close
مجتمع فنی تهران
رمان گوهر مقصود قسمت هشتم
loading...

رمان فا

- دستت رو بالا بیار مادر. مثل ربات دستم رو بالا آوردم و توی آستین پیراهن جلو بازم فرو بردم. چشم های گریون مامان و صدای فس فس بینیش، عصبانی ترم…

رمان گوهر مقصود قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 929 پنجشنبه 14 فروردين 1393 : 10:53 نظرات ()

- دستت رو بالا بیار مادر.
مثل ربات دستم رو بالا آوردم و توی آستین پیراهن جلو بازم فرو بردم. چشم های گریون مامان و صدای فس فس بینیش، عصبانی ترم می کرد. شروع کرد به بستن دکمه های بلوزم،حس می کردم گلوم متورم شده و با به زبون آوردن اولین کلمه می ترکه و خونریزی می کنه.
شاید مثل کیسه آبم!! وقتی فرهاد دستش رو توی موهام فرو برد و با فریاد بلندم کرد:
- الکی فیلم نیا واسه من.
و پرتم کرد وسط زیر زمین. از درد به خودم پیچیدم و با نفسی که هنوز از شدت شوک بریده بریده شده بود گفتم:
- تو ... چی ... کار .................................................................................

لگدش نشست روی کمرم. عوضی قصد جون بچه ام رو کرده بود. لای پام خیس شد!
مامان دستی روی موهام کشید:
- الهی تیکه تیکه ی باعث و بانیش رو ببرن در خونه اش.
و زد زیر گریه. با ناراحتی به صورتش زل زدم. بیچاره پا به ماه بود. دستم رو جلو بردم و روی دستش گذاشتم. اما دستش رو عقب کشید و محکم زد توی صورتش:
- خدا منِ بی مسئولیت رو بکشه.
و تا بخوام جلوش و بگیرم چند تا سیلی دیگه به صورتش زد. به سختی دستش رو گرفتم اما با دردی که توی بخیه هام پیچید "آخ" نیمه جونی گفتم. هر چند که هفت هشت تا بخیه بیشتر نخورده بود؛ مامان که متوجه دردم شد دست نگه داشت. و شونه هام رو چسبید:
- الهی بمیرم دردت گرفت؟
و قبل از اینکه من چیزی بگم زد زیر گریه:
- من کور شده چرا حواسم بهت نیست! ... چقدر به اون پدرِ بی پدرت گفتم این بچه زوده که ازدواج کنه؟! خبر مرگش دلش خوشه که دو تا دختر بزرگ کرده.
با دست هاش صورتش رو پوشوند و هق زد، چادرش به روی شونه هاش افتاد. چند تقه به در خورد و سعید سرش رو داخل آورد و با دیدن وضع مامان کامل وارد اتاق شد و در حالی که معلوم بود حسابی کلافه س گفت:
- باز که داری گریه می کنی زن عمو!
مامان با نفس عمیقی
تا حدی به خودش مسلط شد و گفت:
- دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه. جز گریه چه کاری از دستم بر میاد؟
رو به سعید گفتم:
- گلوم می سوزه.
سعید به سمت پارچ آب رفت و لیوانی رو پر از آب کرد و به دستم داد، حتی یک جرعه کامل هم نتونستم بخورم و درد وحشتناکی توی گلوم نشست.
سعید مامان رو اشاره کرد و رو به من گفت:
- از دیشب که اومدیم بیمارستان یه نفس گریه می کنه.
دیشب! پس مدت زیادی بیهوش نبودم. به سختی گفتم:
- بابام کو؟
مامان جواب داد:
- خونه. عمو حاج علی بدبختت هم از کار و زندگیش زده نشسته کنارش که یه وقت شری به پا نکنه.
بعد رو به سعید گفت:
- چی شد؟ ببریمش؟
به سمت در رفت و در حالی که خارج می شد گفت:
- شما آماده اش کنین که کار تموم شد دیگه معطل نشیم.
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- کی به شما خبر داد؟
مامان با صدای لرزونی گفت:
- انداخته بودنت جلوی بیمارستان. لای یه پتو...
گریه مجال ادامه حرفش رو نداد. این ها رو می دونستم. اون موقع هنوز بهوش بودم. بد بختی اینجا بود که همه چیز به وضوح یادم می اومد. یادم اومد وقتی حسی مثل ادرار بهم دست داد و آبی با فشار از بدنم خارج شد. وقتی فرهاد فهمید لگد و مشت هاش کارساز بوده.
وقتی تو نگاهش ترس نشست و حسی شبیه پشیمونی تو صداش نشست:
- چی شد ساغر؟!
و من که با چشم های گشاد شده زل زده بودم به لباسی که خیس بود و بوی خونی که زیر بینیم پیچیده بود باعث می شد از ته دل بخوام بمیرم. فرهاد با دو از زیر زمین خارج شد. خودم شلوارم رو از پام در آوردم. حدسم درست بود، بوی خون رو درست حس کرده بودم.
با صدای مامان به زمان حال برگشتم. به روی تخت، توی اتاق بیمارستانی توی شهر مجاور:
- دختر عموت که میاد سر شیفتش تو رو شناسایی می کنه و پیغام می فرسته برای ما.
دختر عموم. مهین رو می گفت. دخترِ عموی ناتنیم. ساغر همه فهمیدن. بد بخت شدی، چقدر مسعود نگران آبروی من و خودش بود! با التماس زل زدم به مامان:
- مسعود!
آهی کشید:
- قاسم امروز صبح رفت مخابرات مرکز زنگ زد به مدرسه ی مسعود. گفت از پله ها افتادی و خواسته خودش و برسونه.
با ترس زمزمه کردم:
- چی میشه؟
چونه مامان لرزید:
- حق داره هر چی بگه، طلاقت هم بده ...
اشک هاش باز به روی گونه اش چکیدن. حالا من هم چشم هام پر از اشک شد. خدا نکنه! خدانکنه مسعود نسبت بهم بی مهر بشه! حتما الان تو راه بود. بهش مرخصی می دادن؟!
مامان رو تک صندلی کنار تخت نشست و انگار که با خودش حرف بزنه گفت:
- حرفمون تو دهن مردم افتاد. به پدرت گفته بودم کشش نده! فکر کرد اگه خفه خون بگیره مردم بهش می گن بی غیرت! اون موقع که کسی خبر نداشت! پاشد رفت پسره رو کتک زد و انداختش رو دنده ی لج.
با ترس به صورتم زل زد:
- ما از این دشمنی نجات پیدا نمی کنیم. دودمانمون به باد میره اما این دشمنی تموم نمی شه تا وقتی یه خونی این وسط راه نیفته.
پس بچه ی من چی بود؟ مگه اون خون نداشت!
داشت! خون داشت. حتی دست و پا داشت. حتی تکون خوردنش رو دیدم. وقتی یه پاش یه لرزش کوچیک کرد. کلا پونصد گرم هم نمی شد، یه جنین قرمز و کبود که از یه رشته ی سیاه به بدنم وصل بود، و شریفه هر کار می کرد نمی تونست جفتش رو بکشه بیرون.
و فرهاد بالای سرش فریاد می زد:
- چه غلطی می کنی شریفه!
نالیدم:
- نگام نکن کثافت.
اما جز خودم کسی صدام و نشنید. شریفه جیغ کشید:
- واسه چی اومدی دنبال من! مگه من چند بار قابلگی کردم؟!
فرهاد موهای شریفه رو توی دستش گرفت و سرش رو به عقب کشید:
- قابله نبودی، آمار سقط کردنات و دارم.
دندون هام به هم فشرده شد و گلوم کاملا کیپ شد. مامان بلند شد:
- جانم مامان؟ گریه می کنی! خودم پشتتم. به فرض هم که مسعود طلاقت بده. خودم بابات و راضی می کنم از این شهر بریم.
مامان چی میگفت؟! مسعود طلاقم بده؟


