close
مجتمع فنی تهران
رمان به رسم رقص کولی ها قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

پنج ماه بعد ... گالش های گلیمیم رو به پا می کنم .. موهای بافته ام رو به پشت می ندازم و شال بافتم رو دور شونه هام محکم می کنم .. چند قدم که دور میشم…

رمان به رسم رقص کولی ها قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1313 سه شنبه 12 فروردين 1393 : 11:55 نظرات ()


پنج ماه بعد ...
گالش های گلیمیم رو به پا می کنم .. موهای بافته ام رو به پشت می ندازم و شال بافتم رو دور شونه هام محکم می کنم .. چند قدم که دور میشم ، مطرب صدام می زنه .. بر می گردم سمتش و همه ی لبخند وجودم رو تقدیمش می کنم ..
لبخند روی لبهاش ، آرامش وجودم میشه و بدرقه ی راهم .. آروم میگه : مراقب باشین .
مادرم این لبخند رو دوست داشته .. این آرامش توام با نگرانی رو .. این نگرانی پر از اعتماد رو .. مطمئنم ......................................................

چشمام رو باز و بسته می کنم و بهش اطمینان میدم .. میخوام برم اما دلم نمیاد .. چند قدم دور افتاده ازش رو می دوم سمتش .. محکم و عمیق می بوسمش .. بهترین بوسه ای که یه دختر می تونه به پدرش تقدیم کنه .. محکم میگم : دوستتون دارم بابا .
گوشه ی پیشونی ام ، کمی مرطوب میشه از رد لب های مطرب .. زمزمه اش از پرده ی گوشم رد میشه و قلبم رو می لرزونه : من بیشتر بابا جان .
از آغوشش جدا میشم و میرم سمت جاده .. هنوز چند قدم بیشتر دور نشدم که یکی پاهام رو بغل می کنه .. به دست های کوچولوی باربد نگاه می کنم که دور پام حلقه شدند .. دستی به موهای نرمش می کشم ..
- رامش پس من چی ؟!
از پام جداش می کنم .. جلو می کشمش و محکم می بوسمش .. پر مهر می بوسمش .. همون طوری که هر روز مادرم بارها و بارها منو می بوسید ..
- خوبه داداشی ؟!
گونه ام رو می بوسه و سر تکون میده .. می دوه تا به ادامه ی بازی اش برسه .. رد رفتنش رو نگاه می کنم و از ذوقش ، زندگی توی خونم جریان پیدا می کنه ...
دست تکون میدم برای مطرب و به صحرا و صبا می پیوندم .. قدم هامون رو هماهنگ می کنیم و روی جاده ای که تا خود بی نهایت تصویر کشیده شده قدم می زنیم .. صحرا زمزمه می کنه :

رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه به هر نغمه
: صبا ادامه میده
به یاد یاران
قیژک کولی کوک است
در این تنگی عصر

راست در پردهی اندوه و
مقام باران
یه ماشین سیاه از کنارمون می گذره .. قلبم کمی ضربان می گیره .. با چشم رفتنش رو دنبال می کنم و زمزمه می کنم :
می زند بی که نگاهی فکند بر چپ و راست
رفته از دست و درافتاده ز مستی از پای
ماشین از دیدرسم دور میشه .. پشت یکی از پیچ های جاده خودش رو مخفی می کنه و من می مونم و تنه ی آسفالتی جاده ..شعر بین هر سه مون ادامه پیدا می کنه :

قیژک کولی کوک است
در این تنگی عصر
شهر از دور چشمک می زنه .. چشمک می زنم بهش .. دنباله ی بافته شده ی موهام رو توی دستم می گیرم و به خوندن ادامه میدم :

رعد را عربده بُگسسته
ولی پیوسته
قیژک کولی
در همهمه ای
ها یا های ها یا های

قیژک کولی کوک است
در این تنگی عصر

قدم های هر سه مون ، کمی جون می گیره .. شهر مثل آهنربا جذبمون می کنه .. هر قدر بهش نزدیک تر میشیم ، همهمه ی آدم ها و ماشین ها بلندتر میشه .. جاده ، رخت خیابون اصلی شهر رو به تن می کنه و ما رو درست می بره وسط آدم هایی که با لبخند نگاهمون می کنن ..

پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی
هم مگر همره این زخمهی تند تو کنم
دلی از گریه سبکبار
در این تنگ غروب

در این تنگ غروب
هر بچه ای ، دست مادر یا پدرش رو می کشه و به تماشامون می ایسته .. من و صحرا و صبا بی وقفه راه می ریم .. آروم و پر از نوازش .. این مردم شهری دود خورده رو باید سر ذوق آورد .. باید زندگی داد ..

رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه به هر نغمه
به یاد یاران
قیژک کولی کوک است
در این تنگی عصر
در این تنگی عصر. . .


وارد داروخانه میشیم .. باید برای مطرب دارو بگیرم .. رو به پایانه .. مرد فروشنده از اون لبخند های نایاب می زنه .. پیرمرد سپیدموی مهربونی که با هر لبخندش ، مطمئنا دردی رو از تن بیمارش بیرون می کشه ..
همه ی مهرم رو توی لبخندم می ریزم و به صورتش می پاشم ..
به پشت سرم نیم نگاهی میندازم ، توی فاصله ای که پیرمرد رفته تا داروها رو بیاره .. صحرا و صبا زل زدند به پوستری روی دیوار و نگاهش می کنند .. لبخند می زنم و دوباره به جای خالی پیرمرد نگاه می کنم .. یه دفعه حس می کنم توی این مسیر نگاه ، آشنایی رو دیدم .. سرم به سرعت به همون سمت بر می گرده و چشمام دنبال اون نشونه ی آشنا می گرده .. نمی بینمش ..
دستام مشت میشه و روی پیشخون می شینه .. قلبم آروم میگه : چته ؟!
مغزم به این همه توهم هشدار میده .. اما من می دونم که دیدم ..
با لبخندی که حالا زورکیه ، داروها رو تحویل می گیرم .. صبا زیر گوشم میگه : چرا رنگت پرید ؟!
صحرا سر خم می کنه توی صورتم و دقیق میشه .. همون لبخند زورکی رو تحویل میدم .. باید بریم .. حالم خوش نیست



