close
مجتمع فنی تهران
رمان همکارم میشی؟ قسمت نهم
loading...

رمان فا

کمی سرم و کج کردم و با ابروهایی که دیگه جایی برای نزدیک تر شدن به هم نداشتن بهش خیره شدم: ـ منظــور؟! بر عکسِ مادرِ با معرفتت پدر بزرگت هیچوقت…

رمان همکارم میشی؟ قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1065 جمعه 15 فروردين 1393 : 12:14 نظرات ()

کمی سرم و کج کردم و با ابروهایی که دیگه جایی برای نزدیک تر شدن به هم نداشتن بهش خیره شدم:
ـ منظــور؟!
بر عکسِ مادرِ با معرفتت پدر بزرگت هیچوقت دختر و پسرِ طرد شده و خطا کارش و نه انکار کرد و نه فراموش!
پوزخندی زدم و با تعجب گفتم:
ـ چــی می زری واسه خودت؟!
با عصبانیت گفت:
ـ مودب باش............................................................

دستم و به نشونه تهدید آوردم بالا و گفتم:
ـ حواست باشه از خودم بگذرم از تهمتی که به مامانم بزنن به روحِ خودش نمی گذرم.
انگشتِ اشاره ام و تو دستش گرفت و تا پایین و روی میز هدایت کرد!
ـ من حرفی بی دلیل و مدرک نمی زنم.
و کمی بعد ادامه داد:
ـ من خودمم تازه فهمیدم که مادرِ تو بیست ساله بوده همراه برادرش و دوستِ برادرش که پدرت باشه یه شب یه تصمیمِ آنی می گیرن و فرداش هم از روستا می ندازنشون بیرون و بعدش هم نیست می شن.
اینطور که فهمیدم داییت با دهِ بالا سر یه مسئله ناموسی درگیر می شه و فکر می کنه که کسی و کشته. اما خوب در حقیقت طرف الان داره سالم و راحت زندگی می کنه. اما داییت که نمی دونسته طرف زنده هستش، به شرطِ دوستش یا همون پدرت که می گه من در ازای خواهرت نجاتت می دم همون شب بدونِ هیچ عقد و صحبتی مادرت و می فرسته اتاقِ پدرت...
این طور که فهمیدم مامانت با میلِ خودش همه قدم ها رو برداشته و بعد همون شب هم بعد از چند ساعت مامانت و بابات از اتاق میان بیرون و راهیِ کرج می شن! البته اینا گفته های داییتِ که امروز از خونه شما که اومد بیرون آوردنش پیشم!
مامانت اومده کرج و به خاطرِ سختیایی که یه دخترِ روستایی داشته همیشه گله داشته و به خاطرِ همین هم هیچوقت به روستا برنگشته. و البته همون موقع هم که اومدن کرج خیلی راحت عقد کردن.
تو روستا هم پدر بزرگت هیچوقت دنبالِ پسر و دخترِ گمشده اش نگشته. ولی وقتی آروم شده همیشه منتظرشون بوده و معتقد بوده که پسر و دخترش اگه متعلق بهش باشن روزی بر می گردن.
با شنیدن این حرف ها شکه شده بودم. همیشه می دیدم مامان حرفاش ضد و نقیضِ همیشه می دیدم یه چیزایی تو پازلِ زندگیِ مامان جور نیست. اما هیچوقت فرکشم نمی کردم.... یه وقتایی می شنیدم می گفت من شرمنده ام ولی آخه...
ـ مگه می شه بی حضورِ پدر ازدواج کرد؟!
شاید می خواستم اینجوری بفهمونم اون دختری که بی کس و کار ازدواج کرد مادرم نبود. شاید می خواستم یه جوری همه این حرف ها رو رد کنم.
سری تکون داد و نگاهش و به چشمام دوخت:
ـ بچه ها سراغِ اون محضر دار هم رفتن. اما فوت شده.
صندلیم دادم عقب و انگشتم و از تو دستش آوردم بیرون. باورم نمی شه که من زندگیم از اولم با ننگ بوده. پدرم ننگ، مادرم ننگ، خودم ننگ... سخندون کجای این زندگی جا داره؟! خدایِ من باورم نمی شه. شاید حالا وجودِ یه دختر دزد و بی سواتی مثلِ من خیلی هم غیر طبیعی نباشه.
از در رستوران زدم بیرون. چند دقیقه بعد صدای بلندِ فرزام بود که صدام می کرد و من بودم که خلافِ جهتِ ماشینا تو خیابون راه می رفتم.
اولین کاری که کردم پر حرص گوشواره های میخیِ تو گوشم و درآوردم و پرتش کردم سمتِ دیگه. گهگاهی مردم تنه ای بهم می زدن و فحشی نثارم می کردن و گهگاهی هم راننده های بی فر هنگی که کم نیستن، با تیکه های زشتشون من و بیشتر تو دنیایِ پر از کثافت نگه می داشتن.
ـ مواظب باش نری زیرِ صاحاب ماشین.
این صدای پسر بچۀ کوچیکی بود که تازه از مدرسه تعطیل شده بود و شاید با کلی ضرب و زور پنجمِ ابتدایی می شد. انقدر عصبی بود که یقه اش و گرفتم و با عصبانیت گفتم:
ـ چی گفتی؟
سعی می کرد از هیکل و جسه ریزش استفاده کنه و فرار کنه اما من با عصبانیت نگهش داشته بودم و منتظر بودم حرفش و تکرار کنه تا یدونه بکوبم تو دهنش. اما اون وقتی دید خلاصی نداره با تته پته گفت:
ـ گه خوردم.
ـ نوشِ جونت. خجالت نمی کشی؟! یه بار دیگه از این غلطا کنی آتیشت می زنم. شی فهم شد؟!
بعدم ولش کردم. و به فرار کردنش نگاه کردم. واقعا دیوونه شده بودم. اون بی تربیتِ اما مودب کردنش به من مربوط نمی شه؟ آخه بگو به تو چه...
غیر قابلِ باور بود. فرزام باس برام توضیح می داد. اما دیگه چیو؟ دیگه حتی روم نمی شه نگاهش کنم. خیلی سخت نیست برای فرزام که فرک کنه منم دخترِ همون مادر و پدرم. خیلی سخت نیست که من و یه دخترِ بی بند و بار ببینه چون هستم.
سخته بپذیرم که من همون ساتی باشم که مادرش هویتش و انکار می کرد. منی که با افتخار به همه می گم کجا زندگی می کنم مادرم این کار و نمی کرد. از زادگاهش از وطنش فرار کرده بود. یعنی زادگاهش کجاست؟! یعنی پدرِ اونم اعتیاد داشت که به راحتی کنار گذاشته شد؟
قبولش اونقدر آسون نیست. اونقدر آسون نیست که قبول کنی دخترِ مادری باشی که روستایی بودنش و انکار می کرد. من دختریم که تو کثافت و دروغ بزرگ شدم. من تمومِ زندگیم و زجر کشیدم اما هیچوقت فرکِ اینم به سرم نزد که علی شیره ای و بذارم و برم. اونوقت مادرم...



زن نگاهی به چهره ام انداخت و با نگرانی گفت :
ـ حالتون خوبه؟
با این حرفش خودم و پرت کردم رو صندلی و گفتم:
ـ راستش امروز فشارم بالا و پایین می شه.و از این ورم. فر... یعنی فکر کردم که دیر شده کلِ راه و دوییدم تا برسم اینجا...
دروغ که حنــاق نیست گیر کنه تو گِلوت. بگو راحت باش.
از رو میزش یک لیوان آب برام ریخت:
ـ عزیزم حتی اگر دیر هم کنید ما تا ساعت نه هستیم. خودتون گفتید شش میایید دنبالش.
سری تکون دادم و همراه با لبخندی قبل اینکه اجازه بدم از سخنون گله کنه پیش دستی کردم و گفتم:
ـ سخندون... می دونید من پدر و مادرم و خیلی نزدیک به هم از دست دادم. کمی تو تربیتش کوتاهی کردم. اینه که امیدوارم به کمکِ شوما بتونم حالا اون غفلت ها رو جبران کنم.
لبخندی زد و رو به روی من نشست. و همراه با عشق و محبتِ خاص که انگار این چند ساعت سخندون تا این حد عمیقش کرده گفت:
ـ واقعاً آفرین داری! سخندون دخترِ فوق العاده ایِ. مهربونیش تو کلِ مهد نیومده زبان زد شده. و همینطور ادبش.
خندۀ ریزی کرد و گفت:
ـ هر کی فحشِ بد می ده می گه خواهرم اومد می گم " فیفیل" بریزه دهنت. چــرا؟!
چرایی که آخر جمله اش بود یکم توبیخانه بود با کمی مِن و مِن گفتم:
ـ یکم فحشای بد از اطرافیان یاد گرفته بود. مجبور شدم فلفل بریزم دهنش.
ـ راه های تربیتیِ دیگه ای هم هست. فلفل یه زمانی برای پدر مادر هایی که از روحیۀ داغون شدۀ بچه اشون در آینده خبر نداشتن کار ساز بود.
ـ سعی می کنم کمکش کنم فراموش کنه. اما باور کنید یه وقتایی سخت ترین تنبیه برای عزیزانمون بهترین کاریِ که می تونیم در حقشون انجام بدیم. شاید اگه جایِ من بودید همین کار و می کرد.