دوباره در اتاق باز شد و سعید وارد اتاق شد و گفت:
- زن عمو بریم. تسویه حساب کردم.
و به کمک مامان من رو از تخت پایین آوردن. از شدت درد اشک توی چشم هام جمع شد. باز هم جای شکرش باقی بود تونسته بودن جفت رو بدون جراحی در بیارن و شکمم رو برش نداده بودن. ولی جای بخیه های ریزی که نتنیجه دسته گل شریفه خانوم بود عذابم می داد.
بیشتر وزنم رو روی سعید انداختم و از اتاق خارج شدیم. مامان در حالی که دستش پر از وسایل بود، جلو جلو راه افتاد و از ما دور شد. سرم رو بالا آوردم و به سعید نگاه کردم. احتیاج داشتم یکی خیالم رو از بابت مسعود راحت کنه. سعید نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت:
- چیه؟ چرا این جوری نگاهم می کنی؟
نگاهم رو ازش گرفتم و آهی کشیدم:
- هیچی.
جلوی در اصلی سالن که رسیدیم کمی خم شد تا بتونه پاهام رو روی پله ها قرار بده. از شدت خجالت و درد اشک هام بی هیچ تلاشی به روی گونه ام روون بود. کاش مسعود اینجا بود. از پله ها که پایین اومدیم دوباره صاف ایستاد و با هم به سمت ماشین رفتیم. چند قدم مونده بود به ماشین برسیم با صدای آرومی گفت:
- خیالت از جانب مسعود راحت باشه. من هیچ وقت برخورد بدی ازش ندیدم.
من هم ندیده بودم. اما این بار فرق می کرد. پای آبروش وسط بود. مامان که کنار ماشین ایستاده بود در جلو رو برام باز کرد و کمکم کرد تا بشینم و خودش هم روی صندلی های ماشین نشست. نمی دونستم سعید هم رانندگی بلده. حالا نه که خیلی مهم بود اون لحظه چنین چیز مهمی رو بفهمم!!
وقتی جلوی در حیاط از ماشین پیاده شدم و زن عمو هم اومد پای ماشین؛ زن همسایه که چشم های گریون مامان و زن عمو رو دید با احتیاط پرسید:
- چی شده ساغر جان؟
و مامان به جام جواب داد:
- از روی پله ها افتاده بچه ش سقط شده.
پس قرار بود این دروغ رو به خورد بقیه بدن. و همه مثل زن همسایه با ترحم نگاهم کنن و دلداریم بدن؟ اما تا کی؟! کلی آدم در جریان این موضوع قرار گرفته بودن. مگر دشت بهشت چقدر جمعیت داشت؟! به سرعت باد حرف تو کل شهر می پیچید و آبروی آدم دود می شد. همون چیزی که مسعود ازش می ترسید.
بابا با چشم های قرمز پشت عمو حاج علی ایستاده بود و عمو با اون هیکل لاغرش مثلا می خواست مانع کارهای بابام بشه! البته اون چیزی که جلو دار بابام بود هیکل عمو حاج علی نبود. بلکه اون یه ریزه احترام بینشون بود.
با وارد شدنم به خونه و بسته شدن در هال بابام صداش و انداخت پس کله اش:
- اومدی این خراب شده دلت خنک شد؟ سبک شدی که آبروی خودت و اون بچه رو به باد دادی؟!
مسعود رو دوست داشتم درست! اما الان وقتش بود که بابام پشت اون در بیاد؟! با بغض سرم رو انداختم پایین. مامان جواب داد:
- سرش داد نزن مرد! نمی بینی حالش بده؟
بابام از خشم غرید:
- آبروی همه به کثافت کشیده شده. معلوم نیست چه بلایی به سرش آورده که با اون وضع انداختنش..
صدای بابام لرزید. سرم رو بالا آوردم، شونه هاش تکون خورد و افتاد روی زمین. چونه ام لرزید و اشک هام دوباره به روی گونه ام ریختن. خدایا؟! چرا مرگ من و همون لحظه نرسوندی که اشک خانواده ام رو نبینم؟
سعید دستم رو کشید:
- بیا برو دراز بکش.
اما مقاومت کردم و رو به بابا گفتم:
- بابا.
همه بهم نگاه کردن. با صدایی که به زور از گلوی کیپ شده ام خارج می شد گفتم:
- فقط کتکم زد ... اون ... اون چیزی که.
سخت بود گفتن این تصور اون هم جلوی چشم خونواده ی مسعود. اما گفتم:
- اون چیزی که تو فکرتونه اتفاق نیفتاده. فقط .. می خواست انتقامش رو از ... از شما بگیره.
عمو حاج علی مشکوک به بابام نگاه کرد:
- انتقام چی؟!
مامان نگاهش بین بابا و عمو گردش کرد و در آخر روی عمو ثابت موند و گفت:
- حاجی؟ چقدر براتون تعریف کرده؟
عمو:
- این که پسر سلیم خواهان ساغر بوده و مخالفت کردین.
مامان با حرص نگاهش رو روی بابا نگه داشت و بابا با اکراه گفت:
- یه روز بعد از عروسی... رفتم و کتکش زدم.
عمو حاج علی اخمش عمیق شد:
- به خاطر این که یه روزی دخترت رو می خواسته؟
بابا با غضب بهم نگاه کرد و گفت:
- چون یه بار دیگه هم قصد دست درازی داشته.
زن عمو هینی گفت و جلوی دهنش رو گرفت. خب دیگه کامل گاو پیشونی سفید شدم. دیگه حتی مسعود هم بخواد باهام بمونه خونواده اش نمی ذارن.
عمو حاج علی با صدای بلندی گفت:
- الان من باید این چیزها رو بفهمم؟! من اینجا چی کاره ام؟
سعید خیلی خونسرد گفت:
- الان وقت این حرف ها نیست. بعدش هم بابا! مسعود از همه چیز خبر داشت و با چشم باز انتخاب کرد.
و باز هم دستم رو کشید و این بار همراهش به اتاق رفتم. عمو حاج علی به قهر از خونه خارج شد و در هال رو به هم کوبید. سعید پتوم رو مرتب کرد و بالشی پشت کمرم گذاشت. صدای گریه ی زن عمو تو کل خونه پیچیده بود. اما هیچ حرفی نمی زد و مامان می خواست آرومش کنه ولی بدتر خودش هم باهاش گریه می کرد.
می دیدم که بابا به پشتی تکیه داده و بی صدا اشک می ریزه. هیچ وقت ندیدم بابا تو جمع گریه کنه. من چقدر نحسم!
بعد از چند دقیقه در هال باز شد و اسما وارد خونه شد و سلامی کرد که فقط سعید که کنار من بود و روی تخت نشسته بود جواب سلامش رو داد و اسما به سمت اتاق اومد. با دیدن من اون هم زد زیر گریه. سعید کلافه پوفی کشید. اسما بدون این که وارد اتاق بشه به سمت بابا چرخید و گفت:
- همه ش تقصر شماست. من و ساغر صحیح و سالم رسیدیم خونه ولی قاسم اومد و گفت شما کارش دارین.
صداش بالاتر رفت و با گریه گفت:
- سالی دوازده ماهه نماز نمی خونین. همین دیروز که ساغر دستتون امانت بود نماز خوندنتون اومده بود؟!
بابا یهو از جا پرید و به سمت اسما حمله کرد و اسما جیغ بلندی کشید. سعید از روی تخت بلند شد و با دو وارد هال شد و مامان و زن عمو هم از سمت دیگه دویدن اما تا برسن اسما سه چهار تا لگد رو نوش جون کرد. من هم می خواستم داد بزنم و دفاعی کنم اما صدام توی خودم خفه می شد و از درد به خودم می پیچیدم... اوضاع بدی که تا شب ادامه داشت و با اومدن مسعود تغییر کرد.
فقط خدا می دونه اون لحظه که اسما بالای سرم ایستاد و گفت مسعود اومده و با بابا دارن توی حیاط حرف می زنن چه حالی داشتم.



