دروغ نمی گم . از خودم دور که شدم ، از پا افتادم و ضعیف شدم مهرم رو به دل گرفتید .
می لرزه و لرزشش ، عرق سردی رو روی پشتم روون می کنه ..
ادامه میدم : شما هیچ وقت اون کولی سمج و سخت رو نخواهید خواست .
سرم رو بلند می کنم و توی چشماش نگاه می کنم .. آروم تر میگم : متاسفم .
دو قدم فاصله مون رو طی می کنه و دستش رو دو طرفم روی دیوار می ذاره .. چشماش آتیش می باره .. لبم رو گاز می گیرم اما نگاهم بی تغییر به چشماش خیره است .
کلافه میشه اما از موضعش کوتاه نمیاد .. زمزمه می کنه : حق نداری بدون شنیدن حرفام ، قضاوتم کنی .
لبش رو تر می کنه .. قلبم سر ناسازگاری داره .. ادامه میده : درست که اولش رفتارم دوستانه نبود ولی عوضم کردی . نگاهم رو ، احساسم رو .
نفسم تیکه تیکه بیرون می ریزه .. سر خم می کنه و نرم تر میگه : حق نداری حسم رو به خودت کوچیک کنی . اجازه نمیدم احساسم رو به یه دل بستگی کوچیک تنزل بدی .
پوزخند می شینه روی لبهام .. مشتش رو می کوبه به دیوار پشت سرم .. می ترسم و هر دو دست مشت شده ام روی سینه اش می شینه .. مایل میشم به سمتش و پیشونی اش رو روی سرم میذاره .. از ترس خودش ، به خودش پناه می برم .
دستم از تپش های قلبش داغ میشه .. میناله : نکن باهام این کار رو . بذار بهت نشون بدم برام چی هستی .
چونه ام می لرزه : فقط به خاطر خودتونه . الان این تفاوت ها به نظرتون قابل گذشته اما بعدا ... مکث میکنم ، آب دهنم رو قورت میدم و با صدایی که از حسادت عصبی تر شده میگم : شما باید کنار زن هایی مثل مهتاب دیده بشید .
دستش از دیوار کنده میشه و دور شونه هام رو می گیره : چرا وقتی از حسادت صدات می لرزه ، تقدیم دیگرانم می کنی عزیزم ؟!
فشارم میده به خودش .. صدای استخونام رو می شنوم و ناخواسته غرق لذت میشم .
خوابم به یادم میاد .. تکونی می خورم .. می فهمه و محکم تر نگهم میداره .. سرم رو عقب می برم وتوی چشم های خیسش زل می زنم : من اگر کولی نباشم ، می میرم .
اخم میشینه بین ابروهاش .. می غره : این جوری حرف نزن رامش .
مکث می کنه و سرم رو پایین میندازم .. صداش توی گوشم می پیچه : کی گفت کولی نباش ؟! همون جوری که هستی باش رامشم .
دلم ضعف میره از اون " میم " مالکیت .. خودم رو پرت می کنم به عقب .. پشتم به دیوار می خوره و دستاش از دورم باز میشه .. " یواش " میگه اما من گوش هام نمی شنوه .. بستمشون تا این محبت آشکار ، پای رفتنم رو نلرزونه .
زمزمه می کنم : فقط یک هفته بهم فرصت بدین .
دروغ میگم ، اما توی چشمام نم بینه .. توی دلم بغض می کنم و میگم : فقط به خاطر خودته .
دستاش رو توی جیباش فرو می بره و آروم میگه : واسه داشتنت تا ته دنیا هم صبر می کنم .
نمی ایستم تا شاهد رفتنش باشم .. به اتاق مادرم پناه می برم .. خلخالش رو روی دستم می ندازم و به اشک ها اجازه میدم روی گونه هام فرو بریزند .. لبم خلخال رو لمس می کنه و آروم میگم : تو هم مثل من معتقدی که بودن باهاش بدتر از ترکشه ؟!
هق هق از سینه ام بیرون می ریزه اما ادامه میدم : تو هم فکر می کنی اگه برم فراموشم می کنه و خوشبخت میشه با مهتاب نامی ؟!
هق هق ها اوج می گیرن .. مطرب در اتاق رو باز می کنه و داخل میاد .. کنارم می شینه و سرم رو بغل می گیره .. حتی نوازش های مطرب هم نمی تونه سوزش قلبم رو آروم کنه .. عشق غریبه ، عشق شهری ، توی طالع من نیست .. من قراره دل به یه عشق کولی وار بسپرم .
سرم رو بلند می کنم و به مطرب خیره میشم .. لبهام می لرزه و چشمم می لرزه و صدام هم می لرزه : میشه از این شهر بریم ؟!
مطرب با چشماش بهم اطمینان میده و من چشمام رو می بندم تا تصویر غریبه برای آخرین بار میون پلک هام حک شه و یادگار سفرم باشه .



