close
مجتمع فنی تهران
رمان گوهر مقصود قسمت هفتم
loading...

رمان فا

چادرم رو تا کردم و توی سجاده ام گذاشتم. توی معده ام احساس سوزش می کردم. نگاهی به در اتاق انداختم و برای مسعود که توی اتاق خوابیده بود دهن کجی…

رمان گوهر مقصود قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1041 پنجشنبه 14 فروردين 1393 : 10:51 نظرات ()

چادرم رو تا کردم و توی سجاده ام گذاشتم. توی معده ام احساس سوزش می کردم. نگاهی به در اتاق انداختم و برای مسعود که توی اتاق خوابیده بود دهن کجی کردم، همه ش تقصیر اون بود که با حرص و جوش شام و خورده بودم. یه لحظه ترسیدم که دهن کجیم و ببینه. بعد به این فکرم ریز ریز خندیدم! مگه مسعود خداست که هیچ چیز ازش پنهون نیست؟! شدت خنده ام بیشتر شد.
- اگر نماز خوندنت تموم شد لامپ و خاموش کن فردا صبح زود باید برم سر کار!.............................................

لبم رو گاز گرفتم. و سریع سجاده رو لوله کردم و بلند شدم و بعد از خاوش کردن لامپ هال وارد اتاق شدم. در حالی که به سمت کمد می رفتم تا سجاده ام رو توش بذارم گفتم:
- فکر می کردم خوابیده باشی!
بی ربط گفت:
- صد دفعه گفتم همون غروب نمازت و بخون، نذار به آخر شب!
نفسم رو فوت کردم و بعد از بستن در کمد به سمتش رفتم و کنارش دراز کشیدم. آزاد خوابیده بود و ساعدش رو روی پیشونیش گذاشته بود. می خواستم بگم به پهلو بخواب که نصفه شبی بی خوابمون نکنی ولی جلوی خودم و گرفتم. از غروب که با هم از خونه بنیامین و زهرا اومده بودیم باهام حرف نزده بود. به پهلو، به سمتش چرخیدم و زل زدم بهش. یعنی به خاطر امروز ناراحت بود که با خونواده داییش رفتم بیرون؟! یا تو شهرمون اتفاقی افتاده بود؟ طاقت نیاوردم و گفتم:
- مسعود؟
با مکث جواب داد:
- بله؟
دستم رو تکیه گاه سرم کردم و تقریبا رو به روی صورتش قرار گرفتم:
- قهری الان؟!
دستش رو برداشت و بهم نگاه کرد و با کلافگی گفت:
- نه که خیلی هم قهر حالیته!
اخم کردم و گفتم:
- خب من اشکالی تو کارم نمی بینم که قهرت رو درک کنم!
دستش رو کنار پهلوش قرار داد و کمی بدنش رو بالا کشید و با اخم گفت:
- من مشکلم با رامتین نیست ساغر! اون یه اشتباهی کرد و با رفتن من و تو از اون خونه تموم شد و رفت پی کارش! مشکل من اینه که تو اصلا حرف من و گوش نمی کنی! تو فقط کارهایی رو می کنی که خودت دلت می خواد.
کامل تو جام نشستم و با عصبانیت گفتم:
- من حرف تو رو گوش نمی کنم؟! من اگر حرف گوش کن نبودم الان ور دل تو نبودم و پیش مامانم بودم.
با خونسردی گفت:
- اون هم اگر بابات باهام هم عقیده نبود گوش نمی کردی.
چند ثانیه نگاهش کردم و بعد بی هیچ حرفی دوباره دراز کشیدم البته این بار پشت بهش و با ناراحتی گفتم:
- می دونی مسعود؟! تو مثل بابابزرگ ها می مونی! همه ش چهار- پنج سال بزرگتری ولی طوری وانمود می کنی که انگار از همه چیز خبر داری و هر چیزی تو بگی درسته! من بچه نیستم. اگر مشکلی با رامتین نداری و اشتباهی تو کارم نمی بینی پس بی خود از غروبه باهام حرف نمی زنی.
و با حرص اضافه کردم:
- الان هم بگیر به پهلو بخواب نصفه شب صدا اگزوز خاور در نیاری.
صدای نفس هاش حالت خنده داشت. بله خب! خنده هم داشت. حرص من رو که در میاورد خیالش راحت می شد و به قهرش خاتمه می داد. همیشه همین طور بوده.
دستش روی بازوم نشست:
- خانوم درک کن حرف گوش کن نیستی.
دستش رو پس زدم و گفتم:
- باشه. قرار هم نیست در آینده حرف گوش کن باشم.
خنده اش با صدا شد و بوسه ای روی موهام کاشت:
- بی جا می کنی عزیزم!
لب هام و فشار دادم که نخندم و پر رو نشه. دوباره دستش رو روی بازوم گذاشت و آروم فشار داد و گفت:
- مامانت یه کله قره قوروت بویان داره بهم داده. یادم رفت از توی ماشین بیارمش.
یهو کامل به سمتش برگشتم و با ذوق گفتم:
- وااااااای. خدا جونم عاشق مامانمم.
دلخور گفت:
- فقط عاشق مامانت؟!
جفت دست هام و روی شکمش گذاشتم و محکم تکونش دادم:
- پاشو پاشو برو بیارش. پاشو.
مسعود در حالی که تمام بدنش از تکون های من تکون می خورد با خنده گفت:
- بگیر بخواب دختر. این وقت شب که نمی شه خورد! صبح میارم.
بدون این که کوتاه بیام همچنان یک سره می گفتم:
- نه پاشو بیار. الان می خوام. آب دهنم راه افتاد. پاشو.
بعد از چند بار با خنده التماس کردن کمی جدی شد:
- ساغر بگیر بخواب. زورم میاد برم الان پایین. گیجِ خوابم!
و وقتی دید من کوتاه بیا نیستم با اخم گفت:
- گفتم نه!
و اونقدر جدی و با صدای بلند گفت که بهم برخورد و پشت بهش دوباره دراز کشیدم و با حرص گفتم:
- بیاری هم دیگه نمی خورم! بی شعور... ظالم.
و بعد از چند دقیقه که قشنگ بغضم خفه ام کرد، با غر و غر از جاش بلند شد و به خودش ناسزا گفت:
- بسوزه زبونی که بی موقع باز بشه.
و قبل از اینکه برگرده جدی جدی خوابم برد و اگر صبح که از خواب بیدار شدم نامه اش رو روی در یخچال نمی دیدم عمرا به قره قوروته لب می زدم.
- خانومی غلط کردم! اگر ظهر اومدم و از ترشی نخورده باشی سرم و می کوبم به دیوار.



