close
مجتمع فنی تهران
رمان همکارم میشی؟ قسمت سوم
loading...

رمان فا

سوتی کشید و گفت: ـ خــــدایا... تو چقدر عروســـکی هستی. نگاه کن حضرتِ اَبِرفرضی. مردای این دوره چرا انقدر ندیده هستن؟ اخمی کردم و گفتم: ـ زشته…

رمان همکارم میشی؟ قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1267 جمعه 15 فروردين 1393 : 11:59 نظرات ()

سوتی کشید و گفت:
ـ خــــدایا... تو چقدر عروســـکی هستی.
نگاه کن حضرتِ اَبِرفرضی. مردای این دوره چرا انقدر ندیده هستن؟ اخمی کردم و گفتم:
ـ زشته این کارا می بینن خوبیت نداره. جمع کن لک و لوچه رو...
لبخندش و جمع کرد و دستش و به دیوارِ کنارۀ در تکیه داد. من هنوز از دو پله ای که می خورد تا بریم بیرون کامل نرفته بودم بالا به خاطری همین اون از من بالاتر بود. کمی خم شد و دوباره یه لبخند از اون قشنگاش که مارو هوس می ندازه شوور کنیم زد و گفت:
ـ خانم کجا تشریف می برن؟.....................................................

ـ فرک نکنم به شما دخلی داشته باشه. بکش کنار.
ای بابا این پسرِ از اون بالا بالا ها اومده نمی دونه نباید انقدر بپیچه به یه دختر.. داره اعصاب می ریزه به هم. لحنش و مثل من کرد و کمی بیشتر خم شد روم.
ـ با فعلِ ربطــی دخلش می دیم!
. بعد زد زیرِ خنده... ما یه همسایه داشتیم اسمش جعفر بی کله بود. اونم هر چی می دید می زد زیرِ خنده. اما این دچارِ خوشمزگی مزمن شده هر چی می گه می زنه زیرِ خنده. شاید باید پیشنهاد بدم جایِ بتول با جعفر به اشتراک برسن و ازدواج کنن. نه کارِ درستی نیست اونوقت خودم بی نصیب می مونم.
ای بابا دختر انقدر با خودت از این فکرا می کنی الان ملت فرک می کنن داری تور پهن می کنی و صید می گیری نمی دونن تو قرارِ تا آخر عمر ازدواج نکنی.
تو خفه وجدان. هر کی ندونه تو که می دونی من کلاس میام. من می ترسم شوور گیرم نیاد واسه این می گم ازدواج نمی کنم که اگه یه وقت ترشیدم بگن خودش نخواست. نه که بگن طلبه نداشت. دستش و جلوی صورتم تکن داد و گفت:
ـ کجایی دختر؟ می گم اجازۀ همراهی دارم؟
پوفـــ به این هر چی بگی باز کارِ خودش و می کنه. می دونستم سخندون تا سرِ کوچه بیاد هِی اوی اوی می کنه و می گه که خسته شده. اگه هاویار باهام میومد می تونستم یکم به دخترای دیگه فخر می فروختم. بدجور کلاس داشت. هم اینکه وقتی سخندون می شینه سرِ تاپ یکی هست هلِش بده. با این افکار فکر کردم هاویار الان حکمِ چی می تونه داشته باشه جز همون نوچه؟
نگاهی به دور و بر انداختم و گفتم:
ـ خوبیت نداره تو رو هی آویزونِ ما ببینن من میرم سرِ خیابون توام بیا.
از در فاصله گرفت و گفت:
ـ این حرفا چیه؟ نه خرجِ تو رو می دن نه من و. من که مشکلی توش نمی بینم صبر کن برم ماشین و بیارم.
داشت می رفت که دست انداختم دورِ مچش و محکم گرفتمش.
ـ ای بابا مثل اینکه شوما شرایط ما رو درک نمی کنیا. یکم دیگه بات برم و بیام پس فردا از محل می ندازنم بیرون که چی شووراشون و به راهِ غیرِ مستقیم نکشونم.
نگاهی به دستم که هنو رو دستش بود انداخت و روش ثابت نگه داشت. گفت:
ـ باشه. شما برید سرِ خیابون منم میام.
برای اولین بار در عمرِ بیست و یک ساله ام فکر کردم منم می دونم خجالت یعنی چی؟ دستم و کشیدم عقب و بدونِ اینکه دیگه نگاش کنم گفتم:
ـ پس تا بعد زت زیاد.
ازش رو گرفتم تا برم که با پسرِ جمیله چشم تو چشم شدم. جلویِ در خونه واستاده بود و همینجور که زنجیر می چرخوند به ما نگاه می کرد. راستی من چرا اسمش و نپرسیدم؟ دوست ندارم هی بِش بگم پسرِ جمیله جنازه بیار، هی بگم پسرِ جمیله گم شو.
دستِ سخندون و گرفتم و بی توجه به پسرِ جمیله رفتیم سرِ خیابون. هچی دیگه پاش بیفته این پسرای محل از همه خاله زنگ تر هستن. برامون حرف در نیارن. البته اصن مهم نی. اما اینکه پشتت بگن دخترِ با همه تیک می زنه. یا اینکه فرک کنن شووراشون و می خوام واس خودم تمومِ.
نگاهی به سخندون انداختم. رو پله یه خونه نشسته بود و یه دستش جلوی دماغش بود و اون یکی دستشم کرده بود تو دماغش.
ـ سخـــخندوووون.
اصلا برنگشت طرفِ من. چه بیخیالِ نگاه کن تو رو خدا. یعنی الان فکر کرده هیچکس نمی بینتش؟
ـ مگه با تو نیستم بچه؟ هزار بار گفتم این کارا جاش تو دستشوییِ.
وقتی دیدم محل نمی کنه رفتم سمتش که فوری دستش و از تو دماغش در آورد و مالید به زیرِ پله و بلند شد ایستاد.
ـ آزی غلط کَلدم.
یدونه محکم زدم پسِ کله اش و گفتم:
ـ اگه فلفل نریختم دهنت بذار بریم خونه.
با ذوق سرش و بالا کرد و گفت:
ـ فیفیل خومشَزَست؟!
چشمام و براش لوچ کردم و رفتم سمتِ هاویار که تازه رسیده بود. خودش از ماشین پیاده شد و فوری در و برام باز کرد. خدا رو شرک اومد. چون درِماشینش که باز می شد می رفت بالا. منم ندید بدید ممکن بود فرک کنم خرابکاری کردم یا اینکه این درِ یه بیگانه هست و من فرار می کردم.
نشستم و سپردم خودش سخندون و سوار کنه. دفعه پیش قبلِ اینکه سوار شم در و باز کرده بود و اصلا به خاطرِ حالِ خرابِ سخندون دقت نکرده بودم. چه با حال بود.
یادمِ اولین بار که چندین سالِ پیش سوارِ پرایت شدیم واسه دزدی بلت نبودم درش و باز کنم و از شیشه اومدم بیرون اما بعد کم کم یاد گرفتم.
ـ تو چراا مروز همش تو هپروتی؟ مشکلی پیش اومده؟
از فکر اومدم بیرون و لبِ پایینم و که مثل هر بار فکر کردن بی هوا می فرستادم تو دهنم یا بش زبون میزدم و از دهنم در اوردم و گفتم:
ـ نه. همینجام.
ـ نه خــانمی. من می فهمم تو فکری؟ به این پسرِ که مربوط نمی شه؟ دیدم امروز اومد خونه ات.
این الــان به من گفت خانمــی؟ سعی کردم غش نکنم. سعی کردم بدونی اینکه نشون بدم انگار همین الان یه کیفی چند میلیونی زدم حالتم و حفظ کنم و سوالم و بپرسم. پر سوال برگشتم سمتش:
ـ کدوم پسرِ؟!
ـ همین عمّار. پسرِ جمیله.
اوهو پس اسمش حمّالِ. چه بهشم میاد. چشم غره ای به هاویار رفتم و گفتم:
ـ خوش ندارم زیرِ نظرِ کسی باشم. حواست و جمع کن.
بسته ای گرفت سمتم و گفت:
ـ نه این حرفا چیه؟ من داشتم می رفتم بیمارستان دیدم که اومد تو خونه.
بسته و ازش گرفتم و درش و باز کردم. چه آدامسِ باحالی. یدونه ازش برداشتم و خوردم. خواستم به سخندونم بدم که دیدم خوابش برده واسه همین درش و بستم و انداختم تو کیفم. راستی خودش خورده بود؟ خوب به من چه می خواست بخوره.
ـ نه اومده بود چاهِ دستشویی و باز کنه. اخه گرفته بود!
دلم نمی خواست بش بگم چی کارست. یا قراره همکار بشیم. صد در صد بتول بهش می گفت و صد در صد این تا حالا از شغلِ من و اون حمّال با خبر بود. خبرِ همکاریمونم احتمالا بعدِ اینکه من برای بتول بگم به گوشِ این می رسه. اما الان نمی خواستم بگم و توضیح بدم.
ـ آها... شنیدم که به شخصی به نامِ صفر بدهکاری. راستش امیدوارم ناراحت نشی. اما من حاضرم این پول و...
ـ نیگه دار پیاده می شیم.
ـ گفتم ناراحت...
دوباره حرفش و قطع کردم:
ـ منم گفتم نیگه دار...