مقدمه ی فصل ششم :

غریبه امیدوار تر از همیشه در را کوبید .. یک هفته پایان یافته بود و امروز ، روز دیدار بود و شاید روز وصال .
لحظه ای منتظر ماند اما هیچ صدایی از درون خانه به گوشش نرسید . ضربه ی دیگری به در زد . همسایه ی روبرو در را نیمه باز کرد و از لای آن سرک کشید . پسر کوچکی از کنار پایش سرش را بیرون آورد .
غریبه بی جهت از زن پرسید : خونه نیستن؟!
زن بی قید جواب داد : از اینجا رفتند . اولای هفته بود فکر کنم .
ضربان قلبش کند شد و چشمهایش از کاسه بیرون زدند . فریادش را در گلو شکست و نالید : کجا ؟!
زن بی حوصله تر تنها شانه ای بالا انداخت و داخل رفت . پسرک با رفتن مادرش قدمی بیرون گذاشت و پچ پچ کنان گفت : شما غریبه این ؟!
قلبش دوباره آهنگ گرفت .. پسرک نامه ای را از جیبش بیرون آورد و به داخل دوید . در بسته شد .
غریبه با انگشت هایی که می لرزیدند نامه را باز کرد ...
" می خواستم کولی باشم نه از جنس شما .. من رو از جنس خودتان می خواستید نه یک کولی .. در این معامله ی عاشقانه ، من می سوختم و این را نمی خواستم . کاش زنی به زندگی تان پا بگذارد که عشقی از جنس همین کوچه پس کوچه ها را هدیه تان کند . عشق من کافی نبود . خداحافظ . "
خشم در وجودش زبانه کشید .. نامه را مشت کرد و مشتش را به پیشانی کوبید . لحظه ای از ذهنش گذشت که پیدایش می کند و مجبورش می کند به تمام توضیحاتش گوش دهد .
با همین فکر سوار ماشین شد و راه افتاد .

فصل ششم : شانه های تو
شانه های تو
همچو صخره های سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه میکشد چو آبشار نور
شانه های تو
چون حصار های قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان
من بر آن
همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم


تکون های اتوبوس شدیدتر شد .. لای چشمامو باز کردم و از شیشه ی دود گرفته ی اتوبوس زوار در رفته به دشت سبزی که از بغل جاده راه خودش رو به سمت کوه ها باز کرده بود ، نگاه کردم .. نمی شد نفس گرفت اما عجیب دلم عطر این چمن ها رو می خواست .
باربد سرش رو به بازوم کشید و جاش رو واسه ی ادامه ی خوابش کمی بهتر کرد .. با دیدنش لبخند زدم .. این مدت چه قدر ازش غافل بودم .
مطرب از بین دو صندلی سرش رو جلو آورد .. مثل همیشه نگران ، مثل همیشه پدرانه پرسید : خوبی بابا ؟!
قلبم گفت : نه .. مغزم جواب داد دل تنگی جزو بیماری ها محسوب نمیشه .
بغض رو پایین فرستادم و لب زدم : خوبم .
مطمئنا تا آخر این سفر هزار بار دیگه هم باید به این سوال مطرب جواب می دادم .. و من هر هزار بار همین رو می گفتم .. " خوبم " .. دل تنگی بیماری نیست ، نگرانی بیماری نیست .. عشق بیماری نیست .
دختر بچه ی روی صندلی جلو نق نق می کرد .. مادرش سر دستش تکونش می داد اما آروم نمی شد ..
کله ی کم موش رو از بین صندلی ها دیدم .. دو چشمی که مشکی زاغ بودند .. مشکی ای بی شباهت به مشکی چشم های غریبه .. اما عجیب من رو به یاد اون می انداختند .

از بین دو صندلی دستم رو رد میکنم و روی موهاش میکشم.. دختر بچه مبهوت از این محبت غیر منتظره ، ساکت میشه و به دستم زلمی زنه .. آروم لالایی رو که مادرم برام زمزمه می کرد ، براش می خونم ..

ذهنم بازی می کنه با کلمات .. می برتم به دنیایی که ندیدمش.. توی اتاقی که نمی شناسمش .. بچه ای روی پامه که تا امروز ندیدمش .. اما قلبم عاشقشه .. براش لالایی می خونم و پاهام رو تکون میدم .. دختر بچه به لباسم چنگ می زنه و سرش رو به سینه ام فشار میده

لالا لالا...گل پسته

میاد بابات الان خسته

روی لبهاش یه لبخنده

توی دستاش دو تا بسته

یکی آبه،یکی نونه

یکی میوه،یکی دونه

خدا یارش که اون هرشب

با دست پر بیاد خونه


..

در باز میشه قلبم می لرزه .. دخترک سرش می گرده و به مردی که توی آستانه ی در ایستاده نگاه می کنه .. می دونم که مردم از راه رسیده .. می دونم که قلبم براش می تپه می دونم که خوشبختم .. صورت مرد رو نمی بینم اما عطرش رو نفس می کشم و جون می گیرم .. همراه دخترم بلند میشم و توی آغوشش فرو میرم .

لالا لالا گل شب بو

بابا صحرا مامان آهو

مامانت عکسش افتاده

تو آب چشمه های اون

بابا سینش چه سرسبزه

یه جای امن و آرومه

من آهووووی همین دشتم

که مرده بره آهومه

دختر بچه ی اتوبوسی سرش رو به شونه ی مادرش تکیه میده .. چشماش سنگین میشه کم کم .. دختربچه ی رویاهای من روی زانوی پدرش نشسته و نگاهم می کنه .. دلم قرصه به بودنشون توی یک رویا .. این یعنی خوابم درسته .. این یعنی من به این زندگی شیرین می رسم .. یعنی کندن از غریبه ای که داشت عمر و جونم می شد اشتباه نیست .