سری تکون داد و گفت:
ـ هنوز خیلی راجع بهش با مربیا حرف نزدم. اما سخندون کمی گوشه گیرِ. تنها زمانی تو جمع ها هستش که کسی نیاز به کمک داشته باشه و البته یکی داره خوراکی می خوره سخندون ناخواسته به اون سمت کشیده میشه!
بی قرار تو جام ایستادم.
ـ من... من دلم براش تنگ شده؟ می شه بیاد بعد حرف بزنیم؟!
نمی دونم چرا اینطوری شدم. اما دلم براش تنگ شده بود. داشتم دیوونه می شدم. وقتی سخندون اومد. از دور خمیر بازیی تو دستش و پرت کرد سمتم که فرک کنم نا خواسته بود. اما خمیر محکم خورد تو چشمم. بی توجه نشسته رو زمین و سخندون و که محکم پرید بغلم و حسابی چلوندم.
ـ آززززی دلم برات تنگ شده بود.
دستای تپلش و آوردم بالا بوسه ای روشون نشوندم و با عشق گفتم:
ـ منم همینطور. اینجا رو دوست داری؟ بهت خوش گذشت یا دیگه نمی خوای بیای اینجا؟!
ـ نه میام. فَلدا ستاله جون می خواد بلامون آفنبات بخله.
و بعد آروم تر ادامه داد:
ـ بذال اون آفنبات و بوخولم اونوخ دیگه نمیام!
خانم مُرشدی شنیده بود چون خندید و شکلاتی به سخندون داد ازش خواست بشینه تا ما حرف بزنیم.
از سخندون که داشت با آبنباتش حرف می زد چشم برداشتم و به خانمِ مرشدی گفتم:
ـ سخندون جز با من و دو سه نفرِ دیگه همسن و سالِ من با هیچ کسی رابطه ای نداشته. می دونید همیشه ترجیح دادم تو خونه باشه و گوشه گیر تا اینکه تو کوچه با پسرایی بازی کنه که فر.. فکر و ذکرشون اینه که شلوارِ دختر بچه ها رو...
حرفم و خوردم. سرش و تکون داد و گفت:
ـ ما اینجا هم از این مسائل داریم. اما سعی می کنیم همه رو یه جورایی تربیت کنیم. من نمی دونم چرا پدر و مادرا حرفاشون، بحث هاشون و همینطور ابرازِ احساساتشون و می ذارن و جلویِ بچه های حتی چند ماهِ اشون ابراز می کنن؟ اینا همه در آینده روشون تاثیر می ذاره و نتیجه اش می شه چیزی که شما الان ازش گله داری.
کمی بعد ادامه داد:
ـ راجع به سخندون هم نگران نباشید. یه وقتایی یه کارهایی باید از آدم خواسته بشه. من از مربیامون می خوام که خواسته هاشون برای شرکت در بحث ها و همینطور بازی های گروهی به طورِ مستقیم از سخندون باشه. یه جورایی اون از الان اعتماد به نفسِ کافی نداره...
ـ ممنون. باور کنید بزرگترین لطفیِ که می تونید به من بکنید.
ـ بچه ها فرشته های کوچولویی هستن که ما در قبالشون مسئولیم. مهد کودک صرفاً برای پول در آوردن نیست. یا حتی شاید مشغول کردنِ بچه ها. مربیایِ من همه با عشق کار می کنن.
بعد از کمی حرف زدن با مرشدی از مهد زدم بیرون. من خودمم به جز فرزام و هاویار بقیه زندگیم و با یه مشت آدم حرف زدم که دنیاشون تا نوکِ دماغشون.ِ الان حس می کنم کمی بالاتر راه می رم. بالا تر از زمین. چون با یه خانمِ متشخص و با ادب صحبت کردم. چون رو بروم شخصی نشسته بود که با نگاهش نه تحقیر شدم و نه دلم برای خودم سوخت.
منم هیچوقت هیچ کس و نداشتم که باهاش حرف بزنم. منم همیشه گوشه گیر بودم. اما انقدر تو این جامعه رفت و آمد کردم. یا بهتر بگم اینقدر کیف قاپیدم و اینور اونور پریدم تا تونستم حرف بزنم و به قولِ بتول گرگ باشم.
دیگه رسیده بودیم محل. نگاهی به سخندون که کیفِ کوله اش در برابرِ هیکلش مثلِ مورچه بود انداختم و بی اراده خندیدم. دخترِ کوچولویِ من عاشقتم.
دوباره قطرِ اشکی از چشمم افتاد پایین. زودی پاکش کردم و با خودم گفتم:
ـ امروز به اندازه کافی گریه کردم دیگه بسه. بابتِ سرنوشتی که رقم زده و اتفاق افتاده نباید حرص بخورم. اما از این به بعدش و می سازم. برای خودم برای خواهرم. برای زندگیمون و آیندمون.
با دیدنِ فرزام کنارِ درِ خونه اشون. اخمی کردم و روم و ازش گرفتم. اما می تونستم نگاهِ پر حرص و عصبیش رو ببینم.
برام مهم نبود. همونجور که تا الان سعی کردم فراموش کنم پدربزرگی دارم که زنده است...
همونقدر که دارم فراموش می کنم که ما یه ویلا داریم که به وصیتِ پدر بزرگم به دخترش و نوه های دختریش می رسه. من همه و همه رو فراموش می کنم...
فراموش می کنم مادری و که با دروغ یه عمری زندگیش و ساخت...
من فراموش می کنم که حاصلِ یه رابطه نا مشروعم که بعد مشروع شد... رابطه ای که بعد از عقد باز هم مشکل داشت و اون عقد باطل بود.
دوباره بغضم گرفت. در و باز کردم و رفتم تو. و محکم تر از همیشه بستم.
با تمومِ غم های تو دلم سعی کردم مثلِ همیشه باشم. کمی با سخندون حرف زدم. از وسائلِ جدیدش تعریف کردم و تشویقش کردم به نقاشی کشیدن توی دفتر و روی کاغذ. و با تعجب دیدم که سخندون خیلی راحت تر از اونچه که فرک می کردم داره زندگیِ جدیدش و می پذیره. شاید اگه بیشتر با دنیایِ اطراف آشنا شه از وجودِ من خجالت بکشه و دیگه دوستم نداشته باشه...
از این فرک به خودم لرزیدم. خدایا یعنی اونروز میاد که سخندون از وجودِ من سرش خم باشه؟ اگه اینطور می شه من و از بین ببر. ترجیح می دم یه خانوم دکترِ تنها باشه تا یه خانوم دکتر که دارایِ یه خواهرِ دزدِ...
انقدر خسته بود که کنارِ همون دفترِ نقاشیش خوابش برد و منم سعی نکردم که برای شام بیدارش کنم.
برق و خاموش کردم و رفتم تو حیات و کنارِ حوض نشستم. دستم و تو آب یخش بردم و به یادِ بچگیام تو آب حرکتش دادم....
به یادِ روزایی که اصلاً قشنگ نبود... به یادِ شبی که تا صبح تو این آبِ یخِ حوض به خاطرِ اینکه تریاکِ بابام گم شده بود موندم... به یادِ همه غصه هام...
دستم از حرکت ایستاد... یعنی فرزام نگهش داشت... انگار دزد بودن بدجور بهش ساخته... آخه آدم که نباید از هر دیواری بکشه بالا!
اومد نزدیکترم و گفت:
ـ سرما می خوری.
و وقتی نگاهم و ازش گرفتم. با مهربونی که هیچوقت ازش ندیده بودم گفت:
ـ اگه می دونستم انقدر ناراحتت می کنه سعی می کردم آرومتر بگم.
جوابش و ندادم. نگاهم و ازش گرفتم و به تصویرِ تو آبش که بهم می ریخت و صاف می شد خیره شدم. باورش سخت بود.بیاد اینجا و کنارِ من رو لبۀ کوتاهِ حوض بشینه و بخواد دلداریم بده.
سکوتم بهش جرات داد که بیاد نزدیکتر و دستام و تو دستاش گرم کنه...
ـ ساتی تو دخترِ قوی هستی. یه دخترِ قوی و خود ساخته. به گذشته ات فکر نکن. باهاش زندگی کن. گذشته یه تیکه از پازلِ زندگیته نه فراموشش کن و نه اینقدر دخیلش کن که قرار باشه اینطور افسرده شی. می فهمی چی می گم؟ چرا رفتی؟ من باهات کلی حرف داشتم.
آروم گفتم:
ـ مگه دیگه چیزی هم مونده؟!
و دیگه نتونستم جلوی گریه ام و بگیرم و شاید برای اولین بار بود که جلوی یه مرد اینجوری اشک می ریختم.
وقتی به خودم اومد که سرم تو سینه اش بود و گریه می کردم. چشمام و بستم و یه آن فرک کردم. اگه هاویار پسرِ خوبی بود باهاش کلی حرف داشتم که بزنم. اما فرزام... اون از جنسِ من نبود... شایدم بود... نمی دونم... اما هاویار... یه چیز دیگه بود...
فشاری به پشتم آورد و آروم و شیطون گفت:
ـ یادمِ یه دوستی می گفت بغلِ من عجـــیب آرامش بخشِ!
سرم و از رو سینه اش برداشتم و چپ چپ نگاهش کردم. آروم و مردونه و البته جذاب خندید و گفت:
ـ به جونِ تو می خواستم دوباره همون ساتی بشی که مثلِ بوقلمون حرف می زنه و جیغ جیغ می کنه، همین!
