close
مجتمع فنی تهران
رمان همکارم میشی؟ قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

چه دنیایی شده. آدم نتونه به پدرِ خودشم اعتماد کنه. هر چند از اول هم برای من پدری نکرد. یه کلمه حرفِ محبت آمیز به ما نزد دلمون و خوش کنیم پدر داریم.…

رمان همکارم میشی؟ قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1091 جمعه 15 فروردين 1393 : 12:19 نظرات ()

چه دنیایی شده. آدم نتونه به پدرِ خودشم اعتماد کنه. هر چند از اول هم برای من پدری نکرد. یه کلمه حرفِ محبت آمیز به ما نزد دلمون و خوش کنیم پدر داریم. واقعا پدر بودن یعنی چی؟ اینکه یه پولِ نصفِ نیمه بذاره کفِ دستمون بسته؟ که اینم این اواخر مامان کار می کرد م ذاشت کفِ دستِ پدر برای دود کردنش.
این فرزامِ دیوونه ام که زودتر بهم نگفت چه خبره. از وقتی فهمیده بود ارث مادری داریم می دونست که ویلامون کنارِ ویلایِ موردِ نظرِ هاویارِ اما حرفی نزده بود تا روشن شدنِ ماجرا. که اونم اینطوری شد. خدایا مصبت و شکر. آخه اینم زندگیِ ما داریم؟!.......................................................

سعی کردم با کارای خونه و خودم و مشغول کنم. اه امروز که باشگاهم پر شد رفت هوا. عوضش فردا تمرین تیر اندازی با فرزام دارم. بعدش می خواد من و ببره دانشکده افسری سرِ چند تا از کلاسا بشینم ببینم خوشم میاد این رشته و بخونم یا نه. یعنی چقدر عالی بود همه برای انتخابِ بهتر یه همچین کاری و بکنن و بیشتر آشنا بشن. اونوقت شاید کمتر پیش میومد که کسی از انتخاب رشته پشیمون باشه.
البته این سرخوشیِ من و می رسونه وقتی هنوز رشته دبیرستانیم و انتخاب نکردم واسه دانشگاهم تصمیم می گیرم. اما خوب فرزام می گه اگه واقعا نمی خوام برم دانشکده افسری بهتره که همون رشته انتخابی خودم، یعنی ریاضی و ادامه بدم.
پشتِ درِ شیشه ای خونه ایستادم و به حوض کوچولویِ خونمون نگاه کردم. کفِ دستم و گذاشتم رو پنجره بلکه سرماش از پوستم به درونِ گرمم نفوذ کنه و یکم خنکم کنه... دلم می خواست الان دایی اینجا بود... ای کاش بتونم رک و راست راجع به خانواده ای ازشون بپرسم که نوزده سال منکرش شدن... اما چی بگم؟! اون چی داره که بگه؟؟
پوزخند زدم... همیشه آدمای گناه کار حرف واسه گفتن زیاد دارن... متاسفانه فوق العاده طلبکار هم هستن.
***
درِ یخچال و باز کردم و سیبِ قرمز و کوچولوی مدِ نظرم و برداشتم. بنظرم عید بهترین گزینه بود برای یکم روحیه سازی و این مسائل! از این هاویار که بخاری بلند نشد و تو این چند هفته هنوز قدمی بر نداشته که یکم دوباره هیجان بیاد تو زندگیمون. شاید باید به قولِ فرزام بهش میدون بدیم. فرزامم که بیشتر سرکارشِ و فقط زمانی که کاری داره یا می خواد مسئله ای و گوشزد کنه زنگ می زنه یا می بینمش.
سیب و گذاشتم...
خـب، خب.... اینم از سیب.... سینِ اولم...
دوباره نگاهی به سفره هفت سینم انداختم...
قرآن...
آینه نداشتم. مجبور شدم آینه حموم و که خیلی هم بزرگ بود یه تیکه از کنارش بشکنم بزارم سرِ سفره...
سنجاق سرِ سخندون... سینِ دومم...
سنجاق قفلی... سینِ سومم...
سمنو که جمیله درست کرده... سینِ چهارم...
آها... سبزه که خودم " گانه " خیس کردم و گذاشتم... سینِ پنجم... گانه خیلی قشنگتر از عدس سبز میشه و هر سال خودم می ذارم و برای سرِ خاکِ مامان می برم... تصمیم دارم امسال فرق نذارم... واسه بابا هم می برم.
دیگه چی بذارم؟!
یکمم سرکه سفید.... سین ششم...
چند تا پولِ خورد پنجاه تومنی هم که سکه امِ و میشه سینِ هفتم... تموم شد...
نگاهی به دور تا دورِ لبه های حوضِ خونه انداختم... ماهی هم که تو حوض هست... لازمۀ سفره هفت سین...
چه سفره ای شد. یعنی هر کی ببینه تا عمر داره بهمون می خنده.
سخندون با لباسِ نوش کنارم ایستاده بود و به دور تا دورِ استخر نگاه می کرد. بیشتر از همه چشمش به سنجاق سرش بود که حالا یکی از سین ها شده بود.
رو پارچه که کنارِ حوض پهن کرده بودم و روش آجیل و شیرینی بود نشستم و صداش کردم.
ـ بیا اینجا فسقلی می خواییم دعای تحویلِ سال بخونیم. بیا کنارم...
با اعتیاد کفشای سفیدش در آورد و بدونِ انکه اجازه بده جورابِ سفید تور توریش رو زمین کشیده بشه رو پارچه کنارم نشست.
ـ خدایا... همیشه باشه... همیشه کنارم باشه. سالم و سر حال. منم باشم... انقدر باشم که دکتر شدنش و ببینم که خوشبختیش و ببینم که روزی و ببینم که دیگه بهم نیاز نداشته باشه. یه خانمِ به تمام معنا...
روزی و ببینم که نشون بده بچه علی شیره ای هم می تونه چیزی بیشتر از جیب بـُـر باشه... روزی و ببینم که به اوجِ موفقیت رسیده باشه و زندگیش پر از رنگای سفید و صورتی باشه.
به کاسه آجیل اشاره کردم:
ـ بخور عزیزم.
و کاسه و گذاشتم جلوش...
خودم خواستم امسال هفت سینم و اینجوری بچینم. اخه تو خونه دلم می گرفت. چیه مگه؟ دیدم هوا بهاریِ. بارونم که نیست. گفتم بیاییم بیرون.
رادیو رو روشن کردم و قرآنم و برداشتمو همینکه بازش کردم. یادم افتاد امروز نه نمازِ صبح خوندم و نه نمازِ ظهر. نفسم و سخت دادم بیرون. از روزی که شروع کردم به نماز خوندن همینه. نمی دونم چرا یادم می ره.
البته بعضی روزا هم یادم می مونه ها. اما انگشت شماره اونروزایی که من سر وقت یادم میاد وقتِ نمازِ...
رادیو داشت می گفت که خونه دلمونم یه گردگیری بهش بدیم و صاف کنیم. اگه با کسی قهریم آشتی کنیم. نذاریم گردِ دلخوری و ناراحتی رو خونه دلمون بمونه...
دعای تحویلِ سال که نوشته بودم و گذاشته بودم صفحه اولِ قرآن و باز کردم...
ما بینش هر کی میومد تو ذهنم براش دعا می خوندم...
برای بچه ام فرزام... خدایا نکنه تو این ماموریت ها که میره یه وقت خدایی نکرده بر نگرده... جوونِ آرزو داره... بلاخره می خواد زن اختیار کنه... بچه دار شه... به خودش رحم نمی کنی به دختری رحم کن که فرزام قراره باهاش ازدواج کنه... یه وقت نکنه اون دخترِ طفلی چشم به در بمونه...
برای هاویار... خدا به راهِ راست هدایتش کنه... البته منم باس به همون راه هدایت شم...
برای بتول... ایشاالله سالِ دیگه بچه بغل خونه شوهر... البته اول خونه شوهر بعد بچه بغل... اونجوری خوبیت نداره.
خدایا به همه مریضا سلامتی بده...
امیدِ هیچ بنده ای و نا امید نکن...
نذار هیچ دختری حسِ ترشیده شدن بهش دست بده...
آهی جانسوز کشیدم:
ـ خدایا به شهدا عمر با عزت عطا بگردان...
قرآن و بستم...
ـ الهی آمین...
اما یه لحظه دستم که می خواست قرآن و بذار سر جاش رو هوا موند. من چه دعایی کرده بودم؟! چشمام و برای خودم لوچ کردم. حیف شدم... جوون خوبی بودم. از دست رفتم...
قرآن و بوسیدم و همون جلوی خودم و گذاشتمش. دستِ سخندون و که برای اولین به چیزایی و می دید و با تعجب زل زده بود بهشون گرفتم و گفتم:
ـ چی انقدر تعجب آورِ؟!
پر سوال گفت:
ـ آزززززی اَفت سینمون خیــــلی خوشگِلِ ها... اما من چِـــلا سُفله اش و نمی بینیم؟
با خودش زمزمه کرد:
ـ سُـفلۀ اَفسیــن.
و کمی سرش و گج کرد و با چشمای گرد و کنجکاوش به من نگاه کرد. لبم و گاز گرفتم که نخندم. بچه ام راست می گفت. سفره نداشتیم که.
با صدای بمبی که تو رادیو ترکوندن به خودم اومدم و سفت گرفتمش تو بغلم و با جیغ گفتم:
ـ عید شد... عید شد... عیدت مبارک... عیدت مبارک خواهرِ گلم...
و پشت بندش سخندون بود که جورابِ نو و فراموش کرد و در حالی که بپر بپر می کرد و دورِ استخر می چرخید می گفت: " عیدی می خوام... پوفک می خوام " .
سری تکون دادم. با اینکه دیگه مثل قدیم نمی خوره. اما هنوزم شکمواِ.
به همین چیزا فرک می کردم که یهو صدای شسکتنِ شیشه اومد و پشت بندش دمپاییِ اکرم خانوم اینا پرت شد تو حیاتمون. سرم و تکون دادم و بلند خندیدم. دیگه عادت کرده بودم. جواد پسرِ اکرم خانوم بازم مثلِ هر سال جلو جلو عیدیش و از کیفِ مامانش برداشته بود و الان داشت کتک می خورد.
قرآن و بوسیدم و لاش و باز کردم. اولین سالیِ که من پول می ذارم تو این قرآن. اونم پولِ حلال... و اولین عیدیِ که من دارم به سخندون عیدی می دم.
پنج تومنیِ نوم و بالا گرفتم و به سخندون گفتم:
ـ بوس بده تا عیدیت بدم.
اومد نزدیکم و محکم من و بوسید.
ـ مــــــلسی آآآزی...
و دویید سمتِ خونه... وا این کجا رفت؟!
چند ثانیه بعد اومد. کیفی که امسال براش خریده بودم دستش بود. پسته ام و پوست کندم و گذاشتم تو دهنم و با لذت نگاهش می کردم. پنجاه تومنیِ مچاله شده کفِ دستش و گرفت سمتم:
ـ اینم عیدیِ تو...
پر محبت بوسیدمش... بی شک با ارزشترین عیدیِ عمرمِ... گذاشتمش لایِ قرآن تا کمی صاف شه...
ـ حالا میشه بیلیم خونه مامان بزلگمون؟!
یه لحظه از حرکت ایستادم. حس کردم چیزی تو گلوم گیر کرده. یه چیزی رو قلبم سنگینی می کرد. در حالی که بغض داشتم. ناباور نگاهش کردم... این بچه چی می گفت؟
روم و ازش گرفتم و همونطور که بلند می شدم تا وسائلم و جمع کنم گفتم:
ـ کمک کن وسیله هامون و جع کنیم. جای خونه مامان بزرگ می برمت پارک.
با صدایی که ناراحتی تو ش بیداد می کرد گفت:
ـ آما.. کالــن می گه خونه مامان بزلگ بیشتل از پالک خوش می گذله...
به رفتنش که داشت می رفت تو خونه خیره شدم... یعنی منم از این بهونه ها برای مامانم می گرفتم؟ مامان چی جوابم و می داد؟ چرا من بچگیم و درست حسابی به یاد ندارم؟ چرا همه اش پازلای بهم ریخته اس که برام مونده؟ مامان اگه بودی چی جوابِ بچه ات و می دادی؟
با صدای زنگِ در بیخیالِ این فرکا شدم. یعنی سعی کردم که بیخیال شم. بلند شدم که با دو خودم و به در برسونم. که یهو رونم تیر کشید. دستم و گذاشتم رو پام. آخــخخ... یادم نبود... این باشگاه رفتنم برای ما شده دردسر. چون دوره دفاع شخصیم تموم شده دیروز با دو نفر از ارشدا مبارزه می کردم که نامردا با بو (چوب دستی ) زدن تو پام...
در و باز کردم و چشمام به گلای رو به روم ثابت موند. اما زودی لبخند زدم... بازم تعدادشون زوج بود... دو تا...



