close
تبلیغات در اینترنت
رمان همکارم میشی؟ قسمت چهاردهم
loading...

رمان فا

غش غش زد زیرِ خنده: ـ جدی چرا اینجایی؟! منم خندیدم.. ـ همکاریم... با تعجب گفت جدی؟! ـ آره ولی من تو ترکم... محکم کوبید رو شونه ام: ـ ترکِ عادت موجبِ مرضِ بچه! بعد از اینجا چکاره ای؟! ـ فعلاً بعدی وجود نداره...................................................................ـ همه اولین بار میان اینجا از این حرف ها می زنن.…

رمان همکارم میشی؟ قسمت چهاردهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1204 جمعه 15 فروردين 1393 : 12:27 نظرات ()

غش غش زد زیرِ خنده:
ـ جدی چرا اینجایی؟!
منم خندیدم..
ـ همکاریم...
با تعجب گفت جدی؟!
ـ آره ولی من تو ترکم...
محکم کوبید رو شونه ام:
ـ ترکِ عادت موجبِ مرضِ بچه! بعد از اینجا چکاره ای؟!
ـ فعلاً بعدی وجود نداره...................................................................

ـ همه اولین بار میان اینجا از این حرف ها می زنن. معلومه که داره... فعلاً مفت بخور و بخواب.
این و گفت و پهن شد رو زمین و به سقف چشم دوخت. چطور می تونست انقدر راحت بخوابه؟! اونم یه همچین جایی... صداش به گوش رسید:
ـ آخیش! بعد از قرن ها یه جای گرم و نرم نصیبم شده!
نگاهی به موکتِ کهنه و ژنده انداختم. واقعا به اینجا می گفت گرم و نرم؟ پس به توشکِ از جنسِ پرِ من چی می گفت؟!
منم سعی کردم مثل اون راحت باشم. کمی خودم و کج کردم که لم بدم. اما تحتِ هیچ شرایطی نمی تونستم. دوباره سیخ نشستم و شالم و روی دیوار چسبوندم و سرم و روی شالم گذاشتم و سعی کردم که دوباره بخوابم و با خوندنِ چند بار حمد و توحید خوابی پر از آرامش، بدونِ هیچ دغدغه ای و به جون خریدم.
***
با صدای درِ آهنی و صدای پر از هیجانِ فرانک چشمام و باز کردم و بی روح نگاهش کردم:
ـ فرزام پیدا شد.
بعد از چهار روز... باید خوشحال باشم؟! اما تهِ دلم اینظور نیست. شاید کمی برای سالم بودنش خوشحال باشم.
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ خوبه. تبریک می گم. لطفاً هر چی زودتر تکلیفِ من و روشن کنید باید برم به کار و زندگیم برسم.
از لحنم پر سوال پرسید:
ـ هی نگو که خوشحال نشدی...
ـ باید بشم؟!
ـ دیوونه اون حتما یه توضیحی برای این کارش داره. لطفاً بدجنس نشو...
ـ فعلاً که برادرزادۀ شما بدجنسی کردن. حالا خودش کجاست که شما وکیل وصیش شدی؟ لابد پشت در؟
قیافه ای ناراحت به خودش گرفت و با ناراحتیِ مشهودی گفت:
ـ متاسفانه یه تیر به دستش خورده و خونِ زیادی از دست داده و اینکه...
اگه بگم نگران نشدم دروغ گفتم. یه لحظه حس کردم محتویاتِ قلبم خالی شد. با صدایی که از هیجان کمی از حالت معمولی خارج شده بود گفتم:
ـ و اینکه... چی؟!
ـ ولش کن اگه دوست داشته باشه خودش بهت می گه.
نفسم و سخت دادم بیرون و تکیه دادم به دیوار. پس حالش خوبه که فرانک فکر می کنه فرزام بعداً خودش بهم می گه.
حالا که خیالم راحت شد فکر کردم که اصلاً مهم نیست چی شده... این و به زبون آوردم:
ـ هیچی برام مهم نیست. جز روشن شدنِ تکلیفم.
دستش و رو شونم گذاشت و گفت:
ـ درکت می کنم. اما اون الان بیمارستانِ. تازه دیروز غروب پیداش کردن. بعید می دونم فعلاً مرخص شه. ولی اگر هم مرخصش کنن فکر نکنم اجازه داشته باشه بیاد سرکار. اصلاً شاید نگهش دارن.
ـ متین چی شد؟!
ـ گرفتنش... فرزام که از نردبون اومده پایین دیگه کسی متوجهش نشده تا همین دیروز. مثل اینکه تو باغ یه راه زیر زمینیِ مخفی بوده که این چند روز و اونجا سر کردن.
و به دلیلِ محافظتِ شدید چون سرهنگ هم حدس زده هنوز تو باغ هستن ، اینها نتونستن بزنن بیرون. دیگه بعد از چند روز تونستن از طریقِ خونِ خشک شده روی برگ ها که نزدیکیِ همون مخفیگاه بوده بهشون برسن. فرزام دو تا عمل و گذرونده. حالِ خیلی خوبی نداره. اما خب خوب شدنش هر چند تدریجی اما حتمیِ.
سرم و تکون دادم و تو دلم خدارو شکر کردم. حتی اینجوری نامردی کردنش به من، باعث نمی شد براش آرزوی مرگ کنم.
ـ من برم؟ داداشم و مامانِ فرزام و که می شناسی لابد الان تو بیمارستان مثل خروس جنگی افتادن به جونِ هم. نمی دونم چرا این دو تا با هم نمی سازن.
لبخندِ محوی زدم و گفتم:
ـ ممنون که خبر دادی. راستی با فرزام حرف زدی؟ دلیلی برای کارش داشت؟
سرش و تکون داد:
ـ نه هنوز... شاید الان که برم بتونم ببینمش. اوه راستی خونه شما امروز با دستور قضایی آزاد شد و دیگه هیچ مشکلی برای ورود و خروج نیست. داداشم رفته دنبالِ کاراش...
سرم و تکون دادم:
ـ ممنون.
اومد نزدیک و صورتم و بوسید...
ـ مراقب خودت باش عزیزم. یه چیزی بخور. خداحافظ.



