close
مجتمع فنی تهران
رمان گوهر مقصود قسمت نهم (آخر)
loading...

رمان فا

چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و مسعود سرش رو آورد داخل و گفت: - نمیای شام خانوم؟ در حالی که به دیوار تکیه داده بودم و زانوهام رو بغل کرده بودم روم…

رمان گوهر مقصود قسمت نهم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1535 پنجشنبه 14 فروردين 1393 : 10:55 نظرات ()

چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و مسعود سرش رو آورد داخل و گفت:
- نمیای شام خانوم؟
در حالی که به دیوار تکیه داده بودم و زانوهام رو بغل کرده بودم روم و سمت دیگه ای کردم و جوابش رو ندادم. صدای بسته شدن در اتاق اومد و مسعود کنارم جا گرفت و صورتش رو جلوی صورتم آوردم:
- خانومم باهام قهره؟
چشم هام و بستم و سرم رو گذاشتم روی زانوهام. دستش روی بازوم نشست:
- من کاری کردم؟!
با چشم های بسته گفتم:
- نه......................................................................

لحنش بچگانه شد:
- پس کی ناراحتت کرده، بگو خودم حسابش و برسم.
سرم رو برداشتم و با نگاه سردی گفتم:
- برو شامت و بخور. خسته ام می خوام بخوابم.
و از جام بلند شدم و به سمت رخت خواب ها رفتم. بلند شد و رو بروم ایستاد، ابروهاش و بالا برد و شیطون گفت:
- بخوابی؟ مگه من می ذارم! از دیروز دلم برای خانومم تنگ شده.
پوزخند زدم:
- نگو خانوم! بگو بغل خواب.
لبخندش از بین رفت و با خشم توپید:
- درست حرف بزن ببینم! این چرندیات چیه می گی؟!
با طعنه گفتم:
- مگه غیر از اینه؟! همه کس از همه ی کارهات خبر دارن جز من!
لب هاش و به هم فشار داد و گفت:
- چیز مهمی نبود که بگم!
با درموندگی تک خنده ای کردم:
- هه! چیز مهم یعنی چی؟!
چند بار تند نفس کشیدم و گفتم:
- از کار اخراجت کردن مسعود! دستگیرت کردن و معلوم نیست باز هم اتفاق نیفته و این بار از تو هم مثل بنیامین خبری نشه!
مسعود خواست آرومم کنه:
- جای نگرانی نیست ساغر وایستا برات توضیح بدم.
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- بسه دیگه! نمی خوام به حرف هات گوش کنم. سید اسماعیل راست می گه. تو فکر می کنی خدایی!
صدام و بالا بردم:
- آقای غیب گو! ذهن خون! مخلص و فداکار. برای رسالت اومدی؟ فکر کردی جات تو بهشته؟!
صدام بالاتر رفت:
- ازت راضی نیستم مسعود. توقع داری بزرگ باشم اما خودت من و بچه فرض می کنی. ازت راضی نیستم که از اول فقط اشکم و در آوردی و هر بار باعث شدی بهت التماس کنم واسه هر چیز! برو رو به قبله وایستا ببینم خدا چی کار می کنه برات!
مسعود هاج و واج بهم نگاه می کرد و من یه ریز حرف می زدم. به در اتاق ضربه خورد صدای الهام بلند شد:
- ساغر جان؟ بیام تو؟
مسعود نگاهش و از من گرفت و رو به در بسته گفت:
- نه آبجی الان میایم.
و رو به من که حالا از خشم نفس نفس می زدم گفت:
- حرف هات تموم شد؟
یه لحظه نفسم رو نگه داشتم تا ببینم چی می خواد بگه. اخم هاش و تو هم کشید:
- اگه دیگه حرفی نداری بریم شام بخوریم.
لب هام و به هم فشار دادم و گفتم:
- باز هم حرف دارم.
دست به سینه ایستاد و گفت:
- بگو می شنوم.
با خشم دستم و بالا بردم و محکم توی صورتش فرود آوردم. چشم هاش بسته شد و صورتش به یک سمت حرکت کرد. در جا از این حرکتم پشیمون شدم و هر لحظه منتظر این بودم که مسعود تلافی کنه.
اما مسعود با مکث چشم هاش و باز کرد و لبخند غمگینی زد و گفت:
- اگه آروم می شی بازم بزن.
لب هام لرزید و زدم زیر گریه:
- نه آروم نمی شم. تو آرومم کن.
لبخند مهربونی زد:
- نوکر خانومم هم هستم.
خواست بغلم کنه که عقب رفتم و با گریه گفتم:
- نمی تونی. وقتی خودت علت نا آرومی منی چه طوری می تونی مرهمم باشی؟
دوباره صدای الهام بلند شد:
- داداش؟
مسعود با تحکم گفت:
- شما بخورین. ما بعد میایم.
و الهام مطیعانه چشم گفت. مسعود به سمتم اومد:
- من فقط نمی خواستم تو رو نگران کنم! همین.
به دیوار پشت سرم خوردم:
- با دروغ گفتن؟ من با دروغ های دلگرم کننده ات آروم می شدم. اما حالا چی شد؟! باید همه اش ترس از نبودنت داشته باشم.
مسعود دست هاش رو به صورتم رسوند از بغل گوشم داخل موهام رسوند و سرم رو نگه داشت و گفت:
- یادته گفتم یه چیزهایی هست که هیچ وقت نمی تونم در موردش حرفی بزنم؟


