close
مجتمع فنی تهران
رمان همکارم میشی؟ قسمت دوم
loading...

رمان فا

فوری سر خیابون سوارِ اتوبوس شدم. انقدر شلوغ بود که بییخالِ این شدم که برم ته و بِچِسبم به شیشه. دو برابرِ اونی که جا داشت شلوغ بود. کمی که رفت…

رمان همکارم میشی؟ قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1263 جمعه 15 فروردين 1393 : 11:57 نظرات ()

فوری سر خیابون سوارِ اتوبوس شدم. انقدر شلوغ بود که بییخالِ این شدم که برم ته و بِچِسبم به شیشه. دو برابرِ اونی که جا داشت شلوغ بود.
کمی که رفت حس کردم بغل دستیم سرش با پاش تنیس می زنه. نیم نگاهی بهش انداختم جوری بهم نیگاه کرد که تا آخرش و خوندم. به به... همین و کم داشتیم.
چند ثانیه بعد دستایی که کمی رو کیفم بازی می کرد و حس کردم.
نیگاهش کردم عرق رو پیشونیش نشسته بود و با چشمای از حدقه درومده نگام می کردم. خدایا یعنی منم اینجور مواقع اینجوری شبیه بوزینه می شم؟! خندۀ کوتاهی کردم و رفتم زیر گوشش گفتم:
ـ د ن د دزد به دزد بزنه ، اونوقت مردم چی می گن؟!
ـ نمی فهمم چی می گید. ببخشید شلوغِ کیفا قاطی شدن.............................................................................................

سری تکن دادم. ازش رو گرفتم. حق دارن ملت کیفاشون و بغل بگیرن و بچه هاشون و بزارن کنار دستشون. ایستگاه بعد از اتوبوس زدم بیرون. نه انگار دیگه نون تو اتوبوس نیست. نونمون و آجر کردن.
نفسم و سخت دادم بیرون و فکر کردم که پیشنهادِ دایی همچینم بد نیست. رو به آسمون کردم و گفتم:
ـ به اندازۀ پولِ سفر کرکر هوام و داشته باش بعدش دیگه بیخیالش می شم. باور کن.
هنوز چند قدمی برنداشته بودم که ماشینی کمی جلو تر از من پارک کرد و صاحبش به سمتِ عابر بانک رفت. نگاهی بهش انداختم جز کیفِ عابرش هیچ چیزی همراه نداشت. این یعنی ینکه سوئیچش و احتمالا دزگیرش همراهش نیست. چشمام و بستم و ثانیه ای ایستادم. سعی کردم آروم باشم و به اینکه خدا کنارمِ و به خاطر اینکارم قرار نیست عصبی بشه و دهنم و سرویس کنه فکر کردم. احساس کردم آروم شدم.
چشم باز کردم و با یه حرکت در ماشین و باز کردم. قبل از اینکه صدای بسته شدنِ در توجه کسی، مخصوصا اون مرد و جلب کنه استارت زدم و الفرار. نمی دونم چرا فکر کردم شاید توش پول باشه. اگه پول بود اون مرد یا پسر نمی رفت عابر بانک. خیلی زود از محل دور شدم و تو یه کوچه خیلی با کلاس پیچیدم عقل جن هم قد نمی ده که ماشین دزدی باشه و من با خیالِ راحت تو معرضِ دید بذارمش.
کمی گشتم. هیچی نبود اما یه انگشتر تو یه جعبۀ خیلی شیکِ مخملی بود. اندازۀ یه تومن می شد اما برای من بیشتر از سیصد تومن نمی ارزید چون نمی تونستم تو طلافروشی ها آبش کنم و باید می بردم به سطار طلا می فروختمش. اینم بد نبود. توجهم به مردی که از پارکینگِ خونه اش اومد بیرون جلب شد. نمی دونم چی شد و کسی که پشتِ خط بود و داشت با موبایبلش باهاش بحث می کرد چی گفت که از ماشین پیاده شد و درِ ماشین همونطور باز موند و خودش با دو به داخلِ خونۀ ویلاییِ خیلی قشنگش رفت.
صبر نکردم تا این لقمۀ چرب و نرم بپره. ماشین و همونجا ول کردم و جهبۀ انگشتر و تو جیبم جا دادم و حمله کردم سمتِ اون ماشین قشنگ. زودی حر کت کردم و پیچیدم تو خیابونِ اصلیِ عظیمیه بینِ مهران و طالقانی. هنوز خیلی نرفته بودم که افسر نمی دونم از کدوم سولاخی اومد بیرون و بهم علامت داد که بزنم کنار.
ایییییی یا جدِ سادات یا ابِر فضر. حالا چی کار کنم. سرعتم و کمتر کردم... ؟ ساتی ساتی فکر کن تو می تونی
خاک تو سرت چیو می تونی؟ الان می برت زندان. چند بار بهت گفتم دست تو جیبِ این مف خورا کردن دردسر داره گوش ندادی.
ـ تو رو خدا تو الان لال بمیر من ببینم چه گلی بر سر کنم.
داشت نزدیک می شد. اگه فرار کنم دقیقا سر میدون اسبی یه ایست بازرسی هست گیر میفتم. اگه دنده عقب فرار کنم و این افسر پلیس هم ریشای میرزا کوچک خان حساب نکنم و بتونیم ردش کنیم عقب تر پاسگاه میدون طالقانی هست.
یا خدا یا عباس پس فقط یه راه می مونه. کلاهم و در آوردم. موهای لخت و خرماییِ روشنم ریخت دورم. دوباره کلاه و سر کردم. صد در صد اون از شیشه های دودیِ ماشین نمی تونه ببین من کلاه سرم بوده . حالا موهای بلند و به قول خواهرم دون دونم از دور کلاه ریخته بود بیرون. دندونم و چند بار به لبم فشار دادم تا کمی قرمز شه حداقل یکم شبیه آدمیزاد شم.
ـ اصلا فکرشم نکن. شبیه هر چی هستی جز آدمیزاد. این شلوار شش جیبت و می خوای چی کار کنی؟ من که می گم بزن بالا بزار اون ساق بلوریت معلوم شه.
ـ تو رو خدا ببند. من این و بزنم بالا که چند تا چاقو دور پام بستس لا مصب واسه یه بارم شده تو زندگیت حرف نزن. لحظۀ آخر که زد به شیشه ماشین فکری به سرم زد. فقط جدِ سادات و خدا یاری کنن که بگیره. شیشه و دادم پایین و چشمای نگرانم و دوختم به سرکار.