با ورود مسعود به اتاق، اسما در حالی که دستم رو محکم توی دستش گرفته بود بهش سلام کرد. اما مسعود که انگار حواسش جای دیگه بود متوجه اسما نشد و فقط به صورت من زل زده بود.
با بغض بهش نگاه می کردم. به خاطر واکنشش دل توی دلم نبود. دست اسما رو فشردم که نگاه نگرانش توی چشم هام دوخته شد. مسعود با گیجی گفت:
- قاسم صبح گفت از پله ها...
و حرفش رو نیمه رها کرد. اسما که دید هوای بینمون سنگینه گفت:
- آخه اونطوری بیشتر نگران می شدی.
مسعود نگاهش رو از صورتم برداشت و بی هیچ حسی به صورت اسما زل زد. معلوم بود هنوز توی شوکه. معلوم نبود بابا چه طوری ببراش تعریف کرده!
به آرامی رو به اسما گفت:
- میری بیرون؟!
اسما سرش رو تکون داد و بعد از وارد کردن فشار آرومی به دست هام از اتاق خارج شد. کاش نمی رفت. از مسعود همیشه آرومم می ترسیدم. بابا با نگرانی وسط هال ایستاده بود. مسعود بی توجه به بابا در اتاق رو بست و کلید رو داخل قفل چرخوند. و لبه ی تخت نشست و گفت:
- خودت همه چیز و مو به مو تعریف کن. حتی یک کلمه رو هم جا ننداز. ببینم چه خاکی به سرم شده!
بغضم رو قورت دادم. گلوم سوخت. توی ذهنم مرتب همه چیز و مرتب کردم و شروع کردم به تعریف کردن. دقیقا همه ی چیزی که از دیروز ظهر اتفاق افتاده بود. از این که مادرش پارچه ی نامرغوب خریده بود و من به این بهونه از خونه بیرون رفتم. سلام و علیک با علی و بعد رفتن پیش بابا و صحبت با حاجی و اتفاقاتی که فرهاد آشغال باعثشون شد. حتی حرف های فرهاد رو گفتم. قسمت مربوط به زایمان دردناکم رو با گریه تعریف کردم، حتی خوابی که چند وقت پیش دیده بودم رو هم برایش یادآوری کردم. و تمام این مدت مسعود بی هیچ حرفی به یه نقطه تو دیوار رو به رو زل زده بود.
چند دقیقه بینمون سکوت بود. البته نه سکوت مطلق. صدای هق هق خفه ی من توی اتاق پیچیده بود. مسعود این سکوت نصفه و نیمه رو شکست:
- می دونستی الان حقته که بزنمت؟
سرم رو پایین انداختم. ادامه داد:
- اشتباه اول، نباید از خونه بیرون می رفتی. اشتباه دوم. چرا با علی همکلام شدی؟! اشتباه سوم چرا از جلوی مسجد پیاده راه افتادی بیای خونه؟
لب هام و به هم فشردم تا حرفی نزنم. آره حقم بود. بزرگ ترین اشتباهم و نگفت، این که نباید گیر می دادم و این همه اصرار می کردم برای اومدن به دشت بهشت. مسعود با حرص به صورتم زل زده بود. شمرده شمرده گفتم:
- من ... معذرت می خوام ... ولی به خدا من تقصیری نداشتم. اون نامرد ...
سرش رو چند بار به نشونه تاییدِ نمی دونم چی! تکون داد و یهو از کوره در رفت، عصبانی بود! منفجر شد. نعره زد. تموم اتاق رو به هم ریخت. و من هر لحظه بیشتر توی خودم مچاله می شدم. قلبم در آستانه ی ایستادن بود. کسی به در اتاق می کوبید و مسعود بی وقفه نعره می زد.
صدای بابا از پشت در می اومد:
- باز کن این درو. مسعود؟ ساغر؟
صداش زدم:
- مسعود؟!
اما دیوانه شده بود. آینه ی قدی رو شکسته بود و دست از سر شکسته هاش هم بر نمی داشت و هم چنان مشت می زد. به سختی پتو رو کنار زدم. و از روی تخت بلند شدم. نمی تونستم جلوی مسعود رو بگیرم اما می تونستم در اتاق رو که باز کنم!
اما هنوز قدم اول رو برنداشته بودم که سر مسعود به سمتم چرخید. با اولین قدمی که به سمتم برداشت جیغی کشیدم، با دو قدم بلند خودش رو به من رسوند. توی دیوار مچاله شدم.
روی صورتم خم شد و از لای دندون های کلید شده اش گفت:
- جلوی اون کثافت سقط کردی؟
به هق هق افتاده بودم:
- مسعود من داشتم می مردم.
با کف دست محکم به دیوار کنار صورتم کوبید:
- آره؟
جیغ کشیدم:
- مسعود آروم باش.
دوباره محکم به دیوار زد. دستش خونی بود. داد زد:
- چطوری آروم باشم؟!!! مگه نگفتم باش تا با هم بریم؟
نالیدم:
- گفتی مسعود. گفتی.
دوباره به دیوار زد. و من بیشتر توی خودم جمع شدم.
- پس چرا گوش نکردی؟! ها؟
با صدای بلند زدم زیر گریه:
- غلط کردم. به خدا غلط کردم.
صورتش رو جلوی صورتم نگه داشت و با صدای شلی گفت:
- مسعودت مرده بود؟ که تو رو لای پتو جلوی بیمارستان ولت کنن؟!
بغضش شکست و اشک هاش روی گونه اش چیکد. طاقت دیدن اشک های مسعود و نداشتم، با احتیاط دست هام و بالا آوردم و روی گونه هاش کشیدم:
- تو گریه نکن مسعود. گریه نکن.
چونه اش می لرزید. صورتم رو جلو بردم و جای اشک هاش و بوسیدم:
- بیا من و بزن. هر چقدر می خوای داد بزن. همه چیز و داغون کن. ولی تو رو به خدا گریه نکن.