گلارو از دستِ پسر بچه گرفتم و گفتم:
ـ صاحبِ گلا کجاست؟
لپای آفتاب سوخته اش با لبخندِ گشادش بیشتر معلوم شد و با صدای دو رگه شده اش گفت:
ـ گفتن بهتون بگم بهارِ نو رسیده مبارک!
وبعدم دویید سمتِ سر کوچه.
در و بستم و به پشتِ در تکیه دادم... فرزامِ دیوونه...
دستم و رو گوشم کشیدم و جوری که به گوشش برسه گفتم:
ـ بهارِ نو رسیده شما هم مبارک جناب سرگرد...
سالی یه بار خوشمزه می شه. جوری که می دونه اگه باشه می خورمش واسه همین خودش آفتابی نمی شه. البته حق هم داشت. اون بیچاره امسال دور خانواده اش نیست و پیشِ جمیله ایناست و به خاطرِ وجودِ هاویار نمی تونه خودش با گل بیاد جلویِ درِ خونه.
این دومین بارِ گل می خره. بارِ اول سرِ چهار راه همین هفته پیش... دو شاخه گلِ نرگس خرید. و گفت معتقدِ که گل همیشه باید به تعدادی خریده شه که زوج باشه و الان... برای تبریکِ عید...
یه بار دیگه بوش کردم...
تقه ای به در خودر و پشت بندش در محکم باز شد. منم که تو حس و حالِ خودم بودم با مخ پهن شدم تو حیات... این دومیش... سومی و خدا بخیر کنه..
صدای اکرم خانوم که صد در صد اومده بود دنبالِ دمپایی پلاستکیش بلند شد.
ـ واااا! ساتی این پشت چی کار می کنی؟! ای جواد خدا درد بذاره تو رو. فکر کنم مُرد.
تکونی به خودم دادم. خدا نکنه این همسایه ها یه چیز و بفهمن. از وقتی فهمیدن این در خرابِ هر کی میاد یه گدانی یا چودانی چیزی به در می زنه و بازش می کنه. حالا انقدرم ماشاالله کم رو هستن که به جایی هم که ایستادم معترض می شن.
با صدای ضعیفم گفتم:
ـ عیدتون مبارک...
چادرش و سفت تر گرفت و گفت:
ـ ببخشید تو رو خدا من فقط با دستم یه ضربه آروم به در زدم.. نمی دونستم انقدر زود باز میشه.
با خودم گفتم باز خدا رحم کرد ضربه اش آروم بود. بیچاره جواد که یه روز هم از دستِ این، دست در امان نیست.
ـ خواهش می کنم
و بعد دمپایی و از وسطِ حیات برداشتم و دادم بهش.
ـ بفرما اینم دمپایی.
ـ مرسی ببخشید تو رو خدا. این پسر همه پولارو برداشته رفته سرِ خیابون کافه نت...
سعی کردم نخندم...
ـ کافی نت...
ـ آها همون. کافه شاه کم بود کافه نت هم زدن.
همینطور که غر می زد بی خداحافظی رفت. کلاً عادت داشتم. به کافی شاپ می گفت کافه شاه... خداحافظی هم که کلاً هیچی به هیچی...
رفتم سمتِ حوض و دونه دونه وسیله ها رو جمع کردم. هر سال عید بعد از تحویلِ سال می رفتیم پارک. اینجوری خودمم کمتر احساسِ تنهایی می کردم. هر چند که تو پارک انگار خاکِ مرده ریختن.
بعد از جمع کردنِ وسیله ها و پاک کردنِ خاکِ لباسم با آب. رفتم که آماده شم. لباسام و پوشیدم و کفشِ تختِ آبی سورمه ایم هم پوشیدم و آماده بودیم که بریم پارک.
فرزام و جمیله با شوهرش داشتن سوارِ پیکان گوجه ای رنگی می شدن که برن. حالا کجا خدا می دونه. فرزام یه لحظه کوتاه نگاهم کرد و بعد دستش رفت سمتِ گوشیش.
بی اراده منتظرِ صدای زنگِ گوشیم شدم که همون موقع صداش درومد. تو دلم دعا خوندم باز ایرانسل نباشه. اما خودش بود.
ـ کجا؟!
مثل خودش کوتاه نوشتم:
ـ پارک.
نگاهِ کلی به کوچه انداختم. ماشینِ هاویار جلوی در بود. فرک می کردم بره پیشِ مامانش. چند ثانیه بعد با تک بوقِ پیکانِ فرزام اینا به خودم اومدم. انگار برای خداحافظی از من زده بود.
راه افتادم سمتِ خیابون. کوچه خلوت تر از همیشه بود. معمولاً این محله افرادِ مسن ترش بیشتر از جووناشن. واسه همین بیشتریا تو خونه منتظر نوه ها و بچه هاشونن. خوش به حالشون. من که دیگه پوستم کلفت شده خدا به سخندون صبر بده.
ـ دستی سخندونو محکم تر گرفتم:
ـ نکن بچه.
ـ آزی چشب. نمی کونم... می شه بلام پوفک بخلی لدفاً...
به زبونِ شیرینش لبخند زدم و گفتم:
ـ به شرطی که لباست و کثیف نکنی.
****
فقط یه دور دیگه باشه؟! بعدش می ریم خونه.
با ذوق برگشت و دویید سمتی سر سره ها... آهی کشیدم... دو ساعتِ اینجا نشستم. واقعاً کف کردم. کاش یه همزبون داشتم باهاش حرف می زدم.
بغضی که بالا و پایین می شد و قورت دادم و سعی کردم با شادیِ سخندون شاد باشم. حتی فرزام هم بهم زنگ نزده بود. خوب چا نتظاری داری که بفهمه تنهایی یعنی چی؟ امسالم مثلِ هر سالِ دیگه ای باید بگذرونی.
تو همین فرکا بودم که با صدای بوقِ ماشینی نا خواسته برگشتم عقب. هاویار بود. یعنی بعد از دو ساعت هنوزم نرفته خونه مامانش؟ اه مردشور این پارکِ شرافت و ببرن که وسطِ خیابونِ. اما از یه طرفی هم خوشحال شدم. کاش پیاده شه یکم منم از تنهایی در بیام.
خیلی زود به آرزوم رسیدم. ماشین و همونجا پارک کرد و اومد داخل.
واقعاً گاهی آدما چقدر بدبخت می شن. حتی بودنِ دشمنشونم کنارشون براشون خوش آیندِ. حداقل از تنهایی که دارم توش دست و پا می زنم بهتره. نمی دونم چون خواستۀ فرزامِ یا چون من زیادی بیخیالم و سعی می کنم به روی خودم نیارم باعث شده بتونم با هاویار بد برخورد نکنم و تا حدِ ممکن چیزی و به روش نزنم.
ـ عیـــدت مبارک خانم. صد سال به از این سالها. چطوری؟
ـ سلام. مرسی عید توام مبارک. چرا نرفتی پیشِ مامیت. فرک می کردم الان باس دورِ هم جمع می شدید.
یکم گرفته شد و گفت:
ـ از وقتی بابام و خواهرم فوت شدن ما دیگه با فامیل رفت و آمد نداریم. یه منم و مامان.
همیشه از ناراحتیِ بقیه ناراحت می شم. هر چقدرم که آدمِ بدی باشه و با دروغ بهم خنجر بزنه بازم نمی تونم ناراحتیِ کسی و ببینم.
ـ خوب الان چرا مامانت و تنها گذاشتی؟ باس پیشش باشی.
سری تکون داد و همونطور که تو خودش بود گفت:
ـ داشتم می رفتم پیشش.
و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
ـ شما تنهایید. ما هم تنهاییم. شاید بد نباشه ببرمت خونمون. مامانم خیلی خوشحال میشه.
ناخواسته ابروهام بهم نزدیک شد. من هیچ اعتمادی بهش ندارم. کجا می خوام برم؟
ـ میای مگه نه؟ مامان خیلی تنهاست. شاید اگه تو رو ببینه و همینطور شیرین زبونیایِ سخندون و یکمی باهام حرف بزنه.
چه پررو. معلمومه که نمی رم. البته من که رد یاب و اینا دارم. حالا چی برم؟ نخیر.