ـ سرعتش و بیشتر کرد و گفت:
باشه بابا. یه پیشنهادِ ساده بود. چرا سختش می کنی؟ توام ساده بگو نه.
ـ یادمِ یه بار بت گفتم خوش ندارم صدقه بگیرم.
ـ صدقه چیه؟ ساتی من و تو از یه جنسیم. خونمون همرنگِ. از یه نوعیم. چرا نباید به هم کمک کنیم؟ من و تو تو یه مدتِ خیلی خیلی کوتاه تونستیم صمیمی بشیم. تو با همه کج خلقیات تونستی منِ غریب و تو این محل شاد کنی. من واقعا تو این محل غریبم. حالا که بنظرم تو نهایتِ رفاقتی چرا نباید به رفیقم کمک کنم.
کلافه لبم و به دندون گرفتم و گفتم:
ـ نباس به کمک کردن به من فرک کنی. بم بر می خوره.
ـ انقدر اون لبِ خوشگلت و به دندون نگیر. کار دستت می دما. ولش کن دختر.
فرک کنم سرخ شدم. یادم باشه یه سر به کتابِ گینس بزنم. من در عمرِ بیست و یک ساله ام امروز دو بار خجالت کشیدم.
ـ الانم فکرت و درگیر نکن. من فقط خواستم کمکت کرده باشم. همین.
ـ ما خودمون مثل همیشه از پسش بر میاییم. توام همینکه داری به اعضای محل لطف می کنی رفاقت و در حدِ من تموم کردی.
دیگه حرفی نزدم و حرفی نزد. نزدیکِ پارک، پارک کرد و فوری در و برام باز کرد. سخندون و بیدار کرد و بوسیدش و خودش دستش و گرفت و با هم به سمتِ پارک رفتیم. حس می کردم دارم به همه از بالا نگاه می کنم.
مندش بالاست. حال میده. مخصوصا که همه اول حواسشون به ماشینِ خوشگلمون بود. بعدم که پیاده شدیم دیگه چشم ازمون بر نمی دارن. صدای دو تا دختر و که پشتِ سرمون میومدن می شنفتم.
ـ وااایـــــی صبا پسرِ چه جیگریِ. حال می ده واسه ...
استغفرالله... عجب بی حیاییِ.
ـ خاک تو سرش... آخه اینم زن بود انتخاب کرد؟ حتما اینم بچه اشونِ.
ـ وای پسرِ و بچه رو میشه گذاشت لایِ نون خورد. اما خودش... ایـــش... ای خدا هر چی هـلـوئـه دستِ لـولـوئـه....
با این حرفشون خواستم واستم یه چی بارشون کنم. اما هاویار فوری اومد کنارم و دست انداخت دورِ بازوم.
ـ هاویار: لطفاً بذار هر چی می خوان بگن. خودمون می دونیم کی عروسک و کی کی لولوئه! مگه نه؟ صبحم بهت گفتم. مطمئن باش روی صحبتِ اونا حتی با منم نیست. با پول و ماشینمِ.
دختر که از دستِ حلقه شدۀ هاویار دورِ دستِ من حرصی شده بود گفت:
ـ ولش کن ترنج بیا بریم خلایق هر چه لایق!
وااا اینا دیوونه نبودن؟ چی می گفتن برای خودشون ؟ لایق؟ خلایق؟ همینکه رفتن ایستادم و یه نگاه بهشون کردم.
ـ ناراحت شدی؟
نگاهی به هاویار انداختم و گفتم:
ـ گورِ باباشون. ناراحتِ اینم که ما با کیا شدیم هفتاد ملیون نفر.
خندید و من و بیشتر به خودش چسبوند. چشم غره ای بهش رفتم و دستم و از دستش کشیدم بیرون
ـ تو اخر از این دستِ ما حاجت می گیری. بیا برو یکم سخندون و تاپ سوار کن.
چشماش گرد شد.
ـ نــــه؟؟؟!
بیخیال نشستم رو نیمکت و گفتم:
ـ چی نه؟ نگاه کن بچه ام نوبت گرفته. برو دیگه. مگه خودت نخواستی همراهمون باشی؟
ـ بابا سخندون بشینه رو تاپ همه زنجیر و اینا میاد پایین.
این و گفت و غش غش زد زیرِ خنده:
ـ یارتاقان.. مسخره می کنی؟
خنده اش و جمع کرد و گفت:
ـ میرم هُلِش بدم نویتش شد.
اما معلوم بود ولش کنن غش غش می زنه زیرِ خنده. ای بابا این سخندونم شده اسبابِ خنده. باس ریژیم بیگیره. اما آخه هر چی می گم به خرجش نمی ره. دیگه عادت شده براش. تقصیرِ خودمِ. هر چی خورد گفتم بچه است در حالِ رشدِ. اشکال نداره. حالا هم خودش اذیت می شه هم من. پس فردا هم که عوارضی بدتر داره. کسی نمیاد بگیرش افسردگی می گیره. منم که پولِ روانپزشک و اینا ندارم. رو دستم می مونه. البته رو دستم که نمی تونه بمونه چون سنگینِ.
یه لحظه نگرانیم بیشتر شد. خدایا این نترشه؟ مردم چی می گن؟ اگه من بمیرم باس تنها زندگی کنه... ای بابا دلشوره گرفتم.
یکم بازی کرد و وقتی که خسته شد هاویار فرستادش سمتِ سرسره ها و خودش اومد پیشِ من.
ـ چیزی می خوری؟
ـ گشنم شده.
ـ ناهار مهمونِ من یکم دیگه بازی کنه میریم.
یهو بی هوا برگشتم سمتش.
ـ هاویار...
دستش و انداخت پشتِ نیمکت، درست پشتِ من. کمی اومد جلوتر و گفت:
ـ جـــانــم..
چشمام و براش لــوچ کردم. حالا ما حواسمون نبود تو حس بودیم با اون لحن صداش زدیم این باس اینجوری مثل گوجه له شده وا بره؟
ـ جمع کن خودت و اِ... عجبا.. می گم ننه ات نمیاد اینورا؟ چرا؟
ـ ننه ام؟!
وا انگار حرف خارجی زدم براش. چرا اینجوری می پرسه؟
ـ آره دیگه. همون مامانت. یا شاید مامیت...
ـ اها فکر کردم مادربزرگم و می گی آخه من از لجش بهش می گم ننه. فکر نکنم بیاد. مــامان فکر می کنه اگه پا به این محل بذاره از کلاسش کم میشه.
ـ هــا گرفتم. اُفت داره واسش...
کمی اومد نزدیکترم و یه لبخندِ قشنگ مهمونِ لبای جذابش کرد و گفت:
ـ اینجوری فکر می کنه. بریم؟!
بلند شدم تا ازش دور شم. اینجوری نمی شه باس یه فکری کنم این پسری هی به ما نزدیک می شه. مام بی جنبه یهو سگ می شیم می چسبیم به لباشا. حالا گفته باشیم نگید نگفتی.
ـ یه بار دیگه از خطِ قرمز رد شی کلامون میره تو هما...
جدی بلند شد و سوئچی و تو دستش گرفت:
ـ بره. کلاهِ تو بره تو کلاهِ ما! خودش اوجِ لذتِ.
ـ بی تربیت.
ـ مگه حرفِ بدی زدم؟!
این و پرسید و دستِ سخندون و گرفت و رفتن سمتِ ماشین. با قدمای بلند خودم و بش رسوندم و قبلِ اینکه بخواد درِ ماشین و برام باز کنه گفتم:
ـ بیبینم تو کار نداری مگه؟!
کمی خم شد و گفت:
ـ شما بشین ما یه جای مناسب پیدا کنیم، اونوقت راجع به برنامه کارمونم واسه خانوم توضیح میدم.
چــیــش انگار من توضیح خواستم.