ـ مدارک ماشین.
آب دهنم و قورت دادم. اصلا از قدیم الاَیام من از پلیس می ترسیدم. حالا از این مدلِ راهنمایی رانندگی که با توجه به لباسشون شبیهِ میت می شن یا اون یکی ها نیروی انتظامیِ محترم که همیشه با فلفل دلمه اشتباهشون می گیرم کار ندارم هر دو ترسناک هستن. دستی به پیشونیم که با وقاحتِ تمام عرقی نداشت و مارو رو سفید کرده بود کشیدم و به نگاه کردن اونم با نگرانی ادامه دادم.
ـ با شما بودم خانوم؟!
بیخیال چشمام و بستم و باز کردم. اگه طولش می دادم شک می کرد. شروع کن ساتی. تو خوب نقش بازی می کنی. بدو تا دیر نشده. با صبرش بازی نکن. دهنِ مبارک و باز کردم و شروع کردم:
ـ اوه سرکار خوب کرد خدا تو رو فرستاد. تو هستی بوی گلِ سوسن و یاسمن. من داشت می رفت خونه کسی مزاحم شد.واسه همین تند و سریع حرکت کرد.
ـ چی می گید خانم؟ می گم مدارک.
ـ سرکار دوستام گفتن اینا خوب هست. من تازه از خارج برگشتم کرده. بابا این فرخون رو برام خریداری کرد. من نمی دونست مدارک چیه. بابا گفت فرخون هم زیاد هست چه رسد به مدارک.
سرکار که خندش گرفته بود دستش و گذاشت رو در ماشین و کمی خم شد. با لبخند گفت:
ـ از کجای اومدی حالا؟
واه واه. مامانم و بابام! شیطونه می گه چشام و براش لوچ کنم تا بکشه عقبا. نیگاه کن خارج ندیده و تو رو خدا. ای بیشرف حالا اگه با اون لحنم حرف می زدم همینجا زندانیم می کرد.
ـ اوه ببخشید من نفهمید چی گفت عسیسِ دلم. شوما اسمش چی بود؟
عـــق یعنی خاک دو عالم تو گورت ساتی. عسیسم چیه؟ اسمش و می خوای چیکار؟
خفه بقیش و داشته باش.
ـ مستر سرکار به چی زل زد اینجوری؟ من برم؟ باید رفت دوست پسرِ ژیگرم خونه منتظر من هست.
دقیقا دهنش قدِ تانکر باز شد و چشاش هر کدوم شد قدِ دهنِ تمساح و قتی دهنش و برای طعمه باز می کنه. یکی یه کاسه بگیره زیر دهنِ این آب از لب و لوچش راه افتاده.
ـ ای بلا! با دوست پسر چی کار کرد ؟
زیر لبی گفتم: نیگاه کن تو رو خدا به این می گن کمالِ همنشین وقتی هَنوننشسته. هَنو دو دقیقه هم با من حرف نزده داره تقلید می کنه مثل خودم حرف می زنه. یه لبخند گشاد براش زدم و گفتم:
ـ هِچی می ریم اتاخ شیطونی کرد.
نوچ نوچ خاک تو گورت برای یه زندان رفتن ببین چجوری خودت و بی عفت کردی.
خو تو می گی چی کنم؟ اگه بفهمن چه خبره انقدر می زننم که مثل خر عر بزنم. زنده به گورم می کنن.
ـ مستر افسر من الان باید رفت خونه. میشه شمارت و داد من فردا زنگ زد وختی ددی رفت کارخونه به تو گفت بیاد خونه ؟ آخه من تنها تو خونه حوصلش سر میره اونوخت که تو اومد اونجا به شوما مدرک داد. اونم مدرکای خوشگِل خوشگِل!
ـ الهی من فدات شم خودم هستم. باهات قایم موشک بازی می کنم.
زهــــرمار. کثافتِ مرض. نیگاه کن تو رو خدا انگار به اسب قند دادی. الان از ذوقِ زیاد میفته رو دستم سنگوپ می کنه. رو برگه های جریمه شمارش و نوشت و داد بهم.
ـ من: خیلی خیلی خوشحالم شدم که تو رو دید. من رفت. امشب به تو زنگ زد.
ـ نه نه امشب زنگ نزن. آخه دارم خانومم و طلاق میدم امشب میاد حرفای آخر و بزنیم!
ای تف تو ذاتت لابد نصفِ شبم می خوایید حرفای آخر و بزنید! با همون لبخند دندون نما سری تکن دادم و گازش و گرفتم و پیچیدم تو اولین فرعیِ ورود ممنوع!
ـ عجب لشی بود ساتی یعنی حالم به هم خورد.
ـ به لش گفته برو جلو بوق بزن.
ـ در برابرِ هلوئی مثل تو همه کم میارن.
ـ بسه نه؟ از این ماشین خسته شدم. دکمه پلی پخش و زدم تا موقع تفتیش ماشین حوصلم سر نره و گفتم:
آخه من که موز نیستم. من آلبالوام.
ـ شایدم شفتالو...
کنار پارک کردم. کل ماشین و گشتم. کیفش خیلی قشنگ بود نتونستم بیخیالش بشم. مدارکش و گذاشتم تو ماشین و کیفش و گوشیش و برداشتم. دستی به گوشیش کشیدم و گفتم اینم گوشیِ جدیدِ من خاویار خان. می بینی؟ کافیِ اراده کنم.
هر چی به درد بخور بود و برداشتم و زود از اونجا دور شدم. سر خیابون، با یه تلفن همگانی، زنگ زدم به برادران زحمت کش خبر دادم که:
ـ یه ماشینِ مشکوک تو کوچمون پارک شده!



همونجور که کیف با کلاسِ تو دستم بود سوت زنون می رفتم سمتِ خونه و به سنگای جلوی پام لقد مینداختم. گوشی و دادم سامی بی کله سریالش و بسوزونه. سیم کارتم که از این ایران وِلا دارم. خدا رو شرک. گوشیمم جور شد.
امروز می خواستم مرام خرج کنم و سخندون و ببرم اصغر کبابی بهش کباب بدم. بچه ام همش داره نونِ خشک سوق می زنه البته با کمی پنیرِ اضافه.
باید یاد بگیره این آلو پنجاه تومنیا کثیفِ به درد نمی خوره. باید بفهمه مریض میشه. خدایا چرا در مقابلِ سخندون با اینکه اینقد دوسش دارم نمی تونم مهربون باشم؟ چرا فکر می کنم اگه باهاش بجنگم همه چیز درست می شه؟ نمی دونم شایدم نمی شه. اما احساس می کنم در مقابلش یهو تغییرمی کنم. بلاخره منم یه روز می میرم بهتره که سخندون عاقل باشه و زود بزرگ شه. هر چند می دونم که بچگیِ قشنگی نداره.
یادِ بچگیِ خودم میفتم. یادِ حرفای عمۀ نفله شدم. می گفت خدا رو شرک کن که در برابرِ ما داری شاهونه زندگی می کنی. الان درک می کنم حداقل الان می دونم که سخندون هزار برابر بهتر از من زندگی می کنه.
من برای بابا تریاک می زدم سرِ سنجاقش...عمه می گفت زندگیِ شاهونه... من برای بابا فندک می گرفتم زیرِ بستِ تریاکش که یه ساعته دود می شد... اون می گفت شاهونه... من دندون درد داشتم جای دکتر و قرص بابا یه تیکه تریاک رو دندونم می ذاشت تا دردم آروم شه... اون می گفت شاهونه... خمار که بود تا پای فروختنِ منم پیش رفت... عمه می گفت شاهونه...
نفسم و سخت دادم بیرون. جدیداً نمی تونم از زندگیم راضی باشم. حس می کنم سرنوشت و روزگار تا خرخره بهم بدهکارن...
یعنی اونام الان حسِ من و دارن؟ در تلاشن تا بدهکاریِ من و بدن؟ همیونطور که من می خوام پولِ سفر و بدم؟
حالم گرفتست. می دونم که احتمالِ نود درصد یه طوفان تو راهِ.... شاید دارم خودم و اماده می کنم... یادِ شروعِ زندگیِ تلخم می کنم تا پایانِ تلخش ناراحتم نکنه... تا واسه پایانِ تلخش، تلخی نکنم و اعتراضم تو گلوم خفه شه... عمۀ نفله شده، بازم می گی شاهونه؟
کلیدم و کردم تو قفلِ درِ چوبیِ خونه. یادم اومد در و قفل نکرده بودم. یکم خیالم راحت بود این در به خاطرِ خرابیش سخت باز می شد پس سخندون نمی تونست بازش کنه. با پا کوبیدم بهش و در با شدت باز شد و کوبید به دیوارِ پشتِ در.
رفتم تو و در و بستم همینکه در و بستم چشمم خورد به خاویار. این اینجا چی کار می کنه؟ نمی دونستم بخندم یا جوابِ سلام و لبخندِ مهربونش و بدم. برای خودم اعتراف کردم. اولین و جذابترین پسریِ که تا حالا دیدم. اما زود اخم کردم. هزار بار به این بچه گفتم در و روی کسی باز نکن.
ـ سلام خانومِ ساتی. خسته نباشید.
سرِ خم شده اش و از نگاهم گذروندم و به سخندون که رو تخت کنارش نشسته بود و پاهاش و باز گذاشته بود و چیزی می خورد نگاه کردم.
ـ خوش اومدی. شوما، اینجا؟ چه کردی در و برات باز کرده؟ در نبودِ من اینجا دری وجود نداره که به روی غریبه ها باز شه.
با زبونِ بی زبونی بهش گفتم در نبودِ من اینجا نیاد و امیدوارم دیگه تکرار نکنه.
ـ بله این دخترِ خوشگل گفت. اما خود اینم گفت که در باز می شه خودم می تونم بیام داخل.
یهو سخندون با گفتنِ " هـــوی " جفت دستاش و گذاشت رو تخت و با کمکشون بلند شد. به هاویار نزدیکتر شد و یهو محکم با دست زد پسِ کله اش.
ـ بوسول. مگه نگفتم نگـــو من بهت گفتم دَل و چوطولی باز کنی؟ الان دیگه به من بیلینج نی می ده.
این و گفت و دوباره نشست و دیگه دست به خوراکیای جلوی پاش مزد.
هاویار در حالی که دستش و تو مهای لختش می کشید قهقهِ زد. با خنده موهای سخندون و که لب و لچه اش آویزون بود بهم زد و سرش و کشید سمتِ خودش و تو بغل گرفتش. چند لحظه ای پر لبخند دست به سرِ سخندون کشید. اما یهو حالتش عوض شد و اخم کرد. پر حرص نگاهم کرد و اخمش شدید تر شد. نگاهش به من خیلی وحشتناک بود.
ـ خواهرِ مریضت و ول کردی نمی گی تو اون تب یه بلایی سرش میاد؟ اصلا چه معنی داره بچه رو تو خونه تنها ول می کنی؟
کیف و از بیرون پرت کردم تو خونه و گفتم:
ـ داشتم می رفت تب نداشت.
پا روی پا انداخت. با یه اخم که به شخصیت جذابش اضافه می کرد گفت:
ـ حرارتِ کمِ بیرون خبر می ده از تبِ داغِ درون؟! بیخیالی تا چه حد؟ مردمِ این محل چرا اینجورین؟
چیزی از حرفش نفهمیدم. اما به خاطرِ اینکه محکوم شده بودیم به یه مدلی بودن گفتن:
ـ عادت داره به این مریض شدنا. بعدم مگه چطوری هستیم؟ عادت می کنی. اینجا کوچه های ایونیِ جهانشهر نیست. اینجا پس کوچه های زورآبادِ عمو... بله...
سریع بلند شد. سری تکن داد و با همون اخم گفت:
ـ نه نشد. بیخیالی کار دستت می ده. بلند شو دارم می رم داروخونه کار دارم. تو خواهرتم بیایید یه سر می بریمش بیمارستان.
ـ خرجِ بیمارستان به خرجِ دخلِ ما نمی خوره. برو خوش اومدی. چیزی رو دلش مونده اگه یه لطف که نه یه دستی برسونی از در آویزونش کنیم رو دلش و میاره بالا. سنگینِ نمی تونم بلندش کنم.
دوباره اخم کرد. ای بابا شیطونِ می گه پرتش کنم بیرون و بگو آخه حالِ بدِ خواهرِ ما چه دخلی به تو داره.
با همون اخمِ غلیظش دست به سینه شد و گفت:
ـ خانم دکترم که هستن. یادِ مادربزرگِ مادربزرگم افتادم اونم ماها که رو دل می کردیم این کارا رو می کرد.
ـ بله که دکترم...
ـ پس همکارم هستیم!
شیطون شدم و برگشتم سمتش. از اون لبخندای قشنگمم زدم و گفتم:
ـ حالا همکارم می شی؟!
لبخندِ جذابی زد و کمی ابروهاش و به هم نزدیک کرد و با تکون دادنِ سرش منظورم و پرسید:
ـ می گم همکارم می شی کمک کنی این تپلی و آویزون کنیم؟
دوباره جدی شد و گفت:
ـ آخه عزیزِ من ربطی به آویزون کردن نداره.
با خودم فکر کردم:
ـ آخه چه دخلی به تو داره؟
ـ دخل که نه. اما ربطش اینه که من یه دکترم نمی تونه بی خیال از کنارِ یکی بگذرونم من اومدم این محل برای کمک. حتی یک درصد فکر اینکه این بچه با این حالش تا غروب سخت دووم میاره عصبیم می کنه.
عصبی از اینکه دوباره من بلند فکر کردم و عصبی تر از اینکه چیزِ خوبی نشنیدم. با تعجب با شک و با غصه و شایدم ترس گفتم:
ـ یعنی انقدر حالش بدِ که تا غروب می میره؟
اومد نزدیکتر. مهربون نگاهم کرد. می خواست یه کاری کنه انگار نمی تونست.. اما دستش و آورد بالا و به شونه هام گرفت. ای بابا از پنجره همسایه ها به خونه دید داره اگه یه دفعه بیبینن چی می گن؟ اما مهم نبود. خواهرم مهمتر بود.
ـ منظورم مردن نبود. منظورم این بود که بیشتر از غروب نمی تونه رو پا بایسته. خیلی ضعیفِ. نگران نباش. فقط با فکر باش و عمل کن.
یاد پولی که بابت اون انگشتر گرفته بودم افتادم. گورِ پدرِ سفر. دستاش که شل هم بود و پس زدم و دوییدم سمتِ خونه تا پولی که تو کیف گذاشته بودم و الان تو خونه بود بردارم.
به سمتِ پله برگشتم سمتش و گفتم:
ـ می شه ما رو تا بیمارستان برسونی؟!
دوباره از اون لبخند های قشنگ زد و گفت:
ـ می رم ماشین و بیارم بیرون.
منم از اون لبخندایی که کم پیش میاد بزنم از اونایی که توش پر از تشکر بود زدم و رفتم تو خونه. پول و از تو کیف درآوردم و یه لباسی برای سخندون برداشتم بردم بیرون. بچه ام تا فهمید می خواییم بیرون خیلی خوشحال شد. منم سعی کردم بهش نگم که داریم می ریم دکتر. چون از وقتی اریون گرفته بود و کلی آمپول به خاطر تکون خوردن و بازیگوشیاش خورده بود از دکتر حسابی می ترسید.
با هم رفتیم جلوی در. سخندون و پشت نشوند و یه کمربند براش بست و در جلو رو برای من باز کرد. عادت به اینکارا نداشتم.اینکارا رو که می کرد یه چیزی تو دلم سرازیر می شد. انگار مثلا معجون زدم تو رگ.
چشمام و برای خودم لوچ کردم. عقلم به اندازۀ قدِ گنجشکِ. معجون کجا و نشستن کنارِ یه پسر که مجرد و دمِ بخت هم هست کجا؟
خدا رو شرک هیچ کدوم از همسایه های پلاس نبودن و فضولِ محله یعنی بتول خانم تو همون آرایشگاه سه در چهارش بود. اما سرِ کوچه چند نفری بودن. وقتی که می پیچیدم پسرِ جمیله ایستاده بود و با چند تا از لات و لوتا حرف می زدن. همچی زنجیری می چرخوند و همچی غلیـــط لات بود که مطمئن شدم از بند درومده.
تو محل، بینِ این همه آدمِ جوات خیلی درخشش داشتیم. البته ما که نه. این ماشینِ آق دکی. پسرِ جمیله نیم نگاهی به من و بعد هاویار انداخت و بعد دوباره مشغولِ حرف زدن شد. فکر کنم اونم تعجب کرد. اول ماشینِ با کلاس. دوم پسری خوشتیپ و سوم ساتی جیب بر. می دونم که اونم از دیدنی این ماشین تو این محل هنگ کرده. و همینطور من تو این ماشین. خوب هر چی باشه این کبابِ و آبگوش به بالا.
برگشتم سمتش و گفتم:
ـ خاویار...
گیج نگاهم کرد و دوباره به رو به رو زل زد. وقتی دیدم جوابم و نداد گفتم:
ـ با تــــوام. خاویار؟!