سوالی نگاهش کردم. سرش رو خم کرد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و زمزمه کرد:
- حتی اگر قرار باشه به تو بگم. هنوز وقتش نشده.
با گریه و ناراحتی گفتم:
- دیگه چی مونده که ازم پنهون می کنی؟!
لبم رو کوتاه بوسید:
- اگه بگم باز هم مسخره ام می کنی و می گی ادعای خدایی و پیغمبریت می شه.
دستم رو به صورتش رسوندم و کمی سرش رو عقب بردم و با اخم گفتم:
- چی می خوای بگی؟
لبخند کجی زد و گفت:
- اون و ولش کن.
به لب هام نگاه کرد و گفت:
- اون ها دارن شام می خورن دیگه. نه؟
منظورش رو نگرفتم:
- من چی می گم تو چی می گی!
بی مکث لب هام رو به هم دوخت، به سختی صورتش رو دور کردم و گفتم:
- چرا مسخره بازی در میاری؟
موهام و توی دستش محکم تر کرد. آخی گفتم، دوباره صورتش رو جلو آورد و گفت:
- مسخره بازیه؟ می خوای جلوم و بگیری؟!
دوباره لب هام و محکم بوسید و نذاشت حرفی بزنم. مسخره اس ولی من هم واقعا دلم می خواست. از تکاپو نیفتادم و سعی کردم عقب بزنمش ولی بی توجه، من رو بین خودش و دیوار حبس کرد و دستش به سمت لباسم رفت...
.... بوسه ای روی گودی کمرم نشوند و دستش رو روی کمر و شکمم نوازش گونه حرکت داد. آروم آروم اشک می ریختم. دست هاش رو روی پهلوم نگه داشت و خودش رو بالا کشید و سرش رو روی بالش گذاشت و سرشونه ام رو بوسید و بعد صورتش رو به صورتم چسبوند و زمزمه کرد:
- اذیت شدی؟
چشم هامو بستم:
- نه زیاد.
لاله ی گوشم رو بین لبهاش گرفت. دستم رو بالا آوردم و اشک هام و پاک کردم. اگر هدفش این بود که ذهن من رو منحرف کنه کاملا موفق بود. نسبت به همیشه متفاوت بود. لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
گوشم رو رها کرد و کمی خودش رو بالا کشید و روی سرم خم شد و گوشه چشمم رو بوسید.
- دوست داری اردکان بمونیم یا بریم مشهد؟ یا جای دیگه؟
حس خوبم پر کشید و دوباره همه چیز یادم اومد. موهام رو با دست هاش به عقب روند و در حالی که دوباره به نوازش کمر و پهلوم مشغول شده بود گفت:
- بهت قول می دم زیاد طول نمی کشه. من حداقل تا چند سال آینده ام رو برنامه ریزی کردم.
با خنده اضافه کرد:
- اگر مرگم پیش نیاد بقیه چیزها رو به راهه.
با اخم نگاهش کردم. خم شد و گره ابروهام و بوسید گفت:
- قربون اخمت که معلومه دلت می خواد کله مو بکنی.
لبخندش کمرنگ شد و جدی تر پرسید:
- خب نگفتی! دوست داری کجا بریم؟
ناخودآگاه پوزخند زدم:
- فکرمو بخون! بعد هر کاری دلت خواست انجام بده.
اخم کرد و گفت:
- متلک می ندازی؟
نگاهم و ازش گرفتم و گفتم:
- پاشو لباست و بپوش. برو شامت و بخور. بعد هر برنامه ای داشتی بگو من هم طبق معمول موافقت می کنم.
توی جاش نشست و با ناراحتی گفت:
- ازم دلخور نباش دیگه ساغر!
بی مقدمه به سمتش برگشتم و گفتم:
- به یه شرط.
نگاه شیطونش رو روی بدنم که حالا به سمتش چرخیده بودم گردوند. مشتی به بازوش زدم و خودم رو با ملحفه پوشوندم. قهقهه زد:
- از کی رو می گیری!
و بعد از چند ثانیه از شدت خنده اش کم کرد و گفت:
- شرط و بگو خانوم که منتظر اجرای امرم.
خیلی جدی گفتم:
- که از این به بعد هر چیزی پرسیدم حتی اگر احتمال ناراحتی من باشه بهم بگی.
و انگشت اشاره ام رو بالا آوردم و گفتم:
- وگرنه من هم مقابله به مثل می کنم!
ابروهاش و بالا فرستاد گفت:
- شما خیلی بیجا می کنی عزیزم!
چشم هامو گرد کردم. با خنده دستش رو روی چشمش گذاشت و سرش رو خم کرد و گفت:
- ولی به روی چشم. دیگه چیزی رو پنهون نمی کنم.
یه طرف لبم به لبخند بالا رفت:
- اعتماد کنم؟!
سرش رو مثلا به نشونه سوالی تکون داد و با نگاه خبیثی گفت:
- می خوای یه مراسم دیگه برای جلب اعتماد اجرا کنیم؟!
بهش چشم غره ای رفتم که باعث شد با صدای بلند بخنده. من هم خندیدم.
بعد که آروم شدیم در حالی که اثرات خنده هنوز رو لبهامون بود گفتم:
- می خوام به بابا بگم خونه رو فعلا به نام خودش بخره و اجاره بده و اجاره ش رو بفرسته برای ما. بعدا سر فرصت بزنه به نامم.
مسعود خنده اش رو جمع کرد و گفت:
- می شه این کار و نکنیم؟
سوالی نگاهش کردم. مِن و من کرد:
- آخه بابات در حق من خیلی لطف کرده. خرج تحصیل و ...
حرفش رو قطع کردم:
- منتی گردنت نیست که تو اینقدر خودت و اذیت می کنی! اولا بابا با کمال میل این کار و کرده. دوما داره واسه اسما هم می خره. منتهی فعلا به نامش نمی کنه. ما هم که لازم داریم! خب چرا تعارف کنیم؟
و با خنده اضافه کردم:
- به قول خودت، خدا می ده یه دستی ...
خندید و سرش رو به چپ و راست تکون داد. من هم لبخندی از سر رضایت زدم.


صدای زنگ حیاط بلند شد. گره روسریم رو از پشت گرنم باز کردم و پنجره آشپزخونه رو باز کردم و با صدای بلند گفتم:
- کیه؟
- مهمون نمی خوای؟
درست می شنیدم؟ صدای مامان بود! ذوق زده به سمت در آشپزخونه دویدم و بعد از هال خارج شدم و دو سه تا پله ی جلوی در رو با هم یکی کردم و خودم رو به در حیاط رسوندم و در رو باز کردم. مامان و اسما پشت در و بابا قدمی عقب تر در حالی که امین بغلش بود، ایستاده بودند. با ذوق جیغ کشیدم و یکی یکی همه رو بغل کردم و بعد از گرفتن امین از بغل بابا همه وارد خونه شدیم.
به سمت تلفن رفتم و به مغازه مسعود زنگ زدم و خبر اومدن مامان و بابا رو دادم.
مامان با نگاه تحسین بر انگیز جوری که بابا نشنوه گفت:
- آب زیر پوستت رفته ها!
لبخندی از ته دل زدم و گفتم:
- خداییش تو این سه ماه که اردکانیم، معنی زندگی رو فهمیدم.
مامان لبخندی از روی رضایت زد و گفت:
- خدا رو شکر.
لپ امین و محکم بوس کردم، اونقدر که امین به مامان می اومد، من و ساغر نمی اومدیم. محکم فشارش دادم و گفتم:
- جیگر آجی این همه لپ و از کجا آورده؟
اسما جواب داد:
- از صورت اسمای بد بخت کنده.
با خنده بهش نگاه کردم:
- حالا از امسال که بری سپاه دانش تازه بیشتر هم لاغر می شی.
بابا با خنده گفت:
- دیگه دقیق می شی تیر چراغ برق!
سرخوشانه خندیدم و گفتم:
- ماشاله معلومه استعداد قد کشیدن هم داری!
اسما لب هاش و جلو داد و گفت:
- تازه می شم ساغر قبل از ازدواج!
و با صدای آرومی گفت:
- نه که الان خیلی چاق و خوش هیکل شدی!
بهش چشم غره رفتم و خودش با صدای بلند خندید. تا من از اون ها پذیرایی کنم و وسایلشون رو جا به جا کنن مسعود هم رسید.
سه ماه پیش وقتی با مسعود توی خونه الهام تصمیم گرفتیم که به زندگیمون سر و سامون بدیم فکر نمی کردم همه چیز به آرومی پیش بره! اما خدا مثل همیشه سایه ی لطفش رو از سر ما برنداشت و کمکمون کرد.
چند روز بعد با معرفی و ضمانت سید اسماعیل خونه ای رو نزدیک خودشون اجاره کردیم و بابا هم یکی دو هفته ی بعد اجاره ی یک سال رو داد دست قاسم (ستم کش خونواده ی ما) و فرستاد. و مسعود هم همون پول رو کرد سرمایه اولیه و مغازه ای رو اجاره کرد و مواد خوراکی توش ریخت و بقالی رو راه انداخت.
همه چیز خوب بود. ولی بعضی چیزها باعث می شد ناخواسته قلبم آشوب باشه. مثل ناپدید شدن بنیامین! یا همین قضیه ی فاجعه یک هفته پیش یعنی هفدهم شهریور که اکثر مردم دور و برم، من جمله مسعود تو جمع عمومی لباس سیاه تنشون بود.
با حلقه شدن دست های مسعود به دور کمرم لبخندی روی لبم نشست:
- خانومی خودم خسته نباشه.
لبخندی روی لبم نشوندم و سرم رو عقب کشیدم و بوسه ای به گونه اش زدم و گفتم:
- تو هم خسته نباشی عزیز.
بوسه ی کوتاهی روی موهام نشوند و دست هاش و باز کرد و زم فاصله گرفت و به کابینت تکیه داد و گفت:
- خوشحالی!
ابروهام و بالا دادم و گفتم:
- بعد از تقریبا نه ماه گذشت از ازدواجم مامان و بابام اومده خونه ام! می خوای خوشحال نباشم؟
لبخندش از بین رفت و با ناراحتی گفت:
- شنیدی مامانت چی می گفت؟
اخمی سوالی کردم. لب هاش و به هم فشار داد و گفت:
- مامان من هم دوست داشته بیاد. ولی بابام نه خودش اومده نه گذاشته مامان بیاد.
نفسش رو با کلافگی فوت کرد. دلم براش سوخت. نفسم عمیقی کشیدم و گفتم:
- بابات هم حسابش با خودش معلوم نیستا! اگر رفع کدورت نمی شد و با بابام آشتی نمی کرد می ذاشتم به حساب این که دلخوری وسطه!
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- چه می دونم! یکی نیست بگه حالا دو روز از اون شهر بیای بیرون و به پسرت سر بزنی چی می شه؟
بابا جواب داد:
- می ترسه چند روز از مغازه اش جدا باشه حساب کتاب هاش به هم بریزه.
من و مسعود همزمان سرمون رو به سمت در چرخوندیم. بابا که به در تکیه داده بود وارد آشپزخونه شد و در حالی که با تاسف سرش رو تکون می داد گفت:
- معلوم نیست این ننه ی ما سر این ت*خم سگ چی خورده که عین کفتار چسبیده به مال دنیا!
با خجالت به مسعود نگاه کردم. مسعود لب هاش و به داخل دهنش کشیده بود که نخنده. حالا خوبه مسعود غریبه نبود و به این دهنِ لق بابای من عادت داشت.
خودم رو مشغول آشپزی نشون دادم. بابا نطقش باز شده بود و حالا داشت در مورد غیرت بی جای عمو که نذاشته بود زن عمو بیاد اظهار نظر می کرد که اونقدر حرف هاش صحنه دار شد که مسعود کفگیر و از من گرفت و من فهمیدم که بهتره برم بیرون.
آخه بابا معلوم بود حسابی از این حرکت عمو عصبانی شده بود و می ترسیدم حرفی بزنم که نکنه یه وقت دق دلیش از عمو حاج علی رو هم سر من خالی کنه!
پس میدون رو خالی کردم، مسعود خودش بهتر بلد بود پدر من و آروم کنه؛ بالاخره مسعود عزیز بابام بود.