دست هام رو با پایین تی شرتم خشک کردم و گره روسری رو از پشت گردنم بازکردم و خودم رو به در هال رسوندم. آقای عطایی با باز شدن در قدمی عقب رفت و گفت:
- سلام خوب هستین؟
لبخندی زدم و جواب سلامش رو دادم. با دست راه پله رو نشون داد:
- یه خانومی جلوی در بود. با شما کار دارن. بهشون گفتم وایستن تا بهتون بگم.
اخمی کردم و گفتم:
- اما کسی زنگ رو نزد!
سرش رو به نشونه ندونستن تکون داد و گفت:
- نمی دونم! شاید نمی دونستن کدوم زنگ رو بزنن!
فقط زهرا بود که بهم سر می زد و اون هم می دونست که ما طبقه چندم هستیم. از خونه خارج شدم و رو بهش گفتم:
- ممنون که خبر دادین. می رم پایین ببینم کی هستن.
آقای عطایی هم بعد از خداحافظی از پله ها بالا رفت. از پله ها پایین رفتم و خودم رو به جلوی در رسوندم. خانومی حدودا چهل ساله با چادر جلوی در ایستاده بود با دیدنم کمی نزدیک شد. پرسیدم:
- با من کار داشتین؟
چادرش رو روی سرش مرتب کرد و گفت:
- شما خانوم آقای ناظم هستین؟ آقای ظفری!
فهمیدم هر چی که هست به مدرسه ربط داره. سرم رو تکون دادم و دست به سینه ایستادم:
- بله. شما؟
خانومه لب هاش لرزید:
- من مادر یکی از دانش آموزهام.
و زد زیر گریه. ابروهام بالا رفت. با گریه ادامه داد:
- خانوم اگه بدونین چه بلایی به سر بچه ی من آورده! بچه ام نمی تونه از دیروز دو قدم راه بره. حتی واسه دستشویی ...
گریه اش شدت گرفت و نتونست بقیه حرفش رو بزنه. نگاهم افتاد به خانوم اصلانی همسایه طبقه پایینمون که داشت از سر کوچه به سمتمون می اومد. دستم رو گذاشتم روی بازوش و به داخل خونه هدایتش کردم:
- تو رو خدا آروم تر. جلو در و همسایه زشته!
و با هم از پله ها بالا اومدیم و وارد خونه شدیم. تو ذهنم نمی تونستم حرف زن رو باور کنم! مسعود و کتک زدن دانش آموز؟! اون هم به شدتی که این خانوم می گفت!
... لیوان چای رو جلوش نگه داشتم و گفتم:
- حتما کار بدی کرده! وگرنه مسعود خیلی آدم آرومیه.
خانومه به خاطر چایی تشکری کرد و با فس فس گفت:
- چی بگم والا! خودش و مدیر مدرسه که جواب درستی به من ندادن! می گه بر علیه شاه ...
باز زد زیر گریه و نامفهموم گفت:
- بچه ام و به خاطر این حکومت غاصب که خودشون هم قبول ندارن زدن ناقص کردن!
با دهن نیمه باز به زن نگاه کردم و تا موقع رفتنش دیگه هیچ تلاشی برای آروم کردنش انجام ندادم.
یک ساعت از رفتنش گذشته بود و من بی قرار توی خونه راه می رفتم با باز شدن در هال خودم رو به مسعود رسوندم. با دیدنم لبخندی زد و در حالی کتش رو در می آورد گفت:
- سلام عرض شد خدمت خانوم خونه.
لبخندی مصنوعی زدم و جواب سلامش رو دادم. لبخندش محو شد:
- چیزی شده؟
لب هام و کج و کوله کردم:
- امروز... یه خانومی اومد ... مسعود؟ تو بچه ها رو تنبیه بدنی می کنی؟!
پوفی کرد و گفت:
- مادر رحیم زاده بود؟!
شونه هام و بالا انداختم:
- نمی دونم! اسمش رو نپرسیدم! خانومه مثل ابر بهار گریه می کرد.
وارد آشپزخونه شد و در حالی که دست هاش و می شست گفت:
- بچه هایی که بر خلاف قوانین مدرسه عمل کنن باید تنبیه بشن!
به چهارچوب تکیه دادم:
- اون هم این طوری که نتونن راه برن؟! به خاطر تظاهرات و این جور چیزها ..
شیر آب رو بست و به سینک ظرفشویی تکیه داد و رو بهم گفت:
- نه! این یکی این طوری بود تا یادش بمونه که ندونسته واسه خودش و خونواده ش شر درست نکنه.
نزدیکم شد و دستش رو از کنار صورتم رد کرد و حوله رو از آویز برداشت و در حالی که دست هاش رو خشک می کرد گفت:
- در ضمن خوشم نمیاد تو هیچ زمینه ای بهم شک کنی. این دفعه به یه کتک ساده رد شد و دو روز به سختی راه بره قدم های بعدیش محکم تر می شه.
از آشپزخونه خارج شد و گفت:
- اگر ادامه می داد بد تر از این سرش می اومد و جالب این جاست که با اولین کشیده اسم مرده و زنده جد و آبادش رو نام می بره.
پوزخندی زد و در حالی که می نشست گفت:
- اگه بخوام از این طور مسائل سر سری رد بشم که دیگه نمی شم آقای ناظم! اصلا ناظمه و ابهتش.
لب هام و جلو دادم و گفتم:
- بهت نمیاد بد اخلاق باشی!
لبخندش پهن شد و گفت:
- نوکر خانوم خودم هم هستم!
و با جدیت ادامه داد:
- با بچه های درسخون و مرتب خوش اخلاقم. و همین طور بچه هایی که بابت هر کاری که می کنن هدف دارن نه اون هایی که زرتی تحت تاثیر قرار می گیرن و الکی چیزهایی که نمی دونن رو تکرار می کنن و به عواقبش فکر نمی کنن.


