close
مجتمع فنی تهران
رمان گوهر مقصود قسمت پنجم
loading...

رمان فا

... با اخم به پرده سینما خیره شده بودم. ای کاش این اختلاف سنی چهار پنج ساله با مسعود وجود نداشت، کاش بزرگ تر بودم. تا قهر کردن و ناز کردن هام بچگانه…

رمان گوهر مقصود قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 965 پنجشنبه 14 فروردين 1393 : 10:46 نظرات ()

... با اخم به پرده سینما خیره شده بودم. ای کاش این اختلاف سنی چهار پنج ساله با مسعود وجود نداشت، کاش بزرگ تر بودم. تا قهر کردن و ناز کردن هام بچگانه به نظر نرسه. متوجه شدم رامتین از سمت دیگه مسعود سرش رو به جلو خم کرده و داره با لبخند نگاهم می کنه.
اونقدر عصبانی بودم که لبخندش رو با اخم جواب دادم. خنده اش عمیق تر شد و مسعود که انگار سال هاست که خوابه رو اشاره کرد. پوفی کردم و بی ملاحظه به سکوت حاکم بر سینما با تن صدای نسبتا بلندی گفتم:
- خوابش و برداشته آورده..............................................................................

یکی از چند ردیف عقب تر گفت:
- لابد شب کاری داشته.
رامتین اخمی کرد و رو به صندلی عقب گفت:
- مثل اینکه تو در جریانی!!
مسعود از صدای بلند رامتین کنار گوشش تکونی خورد و تند دور و برش و نگاه کرد. با حرص گفتم:
- ساعت خواب!
صدای اعتراض چند نفر بلند شد و من بند نازک کیفم رو توی دستم گرفتم و از روی صندلی بلند شدم و به سمت خروجی سالن رفتم. باید من هم مثل آذر همون اول فیلم می رفتم بیرون.
- چی شدی خانوم؟ ساغر جان؟
چشم هام و به خاطر نور لامپ های بیرون سالن، ریز کردم تا آذر رو پیدا کنم. مسعود بهم رسید و پشت سرش رامتین.
- به خدا نفهمیدم کی خوابم برد. حالا که چیزی رو از دست ندادم!
رامتین با قیافه حق به جانبی گفت:
- آره چیزی رو از دست ندادی، تا به خونه برسیم برات فیلم و تعریف می کنم.
مسعود بهش چشم غره ای رفت و باعث شد رامتین از ما فاصله بگیره. تا خواست حرفی بزنه دستم رو به نشونه سکوت بالا آوردم و گفتم:
- عصبانی نیستم مسعود. اصلا هم مهم نیست که خواب بودی.
حالا خوبه جمله ام رو طوری گفتم که قشنگ عصبانیتم رو نشون می داد! مسعود هم لبخندی زد و گفت:
- خوبه که عصبانی نیستی.
صورتم وا رفت، مچ دستم رو گرفت و گفت:
- این برف جون می ده واسه قدم زدن، این طور نیست؟
دندون هام و به هم فشردم و با حرص دستم رو عقب کشیدم و تند از کنارش رد شدم و به سمت خروجی سینما رفتم، مسعود هم با تعجبی ساختگی و لحن شیطونی گفت:
- خانوم؟ تو که نا مهربون نبودی!
می دونستم ماشین رو کدوم سمت پارک کردن بنا براین به همون سمت حرکت کردم. مسعود هم، هم چنان با مسخرگی شیرین زبونی می کرد و رو اعصاب من ناخن می کشید.
با نزدیک شدن به ماشین دیدم رامتین بهش تکیه داده و آذر هم داخلش پشت فرمون نشسته. قدمی مونده بود به ماشین برسم مسعود بازوم و چسبید و رو به رامتین گفت:
- من و ساغر پیاده میایم.
با چشم های گرد شده گفتم:
- از طرف خودت حرف بزن! من تو این سرما قدم از قدم بر نمی دارم.
رامتین با خنده در عقب رو باز کرد و گفت:
- بفرما!
و من هم سریع نشستم و مسعود هم کنارم نشست و رو به رامتین گفت:
- تو بشینی پشت فرمون ها!
آذر با لحن خشکی گفت:
- نترس! هیچیت نمیشه! تو هفت تا جون داری.
مسعود هم با خونسردی گفت:
- برای خانومم نگرانم.
با آرنج به پهلوش ضربه ای زدم. قیافه ی آذر نشون می داد حال زیاد مساعدی نداره، چون بر خلاف همیشه جواب مسعود رو هم نداد. تا رسیدن به خونه جو سنگین بود، به غیر از رامتین که گه گاه حرفی از یه تکه ی فیلم می زد و چون کسی جز من اون فیلم رو ندیده بود، جوابش رو می دادم.
مسعود هم دست به سینه به رامتین نگاه می کرد و هر بار رامتین به سمت عقب بر می گشت مسعود با لحن خنده داری می گفت:
- جلوت و نگاه کن به کشتنمون ندی!
و رامتین از گوشه چشم نگاهی به آذر می انداخت و به مسعود چشم غره می رفت.
***
یقه ی مانتوی بافتنیم رو به گردنم نزدیک تر کردم و گره شال گردنم رو محکم تر. دنباله ی موهای لخت و بازم از زیر کلاه بی نظم روی شونه و سینه ام ریخته بودن. چشمم به در مدرسه بود و پسر بچه هایی که از سرو کول هم می پریدن و از در بیرون می دویدن. حتی اون هایی که جثه بزرگ تری داشتند. بغض لعنتیم از یک ساعت پیش توی گلوم خونه کرده بود و اگه تو خونه می موندم دق می کردم، از رامتین ممنون بودم که من رو به اینجا رسوند. و ممنون تر چون به اصرارم گوش کرد و پیشم نموند و گذاشت اینجا به تنهایی منتظرش باشم.
تو جام چند بار عقب جلو رفتم تا کمی احساس سردی از پاهام دور بشه. هر چند تاثیری نداشت. از دور جمعی مردونه رو دیدم با هم هم قدم بودن و به آهستگی به سمت در بزرگ خروجی می اومدن. با اولین نگاه شناختم. با این که فاصله ام زیاد بود. قد بلندش و اندام لاغرش و همین طور تیپش نشون دهنده این بود که از مردهای اون جمع کم سن و سال تره. وجه شباهت مردها شلوار های دم پا گشاد و کراواتشون بود.
چند قدمی جلو رفتم و وارد خیابون شدم و دستم رو کمی بالا بردم تا من و ببینه. مردی که کنارش بود من رو نشون داد و مسعود با دیدنم لبخند پهنی روی صورتش نشست. از جمع فاصله گرفت و به سمتم اومد. بی اراده بغضم سنگین تر شد. متلک آذر واسم سنگین بود و من نمی خواستم بنا به حرف اون طفیلی باشم. چند قدم مونده بود بهم برسه لبخندش کم رنگ شد و وقتی بهم رسید کامل اخم کرده بود:
- سلام. چیزی شده؟