ـ خاویار کیه؟ چی می گی؟ متوجه نمی شم.
ـ ای بابا حالا دیگه اسم خودتم نمی دونی؟ بابا تو دیگه کی هستی؟ نکنه توام اسمت همین اصغر و عباس و جوادِ خواسی جلو ما کم نیاری فرک نکنیم بچه ضایعی، دروغ گفتی، ها؟! نکنه تو همون راننده ای چیزی باشی؟!
چشماش گرد شد. غش غش خندید. انقدر خندید که با عصبانیت گفتم:
ـ یارتاقان... خوب بگو بینم چی شد؟ بگو مام بخندیم؟ شوما امروز یه چیت می شه ها!
دستی به لبش کشید و گفت:
ـ دختر خاویار چشه؟ من هاویار. هــــاویار... تازه مثل خاویا تلفظ نمی شه. واوش مثل واوِ دوست تلفظ می شه...
دستی تو هوا تکن دادم و گفتم:
ـ ای بابا حالا چه فرقی کرد؟ باشه همون.
ـ خوب حالا چی می خواستی بگی؟
کمی فرک کردم و گفتم:
ـ همینه دیگه. انگار داشتم تو پیت می گوزیدم. هی صدات می کنیم تحویل نمی گیری یادمون رفت.
سخندون از این حرفای ما غش غش زده بود زیرِ خنده. دلم ضعف رفت... دلم گرفت.... دلم شاد شد... برای اولین بار بود که حس کردم تو دنیایِ بچه گونه اش داره از تهِ دل می خنده. انگار هاوینم مثل من خوشش اومده بود. ادامه داد:
ـ تو پیت چیه دخترِ خوب. اینکارا باید تو دستشویی انجام بگیره.
و بعد خودشم با سخندونِ شکموی من همراه شد و آروم به من گفت:
ـ خیلی دوسش داری نه؟!
دستای سردم و تو هم قفل کردم و گفتم:
ـ نه هیچوقت محبتِ مادرانه دیدم و نه هیچوقت به عنوانِ یه بچه برای مادر ناز کردم. اما بیشتر از این که خواهرم باشه بچه امِ. این و واقعاً حس می کنم.
کمی سکوت کرد و بعد به حالتِ عادی برگشت و گفت:
ـ خوب نیست. این وابستگی خوب نیست. سعی کن نشونش ندی. یه وقت دیدی یکی نتونست این محبت خالص و ببینه و براش دندون تیز کرد.
نمیفهمیدم چی می گه. کی میاد ما رو می بینه؟ نکنه بتول قراره حسودی کنه یا مثلا جمیله خانم؟
ـ من یه حرفی با خودم و تو زدم. کسی اینجا نیست که بخواد بشنوه.
لبخندی زد و گفت:
ـ اگه یه روز بخوای ازدواج کنی... اگه نتونه با خواهرت کنار بیاد...
تند و عصبی حرفش و قطع کردم و گفتم:
ـ حرف نباشه... کی خواست شوور کنه؟ ما باس واسه این خپلی هم مادر باشیم هم پدر... افتاد؟ هر کی خواس نوکریمون و کنه باس بدونه ما یه بچه داریم.
دستشو به نشونه تسلیم آورد بالا...
ـ باشه. باشه. منم یه چیز و می خواستم بگم...
سرعتش و کم کرد. برگشت سمتم و گفت:
ـ این بچۀ کوچولو این محبتِ خالص و مقدسِ شما که من تو این مدتِ کوتاهِ دو روزه هم متوجهش هستم و حسش می کنم، اگه هر کسی بخواد اینارو نادیده بگیره واقعا دیوونست. با همۀ اینا صد در صد یه زندگیِ دیدنی خواهی داشت.
این و گفت و به من که حالا برای بار چندم همه جوره از رفتاراش، داشته هاش، حرفاش و کاراش مبهوت می شدم چشمکی زد و به رانندگیش ادامه داد و صدای آهنگ و زیادتر کرد:

چشم های بسته ی تورو، با بوسه بازش می کنم
قلب شکسته ی تورو، خودم نوازش می کنم
نمی زارم تنگ غروب، دلت بگیره از کسی
تا وقتی من کنارتم، به هر چی می خوای می رسی...
خودم بغل می گیرمت، پر می شم از عطر تنت
کاشکی تو هم بفهمی که، می میرم از نبودنت

برگشتم سمت سخندون... آروم و ساکت با دستِ چپش رو دستِ راستش چیزایی می کشید.
لبخندی زدم... خیلی وقتِ که متوجه شدم دستِ چپیِ. امیدوارم بختت چپ نباشه!
خودم به جای تو شب ها، بهونه هات و می شمرم
جای تو گریه می کنم، جای تو غصه می خورم

هرچی که دوست داری بگو، حرف های قلبت رو بزن
دل خوشی هات مال خودت، درد دلت برای من
من واسه ی داشتن تو، قید یه دنیا رو زدم
کاشکی ازم چیزی بخوای، تا به تو دنیام و بدم
هرچی که دوست داری بگو، حرفای قلب و بزن
دل خوشی هات مال خودت، درد دلت برای من
من واسه ی داشتن تو، قید یه دنیا رو زدم
کاشکی ازم چیزی بخوای، تا به تو دنیام و بدم

خودم بغل می گیرمت، پر می شم از عطر تنت
کاشکی تو هم بفهمی که، می میرم از نبودنت
خودم به جای تو شب ها، بهونه هات و می شمرم
جای تو گریه می کنم، جای تو غصه می خورم...



کنار پارک کرد و با گفتنِ الان میام پیاده شد. با چشم دنبالش کردم ببینم کجا می ره. رفت داروخونه. وا خوب ما داریم می ریم بیمارستان از اونجا می گیره دیگه. مگه بیمارستان داروخونه نداره؟!
برگشتم به سخندون که نشسته خوابش برده بود نگاه کردم. آهنگِ براش مثل لالایی می موندا. هنوزم رنگش پریده به نظر می رسید. با خودم گفتم:
ـ باس یه فرکی به حالِ این خیکِ دو متریت بکنم. نه برای اینکه پولدار نیستیم. برای اینکه سلامتیت در خطره... آره باس با ورزش و کم خوری آشنات کنم.
دوباره برگشتم و به جایی که هاویار ایستاده بود نگاه کردم. تو داروخونه نبود. یا دقت تر نگاه کردم. ای بابا این کجا رفت؟ اطرافم و نگاه کردم. نه مثل اینکه نیس شده. نکنه ماشین دزدیِ؟ ما رو اینجا گذاشت بیان بهمون گیره بدن؟ بعد من و ببرن؟ ای دهنت سرویس، چرا از اول نفهمیدم هر چی افه اومدی گه خوری بود؟
با باز شدنِ در ماشین برگشتم سمتش و گفت:
ـ هیچ معلوم هست شوما کجایی ؟ اتفاقا ذرکِ خیرت بود! بیبین شب شدا... از غروبم گذشته بچم غش کرده فکر کنم.
بیخیال ماشین و روشن کرد و گفت:
ـ نگران نباش ساتی... اون فقط خوابِ.
جدی به رو به رو زل زدم و گفتم:
ـ ساتی خانوم.. تو از کجا فهمیدی؟
ـ همون... می فهمم... مشخصه...
بعد با شیطنت با دست به خودش اشاره کرد و با لحنی که من همیشه حرف می زنم گفت:
ـ حــاجیت سُوات داره!
خندیدم. مطمئنم اگه سخندون بیدار بود و هاویار و تو این حالت می دید می خوردش. آخه همچی شکلِ یه غذای خوشمزه شده بود.
فکر کردم اگه یه روزی زنش بشم بخوام ناز کنم و غش کنم چی؟ اه شانسِ گندِ منِ؟ فکرم حسابی درگیر شد. قشنگ می فهمه خودم و الکی زدم به بیهوشی...
با این فکرم به رو به روچشم دوختم. واقعاً الان همه چیز حل شده؟ همین قضیه غش کردنِ من مونده؟؟ یعنی الان حقم، یه چشمِ لوچ شده هست یا نه؟!
دیگه حرفی زده نشد. موسیقیِ بی کلامی پخش می شد که حس می کردم به اون آرامش می ده و منِ بدبخت و تا مرزِ جنون می بره. واقعا خیلی صداها تیز بود و می رفت تو روحم. بعد از چند دقیقه با دیدنِ محله های آشنا با تعجب گفتم:
ـ ای بابا دکی جون امروز یه چیت می شه ها.. .کجا داری می ری؟ یعنی تو کفِ هوشتم. بابا تو که داری میری سمتِ محل برو بیمارستان.
ـ دارم درست می رم. تو چرا انقدر حرص می خوری؟ خودم تو خونه معاینه اش می کنم.
ـ شوما فرک می کنی. ما مدلمون اینه. اما آخه...
ـ آخه نداره الانم مثل یه دخترِ خانوم ساکت بشین تا من یکم خرید کنم. زود بیام.
پیاده شد. یکم با وسیله هاش ور رفتم. اما بی صاحاب داشپردش باز نمی شد. یعنی اگه قفل بود کارش سه سوت بود. اما این اثرِ انگشتِ مبارکش و می خواست و برای اینکه این سیستمشم از کار بندازی چون تا حالا باش برخورد نداشتم طول می کشه. ای بابا ما که نمی خواستیم کف بریم. فقط می خواستیم ببینیم چه خبره اون تو؟!
دس بردم سمتِ موبایلش که روی یه پایه تو قسمتِ جلویی ماشینش بود. چقدر بـــزرگِ... خواستم برش دارم اما از آینه دیدم که داره میاد. پس فوری برگشتم سرِ جام و صاف نشستم . درِ ماشین و باز کرد و یه کیسۀ نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچیک روی پام گذاشت.
ـ جای آلوچه های کثیف و غیرِ بهداشتی. سعی کن اینارو بهش بدی. زیاده روی نکن. روزی سه تا فندق یه انسانِ بالغ و نگه می داره بدونِ اینکه چیزِ دیگه ای بخوره. پس سعی کن مانع بزرگ شدنِ تدریجیِ معده اش با خوراکیای مضر بشی. روزی دو تا از هر کدوم بهش بده...
حرفش و قطع کردم و کیسه برگردوندم رو پاش:
ـ ممنون ما صدقه نمی خوریم. می دونیم وضعِ بابات دلار بوده. اما خوبیت نداره این کارا...
یه لحظه خودمم از حرفم کف کردم. خوبه همه اش دستم تو جیبِ مردمِ و اینجوری ادعام می شه! یعنی چقدر من پرروام؟
دوباره کیسه و بهم داد و گفت:
ـ خجالت بکش. صدقه چیه دختر. من اگه میومدم عیادتش باید چیزی می خریدم اینم همون عیادتِ دیگه...
دیگه چیزی نگفتم و هاویار ادامه داد:
ـ حتما هر روز میوه بخوره. یه دونه هم کافیه. وعده های غذایی سر جاشون باشه. اما به اندازه و مناسب.
نفسم و سخت دادم بیرون و گفتم :
ـ زرشــک... دهنمون کف کرد انقدر بش گفتیم. نمی شنفه... اصلاً گوش نمی ده..
ـ یه وقتایی زور... یه وقتایی اجبار جواب می ده...
این و گفت و به سمتِ خونه راه افتاد و منم مشغولِ دید زدنِ وسائل شدم. پسته، فندق، بادوم هندی، بادوم امریکائی و بادوم زمینی. چه مایعی گذاشته بـــابــا... یکی بیاد مارو تحویل بیگیره... نکنه عاشقِ سخندون شده؟!
خاک تو سرت... اون هنوز بچه هست... شاید عاشقِ خواهرِ بچه شده؟!!
با تعجب سرم و بالا کردم و گفتم:
ـ آره؟! این چی می گه؟