سر خیابون پیاده می شی؟
دستی به شکمم کشیدم. انقدر خورده بودم که نمی تونستم حتی تو همین ماشینم مثل آدمیزاد بشینم. من که هر شب گشنه ام بود و با چشم دنبالِ اون لقمه نونای سخندون و می گرفتم امشب انقدر خورده بودم که داشتم می ترکیدم. معده ام تعجب کرده بود.
ـ ولش کن گورِ بابای حرفِ مردم من و برسون دمِ خونه این بچه ام که خرس تر از منِ. کی می تونه تکونش بده.
ـ ازت خوشم میاد...
برگشتم سمتش و گفتم:
ـ ها چیه؟ زیاده خوری واسه تو چی میاره؟ مست شدی پرت و پلا می گی؟
انگشتِ اشاره اش و کشید رو گونم و دوباره برگشت سرِ جاش:
ـ خانم ما نخورده از روزِ اول مستِ تیلـۀ تو چشات شدیم!
چشمام گرد شد. انگار تو ک...نم عروسی برگزار شده بود. حالا شانس بیارم تو عروسی دعوا نشده چاقو بکشن ما این وسط بی گناه پاره پوره شیم.
صاف نشستم سرِ جام . بذار یه کار کنیم اگه یه روز شوورم شد نگه بابا تو از اول آویزونِ ما بودی از خدات بود بگم بیا با هم به اشتراک برسیم و تو خودت و پرت کنی تو بغلم مثلِ کوآلا بهم بچِسبی.
ـ الان که من و رسوندی خونه رات و می کشی میری. از فردا ساتی بی ساتی. د آشغال کله یه بار گفتیم حدت و بدون. دورِ ما نچرخ... مثل اینکه شوما مشکل عقلانی داری.
اه زیاده روی کردم. نکنه پشیمون شه؟! اخم کرد. ناراحت شد. دلخور شد. اما سعی کرد خودش و کنترل کنه. این و از فاصلۀ بینِ ابروهاشم می شد فهمید. یهو برگشت سمتم و گفت:
ـ ببین اگه من بت دست می زنم فکر نکن ندید بدیدم. نه نیستم. انقدر زیرِ من خوا...
دستم و آوردم بالا....
ـ بسه... شنفتم . فهمیدم چی می خوای بگی. بیبین واسه ما مهمِ کسی فکر نکنه الاغیم که سوارمون شه. یه چی هم خیلی مهمِ، اونم آبرومِ. نمی خوام بگن خودش و فروخته به پول نمی خوام فرک کنن آره مام بلاخره از تن و بدنمون استفاده کردیم. مطمئن باش تا همین الانم خیلی حرف پشتمونِ. خیلی هوات و داشتیم و خواستیمت که نخواستیم تو این محل غریب باشی. اگه بات می گم و می خندم اگه واس خاطرت می شینم تو این رستوران با کلاسا و می ذارم بهمون پوزخند بزنی و بخندی فرک نکن قصدیِ.
تو داری لطف می کنی به من به محلم. به خواهرم. پس یه جوری باید جوابت و داد. در مقابل کج نرو... حوصله نداریم... نوازشِ گونه... خم شدن رو صورتِ دختر با یه لبخندِ قشنگ... اینا رو ببر واسه همونا که زیرت خوا...
استغفراللهِ بلندی گفتم و دستی به صورتم کشیدم. دیگه رسیده بودم درِ خونه بدونِ هیچ حرفی پیاده شدم و سخندون و تقریباً کشیدم که از خواب پرید و ترسیده زد زیرِ گریه.
با اینکه چرت و پرت گفتم تور پهن نکردم براش. خودم که می دونم تو پهن نکردم اما توری که پهن کردم. کوچکتر از تورِ. اما خوب امکانش هست که گیر کنه. ای بابا به این چیا چرا دارم فکر می کنم؟ با اخم سخندون و گذاشت تو حیات اونم چون من بش گفتم پا تو خونم نذاره بعدم رفت بیرون و درِ چوبیِ زهوار در رفتۀ خونه و محکم به هم زد.
ـ روانـــــی
یه لگدِ محکم به در خورد. عجبا...
ـ خرم که هستـــی. جفتک نندا... درِ طویله که نی...
اه عجب غلطی کردم. زیادی خوردم زده به سرم. دیگه جوابی نیومد. فوری رفتم تو به ما نیومده غذت ایونی بخوریم. همه اش و از دماغمون کشید بیرون. حالا برو بشین خونه ات غذای دماغی نوشِ جون کن. اه حالم به هم خورد.
ـ بوشولِ خَل. بی پَدَل. چیلا از خواب بیدالم کَلدی.
ـ خوب حالا. هِی هیچی نمی گم. سیفون و بکش.
ـ خودت بیتیش. کِثـابَـت.
دیگه جوابش و ندادم. قاطی کرده نصفِ شبی. آرومش کردم و خودمم لباسام و در آوردم انقدر خورده بودم که همین که سرم و گذاشتم چشمام گرم شد. خواب و بیدار بودم که حس کردم زنگ زدن. بلند شدم نشستم از همین تو خونه یه نگاه تو حیات انداختم خبری نبود. باز این پسره اومد؟ عجب زیگیلیِ بابا. حیف که خیز خیتِ بخوام بزنم لهش کنم. وگرنه نصفِ شبی مثلِ گوجه له شده تحویلِ کارخونه رب می دادمش.
با زنگ دوم بلند شدم و شالم و سرم انداختم و رفتم دمِ در. همینکه در و باز کردم حمـّال اومد تو. غافلگیرم کرد برای اینکه نچِسبه بهم عقب عقب رفتم.
ـ چته؟
ـ رفتی با این آق جوجه تیغی گردش قرارمون یادت رفت؟
با کف دست زدم تو پیشونیم . اصن حواس نداریم که.
ـ اشکال نداره قرارمون ده بود. یه ربع گذشته واستا جَلدی آماده می شم. تا شوما زیپِ شلوارت و ببندی ما آماده ایم.
این و گفتم و پریدم تو خونه. تا گفتم زیپِ شلوار بدبخت دستش رفت رو زیپش. الان نگاه کنه بیبینه بستست لابد می خواد ما رو خفه کنه. اما خوب جیگرم حال اومد بلاخره یکی تر زده تو حالِ ما، باس یه جوری تلافی کنیم.
فوری سخندون و بیدار کردم و همونطور که به فحشاش گوش می دادم شلوارِ شیش جیبم با مانتو گشادم که بلندیش تا رونم بود و پوشیدم کلام و انداختم سرم و بیخیالِ شال شدم. اینجوری راحت تر به کارم می رسم. یه سیخ و دو سه تا سنجاق مثل همیشه تهِ جیبم انداختم و با سخندون زدم بیرون. حمـّال زودتر از من سخندون و برده تحویلِ مامانش داد. یه پیکان قراضه جلو درمون پارک بود. عقبترشم ماشینِ هاویار پارک بود. چرا ماشینش و نبرده بود تو؟ یعنی انقدر عصبی بود؟
ـ آماده ای؟
از فرک اومدم بیرون و به پیکانِ گوجه ای اشاره کردم.
ـ با این می خوای بریم دزدیِ؟
ـ قرضیِ. آره بیشین.
چیزی نگفتم و سوار شدم. ماشین و روشن کرد و خواست راه بیفته که گفتم:
ـ گفته بودی می خوایم بریم اون بالاها. فرک نمی کنی ماشینمون تو اون محله های بدجور بدرخشه؟
کمی فرک کرد و گفت:
ـ مجبوریم که بریم. یا شاید دوست داشته باشی قبل از اونجا یه ماشین بزنیم؟
گفتم:
ـ حالا برو باس فرک کنم.
همینکه استارت زد و پاش و گذاشت رو گاز مستقیم رفتیم عقب و با یه چیز " بــــــوم " برخورد کردیم.
با چشم های گشاد شده نگاهی به ماشینِ هاویار انداختم. دوباره برگشتم و به حمّال که بیخیال به چشم های گشاد شدۀ من نگاه می کرد چشم دوختم و آب دهنم و سخت قورت دادم. خدای من حمال تر از این پیدا نکردی؟ یعنی باور کنم دنده عقب و جلو رو تشخیص نمی ده؟
ـ عجب شنقلی هستی... این چه کاری بود؟
ـ فکر کردم زدم دنده یک.
ـ هی نگو رانندگی بلد نیستی؟
به خودش مغرور شد صداش اندخت تو گلوش و گفت:
ـ معلومه که بلتم.
چشمام و براش لوچ کردم و گفتم:
ـ پاشو. پاشو ریدی... خودم می شینم.
این و گفتم و پیاده شدم. خدا کنه هاویار نفهمه کارِ ما بوده. فوری جامون و عوض کردیم و گازش و گرفتم. اگه تا این حد یول باشه کارم درومده.