لالا لالا گل پونه

بابا عمره بابا جونه

دلم وا میشه مثل گل

همین که میرسه خونه

بابات چتره بابات سقفه

نه اینکه شوهرم باشه

دلم آرومه وقتی که

سایش روی سرم باشه

دست دیگه ام موهای باربد خوابیده روی پام رو نوازش می کنه .. مسارای کم تعداد اتوبوس جذبم شدند و ساکت ، ترانه ی لالایی ام رو گوش می دن ..مغزم مرتب استدلال می کنه ، میگه اگه می موندی باید شکلشون می شدیم .. باید یه دختر شهری می شدی که مادرت همه ی عمر ازت بر حذرش کرده ..

قلبم نق می زنه .. هنوز هم بی تابی اون بوسه رو داره .. اون دوستت دارم های شیرین .. دستم از موهای باربد کنده میشه و قلبم رو توی مشت می گیره .. من باید مثل مادرم باشم .. این آرزوی من بوده و هست .. چطور ازم می خوان رویام رو زیر پا بذارم ؟

مگه کم رویا از دست دادم ؟ .. مگه به خاطر مطرب و باربد از درس نزدم ؟ .. مگه خودم رو کارگر یه کارخونه نکردم واسه این که رویاهای باربد بی پدرش نگذره ؟ .. این تنها رویای باقی مونده بود .. باید به دندون می گرفتم و حفظش می کردم .

بغض تا پشت پلکم بالا میاد .. قلبم آروم تر میگه : می تونستی دوباره درس بخونی .. می شد مطرب دیگه نگران پول و دارو نباشه .

فریاد می کشم سرش .. ما زیر بار منت هیچ کس نمیریم .. بغض باز میشه و یه قطره اشک فرو می ریزه .. من این دلتنگی رو توی خودم می کشم .. من این حس دوست داشتن رو توی نطفه خفه می کنم .. دوباره عاشق میشم .. ازدواج می کنم .. به سبک یه دختر کولی .

لالا لالا گل مینا

نمونی لحظه ای بی ما

همیشه این ورت بابا

همیشه اونورت مامان

گل نازم بخواب حالا

لالا لالا

بخواب آروم و راحت باش

که بیدارت کنیم فردا


دختر بچه ی اتوبوسی خوابش برده .. به بیرون زل می زنم و نگاه های متشکر آدم ها رو بی جواب نگه می دارم .. راننده جایی میون یه دشت باز و یه کوه بلند نگه می داره و پدر رو صدا می زنه : جایی که گفتین پیاده اتون کنم همین جاست .
پیاده میشیم و اتوبوس میره .. به دشت نگاه می کنم و به چند کاروانی که میونش ایستادند .. من به این جا تعلق دارم .