با تعجب برگشت سمتم و گفت:
ـ چی آره؟! کی چی می گه؟
دستی به پیشونیم کشیدم. فرک کنم تب دارم. منم باس بخوابم کنارِ سخندون. آخه اینکه نمی دونه من تو مغزم چه فرکایی که نمی کنم.
ـ هیچی...
کنار پارک کرد و گفت:
ـ تو خوبی؟ این داروها و بردار من برم ماشین و بذارم بیام. اینجا باشه مثلِ اوندفعه خطش می ندازن.
لبخندِ گشادی زدم:
ـ با کلیت خط انداختن؟
سری تکن داد و با ناراحتی گفت:
ـ آره بی معرفتا. کاش خودم و خط خطی می کردن. انقدر ناراحت نمی شدم.
ـ درخواست بده خط خطیت کنیم!
بلند و مردونه خندید:
ـ کم نمک بریز دختر.
بعد جدی شد و گفت:
ـ تو که خط ننداختـــــی؟
اخمی کردم و گفتم:
ـ بیشین بینیم با! عقده ایم مگه؟
با باز شدنِ درِ خونه جمیله خانوم گفتم:
ـ من میرم توام بیا.
این پسرِ عجب آدمِ وِلیِ... فکر کنم کار مارشم مثلِ ما آزادِ! خواستم سخندون و صدا کنم که هنوز " س " از دهنم خارج نشده دستی جلوی دهنم اومد. با چشم های گرد شده نگاهش کردم.
ـ شــشش... صداش نکن. خودم بغلش می کنم میارمش...
اخمِ کمرنگم غلیظ تر شد. نمی تونستم بذارم خواهرم و تنها ببره. واسه همین بلند جوری که بفهمه شوخی ندارم گفتم:
ـ خوش ندارم خواهرم بدونِ من جایی باشه. در ضمن اینجا دست رو دهنی کسی گذاشتن مورد منکراتـی داره. شی فهم شد؟
هاویار اما خونسردتر از همیشه گفت:
ـ من فقط نخواستم بدخواب بشه. اما مشکلی نیست. در رابطه با برخورد و رفتارم من همیشه آزاد بودم و در مقابل همه مثل خودم بودن.
سری خم کرد و ادامه داد:
ـ سعی می کنم مطابقِ میلِ خانوم باشم.
پیاده شدم و در همون حال گفتم:
ـ مطابقِ میلِ ننه ات باش! فرک کرده اینجا فرَنگِ.
حالا نمی دونم شنید یا نه. اما آخه من چه صنمی باش داشتم؟ ما رو چه به اون؟ به ما نمی خوره آخــه. حالا ما تو دلمون هی می گیم شوور. هنوز که شوورمون نشده هی دست می کشه به در و دهنمون.بزار شوورمون بشه اونوقت من خودم واسه دست کشیدن پیشقدم می شم.
خفه شو. دخترۀ وقیح. چشمکی نثارِ وجدانِ با غیرتم کردم و سخندون و بیدار کردم و غر غر کنون بی توجه به هاویار رفتم تو خونه. در و نیمه باز گذاشتم یا میاد یا میره دیگه... به جهنم نیاد می برمش بیمارستان.
اما همینکه سخندون و خوابوندم و مشغولِ جا به جا کردنِ اساس ها شدم. زنگِ بلبلیمون به صدا در اومد. اومدم جلوی در و با صدای بلند گفتم:
ـ بُفرما در بازِ.
برگشتم و زیرِ سماور برقیم و روشن کردم. دو تا لیوان توش گذاشتم و تو حال کنارِ هاویار که داشت با این گوشی های مخصوصِ دکترا سخندون و معاینه می کرد نشستم. نمی دونم به خاطرِ کار جدی بود. یا به خاطرِ حرفِ من ابروهاش به هم نزدیک بود و اخم داشت.
ـ نفسِ عمیق بکش عمو..
به سخندون نگاه کردم پر سوال به کارای هاویار خیره شده بود و به حرفش خیلی شیک و مجلسی گوش می داد.
هاوین به روی سخندون لبخندی زد و با دست قلقلکش داد و گفت:
ـ خوب خدا رو شکر جیگرِ عمو خیلی هم مریض نیست. با یه آمپول خوب میشه.
این و گفت و از داروهایی که خریده بودیم و کنارِ بالشتِ سخندون بود. آمپولی و برداشت. سخندون تا نوکِ تیزِ آمپول و دید بلند شد نشست و با التماس گفت:
ـ آقای دووهتور غلط کلدم.
هاویار تا این حرف سخندون و شنید بلند زد زیرِ خنده و گفت:
ـ بچه بشین تا زبونت و نخوردم.
یه لحظه سخندون ساکت شد و با چشم های گرد شده به هاوین نیگاه کرد. دستش و محکم کوبید رو دهنِ خودش. لابد داره از زبونش محافظت می کنه. و همونظور گفت:
ـ آدمخولِ بوشول!
دوباره هاویار خندید اما اینبار جدی و خیلی عصبی طوری که شک کردم هاویارِ مهربونِ همیشگی باشه گفت:
ـ می خوابی یا اون یکی آمپولا هم آماده کنم؟!
سخندون بچه ام لال مرد. زودی بلند شد شلوارش و کامل کشید پایین و دراز کشید! گوشۀ لبم و از خجالت و به خاطر حُجم و حیاءِ نداشته ام گاز گرفتم و آروم گفتم:
ـ سخندووون همه اش و نباید در میاوردی.
هاویار که از شدتِ خنده قرمز شده بود. بدونِ زدنِ حرفی آمپول و آماده کرده و نزدیکِ باسنِ سخندون برد.
ـ اوی اوی... نزن... عمو تولوخدا.. اوی ... اوی...
ـ عمو من که هنوز نزدم آروم باش.
دستای سخندون و گرفته بودم. هاویار کمی به بالای سرنگ فشار آورد و پنبۀ الکلی رو کنارۀ باسنِ سخندون کشید. و آمپول و زد. همینکه آمپول و کشید بیرون سخندون نفس راحتی کشید و یدونه بادِ شیکم جای تشکر به هاویار داد.
هاویار جدی با گفتنِ الا ن میام خیلی شیک و مجلسی پرید بیرون. نگاه کن فسقلی بچه یه شبِ چه بی صفتمون کرد. شلوارِ سخندون و که شکلِ چلاغ ها یه وری شده بود و همونجور داشت گریه و اه و ناله می کرد تنش کردم و خودم رفتم چای بریزم.


بعد از چند دقیقه اومد تو. همونطور که نشسته بود و وسیله هاش رو به کیف بر می گردوند گفت:
ـ به جز شربت چیز دیگه ای براش لازم ندیدم. اما بهتره یه چکاپ کلی بشه. که این دیگه الان نمی شه انجامش داد. باید ببریش بیمارستان.
چایی و گذاشتم جلوش و گفت:
ـ شوما کدوم بیمارستانی؟ میاییم همونجا من کلی کار دارم اینجوری دیگه نوبت و اینا نمی خواد.
ـ سخندون باید بره بیمارستانِ مخصوصِ کودکان، نه بیمارستانِ ما.
کنجکاو شدم. قلپی از چاییم خوردم و گفتم:
ـ حالا شوما کدوم بیمارستانی؟!
اون هم خیلی آروم کمی از چاییش و مزه مزه کرد و اخمِ ریزِ روی صورتش از بین رفت و گفت:
ـ میلاد.
ابروهام و انداختم بالا:
ـ همون برج معروف گندهِ که تو تیلفیزیون نشون میدن؟!
لبخندی زد و گفت:
ـ نگو که فقط تو تلوزیون دیدی؟!
جدی گفتم:
ـ مگه هر چی درست شد باید از نزدیک بیبینم؟ تو تیلفیزیونم مثلِ واقعیِ دیگه. ای بابا انقدر مشکل داریم که نمی شه من برم برای تماشای برجِ میلاد.
آهی کشیدم و ادامه دادم:
ـ ایشاالله این فسقلی دکتر که شد. میرم اونجا من و در مان کنه.
سخندون چشم غره ای به جفتمون که داشتیم نگاهش می کردیم رفت و یه قند برداشت و فوری گذاشت تو دهنش.
ـ نخور بچه ضرر داره.
ـ چایی که نلیختی بلام. خندم نخورم؟
هاویار خندید و گفت:
ـ چرا بخور عمو. اما همون یه دونه.
سخندون اخمی کرد و چیزی نگفت و دوباره دراز کشید. همینور که داشتم پر لذت نگاهش می کردم هاویار بلند شد وگفت:
ـ خوب من برم.
با این حرف کیفش و برداشت و به سمتِ درِ ورودی رفت. بلند شدم و گفتم:
ـ مرسی آق پُلفُسُل جبران می کنیم.
با خنده برگشت سمتم و گفت:
ـ این تیکه ها رو از کجات میاری؟!
خندیدم و گفتم:
ـ از جایی نیاوردیم والا. زبونِ مادریِ.
دیگه چیزی نگفت. جلوی در واستاد و قبل از اینکه پاش و بذاره بیرون گفت:
ـ فردا نیستم. اما سعی می کنم شب بیام.
چرا می خواد بیاد؟ چه دلیلی داره این بیاد؟ حالا ما باش نشستیم یه جا چرا هوا برش می داره؟
ـ آدمای این محل تا همین الانشم کلی حرف بستن بیخِ ریشم. رفیقی با معرفتی، درست... اما تو کوچه رفیق باش...
خیلی عادی گفت:
ـ من فقط می یام به مریضم سر بزنم.
ایـــش چه سه شد. یعنی الان من خیت شدم؟ اما خودم و نباختم و گفتم:
ـ من کلی گفتم. اونا که نمی دونن شوما چرا من و سوارِ ماشین خارجیتون می کنی یا چرا میای خونه؟ کم مشکل داریم، همین مونده سنگسارمون کنن.
سری تکن داد و گفت:
ـ تو این محله زندگی کردن سخت تر از اونیِ که فکر می کردم. اما من همیشه با مردم زندگی کردم و هیچ وقت برای حرفِ مردم زندگی نکردم.
کمی اومد جلوتر و گفت:
ـ انقدر نگو مشکل دارم... از کنارِ مشکلات باید تند عبور کنی و بگی " میگ میگ "
این و گفت و خندید و رفت بیرون. یه قدم رو پله هایِ جلوی در گذاشتم و با لبخندِ تلخی گفتم:
ـ مثل اینکه خبر نداری مشکلات نشستن رو مون و می گن: " انگوری انگوری "!


