close
تبلیغات در اینترنت
رمان گوهر مقصود قسمت دوم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

در اتاق رو که بستم، سرش رو بلند کرد و با خشم نگاهم کرد. بدون اینکه به روی خودم بیارم به سمت آشپزخونه رفتم. یه روسری رو دور پیشونیش بسته بود که بگه مثلا سرش درد می کنه. قبل از اینکه دستم به دستگیره در آشپزخونه برسه با صدای گرفته گفت: - به فرض که من با پدرت صحبت کنم. فکر می کنی نتیجه داره؟…

رمان گوهر مقصود قسمت دوم

در اتاق رو که بستم، سرش رو بلند کرد و با خشم نگاهم کرد. بدون اینکه به روی خودم بیارم به سمت آشپزخونه رفتم. یه روسری رو دور پیشونیش بسته بود که بگه مثلا سرش درد می کنه.
قبل از اینکه دستم به دستگیره در آشپزخونه برسه با صدای گرفته گفت:
- به فرض که من با پدرت صحبت کنم. فکر می کنی نتیجه داره؟
مکث کردم و گفتم:
- یه تیریه تو تاریکی.............................................

باز بغضش شکست:
- خدایا من چه گناهی به درگاه تو کردم که یه روز خوش تو زندگی ندارم؟
هق هقش بلند شد. به سمتش بگشتم:
- مامان تو رو به روح عزیز بس کن. این همه اشک و از کجا میاری؟
اسما هم که حالا جلوی در اتاقش ایستاده بود با ناراحتی به من و مامان نگاه می کرد. مامان با دسته همون روسری که دور پیشونیش گره زده بود اشک هاش و پاک کرد و گفت:
- اون پدر خیر ندیده ت معلوم نیست الان سرش و تو کدوم ...
- مامان!
این صدای معترض اسما بود که مامان و ساکت کرد. تو جام نشستم و به در آشپزخونه تکیه دادم و با پوزخندی گفتم:
- وقتی شب نزدیک به نیمه باشه و بابا نیومده باشه خونه. یعنی باید خودت و آماده کنی که وقتی اومد هیچی حالیش نیست.
بغض کردم و ادامه دادم:
- وقتی هم که حالش سر جاش بیاد دیگه حال حرفهای من و نداره. کِی داشته؟!!
اسما با صدای گرفته ای گفت:
- ساغر گریه نکن دیگه! می خوای با مسعود صحبت کن که پاش و عقب بکشه.
مامان بالش کوچکی که کنارش بود رو به سمت اسما پرت کرد که البته نرسیده به اسما به دیوار خورد. کلا نشونه گیری مامان ایراد داشت. همزمان با صدای بلند بهش گفت:
- خفه شو ذلیل مرده. راهکار جلو پاش می ذاری! همین مونده که مسعود بخواد بشه ناجی این!
و زیر لب ادامه داد:
- پسره ی تازه به دوران رسیده!
تو چشام پر از اشک شده بود ولی لامصب بیرون نمی اومدن که حداقل یه خورده قیافه م مظلوم تر به نظر بیاد! هر چی هم پلک می زدم نمی ریخت! صدای به هم خوردن در حیاط اومد. مامان غیر ارادی تو جاش نیم خیز شد:
- خدا خودش به داد برسه. اسما برو تو اتاقت.
اسما سریع رفت تو اتاق و در رو هم بست. مامان دستمال رو از دور سرش باز کرد و به سمت من اومد و دستم رو گرفت و گفت:
- چرا نشستی؟ بیا برو تو اتاقت.
دستم رو کشیدم و گفتم:
- پس کی باهاش حرف بزنم؟ اون که صبح زود می ره سر کار!
مامان با درموندگی گفت:
- حرف می زنم. خودم باهاش حرف می زنم. بذار مستی از سرش بپره.
و در حالی که من رو به سمت اتاقم هدایت می کرد گونه ام رو بوسید:
- قربونت برم. واسه خودت کتک نخر. می دونی که بابات چقدر دوستت داره!
و هولم داد توی اتاق و در رو هم بست. چقدر حرف های مامان به هم می اومدن! حالا چشم هام شروع کردن به باریدن. حالا که بین من و پدری که همیشه می گه عاشق دخترهاشه فقط یه در فاصله هست و نمی تونم حرف دلم رو بهش بگم، چون جرات نمی کنم و می ترسم که ازش کتک بخورم.
زیر لب نالیدم:
- خدا لعنتت کنه مسعود! چقدر تو دل بابام جا داری که به خاطر تو روی من دست بلند کرد؟!
به سمت تختم رفتم و روش دراز کشیدم. سرم رو توی بالش فرو بردم و تا وقتی که خوابم ببره گریه کردم.
***
باور نمی کردم. می خواستم با همون لقمه ای که توی دهنمه شروع کنم به داد زدن و برم لپ مامان و ببوسم. بابا لیوان چای رو روی میز گذاشت و ادامه داد:
- وای به روزی که بفهمم پای کس دیگه ای وسط باشه و از من پنهون کردی!
لقمه ام رو نجویده قورت دادم. نفس عمیقی کشید و گفت:
- تا هر وقت که بخوای می تونی تو خونه ی من بمونی. تا هر وقت که موجب آبرو ریزی من نباشی.
با نگاه آبی و غضبناکش بهم زل زد:
- به عموت می گم قرار ما هیچی و حرف فقط حرف مسعود و ساغر. هنوز هم واسه جفتتون زوده. حرفمون دو تا نشه.
سرم رو پایین انداختم:
- ممنونم بابا.
نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:
- هنوز هم می گم بهتر از مسعود ...
خودش حرفش رو نیمه کاره رها کرد و از پشت میز بلند شد. بی اراده من هم بلند شدم. صندلیش رو عقب داد و گفت:
- تا موقعی که مسعود می خواد برگرده خودت رو به خونواده عموت نشون نده.
باشه ای زیر لب گفتم و سرم رو پایین انداختم. نفسش رو سنگین بیرون فرستاد و گفت:
- ببینم از ما راضی می شی یا نه!
سرم رو با ناباوری بالا آوردم و بغض به گلوم نشست و گفتم:
- بابا!
نگاهش رو از من گرفت و سرش رو با تاسف تکون داد و از آشپزخونه خارج شد. مامان هم که پشت سرش داشت از آشپزخونه بیرون می رفت رو به من انگشتش رو به نشونه تهدید تکون داد و خارج شد. البته من حکمت این تهدید مامان رو نفهمیدم!
اصلا حکمت چی چیه؟ مهم اینه که باباجونم به حرف من گوش داد. مهم اینه که پوز مسعود خان به خاک مالیده شد. لبم رو به دندون گرفتم و تو دلم خدا رو شکر کردم.
شادیم وقتی بیشتر شد که مامان گفت مسعود ظهر قراره بره. البته عجیب بود چون قرار بود مدتی رو بمونه! ولی شادیم به کامم زهر شد وقتی اسما از مدرسه برگشت و گفت سعید رو توی کوچه دیده و یه نامه ای از طرف مسعود داده بود دستش.
با استرس نامه رو باز کردم:
- می دونستم دبه در میاری و تا موقع رفتن خودت و نشون نمی دی، به حرمت پدرت پا پس نمی کشم وگرنه عادت به خوردن غذای پس مونده ندارم. فقط دعا کن نتونم ازت آتو گیر بیارم که روزگارت سیاهه. تماسی باهام گرفته شد که باید برمی گشتم. دو ماه دیگه میام؛ تا اون موقع یا کاملا پدرت رو منصرف کن یا بدون زر زر و حرف اضافه می شینی پای سفره عقد. حرف کم و زیاد بزنی ماجرای فرهاد و به بابات می گم و خودم می زنم زیر همه چیز.
نامه رو توی دستم مچاله کردم و زیر لب گفتم:
- عوضی عقده ای.
و بدون اینکه جواب اسما رو بدم به سمت اتاقم رفتم و تو دلم کلی هم از فرهاد ممنون شدم که زد مسعود رو ناقصش کرد.