پیاده میشیم و اتوبوس میره .. به دشت نگاه می کنم و به چند کاروانی که میونش ایستادند .. من به این جا تعلق دارم .
نفسم رو محکم از سینه بیرون می فرستم .. به باربد خواب آلود نیم نگاهی می ندازم و دستم رو توی دست مطرب محکم می کنم .. بدون حضورش ، اینجا نبودم .
مطرب که دستم رو فشار کمی میده ، اطمینان می ریزه به قلبم و پاهام جون می گیرن واسه حرکت کردن .. از شیب کم کنار جاده پایین میریم و قدم هامون رو به سمت کاروان های کوچیک و چادرهای برپا شده کنارشون بر می داریم .
زنی که کنار چادری ایستاده رو بر می گردونه و رد نگاهش تا پای ما می رسه .. اضطراب پیچیده با نفسهام رو عقب می زنم و لبخند رو می نشونم روی لب هام .. زن اول اخم می کنه ، بعد سرش خم میشه و فکر می کنه و بعد چشماش از تعجب گرد میشن .
توی این فاصله بهش نزدیک و نزدیک تر میشیم .. می ایستیم .. مطرب دستم رو رها می کنه و پشتم می نشونه .. کمی به جلو هلم میده .
" سلام " از میون لبهام پرواز می کنه به سمت زن .. بهت کمی از صورتش عقب میره .. زیر لب زمزمه می کنه : دلکش .
با شنیدن اسم مادرم چشمام خیس میشه .. درست اومدیم .. درست همون جایی که باید می رسیدیم .. دو تا دختر جوون از توی یکی از چادرها بیرون میان و به طرف زن می دوند .. با دیدن من و مطرب و باربد ، اون ها هم بهت زده میشن و قدم هاشون کمی کند میشه ..
آب دهنم رو قورت میدم .. این زن خاله ی من و اون ها احتمالا دخترخاله هام هستند .. لبم رو کمی خیس می کنم و یه قدم دیگه جلو میرم .. نگاه از دختر خاله هام می گیرم و به خاله ام می سپارم .
بازوم رو می کشه و توی آغوشش فرو میرم .. سینه اش از هق هق خفه اش می لرزه .. عطر تنش رو به ریه هام می کشم و بغض من هم کم کم از راه چشمام بیرون می ریزه ..
" مادر همیشه از مهربانی های بی حد و حصر خواهرش می گفت "
دو تا دختر خاله ی تازه شناخته ام هم به این آغوش ملحق میشن .. مفسم جا نمیاد .. قد یه دنیا غم دارم و دلم می خواد همه اشون رو با همین اشک بیرون بریزم .
صدای برخورد یه عصای چوبی به سنگلاخ دور چادرها ، هق هق رو خفه می کنه .. سر از آغوش خاله ام بیرون میارم و به پیرمرد شکسته ای که نزدیکمون میشه چشم می دوزم .
خاله رهام می کنه و با دست می فرستم پشت سرش .. با غم به پدربزرگم خیره میشم .. خاله سر تکون میده رو به پیرمرد .. داره ازم محافظت می کنه .
از بند حمایتش بیرون میام و به سمت پدر بزرگم قدم بر می دارم .. قدم هام کند و کشیده است .. ابهت اخمای نشسته روی صورتش ترس به دلم انداخته اما " مادرم همیشه از قلب مهربون پشت این نقاب اخم برام گفته " .. قدم های شل و ولم رو جمع می کنم و محکم می کنم .. خودم رو پرت می کنم توی آغوشش .. صدای " هین " کشیده ی هر سه زن پشت سرم رو می شنوم .. از این که صدای مطرب توی این جمع نیست ، قوت می گیرم .. هر اتفاقی که بیفته مطرب پشت منه .
- پس بالاخره اومدی .
سرم رو توی آغوشش بالا و پایین می کنم .. تنها یه کلمه میگه : " خوبه "
از آغوشش جدام می کنه و به چادرش بر می گرده .. خاله دل انگیز هلهله می کنه و دختر ها دست می زنند .. مطرب تنها می خنده و باربد هنوز مبهوت این جمع شاد و کوچیکه .
توی چادر کنار هم می شینیم .. خاله دل انگیز دستم رو ول نمی کنه .. دختر خاله هام باربد رو توی بغل گرفتن و باهاش بازی می کنن .. از خنده های از ته دل باربد لبخند روی لبهام می شینه .. صدای خاله توی سرم می پیچه : مادرت کجاست ؟!
سعی می کنم لرزش صدام کم باشه : دیگه بین ما نیست .
بغض رو به وضوح توی چشماش می بینم .. اما پسش می زنه .. با همون قدرتی که مادرم هر بار ازش حرف می زد بغض رو عقب می روند .
- تا حالا کسی بهت گفته چه قدر شبیهشی ؟! .. سر تکون میدم و ادامه میده : اگه گذر این سال ها نبود فکر می کردم خودش برگشته .
یکی از دختر ها که می دونم اسمش صحراست میگه : مادر این قدر ازش برامون حرف می زنه که انگار همیشه می شناختیمش .
قلش ادامه میده : اوهوم .. ما هیچ وقت فکر نکردیم خاله نداریم .
از هر دوشون ممنونم .. پیدا کردن یه خانواده در عرض چند ساعت ، بهترین اتفاق زندگی منه .. اتفاقی که تلخی خیلی چیزها رو کمرنگ می کنه .
خاله دل انگیز می گه : فکر می کردم آقا جان اذیت کنه . ولی راحت پذیرفتتون . خدا رو شکر .
می خندم و جواب میدم : پشت اون اخم ها قلب مهربونی هست .
بغض دوباره به چشماش سرک می کشه و دست روی گونه ام می کشه : آخ عزیزم . چقدر دلم می خواست مادرت هم بود .
مطرب الکی سرفه می کنه و هر دومون رو متوجه خودش می کنه .. داروهاش رو از توی کیفم بیرون می کشم و به دستش میدم .. صبا از جا بلند میشه و یه لیوان آب براش میاره .. لبخند می زنم به روش .. سرش رو نزدیک میاره و توی گوشم میگه : خدا رو شکر که لبخندات دوباره رامش شده .
لبم فقط کمی می لرزه و بدون نگاه کردن به مطرب پیش خاله بر می گردم .. برام از کودکی شون میگه .. خاطراتی که مادر برام تعریف کرده .. از آقاجان می گه.. از شوهرش آقا .... از پسرش صدرا .. از زندگی کوچیکشون بدون مادر من .. همه ی این خاطرات رو ذره ذره می بلعم .. به قلبم تلقین می کنم این همون چیزیه که می خوام .. می خوام اسم غریبه از زبونش بیفته .
حرفامون انگار تمومی نداره .. براش از مرگ مادر و سختی های بعدش میگم اما همه ی زجرهاش رو سانسور می کنم .. نمی خوام بیشتر از این اذیت شه .
از جا بلند میشم .. باید همین امشب با آقا جان حرف بزنم .. خوب نیست این مکالمه عقب بیفته .. صحرا و صبا قبول می کنن راهنماییم کنن .. خاله زیر لب دعا می خونه و بهم فوت می کنه .. مطرب چشماش رو روی هم میذاره و تاییدم می کنه .. باربد با بوسه اش روی گونه ام بهم انرژی میده .
از توی چادر بیرون میایم ... صبا میگه : من و من نکن .. صحرا تکمیلش میکنه : آقاجان بدش میاد .
صبا میگه : محکم باش و بدون که چی می خوای .. صحرا ادامه میده : مثل صبح که رفتی تو بغلش و خلع سلاحش کردی .
دو طرفم ایستادند و هر کدوم حرفی می زنند .. از اعتمادی که مادرم توی قلبم گذاشته مطمئنا بی خبرن .. و از مهری که از داشتنشون توی دلم می جوشه .
نزدیک چادر که می رسیم ، صحرا میگه : اگه آقاجان ناراحت شه ، امکان نداره بتونین بمونین .
صبا با سر تایید میکنه و میگه : لطفا یه کاری کن که بمونین .
بغلشون می کنم .. هر دوشون رو .. محکم و پر قدرت .. سرم رو بلند می کنم و توی چشماشون نگاه می کنم : این جا میمونیم . مطمئن باشین .
هر دوشون می خندن .. ازشون جدا میشم و چند قدم باقی مانده تا چادر آقاجان رو تنها طی میکنم .. من حمایت بی چون و چرای مادرم و مطرب رو دارم .. این خانواده رو به هیچ قیمتی از دست نمیدم .