زهرا خیاری برداشت و شروع کرد به پوس کندن و در همون حال به روسری روی سرم اشاره کرد و گفت:
- یه خط در میون مومن می شی!
لبخندی زدم:
- موقع آشپزی سرم می کنم. مسعود به مو خیلی حساسه! اگر تو غذا باشه لب نمی زنه.
زهرا لبخند پهنی زد و گفت:
- بهش نمی خوره حساس باشه!
کنارش نشستم و در حالی که گوجه ای بر می داشتم تا ریز کنم گفتم:
- بابام هم همین طوریه. مامانم همیشه موقع آشپزی روسری سرش می کنه.
یکی از دست هام و بالا آوردم و در حالی که انگشت هام رو نشون می دادم گفتم:
- بد تر از مو به ناخن هام حساسه. همیشه کوتاه نگه می دارم.
ابروهاش و بالا داد و گفت:
- خدا رو شکر بنیام این جوری نیست.
صدای بسته شدن در اتاق اومد. زهرا چهره اش نگران شد و گردن کشید و به هال نگاه کرد و با صدای آرومی گفت:
- رفتن تو اتاق!
اخمی از روی کنجکاوی کردم:
- به چی فکر می کنی زهرا؟
سرش رو با درموندگی تکون داد:
- یه چیزی رو دارن از ما پنهون می کنن. من نگرانم ساغر.
و دست هاش بی حرکت موند:
- همه ش دلهره دارم یه وقت نریزن تو خونه بگیرنش!
و با ترس به چشم هام زل زد:
- کتاب های غیر مجاز نگه می داره. خودم دیدم.
ته دلم لرزید و با نگرانی زمزمه کردم:
- یعنی ضد حکومت فعالیت می کنن؟
لب هاش و کج و کوله کرد و گفت:
- فکر نمی کنم به اون شدت باشه! ولی هم چین بیکار هم ننشستن!
با صدای آرومی گفتم:
- راستش خودم هم شک کرده بودم! هر اتفاقی هر جای کشور می افته خبر داره. همین ماجرای یک ماه پیش، یه چیزی در مورد مردم یزد شنیدم.
و با صدای آروم تری گفتم:
- اصلا قبل از این که شلوغی اتفاق بیفته!
رنگ به صورت زهرا نمونده بود و وحشت زده به دست هاش نگاه می کرد. دستم رو روی دستش گذاشتم:
- زهرا جان خوبی؟
نگاهش رو بالا آورد و با صدای لرزونی گفت:
- پس حدسم درست بود! همین روزاست که هم سر خودشون و به باد بدن هم سر ما رو!
ته دلم ترسیده بودم. باید با مسعود صحبت می کردم؟! حتما این کار رو می کردم. وقتی با هم تنها شدیم.
صدای باز شدن در اتاق اومدم و بعد بنیامین توی آشپزخونه سرک کشید:
- خسته نباشین خانوما!
با لبخندی گفتم:
- ممنون آقا بن...
- مگه برات مهمه؟!
با تعجب به سمت زهرا برگشتم که از شدت خشم می لرزید. بنیامین قدمی به آشپزخونه گذاشت:
- این چه حرفیه که می زنی؟؟!
زهرا با عصبانیت بلند شد و قدمی به بنیامین نزدیک شد:
- برای چی رفتی تو اتاق؟! چه چیزی هست که ما نباید بدونیم؟ چرا مرموز بازی در میارین؟
مسعود پشت سر بنیامین قرار گرفت و با آرامش گفت:
- مسئله کاری بود زهرا خانوم.
الان که وقت این حرف ها نبود! خواستم حرفی بزنم تا زهرا آروم بشه اما زهرا از کوره در رفت:
- کاری بود؟! مسئله کاری این قدر مخفی کرای داره؟ من بچه ام آقا مسعود؟
زهرا به گریه افتاد:
- به فکر خودتون نیستین به فکر ما باشین. آخه چرا سرتون و نمی کنید تو لاک خودتون. مگه از زندگی تون راضی نیستین؟
با صدای آرومی گفتم:
- زهرا جان آروم باش.
بنیامین با اخم های در هم گفت:
- چرا بی خودی سر و صدا می کنی!
زهرا جیغ زد:
- زندگیم در خطره! یه جا ساکت بشینم و نگاه کنم؟
این زهرا هم کولی بود رو نمی کرد ها! الان نیاد یه حرفی از قیام یزدی ها بزنه مسعود و بندازه به جونم! من کتک بخورم خیالش راحت می شه؟ دستم رو روی شونه زهرا گذاشتم و گفتم:
- زهرا جان چرا جیغ می زنی؟! همسایه ها هم فهمیدن!
زهرا بی توجه به من هق هقش اوج گرفت و نامفهوم شروع کرد به گله کردن:
- اگه بلایی سرت بیاد! اگه بگیرنت؟ چرا قانع نیستی؟ بینام من بدون تو چی کار کنم؟!
بنیامین پوفی کرد و گفت:
- باز بیکار شدی نشستی این چرندیات و بلغور کردی! من هیچ کاری نکردم که بخواد شر بشه!
مسعود مداخله کرد:
- زهرا خانوم شما چیزی دیدی که به هم ریختی؟!
زهرا رو به مسعود با گریه گفت:
- اون کتاب ها که می ذاره تو انباری! یه سریشون جز ممنوع چاپ ها بودن! این دور همی های مسجدی!
مسعود با اخم به طرف بنیامین چرخید و بنیامین شونه ای بالا انداخت. ابروهام و در هم کشیدم و شونه به شونه ی زهرا ایستادم و گفتم:
- مسعود؟ چی کار می کنین؟!
مسعود با کلافگی گفت:
- ما کاری نمی کنیم که به ضررمون باشه. می ریم مسجد برای بچه ها کلاس های روشنگری می ذاریم.
چشم هام و ریز کردم:
- سیاسی!؟
مسعود لبخند نصفه و نیمه ای زد و گفت:
- نه خانوم! دینی.
و رو به زهرا گفت:
- اون کتاب ها امانت یکی از معلم ها بود. قبول! بنیامین ریسک کرده که اون ها رو آورده خونه. اما خیالتون راحت، جرم محسوب نمی شه. یعنی فعلا اونقدر اوضاع به هم ریخته اس که چهار تا کتاب دیگه به چشم نمیاد!
و بنیامین در ادامه حرف مسعود گفت:
- این کتاب ها در صورتی جرم محسوب می شه که به صورت کلی باشه. که فکر کنن قصد پخش داریم! اما نه یکی دو تا بین کتاب های معمولی!
و قدمی به سمت زهرا برداشت:
- عزیزم خیالت راحت باشه. کاری نمی کنم که زندگیمون به خطر بیفته.
با لبخندی به اون دو تا زل زده بودم که قلب هاشون بلوپ بلوپ بالای سرشون می ترکید و عشق بروز می دادن. با سرفه ی مصلحتی مسعود نگاهم رو ازشون گرفتم. مسعود با حرکت سر اشاره زد برم بیرون. همراهش از آشپزخونه خارج شدم. با اخم و صدای آروم گفت:
- باز آتیش به پا کردی؟!
چشم هام و ریز کردم و نگاهش کردم. چشم هاش و گرد کرد:
- ها؟ چیه؟! نکردی! یعنی باور کنم تو این وسط بی تقصیری!
باز هم نگاهش کردم و حرفی نزدم. مسعود کلافه گفت:
- بیا من و بزن! چته؟ چرا این جوری نگاهم می کنی؟
و وقتی دید من قصد حرف زدن ندارم، ضربه ای به بازوم زد و با لحن با مزه ای گفت:
- سفره رو پهن کنم؟!


دستم رو روی بازوی مسعود گذاشتم و تکونش دادم. صدای خر خرش قطع شد. دوباره تکون دادم. صدای نامفهومی از گلوش خارج شد:
- هوم؟
با دستم موهام رو تکون دادم و سرمای خوشایندی پشت گردنِ عرق کرده ام نشست. توی جام نشستم و با صدای آرومی گفتم:
- مسعود؟
چشم هاش و کامل باز کرد و به سقف زل زد. پوفی کردم و با حرص زمزمه کردم:
- باز شروع شد.
نگاهش متوجه من شد و سریع نشست و با ترس گفت:
- چی شده؟
شونه هام و بالا انداختم و گفتم:
- به نظرت چی شده نصفه شبی؟؟!
چند ثانیه بهم زل زد. با ناراحتی گفتم:
- مسعود خواب می دیدم درد زایمان دارم. خیلی وحشتناک بود!
به آرامی پلک زد و دست هاش و بالا آورد و شروع کرد به مالیدن صورت و بعد گردنش و بعد از یکی دو دقیقه که انگار خواب از سرش پرید رو بهم گفت:
- ترسیدی؟!
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- نه ولی ... حس خیلی بدی داشتم.
دست هاش و باز کرد و با لبخندی گفت:
- بیا بغلم خانومی. بهش توجه نکن.
خودم رو به سمتش کشیدم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم و اون شروع کرد به نوازش موهام. هنوز صحنه های خوابم جلوی چشم هام بود. با شیطنت گفت:
- حالا بچه دختر بود یا پسر؟ شبیه کدوممون بود؟
بغض کردم:
- مسعود من تو وضعیت الانم درد زایمان داشتم. نه این که نُه ماهم کامل باشه!
دستش روی موهام متوقف شد، چشم هام پر از اشک شد:
- خیلی خواب بدی بود مسعود ... خیلی.
بوسه ای روی موهام کاشت و با لحن دلگرم کننده ای گفت:
- عزیز هر چی خدا بخواد.
و با لهجه مادرش گفت:
- خدا بده یه دستی، ما می گیریم دو دستی.
لبخندی روی لبم نشست و سرم رو از سینه اش فاصله دادم و گفتم:
- می دونی مسعود تو نه شبیه پدرتی و نه شبیه بابام!
یه ابروش و بالا داد:
- شبیه پدرم که می دونم نیستم چون همه عمر تلاش کردم مثل اون نباشم. اما نمی دونم منظور تو از چه نظره!
لپ هام رو از هوا پر و خالی کردم و گفتم:
- خب بابات که ... بهت بر نخوره ها! ترسناکه. من تا به حال ندیدم به روی زن عمو لبخند بزنه! بابام هم جز در مواقع خاص محبتش رو بروز نمی ده. البته اگر الان بابام جای تو بود امکان داشت مثل تو برخورد کنه.
و با خنده ادامه دادم:
- و ممکن هم بود من رو با دیوار یکی کنه!
مسعود لبخندی زد و گفت:
- مگه جز تو کی قراره برام بمونه که بخوام باهات بد باشم!
منتظر بهش نگاه کردم تا حرفش رو ادامه بده و مسعود با مهربونی ادامه داد:
- احترام پدر و مادر هامون و نگه می داریم و هر کاری بتونیم برای بچه هامون می کنیم! اما اون کس که می مونه همسر آدمه. از خدا می خوام زمانی که به آخر عمرمون رسیدیم ... بعد از تو زنده نمونم.
لبخندی از ته دل روی لبم نشست. چقدر از پدرم بابت انتخاب مسعود ممنون بودم. خودم رو جلو کشیدم و گونه اش رو بوسیدم و وقتی صورتم رو عقب آوردم گفتم:
- تو که اینقدر خوبی! تو که این قدر مهربونی..
لبخند مسعود از بین رفت و کلامم رو برید:
- ساغر؟!
لب هام و جلو دادم:
- خب چرا؟! همه چیزت خوبه ها مسعود! این که نمی ذاری برم دیدن خونواده ام ...
با درموندگی گفت:
- من به چه زبونی بگم نگرانم. ها؟!
از کوره در رفتم:
- تو دیگه شورش و در آوردی! اصلا فردا می رم می خوام ببینم کی می تونه جلوی من و بگیره!
چشم هاش و گرد کرد و گفت:
- بله؟!
روم و ازش گرفتم و گفتم:
- الکی هم چشم هات و اون طوری نکن! هی هیچی نمی گم!
اداش رو در آوردم:
- نگرانم، نگرانم!
و رو بهش با عصبانیت گفتم:
- نه که من حوری بهشتی ام! مردم دهنشون باز مونده من و ببینن!
و با مسخرگی گفتم:
- وای زن مسعود ظفری بالاخره برگشت. چقدر منتظرش بودیم!
و در حالی که نفس نفس می زدم گفتم:
- مامانم کمتر از یک ماه دیگه زایمان می کنه! من باید پیشش باشم.
مسعود دندون هاش و به هم فشرد و گفت:
- سر لج نندازم ساغر! کاری نکن قبل از رفتن به مدرسه در خونه رو قفل کنم. اگر یه ذره جای فکر کردن بود با این چرت و پرت هایی که گفتی عمرا بذارم بری.
و سریع دراز کشید و پتو رو هم کشید روی صورتش. دستم رو گذاشتم روی قسمتی از پتو و در حالی که تکونش می دادم گفتم:
- مسعود! بین یک ماه دیگه و الان چه فرقی هست؟!
پتو رو با حرص پایین کشید و صورتش رو به سرعت نزدیکم آورد. از ترسم سرم رو عقب کشیدم و مسعود با عصبانیت گفت:
- این بحث رفتنِ یک ماهه دیگه رو هم خودت واسه خودت مطرح کردی! وگرنه یادم نمیادحرفی از رفتنت زده باشم! بعد از امتحانام با هم می ریم.
و دوباره دراز کشید و پتو رو روی صورتش کشید. بغض کردم و با صدای لرزونی گفتم:
- اصلا هم مهربون نیستی. ارث بابات عینا به تو رسیده.