اونقدر عصبانی بودم که به حضور منظم سعید درست وقت تعطیلی اسما گیر ندم. وقتی هم روی تختم قرار گرفتم به ضربه ای که به پنجره اتاقم می خورد توجه نکردم. لابد باز هم عالیه اس که داره سنگی چیزی رو به سمت شیشه پرتاب می کنه.
روی تخت دراز کشیدم. معلومه که بابام و کامل منصرف می کنم. اگر قرار باشه با کسی ازدواج کنم. باید خواستن از جانب اون باشه نه خونواده من.
***
با چشم های خواب آلود از اتاق خارج شدم و به سمت آشپز خونه رفتم. موقع ورود به آشپزخونه آرنجم محکم به در خورد. اما از ترس اینکه صف طولانی بشه بهش توجهی نکردم و سریع کپسول خالی شده رو که دیشب آماده گذاشته بودمش برداشتم و به سمت در هال بردم. یکی از چادر هایی که پشت در آویزون بود برداشتم و وارد حیاط شدم. به خاطر گنده بودن کپسول نمی تونستم خوب چادرم رو جمع کنم. در حیاط رو باز کردم و کپسول رو کشون کشون به سمت سر کوچه بردم با دیدن جمعیت زیادی که از همونجا معلوم بود دور تانکری که نزدیک میدون بود جمع شدن آه از نهادم بر اومد. موهام دور گردنم ریخته بود و چادرم روی شونه هام افتاده بود. آرنجم هم درد می کرد.
با همون وضع به سمت صف رفتم و کپسول رو کنار پام گذاشتم. همین که خواستم چادرم رو روی سرم بندازم کسی کپسولم رو از کنار پام برداشت. به سمتش برگشتم. علی بود، بدون این که حرفی بزنه از من فاصله گرفت و با سرعت شروع به حرکت کرد. به سمت جلوی صف رفت و کپسولم رو کنار مال خودش گذاشت و ایستاد.
از صف خارج شدم و به پیاده رو رفتم و تا جایی که علی ایستاده بود یعنی نزدیک میدون قدم زنان جلو رفتم. چادرم رو کامل جلو کشیدم و با دستم زیر چونه ام محکمش کردم. و زمانی که سردی توی پاهام پیچید یادم اومد شلوار و یا جوراب پام نکردم و پاهام لختن. بی خیال پایین تنه شدم و کنار دیوار کز کردم و به علی چشم دوختم. آرنجم رو خم کردم و با دست دیگه ام از زیر چادر شروع کردم به مالیدنش. سردم شده بود.
- یا سرو گردنت وله! یا لنگ و پاچه ت!
با وحشت به سمت راستم چرخیدم و با فرهاد چشم تو چشم شدم.
نگاهش روی پاهام بود:
- چادرت و ولکن بذار بیفته روش.
سریع چادرم رو که زیر بغلم جمع کردم ول کردم و کمی روی پام رو پوشوند. به جهت دیگه یعنی به سمت میدون چرخید و در همون حال گفت:
- بیا تو مغازه.
و قدم اول رو برداشت. با صدای آرومی گفتم:
- نمیام.
از روی سرشونه اش نگاهی بهم انداخت و گفت:
- هر جور دوست داری ولی بعدش پای خودت.
و نموند و رفت. پوفی کردم. آخه من سر کله سحر با دهن بو داده پاشم کجا بیام دنبال تو؟!
می دونستم حرکاتش غیر قابل پیش بینیه. نگاهی به علی انداختم. لبخندی زد و نگاهش رو بین من و فرهاد به گردش در آورد. این یعنی که اون دیده. البته جای تعجب هم نداشت.
با شونه های آویزون مسیری که فرهاد رفت رو در پیش گرفتم و وارد مغازه بلور فروشیش شدم که دور میدون بود.
پشت میز بزرگ ته مغازه روی صندلی چرمیش نشسته بود. لبخندی از ته دل زد و گفت:
- قدم رنجه کردی!
اخمی کردم و همونجا ایستادم. هنوز هم عقیده داشتم لبخند بهش نمیاد. اخم بهتر بود! لبخندش رو جمع کرد و گفت:
- پشت شیشه وانستا. واسه من که مسئله ای نیست! باز به گوش بابات نرسونن که دستش و هرزه کنه!
با اخم گفتم:
- هر چی بین من و بابامه به خودمون ربط داره.
از پشت میز بلند شد و گفت:
- بیا اینجا بشین، گرمه.
انگار اصلا حرف های من و نشنید! خودم هم دوست نداشتم جلوی در وایستم و کسی من و ببینه. به سمتش رفتم اما پشت میز ننشستم. کنار میز ایستادم. نگاهی به سرتا پام کرد و گفت:
- فردا می فرستم بشکه نفت ...
رفتم میون کلامش و فوری گفتم:
- نه، نفرست. هر بار می فرستی دعوا می شه. بابام اون سری یه قشقرقی تو خونه راه انداخت که نگو.
اخم کرد و توپید:
- بابات غلط کرده، خیلی غیرت داره خودش پاشه بیاد سهمیه نفتتون و بگیره. اخه تو زور داری؟! الان هم دیدم به چه وضعی کپسول گاز خالی رو آوردی.
اخم کردم:
- درست صحبت کن.
دندون هاش و به هم فشرد و زیر لب غر زد:
- اسم خودش و هم گذاشته پدر!
علی همه ش سه چهار نفر با نفر اول فاصله داشت! چرا نمی اومد؟
- اون پسر عموی عوضیت کی میاد؟!
بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم:
- نمی دونم.
- یه هفته س از خونه بیرون نیومدی. چرا؟
ساکت شدم. نگفتم که به خاطر اون بود. آخه می دونستم باز هم من و تنها گیر میاره و می ترسوندم.
با صدای آرومی گفت:
- از من می ترسی؟
به سمتش برگشتم و به صورتش نگاه کردم. نگاهش غمگین بود. یه طرف لبش بالا رفت:
- حاج ذبیح سه تا تلویزیون آورده. بابام یکی خرید. به بابات بگو بره بخره. مثل اینکه دنبالش بوده.
چقدر هم حرف هاش به هم ربط داشت. لب هام و تر کردم و گفتم:
- بابام نمی ذاره من و تو ...
- بیخودی از کلاس خیاطیت نزن. دیگه جلوی راهت و نمی گیرم. مریض که نیستم بخوام اذیتت کنم!
لبم رو به دندون گرفتم. نگاهش رو از من گرفت، خواستم حرفم رو به شکل دیگه ای بگم:
- بابام فقط به مسعود فکر می کن...
- امسال فروش خوبی داشتیم. خونه ام تا فروردین تمومه.
ساکت شدم. بعد از سکوتی طولانی تو چشم هام خیره شد و با صدای آرومی گفت:
- حرف از نرسیدن نزن ساغر. دیوونه می شم.