سعی کردم لبخند بزنم و نمی دونم چقدر موفق بودم. نفس عمیقی گرفتم و گفتم:
- خواستم بیام محل کارت و ببینم.
بدون این که لبخند بزنه به پشت سرش و مرد هایی که به سمتمون می اومدن نگاه کرد. کنارم ایستاد و رو به جمع با لبخندی مصنوعی گفت:
- خانومم.
مرد ها یک به یک به گرمی باهام احوال پرسی کردن و ازدواجمون رو تبریک گفتن. و بعد از رفتنشون من و مسعود به جهت مخالفشون به راه افتادیم.
- چی شد که یهو تصمیم گرفتی بیای اینجا؟
بی توجه به سوالش گفتم:
- معلم چی هستی مسعود؟
لبخند غمگینی زد و گفت:
- معاونم.
«آهان» ی گفتم و ساکت شدم. چند ثانیه موشکافانه نگاهم کرد و بعد بی خیال به قدم زدنمون ادامه دادیم.
- مسعود آذر باهات همکاره؟
اخم هاش و تو هم کشید و با لحن خشکی گفت:
- پس حدسم درسته! به آذر مربوطه نه؟
با تعجب گفتم:
- ها؟!
قدم بلندی برداشت و رو به روم ایستاد و گفت:
- نه، همکارم نیست. حتی توی دانشگاه هم به غیر از یکی دو کلاس با هم دیگه نیستیم. حالا هم بگو چی گفته که باعث شده تو این همه راه و بکوبی و بیای اینجا؟ اصلا کی تو رو آورد؟
خب ضایع کرده بودم. اصلا چه دلیلی داشت پنهون کنم؟ من که طرف دار آذر نبودم! نفسم رو بیرون فرستادم و با سری پایین افتاده گفتم:
- داشت به مادرش می گفت من طفیلی ام. می گفت من باعث معذب شدنشم. من ...
دستش رو گذاشت زیر چونه ام و در حالی که سرم رو بالا می آورد گفت:
- تو به چرت و پرت هاش اهمیت می دی؟
لب هام لرزید و گفتم:
- من دوست دارم از اون خونه بریم.
سرش رو کمی کج کرد و گفت:
- به خاطر حرف یه دختر لوس و از خود راضی؟
چشم هام پر از اشک شد و با ناراحتی گفتم:
- اونجا خونه اونهاست. من حق دارم که بخوام اول زندگیمون تو یه خونه مستقل زندگی کنیم.
چند ثانیه بهم خیره شد و بعد در حالی که دوباره با هام هم قدم می شد و وادارم کرد باهاش راه بیام با صدای آرومی گفت:
- دستم خالیه. یه کم دیگه طاقت بیار. این ترم تموم بشه، دیگه مجبور نیستیم اینجا بمونیم.
در حالی که صدام می لرزید گفتم:
- از بابام...
- به اندازه کافی زیر سایه پدرت بودم، بهتره مستقل بشم.
لجوجانه ادامه دادم:
- اما الان هم زیر سایه ی داییتیم.
با لحنی جدی گفت:
- دایی فرق می کنه. اونقدر در حقش کردم که چهار روز تو خونه ش زندگی کردن به کسی بر نمی خوره. آذر هم دلش از جای دیگه پره. بخواد زیاد زرت و پرت کنه خودم سر جاش می نشونم.
لب هام و به هم فشار دادم و بی صدا اشک هام روی گونه ام جاری شدن. چه توقعی داشتم؟ اگر واقعا عاشقم بود نمی ذاشت کار به این حرف ها برسه و من و از اون جا می برد.
سوار تاکسی شدیم. اشک هام و دید و حرفی نزد و من به شدت گریه ام اضافه شد، تنها کاری که کرد این بود که سرم رو به سینه اش تکیه داد و حسی شبیه خفگی توی وجودم پر رنگ و پر رنگ تر می شد. وقتی پیاده می شدیم با لحن مهربونی گفت:
- بذار کارم رو به آخر برسونم. یه کم تحمل کن عزیز. فقط یه کم.
با دستش شونه ام رو بغل کرد و من رو به خودش فشرد و در حالی که هر دو به سمت خونه دایی قدم می زدیم گفت:
- باشه خانوم؟
و از سکوت من برداشتی رو که دلش می خواست کرد و آروم گفت:
- ممنونم.


چشم هام و کامل باز کردم و دست مسعود رو که روی گردنم بود پایین فرستادم و با بهت و صدای نسبتا بلندی گفتم:
-مسعود؟
یهو توی جاش نشست و با ترس گفت:
-چیه؟
دندون هام و به هم فشردم و در حالی که نفس نفس می زدم گفتم:
-امروز چندمه؟
مسعود هنوز با ترس به دور و بر نگاه می کرد. توی جام نشستم و با کف دست بین دو کتفش ضربه زدم:
-گفتم امروز چندمه؟
گردنش رو چرخوند و چند ثانیه ای با نگرانی و البته چشم های گرد شده نگاهم کرد، انگار هنوز هشیار نشده بود. بغض کردم:
-مسعود می گم چندمه؟
و زدم زیر گریه. ترسیده به سمتم چرخید و دست هام که داشتن به طرف صورتم می رفتن رو چسبید:
-چی شده ساغر؟ بد خواب شدی؟ باز هم خر و پف کردم ؟
شدت گریه ام بیشتر شد:
-مسعود؛ جانِ من یه لحظه هشیار شو بگو امروز چندم ماهه؟
اشک هام یکی پس از دیگری روی گونه ام می ریختن. یه لحظه چشم هاش و بست، انگار می خواست حواسش رو جمع کنه:
-شنبه بازرس داشتیم بیستم بود.
با چشم های گرد شده گفتم:
-یعنی امروز بیست وسومه؟
چشم هاش و باز کرد:
-چی شده خانوم ؟
با گریه گفتم:
-مسعود من ...
با ترس سرش رو تکون داد:
-تو چی؟
مچ دست هام رو از دستش بیرون کشیدم و خواستم از تخت بیام پایین که شونه ام رو چسبید:
-می گم تو چی ؟
جدی بود، احمقانه اس ولی خجالت کشیدم که بگم. با صدای آرومی گفتم:
-بذار مطمئن بشم ؟
و ازش فاصله گرفتم و به سمت کمد رفتم. مسعود هم با کلافگی، بلاتکلیف وسط تخت نشسته بود. در کمد رو باز کردم و از توی ساکم دفترچه یادداشتم رو برداشتم. خودم می دونستم اما دلم می خواست اشتباه کرده باشم. صفحه رو باز کردم.
آه از نهادم بلند شد. آخرین تاریخم دوم دی بود. دوباره بغضم شکست و دفتر رو از همون فاصله به مسعود نشون دادم:
-نگاه کن. دفعه پیش دوم دی بود. سه روز قبل از عروسی آخرش بود. الان بیست و سوم بهمنه .
چند ثانیه مشکوک نگاهم کردو انگار تازه متوجه موضوع شد. ابروهاش و بالا فرستاد و گفت:
-یعنی فکر می کنی ...؟
دفتر و پرت کردم ته کیف و روی زمین نشستم و زانوهام و بغل کردم:
-مامان می گفت، عقب بزنه ...
گریه ام شدید شد:
-فقط الان این و کم داشتیم ... مسعود؟
باز هق هقم بالا رفت و سرم و گذاشتم رو زانوهام و در همون حال با خودم حرف می زدم:
-آبروم رفت. همش یک ماه و نیمه که عروسی کردیم. خاک بر سرم. خاک...
دست هاش دور شونه هام حلق شد و گفت:
-هر چند گاهی امکان داره تاریخ ها به هم بریزه اما من هم حس می کنم خدا ما رو لایق دونسته که این هدیه رو...
با گریه حرفش و بریدم:
-نمی خوام. مسعود الان وقتش نیست. ما خودمون جایی نداریم.
بوسه ای روی موهام زد:
-سسس. آروم باش خانوم. خدا قهرش میاد. خدا بزرگه.
و با صدای آروم تری زمزمه کرد:
-خدا بزرگه.
مسعود آرومم می کرد. با بوسیدن موهام و نوازش شونه هام. مسعود از هدیه ی خدا می گفت و از روزی بچه ها که خدا پیش پیش می فرسته. از این که شاید خدا به خاطر اون بچه که هنوز من از حضورش کاملا مطمئن نشده بودم به ما نگاهی بندازه و پولی دستمون بیاد و بریم سر خونه خودمون.
اما مسعود مطمئن حرف می زد. به بارداری من اطمینان داشت. می گفت چند ماه دیگه که مامان پا به ماه شد من و می فرسته دشت بهشت تا هم حال و هوام عوض بشه هم پیش مامانم باشم.
مسعود هم مثل من خبر نداشت که چه اتفاقاتی در انتظارمونه. اما آرومم کرد. هر چند که ته دلش به آرامشی که ازش حرف می زد اعتمادی نداشت.


