close
مجتمع فنی تهران
رمان گوهر مقصود قسمت چهارم
loading...

رمان فا

- خخخخ... خخام. یهو چشم هام و با تمام قدرت باز کردم. گردِ گرد. داشتم خوابِ چی رو می دیدم؟ یه قَمه بزرگ دست فرهاد بود و می خواست سر بابام و لبه ی حوض…

رمان گوهر مقصود قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 977 پنجشنبه 14 فروردين 1393 : 10:43 نظرات ()

- خخخخ... خخام.
یهو چشم هام و با تمام قدرت باز کردم. گردِ گرد. داشتم خوابِ چی رو می دیدم؟ یه قَمه بزرگ دست فرهاد بود و می خواست سر بابام و لبه ی حوض ببره.
- ق ... ق ... قققق.
با چشم هایی که انگار نه انگار تا چند ثانیه ی قبل گرم خواب بودن به سمت راستم نگاه کردم. مسعود آزادانه خوابیده بود. دو تا کف دستش روی سینه اش بود. دهنش هم نیمه باز و این صدا های عجیب و غریب از هنجره اش خارج می شد.
- خخخ ..................................................................

سرم به نبض افتاده بود. پس از صدای مسعود بیدار شدم! چه خواب بدی بود. فرهاد همه رو لت و پار کرده بود. حس می کردم هنوز صدای گریه ی اسما رو می شنوم.
دوباره به مسعود نگاه کردم. بابا هم خر و پف می کرد؟! گمون نکنم. تا به حال ندیده بودم مامان حرفی بزنه! خودم هم چند باری که پیشش خوابیده بودم چیزی متوجه نشده بودم.
- هه ... هه .. آآآ.
خدایا! چه فاجعه! اون می خواد سی و دو حرف الفبا رو ذکر کنه؟!
دستم رو به بازوش رسوندم و آروم ضربه زدم. برای چند ثانیه حتی نفس هم نکشید. ترسیدم! نکنه با همین ضربه کشتمش! با اینکه هنوز خودم هم گیج بودم اما سعی کردم تمرکز کنم تا ببینم واقعا نفس می کشه یا نه.
همین که صورتم رو نزدیک بردم یهو چشم هاش و باز کرد. از ترسم جیغ خفه ای کشیدم و خودم و کشیدم کنار. با همون جیغ خفه ی من کامل تو جاش نشست و در حالی که قصد داشت بلند بشه گفت:
- چی شده؟
قبل از این که به دراتاق برسه به خودم اومدم و دنبالش دویدم و نرسیده به در دستش رو چسبیدم. با گیجی نگاهم کرد. گریه ام گرفته بود. اون همه حرف هایی که مامان تو این یه هفته بهم در مورد امشب گفته بود. یعنی همین! با صدایی که می لرزید گفتم:
- کجا می ری مسعود؟
چند ثانیه نگاهم کرد و انگار تازه مغزش به کار افتاد، نفسش رو به آرامی بیرون فرستاد:
- خواب بودم؟
چونه ام لرزید و گفتم:
- بیا برو بگیر بخواب.
دست هام و کشیدم و کمی عقب تر ایستادم. چند قدم به سمت رخت خواب رفت و ایستاد، بهم نگاه کرد و گفت:
- چیزی شده؟ چرا بیدارم کردی؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- خر و پف می کردی. من حتی صدات هم نکردم!
لبخند کمرنگی روی لبش نشست و گفت:
- شرمنده، باید به پهلو بخوابم.
یک قدم باقیمونده رو برداشت و توی جاش دراز کشید. به دقیقه نرسید که حس کردم خوابیده. بغض کرده همون جا نشستم و به دیوار زیر پنجره تکیه دادم. حتی نفهمید که من و چقدر ترسونده!
این اخلاقش مثل بابا بود. اون رو هم نباید توی خواب یهویی بیدار می کردیم. یادمه یه بار بدون پیراهن راه افتاده بود سمت کوچه، من و مامان و اسما سه نفری به زور جلوش و گرفتیم. مسعود هم استرسی بود و زیادی هشیار می خوابید. تو دلم گفتم:
- ندیدی با یه تکون ساده چه جوری بیدار شد؟!
این هیچی. با خر و پفش چه کار کنم؟! صد درصد خونه ی داییش یه اتاق بیشتر به ما تعلق نمی گرفت، یعنی باید تحمل می کردم. بغضم شدید تر شد، من هیچی از مسعود نمی دونستم. خر و پف و خواب استرسیش کم اهمیت ترین بود.
چرا اینقدر احمقانه تصمیم گرفته بودم؟ یاد حرف های مامان افتادم که چقدر از شنیدنشون خجالت زده شده بودم. می گفت مرد ها روز های اول عروسی گرم تر برخورد می کنن و به ندرت سرد تر و طبیعی تر می شن. کافی بود به رفتار امشبش فکر کنم. با خودم گفتم:
- این هم اهمیت نداره.
اصلا خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاد وگرنه چه جوری صبح باید تو روی بقیه نگاه می کردم؟
زن عمو می گفت داییش دختر و پسر جوون داره. یعنی خودم هم کم و بیش خبر داشتم، اون ها چه طور آدم هایی بودن؟ فقط دایی و زنش اومده بودن عروسی. صبح قرار بود با اون ها بریم. البته چیزی به صبح نمونده بود.
به صورت مسعود خیره شدم؛ دیگه خر و پف نمی کرد. اگر واقعا به پهلو خوابیدنش تاثیر داشت پس باید خدا رو شکر می کردم.
خواب از سرم پریده بود. از اتاق بیرون اومدم و به سمت دستشویی رفتم.
وقتی بیرون اومدم، پشت در اتاق روی ایوون نشستم و از شدت سرما دست هام و بغل کردم. برف کنج دیوار ها نشسته بود. نگاهم رو به ساختمون خونه خودمون انداختم. اشک هام بی اراده باریدن. قرار بود برم؟
مامانم حامله بود. اسما هم که جز درس خوندن کاری بلد نبود و سال دوازده ماه مریض بود و دل درد داشت. بابا هم که اجازه نمی داد کسی رو واسه کمک بگیرن. این یکی بچه هم نمی موند.
اگه برم و خونواده داییش برخود خوبی باهام نداشته باشن؟
اگر مسعود دوستم نداشته باشه و وقتی دور شدیم ذات اصلیش و نشون بده؟
به در بسته ی اتاق نگاه کردم. کاش می شد بزنم زیر همه چی. سرم رو تکون دادم تا افکار مزاحمم رو پس بزنم.
اما شدت گریه ام بیشتر شد. اگر یه وقت با مسعود دعوام شد، به کی بگم؟
انگاری معده ام توی دهنم بود. دستی روی شونه ام نشست. برگشتم و چهره ی مهربون زن عمو رو دیدم. کنارم نشست و گفت:
- چشم های خوشگل دخترم چرا اشکیه؟
همین حرف کافی بود تا بغضم به طور کامل بترکه سرم رو گذاشتم روی شونه اش و با گریه گفتم:
- دلم گرفته زن عمو.
موهام و نوازش کرد:
- طبیعیه ساغر جان ... من هم وقتی می خواستم از خونواده ام جدا بشم خیلی گریه کردم. چهارده سالم بیشتر نبود.
با صدایی که حس کردم بغض داره ادامه داد:
- اما شوهر تو زمین تا آسمون با پدرش فرق داره، محبت سرش می شه، می دونم درکت می کنه.
کاش می شد همه ی حس خوب حرف های زن عمو رو درک کرد، اما من اون لحظه فقط دلم می خواست اگر قراره با مسعود زندگی کنم برای همیشه همین جا بمونیم. پیش خونواده ها.
نمی دونم چقدر گذشت که همون طور گریه کردم و زن عمو بی حرف نوازشم کرد، آفتاب که کامل در اومد باهم رفتیم داخل خونه و صبحونه رو آماده کردیم.