مشتم و کوبیدم تو سینه اش. خواستم اعتراض کنم. که مشتم و تو دستش گرفت و انگشتِ اشارۀ اون دستش و رو بینیش گذاشت، چشماش و آروم روی هم گذاشت و با نفساش گفت:
ـ من مقصـر. برگرد سرِ جات!
و من و کشید تو بغلش!


با گوجه ای که پرت شد سمتمون. من از فرزام با ترس جدا شدم و فرزام مثل کسی که بهش حمله شده اماده باش ایستاد.
ـ آهای شوما. خچالت نمی تیشی؟ مگه خودت خواهَل مادَل ندارلی؟! ویلیش تون. آزی بیا اینجا.
نگاهی به فرزام کردم و گفتم:
ـ ممنون خیلی آروم شدم.
خواستم از کنارش رد و برم سمتِ سخندون که دستم و گرفت. بدونِ اینکه برگردم یا تکون بخورم ایستادم. کمی خم شد سمتم و اومد درِ گوشم و گفت:
ـ دیدی گفتم؟! خودتم اعتراف کردی! بغلِ من عجـــیب آرامش بخشِ!
برگشتم تا چیزی بهش بگم. جلبکِ سوء استفاده گر. اما فرصت نداد و بعد از گفتنِ " شب بخیر " عجله ای از درِ خونه زد بیرون.
رفتم سمتِ سخندون و گفتم:
ـ سخندون آجی تو دیدی کی گوجه پرت کرد تا من برم فلفل بریزم دهنش؟! مگه نمی دونن که نباید چیزی و پرت کرد اونم به سمتِ بزرگتر؟ اونم برکتِ خدا؟!
آب دهنش و سخت قورت داد و رو کمر خم شد و دست و گذاشت رو زانوهاش و سرش و کمی کج کرد. انگار داره زیرِ تختی جایی و نگاه می کنه و بعد بلند گفت:
ـ پیشتَ پیشتَ. گولبۀ بی تربیت. پوولوو...
دستشو گرفتم و بردمش تو خونه...
ـ پس گربه بود.
ـ آره آزی دعواش کلدم. کثافتِ نجس. نذاشت خواهَلم با ...
فوری جلوی دهنش و گرفتم. و انگشت اشاره ام روی بینیم گذاشتم:
ـ اولاً فحش دادن موقوف! دوما بتول آدم نیست جنبه شوخی هم نداره. امشب هم ناراحت بود داشتم دلداریش می دادم. دیگه سمتش چیزی پرتاب نکن.
و خوابوندمش تو جاش. اوفـــ داشت یادم می رفت که هاویار می تونه صدام و وقتی پیشِ سخندونم بشنوه. ممکن بود سخندون بگه من بغلِ پشمالو بودم!
*****
ـ دیگه به گذشته فکر نکن باشه؟ من خیلی خوشحالم که تو راحت با شرایط سخت کنار میای. این خوبه که تونستی زودی ورقش بزنی و خودت و انقدر درگیرش نکنی تا از حال غافل بشی.
با غصه گفتم:
ـ ورق می زنم. اما راستش یه جایی می مونه و یه جایی گیر می کنه...
به قلبم اشاره کردم:
ـ اینجا می مونه...
و گلوم و گرفتم:
ـ همیشه یه چیزی گیر کرده و داره حفه ام می کنه...
ـ قرار نشد غصه بخوری... ببین...
حرفش و قطع کردم. اخه بگو فرزام چی کارست که من دارم براش چرت و پرت می بافم؟! بیخیال غم و غصه شدم و گفتم:
ـ اینا رو بیخی. الان دقیقاً مارو بلند کردی کجا ببــری؟!
به خاطرِ لحنم چپ چپ نگاهم کرد و توبیخانه جوابم و داد:
ـ سالن تیـر انـدازی!
ـ چـــــی؟!
ـ گوشم کر شد. آرومتر. خوب دخترِ خوب باید آموزش ببینی دیگه. الانم داریم می ریم سالن تیر اندازی. تا حالا تفنگ دستت گرفتی؟!
ـ اوهوم.
ـ جدی بگی ها؟ من و مسخره نکنی. الان وقتِ شوخی نیست. تفنگِ واقعی...
طفلی انقدر دستش انداختم باور نداره ...
ـ آره دیگه. اول که بودم. معلمِ آمادگی دفاعی یه تفنگایی آورد بهمون اموزش داد چطور بازش کنیم و چطور ببندیمش. اسمش " کلاشینکف " بود. البته اگر درست بگم.
ـ خب خوبه. پس یه پیش زمینه ای داری. هر چند ما الان با جدی تراش سر و کار داریم. اما همینقدر هم خوبه.
با ذوق برگشتم سمتش و گفتم:
ـ راستـــی فرزاااام حالا که تیر اندازی می بریم اسب سواریم ببر که سفارشِ پیامبر تکمیل باشه!
ابروهاش و به نشونه تعجب انداخت بالا و گفت:
ـ حواست نبود شدم فرزام یا چون هوس اسب سواری کردی دیگه حمال نیستم؟!
بادم خالی شد و وا رفتم رو صندلی...
ـ ای بابا اصن بیخی. حواسم نبود. وگرنه واس ما تو یا عمارِ از بند آزاد شده ای یا سرگرد الهی. وسط نداریم.
چیزی نگفت. منم بیخیال شدم و با گوشیم مشغول شدم. یادم افتاد صبح هاویار نوشته بود قرارِ عصر راه بیفته و ازم پرسیده بود چیزی می خوام یا نه و منم شارژ نداشتم جواب بدم. حالا که شارژ داشتم فوری براش نوشتم:
ـ " من ماهی شور می خوام! یه بسته کلوچه گنده و البته مربای بهار! صنایع دستی هم هر چی قشنگ بود بخر! و در آخر اگه خواستی یه یادگاری هم از طرفِ خودت برام بخر!! "
اس ام اس که سند شد نیشم تا گوشم باز شد. تا حالا انقدر عَلنی از کسی نَکَندم!
ـ باز چی کار کردی که لبت انقدر کش اومده؟!
سعی کردم لبم و جمع و جور کنم و بعد با لحنِ حق به جانبی گفتم:
ـ هیچی. هاویار اس ام اس داده دارم میام چیزی نمی خوای؟
ـ خوب برای همین داری می خندی؟! خل شدی؟!
گوشیم و انداختم تو کیفم و گفتم:
ـ خل شدن که شغلِ شوماست. در ضمن نخیرم بهش گفتم سلامتیت و می خوام (!) به اون دارم می خندم.
سری تکون داد و جوری که انگار داره با خودش حرف می زنه گفت:
ـ کلـاً مشکل داره!
چپ چپ نگاهش کردم و در همون مشغولِ گذاشتنِ گوشواره های جدیدی که بهم داده بود شدم.


وارد سالن شدیم. یه سالتِ بزرگی بود که به دوق سمت تقسیم شده بود. اونور چند نفری بودن. گوشی تو گوششون بود و می دیدم که هر کدوم تو یه قسمت که مثل کابین بود ایستاده بودن و با عینک های قهوه ایِ کمرنگی که زده بودن دارن شلیک می کنن. اما با اینکه دیوارِ بینمون فقط و فقط یه شیشه کلفت بود من چیزی نمی نشیدم.
فرزام رو صفحه ال ای دی مانندی که رو دیوار بود و تقریبا قدِ یک برگه آچار بود و با دکمه ای روشن کرد و نقشی روش کشید، دیوار از وسط باز شد.. البته دیوار که نه شاید یه در. در از وسط باز شد و یه تخته به صورتِ ایستاده بود بیرون. شاید دو برابرِ تخته وایت برد های مدرسه، البته اینا سیاه بودن. و روش...
روش پر بود از اسلحه طوری که من نا خواسته یک متر دهنم باز مونده بود. هر قسمتی از تخته سیاه تفنگ هایی بودن با سایز های مختلف که خیلی قشنگ چینده شده بودن.
فرزام قدمی رفت جلوتر و نگاهی بهشون انداخت و متفکر گفت:
ـ می بینی؟ اومــم... با کدوم شروع کنیم؟!
این و گفت دست برد واسلحه ای و برداشت.
ـ از داخلش بگذریم بیرونش و نگاه:
و تک تکِ اعضا رو نشون داد و دونه دونه اسم برد:
ـ روپوش محفظه.... قطعه گلنگدن که البته اصلش داخلشِ. این و الان من کمی باز کردم ببینی. بدنه، خشاب.
به جلوی تفنگ درست اون قسمتِ دایره شکل اشاره کرد:
ـ به اندازۀ این، یعنی قطر دهانۀ لوله می گن کالیبر.
دستم و گرفت و گفت انگشتت و بکن تو لوله:
با ترس دست بردم جلو. آب دهنم و قورت دادم و انگشتم و کردم تو. الان یا دستم اون تو گیر می کنه یا این دیوونه انقدر بهش گفتم جلبک شلیک می کنه و من از هستی ساقط می شم.
ـ احتمالاً باید بتونی شیارهای تو لوله، هر چند کم و صاف و حس کنی، نه؟!
با سر تایید کردم...
ـ به اونا می گن " خان " یا " tube ". هر چقدر تعدادش بیشتر باشه سرعت گلوله بیشتر می شه. البته بیشتر هم تخریب می کنه! مثلا این 6 خان گردش از چب به راستِ! یا اون کلانشینکف که دوران مدرسه دیدی 4 خانِ.
