close
مجتمع فنی تهران
رمان همکارم میشی؟ قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

رو موژه های خیس و به هم چسبیده اش و بوسیدم. ـ عافیت باشه گلم. با من میای بیرون؟! سرش و به نشونه تایید تکون داد و همونطور که ایستاده بود تا موهاش…

رمان همکارم میشی؟ قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1159 جمعه 15 فروردين 1393 : 12:29 نظرات ()

رو موژه های خیس و به هم چسبیده اش و بوسیدم.
ـ عافیت باشه گلم. با من میای بیرون؟!
سرش و به نشونه تایید تکون داد و همونطور که ایستاده بود تا موهاش و شونه کنم گفت:
ـ میام باهات.
خودم هم لیاس پوشیدم دوباره به داخلِ حموم برگشتم و لای لباسهام گوشیم و پیدا کردم بی توجه به تماسهام خاموشش کردم و دوباره مخفیش کردم. و با سخندون بیرون رفتیم....................................................................

ماموری که حس می کردم از اون دو بهتره لبخندی به روی سخندون پاچید و گفت:
ـ به به چه خوشگل شدی.
خواست دستِ سخندون و بگیره که سخندون پشتِ من قایم شد.
لبخندی به روی مامور زدم و گفتم:
ـ بذار پیشم باشه. قول داده حرف نزنه.
سرش و تکون داد و من و پشتِ میزی دعوت کرد. فرزام و نمی دیدم و با توجه به دلخوری که از من داشت ناراحت بودم. باید حتما از دلش در می آوردم.
از اول ازم پرسید. از تموم مراقب ها و من تازه فهمیدم همه اشون هنوز تو بازداشت به سر می برن. فوری دادخواستی مبنی بر اینکه اون اس ام اس از روی اشتباه و شک و بدبینی به خاطرِ موقعیتم بوده تنظیم شد تا هر چه زودتر اون مراقبی که همراه سخندون رفت آزاد شه و یکی از مامور ها برد تا قبل از رفتنِ قاضی بتونن بهش رسیدگی کنن. البته اگر وجودِ من نیاز باشه باید برم. ولی چون جناب سرهنگ خودش تو دادسراست می تونه فوراً رسیدگی کنه.
دوباره به فرزفام فکر کردم. خدایا من واقعا شرمنده ام رفتارهای اون روزِ من اصلاً حرفه ای و حساب شده نبود اما دستِ خودم نبود.
فرزام کنارِ میز ایستاد. من سوالِ دیگه ای از اون مامور و که نوشته بود و خوندم و زیرش شروع کردم به نوشتن. از حرف هایی که زدم و یادم بود. داشتم توضیح می دادم که صدای فرزام به گوش رسید:
ـ هنوز هم اون سیگنال ها دریافت می شه؟!
مامورِ زن که حالا می دونستم فامیلیش والا منشِ سرش و بالا کرد و گفت:
ـ چند دقیقه ای می شه قطع شدن.
فرزام نگاهی به من انداخت و گفت:
ـ گوشیت تو بیمارستان پیشِ من نبود. یادت نیست کجاست؟
با سر سنگینی گفتم:
ـ نه اصلاً حواسم نیست کجا گذاشتم. شاید باید کیفم و بگردم.
حس کردم یجوری نگاهم می کنن. شاید فهمیدن دروغ می گم اما همچنان اعتماد به نفسی داشتم که خودم هم دلیلِ از بین نرفتنش رو نمی فهمیدم.
ـ خانومِ داشتیانی فعلاً کافیِ... همراهِ من بیایید...
ـ بفرمایید همینجا می شنوم...
صابری به ما دو تا نگاهی انداخت و گفت:
ـ خانوم کوچولو بیا بریم تا خواهرت لباسِ مناسب بپوشه تو حیات تاپ بازی کنیم.
سخندون بلاخره از من جدا شد و زودتر از صابری به سمتِ حیات رفت. لبخندِ پر استرسی به صابری زدم. اون هم لبخندی زد و رفت بیرون. فرزام جلوی چشم هام دوربینِ اتاق رو از کار انداخت و مانیتورش رو خاموش کرد. و منتظر نگاهم کرد و تا بلند شدم من و به سمتِ اتاق هدایت کرد. با صدای آرومی گفتم:
ـ همینجا حرف می زنیم.
دستش و روی بازوم گذاشت و تقریباً من و هل داد سمتِ اتاق.
ـ هنوز دو تا مزاحم تو خونه هست.
منظورش اون دو تا مامورها بود. پس بی حرف به داخل اتاق رفتم. با صدای بسته شدنِ در برگشتم سمتش. دستِ سالمش پشتش بود و به در تکیه داده بود. چهرۀ جذاب و مردونه اش هنوز هم کمی درد به همراه داشت و هنوز هم چشماش اثری از خماری با خودش داشت.
دستش و از پشتش کشید بیرون و چونه اش رو مالید:
ـ پس گوشیت و گم کردی؟!
ـ سرم و تکون دادم...
و بعد فرصت کردم آب دهنم و سخت قورت بدم...
تکیه اش و از در گرفت و به سمتم قدم برداشت:
ـ من نمی دونم سیگنال هایی که بچه ها دریافت کردن و نویز هایی که افتاده برای چیه!
شونه ام و بالا انداختم... همه اش چند قدم با من فاصله داشت... با جدیت گفتم:
ـ ریشه یابی کنید!
نزدیکم شد... دستش و آورد بالا و در همون حال به چشم هام نگاه می کرد:
ـ پس گوشیت گم شده...؟
چشم هام کمی گشاد شده بود... سرم و به شدت تکون دادم... چون ترسناک شده بود:
ـ آره.
دستش روی شکمم لغزید و با پشتِ دست به سمتِ بالا حرکت کرد. همینطور نوازش گونه... همینطور آروم...
آروم آروم داشت جونم و می گرفت... یواش یواش مچم و باز می کرد و انگار نفس های من که کم کم داشت تحلیل می رفت رو هم نمی دید...
دستش روی س/ی/ن/ه ام، درست روی قلبم ایست کرد... ضربانِ قلبم تو دستش بود... اصلاً مهم نبود که دستش کجا قرار داره! الان به این فکر می کردم که همه اش چند سانتی متر با گوشیم فاصله داره...
حس می کردم قلبم تو دهنمِ. شاید هم تو دستِ فرزام! سرش رو به سمتِ راست متمایل کرد. با سر انگشتاش حرکتی روی سینه ام داد و شمرده شمره پرسید:
ـ برای... بارِ... آخر... گوشیت، کجاست؟!
جوابش و ندادم... نمی دونم چرا جرات نداشتم. حتی جرات نداشتم بزنم رو دستش و بگم بابا دستت و یه جای خیلی زشت گذاشتی. چون قبلِ اینکه قلبم باشه یه چیز دیگه امه! والا!
فشاری به دستش آورد...



خیلی جای قشنگیِ که تو دستش گرفته حالا فشار هم می ده!
ای خدا... انقدر ترسناکِ که جرات نمی کنم حتی از این کار منعش کنم. البته این و هم می دونم که اون الان به چیزی غیر از اونچه که در فکرِ منحرفِ من می گذره فکر می کنه. اون قصدِ پیدا کردنِ گوشی و داره که من می دونم فهمیده احتمالاً کجاست ولی من فکر می کنم که اون داره کارِ دیگه می کنه!
وااای خودمم نمی فهمم دارم به چی فکر می کنم. یعنی خودم و بزنم به غش کردن؟ اما بی فایدست می فهمه!
نه نمی فهمه. چشمام و لوچ کردم. اینجوری طبیعی ترِ. مردمکِ چشمام و یه چرخی دادم و در آخرین لحظه همینکه دستش تکون خورد بره تو یقه ام خودم و ول کردم.
به خاطرِ نزدیکیِ بیش از حدمون تو بغلش ولو شدم و اون دستش و دورم گرفت.
ـ ساتی؟! چی شد؟!
من و تو جایی که هنوز جمع نشده بود خوابوند و انگار داشت به چشمهام نگاه می کرد. این و حس ششمم می گفت. من بارها تو مدرسه خودم و به غش زده بودم واستادِ این کار بودم. اما حقیقتاً الان و با توجه به فرزام که مو رو از ماست می کشه بیرون مثل هاپو می ترسیدم. اگر میفهمید کارم تموم بود.
نفسش و سخت داد بیرون و گفت:
ـ پاشو می خوام زنگ بزنم اورژانس ها!
یعنی داره رسماً می گه فیلم نیا من خودم این کاره ام. آروم به صورتم زد:
ـ تو که غشی نبودی.
این و گفت و حس کردم از کنارم بلند شد. چند ثانیه بعد چند قطره آب به صورتم خورد. به خاطرِ سردیِ آب نتونستم واکنشی نشون ندم و تکونی خوردم و با احتیاط و آروم چشم هام و باز کردم. سرم و با دستِ سالمش تو بغل گرفت و دو باره صدام زد:
ـ ساتی؟! خانم چی شدی؟
با دیدنِ چشم های نگرانش از کرده ام پشیمون شدم اما باید اینکار و می کردم تا فکرش و منحرف کنم. نباید به من بی اعتماد می شد.
ـ خوبی؟
دستی به سرم کشیدم و با ناراحتی گفتم:
ـ اون چه کاری بود؟!ز من ازت توقع نداشتم.
با تعجب گفت:
ـ ترسیدی؟ منم منظوری نداشتم.
این و گفت و شروع به نوازشم کرد. منم به پهلو شدم و به سمتش چرخیدم و خودم و جمع و جور کردم و بدون اعتراض به دست های نوازشگرش چشم هام و بستم. درسته غش نکردم اما به اندازه یه کوه استرس بهم وارد شده بود و آرامش به وجود اومده و دوست داشتم. شاید باید بهش می گفتم. نمی دونم اما...