کی فرکش و می کرد یکم دیگه هاویار اصرار کنه من بشینم تو ماشینش و باهاش برم سمتِ خونه اش؟ همون اولش آروم گفتم مطمئن باش نمی رم. البته این و برای فرزام گفته بودم.
اما بعدش نظرم تغییر کرد و بهش گفتم که متاسفم فرزام اما بهتره مطمئن نباشی. خوب از هیچی بهتر بود. شاید اصلاً یه چیزی هم این بین دستگیرم شد. اینا به کنار فرک کنم مامانش بهمون عیدی هم بده. حواسم باشه عیدیِ سخندونم بکشم بالا.
ـ به چی فکر می کنی؟!
ـ هیچی داشتم فکر می کردم. مزاحم نباشیم یه وقت؟!
ـ نه بابا مراحمی. دیدی که زنگ زدم وحیده خانم گفت حالِ مامان خوبه و زودتر از اینا منتظرم بوده.
تو دلم گفتم صد در صد منتظرِ تو نه ما...
ـ ساتی. منشیم حامله است. دیگه می خواد بره. گفتم بهتره دیگه کم کم مشغول شی.
آه بفرما اینم از قدمی که منتظرش بودیم. هنوزم بیخیال نشده. من و باش چه خوشحال بودم. گفتم آقا بیخیالِ پول و کثافت کاری شده. با غیض گفتم:
ـ من نیاز به کمکِ کسی ندارم.
انگار انتظارِ این لحن و ازم نداشت. خودمم انتظار نداشتم. جو من و گرفت یه لحظه.
ـ چرا ناراحت شدی؟ من که چیزی نگفتم.
سخندون از بینِ دو تا صندلی اومد بیرون و گفت:
ـ آزی میشه لدفــــاً بَــلام تاپ بخلی خونه تاپ تاپ اباسی کنم.
خمصانه نگاهش کردم و گفتم:
ـ الان وقتِ حرف زدن نیست. با این هیکل پریدی وسطِ حرفِ ما که چی؟ وقت شناس باش.
بق کرده نشست عقب و به بیرون نگاه کرد.
ـ تو چت شد یهو؟
ـ هیچی. از کار کردن بدم میاد همین.
ـ مطمئنی همین باعثِ ناراحتیتِ؟
پرخاشگر گفتم:
ـ مطمئنم مثل اینکه دلت می خواد چیزِ دیگه بشنوی.
ـ نه اینطور نیست.
و با شک پرسید:
ـ مثلا چی بخوام بشنوم؟!!!
خراب کردم. خودم می دونم. خدایا نه دیگه حوصله کتک خوردن از فرانک و دارم. نه تنبیه های فرزام. عجب غلطی کردما.
ـ راجع بهش فک می کنم. من سخندون و می فرستم مهد فک نکنم حقوقم خرجِ مهدِ سخندونم بشه.
فوری جواب داد:
ـ چرا می رسونه. تو ماهی سیصد داری برای سخندون می دی. چون کمک دستمم هستی خوب بیشتر از یه منشی حقوق برات در نظر گرفتم. سه ماه بعد بیمه می شی. عیدی و بقیه چیز ها هم بهت تعلق می گیره.
خوبه قراره منشی شم. خودشم می دونه این چیزا اضافه هست واقعا. با طعنه گفتم:
ـ خوبه شهریه سخندون و یادآوری کردی می خواستم زنگ بزنم ازشون بپرسم!
هُـل شده گفت:
ـ ای بابا تو امروز چته. خوب خودت بهم گفتی.
می دونستم که نگفتم. از اینکه باهاش اومده بودم پشیمون شدم. می تونستم تنها نشستن تو پارک و تحمل کنم. اون نسبت به قبل داشت بی احتیاطی می کرد. یه جور حرف زد که منم رو حسابِ همون بی احتیاطی کلی سوتی دادم. به خودم که اومدم . تو یه خیابون بودیم پر از درخت بودیم. انگار اومده بودیم تو این باغای متروکه که تو فیلمای ترسناک نشون میده. با تردید پرسیدم:
ـ اینجا خونتونِ؟!
نیشخند یا شایدم لبخندی زد و گفت:
ـ بـــــله.
وبرگشت سمتِ سخندون تا بیدارش کنه. اه ای کاش سخندون و با خودم نیاورده بودم. با حالتی مظلوم گفتم:
ـ میشه مارو برگردونی خونه حالم خوب نیست؟
خندید. بلند و مردونه. اه چرا حس می کردم خنده هاش ترسناکِ. نه ترسناک نیست. باز من خل شدم دارم جو سازی می کنم.
ـ ترسیدی؟
از این صراحتش بیشتر قلبم خالی شد. اما سرم و به طرفین تکون دادم و گفتم:
ـ از چی باید بترسم. وقتی همه چیز تحتِ کنترلِ؟!
چشماش برق زد. اومد نزدیکتر... انقدر نزدیک که من به شیشه چسبیدم. با ریز بینی به چشمام خیره بود. زبونم و رو لبای خشکم کشیدم و گفتم:
ـ باز تو خل شدی؟!
حالا انگار تا حالا چند بار از این خل بازیا در آورده بود. از گوشه چشم به سخندون نگاه کردم. فقط تونستم موهاش و ببینم. شیطونِ می گه سخندون و بذار همینجا در و باز کن و الفرار.
شاخه گلی که رو داشبورد بود و برداشت و گفت:
ـ من که نه اما تو انگار خل شدی. پیاده شو.
صداش مثلِ همیشه بودا اما نمی دونم چرا برای من جوری بود که انگار یه زانبی بهم دستور داده. شایدم یه آدم کش. در هر صورت با ترس و لرز از ماشین پیاده شدم و هاویار خودش سخندون و بیدار کرد. چون صد در صد اینطور که من بی حس شده بودم هیچ کاری ازم ساخته نبود. کنارِ هم که قرار گرفتیم گفت:
ـ این خونه هم قدیمی شده هم بزرگِ. هزار بار به مامان گفتم بذاره یه خونه کوچیکتر یه جای بهتر بگیرم.
ـ اینجا مثلِ خونه متروکه می مونه.
ـ پس واسه همین ترسیدی.
ـ نخــــیر.
ـ چه قاطعانه! هیچ کس شک نمی کنه تو الان از ترس حتی ممکنه سکته بزنی.
چشم غره ای به صورتِ خندونش رفتم و ترسم و پشتِ همون چشم غره قایم کردم. مثلاً رفتم دفاع شخصی. مثلا دارم آموزش میبینم و جزء نیروهای ویژه ام. یعنـــی تـــفــــ ... آبروی هر چی پلیسِ بردی.
خدایا اگه من و سالم بردی تو این خونه و سالم بر گردوندی دو رکعت نماز می خونم به نیتِ اینکه دیگه غلطِ اضافه نکنم. پنجاه تا هم صلوات نذر می کنم. یه بسته نمکم می برم امامزداه...
کلید انداخت و در و باز کرد. نفسم و سخت دادم بیرون. چرا زنگ نزد... به دور و برم نگاه کردم... چرا ماشینو نمی بره تو پارک کنه.
ـ به چی نگاه می کنی؟! بیا تو...
به دستِ سخندون که تو دستش بود نگاه کردم. فوری رفتم سمتش و دستش و گفتم:
ـ بهتره با من بیاد.
شونه اش و بالا انداخت:
ـ بهتره اول بری!
آه بیا می خواد تسلطِ کافی و داشته باشه تا اگه حرکتِ نا به جا کردم از وسط به دو قسمتی نا مساوری تقسیمم کنه. اینجوری ادم ربایی می کنن؟ چقدر ریلکسِ...