ضربه ای به در دستشویی خورد و بعدش صدای مامان:
- ساغر جان؟ چی شد؟
سر پا ایستادم و لباسم رو مرتب کردم و در رو باز کردم. چشم های مامان هم مثل چشم های من خیس بود. زدم زیر گریه:
- مامان درد دارم.
بازوهام و چسبید و من رو توی آغوش کشید:
- مادرت بمیره برات.
از آغوشش بیرون اومدم و به حوض نزدیک شدم. و در حالی که گریه می کردم گفتم:
- تموم دیشب دلم پیچ می خورد، اما هیچی به هیچی.
دست هام و می شستم و اشک می ریختم، مامان هم بالای سرم گریه می کرد:
- آخه تا چند روز پیش بچه توی شکمت بود، الان طبیعیه که جای خالی چیزی رو حس کنی.
به صورتم آب زدم تا از التهاب صورتم کم بشه. این از شرایط جسمیم، شرایط روحیم هم هزار برابر بد تر از این. مخصوصا وقتی دیشب مسعود بوسه ای که روی رد اشکش نشوندم و ندید گرفت و پسم زد و تا حالا که سر ظهره باهام حرفی نزد و معلوم نیست با بابا چی به هم می گن که یهو می پرن به هم و باز ساکت می شن.
مامان زیر بغلم رو چسبید و با کمکش از پله ها بالا رفتم. در هال رو که باز کرد صدای نسبتا بلند مسعود شنیده شد:
- گفتم که... نه نه نه!
من و مامان متعجب به هم نگاه کردیم و وارد هال شدیم. بابا و مسعود توی آشپزخونه بودن. بابا با صدای بلند تری گفت:
- تو غلط کردی گفتی نه! اصلا ساغر دختر منه. خیلی ناراحتی برو و دخترم و بذار واسه خودم.
ترسان به صورت مامان زل زدم. این چه حرفیه آخه! مسعود با طعنه گفت:
- دختر شما بود! الان دیگه زن منه.
و با خشم ادامه داد:
- این همه دشمنی و کینه توزی فقط یه قربانی داشته و اون هم ساغره. من نمی خوام این موضوع کش پیدا کنه.
بابا داد زد:
- طوری حرفی می زنی انگار من از شکم مادرم با سلیم و پسرش دشمنی داشتم! تو کجا بودی وقتی ساغر رو با سر و صورت کبود توی خونه همسایه دیدم.
مسعود در حالی که سعی می کرد صداش بالا نره گفت:
- الان وقت باز کردن این موضوع نبود ولی حالا که دارین می گین، اونجا هم مقصر شما بودید. که فرهاد رو در برابر خواستگاریش کتک زدین و انداختینش سر لج.
بابا از خشم منفجر شد:
- آخه ری... تو اون مغزت! اگر من می خواستم به فرهاد فرصت بدم که ساغر الان زن تو نبود.
دستم رو از دست مامان بیرون کشیدم و با صدای آرومی گفتم:
- مامان برو نذار بحث کنن.
سرش رو تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت. مسعود محکم گفت:
- در هر حال من حرفم همونیه که اول گفتم. من ساغر و همین امروز با خودم می برم.
مامان وارد آشپزخونه شد:
- چه خبره؟ صداتون تا هفت تا خونه اون ور تر هم می ره.
با قدم های کوتاه به سمت آشپزخونه حرکت کردم. بابا در جواب مامان گفت:
- از دامادت بپرس. از این آقای خوش غیرت بپرس که می خواد ساکت بمونه و کار فرهاد رو بی جواب بذاره.
جلوی در ایستادم. بابا رو به مسعود گفت:
- نظرت چیه بریم دست فرهاد و ببوسیم و بگیم دستت درد نکنه.
مسعود سرش رو پایین انداخته بود و دستش رو از شدت خشم می فشرد. مامان خطاب به بابا گفت:
- زندگی خودشونه. بذار خودشون تصمیم بگیرن.
بابا با چشم های گرد شده رو به مامان گفت:
- پس آبروی ما چی؟!
مامان جواب داد:
- می خوای بری چی کار کنی؟ بزنینش؟ خب باز یه مدت بعد اون هم میاد واسه جبران. باز تو میری و باز اونا و این کینه ادامه پیدا می کنه.
مسعود سرش رو برای مامانم تکون داد و بابا جواب داد:
- قانونی که می تونیم اقدام کنیم!
مسعود پوفی کشید و گفت:
- عمو جان مثل اینکه شما حواستون نیست نه؟ اولا که من اونقدر نمی تونم اینجا بمونم که پیگیر این قضیه باشم. دوما اون فقط کتک زده.
بابا صداش بالا رفت:
- باید می کشتش تا ما یه کاری کنیم؟
بغض کرده بودم و به بحثشون گوش می کردم. الان نگرانی سر من بود یا آبروشون؟ مسعود شمرده شمرده گفت:
- مردم این شهر، هنوز خیلی هاشون من و نمی شناسن. کافیه شکایت یا هر اقدام دیگه ای کنم! من یه زندگی آروم می خوام عمو. تا این سن هر چی گفتین گفتم چشم. این قدر این خواسته ام سنگینه که نمی خواین به حرفم گوش کنین؟
بابا دندون هاش و به هم فشرد و گفت:
- یعنی دست رو دست بذاریم تا اون مرتیکه هر هر به ریشمون بخنده و بگه بی غیرتیم؟
مسعود با لحن غمگینی گفت:
- نه. دست رو دست نمی ذاریم. من این طوری سبک نمی شم عمو.
بابا ابروهاش و تو هم کشید و منتظر به مسعود چشم دوخت و مسعود ادامه داد:
- نمی خوام خودم و خانواده ها رو درگیر کنم. اگر به این دشمنی ادامه بدیم و هی بخویم تلافی کنیم درسته که اون ها هم عذاب می کشن اما خودمون هم عذاب می کشیم. من .. می خوام اتفاقی بیفته که برای همیشه شر این دشمنی بخوابه و فرهاد از زندگیم حذف بشه.
نگاهش رو به صورتم دوخت و ادامه داد:
- می خوام آبروی کل خانواده اش رو با هم ببرم.
دلم از این لحن ترسناک مسعود لرزید. بابا با صدای شلی گفت:
- چی توی سرته مسعود؟
مسعود نگاهش رو از من گرفت و بعد از چند ثانیه مکث رو به بابا گفت:
- بهم چند وقت فرصت بدین. قول می دم دلتون خنک بشه.
چشم های بابا برق زد:
- بهت اعتماد می کنم مسعود. ولی نذار این ...
مسعود سرش رو تکون داد و گفت:
- چشم عمو بی خیال نمی شینم.
مامان با نگرانی گفت:
- چی می گین شما؟ یه جوری حرف بزنین ما هم بفهمیم.
مسعود رو به مامان گفت:
- هیچی زن عمو. با اجازه من و ساغر راه بیفتیم که مرخصی ندارم. این دو روز رو هم با هماهنگی مدیر پستم رو خالی کردم. وگرنه مرخصی نگرفتم.
مامان با ناراحتی گفت:
- یعنی چی راه بیفتین؟ این نمی تونه قدم از قدم برداره.
مسعود سینه به سینه ام ایستاد و با لحن سردی گفت:
- خودم حواسم بهش هست.


چند ساعت بود حرکت کرده بودیم؟! از شش ساعت گذشته بود ولی هنوز به نیمه ی راه هم نرسیده بودیم. پیاده ها از ما سریع تر حرکت می کردن.
نگرانم بود که اینقدر مراعات می کرد؟! پس چرا از موقعی که سوار شدیم حتی یه نگاه کوتاه هم بهم ننداخته بود؟! ناخودآگاه آهی کشیدم. برای یه لحظه به صورتم نگاه کرد و دوباره به جاده چشم دوخت و با لحن خشکی گفت:
- درد داری؟
با صدای آرومی گفتم"نه" و به بیرون زل زدم. کاش زمان مدتی عقب می رفت و وقتی مسعود می گفت صبر کنم تا خودش هم بتونه باهام بیاد من هم بگم:
- چشم.
یا اصلا به دو روز پیش برمی گشت و وقتی بابا بهم گفت صبر کنم توی مسجد تا با هم برگردیم من بگم:
- چشم.
چشم هام پر از اشک شد و بی وقفه به روی گونه ام چکید. چشم هام و بستم. واقعا مقصر من بودم؟! فقط من؟ دستم رو روی شکمم گذاشتم و جای خالی جنینی که هم با حضورش و رفتنش من و به گریه انداخت رو نوازش کردم. با چشم های بسته هم سنگینی نگاه مسعود رو حس می کردم.
خدایا، می دونم چقدر تو و مسعود به هم نزدیک هستین! بهش بگو الان به محبتش نیاز دارم. بگو بیشتر از همیشه نگاهم کنه. اصلا حرف هم نزنه. ولی نگاهش رو ازم نگیره.
- تو اون خونه رو از پدرت قبول می کنی؟
چشم هام و باز کردم و سرم رو به سمتش چرخوندم. نگاهش روی دستم بود که در حال نوازش شکمم بود. دستم رو مشت کردم. نگاهش رو بالا آورد و بعد از ثانیه ای توی صورتم زل زدن دوباره به روبرو چشم دوخت. آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم معلوم نشه.
- آره خب ...
وچقدر تو مخفی کردن بغضم موفق بودم! ابروهاش تو هم رفت:
- چرا؟!
نفش عمیقی کشیدم:
- چون هم می خواد برای من بخره. هم اسما ولی مال اسما رو فعلا به نام ...
- اون و نگفتم!
ساکت شدم.
- می گم چرا گریه می کنی؟
دیدم تار شد و همه تلاشم دود شد و رفت هوا و با صدای لرزونی گفتم:
- گریه نکنم؟!
دوباره صورتم خیس شد. با لحن سردی گفت:
- همچین بد هم نشد! این طوری فرصت بیشتری برای شناخت هم دیگه داریم.
وا رفتم. با دست هام اشک هام و پاک کردم و با تعجب گفتم:
- چی؟
اخمش عمیق تر شد و نگاهش رو سرگردون بین شیشه ی بغلش و روبرو چرخوند و گفت:
- وجود بچه باعث می شه پایبند این زندگی باشیم. ولی اگه نباشه ... راحت تر می شه فکر کرد.
نمی خواستم پیام موجود توی حرف هاش و باور کنم. با لحنی التماس آمیز گفتم:
- به چی فکر کنی؟! می خوای ازم ... ازم..
نتونستم ادامه بدم. یعنی نمی خواستم که ادامه بدم. دم عمیقی گرفت و گفت:
- من نمی تونم تا آخر عمرم سرگرم بزرگ کردن تو باشم ... می فهمی ساغر!
آره. خوب فهمیده بودم. وقتی دیگه خانوم نبودم و شده بودم ساغر خالی! احتیاجی نبود چنین اعتراف درد آوری کنه!
لبم رو به هم فشار دادم، سرم رو چند بار به نشونه فهمیدن تکون داد و نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو به شیشه تکیه دادم. خدایا این رو یه فرصت تلقی کنم؟! بزرگ بشم!!!
دندون هام و به هم فشردم تا بیشتر از این همه چیز و خراب نکنم. خدایا مسعود کی اینقدر بی رحم شد! مگه من چند سالم بود؟ دخترهای هم سن و سال من ....
پوزخندی روی لبم نشست. به طرز عجیبی حق با مسعود بود! عالیه هم، هم سن من بود؛ ولی اون عاشق شدن رو تجربه کرده و حالا داره سختی هاش و به جون می خره.
اما منِ احمق این همه آرامش رو تحمل نکردم و لگد زدم به همه چیز. رفتم تا ماه آخر بارداری مادرم مایه آرامشش باشم. اما چی کار کردم؟! عمو حاج علی که با بابا قهر کرد. زن عمو و سعید که بین راه مونده بودن! آرامش رو هم از خونه ی خودمون گرفتم و هم خونه ی عمو.
آره؛ حق با مسعود بود ولی ... من باید چی کار می کردم!
دیگه تا رسیدن به تهران حرفی بینمون رد و بدل نشد و با وجود طولانی شدن مسیر ذره ای خواب به چشمم نیومد. چند بار بهم تذکر داد گریه نکنم اما تاثیری نداشت. دیگه گریه کردن که بزرگ و کوچیک نداشت!
وقتی به خونه رسیدیم تقریبا نیمه شب بود. جلوی ساختمون ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد و ماشین رو دور زد و در سمت من رو باز کرد و بازوم رو چسبید و گفت:
- وزنت رو بنداز رو من و بیا پایین.
مطیعانه به حرفش گوش کردم و از ماشین پیاده شدم و بعد از قفل کردن درهای ماشین با هم از پله ها بالا رفتیم.