پر چادر رو عقب میدم و وارد میشم .. چشمم دور چادر می چرخه و روی سرخی زغال سر قلیون می مونه .
از پشت مه و دود آقاجان رو می بینم که مستقیم زل زده توی صورتم .. لبخند به لب میارم ..
" مادرم آدم ها رو با لبخندش اسیر می کرد "
جلو می رم و با سر اجازه ی نشستن می گیرم .. اجازه صادر نمیشه ، اما بیرونم هم نکرده .. پس می شینم و دامنم رو دور پام مرتب می کنم .
صدای غلغل قلیون و پشت بندش صدای بازدم عمیق و پر از دود آقاجون ، سکوت چادر رو می بره .. زیر نگاه براندازانه اش ، آروم می شینم و اجازه میدم هر چقدر می خواد زیر و روم کنه با نگاهش ..
فاصله ی بین بازدم ها یکسانه .. انگار هیچ چیز نیست که لحظه ای روش مکث کنه .. ریتم می سازم با صدای غلغل و صدای نفس ها .. انگشت هام بی اختیار روی کف بی صدای چادر ضرب می گیرن .. سرم گرم میشه و کنکاش شدن آسونتر ..
صدا قطع میشه و صدای آقاجون توی گوشم می پیچه : می دونی چرا راهت دادم توی خانواده ؟!
فقط سر بلند می کنم و این بار من هم مستقیم توی چشماش زل می زنم .. گوشه ی لبش کج میشه .. یه غلغل دیگه .. ادامه میده : مادرت روزی که رفت تا با پدرت صحبت کنه ، قول داد که بر می گرده .. ولی دلش نذاشت .
نمی ذارم بغض بهم چیره بشه .. مادرم برای من نمرده .. زنده است .. عین اون روزهایی که می نشوندم روی پاش و برام از قبیله می گفت .. از کولی بودن ..
صدای آقاجون رشته ی این افکار رو به دست می گیره : واسم دخترش رو فرستاده .
حرفش زیر لب و آرومه .. لبخندش اما واضح و روشن .
این بار مخاطبش میشم : وقتی از شیب اون جاده پایین اومدی ، درست مثل مادرت بودی برام . همون روزی که رفت و من قبیله رو این همه سال واسه بگشتنش این جا مستقر کردم .
رگ های چشمم می سوزه .. حرف واسه گفتن زیاد دارم اما ...
- خوشحالم که اون قدر زنده موندم تا برگشتنش و به قولش عمل کردنش رو ببینم .
چیز دیگه ای نمیگه .. دوباره صدای غلغل چادر رو پر می کنه .. عزم رفتن می کنم .. یک کلمه هم حرف نزدم اما انگار هزار سال درد رو بیرون ریختم .. انگار ماموریتی که واسش تربیت شده بودم رو به آخر رسوندم ، سبکم ..نیم خیز میشم و بی اذن بوسه ای روی گونه ی آقاجون می ذارم .. به بهتش و سکوتش و اخمش توجهی نمی کنم ..
آروم میگم : مادرم عاشق زندگیش بود .. ولی عشق پدرم قوی تر شد و از این جا بردش .
چیزی نمی گه اما گره ی اخماش هم از هم باز میشه .. از جا بلند میشم و به قصد خروج قدم بر می دارم .
میونه ی راه صدای آقاجون میخکوبم میکنه : اونی که از دستش فرار کردی و اومدی اینجا به اندازه ی کافی عاشق نبود یا به اندازه ی کافی خوب نبود ؟!
چونه ام می لرزه .. تعجب نمی کنم .. مادرم خوندن احساسات دیگران رو باید از یه نفر توی این دنیا یاد گرفته باشه .. اما می شکنم .. صدام هم می شکنه .. جواب میدم : به اندازه ی کافی مثل من نبود .
بدون این که برگردم از چادر بیرون میرم ..
نسیم خنک روی پوستم می گذره و بغض رو عقب می فرسته .. قلبم آروم میگه این زندگی رو خودمون انتخاب کردیم .
مغزم تایید می کنه .. بغض محو میشه .. زمزمه می کنم : من بدون اون هم خوشبخت میشم .
امشب روزی هزار بار از روی این جمله می نویسم تا یادم نره .. تا کم کم مهرش از دلم پاک شه و یه خاطره شه .
دماغم رو با حرص بالا می کشم و به چادر خاله دل انگیز نیم نگاهی میندازم .. پسری به تیره ی چادر تکیه داده و مستقیم نگاهم می کنه ... شونه هام رو عقب میدم و با آرامش و گام های موزون به سمتش میرم .
تکیه اش رو از تیر می گیره و صاف می ایسته .. جلوش که می رسم می ایستم و به چشماش خیره میشم .. بی اختیار دنبال مشکی چشم های غریبه می گردم اما سبز تند چشماش توی ذوقم می زنه .
دستش رو به سمتم دراز می کنه و زمزمه می کنه : باید رامش باشی . من صدرام .
دستم رو سر میدم میون دستش .. بدون هیچ حسی .. من دنبال اون چشمای مشکی می گردم که نیست .
می خوام از کنارش رد شم و برم توی چادر .. با یه نیم قدم نرم و سبک سد راهم میشه و زمزمه میکنه ک بذار تنها باشن . حرفاشون تازه گل انداخته .
نگاهش می کنم .. توی نگاهش یه حس برادرانه موج می زنه .. حسی که ناخودآگاه آرومم می کنه و باعث میشه بهش اعتماد کنم .. شاید بد نباشه که با یه مرد کولی آشنا شم .
از چادر چند قدم فاصله می گیریم و روی تخته سنگی می شینیم .
می پرسه : چند سالته ؟! چقدر درس خوندی ؟! چطور شد که اومدین اینجا ؟!
نگاهش می کنم و لبم به لبخند باز میشه .. سوالاش رو رگباری پرسیده و حالا منتظر بهم نگاه می کنه ..
نگاه ازش می گیرم و به دوردست می سپرمش .. جواب میدم : نوزده سالمه .. تا دیپلم خوندم و بعد درس رو ول کردم . به خاطر مطرب .. اومدم دنبال زندگی ای که مادرم مرتب توی گوشم ازش تعری می کرد . همین .
خنده اش کمی بلند تر از یه لبخند معمولی روی لبها ، به گوشم می رسه .. نمی دونم به چی می خنده .. حتی برام چندان اهمیتی نداره .. اون چشمهای مشکی نداره که ذهنم رو مشغول کنه .
لباش از هم باز میشه تا حرفی بزنه اما نوری از لای پرده ی چادر بیرون می خزه و مستقیم تا جلوی پامون رو روشن می کنه ..
صبا و صحرا با سر و صدای زیاد بیرون میان و با دیدنم به سمتم خیز بر میدارن .. صدرا خم میشه کنار گوشم و آروم لب می زنه : داشتن یه دخترخاله ی نوزده ساله ی جسور خیلی لذت بخشه .
از کنار دخترها رد میشه و به چادر میره .. بدون این که برگرده نگاهم کنه .. یا چشماش رو ببینم و معنی حرفش رو درک کنم .
صبا و صحرا دو طرفم می شینن و از فکر بیرون می کشنم .. هر کدوم یه دستم رو می گیرن و از حرفهای آقاجون می پرسند .. براشون تعریف می کنم .
صبا آروم میگه : آقاجون مادرت رو خیلی دوس داشته پس .
صحرا با سر تایید می کنه .. نگاهشون میکنم و توی دلم تصدیق می کنم : داشتن دخترخاله خیلی لذت بخشه .