. مثل خنگا سرم و بالا و پایین کردم. کمی نگاهم کرد تا تاثیرِ کلام و تو وجودم ببینه... نیشم تا گوشم باز شد:
ـ نمی شه جزوه بدید؟! اگه میشه جزوه اش با عکس باشه!
چپ چپ نگاهم کرد و ادامه داد:
ـ بیا با مدلِ ایستادن و دست گرفتن و شروع کنیم. خیلی وقت نداریم. بیخیالِ اجزا. وقت زیادِ. واسه همین مستقیم می برمت سر اصل مطلب. ببین ساتی....
تفنگ و تو دستش گرفت و یکی یکی انگشت هاش و رو قسمتِ پایینیِ اسلحه نگه داشت. و اون یکی دستش رو هم آورد و به همون سبک پایینش گرفت.
دستش و گذاشت رو اگه اشتباه نکنم ماشه و اسلحه و آورد بالا...
ـ می بینی حتی گرفتنشون هم یه مدل خاص داره. اینجوری وقتی به ترتیب انگشت هات رو بدنه اش بشینه تسلطِ بهتری روش داری.
ـ نگاه کن دستم اومده بالا... دقیق راستای دیدِ چشمِ من، استوانه یا لولِ اسلحه امِ... همیشه همینطورِ... واسه نشونه گیری... باید چشمت از همین راستا ببینه و بعد...
شلیک...
چشمام و بستم... اما هر چی منتظر موندم تیری شلیک نشد... وقتی چشمام و باز کردم تفنگ و رو به روم گرفته بود...
ـ امتحان کن خانومِ پر جرات...
به اطرافم نگاه کردم... پس چرا هیچی نشد؟ هیچ صدایی نیومد؟!
ـ اینا که توشون گلوله نیست اگر هم باشه مشقیِ. حداقل الان گلوله ای ندارن.نمی خوای امتحان کنی؟!
این و گفت و به تفنگِ تو دستش اشاره کرد. گرفتم تو دستم... وا این چقدر سبکِ. فرک می کردم کمِ کم هفت هشت کیلو رو داره!
ـ موقع گرفتنِ اسلحه سفت باش. همیشه آماده باش. هیچوقت تو یه موقعیت و عملیات منتظر نمی شن تو ژست بگیری و دستت و میزون کنی، می فهمی؟!
این و گفت و یکی از تفنگای رو تخته و برداشت.
خیلی شیک و سریع با یه دست آوردش بالا و در کسری از ثانیه اون دستشم بهش اضافه کرد و مثلاً شلیک...
بعد یه دستش و از رو تفنگ برداشت و به من نگاه کرد:
ـ و برای اینکه با یه دست شلیک کنی. دقیقه به همین صورت من می ایستی. حالا امتحان کن.
این و گفت و رفت کنار. نمی دونستم می ترسم. ذوق دارم، شوق دارم. یا چی اما می دونستم راهی و اومدم که دیگه برگشتی نداره. راهی که ناخواسته گیر افتادم توش. هیچ کشوری محضِ رضای خدا تمومِ زیر و بمِ کاراش و نمی سپره دستِ ادمِ عادی و براش توضیح نمی ده.
فرزام بیکار نی که به یه دخترِ کودنی مثلِ من بخواد چیز یاد بده. اونم این چیزا... من کجا بودم؟ نا آگاه تا خرخره خودم و انداختم تو دردسر.
تفنگ و گرفتم پایین و گفتم:
ـ من مطمئنم یه ماموریت اینهمه آموزش و دردسر نمی خواد.
اومد نزدیکتر و گفت:
ـ وقتی استارتِ یه ماموریت خورده میشه هیچ کس نمی دونه قراره یک ثانیه بعدش چه اتفاقی بی افته. به خاطرِ همین همیشه بایدآماده بود. و تو هم از این قاعده...
حرفش و قطع کردم و گفتم:
ـ بعد از این ماموریت من می کشم کنار و زندگیِ عادیم و ادامه می دم دیگه؟!
ـ عادی؟!!
کلافه و عصبی چشمام و بستم و دوباره باز کردم و عصبی گفتم:
ـ هر کوفتی که بود، همون میشه دیگه؟!



ـ اگه بخوای چرا که نه!
سرم و تکون داد. پس به امیدِ روزی که این استرس ها از من دور بشن. دستم و اوردم بالا و دقیق همونطور که گفته بود انجامش داد.
ـ پاهات نه خیلی اما باید یکیش جلو بمونه یکیش عقب. دقیقاً اون دستی که اول رو تفنگ می شینه همون پا باید بیاد جلو. اوهوم درسته. واقعاً عالیه. بهتر از من می ری جلو!
تفنگ و از دستم گرفت و دوباره به اون تخته که روش پر از تفنگ بود نگاه کرد. و گفت:
ـ واقعا تو دخترِ باهوشی هستی! نه جدی می گم ساتی. اینجا بعضی کسایی که آموزش می بینن تا تو یه همیچین محیطی قرار می گیرن آب قند لازم می شن. خوشحالم که ترست به هیکلت مثل خیلی ها غلبه نمی کنه! امادگیِ یادگیریِ هر چیزی و داری. پس چرا خودت و آکبند و نخود مغز نگه داشتی؟
برگشتم سمتش و چپ چپ نگاهش کردم:
ـ یادت رفته سرگرد! مودب بودن فراموشت شده!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ خوب اگه از مغزت استفاده نکنی بهت می گن نخود مغز دیگه! منم اگه استفاده نکنم می گن!
به همون برد نگاه کردم و به اسلحه ای که از اول دلم می خواستش اشاره کردم و با ذوق گفتم:
ـ این! کاراییِ این و بهم یاد بده. دوسش دارم. با کلاسِ!
ـ k 5 ... ساخت شرکت دوو کره جنوبی. اسلحه خوبیِ اما نه واسه تو که تازه کاری. این اسلحه ها یه اصطلاح خاص دارن . " ماشه سریع ". یعنی خیلی نرم تر و راحت تر از بقیه و همچین خیلی سریع تر شلیک می شن. تو آدمِ جوگیری هستی به خاطرِ همین استفاده اش برای تو فعلاً ممنوعیت داره.
پر حرص نگاش کردم:
ـ لابد می خوای اسلحه آب پاشِ ساختِ ایران بهم بدی ها؟! اصلاً ایران همون آب پاش هم ساخته؟! ای بابا اینجوری من چطور از خودم محافظت کنم؟! معلومه چیزی که کشورای دیگه بسازن حرف نداره و سریع...
و زمزمه کردم:
ـ چیزی که ایران هیچ وقت نمی تونه و از پسش بر نمیاد... خوب بده ما هم از اون خارجی ها استفاده کنیم عقده ای نشیم.
اخمی کرد و با جدیت و با صدای بلند گفت:
ـ چرا فکر کردی ایران هر چی که ساخت باید بلند گو بگیره و اعلام کنه؟ اونم واسه بی فکرایی مثل تو؟!
و بلند تر طوری که حس کردم دارم می ترسم ادامه داد:
ـ اسرار نظامی هر کشور مهمترین برگ برندشه.. قرار نیست هر چی که داریم و رو کنیم. مثلا برای نمونه ایران ایران سیستم هوازی داره که تو دنیا فقط 6 کشور این سیستم رو دارن. پس انقدر نکوبینش. الان خیلی از تولیدات ما داره تو کشورهای دیگه استفاده می شه. خوب متقابلا ما هم می تونیم از صلاح های اونا وارد و البته استفاده کنیم. هوم؟!
یا بسم اهدا الان تفنگ و تا خشاب می کنه تو حلقم. دستام و بردم بالا و گفتم:
ـ بابا جانم فدای ایران من که چیزی نگفتم!
سری تکون داد و به اصلحه های یه قسمت اشاره کرد. انگار هنوزم آروم نشده بود... :
ـ قناسه_ شاهر_ تک تاب_ کلت زعاف_ HK-21 ...که کشوار هایِ بزرگی که خودشون تولید کننده های پر قدرت هستن دارن ازش استفاده می کنن و خیلی دیگه از اینا که یه روزِ کامل می خواد برات توضیح بدم، ساختِ ایرانِ. حالا چی داری بگی؟!
ـ من که چیزی نگفتم...
و با کمی شرمندگی گفتم:
ـ خوب من اطلاع نداشتم. همه اش هم هر چی شنیدم تواناییِ ایران و می برد زیرِ سوال. منم جو گرفت گفتم یه حرفی بزنم.
تفنگ و گذاشت سرجاش. دوباره با همون صفحه که اندازه برگه آچار بود کار کرد که تفنگا رفت اون تو و در بسته شد. زیرِ لب گفت:
ـ تند رفتم!
و بعد بلند تر ادامه داد:
ـ برای امروز کافیه!
تقریباً دنبالش دوییدم.
ـ بابا آقای فرزام من یه چی گفتم حالا بیا بریم اون قسمت که تو فیلما نشون میده همه دارن شلیک می کنن. من و می شناسی لج کنم روزای دیگه نمیام ها...
ایستاد چشماش و بست. منم همینجوری خیره خیره نگاه می کردم.
ـ ببین ساتــی...
چشماش و باز کرد و کمی به من که رو به روش بودم نزدیکتر شد...
بازوم و گفت و گفت:
ـ یا فرزام یا عمار؟ مگه افغانی صدا می زنی که می گی آقای فرزام؟!
غش غش زدم زیرِ خنده...
اونم لبخند زد. و کمی بعد یه کم بیشتر از یه لبخند!