پتو رو تا گردنم کشیدم بالا و گوشیم و از جا در آوردم و بعد پتو رو کشیدم پایین و بدونِ اینکه به چشم هاش نگاه کنم گوشی رو گرفتم سمتش:
ـ باور کن دلم نمی خواست به این خانم ها تحویل بدم اما کارِ بدی هم نکردم. چند باری مادرِ هاویار باهام تماس گرفته اما جواب ندادم. همه اش خاموشِ.
گوشیم و ازم گرفت و بی اینکه بهش نگاهی بندازه بالا سرم گذاشت.لحظه ای چشم هاشو بست و گفت:
ـ امیدورام بارِ اول و آخری باشه که یه سوال و بیشتر از دوبار برات تکرار کردم. بارِ آخریِ که چیزی ازم مخفی می مونه. چون اون موقع نباید از من انتظار داشته باشی مثل خودت نباشم.
لب ورچیدم... چشم هاش و باز کرد و نگاه کرد:
ـ تو بچۀ من نیستی. من هم پدرت نیستم. نه دعوات کردم و نه توبیخ فقط توقع ام و بهت گفتم و گوشزد کردم. تو همسرمی... حقمِ که ازت بخوام باهام صادق باشی...
چشم به دکمه های پیراهنش انداختم و دست بردم و با یکی شروع به بازی کردم و در همون حال گفتم:
ـ من هنوز بله هم ندادم. چطور همسرت شدم؟
ـ اون که بله... اماانگار یادت رفته که تو الان هم خانمِ منی...
مدیونید فکر کنید من داشتم از خوشی سکته می کردم!
این و گفت و روی دستِ سالمش لم داد و تقریباً کنارم دراز کشید. خجالت کشیدم. خواستم بکشم عقب و بلند شم که دستش و گذاشت پشتِ کمرم و من و دوباره کشید سمتِ خودش. سرم دقیقاً کنارِ سینه اش بود و نفسهام از دکمۀ بازِ لباسش به پوستش می خورد...
خودم یجوری شده بودم. اون و نمی دونم! خجالت می کشیدم... می خواستم مقاومت کنم و مقاوم باشم اما نمی تونستم... سرم و جمع تر کردم و بیشتر رفتم تو سینه اش... حداقل اینجوری قایم شده بودم.
ـ اینجا از سیگنال ها متوجه شده بودن که گوشی همراهته اما چون خودم اومدم نخواستم رسیدگی کنن. گوشیت پیشت باشه اما استفاده نکن.
انقدر به سینه اش چسبیده بودم که حس می کردم نفس کم آوردم. با درموندگی گفت:
ـ ساتی بذار منم دراز بکشم!
کمی رفتم عقب... نفسش و سخت داد بیرون و گفت:
ـ این دست هم شده دردسر.
و دراز کشید. پتو رو تا گردنم کشیدم بالا ها و همونطور که دستم به لبه های پتو بود به حرکاتش نگاه کردم. همینکه دراز کشید. دستش و دراز کرد و با چشم های مهربونش به دستش اشاره کرد:
ـ حالا بیا...اونجوری دستم درد گرفته بود.
سرم و نشونه نه تکون دادم و گفتم:
ـ استراحت کن من می رم بیرون.
خواستم بلند شم که دست انداخت دورِ بازوم:
ـ بیا اینجا ببینم... کجا فرار می کنی؟ من به خاطرِ تو خوابیدم.
معذب بودم. اصلاً راحت نبودم. داشتم فکر می کردم چجوری خودم و از زیرِ دستاش بکشم بیرون. حقیقتا دیگه از اینکه مثل بچه ها کل کل کنم یا بخوام تندی کنم خجالت می کشیدم. دلم می خواست آروم و با آرامش مشکلاتم و حل کنم نا با پرخاشگری. با صداش به خودم اومدم:
ـ کی فکرش و می کرد من، فرزامی که بهت گفت به صیغه اعتقاد ندارم حالا انقدر براش دلیل و مردک باشه که راحت تو بغل بگیرتت؟!
این و گفت و به من نگاه کرد. خودش هم جواب داد:
ـ حقیقتش انقدر به خودم و احساسم اعتماد داشتم که فقط رو خودمون به عنوان دو تا همکار حساب می کردم.
اما الان با وجودِ تمومِ اعتقاداتم چه دینی و چه از بُعد های دیگه می بینم که وقتی تعلقِ خاطر داشته باشی همون صیغه همون کلاه شرعی هم واسه ات می شه مدرک. انقدر بهش معتقدم که تو رو حتی از وقتی که زنِ شناسنامه ایم هم بشی بیشتر قبول دارم.
فشاری بهم آورد:
ـ البته بگم اگه یه درصد فکر می کردم ناراضی هستی اینطوری الان پیشت نبودم. اما وقتی رضایت و تهِ چشم های خودتم می بینم خیالم راحت میشه. چون گفتم معتقدم به خیلی چیزها...
نگاه کن یعنی داره می گه منم از خدامه! اما شما که می دونید اینطور نیست؟! نفسِ صدا داری کشید و گفت:
ـ هیچ وقت انقدر برای رسیدن به چیزی عجله نداشتم.
تو دلم کیلو کیلو کله قند آب می کردن. من و می گه ها... ای خدا چرا همیشه وقتی هیچ کس نیست اینجور اتفاق ها می افته؟ من همه اش باید به در و دیوار پز بدم یعنی؟
ـ دوست دارم همین الان شرط هات رو بشنوم شرط هام و بشنوی، دوست دارم همین الان بله و بگیرم و حداقل بدونم قلباً تعهد دادی.... برای من کتباً خیلی مهم نیست.
انقدر این حرف هاش آرومم کرده بود که نا خودآگاه منم راحت شدم. دیگه عضلاتم و منقبض نکردم و راحت تو بغلش خودم و آزاد کردم. انگشتم و از بینِ دو دکمه اش بردم داخلِ بلوزش. کارِ زشتی بود اما یادمِ همیشه شبا که با مامانم می خوابیدیم هم من با یه جای بلوزش خودم و سرگرم می کردم. عادت داشتم... مامانم همیشه می گفت دستت هرز میره...
کمی باهاش بازی کردم و گفتم:
ـ می خوای شرط هام و بشنوی؟
من و به خودش فشرد:
ـ هیچی به اندازه این خوشحالم نمی کنه که همین الان تکلیفمون مشخص شه. فقط یه چیزی، سعی کن شرط هات منطقی باشن من هم منطقی می پذیرم....
ـ باشه...
خواستم شروع کنم که پرید بینِ حرفم:
ـ میونِ کلامِت...
کمی مکث کرد و گفت:
ـ عزیزم... من یه دست ندارم... سه تا مامور زن و چندین مامورِ مرد اون بیرون هستن... دوربینِ اتاق و از اون بیرون غیرِ فعال کردم به همون راحتی می تونن فعالش کنن... این یه انگشتِ شیطونِ تو داره کاری می کنه که من تمومِ این هایی که گفتم و نادیده بگیرم!



چشم هام تا حدِ ممکن گشاد شد. تو دلم در عرضِ چند ثانیه بارها خودم و سرزنش کردم . این چه کاری بود که من کردم. فرزام که مادرم نبود.
خواستم دستم و بکشم بیرون. اما از شانسم موقع رفتن اینقدر راحت رفت تو حالا در نمیومد. چند بار دستم و آوردم بالا باید انگشتم و مستقیم می گرفتم که راحت در بیاد اما اینکار برابر بود با خوردنِ دستم به سینۀ فرزام.
صداش که رگه های خنده کاملاً در اون مشهود بود بلند شد:
ـ عزیزم عجله کارِ شیطونِ... صبر کن...
صورتم و جمع کردم. حس کردم دارم آتیش می گیرم. با بیحالی و خجالت گفتم:
ـ بازم گند زدم.
دستش و رو دستم گذاشت و آروم انگشتم و کشید بیرون. ولی انگشتم و بیخیال نمی شد. من فقط می خواستم انگشتم و ول کنه و من شیرجه بزنم بیرون و دیگه نگاش نکنم. حداقل تا چند وقت که یادم بره امروز چه گندی زدم.
ـ ولم کن. باید برم.
انگشتم و برد بالا و روش و بوسید:
ـ آروم بگیر و شرط هات و بگو...
ـ خواهش می کنم... بعداً صحبت کنیم.
دیگه گریه ام گرفته بود. حالم خوب نبود. تمومِ وجودم از درون می لرزید. کاش یکم تجربه داشتم و اینجوری گند نمی زدم. من چه می دونم پسرا با چه کارایی هوس می کنن کار بدن دستِ آدم آخه؟! دستش و گذاشت زیرِ چونه ام و سرم و آورد بالا:
ـ ای بابا تو که کاری نکردی. حرفات و بزن. اصلاً اگه تو خونه من بودیم که اون بهترین کار بود!
با اخم گفتم:
ـ تازگی های بی حیا شدی!
لبخندی زد و گفت:
ـ بی حیا نشدم... فقط حس می کنم روز به روز احساساً بیشتر بهت نزدیک می شم. نتیجۀ این نزدیکی شده این چیزی که می بینی!
نفسِ عمیقی کشید و اومد کنارِ گوشم و با صدای نفسهاش گفت:
ـ می دونی که عاشقی حسِ خواستن و تقویت می کنه!
حس می کردم قرمز شدم. بیخیالِ فرار شدم و بیشتر خودم و جمع کردم.