از دستشویی بیرون اومدم و با پشت دستم خیسی روی لبم رو گرفتم. از صبح شد سومین بار. زینت خانوم با ترحم نگاهم کرد و گفت:
- برو استراحت کن مادر. رنگ به رُخت نمونده.
با صدای زینت خانوم، زهره جون هم از آشپزخونه خارج شد و با دیدنم لب به دندون گرفت و سرزنشم کرد:
- من چی به تو بگم دختر؟ من اگه نخوام تو واسه من کار کنی کی و باید ببینم؟ برو تو اتاقت استراحت کن.
با اخم گفتم:
- حوصله ام سر می ره.
در سالن رو اشاره کرد و گفت:
- پس بیا برو بیرون یه بادی به سرت بخوره این حالت تهوع از سرت وا شه. ولی قبلش خودت و بپوشون.
صدای ثریا، شخص دیگه ای که امروز برای کمک اومده بود از تو آشپزخونه اومد:
- خانوم این یکی هم شیرین باشه؟
زهره جون بدون این که نگاهش و از من بگیره گفت:
- آره شیرین بهتره.
به سمتم اومد و گفت:
- ساغر چیز دیگه ای هست که بخوای بگی؟
با بغض سرم رو به چپ و راست تکون دادم. درست رو به روم ایستاد و منتظر نگاهم کرد. با صدای آروم ولی لرزونی گفتم:
- مسعود گفت ... نمی ریم خونه.
و بغضم شدید تر شد و مانع حرف زدنم شد. سرم رو انداختم پایین. زهره جون با مهربونی بغلم کرد:
- الهی ... چرا این حرف و زده؟
با صدای لرزونم گفتم:
- می گه با دایی صحبت کرده. نمی دونم.
با گریه ادامه دادم:
- من دلم برای خونه خودمون تنگ شده. دلم به عید خوش بود زهره جون. که اون هم مسعود یک کلام شده و میگه نمی ریم.
زهره جون در حالی که موهام رو نوازش می کرد گفت:
- بذار از سر کار بیاد. حقش و می ذارم کف دستش.
ازش فاصله گرفتم. دو دل بودم که حرفی در مورد تصمیم دیگه مسعود بزنم یا نه. زهره جون که متوجه شَکم شد گفت:
- چیز دیگه ای هم هست؟
تصمیم گرفتم فعلا چیزی نگم. سرم رو به معنی نه تکون دادم و گفتم:
- فکر کنم بهتره استراحت کنم. بوی شیر گرم شده و فسنجون شیرین بدجور داره اذیتم می کنه.
لبخندی زد و گفت:
- باشه عزیز. برو استراحت کن.
ازش کامل جدا شدم و به سمت پله ها رفتم.
***
انگشت های دو دستم رو به هم می پیچیدم و به کفش هاش زل زده بودم.
- با توام.
به لج بازیم ادامه دادم و نگاهش نکردم. صداش از عصبانیت دورگه شده بود:
- مگه ما با هم اتمام حجت نکردیم؟ مگه من گفتم اصلا نمی برمت!؟
بینیم و بالا کشیدم و با بغض گفتم:
- خیلی خب. حالا چی شده؟
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد:
- من و تو دو کلوم حرف نباید بینمون بمونه؟! فرتی رفتی به زن دایی گفتی که چی بشه؟ هنوز خستگی از تنم در نیومده ...
سرم رو بالا آوردم و با بغضی که هر لحظه امکان ترکیدنش بود گفتم:
- الکی صدات و بالا نبر! تو که باز بالاخره کار خودت و می کنی! چرا کولی بازی در میاری؟
دستش رو به کمرش زد و با ابروهای بالا رفته گفت:
- من کولی بازی در آوردم؟!
سرم رو مثل بچه ها تکون دادم:
- آره، تو؛ این همه زبونِ تو حرف های ما رو از این اتاق بیرون برده، یه بار هم زبون من!
چشم هام پر از اشک شد و گفتم:
- اصلا آقای مرد خانواده! از راه رسیدی منِ بد بخت و این جوری از خواب بیدار کردی داری بازجویی می کنی، به خودت زحمت دادی بپرسی امروز حالم چه طور بوده؟
با بی حوصلگی گفت:
- از زن دایی پرسیدم حالت رو.
- من هم که خودم مُردم و زبون ندارم حالم و بگم.
با خشم نگاهم کرد. نگاهم و ازش گرفتم. دوباره نفسش و فوت کرد. با حرص به سمتش برگشتم:
- واسه من پوف پوف نکن. اصلا خیلی هم کار خوبی کردم گفتم.
بهم چشم غره رفت و گفت:
- دارم مراعات حالت و می کنما! این بچه بازی رو تمومش کن.