زن دایی زهره از صندلی جلو به سمتم خم شد و لیوان آب رو جلوی صورتم نگه داشت:
- بگیر بخور ساغر جان.
مسعود لیوان رو از دست زن دایی گرفت و تشکری کرد و در حالی که لیوان رو جلوی لب های من نگه می داشت زیر لب غر زد:
- اون خوراک لوبیا رو نمی خوردی دنیا به آخر می رسید؟
لیوان رو از دستش گرفتم و با صدای آروم ولی حرصی گفتم:
- همیشه نشستن تو ماشین حالم و بد می کنه.
چشم غره ش رو ندید گرفتم و چند جرعه از آب خوردم.
دایی البرز خطاب به من گفت:
- هر وقت حس کردی حالت داره بد تر می شه بگو نگه دارم. یه بادی به سر و ...
مسعود حرف داییش رو قطع کرد:
- نه دایی جان. به نظرم بخوابه بهتره.
لیوان رو از دستم گرفت و به دست زهره جون داد. دایی هم شونه ای بالا انداخت و گفت:
- در هر حال، حتی اگر فکر می کنی احتیاج به دکتر هم هست تعارف نکن.
مسعود هم با لبخند گفت:
- ممنونم.
رونش رو اشاره کرد و با اخم بهم گفت:
- سرت و بذار اینجا.
من هم با اخم روم و ازش گرفتم و گفتم:
- نمی خوام.
اون هم با حرص گفت:
- خب نذار.
اما می خواستم. اگر دراز می کشیدم بهتر بود. اگه مامانم بود حتما یه کاری می کرد حالم بهتر بشه. خب اون طور که مسعود میگه سرت و بذار، آدم بره سرش و به دیوار بکوبه بهتره.
باز هم بغض کردم و یاد چند ساعت پیش افتادم. چقدر گریه کرده بودم. هیچ وقت حس نمی کردم تا این حد دلم برای اسما تنگ بشه. مسعود به زور از اسما جدام کرد. بابا که اصلا نزدیکم نیومد.
احمقانه بود ولی از سعید خواسته بودم مواظب اسما باشه! هه! گوشت و سپرده بودم دست گربه.
- بهتری؟
اخم کردم. می خواستم بهش بتوپم:
- چقدر هم که واسه تو مهمه!
ولی جوابش رو ندادم، حتی نگاهش هم نکردم. این بار زن دایی بدون اینکه به عقب برگرده پرسید:
- ساغر جان بهتری؟
بهتر نبودم. تازه حس می کردم همه ی محتویات معده ام ته گلومه و کافیه حرف بزنم تا بریزن بیرون. با اینحال گفتم:
- بهتر می شم.
اما اون قدر صدام بی حال بود که متوجه بشن حالم هنوز هم بده. حق با مسعود بود، خوراک لوبیای دیشب رو وضعیت الانم بی تاثیر نبود. از همه بد تر کره محلی صبحونه بود.
فکر می کردم مزه همه رو دارم حس می کنم. حتی تصورشون هم حال به هم زن بود. چشم هام و بستم و سرم رو به عقب تکیه دادم. حس بدی داشتم. حالت تهوع از یه طرف، تکون های ماشین هم که تشدیدش می کرد. دل تنگیم بابت جدا شدن از خونه هم از طرف دیگه و از همه بد تر نگرانیم بابت رفتار های ضد و نقیض مسعود باعث می شد دچار سردرگمی بشم و حتی تو اون لحظه واقعا دلم می خواست بمیرم یا به یه خواب طولانی برم.
اونقدر بی حال بودم که وقتی مسعود بازوم و چسبید و من رو به سمت شونه خودش خم کرد مقاومتی نکردم و سرم روی شونه اش قرار گرفت. دستم رو به گردنم رسوندم و شال گردن شیری رنگ رو از دورش باز کردم. حس کردم سرما حالم رو بهتر می کنه.
خواستم کلاهم رو هم از سرم در بیارم که مسعود مچ دستم رو چسبید و آروم گفت:
- چی شد؟
با حرکت لب گفتم:
- گرممه.
چند ثانیه همون طور نگاهم کرد و با دو دلی دستش رو عقب کشید و گفت:
- باشه در بیار.
اما من که نمی خواستم از اون اجازه بگیرم! غیرتی شده بود؟ اون هم واسه یه مرد پنجاه ساله؟ عجیب بود! مسعود وضعیت پدر من رو می دونست. بارها و بارها من و مادرم و خواهرم رو بی حجاب دیده بود. اگر غیرتی شده بود که اجازه نمی داد کلاهم رو در بیارم.
نمی دونم چرا! اما بی خیال در آوردن کلاه شدم.
به زن دایی نگاه کردم که انگار خوابیده بود. سرم رو کمی بالا آوردم و به مسعود نگاه کردم. بی هیچ حسی به صورتم نگاه کرد و گفت:
- حالت داره به هم می خوره؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم. کمی خودش رو بالا کشید و دستش رو به شونه ام فشار داد و وادارم کرد سرم رو روی پاش بذارم.
حالا می تونستم صورتش رو خوب نگاه کنم. بی مقدمه گفتم:
- چرا بهم گفتی غذای پس مونده؟
چشم هاش متعجب شد و فورا گفت:
- هیسس؟
و بعد به داییش نگاه کرد. اخم کردم و خواستم بلند شم که دستش رو به شونه ام فشار داد و گفت:
- حرف نزن حالت به هم می خوره.
حالم به هم می خورد؟! من تازه داشت تک تک حرف های نامه اش به یادم می اومد و هر لحظه امکان داشت مشت بزنم زیر چونه اش.
تا خواستم دوباره حرف بزنم. نوک انگشت هاش رو روی لبم گذاشت و کمی سرش رو خم کرد و با صدای خیلی آرومی گفت:
- ما با هم تنها می شی. وقت واسه پرسیدن این طور سوال ها زیاده.
حق با اون بود.
اصلا هم حق با اون نبود. پسره ی پررو. اخمم غلیظ تر که شد لب هاش به لبخندی کش اومد و با حرکت لب گفت:
- بخواب. حرص نخور.
چشم هام و بستم. همون بهتر که بخوابم.