باورم نمی شه مامانش نمی تونه راه بره. هاویار به من گفته بود یه مامانِ افاده ای داره. اما خانومی که من دارم می بینم خیلی خاکی و مهربونِ. اینا به کنار از همه مهمتر باورم نمی شه اونهمه خیال پردازی الکی بود. فرک کردم الان مارو می دزدن. قضیه پلیسی می شه.
ـ دخترم چرا نمی خوری؟ تعارف می کنی؟
یکم جا به جا شدم. حس کردم لپم گل منگولی شده. واقعاً جای تعجب داره من و خجالت؟
ـ ممنون.
هاویار که لباسِ راحتی پوشیده بود و دستِ مامانش تو دستاش بود گفت:
ـ اگه بدونی مامان. فکر کرده می خوام بدزدمش. نبودی چهره اش و ببینی.
ـ ای وای نه اینطور نیست.
هاویار لحنش و مثلِ من کرد و گفت:
ـ پس چطورِ؟
مامانش ضربه ای پاش زد و گفت:
ـ اذیت نکن دخترِ گلم و پسر. برو سر بزن ببین خواهرش چی کار می کنه؟
همون موقع سخندون با چند تا عروسک و یه مشما تو دستش اومد بیرون.
ـ آزززی بلند شو. فَــلال کنیم. تا کسی ندیده. بدو...
گوشه لبم و گاز گرفتم. بیا اینم دزد شد. آروم گفتم:
ـ فلفل...
چشماش و گرد کرد و اثاثارو انداخت پایین و با بغض گفت:
ـ تو که از اینا باسم نمی خَلی.
حالا بین چطور آبرویِ من و گرفته کفِ دستش داره باهاش بازی می کنه. مادرِ هاویار در حالی که چشماش اشکی شده بود گفت:
ـ پسرم هر کدوم از وسیله های آتنا که قابلِ استفاده هست و بذار بدیم به این دخترِ خوشگلم.
و بعد نفسی آه مانند کشید. هاویار سرش پایین بود اما از دستِ چپِ مشت شده اش می شد فهمید که هنوزم حرص داره. اونم بعد از اینهمه سال.
چقدر دوست داشتم مامانش به اسم صداش کنه. اما انگار بهش یاد داده بود که جای امیر هی بهش می گفت پسرم.
شام و کنارِ هم خوردیم و مادرِ هاویار ازم قول گرفت که بازم باهاش حرف بزنم. نمی تونست خیلی حرف بزنه. بیشتر نظاره گر بود. به عنوانِ عیدی به پاکت پول بهم دادن که نمی دونم چقدر توشِ. و به سخندون یه عروسکِ نو داد. و حالا کنارش نشستم و دارم بر می گردم.
خدا می دونه تا قبلِ اینکه برسیم تو خونه و مامانش و ببینم هزار جور صحنه اکشن واسه خودم ساختم. حتی یه لحظه مردی عنکبوتی شدم که داره با تارِ عنکبوت می زنه تو چشمای هاویار. وقتی مامانش و دیدم حسابی ضایع شدم.
ـ اگه می خوای برام کاری کنی. از پنجم عید باید شروع کنی.
ـ بهت خبر می دم.
تو خونه بهترین کاری که می تونستم انجام بدم این بود که بشینم یکم درس بخونم. هم از بیکاری بهتر بود. هم می دونستم خرداد که رسید چهار کلمه بلتم تو کاغذ بنویسم. من غیر حضوری بودم و وسطِ سال ثبت نام کردم. باید خرداد کلِ کتاب و امتحان بدم و به خاطر نداشتنِ نمره های دی ماه باید نمره هام بالا باشه تا قبول شم.
ـ سخندون آرومتر با عروسکات حرف بزن. اصلاً پاشو برو تو اتاق.
بی توجه به من به صحبت کردنش ادامه داد. ای خدا این بچه چقدر سرتقِ. منم که اعصاب ندارم یه وقت دیدی عروسک و از پهنا کردم تو حلقش. دخترۀ خنگ به عروسک می گه من از تو لاغرترم. دروغ که حناق نیست... خجالتم نمی کشه!
یکم درس خوندم. البته مدیونم اگه چیزی تو ذهنم رفته باشه. نمی دونم چرا ذهنم متمرکز نمی شد. فکرم پیشِ هاویار بود به تلفنی که از این رو به اون روش کرد. پیشِ فرزام... اصلاً چرا فرزام زنگ نمی زد بگه یه تنبیه در پیش دارم. منم بادی به غبغب بندازم و بگم منتظرم. اصلاً شاید کارم درست بوده...
از روزی که به بتول گفتم مدلت می شم اینجوری ناراحتِ. فقط اگه خیلی فضولیش گل کنه یا خیلی کار واجب باهام داشته باشه بهم زنگ می زنه. خوب من دوست دارم. قرارِ عکسم فقط تو آرایشگاه بمونه. اصلاً مگه چی کارمِ؟ این سوالیِ که خودمم جوابش و نمی دونم.
اه بیخیال اصلاً بهتره بره به جهنم.... نه نره... بره... شایدم نره. اصلا هر جور خودش مایلِ به من چه.
***
کمی از بستنیِ تو ظرفم خوردم و گفتم:
ـ من نمی فهمم مگه میشه؟ اون قرار بود از پنجمِ عید شروع به کار کنه. صد در صد باید چیزی شده باشه که یهو بدونِ اینکه چیزی بگه نیست شده. شاید یه چیزایی فهمیده باشه.
کلافگی از از سر و صورتش می بارید. همونطور که تو فرک بود گفت:
ـ نه این چیزا نیست. حداقلش اینه که به تو شک نکرد. از مکالمه هاش فهمیدم که کلافه است. آشفتگی از سر و روی جمله هاشون می بارید. هر چند همه رمزی بود. نفوذیامون همه نیست شدن.
اونی هم که خیلی بهشون نزدیک بود پریروز خودکشی کرده. انقدر هم همه چیز طبیعیِ که نمی شه گفت مجبورش کردن تو خونه خودش اسلحه بذاره رو شقیقه اش و همه چیز و تموم کنه. همه پلیسا برای اینکه بفهمونن لو رفتن یا نه باید از قرص استفاده کنن. اینجوری ما می فهمیم که لو رفتن. اینکارش یعنی اینکه لو نرفته. کارشناس و پزشکی قانونی هم تایید کردن خودکشی بوده.
ـ از کشور خارج نشده؟
ـ دارن چک می کنن. امکانش هست قاچاق بره. هیچ پیغامی برای تو نذاشته؟
ـ نه. ای کاش یه سر به مامانش بزنم. اون باید خبر داشته باشه. می گم می خواستم بهش بگم که با کار تو دفترش موافقت کردم اما نمی دونستم کجاست. نظرت چیه؟!
سرش و به نشونه نه تکون داد :
ـ اینکه اونجا یه بار امن بود. دلیل نداره که واسه بارِ دومم امن باشه. اما بد نیست بهش زنگ بزنی. گفتی شماره اش و داد بهت دیگه؟
ـ آره. باشه. زنگ می زنم.
بلند شد:
ـ بهتره بریم.
یه قاشقِ بزرگ از بستنیم خوردم و گفتم:
ـ بریم.
وقتی سرم و بالا کردم لبخند می زد:
ـ می خوای بازم؟!
لبخندِ خجولی زدم و گفتم:
ـ نه.
انگشتِ اشاره و کناریش و زد رو بینیم و رفت که حساب کنه. همینجور سرِ جام موندم. چرا حس می کردم قلبم ضعیفه؟ دستم و گذاشتم رو گونه هام. جدیداً یه چیزم میشه ها. دنبالش از کافی شاپ زدم بیرون. از پشت چه جذابِ.
لبم و گاز گرفتم. خاک تو سرت ساتی هیز نبودی که شدی.
آخه جونی من نگاه... نه جانِ من نگاه. بازوهاش چه تو بلوزش بازی می کنه بیشـــرفت....
ـ نمی شینی خانم.
فوری نشستم. اصلاً حواسم جمع نیست. یه پاکت داد دستم و گفت:
ـ بازم بهارِ نو رسیده مبارک!
اوه شما نمی خوایید بگید تو این پاکت یه هدیه است برای من که نه؟ همه می دونن قلبِ من ضعیفِ.
ـ امیدوارم دوسش داشته باشی. کادو برای خانوما زیاد خریدم. اما حقیقتاً برای هدیه خریدن برای تو عاجز بودم. نمی دونستم چی برازندتِ!
برای خانوما زیاد خریده؟ ای تفـــ یعنی دوست دختر زیاد داشته؟ بهتره خوش بین باشم برای فرانک خریده حتما... برازنده؟ این تعریف بود؟ یا الان من و شخصیتم و برد زیرِ سوال؟ خوب دروغ چرا دلم می خواست مثل کوالا بچسبم بهش و پاهام و دورِ کمرش حلقه کنم و بوسش کنم. اما در عوضِ همه این کارا با ذوق و گفتم:
ـ این برای منِ؟ مرسی. اما من هیچی نخریدم...
همونطور که رانندگی می کرد گفت:
ـ تا سیزدهم خیلی مونده.
رسما داشت می گفت من از کادوم نمی گذرم و باس برام بخری. بیخیالِ این فرکا شدم. سرم و کردم تو پاکت تا ببینم چی توشِ.
ـ برو خونه بازش کن. دوست ندارم چهره ات وقتی این و باز می کنی و ببینم.
وا چرا؟! نکنه تمساح خریده برم؟ نه بابا تمساح که تو این جا نمی شه. اما بچه اش جا می شه. با شک بهش نگاه کردم:
ـ تو مارمولک خریدی برای من؟
خندید.
ـ نه دیوونه. آخه مارمولک انقدر بزرگِ؟
پر شک تر پرسیدم:
ـ پدر و مادرش و خریدی؟
سری به نشونه نفهمیدن تکون داد و نگام کرد:
ـ می گم پدر و مادرِ مارمولک و برام خریدی؟! یعنی تمساح.
مردونه خندید..
ـ کی گفته مارمولک، بچۀ تمساحِ؟!
لبام و جمع کردم و گفتم:
ـ نگو که نیست؟ باز سوتی دادم.
اوه خدایا بازم داشت می خندید. این یعنی که سوتی دادی در حدِ تیر اندازیِ مذخرفت. نفسم و سخت دادم بیرون:
ـ بسه دیگه. حالا انگار خودش تا حالا بچه حیوونا رو با هم قاطی کرده.
بیشتر خندید و گفت:
ـ یعنی عــــاشقتم!