همین مسعود عزیز دل بابا! با خونسردی ذاتیش هر بار که شاد و سرحال می اومد خونه، من به جای اینکه مثل خانوم های دیگه ذوق کنم دلم زیر و رو می شد که باز کجا، چه اتفاقی افتاده که مسعود ذوق داره! مثل اعتصاب مطبوعاتی ها! یا کارکنان صنعت نفت!
عمر موندنمون توی اردکان، کمتر از پنج ماه طول کشید و پنجم آبان حکم اخراج مسعود لغو شد و وقتی دوباره برای اقدام به انتقالی به تهران رفت متوجه شد که بنیامین این مدت زندانی بوده و سوم آبان هم آزاد شده بوده.
با قبول شدن درخواست مسعود برای انتقالی به استان مازندران دوباره کوله بارمون رو بستیم و به گرگان رفتیم. یعنی نزدیک خانواده هامون، فقط با دو ساعت فاصله.
با اومدنمون به گرگان مسعود دیگه فعالیت های زیرزیرکیش رو کنار گذاشت و با شجاعت بیشتری به کارهاش ادامه می داد.
بماند که چند بار با ضرب و زور خواستن نصیحتش کنن وتوسط شاه دوست ها با سر و صورت ورم کرده اومد خونه! ولی هیچ کدوم باعث ساکت شدنش نبود!
حاج آقا کریمی (امام جماعت مسجد دشت بهشت) که حالا اون هم به گرگان اومده بود با ما رفت و آمد خانوادگی داشت. مرد محترم و خوش صحبتی که تاثیر زیادی روم گذاشت و موجب شد قبل از انقلاب به حجاب رو بیارم و اونقدر امیدوارم کرد که دوباره درس خوندن رو شروع کردم. هر چند به صورت غیر حضوری و یه خط در میون کلاس هاش و شرکت می کردم.
با دشت بهشت هم در تماس بودم و رفت و آمد داشتم. هفته اول دی ماه بود که به خاطر خواستگار سمج اسما خانوم بابا خونه جنجال به پا کرده بود.
به قول مامان، هنوز به خاطر جریانات من نفس راحت نکشیده بودن دوباره خونِشون به خاطر اسما تو شیشه شد! برای اولین بار مسعود به میل خودش من و فرستاد شهرم تا اوضاع خونه رو سر و سامون بدم. یعنی تا این حد زن خوب و حرف گوش کنی شده بودم!!
ولی خب هنوز هم یه سری چیز ها رو از من مخفی می کردن! مثل ماجرای عروسی فرهاد و عالیه! که آذر ماه به راه شده بود و حتی خانواده ی بابا و من رو هم دعوت کرده بودن. به قول بابا مردم چقدر رو دارن!
هنوز هم مسعود کاری نکرده بود. ازش خواستم بهم توضیح بده که پس اون انتقامی که ازش حرف زده بود چی شد. گفت سوپرایزه! هر چند آخرش هم نتونست با دست خودش سوپرایزش و عملی کنه!
وقتی جلوی کوچه از تاکسی پیاده شدم. سعید منتظرم بود، سریع جلو اومد و وسایلم رو ازم گرفت:
- سلام آبجی. خوبی؟ مسعود نمیاد؟
خواستم برای لفظ آبجی بخندم ولی جلوی خودم و گرفتم. حالا یه بار بچه دلش خواسته با من مودب باشه نباید می زدم تو پرش! با لبخندی جواب دادم:
- میاد. اما امروز نه.
با هم وارد کوچه شدیم. سعید بی قرار بود، اصلا قیافه اش با آدم حرف می زد. بدون رودربایسی گفتم:
- چقدر از اتفاق های خونه ما رو می دونی؟
چند ثانیه با گیجی نگاهم کرد. جلوی در خونه ایستادیم. با لبخند کجی گفت:
- خب اسما همه رو برام تعریف می کنه.
یه ابروم بالا رفت:
- چرا؟
لبخندی از ته دل زد:
- خب داداششم.
پوزخندی زدم:
- این و گفته بودی! منظورم اینه که برای تو تعریف کردن چه سودی داره؟
نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد:
- سنگ صبورش که هستم!
سعید مدتی بود تو درمانگاه به خاطر دیپلم بهداشتش مشغول به کار شده بود، پسر بدی هم نبود. کمی حرفم رو تو دهنم مزه مزه کردم. دو به شک بودم که حرفی بزنم یا نه. دستش به سمت در رفت تا به در حیاط ما ضربه بزنه. گفتم:
- سعید یه لحظه نزن.
با اخم و تعجب نگاهم کرد. نفسی گرفتم و گفتم:
- حست به اسما چیه سعید؟
با چند ثانیه تاخیر گفت:
- نمی دونم!
نمی دونم چرا ولی قلبم با این جوابش فرو ریخت. با صدای رو به تحلیل گفتم:
- یعنی ... دوستش داری؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- اسما واقعا برام مهمه، اما هیچ وقت برای ازدواج بهش فکر نکردم. اصلا نمی تونم چنین فکری بکنم و واقعا از ته دلم دوست دارم خوش بخت بشه. اگه یه روز بیاد و بهم بگه کسی رو دوست داره. مطمئن باش از جون می ذارم تا به عشقش برسه.
با تعجب نگاهش کردم. من که چیزی از حرف هاش سر در نیاوردم! نفسم رو فوت کردم و گفتم:
- برو خونتون چند ساعت بخوام شاید حالت خوب شه.
و به در ضربه زدم. با دلخوری گفت:
- مسخره ام می کنی؟
دم عمیقی گرفتم و گفتم:
- نه ولی نمی تونم درک کنم چون چنین حسی رو تجربه نکردم. فقط امیدوارم جفتتون عاقبت به خیر بشین.
لحظاتی بعد مامان در حیاط و باز کرد و با هم وارد خونه شدیم و سعید هم تعارفمون رو رد کرد و به خونه خودشون رفت.
خیر سرم اومده بودم جو خونه رو آروم کنم، اسما که عین خیالش هم نبود، در واقع باید جو بین مامان و بابا رو آروم می کردم. بماند که بابا می خواست من و بزنه و می گفت تو چشم و گوش این بچه رو باز کردی!
غروب یازدهم بود که مسعود به دشت بهشت اومد و گفت، بچه های مدرسه به دفتر حمله کردن و عکس شاه و کندن! گفت هیچکی ازشون حرف شنوی نداره و نمی تونستن مدرسه رو اداره کنن و از خدا خواسته تعطیل کرده بودن.
اما باز هم مسعود نا آرام بود. شب خونه ی پدرش موندیم. اونقدر با ترس و دلهره غذا خورد که بعد از شام همه ی محتویات معده اش رو برگردوند. توی سرمای دی ماه کنار پاشویه ی حوض نشسته بود. از سرما به خودش می لرزید اما نمی اومد توی خونه. پشت سرش ایستادم و اسمش رو صدا زدم:
- مسعود؟
سرش رو به سمتم برگردوند. چشم هاش شده بودن دو کاسه ی خون! با بهت کنارش نشستم:
- تو گریه کردی؟!