برای اینکه جو و عوض کنه گفت:
ـ به این چیز ها فکر نکن. متین و که گرفتیم. مهم هم همین متین بود. اگه هاویار هم دم به تله بده... همه چیز تمومِ. اونوقت مفصل تر حرف می زنیم!
دیگه از این مفصل تر؟! بیخیالِ فکرِ منحرفم شدم، حس کردم الان باید بهش بگم... بنابراین پرسیدم:
ـ با متین حرف زدی؟ حرفی زده؟!
ـ می دونه که نمی تونیم بلایی سرش بیاریم. شکنجه ها رو هم همه جوره تحمل کرده. هنوز خودم شخصاً باهاش حرفی نزدم. اما بچه ها که می گن اصلاً هیچی نمی گه...
از روی تاسف سری تکون دادم:
ـ شاید اون هم به دردتون بخوره... اما خیلی درگیرش نشید...
ـ چند سالِ دارن رو این پرونده کار می کنن برای متین... اونوقت بیخیالش شیم...؟ ما از متین اعتراف می خواییم برای کارهایی که کرده و ما مدرک نداریم. منظورت چیه؟!
آروم و شمرده گفتم:
ـ اون... متین... نیست!
این و گفتم و خواستم بلند شم و سرِ جام بشینم تا جدی صحبت کنیم که دستش و حلقه کرد دورم و نذاشت:
ـ اولاً که مسائلِ کاری و با زندگیِ شخصیمون قاطی نکن! دوماً شوخیشم قشنگ نیست.
با کلافگی گفتم:
ـ متاسفانه باید بگم اصلاً شوخی نکردم.
بلند شد و سیخ نشست. یه تای ابروم و دادم بالا و با خودم گفتم خوبه همین الان گفت مسائل شخصی و کاری و با هم قاطی نکنیم، پس چرا خودش عمل نمی کنه؟!
به طبعیت از اون من هم نشستم:
ـ ساتی نمی فهمم چی می گی؟!
وا یعنی انقدر سخته درکش؟! با ناراحتی گفتم:
ـ خودت و ناراحت نکن. اما خوب حقیقت اینه اونی که شما گرفتین بدل که نه اما از اول هم همه جا بعنوان متین شناختنش. کسی متینِ واقعی و ندیده.
و تو دلم با خودم گفتم فکر کنم که من دیده باشم.
ـ باورم نمیشه ساتی. باورم نمیشه. حقیقت نداره.
این و گفت و کلافه چنگی به موهاش زد و به من نگاه کرد. اما انگار حواسش جای دیگه بود.
ـ باور کن فرزام. اما اونی که الان گرفتین همه جورِ از همه چیزِ متین خبر داره. شاید آدرسِ جای ثابتی ازش نداشته باشه اما می تونید ازش حرف بکشید.
فرزام با زحمت بلند شد. منم همراهش... بهم خیره شد و گفت:
ـ خیلی دلم می خواد سرِ فرصت دلیلِ این مخفی کاریت و توضیح بدی. و اینکه اصلاً از کجا فهمیدی؟
ـ بنظرم الان وقتش بود که بگم. و اینکه من تو حرفِ اون آدما شنیدم.
کمی صداش رو برد بالا:
ـ آره وقتش الانِ که امکانش هست متین کلاً رفته باشه. اونم درست وقتی که نه امنیتِ مرزها درست و حسابیِ و نه خطرِ گرفته شدن و گیر افتادن تهدیدش می کنه. زودتر می گفتی یه فکرِ دیگه می کردیم ساتی. اینهمه آموزش دیدی.
رفت سمتِ در اتاق:
ـ امیدوارم بارِ آخری باشه که به خاطر کار و مسائل کاری سرِ من داد می زنی.
برگشت و نگاهم کرد:
ـ بیشتر از مفخی کاری های بنظرِ خودت کوچیکت که دردسر ساز می شن حرص می خورم. شاید نفهمی که اینکار حتی به ضررِ خودت هم هست. امیدوارم متین ندونه که تو چه چیزِ مهمی و می دونی.
دستم و تو هوا تکون دادم:
ـ نه بابا نمی دونه!
سرش و تکون داد:
ـ خوبه... خیلی خوبه... اطلاعاتتم دقیقِ.
خوب داشت تیکه می انداخت... اما مهم نبود... قبلِ اینکه بره بیرون گفتم:
ـ من باید مادرِ هاویار و ببینم.
ـ چرا اونوقت؟
ـ هاویار ازم خواسته بود. لطفاً اجازه بده. مادرش مریضِ خیلی هم مریضِ. باید باهاش صحبت کنم که برای دکتر اقدام کنه.
ـ خونه اش نمی تونی بری. زنگ بزن ببین با وجودِ مریضیِ سختی که ازش حرف می زنی می تونه بیاد بیرون؟! اگه آره با دو تا از مامورها برو ببینش... می سپرم بهشون...
اینو گفت و با یه خداحافظ اتاق و ترک کرد. با ناراحتی برای فرزام که حتی ذره ای به دستِ آسیب دیده اش فکر نمی کرد رفتم و گوشه ای از اتاق نشستم و گوشیم و تو دستم گرفتم...
حتی اجازه اینکه می تونم مادرِ هاویار رو هم ببینم نمی تونه باعث شه نگرانِ فرزام، همراهِ آینده ام نباشم.


روی صندلی جابه جا شدم و دوباره به دور و برم نگاهی انداختم. با وجودِ دو مامورِ مراقب باز هم چشم هام می گشتن تا مطمئن شم چیزی و خطری تهدیدم نمی کنه!
از دور دیدم که پرستارش ویلچر به دست به این سمت می اومد. فوری بلند شدم تا من و ببینن و چند قدمی هم به سمتشون رفتم. وقی به من رسیدن خم شدم و مادرش و بوسیدم و احوالپرسیِ گرمی راه انداختم. وقتی که برای نشستن به سمت صندلی رفتیم رو به نرگس خانم که همون مادرِ هاویار باشه گفتم:
ـ می تونید پرستارتون و بفرستید خونه منتظرتون باشه؟ من تا خونه همراهیتون می کنم. البته اگر موافق باشید.
سری تکون داد و با حرفم موافقت کرد و فوری پرستارش و مرخص کرد. همینکه رفت گفتم:
ـ جوابِ تماسهاتون و ندادم متاسفم واقعاً نمی شد. شرایطِ بدی داشتم.
سری تکون داد و گفت:
ـ می دونم دخترم. امیر خیلی چیزها رو بهم گفته و برام تعریف کرده.
خدا رو شکر کردم که هیچ شنودی همراهم نیست. پوشه ای از کیفِ روی پاش بیرون آورد و گفت:
ـ امیر گفته اینارو بهت بدم. گفت بگم که همه چیزم آماده است و فقط زحمتِ انجام کارهای اداریش با تو.
و ادامه داد:
ـ البته گفت که بگم همه چیز سفارش شده است. این کارهای اداری هم برای برانگیخته نشدنِ شکِ اطرافیانِ.
با تعجب بهش نگاه کردم. باورم نمی شد. فکر کردم کارِ سختی دارم و اصلاً شاید راضی نشه از کشور خارج شه. لبخندی زد، گویا متوجه شد تعجبِ من از چیه؟! گفت:
ـ باهام صحبت کرده. خیلی از حرف ها که چندین سالِ پیش باید می گفت و تازه فهمیدم. من تو دنیا فقط و فقط همین یه پسر و دارم. جونم هم براش می دم. الان و تو این موقعیت شاید نبودِ من باری از روی دوشش برداره و شاید هم مثل همیشه نقشه ای داره.
پس کمکمون کن پسرِ من قربانیِ یه تصمیمِ کودکانه شده من مطئنم.
پوشه مدارک رو باز کردم و خواستم نگاهی بهشون بندازم که یه گوشی تو مدارم توجهم و جلب کرد. تا خواستم بیارمش بیرون دستش و رو دستم گذاشت:
ـ گفت که اگه جایی تختِ مراقبت بودی ابداً روشنش نکن. اما اگه تونستی اس ام اسی باهاش در ارتباط باش. فقط اس ام اسی.
و بعد با نگرانی اضافه کرد:
ـ خیلی نگرانم اگه نتونم خارج شم چی؟ پسرم... خدا من و ببخشه... اما من واقعا نمی تونم بشینم و ببینم امیر مجازات شه. شاید اگه تو اون دوران من تو لاکِ خودم فرو نمی رفتم پسرِ تازه به بلوغ رسیدم اصلاً فکر انتقام هم نمی کرد.
مدارک و تو کیفم گذاشتم و دستاش و تو دست گرفتم:
ـ مطمئن باشید. تحتِ هیچ شرایطی تنهاتون نمی ذارم. و با نگاهِ محکم و مطمئنی تو چشمهاش خیره شدم تا بدونه به حرفی که زدم عمل می کنم.
ـ خوب دیگه بهتره بریم. و بعد هم من می رم تا به کارها برسم...
همون دیروز که به مادرِ هاویار زنگ زدم می دونستم که قراره بیفتم دنبالِ کارهاش برای همین صبح باهاش قرار گذاشتم که بعدش راحت تر به نتیجه برسم. اما خوب اینم می دونم که الان به نتیجه ای نخواهم رسید. اونم یک روزِ. البته اینم باید در نظر گرفت گویا هاویار قبلاً کارهایی انجام داده.
مادرِ هاویار می تونست خودش دنبالِ کارهاش و بگیره و برای معالجه بره. اما با پارتی بازی هایی که هاویار انجام داده. اورژانسی از کشور خارج میشه و اونجا هم با توجه به اینکه قبلاً ده سالی زندگی کرده و هاویار هم مقیمِ اونجاست راحت تر می تونن نگهش دارن.