به همین هم باس امیدوار شد. پسرِ که عقل درست و حسابی نداره نزدیک بود اسلحه ها رو بکنه تو حلقمــا... یه کم بعد گفتم:
ـ بابا! تو دیووونه ای!
چشماش و ریز کرد و در حالی که سعی داشت نخنده با حالتِ با نمکی گفت:
ـ بابا؟! یارانه و یکی دیگه می گیره به من می گی بابـــا؟!
غش غش زدم زیرِ خنده. اینم بلنده خوشمزه بازی در بیاره. از وقت و موقعیت سوء استفاده کردم، همینطور از خندیدنش که تقریبا تعجب داشت و گفتم:
ـ حالا بریم از اون گوشیا بکنیم تو گوشمون، بعد هم شلیک؟!
سری تکون داد و گفت:
ـ تو هیچی و جدی نمی گیری! بفرما...
و دستش و با فاصله پشتِ کمرم گرفت و به دری اشاره کرد...



هنوزم هیجان داشتم. چقدر حال داد. یعنی چقدر هیجان انگیز بود. چشمام و بستم و دوباره یادم اومد... من تیر اندازی کردم. تیرِ اول خورد به جایی که هیچ کس نفهمید کجاست! به قولِ فرزام هیچوقت نخواهم فهمید که تیرِ اول کجا خورد!
تیرِ دوم هم مثل اینکه علاقه خاصی به تیرِ اول داشت چون پیدا نشد. هر چند یکی از مسئولین می گفت همشون و زدم قسمتِ بالایی. یعنی سمتِ سقف که یه قسمت قفسه مانند داشت. می گفت اونجا رفته.
اما تیرِ سوم خورد به دیوار. و بعدی ها... تیر اندازیم عالی نیست. اما فعلاً با نشونه گیری تا حدودی آشنا شدم... مثلاً الان فرزام بگه بزن تو پایِ یه نفر من مستقیم می زنم تو چشمش. تا این حد راه افتادم.
ـ هنوزم لبخند رو لباتِ. انقدر دوست داشتی؟!
بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ عـــالی بود. فرکشم نمی کردم انقدر تو روحیه ام تاثیر بذاره.
ـ ساتی فرک نه. فکر... بگو...
چشمام و تو کاسه چرخوندم و گفتم:
ـ همون. فر... فکر...
پیچید تو خیابونِ باشگاه و گفت:
ـ خوب تو که اینقدر علاقه داری. یه رشته آسونتر تو دبیرستان انتخاب کن. بنظرم انسانی عالیِ چون تو دامنـۀ لغتت مشکل داره. می تونی یکم سطحِ اگاهیت رو افزایش بدی و بعدم که می ری دانشکده افسری!
تند و تیز نگاهش کردم:
ـ البته اینطور که می گی هیجان و دوست دارم و براش خوشحالی، من گفتم شاید بهتر باشه این پیشنهاد و بهت بدم. خوب تو داری یه ماموریتِ سخت هم رد می کنی و تو یکی از ماموریت های مشکل هم کمکمون کردی. مطمئناً اینا باعث می شه تو حتماً و حتماً جایی بینِ ما داشته باشی. هـــوم؟!
ـ هوم و کوفت. قرار شد بعد از این ماموریت من دیگه دردسر بری خودم درست نکنم.
ـ هر جور میلیتِ. اما بنظرم خیلی بهتر از شغلِ شریفِ دزدیِ!
نفسم و سخت دادم بیرون. بی تربیتِ دیگه. شاخ و دم که نداره. همه اش هم که سعی داره ذهنِ ما رو مشغول کنه.
وقتی داشتم از ماشینش پیاده می شدم گفت:
ـ ساتی از امروز دیگه خودت می ری و میای. من و تو کمتر همدیگه و می بینیم و در مواقع ضروری باهام تماس می گیری. حواست باشه هر جا که می ری حتی دستشویی کسی تعقیبت نکنه هر لحظه منتظرِ بدترین اتفاق باش که حتی اگه مُردی خیلی شُکه نشی! نسبت به اطرافیان برای حلِ معماهای ذهنت و برای ماموریتات بدبین باش...
کمی مکث کرد و گفت:
ـ البته تو زندگیِ عادی و شخصیت اینطور نباش. از دیدِ خوبی به آدما نگاه کن.
همینکه خواستم در و باز کنم. آرومتر گفت:
ـ ساتــی.
لحنش انقدر مهربون بود که بی اراده بدونِ اینکه بخوام غر بزنم در و بستم و نشستم.
ـ بله؟!
ـ می خواستم بگم. مادربزرگت هنوزم زندست. همه دوست دارن ببیننت.
تند و تیز برگشت سمتم. دستاش و به نشونه آروم باش برد بالا و گفت:
ـ من هیچکاره ام! یه واسطه... همین و بس.
بدونِ خداحافظی پیاده شدم. من خانواده ای که دنبالِ دخترشون نرفتن و نمی خوام. خوب معلومه منم از خونه فرار کنم رویِ برگشتن ندارم. شاید اگه خیلی سال پیش مامانم و داییم و پیدا می کردن. الان داییم یه آدمِ بدبخت نبود که من پولِ موادش و بدم. مامان نمرده بود و خیلی چیز های دیگه که نباید می شد اما اتفاق افتاد.
****
خسته تر از همیشه از باشگاه اومدم بیرون. خدا آخر و عاقبت من و بخیر کنه. چقدر کتکمون زد بابا. همون اول یکی از بچه ها افتاد زیمین. منم بش خندیدیم.
هیچی دیگه همین خنده باعث شد پنجاه تا شنا بزنم. تازه خانوم آنچنان با چوب دستی یا همون بو می زد به پهلوهام که دیگه جون برام نمونده. بهشم می گی آروم تر بزن بدتر می کنه. ای بابا...
اومدم کنارِ خیابون متظرِ تاکسی. اما مگه میومد. دو ساعتی منتظر بودم که یه ماشینِ مدل بالا واستاد جلوم. من اسمِ ماشینارو بلت نیستم. باس حتما رد شن تا پشتش و بخونم!
ـ خانوم خوشگله بشین می رسونمت.
یه نگاه به چپ انداختم... یه نگاه هم به راست... یه نگاه به پشتم انداختم... اونجا هم هیچ کس نبود... یه نگاه دیگه به پسره انداختم... یا بسم الله این به من گفت خانوم خوشگله؟!
سعی کردم نیشم و ببندم و با اخم گفتم:
ـ مزاحم نشو آقا.
ـ ای جان فدای صدای قشنگت. مزاحم چیه عزیز من مراحمم. بشین بالا خوش می گذره بهت...
اخم کردم و گفتم:
ـ برو به عمه ات بگو بیاد بشینِ بالا. بیتربیتِ خر.
و فوری رفتم عقب تر و مثل این جوگیرا به اولین تاکسی گفتم " دربس ".
غلطِ اضافه به این می گن دیگه. دو قدم راه هشت تومن ازم گرفت. خدایا اگه درست گرفت که خاک تو سرِ من و حلالِ اون. اگه زیاد گرفت بازم خاک تو سرِ من که گول خوردم.
انقدر تا خودِ خونه برای این هشت تومن حرص خوردم که حس کردم دود داره از کله ام بلند می شه. همینجوری ک کلیت و تو دستم می چرخوندم و سرم پایین بود داشتم فحش می دادم که یه صدا باعث شد سرِ جام بایستم.
ـ به به خانومِ خوشگلِ عصبانی...
سرِ جام ایستادم. کمی آرامش گرفتم. رفتم تو جلدِ ساتیِ بی خبر. اومده بود. و من با تمومِ دلخوری هام جداً از تهِ دل خوشحال بودم که اومده. با لبخند برگشتم سمتش.



بی توجه به نگاهِ متعجب و دهنِ بازِ ستار کبابی، بدونِ ترسیدن از نگاهِ خمصانه جمیله و حرف های احتمالی که بتول زحمت پخشش رو می کشه و بدونِ کوچکترین بدخلقی دسه گلی که دستش بود و ازش گرفتم و با خوشرویی گفتم:
ـ به به آقای با معرفت. چقدر زود برگشتی.
با حالتِ با نمکی دستاش و رو هم گره کرد و سرش و به سمتِ راست متمایل کرد و در حالی که لبخندی شرمنده زده بود گفت:
ـ من شرمنده بانو باور کن گیر کرده بودم.
انگار زیادی جو من و گرفته بود. شدم خودِ ساتی و گفتم:
ـ حالا خودت و لوس نکن بیا بریم خونه!
بیچاره آنچنان وا رفت که دلم به حالش سوخت. خوب چی کنم؟ نه به فرزام. نه به این. منتظرِ من نیشم یه میلی باز شه تا از نوکِ پام بگیره و بیاد بالا و بگه سواری می خوام.
در و باز کردم و رفتم تو. همونطور که پشتی سرم میومد گفت:
ـ سخندون نیست؟!
می خواستم برگردم بگم نه که تو نمی دونی اما با بیخیالی گفتم:
ـ نه ثبت نامش کردم مهد.
ـ جداً؟! چطـــور؟!
ـ خوب می خواستم دو کلوم یاد بگیره. یکم شخصیتش و عوض کنم. تو خونه موندن و با من بودن زیادی خلق و خویِ بزرگونه بهش داده بود. دارم بر می گردونمش به دورانی که بهش تعلق داره.
هومِ بلندی گفت و بعد قبلِ اینکه کفشاش و در بیاره گفت:
ـ تا تو بساطِ یه چای و کیکِ درست حسابی و راه بندازی من برم سوغاتی تو بیارم.