خواسته یا ناخواسته بعد از رفتنِ فرانک انگار کمی آسوده خاطر شدم و خیالم راحت شد.اگار کمی بیشتر آرامش فکری داشتم و هر چند آشفته اما میزانش کمتر بود. خوب به خودم که دیگه نمی تونستم دروغ بگم من نگرانِ فرزام هم بودم.
تو این چند روزه سعی کردم منطقی رفتار کنم. من یه دزد بود. در هر صورت یه جورایی به جامعه و خودم آسیب رسوندم.
پس باید مجازات بشم و جوابِ کارم و ببینم. هر چند از نظرِ روحی و فکری بارها مجازات شدم و بارها وجدانم به مغز و فکرم حمله کرده. هر چند گاهاً از طرفِ جامعه هم یه مجازات هایی و داشتم. مثل رفتارهای فرزام یعنی تنبیه هاش اما انگار باید حتما دستگاه قضایی برام تصمیم بگیره که من مجبورم چه راضی و چه نارضی قبولش کنم.
البته من هنوزم برای کارهایی که در گذشته انجام دادم پشیمون نیستم. من مجبور بودم و واقعاً هم مجبور بودم. اگر قاضی جای من بود شاید کار بدتری می کرد. متاسفانه مشکلِ جامعه من اینه که مردمش و حتی اون بالایی ها برای خودشون زندگی می کنن و هیچوقت خودشون و جای دیگری قرار نمی دن و اگر هم بدن نمی تونن درک کنن...
یکی از دوستام حرفِ قشنگی می زد... می گفت درد و اونی می فهمه که درد کشیده... بی مادری و اونی می فهمه که بی مادری کشیده...اونم مثل من بود... شاید بدبخت تر از من... اون 4 سالِ پیش فروخته شد به یه افغانی ها... تف به غیرتِ پدرش.
کمی از عدسی که عدس هاش یه طرف بود و آبش طرفِ دیگه خوردم و فکر کردم اگه این خانومِ همکار که اسمش هم مستانه بود الان اینجا می بود من اوضاعِ بهتری داشتم و انقدر به اراجیفش می خندیدم که نیازی نبود اینهمه فکر کنم. اما فردای اونروز صبح ساعت ده اومدن و بردنش.
کاسه و برگردوندم تو سینی و سینی و برداشتم و بردم سمتِ در. تقه ای در زدم و با گفتنِ " خانم اسدی" منتظر شدم تا در و باز کنه.
چند لحظه بعد اومد. رفتارِ خوبی باهام داشت. مطمئناً من سفارش شدۀ فرانک بودم. چون ته نگاهش یه جورحس بود که بهم می فهموند در هر صورت من مجرمم.
سینی و به دستش دادم و گفتم:
ـ می خوام برم دستشویی و وضو بگیرم.
دستبندی به دستم زد و من و تا دستشویی همراهی کرد. مجبوراً تحتِ شرایطی خاص تو دستشویی هایِ بی در و نه چندان تمیزِ بازداشتگاه برای چندمین بار کارم و انجام دادم و تو قسمتِ مثلاً روشویی وضو گرفتم و برگشتم به سلولم.
مهرم و گوشه ای گذاشتم و مشغول شدم. با تمومِ وجودم مشغولِ راز و نیاز و دعا شدم. دلم آرامش می خواست.
آرامشِ تو چشمای سخندون. دلم براش تنگ شده بود. هیچوقت اینهمه دور نبودیم. یعنی اونم دلتنگِ من هست؟ یعنی بهونه ام و گرفته؟ چقدر دلم تنگه... دلتنگِ شیرین زبونیاش. اینکه بهم بگه بوشول... اینکه برای یه تیکه نون حرص بزنه...
آهی کشیدم تو سجدۀ طولانیم در کنارِ صلوات هایی که می فرستادم تو دلم از خدا خواستم خواهرم خوب باشه...
الان فقط همین و می خواستم... خواهرم.. خوبیاش و خندیدناش... حتی تصورش هم بهم آرامش می داد...
صدای باز شدنِ در و شنیدم... اما من به خوندنم ادامه دادم...
در هنوز هم باز بود. این و از نوری که قسمتی از اتاقکِ نیمه تاریک و روشن کرده بود متوجه شدم.
خواسته و نا خواسته حواسم پرت بود. دلم نمی خواست کسی من و تو این موقعیت ببینه. کلاً بدم میومد... اگه یه خلوت بینِ من و خدا بود وجودِ سومِ یه نفر همیشه معذبم می کردم... شاید باید انقدر غرقِ راز و نیاز می شدم که متوجه نمی شدم... اما حقیقتاً من هنوز به اون درجه نرسیده بودم! تواناییش و نداشتم که موقع نماز خوندن حواسم به بقیه جاها نباشه.
برای اولین بار آرزو کردم ای کاش پارتی نداشتم که اینجوری هر ساعت از روز بیاد و مزاحمم باشه... آخه بگو فرانکِ دیوونه تو که چهار ساعت پیش اینجا بودی.
سلامم و دادم و دعای آخرم و کردم. چشمهام و بستم و با جدیت گفتم:
ـ فرانک وقتی مبینی نماز می خونم برو بیرون خب؟ من بدم میاد.
صدای جدی و مردونۀ فرزام به گوشم رسید:
ـ قبول باشه حاچخانوم!
تنم لرزید... قلبم لرزید... دوباره محتویاتِ قلبم خالی شد...
بلند شدم ایستادم... بدونِ اینکه برگردم... بدونِ اینکه بخوام بهش نگاه کنم... صداش و هوای نفسش وقتی اینجوری داغونم می کنه... دیدنش لابد ازم یه دخترِ غشی می سازه...
ای خدا چی داره اسمش و وجودش که اینجوری دگرگونم می کنه؟! چی داره این آدم که هنوزم... انگار...؟
ـ حاج خانوم تو بیهوشیِ بعد از نماز تشریف دارن که جواب نمیدن یا آقاشون و قابل نمی دونن؟
آقاشون و ؟ من آقاشونم؟ نه اون آقاشونِ. نه یعنی آقای ماست... خوب باشه... که چی؟ خوب معلومه هیچی...
چشمهام و بستم بی توجه به فرزام و بلوای درونم به کنجی از سلولم رفتم و سرم و رو زانوهام گذاشتم. نمی خواستم ببینمش... حالا که برگشته بود می تونست تو دادگاه از جرم هایی که شاهدشون بوده و من انجام دادم حرف بزنه و منم منتظرِ مجازاتم می موندم...
صدای بسته شدنِ در و که شنیدم. مطمئن شدم رفته... دلم می خواست گریه کنم... کاش می دیدم حالش خوبه یا نه... حتما خوبه که مرخص شده آخه فرانک گفته بود حالا حالاها مرخص نمی شه...
دستی روی شونه ام حس کردم...