مطمئن بودم اگه فرزام بفهمه مخالفت می کنه اما باید قانعش می کردم. حتی شاید راجع به هاویار هم باید قانعش کنم و بگم که اون بی تقصیر که نه اما لازم نیست دنبالش باشیم. البته جوابِ فرزام هم می دونم و می دونم می گه اونی که تصمیم می گیره من نیستم بلکه قاضیِ.
نفسم و سخت دادم بیرون و وقتی که مادرِ هاویار و پیاده کردیم رو به راننده گفتم:
ـ برو تهران. بیمارستان دی.
نیم نگاهی به هم اندختن و گفتن:
ـ اما خانم نمی شه.
با کلافگی گفتم:
ـ زنگ بزنید هماهنگ کنید. یه کاری کنید که بشه.
اونی که کنارِ راننده نشسته بود گوشیش ودر آورد و شماره ای گرفت که حدس می زدم برای فرزام باشه.
بعد از چند ثانیه قطع کرد. یعنی باور کنم فرزام اینقدر زود رازی شد؟
اما با گفتنِ اینکه ایشون گفتن فوری بگردونمتون خونه بادم خالی شد.
هر کاری کردم نشد که نشد. فرزام یه کلمه گفته من و برسونن خونه و قطع کرده بیا اینم از این آقا. لابد می خواد ببینه مدارک چین دیگه...
به شیشه تکیه دادم و چشمام و بستم و فکر کردم زمانی که مادرِ هاویار از ایران رفت. باید همۀ این اتفاقات و برای فرزام بگم... شاید اگه الان بفهمه و توضیحی ندم فکر کنه دارم بهش خیانت می کنم...
اما در حقیقت این نیست... من اگه به هاویار کمک می کنم که بره در عوضش فرزام و از این دوره گشتن دنبالِ متین راحت می کنم.
اما اگه هاویار بمونه و دلگرمِ من نباشه. ممکنه با متین بر علیهِ فرزام کاری کنن. اونوقت من خیلی چیز ها رو از دست می دم. مردِ زندگیم... حمایتِ فرزام... امیدم... و شاید عشقم... و هینطور نجاتِ شاید یک درصدِ وطنم...
ـ خانوم رسیدیم.
سری تکون دادم و پیاده شدم. همینکه خواستن در وباز کنن صدای فرزام مانع شد.
سه تایی با هم برگشتیم سمتش. اون دو رو مرخص کرد و به من گفت که برم پیشش... با لب و لوچه ای آویزون و اخم رفتم و کنارِ ماشین ایستادم.
آروم و زیرِ لب گفتم:
ـ سلام.
با سر جوابم و داد و بعد همونطور که پشتِ ماشین درست پشتِ سرِ راننده نشسته بود خم شد و در و باز کرد و بی اینکه هیچ یادآوری ای از چیزی بکنه گفت:
ـ شنیدم می خوای بری بیمارستان دی؟!
لبخندی زدم و هیچ سعی نکردم پنهان کنم که چقدر از این توجهش خوشحالم و فوری نشستم. اول نیم نگاهی به راننده شخصیش و بعد به خودش انداختم:
ـ دستت خوبه؟! خودت چطوری؟
یه تای ابروش و داد بالا و گفت:
ـ از احوالپرسی های شما. خودت چطوری؟
با خجالت گفتم:
ـ مرسی.
ـ بم برسی!
خودم و زدم به نشنیدن و سرم و انداختم پایین.
کمی بهم نزدیک شد. البته خیلی کم. چون یکی از مامورها از آینه هوامون و حسابی داشت. گفت:
ـ ساتی بیا تا تهران کمی حرف بزنیم!



منم تکونی به خودم دادم و گفتم:
ـ بزنیم. اما قبلش بگو چی شد؟
ـ بهتره خودت شروع کنی. بیا حداقل تا تهران وقتی و به خودمون بدیم راجع به بقیه بعداً هم میشه حرف زد.
این و فرزام گفت و منتظر بهم چشم دوخت. آروم و شمرده گفتم:
ـ باشم... پس من شروع می کنم.
خوب می دونی... تو مطمئنی؟!... یعنی... ببین زندگی روزای سخت و آسون داره. شادی و غم داره. بلاخره همیشه که روزِ خوش نیست... تو از گذشته من از تمومِ زندگیم و کارام خبر داشتی... هیچوقت دلم نمی خواد ضعفِ گذشته ام در آینده بشه پتک و بکوبنش تو سرم...
کمی مکث کردم و بهش خیره شدم:
ـ متوجه منظورم میشی؟ من نمی خوام گذشته ام تو آینده ام تاثیری داشته باشه. مخصوصاً هم که من تنها نیستم. سخندون هم هست و اون هم بحثی جدا داره.
سری تکون داد:
ـ من نمی گم با گذشته ات کاری ندارم. شاید همین گذشته اوایل باعث می شد تا من تردید داشته باشم اما گذشتِ زمان این مسئله و برام حل کرد. من و تو همسفره شدیم و خیلی وقتارو کنارِ هم گذروندیم. اینا خیلی بهم کمک کرده که بشناسمت. امیدورام برای تو هم همینطور بوده باشه...
کمی مکث کرد و ادامه داد:
ـ از بحثِ اصلی خارج نشیم. من همینجا قول که نه اما این اطمینان و بهت می دم که هیچوقت گذشته ات هیچ ناراحتی برات نداشته باشه گذشتۀ تو فراموش می شه. اگر خودت بخوای می شه.
اما ساتی من این حق و بهت نمی دم که یه وقتی پات بلغزه چون حالا دیگه شرایطت فرق داره. تو یه حامی داری. چه جوابت به من بله باشه یا نباشه من کمکت می کنم که بتونی درسِت و تموم کنی و هر کاری و که دوست داری دنبال کنی. اما اگر پات بلغزه... باید انتظار خیلی بدتر از پتک و داشته باشی...
نفسم و صدا دار دادم بیرون و با خودم فکر کردم من اراده ام قویِ و خدا رو دارم. کمکم می کنه که اینطور نشه و گفتم:
ـ خیالت راحت...
ـ مسئلۀ بعد...
ـ نه صبر کن...
این من بودم که این حرف و زدم. منتظر نگاهم کرد:
ـ خانواده ات چی؟ گذشته من؟ موقعیت زندگیم و شرایطم؟ نداشتنِ خانواده؟!
دستم و تو دستش گرفت. انگار دیگه نگاهِ خیره راننده براش مهم نبود... به دستامون اشاره ای کرد و گفت:
ـ همیشه دوست داشتم. خاستگاری نرم. وقتی هم می رم همینطوری دستم و تو دستش بگیرم و خیلی راحت و بی رو در بایسی با هم حرف بزنیم.
و بعد ادامه داد:
ـ ببین ساتی. تو خانواده ای داری که برای دیدنت لحظه شماری می کنن. اما خودت نمی خوای و من هم باید بگم که مجبورت نمی کنم که ببینیشون. این خودتی که من می خوام. تو و سخندون الان هم یه خانواده خیلی کوچیک و کم جمعیتین.
البته چرا دروغ؟ من خیلی هم خوشم میاد که هر وقت هوسِ مهمونی کردم دستِ خانومم و بگیرم و ببرمش خونه داییش، خاله اش یا داییم و خاله ام. اما برای این به توافق رسیدیم. یعنی می گم که می سپرم به خودت که می خوای خانوادۀ مادریت و بپذیری یا نه.
و اما برای خانواده ام. ببین تو قراره با من زندگی کنی... نه مادرم و نه پدرم... با این حساب بابا که خودت می دونی یه چیزایی می دونه... و مامان... اون از اول هم با معقول ترین کارهای من و بابا مشکل داشته... تو بهتره به این چیزها فکر نکنی...
همینجا به سکوت دعوتش کردم:
ـ نه صبر کن فرزام... ببین می بینی که من خانواده ای نداشتم... شاید یه روزی به دیدنِ خانواده ای فکر کنم که حتی تو عکس هم ندیدمشون اما از جانبِ تو. من هم پدرت و می خوام و هم مادرت...
من رضایتِ جفتشون و می خوام... شاید زندگیم با تو باشه... اما اونها نمی تونن تو همین زندگی بی تاثیر باشن. اگر مادرت مخالف باشه یا پدرت افکارِ منفی راجع به من داشته باشه... ممکنه درآینده رو تو تاثیر بذاره، نه؟! نگو نه... چون یکی از همسایه هامون با همچین شرایطی کارش به طلاق کشید.
سرم و انداختم پایین و گفتم:
ـ یعنی منظورم اینه که اگه ما به توافق رسیدیم... من ابداً دلم نمی خواد مجلس خاستگاریم بدونِ حضورِ پدر و مادرت یا حتی یکی از این ها باشه... من گوش و گوشواره و با هم می خوام!
اگر تو باشی و خانواده ات نباشن... خودت هم نگاه کنی می بینی که جور نیست...
فشاری به دستم اورد و گفت:
ـ اونا به نظر و تصمیمِ من احترام می ذارن... من خودم هم حضورشون برام مهمه گفتم به این قضیه فکر نکن چون مطمئنم حل شده اس و حل حتماً همه چیز تحتِ کنترلِ! و اینکه اونا به من اعتماد دارن و یقین دارم کم کم پی می برن که من، نگاهم، عقل و احساسم اشتباه نکردن!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ با این حساب و این اطمینان به تصمیمیت، خوب من هم کارم سخت تر و با اعتیاد تر عمل می کنم. نه تظاهر اما... باید واقعاً انقدر خوب باشم که هیچ وقت حس نکنی اشتباه کردی...
ـ انقدر خوب هستی... مطمئن باش... خوب حرف های بعدیت؟!