تو هضمِ خنده هاش هم موندم. این یکی و کجا بذارم؟ صندلی بهترین گزینه بود برای جلوگیری از وارفتگی که من الان وا نرم. تو صندلی نرمِ ماشین فرو رفتم و در حالی که سعی می کردم نیشم تا گوش که چه عرض کنم تا پشتِ کله ام باز نشه نگاهش کردم:
ـ می گم غیرِ طبیعی هستی.
اخم کردم و لبام و جمع کردم. عادت داشت جفت پا بپرِ وسطِ حالِ خوشِ آدم. از دهنم پرید:
ـ هاویار خلافکار هست در کنارش جنتلمن بودن یادش نمی ره... اما تو...
اخمش و بینِ خنده اش دیدم. خیلی نگذشته بود که حس کردم چقدر این فرزام شبیهِ فرزامِ روز اول... خنده هاش کاملاً قطع شده بود. و خیلی جدی بود.
چقدر حال می داد منم الان غش غش بزنم زیرِ خنده اما کی جرات داره؟ حداقلش اینه که من ندارم.
کادوش و از تو دستم گرفت و پرت کرد عقب. ماشین و روشن کرد و آنچنان از تو پارک اومد بیرون که به صندلی چِسبیدم. چه حرفه ای! یادمِ یه بار خواستم از دوبل اینجوری بیام بیرون زدم ماشینِ رو به رو که هیچ پشتی هم ناقص کردم.
انقدرم هل کرده بودم که وقتی دیدم اینجوریِ بیخیالِ ماشین دزدی شدم و فوری پیاده شدم فرار کردم! صداش به گوشم رسید:
ـ مثل هاویار بودن کاری نداره. اما متاسفم برات که نقش بازی کردن بلد نیستم.
حالا چرا این هوا ناراحت شد؟ من یه چیزی گفتم خــو...
جای همیشگی نگه داشت. می دونستم که باس پیاده شم. اصن شانس ندارم به خدا. ببین چـی شـــد... دستم که رفت رو دستگیره گفت:
ـ خودسر کاری انجام دادی قیدِ تو رو برای پیشبردِ ماموریت می زنم مطمئن باش.
اه می دونست قرارِ لج کنم برم خونه ننه هاویار اینجوری گفتا... پیاده شدم. تجربه ثابت کرده وقتی تو کارش مشکل داره سگ می شه. البته دور از جونش... فرزام و نمی گمــا... سگ و می گم... نچ نچ چه بی تربیت شدم.
ای هاویار الهی اونهمه پول و موادی که دستِ ماست و معلوم نیست کجاس یه بارِ جلو چشات دود شه بره هوا. این فرزامم که خنده اش برای فرانکِ اخلاقِ هاپوییش برای ما.
اه داشت می خندیدا. کاری که یک بار در سال انجام می ده. اخه حرف بود زدی؟ گوشیم و در آوردم و نگاش کردم... زنگ بزنم بش؟ چی بگم؟ بگم ببخشید؟ می گه چرا؟ خوب واقعا چرا؟ یه چیز گفتم دیگه. اون یه همکارِ و بس. اصلاً مگه نه اینکه همکارِ چرا رفتارامون مثلِ دو تا همکار نیست؟
گوشیم و گذاشتم تو کیفم و راهم و کج کردم. خودمم می دونستم جدیداً اون فقط یه همکارِ ساده نیست!
دلم نمی خواس خونه باشم. مخصوصا که مهد از پنجم باز می شد و امروز سخندون و برده بودم مهد تنهایی می خواستم چی کار کنم؟ می رم فرانک و می بینم.
با این فرک رفتم تو ایستگاه اتوبوس ایستادم. می تونستم برم خونه درس بخونم. اما نمی دونم چرا دیگه مثل همون دورانِ تحصیل شوق و ذوق ندارم. درس و دوست دارم اما میلم به کارهای دیگه بیشترِ.
تو راه به هاویار هم فرک می کردم. امکانش بود که از من نا امید شده باشه و بیخیال اینهمه پول و مواد شده باشه؟ اینجور که من فهمیدم هم اون باغ و می خواد هم پول و مواد. آدمِ دندون گردیِ از اینش حرصم می گیره. شاید از اول میومد می گفت حقِ من دستِ باباتِ راحت تر به نتیجه می رسیدیم!
زنگ و زدم. به فرانک اس ندادم که دارم میام خدا کنه حالا خونه باشه خیت نشم. اما چند لحظه بعد خودش بود که جواب داد:
ـ بله؟!
ـ من به این گندگی و نمی بینی؟!
صدای خنده اش اومد و گفت:
ـ بفرما بالا...
در و باز کرد و رفتم بالا. فرانک که در و باز کرد نشناختمش. باورم نمی شد با آرایش انقدر خوشگل بشه. آرایش هیچی هیچوقت با این لباسا ندیدمش. یه تاپِ لیمویی با دامنِ مشکی تا زانو. مرتضی حق داشت قولی که به خودش داد و بذاره کنار و با این هلو ازدواج کنه.
ـ اوووو تموم شدم... دیوونه.
دستام و از هم باز کردم و رفتم تو بغلش:
ـ بخـــــــــورمــــت... چه خوشگل شدی.
زیرِ گوشم گفت:
ـ فرزام اینجاست.
ای خاک تو سرم. هل شده از موقعیت گفتم:
ـ موند تو گلوم... نمی خورمت.
و بعد پسش زدم عقب. در حالی که می خندید تعارف کرد که بیام داخل. وفتی رفتم تو فرزام رو مبل نشسته بود و با لپ تاپش کاری انجام می داد. سرش و آورد بالا و با اخم نگاهم کرد.
ـ سلام!
فقط سری تکون داد. این یعنی بچه ام الان قهرِ. اما آخه چرا؟ حالا ما یه چیز گفتیم. تا این حد ناراحت شدن نداره که.
فرانک آجیل و کلی خوراکی برام گذاشت و نشست. بیخیالِ فرزام شدم و گفتم:
ـ اینکارا چیه ما به همون عیدی راضی بودیم.
با مشت کوبید تو بازوم و گفت:
ـ مگه تو بچه ای؟!
ـ مگه من دل ندارم؟! البته اینم بگم ها اگه می خوای عیدی بدی و بعدم پس بگیری نمی خوام. الکی دلِ مارو خوش نکن!
الان دقیقاً منظورم به بعضی ها بود که اون بچه تمساح و شایدم مارمولک و ازم گرفت. فهمیدم سرش و بالا کرد و نگاهم کرد. پس اونم گرفت که دارم دو لا پهنا بهش تیکه می ندازم.
ـ فرانک پرونده جلیلی و میاری؟!
فرانک در جوابِ فرزام سری تکون داد و رفت تو اتاق. کمی خودم و جمع و جور کردم که اصلاٌ به فرزام نگاه نکنم.
ـ خودت برش نداشتی. در هر صورت اون واسه تو بود.
اخـــی با منِ؟ با لبخندِ گشادم نگاهش کردم که دوباره اخم کرد و سرش و انداخت پایین. آروم و زیرِ لب گفتم:
ـ ای بابا حالا یکی بیاد به این بگه ما اخلاقِ هاپوییِ تو رو ترجیح می دیم به اون هاویارِ شفته پلو.
حس کردم استخونای فکش تکون خورد. نکنه هاپو رو شنید. حالا این همه چیزای خوشگل بهش گفتم باس همون و می شنید؟
سرش و که بالا کرد. لبخند زد. این یعنی بچه تمساحِ عیدیت و می گیری هیچ شاید تو رو تا خونه هم برسونه! چه جلافتــا! مردم چه پررو شدن . یکی از درون گفت : اون که چیزی بهت نگفت روت و کم کن انقدر فانتزی نباف تو اون ذهنت...
فرانک پرونده به دست اومد بیرون و دادش دستِ فرزام و گفت:
ـ بفرما یکی از فانتزیای ذهنم این بود که یه روز بتونم یه نخود سیاه پیدا کنم که الان پیدا کردم.
فرزام نیشش شل شد و در حالی که سعی می کرد جدی باشه گفت:
ـ بذارش رو مبل.
فرانک با پرونده کوبید تو کله اش و گفت:
ـ خاک بر سرم با این برادر زادۀ سست عنصرم.
و نشست. اینا چی می گفتن به هم؟ فرانک یکم تو لپ تاپِ فرزام و نگاه کرد و بعد خم شد کمی از آجیلِ من برداشت در حالی که می خورد گفت:
ـ ردِ هاویار و زدن. بندر عباسِ.
ـ جدا؟ چرا اونجا؟ برای تعطیلات رفته؟
جفتشون نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداختن و فرزام زیرِ لب گفت:
ـ آره رفته آفتاب بگیره!
اما فرانک در جوابم گفت :
ـ احتمالا یه خبرایی هست. نمی تونه برای تعطیلات باشه وقتی اینجا تو یه قدمیِ پیشرفتِ ماموریتش قرار داره. چون تو یه چراغ سبزی برای کار تو دفترش بهش نشون دادی. با عقل جور در نمیومد که بره.
ـ صد در صد برای کشتیا رفته نه؟ کارشون با افشین ایناست؟ آخه افشینم می گفت پرواز داشتم واسه اتریش بارامون قرار بود برسه.
فرزام سرش و تکون داد:
ـ کشتی و بارِ قاچاق، اونم از اتریش بخواد بیاد سمتِ ایران چند ماهی تو راهِ.
دست از شکستنِ پسته در بستم برداشتم وگفتم:
ـ ممکنِ کشتی ها همزمان یه چیزی و رد و بدل کنن؟ یا یکی با چند روز تاخیر برسه. چه می دونم هزار جور بهونه هست.
فرزام نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ چه اصراری به این فرضیه داری؟
ـ چون تو دفتر چه تو ماشینِ هاویار نوشته بود تحویلِ جنس ششم فروردین. این و وقتی داشت عروسکای سخندون و از خونه اشون می آورد خوندم.
تو جاش نیم خیز شد:
ـ الان باید بگی؟
ـ فرک نمی کردم مهم باشه.
لپ تاپ به دست با گفتنِ " باید برم " رفت سمتِ در و در همون حال هم گفت:
ـ ممکنِ بازم اشتباه باشه این فرضیه.
و رفت بیرون و من با خودم حیف و صد حیف فرستادم که نه عیدیِ قشنگم و گرفتم و نه من و تا خونه رسوند. لعنت به دهانی که بی موقع باز شود.