مغزم پر از توهم دیدن یه آشناست .. شونه هام سنگین شده زیر بار نگاه یه نفر ، که نمی بینمش .. که هر چه دنبالش می گردم پیدا نمیشه ..
با هر قدم دور و برم رو کنکاش می کنم .. صحرا و صبا لحظه ای ازم جدا میشن .. می دوند سمت دیگه ی خیابون .. گردن می کشم تا ببینم دنبال چی رفتند .. هجوم آدم های این وقت روز ، میون شلوغ ترین خیابون شهر ، این اجازه رو بهم نمیده .. با قدم هایی آروم به سمتشون میرم .. به دو طرف خیابون نگاهی میندازم .. پاهام سست میشه از دیدن یه ماشین مشکی .. لبم رو گاز می گیرم .. من امروز یه چیزیم میشه ..
به قول مادرم " به دلم برات شده ، حادثه ای در راهه "
صحرا و صبا کنار زنی کولی زانو زدند .. خنده ام می گیره .. زیره به کرمان می برند ؟!
پشت سرشون می ایستم و به خنده های زن کولی چشم می دوزم .. از جنس دیگه ایه .. جنسی که نمی شناسمش .. من کولی ها رو به لبخند های عمیق و چشم های براق می شناسم .. این زن تیره است .. حلقه ای به بینی اش آویزونه و رنگ لباساش همه از جنس تیرگی و کدری اند ..
سرش رو بلند می کنه و چشم به نگاه جستجوگرم می دوزه ..
صبا دستم رو میکشه و کنارشون می نشوندم .. روی زیر انداز زن می نشینیم و من به النگوهای پر سر و صدای زن چشم می دوزم و خالکوبی نقطه نقطه ی پشت دستش ..
دست زن روی دستم می شینه .. قبل از اینکه پس بکشم ، پنجه هاش رو قفل می کنه و دستم رو بالا میاره .. چشم از چشمام می گیره و کف دستم رو نگاه می کنه ..
لبخندی گوشه ی لبش می شینه .. صداش از لا به لای سر و صدای شهر گوشم رو می لرزنه : مسافر داری .
لبم کمی می لرزه .. دلشوره ام اوج می گیره .. دست آزادم مشت میشه و روی پام می شینه ..
صبا هیجان زده می پرسه : کیه ؟!
صحرا می پرسه : چند سالشه ؟!
صبا لب می زنه : نسبتش چیه ؟!
زن کولی بی اون که نگاه ازم بگیره ، آروم میگه : مرده .. عزیزه .. از راه دوری اومده .. ولی ..
مکث می کنه .. مشتم روی قلبم می شینه .. سرم بالا میاد و چشمام مضطرب دنبال چشماش می گرده : ولی چی ؟!
نفسش رو فوت می کنه بیرون .. قلبم ، دست روی گوشاش می ذاره تا نشنوه .. مغزم نبض می زنه ..
زن کولی آروم و شمرده میگه : ولی موندگار نیست .
صبا و صحرا دو طرفم راه میان .. موهای بافته ام دیگه هیچ جذابیتی ندارن .. پاهام دنبالم کشیده میشن .. یه زن کولی به هم ریخته ترم کرده ..
ماشین مشکی فراموشم میشه و صدای زن توی گوشم زنگ می زنه " موندگار نیست " .. سرم رو تکون میدم و فکرام رو پس می زنم ..
به غروب زل می زنم ..
صبا دست راستم رو می گیره .. صحرا به دست چپم چنگ می زنه .. سرم روی شونه ی صحرا فرود میاد و هر سه توی غروب دلگیر دشت ، قدم می زنیم ..
صبا زیر لب می خونه :

تو دریایی و من ماهی تنها
چه دورِ دورِ این ساحل، ز دریا

دلم دریایی از شوق رسیدن
شنا در آسمان، آبی پریدن

صحرا ادامه میده :

کجای جنگل از بوی تو خالی است
همان جا بوی گل های خیالیست

در آن شب ها که می روید، گل نور
که می آید، نوای بلبل دور

این شعر و آهنگ عجیب با حال و هوام می خونه ... نفس عمیقی از هوای دشت می گیرم .. چشمام رو آروم می بندم و با بیرون فرستادن نفسم ، بازش می کنم :

زن چوپانیم، سر در گریبان
که می خوانم در اشکم، قصه شور

دلم ابر غم و یاد تو باران
بتاب ای مه به ساق سبزه زاران
مادرم همیشه می گفت : غروب دشت دلگیره .. همه ی غصه های پیچیده با تار و پودت رو بیرون می کشه و نشونت میده ..
دلگیر نیستم .. دست و دلم می لرزه .. مثل اون روزها که هر لحظه اش حادثه ای بود .. قلبم هر لحظه ریتم متفاوتی می زنه و منتظر یک اتفاقه .


چه میشد ابری از آغوش بود و
به چشمت شعله ای خاموش بود و

توآتش بودی و من ساق افرا
به شب می سوختم تا صبح رویا

صحرا زمزمه رو ادامه میده .. ذهنم میکشه سمت دست های زمختی که دورم می پیچید و امن ترین جای جهان رو برام مهیا می کرد .. ریتم قلبم عوض میشه .. زمزمه می کنم زیر لب :

چه می شد ماه من مهتاب باشی
چو رویا در امیدم خواب باشی

به خط پنجه ام نقش تو پیدا
به لبهایم تبی بی تاب باشی...

رسیدنمون به قبیله زمزمه هامون رو نیمه کاره می ذاره .. یه ماشین مشکی ، کنار چادر آقاجون توقف کرده .. ضربان قلبم بالا میره ..توی این پنج ماه ، همیشه برای قبیله مهمان میومد .. ولی نمی دونم چرا قلبم با این یکی ساز مخالفی می زنه ..
باربد از دور می بینتمون .. دست تکون میده و شوع می کنه به دویدن .. از شیب تند جاده بالا میاد .. چشمم به ماشینه ..
یه زن از چادر آقاجون خارج میشه و توی ماشین می شینه .. ماشین دوری می زنه و جاده رو بالا میاد .. درست از کنارمون رد میشه ..
حس می کنم صدای ضربات محکم قلبم به قفسه ی سینه ام رو همه می شنوند .. با چشم رفتن ماشین و سرنشیناش رو دنبال می کنم .
باربد دستم رو می کشه .. نگاهم از جاده و ماشین کشیده میشه به دستای کوچیکش .. جیغ می زنه : رامش اومد .. رامش اومد .
خاله روح انگیز از چادر سرک می کشه .. هر سه براش دست تکون می دیم ..





بافته ی موهام رو میون چادر باز می کنم و پیچ و خم موهام رو روی شونه ام می ریزم ... پرده ی چادر کنار میره و مطرب وارد میشه .. تا میون چادر رو با قدم های آروم میاد .. بر نمی گردم نگاهش کنم .. من از قدم های آروم و متینش می شناسمش ..
دست نوازشش روی سرم می شینه .. لبخند می زنم .. به وسعت همه ی روزهای خوبی که توی زندگیم وجود داشته و داره ..
آروم میگه : آقاجانت کارت داره .
برمی گردم سمتش .. دستام رو دور شونه هاش حلقه می کنم و همه ی عطر پدرانه اش رو نفس می کشم ..
لبخند پر رنگ شده روی لبهاش رو که می بینم ، جدا میشم .. به قصد دیدن آقاجان .
دم چادرش ، چند نفس عمیق می کشم .. اون ماشین مشکی و اون زن ناشناس رو به پس ذهنم می فرستم ..
به همه ی زنگ های خطر مغزم و قلبم پشت می کنم .. نفسم رو فوت می کنم توی هوا و وارد میشم .
چادر هنوز بوی عطر شیرینی رو توی خودش نگه داشته .. این عطر برام بی نهایت آشناست .. ذهنم داره تحلیل می کنه که کجا و کی این عطر رو حس کرده .. صدای آقاجان رشته ی نازک این فکر رو پاره می کنه و من رو بر می گردونه به چادر کولی ..
آقاجان آخر چادر روی تشکچه ی همیشگی اش جای گرفته .. نی بلند قلیان ، گوشه ی لبش جا خوش کرده و نگاهش ، موشکافانه تر از همیشه ، سر تا پام رو برانداز می کنه ..
لبخند می زنم و فاصله رو کم می کنم.. کنارش روی زانوهام می شینم و به سرخی زغال خیره میشم .
آقاجون تک سرفه ای می کنه .. نفس عمیقی از هوای مه آلود چادر می گیره .. قلبم آروم میگه : چه فایده از این نفس های عمیق .
چشمام ریز میشه .. آقاجون الکی کسی رو احضار نمی کنه ..