از دست خودم و بغض وامونده ام لجم گرفته بود که من و شبیه بچه ها نشون می داد. دست به کمر رو به روش ایستادم و گفتم:
- می خوام مراعات نکنی. همون تو بزرگی بسه که به خاطر منافع خودت و کارهای مخفیت با دایی می خوای نذاری من خونواده ام و ببینم.
دندون هاش و به هم فشرد و گفت:
- فکر نکنم بحث ما به جایی برسه. وسایلت رو جمع کردی ببرمت؟
بینیم و مجدد بالا کشیدم و گفتم:
- نه خیر. هیچ جا نمیام.
چشم هاش و برای چند ثانیه بست:
- با اعصاب من بازی نکن.
به سمت در رفتم و گفتم:
- من با اعصاب تو بازی نمی کنم. فقط دلیلت قانع کننده نیست.
به در نرسیده بودم که دستش روی شونه ام نشست و گفت:
- گفتم نمی خوام تو مهمونی امشب باشی. به زن دایی هم الان تا تو آماده بشی می گم که حال نداری و می ری خونه همکار من پیش خانومش تا از سر و صدای امشب ...
به سمتش برگشتم و حرفش رو قطع کردم:
- این ها دروغ هاییه که آماده کردی به زن داییت تحویل بدی و دیشب یه بار واسم گفتی. دلیل واقعی واسه من بیار.
در حالی که سعی می کرد صداش بالا نره گفت:
- دروغ نیست. به غیر از این ها محیط امشب مناسب تو نیست.
دهنم و باز کردم و حرفی که داشت از صبح آزارم می داد به زبون آوردم:
- این و نگو، بگو می خوای من و امشب بفرستی پی نخود سیاه تا راحت هر غلطی که دلت خواست ..
دستش که توی هوا بلند شد، باعث شد چشم هام و ببندم و جیغ خفیفی بکشم. اما با برخورد نکردنش با صورتم، چشم هام و به آرومی باز کردم. پره های بینیش با خشم باز و بسته می شد. از این که می دیدم نزده شیر شدم و صاف وایستادم:
- جرات داری بزن! ببین یه دقیقه هم اینجا می مونم یا نه!
چند ثانیه با خشم نگاهم کرد بعد با حرص گفت:
- هر غلطی دلت خواست بکن.
و ازم رد شد و از اتاق خارج شد. باز هم کوتاه اومد و هیچ توضیحی نداد. اشک هام راه خودشون و پیدا کردن. می دونست دلم نازکه ها! باز هم بی محلی کرد.
رو به در بسته پا به زمین کوبیدم:
- از خود راضیِ عوضی.
من می دونم دیگه! فردا صبح باز میاد با چرب زبونی از دلم در میاره. من هم که احمق خاک بر سر!
سریع می بخشم.
روی تخت نشستم. به در کمد نگاه کردم، دوباره اشک هام سرازیر شد:
- خاک بر سرت ساغر! تو که نمی دونی مراسم هاشون چه شکلیه واسه چی حرف گوش نمی کنی؟! حالا امشب چه لباسی بپوشم؟
با دستم اشک هام و پاک کردم و به خودم توپیدم:
- چیه هر دقیقه تقی به توقی می خوره گریه می کنی؟
و با خودم فکر کردم که شاید بهتر باشه با زهره جون در میون بذارم. البته فقط قضیه لباس رو.
***
گره کراواتش رو مرتب کرد و از توی آینه نگاهی بهم انداخت:
- از کنارم جم نمی خوری. به چیزی حساس نمی شی! متلک بهم نمی ندازی! تو حرف های من و دایی فضولی نمی کنی، با رامتین و آذرو دوستاشون گرم نمی گیری! کاری داشتی یا به خودم می گی، یا به زن دایی. وای به حالت اگر بخوای ...
- اگه نصیحت کردن هات تموم شد بریم بیرون، مهمونی تموم شد.
به سمتم برگشت و با اخم براندازم کرد. من هم با اخم گفتم:
- باز چی مونده که ایراد بگیری؟ قنداقم کردی دیگه!
لب هاش و به داخل کشید تا جلوی خنده اش رو بگیره و در حالی که اخمش از بین رفته بود گفت:
- این چه طرز حرف زدنه خانوم!
لب هام و جمع کردم و نگاهم و ازش گرفتم.
- استعداد شکم در آوردن داری. هنوز هیچی نشده زده بیرون.
با چشم های گرد شده نگاهش کردم:
- خیلی بی ادبی مسعود که به روم میاری!
خنده اش گرفت:
- فراموشش کن. بریم؟
و به سمت در رفت. جلوی آینه رفتم و نیم رخ ایستادم و به شکمم زل زدم که از زیر لباس ماکسی و تنگ آبی رنگم بگی نگی یه ذره ورم داشت.
بازوم و چسبید:
- بهش توجه نکنی خوبه. بعدش هم تو که نمی خوای بلند شی که!
و دستم رو گرفت و از اتاق خارج شدیم.