شروع کردم با انگشت هام بازی کردن:
- اما واقعیته.
لحنش تلخ شد:
- واقعیت تویی که حرفی نمی زنی! من حتی نمی دونم تو با منی یا نه!
بی اراده پوزخند زدم:
- من با خودم هم نیستم.
اخمش باز شد:
- تاکِی؟
ابروهام و بالا بردم:
- یعنی چی!
نگاهش رو به خیابون دوخت:
- تا کی می خوای به این روند ادامه بدی؟ سکوت کنی! دیگران به جات تصمیم بگیرن! من حداقل ده سال ازت بزرگترم ساغر، نمی خوام به خاطر یه جوجه فاکُلی از میدون بیرون برم!
سعی کردم از حالت شُلی در بیام، صاف تر ایستادم و گفتم:
- من هیچ وقت روی حرف بابام حرفی نمی زنم. هر چی که پدرم بگه ...
یهویی به سمتم خیز برداشت که باعث شد با صدای بلند هین بکشم. تو چند سانتی متری صورتم، صورتش متوقف شد:
- این حرف یعنی چی؟! وا دادی آره؟ دل به دل بابات دادی؟! گفته بودم خر می شم ساغر! گفته بودم.
سعی کردم عادی نفس بکشم. اخمی کردم و گفتم:
- توقع که نداری با این خل بازیات بهت فکر کنم! معلوم نیست اگه زنت بشم چند بار در روز می خوای زهره ترکم کنی!
خنده اش گرفت، اما جلوی خودش رو گرفت و بعد از چند ثانیه مکث گفت:
- من همه ناراحتیم از اینه که تو مال من نشی!
نگاهم رو به بدنه ی فیروزه ای و یشمی شیشه ای قلیون های روی طبقه دوختم که بیشتر جنبه ی دکوری داشتن تا مصرفی.
- مامان منتظر یه اشاره از جانب منه تا باز هم بیاد جلو.
در حالی که نگاهم رو گلدان های بزرگ و کوچیک پایین قفسه ها بود گفتم:
- نه. بهش بگو فعلا نیاد.
پشت سرم قرار گرفته بود:
- از کدومش خوشت اومده؟
نگاهم رو از ظرف ها گرفتم و به سمتش برگشتم:
- فکر کنم اگه تا غروب هم اینجا باشم علی نیاد. من برم.
و چادرم رو روی سرم مرتب کردم تا به سمت در برم. بازوم و چسبید:
- تو رو خدا ساغر پا نشو سر صبح دنبال این طور چیزها نیا. چطور کارگرهای بابات میان واسه خونه عموت می برن. بعد خونه خودتون نمیارن؟!
جوابی ندادم. یعنی جوابی نداشتم که بدم. به جاش لبخند زدم. در اینطور مواقع می شه گفت که مَثَل «کرم از خود درخته» کاملا نمود پیدا می کنه. فرهاد ابروهاش و بالا داد و با لحن بامزه ای گفت:
- نه. خودت بیا. علی می ره می گیره دیگه نه؟
لب هام و به داخل دهنم کشیدم و بازوم و از دستش بیرون کشیدم و در حالی که به سمت در می رفتم گفتم:
- توقع نداشته باش که جلوی پدرم وایستم. من هیچ وقت روی حرفش حرفی نمی زنم.
توقفی کردم و به فرهاد که شونه به شونه ام می اومد نگاه کردم و ادامه دادم:
- فعلا از خر شیطون پایین اومده و نامزدیم با مسعود ...
- مسعود سگ کی باشه که تو نامزد خطابش کنی!
با اخم نگاهم و ازش گرفتم. پوفی کرد و گفت:
- خب ادامه بده. به هم خورد این نامزدی کوفتی آره؟
سرم رو به معنی آره تکون دادم و گفتم:
- باز هم می گم. بی خودی نه خودت و انگشت نما کن نه من و. من آدمی نیستم که رو حرف پدرم حرفی بزنم.
با صدای پر انرژی گفت:
- همین که تونستی منصرفش کنی و مسعود رو از سرت وا کنی یعنی همچین که نشون می دی بی هنر نیستی.
وقتی نگاه دلخور من رو دید. خندید و گفت:
- خیلی خب. تو سفت و سخت رو مخالفت با مسعود بمون. من خودم از این ور به پدرت فشار میارم.
چند قدم دیگه به سمت در رفتم تا جمله بندیم رو درست کنم. نباید فرهاد و احساسش رو معلق نگه می داشتم. هر چند اون به من کاری نداشت، ظاهرا خر کوری رو سوار بود و یه طرفه می رفت! به کجا می خواست برسه خدا می دونست. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- فرهاد؟
برای یه ثانیه ایستاد و بهم زل زد. وارفته. بی هیچ حسی. پلک هم نزد. با صدای رو به تحلیل گفت:
- جان فرهاد؟
خیلی خودم و نگه داشتم که نخندم. باید حرفم رو می زدم. سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- من ... تو تا به حال جوری برخورد کردی که من ...چطور بگم؟
به صورتش نگاه کردم:
- من با اخلاق تند تو نمی تونم کنار بیام. متوجهی؟
یه طرف لبش به لبخند بالا رفت و گفت:
- تو به من جواب بله بده. نوکرت هم هستم.
دیگه موندن رو جایز ندونستم و زیر لب گفتم:
- خداحافظ
و پام رو از در بیرون گذاشتم.
- ساغر؟
برگشتم و نگاهش کردم. کلافه نگاهش رو گرفت:
- هیچی. برو به سلامت.
از در خارج شدم و به تانکر و صف جلوش نگاه کردم. علی نبود. به سمت خیابون خودمون به راه افتادم. خنده ام گرفته بود. یه «فرهاد» با عشوه گفتیم. حال بچه مردم و تا غروب کردیم تو قوطی؟! خدا ذلیلت نکنه ساغر.
- ساغر من اینجام.
علی جلوی یکی از مغازه هایی که بسته بود، ایستاده بود و دو تا کپسول نارنجی رنگ هم کنارش روی زمین بود. بهش که رسیدم کپسول ها رو از روی زمین برداشت، طوری که با هر دستش یکی رو گرفته بود؛ و با هم هم قدم شدیم. با کنایه گفتم:
- اگه نمی اومدم تا غروب همینجا وا میستادی نه؟
با خنده گفت:
- چه کنیم؟ یه دونه دختر همسایه که بیشتر نداریم!
قیافه ام و ترش کردم:
- ببند دهنت و علی!
با صدای بلند خندید.