نیشم تا گوشم باز شد و با خوشحالی که نصفش پنهون بود گفتم:
ـ ما کیک نداریم! راضی به زحمت نبودم. مهم خودتی که سالم برگشتی! انتظار نداشتیم!
چشماش و ریز کرد و به من نگاه کرد. بیشتر از این نتونستم تحمل کنم و لب و لوچم و که به زور جمع و جور کرده بودم آزاد کردم و به لبخندِ گشاد تحویلش دادم.
خودشم مردونه خندید و بدونِ زدنِ حرفی رفت از خونه بیرون. با صدای زنگِ موبایلم که مخصوصِ ماموریت ها بود از درِ بسته حیات چشم گرفتم. یا خدا حواسم نبود سایلنتش کنم. فوری برش داشتم. ای بابا این که اس ام اسِ اونم از فرزام. بازش کردم.
ـ کمتر باش بگو بخند راه بنداز. همون ساتی قبل باش. همین الان باتریِ این گوشی و بردار. همین الان!
چند تا فحش نثارش کردم و باتری و درآوردم و گوشی و انداختم تو کیفم و کیف و پشتِ د رو چوب لباسیِ آویز، آویزون کردم.
چشم غره ای هم به کیفم که گوشیِ خاموش توش بود رفتم و رفتم سمتِ آشپرخونه. شیرِ گاز و باز کردم و زیرِ سماور و روشن کردم و رفتم تا یه لباسِ درست حسابی بپوشم. اما من هیچی نداشتم. هیچ چیزِ درست حسابی پیدا نمی کردم. ترجیح دادم با همون مانتو و شلوار بمونم. کمی رژ زدم و منتظرِ هاویار موندم.
وقتی اومد کلی وسیله دستش بود. همه رو آورد بالا و نشست. شاخه گلا رو از دسته گل جدا کردم و گلدون که نداشتم گذاشتمشون تو پارچِ آب. یه حبه قندم انداختم توش و همون سرِ کابینت آشپزخونه گذاشتمش و بعد از ریختنِ چایی رفتم پیشش نشستم. از خونه خودش کیک آورده بود. پسرۀ دیوونه. همینطور که داشتم پیش دستی و چنگال بر می داشتم بلند گفتم:
ـ تو مگه تازه نیومدی؟ همه چیز تو خونه ات یافت می شه؟!
با کمی مکث گفت:
ـ سرِ راه خرید کردم.
و کمی بعد پرسید:
ـ تو درس می خونی؟!
چشمام و بستم و نفسم و سخت دادم بیرون. یادم رفت کتابارو از جلوی دست بردارم. رفتم بیرون و نیم نگاهی به کتابِ تو دستش انداختم و گفتم:
ـ من تا اول خوندم. انتخاب رشته هم کردم اما دیگه نشد ادامه بدم. حالا فعلاً کتابارو خریدم ببینم از ازشون سر در میارم غیرِ حضوری ثبت نام می کنم.
سری تکون داد و گفت:
ـ من رشته ام ریاضی بود. اما کنکورِ تجربی شرکت کردم. اگه خواستی می تونم کمکت کنم.
یکم نگاش کردم. مگه فرزام نگفته بود مدارکش قلابیِ؟ شاید واقعاً اونور درس خونده.
دو تا جعبه کادو و همینطور چند تا ساک دستی که توش وسیله بود و از جلوش هل داد سمت و من و گفت:
ـ قابلِ شما رو نداره. امیدوارم خوشت بیاد.
منم که کادو می بینم بی اراده خر ذوق می شم گفتم:
ـ وااای دست مــرسی. تا حالا اینهمه سوغااتی یه جا با هم ندیده ...
حرفم و قطع کردم. یکی از درون بهم گفت: " تو قول دادی مودب و خانوم باشی! پس ندیده بازی در نیار. حداقل جلوی یه آقا"
نیم خیز شدم و در جعبه اول و بزرگتر و باز کردم. با دیدنِ چندین مدل صنایع دستی. مثل جعبه های چوبی، چند تا فیل، یه جا کلیدی، و هیمنطور یه آینه دیواری که دورش با صدف تزئین شده بود با ذوق گفتم:
ـ ممنون خیلی قشنگن. مـــرسی. دستت درست.
خودشم همراه با من به وسیله ها نگاه می کرد و با اشاره بهشون گفت:
ـ از اونهمه وسیله تو بازار. من فقط همینا رو دوست داشتم.
والحق هم که خیلی قشنگ بودن. نتونستم بیشتر درِ بستۀ جعبه دوم و تحمل کنم و کمی کشیدم جلو و جعبه و کشیدمش سمتِ خودم و بازش کردم. اوه... من عاشق پارچه های محلیِ رنگی رنگی ام. اصلاً همیشه عاشقِ این بودم که با لباسِ محلی عکس بیگیرم.
از سرشونه های لباس گرفتم و آوردم بیرون و مقابلم قرار دادم. چند لحظه ای از رنگِ روشنش و ترکیبِ رنگ پر از شادیش انرژی گرفتم و بعد همونطور که لباس مقابلم بود سرم و کج کردم و از سمتِ راستِ پیراهن اوردم بیرون تا هاویار ببینم.
ـ واقعاً قشنگِ.
به لبخندی اکتفا کرد. تو جعبه و نگاه کردم. هنوز دامنش اون تو بود. اما ستِ لباسِ من برای سخندون هم اورده بود. خدایا این پسر چقدر خوش سلیقه است. چی می شد خلافکار نبود. اونوقت می تونست همراه و شاید بابای خوبی برای سخندون باشه و در کنارش شوهرِ منم بود!
جعبه ها رو گذاشتم کنار و به ساک دستی ها اشاره کردم:
ـ اینا همون سفارشِ سلامتیِ تو راهِ؟!
خندید و گفت:
ـ بله! ماهی و کلوچه و ...
سری تکون دادم و بله چاییش اشاره کردم:
ـ بخور سرد شد. واقعاً ممنون. من اگه یه روز برم مسافرت فرک نکنم اینهمه اساس بتونم برات بیارم.
چاییش و خورد و گفت:
ـ فکرشم نکن. من فرق دارم.
دیگه چیزی نگفتم. خوب اون مرتِ بایدم این هوا خرج کنه. اصلاٌ اون جیب از خودشِ، پول هم توش پرِ...
البته اونقدر فقیر نیستیم که جیب نداشته باشیم. جیب از خودمون داریم. اما شیپیشا توش عروسی گرفتن جفتک پرونی می کنن... جیب داریم اما کو پول که پرش کنیم؟!
با صدای هاویار به خودم اومدم:
ـ راستی ساتی من فردا شب به یه مهمونی دعوت شدم. پارتنر ندارم. همراهم میای؟!



اما من مطمئنم که تو می ری...
درِ ماشین و با غیض بستم و به سمتِ مهد رفتم.
ـ نه نمیرم. لطفاً دیگه راجع بهش حرف نزن.
بازوم و گرفت و نذاشت برم داخلِ مهد...
ـ ببین ساتی این خیلی می تونه کمکمون کنه که خیلی ها رو بشناسی.
ایستادم و چشمام و بستم و دنبالِ کمی، فقط کمی آرامش گشتم. در همون حال شمرده شمرده گفتم:
ـ ببین... مگه تو نگفتی این ادمایی که باهات اومدم مهمونی همه هاویار اینارو می شناسن؟! مگه نشنیدی گفتم افشین گفته که متین...
کمی مکث کردم:
ـ متینِ چهرآرا تو این مهمونی بوده و از اول هست؟ بنظرت شک نمی کنن؟ چطور من از کنارِ فرزاد میام کنارِ هاویار؟
اصلا می دونی پریروز به چی فرک می کردم؟ اگه هاویار از اول به قصدِ من و منزلم اومده باشه صد در صد قبلش عکسی از من دیده نه؟! اگه متین تو همون مهمونی لومون داده باشه چی؟! ما که اون و نمی شناسیم اما اون می شناسه... این فرکا داره دیوونم می کنه. فرکایی که خودت بهم یاد دادیی تو سرم رژه بره. ببین دارم دیوونه می شم دست از سرم بردار.
وانستادم حرفاش و بشنوم. یعنی نمی خواستم که بشنوم. رفتم تو مهد... وقتی سخندون باشه دیگه حرفی هم نمی تونه که بزنه.
مدیرشون ندیدم. اما سخندون یکی یکی مربیاش و بوسید که خداحافظی کنه. از صحنه ای که لحظه آخر دیدم چشمام از کاسه درومد بیرون. سخندون رفت سمتِ یه پسری دستش و با ناز گذاشت تو دستِ پسر بچه ای که ازش بلند تر بود.
پسر بچه خیلی شیک و مجلسی دستش و بوسید. نا خودآگاه اخمام رفت تو هم. دست به سینه به صحنه رو به رو نگاه می کردم. چیزی به هم گفتن و سخندون اومد بیرون.
خدایا. بغض به گلوم چنگ انداخت. نکنه خواهرم عاشق شده؟!
از فکر مسخره ام نه تنها خنده ام نگرفت بلکه باعث شد اخم کنم و به سلامِ سخندون جواب ندم. مستقیم رفتم سمتِ دفتر مدیر. اما قبلِ اینکه در و باز کنم برگشتم و رو به سخندون با تحکم گفتم:
ـ همینجا وایمیستی یه قدم عقب بری و جلو بیای من می دونم و تو
بچه ام با ترس و بغض سرش و تکون داد. کلاً چند روزی می شد که دیگه بی ادبی نمی کرد و در برابرِ بزرگترش سکوت می کرد. واااای خدایا نکنه علائمِ عاشقیِ؟!