بر خلاف تصورم مهمونی یه مهمونی دوستانه بود به مناسبت ترم آخر بودن آذر و مسعود. البته بیشتر آذر. چرا که مسعود جز یه سلام و احوال پرسی ساده حتی یه لحظه هم کنار دوستانشون قرار نگرفت.
نزدیک به بیست نفر دختر و پسر مهمون داشتن، که یکی از بچه ها به نام فلورا با پدر و مادرش اومده بود و بنا به خبرگذاری زهره جون، پدرش یا همون آقای کامرانی همکار دایی بود.
بی انصافی بود اگر مسعود می خواست همچنان کنارش باشم چرا که هیچ از حرف های دایی و کامرانی و گاها اظهار نظر های مسعود سر در نمی آوردم. اما از اون جایی که قبلی باهام اتمام حجت کرده بود از کنارش جم نخورم و به زور راضی شده بود من حضور داشته باشم جرات نمی کردم چیزی بگم تا اینکه با اومدن مژده دختر همسایه، خودِ مسعود پیشنهاد کرد اگه دوست دارم برم پیش زن داییش و مژده بشینم، که من هم با سر قبول کردم.
اما کنار زهره جون و خانوم کامرانی هم اوضاع چندان فرقی نداشت چرا که دو تا زن سن و سال دار بودن و چه حرف های باکلاسشون راجع به مد و پوشاک عید، به درد من نمی خورد و چه حرف های به قول مسعود خاله زنکیشون. مژده هم که یه سره در رفت و آمد بود. هی می رفت سر میز خوراکی ها که دختر و پسر ها دورش جمع بودن و هی بر می گشت پیش من، دست آخر هم با دو ظرف دسر شکلاتی اومد و دیگه کنارم موندگار شد:
- همه ش دارن در مورد استاداشون حرف می زنن یا کسایی که جز خودشون کسی نمی فهمه.
و با کنایه طوری که زهره جون صداش رو نشون گفت:
- آذر هم که خدا رو بنده نیست! چه برسه به این که ما رو یادش بیاد!
نگاهم به سمت جمع جوون ها کشیده شد. حس کردم موهای آذر نسبت به همیشه پفش بیشتره. دیگه واقعا شبیه شیر بیشه شده بود. نسبت مرد ها به دختر ها دو به یک بود. زهره جون که روی مبل کناری نشسته بود خطاب به من گفت:
- خوبی ساغر جان؟
در جواب زهره جون لبخندی زدم و اون رو به خانوم کامرانی گفت:
- ساغر عروس خواهر سرهنگه و ...
و موضوع حرفشون شدم من و شغل شوهرم و مراقبت های دوران بارداری و ....
رو به مژده گفتم:
- حوصله ام سر رفت.
ظرف دسرش رو توی دستم گذاشت و گفت:
- بذار برم یه چیز دیگه بیارم بخوریم.
قبل از این که بلند شه دستش رو چسبیدم:
- نه دیگه؛ حالم یه وقت یه هم می خوره.
صدای خنده جمع بلند شد و من دوباره نگاهم به مسعود کشیده شد که با ابروهای در هم به حرف های آقای کامرانی گوش می داد و سرش رو به نشونه تایید تکون می داد. من می خوام بدونم یه جوون بیست و یک ساله چه وجه اشتراکی با دو تا مرد گنده داره؟! خب مثل بچه آدم بیا پیش هم کلاسی هات بذار من هم به بهونه تو قاطی جمع بشم دیگه!
لب هام و دادم جلو و پیش خودم فکر کردم که حضور من اصلا برای مسعود فرقی نمی کنه، اون زندگی خودش رو داره و انگار پرستاری از من هم افتاده روی دوشش و فقط یه مقدار برنامه هاش سخت تر شده.
- داره میاد این ور، بالاخره یادش افتاد ما هم مهمونشونیم.
با این حرف مژده نگاهم کشیده شد به رامتین که حالا به ما رسید و با لبخندی به جفتمون، جلوی مادرش خم شد و سرش رو بین من و مادرش قرار گرفت و خطاب به زهره جون گفت:
- بریم الان بالا؟
زهره جون با اخم گفت:
- الان برین؟ قبل از شام!
رامتین لبخند کش داری زد، زهره جون نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و گفت:
- یعنی واجب بود؟ جشن فارغ التحصیلی همه همین طوریه؟
غیر ارادای با لبخندی رو به رامتین گفتم:
- چقدر هم که تو ترم آخری!
و مسعود رو بهش اشاره کردم. رامتین چشم غره ای بهم رفت و گفت:
- واسه من که جشن نگرفتن! من به جای شوهرِ ماست تو ذوق دارم.
نگاهم کشیده شد به سمت مسعود که نگاه جدیش به ما بود و ظاهرا گوشش با آقای کامرانی و دایی جان!
صدای رامتین از کنار گوشم زهره جون رو مخاطب قرار داد:
- بابا که نمی ذاره بریم این جور جاها! یه بار هم که خودمون آوردیم...
زندایی حرفش رو قطع کرد:
- چقدر هم که تو و خواهرت زیر آبی نرفتین!
رامتین خندید و زهره جون گفت:
- خیلی خب، شما ها برین بالا، ما هم همین پایین بدون شما ها بیشتر هم بهمون خوش می گذره.
با این حرفش همراه خانوم کامرانی خندیدن و من و مژده هم لبخندی تصنعی زدیم.
زهره جون با صدای آروم تری گفت:
- فقط رعایت کنین.
رامتین صورت مادرش رو بوسید گفت:
- حتما.
و از مادرش فاصله گرفت و مبل رو دور زد و از سمت مژده خودش رو جلو کشید و با صدای آرومی گفت:
- اون دختره که موهاش بازه رو ببینین.
یک نفر تو اون جمع بیشتر موهاش باز نبود. همزمان با مژده گفتیم:
- خب؟
گفت:
- با اون یارو لاغره که کنارش ایستاده. این ها نه دوستای منن نه همکلاسی های آذر و مسعود.
با تعجب نگاهش کردیم. چشمکی زد و گفت:
- بریم بالا که بساط مطربی به راهه.
و همزمان با این حرفش دستش رو از جلوی صورت مژده رد کرد و مچ دست من رو چسبید و خطاب به هر دو گفت:
- بسه هر چقدر از ما جدا بودین.
و خطاب به مادرش گفت:
- موقع شام صدامون کنید.
و با صدای آروم تری گفت:
- هر چه دیر تر بهتر.
به دنبالش کشیده شدم و با سر پا ایستادنم ابروهای مسعود به شکل نا محسوسی بالار فت.


رامتین که متوجه مسعود نشده بود همچنان دست من رو کشید تا به میز رسیدیم و رو به جمع گفت:
- بچه ها برین بالا.
مژده هم کنارم قرار گرفت ولی من همه حواسم به مسعود بود که از دایی و کامرانی جدا شد و به سمت ما اومد.
بچه ها یکی یکی به سمت راه پله رفتن. مسعود به ما رسید و با خشکی گفت:
- کجا؟
رامتین به جای من جواب داد:
- به جناب مسعود خان! بالاخره از هم سن و سال هات دل کندی!
مسعود به دستمون اشاره کرد و گفت:
- اولا دستش رو ول کن.
رامتین بلافاصله دستم رو ول کرد. و مسعود ادامه داد:
- بالا چه خبره؟
رامتین با اخم های در هم:
- بساط لهو و لعب.
و از ما گذشت و از پله ها بالا رفت. با ناراحتی گفتم:
- چرا اون جوری برخورد کردی؟ زشت بود!
مسعود که آماده منفجر شدن بود، گفت:
- تو باز ازش دفاع کردی؟ گاهی وقت ها به عقلت شک می کنم ساغر!
با ناراحتی نگاهم رو دورمون چرخوندم و بعد از دیدن نگاه مضطرب مژده که با فاصله ایستاده بود گفتم:
- آروم تر.
با دیدن نگاه غضب ناکش گفتم:
- اخم و دعوا نداره که! می رم پیش زن دایی اینا می شینم. اصلا می شم عروسک کوکیت، هر جور دلت خواست دستور بده من هم می گم چشم.
همین که خواستم به سمت مبل برم مچ دستم رو چسبید و گفت:
- الان قهر کردی دیگه نه؟!
همه ی سعی ام رو می کردم که قیافه م نشون نده ناراحتم تا جلوی خانوم کامرانی و مژده ضایع نشم. اما مگر می شد! مژده نزدیک اومد و در حالی که دست هاش رو روی بازوهای من قرار می داد گفت:
- آقا مسعود من هم باهاش می رم. دیدیم داره جمعشون از حالت عادی خارج می شه میایم بیرون. خونواده من و که می شناسین. ما هم رو بعضی مسائل حساسیم. اصلا چرا خودتون نمیاین بالا؟
مسعود نگاهش رو از من گرفت و با لبخندی مصنوعی گفت:
- بله من هم روی شما شناخت دارم هم روی ساغر. ترجیح می دم توی اتاقم استراحت کنم تا به جمع اون ها برم. خودشون می دونن جز تفریحاتی مثل کوهنوردی و از این قبیل، قاطی جمع نمی شدم. ولی می ترسم ساغر اذیت بشه.
و رو به من ادامه داد:
- می تونی بری.
مژده با لبخندی از ما فاصله گرفت و کنار راه پله ایستاد. مسعود صورتش رو کمی نزدیک کرد و گفت:
- در ضمن بار آخرت باشه این طوری حرف زدی! من اگه چیزی می گم فقط به خاطر خودته. از طرفی بهتره سلامت چشمت حفظ بشه. مخصوصا تو این دوران.
و به شکمم اشاره کرد. ابروهام و در هم کشیدم:
- سلامت چشم تو حفظ می شه بسه! برو سلامت گوشت رو هم کنار دایی و دوستش تضمین کن.
چشم هاش رو با خشم درشت کرد و گفت:
- هی من هیچی نمی گم تو روت و زیاد می کنی! برو بینشون اما فقط واسه ارضای کنجکاویت. زود بیا بیرون.
دیدم حالا که راضی شده دیگه بهتره بحث رو ادامه ندادم و بی حرف به سمت مژده رفتم...
...
کفشم رو کنار خودم جفت کرده، روی زمین گذاشته بودم، نگاهم روی آذر بود که حالا نسبت به سر شب پف موهاش خوابیده بود و شوخی های زننده ای با پسرهای جمع می کرد. دود سیگار هم مثل مه توی اتاق ریخته بود. عجیب بود اما من این بو رو دوست داشتم و اصلا حالت تهوع نداشتم.
بیست دقیقه گذشته بود و من کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که چه بیخود و بی جهت با مسعود بحث کردم! ژاله که از هم کلاسی های مسعود بود یه نفس در مورد تفریحات و خوشمزگی های مسعود سر کلاس حرف می زد.
با خودم فکر کردم همه در مورد مسعود چنین تصوری دارن که مسعود یه پسر چشم و دل پاکه! و بعضی چیز ها توی ذهنم پر رنگ می شدن. مثل روز اول که آذر رو دیدم و با مسعود حتی دست هم ندادن و دفعه بعد که از آستین مسعود آویزون شده بود تا نامه رو ببینه!
به نظر من به جای چشم و دل پاک بهتر بود بگن مسعود آدم آروم و خونسردیه.
نگاهم به سازهای کنار دیوار رو زمین بود و دلم می خواست یکیشون و بردارم و بزنم تو دهن ژاله و بگم چشمت در آد! فعلا که مسعود شوهر منه! اینقدر ازش تعریف نکن.
بعد با خودم فکر کردم که بذار تعریف کنه! مسعود خیلی به من اهمیت می ده که بخوام به خاطرش با کسی هم بچسبم!