می دونی چقدر باس خرجِ همون یه ذره کنه؟
همونجور که به رو به رو زل شده بود گفت:
ـ بپیچ راست. اوهوم. ملیونیِ. عوضش یاد می گیره ماشینش و نذاره تو کوچه مزاحمِ مردم شه.
ـ نگو حسودیت میشه که خندم می گیره. تو تو خوابتم نمی تونی اون و با خودت مقایسه کنی.
بی توجه بهم درِ داشبورد و باز کرد و یه کاغذ کشید بیرون همونطور که نیگاش می کرد گفت:
ـ نمی تونم باورش کنم. تو کَتَم نمی ره که برای کمک به ما پا تو این محل گذاشته باشه در حالی که همه از اینجا فراری هستن.
ـ نمی دونم ما که بش اعتماد داریم ذاتش خوبه.
سرش و از کاغذ برداشت پوزخندی زد و با اون صدای بمِش سوهانِ روحمون شد:
ـ بت نمیاد همینطوری از رو چهره و قیافه قضاوت کنی. چی کار کرده که اینطور بال بال می زنی براش؟
دنده و که جا نرفته بودم برگردوندم و دوباره رفتم دو و گفتم:
ـ ای بابا این محل همه اشون منتظرن. من فقط چیزی و که دیدم گفتم. کاری واس ما نکرده جز اینکه خواهرمون و درمون کرده. البته فرهنگش به ما نمی خوره. فقط همینه مشکله . نمی دونم چطور برخورد کنه.
بی توجه به حرفام گفت:
ـ بلاخره سر از کارش در میارم بعد کاغذ و گرفت سمتم و گفت:
ـ بپیچ تو حافظ یه نگاهم به این بندا.
کاغذ و از دستش کشیدم و یه چشم غره بهش رفتم:
ـ د اخه شنقل می خوای بریم تو باقالیا؟ بیگیر پایین کاغذ و اِ...
خجالتم نمی کشه کاغذ و گرفته جلو چشام حتی نمی بینم دارم کجا می رم. گوشه پارک کردم و کاغذ و گرفتم دستم:
ـ خو بگو. هر چند که الان نباید حرف بزنی. تو باید از قبل به من بگی.
دست به سینه نشسته بود و به رو به رو نگاه می کرد:
ـ تو کاغذ نمایِ کلیِ و جایی که نگهبان هست کشیده شده. هیچ کارِ خاصی لازم نیست انجام بشه. با نگهبان هماهنگیای لازم و انجام دادن. ساعت ده برقِ طبقه سوم قطع می شه دقیقا همون شخصی که یه بسته تو ماشینشِ. نگهبان درارو قفل می کنه و میره بالا تا کمکشون کنه. اما قبلش درِ پارکینگ و باز گذاشته برامون. درست نیم ساعت بعد درِ پارکینگ خودکار بسته میشه.
ـ خوب چه کاریِ؟ چرا قراره بره بالا؟ خوب بایسته همینجا از همون ریموتش استفاده کنه که در خودکار بسته نشه.
ـ می ره بالا که وقتی خِرِش و گرفتن گفتن ماشینمون خالی شده بگه من در و بستم اومدم بالا پیشِ شوما بودم. که بگه روحشم خبر نداره. ما هم همه اش نیم ساعت وقت داریم. در غیرِ اینصورت گیر افتادیم.
متفکر به رو به رو خیره شدم. پس اونقدام آسون نیست. با خودم فرک کردم چه برنامه ریزی شده.
ـ حالا تو نگهبان و خریدی؟ چطوری؟
دستش رفت سمتِ یه کیسۀ پارچه ای مانند و گفت:
ـ اونایی که بسته و می خواستن خریدن. منم تا اونجا که لازم بود در جریانم. پیاده شو در باز شد و برقشون قطع شد.
این و گفت و به پنجره اشاره کرد پیاده شدم و در و بستم و از گوشۀ دیوار به سمتِ در پارکینگ که داشت کم کم باز می شد رفتیم. دستکشایی که داده بود و دستم کردم. از همون گوشه در حالی که به دیوار چسبیده بودیم واردِ پارکینگ شدیم. چشمم به گوشۀ در پارکینگ بود. یه چراغی نارنجی رنگ روشن خاموش می شد.
محکم کوبیدم تو سینۀ حمال. شکه شده برگشت سمتِ من و دستش رو سینه اش گذاشت. از هیجانِ زیاد اینکار و کردم. یعنی دستی خودم نبود وگرنه اینقدر محکم نمی کوبیدم.
ـ مطمئنی دوربین نداره؟
چشم غره ای بهم رفت و به راهش ادامه داد. عجب شلغمیِ به خدا.
کنارِ ماشین ایستاد و گفت:
ـ بنظرت نیازِ دزدگیر و از کار بندازیم؟
می خواستم بگم که می تونم جوری صندوق و بزنم که فقط لحظه آخر صدای دزگیر بلند که تا اون موقع ما سوارِ ماشین شدیم رفتیم. اما باز رفتم نزدیک ببینم که نوعِ دزدگیرش چیه؟ شاید از این به درد نخورا بود. همون موقع به سمتِ ماشین رفتم و با صدای نفس هام جوابش و دادم:
ـ دزدگیر از کار انداختن بیشتر از نیم ساعت وقت می بره. نمی تونیم.
و بعد خوشحال گفتم:
ـ دزدگیرش فعال نیست.
به سمتِ صندوق رفتم. جوری نیشستم که انگار رو کاسه توالتِ خونمون نشستم. چشمام و تنگ کردم تا تو تو نورِ کم بتونم تشخیص بدم. قفلش و می شد باز کرد. پیچ گوشتی و از حمال گرفتم و انداختم زیرِ روکشِ قفل و روکشِ نقره ای رنگ و برداشتم. حمال دست به سینه با دقت به من نگاه می کرد. عصبی گفتم:
ـ شنقل... جای اونجا ایستادن بیا چراغ قوه بگیر چشمم کور شد نمی بینم.
اونم مدلِ من نشست پشتِ سرم و آروم گفت:
ـ شنقل یعنی چی؟
بلند شدم ایستادم و سنجاق قفلیم و از تو جیبم در آوردم. دوباره نشستم و گفتم:
ـ نگو که تا حالا نشنیدی.
ـ مام اصطلاحتِ خودمون و داریم. گفتم شاید از خودت در آوردی.
پوفی کشیدم و گفتم:
ـ نگو که تا حالا اسکُل هم نشنیدی؟
ـ چرا شنیدم.
نوکِ سنجاق و فرستادم تو:
ـ لابد می دونی که اسکل تابستون دونه جمع می کنه و زمستون یادش می ره که اون دونه ها رو کجا گذاشته؟
ـ آره اما خوب در حقیقت این چیزیِ که مردم در موردش می گن.
کلافه سنجاق و کشیدم بیرون. رو پیشونیم عرق نشسته بودم و حس می کردم گرممِ. با کلافگی که تو صدامم پیدا بود گفتم:
ـ حالا هر چی.
ـ حالا چه ربطی به شنقل داشت؟
ـ خوب شنقل غذاش و می ده اسکل براش نگه داره!
یهو چراغ قوه از دستش افتاد. برگشتم سمتش تا چیزی بارش کنم. خیلی قرمز شده بود. فکر کنم نیاز داشت بخنده. خوب معنیش این میشه دیگه. چشم غره ای رفتم و خواستم. برگردم سرِ کارم که یه صدا متوقفم کرد:
ـ اینجا چه خبره؟
و پشت بندش همه برقا روشن شد.



ساعد دستم و برای چند ثانیه گرفتم جلو چشمام تا برق نزنه تو چشام اما زود به خودم اومدم. دستم و برداشتم و با ترس به شنقل یعنی حمال نگه کردم. اونم از من دور تر ایستاده بود و در حالی که به اون مرد نگاه می کرد گفت:
ـ منم اومدم همین و بپرسم. این خانوم و می شناسید؟
اون مرد با بدگمانی و تردید پرسید:
ـ شما؟
می خواستم بگم این حمالم با منِ. عجب آدمِ نامردیِ. یعنی اینجوری هوایِ دوستشم داشت؟ خوبه گفتم من یه خواهر دارم تو خونه. ای خدا عجب گهی خوردم نکنه سخندون و می خوان بفروشن به کشورای خارجی؟ اما من مطئنم کشورای خارجی زودی یه مهرِ برگشت خوردن به سخندون می زنن... برشکست می شن اگه بخوان خرجی شکمِ سخندون و بدن.
ـ من مهمونِ آقای مهدوی هستم. برقشون رفته. اومدم از تو ماشین چراغ قوه ببرم که این خانوم و دیدم. و اینکه نمی شناسمشون و درک نمی کنم که رو ماشینِ فامیلِ ما چی کار دارن.
دهنم باز مونده بود. عجب آدمیِ. با حرص بلند شدم و با صدای بلند گفتم:
ـ د آخه باقالی مالِ این حرفا نیستی. ما رو دور می زنی؟
چراغ قوه ای که از زورِ خنده از دستش ول شده بود حالا تو دستام بود. با چراق قوه رفتم تو صورتِ اون مردِ که حالا نزدیک تر شده بود. همونطور که چراغ قوه و تو چشماش گرفته بودم رفتم نزدیکتر و گفتم:
ـ آقا ما بی گناهیم.
دستش و گرفت جلوی چشماش...
ـ دیدیم در بازِ. مام که بی خانمانیم گفتیم امشب و تو این پارکینگ کپه امون و بذاریم.
خواست حرفی بزنه که کله اش و گرفت تو سینم و با چراغ قوه محکم زدم پشتِ سرش. یه جاهایی نزدیک به اطرافِ گوشش. شایدم نزدیک به ستون فقراتش نمی دونم. یه جا زدم دیگه انقدر هُل کرده بودم که دقیق نفهمیدم. این دومین باری بود که اینجوری می افتادم تو تله.
نمی تونست تقلا کنه اما از صداش معلوم بود به هوشِ. یه بار دیگه ضربه زدم که کامل شل شد و افتاد. چشمام از حدقه در اومده بود. حالا اون عرقای نشسته رو پیشونیم راه افتاده بودن و می ریختن. چشمام گشاد شده بود و می خواست از حدقه در بیاد.
دستی رو بازوم مشت شد.
ـ بیا وقتی نمونده. همه اش چهارده دقیقه دیگه وقت داریم.
دستم و کشیدم بیرون و برگشتم سمتش و با مشت کوبیدم تو فکش.
حس می کردنم انگشتام له شدن. دندوناش و رو هم سایید و پر حرص بهم نگاه کرد. اما حداقل الان می دونستم که بخار نداره. پوزخندی زدم و گفتم:
ـ حداقل حالا می دونم که دوستت و نجات ندادی. از بی عرضگی گیر افتادی. حیف حیف که کارِ نصفِ انجام دادن و خونمون نیست. اوه بیچاره دوستت که همکارِ تو بود. حالا دیگه مطمئنم از بی عرضگی گیر افتادی.
این و گفتم و رفتم سمتِ ماشین و یه سنجاق دیگه از تو جیبم در آوردم. هنوز داشتم باهاش ور می رفتم که گفت:
ـ از کجا فهمیدی؟
هنوز عصبی بودم. نیم نگاهی به اون مرد انداختم. می دونستم که نمرده فقط از هوش رفته. این و پسر عمویِ خدا بیامرزم بهم یاد داده بود. اینکه اون قسمتِ سر که بهش ضربه زدم خیلی حساسِ. می گفت حتی اگه خیلی وارد باشی و بدونی دقیقاً کجاست می تونی با انگشتم بیهوش کنی.
ـ چیو؟
این و گفتم و دوباره مشغولِ کارم شدم.
ـ از کجا فهمیدی من دوستم و نجات ندادم؟
ـ از اونجایی که من و تو با هم می تونستیم این و ساکت کنیم و راحت بریم. اما تو مثلِ این خز مغزا وا دادی و همه چیو سپردی به منِ تنها.
می دونستم که به غیرت نداشته اش بر نمی خوره. هر چی بگیم بازم همونجور بی بخارِ سیب زمینی. اومد حرفی بزنه که صندوق با صدای چیکی باز شد. نفسم و سخت دادم بیرون و لبخندی زدم که خستگی و ازم دور کرد.
فوری واستادم سرپا و درش و باز کردم یه کیسه گونی مانند که دورش چسبِ سیاه پیچیده بودن. برعکسِ اندازۀ نسبتاً بزرگش خیلی سنگین نبود. سوئیچ و آماده کردم و رو به حمال با ترشرویی گفتم:
ـ می کشی بیاریش یا نه؟
همون موقع چراغای درِ پارکینگ روشن شد و در شروع کرد به بسته شدن. هر دو به هم نگاه کردیم. دست انداخت و کیسه و بلند کرد و دویید سمتِ در. حرومزاده الانم فکرِ خودشِ.
دوییدم و تو لحظه آخر خودم و انداختم بیرون و فوری ماشین و روشن کردم و حمال بسته و انداخت عقب و خودشم نشست جلو و گازش و گرفتم.