چشمای خیسم و بستم تا اشکم نچِکه... یعنی فرزام نرفته بود؟ خدایا شکرت... البته شکر گفتم نه چون فرزام نرفته... همونجوری... شکر واسه همه نعمتایی که بهم دادی!
حس کردم کسی کنارم نشست. کنارم نشست و دستش و حلقه کرد دورم و من کشید تو بغلش... صدای آخِ خفه ای و شنیدم. و تازه یادم افتاده که فرزام دستش تیر خورده و این اگه فرزام باشه...
ـ خانومم... می دونم... می دونم که هیچ حرفی نمی تونه حالت و خوب کنه و دلخوریت رو برطرف کنه. اما نگاهت و بده به من گوشات و بسپار به حرفام... باشه؟!
وقتی جوابی نشنید... فشاری به بازوم آورد و گفت:
ـ می شنوی؟ خدا گناه می نویسه به آقاتون بی توجه باشی... همسر...
بی اراده نیشم تا گوشم باز شد. چه رمانتیک شده. فرزامِ خشک و نظامی به من می گه همسر... اونی که به صیغه هیچ اعتقادی نداشت به من می گه همسر...
ـ ببینم چشات و گربه کوچولو...
سرم و آوردم بالا... و برگشتم سمتش. با دیدنِ صورتِ بی رنگ و لبای سفیدش تعجب کردم. عجب دکترِ بی سوادی بوده که مرخصش کرده.
بغض سعی داشت خط بکشه رو صدام. و می دونستم اگر حرف بزنم کلی لرزه روی هر کلمه ام هست. بغضی که داشت خفه ام می کرد. از کاری که کرده بود و از تنهاییِ این مدت از سرمایی که تو وجودم خونه کرده بود.
با بسته شدنِ چشماش به خودم اومد. انقدر حالش بد بود هر لحظه فکر می کردم الان غش می کنه. با اینحال سعی کردم خودم و کنترل کنم و بی تفاوت باشم با جدیت گفتم:
ـ نمی خوام چیزی بشنوم ... برو.
لبخندِ بی جونی زد و دستش و از کناره های موهام بازی داد و روی گردنم و بعد بازوهام به صورت نوازش کشید. حالا می تونستم ببینم که دستِ راستش مشکل داره.
خوشحال (!) و معذب از موقعیتمون سعی کردم کمی ازش جدا بشم که من و بیشتر به خودش فشار داد:
ـ بذار رفعِ دلتنگی کنم...
و چونه اش هم روی سرم گذاشت.... واقعا برام جالب بود... اول که من و مثلِ خیارِ وانتی فروخت. حالا هم چطور روش می شه اینطور با پررویی بهم می گه بذار رفع دلتنگی کنم؟ یا چی شده دارم اینجوری به طورِ کاملاً مستقیم محبت و اظهارِ علاقه می بینم.
جالبه که من خجالتم نمی کشم. البته می کشم ها. اما چونلحنِ طلبکار دارم خجالتم زیاد خودش و نشون نمی ده! یعنی من فدای استدلالِ خودم بشم. با خشم گفتم:
ـ واقعاً که وقیحی...
نچ نچِ زیرِ لبی کرد و گفت:
ـ اگه قضاوت کنی سه روزِ تموم بی غذا نگهت می دارم.
و بعد ادامه داد:
ـ اونشب دوست نداشتم همراهم بیای. وقتی دیدم گوش نمی دی، با توجه به اینکه امیر هم فرار کرده بود و بچه ها می گفتن قبل از اینکه با پلیس تماس گرفته بشه رفته و معلوم نیست کجاست نگران بودم که اگه سالم نمونم کی قراره ازت مراقبت کنه؟
و به این فکر می کردم شما یه دخترِ قوی و خودساخته ای که کمی هم لجبازِ تشریف دارید اگه نباشم حتی سرهنگ هم جلودارت نیست. برای همین گفتم که بازداشت شی و تحتِ مراقبتِ ویژه قرار بگیری. اینطوری می تونستی پیشِ سخندون باشی. اما این محمودیِ بی مسئولیت نمی دونم چرا هنوز معنیِ مراقبتِ ویژه و درک نکرده!
بیشتر پسش زدم و اینبار موفق شدم:
ـ وقتی من هم متوجه نشدم چطور محمودی می خواست بفهمه... برو... از اینجا برو بیرون... من دیگه خامِت نمی شم!
یه تای ابروش و داد بالا و محو لبخند زد. خباثت درست مثل همیشه که شیطون می شد از چشماش می بارید. با شیطنت پرسید:
ـ مگه قبلاً هم خامم شدی؟!
چشم غره ای بهش رفتم و چیــشِ زیرِ لبی گفتم و ازش رو گرفتم:
ـ خوب الان توضیح دادی. من چی کار کنم؟ برو
دستش و گرفت به چونم و من و برگردوند:
ـ من و نگاه؟! دیوونه تو الان باید آقات و ببوسی بگی پیش میاد خودت و ناراحت نکن.
چشمام و براش لوچ کردم. با اینکه از این صفت های با نمکی که به من و خودش می داد خوشم می اومد اما سعی می کردم که بی تفاوت باشم. با جدیت گفتم:
ـ میشه بسه؟! من سرم درد می کنه.
اخم کرد:
ـ میشه بسه نه. میشه تمومش کنی قشنگ ترِ. که منم باید بگم نه نمی شه تمومش کنم. الان نه به خاطرِ اینکه چند روزی اینجا بودی دلم برات می سوزه نه می خوام مظلوم نمایی کنم که من و ببخشی فقط قلباً ناراحتم از اینکه قلباً ناراحتت کردم (!) و حتی شاید دلت شکسته باشه. اما حالا که منظورم و فهمیدی باید بخندی تا منم بخندم!
حتی تو آشتی بودن و عواطف می خواد زور بگه. اصلاً خجالت هم نمی کشه.
ـ آشتی مگه نه؟!
ـ شاید...
صدایی از خودش در آورد و گفت:
ـ چقدر دلجویی کردن یا بهتر بگم ناز کشیدن سخته!
این و گفت و یهو اومد تو گردنم و با صدایی که توش شیطنت موج می زد گفت:
ـ اما تو تا می تونی ناز کن که نازکِش داری.
نتونستم جلوی خندۀ تقریباً بلندم و بگیرم. نمی دونم چی داشت اون صیغه ای که من با یه قبِلتُ محرمِ فرزام شدم اما از همون روز انگار باهاش راحت تر بودم. کم کم راحت تر هم شدیم. انگار این شوخیاش هم لازمۀ رابطۀ من و اون که چیزِ خاصی ازش نمی فهمیدی بود. همونطور که فرزام و از گردنم دور می کردم تا نفساش به گردنم نخوره گفتم:
ـ حالا انگار چقدر کِشیده.
ازم جدا شد. چشمای با نمکش و تو چشام دوخت و گفت:
ـ زیــــــــاد! مگه نمی بینی انقدر کشیدم نئشه نئشه ام!
با دستم از خودم دورش کردم:
ـ نه بابا شما هم بلدی!
این و گفتم و روم و ازش گرفتم و دیگه نگاش نکردم. خوب تمومِ این چند روز منم به خاطرِ بازداشت بودنم ناراحت نبودم. به خاطرِ اینکه فرزام نبود و من و تنها گذاشته بود ناراحت بودم. لابد الان خدا و تمومِ کائناتی که این چند روز دست به دامنشون بودم دارن فحشم می دن... اما خوب این یه اعتراف بود...
دستش و رو دستِ بسته شده به گردنش و باند پیچی شده اش کشید و برای یه لظه در هم رفتنِ چهره اش و دیدم. نتونستم دیگه بیخیال باشم و با نگرانی گفتم:
ـ تو خوب نیستی. این کدوم دکترِ بی سوادی بود که تو رو مرخص کرد؟
لبخندِ کم جونی زد و گفت:
ـ به محضِ اینکه فرانک ازم دلیلِ کارم و پرسید و من توضیح خواستم که منظورش چیه. با کلی کولی بازی که از من بعید بود امضا زدم و با مسئولیت خودم اومدم اینجا...
با ناباوری دستم و جلو دهنم گذاشتم و گفتم:
ـ نـــه... تو دیوونه ای... پاشو باید بری.
و با خودم فکر کردم که حالا حتی ذره ای هم ازش ناراحت نیستم.
ـ فعلا نه... اول باید تکلیفِ یه چیز و مشخص کنم. بعد میرم. یعنی با هم می ریم.
گیج پرسیدم:
ـ چی؟!
دستم و تو دستش گرفت:
ـ داشتم فکر می کردم. باید به زندگیم سر و وسامون بدم...
جدی بود. پس من هم جدی نگاهش کردم:
ـ خب؟!
تو چشمام نگاه کردم:
ـ باید با یکی که گویا قبلاً خامش کردم و دیگه قرار نیست خامم بشه به اشتراک برسم.
با خنگیِ تموم فکر کردم خوش به حالِ اون یکی. و در حالی که فکر کنم ناراحتی تو صورتم مشخص بود گفتم:
ـ جداً؟ اون کیه؟!
قیافه اش و کج و کوله کرد و گفت:
ـ ساتی عزیزم باز تو در مقابل فهمیدن مقاومت نشون دادی؟!