- فردا شب مهمان داریم .
بار اول نیست .. هر از گاهی ، مهمان به این قبیله میاد و .. یک دفعه اون ماشین مشکی از پس ذهنم رنگ می گیره و قلبم رو به تپش می ندازه .. دلم یه جوریه .. یه جوریه .
دستام رو مشت می کنم و روی پام میذارم : مهمانمون کیه ؟!
شونه بالا می نازه و آروم میگه : مهمان عزیزه .. مستقیم توی چشمام زل می زنه و ادامه میده : هر کی می خواد باشه .
آب دهنم با کمی صدا از مجرای گلوم پایین میره .. ناخنهام توی کف دستم فرو میرن و قلبم بنای ناسازگاری میذاره .. امروز دلم گواهی یک اتفاق میده .. یک اتفاق .
آقاجان به قلیونش زل می زنه و بی توجه به حال من میگه : میخوام توی این مهمونی تو برقصی . صدرا می زنه و صبا می خونه .. صحرا هم پذیرایی کنه .
لب باز می کنم که بگم نمی تونم .. صداش ساکتم می کنه : می دونم که قولش رو به صحرا داده بودم ولی این به صلاحه .
اعتراضم در نطفه خفه میشه .. این مهمونی عادی نیست .. آقاجان هیچ وقت زیر قولاش نمی زنه .
لبام می لرزه و پلکم می پره .. چشمام رو می بندم و زیر لب و نامطمئن میگم : چشم .
بی مکث از چادر بیرون می زنم .. هوا رو به سردی میره .. شونه هام رو بغل می گیرم و سرم رو توی یقه ام فرو می کنم .. به خودم و قلبم تلقین می کنم که این فقط یه مهمونی عادیه ..
پدرم همیشه برام از هنر نمایی مادرم توی اولین شب اقامتش حرف میزد ..
من شبیه مادرمم .. من دختر کولی این قبیله ام .
به چادر کوچیکمون پناه می برم .. مطرب و باربد مشغول بازی اند .. باربد مطرب رو زمین می زنه توی بازی .. از خنده ریسه میره و کیف می کنه از این پیروزی کوچیک .
سفره ی کوچیکی پهن می کنم و شام ساده مون رو روش می چینم .. با لقمه گرفتن مطرب برای باربد خیره میشم .. مهر لای هر لقمه می پیچه و به خوردش میده .. لبخند می زنم ..

هر دردی رو توی این فضای بسته و کنار خونواده ام ، فراموش می کنم .
مطرب بدون این که نگاهم کنه می پرسه : چی شده بابا جان ؟!
فقط سر تکون میدم که " هیچی " ...
چند لحظه سکوت میشه .. باربد با غرغر لقمه ای رو توی دهنش می ذاره ... میگه سیر شده ولی مطرب باز هم براش لقمه می گیره ...
آروم می پرسم : مادر شب اولی که واستون مهمونی گرفتند با چی می رقصید ؟!
لبخندی که روی لب های مطرب شکل می گیره رو می بینم .. نفس عمیق می کشم .
چشمام رو روی هم می ذارم .. مطرب آروم میگه : اصلا شعر رو نمی شنیدم .
مکث می کنه .. چشماش روی هم میان .. انگار صحنه ای رو توی ذهنش بازسازی می کنه .. بعد ادامه میده : اصلا گوش نداشتم اون شب .. همه ی وجودم چشم بود واسه دیدن مادرت .
لبخند می زنم .. تکراری ترین سوال رو ازش می پرسم : قشنگ می رقصید ؟!
لبخند می زنه .. چشماش راه می کشه به ناکجا آباد .. آروم زمزمه می کنه : لوند می رقصید .. نگاهش از دوردست کنده میشه و به چشم های من پیوند می خوره : مثل تو می رقصید .




صبح زود با صدای خاله روح انگیز ، خواب از چشمام می پره .. قلبم گواهی میده که امروز یه روز خیلی خاصه .. موهام رو می پیچم دور دستم و بالای سرم بندشون می کنم ..
باربد خوابیده میون چادر رو می بوسم .. برای مطرب بوسه می فرستم و از چادر بیرون می زنم ..
همزمان با من ، صحرا و صبا هم بیرون میان .. می دوم سمتشون .. مثل هر روز زندگی کولی وارمون ، هم رو بغل می کنیم و بیخود قهقهه می زنیم ..
خاله روح انگیز جلو میاد .. صحرا و صبا گونه هاش رو می بوسن و من سر روی سینه اش می ذارم .. دقیقا همون کاری که همیشه دلم می خواست برای مادرم بکنم .. و دست های خاله روح انگیز ، موهام رو نوازش می کنه .. همون قدر مادرانه .
ازش جدا میشم و لبخند می زنم .. برای آرامشی که هر روز توی این قبیله دارم .. برای جاهای خالی ای که کمرنگ شده این روزها ..
صبا آروم می پرسه : مهمونامون کی ان ؟!
خاله روح انگیز نگاهش می کنه اما شونه بالا میندازه ..
صحرا می پرسه : شهری ان ؟!
خاله با سر جواب مثبت میده .. تپش قلبم با هر سوال بالا میره .. نگاهم بینشون رفت و برگشت می کنه تا اون سوال اصلی رو بپرسن ، ولی انگار همه ی سوال ها تموم شده .
نفس عمیق می کشم .. خاله روح انگیز میگه : اول از همه باید یه فکری واسه شام برداریم .. مثل این که تعدادشون زیاده . بعدش هم وسایل پذیرایی ازشون . مردا چادر رو مرتب می کنن ولی چیدن وسایل با شما دختراست .
سر تکون میدیم و قبول می کنیم .. ادامه میده : بعدش برین یه کم گل وحشی بچینین .
صحرا غر می زنه : الان پیدا نمیشه ..
خاله دست روی سرش می کشه و آروم میگه : دو سه تا شاخه هم بسه .
بهم نگاه می کنه و چشماش برقی نا آشنا می زنن : برای تزیین موهاتون می خوام .
چشم می گیرم ازش .. پلک می زنم .. نفس عمیق می کشم .. کاش امروز تا بی نهایت آروم بمونم .
ولوله میفته میون قبیله .. هرکس کاری می کنه .. صدرا تخته های فرش رو روی بند پهن می کنه و مطرب و باربد با چوب خاکش رو می تکونند ..
خاله روح انگیز برنج رو بار گذاشته و هر از گاهی با کفگیر دسته بلندش ، دونه ای بر می داره و امتحان می کنه .
صبا و صحرا میوه می شورند و ظرف می کنند ..
آقاجون توی سایه ایستاده و به همهمه ای که میون قبیله ی کوچیکمون انداخته نگاه می کنه .. دوست دارم برم و ازش درباره ی مهمونامون بپرسم ..
پاهام یاری نمی کنند .. میخ شدند به زمین .. انگار از جوابی که قراره بشنونم می ترسند .
صبا سبدی میوه رو جلوم میذاره و خواهش می کنه بچینمشون .. نفس عمیقی می کشم ..
فکرم رو معطوف می کنم به پوست شفاف سیبی که توی دستمه .. دستمالی رو روش می کشم و نمش رو می گیرم ..
توی ظرف می ذارمش .. دومی رو بر می دارم و بعد از خشک کردنش سعی می کنم ، جای درستش رو میون ظرف گرد و گود پیدا کنم ..
بازی خوبیه واسه من که می خوام نبینم و نشنوم ..
یه نفر کنارم می شینه و یکه می خورم .. موی پریشونی که از پشت سرم تا روی گونه هام اومده با پشت دست عقب می زنم ..
صدرا هم محو حرکت انگشتامه .. وقتی موهام از توی صورتم جمع میشه ، نگاهش رو ازم می گیره و به جمع می دوزه .. درست مثل من ..
- نگرانی ؟!
فقط سر تکون میدم .. نمی دونم می بینه یا نه ..
ادامه میده : می دونم که رقصیدن رو از مادرت یاد گرفتی .. شاید بد نباشه امشب به همون لحظه ها برگردی .
لبخند روی لبم می شینه : مادرم همیشه می گفت رقص جزیی از وجود ماست .. فقط یک حرکت نیست .
نگاهم می کنه .. زل می زنم توی چشماش و ادامه میدم : ولی این رو هم می گفت که برای هر کسی نباید از وجودت برقصی .. واسه خیلی ها همین که زیبا برصی کافیه .
لبخندم وسعت می گیره و چشماش رنگ شیطنت می گیرن : اون رقص رو باید برای یه آدم خاص نگه داری .
لبخند روی لب های صدرا هم می شینه .. چند ثانیه خیره نگاهم می کنه و بعد زمزمه می کنه : امشب خاص برقص رامش .
چشمام دلگیر میشه .. منظورش رو کامل درک می کنم .. ولی قلبم نمی خواد باور کنه به این راحتی شخص خاصی واسم جایگزین شده .. نمی خوام قبول کنم آقاجون این همه خودخواه باشه .
تا لبام از هم باز میشن تا سوال بپرسن ، صدرا از جاش بلند میشه و میره .. بدون این که برگرده و نگاهم کنه .
چونه ام می لرزه .. من این سرنوشت رو نمی خوام .
خاله روح انگیز صداش رو بلند می کنه : رامش ، باید حاضر شی .
از جا بلند میشم .. اما انگار به پاهام سنگ وصل کردند .. فقط یک کلمه توی ذهنم مدام تکرار میشه : غریبه .