با عصبانیت و پر از حرص فقط گاز می دادم.
ـ آرومتر. این ماشینِ اقای دکتر نیست. بش فشار بیاد همینجا می کارتت. اون وقت دیر می رسیم. نیم ساعت دیگه کیسه و بهشون نرسونیم دیگه ارزش نداره پولم نمی دن.
سرعتم و کم کردم و گفتم:
ـ فقط دلم می خواد یه بار دیگه ، یه بار دیگه ببینمت اونوقتِ که می کشمت. مرتیکۀ ترسو.
چیزی نگفت. داد زدم:
ـ کجا باس برم؟!
ـ فرعیِ اول و بپیچ. کارخونه های سُدا. باید بری پشتِ اونا.
زدم رو ترمز. برگشت و نگاهم کرد. دستاش و تو هم قفل کرد و گفت:
ـ ای بابا حتما باس توضیح بدیم از ما بکشی بیرون؟ بابا خو من اگه فرار می کردم می تونستم از خواهرت موراقبت کنم. اما اگه می موندم الان خواهرت آواره بود. حالام را بیفت. خیلی وقت نداریم.
ـ من دیگه بت اعتماد ندارم تا اینجا رو من اومدم از اینجا به بعد و تو برو. من همینجا منتظرت می مونم تا یه ساعت دیگه نیومدی شراکتِ ما تمومِ.
ـ بچه نشو ساتی نگو که ترسیدی؟
انگشتِ اشارم و اوردم بالا و خم شدم سمتش.
ـ ترس تو کارِ ما نیست. افتاد؟ اما نمی یام. بیشتر از این نمیام.
به در تکیه داد و بیخیال گفت:
ـ منم نمیرم اومدیم و اونا خواستن من و بکشن اونوقت چی؟ حداقل جفتمون با هم می میریم.
پام و با حرص گذاشتم رو کلاج استارت زدم و دندۀ سفت و سخت و فرستادم رو یک روم و ازش گرفتم و با گفتنِ یه " بزدلِ " بلند، گاز دادم. این دوستش و نجات داد؟ خنده ام می گیره. فکر کنم تا پلیسارو دید اول شلوارش و خیس کرد و بعدم رفت جلو گفت من تسلیم.
وقتی رسیدیم پیاده شد و رفت کمی جلوتر. بسته و گذاشت تو یه جعبۀ زرد رنگ نزدیکِ یه درِ بزرگ. از همون جعبه هم یه مشمای مشکی برداشت و با دو اومد سمتِ ماشین هنوز به ماشین نرسیده بود که سکندری خورد و افتاد زیمین . ای بی درست و پا. فوری پریدم پایین:
ـ چت شد؟! مردی؟ بابا یه کارِ درست از تو بر نمیاد؟نشست و با صدای بلندی گفت:
ـ آآآخ خــــوبم.
ـ یارتاقان من کنارِ گوشتم کر شدم. شنقل.
با این حرف بلند شدم و گفتم:
ـ از اونجا بلند شو بیا خودت و یه جا دیگه پهن کن باس بریم.
پشت سرم اومدم و نشست تو ماشین. و با طلبکاری گفت:
ـ د چقدر ماستی! برو وا نستا!
نفسم و سخت دادم بیرون. یعنی خـدا آدم و خــر کنه گرفتارِ خــر نکنه. پررواِ دیگه چه کارش می شه کرد؟ طلبکارِ. بچه پررویِ بی عرضه. میدون و دور زدم و پیچیدم تو خیابونِ بهشتی همینطور که رانندگی می کردم گفتم:
ـ سهمِ ما رو آماده کن سرِ خیابون ازت جدا می شیم. زود خواهرم و بیار. فقط به خاطرِ مادرت قبول کردم.
همونطور که درِ مشما رو باز می کرد گفت:
ـ چقدر وقت داری تا پولِ سفر و بدی؟
ـ همه اش شش روز دیگه. اما مطمئن باش کارم با تو نیست.
ـ ما قرار گذاشتیم. تا آخرشم باس بریم. یعنی غیرِ این باشه دیگه حرفت خریدار نداره.
ـ می خوام نداشته باشه اونم پیشِ تو.
بی توجه به این حرفام. شیشه و داد پایین و گفت:
ـ تو تا آخرِ این هفته پول می خوای. منم باید حتماً به حسابِ بیمارستان پول بریزم. پس امشب و فراموش کن. به فردا فکر کن. صبح ساعت یک میاد دنبالت.
چشم غرۀ غلیظی بهش رفتم و در حالی که سعی می کردم جدی باشم گفتم:
ـ از کی تالا یکِ ظهر شده صبح؟
ـ حالا هر چی... یکِ ظهر. لباس راحت بپوش. که رو موتور راحت باشی.
ـ متاسفم ما لباسِ پلوخوری و موتور سواریمون یکیِ.
چیزی نگفت و آرنجش و به در تکیه داد. اینجوری کمی اعصابِ منم آروم تر شد. داشتم به این فکر می کردم که پونصد تومن پول دارم و دو ونیم دیگه باید جور کنم که صداش بلند شد:
ـ چرا به صفر بدهکاری؟
این چندمین بار بود که این سوال و می پرسید با حرص گفتم:
ـ نگو که جمیله یا بتول بت نگفتن؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ از بتول خوشم نمیاد باش زیاد حرف نمی زنم. به این پسر ژیگولِ نخ می ده.
نیم نگاهی بش انداختم و گفتم:
ـ چیه نکنه خاطرش و می خوای و حسودیت می شه؟
ـ نه بحثِ این حرفا نیست. از این پسر ژیگولِ خوشم نمیاد. می دونم که صفر مواد فروشِ این و مامان گفته اما سَر و سرِّ تو رو باهاش نمی فهمم.
ـ من غلط کنم با اون سر و سری داشته باشم بابایِ ننه مرده ام قبلِ مرگ معلوم نی چقدر شیشه ازش خریده.
به در تکیه داد و متفکر گفت:
ـ دو تومن دادی. سه تومن مونده. بابای تو کیلویی می کشیده؟ مواد فروش بود؟
پوزخندی زدم و گفتم :
ـ نه بابا. این یکی دو ماهِ آخر رفت تو کارِ شیشه. والا نمی دونم ما به نونِ شبمون محتاج بودیم. قبلِ این پنج تومن یه چهار تومنم ازش گرفته بود. یادمِ اونروز صفر اومد خونه بابا چهار تومن گذاشت جلوش گفت بابتِ جنسِ قبلی. اما نمی فهمم از کجا پول آورده بود. خودش که می گفت کسی داده براش بخره. اما من ندیدم کسی بیاد دنبالشون یا بابا جایی بره.
ـ پس موادا چی شد؟ نه ملیون مواد و که صد در صد نکشیده؟
ـ نه بابا می ترکید اگه می کشید. البته اُوردز کرد و مرد.
ـ من فکر می کردم خودت مصرف داری.
با اخم برگشتم سمتش و گفتم:
ـ تو این محله بی در و پیکر زندگی کردن دلیلِ خوبی نیست که فکر کنی همه آدماش مفنگی و تزریقی هستن که. ها؟ بیبینم داداشت کجا خونه داشت؟
ـ تو بهار بودیم.
ـ جای خوبیه.
ـ با اینجا قابلِ مقایسه نیست.
ـ مثل اینکه راضی نیستی از این محل؟ بذار از راه برسی.
شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ شومام همچی راضی به نظر نمی یای؟
کنار پارک کردم و گفتم:
ـ بذار سخندون به سنِ قانونی برسه دو پا دارم پنج شش تا دیگه هم قرض می کنم الفرار.
پیاده شدم اونم پیاده شد. سهمم و ازش گرفتم و گفتم:
ـ مواظب باش اشتباهی دنده عقب نری.
خندید. همینجور که نگاهم می کرد گفت:
ـ تا حالا دختر به با دل و جراتیِ تو ندیدم.
ـ حالا بیبین. زودی سخندون و وردار بیار.
انگشت اشاره و کناریش و به پیشونیم رسوندم و با گفتنِ " زت زیاد " به سمتِ خونه دوییدم.