سرش رو تکون داد و با صدای لرزون گفت:
- نمی دونم چمه! دلم مثل سیر و سرکه می جوشه.
و سرش رو به شونه ام تکیه داد. نمی دونم چرا وقتی اینطوری می شد من واقعا برای آروم کردنش ضعیف می شدم! این بی قراری مسعود رو هیچ وقت نمی تونستم آروم کنم.
تنهای کاری که از دستم بر می اومد منحرف کردن ذهنش با حرف زدن بود. اما مثل همیشه این حس بدش به من هم سرایت کرد. باور کرده بودم که همیشه بعد از این حالش یه اتفاق فوق العاده بدی می افته. مثل فردای اون شب، یعنی دوازدهم دی که جاده بسته شد و دولتی ها توی یکی از شهر های کناری مینی بوسی که مسافرهاش از همشهری ها بودن رو به رگبار بستن.
با رسیدن این خبر به شهر، دشت بهشت قیامت شد. مردم به خیابون ریختن. تابلوی خیابون ابن سینا رو کندن و به جاش اسم یکی از شهدای این اتفاق رو زدن، و چهلم این شهدا اتفاقی که مسعود همیشه ازش حرف می زد رخ داد.... انقلاب.
***
مسعود توی هال دراز کشیده بود و صدای تلویزیون رو هم زیاد کرده بود و اخبار گوش می داد.
کار آرایشم تموم شده بود، از جلوی میز توالت بلند شدم و لباسم رو از روی تخت برداشتم و به سختی تنم کردم. دستم به پشتم نمی رسید که زیپم رو ببندم، مسعود رو صدا زدم:
- مسعود جان؟ بیا زیپ لباسم و ببند.
با مکث جواب داد:
- بذار اخبار تموم بشه میام.
پوفی کردم و به همون وضع از اتاق بیرون رفتم، حسابی سنگین شده بودم و مثل پنگوئن راه می رفتم؛ غر زدم:
- خودت و با اخبار خفه کردی! من اومدم بیرون. زحمت بکش فقط بلند شو زیپ و بکش بالا.
در حالی که نگاهش به تلویزیون بود بلند شد و دستش رو به سمت پشت لباسم برد، یه مقدار لباسم به عقب کشیده شد:
- اِ اِ !! ساغر؟
سرم رو کمی به عقب بردم:
- چی شد؟
در حالی که سر زیپ دستش بود و سعی می کرد نخنده گفت:
- زیپ لباست خراب شد.
با ناباوری به دستش نگاه کردم:
- مسعود؟!!
خودش فهمید در آستانه ی انفجارم، سریع صورتم و بوسید:
- غلط کرد خانوم. الان یه کاریش می کنیم.
کم مونده بود بزنم زیر گریه:
- مسعود من خواهر عروسم، الان چی بپوشم؟!
پرید تلویزیون و خاموش کرد و در حالی که به سمت اتاق می رفت گفت:
- الان یه لباس دیگه پیدا می کنم برات.
زدم زیر گریه:
- من با این وضعم لباس مجلسی ندارم که! خدا لعنتت کنه مسعود! دو دقیقه اخبار نگاه نمی کردی دنیا به آخر می رسید؟!
با ناراحتی نگاهم کرد:
- گریه نکن دیگه خانوم!
وسط هال نشستم:
- اصلا نمی رم خودت جواب اسما رو بعدا بده.
نزدیکم شد و روبروم نشست:
- از قصد که این کار و نکردم! ببخشید دیگه خانوم. بلند شو بریم یه لباس دیگه بخریم.
با گریه گفتم:
- دیگه الان فرصت نمی شه که! همین طوریش هم دو ساعت راهه تا برسیم دشت بهشت! بعدش هم ساعت سه بعد از ظهر کدوم فروشگاه بازه که لباس حاملگی مجلسی هم داشته باشه!
یهو چشم هاش برق زد:
- فهمیدم.
و دویید و به سمت اتاق رفت و با نخ و سوزن برگشت:
- بیا پشتش رو به هم می دوزم.
اشک هام و پاک کردم و با ناراحتی بهش نگاه کردم. پیشونیم و بوسید:
- فدای چشم های خوشگلت بشم، گریه نکن. الان درستش می کنم.
کلافه نفسم رو فوت کردم. بازوم و چسبید و بلندم کرد، پشت بهش وایستادم و مسعود شروع کرد به کوک زدن جای زیپ لباسم.
مشغول دوختن بود، به آرومی صدام زد:
- خانوم؟
گریه ام بند اومده بود:
- هوم؟
صدای پاره شدن نخ اومد، رو بروم قرار گرفت و گفت:
- نمی دونم چمه! یه نگرانی خوشایند دارم.
چشم هام و درشت کردم و گفتم:
- وای به حالت مسعود اگر امروز اتفاقی بیفته!
ابروهاش و بالا فرستاد:
- مگه من چی گفتم؟!
مانتوم و از روی جا لباسی برداشتم و گفتم:
- برو لباست و بپوش. به اندازه کافی دیر کردیم! خیر سرمون داماد دوست توئه و عروس خواهر من! ما باید اولین مهمون باشیم.
مسعود به سمت اتاق رفت و در همون حال گفت:
- اولا که ما قراره با خونواده داماد از گرگان راه بیفتیم پس تا اون ها نیومدن جلوی در عجله ای برای ما نیست دوما ساغر من گفتم نگرانیم خوشاینده ها! نذاشتی حرفم و بزنم!
جلوی در اتاق در حالی که مانتوم رو توی بغلم گرفته بودم ایستادم و گفتم:
- نفوس بد نزن دیگه! همیشه بد میگی و بد هم اتفاق می افته!
تی شرتش رو از تنش خارج کرد و در حالی که پیراهن سفیدش رو تنش می کرد گفت:
- اصلا به حرف من گوش می کنی؟ من می گم خوشایند! برداشتت از این کلمه چیه؟!
اخم کردم:
- خودت و مسخره کن. می فهمم معنیش چیه! اما برداشت من با مال تو زمین تا آسمون فرق می کنه. اصلا قیافه ت داد می زنه از یه چیزی خبر داری و باز داری فیلم بازی می کنی.
خبیث نگاهم کرد و گفت:
- باریکلا به هوش و ذکاوت خانومم.
شلوارش رو هم عوض کرد و در حالی که جلوی آینه خم شده بود و یقه ی پیراهنش رو درست می کرد گفت:
- راستش یه حسی بهم می گه آقا دومادِ امروز ...
صدای زنگ حیاط اومد، با حرص گفتم:
- اونقدر حرف زدی و شل بازی در آوردی که اومدن. بدو کتت رو بپوش.
و خودم هم در حالی که مانتوم رو تنم می کردم به سمت پنجره رفتم، سرم رو بیرون بردم. کامبیز، و یا بهتره بگم داماد جدید جلوی در ایستاده بود و بقیه خانواده و فامیلش هم توی دو سه تا ماشین با فاصله منتظر بودن. با صدای بلند گفتم:
- سلام آقا کامبیز.
سرش رو بالا آورد و با لبخند محجوبی گفت:
- سلام ساغر خانوم. نمیاین؟
سرم رو تکون دادم:
- چرا، الان میایم پایین.
و سرم رو داخل آوردم و پنجره رو بستم، مسعود جلوی در اتاق خواب حاضر و آماده ایستاده بود و کیف من هم دستش بود:
- خانوم هدیه رو برداشتی؟
سرم رو تکون دادم و به سمتش رفتم و دوتایی از خونه خارج شدیم و بعد از سلام و احوال پرسی با خانواده کامبیز سوار ماشین خودمون یعنی همون بلیزر هدیه ی بابا شدیم و به سمت دشت بهشت حرکت کردیم. امروز مراسم نامزدی اسما بود. که سعید قول داده بود بتونه بابا رو راضی کنه تا یه صیغه محرمیتی هم بخونن. البته من که چشمم آب نمی خورد بابا رضایت بده!