بعد از دو ساعت هنوز صدای ذکر گفتنش می اومد. به در نیمه باز اتاق نگاه کردم، از وقتی که رسیده بودیم، بعد از خوردن یکی دو لقمه غذا من اومده بودم تو اتاق و اون توی هال مشغول دعا و نماز شده بود. می خواست خودش رو دیوونه کنه یا منو؟!
افکار منفی رو پس زدم و توی جام نشستم. خم شدم و در رو کامل باز کردم. توی سجاده اش نشسته بود و ذکر می گفت. به آرومی صداش زدم:
- مسعود؟
دستش که در حال گردوندن تسبیح بود ثابت موند. جرات بیشتری پیدا کردم و به سختی کامل بلند شدم و به سمتش رفتم و پشت سرش نشستم و با صدای آرومی گفتم:
- از وقتی رفتم توی اتاق تو اینجا نشستی.
نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:
- دارم خدا رو شکر می کنم.
ابروهام بالا رفت، خدا رو شکر می کرد؟! این اتفاق شکر کردن داشت؟! انگار که سوال من و فهمیده باشه، جواب داد:
- شکر که از این بدتر اتفاق نیفتاد.
شونه هاش لرزید و با گریه گفت:
- برای خودم زیادی گنده ش کرده بودم. رحمت خدا رو فراموش کرده بودم که اگه بخواد شیشه رو کنار سنگ نگه می داره. می خواستم خودم به تنهایی از زندگیم محافظت کنم. حقم بود ... حقم بود.
به سجده رفت و با صدای بلند گریه سر داد. پشت سرش به آرومی گریه می کردم و هیچ تلاشی برای آروم کردنش انجام نمی دادم. شاید ده دقیقه به همین وضع گریه کرد و وقتی آروم تر شد، بلند شدم و براش لیوانی آب پر کردم. به یه قدمیش که رسیدم در حالی که بینیش و بالا می کشید دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
- چرا بلند شدی؟ برو استراحت کن.
جلوی سجاده اش نشستم و در حالی که به آب خوردنش نگاه می کردم شروع به تا کردن جانمازش کردم و گفتم:
- این منم که حقم بود. تو بهم گفته بودی، هشدار داده بودی اما من...
نتونستم ادامه بدم و سرم رو انداختم پایین و سعی کردم جلوی گریه کردنم رو بگیرم. بعد از چند ثانیه دستش رو جلو آورد و چونه ام رو گرفت و سرم و بالا آورد و لبخند مهربونی به صورتم پاشید. انگار همین حرکت برای شکستن بغضم کافی بود، خودم رو پرت کردم توی بغلش و راه بغضم با صدای بلندی باز شد.
مسعود در حالی که می خندید گفت:
- دختر روی مُهرم اومدی!
و در حالی که موهام و نوازش می کرد جانمازش رو از زیر پام برداشت و نچ نچی کرد. شاید چند دقیقه گریه کردنم و بی صدا نوازش کردن مسعود طول کشید، اما اونقدر شجاعم کرد که تا لحظه ای که هر دو توی رخت خواب قرار گرفتیم ازش جدا نشدم.
انگار هر دو به این اقرار نیاز داشتیم برای آروم شدن.
به پهلو چرخیدم. نگاه مسعود به سقف بود و ساعدش روی پیشونیش قرار داشت، آروم اسمش رو صدا زدم:
- مسعود؟
سرش به سمتم چرخید:
- جانم؟
بی اراده بغض کردم. سختی مسعود فقط از شب قبل تا الان بود. ولی برای من انگار یک سال گذشته بود.
- نمی خوای چیزی بگی؟
به مسعود که این سوال رو پرسید نگاه کردم و با صدای بغض آلود گفتم:
- این چند روز به اندازه ی همه ی عمرم گریه کردم.
دستش رو از روی پیشونیش برداشت و کامل باز کرد و به سینه اش اشاره کرد. من هم سرم رو روی سینه اش گذاشتم. دستش رو توی موهام فرو برد و گفت:
- از هر طرف که به قضیه نگاه می کنم. همه مقصرن. ولی تقصیر تو از همه بیشتره.
لب هام آویزون شد. لاله ی گوشم رو بین انگشت هاش گرفت:
- اما نمی تونم ... یعنی دلم نمی خواد که تنبیهت کنم. من تو رو با همه ی بچگیت دوست دارم.
دوباره دستش توی موهام فرو رفت. از لذت نوازش هاش چشم هام داشت سنگین می شد.
- قول بده ساغر که کنارم باشی. قول بده که به هم کمک کنیم تا زندگیمون آروم باشه.
دستم رو بالا آوردم و دستش رو از توی موهام بیرون آوردم و بوسه ای روی انگشت هاش نشوندم و آروم گفتم:
- قول می دم بشم همونی که تو می خوای.
کمی جا به جا شد و بوسه ای پر مهر روی موهام نشوند و گفت:
- خودت باش ساغر اما کمی محافظه کار تر.
توی جام نشستم و به صورتش نگاه کردم و با ترس پرسیدم:
- مسعود؟ پس انتقامی که در موردش به بابام گفتی ...
لبخندش کمرنگ شد و با لحن سردی گفت:
- دیگه آخرای دوره ی قلدری فرهاد و امثال فرهاده.
اخمی از روی تعجب کردم. دوباره روی لبش لبخندی نشست و گفت:
- چیزی در مورد مردی به نام خمینی شنیدی؟
سرم رو به معنی نه به چپ و راست تکون دادم. نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
- حاج آقا طاهری، می گه دیگه آخرای سلطنت طاغوته.
انگار که کسی صدامون و بشنوه با صدای خیلی آرومی گفتم:
- یعنی چی؟! یعنی آریامه ...
با خنده حرفم و قطع کرد و گفت:
- بی خیال ساغر. بگیر بخواب. هر جور بقیه زندگی کردن تو هم زندگی کن.
با دلخوری گفتم:
- چرا اینقدر من و دست کم می گیری! خب داری می گی کامل بگو دیگه. آدم از حرف هات دلهره می گیره!
لبخند مهربونی زد و گفت:
- من تو رو دست کم نگرفتم. می خوام ذهنت درگیر نشه.
لبخندش نتونست ترسی که به دلم نشسته بود رو کم کنه به همین خاطر ساکت نموندم و گفتم:
- تو و بنیامین دارین یه کارهایی می کنین. نه؟ ضد دولت و حکومت؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- یه بار بهت گفتم. ما به پیشنهاد حاج آقا طاهری. کلاس های آزاد مذهبی توی مسجد می ذاریم که به دور از هر گونه فعالیت سیاسیه.
با اخمی گفتم:
- پس جریان اون کتاب ها که زهرا می گفت چیه؟
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:
- هر چی هست خود بنیامین می دونه. من خودم رو قاطی نمی کنم.
بعد با آرامش به صورتم زل زد و گفت:
- می دونی ساغر؟ شاید حرفم و باور نکنی. اما هر کس برای انجام یه رسالتی آفریده می شه. حالا یکی واسه یه رسالت بزرگتر و یکی هم ...
لبهاش و جمع کرد و حرفش رو نیمه رها کرد. اما باز هم دلم آروم نگرفته بود. حق هم داشتم. مخصوصا که یک ماه بعد ترسم نمود پیدا کرد و زندگی که می رفت تا به آرامش برسه دوباره پر از دغدغه و نگرانی شد.
امتحان های مدرسه و دانشگاه تموم شده بود و مسعود فارغ التحصیل شده بود و در گیر گرفتن انتقالی به استان مازندران بود. اما یهو همه چیز به هم ریخت و یک روز مسعود سراسیمه وارد خونه شد و گفت جایی بیرون کار داره و تا بر می گرده من هم وسایل ضروری رو جمع کنم چون دیگه موندن به صلاحمون نیست.