لبام و جمع کردم و گفتم:
ـ نخیرم. خوب بیشتر توضیح بده.
سرش و تکون داد:
ـ یعنی تو متوجه نشدی؟ عزیزم دست بردار تو فقط داری در مقابل فهمیدن...
نذاشتم حرفش کامل بشه. و با جدیت گفتم:
ـ من مقاومت نشون نمی دم. مثلاً چند مدل سر و سامون گرفتن داریم. تو کدوم نوعش و می گی؟
قیافه اش یه مدلی شد مثلِ کسی که می خواد کله اش و بکوبه به دیوار. شاید گفتنِ جمله اش براش سخت بود. بعد با جدیتِ تمام در حالی که هر کلمه از حرفاش لرزی تو تنم می انداخت گفت:
ـ خانمِ زرگل خانم شما حاضری با تمومِ شرایطِ سختِ شغلیِ بنده و تمومِ مشکلاتی که تا حالا چند نمونه اش و دیدی با وجودِ کم و کاستی هایی که تو اخلاق و رفتارم هست، البته تو پرانتز بگم که من از خودم راضی ام چون گلِ بی عیب خداست (!) و همینطور با وجودِ حسِ خواستنی که بنده به شما دارم و دوستت دارم بشی همسر و همراهِ بنده؟
سردم شده بود. شایدم فشارم افتاده بود. هر چی که بود خوشحالی توش داشت. مثل همیشه که اینجور مواقع گند زدم گفتم:
ـ ببخشید می شه آخرش و دوباره بگی؟!
و مثل دانش آموزی که به درس گوش نداده یا اون تیکه اش و نفهمیده به دهنش چشم دوختم. لبخندی زد و اومد درِ گوشم و گفت:
ـ ساده بگم... زنم می شی؟!
یعنی همون موقع آغاسی و دوستان دو دلم بساطی راه انداخته بودن خفن. خدایا من قربونِ این قانونُ طبیعت برم که هر چی می گی جذب می کنه. اینجور که داره پیش میره سالِ دیگه بچه بغل هم میشیم! دیدید گفتم هر چی از خدا بخواهید و بگید همون می شه؟!
لبخندی زدم و فکر کردم که شیرین ترین لحظۀ زندگیم با یه کلامی متفاوت در یه جایی متفاوت و با شرایطی متفاوت تر از دختر های دیگه با آدمی کاملاً تک و بی همتا اتفاق افتاد و من الان می دونم چی کار کنم...
اما حقیقتاً انقدر هول شدم که نمی دونم باید چی بگم... ای کاش یه راهنمایی داشت...
با فشاری که به دستِ سردم آورد سرم و کمی آوردم بالا و منم مثل خودش رفتم دمِ گوشش و آروم گفتم:
ـ می شم!
و نگاهی به صورتش کردم تا عکس العملش و ببینم. اما اخمِ ریزی رو پیشونیش نشست و ناراحت بهم نگاه کرد.
فکر کردم شاید باید یه ماه فرصت می گرفتم برای همین فوری گفتم:
ـ البته شما برو یه دور بزن بعد بیا!
مردونه و بلند خندید و دستام و فشرد. حس می کردم از وجودش از خنده های گرمش و لحنِ گرم ترش داغ می شم و دمای بدنم متعادل می شه. شاید کمی از حدش هم بالاتر بره. ضربانِ قلبم که می خواد آروم بزنه اما دیگه نمی تونه!!! با جدیت گفت:
ـ بهت که گفتم با همه کم و کاستی ها... خوب من تو این ماموریت پردۀ گوشم آسیب دیده و متاسفانه گوشِ چپم خیلی سخت می شنوه. میشه دوباره بگی؟!
بغض کرده بهش خیره شدم. دلم می خواست همه وجودش و بوسه بارون کنم. اگه یه روزی می رفت و زبونم لال با یه دست یا یه پا بر می گشت من بازم دوستش داشتم؟ آره صد در صد داشتم. همونطور که الان برام مهم نیست که گوشِ چپش درست نمی شنوه. با ناراحتی گفتم:
ـ فرزااام...
چهارتا انگشتش و رو گونه ام گذاشت و شصتش و رو لبای برچیده شده ام کشید و آروم گفت:
ـ جـــانِ فرزام؟!!
بغضم بیشتر شد....
ـ نمی خــــوام...
جدی شد:
ـ من و ؟!!
سرم و تکون دادم. دیگه اشک کلِ چشمام و گرفته بود یه پلک می خواست که همه اش بریزه. دوست داشتم راحت باشم. یعنی احساسم و راحت تر عنوان کنم. یاد گرفته بودم حرف نزدن به تنها کسی که آسیب می زنه خودِ اون شخصِ.
ـ اینکه اتفاقی برات بیفته.
انگشتش و کشید زیرِ چشمام که باعث شد پلک بزنم و اشکام بریزه. فوری اشکام و پاک کرد و گفت:
ـ فرزام فدای خانم ملوسش بشه. ناراحتی نداره دکتر گفته یه سوراخِ ریز روی پرده گوشم ایجاد شده. اونم در اثرِ ضربه شدید. واسه همینم کامل شنواییش و از دست نداده. در صورتِ مراقبت ممکن به مرور خوب شه.
ـ ایشالله...
خندید و من و کشید تو بغلش:
ـ بازم از اون بغضا کردی که تنبیه می خواد ها... شانس آوردی کسی نیست...
ـ آخه دستِ خودم که نیست... یهو میشه...
همونطور که بازوم و نوازش می کرد گفت:
ـ اونروز که بغض کرده بودی و ترسیده بودی دستام بسته بود. دلم می خواد همیشه وقتی ناراحتی کنارت باشم و همینطور تو بغل بگیرمت. اعصابم خورد بود که نمی تونستی بهم تکیه کنی. انقدر هم ناز و ملوس بودی که ترسیدم کسی مثلِ اون امیر ببینتت و فکرش با من یکی باشه و فکر کنه باید تو بغل...
حرفش و کامل نکرد و نفسش و سخت داد بیرون و با نمک گفت:
ـ اونوقت هیچی دیگه بیا و درستش کن...
خودم و ازش جدا کردم. چقدر خوبه که مثلِ هاویار سیب زمینی نیست! مرد باید یکم غیرتی باشه. با لذتِ تمام روسریم و تو سرم صاف کردم و گفتم:
ـ فرزام دلم می خواد زودتر برگردی بیمارستان.
دستش و به سمتم دراز کرد و با کمکِ هم بلندش کردیم. بلوزِ یه آستینه اش و صاف کرد و گفت:
ـ پس چی شد؟ من برم دور بزنم برگردم بله می گیرم یا بی فایدست؟!
ـ بگم نه چی میشه؟!
ـ وقتی آدم جفتِ روحش و پیدا می کنه با یه نه که بیخیال نمیشه.
ـ من که بله... اما یکم شرایط دارم.
ـ می دونم خانم... اما حس کردم الان بهترین وقت واسه حرف زدنِ. یه روز میشینیم و راجع به همه چیز حرف می زنیم.
کمی بعد دستی تو موهاش کشید و گفت:
ـ انگار فقط واسه بله گرفتن انرژی داشتم. برو به فرانک بگو ویلچرم و بیاره.
ـ تق تق تق! اومدم...
با خودم فکر کردم " دهن سرویس تا حالا داشته گوش می داده حالا تق تق هم می کنه " و در حالی که لبم و گاز می گرفتم فکر کردم اینکه آدم تو فکرش فحش بده چیزِ بدی نیست!


ـ جانم فرزام جان؟
این و فرانک در حالی که با شیطنت نگاهمون می کرد پرسید.
فرزام تکیه و داد به دیوار و گفت:
ـ می گم برو ویلچرمو بیار.
فرانک لحظه ای جدی شد و با گفتنِ " الان میام" رفت. کمی رفتم نزدیکتر و با نگرانی گفتم:
ـ خوبی؟
لبخندِ بی جونی زد و گفت:
ـ دیگه ناراحت نیستی که، نه؟!
سرم و تکون دادم:
ـ الان دیگه نه.
دست سالمش و آورد بالا و گذاشت رو شونم و من و کشید سمتِ خودش:
ـ الان منم خوبم...
لبخندِ مضطربی هم از حالِ بدش که سعی داشت نگرانم نکنه و هم از نزدیکیِ زیادمون زدم و سرم و انداختم پایین. حالا سرم کاملاً رو سینه اش بود. صورتم و داد بالا و نگاهم کرد...
تو چشمای هم خیره بودیم. چشماش تو این حالت وبه خاطرِ مریضی خمار و تبدار نشون می داد و این چقدر تو جذابیتش تاثیر داشت. به خودم اعتراف کردم که خواستنی تر شده.
کمی خم شد پایینتر... وااا چرا داره شبیه صحنه فیلم آمریکایی ها می شه. از همون صحنه ها که من کلِ فیلم و می گشتم که یه دونه اش و پیدا کنم. باورم نمیشه اینجا با کسی که حالا عاشقم شده داره به صورتِ زنده اتفاق می افته...
یه لحظه به خودم اومدم. دست بردار ساتی تو همونی هستی که از اینکارا بدش میومد.
اما آخه...
ـ کوفت و آخه... سست اراده...
نمی دونم تو چشام چی خوند که لباش به لبخندی عمیق باز شد و چشماش و آروم بست... کمی صورتش و آورد بالا تر. اما قبلِ اینکه لباش رو چشمام بشینه پشتِ دستم و گذاشتم رو لبش و گفتم:
ـ نه چشمم نه... آخه دوری میاره...
البته خوشحالم که لبم و نبوسید. کم کم بایدپیش می رفت. مگه من چقدرتوان داشتم؟ تو یه روز همون خاستگاری سکته ام نداده بود خیلی بود.
رو دستم و بوسید.
با اینکارش از فکر اومدم بیرون. فرانک تک سرفه ای کرد و گفت:
ـ آوردم...
تکونی خوردم و فوری از فرزام جدا شدم و کمکش کردم که بشینه رو صندلیِ ویلچر. معلوم بود که فرانک سعی می کنه نیشش و ببنده. در حالی که ویلچرِ فرزام و هول می داد گفت:
ـ چی می گفتید دو ساعت؟!
چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد نخودی بخنده. بفرما اینم مدرک. معلوم شد از اول داشته گوش میداده و این قضیه آخر هم دیده. اما مهم نیست. مهم اینه که من الان ناراحت نیستم. خیلی هم خوشحالم. حس می کردم وارد مرحله جدیدی از زندگیم شدم. یه مرحله که همه اش خوشی به همراه داره. خوشحال بودم که دیگه یه جیب بر نیستم.
خوشحال بودم که با وجودِ گذشته درخشانم نباید به آینده ام نا امید باشم. یادمِ یه روزی یکی از مریضای مطبی که توش کار می کردم حرفِ قشنگی زد. گفت تو هر مرحله از زندگیت هر شرایطی که داری قدرِ خودت و بدون. و فکر نکن شرایطتت می تونه باعث شه زندگیت بد یا خوب باشه. می گفت همیشه شخصیتِ خودت و حفظ کن و هیچوقت نذار حاشیه ها زندگیت و تحت تاثیر قرار بده.
من تا همین چند وقت پیش هم شکل و قیافه و هیکلم و حتی رنگِ پوستمم می بردم زیرِ سوال و فکر می کردم بی ارزشم. تا همین چند وقت پیش فکر می کردم محلِ زندگیم باعث می شه بتُرشم. حتی به این فکر می کردم تا به دروغ به همه بگم من قصدِ ازدواج ندارم. تا بعد ها اگه ازدواج نکردم بگم خودم نخواستم وگرنه خاستگار زیاد داشتم!
ار فکرای خودم خجالت کشیدم. باید یادم بمونه همه باید یادمون بمونه تو هر شرایطی باید بهترین و بخواهیم تا برامون بهترین ها حاصل شه.
از راهروی بازداشتگاه که گذشتیم. همینکه وارد حیات شدیم محمودی رو برومون قرار گرفت.
اخم کردم. هر چند که تهِ دلم حس می کردم اون مقصر نیست. اما فرزام راست می گه اون انقدر تجربه داره که معنیِ مراقبتِ ویژه و بفهمه و ابداً نباید این اتفاق می افتاد. فرانک با اخم رو به محمودی گفت:
ـ خودت و معرفی کردی؟!
محمودی دمغ "بله ای" گفت و بعد از گذاشتنِ احترام رفت. با تعجب گفتم:
ـ کجا خودش و معرفی کرده؟
فرانک کمی قدم هاش و سریعتر کرد و ویلچر و هل داد و گفت:
ـ برای بازداشت دیگه. فرزام قبل از اینکه بیاد دیدنت بهش گفت خودش و معرفی کنه و جلوی چشماش نیاد.
با ناراحتی گفتم:
ـ اصلاً لازم نیست. انقدر این چند روز بهم بد گذشته که دلم نمی خواد حتی قاتلا هم برن اون تو. بعدم مگه می شه که آدم از نیروهای خودش و بازداشت کنه؟!
ـ برای رسیدن به اهدافش یا حتی یه ترفیع تایید سرهنگ و نیاز داره. فرزام و سرهنگ ندارن. باید گوش بده.
حرفی نزدم... کمی رفتم جلوتر و خواستم ببینم فرزام چرا حرف نمی زنه که با دیدنِ چشم های بسته اش گفتم:
ـ فرانک. فرزام که بسته است!
بلند خندید و گفت:
ـ یعنی چی بسته است مگه باید باز باشه؟! این چه مدلِ حرف زدنِ؟!
با عصبانیت و ترس گفتم:
ـ روانی نخند. منظورم چشاشِ.
فرانک یکی کوبید تو کله فرزام و گفت:
ـ غش کردن کارِ زناست باز کن چشمات و.