دوباره نگاهم کشیده شد به سمت مرد غریبه ای که رامتین نشون داده بود و پسر جوونی که به سمت ساز ها رفتن. مرد غریبه تمبک رو گرفت و پسر دیگه ویلن رو برداشت و به دقیقه نرسید شروع کردن آهنگ نسبتا شادی رو نواختن.
و همون دختری که رامتین گفته بود هم بلند شد و شروع کرد به رقصیدن و مرد هم شروع کرد به خوندن.
الف می گم ابروت کمونه ای کمون ابروی من
ب می گم بالات بلنده ای گل خوشبوی من
ت تو را می خوام عزیزم تا برام تاتی کنی
ث ثوابه گر لباتو با لبام قاطی کنی
نا خود آگاه لب هام به عریض ترین شکل ممکن کش اومد و به رقصیدن دختر نگاه می کردم که سعی داشت حرکات رقصش رو با توصیفات مرد یکی کنه و باسنش بیشترین چرخش رو داشت و دامن کوتاهش که من نفهمیدم کی عوض کرده بود، روی جلوه دادن به رقصش بی تاثیر نبود!

جیم جوابم را ندادی
چ چرا
ح حامی خواتم خودم می خوام تو را
دال دلم پیش دلت باشد گرو
ذال ذلیلت گشتم از پیشم نرو
و باسنش رو رو جلوی صورت رامتین چرخوند که صدای قهقهه رامتین بلند شد.
دال و ذال و ر - روسری قشنگ داری
ز و ز و ز - ز حال من خبرداری
سین می خوام بگم سمن بری سمن بری
شین می خوام بگم شیرین لبی و شکری
من مونده بودم با اون دور کمر تنگ چه طور خودش رو این طور تکون می داد! ذهنم پر کشید سمت شریفه!
دال و ذال و ر - روسری قشنگ داری
ز و ز و ز - ز حال من خبرداری
سین می خوام بگم سمن بری سمن بری
شین می خوام بگم شیرین لبی و شکری
لبخندم خشک شد، یعنی شریفه هم برای مرد ها این شکلی می رقصید! جلوی بابای من! و بابای من هم از سر مستی مثل مرد ها هیکل شریفه رو نگاه می کرد و مثل رامتین قهقهه می زد؟
صاد و ضاد و طین و ظین و عین و غین و ف و قاف و کاف و گاف و لام و میم
لم بده برام رو صندلی ، رو صندلی
نون نیگات کنم چرا که خیلی خوشگلی
ی یواش بیا بخون برام الف ب رو
دیدی که برات الف رو خوندم تا یرو
یعنی الان که من نیستم فرهاد به دختر های دیگه توجه می کنه؟ نه که فرهاد مهم باشه! ذهنم رفت به چند ماه پیش، که با توجه به اتفاقاتی که افتاد هیچ کدوم قابل حدس نبود.
ی یواش بیا بخون برام الف ب رو
دیدی که برات الف رو خوندم تا یرو

به در اتاق ضربه ای خورد و جز ما که به در نزدیک بودیم کسی صداش و نشنید، شصتم خبر دار شد اومده دنبالم! به همین خاطر من زود تر بلند شدم و کفشم رو هم برداشتم و به سمت در رفتم. مسعود با یه قدم فاصله از در ایستاده بود. از اتاق بیرون اومدم و کفشم رو روی زمین گذاشتم تا بپوشم.
- تا نمی اومدم دنبالت که خودت ...
در حالی که خم شده بودم تا کفشم رو پام کنم گفتم:
- خبری نبود! تازه داشت دختره می رقصید که تو اومدی.
سرپا ایستادم و دیدم به بینیش چین داده.
- بو گند سیگار می دی!
لب هام و جمع کردم. در اتاق خودمون و اشاره کرد:
- برو تو اتاق، زشته این شکلی بیای پایین، می گم حال نداشتی غذا رو میارم تو اتاق.
بی حرف اضافه قبول کردم و به سمت اتاق خودمون رفتم.
اما همه ی ذهنم پر از بابا و شریفه و فرهاد و دشت بهشت بود، بی دلیل دلم برای عالیه تنگ شد. با دلش و علاقه ش به فرهاد چه کار کرد؟ فرهادی که شریفه می گفت چشم پاکه!
پوزخند زدم، مسعود چشم پاک بود یا فرهاد اون هم از دید شریفه؟!
یعنی با شرایط پیش اومده بابا باز هم می ره خونه شریفه! اون هم شریفه ای که مستاجر سلیم خان بود؟
تا مسعود برگرده لباسم رو عوض کردم. حق با مسعود بود، حالا که اتاق مهمون بیرون اومده بودم متوجه بوی لباسم می شدم، خوب شد که خودش پیشنهاد داد شام رو توی اتاق بخوریم.
در اتاق باز شد و مسعود با سینی حاوی غذا اومد داخل. بلند شدم و کمکش کردم تا سفره شام رو با هم بچینیم. کلافه بود و من به هیچ عنوان دلم نمی خواست بهونه بدم دستش.