صدای نفس های عصبیش رو می شنیدم. بالشم رو برداشتم و در حالی که به سمت در می رفتم گفتم:
- همه اش زور می گی!
در اتاق رو باز کردم. صداش بلند شد:
- پاشو بیا سر جات بخواب ساغر با اعصابم بازی نکن.
بالشم رو روی زمین انداختم و دراز کشیدم و سریع هم چشم هام و بستم.
- ساغر خودت بیا. من بیام حرکاتم دست خودم نیستا!
جمع شدن اشک رو پشت پلک هام حس کردم. صدای کوبیده شدن پاش به زمین رو شنیدم و با فشرده شدن بازوم توی دستش چشم هام و باز کردم و بی اراده زدم زیر گریه:
- ولم کن.
بازوم و کشید و مجبورم کرد بلند بشم اما من خودم روسنگین کردم تا نتونه حرکتم بده. اما تلاش بیهوده ای بود چون من رو تا تشک ها کشوند و دستم رو با حرص ول کرد و روی تشک افتادم. با دست دیگه ام بازوم رو مالیدم. روی سرم خم شد و انگشت اشاره اش رو به نشونه تهدید جلوی صورتم گرفت:
- بار آخرت باشه این طوری مسخره بازی در میاری!
با گریه گفتم:
- نامرد.
و هق هقم اوج گرفت. تو جاش نشست و مجبورم کرد دراز بکشم. صورتم رو توی بالش فرو کردم و همچنان با صدای بلند گریه می کردم با حرص بهم توپید:
- بس کن. بگیر بخواب فردا صبح زود باید بیدار شم.
اما من کوچک ترین تلاشی برای کم کردن صدام نکردم و در حالی که هنوز بازوم رو می مالیدم گفتم:
- الهی دستت بشکنه که دستم و شکوندی.
من گفتم از پدرم ممنونم؟! حرفم رو پس می گیرم. هم چنان غر می زد:
- تا میام بهت امیدوار بشم می زنی همه چیز و خراب می کنی! از روزی که ازدواج کردیم و اومدیم تهران به خاطر رفتن به خونه با اعصابم بازی کردی. خودت هم می دونی حق با منه ها!
با گریه و لج بازی گفتم:
- اصلا هم ... حق با ... تو نیست.
چند ثاینه سکوت کرد و با لحن عصبی تری ادامه داد:
- من الان بدونم تو مادرت رو دیدی دلت آروم می گیره؟!
- آره. پس ... پس با خودت ... چی فکر کردی؟ که ... دارم ... دروغ می گم؟
بلند شد و از اتاق بیرون رفت و با یه لیوان آب برگشت و کنارم نشست و گفت:
- پاشو آب بخور، با گریه نخواب.
به جایی کنار زانوش نگاه می کردم و جوابش رو ندادم. لیوان رو کنار بالشم گذاشت و بر گشت روی تشکش و گفت:
- خودت هم می دونی نمی تونم بعد از تموم شدن درسم تهران بمونم! الان هم چون دانشجوی همین جام چنین اجازه ای بهم دادن.
بعد از چند ثانیه گفت:
- اگر بری و اتفاقی بیفته چی؟!
هنوز نفسم بریده بریده بود:
- قرار ... نیست ... از خونه ... برم بیرون.
با حرص گفت:
- آب بخور. عصبانی می شم با گریه حرف می زنی.
بی توجه به حرفش ساکت شدم و آب نخوردم. نفسش رو فوت کرد:
- نمی تونم مرخصی بگیرم بیام برسونمت.
بینیم و بالا کشیدم و جواب ندادم. صداش و بالا برد:
- می گم بهم مرخصی نمی دن.
با گریه گفتم:
- دیگه ... برام مهم نیست ... شب به خیر.
و لیوان آب رو از کنار بالش برداشتم و سر کشیدم. دیگه حرفی نزد، مطمئنا تئاتری که بازی کردم روش تاثیر گذاشته بود چون روز بعد به دشت بهشت تلگراف زد و سه روز بعد تو ماشین بابا، همراه قاسم عازم شهرم بودم.
با یاد آوری نصیحت های قبل از حرکتش لبخندی روی لبم نشست، مسعود مثل باباها بود! مطمئنا بابای نمونه ای می شد.
قاسم با صدای آرومی گفت:
- چیزی می خورین بگیرم؟
در حالی که نگاهم به بیرون بود گفتم:
- ممنونم نمی تونم توی ماشین چیزی بخورم.
سرش رو تکون داد و گفت:
- در هر حال چیزی خواستین تعارف نکنید.
تشکری کردم و بعد گفتم:
- چند ساعت دیگه می رسیم؟
- حدودا ... پنج ساعت دیگه.
لبخندم عمیق تر شد، پنج ساعت دیگه می رسیدم، کاش مسعود هم زود تر بتونه بیاد. قرار بود یک ماه ازش دور باشم؟!
و خودم جوابم رو دادم، نه، مسعود طاقت دوریم و نداره. یعنی تو این مدت شناختمش. مطمئنم احساسمون متقابله.