به پهلو چرخیدم. ساعت روی عسلی نه شب رو نشون می داد، این یعنی بعد از این که رسیدیم سه ساعت تمام خوابیده بودم و حالا اثری از اون حالت تهوع مزخرف نبود.
موهام و از دور گردنم جمع کردم و روی تخت نشستم. تختی که دو نفره بود! زن دایی می گفت یه هدیه کوچیک از طرف اونها برای من و مسعوده و هر وقت که به خونه خودمون رفتیم اون رو با خودمون ببریم. هنوز هم خوابم می اومد ولی بهتر بود از تخت خارج می شدم.
حس می کنم قسمت اعظم حالت تهوعم مربوط می شد به استرسی که بابت رویارویی با بچه های دایی داشتم! که نبودن! به گفته ی زینت_کسی که تو اون خونه کار می کرد_ بچه ها که اسمشون آذر و رامتین بود با دوستاشون رفته بودن سفر.
لب هام و دادم جلو. اصلا خوشم نمی اومد با مسعود رو به رو بشم؛ حس می کردم ضایعم کرده. وقتی با هم وارد اتاق شدیم به متلک گفتم:
- چقدر بچه های داییت خاطرت و می خوان! هم اومدن عروسیت هم استقبالت!
اون نامرد هم با خونسردی گفت:
- هر کس در حقم لطفی کنه محبتش رو رسونده، من از هیچ کس توقعی ندارم. خوشم نمیاد تو هم از این حرف های خاله زنکی بزنی!
بی شعور، من می خواستم اون و ضایع کنم، به جاش اونم کنفم کرد. به در اتاق ضربه ای خورد و قبل از اینکه جواب بدم زهره جون سرش و آورد داخل و وقتی دید روی تخت نشستم کامل وارد اتاق شد.
پتو رو از روم کنار زدم و پاهام و روی زمین گذاشتم. با خوش رویی به سمتم اومد و گفت:
- حموم آماده س عزیزم. اگه دوست داشتی برو دوش بگیر.
لبخندی زدم و وقتی دیدم هنوز داره با لبخندی احمقانه نگاهم می کنه خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
- ممنون. الان می رم.
دیدم باز هم داره لبخند می زنه. یقینا اون هم خل بود! به سمت دیگه ی تخت اشاره کرد و گفت:
- چند تا دستمال دوخته اون سمت مرتب شده زیر تخته. خواهرشوهرم ... مادر شوهرت داده.
گونه هام داغ شد و از روی تخت بلند شدم و به سمت کمد لباس ها رفتم که قبل از خواب لباس ها رو توش چیده بودم. زهره جون هم در حالی که هنوز همون لبخند حرص در آر روی لبش بود گفت:
- با من راحت باش عزیزم. خجالت نداره که!
وقتی از اتاق خارج شد نفسم و با آرامش بیرون فرستادم. زنیکه بی فکر بی حیا! از خجالت آب شدم.
***
سفید بود، با گچ بری های مربعی که گوشه هاش پیچیده بود، رنگ گچ بریش هم صورتی بود. سقف اتاق رو می گم. طرح جالبی داشت، نگاه کردن به سقف خیلی بهتر از فکر کردن به اتفاقات دیشب بود، اتفاقاتی که باید می افتاد ولی ...
سرم رو به سمت چپم برگردوندم و به مسعود که درست با همون ژست دو شب پیش خوابیده بود نگاه کردم. خر خر می کرد. دلم می خواست دستم رو مشت کنم و با قدرت بکوبم تخت سینه اش.
کاش امروز، تعطیل نبود و صبح زود می رفت سر کار.
به سمت راست و پشت بهش چرخیدم و به این فکرکردم که الان زندایی پیش خودش چه برداشتی از دیشب داره؟ حیف اون همه خجالتی که کشیدم!
خوشحال باشم؟ یا ناراحت؟
دیشب وقتی از حموم در اومدم و پاورچین خودم و به اتاق رسوندم توقع دیدن هر چیزی رو داشتم جز این که مسعود خواب باشه. با حرص بدون خشک کردن موهام به سمت تخت رفتم و بدون ملاحظه خواب بودنش روی تخت دراز کشیدم و اون قدر تو جام وول خوردم که صداش در اومد:
- چرا آروم نمی گیری؟
با حرص گفتم:
- تموم امروز و خواب بودم ...
حرفم رو قطع کرد و با التماس گفت:
- می دونم ولی من نخوابیدم، خواهش می کنم بذار بخوابم.
و به سمتم چرخید و ملتمسانه بهم چشم دوخت و گفت:
- تا همین لحظه دایی من و به حرف گرفته بود. یه ربع هم نیست اومدم تو اتاق.
با خشم نگاهم و ازش گرفتم و بعد از چند ثانیه سکوت وقتی که حرفم رو جمع کردم تا جوابش رو بدم به صورتش نگاه کردم اما دهنم نیمه باز موند. طوری خوابیده بود که انگار چند ساعت از خوابش گذشته بود!
- صبحت بخیر!
از فکر شب رمانتیک گذشته بیرون اومدم و به صورت شاد و پر انرژیش نگاه کردم و همین که دهنم رو باز کردم تا جوابش رو بدم روی صورتم خم شد و پیشونیم و بوسید و خیلی سریع هم جدا شد و کنار تخت ایستاد و دستش رو به سمتم دراز کرد:
- بریم صبحونه بخوریم؟
من که هنوز مات بوسه ی غافلگیرانه ش بودم بی توجه به دست دراز شده اش به صورتش زل زده بودم. لبخندی زد و گفت:
- نمیای؟
خودم رو جمع کردم و ابروهام توی هم رفت. با پشت دستم دستش رو پس زدم و توی جام نشستم و گفتم:
- الکی مهربون نشو. دیشب هم که خودت و زدی به خواب! هنوز یه توضیح به من بابت اون نامه ی خوشگلت بدهکاری.
لبخند حرص در آری زد و گفت:
- هر چند به نظرم بهتره اول صبحونه بخوریم. اما چون دوست ندارم فکر کنی دارم از زیر جواب دادن در میرم می مونم و به سوالت جواب می دم. چی می خوای بشنوی؟
با من و من دوباره سوالم رو تکرار کردم. لب زیرینش رو به نشونه فکر کردن برای چند ثانیه به دندون گرفت و بعد گفت:
- خب فهمیده بودم که تو با پدرت هم عقیده نیستی. و فرهاد همچین هم بدون جایگاه نبود. بهتر بود با لحن بدی صحبت می کردم تا با فکر باز تصمیم بگیری. اون نامه می تونست واست سندی بشه که کامل رای پدرت و بزنی!
پوزخندی زد و گفت:
- اما این کار و نکردی!
سوالی اخم کردم و گفتم:
- چون تو حرف از فرهاد زده بودی! این کار و کردی که من نتونم نامه رو به پدرم ..
- می خواستم با خودم کنار بیام. تو فکر کن می خواستم تو کار خدا سنگ بندازم ببینم چقدرتاثیر داره!
چشم هام و ریز کردم. از حرف هاش سر در نمی آوردم. گیجی من و که دید دوباره به سمتم خم شد و دستم رو توی دستش گرفت و با صدای آرومی گفت:
- بیا با قسمت کنار بیایم تا قشنگ تر بشه.
و من رو به سمت خودش کشید و گفت:
- زیاد هم فکر نکن .... ناراحتت کردم؟
هنوز اخم داشتم. لبخندی زد و گفت:
- معذرت می خوام.
پاهام که روی زمین قرار گرفت خودم و ازش جدا کردم و گفتم:
- برو. من هم میام.
سرش رو تکون داد و به سمت در رفت، قبل از رفتنش لای در ایستاد و به موهام نگاه کرد. دوباره اخم کردم و گفتم:
- با سر لخت بودن من مشکلی داری؟!
لب هاش و کج و کوله کرد و با مکث گفت:
- هر جور دوست داری باش.
و از اتاق خارج شد.