ـ سخندون... می دونی...
حرفم و قطع کرد:
ـ ببین بذار این و من توضیح بدم. چون راجع به دختر کوچولومون منم یه نظرهایی دارم!
دختر کوچولومون... حسِ قشنگی بهم دست داد. و با تکونِ سر بهش فهموندم که می شنوم:
ـ ببین... من وقتی فهمیدم که چقدر شریکِ خوبی خواهی شد خیلی به این مسئله فکر کردم. اینکه ما هیچوقت تنها نیستیم. اینکه زندگیِ مشترکمون با حضورِ شخصِ سومی استارت می خوره... اینکه خیلی از چیزهایی که دیگران با شرایطی متفاوت حس می کنن ما حس نمی کنیم... من با حضورِ سخندون با تمومِ حرف هایی که گفتم و نگفتم موافقم... اما...
نترسیدم... از موافقتش به آرامش رسیدم... اما ... نکنه که تردید داشته باشه؟! حتی تردیدش هم من و می ترسونه... چون من و سخندون به جز خدا همدیگه و داریم و بس...
ـ ببین ساتی من نمی خوام شعار بدم... نمی خوام حرفی بزنم که نتونم عمل کنم... اما فکر می کنم گاهی دوست دارم با زنم تنها باشم... چیزی متفاوت با محیطِ کارم باشم... شاید تو خونه ام بخوام رفتاری داشته باشم که نخوام خواهر زنم هیچوقت اون رفتار و ببینه!
فهمیدم دردش چیه... آقا داره غیرِ مستقیم از غرورش حرف می زنه...
نذاشت بیشتر به این چیزا فکر کنم و ادامه داد:
ساده بگم... شاید یه وقتایی دلم بخواد تنها باشیم... مثلاً یک هفته... شاید یک ماه...
تو با ازدواجت خانواده ای جدا تشکیل می دی.... بعد از ازدواجِ دختر یا پسر این همسرِ که در درجه اول قرار می گیره نه پدر و مادر، نه خواهر و برادر... منظورم اینه که من دلم گاهی... یه سقف می خواد... برای خودم و خودت... گاهی می خوام که فقط ما باشیم...
ساکت شد... شاید می خواد تاثیرِ کلامم رو بدونه... دارم فکر می کنم یک هفته و یک ماه؟ بعداً سخندون کجا بمونه؟ همینم ازش می پرسم...
ـ اما آخه این مدت سخندون کجا بمونه؟! من واقعاً نمی تونم ازش جدا شم.
ـ فکرِ اونجاش هم کردم. تو آپارتمان من... همونجا که اومدی... باید بگم من پول به اندازۀ تشکیلِ یه زندگی دارم. خونه ماشین. و یه زمین تو شمال و البته کمی پس انداز. اما نه بیشتر.
کمی پول داشتم که یه سوئیتِ پنجاه متری طبقه همکفِ همون آپارتمان و با وام خریدم. یعنی یه مقداریش رو دادم و باقیش رو وام گرفتم. اونجا رو برای سخندون می چینیم. شاید گاهی با یه پرستار چند روزی و بگذرونه. البته نه کامل. ما هر روزه بهش سر می زنیم...
و اما من اصلاً دلم نمی خواد اولین مسافرتِ بعد از ازدواجم با بهتر بگم ماه عسلم رو با کسی به زنم شریک شم.
خوب راست می گفت... من نمی تونستم این حق و ازش بگیرم... نمی دونستم باید چی بگم... تردید داشتم...
ـ فکر نکن من بدجنسم... باور کن ساتی که می تونستم این شرایط و بعد ها هم بهت بگم... یه سری اخلاق ها و یه سری علایق هستن که خواسته یا ناخواسته ما متوجهشون نمی شیم اینا دیگه از قصد نیست... اما با همچین مسئله ای من ترجیح می دم قبلِ ازدواجم حلش کنیم... من این قول و می دم با وجودِ شرطم راجع به سخندون شاید پدر نه اما کمتر از یه برادرِ مسئول نباشم... قول می دم...
و نگاهم کرد.. با تردید گفتم:
ـ با اینکه من نگهداری از سخندون و شرطِ ضمنِ عقدم بکنم که مشکلی نداری؟!
سرش و تکون داد... شاید امضا توی کاغذ خیلی ارزشش بیشتر از قولِ من باشه... اما نمی گفتی هم همینکار و می کردم.
ـ منظورم این نبود... اما درک کن که خواهرم کوچیکه و تو جامعه امروز نیازِ که حتما حامی داشته باشه.
ـ کنارِ گوشم زمزمه کرد...
ـ باور کن تو بیشتر از خواهرت نیاز داری به یه همدم و همراه و من هم بیشتر از تو!


متفکر به رو به رو خیره شدم. خوب داشت منطقی حرف می زد. شاید گاهی من خودم هم به تنهایی نیاز داشته باشم...
ـ خوب نمی خوای حرف های من هم بشنوی؟
با تایید سر بهش گفتم:
ـ چرا حتما...
ـ ساتی تو از شغلِ من خبر داری. تا قبل از اینها من همیشه بر این باور بودم که نباید هیچ وقت اجازه بدم یه روزی یه دختری مثل فرانک چشم انتظارم باشه. می بینی مرتضی الان نیست و فرانک هنوزم امید داره بر گرده!
دلم می خواست ازش بپرسم رفتی اتریش چی شد؟! اما وقتش نبود.
ـ می خوام بگم ممکنِ یه روز که رفتم ماموریت دیگه برنگردم. ممکنِ ناقص برگردم. شغلِ من روزِ عید و روزِ تعطیل نمی شناسه. به خاطرِ شغلم خیلی وقت ها خطر تهدیدمون می کنه و یه جورایی باید تحتِ کنترلم باشی. در آخر ازت می خوام صرفِ نظر از همه چیز. بدونِ دخیل کردنِ احساسات راجع به این مسائل فکر کنی و تصمیم بگیری. این مسائلیِ که پس فردا دلم نمی خواد تو هیچ دادگاهی در موردش بحث کنیم. می دونم تحملش سخته اما ببین می تونی کنار بیای؟ اگه بگی بله برای هر شرایطی گفتی...
ـ یکم بهم فرصت بده. باید کمی فکر کنم.
ـ البته. خیلی خوب به همه چیز فکر کن.
و کمی ازم فاصله گرفت و مشغول شد به خوندنِ مدارکِ بیمارستانِ مادرِ هاویار. من اما حسابی درگیر بودم. گاهی حس می کردم شاید گناه باشه با وجودِ خواهرم ازدواج کنم. و گاهی فکر می کردم من هم حقِ زندگی دارم. اما می ترسیدم. بیشتر از همه به سخندون فکر می کردم نه به خودم و نه به فرزام.
دستی روی شونه ام نشست...:
ـ بهتره آروم باشی. اخمِ روی پیشونیت و این درگیریت من و می ترسونه. می تونی راجع به من از خیلی ها بپرسی. من زندگیم حساب شده پیش می ره. غیر از این نمی تونه باشه. من حسابِ همه چیز و کردم تو سعی کن به این فکر کنی که آماده یه زندگی هستی؟ ببین معنیِ ازدواج و درک می کنی؟ ببین پذیرای کلی مسئولیت سبک و سنگین هستی؟
اینارو گفت و کشید عقب و همونطور که به بیرون نگاه می کرد گفت:
ـ به این هم فکر کن که دو روز دیگه اولین امتحانتِ!
خیلی خوب تونست ذهنم و منحرف کنه و من داشتم فکر می کردم که امتحان دارم و کامل کتاب و نخوندم و اونجاهایی هم که خوندم بیشتر از متنِ صفحه، عکسِ صفحه هست که به ذهنم مونده!
***
بعد از انجامِ کارهایی توی بیمارستان و همینطور اجازه و دستوری که رئیسِ بیمارستان مبنی بر خروجِ مادرِ هاویار داده بود. باید می رفتیم دنبالِ کارهای دیگه اش. کاملاً مشخص بود همه چیز سفارش شده است. البته شاید برای من که هاویار بهم گفته بود. و اینکه یک سری کارها خودش هم باید حضور داشته باشه و ما نمی تونیم کاری انجام بدیم.
ـ من نمی دونم چرا داری به مادرِ هاویار کمک می کنی. اما می دونم اینا بی دلیل نیست و امیدوارم قبلِ اینکه بفهمم خودت حرف بزنی.
به بیرون نگاه کردم و گفتم:
ـ بیشتر از اینکه به قولِ تو دلیلِ خاصی داشته باشم به این فکر می کنم که کمکش کنم. چون اونم به جز پسرش که تحتِ تعقیبِ جنابعالیِ کسی و نداره.
ابروهاش و انداخت بالا و سرش و تکون داد:
ـ خودش خواستِ که تحتِ تعقیب باشه. منم وظیفه ام و انجام میدم.
ـ یعنی نمی شه بییخال شیم؟
خمصانه نگاهم کرد:
ـ واقعاً توقع ندارم و نداشتم ازت. اصلا به امیدِ نظامی بودن درس نخون اگر قراره احساس و با کارت دخیل کنی نخون. هر چند از درِ احساس هم که وارد شی می بینی هاویار در مقابلِ هزاران نفر که بدبختشون کرده قرار داره. حالا خواسته یا نا خواسته. من و تو نباید راجع به اون قضاوت کنیم یا تصمیم بگیریم. وظیفه من چیزِ دیگه ایِ. الان هم این بحث و تموم کن.
اوه همچین با حرص حرف می زنه که انگار چی گفتم. کم مونده خفه ام کنه...