به خاطر وضعیت من که پا به ماه بودم مسعود خیلی آروم می رفت و مطمئنا کفر خونواده داماد رو در آورده بود. وقتی رسیدیم سعید سر کوچه منتظر بود. کت و شلوار خوش دوختی تنش بود، اما قیافه ی غم زده اش از دور داد می زد موفق نشده بابا رو راضی کنه!
من و مسعود زود تر بهش رسیدیم. مسعود با طعنه گفت:
- می دونستم نمی تونی عمو رو راضی کنی.
سعید بدون اینکه توی صورتش تغییری بده با لحن غمگینی گفت:
- راضیش کردم.
من و مسعود همزمان ابروهامون بالا رفت و به هم نگاه کردیم. خونواده کامبیز بهمون رسیدن و همه با هم همراه شدیم و به خونه ی بابا رفتیم. البته سعید نیومد داخل و توی حیاط ایستاد و من و مسعود بعد از نشستن مهمان ها به حیاط برگشتیم. قبل از اینکه به سعید برسیم با صدای آرومی گفتم:
- مسعود به نظرت سعید مشکوک نیست؟
مسعود خندید و گفت:
- گفتم که نگرانیم خوشاینده!
چپ چپ نگاهش کردم. لبخند عریضی زد، به سعید رسیدیم همین که مسعود دهنش رو باز کرد که حرف بزنه سعید گفت:
- پشیمون شدم.
مسعود دهن نیمه بازش رو با تعجب بست و من به جاش گفتم:
- چی رو پشیمون شدی؟!
سعید واضح آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- بی قرارم.
مسعود یه طرف لبش بالا رفت. سعید انگشت دو دستش رو به هم پیچید:
- نگاه اسما امروز صبح که با عمو حرف می زدم با همیشه فرق داشت.
مسعود با پوزخند گفت:
- واسه این پشیمون شدی؟!
چشم های سعید پر از اشک شد:
- یه کاری کن مسعود! قلبم داره وامیسته.
کم مونده بود فکم از شدت تعجب از جا در بیاد! با بهت گفتم:
- چی کار کنه؟! مراسم و به هم بزنه؟ تو خودت می دونی چته!
مسعود در حالی که هنوز لبخند روی لبش بود زیر لب گفت:
- تو روحت سعید.
و دو انگشتش رو کنار لبش کشید و نگاهش رو به خونه دوخت، انگار تو فکر رفته بود. با ناراحتی به سعید نگاه کردم:
- جونِ اسما چند بار پرسیدم حست به اسما چیه؟!
سعید سرش رو انداخت پایین. صورتم رو جلوش بردم:
- پرسیدم یا نه؟!
سرش رو به نشونه آره تکون داد و گفت:
- فکر نمی کردم اینقدر زود بخواد عروسی کنه.
نفسم رو فوت کردم و گفتم:
- کجاش زوده؟! اسما شونزده سالشه! من از خیلی وقت پیش این موضوع رو وسط کشیدم. جفتتون گیر کرده بودین رو کلمه ی خواهر و برادری! نکنه باورتون شده بود؟!
سعید سرش رو بالا آورد، چشم هاش پر از اشک بود. با صدای لرزونی گفت:
- من ... دوستش دارم.
مسعود با اخم به سمت سعید برگشت و گفت:
- ای بمیری که عادت کردی لقمه رو بپیچونی بعد بذاری تو دهنت.
و به سمت خونه حرکت کرد. صداش زدم:
- مسعود؟
روی اولین پله به سمتم برگشت و نگاهم کرد، با استرس پرسیدم:
- می خوای چی کار کنی؟
نفسش رو فوت کرد و گفت:
- با اسما حرف بزنم، اگر اون هم حرفش همینه برم با بابات صحبت کنم.
و چشم غره ای به سعید رفت و وارد خونه شد. به سمت سعید برگشتم و گفتم:
- تو برو خونه، اینجا نباشی بهتره.
لبخند محوی روی لب سعید نشست:
- من هیچ وقت پشت اسما کوچولوم و خالی نمی کنم.
و با قدم های بلند رفت داخل خونه! من هاج و واج وسط حیاط ایستاده بودم و دلم بی قرار بود. باز هم جای شکرش باقی بود که هنوز اول راه بودن و عقد و نشونی اتفاق نیفتاده بود هر چند مهمان ها دقایقی بعد با ناراحتی خونه رو ترک کردن و عمو حاج علی از خجالت سعید و بابا از خجالت اسما در اومد.
اما جفتشون با جون و دل کتک ها رو خوردن و ما هم با خباثت تمام به کمکشون نرفتیم. عشق و عاشقی الکی که نیست! من و مسعود کم سختی نکشیدیم. ولی معلوم بود هم بابا هم عمو حاج علی از این وصلت راضی ان. همون شب عروس و داماد با چشم و چال کبود به هم محرم شدن و قرار عقد و عروسی گذاشته شد.
شب وقتی تو خونه ی عمو حاج علی سرم رو روی بالش مسعود گذاشتم ازش پرسیدم:
- مسعود تو از این اتفاق خبر داشتی نه؟!
و مسعود با آرامش جواب داد:
- من مدت ها پیش فهمیدم حس سعید به اسما چیه، اما می دونستم تا توی تنگنا قرار نگیره شعورش نمی کشه اعتراف کنه.
به سمتش چرخیدم:
- ما که چهار سال و چند ماه با هم اختلاف سنی داریم اینقدر دردسر داشتیم اینا که دو سال ...
اومد میون کلامم:
- چه اشکالی داره؟! کنار هم بزرگ می شن.
لبخند زدم:
- فکر می کنی برادرت مثل تو تحمل داشته باشه؟!
مسعود هم به سمتم چرخید و گفت:
- تحمل نمی خواد؟! کافیه به هم علاقه داشته باشن. ما که بخش اعظم علاقه مون بعد از ادواج بود اونقدر زود با هم کنار اومدیم اون ها که دیگه از الان شیفته هم دیگه ان!
خندیدم:
- راست می گی. من فکرش رو هم نمی کردم اینقدر زود بهت دل ببندم.
مسعود لبخندی از ته دل زد و پیشونیم و بوسید:
- نوکر خانومی خودم.
دستش رو روی شکمم کشید:
- نزدیکه نه؟!
سرم رو تکون دادم:
- دکترم گفته تو این هفته به دنیا میاد.
نفس عمیقی کشید و با محبت لب هاش رو روی شکمم گذاشت.
صدای داد و بیداد از دور شنیده شد. مسعود سرش رو فاصله داد و گفت:
- از خیابونه!
خیلی زود سر و صداها خاموش شد، بی توجه گفتم:
- حتما دعوا شده بوده.
مسعود اخم کرده بود. دراز کشید و گفت:
- هر چی بود! فعلا که ساکت شدن!
و فارغ از دنیا هر دو خوابیدیم. اما صبح روز بعد علت سر و صدا معلوم شد. یه تظاهرات کوچیک، اون هم نصفه شب! که سریع هم مامورین ساکتش کرده بودن.
ولی توی شهر کوچیکی مثل دشت بهشت چیزی پنهون نمی مونه! نیمه شب مامورین به خونه فرهاد ریخته بودن و خودش و علی و یه سری دیگه رو با کلی مواد گرفته بودن.
مدرک برای دستگیری از این محکم تر؟!