با صدای زنگِ یه چیزِ نا آشنا بیدار شدم. در حالی که چشمام و می مالیدم به دنبالِ صدا بلند شدم. خدایا دیوونه شدم؟ این صدا چیه؟
به دنبالِ صدا رو طاقچه و نگاه کردم. اِ اینکه گوشیِ خودمِ. آخ چه حالی می ده. نیشم و تا پیشِ گوشم باز کردم و جواب دادم.
ـ کــیه؟!
ای خاکِ عالم کیه چیه؟ تند گفتم:
ـ اشتباه گرفتید.
و بعد قطع کردم. خاک تو سرم اون طرف اصلاً حرف نزد بیبینم کیه بابا؟
دیروز سام آورده بود تو محل دیده من نیستم می بینه سخندون تو حیاتِ جمیله ایناست می ده به جمیله خانم و می گه بده به من. سریالش و سوزونده دیگه کسی نمی تونه ردم و بزنه. دوباره گوشی زنگ خورد از فرک اومدم بیرون وجواب دادم:
ـ الــو؟
این حمـالِ در به در بود. با صدایی که توش خنده موج می زد گفت:
ـ باس یه کلاس واست بذارم. کیه چیه؟
ـ خوب حالا ما خواب بودیم یه چی گفتیم. همینمون مونده بچه ضایع های محل ازمون ایرات بیگیرن.
ـ باشه خانوم اوقات خودت و تلخ نکن. باس بریم. سخندون و بیار خونه ما موتور آمادس.
ـ ببینم متور سواریتم مثِ دس فرمونتِ؟
با حرص گفت:
ـ نه.
ـ سخندون خونه می مونه. واستا پنج دقیقه دیگه بیرونم.
این و گفتم و قطع کردم. لباسام و پوشیدم م سخندون و بیدار کردم فرستادم توالت. صُبونش و آماده کردم و رفتم بیرون از دستشویی که اومد مثِ همیشه سفارشش کردم و گفتم که دیگه حق نداره به کسی راه کار نشون بده. و بعدم فرستادمش توو در قفل کردم.
همینکه در و باز کردم هاویار گل به دست اومد نزدیکم:
ـ صبح بخیر بانــو.
با اخم گفتم صبحِ شما هم بخیر آق مهدوی.
ناراحت و دلخور نگاهم کرد و گفت:
ـ بهم حق بده با اینجاها نا آشنا باشم. الانم این گل به همراه یه پوزش و از من بپذیرِ.
نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم:
ـ باور کن خیلی ستمِ. اینحا مردا برا زناشون گل از سرِ چهار راه هم نمی کنن اونوقت تو این دسته گل و آوردی فرک می کنن داری خاستگاری می کنیا.
خندید و از خدا خواسته گفت:
ـ چرا که نه.
اخم کردم و گفتم:
ـ همینکارا رو می کنی دیگه... ببند نیشت و...
فوری خودش و جمع و جور کرد و گفت:
ـ بیام بریم تو خونه باید حرف بزنیم.
ـ الان باس برم جایی نمی تونم. سخندون تنهاست نمی خوام بری تو برو غروب بر گرد.
اخم کرد خواست چیزی بگه که من در حالی که می رفتم گفتم:
ـ گلا رو بذار تو گلدون روی میزت بلکه غذا از گلوت بره پایین. یا علی.
و دوییدم سرِ خیابون. این پسرِ چرا وانستاد تو محل؟ قرار بود درِ خونه منتظرم واسته ها. همینجور که غر می زدم رسیدم سرِ کوچه گوشی و در آوردم که شمارش و بیگیرم اما قفل بود. منم بلت نبودم بازش کنم. دوباره برگردوندم تو کیف و هزار مدل صلواتی که بلت بودم به روحِ اون شخصی که این گوشی و ساخت و اون شنقلی هم که این و خرید فرستادم.
با موتورش کنارم ایستاد. فحشی نثارش کردم و پریدم بالا کلاه کاسکتِ قرمز رنگی بهم داد و منم انداختم سرم.
ـ مگه نگفتی درِ خونه؟
ـ نمی خوام تو محل کسی ببینه ما با هم کار می کنیم. مامان می گفت تازگی به مشامِ همه بوی پلیس و اینا می خوره.
با ترس گفتم:
ـ پس چرا بتول حرفی نزد.
ـ ایندفعه ببینتت حتما بت می گه. به این پسر ژیگولِ اعتماد نکن. شاید نفوذی باشه.
آب دهنم و قورت دادم:
ـ اما اون آمپول می زنه. معاینه می کنه. دارو تجویز می کنه و مهر داره. تازه کیفِ مدارکش الان گوشه حیاتِ خونه ماست. نوشته دکتر هاویار مهدوی تو کارتاش خودم خوندم.
ـ یادمِ یه بار دیگه هم بت گفتم از رو ظاهرِ آدما تصمیم نگیر. اون اگه پلیس باشه و قرار باشه ما بدبخت بیچاره ها رو بگیره مطمئن باش می تونه به هر تیپ و مدلی با هر شغلِ دلخواهی در بیاد، حداقل اینه که یه پلیس می تونه. سفت بگیر باس بریم.
دستم و انداختم دورِ کمرش و دیگه حرفی نزدم و به این فرک کردم که باید از هاویار دوری کنم. اگه پلیس باشه و من بردم زندان؟ بچه ام سخندون چی میشه؟



یه مشکلی واسم پیش اومده می دونم مرد تر از این حرفایی کمکم می کنی؟
کلام و در آوردم و نفسم و سخت دادم بیرون. چی بود این؟ داشتم خفه می شدم. از سرم رودخونه راه افتاده انقدر عرق کردم. دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:
ـ من مرد نیستم. حالا بگـــو... باس ببینم چی می خوای؟
ـ بیبین این کیف که داریم می زنیم دو تو من توش هست. از این دو تومن تو سهم نگیر. ننه جنس قصدی آورده یارو دیشب که ما نبودیم اومده بود بدجوری آبروریزی کرده.
کمی فرک کردم. از قیافه اش معلوم بود ناراحتِ. البته از قیافه اش ما که جز یه جفت چشم و دو سه دست ریش و پشم چیزی ندیدیم. گفتم:
ـ تو که می دونی من آخر هفته باس پولِ سفر و بدم. همه اش سه، چهار روز از وقتم مونده.
سری تکون داد و گفت:
ـ می دونم. تا آخر هفته بیشتر از اون که فرک کنی گیرمون میاد. اما مامان امشب باس پول و بده به این مردِ.
نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ چه کنم که دل رحمم باشه...
تو دلم گفتم: سگ خورد!
ـ ممنون ننه دوعات می کنه. کلات و بذار طرف اومد بیرون.
کلام و گذاشتم. دوباره گفت:
ـ ببین کیفش و سفت بچِسبیا. یه دستتم دورِ من باشه گیر بیفتی وا نمیستم هــا.
سری تکون دادم و گفتم:
ـ می دونم... تجربه دارم!
چیزی نگفت و حرکت کرد. اون مردِ یه نگاهی به خیابون انداخت. با یه دستش با موبایل حرف می زد. یه دستشم عینک دودیش بود. اه یادم رفت منم اون عینکِ دکی و که کف رفتم بزنم.
داشتیم نزدیک می شدیم. اوه اوه چه ضربانِ قلبم رفت رو هزار....
کیفش که بندِ بلندی داشت آزادنه رو شونه اش حر کت می کرد....
به این حمـــال اعتباریی نبود... با اینکه دار و ندارم و حس می کرد. اما بیشتر رفتم جلو و بیشتر بهش چسبیدم. جوری که تکونی خورد. اما بعدش به خودش اومد و بیشتر گاز داد.
دستِ چپم و محکمتر دورش حلقه کردم. حالا امکان نداشت از رو موتور بیفتم. مگر اینکه اونم می خورد زیمین. دستِ راستم و دراز کردم و گیرش دادم به بندِ کیف.
موبایل از دستش افتاد. دستش باز شد و بندِ کیف راحت از دستش درومد. انگار هنوز نفهمیده بود که کیفش دیگه دستش نیست. از آینه های بغل می دیدم که دولا شده تا گوشیش و برداره. خنده ام گرفت. عجب شنقلیِ.
زبونِ خشکم و به لبای خشک ترم کشیدم و دوباره به عقب نگاه کردم. حالا داشت داد و بیدا می کرد و مارو نشون می داد.
ـ بپیچ تو سرحدی.
با این حرفم پیچید و خیالم راحت شد که همه چیز تموم شده. اما هنوز نباید می ایستادیم. این و خودشم می دونست چون داشت همینجوری می رفت.صداش و شنیدم که تشویقم می کرد:
ـ واقعاً عـــالی بود.
نگاه کن تو رو خدا با اینکه زندان رفته، تو کفِ کارِ ما مونده. هم محلیا باس بیان ببینن که زندان رفته ها همچی هم که می گن با عرضه نیستن.
بلاخره نرسیده به محل موتور و جایی پارک کرد و پیاده شد. کلاه و در آوردم یعنی تو روِ ح هر کسی که برای این کلاه کاسکتا پنکه ای چیزی نذاشت. نیم پز شدم. این چرا اینجا واستاد:
ـ چرا اینجا بابا تا خونه که خیلی مونده.
ـ موتور دزدیِ بذار همینجا بچه ها میان ببرن آبش کنن.
پوفی کشیدم و گفتم:
ـ خدایی تو چی فرک کردی؟ بنظرت علی سه سوت میاد اینجا دنبالِ موتور؟ اون که گفت دیگه سیّار کار نمی کنه. باس ببری کنارِ حموم نمره که خرابش کردن تو اون خرابه یه در هست در و بزنی بذاری اونجا. تازه باس بگی ساتی معرفیم کرده والا قبول نمی کنه.
سری تکون داد و گفت:
ـ پس تو برو خونه. امشب میام دنبالت قرارِ بریم یه خونه که هیچکی توش نیست. اما تا دلت بخواد طلا و پول هست. البته اگه بتونیم پیدا کنیم.
نگاهی به کیفِ تو دستش کشیدم و آهی کشیدم. ادامه داد:
ـ مطمئن باش پولِ سفر تو این یکی دو روز جور می کنیم.
سری تکون دادم و ازش جدا شدم. واقعاً تا کی می خواستم با دزدی زندگیم و بچرخونم؟ اینجوری سخندون می تونه دکتر شه؟ اگه نشد چی؟ حس می کنم به آرامش نیاز دارم. آرامشی که هیچ وقت تو این محل حس نکردم. کسی نمی فهمه چی می گم. اینکه خونه بغلیت قاتل باشه و اون یکی شیره ای و مواد فروش. خوب خیلی سخته. من هر چقدرم که خودم و محکم نشون بدم بازم می دونم که یه جا زندگی می کنم که مرداش بیشترشون دندون تیز کردن. دندون تیز می کنن واسه ناموسِ مردم. خدایا بچه ام اینجا بزرگ شه چیزی ازش نمی مونه. یه کاری کن نبینه. خواهرش و نبینه. نبینه چطور می رم واسه شکمکش در میارم. یه کار کن بیبینه دوسش دارم. خوبی و بیبینه و بدی و نه.
نفسم و اه مانند دادم بیرون و کلیتام و در آوردم. خواستم در و باز کنم که صدای جمیله من و متوقف کرد.
ـ دخترم.
همچین موندم. دخترم؟! اولین بار بود اینجوری صدام می کرد. نمی دونم چرا حس کردم دلم می خواد برای یه بارم که شده همچی مثل آدم چاق سلامتی کنم. با لبخند برگشتم سمتش و شروع کردم:
ـ به به جمیله خانم. شوما خوبی؟ بهتری ؟ چه کار می کنی با محبتایِ ما؟! دخترِ گلتون خوبه؟ حاجی خوب هستن؟ پسرای چلتون خُلَن؟!
یهو خودم خفه شدم. قبل اینکه با مشت بیاد تو حلقم دهنم و بستم و با چشم های گرد شده نیگاهش کردم. بیا انقدر تو خونه خل و چل و خر نصیبِ این پسرۀ بوزینه کردم که حالا جلویِ مادرشم خجالت نمی کشم.
ـ یه جوری نگاهم کرد که دلم برا خودم کباب شد.
چشمام و براش لوچ کردم که بیشتر به شنقل بودنم پی ببره و همینطور از هر گونه زد و خورد احتمالی جلوگیری بشه. آخه جمیله خر دست معروفِ. دستش خیلی سنگینِ یه بار زد تو گوشِ یکی از مردای محل بدبخت پردۀ گوشش پاره شد. با این فرک کمی سرم و کج کردم و مظلوم نماییم بیشتر شد.
یهو من و پرتاب کرد تو بغلش:
ـ دخترم ممنون که کمک کردی قصدِمون و بدیم.
آنچنان محکم می کوبید پشتم که اگه اینقدر مهربون ازم تشکر نمی کرد فرک می کردم داره اون صفتِ خل و چِلی که به پسرش دادم و تلافی می کنه. با اومدنِ حمــال ازم تند تند خدافظی کرد و رفت. منم نگاهی به حمال انداختم که دیدم اونم به من خیره شده.
ـ سلام. چقدر دیر کردی.
چشم از حمال گرفتم و به هاویار دوختم که با لبخند ایستاده بود و نگاهم می کرد. دسی خودش نیست در هر شرایطی آرومِ.
ـ بیبینم شوما کار و زندگی نداری؟
ـ اختیار داری. کارِ من اینجاست. زندگیِ منم کمک به شماها.
ـ ما کمک نخواستیم. بهتره شومام بری به بقیه کار و زندگی هات برسی.
معلوم بود عصبیِ این و از دندونایی که معلوم بود رویِ هم ساییده می شن می فهمیدم.
ـ یه کارِ ضروری دارم.
و بدونِ اینکه منتظرِ تعارفِ من باشه اومد تو خونه.