پشت پنجره ی اتاقم ایستاده بودم و نگاهم رو به حیاط همسایه دوخته بودم. آره گفتم همسایه، چون دیگه اونجا خونه عالیه اینا نبود. مامان کنارم ایستاد و شکمش یه قدم جلو تر از ما!
با دیدن شکمش لبخندی روی لبم نشوندم و گفتم:
- مامان فکرش و بکن بچه ی من با بچه ی تو فقط چند ماه اختلاف سنی داره!
مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت:
- ذلیل مرده نمی تونستی یکی دوسال طاقت بیاری، بچه من از آب و گل در بیاد! حالا حرف جفتمون می شه نقل و نبات تو دهن مردم!
پوزخندی زدم و گفتم:
- من که اینجا نیستم! کسی هم جرات نمی کنه جلوی تو و بابا حرف یا متلکی بگه! پس بذار اون قدر بین خودشون حرف بزنن که جونشون در بیاد.
مامان لبش و به دندون گرفت و گفت:
- دختر یه کم مراعات کن! یعنی چی جونشون در بیاد؟! من منظورم زن عموت بود.
با خنده گفتم:
- اوه اوه! موضوع خطری شد.
و هر دو خندیدیم. مامان دستش رو بلند کرد و پرده رو انداخت و گفت:
- همسایه ی جدید غریبه س درست نیست یه ساعته به حیاطشون زل زدی!
دوباره حماقت عالیه یادم اومد و خنده از لبم رفت. با ناراحتی گفتم:
- فکرش هم نمی کردم ...
و ساکت شدم و مامان پرسید:
- که فرهاد به این زودی ازدواج کنه؟!
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- هم فروکش کردن عشق آتشین فرهاد عجیب بود! هم حماقت عالیه.
از پنجره فاصله گرفتم و روی تخت نشستم و گفتم:
- عجیب تر از اون حرکت علی بود! آخه یهویی چرا چنین تصمیمی گرفت؟!
مامان لب هاش و جلو داد و گفت:
- نمی دونی مادرش چقدر بی تابی می کرد! زن بیچاره دوست نداشت از این خونه بره. اما علی خونه رو فروخت و پولش رو سرمایه کارش کرد.
نفسش رو فوت کرد و گفت:
- شریک شدنش با فرهاد چندان چیز عجیبی نبود، بالاخره اون ها چند سال بود که با هم دوست بودن. عجیب اینجا این بود که در عرض چند روز یه خونه بزرگتر و نو سازتر خرید.
لب هاش و کج و کوله کرد:
- الله و اعلم! می گن فرهاد براشون خریده.
سرم رو پایین انداختم و توی دلم از خدا خواستم، واقعا فرهاد به عالیه علاقه مند بشه و دور کارهای خلاف رو خط بکشه. هر چند مدتی بعد فهمیدم دعام واقعا ساده لوحانه بود.
چقدر اتفاقات عجیب توی این چند ماه افتاده بود! علنی شدن خواستگاری مسعود و دیوونه شدن فرهاد! برملا شدن خلاف سلیم خان و پسرش، تصمیم یهویی من واسه ازدواج و ظهور عشق احمقانه عالیه و حالا هم شریک شدن فرهاد و علی و رفتنشون از اینجا.
حدس زدن اتفاق های بعدی چندان کار سختی نبود! تا یه مدت بعد خبر ازدواج عالیه و فرهاد به گوشمون می رسید و کینه ها فروکش می کرد و من و مسعود می تونستیم خیلی راحت توی شهر خودمون زندگی کنیم.
مامان دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و گفت:
- چهار- پنج ماه پیش که بابات و یه سری دیگه ریختن سر فرهاد و کینه ی چند وقت قبل رو زنده کردن و اون بلا رو سر پای فرهاد در آوردن واقعا دلم ترسیده بود. اما خدا رو شکر انگار فرهاد هم فهمید که این کتک حقش بوده و تاوان گناهش محسوب می شده که دیگه به دشمنی ادامه نداد.
لبخندی روی لب نشوندم. صدای اسما که ظاهرا از مدرسه برگشته بود تو خونه پیچید:
- مامـــان؟ ساغر نیومد؟
مامان لبخند شیطنت آمیزی به روم زد و از روی تخت بلند شد و جلوی در اتاقم ایستاد و در جواب اسما گفت:
- اولا سلام. دوما، نه؛ قاسم تنها اومد و گفت مسعود نذاشته بیاد.
ذوق اسما فروکش کرد:
- چی؟ باز هم نذاشته بیاد؟
یهو جوش آورد:
- پس غلط می کنه قاسم و اون همه راه کشونده و ما رو امیدوار کرده به اومدن ساغر. مامان این پسره یه چیزیش می شه. من اول فکر می کردم خیلی حالیشه. اما م وقتی رفتم اونجا فهمیدم چقدر نامرده. نمی دونی ...
خودم رو به جلوی در رسوندم و گفتم:
- هوی! پشت شوهر من صفحه نذار!
اسما با دیدن من چشم هاش برق زد و رو به مامان گفت:
- مامان این که اومده واسه چی اذیت می کنی!
و به سمتم دوید و هم دیگه رو در آغوش کشیدیم. از آغوشش که بیرون اومدم گفتم:
- می خواستم برم خونه زن عمو. اما گفتم اول تو رو ببینم بعد برم.
اسما با لب های آویزون شده گفت:
- ناهار نمی مونی؟!
مامان با خنده جواب داد:
- دختر، ساغر قراره چند هفته اینجا باشه. دیگه بغ کردنت چیه؟
اسما لبخندی مصنوعی روی لب نشوند و گفت:
- پس بعد از ناهار زود برگردیا!
لبخندی به روش زدم:
- چشم عزیز!
و به سمت در هال رفتم و چادرم رو برداشتم و از هر دو خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. چقدر دلم برای چادر رنگی سر کردنم تنگ شده بود. آخه تهران که تنهایی از خونه بیرون نمی اومدم که بخوام تا خونه همسایه ها برم. وقت هایی که با مسعود بیرون می رفتیم هم چادر سرم نمی کردم.
جلوی حیاط که رسیدم، قبل از رفتن به خونه زن عمو یه بار دیگه به در خونه ی سابق عالیه و علی چشم دوختم و آه کشیدم. یعنی دوستی من و عالیه برای همیشه تموم شد و حتی نمی تونم تو عروسیش شرکت کنم؟