از امروز یه تصمیمِ جدید گرفتم. باید برای سخندون وقت بذارم. باید کمکش کنم. خودم باعث شدم شکمو بشه و خیک در بیاره. خودمم خیکش و قیچی می کنم. تو همین چند روز پولِ سفر و می دم هر طور شده. به هر قیمتی. من همونی هستم که ملیونی دزدی می کرد و به همه محل می رسید. درسته وقتی ملیونی دزدیدن و گذاشتم کنار هم محلی ها هم ما رو بوسیدن و گذاشتن رو طاقچه. اما می خوام بازم همون باشم. حداقل تا وقتی که پولِ سفر و بدم. تو همین مدتِ کوتاه یکم مثل ادم زندگی کنیم.
با این فکر تکونی به آدامسِ تو دهنم دادم و بینِ دندنام گرفتمش. شلوارِ شیش جیبِ سبزم و با مانتو مشکیِ همیشگیم پوشیدم. با اینکه مانتو پوکیده بود و دیگه چیزی ازش نمونده بود. اما خیلی دوسش داشتم. چند باری هم رفتم بخرم اما دیگه هیچ جا مثل این پیدا نکردم. کلاهِ مشکیم و سرم کردم و برای ضایع نبودن یه شالم انداختم رو سرم. مثل همیشه.
می خواستم برم نون تازه بخرم برای بچه ام. بعد از صبحونه با هم کمی ورزش می کنیم و بعد که خوابید میرم دنبالِ کار و بدهکاری.
از برنامۀ با حالم که می دونستم هیچ کدومشم راس در نمیاد خندیدم. تصمیمایِ من مخصوصاً اگر راجع به لاغری و رژیمِ سخندون باشه در آخر به تصمیمِ کبری تبدیل می شه.
قدم زنون تا اصغر لواشی رفتم و سی تا نون خریدم. بعد از خریدنِ کمی وسیله برای یخچالِ خالیم به سمتِ خونه حرکت کردم. مثل همیشه برای خودم آهنگی زمزمه می کردم و همزمان به مشکلاتِ همیشگیم فرک می کردم.
پسرِ جمیله خانوم به دیوارِ کنار درِ خونه اشون تکیه زده بود. کتش رو شونه هاش آویزون بود و یه پاشم به دیوار گرفته بود و سرش با من که به سمتِ خونه می رفتم حرکت می کرد. عجب آدمِ هیزی بود. بیشرف...
چشم غره ای بهش رفتم و دیگه نگاهش نکردم لباساش مالِ عهدِ شاه وزوزکِ... با پا در و باز کردم و رفتم داخلِ خونه و بدونِ اینکه برگردم سمتِ در پام و فرستادم عقب تا در و ببندم. اما بسته نشد. بیا از شانسِ ما حالا باید تو این بی پولی درم بخریم.
با یه ضربه محکم تر و کاری تر در و بستم که بسته شد. بعد از عوض کردنِ لباسام یه نوارِ باحال گذاشتم تو ضبط و مشغولِ آماده کردنِ صبحونه شدم.
تو رو خدا بدبیاری رو پابد روزگاری رو اونهمه یادگاری رو
با رقص سفره و وسطِ حال پهن کردم... نگاهی به سخندون که دهنش دو متر باز بود و هنوزم تکن نخورده بود انداختم... خندیدم و سری تکن داد و با صدای بلند که تو صدای ضبط گم می شد گفتنم:
ـ خرســی! بلند شو...
ماشین دودی سواری رو گاری آب شاهی رو
نون یه چارک سه شاهی رو آخ مادرم اصل کاری رو

همونطور که بالا تنه ام و چپ و راست می کردم و کمی پنیر از تو قالب در آوردم تو سفره گذاشتم و چایی و کره هم آوردم.
گذاشتم و گذشتم اومدم و برنگشتم
اومدم و اینجا موندم خودمو بی خود سوزوندم

دستام و از هم باز کردم و کمی زانوهام و خم کردم و چرخی زدم... مچِ دستام و چرخوندم. به قولِ بتول انگار دارم لامپ می بندم. خودمم بلند همراهیش کردم:
آخه همه بد بیاریام، شب تا سحر بیداریام
اینهمه بی قراریـام، هق هق گریه زاریـام
واسه اینه که وطن میخوام پرچمشو کفن میخــوام...

نوار و کم کردم و سخندون و که با صدای توپ و تانکم بلند نمی شه تکن دادم. کمی که صداش کردم غلتی خورد و به سمتم برگشت و با دیدنِ سفرۀ رو به روش زود بلند شد نشست.
ـ پاشو برو دستشویی زود بیا. صبحونۀ تپل داریم.
بلند شو و با شوق و ذوق گردنم و گرفت و من و بوسید. منم با عشق تو بغلم چلوندمش و لپش و گاز گرفتم. چون دردش گرفته بود خمصانه نیگام می کرد. در حالی که فحشم می داد رفت سمتِ در که بره دستشویی. یه پاچه شلوارش بالا بود و یکی هم پایین. قسمتِ جلوییِ بلوزش بالا بود و شکمش زده بود بیرون.
سرم و تکون دادم. رشدش و روزانه و به چشم می بینم. چاقیش به کنار. رشدش انقدر برام شیرینِ که می بینیم مثل یه گلِ کوچولو هر روز بزرگتر و شکوفا تر می شه. با خودم ریز خندیدم طفلی بچم هنوز غنچه هستش. خدا اونروز و نیارِ که بخواد باز شه... چه شـــود...
صدای زنگِ بلبلی بلند شد. قبل از اینکه سخندون بخواد از دستشویی بیاد بیرون و در و باز کنه خودم پریدم بیرون؟ یعنی هاویارِ؟
در و باز کردم. پسرِ جمیله بود. تعجب کردم. این اینجا چی می خواد؟ از همون بیرون سرش و کرد تو و چشماش چرخی تو خونه زد. نمی خواستم وقتی هنوز باهام حرف نزده و خبر از شخصیتِ نداشته اش ندارم چیزی بارش کنم. از طرفی دنبالِ دشمن نبودم. اما نمی تونستم تحمل کنم که سرِ خرش و اینجوری تو خونم بگردونه.
ـ فرمایـش...
نگاهی بهم انداخت خندید و دندونای زردش و نشونم داد. اه حالم بهم خورد. انگار تا حالا مسواک نزده. گفت:
ـ خوش دارم بیام تو!