انگار که چیزی یادم اومده باشه گفتم:
ـ اون پسر کی بود که آخر باهاش حرف زدی؟
دستی به موهاش کشید. حالا انگار اون اینجاست و با حالتِ خاصی گفت:
ـ کالِن... « کارِن »
تقه ای به در زدم و منتظر نایستادم و فوری پریدم تو اتاق. خانمِ مدیر وقتی حالِ آشفتۀ من و دید بدونِ توجه به کار زشتم گفت:
ـ حالتون خوبه خانم داشتیانی؟
ـ مگه شما نگفتید مراقبِ بچه ها هستید. من الان چی کار کنم؟
با نگرانی از پشتِ میزش اومد بیرون و رو به رویِ من ایستاد.
ـ لطفا آروم باشید و بگید چی شده؟ سخندون که خوبه.
ـ خواهرم دیگه کم غذا می خوره. جدیداً ساکت شده. می ره تو خودش. با خودم فکر کردم مودب شده. الان میام می بینم یه پسر داره دستش و باعشق می بوسه. چی دارید بگید؟ خواهرم و فرستادم مهد یا کلاس عشق و عاشقی؟
و اشکهام جاری شد. من و تو بغل گرفت و با دست آروم به پشتم ضربه می زد.
ـ عزیزم. این چه حرفیه؟ بچه ها تو این دوره عشق و اونطور نمی بینن که شما فکر می کنی. اونا عشق و تو آبنبات سفید قرمزی می بینن که برای من و تو هیچ ارزشی نداره.
و بعد ازم دور شد و گفت:
ـ خوب رفتارای پدر و مادرِ به شدت عاشقِ کارن باعث شده یکم خلق و خوی بزرگترها رو به خودش بگیره. وگرنه مطمئن باش ما حواسمون به همه چیز هست.
ـ یعنی خواهرم عاشق نشده؟!
ـ معلومه که نه. این چه حرفیه؟ اون بچه هست. لطفاً ذهنش و مسمو نکن. ببین عزیزم این رفتارها باعث می شه در آینده به خاطرِ افکارِ منحرفت بهت اعتماد نکنه و باهات مثل غریبه رفتار کنه و اونوقتِ که به غریبه ها تکیه می کنه.
ورزش کردنش به خاطرِ اینه که اینجا بچه ها یه ساعتی و برای ورزش می گذرونن و خوب طبیعتاً مربیا ازشون می خوان تو خونه تمرین داشته باشن. این خیلی خوبه که سخندون ورزش کنه. چون واقعاً بدنش نیاز داره. کم حرفیش رو هم بذارید به حسابِ بزرگتر شدنش.
سخندون به قولِ خودت از یه جمع بزگونه اومده قاطیِ بچه ها... خوب طبیعیه یکم بره تو خودش. حتی بچه چند ماهه هم فکر می کنه. اما نه مثل ما بزرگا. سخندون که دیگه چند سالشه.
بلند شدم.
ـ ببخشید من وقتی دیدم کارن داره دستِ خواهرم و می بوسه یکم غیرتی شدم.
به صندلیش تکیه داد و کمی تکونش داد. لبخندِ شیرینی زد و گفت:
ـ مثل پدری می مونی که نسبت به دخترِ در مرکزِ توجهش غیرت داره. و از اینکه کسی بهش نزدیک شه احساسِ ناراحتی می کنه...
و بعد فوری بلند شد و کارتی سمتم گرفت:
ـ عزیزم میشه ازت خواهش کنم یه سر به این مرکزِ مشاوره بزنی. یه چیزایی هست که اگه واقعا آینده خودت و خواهرت برات مهمه لازمِ که بگی و جواب بگیری.
بعد از خداحافظی از مدیر بدونِ اینکه بخوام فکرِ سخندون و مشغول کنم و باعثی ناراحتیش بشم زدم بیرون. ممکن بود اگه الان من الکی بخوام روحِ فرشته ایِ خواهرم و با افکارِ سمیِ خودم به درد بیارم یا با حرفام ذهنش و مشغول کنم تو آینده اش تاثیر بذاره.
آره... من هیچی نمی دونم... اصلاً ممکنِ اگه به خاطرِ یه بوسیدنِ دست الان توبیخش کنم پس فردا به این پسرِ کارِن بگه وقتی خواهرم نیست من و ببوس و این می شد یه مخفی کاری کوچیک که تو ذهنش می موند و وقتی بزرگ می شد به مراتب چیزهای بزرگتری و ازم مخفی می کرد.
با این افکار که ذهنم و و روحم و اذیت می کرد فشاری به دستش آوردم:
ـ آآی تو لو زونِ من آزی. آلوم بابا.
ـ ببخشید عزیزم خواستم بگم... بگم دوستت دارم.
نیشش تا گوشش باز شد.
ـ منم دوست دالم دیوونه.
خندیدم و سعی کردم ماشینِ فرزام و نادیده بگیرم. به گوشیم زنگ زد. جلوی سخندون نمی تونست بیاد جلو. حالا می خواست از پشتِ گوشی مخم و بخوره همینکه جواب دادم شروع کرد:
ـ ببین ساتی. یه کاری. یه مبارزه می ذارم. اگه من باختم دیگه حرفی از مهمونی نمی زنم. اگه تو باختی که میری.
نفسم و سخت دادم بیرون و آروم جوری که صدا به گوشِ سخندون نرسه گفتم:
ـ ببین فرزام من بدونِ تو احساسِ امنیت نمی کنم. بدونِ تو به مهمونی نمی رم...
سکوتِ چند لحظه ای بینمون برقرار شد. نمی دونم از حرفم چی برداشت کرد. اما خودم حس کردم حرفم خیلی هم درست و درمون نبوده. ایستادم و برگشتم نگاهش کردم.
به جلوی ماشین تکیه زده بود. یه دستش و زده بود رو سینه اش و اون دستش به گوشی که دمی گوشش بود. من و نگاه می کرد و حرف نمی زد.
کلافه گفتم:
ـ خیلی خوب باشه. اما یه مسابقه عادلانه.
و بعد قطع کردم..



ـ سخندووون...
ـ زووونم ازی؟
با عشق سری تکون دادم و گفتم:
ـ جونتو قــــربون... عزیزم بیا شام.
ـ نه شوما بخول من لیژیم گِلِفتم.
ـ سخندون شوما نه عزیزم. شما ... بگو...
ـ آله... آله شما... امروز کالِنم می گفت ها...
ـ حالا کی گفت رژیم بیگیری؟!
عروسکِ نا آشنای باربیِ دستش و بهم نشون داد.
ـ کالِن گفته بایدقدِ این شم.
اما کمی فرک کرد و گفت:
ـ اما نه... گفت یکمی از این بیشتل چاق باشم. گفت باباش می گه یه پَـلده گوشت خوبه!
خنده ام و کنترل کردم. امان از این مردا!
دختر داره پنج سالش می شه اما هنوز زبونش گیر داره. مامانم که هیچوقت درست حسابی برام حرف نمی زد و خودمم از بچگیم جز یه داستان یادم نمونده... یه داستان که همیشه صدای یه مامانِ مهربون و برام تداعی می کنه.. هانسل و گرتل... داستانیِ که هیچوقت فراموشش نمی کنم... من از کلِ بچگیم همین یادمِ و این دردآورِ.
داشتم می گفتم مامان که حرفی برام نزده بود. اما دایی می گفت ارثیِ... کلاً تو خانواده مامان اینا بچه ها دیر زبون باز می کردن و تا چند وقت صحبت کردنشون اینجوری بوده. حتی منم همینطور بودم.
سخندون دفترِ نقاشیش و گذاشت تو کیفِ کوچولوش و با گفتنِ شب بخیر خوابید.دوباره ذهنم رفت سمتِ فرزام. ای کاش قبلِ صحبت با هاویار گوشواره ها رو در آورده بودم. حدس می زدم برام دردسر شه و فرزام اصرار به رفتنم داشته باشه.
شماره هاویار و گرفتم...
اوایل برام مهم نبود که پا تو خونه فرزام می ذارم خوشحالم بودم... می رفتم تو خونه تختِ مفت خوراکی های مفت... اما با خودم فرک کردم یه جوریِ... صورتِ خوشی نداره... حتی الان که صیغه اشم...
صیغه... خوشحالم که راست می گفت و حتی یک بار هم اسمی از این صیغه برده نشد... کلاه شرعی...
وقتی فرزام گفت برم خونه اش برای یه مبارزه جانانه و همین امشب هم برم... گفتم بهش خبر می دم... اما نمی خواستم... نمی خواستم برم تو خونه اش...
اه این تلفنِ هاویار چرا بوق نمی خورد؟! گوشیم و قطع کردم و خواستم دوباره بگیرم که گوشیم زنگ خورد. هاویار بود.
ـ الو ساتی چرا حرف نمی زنی؟
وا یعنی برداشته بود؟ پس چرا اصلاً بوق نخورد؟ یا من نفهمیدم؟
ـ الو ساتی؟!
به خودم اومدم و گفتم:
ـ هاویار. من میام مهمونی فقط ... فقط راستش چیزه...
با صدایی که خوشحال بود گفت:
ـ چیزه عزیزم؟! وااای ممنون خوشحالم کردی... لباس و اینا مشکلتِ ؟! خودم همه چیزت و می خرم.