سرم رو که از یقه ی پیراهن که خارج کردم خنده ی اسما به هوا رفت:
- ساغر قیافه ات دیدن داره.
موهام و با دست مرتب کردم و کوفتی نثارش کردم و به سمت آینه اتاقم رفتم. پیراهن مامان به تنم زار می زد. اما خب چه کنم! مامان می گفت شکمم برجسته شده و خوب نیست این لباس های تنگ رو بپوشم.
به شکمم زل زدم و لبخندی از ته دل زدم. اگر خونه بابا و خونه خودمون تلفن داشت بدون شک به مسعود زنگ می زدم و می گفتم امروز موقع اذان صبح واضح ترین حرکت بچه رو حس کردم. اگر قبلا گهگداری نبض یا گرفتگی بود. امروز حضورش رو کامل حس کرده بودم و این انرژی مثبت باعث شده بود از صبح بی دلیل بخندم.
صدای زن عمو تو خونه پیچید که من رو فرا می خوند. اسما در حالی که هنوز ریز ریز می خندید گفت:
- برو مادر شوهرت هم تیپت رو ببینه.
از اتاق خارج شدم. زن عمو با دیدنم لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
- این طوری خوبه. چی بود اون شلوار های تنگ رو می پوشیدی بچه رو خفه کرده بودی!
مامان که حالا جبهه موافق پیدا کرده بود شروع کرد به مرور همون حرف های صبح. پلاستیک رو اشاره کردم و گفتم:
- زنعمو اینا رو خریدی؟
پلاستیک رو بالا گرفت و گفت:
- آره دخترم ببین خوبه.
پارچه ها رو در آوردم و با دست کشیدن روشون اخم کردم:
- اینا چیه؟ گفته بودم تریکو نرم واسه لباس بچه. اینا چرا اینقدر خشکن؟ اصلا تریکو نیستن! از کی خریدی زن عمو؟
به صورتم نگاه کرد و با ناراحتی گفت:
- واقعا خوب نیست! عباسعلی گفت بار تازه اس که!
اسما پرید بین حرفمون:
- منظور عباسعلی اینه که هنوز بیشتر از یک سال نیست که آوردمشون.
مامان چشم غره ای به اسما رفت و من در جواب زن عمو گفتم:
- لباس نوزاد باید نرم باشه. اما این خیلی خشکه.
زن عمو با درماندگی گفت:
- یعنی دوباره برم؟! پس آماده شو خودت هم بیا.
به مامان نگاه کردم. مامان سرش رو تکون داد و گفت:
- تا قبل از ناهار برگردین.
من به اتاق رفتم تا لباسم رو عوض کنم چون عمرا نمی تونستم با این لباس چادر سرم کنم. زن عمو از هیچ ماجرایی خبر نداشت جز این که پسر سلیم خان تقوی خواستگارم بوده و بیشتر از این چیزی نمی دونست. به همین خاطر مامان و من نمی تونستیم مخالفتی کنیم. بالاخره هر چقدر هم که مهربون باشه، باز هم مادرشوهره!
پیراهن رو از تنم در آوردم و بلوز و شلواری تنم کردم و بعد از برداشتن چادرم از اتاق خارج شدم. دیدم اسما هم چادرش رو سرش کرده و کنار در هال ایستاده. زن عمو با لبخندی گفت:
- خب پس با اسما برو که من جونی تو تنم نمونده که باهات بیام.
دوباره به مامان نگاه کردم و مامان هم با کلافگی گفت:
- فقط تا مغازه عباسعلی برو. دور نشین از خونه.
و من و اسما نموندیم که جواب زن عمو رو بشنویم. هر دو سرمون رو پایین انداختیم و تند تند به سمت پارچه فروشی عباسعلی رفتیم. همون طور که حدس می زدم همه پارچه هاش خشک و خشن بودن و به قول اسما داد می زدن که کهنه هستن. بنابراین تو یک تصمیم آنی من و اسما راهی مغازه حاج مرتضوی شدیم. که پارچه فروشی بزرگتری بود.
از لحظه ای که از مغازه عباسعلی در اومدیم دلهره ای عجیب به جونم افتاد. نزدیک بلور فرشوی کارگری مشغول خالی کردن بار از وانت به داخل مغازه بود. سرمون رو پایین انداختیم و به سرعت از جلوش عبور کردیم.
- سلام دختر همسایه!
خون تو رگ هام منجمد شد. من نمی خواستم توقف کنم. اما به اجبار ایستادم و کمی سرم رو بالا آوردم و در جواب علی گفتم:
- سلام خوبی؟
علی نگاهی به صورتم انداخت و لبخند کجی روی لبش نشست:
- ممنون. رسیدن به خیر؟
بازوم تو دست اسما فشرده شد. لبخندی نصفه و نیمه زدم و گفتم:
- ممنونم. یک هفته اس که اومدم!
ابروهاش و بالا فرستاد:
- پس ما سعادت دیدنت و نداشتیم! یا شاید هم از خونه در نمی اومدی! عروس شدی سایه ات سنگین شد! رفتی که رفتی.
اسما لب باز کرد:
- شوهرش اونجاست. اینجا میومد واسه چی؟!
علی اخم کمرنگی کرد و گفت:
- مزاحمتون نشم! گویا جایی می رفتین!
اسما دستم رو باز هم کشید. در جواب علی گفتم:
- خوشحال شدم. به مامانت و عالیه سلام برسون.
پوزخندی زد و به آرومی سرش رو تکون داد و من و اسما ازش دور شدیم. اسما با حرص گفت:
- ازش متنفرم. حتی همون موقع که همسایمون بود!
سرم رو به چپ و راست تکون دادم. الان که علی فهمید ما اومدیم اتفاق خاصی نمی افته مگه نه؟