دوباره خندید. اما فرزام سرش کج شد. تقریباً جیغ زدم:
ـ چی کار می کنی؟ نمی شنوی می گم به هوش نیست؟
و ویلچر و از دستش گرفتم و تند تر راه افتادم:
ـ آخه کدوم احمقی نذاشت این آمبولانس بیاد تو حیات؟ انقدر خنگید همه اتون؟ ای خدا من و نجات بده از دستِ اینا که هیچکدوم عقل ندارن. یعنی عق دارنا اما قدِ کلۀ مرغِ! آخه فرزام حالا من در مقابلِ فهمیدن مقاومت نشون میدم یا این فرانکِ بی عقل؟
فرانک اومد بدواِ و جلوی من قرار بگیره و ببینه راست می گم یا نه که چادرش رفت زیرِ پاش و با مخ افتاد.
ـ آخـــــخ! خدایا پام!
ـ بپا شصتِ پات نره تو دماغت.
تو اون موقعیت نمی دونستم گریه کنم یا بخندم. و زیرِ لب گفت:
ـ به قولِ تو. دهنِ هر کی که کفشِ پاشنه دار و خلق کرد سرویس.
با این حرف بلند شد و خودش و صاف و صوف کرد. منم منتظر موندم تا در و باز کنن و فوری به پرستارِ همراه آمبولانس اطلاع دادم که چی شده.
پرستار با کمکِ راننده با هم فرزام و خوابوندن. من سوارِ آمبولانس شدم و به فرانک گفتم:
ـ گوشیِ من و تحویل بگیر با ماشین بیا.
چشم غره ای بهم رفت. درِ آمبولانس داشت بسته می شد. با تاکید گفتم:
ـ یادت نره. گوشیم و بیاریا.
و دیگه ندیدمش. همینکه حرکت کردیم رو به اون پرستار که داشتن فشارِ فرزام و چک می کرد گفتم:
ـ چی شد؟! حالش خوبه؟!
جوابم و نداد چند ثانیه بعد گفت:
ـ فشارش رو پنجِ.
و فوری سرمی براش وصل کرد و آمپولی توی سرمش تزریق کرد. دستی به پیشونی فرزام کشید و بعد دستش و نبضش و گرفت. چشم غره ای به دستِ فرزام که تو دستِ پرستار بود رفتم و فکر کردم:
ـ خاک تو سرا پرستارِ مرد نداشتن بفرستن؟! اینم که داره دستمالی می کنه!
نچ نچی کردم و دستی به پیشونیِ فرزام کشیدم... نگران بودم. نگرانِ اینکه دردش زیادِ؟ می تونه تحمل کنه؟ نمی دونم چرا اما خیلی دوست دارم حداقل نصفِ دردی که داره و من بکشم تا کمی راحت تر باشه.
عزیزم تحمل کن تو می تونی. اگه چیزیت بشه من خودم و نمی بخشم. به خاطرِ من اومده بودی. وااای خدایا هیچ وقت فکر نمی کردم زندگیم شبیهِ فیلم هندیا شه... کم مونده پهن شم رو فرزام بگم نــــــــــــــــــــــــ ــــــــــه... تو نباید بمیری...
چشام اشکی شد. کاش زودتر بهش بله داده بودم! اینجوری زیرِ بارِ فشاره کمتری می رفت و امکانِ اینکه فشارش نیفته بیشتر بود!
بلاخره رسیدیم بیمارستان. فوری منتقلش کردن به یه اتاقِ خصوصی و من نمی دیدم که دارن چه بلایی سرش میارن چون راهم ندادن. دو تا مامورِ مراقبش جلوی در ایستاده بودن.
با دیدنِ فرانک که با قدم های سریع میومد بلند شدم و خودم و بهش رسوندم. دستش و تو دستام گرفتم:
ـ اگه خوب نشه چی...؟
ـ دکترا چی گفتن؟
سرم و تکون دادم و گفتم:
ـ هنوز بیرون نیومدن اما مثل اینکه فشارش خیلی پایین بود.
پوفی کشید:
ـ از دستِ فرزامِ یک دنده و لجباز. ناراحت نباش چیزیش نمی شه گلم.
گوشیش زنگ خورد همزمان با گوشیِ خودش گوشیِ منم بیرون آورد و سپرد دستم و با گفتنِ برمی گردم کمی ازم فاصله گرفت.
به گوشیم نگاه انداختم. بیست و چهار میس کال. همه هم از یک شماره بودن. حدس می زدم مادرِ هاویار باشه و البته حدسش خیلی سخت نبود. دلم می خواست کمکش کنم حداقل مامانش و از کشور خارج کنن... چون ممکنِ تنها عزیزش و از دست بده و این اصلاً خوب نیست.
اما الان نمی تونستم تماس بگیرم حالِ فرزام خیلی برام مهم تر بود. گوشی و گذاشتم تو جیبم و رفتم سمتِ اتاقش. همون موقع دکتر اومد بیرون.
ـ چی شد آقای دکتر...؟
ـ من گفته بودم حتی یک درصد موافق خروجشون نیستم. ایشون به حرفِ ما گوش ندادن هیچ چرا سُرم و از دستشون خارج کردن؟ فشارش کم کم متعادل می شه. اگر بیدار شد و درد داشت. فعلاً نمی تونیم آرامبخشی براش تزریق کنیم.
این و گفت و رفت. خواستم برم داخل که مامورها جلوم و گرفتم:
ـ با جدیت گفتم:
ـ من که خودی ام. دستتون و بردارید.
انگار اینجا درِ دربارِ. والا...
ـ متاسفام بدونِ دستورِ قضایی نمی تونیم اجازه ورود بدیم.
ـ دستور قضایی چیه؟! ایشون با من هستن.
فرانک این و گفت و نزدیکِ من شد و مشمایی داد دستم.
ـ ساتی عزیزم می تونی امشب و بمونی و فردا بری پیشِ سخندون؟ داداشم و زن داداشم فکر کردن فرزام دیگه بر نمی گرده نمی تونم پیداشون کنن. خودمم باید برم.
نگاهی به تختِ فرزام که فقط نصفیش رو می دیدم انداختم و به سخندون فکر کردم. دلم برای سخندون پر می کشید اما فرزام الان بهم احتیاج داشت. لبخندی زدم و گفتم:
ـ برو عزیزم خیالت راحت.
و رفتم تو اتاق و کنارِ تختش روی مبلِ نشستم.