چند دقیقه ای میشه که صحرا و صبا برای پذیرایی بیرون رفتند ... هنوز همهمه است و وقت خوبی برای بیرون رفتنم نیست .
مضطرب از اتفاقاتی که ممکنه بیفته ، دستام رو مشت می کنم و سرم رو پایین میندازم ..
دامن بلندم رو با دست تکونی میدم .. از حرکت گلهاش روی پام ذوق می کنم و لبهام نیمچه لبخندی به خودشون می بینن .
شال بلند و کار شده ای ، همرنگ با لباسم ، گوشه ای از اتاق گذاشته شده تا روی سرم بندازم .. موهام رو خاله پشت سرم جمع کرده و با گل های ریز وحشی تزیینشون کرده .
جلوی آینه کوچیک می ایستم و به صورتم دست می کشم .. تپش های قلبم سرعت می گیره .
صدای صدرا توی سرم می پیچه : امشب خاص برقص .
دستم از روی گونه ام سر می خوره و قلبم رو توی مشت می گیره .. یه چیزی می دونست اما نگفت .
آب دهنم رو قورت میدم .. چشمام رو می بندم و به رقصیدن فکر می کنم ..
صدای پنجه هایی که به تار می خوره ، صدای همهمه رو کم کم قطع می کنه .
زمان زیادی باقی نمونده .. یه نفس عمیق می کشم .. چشمام رو می بندم و خودم رو به دست مادرم می سپرم .
امشب هر چه پیش آید خوش آید .
شال رو بر می دارم و روی سرم می ندازم .. لبه های شال روی صورتم میاد .. این برای یه ورود خاص به مجلس بی نظیره .
" مادرم می گفت هیچ چیز مهم تر از ورود نیست "
باید با ورودم مسخ کنم و بعد دیگه رقصیدن جلوی چشمهایی که جذبشون کردی کار سختی نیست .
دستی به لباسم می کشم .. درست جلوی خروجی ، منتظر اون نت جادویی می مونم واسه این که بیرون برم .
" مادرم می گفت واسه هر رقاصی یه نت جادویی وجود داره "
نتی که وقتی گوش هات بشنوه ، رقص توی سلول به سلول تنت پخش میشه .
چشمام رو لحظه ای می بندم .. می خوام اون اعتماد به نفس همیشگی رو توی وجودم بیدار کنم .. اون نگاه تیز و برنده رو .. اون کولی خفته توی وجودم رو .
اون نت جادویی نواخته میشه .. دو طرف چادر رو توی مشت می گیرم .. نفس عمیقی می کشم .
" من امشب به رسم رقص کولی ها ، می رقصم "
همه ی تلاشم رو می کنم تا تک تک آدم هایی که دور آتیش چمباتمه زدند و منتظرم هشتند ، صدای خش خش چادر رو از بین صدای ترق ترق هیزم ها و نوای تار بشنوند .. می خوام تک تکشون ورودم رو ببینند ..
دایره ی سرها به سمتم بر می گرده .. چهره ها رو از نظر می گذرونم ..
زن و مرد دور آتیش نشستند .. چشمام رو ریز می کنم .. واسه این که یه خانواده باشند ، بیش از حد با هم فرق می کنند .
به شک و تردیدهای ذهنم محل نمی ذارم .. چه فرقی داره که کی باشند .
" مادرم می گفت ، مهم این نیست که کیا نشستند تا رقصت رو ببینند ، مهم اینه که جوری برقصی که انگار تک تکشون رو می شناسی "
به راه ورودی که کسی جلوش ننشسته زل می زنم .. قدم های مطمئن بر می دارم تا به وسط دایره برسم .
نت عوض میشه .. ناگهان .. می چرخم دور خودم و میذارم دامنم کمی بالا بره ..
این شوک کوتاه برای شروع نمایشه ..
صدای صدرا با صدای تار هم نوا میشه .. تابی به کمرم میدم .. پا به زمین می کوبم .. می چرخم و نزدیکش میشم ..
" اولین کسی که باید تحت تاثیر قرار بدی ، نوازنده است "
خم میشم و کمرم رو تاب میدم .. دستام توی هوا نقش می کشن تا به دست نوازنده برسن .
به نشونه ی تشکر ، دستش رو می نوازم .. به رسم کولی ها .
دستش لحظه ای می ایسته ، اما باز می نوازه ..
به زن هایی که چنگ می زنند به بازوی شوهراشون ، نیم نگاهی می ندازم .. نگاهشون رنجیده است .. از نازی که توی رقص من نشسته .. لبخندی گوشه ی لبم میشینه .
" بعد از تشکر از نوازنده ، باید دل لون هایی که از رقصت احساس خطر کردند رو صاف کنی "
زن های دایره رو نیم نگاهی میندازم .. تقریبا ده نفرند .
از کنار صدرا شروع می کنم و برای تک تکشون می رقصم .. مستقیما برای تک تک زن هایی که توی اون دایره نشستند ..
اون قدر می رقصم و لبخند می زنم به اخم های روی صورتشون تا لب هاشون از هم باز بشه و بخنده ..
گوشه ی چشمی به مردها می ندازم .. به نظر کسی نیست که محو و مسخ نباشه .. از زن و مرد ، تک تک زل زدند به حر کاتم .. با چشمایی که شیفته و مشتاقه .
" حالا وقت شروع نمایش اصلیه ، وقتی یه مقدمه ی خوب داری ، متن اون قدرها هم سخت نیست "
بر می گردم سر جای اولم .. درست جلوی صدرا .. می ایستم .. صاف و شق و رق ..
نوای تار قطع میشه .. همه کنجکاو زل می زنند بهم ..
لبه های شال رو با هر دو دست از توی صورتم کنار می زنم و با لبخندی که از حس خوب تماشاگرام توی وجودم نشسته ، نگاهشون می کنم .
آهنگ از سر گرفته میشه و این بار من وسط می رقصم .. دیگه نیازی نیست ، تک تکشون رو به رقص جلب کنم ..
این رو از چشم هایی که به قدر پلک زدن هم ازم جدا نمیشه می فهمم ..
دستام رو بالا می برم و از مچ می چرخونم تا پایین .. یه پام رو جلوتر از پای دیگه گذاشتم و می زارم برق آتیش روی خلخال چشم ها رو بزنه .
تا سر خم می کنم ، یه دسته از موهام باز میشه و روی شونه ام می ریزه .
بی توجه بهش کارم رو ادامه میدم .. دستام که تا نزدیکی شونه ام می رسه ، یه دفعه بالا می برمشون و چند دور سریع دور خودم می چرخم ..
" حرکت به تنهایی مهم نیست ، لبخند روی لب های رقاص ، خودش رقصه ، تاب موهاش رقصه ، ناز چشماش رقصه "
همراه با ضرب نرم پاهام ، کمرم می رقصه ، دستام می رقصه ، پاهام می رقصه .. لبخند می زنم و به شچم های آدم ها نگاه می کنم ..
به ضرب خلخالم گوش میدم .. ریتم آهنگ رو روی تنم می ریزم و محو رقص میشم .
صحرا سینی به دست از کنارم رد میشه .. زیر چشمی نگاهش می کنم و یه دفعه .. پشت سرش ، توی تاریکی چادرها ، یه سایه می بینم ..
می چرخم اما همه ی ذهنم رو اون سایه پر کرده ..
خم میشم اما گوشه ی چشمم به اون سایه است ..
لبخندهام طعم زورکی می گیرن .. توی تاریکی نمی تونم صورتش رو تشخیص بدم ، اما نگاهش به منه این رو مطمئنم ..
حرکت تند قفسه ی سینه اش رو می فهمم .. یا عصبانیه یا مریض ..
دستش که به چادر بند شده رو می بینم .. با هر تابی که به موهام می دم ، چادر بیشتر توی دستش جمع میشه ..
دوباره می چرخم .. مجبورم .. باید توی دایره حرکت کنم والا یه عده می خوابند و یه عده بی حوصله میشن ..
خم میشم به پشت و یه دسته ی دیگه از موهام باز میشه .. شونه هام رو نرم حرکت میدم و از اون حالت خارج میشم ..
چرخی می زنم و دوباره روبروی همون سیاهی می رسم ، اما این بار سایه ای اون جا نیست .
تار داره آهنگ رو به پایان می بره .. چرخش هام سریع تر میشه .. ضرب پاهام جون می گیره ..
ذهن مشوشم ، انگار با هر چرخش آروم میشه و نفس می کشه ..
سایه از ذهنم بیرون می ریزه .. خاص بودن امشب رنگ میبازه ..
من می مونم و آدم هایی که می دونم لذت بردند ..
آدم هایی که خاص نبودند ، اما من براشون خاص رقصیدم ..
با نشستنم رو زانوهام ، آهنگ تموم میشه ..
دست می زنند برام .. رضایت توی برق چشم های همه معلومه ..
بلند میشم و تعظیم می کنم .. لبخند می زنم .. موهای پریشون دورم رو عقب می فرستم و به چادر پناه می برم .