خدایا اگه بفهمه چی... من چی کار می تونم بکنم؟ خدایا چه کاری درسته؟ خودت یه راهی پیشِ روم بذار... من فکر می کنم متین باید گرفتار شه... اون و که بگیرن همه چیز درست میشه. می دونم که از طریقِ پلیسِ بین الملل هم نمی تونن پیگیرِ هاویار شن. چون هاویار غیرِ قانونی واردِ ایران شده. از وقتی اومده با اسم و شناسنامه ای جعلی همه جا حضور پیدا کرده. و هیچ مدرکی نمی تونه ثابت کنه که هاویار بوده. قرار هم هست همینطور غیرِ قانونی خارج شه. اگر هم بخوان دستگیرش کنن. سخت می تونن تحویلش بگیرن ، شاید هم اصلاً نتونن..
همین هاست که آرومم می کنه. شاید چون بی کَس بودن و درک می کنم. هاویار و مادرش مثل من و سخندون می مونم حتی شاید بدتر.



تو برو تو. من فعلاً نمیام. اخم داشت و جدی بود. این نشون می داد که الان برزخیِ خفن. می دونستم که دردِ دست امونش و بریده و چون می دیدم که هی دستِ سالمش و رو دستِ مجروحش می ذاشت و گاهی چهره اش تو هم می رفت. از یک طرف هم من اذیتش کردم.
ـ ببین می خوای بیای تو؟ فکر کنم حالت خوب نیست.
کلافه بود. حتی چهره و چشم هاش هم تبدار بودن. حس می کردم که حالش خوب نست. با همون کلافگی گفت:
ـ برو تو ساتی. من حالم خوبه. باید برم...
بادم خالی شد. آروم گفتم:
ـ باشه..
و عقب گرد کردم.
ـ مراقبِ خودت باش.
این و فرزام گفته بود و من لب خونی کرده بودم که چی گفته. همینکه در و بستم صدای دور شدنِ ماشین هم به گوشم رسید. اخ که چقدر دلم می خواست یعنی آرزو می کردم که زودتر این پرونده بسته شه. هم برای آرامش فرزام و هم برای خودم. ای کاش هیچ پرونده ای انقدر طول نکشه.
سخندون خواب بود. من هم بعد از خوردنِ چای کنارش دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم. و سعی کردم اصلاً به این فکر نکنم که همین چند ساعت پیش بود که به جای سخندون فرزام کنارم خوابیده بود. و فکر نکنم که چقدر آروم بودم!
و آخر هم در حالی که به حرارتِ بالایِ تنِ فرزام فکر می کردم خوابم برد. شخصی که خیلی قبل تر انگار مهرش به دلم نشسته بود. شخصی که مهربون بود و جدیتِ خودش و داشت. محکم بود و تکیه گاه. عصبی می شد، می خندید اما به موقع. منطقی بود و این برای شخصی مثل من که خیلی اوقات منطق و نادیده می گرفت عالی می شد.
با صدایی از بیرون از خواب بیدار شدم سخندون کنارم نبود. احتمالاً داشت شیطونی می کرد. چشمم خورد به گوشیم که فرزام گفته بود می تونه همراهم باشه. صبح اصلاً یادم رفته بود برش دارم. دستی به جیبِ شلوارم کشیدم. گوشیِ هاویار هنوز اونجا بود. گوشیِ خودم و برداشتم. یه اس ام اس داشتم. سیخ سرِ جام نشستم. باورم نمی شد فکر می کردم هیچکی من و دوست نداره اما برام اس ام اس اومده بود!
هیجانم بیشتر شد وقتی که شماره فرزام و دیدم. فوری اس ام اسش و باز کردم:
"نمیدانم هم اکنون در کجا مشغول لبخندی؟!
فقط یک آرزو دارم:
که در دنیای شیرینت
میان قلب تو با غم
نباشد هیچ پیوندی!"
لبخندِ پر آرامشی زدم و گوشیم و تو بغل گرفتم. بشکنی تو هوا زدم و با خودم فکر کردم آخ جــــون دورانِ نامزد بازی شروع شد! اونم تو این گیر و دار! من حتی بله هم ندادم! اوفـــ چه حرفایی می زنم.
با این فکر کمی خجالت کشیدم و به اطرافم نگاه کردم. خوبه کسی اینجا نیست. تو دوربینم که فقط حرکاتمون و می بینن. ای وااای خــاکِ عالم. الان می گن دختره دیوونه است.
فوری بلند شدم و جارو همونجا ول کردم و خودم و مرتب کردم و رفتم بیرون. کسی تو پذیرایی نبود. و خدا رو شکر مانیتورِ مربوط به اتاقم خاموش بود. صدای جیغِ سخندون از حیات میومد. انقدر جیغش ذوق و هیجان داشت که نگران نباشم اتفاقی براش افتاده باشه. با لبخند رفتم سمتِ حیات. صدای سخندون می اومد:
ـ بی پَدل! باید قول بدی بَلام چیسپ بخلی.
اخمِ ریزی رو صورتم و پوشوند. هنوز این فحش ها رو ترک نکرده.
صدای یکی از مامورهای مرد اومد:
ـ بابا به قران قول می دم اون آب و ببند. من همین یه دست لباسِ فرم و دارم.
ببین چه کار کرده بدبخت به غلط کردن افتاده. با دیدنِ سخندون که شلنگِ آب تو دستش بود ریز خندیدم. و خنده ام شدت گرفت وقتی دیدم اون ماموری که از همه گنده تر و هیکلی ترِ خیس از آب شده.
فوری پریدم بیرون. دو مامورِ مرد و سه مامورِ زن رو تراس نشسته بودن و بیخیال اینکه به همکارشون کمک کنن می خندیدن.
وقتی که من و دیدن سلامی کردن و گفتن:
ـ هیچ کس از پسش بر نمیاد... جرات داری برو نزدیکش خیست می کنه.
سخندون آماده باش شلنگ و که آب با فشار ازش میومد و از اینور به اونور می گرفت. دلم می خواست همراهیش کنم اما این تفریحِ مناسبی نبود. چرا که نه داشت رفتارِ درستی با بزرگتر از خودش نشون می داد و نه برای خودش خوب بود. همینکه فحشِ بد داده بود و مطمئناً بدنش به زودی به خاطرِ این سرما ضعیف می شد و احتمالِ سرماخوردنش زیاد بود.
با جدیت گفتم:
ـ یکی اون فلفل و بیاره..
با ترس برگشت سمتِ من و گفت:
ـ یــــا امامزاده! صاحابش اومت! آزی غلط کَلدم!
وبعد شلنگ و بیخیال شد و رفت سمتِ همون مردِ که تا الان خیسش می کرد. اما انگار یهو یادش اومده که اون الان دشمنشه چون جیغِ نفشی کشید و گفت:
ـ ای خدا اینزا همه فلفلی هستن که!
و وسطِ حیات موند.
ـ بیا برو تو لباسات و عوض کن کاریت ندارم.
این و گفتم و آب و بستم:
ـ البته به شرطی که دیگه تکرار نشه.
حالتی مظلومی به خودش گرفت و گفت:
ـ غلط کَـلده که تکلال شه. دیگه نمی شه.
و با ترس اومد سمتم که از کنارم رد شه.



بقیه مشغولِ حرف زدن با هم بودن. من موندم اینجا کاری نیست که اینا انجام بدن همه اش دارن با هم پچ پچ می کنن.
همینکه سخندون رفت تو برگشتم سمتِ اون مردِ درشت هیکل و سعی کردم که نخندم و با حالتِ شرمنده ای گفتم:
ـ ببخشید تو رو خدا.
سرش و پایین انداخت و گفت:
ـ خواهش می کنم. بچه است دیگه. من که دوسش دارم...
این و گفت و سرش و آورد بالا بهم خیره شد. از نگاهِ خیره اش فرار کردم و رفتم سمتِ دخترا. نگاهش رنگی بدی نداشت. ولی ترسیدم... یه نگاهِ ساده نمی تونست باشه. یکم طرح و رنگ قاطیش بود!
رفتم سمتِ دخترا و نشستم کنارشون. داشتن پچ پچ می کردن که تا من و دیدن قطع کردن. به روی خودم نیاوردم. اگر قرار باشه نزدیکشون نشم یا حس کنم بینشون غریبه ام که دیگه روزها کلافه می شم.
معلوم هم نیست که تا کی اینجا هستم. کلاً عادتمه وقتی حس کنم تو یه جمعی غریبه ام سعی می کنم باهاشون آشنا بشم و این اجازه و به اونها هم بدم. البته نه اینکه خودم و به جمعشون تحمیل کنم. فقط کاری می کنم که اون مدتِ کنارِ هم حداقل اگر خیلی خوب نبود بد هم نباشه.
ـ می گم شما و سرگرد الهی جدا از این ماموریت ارتباطی با هم دارید؟
این و همون دختری پرسیده بود که سخندون بهش می گفت ترشیده. یه لحظه جا خوردم. چه سوالی بود؟ دلم می خواست بهش بگم به تو چه. اما اصلاً نمی تونستم اینجور مواقع سوالِ کسی و بی جواب بذارم یا ضایعش کنم. کمی مکث کردم و گفتم:
ـ خب نه، مثلاً چه ارتباطی؟ً
حس کردم چهره اش آرامش گرفت. با لبخند گفت:
ـ همینطوری پرسیدم عزیزم.
و نگاهِ پیروزی به اون دو نفر انداخت.
دیدم نشستن پیشِ اینا بی فایدست بلند شدم و رفتم داخل تا ببینم سخندون یه وقت اشتباه لباس نپوشه. از نشستن اینجا خیلی بهتر بود.