با بلند شدن دایی نفسم رو با آسودگی بیرون فرستادم که از چشم مسعود دور نموند و برام لبخند زد. دایی اونقدر تعارف می کرد که آدم معذب می شد. همزمان با خروجش از آشپزخونه صدای زنگ حیاط هم بلند شد. زهره جون با خوشحالی گفت:
- حتما بچه هان.
لحظاتی بعد آذر و رامتین با سر و صدا وارد خونه شدن. من هم همراه مسعود از پشت میز بلند شدیم و باهاشون احوال پرسی کردیم. جوابِ دست دراز شده ی رامتین رو دادم ولی آذر به سلامی سرد اکتفا کرد. البته قصد دارم نگاه تحقیر آمیز و کنکاش گرش رو فاکتور بگیرم و بهش فکر نکنم.
هر دو وسایلشون رو همون جلوی در آشپزخونه روی زمین ولو کردن و لباس هاشون و سبک کردن و اومدن توی آشپزخونه.
من بین آذرو زهره جون نشسته بودم و رامتین و مسعود رو به رو. با این که اهل سخت گیری برای خودم نبودم ولی از این که به رامتین دست داده بودم عذاب وجدان گرفته بودم. چون بر خلاف تصورم آذر و مسعود به هم دست نداده بودن. حتی یه لحظه خودم رو برای این که سرم حجاب نداره سرزنش کردم اما به خودم تشر زدم:
- چته؟ خود مسعود گفت هر جور دوست داری باش!
مسعود با چشم به قندون اشاره کرد. همین که قندون رو از جلوی خودم برداشتم و بهش دادم آذر با لحن طعنه آمیزی گفت:
- اون چیه کف دستت؟
خودم با تعجب به کف دستم خیره شدم و متوجه شدم منظورش رد کمرنگ حناست. گفتم:
- مال حنا بندونه.
قیافه اش رو جمع کرد:
- حنا! چرا گذاشتی کف دستت بذارن!
زهره جون به جای من جواب داد:
- آذر جان بزرگتر ها دلشون به همین چیزها خوشه دیگه! چند روز هم که بیشتر جاش نمی مونه.
به مسعود نگاه کردم که بی تفاوت در حال لمبوندن بود و انگار حواسش نیست ولی رامتین با علاقه به ما نگاه می کرد. آذر شونه ای بالا انداخت و گفت:
- خدا رو شکر ما از این رسم های مسخره نداریم.
ولی من دوست داشتم! یادمه می گفتن اگر عروس کف دست دختر های دم بخت حنا بذاره زود تر بختشون باز می شه و چه ساده لوحانه از بچگی پای میز حنای عروس داوطلب وامیستادم!
باز هم زهره جون جواب داد:
- داشته باشیم هم تو بچه نمی ذاری اجراش کنیم.
و خودش و دختر زشتش خندیدن. من هم لبخند زورکی زدم و باز به مسعود نگاه کردم. انگار آذر از همون لحظه اول برای من شمشیر از رو بسته بود. رو به مادرش گفت:
- مامان دیگه چه کارایی کردن!
و بلافاصله رو به مسعود گفت:
- مسعود دست تو رو هم ببینم!
مسعود سرش رو بالا آورد و با تعجب گفت:
- چرا؟
- حنا کف دست تو نذاشتن؟
مسعود هم با لبخندی گفت:
- نه! فقط برای ...
نگاهش به قیافه ی عصبی من افتاد و با لحن شل شده ای ادامه داد:
- عروس گذاشتن.
رامتین با لبخندی دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت:
- ساغر جون بده دستت و ببینم، بدونم این چیه آذر چسبیده ول نمی کنه.
با اخم به مسعود نگاه کردم و آذر همزمان گفت:
- آخه من نمی دونم این گند و کثافت ها چیه اسمش و می ذارن رسم!
مسعود نگاهش رو از من گرفت و رو به آذر با خونسردی گفت:
- چقدر حرف می زنی! دو دقیقه ور ور نکن بذار بفهمیم چی می خوریم. اَه.
ابروهای آذر بالا رفت:
- من ور ور می کنم؟
رامتین دستش رو تکون داد و گفت:
- بده ببینم دیگه ساغر!
چه زود پسر خاله شد این یکی! مسعود مچ دست رامتین و کشید و همزمان به جفتشون گفت:
- بار آخرتون باشه سر به سر خانوم من گذاشتین ها.
رامتین چشم هاش و گرد کرد و با خنده گفت:
- گرخیدیم داداش.
با این که لحن مسعود شوخی داشت اما انگار حسابی به آذر برخورد. از پشت میز بلند شد و گفت:
- انگار زنش و خوردیم!
زهره جون لبش و گاز گرفت و رو به آذر گفت:
- مامان مسعود و که می شناسی! شوخی کرد.
همزمان که آذر دشت از آشپزخونه خارج می شد مسعود دست به سینه شد و با لبخندی رو به زنداییش گفت:
- نه زندایی جون. در این مورد کاملا جدی ام.
زهره جون چشم غره ای به مسعود رفت و بی حرف با لبخندی رو به من گفت:
- آذر هیچی تو دلش نیست ساغر جان. یه وقت به دل نگیری!
رامتین جواب داد:
- نه تو دلش. نه تو مغزش.
و با مسعود زدن زیر خنده. رو به زهره جون با لبخندی مصنوعی گفتم:
- نه زهره جون. ناراحت نشدم. تازه از سفر اومدن خسته هم هستن.
رامتین در حالی که لقمه رو تو دهنش فرو می داد گفت:
- ربطی به خستگیش نداره. کلا همین مدلیه.
و رو به مادرش ادامه داد:
- اونجا هم اونقدر غر زد حال همه رو گرفت. مجبور شدیم زود تر برگردیم.
و خطاب به مسعود گفت:
- بچه ها خیلی سراغت و گرفتن. فهمیدن عروسیته می خواستن کله ت و بکنن. احمد که حسابی از دستت شکاره.
و حرفهاشون ادامه پیدا کرد، حتی تا بعد از صبحونه و متوجه شدم آذر هم کلاسی مسعوده. و رامتین درسش رو تموم کرده ولی هر سه دوستانی مشترک دارن و همیشه با هم تفریح می رفتن. تصور این که آذر معلم باشه واقعا تاسف بار بود! شاید تیپ مدرسه اش بهتر باشه!