موهام رو بالای سرم محکم کردم .. بدون این که لباس عوض کنم از پشت چادر بیرون زدم .. باید اون سایه رو می دیدم .
صدای تار صدرا میومد و زمزمه ی آرومش .. غیر از جمع مهمانها نور زیادی اطراف نبود ..
کورمال کورمال از میون تاریکی به سمتی که اون سایه رو دیده بودم خزیدم ..
قلبم تند می زد .. یه حسی درونم می گفت ، اون سایه امشب رو خاص کرده ..
به جایی که دیده بودمش رسیدم .. از دریچه ی چشم های اون به آتیش روشن و آدم های دورش خیره شدم .. تمام رقصم زیر یه نگاه ذره بینی رصد شده بود ..
بند انگشتام رو روی قلبم کشیدم .. بیش از حد بیتابی می کرد .. عرق روی پیشونی ام نشست ..
این دیدن از دور .. این جلب توجه های خارج از دایره ، قبلا هم اتفاق افتاده بود .
پوف کردم تا ضربان قلبم عادی شه .. قلبم آرومم و محتاط پرسید : نکنه ؟!
با مغزم سریع و محکم خاموشش کردم ..
صداها توی سرم می پیچید .. صدای کولی کف بین که اومدن یک مهمون رو بشارت می داد .. یه مهمون عزیز ..
صدای صحرا و صبا که به خاطر این فرار سرزنشم کردند ..
قدم هام تند شد .. صدای مطرب توی سرم نشست که می گفت همه چیز رو به خودم می سپاره ..
به چادر آقاجون نزدیک شدم .. صدای غریبه توی ذهنم طنین انداخت : حق نداری بدون شنیدن حرفم قضاوتم کنی .
پام به سنگی گیر می کنه و زمین میفتم .. کف دستم پوست میشه .. روی زمین می شینم و خاک رو از کف دستم پس می زنم .. به جای هر دومون تصمیم گرفتم ..
ذهنم رو فقط این فکر پر کرده .. من اون شب از خلخال مادرم جواب نگرفتم .. خودم به این راه اومدم ..
دوباره بلند میشم و این بار آروم تر به سمت چادر آقاجون قدم بر می دارم .. یه گوشه ی قلبم لب بر می چینه و آروم میگه : امشب بدون غریبه خاص نمیشه .
سر بلند می کنم تا قطره هایی که پشت پلکام اومدند رو پس بزنم .. فاصله ی زیادی تا چادر نمونده .. یه نفس عمیق می گیرم و با باز کردن چشمام اون سایه رو می بینم .. از چادر آقاجون بیرون میاد .. با یه لباس چهارخونه .. ولی پشتش به منه .. چشمام رو ریز می کنم .. اشک توی چشمام همه چیز رو تار کرده .. پلک می زنم اما دیگه نیست .. می دوم ..
بدون اجازه وارد چادر میشم .. نفس می گیرم .. عطرش آشنا نیست .. غریبه نیست .
نفسم رو پوف می کنم .. هر کس که هست من باید ببینمش ..
آقاجون صدام می زنه .. میگم " بر می گردم " و بیرون می زنم .. دور چادر می دوم .. چشمم یک دفعه به جاده میفته که یه ماشین سیاه ازش بالا میره ..
سر خورده به چادر آقاجون بر می گردم .. زانوهام رو بغل می گیرم و کنار آقاجون می شینم .. به آتیش سر قلیون خیره میشم و می ذارم ذهنم هر جا می خواد پرواز کنه .
صدای آقاجون توی گوشم می پیچه : دختر واسه خونواده اش موندنی نیست .
گوشام زنگ خطر می زنن .. به چیزهایی که شنیدم شک می کنم .. سرم با شدت بلند میشه و فریاد استخون هام گوش کر می کنه ..
آقاجون نگاهم نمی کنه تا بهت و بغض رو توی چشمام ببینه ..
ادامه میده : برای یه دختر کولی خونواده اش تصمیم می گیرن که عروس کی بشه .
آب دهنم رو قورت میدم .. همه چیز گنگه واسم .
نیم نگاه آقاجون واسه فهمیدن حال بدم کافی نیست .. بی توجه به حال بدم ضربه ی آخر رو می زنه : یه نفر امشب پسندیدت . ازم خواستگاریت کرد . فردا شب میاد که حرفای آخر رو با هم بزنید .
بی اختیار بلند میشم .. حتی صدای فریادم هم دست من نیست .. داد می زنم : تمومش کنید .
لبخند گوشه ی لب آقاجون بهم دهن کجی می کنه ..
التماس می کنم : نمی تونین باهام این کار رو بکنید . نمی تونین این قدر بی انصاف باشین .
توی صورت آقاجون هیچ تغییری نیست .. از چادر بیرون می زنم .. باید مطرب رو پیدا کنم .. باید این خواب رو به هم بزنم .