صدرا با چند تیکه هیزم دوباره بر می گرده .. صحرا و صبا هر دو از دیدنش ذوق می کنند و دست به هم می کوبند : آخ جون شب نشینی .
صدرا که نزدیک میشه ، آرام تر ، متین تر جواب میده : باید به دخترخاله مون نشون بدیم کولی بودن یعنی چی ..
هر سه زیر زیرکی می خندند .. من فقط لبخند می زنم .. من می دونم کولی بودن یعنی چی .. من کولی بودم .. مادرم کولی بوده و من کولی بار اومدم .. شب نشینی کردم و می دونم چه باید کرد .
دامنم رو روی پام مرتب می کنم .. هر دو مشتم رو زیر چونه می زنم و به رفت و آمد پر از هیجانشون زل می زنم .
صدرا تخته سنگی رو درست رو به روی من می ذاره و خودش روش می شینه .. تار رو روی پاش می زاره و پنجه هاش تارها رو نوازش می کنند .. قلبم می لرزه با هر لرزش هر تار .. این رو به وضوح حس می کنم .. مادرم راست می گفت .. صدای تار میون یه دشت باز ، چیز دیگه ایه .
صحرا و صبا دوباره دو طرفم می شینن .. صدای صدرا پرده ی گوشم رو می لرزونه ..

برقص دختر کولی قشنگ می رقصی
که شال بسته ای و با تفنگ می رقصی


نگاهش مستقیم چشمام رو نشونه می گیره .. من اما میون چادر سیاهی که روی تن دشت نشسته ، دنبال همسفر خودم می گردم .. دنبال مردی که بارها توی خیالم براش رقصیدم .. براش دلبری کردم و بعد به اشاره ای رهاش کردم .. تا بهم گفت منو میخواد جا زدم ..
صحرا از کنارم بلند میشه .. لبه های دامنش رو بالا می گیره و دور آتیش پا به زمین می کوبه .. نگاه مستقیم صدرا ، منقطع میشه .

تو اهوانه به دشت جسارت امده ای
که در مقابل چشم پلنگ می رقصی
گوشه ی لبم .. رد بوسه های غریبه می سوزه .. می لرزم به خودم .. آغوش مطمئنش رو طلب می کنم .. جلوی چشماش رقصیدم .. دیدم که از اون اخم های کم نشدنی گذشت و لذت توی چشماش ته نشین شد .. دیدم چطور از نفرت به عشق رسید .
باربد از میون چادر خاله به سمتم می دوه .. کاش می دونست ، کاش می فهمید چه قدر برام عزیزه .. آغوشم رو به روش باز می کنم و روی دامنم می نشونمش .. همون جوری که سال ها مادرم من رو روی دامنش نشوند و به آواز مطرب گوش سپردیم ..
آواز صدرا اوج می گیره .. صبا هم به خواهرش می پیونده .. دامنهاشون می چرخه و تا روی زانو بالا میاد .. سکوت دشت با همهمه ی رقص کولی ها شکسته میشه ..