با دهن باز نگاهش می کردم. از اتاق به آشپزخونه رفت و چیزی از کابینت ها بر می داشت و من هم مثل جوجه ای که دنبال مادرش می ره، دنبالش می رفتم و مدام می پرسیدم:
- چی شده؟
- ....
- کجا می خوایم بریم؟
حتی وقتی به حالت دو وارد اتاق شد و قبل از اینکه من بهش برسم به سرعت دوید بیرون محکم به هم خوردیم. مانع افتادنم شد و با هول گفت:
- آخ ببخشید. دردت اومد؟
و من و رها کرد و اگر از دیوار کمک نمی گرفتم به زمین می خوردم. کم مونده بود از این سردرگمیش بزنم زیر گریه و با صدای لرزان گفتم:
- می خوایم بریم برای همیشه؟!
جلوی در هال به سمتم برگشت و گفت:
- نه عزیز. یه سفر کوتاه. تا نیم ساعت دیگه بر می گردم.
و از خونه خارج شد. هیچ وقت مسعود رو این طور به هم ریخته ندیده بودم. مغزم قد نمی داد که چه چیزهایی باید بردارم. مسلما برای سفر یه چیزهایی لازمه و برای فرار چیزهای دیگه! سعی کردم فکرم رو متمرکز کنم که دسته گل به آب ندم.
به سمت چمدون بزرگ که برای مسعود بود رفتم و کامل خالیش کردم. چند دست لباس برای هر کدوم برداشتم و شناسنامه و سند ازدواج رو از توی گنجه در آوردم و گذاشتم توی چمدون.
هر چی پول تو گوشه و کنار خونه قایم کرده بودیم رو برداشتم و یه مقدارش رو گذاشتم توی کیف دستی و یه مقدار توی چمدون و بقیه اش رو هم توی یه کیف کوچیک پارچه ای قرار دادم و بندش رو از گردنم آویزون کردم و فرستادم زیر لباسم.
به آشپزخونه رفتم و گاز رو قطع کردم و شیر های آب رو سفت کردم. و بعد وسط هال ایستادم. دیگه باید چی کار می کردم! حتی نمی دونستم برای چی داریم می ریم؟ بی خبری و استرس بهم فشار آورد و زدم زیر گریه و بعد از دقیقه ای به سمت دستشویی رفتم و بعد از بستن دریچه حموم و دستشویی بیرون اومدم و حاضر شدم و یه مقدار هم خوراکی برداشتم. آلبوم عکس و نوارِ فیلم عروسی رو هم توی چمدون گذاشتم و پشت در هال منتظر مسعود موندم.
نیم ساعتی که مسعود گفته بود شد یک ساعت و وقتی هر چی حس بد تو دنیا به دلم چنگ انداخت و از اومدنش نا امید شدم، سر و کله اش پیدا شد و اونقدر از دیدنش خوشحال شدم که یادم رفت توی این نیم ساعت اضافه چه خون دلی خوردم!
چمدون رو از دستم گرفت و با هم از خونه خارج شدیم. در هال رو قفل کرد. با صدای آرومی پرسیدم:
- نمی خوای بگی چی شده مسعود؟ من که مُردم!
لبخندی مثلا دلگرم کننده ای زد که ذره ای تاثیر نداشت و گفت:
- برای من اتفاقی نیفتاده. دارم علاج واقعه قبل از وقوع می کنم.
با هم از پله ها سرازیر شدیم و مسعود با صدای آروم تری کنار گوشم گفت:
- بنیامین رو گرفتن.
روی پله توقف کردم و هینی از سر ترس کشیدم. مسعود نگاه ترسانش رو روی پله های طبقه بالا و پایین گردوند و بعد رو به من گفت:
- هیس. چه خبرته؟!
لب هام لرزید:
- یعنی چی؟! پس زهرا چی میشه؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد و آهسته گفت:
- خدا رو شکر زهرا در جریان بوده و مدرک جرم بنیامین رو از بین برده و نذاشته چیزی دست دولتی ها بیفته. امروز و فردا آزاد می شه نمی تونن نگهش دارن.
کمی دلم آروم گرفت. با هم از پله ها پایین اومدیم. با باز کردن در، مردی کت و شلواری و کراواتی و درشت هیکل که پشت در توی کوچه ایستاده بود به سمت ما برگشت و یه ابروش و بالا داد و رو به مسعود گفت:
- آقای ظفری، باید با ما بیاین.
من نگاه ترسانم رو از مرد گرفتم و به مردی دوختم که کمی دورتر با تیپی مشابه به ماشین تکیه داده بود و یک دستش هم توی جیب داخلی کتش بود. حدس زدن دلیل این ژست چندان کار سختی نبود.
مطمئنا مرد دوم دست به اسلحه و آماده بود. و مردی هم داخل ماشین پشت فرمون نششسته بود، بغض کردم. مسعود دستش رو روی بازوم گذاشت و فشار خفیفی داد و با خونسردی گفت:
- عزیزم تو برو بالا. من برگردم بعد می ریم.
مرد قدمی عقب رفت و دستش رو به نشونه هدایت کردن به سمت ماشین گرفت. مسعود نفسش رو عمیق بیرون فرستاد و چمدون رو داخل، پشت در گذاشت و در همون حال با صدای خیلی آروم و سریع گفت:
- برو یزد خونه خواهرم و براشون تعریف کن.
و سرش رو عقب کشید و به سمت مرد رفت و با هم رو صندلی های عقب جا گرفتند. و مرد دیگه هم جلو کنار راننده نشست و ماشین حرکت کرد.
با گیجی به دور و برم نگاه کردم. یکی دو تا از همسایه ها با کنجکاوی جلوی در ایستاده بودن و نگاهم می کردن. دستم رو به سمت چمدون بردم. به طرز عجیبی دستم می لرزید. سریع به دسته چمدون بندش کردم.
چند بار آب دهنم رو قورت دادم. مغزم هیچ قدرتی نداشت. فقط دلم می خواست زمان به عقب برگرده و مسعود هنوز کنارم باشه و من مانع فعالیت هاش بشم.
اصلا چه فعالیتی؟! اگر واقعا همونطور که خودش می گفت کارش چندان مهم نباشه که اتفاقی نمی افتاد! در خونه رو بستم و وارد خیابون شدم. دو تا پاسبون سر کوچه ایستاده بودن و وقتی نگاه ترسان من و دیدن مشکوک نگاهم کردن. سرم رو انداختم پایین و از جلوشون رد شدم. حس می کردم فشارم افت کرده. یه دل سیر گریه هوس کرده بود. کاش یکی مثل بابا اینجا بود که با نفوذش بهم کمک کنه. یکی مثل داییِ مسعود. سرم رو به چپ و راست تکون دادم اما فکرم آزاد نشد! یاد حرف خود مسعود افتادم که به رامتین گفت بابات با دور وبریاش فرق داره.
یعنی الان می تونست کمک کنه؟ باز سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به خودم تشر زدم:
- باید به حرف مسعود گوش کنی. اون اشتباه نمی کنه.
کنار خیابون ایستادم. ماشین کرایه ای نگه داشت. چی باید می گفتم؟ من که تا به حال تنها جایی نرفتم! تو این شهر درندشت هم که آدرسی بلد نیستم؟
سرم رو خم کردم و با لب ها و صدای لرزون رو به راننده گفتم:
- می خوام برم یزد. کجا باید ماشین سوار بشم؟
راننده که مرد جا افتاده ای بود کمی متفکرانه نگاهم کرد و گفت:
- اگه دربست بگیری می رسونمت تا ماشین ها!
لبخندی همراه با بغض زدم و در عقب ماشین رو باز کردم و سوار شدم و چمدون رو هم کنارم روی صندلی گذاشتم.
به سمتم برگشت و گفت:
- آبجی می خوای بذارم صندوق؟
و به چمدون اشاره کرد. "نه" نامفهومی گفتم و اون هم که فهمید نمی تونم حرف بزنم ماشین رو به حرکت در آورد.
با به حرکت در اومدن ماشین نگاه حسرت باری به کوچه انداختم. نفسم رو حبس کردم، نتیجه ای نداشت.. بغضم بی صدا شکست. من مسعودم و می خواستم و دلم عجیب بی تاب بود.