ناهار خورده بودیم و حالا این خانم حس مبارزه بهش دس داده بود...
در حالی که نفس نفس می زدم بشقابی که پرت شد سمتم و بینِ دو تا کفِ دست درست چند سانتیِ صورتم گرفتم. واسه چند لحظه زمان ایستاد. اما با لقدی که خورد به پهلوم بشقاب و گذاشتم رو سینکِ ظرفشویی و گفتم:
ـ آقا صبر کن مانتوم خراب میشه!
ـ مگه هزار بار بهت نگفتم کسی برای تو صبر نمی کنه که آماده شی؟ تازه از وقتی اومدم دارم می گم بِکن این بی صاحاب و هی می گی هیچی نپوشیدم.
با گفتنِ این یه لقد زد درِ گوشم که حس کردم دنیا دورِ سرم می چرخه. رگِ زور آبادیم گل کرد. دستم و بردم بالا و گفتم:
ـ ای دهنت و...
حرف تو دهنم ماسید الان می زنه ناکارم می کنه. در حالی که غش غش می خندید نشست. حالا دیگه مانتوم و در آورده بودم. دو تا صندلی پشتِ اپن بود که الان فرانک رو یکیش نشسته بود و پشتش به من بود. ساعدم و انداختم دورِ گردنش و کشیدمش سمتِ خودم:
ـ من و می زنی؟
در حالی که سعی داش خودش و نجات بده گفت:
ـ من به گورِ خودم بخندم. ول کن نامردی تو کارِ ما نیست.
محکم تر گردنش و فشار دادم:
ـ بگو چیز خوردم.
ـ چیز خوردی!
کمی خم شدم تا بیشتر بکشمش سمتِ خودم. اما با زنگِ تلفن دست از کارمون برداشتیم.
خروسِ بی محل که شاخ و دم نداره. فرزام از اداره آگاهی تماس گرفته بود.
هنوز داشتم حرف می دن که من لباسام و پوشیدم و بعدش فرانک با رنگ و رویی پریده گوشی و قطع کرد:
ـ چی شد؟!
دستۀ مبل و گرفت و نشست.
ـ هیچی.
ـ برای هیچی رنگت شده عینِ ماستِ ترشیده؟!
لبخندِ تلخی زد و گفت:
ـ یکم آب برام میاری؟!
تا آشپزخونه برم هزار جوری فرک کردم. نکنه فرزام و کشتن. نه بابا الان داشت باهاش حرف می زد. شایدم زخمی شده.
با این فرک فوری قدمام و تند کردم و لیوان و که از شیرِ آب پر کرده بودم گرفتم سمتش:
ـ نمی گی چی شد؟
دستاش لرزون بود. یکم از آب خورد و بعد گفت:
ـ از آبِ داغ پر کردی ؟!!
لبام و جمع کردم تو این موقعیتِ حساس آبِ یخم می خواد. چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
ـ آب، آبِ دیگه. بگو چی شده؟
ـ مرتضی...
ـ مرتضی چی؟
حیف که پلیسِ. حیف که عمۀ فرزامِ وگرنه یه شنقل بارش می کردم. همه اشون از دم جلبک مغز هستن.
ـ بعد از سه سال خطِ تحتِ کنترلش و برای چند ثانیه روشن کرده!
و بعد زد زیرِ گریه و بینِ گریه با خنده گفت:
ـ اون زنده است...
***
سخندون و خوابوندم و یه اس ام اس برای فرانک زدم:
ـ حالت خوبه؟
و بعد دوباره سرِ سخندون و نوازش کردم. بچه ام چقدر ناراحت بود با کارن قهر کرده. باس فردا برم یه گوشمالیِ حسابی به کارن بدم. یه گوشه حیات خفتش می کنم و یه ویشگونِ حسابی ازش می گیرم. نه گذاشته نه برداشته به سخندون گفته من قصد دارم دو تا زن بگیرم.
سخندونم یکی زدی تو گوشش بعدم قهر رفته یه گوشه مهد بست نشسته تا بزرگترش که من باشم بره تکلیفش و روشن کنه :|
من موندم این کارنِ فسقلیِ پنج ساله این حرفا رو از کجاش در میاره؟ اشکی که گوشه چشمش خشک شده بود و گرفتم و از جا بلند شدم. مثلاً تصمیم داشتم امشب درس بخونم انقدر این بچه زِر زِر کرد که همون دو مثقال اعصابم از بین رفت.
کتابِ اقتصادم و برداشتم و رفتم رو تخت تو حیات نشستم. فرانک جوابم و نداده پس یعنی خوابِ.. هاویار که وسطِ ماموریت ما رو لنگ در هوا ول کرده معلوم نیست کجاست. فرزامم که بعد از خبری که به فرنک داد با اولین پرواز رفته بندر عباس. شروع کردم به خوندن. از هیچی که بهتر بود.
رو تخت دراز کشیده بودم و کم کم داشت خوابم می برد. که گوشیم لرزید. با یه چشم باز و یکی بسته دکمه نمایش و زدم. منتظرِ جوابِ فرانک بودم اما فرزام بود. ازم خواسته بود که به هاویار زنگ بزنم و یه مکالمه طولانی باهاش داشته باشم.
رو تخت نشستم. باس اول یه موضوعِ بکر پیدا می کردم بعد بهش زنگ می زدما اما آخه راجع به چی؟ اون همینجوریشم مکالمه هاش با من طولانی می شد. چون احتمال نمی داد که من هم می تونم یه شخصِ درست و حسابی باشم یا کسی که در آخر گیرش می ندازه.
اما یه حسی بهم می گفت موفق نمی شم. شاید اون حسِ تازه کار بودنم بود. یا شاید هم اعتماد به نفسِ کمم.
با همین فرکا شماره اش و گرفتم. حالا با اینهمه چرت و پرتی که به هم بافتم خدا کنه جواب بده.



اس ام اس زدم:
ـ جواب نمی ده.
خیلی نگذشته بود که زنگ زد.
ـ سلام.
ـ سلام خوبی؟ گذاشتی تا آخر بوق بخوره؟؟
ـ آره جواب نداد.
ـ عجیبِ چرا جواب نمی ده؟
حرفی نداشتم که بزنم. خودش یکمی فرک کرد و گفت:
ـ یه اس ام اس برات می فرستم بده به هاویار.
این و گفت و قطع کرد. به گوشیم نگاه کردم. وااا این بلد نیست خداحافطی کنه؟
همون موقع برام اس ام اس اومد. تو اس ام اس نوشته بود:
" سلام. خوبی؟ اومدم درِ خونه نبودی. خواستم بت خبر بدم که من فرکام و کردم. میام سرکار. اما چیزی بارم نیست باس باهام کار کنی."
از خوندنِ اس ام اس نیشم تا گوشم باز شد. چه قشنگم لحن و لهجه من و به کار برده که کسی شک نکنه.
اس ام اس و فرستادم و مشغولِ خوندن شدم. اما امان از وقتی که منتظرِ اس ام اس کسی باشی زمینم به آسمون بیاد تو نمی تونی درست و حسابی بفهمی چی کار می کنی. آخرم جواب نداد و منم تونستم روزنامه وار یه چیزایی از درس بفهمم.
****
کاهو ها رو که خشک شده بود دونه دونه چیدم تو مشما...
ـ سخنـــدون لباسات و بپوش بچه باس بریم.
از اونروز هنوز هاویار جوابم و نداده فرزامم بهتر دیده که دیگه زنگ نزنم. از نظرِ همه این غیبتش به ضررِ این ماموریتش تموم می شه. رفتنش هر دلیلی داره از پول و موادی و اون ویلای ما خیلی با ارزش ترِ که حاضر شده حالا که من جوابِ مثبت بهش دادم پاشه بی خبر بره.
مهم نیست. این سیزده روز بهش فرک کردم و چیزی عایدم نشد. می خوام دیگه امروز و حسابی خوش بگذرونم و بهترم هست به چیزی فرک نکنم. امروز قرارِ خیلی ها رو ببینم. کلاً من مهمونِ فرانکم اما با خانواده پدریِ فرزام داریم می ریم بیرون.
مانتوم همون مشکی ساده و پوشیدم. یه کفشِ پاشنه سه سانتیِ مشکی ـ سرخابی . یه شال مشکی ـ سرخابی هم باهاش ست کردم. زیادی مشکی شدم. فرانکم اونروز برام لاکِ صورتی زده که خیلی به تیپم میاد. گشتم تو خرت و پرتام یه دستبند با توپ توپای مشکی ـ سرخابی هم پیدا کردم و گذاشتم.
ـ سخندون من که رفتم.
با این حرف کاهو رو که با کلی اصرار به فرانک گفته بودم من میارم با مشمای آبغوره و همینطور سبزۀ عزیزم که چون سخندون حواسش نبود نشسته روش و الان قشنگ مثل گلِ قالی پهن شده برداشتم و رفتم بیرون. سخندونم خودش و به من رسوند و مشغولِ پوشیدنِ کفشش شد. با ریز بینی تو صورتش و نگاه کردم.
وقتی دید حواسم بهشِ سرش و بیشتر خم کرد و خودش و درگیرِ بندِ کفشش نشون داد. رفتم نزدیکتر:
ـ ببینم تو رو؟
سرش و بالا کرد. با اخم به لبش نگاه کردم.
ـ آرایش کردی؟!
سرش و انداخت پایین و گفت:
ـ سرا دلوغ می گی؟ من لبام خدا دادی خوش لنگِ.
این حرفش یعنی اینکه بله رژ زدم. سرم و تکون دادم. خدا عاقبت و من بخیر کنه.
ـ تا سه شمردم رنگِ لبات پاک میشه...
ـ آخه آزی...
ـ یک...
ـ دو...
تند تند پاکش کرد و خودش گفت:
ـ سه!
و اخمو از کنارِ من گذشت. یدونه آروم زدم پسِ کله اش:
ـ اخه هندونه تو که خوشگلی این کارا یعنی چی...
ـ خودتم زدی...
ـ من اگه چشمام مثلِ تو طوسی و قشنگ بود مطمئن باش نمی زدم.
دستی به چشماش کشید و خدا روشکر چیزی نگفت. تو کوچه خرم پر نمی زد. بتول که ازش خبری نداشتم. چون بهش گفته بودم پشیمون شدم و مدل نمی شم سر سنگین بود. جمیله هم رفته شهرش. الان من باس ماشین بگیرم واسه درِ خونه فرانک اینا.
سبزم و که گره زده بودم. به نیتِ اینکه سالِ دیگه خونه شوهر... یه آقابالاسر... یه تاجِ سر...
نچ نچ به خاطرِ شوهر شاعر نبودم که شدم... چقدر یعنی من ندید بدیدم. سبزۀ زشتم و گذاشتم گوشه ای تا کسی نبینه و سرِ خیابون دربس گرفتم برای خونه فرانک.
فرانک ازم خواست برم بالا تا آماده شه. دقت کردم و تو کوچه ماشینِ فرزام و دیدم پس می دونستم که اینجاست.
وقتی رفتم بالا. سخندون با تعجب به همه چیز نگاه می کرد. همین دیروز شنود و ردیابی که برای سخندون کار گذاشته بودن و فرزام از کار انداخت. اما هنوز تو بدنشِ. که اگه هاویار خواست ببینه هست یا نه فرک کنن خراب شده.
فرزام سخندون و بوسید و گفت:
ـ خوبی عزیزم؟
سخندونم که هم مودب شده بود. اما یه آدم خوشگل موشگل دیده بود گفت:
ـ سلام. شما خوبی؟ چه خوشگــل...
همه با این حرفش خندیدن. فرانک بعد از تبریکِ سیزده به من مشغولِ آماده شدن شد و از اونجایی که سخندون علاقه عجیبی به تیپ و آرایش پیدا کرده دنبالش رفت.
ـ رنگِ سرخابی بهت میاد!
از فرک اومدم بیرون و با تعجب بهش نگاه کردم. مثل خنگا یه نگاه به اطرافم انداختم. با من بود؟ دوباره یه نگاه به اطرافم کردم و یه نگاه به چشمای شیطونِ فرزام. وقتی مطمئن شدم با منِ. موهام و که کج ریخته بودم زدم پشتِ گوشم و گفتم:
ـ به من همه رنگی میاد!
یه تای ابروش و انداخت بالا. نگاهش خندون بود. حتی یه نیمچه لبخندم رو لباش داشت و با لذت نگاهم می کرد. البته نمی دونم داشت من و با لذت نگاه می کرد یا داشت از اعتماد به نفس بالای من لذت می برد؟
دستی به شالم کشیدم و دستپاچه سعی کردم قشنگتر رو سرم بایسته. و کمی رو مبل جا به جا شدم. پاش و روی پاش انداخت و گفت:
ـ شاید اما رنگای تند کنتراستِ جالبی با پوستت ایجاد می کنه و بنظرم مثل یه گربه ملوس می شی.
بادم خــــالی شد. آدمِ خر! داشت من و مسخره می کرد. به خاطرِ چشم های گربه ایم داشت مسخره ام می کرد. می خواست بگه شبیهِ گربه هایی.
اخم کردم و چشمام و ریز کردم و با دشمنی نگاهش کردم. اما اون هنوزم لبخند می زد. بهت قول میدم چون ماشین ندارم یهروز با فرقون از روت رد بشم. جوری که پشتت یه خطِ صاف برای همیشه بمونه.
ـ من آماده ام بریم.
چشم غره ای به فرزام رفتم و بلند شدم.
ـ بریم...