ناخن هام و از زور استرس می جویدم. مسعود خونسرد بود و به چمن های زیر پامون نگاه می کرد. مردم هم با هیجان از سر و کول هم بالا می رفتن. سینه ام تیر می کشید، حتما بچه ام گشنه اش بود. دخترم منیره که پنج ماهه بود رو گذاشته بودم خونه ی مامان و با مسعود اومده بودم اینجا. حرفی از دردم نزدم. می دونستم اگه بگم مسعود به زور من و می فرسته خونه، همین طوریش هم با کلی خواهش و التماس اومده بودم. زمزمه ها از گوشه و کنار بلند شده بود:
- پس چرا نمیارنش؟
- گفته بودن ساعت هشت صبح! الان ساعت هشت و نیمه.
- حتما عفو خورده!
- نه بابا! با یه کامیون مواد گرفتنشون.
مسعود پوزخند صدا داری زد. به سمتش برگشتم. چادرم رو محکم کردم تا نم لباسم رو نبینه که شیر پس زده بود. با تعجب گفتم:
- چیه؟
سرش رو نزدیکم کرد و در حالی که نگاهش به سکوی وسط بود میدون بود، گفت:
- مردم چه خوش خیالن! عفو؟
و با لحن خشکی ادامه داد:
- اونقدر سند و مدرک هایی که ازش جمع کرده بودن کافی بوده که همین پنج ماه تاخیر هم زیادش بوده.
پنج ماه از به هم خوردن مراسم نامزدی اسما و کامبیز و محرمیتش با سعید می گذشت. بابا شرط گذاشته بود تا سعید سربازیش تموم نشه از مراسم عروسی خبری نیست. پنج ماه پیش وقتی صبح از خواب بیدار شدم بابا با چهره ی گشاده اومد تو حیاط عمو حاج علی و به مسعود گفت:
- مژده بده مسعود که خانه ی ظلمش آتیش گرفت.
و مسعود که مشکوک به بابام نگاه کرد و بابا با لبخندی روی لب گفت:
- فرهاد و گرفتن. دیشب مامورا ریختن توی خونه اش! معلوم نبود از کجا خبر داشتن که دیشب یه محموله ی بزرگ توی خونه اش بوده!
به زمان حال برگشتم.
ناراحت بودم. اما حسی من رو اونجا کنار مسعود و جمعیت نگه می داشت. اولین بار بود که قرار بود در ملا عام اعدامی صورت بگیره. اون هم کی! پسر سلیم خان، سلیم خانی که چند روز پیش که حکم اعدام پسرش قطعی شد دق کرد و مرد! بغض کرده بودم. نه برای فرهاد. کسی مثل فرهاد لایق این پایان بود. نمی دونم چرا! اما بغض کرده بودم. شاید برای سرنوشت جنینی که جلوی چشم های بی رحمش از بین رفت.
شاید برای سرنوشت خودش که می تونست با کمی نرمش نشون دادن بهتر بشه و کارش به اینجا نکشه، شاید برای عالیه! عالیه؟ دردناکه! خیلی دردناکه عاشق کسی مثل فرهاد بشی. همه جوره براش مایه بذاری، کتکت بزنه. تحقیرت کنه!
چشمش دنبال دوست صمیمیت باشه. برادرت رو معتاد کنه و زندگیتون رو به فنا بده و در آخر اونقدر عرصه بهت تنگ بشه که با وجود بچه ی توی شکمت. زمانی که یه محموله بزرگ رو دارن توی خونه ات تو بار شیشه و بلور جا سازی می کنن با پلس هماهنگ کنی و بیان جلوی چشمت دستبند بزنن و ببرنش.
قصه ی لو دادن فرهاد توسط عالیه دهن به دهن مردم می چرخید. می دونستم باقی مونده ی خونواده ی سلیم خان خون به دل عالیه کردن. برای علی و بقیه محکومیت طولانی بریده بودن و فرهاد هم که اوضاعش معلوم بود.
جمعیت یه جا جمع شدن. دلشوره به جونم افتاد و جهش رگ های سینه ام بیشتر شد. مسعود اما همچنان روی چمن ها نشسته بود و خونسرد به منظره مقابلش نگاه می کرد. جمعی چادر به سر و گریه کنان از لا به لای جمعیت رد شدن. خواهر های فرهاد رو شناختم. پیر زنی شکسته هم که زیر بغل هاش و گرفته بودن بی شک خانوم تقوی بود. مامورین صف بستن و مردم رو از جایگاه دور کردن. و از لابلای جمعیت فرهاد رو عبور دادن و بالای سکو بردن.
آفتاب به نیمه رسیده بود. تیر ماه سال پنجاه و نه بود، میدون خارجی شهر بودیم و یک درخت هم نبود که سایه ای وجود داشته باشه. بی اراده سرپا ایستادم. نگاه خانوم تقوی به سمتم چرخید و صدای گریه و نوحه اش بلند شد. زن خمیده ای هم نزدیک سکو بود که با صدای نوحه خانوم تقوی جهت نگاهش رو دنبال کرد و به من رسید صورتش پر از زخم بود. قیافه ی خشمگین خواهر های فرهاد رو دیدم که به این زن نگاه می کردن. این زن .... عالیه بود؟!!!!
اشک هام به روی گونه ام ریخت. مسعود هم بلند شد و کنارم ایستاد. مردی کنار چوبه دار ایستاد و شروع به قرائت متنی کرد. اشک هام بی اراده می باریدن. مسعود غمگین نگاهم می کرد. ازش ممنون بودم که مثل همیشه درکم می کرد.
فرهاد روی چهار پایه ی کوچکی ایستاد و چشمانش رو بست و به آرامی باز کرد و نگاهش رو بین جمعیت چرخوند و از روی من عبور کرد و دوباره با ناباوری به من خیره شد. چشم تو چشم هم. سرم رو به نشونه تاسف تکون داد و دستم رو از روی چادر به شکمم رسوندم. با نگاهم بهش گفتم:
- یادته با من چه کردی؟!
چشم هاش و آروم بست و سرش رو به آرومی به معنای آره تکون داد. صدای جیغ خانوم تقوی و خواهر های فرهاد اشک یه سری دیگه رو هم در آورده بود. فرهاد نگاهی به مادرش انداخت و دوباره به من چشم دوخت و لبخند غمگینی زد. یه لبخند که این بار عجیب به صورتش می اومد و وصله ی ناجور چهره اش نبود!
مردی که چهره اش پوشیده بود پاش رو به نیت ضربه به چهارپایه عقب برد و من چشم هام و بستم و به سمت مسعود چرخیدم و سرم رو توی سینه اش پنهون کردم. مسعود آرام نوازشم کرد و بعد از چند لحظه با صدای لرزانی گفت:
- خدا رو شکر می کنم که من باعثش نشدم. کابوس تموم شد. دیگه می تونیم با خیال راحت بیایم تو شهرمون زندگی کنیم.
صدای جیغ چند زن از سمت دیگه بلند شد. مسعود با هول به من گفت:
- تو برو عقب. خواهرهای فرهاد به عالیه حمله کردن.
و من بی اونکه برگردم مطیعانه به حرف مسعود گوش کردم و از جمعیت دور شدم به سمت جایی که ماشین رو پارک کرده بودیم رفتم و کنار ماشین وایستادم.
دقایقی بعد مسعود و عالیه با هم به سمتم اومدن. عالیه تو چند قدمیم ایستاد. لب هام لرزید:
- هنوز رفیقیم؟
عالیه قدم بلندی برداشت، دست هام و براش باز کردم و به آغوش پناه آورد. ورم شکمش زیاد بود. حتما ماه های آخرش بود. هق هق گریه اش بلند شد. مسعود عقب تر ایستاده بود و آرام اشک می ریخت.