کنارِ صندلی تختش نشستم و آروم سرم و گذاشتم رو تخت و چشم دوختم به دستِ سالم و مردونۀ فرزام.
بی اختیار لبخندی رو لبم نشست. یه عمری سعی کردم مرد باشم. سعی کردم مردونه زندگی کنم. یه عمری با وجودِ سنِ کمم شدم ستونِ خونه. جوونی نکردم. خوشی نکردم. سختی کشیدم اما چقدر خوبه که حالا قراره یه مرد باشه. یه مرد کنارم باشه که بهم لبخندِ دلگرم کننده بزنه که دستای قوی و قدرتمندش بهم قدرت بده و اعتماد بنفس.
ما خانوم ها، هر چقدرم قوی و قدرتمند باشیم همیشه وقتی یه مرد کنارمونِ راحت تر و بیشتر سرمون و می گیریم بالا. لذتش مثل این می مونه که تو بی دردسر یه کیف بزنی! البته دیگه این مثال درست نیست اما این و گفتم که عمقِ لذت درک بشه!
کلاً ما جنسِ لطیف قشنگترِ که تکیه کنیم و جنس مرد بهتره که تکیه گاه شه. چون محکم ترِ. خوبه که از این به بعد شوهر دارم. حتی مدلِ نگاه کردنِ بتول وقتی این خبر و بشنوه هم بهم کلی خوشحالی تزریق می کنه!
نفسِ عمیقی کشیدم و چشمام و بستم. تنها چیزی که نگرانم می کرد در حالِ حاضر شغلِ فرزام بود. اگه یه روز می رفت و بر نمی گشت؟ من چطور می تونم تنها ادامه بدم؟ اگه مثل فرانک شه؟ وای نه خدا نکنه. حالا که نه به بارِ نه به دار... اما خوب...
با نشستنِ دستش روی سرم تکونی خوردم اما بلند نشدم:
ـ خوابی؟
وقتی جوابی ازم نشنید طوری که می شنیدم، اما نمی دونم می خواست بشنوم یا نه گفت:
ـ تو الان باید تو خونه استراحت می کردی خانم.
و همینطور سرم و نوازش کرد. و من انقدر حساس بودم به نوازشِ سر و انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد یا شاید بهتر باشه بگم نفهمیدم کی بیهوش شدم.
****
ساتی.. خانوم نمی خوای بلند شی؟ بلند شو برات شام آوردن.
صداش و می شنیدم اما انقدر خشک شده بودم که دلم می خواست هم نمی تونستم بلند شم. بلاخره بلند شدم و آروم آروم سرم و صاف کردم و نگاهش کردم. با چشمای خوابالو گفتم:
ـ آآآآآی نَــنَــه گردنم!
و قیافه گریه به خودم گرفتم. حتی نزدیک بود بزنم زیرِ گریه. درست مثل بچه های لوس. اما یه لحظه به خودم اومدم. داشتم چی کار می کردم؟!
فوری خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
ـ ببخشید خوابالو بودم نفهمیدم.
غش غش زد زیرِ خنده:
ـ چه عجب بلاخره من دیدم تو یه کاری انجام بدی به سن و سالِت بیاد. خانوم لوسِ...
و بعد موهای سرم و بهم ریخت... خجالتزده از حرکتم سرم و انداختم پایین و با دستام باز می کردم که گفت:
ـ ببین اصلاً لازم نیست برای نشون دادنِ قدرت خودت و گم کنی. تو زنی... مظهرِ ناز... لطیف بودن... از جنسِ مروارید و اشک.. اصلاً لازم نیست از کمی لوس بودنت خجالت بکشی...
دیگه معذب نبودم از کاری که انجام دادم به چهرۀ مهربونش که خشونتی به همراه نداشت نگاه کردم و گفتم:
ـ اصلاً بهت مهربونی و این حرفا نمیاد.
سرش و تکون داد:
ـ خوب به یه چیزایی عادت می کنی.
و بعد به میز و مبل کنار کاناپه اشاره کرد و گفت:
ـ بهتره غذات و بخوری و به سوپی که روی میز مخصوصِ تختش گذاشته بودن اشاره کرد و با بی میلی گفت:
ـ منم سعی می کنم همین کار و کنم.
ـ چرا تو سوپ؟ من برنج؟
ادای خودم و در آورد و گفت:
ـ چون تو سالم من مریض!
نخودی خندیدم. و تکه ای کباب زدم به چنگال و گرفتم سمتش:
ـ باور کن هیچ مشکلی به وجود نمیاد.
نگاهی به من و بعد کبابِ تو دستم انداخت و آروم گفت:
ـ بر پدر و مادرِ وسوسه صلوات...
و فوری چنگال و از دستم قاپید. یعنی قدرتِ خدا! تو چند ثانیه کبابِ نیست شد! با دلسوزی گفتم:
ـ بازم می خوای؟
طفلی انگار چند سالِ غذا نخورده. سرش و تکون داد و گفت:
ـ نه دیگه گلم. مرسی خودت بخور. منم این و بخورم که اندفعه یه چیزم بشه این سوپ هم بهم نمی دن.
در کنارِ هم به روشی کاملاً عجیب و غریب غذا خوردیم و بعد از جمع و جورِ وسائل و بعد اینکه خدمه اونجارو تمیز کرد فرزام جدی گفت:
ـ میشه حرف بزنیم؟
و من مثل ادم های خطا کار دستم و پشتم قایم کردم و همونجایی که بودم ایستادم و گفتم:
ـ راجع به چی؟!
ـ امیر، یا شاید هم هاویار...


حسِ خطاکار بودن بیشتر بهم دست داد. لبِ پایینیم و کاملاً تو دهنم بردم و همونجور که دستام پشتم بودم کمی خودم و تکون داد و گفتم:
ـ مـــممم... خوب بزنیم...
ـ بشین...
کمی رفتم جلوتر و به جای نشستن روی صندلیِ تخت روی کاناپه نشستم. کمی دورتر بودن و حداقل الان ترجیح می دادم. شاید چون می ترسیدم نزدیکیِ زیاد حرارتِ بالای تنم و نشون بده. و بهش بفهمونه چقدر می ترسم و بعد بفهمه از دروغی که گفتم می ترسم.
ـ بچه ها می گن صدای محتشم موقع حرف زدن می لرزیده. کارشناس تشخیص داده که موقع حرف زدن پر از تردید بوده و انگار معذب بوده. من فکر می کنم کسی کنارش بوده.
آب دهنم و سخت قورت دادم. من یه چیزایی بیشتر می دونستم اما همه اش فکر می کردم خودِ هاویار تماس گرفته، یعنی این امکان هست که اون مامور توسطِ هاویار کشته شده باشه؟ نه ممکن نیست... اما حالا می دونم که کسی و مجبور کرده که تماس بگیره. خودم و زدم به کوچه علی چپ و گفتم:
ـ محتشم؟! محتشم کیه؟!
چشماش و بست و گفت:
ـ همون که گویا به تو گزارش کار داده و دستت و باز کرده!
سرم و تکون دادم:
ـ آها آخه وقت نشد به هم معرفی شیم. والا نمی دونم شاید...
ـ فقط من هنوزم برام سواله چرا محتشم نیومد سراغِ من. فاصله من و تو از هم فقط یه دیوار بود و بس.
حق به جانب گفتم:
ـ خوب به من چه؟ چندمین بارِ این و می گی و می پرسی؟ اون که نیست منم نمی دونم.
ـ حالا چرا عصبی می شی؟ من یه حدسایی می زنم.
چشمام و ریز کردم و گفتم:
ـ چه حدسایی؟!
ـ خوب تقریباً اونایی که باید گرفته شدن... بیشتریا جمع بودن. امیر تا پنج دقیقه قبل اینکه تو بیای تو اتاق داشت از من پذیرایی می کرد! با این حساب امکانش هست که همۀ این کارها رو اون کرده باشه... اما آخه... چرا؟!
خواستم پوزخندی بزنم و بگم زدیم به کاهدون متین مونده... نمی دونم چرا دلم نمی خواست با همۀ علاقه ام به این پرونده فعلاً از متین حرفی بزنم. اینبار بلند شدم. در حالی که دستام مشت شده بودن و حس می کردم که انگار حتی دیوار هم چشم در آورده و به من نگاه می کنه، گفتم:
ـ یه جوری حرف می زنی انگار من باید جواب سوال هات و بدونم؟!!!
اخمِ ریزی رو پیشونیش نشوند و گفت:
ـ ببینم تو چته؟! من دارم مثلاً باهات همفکری می کنم.
ـ نمی خوام همفکری کنی. یعنی چی؟ یجور حرف می زنی انگار هاویار همه چیزش و به من گفته و من باید همه چیز و بدونم!
چند ثانیه ای خیره نگاه کرد و بعد نفسِ عمیقی کشید:
ـ اینطور که شما بال بال می زنی بعید هم نیست.
کیفم و برداشتم:
ـ اصلاً من و بگو که خسته و کوفته اومدم کنارِ شما. به من چه...
این و گفتم و رفتم سمتِ در.
ـ منت می ذاری؟
عصبی بودم. از اون عصبی هایی که خودمم نمی فهمیدم چی می گم. با پرخاشگری گفتم:
ـ نه اما وظیفه من نیست.
این و گفتم و تندی از در خارج شدم. نمی دونم چرا اینجوری شد؟ شاید بهتره من به فرزام بگم، بگم که چی شده.
اما نمی دونم چرا می خوام هاویار نباشه. اینجا نباشه تو ایران، تو زندان و یا بیرون نباشه. نمی خوام حتی یه چیزی من و به هاویار وصل کنه. دلم می خواد مادرش هم نباشه...
با تمومِ اینبا به رفتنِ مادرش امید دارم اما خودش... حقیقتاً نه...
وسطای بیمارستان وقتی که کمی آرومتر شدم. فهمیدم چقدر تند رفتم. درست نبود. اون که چیزی نگفت. من مثل این شک به خودها بیشتر مشکوکش کردم. اما...
اما نداره. نباید اینقدر باهاش بد حرف می زدم. باید حواسم باشه مسائل کاری حتی می تونه تو زندگیِ شخصیمون هم دخیل باشه. نباید انقدر بلند حرف می زدم... نباید صدام از حدش بالاتر می رفت... نباید...
کلافه دستم و تو هوا تکون دادم و برگشتم سمتِ اتاق. اون الان به وجودم نیاز داشت. تقه ای به در زدم و رفتم تو:
ـ خوب من زود عصبی می شم.
چشماش و بست و گفت:
ـ نه اصلاً ... حق با توست. حالا هم تنهام بذار می خوام استراحت کنم.