به کوچه که رسیدیم. مادرم رو جلوی در خونه دیدم. با دیدن من نفس راحتی کشید و وقتی بهش رسیدیم رو به علی گفت:
- خیر ببینی مادر.
علی در حالی که کپسول رو جلوی در می گذاشت گفت:
- وظیفه بود.
وقتی کمرش رو راست کرد، رو به مامان گفت:
- دور تانکر خیلی شلوغه. بهتر نیست دیگه ...
و به من نگاه کرد و چشم های ریز شده من و دید. مامان با حرص گفت:
- نه که ما چاقو گذاشتیم زیر گلوش بیاد کپسول پر کنه!!
علی ابروهاش و بالا داد و با تعجب نگاهش بین من و مامان گردش کرد. دست مامان و گرفتم و گفتم:
- بریم تو دیگه.
و مامان رو به سمت در هدایت کردم و رو به علی گفتم:
- ممنون که کپسول و تا اینجا آوردی.
و با صدای آروم تر ادامه داد:
- و این که گند زدی به روزم همین اول بسم الله.
علی هنوز همون جور با تعجب نگاهم می کرد که من هم دنبال مامان که کپسول رو داشت داخل خونه می برد وارد حیاط شدم و در رو بستم.
به محض اینکه پام و داخل هال گذاشتم غر غر های مامان شروع شد:
- ببین چی پیش خودش فکر کرده که این طوری گفته. با این کارهات چی و می خوای نشون بدی دختر؟ می خوای پدرت و سکته بدی؟
چادرم رو از سرم در آوردم و گفتم:
- بده که سعی می کنم وظایفم و به خوبی انجام بدم؟!
مامان جلوی در آشپزخونه ایستاد و گفت:
- وظایفت! وظیفه تو اینکه دختر خوبی باشی تا پدر و مادرت بهت افتخ...
حرفش و قطع کردم و گفتم:
- اسما درس می خونه و به جایی می رسه و شما بهش افتخار می کنین. من کلفت زاده شدم، به وظایفم هم به خوبی عمل می کنم.
مامان چشم هاش گرد شد و یهو محکم به صورتش زد:
- خدا مرگم! این چه حرفیه که تو می زنی! کلفت چیه؟
از جلوش رد شدم و وارد آشپزخونه شدم و در همون حال گفتم:
- بی خیال مامان. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان!
کپسول رو برداشتم و به سمت اجاق گاز رفتم. مامان هنوز جلوی در ایستاده بود. در حینی که داشتم کپسول رو جاگذاری می کردم گفتم:
- چرا اونجا واستادی؟
مامان مشکوک پرسید:
- چرا دستت کبوده؟
با تعجب به سمتش برگشتم. دستم رو اشاره کرد و گفت:
- آرنجت و می گم.
برخود ساعتی پیش با در رو به خاطر آوردم و گفتم:
- آهان! موقعی که می خواستم برم کپسول و ببرم به در آشپزخونه خوردم.
صورتش در هم رفت:
- ساغر این کارها رو می کنی به پدرت می گما!
بی اراده خندیدم:
- باشه بگو. باز ناراحتیش می زنه بالا می ره خونه شریفه.
خنده ام رو جمع کردم و گفتم:
- غیر از اینه؟!
مامان ساکت شد. اما من انگار دنبال بهونه بودم که باز سرکوفت بزنم. در حالی که میز صبحونه رو می چیدم شروع کردم با خودم حرف زدن:
- اون موقع که زرت و زرت حامله می شدی و می زاییدی به ده روز نکشه بچه هات پس می افتادن، از نظر شوهر جونت تنها راه نجات تو در آوردن ساغر بد بخت از مدرسه بود و به این فکر نکرد که راه بهتری هم هست و اون هم این که دیگه حامله نشی.
با صدای آرومی گفت:
- تاریخم عقب زده.
دستم روی ظرف مربا ثابت موند و تنها کلمه ای که ناله مانند از گلوم خارج شد این بود:
- بازم؟!
آروم روی یکی از صندلی ها نشست. با اخم گفتم:
- پس واسه چی کپسول به این سنگینی رو بلند می کنی آخه؟
بی خیال قرار دادن بقیه وسایل شدم و خودم و روی صندلی پرت کردم. مامان غم زده نگاهم می کرد. سوالی نگاهش کردم. سرش رو پایین انداخت و گفت:
- تنها بهونه ی زندگی من تویی ساغر. پونزده سالم بود که تو به دنیا اومدی. به پدرت امیدی نداشتم، از اول لاآبالی بود. اما تو شدی همه ی زندگیم.
اشک تو چشم هاش حلقه زد:
- دیگه این طور بی انصاف با من حرف نزن. من تو رو از مجموع اسما و پدرت و بچه هایی که به ده روز نمی کشیدن بیشتر دوست دارم.
و اشکش از چشمش چکید. پوفی کردم و گفتم:
- قربونت برم ببخشید. به تو نگم به کی بگم؟
و به سمتش خم شدم و دست هام رو دور گردنش انداختم و گونه اش رو بوسیدم. حینی که اشک هاش رو پاک می کرد گفت:
- الان جلوی در منتظرت بودم زن عموت اومد چند دقیقه پیشم واستاد.
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
- خب؟
موهاش و عقب زد و گفت:
- می گفت با تو و پدرت صحبت کنم. گویا عموت خیلی از موضوع پیش اومده ناراحته.
بعد مشکوک بهم نگاه کرد:
- اون روز که رفته بودی دیدن مسعود دعواتون شد؟
از پشت میز بلند شدم و گفتم:
- چطور؟
- زن عموت می گفت وقتی اومده تو اتاق قندون شکسته بوده.
بقیه ی میز رو چیدم و گفتم:
- می شه نگم؟
مامان لب هاش و جمع کرد و گفت:
- باشه. ولی قول بده هر وقت خواستی به کسی بگی اول به من بگی.
با خنده بهش نگاه کردم. لبخندی زد و گفت:
- حالا چه طوری به پدرت خبر بدیم بعدی تو راهه؟
خندیدم و گفتم:
- بذار ده روز از زایمانت بگذره ببینیم می مونه یا نه!
مامان اخم کرد و گفت:
- ایشاله که می مونه. من دلم روشنه.
به حرفش خندیدم. آخه سر قبلی ها هم دلش روشن بود. فکر کنم این چهارمین بارداری بعد از اسما باشه!


در حالی که حیاط رو جارو می کردم نگاهم به کیسه های پشم بغل حیاط بود. با حرص به سمتشون رفتم و لگد محکمی به یکیش زدم که فقط باعث شد کمی جابجا بشه و به کیسه های پشتی بچسبه.
در حیاط باز شد و اسما و بابا در حالی که با هم صحبت می کردن و صدای خنده اسما بلند بود وارد حیاط شدن.
اسما با دیدن من کنار کیسه ها، با تعجب گفت:
- سلام اون ها چیَن؟
با اخم به بابا نگاه کردم و گفتم:
- بابا این ها چیه؟
بابا ابروهاش و بالا فرستاد و گفت:
- بهشون می خوره کیسه ی پشم باشن! از بالاش هم که زده بیرون!
جارو رو همونجا انداختم و گفتم:
- شما قول دادین بابا!
و بغض کردم. بابا از اسما فاصله گرفت و گفت:
- چی شده؟
به کیسه ها اشاره کردم و گفتم:
- این ها اینجا چی کار می کنن؟! مگه تو نگفتی تا هر وقت با خودم کنار بیام حرفی از ازدواج نمی زنین؟!
بابا هم با گیجی سرش رو تکون داد و گفت:
- هنوز هم می گم! این ها رو کی آورده؟
به اسما نگاه کردم و در جواب بابا گفتم:
- زن عمو و سعید آوردن. زنعمو می گفت واسه درست کردن رخت خواب های من و...
«مسعود»ش رو جا انداختم و با مکث ادامه دادم:
- مامان گفت هیچی نگیم تا شما بیاین.
بابا پوفی کرد و گفت:
- من بی خبرم. فعلا بذار باشه بعدا می رم ببینم زنعموت چی می گه.
و خواست به سمت پله های خونه بره که گفتم:
- الان برو.
بابا رو پله ی اول ایستاد و مشکوک نگاهم کرد. اسما نگاه ترسانش بین من و بابا در گردش بود. سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- می شه الان بری ببینی حرف زنعمو چیه؟
بابا با جدیت گفت:
- گفتم می رم. دروغ که بهت نمی گم.
و وارد خونه شد. اسما به سمتم اومد و گفت:
- بابا زیاد حالش رو براه نبود ساغر، انگار سر کار یه اتفاقی افتاده. توی مسیر بودم که سوارم کرد. تا همین جا کلی چرت و پرت گفتم، خیلی مصنوعی سعی می کرد بخنده. ولی معلوم بود ناراحته.
کلافه به اسما نگاه کردم و گفتم:
- باز کارآگاه بازیت گل کرد؟
و بی توجه بهش وارد خونه شدم. صدای صحبت بابا و مامان از توی آشپزخونه می اومد. وارد اتاقم شدم و در رو هم بستم. پشت پنجره اتاق ایستادم. علی توی حیاط ایستاده بود و به محض این که متوجه من شد به سمت پنجره اومد. قیافه اش مضطرب بود و بر عکس همیشه که با رکابی بود، لباس بیرون تنش بود. نگاهی به در انداختم و پنجره رو باز کردم.
زیر پنجره ایستاد و گفت:
- چه خبر؟!
ابروهام و بالا بردم و گفتم:
- یعنی الان باید بهت آمار بدم؟
با نارحتی دندون هاش و به هم فشرد و گفت:
- بی خیال. فقط بهت بگم مثل اینکه فرهاد امروز رفته بود پیش بابات.
قلبم ایستاد:
- خب؟
با درموندگی سرش رو تکون داد:
- درگیر شدن.
بلافاصله گفت:
- به روی فرهاد نیاریا! بدونه بهت گفتم قیامت به پا می کنه.
به در اتاقم ضربه خورد. سریع پنجره رو بستم و پرده رو انداختم و گفتم:
- بله؟
بابا در اتاق رو باز کرد و وارد اتاقم شد و در رو هم بست. قلبم به طرز وحشتناکی تند می تپید. آهسته به سمت تخت اومد و لبه ی اون نشست و بی مقدمه گفت:
- بهت اطمینان دارم ساغر ... ولی برای اطمینان بیشتر می پرسم.
به صورتم دقیق شد:
- کسی توی زندگیت نیست؟
لال شده بهش زل زده بودم. نمی دونم چقدر سکوتم طولانی شد که بابام اخم هاش توی هم رفت و گفت:
- زدم توی صورتش و جلوی کارگرهام به باد کتک گرفتمش.
قلبم فشرده شد. بابا داشت پوست صورتش قرمز می شد و این نشون از اوج عصبانیتش بود:
- تا بفهمه آوردن اسم دختر من حرمت داره. پسر سلیم هست که باشه! من دخترم و نمی فرستم سر سفره ای که لقمه ش ...
سکوت کرد. بغض کرده بودم، چرا بی قراری ساغر؟ واقعا توقع داشتی فرهاد باز هم شاخ و شونه بکشه؟ مگه خودش نگفته بود دست به هر کاری می زنه تا تو رو به دست بیاره؟ مطمئنا اون کوتاه اومده و حرمت نگه داشته وگرنه زورش به بابا می چربه. نکنه دفعه ی بعد ...! وای نکنه باز خر بشه؟
ولی بابا با ادامه دادن جمله ی قبلی به روند فکر کردنم مهر توقف زد.
- ... لقمه ی حرومه.
با بهت گفتم:
- چی؟
انگار بابا دوست نداشت چیزی بگه و معلوم بود از گفتن واقعیت چندان راضی نیست. اما گفت.
- همه ی در آمدشون از بلور فروشی نیست. قاطی جنس هاشون چیزهای دیگه هم هست. چیزی که اونقدر براشون داشته که نمی تونن دست بکشن. فکر کردن کسی خبر نداره، اما من آدمی نیستم که بی شناخت از کنار خواستگار های دخترم بگذرم.
به دیوار کنار پنجره تکیه دادم و آروم روی زمین نشستم و با صدای رو به تحلیل گفتم:
- چیه؟
- تریاک، مشروب های خونه ی شریفه ....
مشروب های خونه شریفه کافی بود. فرهاد کثیف، فرهاد بی شرف. مشروب های خونه شریفه؟ من تو مستی بابام کتک خورده بودم! فرهاد عوضی. اشکم به روی گونه ام چکید و متوجه نشدم بابا کی جلوی پاهام نشست:
- من که بدت رو نمی خوام بابا! اما ... شده تو این خونه بپوسی .... جنازه ت رو روی دوش فرهاد نمی ذارم.
و نفهمیدم کی اتاق رو ترک کرد. زمزمه کردم:
- بره به جهنم. فرهاد بره به جهنم.