یه لحظه دست برد و با آینه ماشینش یه کاری کرد. من اینجوری برداشت کردم که می خواست آینه و رو من زوم کنه برای همین از اون موقع اصلاٌ به آینه نگاه نکردم و فقط بیرون و دارم تماشا می کنم. حالا حقمِ ضایعم کنه و بعداً بفهمم می خواست جوری تنظیمش کنه که چشمش به من نیفته!
وقتی دیدم مسیر طولانی شد گفتم:
ـ کی می رسیم فرانک جان؟ کجا می ریم؟
ـ می ریم رزکان عزیزم. می رسیم تا ده دقیقه دیگه می رسیدم.
دستِ سخندون و کشیدم تا بلکه آروم بگیره و انقدر اذیت نکنه و من نمی دونم این بچه چرا وقتی یکی و می بیه خل بازیش گل می کنه؟ علاقه خاصی هم به صحبت با اشیا داره. گیر داده به صندلی ماشین بیخیالم نمی شه!
وقتی جلویِ یه درِ بزرگ نگه داشت حس کردم اصلاٌ اعتماد به نفسِ درست حسابی ندارم که با کسی رو به رو شم. اونم با اون گندی که زدم. به سرهنگ مملکت گفتم فری جلبک. خیلی خودش و کنترل کرد که اونروز یونیتِ دندون پزشکی و از پهنا نکرد تو حلقم. الان حسابی می ترسم.
فرانک نیم نگاهی بهم انداخت:
ـ فقط من و فرزام و بابا می دونیم تو چی کار می کنی هر کسی ازت پرسید بگو دانشجویی نگی قضیه چیه.
سرم و تکون دادم و با استرس به اطراف نگاه کرد. نگاهم با نگاهِ فرزام تو آینه تلاقی کرد. چشماش و آروم روی هم گذاشت. آرومم نکرد هیچ، آرامشِ چشماش قلبِ دیوونمم دچارِ بی جنبگیِ بالا کرد و محکم می کوبید به سینه ام.
بلاخره پارک کرد و پیاده شدیم. سخندون همون اول با دیدنِ تاپِ بزرگِ تو باغ رفت سمتِ بچه ها و من با فرانک و فرزام راهیِ قسمتی شدیم که نشسته بودن.
اوفــــ گفتم الان با یه مشت آدم که فقط چشاشون معلومه رو به رو می شم. اما همه از دم تیپای آنچنانی زده بودن. جوری که فکت می چِسبید به زمین. البته همه به هم محرم بودن. فقط یه دخترِ بود که بنظرم تو نگاهِ اول خیلی نچسب میومد. خیلی هم خوشگل بود اتفاقاً ته مایه هاش می زد به فرانک.
چشمای رنگِ چاییِ کمرنگ! لبای غنچه ای و بی رنگ! مژه های بلند و پررنگ! دقت کردید جدیداً من شاعر شدم و خودم خبر نداشتم؟
با همه به نوبت سلام کردم. همه، عمه و عمو بودن. به فری یا همون فرهاد خان که رسیدم با خجالت سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ سلام. عید و سیزده با هم مبارک!
بی تعارف دستش و گذاشت رو شونم و گفت:
ـ سیزدت مبارک دخترم! زنده باشی!
کم کم منم باهاشون عیاق شدم. خانما داشتن پشتِ سرِ مادرِ فرزام غیبت می کردن. مثل اینکه ابروهاش و تاتو کرده بود و خیلی هم خشوگل شده بود! و از قیافه تو همِ فرهاد خان متوجه می شدم از یه چیز راضی نیست. یا تاتویِ ابروهای زنش که طلاق نگرفتن اما جدا زندگی می کنن با غیبتی که دارن پشتِ سرش می کنن.
فرزام برای درست کردنِ منقل و بساطِ کباب از جمع فاصله گرفت. تو دید بود اما خیلی دور بود. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که محدثه همین دختر عموش که گفتم خوشگلِ هم دنبالش راه افتاد. یه لحظه به قیافه دختر عموش خیره شدم. حالا که دقت می کنم می بینم خیلی هم خوشگل نیست. عینِ میمون می مونه. والا...
چشم غره ای به قد و بالاش که حالا پیشِ فرزام دست به کمر ایستاده بود رفتم و برگشتم سمتِ جمع که دیدم فری داره تماشام می کنه. نمی دونم چرا اما شیطون نگاهم می کرد. انقدر شیطون نگاهم می کرد که می خواستم بزنم به شونه اش بگم چطـــــــــوری فری بلا؟! اما خودم و کنترل کردم.
ـ بیا بریم قدم بزنیم؟
نکنه از من خوشش اومده؟ نه بابا جای بابامِ. بلند شدم.
ـ من که موافقم.
مهربون خندید و همراهم شدم. ماشالله خانما انقدر غیبت می کنن که اصلاً حواسشون به ما نبود. همینکه دور شدیم گفتم:
ـ راستش من یه مغذرت خواهی به شما بدهکارم!
ـ انقدر فری گفتنت قشنگ بود که بقیه اش اصلاً شنیده نشد!
اگه شنیده نشد از کجا فهمیده بقیه داشت؟ اما چه مرتِ بزرگیِ نمی خواد من و ناراحت کنه. حرف و عوض کرد و گفت:
ـ کارا چطور پیش می ره؟ شنیدم خیلی استعداد داری.
آره خبر نداری استعداد درخشان دارم تو گند زدن. با خنده جوابش و دادم:
ـ آره حداقل هنوز تیر نزدم تو بازوی کسی.
پر صدا خندید:
ـ پسرِ من و اذیت نکن دختر! از دستِ این فرانکِ فضول....
راش و کج کرد سمتِ فرزام و محدثه و بی مقدمه گفت:
ـ از ازدواجِ فامیلی خوشم نمیاد.
گرفتم پس فرزام می خواد با این ازدواج کنه باباش راضی نیست. ای تـــفــــــ ! تهفه است حالا ؟ نمی دونم چرا ناراحت شدم. با ناراحتی روم و از فرزام که داشت به ما نگاه می کرد گرفتم و به فری جون دوختم. بازم داشت شیطون نگاهم می کرد. استغفرالله...
همینکه رسیدم فرزام رو به محدثه گفت:
ـ برو سیخار و بیار.
آخــــی بچه ام مردِ خانواده است. نگاه کن تروخدا چه عرقی می ریزه. محدثه که رفت. فری جون گفت که میره کمکش کنه و مارو رسماً به طورِ غیرِ مستقیم تنها گذاشت.
ـ خوش می گذره؟!
سرم و کج و راست کردم.
ـ می گذره!
ـ به فرانک قول دادم شب ببرمش بام. اگه دوست داشتی تو هم بیا!
ذوق زده گفتم:
ـ مـــــرسی.
به لبخندم، لبخند زد. اما با صدای پسری که نزدیک می شده نتونستیم بیشتر به هم خیره بمونیم.
ـ به به فرزام خان!
نگاهش کردم. روی سخن با فرزام بود اما به من نگاه می کرد. چه جلف! اینم رنگِ چشاش قهوه ایِ روشن بود. همه فامیلن دیگه.
به فرزام نگاه کردم. اونم داشت به من نگاه می کرد. چشمای فرزام تیره بود. شاید مشکی و شایدم طوسیِ خیلی خیلی تیره! مثلا فکر کن بخوام بهش ابرازِ عشق کنم! اوه فرزامم من فدای چشمای مشکی شایدم طوسیت.
ـ خوبید خانم؟!
اه! جدیداً به طورِ رقت انگیزی فرزام و که می بینم کنترلِ همه چیز از دستم خارج می شه!
ـ سلام.
ـ من محمد هستم. برادرِ محدثه و پسر عمویِ فرزام!
دستم و تو دستِ دراز شده اش گذاشتم:
ـ منم ساتیا!
و بعد به فرزام نگاه کردم. چشم غره ای به دستم رفت و مشغولِ کارش شد. ای بابا خوب من چه کار کنم؟ واسه یه مهمونی خودش بهم یاد می ده چطور دست بدم اونوقت اینجا چشم غره می ره. چرا نمی تونم رفتاراش و تجزیه تحلیل کنم؟ من که احمق نبودم. شاید عاشقم شده!
چیزی بهش نگفتم و به سمتِ بقیه راه افتادم. خسته بودم. دیشب تا صبح داشتم درس می خوندم. تاریخ یه جوریِ. آدم می شینه سرش دوست نداره بلند شه.
وقتی فرانک فهمید خسته ام ازم خواست که برم تو خونه و کمی استراحت کنم. اینجا باغِ بابایِ محدثه بود که امروز ماموریت بود و نشد حضور داشته باشه.
در و باز کردم. حوصله نداشتم بررسیش کنم اما یه خونه کوچولو شاید شصت متری بود. دو تا اتاق خواب داشت. رفتم تو یکی از اتاقا و رو کاناپه خوابیدم.
نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای محمد و شنیدم:
ـ ساتی خانوم. ناهار آماده است.
از ترسِ اینکه نیاد تو فوری بلند شدم نشستم و مشغولِ گذاشتنِ روسریم شدم. صدای فرزام و شنیدم:
ـ تو برو من صداش می کنم.
چه فرقی می کنه خوب پسر پسرِ دیگه! البته فرزام هم پسر ترِ هم جذاب تر!
جلوی درِ اتاق قبلِ اینکه خارج شم فرزام جلوم ظاهر شد. با یه لحنِ خاص گفت:
ـ حالت خوب نیست؟
ـ نه... خوبم. ببخشید دیشب داشتم درس می خوندم تا صبح نخوابیدم.
یه لبخند از اون لبخند های خاص زد. دستش و گذاشت رو در و کمی خم شد روم. یکم رفتم عقب تر و چسبیدم به در...