توازقبیله ی عشقی که مثل مشرق نور
متین وساده و بی دنگ وفنگ می رقصی


چشمام رو می بندم و می رقصم .. نه هر جایی .. میون شونه های مردی که دنیامه .. صورت اول محوه اما کم کم رنگ می گیره .. شبیه غریبه میشه و من نا خواسته چشمام رو تا آخرین حد باز می کنم .. طول می کشه تا اون تصویر زیبا از بودنش از ذهنم پاک شه .. همون طور که اون تصویر من رو پاک می کنه ..
حسی درونم رو به تلاطم در میاره .. یعنی بعد از خوندن اون نامه چه کرده .. حتما پاره اش کرده .. داد زده و به سمت خونه رفته .. حتما واسه خالی کردن حرصش ، سراغ دختر دیگه ای میره .. شاید مهتاب ..
بغض رو پس می زنم .. آغوشم به روی باربد تنگ تر میشه .. نمی دونم توی کدوم لحظه از ذهنم ، مطرب کنار صدرا جا گرفته و حالا دو نفری می زنند .. خاله دستش رو دور شونه ام حلقه می کنه و من اجازه میدم ، صدای صدرا تا عمیق ترین لایه های قلبم نفوذ کنه و نقش غریبه رو بشوره .

کسی نجابت رقص تورا نمیفهمد
وتو بخاطر یک مشت سنگ می رقصی


به درخشش چشم های مطرب نگاه می کنم .. به خنده های از ته دل باربد گوش میدم .. می دونم که اشتباه نکردم .. من این دنیا رو به هزار دنیا عوض نمی کنم ، ولی .. ولی ای کاش گوشه ایش جایی واسه حس نورسته ی من به یه آغوش مطمئن بود ..
صحرا و صبا دستم رو می کشن و وسط می برند .. می رقصم پا به پاشون .. پام رو بلند می کنم و جلوی پای دیگه ام فرود میارم .. دامنم رو از روی آتیش کم جون رد می کنم و موهام رو روی شونه هام می ریزم .. چشمام رو می بندم .. امشب هزار بار می نویسم که خوشبختم .. با همه ی حفره هایی که توی زندگیم هست .. با همه ی آرزوهایی که به به کنار گذاشتنشون عادت کردم ..
دلم گرفته دو تاری بزن به یاد قدیم
برقص دختر کولی قشنگ می رقصی
آهنگ قطع میشه و می ایستیم همگی .. از پس چادرها .. از میون تاریکی برق چشم های آقاجون رو می بینم .. و خط منحنی روی صورتش که طرحی از لبخنده .. من خوشبختم .. همونطور که مادرم توی این قبیله خوشبخت بود .. اون قدر خوشبخت که تمام سالهای دور از این خانواده ، حسرت بازگشت داشت .
آقاجون توی تاریکی ، پشت می کنه و میره .. من از دنیای پشت چادر به صحرا و صبا می رسم که از دستم آویزونند و می خندند .. به لبخند گوشه ی لب صدرا .. به نگاه پر مهر مطرب .. به دست زدن هیجان زده ی باربد و به نم اشک گوشه ی چشم خاله دل انگیز ...
شب کنار مطرب توی چادری که واسه ی ما برپا میشه دراز می کشم .. رو می کنم بهش و آروم ، جوری که باربد بیدار نشه می پرسم : خیلی کار بدی کردیم که اومدیم این جا ؟!
به سمتم می چرخه و موهام رو از روی صورتم کنار می زنه .. دست نوازش روی گونه ام می کشه و آروم میگه : بستگی داره چه جوری بهش نگاه کنی بابا .
صادقانه جواب میدم : فقط نگران شما و باربدم .
با پشت دست روی گونه ام میکشه : ما هم نگران توایم .. می ترسیم برقی که توی چشمات خاموش شده دیگه روشن نشه عزیزم .
بغض گلوم رو می سوزونه : روشن میشه ، فقط به زمان احتیاج دارم .
پنجه می ندازه لای خرمن موهام .. چشمام رو از آرامش می بندم .. من با تک تک این نوازش های پدرانه زندگی می کنم .. : زمان حلال همه ی مشکلات نیست .
مکث می کنه و بعد از آه عمیق ادامه میده : رفتن مادرت هیچ وقت عادت نمیشه .. هیچ وقت دردش کم نمیشه .
بغض این بار چشمم رو می سوزونه : نمی شد .. یعنی نباید میشد .
لبخند مردونه ای می زنه .. دلم ریش میشه از خاطره ی لبخند مردونه ی غریبه .. دوست دارم قلبم رو هزار تیکه کنم .
سرش رو نزدیک تر میاره و چشم به چشمام می دوزه : می دونی که هر تصمیمی بگیری من پشتتم .. شبت بخیر بابا .
روش رو بر می گردونه و خیلی زود نفس هاش عمیق میشه .. خیلی حرف ها رو نمیشه به مطرب گفت .. نمیشد بگم از این که چشماش موقع بوسیدنم ذره ای تردید داشت ، ترسیدم .. از این که این تردید کار دستم بده و وقتی همه ی وجودم بهش وابسته است ، ترکم کنه .
نمی شد بگم چه قدر از این که برگرده به روزهای غریبه بودنش می ترسیدم .. پس ساکم رو جمع کردم و راه افتادم .. شاید فراموش نشه ، ولی یه خاطره میشه .. یه خاطره که شاید واسه بچه ها و نوه هام تعریفش کنم .. قطره اشک بازیگوش گوشه ی چشمم رو با سر انگشت می گیرم ..من باید قوی باشم .
فکرهای خوب رو جایگزین غم های ذهنم می کنم .. خانواده ی بزرگ شده ام ، دخترخاله های شیطون و بازیگوشم ، پسرخاله ی مرموزم ، خاله ی مهربونم ، آقاجونم با قلبی از جنس گرما .. همشون می تونن ساعت ها لبخند روی لب هام بیارن ... اگه پس ذهنم یه غم نشسته کلی دلیل واسه خوش بودن جلوی رومه .
فکر این که مادرم به خاطر قولش به آقاجون ، من رو این همه شبیه خودش بار آورده ، حس خاصی رو توی قلبم بیدار می کنه .. هیچ وقت شبیه مادرم بودن ، این همه لذت بخش نبوده .. هیچ وقت به ثمر رسوندن یه قرار قدیمی ، این همه آرام بخش نبوده ..
مطمئنم مادرم هم امروز خوشحاله .. هیچ وقت پیش ما از بودن توی قبیله حرف نزد .. هیچ وقت نگفت که میخوام برگردم .. ما همه از عمق چشماش می خوندیم .. همون طوری که خودش بهمون یاد داد ..
مطمئنم مادرم امروز حس می کنه به قبیله برگشته .. قبیله ای که یه روز با قول برگشتن بهش ، ازش پا بیرون گذاشت .
کم کم چشمام گرم میشه و به خواب میرم .. اولین خواب کولی وارم ، میون ی صحرای زیبا توی چادر یه قبیله ، کنار خانواده ام .