یه نگاه دیگه به ساعت انداختم... هشت و نیم. نیم ساعت دیگه میاد. دستمال به دست تند تند تلوزیون و تمیس می کردم و به هاویار و حرفاش فرک می کردم. بش نمی خورد پلیس باشه. آخه اون دکتر بود. یادِ حرفِ حمــال افتادم: " یه پلیس می تونه هر مدلی باشه." اما اون اومد و از من خواست که مستمند های این محل و بهش معرفی کنم، حالا چطور ممکنه؟ گفته بود اونایی و که احتیاج به درمان دارن و معرفی کنم. یه چند نفری و خودش منتقل کرده بود بیمارستان و حالا... اه گورِ باباش مخمون دیگه تیلیت شد انقدر فرک کردیم.
ـ سخندون پاشو باس بری پیشِ جمیله.
ـ آزی زَمیله به من کم غاذا می ده. به من می گه خیکیِ گونده. می گه خبِل.
هم خنده ام گرفته بود هم دلم می خواست جمیله و خفه کنم. گفتم:
ـ بلند شو عزیزم. بلند شو از خونه برات غذا می کشم.
با این حرفم بلند شد و اومد سمتم و خودش و پرت کرد روم. به رویِ خودم نیاوردم اما فکر کنم شبیهِ کتلتِ له شده بودم که خندید و گفت:
ـ به اندازۀ یــه عالــمه بیلینج دوستت دالم. پس بَلام عصلونه هم بزال...
ـ اون عصرونه نیست خواهر اون شبونه می شه که تو بعد از شام می خوری.
دستی به موهای بهم ریخته اش کشیدم و پیشونیش و بوسیدم. و لباسام و تنم کردم. فردا صبح قرار بود این پسرِ هاویار بیاد خونمون. یه لیست از نیازمندای محل تهیه کرده بود و می خواست من تاییدشون کنم. البته بهم گفته یه پیشنهاد هایی هم واسه من داره. حالا نمی دونم قضیه چیه... هنوز نگفته.
صدای زنگ اومد. این پسرِ رسید. از بودنِ همه وسیله هام مطمئن شدم و سخندون و بردم بیرون. قبلِ اینکه ببرتش گفتم:
ـ مامانت بش غذا نمی ده این ظرفم بده. بهش بگو خیکی شوهرتِ.
چشم غره ای بهم رفت و دستِ سخندون و گرفت که ببره. سخندون همونطور که می رفت برگشت و گفت:
ـ آزی شووو لِش خِبِلم هست.
خندیدم و گفتم:
ـ آره هست. موراقب خودت باش.
دیگه هیچی نگفت نگاهی به دمپاییاش که برعکس پوشیده بود انداختم و درِ خونه و بستم. بی هوا برگشتم سمتِ خونه هاویار. حس کردم از پشتِ پنجره داشت نگاهم می کرد. این و از پرده که ناگهانی افتاد می شد تشخیص داد. دروغ چرا عقب مونده ذهنی هم با این همه محبت می فهمید طرف یه حسی بهش داره و بعد از یه مدت عاشق می شد.
الان اون و نمی دونم اما خوب دلم می خواد باهاش تنها برم سینما از تو پاکت پفیلا بردارم نصفش بیریزه زیمین نصفشم بیریزم تو حلقم. تخمه بخورم و آشغالش و تف کنم زیمین. اونم با عشق به کارهای قشنگِ من خیره بشه! هـــی روزگار... ما هم شاید انسان نباشیم اما آدم که هستیم. یهویی قلبمون یه جوری می شه تا می بینیمش.
ـ بریم؟
چشم از پنجره گرفتم و به حمال که حالا اونم داشت به پنجره نگاه می کرد، نگاه کردم:
ـ بریم.
ـ بهش اعتماد نکن.
راه افتادم سمتِ ماشینی که کنارِ خونه اشون پارک بود و سوار شدم. اونم نشست و سوئیچ و داد بهم و ادامه داد:
ـ برو سمتِ جهانشهر. خونه دوبلکسای معروف.
چند ثانیه ای ساکت شد و ادامه داد:
ـ هم محلی ها می گن دیروز ریختن خونه علی... همون که صیار پخش می کنه.
ـ نـــــــــــــــه؟! بگو به اَبِرفرض؟ چطـــور؟ اون که خیلی دم کلفت بود.
چشم غره ای نثارِ من کرد. وا اینم با ما لجِ ها. نکنه از ما خوشش اومده به هاویار حسودیش می شه؟
ـ مثل اینکه پلیسا گفتن یه آقای دکتری لو داده.
ـ آه بیا خودِ پلیسا هم می گفتن دکتر.
ـ به نظرت خودِ پلیسا میان بگن مثلاً سرگرد اطلاع داده؟!
ـ یعنــی سرگـردِ؟
نفسش و سخت داد بیرون و گفت:
ـ وااای خـــدایا من چه گناهی کرده بودم؟ ساتی، ساتی، ســاتــی من فقط احتمالات و گفتم.
بیچاره داره یه جور حرف می زنه انگار آرزوی مرگ داره. مگه چی گفتم؟
ـ می دونی الان فهمیدم که تو قدِ یه جلبک هم نمی فهمی. آخه سیب زمینی پلیس ها که نمیان لو بدن کسی که لو داده و شکایت کرده کی بوده؟ پس چرا می خوایید دکترِ مملکت و پیشِ من خراب کنی؟ ها؟
پوفی کشید و چیزی نگفت.
ـ ولش کن تو رو باید وقتی پشتِ میله های زندان داری برای سخندون آشپزی می کنی ببینمت تا حالم جا بیاد.
ـ یعنی انقدر از دستِ من دق کردی؟
ـ ولش کن مهم نیست. همینجا پارک کن. این دستکشارو هم بکن تو دستت.
جهانشهر که همیشه خدا خلوت هست. انگار خاکِ مرده ریختن توش. الانم که حدودِ ساعت نه و نیمِ شب هیچ خبری نیست.
من: می تونی از دیوارِ خونه اش بری تو در و باز کنی؟
سری تکون داد و دوید سمتِ دیوارهایی با نمایِ سنگیِ سفید. دستش و گیر داده بود به لبه دیوار و با پاش سعی داشت بره بالا اما نمی تونست. چشمام و برای پاهای آویزون و بلندش که هی از رو دیوار سر می خورد لوچ کردم و دوییدم سمتِ دیوار. پریدم بالا. دستم که به لبه های دیوار رسید یکی از پاهام و کج هُل دادم بالا و بندش کردم به دیوار و با یه صدای عجیب غریبی خودم و کشیدم بالا و نشستم رو دیوار. با آرنجم زدم رو انگشتاش که دستش ول شد و خورد زمین. از همون بالا گفتم:
ـ این و زدم تا دفعه بعد الکی نگی بَـلَـتـم بَـلَـتـم.
این و گفتم و پریدم پایین اما با صدای سگ جام و خیس کردم. صداها خیلی نزدیک بود. سرِ جام ایستادم و آبِ دهنم و سخت قورت دادم.