دستم رو توی کیف کوچکم چرخوندم و شناسنامه ها رو برداشتم، خیلی راحت گوشه ای از اتاق مشغول عوض کردن لباسش بود. شناسنامه ش رو باز کردم. متولد بیستم آبان سی و پنج. پنج سال از من بزرگ تر بود. به سمتم اومد و دستش رو دراز کرد، شناسنامه ها رو به دستش دادم. کت چهارخونه ی کرم- قهوه ایش رو از روی جا رختی برداشت و شناسنامه ها رو توی جیبش گذاشت و گفت:
- فردا باید پیگیری کنم تا تاثیرش روی حقوقم اعمال بشه.
بهش نگاه کردم. شاید داشتم زود قضاوت می کردم اما مسعود و رفتارش هیچ شباهتی به مرد رویاهای من نداشت. خدایا من و ببخش، اما مرد رویاهام یه عاشق دو آتیشه مثل ... نه حتی نباید بهش فکر کنم ... وقتی مسعود همسر منه حتی فکر به شخص دیگه گناه داره.
- تو فکری!
سرم رو بالا آوردم و به نگاه غضب آلود مسعود چشم دوختم. یه لحظه از اینکه فکرم رو خونده باشه ترس برم داشت. اما لبخندی که نرم روی لبش نشست دلم رو آروم کرد، با شیطنت گفت:
- عصبانیت بهم میاد؟ نه!
نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و گفتم:
- آره! جذاب ترت می کنه.
و خودم رو به سمت دیگه تخت کشوندم و دراز کشیدم و همزمان گفتم:
- شبت بخیر آقای خودشیفه.
تخت تکونی خورد و با صدایی که هم دلخوری توش بود هم خنده! گفت:
- شب به خیر؟!
چند ضربه ی آروم به شونه ام زد و گفت:
- حاج خانوم؟
با تردید سرم رو به سمتش چرخوندم و نگاهش کردم. به پهلو دراز کشید و یه دستش رو بلند کرد و گفت:
- دو شب خستگی من و به حساب برادریم نذار! زود بیا که جات اینجاست.
به وضوح آب دهنم و قورت دادم که خنده اش گرفت:
- مگه می خوام بخورمت؟! بدو بیا.
و من هنوز مثل منگ ها داشتم نگاهش می کردم که همون دستی که بالا بود رو به سمتم دراز کرد و بازوم رو چسبید و من رو به سمت خودش کشید و دست هاش رو دورم حلقه کرد. قفسه سینه اش که بین شونه هام چسبید فهمیدم قلب اون هم دست کمی از قلب من نداره.
یه سوال احمقانه! چرا باید این کار و می کردیم؟ وقتی هر دومون آمادگی نداشتیم؟ می دونم احمقانه بود ولی واقعا این سوال، اون لحظه برام پیش اومده بود. حلقه ی دست هاش تا جایی که جا داشتن دورم پیچیدن. مگه من چقد جثه داشتم؟!
لب هاش رو از بین موهام به گوشم رسوند و آروم گفت:
- از من نترس. ازت فقط و فقط اعتماد می خوام ... باشه؟
واقعا این حرفی بود که الان باید می زد؟ خواستم حرفی بزنم که لاله ی گوشم رو بوسید. و قبل از عکس العملی از جانب من، صورتش رو به صورتم چسبوند. عملا داشت لهم می کرد!
زمزمه کرد:
- همون طور که من اعتماد می کنم.
زمزمه وار گفت:
- چیزهایی که باعث می شن از من بدت بیاد رو فراموش کن. حرف هایی که زدم.
احساس کردم بینیم به تنهایی جواب نفس کشیدنم رو نمی ده. لبهام از هم باز شد تا راحت تر نفس بکشم.
کاش نخواستنم رو از چشم هام نخونه. کاش خجالتم رو نبینه.
چون معلوم نیست هر بار که این اتفاق نمی افته چقدر ازش دور بشم و دفعه بعد چقدر به خجالتم اضافه می شه!...


دستم رو گذاشتم رو در کمد و با حرص گفتم:
- اگه من نخوام بری چی؟
مسعود با درموندگی گفت:
- می ذاری خانوم! جون هر کی دوست داری اذیت نکن.
کامل به در تکیه دادم و دست به سینه نگاهش کردم.
کیف توی دستش رو با حرص به زمین کوبید و گفت:
- اصلا از اون کمد چیزی نمی خوام.
و به سمت جا لباسی رفت و قبل از اینکه دستش به پالتوش برسه دویدم و اون رو گرفتم. نفسش رو با حرص فوت کرد و گفت:
- این کارها چه معنی میده؟
با صدایی که سعی می کردم لرزشش مخفی بمونه گفتم:
- تو بگو؟! تو اون نامه لعنتی چی بود که اینطور به هم ریختی؟
به پالتوی مشکیش که تو دست من بود نگاهی کرد و سعی کرد لحنش آروم باشه:
- یه چیزیه بین من و بابات. باید برم تا ...
- مربوط به منه می دونم.
چند ثانیه ای به چشم هام خیره شد و مشکوک پرسید:
- دوست داری چی بشنوی؟
بغض کرده پالتوش و به زمین کوبیدم و گفتم:
- برو هر جهنم دره ای که می خوای بری.
و به سمت تخت رفتم. خم شد و پالتوش رو برداشت و به سمت در رفت. کنار در ایستاد و چند ثانیه ای بهم زل زد و گفت:
- دو سه روزه بر می گردم. خودت و اذیت نکن. با آذر هم دهن به دهن نکن. دلت گرفت به زندایی بگو با هم ...
- گمشو.
ابروهاش و تو هم کشید و بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد. بغضم شدید تر شد و زدم زیر گریه. می بینه من ناراحت شدما! می دونه علت ناراحتیم چیه! نصیحت می کنه واسه دو روز نبودنش چی کار کنم چی کار نکنم!
بعد هم که بهش می گم گمشو حتی برنمی گرده بهم بگم خفه شو! لجم در اومده بود. پام و محکم به تخت کوبیدم و کتاب هاش رو که لبه ی تخت بود ریختم روی زمین. چرا سکوت کرد و باهام بحث نکرد؟! چرا واسش مهم نبودم!
فکر کرده من بچه ام! یه چیزی بین بابام و اون! خوبه از علاقه ی بابام و مسعود به هم خبر دارم. وقتی بابا یه نامه ای رو می ده دست قاسم برسونه به مسعود یعنی یه اتفاقی تو اون خراب شده یعنی دشت بهشت افتاده.
دلم گواه بد می داد. و همه حواسم ناخودآگاه به سمت فرهاد می رفت. کاش خونه ما هم مثل خونه ی دایی تلفن داشت. اون وقت این طور تو بی خبری دست و پا نمی زدم.
بعد از یه ربع چند ضربه به در خورد و زهره جون وارد اتاق شد. با دیدن صورت غرق اشکم کامل وارد شد و در رو پشت سرش بست. کنارم نشست و با نگرانی گفت:
- ساغر جان چرا اون بچه رو با ناراحتی راهی می کنی؟
جوشیدم:
- من ناراحتش کردم؟!
زهره جون لبخند مهربونی زد و گفت:
- مسعود بیچاره همین طوریش هم نگران تو بود. معلوم نبود تو نامه قاسم چی بود که اینطور بیشتر به هم ریخت. تو هم که بهش گفتی گمشو!
دندون هام و به هم فشردم! عجب حریممون خصوصی بود! دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:
- از سر کار هم که اومد دیدی که حتی ناهار هم نخورد!
توقع داشت الان بابت ناهار نخوردنش غصه بخورم؟
زهره جون در حالی که از لبه ی تخت بلند می شد گفت:
- بی خودی اوقات خودت و تلخ نکن عزیزم. مسعود پسر عاقلیه، لابد صلاح بوده که تو ندونی. الان هم رامتین داره واست تو حیاط جگر کباب می کنه.
با چشم های گرد شده به زهره جون نگاه کردم و گفتم:
- خاک تو سرم! آقا رامتین فهمید؟!
زهره جون خندید و من تازه فهمیدم چه بی پروا به قضیه ی دیشب اشاره کردم. به شونه ام زد و گفت:
- نه دخترم. گفتم هوس کردم. اون هم که بعد از ظهرها خونه بیکاره، داره درست می کنه. تو هم بابت این طور چیز ها خجالت نکش.
با خارج شدنش از اتاق نفسم رو راحت بیرون فرستادم. خدایا من الان از مسعود بنالم؟! باید خودش حرف می زد. نه این که زن داییش و بفرسته از دل من در بیاره.
صبح که اصلا نفهمیدم کی از خونه بیرون رفت و رفته بود مدرسه! ظهر هم ، همزمان با رسیدنش قاسم هم جلوی در دیدش و نامه ی بابا رو به دستش داد. شاید اگر از پشت پنجره آشپزخونه ندیده بودمشون همین قدر هم بهم نمی گفت!
به پنجره چسبیده بودم و نظاره گرد ورود آذر و مسعود بودم. رامیتن هم هنوز به خونه نیومده بود. آذر یه پالتوی تمام خز گنده پوشیده بود که توش گم بود. موهای فرفری و وِزش هم از زیر کلاه گنده اش بیرون زده بود. بدون کلاه شبیه شیر بیشه بود. از بازوی مسعود آویزون بود که نامه رو با شوخی ازش بگیره و این سمت پنجره پوست لبم داشت توسط دندونم از حرص کنده می شد.
هر چقدر هم که عشق آتشینی بین من و مسعود نباشه، اجازه نمی دم کسی آرامش تازه پا گرفته ی زندگیم رو به هم بزنه.
از پنجره دل کندم و به سمت در ورودی رفتم. وقتی وارد خونه شدن لب های مسعود به لبخندی از هم باز شد و گفت:
- سلام! خانوم چطوری؟