موهام پریشون روی شونه هام ریخته و آفتاب از میون درز چادر ، تا وسط خودش رو پهن کرده .. چشمای خواب آلودم رو میمالم با سر انگشت و سعی می کنم اون غبار کمرنگ نشسته جلوی چشمام رو عقب بزنم ..
لبام رو خیس می کنم با سر زبون و سعی می کنم اون خشکی نشسته روش رو مرطوب کنم .
آفتاب وسط چادر ، حجم می گیره .. بزرگ تر میشه .. کسی پرده رو کنار زده .. سایه ای جلوی نور رو می گیره .. دستم رو سایه بون چشمام می کنم تا ببینم ، ولی نمیشه .. سیاه شده تصویرش از نوری که از پشت می تابه ..
یه قدم به داخل میزاره و پرده میفته ..
ذهنم هنوز خوابه ؟! چرا نمی تونم تحلیل کنم ؟! چرا نمی شناسمش ؟!
از جا می پرم .. غریبه .. درست روبروی من ، توی چادری که دیشب توش خوابیدم ..
نفسم تیکه تیکه میشه .. قلبم به کندی ضربان می زنه .. من و این همه دل تنگی نبودنش .. چطور طاقت آوردم ؟!
کم کم از دیدنش ، ترس جایگزین همه ی حس های خوب میشه ..
آب دهنم رو با کمی صدا قورت میدم .. ترسی که توی چشمام موج می زنه رو کمرنگ می کنم .. نباید بترسم ولی دست من نیست .. اون رگه های قرمز چشماش ، مو به تنم سیخ می کنه ..
نفس عمیقی می کشه .. چشمام رو می بندم و سرم ناخود آگاه پایین میفته ..
لبم رو به دندون می گیرم و دنبال یه کلمه می گردم .. کلمه ای که این سکوت رو بشکنه ..
- پس به این خاطر ولم کردی ؟!
سرم رو بلند می کنم .. داره اطراف چادر رو نگاه می کنه .. با خودم فکر می کنم مطرب و باربد کجان .. یا بقیه خونواده ..
ادامه میده : واسه خوابیدن وسط یه دشت ولم کردی ؟!
سوال پرسیده ، ولی به نظر نمیاد منتظر جواب باشه ..
این که حرفش رو ادامه میده ، تایید میکنه ذهنیتم رو : اولین عشق من ، قالم میذاره .. من رو .. کیانمهر بزرگ رو .
دوباره قورت دادن آب گلوم پر صدا میشه .. نفسم کمی با وقفه است .. لبام کمی خشکتر از قبل ..
قدم به قدم جلوتر میاد .. می خوام عقب برم ولی نمیشه .. پاهام به زمین زنجیر شده .. جلو میاد و موهام رو توی مشتش می گیره .. قبل از هر واکنشی سرم رو تا آخرین حد عقب می بره .. درد توی ریشه ی موهام پخش میشه .. دستام رو سینه اش می شینه و هلش میده ، اما تکون نمی خوره ..
داد می زنه : چطور جرات کردی ؟!
موهام بیشتر کشیده میشن .. تکونم میده .. گریه می کنم .. جیغ می کشم .. از ته قلبم .. از جایی که ریشه های نورسته ی عشقم به غریبه پا گرفتند ..
من این غریبه رو نمی خوام .. اون آغوش مطمئن کجاست ؟!
چشمام رو تا آخرین حد باز می کنم .. به جای غریبه ، مطرب جلوم زانو زده .. توی رختخوابم نشستم و صورتم رو مطرب از عرق پاک می کنه .. خاله دل انگیز با عجله وارد چادر میشه ..
- چی شده ؟!
صداش بی اندازه نگرانه .. اما زبونم انگار از سنگه .. نمی تونم جواب بدم و فقط نگاهش می کنم ..
دنبال اون می گردم .. اونی که ریشه ی موهام هنوز از تنبیه اش ، می سوزه ..
مطرب جواب میده : چیزی نیست ، خواب بد دیده .


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط arsalan در تاریخ 1393/1/17 و 12:59 دقیقه ارسال شده است

سلام
یه سر به این سایت بزن
میتونی از طریق سایتت کسب درآمد کنی
این سایت بدون شک بهترین سایت بین سایتهای دیگس
حتمی امتحان کن دوست من
فعلا یا علی


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 213
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,064
  • بازدید ماه : 18,022
  • بازدید سال : 145,125
  • بازدید کلی : 11,642,265