دکمه های بلوز سه دکمه ایم رو بستم و در حالی که متر رو از توی کشوی چرخ خیاطی دستیم در می آوردم گفتم:
- چیه مامان؟ چرا اون جوری نگاهم می کنی؟
با صدای بغض دار گفت:
- بابات دیشب توی اتاق چی گفت به هم ریختی؟
متر رو پیش بقیه ی وسایل هام توی پلاستیک گذاشتم و گفتم:
- وقتی نمی دونی چیه واسه چی بغض می کنی؟ شاید یه چیز خوب گفته!
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد. لبخندی زدم و گفتم:
- حرفش خوب بود مامان. خیالت راحت. حرفش برام خوب بود.
لب هاش و کج کرد و گفت:
- باشه مادر، دوست نداری نگو. برو مواظب خودت باش.
پلاستیک رو از روی زمین برداشتم و ازش خداحافظی کردم. چادرم رو از پشت در برداشتم و از خونه خارج شدم.
در حین عبور از حیاط برای کیسه های پشم اون سمت حوض دهن کجی کردم و زیر لب با حرص گفتم:
- ایشاله بارون بیاد همتون به گند کشیده بشین.
و در حیاط رو باز کردم. عالیه با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- ممنون که اومدی.
لبخندی به روش زدم و از حیاط خارج شدم. چادرم رو مرتب کردم و با هم به راه افتادیم. یا عالیه در جریان نبود! یا می دونست چه اتفاقی افتاده و به روش نمی آورد! که البته شَکم به مورد اول بیشتر می رسید. یعنی نمی دونست. آخه آدمی نبود که نخود تو دهنش خیس بخوره.
آخرین درسمون رو هم رها بهمون داد، هر چند با منت که یه هفته عقب موندیم و معلوم بود دندون گرد کرده. ولی بالاخره بهمون گفت که الگوهای دوره مقدماتی تموم شده و خودمون رو برای آزمون آماده کنیم. از خیاطی که خارج شدیم لب و لوچه ی عالیه آویزون شد:
- وای! یعنی اگه آزمون عملی رد شیم باید دوباره پول بدیم بابت دیدن دوره؟
با خنده به بازوش زدم:
- بی خیال عالیه، ما قبول می شیم. دیدی که خودش هم تعریف می کرد و می گفت اگر دیپلممون رو بگیریم دوست داره پیشش کار کنیم. یعنی کارمون خوبه.
از کوچه ی خیاطی گذشتیم و وارد کوچه ی دیگه ای شدیم که باریک تر بود. عالیه چادرش رو جلو کشید و گفت:
- حالا به نظرت واسه مراسم گُلی پارچه چی بگیرم؟
منظورش دخترخاله ش بود که توی خیاطی در مورد نامزد کردنش تعریف کرده بود. تا خواستم جواب بدم در یکی از خونه ها به ضرب باز شد و دو مرد قوی هیکل خارج شدن. هر دو سکوت کردیم که از کنارشون رد بشیم اما انگار هدف اون ها ما بودیم چون به سمتمون اومدن و اونقدر ناگهانی این حرکت رو انجام دادن که ما نتونستیم کاری کنیم و جلوی دهن جفتمون و گرفتن و به داخل خونه بردن. از بس دست و پا زدم وسایلم که از دستم همون اول پرت شد هیچ! چادرم هم از سرم افتاد. جفتمون رو به اتاق زیر راه پله بردن و انداختنمون داخل و در رو هم رومون قفل کردن.
عالیه سریع توی خودش جمع شد و شروع کرد به گریه کردن.
به سمت در رفتم و شروع کردم به مشت زدن:
- باز کنید لعنتیا! ... من دختر ظفری ام ... باز کنید ... بابام پدرتون و در میاره ... باز کنید ... بی شرف ها ... باز کنید.
- اگه می خواستن بلا سرمون بیارن که نمی انداختنمون اینجا!
دستم از حرکت باز ایستاد. به سمت عالیه برگشتم و گفتم:
- پس برای چی با این وحشی بازی گرفتنمون؟
شونه هاش و بالا انداخت و باز اشک هاش راهی صورتش شدن. موهام و از گردنم جدا کردم و گفتم:
- گریه نکن عالیه. الان در و باز می کنن.
با گریه گفت:
- اگه می خواستن باز کنن چرا قفلش کردن؟
چند ثانیه نگاهش کردم و بعد یهویی محکم به در لگد زدم و باز هم گفتم:
- باز کنید.
کسی انگار صورتش رو به در چسبونده باشه گفت:
- آروم بگیر دختر. ما دوستای فرهادیم.
نفس عمیقی که عالیه کشید از چشمم دور نموند. چشم هام گرد شد:
- خیالت راحت شد با تو کاری ندارن آره؟
عالیه سرش رو با التماس کج کرد و گفت:
- خیالم راحت شد که با هیچ کدوممون کاری ندارن. مطمئنم فرهاد فقط می خواد باهات حرف بزنه.
به سمتش رفتم و گفتم:
- تو غلط کردی مطمئنی! فرهاد روانیه، اون می خواد یه .... یه...
لال شدم و در مونده روبروی عالیه نشستم و به دیوار تکیه دادم. دلم پیچ می خورد و از شدت فعالیت و استرس گرمم شده بود. ریختن موهام دور گردنم هم کلافه ام کرده بود. چرا من آدم نمی شدم و اون ها رو مثل عالیه جمع نمی کردم؟!
پاهام و بغل کردم و سرم رو روی زانوهام قرار دادم. پاهایی که باز هم عریان بودن.
نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای چرخیدن کلید توی قفل سکوت اتاق رو شکست. سریع دو زانو نشستم و پاهام رو زیر بدنم قرار دادم. در باز شد و فرهاد وارد اتاق شد. عالیه با دلخوری نگاهش رو از فرهاد گرفت و زیر لب سلام گفت.
فرهاد به آرامی جواب سلامش رو داد و به صورت من خیره شد. نگاهی به لباسم انداخت و گفت:
- این چه ریختیه؟
پرخاش کردم:
- از دوستای وحشی چشم در اومده ت بپرس.
دندون هاش و به هم فشرد. قدمی به سمتم برداشت، بی اختیار خودم رو عقب کشیدم و گفتم:
- نزدیک من نیا.
تو جاش مکث کوتاهی کرد و بعد بی توجه به حرف من قدم دیگه ای به سمتم برداشت و بازوم و توی دستش گرفت و مجبورم کرد از روی زمین بلند بشم و در گوشم گفت:
- با اعصاب من بازی نکن ساغر!
سعی کردم دستم رو آزاد کنم ولی بی فایده بود. فرهاد رو به عالیه گفت:
- می خوای بری برو، با تو کاری ندارم. فقط به کسی چیزی نمی گی. افتاد؟!
عالیه در حالی که از روی زمین بلند می شد گفت:
- دست شما درد نکنه، ولی به محض اینکه برسم میرم به بابای ساغر ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که فرهاد دست من و ول کرد و به طرفش هجوم برد و فک عالیه رو توی دستش گرفت:
- چی زر زر کردی واسه خودت؟
عالیه به گریه افتاد:
- آی آی آخ .
بازوی فرهاد رو چسبیدم:
- ولش کن. شکستی فکش و !
- بذار بشکنم تا دفعه بعد یادش بمونه حرف مفت نزنه .
با حرص دست فرهاد رو از صورت عالیه جدا کردم و داد زدم:
- تو یه روانی آشغالی.