تموم مدتی که تو پارچه فروشی بودیم حواسم پیش پوزخند علی بود. نمی دونم چرا! ولی برای یک لحظه، فقط یه لحظه حس کردم شاید حق با مسعود بوده و من نباید همه چیز رو راحت می گرفتم! اما با صدای اسما از فکر بیرون اومدم:
- زود تر بگیر بریم خونه. من دلم بی قراره.
نگاهی گذرا به اسما انداختم و با گیجی سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و سرسری پارچه مورد نظرم رو خریدم و با هم زدیم از مغازه بیرون و این بار از سمت دیگه خیابون به سمت خونه رفتیم. بی اراده به اون طرف، یعنی مغازه بلور فروشی نگاه کردم. درست دیدم. فرهاد بود. سرش رو بالا گرفته بود و چشم هاش و از زیر به ما دوخته بود. یه نگاه از بالا به پایین. نه لبخند و نه اخم، یه خونسردی تهدید آمیز.
نگاه معلقم رو به روبرو دوختم. مثلا فرهاد می خواد چه غلطی کنه وسط خیابون؟!
سر کوچه که رسیدیم قاسم از در خونه ما بیرون زد و با دیدن من لبخندی روی لبش نشست و نزدیک اومد:
- سلام. عباس آقا داخل مغازه، منتظر شماست. گفت ببرمتون پیشش.
پلاستیک خرید رو به دست اسما دادم و با قاسم راهی شدم. چه کاری بود که بابا قاسم رو فرستاده بود دنبالم؟ روی صندلی عقب ماشین نشستم و همراه قاسم به خارج از شهر رفتیم.
با دیدن حاجی کریمی جلوی در مغازه بابا جفت ابروهام بالا پرید! رفقای بابا عوض شدن یا حاجی کریمی عوضی شده!
خواستم پیاده بشم که قاسم به سمتم چرخید و گفت:
- چند لحظه.
بی حرکت منتظر موندم. حاجی و بابا به سمت ماشین اومدن و سوار شدن. به هردو سلام کردم که حاجی با متانت جوابم رو داد. و بابا ماشین رو به حرکت در آورد و همزمان شروع کرد به زمزمه کردن آهنگ های همیشگیش! لب به دندون گرفتم. بابا حتی جلوی امام جماعت مسجد هم رعایت نمی کرد.
حاجی با خنده سرش رو به چپ و راست تکون داد و زیر لب گفت:
- اما از دست تو مرد! این ها چیه که می خونی.
بابا با بی خیالی جواب داد:
- من همین می مونم. ظاهر و باطنم یکیه نه مثل شما آخوند ها ...
و حرفش رو نیمه کاره ول کرد و قهقهه زد. با ناراحتی نالیدم:
- بابا؟
حاجی مداخله کرد:
- خوبی شما دخترم؟ بابات و تحویلش نگیر. درست بشو نیست.
بابا هم بی خیال هم چنان آوازش رو می خوند. با لبخندی مصنوعی گفتم:
- بودن شما کنار پدرم ... چطور بگم؟
بابا به حرف اومد:
- بله حاجی! الکی که نیست. مردم برای من حرف در میارن.
و باز قهقهه زد. حاجی نگاهی از گوشه چشم به من انداخت و در جواب پدرم گفت:
- به جای این خندیدن های بی مورد برای دخترت توضیح بده چرا آوردیش اینجا!
بابام بدون مقدمه پرسید:
- بابا جان مسعود نماز می خونه؟!
با تعجب و صدای شل گفتم:
- آره!
حاجی نفسش رو با آسودگی بیرون فرستاد و این بار خودش رو به من پرسید:
- دخترم تو خودت نماز خوندنش رو دیدی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- بله. سر وقت می خونه. گاهی نصفه شب و خارج از وقت نماز هم دیدمش که داره راز و نیاز می کنه. همیشه من رو هم تشویق می کنه به نماز خوندن.
حاجی نگاهش رو به روبرو دوخت و خطاب به بابا گفت:
- وقتی پارسال تو مسجد اردکان یه نفس بحر طویلی برای حضرت عباس رو از حفظ خوند با خودم گفتم جای پدر و مادر این جوون تو بهشته.
مسعود نوحه بخونه؟! از نیم رخ بابا دیدم که پوزخند روی لبش نشست و رفت میون کلام حاجی:
- اگه حاج علی بره بهشت من از خدا می خوام من و بفرسته زیر زمین جهنم.
حاجی استغفرالهی زیر لب گفت و ادامه داد:
- از مردی که کنارم نشسته بود نام و نشونش رو پرسیدم گفت سپاهیه. تو مخیله ام نمی گنجید! گفت برادرزنشه.
بابا خطاب به من گفت:
- شوهر الهام و می گه ها!
سرم رو تکون دادم. نمی دونم بابا دید یا نه، اما حاجی ادامه حرفش رو رها نکرد:
- خودش رو کشیدم کنار، گفتم من تقریبا هم شهریت هستم. بی واهمه خودش رو معرفی کرد که پسر حاج علی و داماد توست.
لبخندی روی لبم نشست. مسعود پارسال خودش رو داماد بابا معرفی کرده بوده. با ادامه حرف حاجی لبخندم از بین رفت:
- پس می شه روش حساب باز کرد!
بابا کمی جدی شد:
- نمی خوام خطری زندگی دخترم و مسعود رو تهدید کنه.
حاجی لبخند آرامش بخشی زد:
- خیالت راحت عباس آقا! حواسم بهش هست.
و ادامه داد:
- من و برسون دم مسجد. الان وقت نماز میشه.
بابا ماشین رو به سمت خیابون اصلی شهر چرخوند و بعد وارد کوچه ی مسجد شد و ماشین رو نگه داشت و با مسخرگی گفت:
- التماس دعا دربان بهشت!
حاجی که قصد پیاده شدن داشت در رو با دست نگه داشت و رو به بابا گفت:
- به جای این که اون طناب و ببندی گردنت و هی عالم و آدم و مسخره کنی پاشو بیا دو رکعت نماز بخون بلکه خدا دلش به رحم بیاد و بزنه به کله ات به فکر زندگی این دنیا و اون دنیا بیفتی!
بابا دستی به کراواتش کشید و گفت:
- چطور دلت اومد بهش بگی طناب حاجی؟! بعدش هم من این دنیام و که دارم! واسه اون دنیا هم که دیگه زیر زمین جهنم منت نداره که!
اما حاجی بی خیال ننشست و اونقدر گفت تا بابا رو پیاده کرد و با خودش به داخل مسجد برد، با این که متوجه شد بابا هنوز تو چهل روز نجاستشه.
بابا قبل از پیاده شدن رو به من گفت:
- می خواستم ببرمت یه خونه ای رو نشونت بدم. گفتم اگه پسند کردی برات بخرمش. ولی فعلا می بینی که حاجی مثل کنه چسبیده بهم.
حاجی خندید و بابا ادامه داد:
- یا بیا تو مسجد و صبر کن با هم بریم. یا اگر می خوای بری خونه از خیابون اصلی برو. هر وقت اومدم خونه با هم بریم اون خونه رو ببینی.
دلم می خواست جریان خونه رو بپرسم اما بهتر بود کمی صبر می کردم.
التماس دعایی گفتم. چقدر هم که از بابا التماس دعا داشتن منطقی بود!
من موندم این از کجا گیر میاره این زهرماری رو می خوره! می خواستم برم مسجد اما من خجالت می کشیدم، آخه تا به حال نرفته بودم و بعدش هم که تنها بودم. بنا براین مجبور شدم تنهایی از ماشین پیاده بشم و خوم به سمت خونه حرکت کنم.
سر ظهر بود و خیابون ها نسبت به ساعتی پیش خلوت تر شده بودن. از کوچه مسجد خارج شدم و به کوچه کناریش که نسبتا پهن تر بود وارد شدم، چادرم رو محکم گرفته بودم و تند قدم بر می داشتم. وارد خیابون شدم، نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و کمی از سرعتم کم کردم.
دلشوره ای عجیب به دلم افتاده بود که علتش رو نمی فهمیدم. از جلوی یه کوچه باریک خواستم رد بشم که دستی روی بازوم نشست و من رو به داخل کوچه هل داد و تا خواستم اعتراضی کنم ضربه ای محکم به گردنم برخورد کرد حسی شبیه فلج شدن تو بدنم نشست و چشم هام بسته شد.


تپ تپ تپ ... نفسم رو داخل کشیدم.
بوی سیگار بود که حس خوبی بهم می داد. دوباره تپ تپ تپ.
چشم هام و آروم باز کردم. اولین چیزی که توی نگاهم از یه حجم تیره و تار شکل گرفت یه کفش واکس زده و براق بود که با فواصل زمانی منظم به زمین کوبیده می شد. تپ تپ
نگاهم رو بالا آوردم، پای کسی که روی صندلی نشسته بود. فاصله ی زیادی باهام نداشت شاید دو متر. سرم رو که تکون دادم درد وحشتناکی توی گردن و شونه هام نشست و بی اراده نالیدم:
- آخ.
صدای پوزخندش توی گوشم نشست:
- هه!
دستم رو به سختی روی گردنم گذاشتم و نگاهم رو تا صورت شخص بالا آوردم. با دیدن نگاه خالی از احساس فرهاد قلبم فرو ریخت. سیگاری رو بین دو انگشتش گرفته بود و با خونسردی دود می کرد. با دیدن نگاه متعجب و ترسانم نگاهش رو ازم گرفت و به یه نقطه نامعلوم چشم دوخت:
- خیلی بده به خاطر یه حریف ضعیف از میدون خارجت کنن.
نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم. یه اتاق بدون فرش که من گوشه ای دراز به دراز افتاده بودم و فرهاد روی صندلی در نزدیکی من نشسته بود و سیگار دود می کرد. با یه پنجره ی خیلی کوچیکِ نزدیک به سقف، تو دیوار رو به رو. به سختی سعی کردم بشینم. چادر هنوز دورم بود! بهم نگاهی گذرا انداخت و ادامه داد:
- می دونستی دوستت دارم. حتی یه ذره هم باهام راه نیومدی!
درِ اتاق، توی دیوار کناری بود. دوباره پوزخند زد:
- اینجا واست آشنا نیست نه؟!
به صورتش چشم دوختم و اون با حسرت ادامه داد:
- اینجا همون خونه ایه که بهت گفته بودم تا آخر سال تموم می شه.
غمگین شدم، شاید دلم براش سوخت! با سردی توی صورتم دقیق شد:
- اینجا زیر زمین خونه س.
چشم هام و ریز کردم تا بقیه حرفش رو بزنه. با لبخند حرص در آری گفت:
- توقع که نداشتی ببرمت روی تخت! می دونی؟!
سیگارش رو زیر پاش له کرد و یکی دیگه آتیش زد و گفت:
- لیاقت همین زیر زمینه! تخت اون اتاق زمانی متعلق به تو بود که دست نخورده بودی!
لب هام و به هم فشار دادم و با نفرت گفتم:
- پس همه عشقی که ازش دم می زدی خلاصه می شد توی جسم من!
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد با صدای بلند خندید:
- بچه ای ساغر! خیلی بچه ای!
از شدت خنده اش که کم شد گفت:
- بیا فرض بگیریم عشق همونیه که توی ذهنت باورش داری! به نظرت من اگرهنوز عاشق بودم اون هم عاشقی که تو دوست داری! الان با وجود شوهر داشتنت باز هم باید برای داشتنت تلاش می کردم؟! این قدر به نظرت احمق میام؟
نگاهش جدی تر شد و گفت:
- حتی اگر اونقدر بی ناموس باشم که بخوام به زن کسی چشم داشته باشم، با زن حامله کاری ندارم ... چندشم می شه .. فقط ...
پک عمیقی به سیگارش زد:
- فقط تا فردا نگهت می دارم تا بابات به عز و جز بیفته بعد ولت می کنم بری.
قلبم از این همه بی مهری فشرده شد و باز هم خدا رو شکر کردم که به انتخاب پدرم دل بستم. انتخاب پدرم؟ وای مسعود! من چی کار کردم؟ چرا نگرانیش رو جدی نگرفتم؟ نگاه فرهاد روی شکمم بود. خودم رو جمع کردم. یه لحظه حس کردم چشم هاش غمگینه. نگاهش رو بالا آورد و بدون اینکه سعی کنه باز هم تظاهر به خونسردی کنه گفت:
- چند وقتته؟
بی اراده جواب دادم:
- تو پنج ماهم.
پوزخند زد:
- بچه گربه قراره تحویل اون بی شرف بدی؟! خواهر من از ماه اول گرد و قلمبه بود.
و باز خندید. یهو خنده اش قطع شد. غلط نکنم دیوونه شده بود! با قیافه ای متفکر گفت:
- از این که جوابم و می دادی خوشم می اومد. تو سرکش بودی، اما ... عالیه آویزونه. بهش بی محلی می کنم. کتکش می زنم. جلوی چشم مادرش، بیشتر بهم می چسبه. علی هم که غیرتش همون منقل و وافورشه.
دهنم باز مونده بود. با ناباوری زمزمه کردم:
- علی معتاده! تو .. معتادش کردی؟!
جوابم رو نداد و به یه نقطه زل زد. کمی خودم رو جلو کشیدم:
- برای چی عالیه رو می زنی؟!
لب هام لرزید:
- اون مگه چی کارت کرده؟!
بدون این که بهم نگاه کنه جواب داد:
- تقاص بی معرفتی تو رو می ده.
چشم هام پر از اشک شد و نالیدم:
- من چی کارت کردم؟!
بی هوا به سمتم هجوم آورد، از ترس خودم رو عقب کشیدم و به دیوار چسبیدم، تو فاصله ی چند سانتی متری صورتم متوقف شد و نفس هاش رو که بوی تند سیگار می داد، با خشم تو صورتم رها کرد:
- چی کارم کردی؟! می خوای بدونی! اون چند روزی که توی خونه شما و عموی دی... ثت صدای ساز و دهل بود، توی خونه ما صدای اشک و ناله! می دونی شبی که تو توی بغل اون عوضی بودی من تو اتاق لعنتیم چی کشیدم؟!
صداش خش دار شد:
- داد زدم. ناله کردم. التماس کردم که در اتاق رو به روم باز کردم، حتی نذاشتن تا صبح برم دستشویی و من مجبور شدم تو اتاق ...
حرفش رو رها کرد و عصبی و صدا دار نفس کشید، جرات نمی کردم نفس بکشم.