هوا تاریک بود و مسافرهای مینی بوس به نصف رسیده بودن و من اونقدر گریه کرده بودم که چشمه اشکم خشک شده بود. یه بار بیشتر خونه الهام نیومده بودم. اون هم دو سال پش با بابا و مامان بود. الان شاید خونه اش رو ببینم یادم بیاد ولی هیچ آدرسی ازش نداشتم.
اصلا مسعود با کدوم عقل گفت بیام اینجا؟ رو به زنی که روی صندلی تکی کناری نشسته بود گفتم:
- می خوام برم اردکان، نمی دونین باید کجا برم؟
زن به جای اینکه جواب من رو بده با صدای بلند گفت:
- آقای راننده این دختر ما می خواد بره اردکان. برسونش.
راننده هم با خوشرویی گفت:
- بروی چشم.
لبخند قدردانی به زن زدم و اون با صدای آروم گفت:
- راننده خودش همون جاییه.
نفسم رو راحت بیرون فرستادم. شاید شوهر الهام رو هم می شناخت! آخه آدم سرشناسی بود. یهو از ذوقم نیشم باز شد. شوهر الهام گاراژ داره.
مسافر ها همه پیاده شدن و راننده خطاب به من گفت:
- آبجی بیا جلو بشین.
کیف دستیم رو بغل کردم و پشت صندلی راننده نشستم. از توی آینه نگاهم کرد و گفت:
- اینجایی نیستی!
با صدای آرومی گفتم:
- می خوام برم خونه یکی از آشناها.
مرد ساکت شد، نفس عمیقی کشیدم و با تاخیر گفتم:
- سید اسماعیل مصطفوی رو می شناسین؟
مرد نگاهی بهم انداخت و گفت:
- همونی که ...
- گاراژ داره.
لبخندی زد و گفت:
- کیه که سید اسمال ونشناسه! می خوای بری خونه اش؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- آره.
زیر لب گفت:
- نیمه شبه. خیابونا هم خلوته. خودم می رسونمت.
لبخندی زدم و زیر لب تشکر کردم.
کمی بعد جلوی خونه سید اسماعیل نگه داشت. نفس آسوده ای کشیدم. راننده هم پیاده شد، به سمت در خونه رفتم و زنگ رو فشردم. مرد خودش پرید بالای ماشین و چمدونم رو آورد.
در خونه باز شد و مردی که حتما سرایدار یا دربون بود جلوی در اومد. با تعجب نگاهی به من انداخت. سلام کردم و گفتم:
- من زن داداشِ الهام _خانوم سید اسماعیل_ هستم.
مرد قیافه اش از هم باز شد:
- زن مسعود؟
سرم رو تکون دادم. مرد از جلوی در کنار رفت. چمدونم رو از راننده گرفتم و تشکر کردم. و به همراه مرد وارد خونه شدم. سعی می کرد با خوشرویی بهم خوش آمد بگه اما من منتظر بودم هر چه زود تر الهام و ببینم.
یکی از اتاق ها لامپش روشن شد. به همراه مرد ایستادیم. پنجره اتاق باز شد و سید اسماعیل با عرق گیر گشادش جلوی پنجره پدیدار شد و گفت:
- کی بود شعبان؟
و با دیدن من اول متعجب و بعد با لبخندی گفت:
- به به! ببین کی اومده! نو عروسمونه! بفرما بفرما.
و به دقیقه نکشیده الهام با موهای ژولیده و قیافه رنگ پریده جلوی در خونه ظاهر شد، معلوم بود که از کاملا خواب بوده؛ و من رو در آغوش کشید:
- چی شده ساغر؟ اینجا چی کار می کنی؟
سید اسماعیل الهام و عقب کشید و گفت:
- بذار بیاد داخل. بعد سوالاتت رو شروع کن.
الهام که هنوز تو بهت بود با صدای آروم گفت:
- آخه این وقت شب؟!
سید دستش رو روی بینیش گذاشت و الهام رو دعوت به سکوت کرد. از شعبان تشکر کرد و سه تایی وارد خونه شدیم. به محض بسته شدن در خونه سید که همچنان می خواست لبخندش رو حفظ کنه گفت:
- پس مسعود کجاست؟
بی اختیار زدم زیر گریه. الهام که هنوز نمی دونست چه خبره هم همراه من گریه می کرد:
- چی شده ساغر؟ جون به لبم کردی!
سید هم دست پاچه شده بود:
- اتفاقی افتاده؟ چی شده؟
با گریه و بریده بریده گفتم:
- اومدن جلوی در خونه گرفتنش. خودش گفت بیام اینجا.
سید به الهام اشاره کرد و الهام کمکم کرد و با هم به سالن خونه رفتیم. سید پارچی آب آورد و برای هر دومون ریخت. بعد از خوردن آب کمی حالم بهتر شد و هر چی می دونستم تعریف کردم و تمام مدت سید متفکرانه به حرف هام گوش می داد و هی لابه لای حرف های من رو به الهام که خودش رو نیشگون می گرفت تشر می زد:
- نکن اونجور! ... خودت و کبود کردی!
بعد از تموم شدن حرفم از روی مبل بلند شد و رو به الهام گفت:
- برای زن برادرت اتاقی رو آماده کن تا خستگی راه از تنش بیرون بره.
و بعد رو به من گفت:
- جای نگرانی نیست. کار خوبی کردی که اومدی اینجا. مسعود هم زود میاد ان شاءلله.