رفتم کنارِ تخت. کیفم و گذاشتم رو تخت و با مظلومیت نگاهش کردم و گفتم:
ـ متاسفم تند رفتم.
ـ ...
ـ جواب نمی دی؟!
باز هم جوابم و نداد. کلافه به چهرۀ خسته و بی حالش نگاه کردم:
ـ ای بابا حداقل یه چی بگو فکر نکنم خوابی.
چشماش و باز کرد و با عصبانیت نگاهم کرد. از نگاهِ تیزش بیشتر ترسیدم و کمی رفتم عقب:
ـ می ری بیرون یا زنگ بزنم بیا ببرنت؟!
سرم و کج کردم :
ـ برم بیرون؟!
چشماش و بست و با جدیت گفت:
ـ دقیقاً... بیرون...
عقب گرد کردم و کمی نگاهش کردم و فوری روم و گرفتم و رفتم بیرون. قبل از اینکه در بسته شه. کیفم پرت شد بیرون!
یعنی یا حضرتِ عباس... چه عصبانیِ. لبم و گاز گرفتم و به مامورهای جلوی در که با تعجب به من نگاه می کردن خیره شدم.
جفتشون وقتی دیدن انگار خجالت کشیدم سرشون و انداختن پایین. و من تنهای کاری که کردم این بود، کیفم و برداشتم و دوییدم سمتِ پله ها.
اشکام و که هنوز راهی برای ریختن پیدا نکرده بودن و تو چشمام بودن پاک کردم و فکر کردم فرزام باید یکم گذشت داشته باشه. خودم می دونم خشک و تعصبی و چه می دونم هزار چیزِ دیگه هست اما در مقابلِ من باید کمی نرم باشه...
خوب شاید عصبیش کرده باشم و عجز و ناتوانیش تو این موقعیت و به رخش کشیده باشم... اما من الان شخصی هستم که عاشقم شده باید بهتر رفتار کنه!
ولی خودمونیم منم نباید منت می ذاشتم و اون طوری باهاش حرف می زدم مخصوصاً هم که بارها تذکر گرفتم و می دونم که از دخترِ متین و سر به زیر خوشش میاد.
فرانک می گه وقتی در مقابلش سکوت کنی بیشتر خوشش میاد و خودش هم سعی می کنه بهت احترام بذاره و از این سکوت سوء استفاده نکنه شاید بهتر بود منم سکوت می کردم و به احتمالاتش گوش می دادم تا فکر کنم منظورش با منِ و اونجوری پرخاش گری کنم.
وااای خدایا سرم درد گرفت... اونم الان درد داره... حتی آرامبخش هم بهش نزدن... کاش حرف نمی زدم...
ـ خانم...
برگشتم عقب و به یکی از سرباز ها که انگار دنبالم اومده بود خیره شدم:
ـ بله؟!
ـ همراه من بیایید... می برمتون.
با غیض گفتم:
ـ لازم نیست. برو به رئیست بگو من هنوز همون ساتی ام.
این و گفتم و راه افتادم:
دنبالم اومد:
ـ اما من از جای دیگه دستور دارم. شما باید تحتِ مراقبت باشید. در غیرِ اینصورت متاسفانه مجبور به بازداشت خونگی هستیم.
نفسم و سخت دادم بیرون:
ـ می دونی خواهرم کجاست؟
ـ همراه من بیایید می برمتون همونجا.
***
ـ خانوم رسیدیم...
چشم هام و باز کردم. به اطرافم نگاه کردم و گفتم:
ـ اینجا کجاست؟
ـ رزکان هستیم. خواهرتون اینجا هستن. فقط امکانش هست الان خواب باشن...
با این حرف به ساعتش نگاه کرد و گفت:
ـ ساعت از یازده هم گذشته.
سرم و تکون دادم:
ـ موردی نداره. بهتره بریم داخل من حسابی خسته ام.
با این حرفم تلفی خبرِ رسیدنمون و داد. در همین حال من گوشیم و خاموش کردم و پیچیدم لایِ چند دستمال کاغذی و با عرضِ تاسف و شرمندگی گذاشتمش یه جای خیلی خصوصی... اینا بازرسیِ بدنی می کردن ولی نه در اون حد که دستشون و بخوان بکشن به جاهای خیلی خصوصی.
تکون تکون خوردنم باعث شد مامورِ همراهم با مکث از روی آینه نگاهم کنه. لبخندِ پر ترسی زدم و گفتم:
ـ دارم دنبالِ گوشیم می گردم. فکر کنم جا گذاشتمش یادت باشه حتما بگی برام بیارنش...
سرش و تکون داد و با سر و صدای باز شدنِ در حواسش به کل از من رفت. دو مرد کنارِ هر لنگۀ در ایستاده بودن و با دقت به ماشین و داخلش نگاه می کردن. داخل که رفتیم پیاده شدم. هر دو مرد بهم سلام دادن اما از قیافه هاشون معلوم بود که آماده باش هستن. انگار به خودشون هم اعتماد ندارن.
خانومی جلویِ در ورودی انتظارم و می کشید. سلامی دادم و اون برای دست دادن پیش قدم شد.
هنوز کامل وارد خونه نشده بودم که گفت:
ـ وسیله هاتون و به من بسپارید. به دلیلِ امنیتِ خودتون استفاده از گوشی ممنوعه. و اگر ساعت یا وسیله فلزی دارید تحویلِ من بدید.
هیچ چیزی نداشتم. کیفم رو به دستش سپردم و گفتم:
ـ گوشیم پیشِ جناب سرگرد جا مونده و چیزی به غیر از این کیف ندارم. خواهرم کجاست؟!
به اتاق اشاره کرد. قبل از اینکه با طرفِ اتاق برم چند کامپیوتر و کلی سیم تو پذیرایی حواسم رو پرت کرد.
چندین دستگاه بزرگ شبیهِ رادیوهای قدیم که حتی اسم هیچکدومشون رو نمی دونستم. کمی که دقت کردم تو سه تا از مانتیورها قسمت های مختلفِ خونه و نشون می داد. مکث کردم که باعث شد زن با من برخورد کنه . به من بخوره. با جدیت گفتم:
ـ حواست کجاست؟
خودش و جمع و جور کرد و اخمی ریزی به پیشونیش نشست.
ـ ببخشید داشتم مطمئن می شدم خطری تهدیدتون نکنه!
چشمام و براش لوج کردم و به کیفم اشاره کرد:
ـ اها خطر تو کیفِ منِ؟!
ـ متاسفم اما وظیفه امِ...
جمله اش رو بی جواب گذاشتم و به مانیتورها اشاره کردم:
ـ ببینم اینجا تمومِ مسائل تحتِ نظارتِ شماست؟
منتظرِ جوابش بودم که دو زن از اتاقی بیرون اومدن.
ـ عجب بچۀ سرتق و شکمو و پرروییِ!
ـ آره دیدی؟ دخترۀ پررو به من می گه ترشیده!