جمع شدن قیافه ی آذر که آروم خودش رو از مسعود جدا کرد بیشتر از خانوم گفتن مسعود دل نشین بود. اخم هام و از هم باز کردم و گفتم:
- سلام. نامه داشتی؟!
پاکت توی دستش رو نگاه کرد و گفت:
- آره قاسم بود. از طرف پدرته.
و نزدیکم اومد و دستش رو دور کمرم انداخت و با هم به سمت پله ها راه افتادیم. وارد اتاق که شدیم گونه ام رو محکم بوسید و گفت:
- اذیت که نشدی؟!
خودم رو از توی بغلش بیرون کشیدم و گفتم:
- نه زیاد.
مظلومانه نگاهم کرد و گفت:
- ولی من امروز اذیت شدم.
بدون این که علت اذیت شدنش رو بپرسم نامه رو اشاره کردم و گفتم:
- بازش نمی کنی؟
مصرانه لبخندش رو روی لبش نگه داشت و نامه رو باز کرد و در همون حال گفت:
- استاد خیط کردنی، می دونستی؟
دست به سینه ایستادم و گفتم:
- می تونستی توی حیاط اون کنه رو از آستینت جدا کنی.
لبخندش غلیظ تر شد و گفت:
- مسئله چندان مهمی نیست که خودمون و بابتش اذیت کنیم.
خونسردی ذاتیش عذابم داد. نامه رو باز کرد و هر کاری کردم کنارش وایستم تا بخونم با مسخره بازی چرخید و نذاشت، وقتی به انتهای نامه رسید لبخند روی لب هاش نبود و با اخمی گفت:
- باید برم. پدرت باهام کار داره.
با تعجب گفتم:
- چه کار مهمیه که دو سه روز بعد از عروسی یادش افتاده؟
در حالی که حواسش اینجا نبود سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
- بر می گردم بهت توضیح می دم.
مصرانه گفتم:
- تا تو بری و برگردی من دلم هزار راه می ره!
خواست پیشونیم رو ببوسه که سرم رو عقب کشیدم و گفتم:
- الان بهم بگو.
نفسش رو فوت کرد و گفت:
- خانوم من خودم هم زیاد در جریان نیستم ..
- همون قدری که خودت می دونی بهم بگو.
کتاب های داخل کیفش رو، روی تخت خالی کرد و به سمت کمد رفت و در همون حال گفت:
- برمی گردم، کامل برات تعریف می کنم.
و من هم جلوی در کمد قرار گرفتم و ...
به در اتاق ضربه خورد و صدای رامتین بلند شد:
- اولیا حضرت براتون میان وعده آوردم.
لبخندی روی لبم نشست. میان وعده! درست وقت ناهار!
در اتاق رو باز کردم و با لبخندی به سینی توی دستش نگاه کردم و گفتم:
- می اومدم پایین چرا زحمت کشیدی؟
سینی رو جلو تر گرفت و گفت:
- مامان و بابا دارن جلوی منظره برفی کباب شون و می خورن و من و دک کردن. آذر هم جگر دوست نداره.
با من و من گفت:
- اگر مشکلی نیست با هم ...
از جلوی در کنار رفتم و گفتم:
- بفرما.
وارد اتاق شد، در همون طور باز گذاشتم. رو قالیچه شش متری وسط اتاق نشست و با اشاره به کتاب های مسعود که روی زمین ریخته بود گفت:
- نمردیم و یه بار به هم ریختگی تو اتاق این بشر دیدیم!
به سمت کتاب ها رفتم و اون ها رو مرتب کردم و کناری قرار دادم تا بعدا جابه جاشون کنم و در همون حال گفتم:
- و آخرین بار هم بود.
نزدیکش رفتم. سفره ی کوچک توی سینی رو برداشت و در حالی که وسایل ها رو مرتب می کرد گفت:
- رنگت پریده. مریض شدی؟
و پوزخند روی لبش نشون از تیزیش می داد! گونه هام گر گرفتن و با صدای آرومی گفتم:
- یه کم ضعف دارم.
با لبخندی گفت:
- بخور جبران می شه.
جبران! چشم هام و برای چند ثانیه بستم تا به خودم مسلط بشم! بهتر بود وارد بحث نشم. معلوم بود پسر بی پرواییه.
لقمه ی بزرگی توی دهنش گذاشت، قیافه ی ماست شده ام رو که دید لبخند پهنی زد و با دهن پر گفت:
- این شگرد منه برای اینکه سهم بیشتری از غذا نصیبم بشه. یادم بمونه از این به بعد موقع غذا خوردن کنار تو بشینم.
و با چشم های گرد شده گفت:
- البته اگه قبلش مسعود من و نکشته باشه!
از این حرفش لبخند کم جونی روی لبم نشست. بشقاب حاوی کباب رو به من نزدیک کرد و گفت:
- خجالت و بذار واسه بعد از خوردن.
و خودش ریز ریز خندید که به نظرم خنده اش بی دلیل بود. اما سعی کردم دنبال دلیل خنده اش نباشم و من هم مشغول خوردن شدم.
هر چی بود حضورش باعث شد دقایقی به رفتار اعصاب خورد کن مسعود فکر نکنم. هر چند که از تک تک شوخی هاش منظور داشت؛ شاید هم من زیادی بد بین بودم!