***
یه هلِ آروم دیگه به تاپ دادم و گفتم:
ـ همیشه هم هیجان خوب نیست گلم. تو مجله خونده بودم. اگر تاپ و با آرامش به حرکت در بیارید یه حالتِ خاصی از نشاط به رگها تزریق میشه. اینهمه جیغ و داد کردی حالا هم یکم آروم آروم بازی کن.
سخندون چیزی نگفت انگار از آروم تاپ بازی کردن تو این هوای خنک خوشش اومده بود.
ـ صحبت کردنِ شما آرامش می ده چه برسه اینکه روی تاپ هم باشه!
اولین سوالی که باد از این جمله به ذهنم اومد این بود: مگه مجبوری جمله احساسی بگی که اینطور گند بزنی؟
اما سعی کردم ازش نپرسم. نه اخمو و نه با لبخند برگشتم سمتِ همون مردی که هیکلی بود و سخندون خیسش کرده بود:
ـ ممنون!
لبخندی زد و گفت:
ـ شما چند سالتونه؟!
خواستم بپرسم یعنی تو نمی دونی که بعد یادم اومد فرزام گفته اینا اطلاعات چندانی راجع به من ندارن.
ـ اسفند بیست و یک ساله شدم.
ـ اصلآ بهتون نمی خوره. این خیلی خوبه.
با خودم فکر کردم: " جمله های کلیشه ای " و احتمال دادم می خواد شماره بده. خواستم بگم من اهلِ دوستی نیستم و بگم که از شما که پلیس هستید بعیدِ که گفت:
ـ شما قصدِ ازدواج دارید؟!
و بعد نفسش و سخت داد بیرون وگفت:
ـ هیچ وقت فکر نمی کردم اگه یه روز بخوام از شخصی همچین سوالی بپرسم اینجوری گند بزنم.
و من فکر کردم : " گند نزدی عزیزم. تـِر زدی! " اما در ظاهر لبخندِ کم جونی زدم و فکر کردم مساحباتم بهم ریخت.
تازه می خواستم جواب بدم که:
ـ حسینی بیا برو بالا ببین فرکانس هایی که بهش مشکوک بودید باز هم دریافت می شه؟!
هم من و هم حسینی با هم پریدیم! نمی دونم حسینی چرا پرید ولی من از ترس.
حسنی احترامی به فرزام که نفهمیدیم کی وارد شده گذاشت و رفت داخل و من تاپِ سخندون و از حرکت در آوردم. سخندون از تاپ پیاده شد. و من مثل آدم های گناهکار بهش خیره شدم در حالی که هنوز امیدوار بودم چیزی نشنیده باشه.
سخدون از تاپ اومد پایین و رفت سمتِ مشمای تو دستِ فرزام که کمی خوراکی بود:
ـ ســـــلام فَــلزانه! ملسی واسه منِ؟!
نمی دونستم تو اون موقعیت که فرزام خیره خیره به من نگاه می کرد چی بگم؟ دلم می خواست بخندم. اما می دونستم قشنگ می زنه نصفم می کنه. خوراکی ها خیلی راحت از دستِ فرزام خارج شد و سخندون رفت تو خونه.
ـ س... سلام!
سرش و کمی تکون داد:
ـ سلام خانم! خوش می گذره؟!
کمی خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
ـ خوب به من چه؟!
یه تای ابروش رفت بالا:
ـ چب به تو چه؟!
دستم وتو هوا تکون دادم و گفتم:
ـ همونکه به خاطرش الان یه مدلی هستی؟!
ـ مثلاً چه مدلی؟
ـ همینجوری دیگه!
کمی اومد نزدیکتر و گفت:
ـ نباید اجازه بدی همچین پیشنهادی بهت بدن.
ـ خوب تازه اومده بود. اگه کمی تحمل می کردی من جواب می دادم.
ـ من که می گم اگه جای لبخندِ ژکوند با جدیت بگی نامزد دارم یا حداقل در حالِ حاضر شوهر دارم خیلی قشنگترِ تا اجازه بدی حرف و جمله اش تموم شه و تا مراسمِ عقد و عروسی تو ذهنش پیش بره، هوم؟!
ـ کمی عقب عقب رفتم و گفتم:
ـ حالا هم که چیزی نشد. یه کاری کردی دیگه اینطرفا نیاد!
اخم کرد:
ـ ناراحت شدی؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ نه بیشتر از لحنِ شما ناراحت شدم.
و بعد عقب گرد کردم و رفتم تو خونه و بی توجه به همه رفتم تو اتاق.
چند لحظه بعد صدای فرزام و شنیدم که از حسینی می خواست همراهش بره چون فکر می کرد اینجا دیگه نیازی بهش نیست و من فهمیدم فرزام حسود هم هست!
ویبرۀ گوشیم حواسم و پرت کرد، فرزام بود:
ـ فقط تا آخرِ هفته وقت داری فکر کنی.
نخودی خندیدم. امروز پنج شنبه بود و فردا باید جوابش و می دادم، اما خوب یعنی چی که وقت تعیین می کنه؟!!!



جلوی آینه، همونطور که به خودم و هیکلم نگاه می کردم فکر کردم من همیشه خدا جوادی و بابا کرم رقصیدم. رقصِ درست و حسابی بلد نیستم. حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
یهو به این نتیجه رسیدم که این مسئله واقعاً مهمِ و خیلی بدِ که من تو عروسیم نرقصم بنابراین با صدایی که کمی توش غم داشت به خودم گفتم:
ـ وااای حالا من واسه عروسیم چجوری برقصم؟!!
یهو صدای سخندون من و به خودم آورد:
ـ آزی رقص بلت نیستی؟ من به تو می گم... صبل کن.
این و گفت و از رو صندلی اومد پایین و دستاش و گرفت بالای سرش و همونطور که دستاش و تکون می داد و پایین تنه اش و می چرخوند گفت:
ـ آزی اینزوری...
و دستاش و کج و راست کرد و کمرش و هر بار به یه طرف می آورد و همزمان می خوند:
ـ حازی یه تکون... حازی دو تکون... حازی بتکون... آآآآآآ ... حازی تِلــِکوندی والا!
غش غش زدم زیرِ خنده... سخندون هنوز داشت باسنش و می برد به چپ و راست. همیشه می دیدم این آهنگ و تو خونه می ذارم با دقت گوش می ده. حالا می بینم که حفظش هم کرده. با خنده گفتم:
ـ بشین سر جات مورچه. اینجوری برقصم که فرزام سه طلاقم می کنه.
سخندون هم نمی دونم به چی اما همراهِ من می خندید. همونطور که به خندیدنش که برام یه دنیا ارزش داشت نگاه می کردم روی زمین نشستم و پاهام و تو سینه ام جمع کردم. می ترسیدم. من می ترسیدم و از خودم می پرسیدم این ازدواج صحیحِ یا نه؟
از جوابم به فرزام مطمئن بودم. همه جوره فکر کرده بودم. اما سخندون من و دچارِ تردید می کرد. دچارِ شک.
این تنها تصمیمی بوده که من تو زندگیم دارم می گیرم و هم براش زیاد از حد فکر کردم و هم اینکه زیادی شک و تردید دارم.
ـ آزی من گشنمه...
از فکر اومدم بیرون. این خوبه که سخندون گوشتِ تنش نرم شده یعنی آمادۀ لاغر شدنه و البته باید بگم که خیلی نسبت به قبل وزن کم کرده.
حتما باید به یه دکتر نشونش بدم. هر چند کم شدنِ وزنش بیشتر به خاطرِ تحرک و فعالیتِ زیادشِ اما غذاش هم من به اندازه کردم. نمی خوام یه وقتی آسیبی ببینه. هم به دکتر نشونش بدم هم یه قد و وزن باید بره. با همین فکر ها بلند شدم و گفتم:
ـ بیا عزیزم. منم گشنه ام. بیا بریم یه چیز بخوریم که بعدش من یکم درس بخونم.
سخندون زودتر از من رفت بیرون و من بعد از درست کردنِ روسریم رفتم سمتِ آشپزخونه. دیگه حسینی اینجا نبود.
وقتی داشت می رفت از پنجره نگاه کردم همچین لب و لوچه اش آویزون بود که نگو. اما خوب فرزام هم الکی حساس شده.
من واقعاً نمی دونستم باید چی بگم و چی کار کنم. حتی به دختر ها هم نگفتم که شوهرمِ یا نامزد دارم اونوقت بیام به حسینی بگم؟ خوب اونجور مواقع آدم انقدر خوشحالِ که اینطور مسائل یادش میره! والا!
شام و عصرونه امون شد نون و پنیر و همگی کنارِ هم خوردیم. و بعدش نمی دونم اون ها چی این اطراف توجهشون و جلب کرده بود که هر کدوم نشسته بودن پشتِ کامپیوتر و سرگرم بودن و گاهی از هم سوالاتی می پرسیدن و چیزی هماهنگ می کردن.
ساعت دیگه هشت بود و من اگر یکم تلاش می کردم می تونستم سخندون و بخوابونم که کمی برای فردا درس بخونم. اولین امتحانم مثل همیشه دینی بود و من فکر می کردم که دینی سخت ترین درسِ این دنیاست.
همونطور که می خوندم حواسم رفت پیِ فرزام یعنی میومد دنبالم؟ نکنه یادش بره؟ بهش اس ام اس بدم؟ نه اون مسئولیت پذیرِ. همیشه کاری که بهش سپرده می شه به بهترین نحو انجامش می ده. وای یعنی الان با من خیلی قهرِ؟
اگه خیلی قهر باشه امکانش هست که یکی دیگه و جای خودش بفرسته که منو ببره امتحان؟ راستی دقت کردید؟ دیگه با من راجع به متین اینا حرف نمی زنه حتی اجازه نمی ده که حالا که دیگه خونه ام توقیف نیست برگردم به اونجا ؟ چرا یعنی من رازدارِ خوبی نیستم؟
با غصه به کتابم نگاه کردم... یعنی دیگه دوستم نداره؟ اصلاً خوب منم باهاش قهرم... فکر کرده که چی؟
دیگه اصلاً حسِ درس خوندن نبود! حالا یکی نیست بگه یه صفحه ام خوندی که حس نباشه؟ اما ذهنم مشغول بود. مشغولِ زندگیم آینده ام که همه و همه خلاصه می شد در فرزام!