هــا؟! این چقدر دیگه پررو. بدجوری کف کردم. فرک کردم فقط خودم دُم دارم. اصلا حالتِ چهره اش عوض نمی شه. انگار عادیِ براش به زور واردِ خونه این و اون شدن. پـــوف ای بابا اینجا زورآبادِ بیشتر از این انتظار نمی ره. خودتم کافیِ اراده کنی تا بری خونه مردم.
ـ به خاطر همسایگی حرفی نمی زنم. وگرنه ساتی عادت نداره بی ادبیِ کسی و بی جواب بذاره.فرمایش؟
وقتی دیدم فقط نگام می کنه و انگار خودم نمی دونه چی می خواد برگشتم و با پا در و محکم بستم. اما در بسته نشد. پای بعدیش و هم گذاشته بود رو پلۀ اول و جلوی بسته شدن و در و گرفته بود. یه جورایی اومده بود تو.
ـ هـــو... طویله نیستا.
رفتم نزدیک تا نیاد تو. مطئنم اونجور که با پام محکم در و بستم اینم که یه پاش کامل تو حیاتمون بود له شده. این و حتی از قیافه قرمز شده اش هم فهمید. کتک خورش بدجور ملسِ.
سعی کردم جدی باشم. دستم که رفت سمتِ در، همینکه یکم فشار اوردم تا بره بیرون و در و ببیندم. یهو مچِ دستم و گرفت.
جا خوردم. اخمم شدیدتر شد. چرا جدیداً هر کی به ما می رسه محتاجِ دعاست فوری مثل کوآلا بهمون میچِسبه؟
خواستم دستم و بکشم بیرون که نشد. بازم سعی کردم اما نشد. اون اخم داشت. منم داشتم. با چشم سرِ هم داد می زدیم و لیچار بارِ هم می کردیم. اما نمی دونم چرا حس کردم بی بخارِ. یعنی تو لحظه آخر که خندید اینجوری حس کردم. بلند خندید و گفت:
ـ بابا ما همسایه ایم خوبیت نداره.
ـ د بنال بینم چته؟
من بلند حرف زدم اما اون همونقدر آروم اول خنده اش و جمع کرد و بعد با لحنِ شاید شوخی وارش گفت:
ـ شنیدم دست می خوای. هنوز طلبه ای؟
اوه اوه درجه لاتیش سیصد برابرِ ماست... اوستاییِ واس خودش. نــه خوشم اومد. پس از اون از بند آزاد شده های خفنِ. نباید گولِ چهرۀ بی بخارش و خورد. دستش و از دورِ مچم باز کرد. منم آروم شدم. کشیدم کنار و گفتم:
ـ هم در بند بودی، هم بهت نمیاد ماست باشی. شاید بشه بات کنار اومد... بُفرمــا...
چیزی نگفت کاپشنِ پفی و بزرگش و تن کرد و تکونی به شونه هاش داد و اومد تو حیات. دنبالِ یه آدم حسابی می گشتیم که پیدا شد. البته آدم حسابی تو دزدی. در غیر اینصورت سه روزم بزارمش تو آب وایتکس تجزیه می شه اما تَمیس نه. برگشتم سمتش و گفتم:
ـ ما می خواستیم صبحونه بخوریم بیا بیشین.
این و گفتم و رفتم تو. سخندون نشسته بود و برای خودش لقمه می گرفت. اصلاً ادب نداره. این پسرِ که هِچی آدم نی. اما در برابرِ هاویار واقعاً خجالت می کشم. این بچه سلام بلت نیست. احساس می کنم اصلاً رو ادبش کار نکردم. باید جوری ادبش کنم که پس فردا درس خوند دکی شد، وقتی که رفت تو بیمارستان فرک نکنن رفتِگرِ... باید بفهمن که بابا طرف دکترِ. نشستم و همونطور که لقمه می گرفتم گفتم:
ـ بیشین... می شنفم...
کنارمون نشست و لپِ سخندون که هوشِ دنیا نبود کشید و گفت:
ـ شنیدم بتول داشت به مامان می گفت که با سفر کرکر یه حسابایی داری و دنبالِ کاری!
همینه دیگه هزار بار گفتم بابا بتول گردو، اون دهن و ببند هم کرماش یخ نکنه هم چیزِ اضافه نپره بیرون. اما کو گوش شنوا؟ باز کار خودش و می کنه.
ـ چرا من؟
بی تعارف دست برد تو سفره و تیکه نونی برداشت. سخندون با چشم هایی شبیهِ گرگ به دستش نگاه می کرد. می دونم اگه هاویار بود صد در صد الان یه دونه از اون پس گردنیای معرفو می خورد. فکر کنم نیگاهِ جدیش با اون ریش و سیبیلش باعث شد که سخندون هِچی نگه. کمی پنیر زد روش و گفت:
ـ فعلا دنبالِ یه طلبه ام. یه چند جایی هست تنها نمی شه رفت. شنفتم زرنگی. تایید شده ای.
ـ قبل تر ندیدمت...
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ پیشِ عمادمون زندگی می کردم.
ـ یه بار گیر کردی. ریسکیِ بخوام همکارت بشم. حالا چرا خارج؟
دست از خوردن کشید و گفت:
ـ دفعه پیشم پایِ رفیقم گیر بود. دو روز مونده بود به عروسیش مجبور شدم خودمو بندازم وسط. مامانِ دیگه. واس ما که خیالی نی... در بند اعتبارمون و پررنگ می کنه. مامان دوست داش بگه خارج رفته ایــم.
سری تکن دادم و به سخندون اشاره کردم:
ـ منم یه خواهر دارم می بینی که؟ واسه همین خیلی وقته قدمِ گنده بر نمی دارم. اینبارم به خاطر بدهکاریم به سفر مجبورم.
ـ چرا بش بدهکاری؟
خلاصه و کوتاه می پرسه. اما با همونم می خواد زیر و بمون و بکشه بیرون. خجالتم تو کارش نیست. اینم از ماست جایِ تعجب نداره. من خودمم تا حالاش کلی ازش کشیدم.
ـ با بتول ازدواج کن. خیلی به هم میایید!
نگاهِ متعجبش و از نظر گذروندم و بیخیال گفتم:
ـ هر دو فضول و پررو. فقط بتول یکم پر حرفِ. تو زیادی خشکی. من با آدمای یُبس کار نمی کنم. دوست دارم تو کارم خوش بگذرونم. شوما به ما نمیای.
دست برد سمتِ چاییِ من و گفت:
ـ یکم فکرم درگیرِ. منم به پول نیاز دارم. مامان باید عمل شه. اگه همکارم می شی که با عــلی... من برم به کارای فردا شب برسم. اگه نمی شی. پاشم برم دنبالِ همکار.
ـ جمیله خودمون؟ انقدر همکار، همکار نکن حس می کنم حتما کارمندِ بانکی جاییم.
یه جوری نگاهم کرد. شاید از اینکه مامانش و اینجوری صدا کردم ناراحت شد.
ـ آره. خوب اینم یه همکاریِ. از بانک و اینام حساس تر.
ـ گفتی کارای فردا شب؟
این و گفتم و پنیر و از جلوی سخندون برداشتم.
ـ بسه بچه پاشو دو دور تو حیات بچرخ بلند شو.
سخندون کخ دیگه چیزی برای خودن نداشت و تا خرخره هم پر بود همونجا کنارِ سفره خوابید و گفت:
ـ من لالا دالم. اوی آقا پتوم و بنداز لوم، خودتم بلو خونتون. بدو...
سرم و تکن دادم و خجالت زده فکر کردم این بچه چرا از همه طلب کاره؟ دوباره سرم و گردوندم سمتش که داشت با اخم به سخندون نگاه می کرد:
ـ گفتی کارا؟ چه کارایی؟
ـ یه ماشین تو یه پارکینگ... یکم وسیله می خواد...
این و گفت و چشم از سخندون برداشت و دوباره نگاهم کرد...