با صدای بلند خندیدم و آذر با بینی سرخ شده رو به من و رامتین جیغ کشید:
- جفتتون و می کشم.
و خم شد تا گلوله ی برفی درست کنه که باز هم رامتین پیش دستی کرد و جفت دست هاش و داخل برف فرو برد و بی نظم شروع کرد به پاشیدن اونها، روی آذر. با خنده به درگیری خواهر و بردار نگاه می کردم که پشت سرم یخ کرد. برگشتم و مژده دختر همسایه رو دیدم که گلوله ی دیگه ای رو آماده کرده تا به طرفم پرتاب کنه. سریع جا خالی دادم و گلوله ش به خطا رفت.
حالا رامتین گردن آذر و چسبیده بود و توی برف فرو برده بود. این پسر واقعا غول بود!
آذر جیغ کشید:
- نجاتم بدین.
در حالی که از دست مژده فرار می کردم. به سمت رامتین رفتم و از شونه هاش هل دادمش که چون بی هوا بود به پهلو روی زمین افتاد و آذر از فرصت استفاده کرد و افتاد به جونش.
هنوز چند قدم ازشون دور نشده بودم که پاهام به هم پیچید و افتادم روی برف هایی که هنوز دست نخورده بودن و سرخوشانه خندیدم.
صدای زهره جون بلند شد:
- بچه ها بیاین داخل، سرما می خورین.
مژده برف های توی دستش رو روی سرم خالی کرد، چهار نفری کل محل رو روی سرمون گذاشته بودیم. دایی با تیپی که هیکلش رو دو برابر کرده بود از حیاط خارج شد و با صدای کلفت و مثل قلدر ها گفت:
- خودتون و آماده کنید که من اومدم ازتون آدم برفی درست کنم.
با این حرفش آذر و رامتین دست از سر هم دیگه برداشتن و به سمت دایی رفتن، من و مژده هم همین طور، دایی با دیدن ما چهار نفر که قصد حمله داشتیم مسیر برگشت و در پیش گرفت و با صدای بلند گفت:
- زهره خانوم بذار بچه ها خودشون بازی کنن.
رامتین خودش و زود تر به دایی رسوند و از کمرش بغلش کرد و ما هم افتادیم به جونش و تا می تونستیم برف روش خالی کردیم و اگر زهره جون به دادش نرسیده بود به قول خود دایی ازش آدم برفی درست می کردیم.
به دور شدن دایی و زهره جون نگاه می کردم که دو تا دست روی شونه هام نشست و رامتین با صدای وحشتناکی گفت:
- حالا با آذر دست به یکی می کنی و من و هل می دی آره؟
سعی کردم فرار کنم که به فاصله چند صدم ثانیه از شونه هام من و به عقب کشید و روی زمین دراز کشیدم و اون هم مشت هاش و پر از برف کرد و همین که خواستم جیغ بزنم برف و ریخت توی دهنم و خودش غش غش خندید و گفت:
- حال من و می گیری بچه؟
در حالی که نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم نصف برف ها رو قورت دادم و نصفش رو بیرون ریختم و گفتم:
- دیوونه یخ کردم.
- چی! کی دیوونه اس؟ یه تنبیه دیگه اضافه شد.
- هوی گنده بک چی کار می کنی؟
این صدای مسعود خان بود، که خیلی سریع خنده رو از صورتم برد و رامتین هم سریع بلند شد و رو به مسعود گفت:
- به به! بالاخره جناب از ولایت دل کند و برگشت!
مسعود ابروهاش و تو هم کشید و گفت:
- از هیکلت خجالت نمی کشی؟ تو هم قد اینی؟
و به من اشاره کرد، سفر دو روزه ش شده بود یه هفته و حالا دو قورت و نیمش هم باقی بود. با اخم گفتم:
- داشتیم شوخی می کردیم.
دهن هر دوشون بسته شد، مسعود اخمش غلیظ تر شد و گفت:
- بسه. سرما می خوری، بیا تو.
و دستش رو به سمتم دراز کرد. رامتین با کنایه ای که نشون می داد از این غیرت بی جای مسعود دلخور شده گفت:
- عوض سلامته؟ نیومده دعوا داری!
مسعود بی توجه به دلخوری رامتین گفت:
- هیکل گنده ت و انداختی وسط، ساغر جثه داره؟
و این بار منتظر نموند تا من و رامتین حرفی بزنیم و خودش زود تر به سمت خونه راه افتاد و در همون حال با تحکم گفت:
- بیا خونه ساغر. زود.
دهن کجی کردم و اداش رو پشت سرش در آوردم. رامتین هم لب هاش و کج و کوله کرد و گفت:
- معلوم نیست دلش از کجا پره سر ما خالی کرد!
لبخندی زدم و گفتم:
- ببخشید به خاطر من ...
- ساغـــر؟ مگه نگفتم بیا تو؟
با غضب جلوی در ایستاده بود. رامتین جلو تر از من به راه افتاد و گفت:
- بیاین بریم داخل تا من و نخورده!
و آذر رو هم صدا زد و من زود تر از اون دو تا به داخل حیاط اومدم و با مسعود هم قدم شدیم. با دایی و زهره جون هم سلام و احوال پرسی کرد و با هم وارد اتاق شدیم.


به محض بسته شدن در اتاق دست پیش و گرفتم:
- ازش طلب داشتی؟
اخم غلیظی کرد:
- خودش زبون داره به اندازه کافی، تو لازم نکرده ازش دفاع کنی! روابط عمومیت واسه همه بالاست جز من!
لبهام و جمع کردم و سکوت کردم. به ساکی که توی دستش بود اشاره کردم و گفتم:
- بدون وسایل رفته بودی!
با اخم نگاهش و ازم گرفت و در حالی که پالتوش رو از تنش خارج می کرد، گفت:
- مامانم و مامانت دادن.
همچنان قصد داشت با این اخم بی معنی من رو بپیچونه؟
قضیه رامتین و برف بازی چندان مهم نبود که بخوام به خاطرش بحث راه بندازم. بنا براین پرسیدم:
- حالا نمی خوای تعریف کنی چی شده بود که رفتی؟
مکثی کرد و اخمش غلیظ تر شد، اونقدر که یه لحظه از تصور یکی شدن ابروهاش نزدیک بود لبخند بزنم اما جلوی خودم و گرفتم.
- بابات بعد از دو ماه یادش افتاده که باید حق آق فرهاد و می ذاشته کف دستش!
ترس برم داشت:
- بابا چی کار کرده؟
بدون این که نگاهم کنه مشغول تعویض لباسش شد:
- پا شده رفته مغازه ی فرهاد و به هم ریخته و خودش و هم تا تونسته کتک زده!
و پوفی کرد و ادامه داد:
- با کلی آدم! پدر فرهاد هم شکایت کرده بود.
زیر لب غر زد:
- اول رفته آقا کاری که دلش خواسته رو کرده بعد به من نامه می ده پاشو بیا یه کاری کن!
بدنم رو ضعف گرفته بود. به سمت تخت رفتم و در حالی که می نشستم گفتم:
- حالا این یه هفته موندنت تونست چیزی رو درست کنه؟
با لباس راحتی جلوم ایستاد و گفت:
- پدرش رضایت داد. ولی فکر نکنم فرهاد به این راحتی کوتاه بیاد. مطمئنا تا دوباره رو پاش وایسته روز از نو روزی از نو.
با ناباوری نگاهش کردم و گفتم:
- مگه بابا چقدر زدش؟!
قیافه اش از ناراحتی جمع شد:
- زدن جفت پاش و شکستن.
بی اراده بغض کردم. چرا بابا اینطور بی رحمانه عمل کرده بود! اونم حالا که همه چیز تموم شده بود.
- واسه فرهاد بغض کردی؟!
به مسعود نگاه کردم و با دست پاچگی گفتم:
- فرهاد؟! نه! از ترسم بود، واسه بابام. نمی دونم! شاید آبرومون.
به سمتم خم شد، لبخند مهربونی زد و گفت:
- نگران نباش خانوم. مخصوصا برای فرهاد!
خواستم به خاطر لحن حرف زدنش خودم رو آروم کنم که با همون لحن ادامه داد:
- که اگر واسه هر مردی جز من بخوای نگران بشی گردن اون مرد و خورد می کنم.
ناباورانه بهش زل زدم. لبخند گرمی زد و گفت:
- که می دونم تو چنین کاری نمی کنی.
مچ دستم رو چسبید و گفت:
- الان هم حسابی خسته ام. تو هم پاشو لباس ها تو عوض کن تا موقع ناهار یه چرتی بزنیم.
هنوز با بهت نگاهش کردم که دستم رو کشید تا بلند شم، پیشونیم و بوسید و گفت:
- لباست خیسه خانوم. هم سرما می خوری هم من با دیدنشون یاد چند دقیقه پیش و برف ها می افتم و ناراحت می شم.
و از من جدا شد و خودش روی تخت دراز کشید.
با قدم های شل به سمت کمد لباس ها رفتم، با لحن معمولی گفت:
- رامتین خیلی زود صمیمی می شه. رک حرف می زنه و می ترسم تو رو یه وقتی ناراحت کنه. برخوردم هم فقط از بابت نگرانی از جانب اون برای تو بود. وگرنه من ... نمی دونم ...
در کمد رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم. پتوش رو کمی پایین فرستاد و گفت:
- شاید خیلی سریع این حس رو پیدا کردم، ولی بند بند وجودم بهت اعتماد داره. اعتمادی که تا به حال به هیچ کس نداشتم.
و با مهربونی بهم نگاه کرد. باز هم بغض کردم، که این بار تشخیص علت بغضم بی نهایت سخت بود. دوست دارم بذارمش به پای حس خوبی که از حرف های مسعود بهم دست داد. آره این بهتره!
حالا که اون این قدر راحت با شرایط کنار اومده و سعی داره زندگی آرومی بسازه، چرا من این کار رو نکنم؟ شاید مسعود می شد همون مرد رویاهام! با اینکه عشقش آتیشی نبود.