سرم رو کمی از بالش فاصله دادم و به صدای خنده سید اسماعیل گوش دادم. سپیده زده بود که خوابم برد، زیر لب با حرص گفتم:
- کله سحر مست بازیشون گرفته!
توی جام نشستم. گلوم درد می کرد که ربطش دادم به گریه ی این دوسه روز. با دست موهام و مرتب کردم و دستی به لباسم کشیدم و از رخت خواب بیرون اومدم و پرده ی پشت پنجره رو کنار زدم. خورشید کامل بالا اومده بود. همچین کله سحر هم نبود!
پس چرا هنوز سید خونه بود؟! به طرف در اتاق رفتم، حتما دلیلی داشت که مسعود گفت براشون تعریف کنم، شاید کاری از دست سید بر می اومد!
در اتاق رو باز کردم و از راهرو گذشتم و همین که به هال رسیدم با صحنه ناجوری مواجه شدم و سریع به راهرو برگشتم. ناخودآگاه گونه هام داغ شد، سید و این کارها!! اونم وسط هال؟ دقیقه ای گذشت تا به خودم مسلط بشم. سرفه ای مصلحتی کردم و با تعارف الهام وارد هال شدم.
گونه های الهام هم قرمز بود. سید با دیدن من خیلی خونسرد لبخند زد و گفت:
- خوش خبری ما چی می شه؟!
اخمی سوالی کردم. نیش الهام تا بناگوش باز شد و گفت:
- مسعود صبح به آقا اسماعیل تلفن کرده، آزاد شده.
چشم هام پر از اشک شد از ته دل گفتم:
- خدا رو شکر.
و رو به سید گفتم:
- چی شد که آزادش کردن؟
سید با آرامش پلک زد و گفت:
- کاری نکرده بود که بخوان بگیرنش! والا من هم زیاد در جریان نیستم، فقط به یکی از آشناها زنگ زدم و خیالم و راحت کرد که زندون در کار نیست.
سرم رو به معنی تاییدِ نمی دونم چی! تکون دادم و باز هم تشکر کردم. سید همون طور که به طرف در هال می رفت گفت:
- خب من دیگه برم سر کار، فقط واسه گفتن خبر اومده بودم.
و در رو باز کرد و بعد به سمت من برگشت و گفت:
- تا ظهر فرصت دارین به شیرینی من فکر کنین.
و الهام با خنده انداختش از خونه بیرون و در رو هم بست و با لبخندی که نمی تونست جمعش کنه گفت:
- از من که گرفت!
و من هم متقابلا لبخندی زدم و گفتم:
- بله، دیدم.
چشم های الهام گرد شد:
- واقعا؟!
سرم و به چپ و راست تکون دادم:
- به همین خاطر سرفه کردم دیگه!
و هر دو با صدای بلند خندیدیم.
وسایلم رو باز نکرده بودم. دوست داشتم مسعود بیاد و ازش بخوام بریم دشت بهشت، برادرم ده روز بود که به دنیا اومده بود و من هنوز ندیده بودمش. این دفعه برای زایمان بابا برده بودش شهر مجاور و توی بیمارستان مجهز تری زایمان کرده بود و دکتر هم از سلامت بچه اطمینان حاصل کرده بود. چند روز پیش تلگراف داده بودن.
تموم روز با انرژی کنار الهام کمک کردم و دختر دوساله اش هم حسابی باهام صمیمی شده بود و اونقدر باهاش کار کردم که تا شب یاد گرفته بود بهم بگه زن دایی!
وقتی هم که سید اسماعیل اومد زدم به در پررویی و گفتم در عوض خبر خوشی که دادی یه کلمه جدید به دخترت یاد دادم! بله ما اینیم.
با رسیدن مسعود و قیافه ی ناراحتش که داد می زد لبخندهاش مصنوعی هستن متوجه شدم که همه چیز به سادگی که نشون می داد رد نشده!
وقتی الهام رفت میز شام رو آماده کنه و سید هم رفت دستشویی و من مسعود و الناز، دختر الهام تنها شدیم رو به مسعود که داشت با الناز بازی می کرد گفتم:
- مسعود؟
در حالی که لپ های خواهر زاده اش رو گاز های ریز می گرفت و صدای بچه رو در می آورد گفت:
- جانم؟
صورتم و جلوش خم کردم و گفتم:
- از بنیامین چه خبر؟
برای ثانیه ای بی حرکت موند و گفت:
- ازش بی خبرم.
ابروهام و بالا دادم:
- یعنی چی؟!
بچه رو گذاشت زمین و الناز هم با سرعت دوید طرف آشپزخونه. مسعود به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
- واقعا ازش خبری ندارم. زهرا هم رفته خونه مادرش.
با ناراحتی به دست هام نگاه کردم و با صدای لرزون گفتم:
- حالا چی می شه؟
نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:
- مدرکی ازش ندارن!
صدای سید باعث شد سرم و بالا بگیرم که گفت:
- مو رو از ماست می کشن بیرون! مطمئن باش بیشتر از اونچه که تو در جریانی اون ها می دونن ... مسعود خان تو آدمی نبودی که بی گدار به آب بزنی! چی شد؟!
مسعود پیشونیش رو خاروند و گفت:
- راستش زیاد در جریان کارهای بنیامین نبودم!
سید روی مبل کنار مسعود نشست و با پوزخند گفت:
- در جریان کارهای خودت چی؟!
مسعود لب هاش و کج کرد و گفت:
- من کاری نکردم که! کلاس آموزشی قرآن...
سید حرفش رو برید:
- اون که ظاهر امره!


مسعود نگاهی به من انداخت. شاید از گفتن حرفی جلوی من خجالت می کشید. اما من با پررویی از جام تکون نخوردم. و سید هم ادامه داد:
- اولا با کسانی رفت و آمد داشتی که خودت می دونی به کارهای ریز قانع نبودن! یه نمونه اش شیخ مسجد. بعدش هم سرهنگ کامرانی آخرش هم واست شاخ شد!
چقدر این اسم برام آشنا بود! مسعود به سمتم برگشت و لبخندی زد. اخم کردم و دست به سینه شدم:
- کامرانی کیه؟ از دوستای دایی البرزت؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- بابای دوست آذر، شب مهمونی اومده بودن!
کامل یادم اومد. مسعود خان تموم شب از زیر چونه ی این دو جناب تکون نخورد. سید که انگار کامل قصد داشت مسعود رو ترور شخصیتی کنه. ادامه داد:
- جاسوسی هات آخر کار دستت داد.
خیلی جدی گفتم:
- از دایی البرز استفاده می کردی تا خبر ببری و بیاری؟!
مسعود کلافه نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
- کاری نکردم که پای دایی گیر باشه!
با حرص گفتم:
- اما تو خواهر زاده شی! نا خواسته پای اون هم گیره!
صداش و بالا برد:
- فعلا که چیزی نشده!
سید با اخم گفت:
- اولا صدات و ننداز واسه زنت پس سرت! دوما دیگه چی می خواستی بشه! از کار اخراج شدن کم چیزیه؟!
با تعجب و دهن نیمه باز به سید نگاه کردم و بعد چشم هام و به مسعود دوختم. مسعود نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و رو به شوهر خواهرش گفت:
- بس می کنی سید یا اول مارو به دعوا می ندازی بعد بی خیال می شی؟!
سید اسماعیل از روی مبل بلند شد و رو به روی مسعود ایستاد و گفت:
- خودم بهت گفتم برای کمک بری، خودم با حاجی آشنات کردم. اما بهت همون موقع هم هشدار داده بودم. هر کسی قابل اطمینان نیست.
مسعود هم بلند شد و گفت:
- من به هشدارت آگاه بودم. و حواسم هم به همه چیز بوده و هست.
سید صداش و بالا برد:
- پس چی شد؟! حواست دقیقا به چی بوده؟
من هم به آرامی ایستادم. مسعود هم صداش بالا رفت:
- می دونستم این اتفاق می افته. منتظرش بودم.
حالا دیگه الهام هم بچه به بغل جلوی در آشپزخونه ایستاده بود. سید صورتش قرمز شد:
- منتظر چی بودی؟ مسعود! تو که اینقدر بی فکر نبودی!
الهام زمزمه کرد:
- آقا اسماعیل؟
اما سید بی توجه ادامه داد:
- زیادی به خودت اطمینان داری شازده! من می دونستم! من حدس می زدم! من باور داشتم! من ....
از خشم به خودش لرزید و با عصبانیت گفت:
- نکنه ادعای خداییت می شه!؟
مسعود اما ساکت بود و دندون هاش و از حرص به هم فشار می داد. تو چشم هاش پر از حرف نگفته بود. اما انگار داشت جلوی خودش رو می گرفت. الهام نزدیک اومد و گفت:
- شام آماده س. آقا اسماعیل بس کن!
مسعود رو به من گفت:
- جمع کن بریم.
من از جام تکون نخوردم. سید رو به من گفت:
- تو هیچ جا نمیری!
و من باز هم بی حرکت ایستادم. مسعود رو به سید گفت:
- زن منه! هر جا من برم با من میاد.
سید هم خونسردانه گفت:
- مگه تو قراره جایی بری؟!
و همین که مسعود دهنش رو باز کرد سید پیش دستی کرد:
- هر چه خامی کردی بسه! بقیه اش رو بسپار به من.
مسعود اخمی کرد و گفت:
- هیچ خامی نکردم سید! چیزی نمی دونی حرف نزن. الان هم دیگه کاری نمونده. می رم یه مدت خودم و با شغل آزاد سرگرم می کنم. چیزی به سر اومدن انتظارم نمونده.
سید هم نفسش رو بیرون فرستاد:
- خیلی خب! همینجا سرگرم شو! حداقل حواسم بهت هست!
الهام با لبخندی از روی ترس رو به مسعود گفت:
- آره داداش. همین جا بمون. حالا هم بیاین شام بخورین.
سید نفسش رو بیرون فرستاد و با لحن ملایم تری گفت:
- مسعود جان تو هم مثل برادرم. من که بدت رو نمی خوام. مگه من خودم تو رو با این مسائل آشنا نکردم! من فقط می گم هر چیزی به اعتدال! نباید زندگیت و به خطر بندازی.
و دست مسعود رو گرفت و مسعود هم لبخند خسته ای زد، الهام که دید جو آروم تر شده رو به من با لبخند گفت:
- ساغر جان بیا بریم من و تو سر میز که فکر کنم این داماد و برادرزن امشب قصد ندارن شام بخورن.
اما من بی هیچ لبخندی با سردی گفتم:
- میل ندارم.
و به سمت اتاق رفتم و به صدا زدن الهام هم توجهی نکردم.


برچسب ها رمان گوهر مقصود ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 287
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,138
  • بازدید ماه : 18,096
  • بازدید سال : 145,199
  • بازدید کلی : 11,642,339