... حسابی اخم کرده بود و بی توجه به من غذاش و می خورد. جرعه ای از دوغم نوشیدم و با صدای آرومی گفتم:
- مسعود؟
سرش و بالا آورد و با کمی مکث گفت:
- بله؟
نگاهم و سرگردون روی محتویات سفره چرخوندم و گفتم:
- امشب ... امشب یاد بابام افتادم.
بی هیچ حسی گفت:
- به خاطر اون دختره که می رقصید؟
با تعجب نگاهش کردم. لبخند مهربونی زد:
- از چیزی به صورت دقیق خبر ندارم. اما حسم بهم می گه ... یعنی از قیافه ی پشیمونش این طور حدس می زدم که دیگه خونه ی اون زن نمی ره ... همون مستاجر سلیم خان.
زیاد عجیب نیست که وقتی به یکی از دشت بهشتی ها فکر کنم بقیه هم کنارش صف می کشن و جلوی چشم میان. آخه نزدیک دو ماهه که از همشون دورم و حتی صداشون و نشنیدم.
بنا براین به یاد همه من جمله فرهاد افتادم.
- راستی شاید فردا برم دشت بهشت.
با بهت نگاهش کردم. خیلی خونسرد گفت:
- یه تلگراف از بابام داشتم. مخابرات دوباره تلگرافش و راه انداخته.
با صدایی که خودم به زور شنیدم گفتم:
- چه خبر شده باز؟
خیلی ریلکس نگاهم کرد و گفت:
- یه ملکی هست چند وقت بود بابام می خواست به نامم بزنه. اما دادگاهی بود. حالا آزاد شده بابا هم اصرار داره که هر چه زود تر اقدام کنم.
قاشقم رو توی بشقاب گذاشتم و بدون فکر کردن گفتم:
- تو این دوسالی که نامزدیمون و اعلام کردن اومدی تهران پشت سرت و هم نگاه نکردی! حالا ماهی یه بار...
با لبخند شیطنت آمیزی داشت نگاهم می کرد که حرفم رو نصفه گذاشم و به جاش گفتم:
- من هم میام.
لبخندش خشک شد و من ادامه دادم:
- ساعت چند میریم؟
با ابروهای بالا رفته گفت:
- من موافقت کردم؟!
ابروهام و تو هم بردم و گفتم:
- یادم نمیاد نظرت رو پرسیده باشم! من می خوام بیام.
نفسش رو فوت کرد:
- بیای که چی بشه؟
چشم هام و گرد کردم و گفتم:
- یعنی چی مسعود؟! دلم واسه خانواده ام تنگ شده.
- رفتم اونجا زن عمو و اسما رو می برم مخابرات استان تا بهت تلفن ...
حرفش و قطع کردم:
- من میام.
با حرص نگاهم کرد. دیگه اشتهای خوردن نداشتم. بلند شدم و به سمت کمد رفتم تا وسایلم رو آماده کنم. هنوز صدای دنگ و دونگ از اتاق میهمان می اومد. همین که کلید رو تو قفل چرخوندم دست مسعود مانع باز شدن در شد و در همون حال گفت:
- حواست هست از صبح داری با اعصاب من بازی می کنی؟
از کوره در رفتم:
- مگه چی می خوام؟ با خودت می خوام بیام، با خودت هم بر می گردم. تو چته؟
انگشت اشاره اش رو روی بینیش گذاشت و گفت:
- هیس. صدات می ره بیرون.
با حرص گفتم:
- نترس اونقدر سرشون گرمه که صدای خودشون و هم نمی شنون.
مسعود کلید رو چرخوند و در رو قفل کرد. با صدایی که از خشم می لرزید گفتم:
- چرا لج می کنی مسعود؟
بی توجه به خشم من کلید رو در آورد و از در فاصله گرفت و به سمت سفره ی کوچک شام رفت. بغض کردم و با صدای آروم تری گفتم:
- من فقط می خوام خانواده ام رو ببینم.
در حالی که خم شده بود و ظرف ها رو توی سینی می گذاشت گفت:
- می برمت. ولی الان نه؛ بذار آب ها از آسیاب بیفته.
چشم هام پر از اشک شد:
- من زن تو ام مسعود.
ثابت ایستاد و گفت:
- خب؟
اشکم به روی گونه ام چکید:
- بابام نباش.
با ناباوری به سمتم برگشت و من با صدای لرزونی ادامه دادم:
- پرستارم، محافظم نباش.
ابروهاش و تو هم کشید و گفت:
- اگر داری این کار ها رو می کنی که ببرمت! باید بهت بگم که از تصمیمم بر نمی گردم.
وا رفتم! در حالی که هنوز اشک هام سرازیر بود با دهن نیمه باز به اون که دوباره مشغول جمع کردن سفره شد خیره شدم. با خروجش از اتاق به تخت پناه بردم و صورتم رو توی بالش فرو بردم و صدای هق هقم خفه شد. چند دقیقه بعد که قشنگ حس کردم گلوم داره منفجر می شه، متوجه صدای بسته شدن در اتاق شدم و یکی دو دقیقه بعد هم تخت تکون خورد. اگر با این حس خفه کننده می خوابیدم بی شک تو خواب می مردم.
یعنی اون لحظه این طور فکر کردم! کمی صورتم رو از بالش فاصله دادم تا جلوی دهنم آزاد بشه و در همون حال گفتم:
- مسعود؟
آهی کشید:
- بله؟
آب دهنم رو قورت دادم و پشت بهش به پهلو چرخیدم:
- چرا قبول کردی با من ازدواج کنی؟
پوفی کرد:
- ببین به خاطر یه اومدن، حرف رو به کجاها می کشونی؟کاش لال می شدم و نمی گفتم!