قبلِ اینکه سگ بیاد و تیکه تیکه ام کنه دوباره درختِ کنارِ دیوار و گرفتم بالا و مثل میمون رو دیوار نشستم. چشمم خورد به حمــال دلش و گرفته بود و رو زمین از خنده قلت می خورد.
ـ هندونه.
همونجور که دهنش قدِ اسبِ آبی باز کرده بود و می خندید گفت:
ـ سگاشون بسته هست.
اوفــــ مثلِ سگِ پا کوتاه ترسیده بودما. دوباره پریدم پایین و اینبار در و باز کردم. چه با حالن خونه به این بزرگی نه نگهبان داره. نه وقتی می رن بیرون درش و قفل می کنن تازه سگشم بسته هست. چه همه چی مشکوکِ. تا اومدم حرفی بزنم حمال گفت:
ـ همه چیز مشکوک امنِ....
منم حرفش و تایید کردم. چه عجب یه بار این افغانی درست و حسابی فرک کرد. دوباره گفتم:
ـ کسی می دونه داریم میاییم اینجا؟
ـ هیچ کس. کسی که آدرس و بهم داد گفت یه پدر و دختر اینجا زندگی می کنن. نمی دونست چه روزی قراره بیاییم. اما امروز صبح زنگ زد گفت که پدرِ بیمارستانِ دخترِ با عجله و خونه ترک کرده. من گفتم امروز نمی آییم که پاپوش ندوخته باشه.
دستم و آوردم بالا و گفتم:
ـ آخه جلبک زودتر بگو دیگه. خوب معلومه تو بهت خبر بدن جمیله داره از هستی ساقط می شه وا میستی درِ خونه زِپِرتیت و قفل می کنی یا با کله می ری بیمارستان؟
چشم غره ای بهم رفت و " دور از جون" پر حرصی گفت. و با گفتنِ " حالا چی کار کنیم؟ " به من خیره شد.
بهش نزدیکتر شدم و انگشتام و اوردم بالا و گفتم:
ـ به جدِ سادات قسم اگه یه روز به خاطرِ همین دو هزاری کَجِت که هیچ وقت آنتن نمی ده چشمات و از کاسه در نیاوردیم ساتی نیستم. حالا بیبین.
چیزی نگفت و همونطور خیره نگاهم کرد:
ـ خوب همه چی مشکوک امنِ چون دختره سیستمِ امنیتی و روشن نکرده بره. یادش رفته عجله داشته.
سری به نشونه فهمیدن تکون داد. دیگه وا نستادم قیافه توجیه شده کج و کوله اش و نگاه کنم و از گوشه دیوار درست طرفِ مخالفِ سگا رفتم سمتِ در ورودیِ اصلی. امیدوار بودم همسایه ها صدای وَق وَقِ اینا رو بذارن به حسابِ چیزِ دیگه.
درِ خونه قفل بود. یه مدلی بود که سنجاق قفلی و سیخ جواب نمی داد. من اولین بارم بود همچین دری می دیدم.
ـ این درها بر عکسِ ظاهرشون راحت تر از بقیه باز می شن.
صدای حمال بود که باعث شد چشم از در بگیرم و بش نگاه کنم.
ـ این در وقتی از اینور قفل می شه از اونر چندین گیره تو هم گره می خورن و فرو میرن تو دیوار که توسطِ قفل ساز جاهاش از قبل درست شده. اما اگه بتونی بری توی خونه از همون ور فقط یه دکمه و بزنی بدونِ وجودِ کلیت دوباره باز می شه.
با ذوق گفتم باشه پس برو باز کن.
ـ ما نیازی به باز کردنِ در نداریم.
این و گفت و با ساعدش جلوی صورتش و گرفت و با یکی از گلدونای رو نرده ها زد تو شیشه. اما شیشه هیچیش نشد. انگار چند تا ترک خورده بود. با ضربه دوم گلدون شیکست و خاک و گل ریخت پایین و یه تیکه از سفالِ گلدون تو دستِ این جلبک موند.
نفسم و سخت دادم بیرون و هُلِش دادم اونور. شالم و پیچیدم دورِ گردن و صورتم و از شیشه ها دور شدم با پهلو محکم از دور دویدم سمتِ در. صدای نــــهِ بلندش با شکستنِ شیشه های خیلی محکمِ اون خونه و ناله من از درد تو هم گم شد.
رو زمین افتاده بودم که دستش و گذاشت رو بازوی سالمم و گفت:
ـ خوبی؟
ـ آه دهنِ بازوم سرویس شد. فکر نمی کردم تا این حد محکم باشه.
ـ تو یه دختری، من که مردم از این کله کلفت بازیاد در نمیارم. می تونی بلند شی؟
با اینکه درد بدی تو بازوم داشتم و استخونام کلاً ضعف می رفتن اما از رو زیمین بلند شدم و چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
ـ کجا رو باس بگردیم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ جای دقیقی ندارم. فقط رفیقم گفته تو اتاق خوابا رو بگردیم.
ـ دهنِ خودت و رفیقت، با هم صلوات.... من میرم بالا توام پایین و بگرد.
این و گفتم و پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا. آخه حالا من کجا رو بگردم؟ برای اطمینان گوشه کنارایِ خونه و حتی تو هالوژن ها رو هم نگاه می کردم که مطمئن شم دوربینی نباشه. اما وقتی درِ اصلی و درِ ورودی هیچی نداشت یعنی بقیه تعطیل. مخصوصا که می دونم گربه از کنار این خونه ها رد شه آژیرشون بلند میشه چه برسه که بخوای مثل وحشی ها شیشه هم بشکنی. گونیِ تا شده و از جیبم در آوردم و مشغولِ جست و جو تو اولین اتاق شدم.
تو دو سه تا اتاقِ اول هیچ خبری نبود. رو تخت نشسته بودم و به گونیِ تو دستم نگاه می کردم. چی شد که فکر کردم یه گونی پر از اینجا گیرم میاد؟ واقعا که خرم. آخرین کشویِ پا تختی هم که کنارِ تخت بود و باز کردم و پر حرص لباس زیرارو مشت کردم و ریختمشون بیرون. احساس کردم یه صدایی دادن. دقیق نگاه کردم. دیدم زیرِ لباس های شخصی گوگول جیگولیِ دخترِ خونه جعبه طلا هست. با ذوق طلا ها رو از جعبه در آوردم و ریختم تو گونی. حداقل ته گونی و که گرفتن. چند تا تراول پنجاه تومنی هم بود که اونا رو هم ریختم تو جیبم.
دو تا اتاقِ باقیمونده به جز چند دست لباس که من واقعاً برای اولین بار نمی تونستم ازشون چشم بگیرم چیزی نداشت. امیدوارم من و ببخشن اما اونا می تونن بازم از این لباسای جیگیلی تیتیشی بخرن دیگه، نــه؟ آخه راستش خیلی ناز بودن. هر چند شاید تا آخرِ عمرم هم نتونم اون لباسا رو بپوشم. چرا واسه عروسیِ سخندون که یه مجلسِ با کلاس گرفتیم می پوشم. همینجور ذوق زده یه قسمت که مثلِ پذیرایی می موند و از یه طرفم شکلِ اتاقِ عکس بود گذروندم و خواستم برم پایین که گلدوناش بدجور چشمم و گرفت. گلدونا رو دقیق رو نزده های چوبیِ مارپیچش تا پایین چیده بودن. با اینکه من و یادِ خونه قدیمیا می انداخت اما اینا با سیکِ جدید درستش کرده بودن. مخصوصاً گل هایی که تا به حال تو عمرم ندیدم.
دستی بردم و با یه دست گلدون و از جا برش داشتم. اما انقدر سنگین بود که از بین انگشتِ اشاره و شصیتم درومد و افتاد پایین. با صدای دادِ حمـــال چشم ها گرد شده ام بیشتر گرد شد. یا خـــدا مطمئنم که مرده.
نمی دونم چجوری از پله ها گذشتم و اومدم پایین. کنارش زانو زدم:
ـ خــــوبی جلبک؟
زیری لب داشت فحشم می داد. خوب به من چه این هم دست و پا چلفتیِ هم بد شانس؟ من چه می دونستم گلدون سنگینِ قرارِ از دستم در بره. دوباره نگاهش کردم و گفتم:
ـ با توام؟ خورد تو کله ات؟ هــوی یابو؟
ـ یابو هفت پشت و آبادته. شونه ام خورد شده حالا دخترۀ بی سر و پا می گه خوبی؟
یدونه محکم زدم تو کله اش که دیگه صدای ناله اش نیومد.
ـ بی سر و پا هیکلتِ. حالا که گذاشتمت اینجا حالیت میشه.
این و گفتم و گونی و برداشتم و رفتم بیرون. صدای قدم هاش و می شنیدم پشتِ سرم. بلاخره تحمل نکرد و پرسید:
ـ چقدر کاسب شدی؟
برگشتم و با اخم نیگاش کردم و با تشر بش گفتم:
ـ خجالت نمی کشی؟ من به قولِ تو دختر یا ضعیفه یه شیشه هفت، هشت لایه و با اون هیبت و زدم ترکوندم اونوقت یه گلدون افتاده رو شونه ات مثلِ زنی که داره زایمان می کنه آه و ناله راه انداختی؟
ـ حالا تو هم هی بکوب تو سرِ ما. ای بــابــا خوب چه کنم شانس ندارم. سنگین بود بابا به مولا به جدم قسم سنگین بود.
ـ بپا نفس کم نیاری قرمز شدی.
این و گفتم و از خونه زدم بیرون و حمـــال هم دنبالم اومد. نیشستم تو ماشین و در جوابش که می گفت تو گونی چیه و چی نصیبت شده گفتم:
ـ دو دست لباسِ ایونی. کلی طلا و سیصد چهار صد تو من پول.
با داد گفت:
ـ چــــــــــــــی؟


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 252
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,103
  • بازدید ماه : 18,061
  • بازدید سال : 145,164
  • بازدید کلی : 11,642,304