کتاب و بستم و گوشیم و گذاشتم رو ساعت 7:45 دقیقه. ساعت هشت امتحانم شروع می شد و بعدش هم خودم و انداختم کنارِ سخندون و نفهمیدم کی خوابم برد.



دستم کشیده شد به سمتِ بالا و همونطور که حالتِ نشسته شده بودم رفتم تو بغلِ شخصی. انقدر گیجِ خواب بودم و انقدر جای جدیدم گرم بود که آروم گفتم:
ـ اینجا و اونجا نداره. شما هم گرمی!
و دوباره خوابم برد.
ـ فقط یکبارِ دیگه صدات می کنم. ساعت و نگاه کردی؟ بلند شو ساتیا! ساعت 7 شده تا ما برسیم اونجا می شه هشت!
ــ ببین من زودتر از هشت از اینجاه راه نمی افتم. نیم ساعتِ اول امتحان تق و لقِ. من یه ربعِ سوالام و جواب می دم.
حس کردم شخصی که تو بغلشم لرزید.
ـ بلند شو بهت می گم. جات راحته؟ دستم درد گرفت ها...
دستش؟ این کیه که دستش درد گرفته؟ اوه خدایا! امیدوارم همونی نباشه که من الان آرزوم بود اینجا باشه!
چشمام و باز کردم و به بلوزِ تو تنش خیره شدم. عضله های سینه اش و اون پلاکِ فَروَهرِ همیشه تو گردنش که می گفت خودشِ. یهو خودم و ازش جدا کردم و بلند شدم و با هُل گفتم:
ـ خاکِ دو عالم بر سرم! الان آماده می شم.
این و با اخم گفتم و پریدم بیرون و رفتم سمتی دستشویی. اون اخم برای این بود که باهاش قهرم و اینکه چجوری به خودش اجازه داد بیاد تو اتاق. اون فحش ها هم برای این بود که دوباره من سوتی داده بودم.
تو آینه دستشویی به خودم نگاه کردم. خدا رو شکر که خیلی شلخته نبودم. فقط دکمه لباسم باز بود که اونم فکر نکنم دقت کرده باشه!
دکمه لباسم و بستم و دعا کردم حالا که روسری نذاشتم یهو کسی نزنه به سرش بیدار باشه. هر چند می دونستم دو مامورِ باقیمونده یکیشون برای نگهبانی رو تراس می مونه و یکی دیگه اشون هم تو حیات.
برگشتم و اتاق فرزام رو صندلی نشسته بود و کتابم و ورق می زد. همینکه رفتم داخل گفت:
ـ صبح بخیر! می خوای تا آماده شی ازت بپرسم؟
همونطور که لباسهام و بر می داشتم تا برم جایی دیگه عوضشون کنم لبم و گاز گرفتم. الانِ که آبروم بره. همینم مونده وقتی قدِ مرغ هم نمی فهمم ازم سوال بپرسه. من هیچی بلد نیستم. تندی گفتم:
ـ نه نه دیرم می شه بهتره زودتر بریم.
یه تای ابروش و داد بالا و گفت:
ـ تو که همین الان گفتی نیم ساعتِ اول تق و لقِ.
با خودم گفتم : " من غلط کردم گفتم " و در جوابش گفتم:
ـ نه من تو خواب زیاد هذیون می گم!
تا خواستم برم بیرون کتاب و بست و گذاشت رو صندلی:
ـ من میرم بیرون که سخندون هم بیدار نشه زود بیا.
انگار قضیه دیروز یادش رفته. منم بهتره دیگه چیزی نگم خوب منم همچین بی تقصیر نبودم. لباسام و پوشیدم و مقنعه ام و سرم کردم. خدا رو شکر که لباسِ فرم نباید می پوشیدم وگرنه مثلِ دختر بچه های راهنمایی می شدم. نگاهی با حسرت به کتابِ روی میزم انداختم و با خودم گفتم:
ـ " کاش حداقل تقلب می نوشتم "
دیشب شیطون رفت تو جلدم و انقدر خسته بودم که اصلاً به تقلب فکر نمیکردم.
بوسه ای رو موهای سخندون نشوندم و رفتم بیرون و فرزام بعد از کمی حرف زدن با مامورهای مرد و کمی سفارش همراه هم زدیم بیرون.
کمی که از محله دور شدیم راننده به سفارش فرزام کنارِ یه سوپر مارکت نگه داشت و پیاده شد. وا راننده دیوونه شده واسه یه مغازه رفتن هم دزدگیرِ ماشین و می زنه. فکر کرده می خوایم فرار کنیم. صدایی مواخذه گر گفت:
ـ خجالت بکش ساتی اون احتمالاً داره ازتون مراقبت می کنه که دوباره دزدیده نشی.
وقتی برگشت شیرکاکائو و کیکی و به فرزام داد و فرزام هم اون و روی پاهای من گذاشت:
ـ صبحانه که نخوردی. بخور قندِ خونت بره بالا. درسِ درست و حسابی هم که نخوندی حداقل قندِ خون یه کمکی بهت بکنه!
از تیکه اش قرمز شدم و گفتم:
ـ خوب من تا اونجا که تونستم خوندم.
انگار منتظر بود تا حرف بزنم:
ـ معلوم هم نیست چه خبره خانم قیافه گرفتن!
منظورش من بودم. آخی بچه ام چقدر دقت داره. فهمید من ناراحتم! با مِن مِن گفتم:
ـ خوب من نمی دونستم باید بگم که با شما چیزم یا نگم...
دستم و تو دستِ سالمش گرفت. انگار دیگه عادت کرده هر وقت من کنارش نشستم دستام و بگیره و گاهی فشاری بهشون بده و من حس کنم چقدر از این حرکتش و گرمای دستش خوشم میاد. و هر دفعه این احساس بیشتر و بیشتر جون بگیره.
ـ چیز؟ یعنی چی؟!
ـ خوب همون منظورم محرم بودن و ایناست. اینجور مواقع که از آدم خاستگاری می کنن ادم خجالت می کشه نمی تونه درست حرف بزنه. ایشااه د قسمتتون می شه متوجه می شید!
خوب خودم فهمیدم گند زدم. آخه کی قراره از فرزام خاستگاری کنه؟ واای خدا... من یه دیوار می خوام که با سر برم توش. نیم نگاهی بهش انداختم. شاید می خواست بخنده. اما به روی خودش نیاورد و گفت:
ـ اشکالی نداره. من خودم بهش گفتم.
با خودم فکر کردم بیچاره شکستِ عشقی خورده! و این هم گفتم که ماشاالله اعتماد به نفسِ خودم! خوب تقصیرِ من چیه همه عاشقم می شن؟!!
ـ جناب سرگرد رسیدیم.
فرزام خودش در ماشین و باز کرد و همزمان به راننده گفت:
ـ منتظرمون بمون!
و بعد نگاهی به اطرافش انداخت و به من گفت که پیاده شم.
همراهِ هم واردِ مدرسه شدیم و میستقیم به سمتِ دفترِ مدرسه رفتیم انگار از قبل همه چیز هماهنگ شده بود.
توی دفتر خانمی نشسته بود که گرم با فرزام و من هم که همراهش بودم احوالپرسی کرد. و فرزام دوباره بهش یادآوری کرد که من قراره تو شرایطی خاص امتحان بدم و این بار دستورِ قضائیش هم روی میز گذاشت.
زن نیم نگاهی به من انداخت و بعد دستور و از داخلِ پاکت مهر و موم شده در آورد و مشغولِ خوندن شد. چند لحظه بعد از فرزام خواست بیرون منتظر باشه و به صندلیِ تک نفره ای اشاره کرد.
گویا قراره که من اینجا بشینم و امتحان بدم و با بچه ها یک جا نیستم. بفرما اینم از آخرین شانسم برای امتحان. زن که رفت برگه امتحانیم و بیاره فرزام گفت:
ـ قشنگ و با دقت بخون. شده سوالی و اشتباه جواب بدی اما برگه و خالی نده.
نمی گفت هم همینکار و می کردم.
ـ در ضمن اگه حرفی نمی زنم و سوالی نمی پرسم نمی خوام سرِ امتحان فکرت منحرف شه.
این یعنی بعدش جوابم و به پیشنهاد ازدواجش می پرسه. خوبه گفت وگرنه من از صبح فکر می کردم پشیمون شده که حرفی نمی زنه. اینجوری بیشتر ذهنم درگیر بود! خیالم راحت شد الان!
زن که مدیرِ مدرسه بود برگشت و برگه ام و بهم داد و از فرزام خواست بیرون منتظر باشه. بعد از توضیحِ کوتاه و مهرِ برگه ام به من گفت که برای امتحانِ بچه ها میره بالا و تا نیم ساعتِ بعد بر می گرده دفترش و اون موقع اگر سوالی داشتم ازش بپرسرم.
ومن تمامِ این مدت حواسم به خودم و کتابِ دینیِ روی میزم بود که داشت چشمک می زد و قرار بود تنها باشیم!


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 255
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,106
  • بازدید ماه : 18,064
  • بازدید سال : 145,167
  • بازدید کلی : 11,642,307