نگاهی به کلِ صورتم انداخت و گفت:
ـ خدا ببخشه!
ای جان! فدای خدات. چه جذاب خطرناک می شه! خطرناک؟ اوه خدایا این الان خطرناکِ. من چی کار کنم؟ خواستم از اونورش در برم که اون یکی دستشم گذاشت رو در. وا این چش شد؟ چرا غیرِ طبیعی رفتار می کنه؟! این حرکات برای قلبِ ضعیفِ من زیـــاد بود.
آب دهنم و سخت قورت دادم. نمی دونستم چه واکنشی نشون بدم! خوب سخت بود نپرم بغلش و خودم و کنترل کنم! می دونم خدا الان به یه بنده ای مثلِ من می باله! تنها حرفی که زدم همین بود:
ـ بریم ناهار سرد میشه!
البته برای شروع عالی بود! کم کم حتی می تونستم تو گوشش هم بزنم من به خودم اعتماد داشتم!
دستش و آور بالا و کشید رو گونه ام. سعی کردم سرم و بکنم تو حلقم و نیست شم. دستش گرم بود. خیلی گرم! منم گرم شدم. خیلی گرم تر.
دستش و کشید رو گونه ام و بعد مقابلِ چشمام قرار داد. یه مژه تو دستش بود. چیــش کثافتِ نجس. من و بگو گفتم قرارِ اتفاقای مثبت هجده بیافته.
ـ شما دو تا! خجالت بکشید بیایید ناهار سرد شد.
از جا پریدم. وااااای آبروم رفت. از زیرِ دستاش فرار کردم و خواستم برم سمتِ فرانک که دستام و گرفت. با دلهره گفتم:
ـ به خدا فرانک همه اش تقصیرِ این بود!
و با انگشتِ اشاره دستِ آزادم فرزام و نشون دادم. فرانک غش غش زد زیرِ خنده.
ـ خاک تو سرت فرزام! دل گرفتی یا زهرِ چشم؟!! زود بیایید.
این و گفت و رفت. فرزام من و کشید سمتِ خودش.
ـ ترسیدی؟
اخم کردم و با طلبکاری گفتم:
ـ چرا بترســـــم؟!
حالا دیگه به خودم اومده بودم.
ـ بذارید من برم. زشته. این کارا یعنی چی؟!
اخم کرد و دستم و ل کرد:
ـ برو...
منم اخم کردم.... نمی خوام برم! حالا نمی شه دوباره دستش و بذاره رو در. با اخم زل زدم بهش. انقدر نگاهش کرد و نگاهم کرد تا اون کم آورد لبخند زد:
ـ بریم عزیزم. ناهار سرد می شه!
آخــــی بچـــــــــم به من گفت عزیزما... به در و دیوار نگاه کردم. حداقل یکی نیست بهش پز بدم. به همین در و دیوار تو دلم گفتم:
ـ با من بوداااا!
****
شب با فکرای قشنگ خوابیدم. البته نه کامل چون هنوز بیدارم و دارم به شبِ خاصی که داشتم فرک می کنم. هنوزم توی دماغم اون بوی خوشبو می پیچید! بوی باقالی!
باقالی که فرزام تو بام برام خریده بود باعث شد تا آخر عمر هر بار باقالی دیدم یادِ فرزام بیفتم!
باس فردا می رفتم باشگاه. مسابقه داشتیم و من چند روزی بود هیچ تمرینی نداشتم. هندزفریم و گذاشتم تو گوشم و به فرداهای روشن فرک کردم.
چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن

به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی در دل امید به خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن

چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی در دل امید به خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن
چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن

چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن



گوشی و از گوشم در آوردم و اومدم بیرون. فرانک از دور شصتش و آورد بالا و نشونم داد. لبم و گاز گرفتم و تازه می خواستم براش چشم و ابرو بیا که فرزام یکی زد تو کله اش. آفرین حقشِ هزار بار بهش گفتیم این علامتِ شصت و حداقل تو مکانِ عمومی نشون نده. حالا خانم تو ایستگاه تیر اندازی به خاطرِ دو تا تیر که درست خورده به هدف اینجوری شصتش و میاره هوا. تا ما رو نبرن اعدام هم نکن خیالش راحت نمی شه.
تفنگم و تو جای مخصوصش گذاشتم. فرزام چند قدمی اومد سمتم و گفت:
ـ تبریک می گم عالی بود.
فرانک که حسابی حرصش گرفته بود گفت:
ـ آره حداقل مثلِ تو نزد تو بازویِ کسی.
فرزام برگشت سمتش. فرانک گارد گرفت و گفت:
ـ جرات داری بزن. دیدی که خطِ شوهرم علائمِ حیاتی نشون داد. اگه بیاد بهش می گم من و زدی!
فرزام با گفتنِ هیس اینور و اونورش و نگاه کرد و کمی به فرانک نزدیک شد. آخه نباید کسی می فهمید. فرزام سعی داشت خندۀ ته چهره اش و بپوشونه اما حسابی معلوم بود. انگشتِ اشاره اش و زد به دماغِ فرانک و گفت:
ـ ای کاش وقتی با یه زن و دو تا بچه بر می گرده همینجوری شوهرم شوهرم کنی!
با این حرفش غش غش زدم زیرِ خنده. کلاً این چند وقت فرانک و با این جمله حسابی می سوزوند. فرانک از حرص لب و لوچه اش و جمع کرد و گفت:
ـ کثــافت غلط کرده. مگه من زن نیستم؟! بچه ام براش میارم.
انگشتاش و آورد بالا و 4 تاش و نشون داد:
ـ پنج تا هم میارم.
فرزام رسماً خندید:
ـ این چهارتاست!
فرانگ یه نگاهِ پر حرص به انگشتاش انداخت و شصتشم باز کرد:
ـ حالا شد پنج تا!
اینبار همه با هم خندیدیم. این خنده و شوخی ها در صورتی بود که همه می دونستیم احتمالِ دوباره برگشتنِ مرتضی حداکثر چهل درصدِ. رو به فرزام گفتم:
ـ مهدِ سخندون جشنِ من باس...
طبقِ عادتِ این چند روز حرفم و قطع کرد...
ـ ببخشید نشنیدم؟!
و تهدید گر نگاهم کرد و سرش و سمتم خم کرد:
ـ باید... باید برم مهد... با اجازه.
خواستم از کنارشون رد شم که فرزام گفت:
ـ صبر کن منم بیام.
و من زیرِ نگاهِ معنی دارِ فرانک فقط تونستم سرم و تکون بدم. چرا انقدر این فرانک من و با این نگاهاش معذب می کنه؟ واقعاً دلم می خواد خفه اش کنم. تقصیرِ من چیه فرزام اونروز من و جلو در اتاق خفت کرد؟! هر کی ندونه فرک می کنه من چقدر دلم می خواسته! والا!
فرانک نگاهش و از من گرفت و به فرزام دو خت:
ـ همیشه می گن وقتی یه مَرد یه قولی و داد بدون که اون اتفاق هیچوقت نخواهد افتاد. اول مرتضی بعدم تو. توام قول داده بودی یادتِ؟
فرزام خیز برداشت سمتش اما فرانک با رفتن تو یکی از کابینای تیر اندازی این اجازه و بهش نداد که فرزام از وسط دو قسمتِ نا مساویش کنه.
تو ماشین فرزام بود که با یه سوال سکوت و شکست:
ـ درسا خوب پیش می ره به کمک نیاز نداری؟
ـ همه چیز خوبه! نه ممنون.
ـ امتحانات اردیبهشتِ ها.
با صدای بلندی گفتم:
ـ چـــــرا؟!
نیم نگاهی بهم انداخت:
ـ چون با کلی پارتی تونستم تو رو با بچه های بی سرپرستی که دارن برای سپاه آموزش می بینن رد کنم. اینجوری بهتره. چون می خوام سومت و شهریور امتحان بدی ازاونور یه ماهی بیشتر وقت داری.
باید تشکر هم می کردم. اما حقیقتاً جونِ این مدلی درس خوندن و نداشتم. من فرک می کردم سه ماهِ تابستون و استراحتم.
ـ چندمِ اردیبهشت هست حالا؟
ـ دهم شروع امتحاناست. فاصله هم بینش نیست.
پــوفـــ بر بختِ بدِ من لعنت.
ـ خیلی از شخصیتت خوشم میاد. حقیقتاً باید بگم هیچکس انقدر زود پیشرفت نکرده بود. این و مدیونِ روحیۀ سفت و سختت هستیم و همینطور پشتکارت.
حس کردم یکم گونه هام گل منگولی شده. مثل هر دختر دیگه ای که ازش تعریف می کنن لبخند ژکوند می زنه منم با یکی از همون لبخندا گفتم:
ـ ممنون. شما و فرانک خیلی بهم کمک کردید.
اونم با لبخند برگشت سمتم:
ـ نگفتی شوما...
لبخندم پررنگ تر شد.
ـ یه چیزایی باس تغییر می کرد.
ـ جدی برگشت سمتم با شرمندگی گفتم:
ـ البته باید...
سرش و تکون داد. و از عقب عیدیم و بالاخره بهم داد.
ـ دیر شد برش گردونم. می دونی که ماموریت بودم.
ـ بله می دونم. دستتون درد نکنه.
حالا چه من مودب شدم امروز. اینا از کجا آب می خوره خدا می دونه. اما خوب می شینم کنارش معذب می شم. مخصوصاً از اونروز تا حالا... گاهی دلم می خواد حتی فرار کنم و یه جایی برم که چشمش به من نیفته.
ـ بازش نمی کنی؟!
ـ گفته بودی که از حالات چهرۀ کسی که کادو باز می کنه خوشت نمیاد!
ـ حرفم و پس می گیرم! بازش کن لطفا!
نگاهش کردم...
چشمکی زد که حس کردم دارم برش غش می کنم و بعد به کادو اشاره کرد... شونه ای بالا انداختم و مشغول شدم.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 266
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,117
  • بازدید ماه : 18,075
  • بازدید سال : 145,178
  • بازدید کلی : 11,642,318