دیگر از دیده شدن واهمه ای ندارم .. مستقیم به چادر میرم .. چشم های مطرب و باربد گرد میشه و نگاهم می کنند .. مطرب لبخند ملیحی روی لبهاش می نشونه .. جلوش می شینم و دست به زانوش می گیرم ..
اشک توی چشمام حلقه می زنه .. نفسم به شماره افتاده از بغض نشسته توی گلوم .. برای شروع حرفام نفس می گیرم .. اما قبل از گفتن صدای مطرب آب میشه روی آتیش وجودم ..
- من خبر دارم .
با حیرت نگاهش می کنم اما خودش رو سرگرم باربد کرده و بهم نگاه نمی کنه .. لبام می لرزه .. به زور می پرسم " چی ؟! "
آروم تر از قبل باربد رو پی نخود سیاه می فرسته و رو می کنه سمتم : من خبر دارم .. پسره رو هم دیدم و ازش خوشم میاد .
لرزش چونه ام دیگه دست من نیست .. حس می کنم قلبم هم همراه با چونه ام می لرزه ..
گله می کنم : شما چرا ؟! شما که با عشق ازدواج کردین .. چرا برای دخترتون همین رو نمی خواین ؟!
اشکام از لای پلکهام آزاد میشن و روی گونه هام غلت می خورن .. می دونست که دلم یه عشق بی نهایت می خواست و یه ازدواج پر از مهر .. می دونست .
دست روی سرم می کشه : ببینش ، اگه نخواستی هرچی تو بگی .
دوباره گله می کنم : آقا جون همه چیز رو تموم شده می دونه .
خنده اش کمی بیش از حد مصنوعیه .. با همون لبخند ، گله می کنه : مگه خودت نخواستی ؟! یه زندگی کولی وار رو ؟!
مطرب اهل کنایه نبود .. اهل متلک انداختن و گنده بار کردن نبود .. قلبم بیشتر تیر می کشه .. فاصله ی بین ضربه ها بیشتر میشه .. من دلم مطرب خودم رو می خواد .
اشک ها سریع تر می بارند ..
مطرب دستی به گونه ام می کشه و صلح جویانه می گه : اگه نخوای از این جا هم میریم . خوبه بابا ؟!
سر روی پاش میزارم و همه ی دردم رو گریه می کنم .. دست نوازشش رو روی سرم می کشه .. یه جایی پس ذهنم ، وجودم طلب یه آغوش محکم و سفت رو داره .. مثل آغوش غریبه .. نمی ذارم از پس ذهنم جلو بیاد .

***

همه میرن و میان .. صحرا و صبا دستورات آقاجون رو با لبهایی که به پایین آویزون شده انجام میدن .. گاهی کنارم میان و نم اشکی می ریزن .. اما من .. سفت و سخت مثل یه تیکه آهن .. مثل یه سنگ سرد .. روی زمین کنار تیرک چادر می شینم و تکون نمی خورم ..
هر چه قدر برام کار می تراشن ، حتی دستام رو از دور زانوهام نمی کنم .. دیگه اشک نمی ریزم .. همه ی چشمه ی اشکم رو دیشب روی پای مطرب خالی کردم ..
آقاجون وارد چادر میشه .. با چشم به بقیه اشاره می کنه تا بیرون برن .. مستقیم به چشماش زل می زنم .. همه ی دلخوریم توی نگاهم جمع شده ..
- به روح انگیز می گم موهات رو درست کنه .. آرایش کن و توی چادر مهمان بشین تا بیاد .
بدون هیچ حرف دیگه ای بیرون میره .. بغض بر می گرده به گلوم .. چنگ می زنم بهش .. توی نطفه خفه اش می کنم .. لباس عوض می کنم .. توی دلم قسم می خورم این شب رو عزا کنم برای تک تکشون .. برای آقاجون که از مادرم عبرت نگرفت .. برای مطرب که پشتم رو خالی کرد .. برای همه .
می خوام این بار تصمیم اشتباه بگیرم .. می خوام حماقت کنم .. می خوام از اون لاک سفت و سخت که مادرم برام بافته و باهاش بزرگم کرده بیرون بیام .
اون مرد رو جوری ادب می کنم که هرگز جرات نکنه با دختری این کار رو بکنه ..
خاله روح انگیز داخل میاد .. به موهام شونه یم زنه .. صدام توی گلو خفه شده .. دوباره همون دخترک غمبرک زده گوشه ی اتاق شدم ..

***
موهام رو خاله پشت سرم بسته .. لباس عروس کولی ها رو به تن دارم .. یه پیراهن بلند با دامن کلوش ..
دخترها پا به پام تا دم چادر میان .. هر دو گریه می کنند .. خوب نگاهشون می کنم .. این آخرین نگاهه اتگار ..
صدرا بهشون تشر می زنه و کنار می فرستشون .. جلوم می ایسته ..
- روز اولی که اومدی این جا دلم خواست مال من باشی .. همون شب به آقاجون گفتم . جواب داد دلش گیره بی خیالش شو .
نمی دونم این حرف ها رو چرا بهم می گه ..
- واسم از همون شب مثل خواهرم شدی . خوشبخت باشی رامش .
هق هق آروم خاله روح انگیز ، اوج می گیره .. بر می گردم و نگاهش می کنم .. اولین لبخندی که از صبح روی صورتم نشسته رو تقدیمش می کنم .. و شاید آخرین لبخند زندگیم رو .. پوزخند ی می زنم به ذهنم ..
مطرب می خواد جلو بیاد .. پشت می کنم بهش و برای اولین بار باهاش قهر می کنم .. باربد که جلو میاد دیگه اشکام در اختیار من نیست .. جدا شدن از اون کار من نیست .
می دوم توی چادر .. می دونم که کسی دنبالم نمیاد .. گوشه ی چادر می ایستم و دوباره گریه می کنم ..
دستی به جیب مخفی لباسم می زنم و چاقوی کوچیک جیبی رو لمس می کنم .. می خوام که کار رو تموم کنم .. درش میارم و می خوام بسرونمش روی رگم .. به لرزش دستام زل می زنم ..
قلبم آروم التماسم می کنه .. مغزم میگه ببینش و بزن توی دهنش ..
گوشه ی چادر می خزم .. به انتظار مردی می شینم که این همه پستم کرده .
می خوام با دست های خودم خفه اش کنم .






عرق می نشینه روی پیشونی ام .. انگار همه ی راه رو دویده ام .. تمام تنم نبض می زنه .. نفسم رو حبس می کنم .. وارد چادر میشم .
جرات باز کردن چشمام رو ندارم .. نفسم رو از ته ریه بیرون می فرستم .. لای پلکام رو آروم باز می کنم ..
گوشه ی چادر توی خودش جمع شده و خوابیده ..
با قدم هایی که می لرزن ، با چشم هایی که حریص دیدن اند ، جلو میرم ..
رد اشک روی گونه هاش مونده .. موهاش پشت سرش بسته است .. سر انگشتم رو به رد اشک می کشم و نفس می گیرم .. تازه می فهمم دل تنگش بودم ..
میلم به دست بردن لای موهاش رو پس می زنم ..
نگاه ازش می گیرم تا جون به پاهام برگرده و از اون چادر بیرون برم .. قبل از این که من رو ببینه ..
تا بلند میشم از خواب می پره .. توی جاش می شینه و خیرگی نگاهش روی شونه هام سنگینی می کنه ..
بر نمی گردم .. یک قدم دور میشم ..
زمزمه اش رو می شنوم : غریبه .
پنجه هام مشت میشه ... یه قدم دیگه دور میشم .. از صدای لباس هاش می فهمم که بلند میشه و می ایسته ..
می ایستم .. به این امید که صدام بزنه .. یا بگه نرو ..
اما فقط سکوته .. یه قدم دیگه دور میشم .. صدای خلخالش می پیچه و بعد حس دستش روی شونه ام ..
بر نمی گردم .. فقط می ایستم .. دور می زنه و جلو میاد .. سرم رو پایین میندازم .. دندونام رو به هم فشار میدم .. نکنه که کاری ازم سر بزنه و ..
صداش دوباره ذهنم رو به تلاطم میندازه : موهات ..
صدا قطع میشه .. نفس می گیرم .. پوزخند می زنم .. چه فایده داره بهش بگم همون روز که رفت این تارها سفید شدند .
حس می کنم نفس نفس می زنه .. محتاط تر می پرسه : این جا چیکار می کنین ؟!
باز هم پوزخند می زنم .. اما این بار جوابش رو میدم : نمی دونم ..
کنارش می زنم تا بیرون برم .. باید برم .. این جا هوا کمه .
تا یه قدم ازش دور میشم ، می پرسه : اگه نمی دونین پس چرا ازم خواستگاری کردین ؟!
صداش معترضه .. به ثانیه ای یخ می کنم .. کدوم خواستگاری ؟!
بر می گردم و مستقیم زل می زنم بهش .. چشمای نم گرفته اش میگه دلخوره ..
لبام به زور از هم باز میشن : خواستگاری کی ؟!
چشماش رو ریز می کنه .. صداش هنوز هم معترضه : اگه تو از من خواستگاری نکردی پس این جا چی کار می کنی ؟!
دوباره پوزخند می زنم : خوشبخت باشی .
ولی دیگه تپش های قلبم رو حس نمی کنم .. می میرم برای دومین بار .. حالا که با خودم کنار اومدم و واسه ی دیدار پا پیش گذاشتم ..
چنگ می زنه به بازوم .. بی اختیار .. به همه ی مقدسات قسم ، بی اختیار می کشمش توی آغوشم .. چنگ می زنم به بازوش و تا وقتی سرش به سینه ام بخوره می کشمش ..
هر دو دستم رو دورش حلقه می کنم و لذت می برم از لرزش ظریف بدنش توی آغوشم .. لبم رو گاز می گیرم تا اشک ها بیرون نریزن .. نفس عمیق می کشم .. سرم رو بالا می برم تا شاید این قطره ها برگردن سر جای خودشون ..
صدای ساز و دهل از بیرون میاد .. توی بغلم جمع میشه .. چنگ می زنه به پیراهنم .. آب دهنم رو قورت میدم و از خودم جداش می کنم .. باید برم .. توی مرامم نیست چشم به زن مردم داشتن .