و صدای سوتی که توی گوشم پیچید به من فهموند که شاید یه کم زیاده روی کردم. اتاق دور سرم چرخید و تصویر تاری از عالیه جلوی چشم هام نقش بست:
- خدایا !
دوباره دستی زیر بازوم و گرفت و وادارم کرد بایستم و صداش با تحکم توی سرم پیچید:
- دنبالم بیا.
و من رو در حالی که هنوز گیج می زدم به دنبال خودش کشید تا چند ثانیه بعد که سرم از دوران ایستاد هنوز متوجه نبودم که توی یک اتاق دیگه هستیم.
لیوان آبی روی میز جلوی پام گذاشت و شروع کرد به قدم زدن.
- دیروز خورد شدم، اون بابای عوضیت هر چی از دهنش در اومد بهم گفت ... روم دست بلند کرد ... فقط به خاطر تو هیچی بهش نگفتم ... اون وقت تو بهم میگی روانی آشغال؟ ... آخه من آدمی ام که رو تو دست بلند کنم؟ ... بزنم دهنت و لا اله الا لله ...
دستم رو به لبم رسوندم و خیس شدن سر انگشتم رو احساس کردم. بغض بدی به گلوم چنگ انداخت و توی دلم گله کردم:
- خدایا این رسمشه؟ چرا هر کی سمت من میاد دیوونه س؟!
به سمتم اومد و روی مبل کناری نشست:
- دردت چیه ساغر؟ برای چی فوحش می دی؟
بغضم رو فرو دادم و هیچ چی نگفتم. جلوی صورتم خم شد:
- من زدم توی صورتت؟ دستم بشکنه؛ خوبه؟
به صورتش زل زدم و بی توجه به بغض خفه کننده ام دهن باز کردم:
- ازت متنفرم.
و بغضم شکست و به هق هق افتادم. خواست دست هاش و جلو بیاره که توی خودم جمع شدم. کنار گوشم نالید:
- از کی متنفری ساغر؟ از من! منی که هر کاری می کنم به خاطر توئه!
رو به صورتش با گریه گفتم:
- مواد فروشیت چی؟ عوضی حروم خور. زندگی مادر و پدر من به خاطر مشروب خوردن بابام به لجن کشیده شده. کثافت فکر کردی خبر ندارم؟
و باز به گریه افتادم. فرهاد کلافه نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
- بابات ضعیف النفسه من چوبش و باید بخورم؟! اصلا به من چه ربطی داره!
با چشم های گرد شده گفتم:
- به تو ربطی نداره! نگو که مشروب های خونه ی شریفه کار تو نیست!
به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
- بذار چند تا چیز رو برات روشن کنم. نمی دونم چطور بهت توضیح دادن که الان این حرف ها رو می گی، البته همین که الان دهنت سالمه و لب هات و از هم جدا نکردم یعنی دارم خودم و کنترل می کنم.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- من کارم همون بلور فروشیه که دیدی. مشروب و هر گند دیگه مربوط به پدرمه. مشروبش که چندان گیری توش نیست و نسبتا آزاده. موادی هم که بهش اشاره کردی باز هم می گم اولا واسه بابامه دوما اون هم مشکل نداره باجش رو گنده هاش ازش می گیرن. تنها کاری که من کردم این بوده که گاهی مشتری های بابا جنسشون رو از مغازه من بردن. سودی نصیب من نمی شه.
دندون هام و به هم فشردم و گفتم:
- پس وجدانتون چی؟
پوزخندی زد و گفت:
- بابای تو هم توی مزارعش توتون کشت می کنه. اون اشکالی نداره؟!
با اخم گفتم:
- اون فرق می کنه.
ابروهاش بالا رفت:
- چه فرقی؟! مگه از توتون نقل و نبات در میاد! اگه این اعتیاده اون هم اعتیاده!
نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت دیگه ای دوختم.
- من حتی یه بار هم به مشروب لب نزدم و هیچ دودی هم مصرف نکردم.
پوزخند زدم:
- معمولا سرکرده ها خودشون پاکن.
باز هم نفس عصبی و کلافه ش رو بیرون داد و گفت:
- اگه تو گیرت اینه، من همون یه ذره فروش بابام از طریق مغازه رو هم قطع می کنم خوبه؟ تو دلت با ما صاف می شه؟
نگاهش نکردم. هنوز هم بغض داشتم. دستش رو روی شونه ام گذاشت که به شدت پس زدم. با دلخوری گفت:
- توی مغازه چیز دیگه ای از چشم هات خوندم.
بی اون که نگاهش کنم با صدای لرزونی گفتم:
- اشتباه خوندی فرهاد ... دلم باهات نیست. هیچ وقت ... هیچ وقت هم قرار نیست با تو باشه.
چند ثانیه سکوت مطلق شد، به آرومی خواستم بهش نگاه کنم که با چرخوندن صورتم، صورتش رو درست کنار سرم دیدم و جیغ کوتاهی زدم، چشم هاش قرمز بود و نگاهش به طرز وحشتناکی بهم خیره شده بود. آروم و شمرده گفت:
- یه بار دیگه بگو چی گفتی؟!
مرد می خواست دوباره اون جمله رو تکرار کنه. آب دهنم رو قورت دادم و دهنم رو بستم. دستش بالا اومد و روی گردنم نشست:
- ملاحظه کردم ساغر! خیلی ملاحظه کردم!
یقیه ی بلوزم رو چسبید. لبهام رو تر کردم و گفتم:
- ب .. ببین. هی ... هیچ کس .. موافق نیست.
از نگاهش خون می بارید. دلم یک گریه با صدای بلند می خواست. دندون هاش و به هم سایید:
- گور بابای بقیه. گفتم نذار خر بشم. گفتم یا نه؟
سعی کردم خودم رو عقب بکشم. یقه ی بلوزم رو محکم چسبیده بود. با دادی که زد سر جام میخ کوب شدم:
- گفتم یا نه!
با چشم های گرد شده بهش زل زدم. صورتش رو نزدیک صورتم کرد:
- خر شدم ساغر.
و تا به خودم بیام یقه ی لباسم رو محکم کشید و سه دکمه ی لباس به هوا پرتاب شد و بقیه اش تا پایین بلوز جر خورد. جیغی از سر وحشت کشیدم:
- چی کار می کنی؟