با خجالت گفتم:
ـ نه... راستش می دونی من تعریفِ خوبی از پارتی و اینجور چیزا نشنیدم. می ترسم مشکلی برام پیش بیاد.
ـ ساتی تو به من اعتماد داری؟
تو دلم خیلی قاطعانه گفتم: نه! اما جوابش و با تردید دادم:
ـ آره دارم... اما...
ـ ساتی من بهت قول میدم هیچ مشکلی برات پیش نیاد.
ـ باشه من و قبل از ده میرسونی خونه؟!
ـ مهمونی تازه هشت شروع میشه.
نفسم وسخت دادم بیرون و گفتم:
ـ نهایتش یازده.
ـ یک ساعت با تو بودن هم ارزشش و داره. چشم.
ـ شب بخیر.
و منتظر نشدم جوابم و بده و قطع کردم. من با هاویار احساسِ امنیت نمی کردم و این تقصیرِ خودش بود. یه صدای مسخره ای درون گفت:
ـ می خوای مثلِ فرزام چند شب برو خونه اش تا حسابی بهش اعتماد کنی.
جدیداً چه عذاب وجدانِ سرتقی پیدا کرده بودم. همه اش کار های زشتم و یادآوری می کرد و مسخره ام می کرد.
صدای اس ام اسم بلند شد.
ـ دخترۀ سرتق. فقط می خوای من و حرص بدی.
جواب دادم:
ـ فقط نمی خواستم بی خودی خودم و خسته کنم وقتی جوابِ مبارزه من و تو از همین الانم معلومه. یه مبارزه نا عادلانه!
جواب اومد:
ـ به هاویار بگور برات لباس بخره! نذاری نظر بده ها! تو اتاق پروم نیاد! یه لباس پوشیده انتخاب کن. در ضمن آرایشگاهِ " سایه روشن " تو عظیمیه. یه جوری بی هوا بکشش اونجا برات وقت بگیره. من دیگه نمی بینمت اما مراقبتم. ساتی بازم می گم لطفاض لباست پوشیده باشه که من وسطِ مهمونی عصبی نشم.
حالا انگار اونجاست. دهن کجی به حرفاش کردم و براش زدم:
ـ شب بخیر آقای مراقب.
و تمومِ اس ام اس ها رو پاک کردم.


یه پیراهنِ کوتاه کاربنی که به پوست خیلی سفیدم خیلی میومد. هیچوقت نفهمیدم با مامانِ سبزه و بابای تقریباً سیاه من چطور انقدر سفید شدم؟!
پیراهن از این مدل کشی ها بود که می چسبید. یقه اش کج می شد و روی شونه ام می افتاد. آستیتای بلند داشت. که رو باوزهاش چند تا سوراخ می خورد. با اینکه مدلش جینگیلی بود اما تنها لختیش یه طرفِ شونه ام بود و سوراخایِ خیلی کوچیکِ رو بازوم. و با یه ساپورتِ مشکی و یه صندلِ پاشنه دارِ آبی کاربنی پوشیده می شد.
هاویار تقه ای به در زد. اتاق پروش قدِ سوراخ موش بود و نفسم کم اومده بود. در و باز کردم و گفتم:
ـ بله؟
سرکی کشید و همونطور که سعی کرد در و باز کنه گفت:
ـ ببینم.
ـ پر حرص گفتم:
ـ بکش کنار برای همین در زدی؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
ـ بلاخره که شب می بینم چه شکلیِ.
دندونام و بهم فشردم و گفتم:
ـ پس تا شب اون چشمات و ببند.
و در و بستم. روانی...
لباس و گذاشتم رو قسمتِ شیشه ای.
فروشنده برشون داشت تا دزدگیراشون و در بیاره و گفت:
ـ ساپورت و صندلِ ستشم می برید؟
ـ بله.
آروم کنارِ گوشش گفتم:
ـ داشتیم میومدیم تو کنارِ اینجا یه آرایشگاه دیدم. جشنتون در چه حدِ؟ بنظرت آرایش نکنم؟ یا نه برم آرایشگاه؟!
تو دلم خدا خدا می کردم که نگه نیاز نیست. یکم تو صورتم نگاه کرد. بی میل بهش خیره بودم. شیطون بودن از سر و روش می بارید و همینا باعث شده بود که با دروغِ بزرگش که بهم گفته ازش متنفر نباشم. شیطونی تو خونش بود و الان نمی دونم چرا اینجوری نگاهم می کرد.
ـ خوشگلی اما... بد نیست یکم لوند تر شی... وقت می گیریم.
چشمام و براش لوچ کردم و رفتم بیرون. پسرِ منتظرِ. ای خدا خفته ات کنه فرزام. وقتی اومد بیرون فرصت ندادم حرف بزنه و گفتم:
ـ بشین تو ماشین من برم وقت بگیرم.
کیفِ پولش و گرفت سمتم...
ـ ممکنِ بخوان که پولش و حساب کنی.
تردید نکردم و کیفِ پولش و گرفتم. چقدر خوشم میاد از این خوشمزه بازیاش.
با اینکه که قبلاً توسطِ فرزام و فرانک هماهنگ شده بود آرایشگر خیلی عادی باهام رفتار کرد. هر چند می تونستم ترسش و ببینم. ارم خواست ساعت سه اونجا باشم. البته خواست حتما نیم ساعت بخوابم و بعد یه حمومِ آبِ سرد داشته باشم تا پوستم باز شه و سرحال باشه و بعد بیام آرایشگاه.
ساعت یازده بود و من تا سه خیلی وقت نداشتم. البته سخندون که قرار بود جمیله بره دنبالش، راستی یادم باشه کارت شناسائی بهش بدم که سخندون و بهش تحویل بدن.
امیدوارم هاویار به این خوشخدمتی های جمیله مشکوک نشه.
*****
نگاهی تو آینه انداختم. فوری سرم و کج کردم و برگشتم سمتِ فرانک و با انگشتِ اشاره صورتم و بهش نشون دادم:
ـ بنظرت با این همه گریم. هاویار شک نمی کنه که چرا تغییر قیافه دادم؟
ـ دختر فرزام به تو گفت که از مهمونا شنیده وقتی شما رفتین خیلی قبل تر متین رفته.
در ضمن فکر می کنی دختر. فقط با لنز چشمات آبی شده. همین کلی تغییرت داده . موهات و چتری کوتاه کردی فکر می کنی گریم شدی. ببخشید اما یه جورایی تو همون دختری فقط یکم شبیهِ دخترای چیز آرایش شدی!
آرایشگر ادامه داد:
ـ من گریمِ خاصی انجام ندادم. فقط لبات و هماهنگ کردم. بینیت و عروسکی تر و برجستگیِ گونه ات و کمتر. و چون پستیزِ مش شده و اونم چتری برات گذاشتیم حس می کنی زیادی تغییر کردی.
چشمام و براش لوچ کردم. این الان خیلی نبود از نظرش؟!
دوباهر تو آینه نگاه کردم و شونه ای بالا انداختم. چهره ام زیادی زنونه بود. حس می کردم دخترونه نیستم. چیزی که تو مهمونی با فرزام بودم و توجهِ افشین و جلب کرده بود. پالتوم و پوشیدم. فرانک بی توجه مخالفتم ازم عکس گرفت و اصرار داشت که خیلی هم خوشگل شدم و زنونه نیستم.
اما من از چشمایِ گربه ایم که امروز با لنزِ آبی ـ عسلی و سایۀ مشکی ـ آبی و خطِ چشمِ پهن گربه ای تر شده بود هم می ترسیدم و هم راضی نبودم. چشمام دریده شده بود. لبایِ صورتیِ کمرنگم و دوست داشتم. کلاً آرایشِ کمرنگ و دوست داشتم.
اما خوب بتول همیشه می گه اگه آرایش لبات پررنگِ چشمت و کمتر آرایش کنه و برعکس و این ارایشگرم همینکار و کرده.
بعد از خداحافظی با فرانک اومدم بیرون. برام اس ام اس اومد:
ـ خوشگل شدی! مراقب باش. اصلاً راضی نیستم بری. اما خوب خیلی مونده بفهمی تا شغلِ من و انتخابِ جدیدی که واسه زندگیت داشتی یعنی چی...
اس ام اسِ فرزام بهم دهن کجی می کرد. حالا فهمیدم چرا فرانک ازم عکس گرفته. اس ام اسا رو پاک کردم و از پله ها رفتم پایین.
هاویار تو ماشینش نشسته بود و حواسش به من نبود. داشت با کامپیوتر دستیش کار می کرد. چی بود اسمش؟ لپ تاپ...
حالا که در و بستم دیگه حواسش به من بود...
ـ ببینم تو رو...
کمی آرامش از اطرافم و محیطم خواستم اما دریغ... برگشتم سمتش...
با دیدنِ چهره ام مات موند. دیدی گفتم خیلی تغییر کردم؟ چند لحظه ای مات نگاه کرد. لبخندی زد که لبای خشک شدۀ صورتیِ کمرنگش و بیشتر به رخ کشید و زیرِ لب زمزمه کرد:
ـ دیدمت!
به رو به رو نگاه کرد. وا این دیوونه شده... یهو دوباره برگشت سمتِ من... منم برگشتم سمتش... یکم دیگه نگاهم کرد و بعد استارت زد.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 280
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,131
  • بازدید ماه : 18,089
  • بازدید سال : 145,192
  • بازدید کلی : 11,642,332