دایی روزنامه رو مچاله کرد و به سمت میز وسط سالن پرت کرد:
- مردک گورکن صفت!
رامتین با صدای خندونی زمزمه کرد:
- فوحش جدید. گورکن صفت!
لب هام رو به داخل کشیدم که نخندم. مسعود کنارم نشست و رو به داییش گفت:
- حرص نزن دایی جان. تا بوده همین بوده.
دایی دست هاش و توی هوا تکون داد و با عصبانیت گفت:
- همینمون مونده که دو روز دیگه زن و دخترمون و جلوی مردم ...
مسعود و رامتین هر دو همزمان با صدای بلندی گفتن:
- اِ اِ اِ ...
و من رو اشاره کردن. دایی ابروهاش و تو هم کشید:
- مگه من چی می خواستم بگم؟
صدای آذر تو سالن پیچید:
- من حاضرم.
رامتین نفسش و فوت کرد و گفت:
- چه عجب! ما که تو این لباس ها آب پز شدیم!
از روی مبل بلند شدم و کنار مسعود که اون هم بلند شده بود، ایستادم. زهره جون با دو تا لیوان شربت از آشپزخونه خارج شد:
- وقتی نونشون رو می خوری باید طرفشون و بگیری سرهنگ!
و چقدر تو سرهنگی که گفت کنایه بود! رامتین دست انداخت و یکی از لیوان ها رو گرفت. زهره جون غرید:
- برای تو نبود!
رامتین دهن کجی کرد و یه نفس شربت رو سر کشید و لیوان خالی رو به سینی برگردوند. زهره جون لیوان دیگه رو به دست دایی داد و دایی زیر لب غرید:
- این مردم هم که یه دقیقه به حال خودشون نمی شینن.
مسعود پوزخندی زد که توجهم رو به خودش جلب کرد. با لحن دلگرم کننده ای گفت:
- هر کس مسوول اعمال خودشه دایی. حواست به کارهای خودت باشه.
دایی لیوان نصفه خورده رو روی میز گذاشت و با صدای بلند گفت:
- بد بختی من سر عذاب وجدانمه هنوز سر ...
رامیتن با بی حوصلگی حرف پدرش و قطع کرد:
- بابا جون، بی خیال! باز پرونده ی درخشانتون رو باز نکنید.
و با خنده اضافه کرد:
- یه وقت ساغر می ترسه اگه ببینه دستتون به خون چند نفر آلوده شده.
- خفه شو پسره ی احمق، تو که پسر منی این طور بگی وای به حال بقیه!
رامتین با خنده از سالن خارج شد و قبل از خروجش خطاب به مادرش گفت:
- خدا صبرت بده زهره جون.
دایی از خشم قرمز شده بود. آذر برای آرام کردن پدرش گفت:
- بابا جون خودتون می دونید که رامتین چقدر بی شعوره!
و اون هم خارج شد. مسعود بازوم رو چسبید:
- بریم خانوم.
و خطاب به داییش گفت:
- بی خودی بهش فکر نکنید دایی، می گذره.
دایی در حالی که نگاهش به نقطه ای نامعلوم بود سری با تاسف تکان داد و زمزمه کرد:
- گنه کرد در بلخ آهنگری! ...
و سکوت کرد و مسعود در حالی که از دایی دور می شدیم با صدای آرومی ادامه داد:
- به شوشتر زدند گردن مسگری.
با خارج شدنمون از خونه زیر گوش مسعود گفتم:
- رامتین راست می گه؟
لبخندی زد و گفت:
- من خبر ندارم! خدا عالمه.
رامتین و آذر جلوی در ماشین به هم چسبیده بودن. مسعود پوفی کرد و گفت:
- سگ و گربه!
به سمتشون رفت و دستش رو دراز کرد:
- سوییچ و بدین به من.
آذر مشتش رو دراز کرد و توی دست مسعود باز کرد. رامتین با حرص رو به آذر گفت:
- آدم فروش.
آذر سریع دوید و سمت شاگرد نشست. رامتین هم به همون سمت دوید و در رو باز کرد و گفت:
- همه خواستن تو این جا بشینی. بیا پایین جای ساغره.
من که فکر کردم الان سنگ خودش رو می خواد به سینه بزنه با شنیدن اسمم لبخندی بی اراده روی لبم نشست. آذر با دیدن لبخندم اخمی کرد و در حالی که پیاده می شد گفت:
- اصلا خانوم ها عقب!
سرم رو تکون دادم، واقعا آذر بچه بود! حالا نه که خودم خیلی بزرگ بودم! در عقب رو باز کردم و نشستم تا به بحث خاتمه بدم. آذر هم کنارم قرار گرفت.
هاشم آقا در حیاط و باز کرد و مسعود ماشین رو به حرکت در آورد. به محض خارج شدنمون مسعود با صدای آرومی رو به رامتین گفت:
- کار خوبی نکردی به بابات متلک انداختی. اون با خیلی از هم کیش هاش فرق می کنه.
رامتین پوزخندی زد و ساکت شد. شاید من زیادی حساسم! ولی مسعود بی نهایت مشکوک بود. هر چند که سعی کرد تمام مدت تفریح بخنده اما متوجه غم عمیق توی چشم هاش می شدم.


برچسب ها رمان گوهر مقصود ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 285
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,136
  • بازدید ماه : 18,094
  • بازدید سال : 145,197
  • بازدید کلی : 11,642,337