بهم حمله کرد و دستش رو توی موهام فرو برد. با دو دستم سعی می کردم دو لبه ی بلوز رو به هم برسونم. بدنم رو ازش دور کردم اما موهام توی دست هاش بود و پوست سرم رو می کشید، من رو به سمت خودش کشید و گوشم رو به دندون گرفت و از لای دندون هاش گفت:
- گفتم هر کاری می کنم.
سپس من رو به سمت خودش برگردوند و گفت:
- خوب نگاه کن و ببین که منظورم از هر کار چیه!
و دستهام و به زور از هم باز کرد و بقیه ی لباسم رو هم پاره کرد، ضجه زدم:
- بس کن فرهاد ... تو رو خدا ... تو دیوونه شدی.
من و روی زمین خوابوند. شروع کردم به لگد پروندن. وحشت کرده بودم. قلبم داشت وامیستاد. روم خیمه زد:
- کاری می کنم بابات دنبالم بیفته، خوب تماشا کن.
و به سمت گردنم خم شد و گاز محکمی گرفت که نفسم بند اومد و به محض بالا اومدن نفسم دوباره با التماس داد زدم:
- تو رو خدا فرهاد. غلط کردم ... باشه ... باشه با بابام حرف می زنم.
سرش رو بلند کرد و با پوزخند گفت:
- دیگه حرف زدن چاره ساز نیست. خر نیستم ساغر که گول حرفت و بخورم.
و به سمت صورتم خم شد. می خواست لب هام و ببوسه. سرم رو با قدرت به چپ و راست تکون دادم و وقتی سعی کرد صورتم رو ثابت نگه داره به صورتش توف کردم. چیزی که لیاقتش بود.
دیوونه شد و مشت محکمی به دهنم زد. سرم گیج رفت. دستش رو به سمت دامنم برد. صدای داد و هوار از حیاط شنیده شد. دستش برای ثانیه ای از حرکت ایستاد و بعد انگار توی ذهنش یه پردازش جدید کرده باشه سرعتش رو بیشتر کرد و دستش رو به طرف زیپ شلوار خودش برد و من در تمام این لحظات با گیجی و درموندگی سعی داشتم از زیر بدنش بیرون بیام، که ناگهان در اتاق به ضرب باز شد و علی تو چارچوب در ایستاد.
برای لحظاتی با دهن و چشم های گشاد شده به ما زل زد و بعد در حالی که نگاهش تو نگاه فرهاد قفل شده بود زیر لب گفت:
- داشتی چه غلطی می کردی؟!
با دستم سعی کردم بالاتنه ی نیمه عریانم رو بپوشونم. فرهاد غرید:
- گمشو بیرون علی.
اما علی بی توجه وارد اتاق شد و به سمت ما اومد. فرهاد فریاد زد:
- گفتم گمشو بیرون.
اما علی قدم های بعدیش رو محکم تر برداشت و از شونه های فرهاد چسبید و اون رو از روم بلند کرد. سریع بلند شدم و خودم رو به سمت دیوار رسوندم. دو مرد دیگه هم وارد اتاق شدن و به من و فرهاد نگاه کردن.
فرهاد رو به اون دو نفر داد زد:
- چه غلطی می کنین؟ این عوضی رو بندازین بیرون.
و علی رو اشاره کرد. علی داشت دکمه های لباسش رو باز می کرد و من معنی این حرکت رو نمی فهمیدم. یکی از اون دو مرد رو به فرهاد گفت:
- داشتی چی کار می کردی آقا فرهاد! دختر عباس ظفریه!
فرهاد داد زد:
- دختر هر خری که می خواد باشه
علی پیراهنش رو از تنش در آورد و به سمت من گرفت و گفت:
- بپوش.
فرهاد داشت با اون دو نفر دهن به دهن می گذاشت. تند شروع کردم به پوشیدن لباس و وقتی از بستن دکمه ها فارغ شدم فرهاد محکم به دهن یکی از اون دو مرد کوبید و گفت:
- حرف مفت نزن تا ندادم دهنت و جر بدن.
و سپس به سمت علی حمله کرد. حرکات فرهاد کاملا عصبی بود، و خدا رو شکر می کردم که اون دو مرد به حرفش گوش نمی کردن و حالا سعی داشتن مانع فرهاد بشن.
از کنارشون رد شدم و خودم رو به ایوون رسوندم. یکی از مرد ها پشت سرم اومد و قفل در اتاقک زیر راه پله رو باز کرد و گفت:
- سریع برین خونه. آبجی شرمنده ایم، گفته بود فقط می خواد حرف بزنه.
جوابی بهش ندادم. در واقع اونقدر شوکه بودم که روی پا ایستادنم هم جای تعجب داشت.
عالیه از اتاق بیرون اومد و وسایلم رو از اون مرد گرفتم و به حالت دو از اون خونه خارج شدیم. تمام صورت و بدنم درد می کرد. تموم مسیر رو با چادر رو گرفته بودم.
طفلک عالیه فقط با ترس نگاهم می کرد. خدا می دونست تو ذهنش به چی داشت فکر می کرد! اما خانومی کرد که بدون این که بپرسه باهام هم دردی می کرد. نمی دونم حضور علی توی حیاط رو حس کرده بود یا نه!
وارد کوچه که شدیم عالیه گفت:
- بیا خونه ی ما. مامانت این طوری ببینت وحشت می کنه واسش خوب نیست.
بی هیچ حرفی دنبالش رفتم و وارد حیاط شدیم و یه راست رفتم توی اتاقش.
خدا رو شکر مامانش توی خونه نبود تا من رو با اون صورت خونین و مالین ببینه. با ورود به اتاقش با صدای بلند زدم زیر گریه. حتی چادرم رو هم از سرم در نیاوردم. با چادرم و در حالی که دسته ی پلاستیک رو محکم توی دستم گرفته بودم توی خودم مچاله شدم و شروع کردم به گریه کردن ...
... ساعتی از اذان مغرب گذشته بود. به کمک عالیه صورتم رو تمیز کرده بودم. اما آثار کبودی کم کم توی صورتم پیدا می شدن. مادر عالیه استکان چای رو جلوی گذاشت و گفت:
- مادر خوب نیست اینقدر تو روی پدرت وا میستی! یه وقت عصبانی می شه می زنه بلایی سرت میاره. اگر حرفی می زنه که خلاف میلته به این خاطره که اون بیشتر از تو می فهمه.
مادر عالیه همچنان حرف می زد و من چقدر خوشحال بودم که عالیه حقیقت رو به مادرش نگفته.
علی هنوز برنگشته بود و من هنوز به خونه نرفته بودم، از فکر به آینده بدنم به لرزه می افتاد.
با صدای به هم خوردن در حیاط، مادر عالیه بقیه ی حرفش رو خورد و از روی زمین بلند شد. عالیه هم بلند شد و با هم از اتاق خارج شدن. به سمت پنجره رفتم.
علی جلوی حوض حیاط خم شد و صورتش رو شست و به آرامی با مادرش صحبت کرد و مادرش به سمت آشپزخونه داخل حیاط رفت. علی هم به همراه عالیه وارد خونه شدن. یه پیراهن دیگه تنش بود و تنها چیزی که تو اون لحظات نمی تونست ذهنم رو درگیر کنه این بود که از کی پیراهن گرفته!
بر عکس همیشه که به قول علی سرکش بودم حالا تو خودم جمع شده بودم و بی دفاع به علی چشم دوخته بودم. کنارم نشست و رو به عالیه گفت:
- یه لیوان آب برام میاری؟
عالیه از اتاق خارج شد. علی به صورتم نگاهی انداخت و با صدایی که انگار از قعر چاه بیرون می اومد گفت:
- ساغر ... دیر که نرسیدم؟
با بغض سرم رو به چپ و راست تکون دادم. نفسش رو با آسودگی بیرون فرستاد و گفت:
- نمی دونستم کار درست چیه ... با پدرت ... صحبت کردم.
قلبم ایستاد. نگاهش و از من گرفت:
- فکر کنم درست ترین کار بود.
در مونده گفتم:
- تو چی کار کردی؟!
به صورتم چشم دوخت:
- این که الان بدونه خیلی بهتره که بعدا فرهاد بخواد ازش به عنوان یه اهرم فشار استفاده کنه. الان بابات میاد.
و به محض تموم شدن جمله ش صدای در حیاط اومد که انگار کسی بهش ضربه می زد.