چشم هاش و برای چند ثانیه بست و با صدایی که هر لحظه لرزشش بیشتر می شد ادامه داد:
- کسی به گریه ها و التماس هام اهمیت نداد. مادرم پشت در پا به پای من گریه کرد اما اون در لعنتی باز نشد تا این که بالاخره در رو باز کردن و فهمیدم فعلا باید ساکت بمونم و تا وقتی موعدش نشده این محبتت رو جبران نکنم.
چشم هاش و باز کرد. سرخ بودن. آب دهنم رو با ترس قورت دادم. پوزخند دردناکی کنج لبش نشست و گفت:
- اما می دونی چی شد؟! با خودم گفتم برم مغازه و خودم و سرگرم کنم تا توی خونه دق نکنم. اما همین که کرکره رو خواستم بالا بکشم یه سری مثل مغول ها ریختن سرم و تا می خورد زدنم!
رنج نگاهش به خشم تبدیل شد:
- وقتی از درد به خودم می پیچیدم و پاهام بی حسِ بی حس بود، بابای بی همه چیزت اومد بالای سرم و توف انداخت رو صورتم. اومد و خودش رو نشون داد تا بدونم این تاوان کدوم کارمه!
لبخند زد. از همون لبخند ها که واسه صورتش وصله ناجور بود و من بیشتر عضلاتم رو سفت کردم:
- من می خواستم خوب بشم. بهت گفتم کار خلاف و می بوسم و می ذارم کنار.
نگاهش تیز شد:
- اما حالا دیگه وضع فرق می کنه. بهت قول می دم در آینده ای نه چندان دور داماد عزیز کرده ی بابات هم می شه مرید خودم!
ترس و نادیده گرفتم و غریدم:
- غلط زیادی!
ابروهاش بالا رفت و کمی سرش رو عقب کشید و مسخره ام کرد:
- الان خواستی بگی روش حساسی؟
غیر ارادی پوزخند زدم:
- احتیاجی به حساسیت من نیست. خیالم ازش راحته.
چشم هاش ترسناک شد:
- خیالت از اون جوجه فاکلی کراواتی راحته اما من که می دونستی چقدر عاشقت بودم واست ذره ای ارزش نداشتم!
حرف دلم رو به زبون آوردم:
- تو در برابر بزرگی مسعود هیچی نیستی.
چشم هاش و بست و زیر لب با حرص گفت:
- خفه شو ساغر.
بعد از چند ثانیه سکوت با چشم های بسته لبخند کجی زد، از این همه نزدیکی حال بدی بهم دست می داد، نباید باهاش لج می کردم، باید حتی اگر شده بود التماس می کردم که بذاره برم.
- دوسش داری؟
ترسم بیشتر شد، ساکت موندم. چشم هاش رو به آرومی باز کرد، قطره اشکی پایین ریخت. قلبم به درد اومد. نه اینکه علاقه ای وسط باشه، اما از سنگ نبودم که بی تفاوت بمونم!
چاردم که دور کمرم ولو بود رو توی مشتم فشردم. دستش رو جلو آورد و در چند سانتی صورتم نگه داشت و با صدای لرزون گفت:
- من هم دوستت داشتم. حاضر بودم هر کاری کنم.
خواست گونه ام رو نوازش کنه که صورتم رو عقب کشیدم. ابرو در هم کشید:
- واسه اون هم صورتت رو عقب می کشی؟
من هم اخم کردم:
- اون شوهرمه.
داد زد:
- خفه شو.
از کوره در رفتم و من هم داد زدم:
- تو خفه شو ... من این وسط چی کاره بودم؟ توقع داشتی تو روی بابام وایستم؟ به خاطر یه خلافکار روانی؟!
دندون هاش و به هم فشرد و با خشم گفت:
- داری دیوونه ام می کنی.
گریه ام گرفته بود. می خواستم برم خونه، خونه خودمون توی تهران، برم پیش مسعود. صدام لحن التماس گرفت:
- می خوای من و نگه داری که چی بشه؟ از بابام انتقام بگیری؟ با بی آبرو کردن من؟!
جوابم رو نداد، عصبی شدم. من باید می رفتم خونه! صدام و بالا بردم:
- با توام. بذار برم. چی از جون من می خوای؟
نگاهش خبیث شد و گفت:
- می خوای بری خونه؟
سرم رو با امیدواری تکون دادم. با لحن عجیب و غریبی گفت:
- پس به جای اینکه تا فردا نگهت دارم، می ذارم الان بری اما به یه بهای دیگه!
ابروهام و در هم کشیدم و منتظر به لبهاش چشم دوختم تا ادامه بده. دستش رو عقب برد، مشت کرد و تا بخوام حرفی بزنم درد وحشتناکی توی شکمم پیچید.
نفسم حبس شد، دوباره مشتش عقب رفت و توی شکمم نشست، چشم هام گرد شد و مشت سومی که عقب می رفت تا با شدت توی شکمم فرود بیاد رو چسبیدم. صدایی بری حرف زدن نمونده بود. لب زدم:
- بچه ام.


برچسب ها رمان گوهر مقصود ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 275
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,126
  • بازدید ماه : 18,084
  • بازدید سال : 145,187
  • بازدید کلی : 11,642,327