با حس لمس سر انگشتانی روی پوست گونه ام ، تک تک عضلاتم منقبض شد .. رعشه از یاخته های تنم عبور کرد و به مغزم رسید ..
خواب از چشمام میره .. لبام می لرزه .. گلوم می لرزه .. تنم می لرزه .. حتی قدرت فریاد رو از دست دادم .. چشمام رو به هم فشار میدم و دست هایی که مرتبجلو میان تا آرومم کنن رو پس می زنم ..
صدای نفس نفس زدن هاش از تنه ی ضخیم چادر رد شد و گوشم رو لرزوند .. دل نگران میشم .. این رو همه می فهمند .. همه ی خانواده ی رامش که ایستادند و مستقیم به چشم هام نگاه می کنند .. صدای نفس هاش بلند تر میشه .. به هن هن میفته .. چیزی شبیه فریاد از گلوش بیرون می جهه .. بی طاقت از جا بلند میشم .. مرددم برای رفتن ..
نیم نگاهی به پیرمردی که میندازم که نقطه ی پرگار این خونواده است .. قبل از این که جوابی بشنوم از نگاه پیرمرد ، جیغ نیمه ی دیگه ای از چادر بیرون میاد .. دیگه نمی تونم صبر کنم .. به سمت صدا می دوم .. هر چه بادا باد .
دست هایی که مدام دست هام رو اسیر می کنن ، اون قدر قدرت ندارن تا آرومم کنن .. من مصرم به بسته نگه داشتن چشمام .. نمی خوام هیچ تصویری توی ذهنم باقی بمونه .. این مطمئنا یه کابوسه .. بازوم از پشت کشیده میشه .. جیغم میون یه سینه ی ستبر خفه میشه .. دستام بین تن خودم و اون آدم اسیر میشه .. سرم روی سینه اش آروم می گیره و صدای ملایم " هیش " گفتنش ، اولین صداییه که گوشم میل به شنیدنش نشون میده .. هرم داغ نفس هاش روی گردن و موهام ، از انقباض عضلاتم کم می کنه .. جرات باز کردن چشم هام به تنم بر می گرده .
ذره ذره آروم شدنش رو حس می کنم .. دل تنگی عین یه دمل چرکی سر باز می کنه .. نفس می کشم هواش رو .. آب دهنم رو به زور پایین می فرستم و محکم تر به خودم می چسبونمش ..
خونواده اش از راه می رسند .. ورود پر سر و صداشون ، جمع شدن بیشتر رامش رو توی آغوشم به دنبال داره .. یه حسی ته قلبم قلقلکم میده .. هنوز هم فقط منم که آرومش می کنم .
میل به خواب دوباره به تنم بر می گرده .. تنم کرخته .. انگار ساعت ها دویدم و حالا توی یه رختخواب نرم و گرم ، بهترین حالت رو برای خوابیدن پیدا کردم ..
هر چی که اطرافم این خواب آروم رو به هم می زنه اذیتم می کنه .. هر چیزی که این غریبه رو ازم دور می کنه .. اسمش توی ذهنم تکرار میشه .. غریبه .. غریبه .. غریبه .
نفسم رو از سینه بیرون میدم .. یادمه که دوستش داشتم .. یادمه که دوستم داشت .. بقیه اش رو وقتی از خواب بیدار شدم به خاطر میارم ..
صدای مطرب رو درست زیر گوشم می شنوم : خوبی رامش ؟!
دستش که من رو از غریبه جدا می کنه رو آروم پس می زنم .. اما اون آغوش امن ، اون آرامش تموم نشدنی ، حصارش رو از دورم بر می داره .. چشمام رو با اکراه باز می کنم ..
نگاه توبیخ گرم رو به چشمای حصار امنم می دوزم .. نمی فهمه به این آغوش مطمئن دچارم ؟!
با نگاهش سرزنشم می کنه .. دوست دارم دست جلو ببرم و خیسی اشک رو از پشت پلک هاش ، از روی گونه هاش بگیرم .. ولی وتی این قدر محترمانه ، منعم کردند ، شدنی نیست ..
پیرمرد عصا زنون جلو میاد .. از صدای برخورد عصاش با زمین ، رامش چشم می گیره از من و به پیرمرد می دوزه .. اول کمی چشم ریز می کنه .. انگار نمی شناسدش .. اما کم کم چشماش رنگ آگاهی می گیره .. زمان و مکان دستش میاد .. چشماش برق می زنه .. صدای تپش های قلبش بلند میشه و نگاه منعجبش رو دوباره بهم می دوزه ..
هر قدر آقاجون صدام می زنه ، بر نمی گردم تا نگاهش کنم .. امکان نداره .. این جا رو چطور پیدا کرده .. چطوری اومده .. چطوری اون کوه غرور ..
دستمطرب تکونم میده .. فکرم نیمه کاره می مونه .. رو به آقاجون می کنم ولی تپش های قلبم دست من نیست .. ترسم دست من نیست .. این اضطراب خودخواسته نیست ..
- تنهاتون میذاریم تا سنگ هاتون رو وا بکنین رامش .. یادت باشه جنگ اول به از صلح آخره .
نیم نگاهی به غریبه میندازم .. اومده خواستگاری ؟ .. از من ؟ .. دختری که یه بار بهش پشت کرده ؟ ..
تموم خونواده ی کوچیکم کم کم بیرون میرن .. زبونم چوب خشک شده .. کاش به یک نفرشون می گفتم آب بیارن .. کاش یک نفر می موند ..
باربد آخرین نفره .. تا نزدیکیه خروجی میره .. سرش پایینه .. یک دفعه بر می گرده و می دوه سمت غریبه .. پاهش رو بغل می کنه و میگه : دلم واستون تنگ شده بود .
چشم می بندم و رو می گیرم تا دست نوازش غریبه رو روی سر برادرم نبینم .. نبینم چه مهری بینشون هست .. صدای یه بوسه ی آروم و خروج باربد از چادر .. همه ی آرامشم پر می کشه .