به سمتش چرخیدم. با دیدن صورتم دندون هاش و به هم فشرد و گفت:
- واسه چی این همه خودت و من رو عذاب می دی؟
بینیم و بالا کشیدم و بی ملاحظه گفتم:
- ساده لوحم که فکر می کردم شاید بتونم دوستت داشته باشم.
مشکوک نگاهم کرد و گفت:
- منظورت رو نمی فهمم!
دوباره چشمه وامونده اشکم جوشید:
- ازت ... بدم میاد.
اخمش باز شد. پشت بهش چرخیدم. حس می کردم حالم بدتر شد. دیگه این دفعه حتما می مردم.
- ولی من سعی ام رو کردم دوستت داشته باشم.
دوست داشتنت بخوره توی سرت. بینیم رو دوباره بالا کشیدم و عکس العملی نشون ندادم.
- درست از زمانی که حس کردم بزرگ تر ها ما رو برای هم در نظر گرفتن. اجازه ندادم هیچ دختری وارد زندگیم بشه و فقط به تو فکر کردم.
یه طرف لبم به نشونه پوزخند بالا رفت، که البته مسعود ندید. مسخره ترین چیزی بود که تو اون لحظه می تونستم بشنوم. با صدایی که حالا کلفت شده بود گفتم:
- بسه بگیر بخواب. دیگه حرفی از اومدن نمی زنم.
آهی کشید و بعد از چند ثانیه گفت:
- یه چیزهایی هست که هیچ وقت نباید به کسی بگم.
اخم کردم. دستش رو روی بازوم گذاشت و نزدیک گوشم گفت:
- می دونم دلتنگی ، و می دونم که خودت هم خوب می دونی اومدنت به نفعت نیست. حتی دلیل اصرارت رو هم می دونم.
با صدای آروم تری گفت:
- وقتی بعد از دوسال برگشتم شهرم و یه پسر غریبه به خاطر تو من و به باد کتک گرفت و من زورم نرسید که در برابر چند نفر از خودم دفاع کنم به قدری حرصی شدم که خواستم با ناراحت کردن تو خودم و آروم کنم. اون موقع هم حسم بهم می گفت تو بهش علاقه ای نداری اما نسبت بهش کنجکاوی و این عصبیم می کرد.
لبهاش و به گوشم چسبوند:
- الان هم می دونم که کنجکاوی عکس العمل اون رو نسبت به اومدنت ببینی.
چشم هام درشت شد و اون ادامه داد:
- و یا با دوستت صحبت کنی و از یه چیزهایی سر در بیاری!
دیگه چشم هام داشت از حدقه در می اومد. سرم رو چرخوندم و به صورتش زل زدم. لبخند محوی روی لبش نشست و کوتاه لبم رو بوسید و گفت:
- درست حدس زدم نه؟ چه چیزهاییه که می خوای از دوستت بپرسی؟ اون هم کسی که خبرچین فرهاده؟!
یه مقدار دلم آروم شد. جدی جدی فکر کردم از راز عالیه خبر داره! با اخم و صدای آرومی گفتم:
- دیگه چه حدس هایی می زنی؟
لبخندشیطونی زد:
- اون ها حدس بود اما به یقین می دونم تو دختر پاکی هستی و اگه عمو کشش من رو نمی دید هیچ وقت تو رو بهم پیشنهاد نمی داد. اون هم زمانی که سرباز بودم و معلوم نبود در آینده چی پیش می اومد.
با آرامش پلک زد و گفت:
- و مهم تر از همه این که اگر دل بسته ی من نیستی فرهاد حتی از پست ترین جایگاه هم برخوردار نیست. درست می گم؟
با جمله ی آخرش لبخند روی لبم نشست. حرفش رو پیچوند و به کجا رسید! لبم رو با زبونم تر کردم:
- از فرهاد متنفرم.
لبخندم عمیق تر شد و گفتم:
- اما از تو ... فقط بدم میاد.
چشم هاش و گرد کرد و باعث شد به راحتی بخندم. دست هاش و دور شونه و کمرم پیچید و خواست خودش رو به سمتم بکشونه که خندم رو جمع کردم و گفتم:
- بگیر بخواب که فردا توی راه احساس خستگی نکنی.
با بی خیالی گفت:
- نمی رم. این همه سال طول کشید چند ماه دیگه هم روش.
خواست صورتش رو جلو بیاره که دست هام و روی شونه اش گذاشتم و مانع شدم و گفتم:
- دلم رو هوا بود.
اخم ریزی کرد. لبم رو به دندون گرفتم، باید حرف هام و یه بار برای همیشه می زدم تا اگر شکی نسبت به فرهاد توی دلشه از بین بره و هر بار به شوخی و جدی و یا کنایه حسادتش رو نشون نده. نفسم رو بیرون فرستام:
- یعنی پیش خودم بود اما از وقتی پدرم حرف ازدواج من رو توی خونه مطرح کرد دلم یه سرش روی هوا موند.
دست هام و از روی شونه هاش به سمت گوش ها به حرکت در آوردم و با نگاهم دنبالشون کردم:
- شاید دلم منتظر تو بود که بیای و حرف های بابا رو تایید کنی و بگی به من ...
نفسم رو فوت کردم. هم چنان مُصر بودم به چشم هاش نگاه نکنم:
- اما خانوم تقوی اومد خواستگاری و حرف پسری رو زد که هر روز از خونه تا کلاس خیاطیم و یا هر جایی بیرون از خونه دنبالمون بود و دخترها همه اش حرفش رو می زدن.
چشم هام و برای چند ثانیه بستم و دوباره با باز کردنش به جایی بین موهای جلوی سرش خیره شدم:
- به خودم بالیدم. مدام هدیه هاش، نامه هاش زمزمه های آرومش و حتی غیرتی شدن هاش بدون توجه به بی محلی های من! پا بر جا بود ... فهمیدم دوست علیه. حالا دیگه هر بار پیش عالیه بودم حرفش رو می زد ... هر بار خواستم بهش فرصتی بدم همه یادآوری می کردن که مسعود چی؟! تا جایی که وقتی کسی هم کنارم نبود با خودم می گفتم: مسعود هم هست.
نگاهم کشیده شد به سمت چشم هاش، از مهربونیش اعتماد به نفس گرفتم و ادامه دادم:
- اما یه جایی کم آوردم. فرهاد هنوز هم دوستم داشت اما نوع دوست داشتنش خشن بود و تبدیل شده بود به مزاحمت و من عادت کرده بودم به حضورش هر چند که پسش می زدم.
نگاهم رو دوباره از چشم هاش گرفتم و کمی پایین تر آوردم تا روی فرو رفتگی نامحسوس چونه اش:
- تو روی پدرم ایستادم و گفتم: اینقدر خودت و سبک نکن و نگو مسعود و ساغر! عمو اینا عین خیالشون هم نیست.
با یادآوری درگیریم با بابا چشم هام پر از اشک شد و گفتم:
- اونقدر بد حرف زدم که پدری که از گل نازک تر بهم نگفته بود، کتکم زد.
دوباره به چشم هاش خیره شدم و حرفم رو تو دهنم مزه مزه کردم و گفتم:
- دلم می رفت که بند بشه ... پیش کسی که از همه پر رنگ تر بود ... تا این که ...
بی معطلی لبش رو روی لبم گذاشت و بعد از چند ثانیه که به نظرم طولانی اومد سرش رو فاصله داد و پیشونیم رو به پیشونیم تکیه داد و گفت:
- وَ ؟
لبخند غمگینی زدم:
- دِله دیگه! اون هم دلی که رو هوا بود و قبل از این که بند بشه شکسته! توسط کسی که از همه پر رنگ تر بود.
بینیم که منتظر بهونه بود به فس فس بیفته رو بالاکشیدم و گفتم:
- خواه نا خواه پر رنگ شدی. الان فقط تویی ... یعنی ...
واسه یه لحظه حس کردم گند زدم. آخه «الان فقط تویی» یعنی چی؟
انگار فهمید دنبال جمله ای واسه ماست مالی می گردم که با مهربونی گفت:
- بهت قول می دم اون قدر پر رنگ بشم که اگر بعد ها کسی خواست دوباره خودی نشون بده تو فقط من و ببینی.
لبخند عریضی زدم و گفتم:
- این خوبه.
صورتش رو بالا آورد و پیشونیم رو بوسید. با شَک پرسیدم:
- واقعا فردا نمی ری؟
در حالی که دوباره روی لب هام خم می شد گفت:
- نه خانوم .


برچسب ها رمان گوهر مقصود ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 283
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,134
  • بازدید ماه : 18,092
  • بازدید سال : 145,195
  • بازدید کلی : 11,642,335