لحظاتی بود که سوار اتوبوس ها شده بودیم و از جده به جفه در حرکت بودیم. آقای عالمی در حال توضیح بود و می گفت که بعد از استحمام در جفه لباس احرام بپوشیم و از همونجا محرمیت بینمون خواهر و برادری می شد و به شوهرانمون نا محرم می شدیم. بعد به سمت مکه می رفتیم. قلبم نا آرام بود. بیستم مهر بود، نگاهم به بیرون بود و حواسم کیلومتر ها اون طرف تر پیش بچه هام. ثمره های سی و شش سال زندگی در کنار مسعود. تموم زندگی مثل یه فیلم از جلوی چشم هام رد شد و حالا بعد از هفت سال گذشت از بازنشستگی مسعود بالاخره نوبتمون شده بود و داشتیم به آرزومون می رسیدیم.
لبخند خسته ای روی لبم نشست. هر سه تا دخترم خیلی بهم وابسته بودن. چقدر موقع خداحافظی گریه کردن. پسرم حسام هم وابسته بود اما مدام به اون ها تذکر می داد. با فکر حسام و پسر کوچیکش که سومین و فعلا کوچکترین نوه ام بود سریع کارت هویتم رو از زیر مقنعه ام در آوردم. عکس مهدی –پسر شش ماهه ی حسام- رو پشت کارت جا داده بودم. از روی روکشش بوسیدم.
- عکس مهدیه؟
سرم رو تکون دادم و در حالی که بند کارت به گردنم بود عکس رو جلوی چشم هاش گرفتم. صورتش رو جلو آورد و تصویر مهدی رو بوسید.
خانوم جلالی که شوهرش و خودش از همکاران مسعود بودن از صندلی جلویی سرش رو عقب آورد و رو به مسعود گفت:
- خدا حفظش کنه پسر آقا حسامو، چهره اش کپی باباشه.
تشکر کردم. مسعود لبخندی زد، معلوم بود اصلا حواسش اینجا نیست. خانوم جلالی مسعود رو به من اشاره کرد و لبخند عجیبی زد و به حالت اول برگشت.
روحانی کاروان با صدای ملکوتیش همه رو تحت تاثیر قرار داده بود. با صدای آرومی به مسعود گفتم:
- خوبی؟
سرش رو چرخوند و به صورتم زل زد. خواست حرف بزنه اما معلوم بود بغض داره دست چپم که روی پام بود رو برداشت و گذاشت روی سینه اش. قلبش مثل بچه ای که دوییده باشه تند می طپید. دستم رو کشیدم. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و با لحن بامزه ای گفت:
- دیگه می شی حاج خانوم.
اشک دیدم رو تار کرد. همراه با بغض لبخند زدم، چونه اش لرزید:
- مادرم آرزوش بود این روز رو ببینه.
لب هام و به هم فشار دادم و با صدای لرزون گفتم:
- مادر و پدر من هم.
دو تا دستش رو گذاشت روی صورتش و زد زیر گریه. همسفر ها به سمتمون برگشتن. به غیر از هفت- هشت نفر، بقیه بار اولمون بود. اولین سفر حجمون، همون حج تمتع بود. با گریه ی مسعود بقیه هم آروم و بی صدا اشک هاشون روون شد.
بعد از سه چهار ساعت به جُفه رسیدیم، توی حموم های صحرایی استحمام کردیم و بدن هامون و غسل دادیم و لباس احرام پوشیدیم. و زن ها از مردها جدا شدیم و توی اتوبوس های جداگانه قرار گرفتیم. حالم وصف نشدنی بود، انگار خواب بودم. یعنی واقعا خدا طلبیده بود؟
مسعود که از شدت گریه چشم هاش باز نمی شد. خانوم های همسفرم مدام نگران بودن و می گفتن:
- یه وقت حال شوهرت بد نشه؟
ولی من می دونستم مسعود حالش از همیشه بهتره. حالش خوب بود و شاید مربوط به رسالتش می شد!
رسالتی که مسعود مدت ها پیش ازش حرف می زد توی یه کلاس مذهبی خلاصه نمی شد! رسالتش بزرگ تر از چند جلسه کلاس قرآن و چاپ اعلامیه و روشنگری سیاسی تو زمان انقلاب بود. حتی بزرگ تر از سی سال خدمتش به مردم. نصف حقوقش سال ها صرف ثبت نام بچه های بی بضاعت توی مدرسه می شد.
رسالتش بزرگتر از فرزند صالح بودنش بود، بزرگتر از همسر وفادار بودنش، رسالتش حفظ موهبتی بود که خدا در وجودش گذاشته بود و من سالها ازش بی خبر بودم و چند ساعت بعد ، بعد از زیرات کعبه متوجهش شدم.
تموم راه دعا می خوندم و صلوات می فرستادم، یه توقف کوتاه جلوی هتل داشتیم و وسایل رو سریع جا به جا کردیم و دوباره به راه افتادیم. با صدای آقای شفیعی که تمام مدت ندای لبیک سر داده بود سرم رو بالا آوردم، با گریه گفت:
- بیایید که لحظه وصل رسیده.
اشک هام بی امان جاری می شدند. با پاهایی که تشخیص نمی دادم محکم هستن یا سست قدم برداشتم، خدایا واقعا منو پذیرفتی ؟
سعی داشتم خودمو زودتر از بقیه به کعبه برسونم. سرم رو تا جایی که چونه ام به سینه ام برخورد می کرد انداخته بودم پایین.
با همه ی کششی که داشتم می خواستم چشم هام و تشنه نگه دارم، دلم نمی خواست حتی یه نظر نگاهم بیفته. سنگ های خیلی داغ زیر پامون اذیت میکرد اما ذوقی که داشتم مانع از درک این سوزش میشد.
حاج آقا ما رو جلوی مسجد الحرام نشوند و کمی آماده مون کرد، صدای طپش قلبم رو به وضوح می شنیدم. خیلی صدای بلند و ترسناکی بود.
مسیر نسبتا طولانی بود. از داخل سالن سعی بین صفا و مروه عبور کردیم تا به در ورودی برسیم؛ بعد مسجدِ اطراف محوطه ی بازِ حرم خدا که سقف داشت و از کنار فرش ها و منبع های آب عبور کردیم و همینطور که با سرهای پایین میرفتیم رسیدیم به پله های ورودی مسجد الحرام و خانه ی خدا و از پله ها بالا رفتیم.
صدایی از درونم گفت:
- حالا سرت رو بالا بگیر و خدا رو با چشم دیده و دل ببینین.
چشم هام و بستم و سرمو آوردم بالا؛ چشم هام رو یک دفعه باز کردم و با دو زانو خوردم زمین... باورم نمیشد این چیزی که روبرومه همونیه که یه عمر توی تلوزیون می دیدمش... اصلا هیچکس رو نمی دیم از اطرافم خبر نداشنم با تموم وجودم داد زدم و خدا رو صدا کردم... اشک هام همینطور بدون ارداه ی خودم می ریخت شروع کردم صحبت کردن. جایی برای گله نبود فقط شکر بود که به زبونم جاری می شد...
......
لنگان لنگان دنبال مسعود می رفتم. خانوم جلالی ریز ریز می خندید. حرصم گرفته بود اما نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و گفتم:
- کجای این قضیه خنده داره؟
آقای جلالی ایستاد و مسعود هم کنارش توقف کرد.آقای جلالی رو به خانومش گفت:
- من و شما بریم داخل، آقا مسعود و خانومش همینجا بشینن.
از خدا خواسته جلوی پله ی یکی از مغاره ها نشستم. خانوم جلالی گفت:
- شماره پات چنده؟
با بی حالی جواب دادم:
- سی و هفت.
اون ها از ما دور شدن. مسعود بالای سرم ایستاد و گفت:
- خوبی؟
کفش هاش رو از پام در آوردم و گفتم:
- بگیر خودت پات کن. از کعبه تا اینجا با پای برهنه اومدی. پات درد گرفت.
در حالی که کفش ها رو پاش می کرد گفت:
- وظیفمه حاج خانوم.
جورابم که خونی شده بود رو از پام در آوردم و گفتم:
- باز جای شکرش باقیه موقعی که در اومدیم اینجوری شد.
با خنده گفت:
- مگه جلوی پات و نگاه نمی کنی؟
با چشم غره گفتم:
- یه بار گفتی، گفتم که زنِ عرب قوی هیکل بود از روی پام رد شد. پام زخم شده بود که با لگد اون زخمش سر باز کرد.
مسعود خندید و چیزی نگفت و نگاهش رو به در پاساژی دوخت که خانوم و آقای جلالی چند دقیقه پیش رفته بودن داخل. نفس عمیقی گرفتم و توی دلم خطاب به مسعود گفتم:
- باورت می شه؟ ما اینجا! توی مکه!
نفس عمیقی کشید و گفت:
- نه! باورش واقعا سخته.
سرم رو تکون دادم. یهو با چشم های گرد شده نگاهش کردم. مسعود سرش رو به سمتم برگردوند و با دیدن قیافه ام که فقط دو تا شاخ از تعجب کم داشت دهنش نیمه باز موند و گفت:
- چیزی شده؟
انگشت اشاره ام رو بالا آوردم و گفتم:
- تو .... تو چی گفتی؟
چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد و بعد لبخند محوی روی لبش نشست. خانوم و آقای جلالی به ما رسیدن. خانوم جلالی کفش ها رو جلوی پام گذاشت و با لبخند گفت:
- بپوش حاج خانوم.
اما من هنوز نگاهم به مسعود بود که با لبخند عمیق و نگاه پر حرفی بهم زل زده بود.
- ساغر خانوم؟
گیج و ویج به خانوم جلالی زل زدم. کفش ها رو اشاره کرد. سعی کردم به خودم مسلط باشم. به آرومی کفش ها رو پوشیدم، اندازه بود؟! نمی دونم!
خانوم جلالی دستم رو گرفت و بلند شدیم. به مسعود نگاه کردم. من مطمئنم که اون حرف رو توی دلم زدم! اون مسافت کوتاه رو تا هتل پیاده رفتیم. از کعبه تا هتل مسیری نبود.
جلوی در اتاق از خانوم جلالی خواستم بره داخل. آقای جلالی هم به سمت آسانسور رفت و منتظر مسعود موند. مسعود که فهمید باهاش کار دارم به سمتم اومد. همین که خواستم حرفی بزنم انگشت اشاره اش رو جلوی بینیش نگه داشت و دعوت به سکوتم کرد.
نفس عمیقی کشید، چشم هاش پر از اشک شد و گفت:
- می دونی؟ خیلی سخته. قایم کردنش از داشتنش هم سخت تره. حتما خواسته خدا بود که حالا جلوت لو برم!
لبخند بغض آلودی زد:
- به روم نیار باشه؟ هیچ وقت.
من هم با بغض لبخند زدم. به روش نمیاوردم. اما مگر می شد تمام این سال ها و حرف هایی که توی دلم بهش زده بودم جلوی چشم هام نیان؟!
با صدای خیلی آرومی با لحن شوخ گفتم:
- چطور تحمل کردی حاجی؟
اشکش به روی گونه اش ریخت:
- عشق بود.
و پشت بهم چرخید و به سمت آقای جلالی رفت، جلوی در آسانسور ایستاد و با صدای صاف و آرامش بخشی گفت:
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود** ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد


پایان

برچسب ها رمان گوهر مقصود ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط حسام در تاریخ 1393/1/14 و 15:53 دقیقه ارسال شده است

با عرض سلام و خسته نباشید میخام تو سایت شما تبلیغات کنم اگ مایلید لطفا همینجا بهم خبر بدی


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 214
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,065
  • بازدید ماه : 18,023
  • بازدید سال : 145,126
  • بازدید کلی : 11,642,266