با خالی شدن چادر ، نفس هام تند میشه .. سرم ناخودآگاه پایین میفته .. می ترسم از روبرو شدن با چشمهاش .. دستام مشت شده کنارم میفته .. منتظر یه حرکتم ، فقط یه حرکت .. تا دوباره فرار کنم ..
حس میکنم یه قدم به سمتم برمی داره .. چشمام تا آخرین حد باز میشه و یه قدم بلند به عقب برمی دارم .. خیز می گیرم تا بیرون بدوم .. نگاه ترسیده ام دو دو می زنه دنبال چشماش .. پوف کلافه ای میکشه .. دست لای موهاش فرو می بره و می بینم که تارهای سفید و سیاه موهاش رو می کشه .. لرزش دستاش خار میشه توی چشمام .
آروم تر میشم .. دوباره چشمام از ترس خالی میشه .. نفسم تیکه تیکه بیرون می ریزه و لبهام ناخود آگاه می لرزه .. این بار قدمش رو به سمتم می بینم .. پاهام رو به زمین قفل می کنم .. توی سرم یکی فریاد می زنه این رسم مهمان نوازی نیست .. پاهاش که می رسه درست کنار پاهام ، ناخن توی کف دستم فرو می کنم .. دستش روی شونه اممیشینه .. می لرزم .
کاش مادرم وقت می کرد تا روبرو شدن با عشق رو یادم بده ..
چشمام رو می بندم و محکم به هم فشارشون میدم .. لبم رو گاز میگیرم ..
سرش خم میشه کنار گوشم .. هرم نفساش لاله ی گوشم رو می سوزونه .. مطمئن بودم سر شونه ام هم از حرارت دستش سوخته .
صداش هم مثل سر انگشتاش می لرزه : تو بمون . من میرم .
حس میکنم نفس می گیره از عطر موهام .. خیلی نامحسوس .. یک مکث کوتاه و صاف میشه و عزم رفتن میکنه ..
صدای کولی ضرب میگیره توی سرم " موندگار نیست ، موندگار نیست "
لبام رو از هم باز میکنم تا بگم " بمون " ولی نمیشه .. تنها یه ناله ی ضعیف از گلوم خارج میشه
.. اما واسه همون ناله ی ضعیف هم می ایسته .
برمی گرده و نگاهش رو مستقیم بهم میدوزه .. زیر نگاهش تاب نمیارم .. سرم رو پایین میندازم .. به خودم و دلم لعنت می فرستم .. کاش راهی بود تا اذیتش نکنم .
صدای پوزخندش همه ی تنم رو می لرزونه .. پوزخندی که از تمسخر نبود ، از درد بود .
برای اولین بار از درد کشیدنش ، درد میکشم .. این رو از قلبم که می سوزه می فهمم ..
یه قدم به سمتش برمی دارم .. می خوام اون طور که مادرم یادم داده حداقل رسم مهمان داری به جا بیارم ..
منی که هیچ ذهنیتی از عشق نوازی نمی دونم ، می خوام حداقل غریبه ام رو یک مهمان ببینم .
یه نفس عمیق می کشم تا ریه های پر عطشم ، کمی آروم بگیرن .. باید به خودم مسلط شم .. باید این بغض پیچیده به صداش رو ازش بگیرم ..
صدام آروم ترین صداییه که شنیدم از خودم : بفرمایید . میگم بچه ها شیرینی و شربت بیارن .
واسه بیرون رفتن ، باید از کنارش رد شم .. همه ی عزمم رو جزم می کنم و راه می افتم .. اما هنوز یه قدم دور نشدم ، مچم رو می گیره .. برم می گردونه و تلخ و دلخور میگه : زیاد مزاحم نمیشم .. چند کلام حرفه و بعد رفع زحمت می کنم .
زبونم نمی چرخه واسه اصرار کردن .. سر تکون میدم .. رو میکنم به دم چادر .. میخوام از همون جا سفارش پذیرایی بدم .. مچم رو بیشتر فشار میده .. درد به تنم می پیچه و دلخور چشم می دوزم بهش .. می بینم که چشماش آروم نداره .. به دلم رجوع می کنم : از کی این همه لوس شدم ؟! .. من که همین چند وقت پیش جلوش سینه سپر می کردم .
دستم رو آروم ول میکنه .. خودش راه میفته و ته چادر ، می شینه و به پشتی تکیه میده ..
سرش رو بالا می گیره و چشماش رو می بنده ..
به دلم اخطار میدم .. حق ناز آوردن نداری .. حق چشم دوختن به چشماش رو نداری .. حق رنجوندنش رو نداری .
با تعلل میرم و جلوش دو زانو می شینم .. با دندون به جون پوست لبم میفتم ..
آروم لب می زنه : نکن .
به آنی ولش می کنم ..
می خنده .. صداش محو میشه .. انگار داره واسه خودش حرف می زنه : وقتی دوستان دوران جوانیم ، خودشون رو واسه عشقشون به آب و آتیش می زدند ، من اونی بودم که می ایستادم کنارشون و تحقیرشون می کردم .. نه به خاطر این که خیلی مغرور بودم .. نه .. واسه این که معتقد بودم عاشق که باشی ، دیگه این همه آزار نمی بینی .. با خودم می گفتم عشق اونیه که همش ناز و نوازش باشه .. توی عشق قهر و لجبازی بی معنیه .
چشمام سوخت ..
پوزخند میزنه .. تلخ تر از همیشه : ولی عشقم ، نفسم ، همه ی زندگیم .. ازم فرار کرد .
بغض تا پای پلک هام میرسه .. سر بلند میکنم تا حرف بزنم .. بگم که خیلی چیزا رو نمی دونه ..
- همون روز اول ، توی کارخونه ، دلم لرزید .. بهش کم محلی کردم . گفتم هوسه .. زود گذره .. این قدر عشوه و ناز ریخته که معلومه یه طوریت میشه .. مگه کم دختر دیدی .. مگه کم دور و برت پلکیدن . امکان نداره این عشق باشه پسره ی احمق .
صداش می لرزه .. سر بلند میکنم .. برق اشک توی چشماش ، بند دلم رو پاره میکنه .. بی توجه به چشمای ترسیده ی من زمزمه میکنه : احمق بودم که گذاشتم توی وجودم ریشه کنی . باید همون روز اول از قلبم می کندمت رامش .
تلخه .. حق داره .. نداره ؟!
لبم رو به دندون میگیرم .. نگاهش رو از زمین و زمان میگیره و به چشمام می دوزه : هر بار که دیدمت ، بیشتر شاخ و برگ کشیدی .. بیشتر با این دل لعنتی عجین شدی .. بیشتر اسیر شدم .
با هر جمله صداش بالاتر می ره .. مشت می کوبه روی سینه اش ..
- ولی می دونی کی به اوج رسیدم ؟! کی فهمیدم که جز تو رو نمی خوام ؟!
سرم رو میندازم پایین .. گونه هام سرخ میشه ..
- وقتی سر روی سینه ام گذاشتی و من اون نفس از سر آرامشت رو شنیدم .. به همین سادگی .
ورود ناگهانی باربد ، باعث میشه سکوت کنه .. چه قدر ازش ممنونم.. صحرا و صبا هم پشت سرش با وسایل پذیرایی وارد میشن ..
از جام بلند میشم .. قبل از این که اعتراض کنه ، بیرون می زنم .. دور از چشم همه ، می ذارم اشکام روی گونه هام بریزه و به پناهگاهم میرم .
پشت چادری پنهون میشم و نفسم رو عمیق بیرون می فرستم .. هر دو دستم رو دور سرم می ذارم و محکم فشار میدم ..
میخوام پشت همه ی اشک ها و غم ها ، یه جواب پیدا کنم ..
جواب به این سوال که " چطور باید غریبه رو آروم کنم ؟!" ..
کاش مادرم این جا بود .. کاش کولی فالگیر این جا بود .. کاش خاله روح انگیز این جا بود .
بهشون احتیاج دارم ..

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 244
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,095
  • بازدید ماه : 18,053
  • بازدید سال : 145,156
  • بازدید کلی : 11,642,296