علی سریع بلند شد و بیرون رفت و من هم خودم رو به پنجره رسوندم.
مادر علی در رو باز کرد. بابا وارد خونه شد. اشک هام بی هیچ اراده ای روی گونه ام ریختن. علی بازوی بابا رو چسبید و رو به مادرش که یه نفس داشت حرف می زد چیزی گفت و همراه بابا به سمت اتاق اومد.
من رو پشت پنجره دید. ثابت موند. سرم رو پایین انداختم و از پنجره دور شدم و وسط اتاق ایستادم.
در رو باز کرد و زود تر از علی وارد شد و به سمتم اومد. نگاهش روی کبودی های صورتم گردش کرد. از توی چشم هاش هیچ چیز نمی تونستم بخونم.
نفسش رو با قدرت بیرون داد و با صدای خیلی ضعیفی گفت:
- بریم خونه؟
علی نزدیک اومد و گفت:
- حاجی من هنوز تو بهتم که چرا فرهاد چنین قصدی داشته! آخه اون عاش..
بابا به سمت علی برگشت و نمی دونم علی تو نگاه بابا چی دید که دهنش رو بست. چادرم رو از روی زمین برداشتم و روی سرم انداختم.
مادر علی با سینی چای وارد اتاق شد و من رو که با اون وضع دید گفت:
- کجا؟ من تازه چای آوردم!
بابا خم شد و پلاستیک رو از دستم گرفت و در جواب لعیا خانوم گفت:
- ممنون.
همین. حتی زمانی که لعیا خانوم باز شروع کرد به نصیحت کردن و از برگ گل بودن من گفت و من و تشبیه کرد به هسته ی بادوم و چیزهایی از این قبیل تا به شیوه ی خودش بابام رو از تنبیه مجدد من بازداره، بابا حرفی نزد! و فقط تشکری دیگه زیر لب گفت و از حیاطشون خارج شدیم.
توی خونه هم چیزی نگفت و در جواب مامان و اسما که یک نفس می پرسیدن صورتم چی شده. فقط بهشون گفت «چیز مهمی نیست».
البته فکر کنم برای مامان توضیح داد و گرنه مامان به این راحتی ها قانع نمی شه. چون دیگه داشت صداش و بالا می برد چون فکر می کرد بابا من و زده.
مثل اسما که با بابا قهر کرد و شام نخورد.
***
اتاق تاریک بود. مطمئن بودم یک ساعت هم نیست که روی تخت خوابیده بودم، ولی بیش از ده بار از خواب پریده بودم. پتوم رو توی بغلم جمع کرده بودم و نصف بدنم بیرون بود.
بغض بدی به گلوم چنگ انداخته بود، دستشویی داشتم ولی جرات نمی کردم به حیاط برم. سرم رو توی بالش فرو بردم و به خاطر دستشویی که بهم فشار آورده بود گریه کردم. این بهترین بهونه واسه گریه کردن بود تا به ماجرای فرهاد و اون کارش فکر نکنم. به این که بعد چه اتفاقی می افته.
در اتاق باز شد؛ بابا تو قاب در ایستاد. بالشش رو توی دستش گرفته بود و پتو هم از دستش آویزون بود. روی تخت نشستم و با دستم اشک هام و پاک کردم. از این که این ساعت از شب توی اتاق منه تعجب کرده بودم.
بی هیچ حرفی وارد اتاق شد و بالشش رو روی زمین انداخت و گفت:
- چرا بیداری؟
با صدای لرزان گفتم:
- می خوام برم دستشویی.
غمگین نگاهم کرد و با صدای آرومی گفت:
- بیا برو. تو حیاط وامیستم.
سریع بلند شدم و به همراه بابا به حیاط رفتم. و تمام مدت اشک هام بی صدا می ریختن. وقتی بیرون اومدم بابام لبه ی حوض نشسته بود و به کیسه های پشم، چشم دوخته بود. می دونستم داره به چی فکر می کنه.
دست هام و شستم و در حالی که با پایین لباسم خشکشون می کردم به سمت بابا رفتم و آروم گفتم:
- بریم تو؟
اواخر آبان ماه بود و هوا نسبتا خنک بود، مخصوصا نیمه شب و لرز نامحسوسی توی بدنم نشسته بود. بابا هیچ تکونی نخورد. دوباره صداش زدم:
- بابا؟
باز هم حرفی نزد. دستم رو که روی شونه ش گذاشتم تکونی خورد و به سمتم برگشت:
- اومدی؟!
و سریع بلند شد و جلو تر از من به سمت خونه راه افتاد. بغضم سنگین تر شد، سنم کم بود درست! اما می فهمیدم بابام داره چه فشاری رو تحمل می کنه.
جلوی در ایستاد:
- بیا دیگه ساغر!
سرم رو انداختم پایین و دنبالش وارد خونه شدم. هر دو به اتاقم رفتیم؛ من روی تخت دراز کشیدم و بابا روی زمین.
ساعدش رو روی پیشونیش گذاشته بود و به سقف زل زده بود؛ و من هم به صورت بابا!
سکوت رو شکست:
- گریه نکن؛ بخواب.
سرم رو بیشتر به بالش فشار دادم و نه تنها از شدت گریه ام کم نشد بلکه بیشتر هم شد. چند لحظه بیشتر نگذشته بود که دیگه نتونستم طاقت بیارم و از روی تخت پایین اومدم و کنار بابا دراز کشیدم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم و با صدایی که به شکل عجیبی می لرزید و نفسی که به سختی بالا می اومد نالیدم:
- بابا ... چرا ... هیچی ... نمی گی؟ ب ... بخدا ... هی ... چی نشد.
دستش نوازش گونه توی موهام نشست:
- بهت اطمینان دارم ساغر. اطمینان دارم بابا.
با این جمله ی بابام انگار حجمی از اکسیژن و آرامش وارد ریه هام شد. سینه ی بابا لرزید. شاید داشت گریه می کرد. و بعد صداش لرزید:
- دارم دیوونه می شم ساغرم، از اتفاقی که اگر علی نمی رسید ممکن بود بیفته.
بابا داشت گریه می کرد! چشم هام و بستم. زمزمه کرد:
- خدایا شکرت.
من هم زمزمه کردم:
- شکر.


درباره :
برچسب ها : رمان گوهر مقصود ,
بازدید : 910 تاریخ : پنجشنبه 14 فروردين 1393 زمان : 10:38 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط Roli در تاریخ 1393/1/14 و 10:42 دقیقه ارسال شده است

یکی از محصولات فروشگاه مارو رو وبلاگت قرار بده تبلت و هلیکوپتر کنترلی جایزه بگیر


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,688
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 751
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,688
  • بازدید ماه : 2,688
  • بازدید سال : 2,688
  • بازدید کلی : 11,709,260
  • مطالب