می دونستم که سخندون و می گن. با جدیت قدمی به سمتِ اون اتاق برداشتم. در حالی که هنوز جوابِ سوالم و از مامورِ زن نگرفته بودم با عصبانیت گفتم:
ـ خواهرِ من اصولاً حقیقت و خیلی رک بیان می کنه!
خوب خیلی سخت نبود که منظورم و بفهمه. منظورم این بود که خواهرم راست می گه و تو ترشیده ای! البتها اگر ازدواج نکرده باشه! بیتو جه به چشم غرۀ اون دو نفر رفتم تو اتاق. خدایا کی یه سمتی به من می دن بزنم اینارو لهشون کنم.
با دیدنِ سخندون که روی تشکی خواب بود و پتوی مسافرتی تا روی گردنش بالا بود دلم براش ضعف رفت. اما برای اینکه مبادا بیدارش کنم و بدخواب شه فقط نگاهش کردم و از دور به اندازۀ این چند روز قربون صدقه اش رفتم. اما باز هم دلتنگ و دلتنگش بودم.
تقه ای به در خورد و همون مامورِ زنِ اول وارد شد. پتویی دستش بود. اون و به دستم سپرد و گفت:
ـ از همکارهام ناراحت نباشید. توی کمد لباس هست و اگر چیزی احتیاج داشتید بهم اطلاع بدید.
برگشت بره بیرون که انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت:
ـ راستی...
به دری اشاره کرد:
ـ سرویسِ بهداشتی اینجاست... در ضمن هیچ دوربینی در جایی به این خصوصی نصب نشده! خیالتون راحت.
لبخندی زدم و همینکه رفت بیرون پریدم تو دستشویی... بلاخره شاید شلوارم و خیس نکنم اما احتمال داره ال سی دیِ گوشیم از عرق و خیسی بسوزه و اونوقت من اگه این گوشی و ببرم تعمیرگاه باید توضیح بدم در چه شرایط همچین بلایی سرش اومده!
دستمال های چندش رو از دورِ گوشیم باز کردم و گوشیم و روشن کردم. همونطور که نشسته بودم و کارم و انجام می دادم. به بالا اومدنِ صفحه خیره شدم... به عنوانِ پیغامِ خوش اومد گوییِ اولِ تلفن نوشته بودم:
ـ صاحابم! اوقات خوشی و برات آرزومندم!
البته این و از طرفِ گوشی برای خودم نوشته بودم. همین که صفحه بالا اومد چندین میس کالم پدیدار شد که من و به فکر انداخت چطور می تونم با مادرِ هاویار در تماس باشم؟ در حالی که فهمیده بودم و به طورِ غیرِ مستقیم از فرزام کشیده بودم که رفتن به خونه مادر هاویار برای من ممنوعِ.
گوشی رو تو لباسِ زیرم قائم کردم و بیرون اومدم. مانتوم و در آوردم و روی تشک دراز کشیدم. حسابی کثیف بودم. شاید حتی تنم شپشِ خاکستری زده باشه.
از همون ها که خودشون و لایِ درزِ لباس قایم می کنن. اما من تحتِ هیچ شرایطی نمی تونستم دستِ رد به سینۀ خواب بزنم. با این حساب با تمومی مشغله های موجود نخواستم حتی به فرزام و حرفاش و خودم و حرفام فکر کنم و در کنارِ خواهرم، با آرامش زیاد خوابیدم.
***
صبح با دستای کوچولو و توپولوِ سخندون که گونه ام و نوازش می کرد از دنیای خواب به بیرون کشیده شدم. در حالی که هنوز هم حسی از بیداری نداشتم.
ـ آزی.... تویی؟ یا لوحِته؟!
این و گفت و حس کردم که بلند شده و نشسته.
چشمام و باز کردم. رو تشک نشسته بود و پاهاش باز بود و دستاش بینِ باهاش افتاده بود و با بغض به من نگاه می کرد. منم از حالت بق کرده و چشمای نمدارش بغضم گرفت. بلند شدم و نشستم و دستام و برای بغل کردنش باز کردم.
کمی تو جاش تکون خورد و اومد تو بغلم. محکم فشارش دادم... اونم دستش و گذاشته بود رو دستام و سعی می کرد من بیشتر فشارش بدم... من که اینجوری حس می کردم:
ـ آخـ... عزیزِ دلم... خواهر به قربونت...
حالا دیگه واقعاً گریه می کرد. نمی دونستم بچه ام چش شده. اما انگار بارِ روحیِ این چند روز از توانش خارج بود...
بیشتر فشردمش... گوشتِ تنش شل شده بود... دیگه سفتیِ قبل و نداشت... لاغرتر شده بود... این نشون می داد سخندون روزهای خوبی و نداشته...
ـ آزی تو لو خدا دیگه نریا... اصن تو آزیم نیستی که تو مامانمی... مامانا که دختراشون و تاهنا نمی ذالن...
تو گریه هام برای لحنِ صحبتش خندیدم و شرینیِ وجودش و نفس کشیدم و به روحِ گشنه ام دادم... با جدیت گفتم:
ـ معلومه که تنهات نمی ذارم عزیزم... ببخشید...
و با خودم فکر کردم من خیلی قوی بودم که تو این بیست سال هیچ وقت از مادرم نخواستم برام مادری کنه... چه وقتی که نیاز داشتم و بود، چه وقتی که نیاز داشتم اما نبود...
آهی کشیدم قسمتِ من این بوده هر چند تا آخرِ عمر حسرتش و می خورم... من تا آخر عمر نه خدا و نه مادرم و به خاطرِ طعمی که نچشیدم نمی بخشم.. حقِ من بود مثلِ همۀ بچه ها حداقل یک سومشون مادر داشته باشم... سرش و نوازش کردم:
ـ بسه دیگه گریه... من فقط رفتم یکم کار کنم برات خوراکی بخرم... حالا هم می خوام برم حموم، میای بریم؟
تحمل نداشتم غصه خوردنش و ببینم. واسه همین می خواستم منحرفش کنم.
با پشت دست شروع کرد به چشماش و مالیدن و اشکاش و پاک کردن با جدیت گفتم:
ـ آ آ! چی کار می کنی؟ با دست می مالی به چشمت؟
دستاش از حرکت ایستاد و افتادن پایین. با صورتی که حالا اشک به همه جاش کشیده شده بود، با چشمای گردِ طوسیش به من زل زد. منتظر بود دعواش کنم... اما خندیدم... رو چشم هاش و بوسیدم و گفتم:
ـ عزیزم... وجودم... همۀ زندگیم، چشمات آسیب می بینه...
تقه ای به در خورد. از خودم جداش نکردم... فقط سرم و کج کردم که ببینم کی اومده... با دیدنِ فرزام تو چهارچوبِ در موندم... خشکم زد... دلخور به من نگاه کرد... با اخم و با جدیت گفت:
ـ باید به یه سری از سوال ها جواب بدی...
و در و محکم بست...
سخندون با گیجی گفت:
ـ کی بود.../؟
باز هم و من اینبار راحت بدونِ اینکه ترسی از معرفیشون به هم داشته باشم گفتم:
ـ فرزامِ دیگه... جناب سر گُرد... قبلاً دیدیش...
سرش و متفکر تکون داد...
ـ فَــلزانه؟!
خندیدم و بلندش کردم و رفتیم سمتِ حموم... کی قرار بود سخندون زبونش کامل باز شه؟


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 214
  • آی پی دیروز : 750
  • بازدید امروز : 1,058
  • باردید دیروز : 3,695
  • گوگل امروز : 205
  • گوگل دیروز : 728
  • بازدید هفته : 4,753
  • بازدید ماه : 9,563
  • بازدید سال : 9,563
  • بازدید کلی : 9,563