پوزخندی زدم و گفتم:
ـ هه... ماشین؟ شب؟ ما تو روز ماشین می زنیم. بهت نمیاد تا این حد محافظه...
حرفم و قطع کرد و گفت:
ـ می دونم. ارزش نداره واس خاطرِ یه ماشین و دو تا ضبط بریم... اصن اُفت داره... اما یه چیزی اون تو هست... اون و می گیرن. یه تومن می دن. نصف نصف...
ـ افت چیه؟ چی باعث شد فرک کنی من انقدر ریسک می کنم که بیام تو دهنِ شیر؟ من ماشینایی و می زنم که درش و باز می ذارن و ولش می کنن به امونِ خدا. حالا چی هست؟
ـ نمی دونم اونش به ما مربوط نی. ما اون و می دیم پول و می گیریم.
ـ من نیستم. معلوم نیست اون تو چیه... اومدیم و مواد بود... اومدیم و جنازه بود...
زیپِ کاپشنش و باز کرد.
ـ نکنه می ترسی؟!
دستم و گذاتم رو زانوم و گفتم:
ـ نگو واس ما افت داره ترس. اما باس فرکِ این بچه هم باشم. من نباشم سخندون چی میشه؟ من خودم تنها نیستم. باس فرکِ همه جارو بکنم.
بلند شد و زیرِ لب چیزی گفت که متوجه نشدم و بلندتر گفت:
ـ ساعت ده میام دنبالت. نگرانِ چیزیش نباش. تو راهم برات همه چی و می گم.
ـ ترس و خلاف کنار. من این بچه و طرفِ شب تنها نمی ذارم.
ـ فکرِ اونجا هم کردم. تا وقتی همکاریم مامان نگرش می داره.
سرم و تکون دادم. معاملۀ خوبی بود حداقل تا وقتی که من سه چهار تومن جور کنم خوب بود... بعدش می گفتم دیگه اینورا پیداش نشه می گفتم که ما اهلش نیستیم. بی معرفت نیستم. اما نمی تونم با کسی هم همکار باشم. کلاً تو خونم نی بخوام گروهی کار کنم. هنوز همین فکرام کامل نشده بود که سرش و از لایِ در آورد تو و گفت:
ـ همکاریمون ادامه داره تا وقتی که هر دو به اون اندازه پولِ مورد نیازمون برسیم. باس این و می گفتم که جا نزنی.
بادم خالی شد. عجب آدمیِ. فکرم می خونه. من این پول و جور کنم دیگه تو رو آدم حساب می کنم مگه؟ اما خوب قرار که بذاریم، باس تا تهش بریم. زیرش زدن تو کارمون نیست. اشکال نداره. خوب پولِ عملِ جمیله هم دربیاد بعد یه فکری براش می کنیم.
سفره و جمع کردم و در آخر به سخندون نگاه کردم. رو به سقف خوابیده بود. دستاش از دو طرف کامل باز بود. پاهاشم باز بود. دهنشم که یه سیبِ درسته تو ش جا می شد. شکلِ این پوستا که جدیداً تابلوهاش اومده و خیلی هم زیادِ، پهن شده بود. با خودم فرک کردم چه ورزشی هم کرد، طبقِ برنامه ریزی!
دسِ خودش نی دیگه براش عادت شده بعد از هر خوردن مثلِ خرس پهن می شد و بعد از هر بیدار شدن مثلِ خرس می خوره. پس نتیجه می گیریم سخندون شبیهِ خرسِ.
سوم راهنمایی که بودم. یه معلم داشتیم که می گفت هر انسانی صورتش شبیهِ یه حیوونِ. حالا بنظرتون شما شبیهِ چه حیونی هستید؟! هر کی برای خودش یه چیزی در میاورد. یه دوست داشتم اسمش سمیّه بود. کپِ پنگوئن بود. همیشه هم مثلِ پنگوئن راه می رفت. اما بلند شد با افتخار گفت: « من سگِ پا کوتاه هستم.» مام چیزی نگفتیم دلش بکشنه. چه اشکال داره؟ سگ نجیبِ خوبِ. بذار باشه.
یادمِ اون موقع بیشتریا آهو بودن. یعنی به هر کی که می رسید چند بار پلک می زد می گفت من شبیهِ آهو هستم. حالا شبیهِ هر چی بودن اِلا آهو... یکیشون که کُپِ بوزینه بود. یعنی با بوزینه مثل گوجه ای می موندن که از وسط له شده باشن ها اما باز رو یه پا واستاد گفت من آهو هستم.
خلاصه به ما که رسید ما راس و حسینی صاف واستادیم گفتیم به ما می گن شتر. نمی دونم چرا کلِ کلاس ترکید.
چه کنم خو؟ این داییمون از بچگی واس خاطرِ لبامون به ما می گفت شتر. لب شتری، لب شتری از دهنش نمی افتاد. معلممونم که تا اون موقع هم خودش و حفظ کرده بود پکید از خنده. خلاصه اینکه آقایون، خانوما الان که نگاه می کنم می بینم سخندون شباهتِ غریبی به بچه خرس داره.
ظرفای صبحونه و شستم و فرک کردم حالا که باس از این به بعد شب کاری کنم بریم با سخندون بیرون یه دوری بزنیم ببینیم چه خبره. دنیا دستِ کیه؟! من یه سری لباس داشتم که سالی یه بار می پوشیدمش. هر سال عید می پوشیدم سیزدهم عید با سخندون می رفتیم پارکِ چمران یه دور می زدیم بر می گشتیم. خوب جالب اینجا بود که کوچیکم نمی شد. من بزرگ می شدم اما اونا کوچیک نمی شد. گاهی فرک می کنم این سه سال صد در صد من هیچ تغییری نکردم که این کوچیک نشده.
همون لباسا رو پوشیدم و جلوی آینه واستادم. من قدم خیلی بلند نبود. شاید حدودا صد و شصت و پنج سانتی می شدم. خیلی قلمی و باریک بودم. گردنِ زرافه و دیدید؟ درست به همون حالت. اما یکم برجستگی دارم.
خاک به گورِ آبروی از دست رفته ات ساتی. خجالت بکش جمع کن خودت و. پوفی کشیدم و چشم از هیکلم برداشتم پوستِ سفیدی داشتم. صورتم گردِ و کمی قسمت استخون های فکم برجسته ترِ، البته به برجستگیِ گونه هام نیست. بر عکسِ چشمای سخندون که طوسیِ روشن و دورش مشکیِ من چشمای تیره و ساده دارم.
تنها حالتی که تو چشمام دوست دارم. حالتِ گربه ایشونِ. چشمام گربه ایِ و کمی هم مردمکم درشتِ. این برایِ من خیلی مهم نبود تا اینکه بتول گفت این مدل خیلی خیلی قشنگِ و منم که فرک کردم دیدم همچی بیراه هم نمی گه.
چشمای گربه ای واسه من تنها یه سود داره اونم این بود که وقتایی که از دستِ بابام عصبی می شدم و بهش می گفتم الهی جایِ تریاک وبا بکشی اونم می گفت زحمت کشیدم کاشدمت حالا گربه صفتی و اینکه فقط خدا می دونست چه گربه کوره ای هستی که اون چشمارو بهت داد.
نفسم و صدا دار دادم بیرون و لبام نگاه کردم... دستی روشون کشیدم و زمزمه کردم: لب شتری...
لبِ پایینیم یکم حالت برگردون داشت. انگا خودم و لوس کردم و لب ورچیدم. خیلی گوشتی بود. با اینکه لبِ بالاییم هم گوشتی و خوش فرم بود اما پایینی بزرگتر بود. من تو کلِ هیکل و صورتم اول چشمام بعدم لبام و بعد نشیمن گاهم و دوست داشتم.
خوشگل نیستم. این و می دونم. اما زشت هم نیستم. بنظرم هیچ آدمی زشت نیست. حتی نامادریِ سیندرلا هم صد در صد با همۀ خباثت و اونپستی و بلندی که همیشه سه متر قبل تر از لباساش بود یه جذابیتی داشته که پدرِ سیندرلا رفت خاستگاریش، نه؟!
همیشه فکر می کردم پدرِ سیندرلا دلش و به چیِ اون زن خوش کرده؟ واقعا به چی؟
کمی کرم از کرمِ دکتر ژیلا که بتول واسه تولدم داده بود زدم. البته مطمئن نیستم نو باشه. یادمِ بتول همیشه هر کادویی برای کسی می خره خودش استفاده می کنه بعد می ده. انگار دو سه باری از این کرم زده بعد داده به من.
به هر حال من خیلی ازش خوشم نمیاد. چون خیلی چربِ تا می زنیش همه اش عرق می کنی. همش از پیشونی و گونه ات شُر شُر عرق می ریزه.
یه کمی از رژ مکه ای ها که اون دفعه رفته بودم مترو تا تجربۀ کیف زنی اونجا هم داشته باشم و خریدمش زدم. خیلی با حال بود تا می زدی یه رنگِ صورتی یا شایدم سرخابی به لبات می داد. تا وقتی هم نشوریش نمی ره. بتول از همین برای عروساش استفاده می کنه...
ریز ریز خندیدم دیگه بیبین چه محلۀ داغونی داریم ما...
دوباره نگاهی به خودم انداختم. جــــــون عجب گوشتی شدم...
خفه شو... بی آبرو...
بی توجه به روحِ بی پدرم کمی برای خودم غش و ضعف کردم و فکر کردم .یعنی من کی شوور می کنم؟ رو دستِ ننه ام می مونم؟ ای بابا با یه مشکل بزرگ مواجه شدیم. من ننه ندارم. رو دستِ کی بمونم؟ آخ این یعنی اینکه هیچوقت من رو دستِ ننه نمی مونم. ای جــــان...
البته نه خدایی نکرده فرک کنید من شوور ندیده هستمـــا... اصن حرفشم نزن.. از کلِ شوور من همون دورانِ نامزدی و می خوام که حتی شده ببرت تو دستشویی تا کارِ خیر کنید... اصن یه ذوقی می کنم و وقتی خودم و شوورِ آینده ام و تو دستشویی در حالِ تف بازی می بینم که نگــــــــــو...
دوباره نگاهی به سخندون انداختم و لباسای جدیدی که براش خریدم و انداختم کنارش. پلکاش می لرزید یعنی اینکه بیداره اما حال نداره چشماش و باز کنه. کنارش نشستم و گفتم:
ـ می خوام برم بیرون یه چیزی بخورم. خواستی بیای باس تا پنج دقیقه دیگه آماده باشی.
ـ می خوای سی بخولی؟
به سمتِ آشپزخونه رفتم و گفتم:
ـ معلوم نی. شاید کَلَبچ!
اون عاشقِ کله پاچه هست. مطمئنم الان آمادست! کمی از آجیلایی که هاویار براش خریده بود گذاشتم تو کیفم و رفتم بیرون.
حدسم درست بود. آماده بود و سعی داشت کفشاش و بپوشه.
ـ آزی این نمی پوسه.... هَل کال می کنم نمی پوسه...
خندیدم و نشیتم کنارش. محکم لپای تپلش و بوسیدم و گفتم:
ـ نمی پوشه چیه؟ بگو تو پام نمی ره. بعدم بچه مُـفی اینارو بر عکس پات کردی که.
کمکش کردم و کفشش و پاش کردم و فرستادمش تو حیات. درِ خونه و قفل کردم و رفتم پایین. همینکه پام و گذاشتم بیرونِ خونه با هاویار رو به رو شدیم. دستش و برده بود بالا تا زنگِ خونمون و بزنه. با دیدنِ من دستش و انداخت و نگاهی به سر تا پام انداخت.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 251
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,102
  • بازدید ماه : 18,060
  • بازدید سال : 145,163
  • بازدید کلی : 11,642,303